داستان عاشقانه ما سرآغاز عشقی ممنوع بود! این یک بازی ممنوعه بود که بازیگرهای این بازی مرگبار ناخواسته تن به این بازی بی رحمانه دادند! همگی نیاز داشتیم به مقدار کمی خوشی! حتی لحظه ای کوتاه! که بتوانند رنگ زیبای خوشبختی را بچشند! اما عده ای قربانی می شوند و خوشبختی را برای مونس خود به یادگار می گذارند!

ژانر : عاشقانه، طنز، هیجانی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۲ ساعت و ۱۶ دقیقه

مطالعه آنلاین بازی مرگبار عشق
نویسنده : زهرا علیپور

ژانر : #طنز #عاشقانه #هیجان انگیز

خلاصه :

داستان عاشقانه ما سرآغاز عشقی ممنوع بود!

این یک بازی ممنوعه بود که بازیگرهای این بازی مرگبار ناخواسته تن به این بازی بی رحمانه دادند!

همگی نیاز داشتیم به مقدار کمی خوشی!

حتی لحظه ای کوتاه!

که بتوانند رنگ زیبای خوشبختی را بچشند!

اما عده ای قربانی می شوند و خوشبختی را برای مونس خود به یادگار می گذارند!

می سوزد همانند هیزم...

تن بی رمقم از این همه دلخستگی...

در آتش نگاهت...

کی میشود؟....باشد

این نگـــاه گیرا...

سهم من از دنیــــا....!

***

- بفرمایید خانوم!

عینک دودیم و از چشمام برداشتم و از ماشین پیاده شدم.با لوندی قدم برمی داشتم.نرگس و رعنا دم در عمارت بهم تعظیم کردن.با غرور همیشگیم لبام و غنچه کردم و عینک دودیم و دادم به رعنا.شنلم و هم دادم به نرگس.

از پله های عمارت بالا رفتم و وارد اتاقم شدم.اتاقی که با دکوراسیون سفید صورتی با زیباترین سلیقه تزیین شده بود.مانتوم و از تنم دراوردم و انداختم رو تخت دونفره بزرگم و شالم و هم انداختم رو صندلی میز ارایشم.به عادت همیشگیم رفتم جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم و یکی از دستام و زدم به کمرم و ژست خوشگلی گرفتم و به چهره بی نقصم خیره شدم.صورت کشیده و برنزه در اصل سفید پوستم ولی پارسال برنزه کردم.لبای کشیده و چشمهای زیبا به رنگ خاکستری.ابروهای کمانی و موژه های بلندم که خیلی به چهرم میومد.به ناخن های کشیده و لاک زده ام نگاهی انداختم.

نیش خندی زدم

بی نقص بودم!

***

تو باغ مشغول قدم زدن بودم که نرگس به سمتم اومد.پرسشی نگاهش کردم که گفت:

-آقا سیروس کارتون دارند.

با سر تایید کردم و جام آب پرتقالم و گذاشتم تو سینی که دست رعنا بود و به سمت عمارت قدم برداشتم.وارد عمارت شدم.به سمت اتاق بابا رفتم و تقه ای به در زدم با بفرمایید بابا وارد اتاق شدم.پشت به من رو به پنجره بزرگ اتاقش نظاره گر باغ بود.

-با من کاری داشتی بابا؟

به سمتم برگشت و گفت:

-اره.می خواستم بگم که ترتیب یه بادیگارد دیگه رو برات دادم و میدونی که برای امنیتت ضروریه؟

پوفی کشیدم:

-مثل قبلا؟

نیش خندی زد:

-حقا که دختر خودمی.درسته!اما مطمئن باش.این بادیگارد عالیه!کارشو بلده!یکی از دوستام بهم معرفیش کرده و اینکه بینتون یه صیغه خونده میشه.بادیگاردت کمی مقیده.پس برای اون مهمه!

پوزخندی زدم.بدم میومد از این مثبت بازیا!

لبام و غنچه کردم وسری به معنای تایید تکون دادم.با بااجازه ای از اتاق خارج شدم.رفتم تو حموم و تو وان نشستم.از شامپو بدنی که از رایحه عطر گل یاس بود استفاده کردم.عاشقش بودم.وقتی خودم و شستم.حوله رو دور خودم پیچیدم.از حمام خارج شدم و لباسام و پوشیدم.رعنا برام قهوه اورد.بعد اینکه قهوم و نوشیدم فنجونم و برد.

نفس عمیقی کشیدم و دفتر خاطراتم و از رو عسلی کنار تخت برداشتم و شروع به نوشتن کردم:

-اسم من آی تیسه.ولی بیشتر آیتی صدام میکنن.مادرم الینا به دلایلی که خودم هنوز نمیدونم در 4سالگیم فوت کرده.پدرم یه تاجر خیلی ثروتمنده.سیروس زند.25سالمه امسال تازه دانشگاه رو تموم کردم.به معماری علاقه زیادی داشتم.یه دخترعمه.دوست.خواهر دارم به اسم سارا.22سالشه.دختر جذاب و شوخ طبعیه وضعیت مالی عمه هورا و شوهرعمه امیرم خیلی خوبه.یه پسرعمو و برادر هم دارم به اسم پرهام.24 سالشه.به خاطر مرگ عمو سامان و زن عمو پرستو پرهام امریکا زندگی میکنه.خود نویس رو لای دفتر گذاشتم و موبایلم و از رو تخت برداشتم و به شماره سارا زنگ زدم.با اولین بوق برداشت.

-الـــــــــو

-سلام سارا

-اوف باز خانوم رفت تو فاز خانومیش.علیک چطور مطوری؟

-ممنون..خوبم..امشب وقت داری بریم بیرون شام بخوریم؟

-ام...نه....کلی کار سرم ریخته..باید رختای شوهرم و بشورم..ظرفای کثیف مونو بسابم...زمین و تی بکشم..کهنه های بچم و بشورم...د..آخه دختر از من بیکارترم روی زمین پیدا میکنی؟

ریزخندیدم و گفتم:

-پس تا ده دقیقه دیگه خودتو برسون..

با حالت گریه گفت:

-آیتی جان منو با میگ میگ اشباه گرفتی اونم بود دهنش سرویس میشد...

-خیلی خب15دقیقه دیگه اینجا باش..

و بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه گوشی رو قطع کردم..موبایل رو انداختم تو کیف دستیم...در کمدم رو باز کردم...جین کرمم و پام کردم..مانتوی گلبه ای رو هم تنم کردم..روسری طرح دار کرم رنگم و هم سرم کردم ..و بعد از یه آرایش مختصراز عمارت خارج شدم..به بابا گفتم امشب بدون راننده میرم..اولش مخالفت کرد..اما بلاخره راضیش کردم..سوار فراری خوشگلم شدم..یه 20دقیقه ای گذشت دیدم..نخیر خانوم ..قصد اومدن ندارن..پامو گذاشتم رو پدال گاز و به سرعت از باغ خارج شدم..حقشه دختره دیوونه..بیاد ببینه من نیستم کلی حرص بخوره..یکدفعه گوشیم شروع به لرزیدن کرد..نیش خندی زدم...تماسو وصل کردم..با لحن مغروری جواب دادم

-الو

-کوفت الو..درد الو...حناق 24ساعته الو...کدوم گوری؟..الهی که خودم حلواتو خیرات کنم..الهی که خودم سنگ قبرت و بشورم...الهی که...

-لطفا ساکت باش سارا جان پشت خطی دارم.....بای

گوشی رو قطع کردم..ماشین و گوشه خیابون نگه داشتم و..غش غش خندیدم..یکدفعه تقه ای به شیشه ماشین زده شد..با تعجب به چهره عبوس و عصبی سارا نگاه کردم..که مثل خون آشاما از پشت شیشه داره نگاهم میکنه..عه این کی رسید؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیش خندی زدم وقفل ماشین و زدم..سوار شد..با اخم نشست و تا رسیدن به مقصد کلی فحشم داد..یکی از بهترین رستورانای مدرن رو انتخاب کردیم..شاممونو اونجا خوردیم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از شام...همراه سارا تصمیم گرفتیم کمی قدم بزنیم..درحال قدم زدن تو پارک کنار رستوران بودیم...سارا هم همینجور یه ریز حرف میزد..دستامو زده بودم به سینه و با لبای غنچه و چهره مغرورم..خیره به چهره سارا شده بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهای آبی..لبای قلوه ای صورتی..پوستی سفید مثل برف..دماغ خوش فرمی که به چهرش میومد...درکل دختر خوشگل و زیبایی بود..سارا کمی از موهاش و که از شالش بیرون اومده بود رو داد تو و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میدونم خیلی جذابم..چشمت و گرفتم..میدونم عشقم..پیشنهاد میدم یه امشب رو با من بگذرونی..قول میدم خوش بگذره..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدش قهقه زد..سری از رو تاسف براش تکون دادم..موبایلش زنگ خورد..نگاهی به گوشیش انداختو گفت..:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوا قرار امشبمو یادم رفت بعد اومدم به تو پیشنهاد میدم..یه حوریو ول کنم بیام به توی وزق بچسبم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اجازه نداد جوابشو بدم و سریع تماسو وصل کردو گفت..:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام عشقم...خوبی گلم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوا مامانم ..خو دیدم بابا هی اینجوری صدات میزنه..توهم براش عشوه میای..گفتم منم..یکم فیض ببرم..به بابا حسودی کردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم..دیگه دخمل خوبی میشم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اره مامان جان ..با برادرزاده گلت که بیشتر از من دوسش داری اومدم بیرون...هییی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اره اره مراقبشم..قول میدم فضولی نکنه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

...بابا قربونت بشه..بوس بوس بای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موبایلشو قطع کردو نفس عمیقی کشید.رو به من بالبخند شیطنت امیزی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-.خو عشقم قرارم کنسل شد..این خودش یکیو داره..بریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا خواستم جوابشو بدم..یه چیزی محکم بهم برخورد کرد..نتونستم تعادلمو حفظ کنمو نقش زمین شدم..اخمام رفت توهم..سارا کمکم کرد بلندشم...به فردی که باهام برخورد کرده بود نگاه کردم.به.یه پسر27..28ساله میخورد..با چهره مغرور عصبیم..به سمتش رفتم..بدون اینکه نگام کنه خیلی مودب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منوببخشید که این اتفاق افتادحواسم نبود..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم که عصبی بودم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عاشقی؟ عاشق سربه هوا؟...عشق یار کورت کرده جناب..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم..و ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عذرخواهی هم بلدی؟فکر کنم مادرت در تمام طول عمرت فقط بهت یاد داده عذرخواهی کنی تا گندکاریاتو ماست مالی کنی...نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسره کم کم اخماش رفت توهم...بچه مثبت دیده میشد..دوتا پسر دیگه نزدیکمون شدن..یکیشون هم بدون اینکه نگام کنه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم محترم..دوست من از قصد باشما برخورد نکرد عذرخواهی هم کرد فکر نکنم اونقدر مشکل بزرگی پیش اومده باشه که اینقدر به خودتونو و اعصابتون فشارمیارین..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا لبخند سرسری زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آیتی جان ...بهتره بریم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چهره سردو بی روحم به سارا خیره شدم که یه قدم عقب رفت فهمیده بود باز اون روی من اومده بالا..همین زودی هاهم درست بشو نیس..بالحن سردو مغروری رو به همون دوسته پسره گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وکیل وصیشی؟یعنی خودش بلد نیس مشکلاتشو حل کنه که تو اومدی مثل مامانا ضمانتشو بکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از لحن بی ادبانه و سرد من ناراحت نشد...بلکه. ..لبخند محجوبانه ای زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانم محترم ..ما بازهم میگیم..عذر میخوایم...شب خوش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رفتن...حرصم گرفته بود..اولین نفری بود که انقدر در برابر حرفا و رفتارای من خونسرد بود..عصبی کیفمو که افتاده بود رو زمینو برداشتمو به سرعت به سمت فراریم راه افتادم..اولین نفری بود که دربرابرم مقاومت کرد..اوین نفری بود..که اینجوری عصبیم کرد...سارا هم دنبالم میومد..سوار شدم..اونم سریع سوار شد..بی هیچ حرفی رسوندمش..خودمم به سمت ویلا حرکت کردم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواب بودم که با صدای رعنا بیدار شدم..کش و غوصی به بدنم دادم..دیشب سرم خیلی درد میکرد..مسکن خوردمو خوابیدم..الان خیلی بهترم..سری تکون دادم تا افکار مزخرف دیشب با خاطرم نیاد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه بلوز صورتی پوشیدم که از قسمت سینه به پایین تنگ بود یقشم خیلی شل بود جوری که یه شونم برهنه بود..یه جین سفید پوسیدم..موهامو با کش مو محکم بالای سرم بستم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلای انگشتی صورتیمو پام کردم و رفتم پایین..یک راست رفتم تو آشپرخونه و پشت میز نشستم..مشغول خوردن شدم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز چند لقمه ای بیشتر نخورده بودم که صدای در اومد..صدای قدم های پر صلابت بابا نشون از این بود که مثل همیشه سرحال اومده..از پشت میز بلند شدم از آشپزخونه بیرون رفتم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا به سمت اتاقش میرفت که با دیدن من برگشت سمتمو لبخندی زد..به چهرش نگاه کردم..موهای جوگندمی..پوستی سفید..ابروهای کمانی که جذبشو بیشتر میکرد..لبای کشیده و صورت شیش تیغ..دست از حلاجیش برداشتم و گفتم.:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام بابا..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام دخترم...صبح بخیر...تا یک ساعت دیگه آقای سعیدی میاد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حالت متعجب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سعیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همون بادیگارد جدیدت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهانی گفتم.. بابا بی هیچ حرف دیگه ای به سمت اتاقش رفت و منم شونه ای بالا انداختمو به سمت کتابخونه رفتم..مشغول خوندن کتاب شدم..مدتی که گذشت...خسته کتابو بستم..خمیازه ای کشیدم.به ساعت مچیم نگاهی انداختم..2ساعته که مشغول کتاب خوندنم...از کتابخونه خارج شدم..به سمت اتاق میرفتم که با صدای نرگس وسط راه متوقف شدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم..اقای سعیدی خیلی وقته تو اتاقتون منتظرتون هستن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبامو غنچه کردمو به سمت اتاق حرکت کردم..در اتاق رو باز کردم و باغرور وارد اتاق شدم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد شدنم همانا و دیدن شخص رو به روم همان...با تعجب از رو کاناپه بلند شد..نگاهش برگشت سمت شونه برهنم..سریع سرشو انداخت پایین..پوزخندی زدم...شروع کرد به حرف زدن..:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام..خانم زند..من راتین سعیدی هستم..29 سالمه و به عنوان بادیگارد جدیدتون اینجام..قبلا باهم ملاقات داشتیم..ولی وجه خوبی نداش..بهتره جریان دیشب و فراموش کنیم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیشب اونجور که تو از دوستت دفاع کردی..فکر نمیکردم از این عرضه هاهم داشته باشی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدمو ادامه دادم..:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کلا کارت دفاع کردنه...چه دوستت..وچه مردم...اقای بت من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محجوبی زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امیدوارم بتونم به بهترین نحو کمکتون کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند از رو حرص زدم..این بشر کلا رو اعصابه منه..اه...این کیه دیگه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم..نه ای تیس..نباید اتو دستش بدی..تو باید خودتو دربرابر این دیو کنترل کنی..یکی بهم نهیب زد..دلت میاد بهش بگی دیو؟..ببین چه نازه..چه اقاست..به چهرش نگاهی انداختم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای لعنت بهش حیف این قیافه واسه این...چشمای عسلی که از همه اجزای صورتش بیشتر خودنمایی میکرد..پوست سفید..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهاش قهوه ای روشن بود..دماغ خوش فرمی داشت..لبای قلوه ای صورتی..کصافط..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حال خودمو نباختم..من سر تر از اونم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم..معلومه از این بچه مثبتاست که محرم نامحرم براشون مهمه..بعله از دونه های درشت عرق رو پیشونیشون ضایعس..جرقه ای تو ذهنم خورد...اره..همینه..نقطه ضعفشو فهمیدم..جــــون..سوژه خوبی برای سرگرمیه..نیش خندی زدم..:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خب..میتونی کارتو شروع کنی..راتیـــــــــــــــــــن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راتیــــنو کشیدم تا بفهمه واسه من این چیزا مهم نیس و هرجور دلم بخواد رفتار میکنم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه خانم زند...ولی قرار محضر داریم...باید اول بریم محضر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری از رو بی حوصلگی تکون دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه من پنج دقیقه دیگه پایینم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سر تایید کرد خواست از اتاق خارج بشه..به کنارم رسید..همین که خواست از در خارج بشه با دستم مانعش شدم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب نیم نگاهی بهم انداخت و زود نگاهشو گرفت..یقه کتشو گرفتم که شوکه یک قدم عقب رفت...پوزخندی زدم..یقه کته مرتبشو..مثلا مرتب کردم..از سرراهش کنار رفتم..دست به سینه منتظر شدم تا بره بیرون..نفس عمیقی کشید و از اتاق خارج شد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری از رو تاسف تکون دادم و سریع یه تیپ سفید مشکی زدم و با یک آرایش مختصر از ویلا خارج شدم...راتین تو ماشین منتظرم بود...جلو نشستم...موبایلم و از تو کیف دستیم برداشتم و به موبایل بابا زنگ زدم...با سومین بوق برداشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جانم عزیزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا چرا بهم نگفتید که امروز قراره محضر دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر نمی کردم برات مهم باشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درسته که برام مهم نیس..حتی این صیغه الکی و مسخره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راتین نیم نگاهی بهم انداخت...دوباره سرشو برگردوند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله دخترم...ولی بهتره که به شرایط بادیگاردت اهمیت بدی عزیز دلم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه...کاری نداری بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه عزیزم...به سلامت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدانگهدار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موبایل رو قطع کردم و انداختم تو کیفم...رسیدیم محضر...وقتی خطبه خونده شد راتین نگاهی بهم انداخت..انگار می خواست ببینه چه عکس العملی بعد صیغه نشون میدم..اما من کاملا بی تفاوت از جام بلند شدم و بعد از امضا کردن یه سری دفتر دستک از محضر خارج شدم....ماشین گوشه خیابون پارک شده بود..سوار شدم...دقیقه ای بعد راتین هم از محضر خارج شد و سوار ماشین شد...نفسی کشید و استارت زد....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سارا زنگ زدم که گفت نزدیکه و الان میرسه..چنددقیقه ای که گذشت با جیغ سارا برگشتم..چقد جذاب شده بود..یه تیپ قرمز ومشکی زده بود..عینک دودیشو رو موهای طلاییش گذاشته بود..با لبخند بغلم کرد..با دیدن راتین شوکه ازم جدا شد..راتین سر به زیر بالبخند محجوبانه ای سلام کرد..سارا هم با گنگی جواب سلامشو داد..رو به سارا گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سارا عزیزم..راتین..بادیگارد جدیدمه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا آهانی گفت و زد به بازوم..:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درسته که از این پسرا زیاد دوروبرت ریخته و برات سرودست میشکونن..ولی این خیلی جذابه کصافط..تو حلقت گیر کنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فعلاتو حلقمه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب نگام کرد...سری تکون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا بهم گفت چون راتین مقیده باید صیغه بشین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکدفع سارا دستاشو گذاشت رو دهنشو جیغ خفه ای کشید....:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دمت گرم آیتی خره...پسره مردم و الکی الکی تور کردی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم...درسته جذاب و دختر کش بود..ولی نه برای هر دختری ...از این پسرا به قول سارا زیاد دوروبرم بود..ولی این زیادی با بقیه متفاوت بود...یه جورایی.....خاص بود....بی خیال این افکار بیهوده شدم..به سمت ویلای عرشیا حرکت کردیم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عرشیا پسر یکی از شرکاء بابا بود...اقای سعادتی..یه دخترم به اسم..آناهیتا داشت..قرار بود یک جشن برای پرهام بگیریم که از قراره معلوم باید فرداشب بیاد ایران...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عرشیا به عنوان یک دوست کمکای زیادی بهمون میکنه...اما از خواهرش زیاد خوشمون نمیاد..دختر جذابیه...ولی بهتره بگیم..یه هرزه به تمام معنایه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگهبان در رو برامون باز کرد..وارد شدیم..لیلا ندیمه عرشیا... به استقبالمون اومد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو پذیرایی بزرگ ویلاش نشستیم..راتین هم کنارم ایستاده بود...بعد از دقایقی عرشیا با ظاهری جذاب مثل همیشه..از پله ها پایین اومد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلندی گفت.:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بـــه بـــــه ببین کیا اینجــــــان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به من کردوگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آی تیس خانم..ملکه مغــــــــرور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به سارا با عشق و شیطنت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-و پرنسس زیبــــای دربار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا پوزخندی زد..از عرشیا خوشش نمیومد..عرشیا پنچر شد..ولی خودشو نباخت..کنار سارا رو مبل نشست..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل همیشه...جذاب و لوندی آی..تــــــیس..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخودآگاه نگاهم کشیده شد سمت راتین..اخم کرده بود..سرش پایین بود...هه.. باید به این چیزا عادت کنه...پاروی پا انداختم..وجواب عرشیا رو دادم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-توهم بدک نیستی...قابل تحملی..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عرشیا زد زیرخنده..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی پررویی آی تیس..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کردم..دیگه داشت خیلی گستاخ می شد...سارا که فهمید حوصله حاشیه و اینجور مزخرفاتو ندارم سریع بحثو عوض کردو بحث مهمونی رو به عرشیا گفت..اونم رفت تو فکر..یکدفعه بشکنی زدوگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عالیه...موافقم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیو موافقــی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر ها همه برگشت سمت آناهیتایی که با لوندی از پله ها پایین می اومد..لبخند جذابی زد و بعد از رسیدن به ما کنار من نشست..عرشیا جریان و براش تعریف کرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشحال لبخند زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واای..این عالیه...دلم برای پرهام تنگ شده بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا اخم ریزی کرد...رو به عرشیا گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میدونی که برگزاری این جشن چقدر برامون مهمه..پس می خوایم به بهترین نحو برگزار بشه..اوکی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عرشیا لبخندی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم عزیزم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکدفعه آناهیتا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای..چه جذاب...این کیه دیگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیر نگاهشو دنبال کردم رسیدم به راتین...راتین نیم نگاهی بهم انداخت...اخم کردم..آناهیتا زیادی داشت فضولی میکرد و خیلی داشت اعصاب من و سارا رو خط خطی میکرد...عرشیاهم منتظر نگامون کرد...لبامو غنچه کردم و باغرور گفتم..:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راتین سعیدی..بادیگارد جدیدم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آناهیتا لبخند جذابی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی نایسه...میبینم چقد خوش هیکله..بادیگارد جذابی داری..خدا بده شانس..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ماشالله تو که از ما خوش شانس تری..انقدی که از اینا برات ریخته..خوش میگذره دیگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی از رو حرص زد..:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کوری چشم حسودا بعله....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری از رو تاسف براش تکون دادم...دیگه وانستادم تا به مزخرفاتش گوش بدم..از جام بلند شدم..باهاشون خداحافظی کردیم و از ویلا خارج شدیم..و بعد از خداحافظی کوتاه از سارا....سارا با پورشه خودش رفت..منو راتین هم به سمت عمارت حرکت کردیم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشغول چت کردن با پرهام بودم که سارا وارد ویلا شد..تا منو دید با ذوق به سمتم اومد...کنارم رو تاب نشست...منتظر نگاش کردم...مثل بچه کوچولوها با نیش باز نگاهم میکرد...پوفی کشیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الهی من فدای اون جذبت بشم که حال آدم و به هم میزنه....عه..نه..چیزه...یعنی حــــــال آدم و دگرگون میکنه.....الهی درد و بلات بخوره تو سر اون آناهیتای ایکبیری....الهی عرشیا قربونت شه...الهی....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِهــــــــــه بسه دیگه...سرم رفت..باز چی میخوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مـــــــــــــــن؟......من...نه..هیچی..من چیزی نمی خوام...راحت باش...کارتو بکن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشکوک نگاهش کردم...بی خیالش شدم...و دوباره مشغول چت کردن شدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکدفعه سارا پرید رو گوشی.....با چشمای گرد شده نگاهش کردم...چشماشو ریز کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پرهامــــــــه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عشــــــــقم؟..عمــــــــرم؟...نفســ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اه ببند...حالمو بهم زدی....چیــــه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه سوال ازش بکن....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چــی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بگو نظرت راجع به سارا چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نـــــــوچ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چـــــــــــــــــــــــــــرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چون چ چسبیده به را

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اه مسخره ازش بپرس دیگه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی به من میرسه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اممممم...بستنی خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندی زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نـــــوچ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شام خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نــــــوچ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس چی میخوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون تاپ قرمزت بـــود...بابات از لندن اورده بود...اونو میخوام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمای گرد شده نگاهم کرد....تردید داشت....چشم غره ای بهم رفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الهی که تو تنت جر بخوره..باشه...قبــول..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ذوق خندیدم..اونم زیر لب بهم فحش میداد...موبایل رو با حرص از دستم کشید..شروع کرد به تایپ کردن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستی پرهام...نظرت راجع به سارا چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نظر خاصی ندارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا کوفتی نثارش کرد که زدم زیر خنده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره نوشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واقعا؟...ولی از نظر من خیلی خـــــــانومه..خیلی ماهه...خیلی خوشگله..خیلی جیگره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی واز دستش قاپیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کم هندونه بزار زیر بغلت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست گوشیو بگیره که بهش ندادم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرهام نوشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درمورد خوشگلیش حرفی ندارم..اما سایر موارد خیر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با حرص زهرماری نثارش کرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تایپ کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستش....خاستگار براش اومده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرهام چند تا شکلک ترس گذاشت و نوشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کـــــی؟چـــــــرا؟کِـــــــی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا دست از فحش دادن برداشت و با هیجان به چت کردن ما نگاه میکرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند مرموزی زدم....و موبایل رو خاموش کرد که صدای اعتراض سارا بلند شد..نیش خندی زدم و ابرو بالا انداختم...با حرص نفس عمیقی کشید...از جام بلند شدمو پا به فرار گذاشتم...اونم دنبالم میومد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجب سرعتیم داشت...تصمیم گرفتم برم یک جایی قایم بشم...به سرعت وارد عمارت شدم...رامو کج کردم سمت چپ سالن...برگشتم به پشت نگاه کردم نه سارا هنوز نرسیده..یکدفعه پام گیر کرد و رو هوا معلق شدم...چشمامو بستم و آماده سقوط وحشتناکی شدم....محکم خوردم زمین...صدای آخی اومد..با چشمای گرد شده به یک جفت چشم عسلی خیره شدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راتین هم با ترس میخ من بود....محکم دستاشو حصار من کرده بود....یکدفعه به خودش اومد..یعنی این منو گرفته... سریع خودشو جمع و جور کرد و منو از روش بلند کرد...خودمو به بی خیالی زدم...ولی عجب هیکلی داره هــا...خیلی نرم بود...ببند آیتی..داشت لباساشو می تکوند..حالا همچینم خاکی نشده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم نگاهی بهم انداخت...وانستادم و سریع جیم شدم سمت اتاقم...وارد اتاق که شدم خواستم نفسی تازه کنم که با یک جفت چشم آبی عصبی مواجه شدم...مصنوعی خندیدم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی فرار و به قرار ترجیح میدم...جیغی زدم و الفرار....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ارایشگاه خارج شدم..راتین منتظرم بود..منو ندید..سوار فراری شدم..بهش گفتم بره سمت اتلیه..حالا که انقد جذاب و خوشگل شده بودم..بد نیس یک چندتا عکسم از خودم بگیرم..رسیدیم اتلیه اشکان...دوست پسر دوستم رها بود...وارد اتلیه شدم..جالبه برام ..راتین هنوز نگاهم نکرده بود..اشکان با دیدنم سوتی کشیدوگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین کی اینجاس...پرنسس من مثل همیشه جیگری...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راتین با اخم جلو اومدوگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهتره شما کار خودتو انجام بدی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکان یه تای ابروشو دادبالا و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دوست پسرته آی تیس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا خواستم حرفی بزنم راتین گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همه مثل شما بیکار نیستن..خیر..بادیگارد ایشونم..شماهم کارتو بکن عجله داریم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندم گرفته بود..چه غیرتیم میشه واسه من..پسره دیوونه..ولی خداییش خوشم اومده بود..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکان شونه ای بالا انداخت و به طرف اتاق رفت.منم همراهش رفتم..کلی ژست خوشگل بهم یاد داد و منم همشو انجام دادم..و همینجور که نگاه های خیره اشکان رو شونه های لختم بود..به حرص خوردن راتین میخندیدم..بعد اینکه کارم تموم شد..راتین حساب کردو باهم از اتلیه خارج شدیم...هنوز نفهمیدم..چرا راتین نگام نمیکنه..شاید نمیتونه خودشو کنترل کنه..ههه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رسیدیم..به باغی که رزرو کرده بودیم...عمارت خودمون بزرگتر از اینجا بود..ولی چون می خواستیم..پرهام رو سوپرایز کنیم..اینجا جشن رو برگزار کردیم..وارد باغ شدیم..همون دم در باغ مانتو و شالمو ازم گرفتن..حس کردم راتین ناراحت شد..بی خیال بابا بمنچه که ناراحت شد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با ذوق اومد سمتم..بی نهایت زیبا و پسرکش شده بود..خودشو کشته بود واسه پرهام..یه دکلته آبی کاربنی پوشیده بود..قسمت سینش سنگ دوزی شده بود..موهاشم مثل من فر درشت داده بود و به صورت موجی انداخته بود رو شونه هاش..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به لباس خودم نگاه کردم..یک دکلته شیری پوشیده بودم..قسمت سینش با حریر بود..سنگ دوزی های زیبای روی قسمت سینه لباس جلوه بیشتری بهش داده بود..یه تاج نقره ای هم روی موهام قرار داده بودم..همدیگه رو بغل کردیم..سارا رو به راتین سلام کردو خوش آمد گفت..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راتین هم بدون اینکه به سارا نگاه کنه با خوشرویی جوابشو داد...به سمت میزی رفتیم و نشستیم..عرشیا به سمت ما اومد..آناهیتام زود خودشو رسوند..سارا اخم کرد..عرشیا نیم نگاهی دلخور به سارا انداخت..سارا محلش نزاشت و کنارم نشست..راتین هم سمت راستم نشست..عرشیا رو به روم نشست و با لبخند مصنوعی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام..خوبی آیتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون..تو خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم نگاهی به سارا انداخت..پوفی کشیدوگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه بعضیا کج خلقی نکنن بعله..مام خوبیم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آناهیتا کنار راتین نشست..سعی میکرد باهاش حرف بزنه..ولی راتین خیلی کوتاه جوابشو میداد..اعصابم خورد شد..با حرص رو به سارا گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این پرهام کدوم گوریه؟چرا نمیاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بااین حرفم راتین بهم نگاهی انداخت...شوکه شد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پـــــــــــوف..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره نگاهشون به ما افتاد..سرخ شد..سریع نگاهشو گرفت..سری به چپ و راست تکون دادم..سارا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آیتی جان پرها...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نتونست ادامه بده چون دیجی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به افتخار اقای پرهــــــــــــــــــــــام زند....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با ذوق بلند شد..همه از جاهامون بلند شدیم و به طرف پرهام رفتیم...پرهام با شوق و شوک اطرافو نگاه میکرد..مارو که دید..لبخند جذابی زد ورو به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام بر خوشگل من..خوبی آی تیس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بخوبیت پرهام جان..تو خوبی عزیزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من که الان عالیم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشت سمت سارا و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام پرنسس خودم..خوبی سارا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا لبخند خجولی زدوگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنونم..خیلی خوشحالم که میبینمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.پرهام منو سارا رو در آغوش گرفت..بعدش با راتینو عرشیا دست داد...راتین و بهش معرفی کردم..ابراز خوشبختی کردن..یکدفعه یکی جیغ بنفشی کشید و خودشو محکم پرت کرد بغل پرهام...با دیدنش کپ کردم...اّه باز این آناهیتای سیریشه...با جیغ رو به پرهام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای ســـــــــــــلام پرهـــــــامی...خوبی عزیزم؟دلم برات یه ذره شده بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرهام لبخندی زدوگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنونم...آنا جان..منم دلم برات تنگ شده بود..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا عصبی اخم کرد...آناهیتا گوشه لب پرهامو بوسید که هممون تعجب کردیم..ساراهم نتونست تحمل کنه و از جمع خارج شد..پرهام با لبخند مصنوعی آناهیتا رو از خودش جدا کرد..بعد اینکه با همه احوال پرسی کرد..به سمت میزمون رفتیم و نشستیم.یکم که گذشت...آناهیتا پرهامو به زور بلند کردو بردش وسط پیست رقص..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا دیگه داشت گریش می گرفت..عرشیا هم چندباری به سارا پیشهاد داد اما اون با عصبانیت رد میکرد..عرشیا کلافه از رد کردنای سارا اومد پیش من..برای اینکه دست از سر سارا برداره درخواستشو قبول کردم...رفتیم وسط پیست رقص...آهنگه رقصه تانگو بود..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستامو دور گردنش حلقه کردم..اونم دستاشو دور کمرم حلقه کرد..خیلی بهم نزدیک بودیم..نفسامون بهم میخورد..مور مورم شد..همزمان باهم تکون میخوردیم...وقتی خسته شدم کنار کشیدم..اومدم بشینم که با چهره وحشتناک و عصبی راتین مواجه شدم..یه لحظه ازش ترسیدم..به خودم اومدم..بی خیالش شدمو نشستم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جام شرابی برداشتم و نوشیدم..جام دوم رو هم نوشیدم..خواستم جام سوم رو هم بردارم که دستی مانعم شد..بااخم دست راتینو پس زدم..یعنی چی..حق نداره تو کارای من دخالت کنه..اونقدر بی جنبه نیستم که بادو سه تا جام شراب هوشیاریمو از دست بدم...جام و یه ضرب سر کشیدم..راتین عصبی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بس کنین خواهش میکنم..شراب حرامه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بااین حرفش زدم زیر خنده...اشک از چشام اومده بود..واییی حرومـــــــــه..ههه..از لجش..جاممو برای بار چهارم پر کردمو نوشیدم..از رو خشم چشماشو بست تا اروم شه..فکر کنم به عمق لجبازیه من پی برد...بعد اینکه شام سرو شد و خوردیم...از جام بلند شدم و...رفتم نزدیک پرهام و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من دارم میرم خونه..سرم درد میکنه...تو خودت میای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره...مراقب خودت باش..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبامو غنچه کردمو با غرور ازش خداحافظی کردم...همراه راتین سوار فراری شدیمو به سمت ویلا حرکت کردیم..ظبط رو روشن کرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(تو میترسیدی کسی...مارو کنار هم ببینه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

..تو میتونستی و نخواستی..همه دردم همینه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه حرف من اینه...که چرا از چشت افتاد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون که بی اشاره تو..دل به جاده ها نمیداد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی تو بدبینم به جاده..به کسی که توی راهه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی تو شیرینیه لبخند..رو لبای من گناهه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو لبای من گناهه..از خیالشم میترسم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که ببینمت کناره..یه کسی که تا دلش خواست..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر رو شونه هات بزاره..سر رو شونه هات بزاره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن یگانه..خاطره بازی)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهنگ قشنگی بود..بدجور به دلم نشست رسیدیم ویلا..پیاده شدم و وارد عمارت شدم..بی هیچ حرفی رفتم تو اتاقم..سرم درد میکرد..صدای در اتاق راتین نشون از این بود که اونم رفت تو اتاقش...رو تختم دراز کشیدم...یک ساعتی گذشت...هرچی رو تخت غلت زدم خواب به چشمام نیومد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه رو تخت نشستم...کاش سارا میومد خونه ما مگه اونم بی خواب می کردم...یکی بهم نهیب زد...غلط کردی اونهمه شراب خوردی...سری تکون دادم و از تخت پایین اومدم...کمی تو اتاق قدم زدم...سرم یک گلوله آتیش شده بود....داشت منفجر میشد....سریع از اتاق خارج شدم و بدو خودمو رسوندم به آشپزخونه...سرمو بردم زیر شیر آب...احساس کردم دارم خفه میشم...زود کنار کشیدم...فرقی به حالم نکرد...باید میرفتم زیر دوش آب سرد...به سمت اتاقم قدم برداشتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکدفعه صدایی تو سالن پیچید...چشمامو ریز کردم و گوشام و تیز...صدا سمت اتاق خودم میومد...نزدیک تر که شدم دیدم...نه...صدا از اتاق راتین میاد...یه جور زمزمه بود....تردید داشتم...در و باز کنم؟...نکنم؟...در بزنم؟...از آخر حس کنجکاویم پیروز شد و آروم در اتاقشو باز کردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو از لای در بردم تو...چراغا خاموش بود...اما چراغ خواب روشن بود...صدا بلند تر شده بود...نگاهم به راتین افتاد...رو سجادش مشغول نماز خوندن بود...آیاتی رو قرائت میکرد...عربی بود...شنیده بودم که نماز خوندن به عربیه...ولی نمیدونستم اینقدر قشنگه...ناخودآگاه وارد اتاق شدم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در و آروم بستم...مستی از سرم پریده بود...پاورچین پاورچین نزدیکش شدم...پشت سرش رو زمین نشستم و به نماز خوندنش گوش دادم...چشمامو بستم و با هر آیه ای که با زیباترین لحن ممکن زمزمش میکرد..غرق لذت میشدم...یکدفعه آهن لذت بخشم قطع شد...با تعجب چشمامو باز کردم...دیدم راتین با تعجب نگام میکنه...چشام گرد شد..واقعا نمیدونستم چه عکس العملی انجام بدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راتین رنگ نگاه متعجبش تبدیل به لبخند شد...لبمو گاز گرفتم و از جام بلند شدم...برای اولین بار در عمرم خجالت کشیدم...راتین هم سجادشو جمع کرد و از جاش بلند شد...سعی میکردم یک جوری ماست مالیش کنم...آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید بی اجازه وارد اتاق شدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جا خوردم...اون ببخشید" کاملا غیر ارادی از دهنم پرید بیرون...لبخند مهربونی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از نماز خوندن خوشتون میاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم و به نشانه منفی تکون دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه...من نماز نمی خونم....از نماز خوندن تو خوشم میاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا نماز نمی خونید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چون...چون از بچگی کسی بهم یاد نداده بود....من حتی مدرسم نرفتم...بخاطر شغل بابا...سعی میکردم از اجتماع دوری کنم...اصلا تا15سالگی نمیدونستم نماز چیه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباشو بهم فشرد...یکدفعه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میخواین من بهتون یاد بدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب نگاهش کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این کارو می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم.....نه نیشخند....نه پوزخند...بعد از 17سال یه لبخند عمیق از اعماق دل سنگیم....و این آغاز یک شروع در زندگی من بعد از17سال با وجود این مرد خاص بو د...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشغول خوردن صبحانه بودم که پرهام از اتاقش اومد بیرون..با لبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام..مادمازل..صبح بخیر...پرنسس من نیومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-موندم چجوری هنوز میخوادت..با اون کاری که دیشب با اون دختره آناهیتا کردین..بعید میدونم دیگه ببینیش..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بخدا آیتی من کاریش نداشتم اون همش بهم می چسبید...خودتم که شاهد بودی..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درهرصورت از من گفتن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو صندلی کنار من نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستی اونموقع جدی گفتی؟...واقعا براش خاستگار اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمای گرد شده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس چرا دروغ گفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سارا رو اعصابم بود هی میگفت اینو ازش بپرس...اونو ازش بپرس...منم یه چیزی الکی تایپ کردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماش گشادتر شد...ترسیدم از حدقه بزنه بیرون...با تعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه سارا هم کنارت بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودش سوالارو ازت می پرسید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکدفعه زد زیر خنده..همونجور که می خندید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میدیدم چقدر تعریف میکنه از خودش..تعجب کردم اخه تو اصلا از کسی تعریف نمیکنی....!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکدفعه جدی شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دوسم داره؟اره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه ای بالا انداختم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست دوباره ازم بپرسه که صدای جیغ سارا مانعش شد.....پرهام یه متر پرید هوا...یکدفعه پقی زد زیر خنده و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بخدا عاشقشم..خل و چل خودمه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرهام خودشو پشت میزغذاخوری بزرگ تو سالن یعنی درست پشت سر من قایم کرد...سارا در سالن و با ذوق باز کرد..و جیغ بنفشی کشید که باعث شد راتین به سرعت از اتاقش بیاد بیرون..سارا بادیدن اسلحه دست راتین میخکوب شد..آب دهنشو قورت دادو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینجا چه خبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راتین که دید همه چی آرومه..اسلحشو اورد پایین..تعجب کردم..راتین اسلحه داشت؟..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید بخاطر اینکه بادیگارده...ولش کن بابا..بمنچه..همونجور که صبحانه میخوردم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فعلا همه مشتاقن بدونن تو چته؟چرا جیغ می کشی..؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند خجولی زدوگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ذوق زیاد بود..ببخشید..باید تخلیه انرژی میکردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.راتین لبخندی زد و بعد نیم نگاهی به من از سالن خارج شد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا پاورچین اومد سمتم..آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پرهام کجاست؟وای نمی دونی انقد دلم براش تنگ شده..بیشعور دیشب با همه دخترا مخصوصا اون آناهیتا عوضی رقصید جز من..بعد که تو رفتی رفتم بهش پیشنهاد رقص دادم..فـــک کن..من بهش پیشنهاد دادم..بعدش آقــــــا باهزارتا ناز قبول کرد..وقتی رفتیم تو پیست رقص گفتم یه عشوه ای بیام..یه بغلی.. یه بوسی..یه لبی..بهم بده..انگار نه انگار...دیگه میخوا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهش اشاره کردم خفه شه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهمی کردمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حرفات تموم نشد ساراجـــون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-معلومه که نه..داشتم میگفتم..می خواس..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خواست ادامه بده که پرهام سرشو از پشت میز اورد بالاکه باعث شد سارا جیغ بزنه و یه قدم بره عقب..با چشمای گرد شده زل زده بود به پرهام...پرهام با بدجنسی یه تای ابروشو داد بالا و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیدونستم انقــــــــــد دلت برام تنگ شده..وگرنه مطمئن باش..یه بغلی ..یه بوسی..یه لبی..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندم گرفته بود..سارا لبشو دندون گرفته بودو از خجالت سرخ شده بود..پرهام از جاش بلند شدو به طرف سارا رفت..کنارش ایستاد که باعث شد سارا یه قدم عقب بره..پرهام با شیطنت لبخند زدوگت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا اتاقم سارا جون..رفع دلتنگی کنیم...تازه...یک چیز خوشگل برات گرفتم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا خواست ممانعت کنه که بهش اشاره کردم بره..میدونستم پرهام میخواد بخاطر دیشب از دلش دربیاره.اونا هم رفتن بالا...صبحانمو که خوردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پشت میز بلند شدمو به سمت باغ رفتم تا کمی قدم بزنم..مشغول قدم زدن بودم که دیدم راتین هم آروم پشت سرم حرکت میکنه..نمیدونم خوشم اومده بود..یکی مثل راتین که انقد مقیده بهم اهمیت بده..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی زدم..سرمو تکون دادم..این چه افکاریه دارم برای خودم می بافم..نفس عمیقی کشیدم..بدون توجه به راتین..رامو کج کردمو یه راست به سمت اتاقم حرکت کردم تا کمی کتاب بخونم...عصری بود که راتین با بااجازه ای وارد اتاقم شد...پرسشی نگاش کردم که با لبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قرار بود بهتون نماز خوندن یاد بدم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهانی گفتم....رفتم از تو کمدم سجاده ای برداشتم..این سجاده رو صبح از نرگس گرفتم...هرچند شوک زده بود ولی بعد بالبخند مهربونی اینو بهم داد...سجاده رو وسط اتاق پهن کردم...منتظر به راتین نگاه کردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راتین خنده ای کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بدون چادر که نمیشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چادر؟...چادر از کجا بیارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکدفعه یاد رعنا افتادم...بهتره از اون چادر بگیرم...بهش گفتم کمی صبر کنه...از اتاق خارج شدم و به سمت رعنا رفتم...تا به رعنا گفتم چادر میخام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چــــــــــــــادر؟چادر چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وا رعنا؟...چادر دیگه...چادر نماز....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی نابارور زد و سریع برام چادر گلدار خوشگلی حاضر کرد...ازش گرفتم و رفتم تو اتاقم...چادر و کج و کوله سرم کردم..متفکر به خودم تو آینه نگاه کردم...راتین لبخند محجوبی زد و اومد نزدیک...چادررو رو سرم درست کرد...با لبخند به خودم نگاه کردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حجاب بودم برای اولین بار در عمرم...با لبخند به راتین نگاه کردم که لبخند محوی زد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***2ماه بعد***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ساعت نگاهی انداختم..7صبح بود..پاورچین از اتاقم خارج شدم داشتم از کنار اتاق بابا میگذشتم..که با صداش ایستادم..داشت با تلفنش حرف میزد..گوشمو چسبوندم به در اتاق...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امکان نداره..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیزارم...نمیزار به تنها کسم آسیبی برسونی...هه خیال خام..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بدبختت می کنم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...نه....تو نمیتونی آنـ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ضربان قلبم بالا رفت..تنها کسش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا من؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منظورش من بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کی حرف میزنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرکی هس اول اسمش آنـ...؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدایا...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اب گلومو قورت دادم.بی خیال شدم...سریع از عمارت خارج شدم.سعی کردم افکار منفی رو از ذهنم خارج کنم..امروز روز قشنگیه..پس باید قشنگش کنم...یه آژانس گرفتم...رسیدم همون پاساژ معروف..سارا هم اومد...باهم دیگه وارد پاساژ شدیم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند وقتی بود که حس عجیبی نسبت به راتین پیدا کرده بودم..اون حس جوری بود که وقتی کنارش بودم..ظاهر مغرورمو فراموش میکردم..همش دلم می خواست وقتی کنارشم..عالی به نظر بیام..تا اینکه گذشتو گذشت وفهمیدم..عاشقش شدم..ههه خنده داره..عاشق کسی شدم که یه روزی ازش بدم میومد...عاشق نمازخوندنش شدم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی که با قرائت قرآن میخوند..حتی یکبار جوری که نفهمه پشت در اتاقش نشستمو به قرآن خوندنش گوش دادم...وبرای اولین بار تصمیم گرفتم..با خدای راتین حرف بزنم..دعا کنم..دعا کنم که راتینو بهم بده...نماز خوندم..نماز خوندنی که خود راتین بهم یاد داده بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و حتی یکبار راتین اومده بود منو بیدار کنه که منو در حین نماز خوندن دید..محو من بود..وقتی نمازو تموم کردم...گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قبول باشه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم در جوابش باز هم از همون لبخند های نادرم زدم که فقط برای راتین بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هوی کجایی عاشق؟این خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پیراهنی که سارا نشونم داد نگاه کردم..بهش گفته بودم راتین و دوست دارم..اولش شکه شد ولی بعدش کلی جیغ جیغ کردو منو بوسید..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اره قشنگه..ولی یه چیز خاص تر میخوام..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امشب تولد راتین بود..خواستم یه جشن کوچیک براش بگیرم..مشغول نگاه کردن به پیراهنای مردونه بودم که پیراهنی توجهمو جلب کرد..یه پیراهن ذغالی خوشگل بود..به سارا هم نشونش دادم..اونم خوشش اومد..حساب کردم..سارا هم براش یه ادکلن گرون خوشبوی مارکدار خرید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه پیراهن سبز آبی هم برای خودم خریدم..ساراهم یه پیراهن صورتی خرید..چون میدونست راتین معذبه کمی پوشیده تر خرید..من که مشکلی نداشتم..یه جورایی شوهرمه دیگه..خخ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خریدامونو که کردیم از پاساژ خارج شدیم..رفتیم یه کافی شاپو قهوه خوردیم..مشغول خوردن قهوه شدم که دیدم سارا بالبخند نگام می کنه..با تعجب نگاش کردم..:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی عوض شدی آیتی..معصوم شدی..مهربون شدی..جدیدا شالتو میکشی جلو..کم ارایش میکنی..مهمونیا لباس باز نمیپوشی..اصلا راتین عوضی عوضت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.اخم خشگلی کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیوونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرعه از قهومو نوشیدم که با حرفی که سارا زد قهوه پرید توگلوم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پرهام ازم خاستگــــــاری کرد...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید