این رمان برگرفته از زندگی دختر شاد و شنگولی هست که تو یه خانواده‌ی سه نفری زندگی می‌کنه. فرزند اول و آخر خانواده‌اش و دختر یکی یدونه‌ی مامان باباش. توی این رمان بنا به دلایلی که بعدا خودتون می‌فهمید، از یه نفری متنفر میشه و عاشق یه نفر دیگه میشه؛ ولی از هیچ کدوم خیری نمی‌بینه و می‌فهمه عاشق کسی هست که... اسم این دختر شیطون قصه رهاست که تو هر شرایطی شادِ و خنده از صورتش محو نمی‌شه؛ اگر چه توی دلش غم‌هایی هم هست؛ ولی اون خیلی توداره و همه‌ی مشکلات و ناراحتی‌ها رو تو خودش می‌ریزه. توی این کتاب رهای داستان ربوده میشه، اون هم از جانب چندتا آدم قاچاقچی و...

ژانر : عاشقانه، طنز، هیجانی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۴ دقیقه

مطالعه آنلاین از گروگانگیری تا عشق
نویسنده: تحت تعقیب


ژانر: #طنز #عاشقانه #هیجانی


خلاصه:

این رمان برگرفته از زندگی دختر شاد و شنگولی هست که تو یه خانواده‌ی سه نفری زندگی می‌کنه. فرزند اول و آخر خانواده‌اش و دختر یکی یدونه‌ی مامان باباش.

توی این رمان بنا به دلایلی که بعدا خودتون می‌فهمید، از یه نفری متنفر میشه و عاشق یه نفر دیگه میشه؛ ولی از هیچ کدوم خیری نمی‌بینه و می‌فهمه عاشق کسی هست که...

اسم این دختر شیطون قصه رهاست که تو هر شرایطی شادِ و خنده از صورتش محو نمی‌شه؛ اگر چه توی دلش غم‌هایی هم هست؛ ولی اون خیلی توداره و همه‌ی مشکلات و ناراحتی‌ها رو تو خودش می‌ریزه.

توی این کتاب رهای داستان ربوده میشه، اون هم از جانب چندتا آدم قاچاقچی و...


-مامان، مامانی، مامان، مامان هوی. کجایی پس تو؟ مامان...

اه پس چرا جواب نمیده؟ از اتاقم بیرون امدم و از پله‌ها پایین امدم. حتماً در آشپزخانه داره غذا می‌پزه دیگه. قبل اینکه برم آشپزخانه،گفتم بذار بترسونمش. یه قدم رفتم عقب و پشت دیوار قرار گرفتم همین که می‌خواستم بپرم تو آشپزخونه، یه دفعه قیافه خودم رو در آيينه دیدم. یواشکی بدون اینکه مادرم بفهمه خندیدم. خدایی خنده هم داشت! موهای بلندم چسبیده بود به هم و به طور خیلی بی‌تربیتی پخش شده بود رو کله‌ام، چتری‌هام هم به طور فجیعی ریخته بود به روي پيشاني ام! ابروهايم هم برعکس مسیرشان قرارگرفته بودند. تقریبا شده بودم یکی شبیه خواهر جنی. هیچی دیگه داشتم می‌گفتم، یه قدم رفتم عقب یهو پریدم داخل آشپز خانه

-پـخ...

ولی بِخُشکی شانس! پام گیر کرد به لبه ی اُپن و یه مَلق حسابی زدم. احساس کردم، کاسه سرم داره کنده میشه. بله موهام گیر کرده بود زیر پام، نمی‌تونستم جُم بخورم.

-آخ آخ مامان، مامان تو روخدا بیا درم بیار. مامان جون عمه‌ی خدا بیامرز بابام بیا نجاتم بده. الان دُردانه دخترت تلف میشه ها!

اوهوع، دُردانه دختر! چه خودم رو تحویل می‌گیرم.

-مامان چیز خوردم! دیگه نمی‌ترسونمت بیا دیگه، مامان...

نه ظاهراً نمیاد کمک.

فکر کنم الان دست به کمر ایستاده، یه کفگیر هم دستش، داره به ریش نداشته من می‌خنده. خلاصه به هر بدبختی بود، خودم رو از اون فلاکت درآوردم، ایستادم تا به مادرم بگم چرا به دادم نرسید؛ ولی تا سرمو بلند کردم، دیدم اصلا کسی در آشپزخانه نیست. وا مامانم کو؟!

-مامان کوشی پس، مامان کجایی؟

وای خاک بر سرم شد! نکنه مامانم حالش بد شده باشه! سریع از آشپزخونه زدم بیرون و پله‌ها رو دوتا یکی بالا رفتم. در اتاقشون رو یهو بازکردم. آخه! نگاه کن چه شکلی خوابیدند. هین! این چه وضعیه؟ چرا این شکلی خوابیدند؟(تقریبا تو حالت های بی تربیت مثبت 18 بودند)

مامانم در آغوش پدر خفته بود. آه ،پدر هم خواب بود. تازه یه لباسی هم پوشیده بود که اگر نمی‌پوشید، سنگین‌تر بود. همین جوری داشتم، نگاهشون می‌کردم که دست بابام که داخل موهای مادرم بود، تکون خورد. هیچی دیگه سریع زدم بیرون. ایش! واقعا که خجالت هم نمی‌کشند، داخل خونه کارهای مثبت هجده می‌کنند. اون‌وقت دو روز دیگه می‌نشینند به هم می‌گن، دختر فلانی رو دیدی؟ دهنش بو شیر میده، رفته شوهر کرده. خوب یکی هم نیست بهشون بگه، آخه مادر من اون دختر که دهنش بو شیر می‌ده، حتما چهارتا کار مثبت 18 از ننه باباش دیده دیگه. والا خجالتم هم خوب چیزیه! واقعاکه! خوب چیه من فضول نیستم، فقط یکم کنجکاوم، فقط یکم.

بعد این که از اتاق اومدم بیرون و داشتم می‌خندیدم. رفتم سماور رو زیاد کردم تا زود جوش بیاد. خوب بالاخره مامانم باید تقویت بشه دیگه! کم کاری نکره که،تا دیر وقت سرش شلوغ بوده، دوباره خندیدم.

رفتم سمت یخچال تا میز رو بچینم، کره رو گذاشتم داخل یه بشقاب و گذاشتم روي میز. مربا رو هم به همراه عسل درآوردم و ریختم توی یه کاسه. پنیر رو هم درآوردم و یه خورده گذاشتم توي بشقاب و روی میز گذاشتم. چشمم خورد به گردو که مغز شده و آماده توي قفسه بود، اون رو هم گذاشتم توي کاسه و روي میز گذاشتم. چندتا قاشق مرباخوری، چاقو و شکر و قند رو هم گذاشتم و بالاخره بعد از مدت‌ها تلاش و تکاپو چند قدم رفتم عقب تا ببینم میز چیزی کم و کسر داره یا نه. واو خدای من ببین چه کردم! خوب بالاخره باید انرژی از دست رفته ننه بابام برگرده یا نه؟!

خوبه حالا تا مامان بابام بیان آشپزخونه پس بیافتند! خوب تاحالا از بچشون ندیدند دیگه! پشتم به در ورودی آشپزخونه بود، می‌خواستم برم مامان و بابا رو بیدار کنم. فکر خودشون نیستند، فکر من که باید باشند. همین که برگشتم دیدم مامان بابام پشت سرم ایستادند و یه نگاه به من می‌کنند یه نگاه به میز! آخه! گفتم بیان تو آشپز خونه تلف می‌شن ها.

-سلام، صبح بخیر. چه عجب بالاخره از هم دل کندید! یادتون افتاد یه بچه هم دارید. بابا خوب خسته نشدید؟ از دیشب تاحالا تو بغ... بغ... !آخ گفتم بغبغو؛ یاد، یاکریم تو حیاط افتادم. تازگی لونه گذاشته بالای درخت برم یه سری بزنم بهش ببینم در چه حاله.

تا اون موقع مامان و بابام داشتند به حالت مشکوک و تعجب نگاهم می‌کردند. برای اینکه جو عوض بشه تا گند من هم یه خورده بخوابه. خواستم از وسط مامان بابام رد بشم تا برم به اون یاکریم الکی تو حیاط سربزنم ببینم مرده یا زنده؛ ولی تا از بغل بابام رد شدم سریع بازوم رو گرفت و رو به مامانم گفت: ببینم زهرا خانم ما تو حیاط یاکریم داریم؟!

اوه اوه فکر کنم، حسابی گند زدم.

مامانم گفت: نمی‌دونم والا! محمد آقا من که تا حالا یاکریم ندیدم!

ایش حالا ببین چه خانم آقایی هم راه انداختند. تو ذهنم هر دوتا ابروهام رو دادم بالا و با حالت شیطونی گفتم خوبه هر کی ندونه، من یکی خوب می‌دونم، شما دیشب تو چه اوضاعی بودید.

-خوب حتما شما ندیدید بابا، تازه اومده اینجا. خودم دیروز بهش نون دادم. اصلا بیایید خودم نشونتون بدم.

هین خاک بر سر یاکریم الکی ام کنند! دوباره سوتی دادم. تو دلم خدا خدا می‌کردم، قبول نکنند. والا خدا می‌دونه یاکریم از کجام باید دربیارم نشونشون بدم. وای این‌ها چرا هیچی نمی‌گن نکنه بخوان راستی راستی بیان. خودم دوباره دست به کار شدم. البته ناگفته نمونه، دعا دعا می‌کردم دوباره سوتی ندم.

-آخ مامان جون فکر کنم سماور الان می‌ترکه! خیلی وقته روشنه لطفا یه چایی دم کن تا من برم به این کبوتر زیبای اسکل بدبخت بیچاره یه سری بزنم نمیره یه وقت من حوصله مانع‌داری ندارم.

وای خدا بیشتر دارم گند می‌زنم. پاشدم از آشپزخونه زدم بیرون، بیچاره مامان و بابام حتما دارند پیش خودشون می‌گن یه بچه داشتیم اون هم به انجمن تیمارستانی‌ها پیوست! به تیکه نونی که تو دستم بود و قرار بود بدم به یاکریم الکی نگاه کردم، اصلا کوفت بخوره درد بخوره این یاکریم که هر چی می‌کشم از دست این. خودم با غیض داشتم نون رو می‌خوردم .بعد اینکه نون رو خوردم رفتم تو خونه پیش بابام نشستم.

بابام با خنده گفت:

-بینم حال این یا کریم اسکل بدبخت بیچاره‌ات چطوره؟ زنده است؟ ایشالا مانع‌دار نشدیم که؟

-ا نه بابامتاسفانه یاکریمان به دیار باقی پیوست هی روزگار... وفا نکردی بهش.

تا اینو گفتم لقمه پرید تو گلوی بابام. چند بار زدم پشتش، حالش که کامل خوب شد باحالت بلند و تا حدودی داد و همین طور مقداری تاسف گفت:

-مرد؟ نه شوخی می‌کنی!

بعد هم همین طور که داشت، با لقمه‌ی توی دستش بازی می‌کرد، دوباره گفت:

-یعنی جدی جدی مرد؟!

بعد هم یه آه جانسوز کشید. آخه بابام چه احساسی بوده نمی‌دونستم! بعد هم برای اینکه از اون حال و هوا درش بیارم گفتم:

-اِ بابا گفتم به دیار باقی پیوست نگفتم که مرد. اون از اینجا رفته، همین.

تا این رو گفتم مامانم یه دونه یواش زد پس کلم و گفت:

-پدرسوخته حالا دیگه ما رو مسخره می‌کنی؟

-اوه مامان جان من رو بابام حساسم. نبینم دیگه بهش فحش بدی! واِلا دیگه شَب‌ها...

به اینجا که رسیدم هیچی نگفتم. خاک بر سرم شد دوباره. یه دفعه مامان و بابام جفتشون با هم گفتند: شب‌ها چی؟

هان شب‌ها، شب‌ها... تلفن زنگ زد، آخ خداجون عاشقتم تا حالا این‌قدر از زنگ تلفن خوشحال نشده بودم، وای دمت گرم ادیسون که تلفن رو اختراع کردی. یه دفعه عین میخ وایسادم سر جام با انگشت اشاره‌ام کله‌ام رو خاروندم به خودم گفتم یعنی گونی گونی خاک رس تو سرت نه! یعنی گونی گونی خاک رس تو سرت! پاک اسکل شدی آخه ادیسون تلفن رو اختراع کرد رها؟ باصدای مامانم به خودم اومدم که گفت:

-تلفن خودکشی کرد از دست تو رها جواب بده دیگه(کلمه آخر رو باجیغ گفت جیغ نه ها جیغ)

آره دوستان گلم اون روز کلی خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فک کنم دقیقا داشتم خواب پادشاه ده دوازدهم رو میدیدم که داش با اون تاج و اون شیکم گندش میومدسمت من که یهو حس کردم یکی داره تکونم میده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رها رها پاشوبابا لنگ ظهر بلند شودیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای بابایی تورو جون رها بزار یکم دیگه بخوابم دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابام:ببین تا سه میشمرم پانشی یه جور دیگه صدات میکنما(چند لحظه مکث)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

1...2...5/2...75/2...3

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس کردم رو هوام بعله رفته بودم رو شونه بابام برعکس شده بودم طوری که سرم پشت کمرش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من: جیـــغ (دوباره)جیــغ ،بابا توروخدا بزارم پایین جون عمت که به خارج ازدنیا پیوست بزارم پایین .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابام منو آورد پایین البته از کمرش ولی روهوابودم چون با دوتا دستاش زیربلغل منو گرفته بودبعله یه همچین بابای شنگولی داریم ما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا: (باخنده) ببینم پدرسوخته مگه من صد بار نگفتم با عمه ی خدا بیامرز من کاری نداشته باش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من: ببینم مگه منم صد بار نگفتم من رو بابام حساسم نباید بهش فوش بدین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدم دُلا شدم گونه ش رو یه ماچ گنده کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا: هــــوی اول صبحی تف خالیمون کردی بابا.(گذاشتم زمین وباخنده داشت صورتشو پاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میکرد).

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من: ا مگه شما نگفتین لنگ ظهره چی شد یه دفعه شد اول صبحی هــان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا: من که از پس زبون شما بر نمیام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مامان از پایین اومد :محمدتورفتی اونو بیدار کنی یا خودتم ور دل اون بخوابی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوهوع چی شد .محمد آقا شد محمد فک کنم دیشب بی هیچ دغدغه ای خوابیدن خخخ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا: (بایه حالت خاص) اوه اوه میگم رهایی بدو بریم پایین وگرنه مامانت بهمون صبحونه نمیده ،من میرم تو هم زود بیا.به دنبال این حرف از اتاق رفت بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم به رفتنش نگاه میکردم آخی خدایا من چه خانواده گلی دارم خواهش میکنم همیشه حفظشون کن.از اتاق رفتم بیرون بعد اینکه از دستشویی اومدم بیرون رفتم تو آشپز خونه دیدم بابام به من نیگا کرد و یه اشاره کرد به مامانم.به مامانم نگاه کردم ، اوه اوه اوضاع قاراشمیشه رفتم نزدیک تر خودمو انداختم رو شونه مامانم ویه ماچ از صورتش کردم باصدای بلند گفتم: صبح بخیر مامان گلم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم در حالی که داشت صورتشو پاک میکرد گفت:خیلی خب بابا اول صبحی تف خالیم کردی.اه اه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنبال حرفش بابام یه خنده ی بلند کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من: در عجبم با این همه هماهنگی.ایول

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم:چِه هماهنگیی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابام: آخه چند دقیقه پیشم عین حرف تورو من بهش زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه صبحونه رو در کنار خانواده ی گلم وبا کلی شوخی و خنده خوردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ساعت نگاه کردم یک ونیم بعد از ظهر رو نشون میداد،نیم ساعت دیگه کلاس هنرم شروع میشد.رفتم تو اتاق تا آماده بشم به آینه نگاه کردم خودم و برانداز کردم ،پوست گندمی تقریبا بدون جوش ولک ،ابروهای هشتی که پر نبود کم پشت بود اما قشنگ بود.چشمای قهوه ای تقریبا تیره درشت نبودولی کوچولوهم نبود معمولی بود مژه هامم تقریبا پر و بلند که جذابیت چشامو بیشتر میکرد،دماغمو همه میگفتن قشنگه عروسکی نبوداولی به صورتم خیلی میومد .لبامم قلوه ای بود درکل خوشگل بودم همه چیز صورتم به هم میومدند.(البته تعریف از خود نباشه ها). به میز آرایشم نگاه کردم وسیله آرایش داشتم ولی زیاد اهلش نبودم.یه برق لب کالباسی زدم که به صورتم میومدیکمم ریمل زدم تا مژه هام خوشگل تر بشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ساعت نگاه کردم ده دقیقه به دو بود ،الان هاس که مریم بیاد تا با هم بریم کلاس.مریم دختر عمومه هم سنیم و خونه هامون چهار پنج تا کوچه فرقشه.چون سنمون مثل همه و از بچگی با همه بزرگ شدیم عین دوتا خواهر میمونیم با هم درکل خیلی به هم وابسته ایم و همه چیز همومیدونیم کلا چیزی رو نداریم که از هم مخفی کنیم.صدای زنگ در بلند شد فهمیدم که مامان رفت تا درو باز کنه چند لحظه بعدم صدای شیطون مریم رو شنیدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم: سلام زن‌عمو جون، چه طوری؟ عموم چه طوره؟ کلک اذیتش که نمی‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلاً این بشر با همه راحته حالا می‌خواد زن‌عموش باشه یا یکی دیگه؛ البته ناگفته نمونه من هم با مامانش یا بهتر بگم همه همین جوری ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان: سلام عزیزم! قربونت برم. عموت من رو اذیت نکنه من کاری به کارش ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق زدم بیرون مریم خواست جواب مامان رو بده که من یواشکی رفتم از پله‌ها پایین و پریدم رو کولِش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام مریمی چه طوری؟ دلم برات تنگ شده بود خیار دریایی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم: سلام و گولهٔ داغ! بیا گم شو پایین تا حالیت کنم کی خیار دریاییه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شیطنت سفت چسبیدمش پاهام هم هی می‌زدم به بغلش و می‌گفتم: خَرم شو، خَرم شو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا این رو گفتم مریم قاطی کرد! یهو از پشتش پریدم پایین و رفتم پشت مبل ها ایستادم. مریم هم اومد دنبالم، هیچی دیگه من بدو مریم بدو من بدو مریم بدو. اون قدر دویدیم که جفتمون خسته شدیم. ناچارا تسلیم شدم، برگشتم عقب و دست‌هام رو گرفتم بالا تا بگم چیز خوردم؛ ولی مریم که پشتم بود، نتونست خودش رو کنترل کنه افتاد روم. مامانم که تا اون موقع داشت هی می‌گفت بس کنید و یواش می‌خندید، به اینجا که رسید قهقهه زد و رو زمین نشست دلش رو چسبیده بود و هی می‌خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ مریمی، چیز خوردم! غلط کردم! بیا پایین جون عمه خدابیامرز بابات بیا پایین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خخ من دوباره کارم دراومد، گیر دادم به عمهٔ بدبخت بابام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم: خیلی خوب اگه میخوای بیام پایین یالا سه بار بگو من خرم، من خرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل اینکه چاره‌ای نیست باشه بابا ما تسلیم. شروع کردم به گفتن من خرم، من خرم، من خرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم در حالی که داشت از شکمم می‌اومد پایین گفت: آهان به کارت ادامه بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم: یویوهای عزیز بس کنید دیگه! دلم درد گرفت از بس خندیدم؛ ولی فکر کنم کلاستون دیر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا این رو گفت من و مریم یه هین کشدار گفتیم و سریع پا شدیم. بدون اینکه خداحافظی کنیم از خونه زدیم بیرون. مریم در حالی که داشت می‌دوید و ساعتش رو نگاه می‌کرد گفت: وای رها بدبخت شدیم ساعت دو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همش تقصیر تو دیگه؛ اگه همون اول خَرَم شده بودی الان داشتیم کاریکاتور اِسمال گامبو رو می‌کشیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفم کلی خندیدیم این هم بگم این اسمال گامبو یکی از بچه‌های کلاسمونه، خدایی گامبوئه ها. خداروشکر کلاس نزدیک بود. با ماشین ده دقیقه بود و پیاده پنج دقیقه. رسیدیم به ساختمونی که کلاسمون تو اون تشکیل می‌شد. سریع از پله‌ها رفتیم بالا، به در که رسیدیم، دستگیره رو کشیدم؛ چون بغل هم بودیم جفتمون پریدیم تو که متاسفانه دوتامون لای چارچوب در گیر کردیم؛ چون می‌خواستیم دوتایی بیایم تو کلاس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوی مریم شدی اسمال گامبو ها بابا یه ذره شُل کن بزار ردشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم: من اسمال گامبو ام یا تو که عین سعید خیکی شدی اصلاً خودت شل کن بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه کلاس رفت رو هوا اصلاً هیچ کدوم حواسمون نبود. یه نگاه به هم کردیم، بعد هم دوتایی به سرعت نور سرمون رو بالا گرفتیم، دیدیم بعله آقا همه پخش زمین شدند، دارند به ما می خندند. حالا این هیچی اسمال گامبو با سعید خیکی هم که بغل هم نشسته بودند، داشتند به ما می‌خندیدند. خخ اسمال گامبو رو نگاه همچین که می خنده شیکمش داره میره بالا پایین. خخ سعید خیکی رو اون هم همچین می خنده که دوتا سینه‌هاش هی عین ژله داره می‌لرزه. آخ آخ تصور کنید، این‌ها باهم برن عروسی، بعد پاشند برقصند. اون هم چی اسمال بندری بره، سعید هم جلو پاش زانو بزنه عربی برقصه. خخ خیلی باحال می‌شد خدایی! با صدای استاد به خودمون اومدیم (این تنها کسی بود تو کلاس که من و مریم روش اسم نذاشتیم.) استاد درحالی که داشت خنده‌هاش رو قورت می‌داد؛ البته به زور، گفت: خیلی خوب بسه دیگه. دیر اومدید، تازه وقت کلاسم دارید تلف می‌کنید. برید سریع بشینید ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای دمت گرم استاد ماروباش که تا اینجارو دویدیم که مبادا شما ما رو از کلاس پرت نکنید بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد: البته تا الان هم همین تصمیم رو داشتم.(در حالی که داشت اخم می‌کرد خیلی جدی ادامه داد) حالا هم برید بشینید تا پشیمون نشدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگرچه اخم و جدیتش کاملاً ساختگی بود؛ ولی من و مریم رفتیم، سریع نشستیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-استاد: خیلی خوب، همه پاشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ما هم همه پا شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-استاد: دخترها صندلی‌هاشون رو ببرند سمت راست و بچسبونند به دیوار و بنشینند. پسرها شما هم صندلی‌ها تون رو ببرید سمت چپ و بچسبونید به دیوار و طوری بشینید که رو به روی دخترها قرار بگیرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شانس گند ما هم، رو به روی من و مریم دقیقاً اسمال گامبو و سعید خیکی نشسته بودند و داشتند با یه لبخند مزخرف به ما نگاه می‌کردند. ما هم اهمیتی ندادیم و رومون رو کردیم سمت استاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-استاد: ببینید بچه‌ها ما الآن چندماهه داریم کار می‌کنیم. حالا هم ازتون می‌خوام هر نقاشی که دوست دارید، بکشید. می‌خوام بعد این‌همه کار کردن هنرتون رو نشون بدید. فقط نیم ساعت وقت دارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای خدا دمت گرم! حالا به من و مریم لبخند می‌زنید خپل‌ها، حالی تون می‌کنم. روم رو کردم سمت مریم، یه نگاه بهش کردم؛ هم‌زمان باهم دیگه، بدون اینکه کسی بفهمه اشاره کردیم به روبرومون. جونم هماهنگی مثل‌اینکه اونم داشت به همین فکر می‌کرد. هیچی دیگه شروع کردیم. قرار بود من اسمال گامبورو بکشم، اون هم سعید خیکی چون اون دوتا روبرومون بودند. اول از کله شروع کردم یه کله‌گنده کشیدم براش. موهاش و خدایی خوشگل کشیدم. فَشِن بود خداییش بهشم می اومد. چشمهاش رو طوری کشیدم که انگار داره میزنه بیرون. دماغش رو چاق کشیدم، لب‌هاش هم جوری کشیدم که انگار داره لبخند میزنه دور لبش هم کثیف کردم؛ چون بعداً براش نقشه داشتم. به قیافش نگاه کردم تا ببینم چیزی کم و کسر داره یا نه؛ ولی تا نگاهش کردم، اون هم سریع نگاهم کرد. برای اینکه سه نشه، سرم رو کج کردم و یه لبخند شُل و ول بهش کردم؛ ولی اون مثل اینکه خرکیف شد. خب تا حالا من بهش رو نداده بودم. اون هم یه لبخند زد. ایش! سنگ قبرت رو بشورم با مریم الهی. سرم رو برگردوندم سمت بوم نقاشیم که خال کنار دماغش رو بکشم. خالش گوشتی نبود، به خاطر همین زیاد مشخص نبود. بعد خالش رفتم سراغ صندوقچه گامبوش (شکمش رو میگم). اون رو هم کشیدم. اوه اوه خدایی خودم هم کف کردم. دست‌هاش رو کشیدم. یکیش رو گذاشتم رو شکمش اون یکی رو هم بالایی کشیدم، یه بستنی قیفی هم کشیدم تو دستش. خخ بابا دَمَم جیز! چی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ساعت نگاه کردم. هم‌زمان استاد باهام گفت ده دقیقه دیگه وقت دارید. خوبه رفتم سراغ رنگ‌آمیزی. پیراهنش رو قرمز کشیدم، شلوارش هم مشکی کردم، هم‌رنگ لباس‌های امروزش. بستنیش رو هم صورتی کردم دور لبهاش هم که کثیف بود و به خاطر بستنی بود، صورتی یکم روشن‌تر کردم. آهان یه چیز دیگه یادم اومد! سریع رو بستنیش یه مگس کشیدم و مشکی کردم. بالهاش هم طوسی کردم. پایینش امضا کردم و تاریخ زدم اسم رو هم به انگلیسی نوشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه نگاه دیگه بهش کردم تا ببینم چیزی کم و کسر نداره.( وای خوانندگان گرامی برای اینکه بعد از دیدن این نقاشی این دوتا خپل صلوات بفرستید خواهش می‌کنم.) خخ خدایی چه کردی رها! ای ول دمت گرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-استاد: وقت تمومه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم رفت سمت اولین دختر تا نقاشی‌اش رو ببینه. آخ فکر کنم به ما که برسه از خنده بترکه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-استاد: (نفر اول) خوبه، (نفر دوم) بهتر بود اینجا رو سایه روشنش رو بیشتر کنی؛ ولی در کل خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه چهار نفر دیگه رو هم دید، رسید به من. نقاشی رو چسبونده بودم به خودم تا کسی نبینه. می‌خواستم ببینم، استاد چی کار می‌کنه. همین‌که نقاشی رو دید، یه نگاه بهم کرد، بعد هم زد زیر خنده. اون قدر خندید که از چشم‌هاش اشک می‌اومد. یه نگاه دیگه به نقاشیم کرد، دوباره زد زیر خنده. خودم هم زدم زیر خنده. این استاد ما چه باحال می خنده. تا حالا این‌جوری ندیده بودم بخنده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-استاد: این خیلی باحاله! آفرین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌هاش رو پاک کرد و رفت سمت مریم که بغل من بود. خیلی دوست‌ داشتم ببینم، اون چه جوری کشیده، استاد تا نقاشی مریم رو دید دوباره زد زیر خنده؛ ولی این دفعه چسبید به دیواری که بین من و مریم بود. دستش رو مشت کرده بود، چسبونده بود به دیوار. حالا هی داره می خنده. چند لحظه صدای خنده‌اش نیومد. وای! فکر کنم از دست ما نفس کم آورد غش کرد؛ ولی یه دفعه دوباره خندید. منتها بم صداش کم بود، فکر کنم باقی مونده خنده قبلیش بود. وای الان دیگه می‌میره، آخراشه فکر کنم خخ! ببین ما دوتا چیکار کردیم که این بدبخت به این روز افتاده. یه نگاه به بچه‌ها کردم که همه نگاهشون با تعجب داشت بین من و استاد و مریم می‌چرخید. بیچاره‌ها کُپ کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-استاد: خیلی باحالید. وای خدا! تا حالا این‌قدر نخندیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی‌که داشت لپ‌هاش رو می‌مالید (فکر کنم از بس خندیده بود، لپش رگ به رگ شده بود).

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد داشت می‌رفت سمت بچه‌های دیگه. می‌خواستم عکس‌العملش رو موقع دیدن نقاشی‌های دیگه ببینم. تا ببینم آیا بچه‌های دیگه هم به ‌اندازه من و مریم قشنگ کشیدند یا نه؟ به مریم نگاه کردم، اون هم داشت به استاد نگاه می‌کرد. فکر کنم اون هم، همون فکری رو می‌کرد که من می‌کردم. دوباره به استاد نگاه کردم. این دفعه بالا سر سعید خیکی بود، وقتی نگاهش کرد، لب‌هاش رو کج کرد و سرش رو به نشونه تأسف چند بار این‌ور اونور کرد، بهش گفت: خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفت بالا سر اسمال گامبو. بعد هم یه نگاه به من کرد و یه لبخند زد. وا این چرا همچین کرد؟ یه نگاه به مریم انداختم با ابروهام ازش پرسیدم، چی شده. اون هم با ابرو و لبش گفت که نمیدونه. استاد رفت بالا و کنار میزش قرار گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-استاد: خیلی خوب بچه‌ها؛ اسم هر کسی رو که صدا می‌کنم، بیاد بالا نقاشیش رو نشون بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی مکث کرد و به بچه‌ها نگاه کرد و گفت: زهرا محمدی و امیر احمدی بیایید بالا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتند بالا و استاد بهشون گفت اول نقاشی رو به نفر روبه رویی نشون بدن، بعد بگیرن رو به ما تا ما هم ببینیم. اون‌ها هم همین کار رو کردند. زهرا دماغ (اسمیه که ما روش گذاشتیم چون دماغش رو عمل کرده) یه منظره طبیعت کشیده بود، احمد گوجه هم (این هم چون موقع یه عصبانیت رنگش قرمز میشه بهش میگیم احمد گوجه) یه گل کشیده بود که یه زنبور داشت می‌رفت سمتش، قشنگ بودند. بعد از اون فاطی کماندو با مسعود زرافه رفتند بالا، بعد از اون‌ها هم مرجان کلیپس با حسن خال رفتند. دوتا گروه دیگه هم رفتند که استاد من و اسمال گامبو رو صدا زد. آخ که دوست داشتم، قیافش رو ببینم. هیچی دیگه، رفتیم بالا روبه روی هم ایستادیم، تو دلم تا سه شمردم و نقاشی رو گرفتم اونور. اون هم، همزمان با من نقاشی رو گرفت سمت من. وای نه این فوق العاده است! نقاشی من رو کشیده بود. فقط صورتم بود که تو هاله‌ای از سایه که دورتادور صورتم بود قرار داشت؛ یعنی به معنی واقعی کلمه کف کردم. نیشم تا بناگوش باز بود و بهش نگاه کردم. داشت به نقاشیم نگاه می‌کرد، بیچاره فقط تونسته بود یه لبخند محو بزنه. برعکس من که نیشم تا بنا گوش باز بود. بدبخت، احساس کردم حالت چشم‌هاش عوض شده؛ انگار ناراحت بود. پس بیخود نبود استاد این جوری بهم نگاه می‌کرد. یه لحظه دلم براش سوخت. نقاشی رو همزمان گرفتیم سمت بچه‌ها. یهو نصف کلاس رفت رو هوا، نصف دیگه هم که بعد از دیدن نقاشی اسمال جون، به نقاشی من نگاه کردند، ترکیدند از خنده. برعکس بچه‌های دیگه که سریع می‌اومدند پایین، ما دوتا یه ربع بالا بودیم. وقتی که بچه‌ها آروم شدند و دیگه نخندیدند. استاد گفت بشینیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی دوست داشتم ببینم مریم چی کشیده. استاد مریم و سعید خیکی رو صدا کرد. اون‌ها هم رفتند بالا، نمی‌تونستم ببینم چی کشیدند؛ ولی قیافه مریم رو می‌دیدم که دهنش باز مونده بود. وای نکنه که سعید خیکی هم آره؟! تو این افکار بودم که برگشتند سمت ما. دوست داشتم، اول نقاشی خیکی رو ببینم که به خاطرش مریم این قدر تعجب کرده بود. وایی خداجون این دوتا چرا همچین شدند؛ یعنی این‌ها هم واسه ما دوتا نقشه کشیده بودند. خیکی یه نقاشی ای کشیده بود که نگو! چهره مریم بود. خیلی قشنگ نقاشی شده بود، موهاش رو جوری کشیده بود که دور تا دورش رو گرفته بود. روی یه تخته سنگ نشسته بود و داشت، به جای نامعلوم نگاه می‌کرد. خیلی خوشگل بود. تو این مدت بچه‌ها داشتند می‌خندیدند که بعد از دیدن نقاشی مریم مطمئن شدم که به خاطر نقاشیه مریم بوده. وای خدایی خنده دار بود! مریم سعید خیکی رو جوری کشیده بود که داشت می‌دوید سمت یه جایی که کلی ساندویج و چیبس و پفک و این چیزها بود. سعید تو نقاشی خوشحال و هیجان زده بود؛ اما وقتی دیدمش اون هم مثل اسمال جون فقط یه لبخند محو داشت و ناراحت بود. استاد بعد حدوداً یه ربع بهشون گفت بشینند و یکی یکی بچه‌های دیگه رو صدا زد. وقتی مریم نشست کنارم، روم رو کردم سمتش و گفتم: وای مریم بیچاره‌ها رو دیدی؟ دلم براشون کباب شد! خدایی خیلی نامردی کردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: آره نگاه بچه‌هام شش کیلو آب کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهشون نگاه کردم انگار کشتی‌هاشون غرق شده بود. همچین ناراحت بودند که نگو و نپرس! با صدای استاد به خودم اومدم. اصلاً نفهمیدم بچه‌های دیگه چی کشیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-استاد: خوب بچه‌ها، می‌خوام بهترین گروه‌ها رو معرفی کنم، ببینید همتون خوب بودید؛ ولی دوتا گروه تو کلاس برتر شدند. اون‌ها گروه اسماعیل و سعید و همین طور گروه رها و مریم‌اند. خواهش می‌کنم بیاید بالا و نقاشی‌هاتون رو یه بار دیگه نشون بدید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چهارتامون رفتیم بالا و نقاشی هامون رو دوباره نشون دادیم. بچه‌ها همشون دوباره از نقاشی من و مریم خندیدند و تشویقمون کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-استاد: ممنون خواهش می‌کنم که بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و مریم هم یه تعظیم کوچولو به بچه‌ها کردیم و رفتیم نشستیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم، دلم براشون میسوزه به نظرت زیاده‌روی نکردیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: نه عزیزم، زیاد سخت نگیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-استاد: خسته نباشید بچه‌ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم به من و مریم نگاه کرد و گفت: فقط امیدوارم جلسه بعد دیر نکنید؛ چون بخششی در کار نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و مریم هم بهش یه لبخند به نشونهٔ تشکر زدیم و اون هم از کلاس رفت بیرون. داشتیم وسایلمون رو جمع می‌کردیم. همهٔ بچه‌ها رفته بودند به جز اسمال گامبو و سعید خیکی. هی! چی؟ همه رفتند به جز این دوتا؟ به مریم نگاه کردم. اون هم نگران بود. یه چشم غره بهش رفتم که یعنی بدو جیم شیم؛ ولی تا خواستیم بریم، دیدیم اون دوتا زودتر از ما رفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخیش! داشتم زَهره ترک میشدم. بدو بریم تا پشیمون نشدند بیان از ما انتقام بگیرند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنبال این حرف با مریم سریع رفتیم بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میگم مریم، تازه ساعت 4. وقت که داریم. بیا بریم یه دوری بزنیم، موافقی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم ظاهراً تو فکر بود. همین طور که داشت فکر می‌کرد، گفت: نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی چی رو نه من میخوام برم تو هم باید بیای باهام اُفتاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: هین رها نکنه که این دوتا... وای خاک بر سر شدیم، آبرومون تو فامیل میره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وا این چش شده یه دفعه‌ای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم حالت خوبه؟ در مورد چی داری صحبت می‌کنی؟ واسه چی آبرومون تو فامیل بره آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: بیا بریم تو این کافی شاپ تا بهت بگم، دوتایی خاک بریزیم رو سرمون. بیا بیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچی دیگه به خودم گفتم کلاً یه دختر عمو داشتیم اون هم مثل من به انجمن تیمارستانی‌ها پیوست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتیم تو و پشت یه میز که تقریباً وسط کافی شاپ بود نشستیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب بنال ببینم چه مرگت شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: ببین این اسمال گامبو با سعید خیکی به نظرت عجیب نبودند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وا این هنوز تو فاز اون دو تاخپله که...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: خوب ببین اون دو تا میتونستند یه نقاشی دیگه بکشند. چرا اومدن ما رو کشیدن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه بر خرمگس معرکه لعنت، این گارسونه رومیگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گارسون: خیلی خوش اومدید چی میل دارید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع گفتم: دوتا بستنی لطفاً.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون هم رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببین مریم جون چرا حاشیه میری؟ مثل آدم بگو چی میخوای بگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: میخوام بگم که اونا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه لعنتی ایشالا پات سر بخوره بخوری زمین یه ذره بخندیم. خوب نمی‌شد دو دقیقه دیگه بیای. آه بابا.گارسون رو میگم دیگه. بستنی ها رو گذاشت رو میز و گفت: امر دیگهای ندارید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه خیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون بدبخت هم رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب داشتی می‌گفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

'مریم: آره دیگه بابا میخوام بگم که اونا عاشقمون شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

'مریم: زهرمار چرا داد می‌زنی؟ به دور و برت نگاه کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه کردم، اوف ملت چقدر فوضولند؟ خجالت نمیکشند. اِ هنوز هم دارند نگاه میکنند. یه اخم به همشون کردم و برگشتم سمت مریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیوونه خل شدی یا؟ چه ربطی داره آخه؟ اگه به خاطر نقاشی هاشون میگی، خوب ما هم اونا رو کشیدیم باید بگیم عاشقِ شونیم؟ هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: آخه الاغ تو نقاشی ما رو میذاری پای نقاشی اونا، ندیدی چه شکلی قیافه هامون رو کشیده بودند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-توهم، تَوهم فضایی می‌زنی یه وقت‌هایی ها. بیخی بابا بستنی رو بخور آب شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مریم: نمی‌دونم شایدم حق با تو باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شروع کرد به خوردن بستنیش. من هم قاشق اول رو خوردم. وقتی داشتم قاشق دوم رو می‌خوردم، به خودم گفتم این مریم هم بد نمیگه ها. خوب اولاً می‌تونستند یه نقاشیِ دیگه بکشند؛ دوما اگر هم ما رو کشیدند، یه جور دیگه می‌کشیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مریم میگم نکنه حق باتو باشه؟! حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم تو راست میگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زهرمار چرا داد می‌زنی؟ یه نگاه به دور و برت کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون هم نگاه کردف بعد هم به همشون اخم کرد برگشت سمت من (خخ دقیقاً کاری که من کردم، من میگم ملت فوضولن شما میگید نه)؛ ولی این دفعه دیگه حرف نزد، داشت بستنیش رو می‌خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خخ مریمی تصور کن، ما با اونا ازدواج کنیم. هه‌هه شب عروسیمون اونها با کت‌شلوار ما هم با لباس عروس بغلشونیم. اون هم درحالی‌که بازوشون رو گرفتیم وای چی میشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفم دوتایی افتادیم رو میز، اون قدر خندیدیم که حد نداره. سرمون رو از رو میز برداشتیم؛ ولی تا نگاهمون به هم افتاد، دوباره زدیم زیر خنده. حالا کاش مثل آدم می‌خندیدیم! اونقدر بلند خندیده بودیم که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه داشتند نگامون می‌کردم. اصلاً بهشون اهمیتی ندادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: دیوونه ببین چه جوری دارند بهمون نگاه میکنند؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینا رو ول کن حالا عروسی هیچی شَبِش رو بگو. وای خدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره افتادیم رو میز تا میتونستیم خندیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من (همون طور که داشتم بلند می‌خندیدم): فکر کن اینا... بیوفتند رو ما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی که اینو گفتم، اونقدر بلند خندیدیم که یعنی تصورشم نمیکنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم (باخنده): همون شب قبل از عملیات میریم بیمارستان. حالا فکر کن دکتره بهشون بگه مشکلشون چیه؟ اونا هم بگن اُفتادیم روشون غش کردند. خخ بعد هم یکیمون بره تو کما، یکی دیگمون هم بره تو بخش مراقبت‌های ویژه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای خدایا این شادی ها رو از ما نگیر. اونقدر خندیدم عضلات لپم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: مگه لپ هم عضله داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خندیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: پاشم برم حساب کنم، بریم قبل از اینکه خودشون ما رو بندازند بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه همون طور که داشتیم می‌خندیدیم، از بین جمعیت فوضول کافی شاپ رد شدیم و اومدیم بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه امکان نداره شما نمی‌تونید من و بکشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین طور داشتم جیغ می‌زدم و کمک می‌خواستم؛ اما هیشکی صدام و نمی‌شنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کمک، توروخداکمکم کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکیشون داشت می اومد سمتم، دستم و گرفت و عین این هیز‌ها داشت، نگاهم می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولم کن آشغال به من دست نزن گمشو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون داشت هر لحظه به من نزدیک‌تر می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جیغ، نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه عین برق گرفته‌ها بلند شدم. به دور و برم نگاه کردم، مامانم داشت گریه می‌کرد، بابام هم اشک تو چشم هاش جمع شده بود صورتم خیس بود از اشک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا: حالت خوبه بابایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریدم بغلش تا تونستم اشک ریختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا اونا میخواستند من و بکشند هیشکی بهم کمک نکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابام درحالی که داشت موهام رو نوازش می‌کرد، گفت: آروم باش دخترم. غلط کرده کسی که بخواد به دختر من دست بزنه. تو فقط خواب دیدی بابا. هیچی نیست. من و مامانت پیشتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم درحالی که داشت یه لیوان آب دستم می‌داد، گفت: گریه نکن مامان جون، دورت بگردم، یکم آب بخور تا آروم شی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم آب به کمک بابا خوردم. بابا من و آروم خوابوند روی تخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا: بخواب دخترم هیچی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا از پیشم نرید من می‌ترسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامان: گریه نکن عزیزم! نگران نباش تاتو نخوابی، ما از پیشت نمیریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا اشکام رو پاک کرد. من هم آروم چشمام رو بستم و خوابیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخیش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا: چه عجب بیدارشدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع چشمام رو باز کردم و رو تخت نشستم. وا اینا چرا عین گربه شرک به من زل زدند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما اینجا چیکار می‌کنید؟ خوب نمیگید آدم سنگ کوب میکنه، وقتی اینجوری به آدم زل می‌زنید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

'مامان: به جای تشکرته؟ از دیشب تا حالا بالا سرت بودیم که مبادا مادمازل خواب بد ببینند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وا خواب بد؟ هین به خدا می‌خواستند من رو بکشن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا: غلط کردند، اون فقط یه خواب بود. حالا هم بلند شو بریم پایین که مُردم از گشنگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم دست مامان رو گرفت و رفت بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ایش! حالا یه دیشب باهم تنها نبودند. البته از کجا معلوم شاید وقتی من خوابیدم پیچوندند، رفتند تو اتاق خودشون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که داشتم می‌خندیدم، رفتم سمت آینه تا مو هام رو شونه کنم. چشمهام یکم پف داشت، اون هم به خاطر گریه دیشب. دوباره یاد خوابم افتادم قیافهٔ اون آدمها رو یادم نیست؛ اما همهٔ خوابم یادمه. یه لحظه ترسیدم نکنه واقعاً اون اتفاق بیافته. سعی کردم آروم باشم. بعد اینکه از دستشویی اومدم بیرون داشتم، می‌رفتم تو آشپزخونه که متوجه شدم، هیچ صدایی از آشپز خونه نمیاد. یواشکی سرم رو بردم تو آشپزخونه تا ببینم آیا واقعا کسی نیست؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هین وای مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا حالا اینقدر از نزدیک رابطهٔ عشقولانهٔ بابام اینا رو ندیده بودم؛ البته به جز اون روزی که خواب بودن. وای قلبم، من میگم اینا جنبه ندارند میگید نه. خدا میدونه چقدر بهشون سخت گذشته از دیشب تا حالا که دارن اینجوری میکنند. بابام رو صندلی نشسته بود، مامانم هم روی پاش بود. دستش رو هم انداخته بود دور گردن بابام. بابام هم سرش رو فرو برده بود تو گودی گردن مامانم. یعنی یا! اینا دیگه چقدر چیزند، از هر فرصتی استفاده میکنند. دمشون گرم کاش من هم وقتی ازدواج کردم اینقدر عاشق شوهرم باشم؛ البته اونم همین طور یکی باشیم عین مامانم اینا. من هم چقدر پروام؟! می‌ترسم بشم یکی مثل اون دختری که دهنش بو شیر میده؛ ولی چون چهارتا کار مثبت 18 از ننه باباش میبینه و میره زود شوهر میکنه. خخ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تواین فکرهای بی تربیتی بودم و داشتم عین این هیز‌ها نگاهشون می‌کردم که بابام یهو سرش رو بلند کرد. سریع پریدم تو دستشویی یه دقیقه بعد هم اومدم بیرون در دستشویی رو هم محکم بستم تا اونا اگه هنوز مشغول کارهای بی تربیتی هستند، تمومش کنند. بعله من یه همچین آدم خجالتی ام.خخ! رفتم تو آشپز خونه وای دمشون گرم. اینا دیگه چقد حرفه‌ای‌اند. داشتن صبحونه می‌خوردند، اصلاً هم به رو خودشون نمی‌آوردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام صبحتون بخیر. خوش گذشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جفتشون با هم: علیک سلام چه عجب از دستشویی دل کندید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجبا! یکی نیست بگه من خیلی وقته از دستشویی دل کندم، شما نمیخواید از هم دل بکنید. ملت رو دارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه تیکهٔ دوم حرفمم مثلاً نفهمیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم: مامان اون شکر رو میدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هه من که بالاخره حالتون رو میگیرم بچه پروها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان دُلا شد و شکر رو داد بهم؛ ولی همین که خم شد موهاش از شونه هاش سر خورد و گردنش پیدا شد. جونم گردن مامانم کبود بود حالا بهترین موقع برای حال گیریه. درحالی که خیلی داشتم سعی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌کردم تا نخندم گفتم: وا مامان چرا گردنت کبود شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم خیلی هول شد. بابام هم لقمه پرید تو گلوش. پاشدم رفتم زدم پشت بابام، وقتی حالش جا اومد، سر جام نشستم؛ ولی من که دست بردار نیستم بعد هم تو دلم یه زبون درازی بهشون کردم. خخ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامان نگفتید، چرا گردنتون کبوده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم به تته پته افتاده بود: هی... هیچی مامان چیزی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وا خب الکی که اینجوری نمیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم داشت فکر می‌کرد و هی به بابام چشم غره می‌رفت. بابا اومد کمکش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا: میگم رها از کلاست چه خبر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خخ عجب آدمایی اند خواستم دوباره اذیتشون کنم؛ ولی گفتم سه میشه دیگه هیچی نگفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عالیه جلسه‌ی قبل اینقدر خندیدیم که خدا میدونه. حالا اون هیچی، استاد رو بگو اونقدر از دست منو مریم خندید که اشک از چشماش میومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامان: چه طورمگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا خواستم جواب بدم تلفن زنگ زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من میرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاشدم از آشپز خونه اومدم بیرون. فکر کنم الان دارند باهم دعوا میکنند به خاطر دسته گلی که بابام به آب داده .خخ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن عمو بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زن عمو: سلام عزیزم خوبی رها جان؟ مامان اینا خوبند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اِسلام زن عمو شمایید؟ ممنون من خوبم اونا هم خوبند. عمو خوبه؟ خودتون خوبید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زن عمو: قربونت برم، ما هم خوبیم. زنگ زدم بگم؛ اگه شب خونه اید ما شام میایم اونجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خواهش میکنم بفرمایید! ما خونه ایم خوشحال میشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زن عمو: باشه عزیزم پس ما میایم خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منتظریم ،خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم دوباره تو آشپز خونه. خخ دیدی گفتم! الان دعوا میکنند. مامانم یه اخمی کرده بود که نگو! بابام هم داشت هی خامه رو هم میزد. آخی نازی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا:کی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زن عمو سمیه. گفت شام میان اینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم از آشپز خونه رفتم بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو تختم نشستم .داشتم فکر می‌کردم که شب چی بپوشم. در کمدم رو باز کردم. همشون خوب اند؛ ولی بهتره این کت سورمه ای رو بپوشم. همون موقع چشمم خورد به کت شلوار صورتیم. رنگش کم رنگ بود، خیلی دوسش داشتم. گفتم همین رو می‌پوشم. چند دقیقه گذشت داشتم می‌رفتم پایین تا ببینم مامان کاری داره انجام بدم یا نه؛‌ولی تا رفتم تو آشپز خونه دیدیم هیشکی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خخ فکر کنم مامان قهر کرده رفته تو اتاق، بابام هم رفته از دلش در بیاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای من عاشق کارگاه بازیم! الان میرم ببینم چه شکلی بابام داره از دلش در میاره. هان خوب چیه من فضول نیستما فقط یکم کنجکاوم .در ضمن برای آیندم هم خوبه خوب. بعله من یه همچین آدم آینده نگری‌ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم تو اتاقم، چهارپایه بلند رو آوردم بیرون. خیلی یواش از اتاق اومدم بیرون، اول رفتم پشت در گوشم رو گذاشتم روش تا ببینم دورند یا نزدیک. دیدم صدا ضعیفه و این یعنی اونا دورند و چه جایی بهتر از تخت. خخ به خودم گفتم : ای پدرسوخته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهارپایه رو گذاشتم پشت در. دعا دعا می‌کردم در باز نشه خوب ریسک زیادیه. آروم بدون ایجاد سروصدا رفتم بالا. خداروشکر بالای در اتاقشون یه شیشه بود که میشد از اون داخل رو دید. آروم و باملاحظه‌ی کامل رفتم بالا، یه کم خودم رو کشیدم بالا. آهان حالا راحت میتونم ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به قول تتلو: «وای دارم چی میبینم؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای دارم چی میبینم؟ نه دیدید گفتم بابام اومده از دلش در بیاره. نه دیدید؟! فقط حس شیشم رو حال کنید! خوب حالا بزارید شرح بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامانم رو تخت نشسته بود، پشتش به در بود؛ البته به حالت قهر، بابام هم پشتش بود و داشت آروم پشت کمر مامانم رو ماساژ میداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی داشت چیکار میکرد؟! اوه اوه! بابام داره میره جلو، مامانم هم مدام دستش رو تکون میده و میره عقب .واای حالا دوتاشون وایستادن ،بابام میره جلو مامانم میره عقب. خلاصه اونقدر میرن عقب جلو که مامانم می‌خوره به دیوار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اَه این مگس چی میگه اِ لعنتی جای قحط؟ خونه به این گندگی داره میاد رو دماغ من! ایش آخه مگس اینقدر خر. اسکل خرمگس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم میگفتم بابام فقط سه قدم از مامانم فاصله داره. اَه شیطونه میگه بزنم این مگسَ رو ها. نکبت، وای فقط دو قدم دیگه! وای این مگسه چی میگه گمشو دیگه گاو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم مریم و بلندش کردم. هنوز قدم اول رو برنداشته بودیم که بابا گفت: من نمی‌دونم شما که هی دَم به

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دقیقه دارید هم‌رو می‌بینید دیگه چه حرفی دارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمو: ولشون کن داداش چه بهتر دوتا دیوانه کمتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه منو مریم دوتامون گفتیم: اِعمو، بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو هم به حالت تسلیم دستاش رو گرفت بالا و گفت: آقا من تسلیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه خندیدیم من و مریم هم رفتیم بالا. در اتاق رو باز کردم بعد اینکه اومدیم تو درو سریع بستم. مریم و نشوندم رو تخت و خودم هم نشستم کنارش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب بنال ببینم. الآن از فضولی میری تو کما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: چی رو بگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اِ ببین به خدا زر زده باشی لهت می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اِ خوب چی رو بگم بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نذار یه کاری کنم بری پیش عمه‌ی بابات ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نوچ تو هیچ کاری نمی‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باش پس خودت خواستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدم به سمتش خیز برداشتم که یکم خودش رو کنار کشید و گفت: خیلی خب بابا میگم. (باخنده)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس بنال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چقدر تو بی ادب شدی. (باخنده)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خندید و گفت: هیچی بابا حوصله ام سررفته بود، گفتم بیام اینجا یکم شاد شیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این دفعه دیگه زدم به سیم آخر. نشستم رو شکمش و گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو که من رو خوب میشناسی. نفهمم ولت نمیکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir


دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم دُلا شدم روش البته دُلاکه نه خوابیدم روش و بازوش رو یه گاز محکم گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: آخ آخ غلط کردم میگم بخدا میگـم ایی. بابا بچهات رو خورد آیی میگم، میگم به خدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بگو تا نگی از روت پا نمیشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدهم نشستم رو شکمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: به جون خودم میگم. بیا پایین نفسم بالا نمیاد. تورو خدا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روش رفتم کنار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فقط دوست دارم چرت بگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاشد نشست، یه نگاهی به دستش کرد و در حالی که داشت فحش میداد گفت: تو سعیده خانم رو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میشناسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همون که همسایتونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب که چی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی پسرش از خارج برگشته، منو دیده به مامانش گفته بیاد خواستگاری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هین راس میگی؟ خب خله چی شد، قبول کردی یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گمشو تو که من رو میشناسی، الان نمیخوام ازدواج کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خاک بر سرت! بزار یه چیزی بهت بگم، بعدا خودت میری ازش خواستگاری میکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی؟ مگه چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اِ،زرنگی اول تو بگو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیو همه رو گفتم دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شاتاب (خفه شو) بابا آخه سعیده خانم چه ربطی داره واسه اومدن به اینجا؟ بعدش هم تو چرا به من نگفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آهان اینو میگی؟ خوب ببین ربطش اینه که احتمال دادم، امشب بعد از شام بیان اونجا. بعد هم اینکه سعیده همین امروز بعد از ظهر اومد خونمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب خنگه وقتی امروز اومده، تازه حرف زده؛ همین امشب که نمیاد خواستگاری. بعد هم تو چرا میگی نه؟ سنت هم که کم نیست، بیست سالته بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب اون خارج بوده تا حالا، معلوم نیست اونجا داشته چیکار میکرده. اصلا شاید شبی یه بار توپارتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوده. من اصلا از این جور مردا خوشم نمیاد مردی رو میخوام که آغوشش بوی بی کسی بده نه هر کسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اُهوع این از این حرف‌ها هم بلد بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شاتاب بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم اَداش رو درآوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من آغوش مردی و میخوام که بوی بی‌کسی بده نه بوی هرکسی. خخ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم خندید و گفت: مرگ! حالا تو بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هه فک کرده به همین آسونی هاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی رو بگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اِ اذیت نکن دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اِ خب چی رو بگم بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گم شو اصلاً نگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خب بابا میگم؛ ولی یه وقت بعدش جدی جدی نری از پسرِ خواستگاری کنی‌ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیوانه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمه ات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمه‌ی خودته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه بابا عمه‌ی هردو مونه. خوبه حالا ما عمه نداریم. و اِلا بیچاره روزی صدبار فحش می‌خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جفتمون خندیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: خوب حالا بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چند روز پیش از خواب پاشدم رفتم تو آشپز خونه دیدم هیچکی نیست هرچی مامانم رو صدا زدم جواب نداد. یکم نگرانش شدم، رفتم تو اتاقش در رو آروم باز کردم؛ ولی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: ولی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخ آخ نگو یه چیزی دیدم که‌ ای‌کاش ندیده بودم. وای وای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از عمد این‌جوری می‌کردم تا حرصش رو در بیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم: اِ بگو دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باش باش میگم. اِ کجا بودم؟ خخ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: داشتی می‌گفتی رفتی تو اتاق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آهان آره آره رفتم تو اتاق یهو دیدم جفتشون خوابند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: خوب باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب تو خنگی دیگه عزیزم خواب نبودند، خواب بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: اِ مثل آدم تعریف کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باش بابا. ببین مامانم خواب بود، یه جوری که سرش رو بازوی بابام بود؛ یعنی تو بغل بابام خوابیده بود. بابام هم دستش رو کرده بود تو موهای مامانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: هین! خوب، خوب، دیگه چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیگه چی رو کوفت؛ اصلاً چه معنا تو اسرار خونه ی ما رو بدونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: خر نشو دیگه بقیه اش رو بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باش؛ چون بچه خوبی بودی میگم. آره خیار دریایی جون، اینا خوابیده بودند که یهو من متوجه لباسهاشون شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: هین نپوشیده بودند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خفه شو دیگه. نبینم حرف‌های بی‌ناموسی بزنی ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا این‌رو گفتم جفتمون عین چی زدیم زیر خنده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره دیگه یه لباس‌هایی پوشیده بودند که من به خودم گفتم، نپوشیده بودند، سنگین‌تر بود. مامانم که یه لباس‌خواب پوشیده بود که همون لباس زیرای خودمون بود. بابام هم هیچی نپوشیده بود، فقط یه شلوارک کوتاه پاش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خندیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تازه از اون بدتر من اون لباسهاشون رو تا حالا ندیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم درحالی‌که داشت می‌خندید، گفت: خوب خره نمیان لباس خاک‌برسری هاشون رو جایی بذارن که تو ببینی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم: اتفاقاً خودم اولش همین فکر رو کردم، ولی بعدش یادم افتاد اون روزایی که من رو میپیچوندن و می‌رفتند دوتایی بیرون، می‌خواستن برن اینا رو بخرن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خندیدیم، ولی اونقدر خندیدیم که صدای عمو از پایین اومد: هوی اگه خیلی خنده داره ما هم بیایم گوش کنیم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه عموجون! منفیه چهل ساله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خندیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تازه یه چیز دیگه ام هست که اگه بشنوی کف می‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: بگو،بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امروز صبح از خواب که پاشدم، رفتم دستشویی. وقتی اومدم بیرون، داشتم می‌رفتم تو آشپز خونه که صبحونه بخورم؛ ولی صداشون نمی اومد. یواشکی سرم رو کردم تو آشپز خونه و دیدیم بابام رو صندلی نشسته، مامانم هم رو پاش بود برعکس نشسته بود؛ یعنی دوتاشون روبه روی هم بودند. مامانم دستش رو انداخته بود دور گردن بابام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باهم دیگه: خخ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم (باخنده): خوب بقیه اش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی دیگه مامانم دستش رو انداخته بود دور گردن بابام، بابام هم سرش رو کرده بود تو گودی گردن مامانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره: خخ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: خوب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی دیگه یه دفعه بابام سرش رو برداشت. من هم فرار کردم تو دستشویی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم خندیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بعد یه دقیقه اومدم بیرون در دستشویی رو محکم بستم که آگه هنوز مشغولند، تمومش کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: خخ وای تو دیگه کی هستی! بعدش چی شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باورت نمیشه همین که رفتم دیدم، انگار نه انگار! داشتن صبحونه می‌خوردند. تازه خیلی هم ریلکس بودند. اصلاً انگار نه انگار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این دفعه مریم خودش رو انداخت زمین، اونقدر خندید که حد نداره. خودم هم همین طور که بلند می‌خندیدم رفتم رو زمین کنارش نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من که روم کم نمی‌شد! خواستم ضایع شون کنم یه کاری کردم که نگو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: جون من چی کارکردی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قبلش به مامانم گفته بودم که شکر پاش رو بده. اون هم همین که دُلا شد شکرپاش رو بذاره جلوی من موهاش از شونه هاش سُرخورد و افتاد. همون موقع متوجه شدم ،مامانم گردنش کبوده اونم به خاطر شاهکار بابام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا این رو گفتم جفتمون خوابیدیم رو زمین. اون قدر خندیدیم که خدا میدونه. مریم در حالی که هنوز می‌خندید گفت: بعدش چی کار کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-(باخنده) به مامانم گفتم مامان گردنت چرا کبوده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا این رو گفتم مریم یه غلت زد رو زمین و رو شکمش خوابید و هی مشتش رو میکوبید رو زمین و می‌خندید. من هم که صاف خوابیده بودم. داشتیم باهم می‌خندیدیم. اونقدر بلند که حد نداره! قرمز شده بودیم دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمو: هوی چه خبر؟ خونه رو گذاشتین رو سرتون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وا این کی اومد، بعد هم بابا. همین طور که می‌خندیدند اومدند سمت ما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمو: خوب یالا تعریف کنید، به چی میخندید که اینقدر قرمز شدید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو تامون درحالی که داشتیم می‌خندیدیم، پا شدیم نشستیم. خنده امون بالاخره تموم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا: خوب بگید دیگه؛ ما منتظریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و مریم به هم نگاه کردیم؛ ولی تا نگاهمون به هم افتاد، زدیم زیر خنده. بابا و عمو هم که کنار ما بودند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خنده ما خنده اشون گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا: می‌بینی داداش؟ خودشون خُل بودند ما رو هم دیوانه کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو در حالی که دست بابام رو گرفته بود و داشت می‌رفت بیرون، گفت: ولشون کن داداش. در ضمن شما دوتا بیایید پایین، باید برامون تعریف کنید که به چی میخندید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم رفتند بیرون؛ ولی در رو نبستن. دوباره به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: بقیه اش رو بگو چی شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی دیگه، وقتی این سؤال رو ازش پرسیدم، بیچاره هول شده بود. تازه بابام هم لقمه پرید تو گلوش. رفتم زدم پشتش؛ وقتی دوباره از مامانم پرسیدم، اون داشت هی به بابام چشم غره می‌رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خندیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بعد هم بابام واسه اینکه جو رو عوض کنه، گفت بابا از کلاست چه خبر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و مریم دوباره خندیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir


دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: بعدش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تا خواستم جواب بابا رو بدم، مامانت زنگ زد؛ ولی وقتی داشتم می‌رفتم، جواب تلفن رو بدم حدس زدم ، الان دارند باهم دعوا میکنند. واسه دسته گلی که بابام به آب داده بود. بعد هم که رفتم آشپزخونه که بگم شما دارید می آیید، دیدم بعله مامانم یه اخمی کرده بود که نگو! بابام هم تو خودش بود. وقتی هم که گفتم دارید می آیید، رفتم تو اتاقم اون قدر خندیدم که نگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خندیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولی هنوز تموم نشده رفتم پایین که به مامانم بگم کاری داره یا نه؛ ولی دیدم تو آشپز خونه نیستند، حدس زدم تو اتاقشونن بابام هم داره از دل مامانم در میاره. دوباره یه نقشه کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم با خنده و تعجب گفت: دوباره؟ این دفعه دیگه چه جوری مچشون رو گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی دیگه، رفتم چهارپایه بلند رو برداشتم، پشت دراتاق مامانم اینا ازش رفتم بالا، دیدم دوتاشون رو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تخت اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: وای نگو که داشتن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریدم وسط حرفش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وایسا تا بگم، دیدم مامانم پشتش رو کرده به بابام. بابام هم داشت پشتش رو ماساژ میداد. همون موقع مامانم پاشد ایستاد، بابام هم همین طور. بابام یه قدم رفت نزدیک مامانم یه قدم رفت عقب اون قدر رفتن جلو عقب که مامانم خورد به دیوار فقط سه قدم باهم فاصله داشتند. همون موقع هم یه مگس مزاحم اومد رو دماغم، زدم رفت کنار. بابام یه قدم دیگه رفت جلو، مگسه یه بار دیگه اومد رو دماغم. بابام یه قدم دیگه رفت جلو این مگس گاوم یه بار دیگه اومد رو دماغم، دوباره زدم رفت. بابام دیگه رسیده بود به مامانم. وای مریم اونقدر رمانتیک بود که خدا میدونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم: خودمونیم؛ ولی اصلاً به قیافه‌ی مامان بابات نمیخوره ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید