با جدا شدن پدر و مادر پانتی از هم و بعدش مرگ پدرش، خانواده ی پدریش که جزء عشیره های جنوب کشور هستن پانتی که بچه اس رو از مادرش جدا میکنن و از اینجا ملودرام زندگی پانتی شروع میشه تا اینکه تو ده سالگی به عنوان خون بس با فرهاد 15 ساله ازدواج میکنه، فرهادم که فقط قصدش این بوده که با این ازدواج و به خارج از کشور بره و..... تا اینکه داستآن به قسمت اصلیش میرسه که الان پانتی 25 ساله شده و مستقل زندگی میکنه با یه شغل خوب و موفق و فرهادم که از همون 10 سالگیش خارج از کشوره با این تفاوت که پانتی هنوز زنشه..

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۸ ساعت و ۳۵ دقیقه

مطالعه آنلاین پانتی بنتی
نویسنده : ژیلا. و (miss.no1.2004 (

ژانر : #عاشقانه

خلاصه:

با جدا شدن پدر و مادر پانتی از هم و بعدش مرگ پدرش، خانواده ی پدریش که جزء عشیره های جنوب کشور هستن پانتی که بچه اس رو از مادرش جدا میکنن و از اینجا ملودرام زندگی پانتی شروع میشه تا اینکه تو ده سالگی به عنوان خون بس با فرهاد 15 ساله ازدواج میکنه، فرهادم که فقط قصدش این بوده که با این ازدواج و حامله کردن پانتی به خارج از کشور بره بهش خیلی وحشیانه تجاوز میکنه و..... تا اینکه داستآن به قسمت اصلیش میرسه که الان پانتی 25 ساله شده و مستقل زندگی میکنه با یه شغل خوب و موفق و فرهادم که از همون 10 سالگیش خارج از کشوره با این تفاوت که پانتی هنوز زنشه..

گفتگوی نویسنده با خوانندگان

درمورد این داستان اول باید یه سری توضیحات و یه سری نکاتی رو یادآوری و گاها تذکر بدم .

اول اینکه پانتی یه اسم پارسی اصیل متعلق به همسر آریاسب یکی از سرداران بزرگ کوروش کبیر پادشاه هخامنشیه و بنتی یه کلمه عربی به معنی دخترم .

دوم اینکه این داستان بر پایه یه سری قوانین متعلق به عشیره ای از اعراب خوزستان نوشته شده . اعراب خوزستان ، جدای از مردم ایران نیستند . همگی هم وطن و ایرانی هستند که گویش عربی دارند . گویش اونها با اون عربی ای که متعلق به کشورهای عرب زبانه فرق میکنه مثلا اعراب « گ ، ژ ، پ ، چ » رو در زبانشون ندارند ، درصورتیکه اعراب خوزستان از این حروف در گویششون استفاده میکنند . اعراب خوزستان هم یه طایفه از طوایف ایران هستند مثل کردها ، ترکها و لرها ... هر طایفه ای چه کرد ، چه لر ، چه عرب و چه ترک تقسیم شده به عشیره های مختلف که هر عشیره قوانین و مسلک و اعتقادات و گاهی خرافات مخصوص خودشون رو دارند . ولی چیزی که بین اونها تقریبا مشترکه ، پایبندی تمام اونها به بزرگ عشیره و تحت سلطه بودن اونهاست . قراردادهایی که بین اونها نوشته و امضاء میشه و کلیه افراد اون عشیره باید بهش پایبند باشند . اعراب خوزستان هم تعداد زیادی عشیره دارند که هر عشیره پایبند به بزرگ طایفه خودش و قوانین عشیره خودش هست . اگر موردی توی این داستان میخونید که مطابق میل شما نیست یا عربی این داستان رو میخونه و از اون موارد بدش میاد یا ترکی اینو میخونه پیش خودش فکر نکنه که اعراب خوزستان اینجورین یا اینجوری نیستند و اصولا جبهه گیری صورت بگیره . اعراب خوزستان یه مورد مشترک دارند و اون مهمون نوازیشونه . همگی خصوصیات خوبی دارند که قابل تامله ولی اگه تو این داستان مواردی ذکر میشه لطفا کسی برداشت منفی نکنه . یه داستان باید برپایه یک چیز خاص نوشته بشه و اصولا اگه اون چیز خاص نباشه ، داستانی هم درخودش نداره . حالا این چیز خاص ممکنه یه برتری خیلی برجسته باشه یا یه چیز خیلی منفی برجسته . من از بین تمام عشیره های عربی بدترینشون رو انتخاب کردم پس این نهایت منفی بودنه . لطفا به کسی برنخوره و یا کسی که با اعراب خوزستان آشنایی نداره برداشت منفی نکنه این خواهش منه .

از پشت درهای بسته هم ، صدای جیغ مقطع تلفن ، به گوشش میرسید ... دستش رو توی کیفش چرخوند و ‏سعی کرد همه اونچه که در اون لحظه احتیاج داره ، یه دسته کلید ... پیداش کنه ... سریع تر از همیشه در ‏رو باز کرد ... با همون کفشهای پاشنه تخت تابستونی ، پا به داخل گذاشت ...

وقت نبود بندهای دور مچش رو باز کنه ... گوشی نقره ای رنگ رو ، از روی مبل پرتقالی راحتی توی ‏محوطه ی پوچ سالن ، چنگ زد ... دکمه وصل ارتباط رو زد ... دیر رسیده بود ... بوق ممتد تو گوشش شیهه ‏کشید ...

بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و مقنعه مشکی رنگ نخی ای ، که بلندیش به روی سینه هاش میرسید رو ‏با یه حرکت از سر ، به پایین کشید ... گیسای سرش تو این گرما به مغزش فشار میاورد و حس کلافه بودن ‏رو بیشتر بهش القا میکرد ...

مانتوی مشکی رنگ و ساده اداری رو ، با باز کردن دکمه هاش از تن خارج کرد و همونطور که با یه دست ، ‏دکمه بالای شلوار جین مشکیشو باز میکرد ، مانتو رو با یه حرکت به روی مبل شوت کرد ... راه آشپز خونه ‏رو در پیش گرفته بود که دوباره زنگ تلفن ... ‏

گوشی رو چنگ زد و بطرف آشپزخونه حمله ور شد ... شاران بود ... لبخندی محو به لب نشوند و بطری آب رو ‏از در یخچال بیرون کشید و به دهن نزدیک کرد ... چه لذتی توی سر کشیدن بطری بود ، که تو لیوان پیدا ‏نمیشد ؟

‏« سلام » و در بطری رو با حرکت انگشت شصت بست ...

‏« پانتی امروز میای بریم دور دور ؟ مراسم پوز زنون داریم » ‏

بطری آب رو سر جاش برگردوند ... از توی یخ ساز یخچال ، دو حبه یخ کشید بیرون و با دهن مزه مزه کرد : ‏‏« نه به جون تو ، اصلا حسش نیست ، خیلی خسته شدم . » قرچ قرچ خرد شدن یخ ، زیر دندونهاش براش ‏خوشایند بود ... « از سر صبح سگ دو زدم تازه رسیدم خونه ، اصلا نا ندارم تکون بخورم . هنو تا مسترابم نرفتم ‏‏. فک کن ! »‏

‏« چیکار کردی ؟ بالاخره مراحلش طی شد یا هنو اندر خم یه کوچه ای ؟ »‏

اخم کرد ... دندون آسیابش از سرمای استخوان سوزِ یخ درد گرفت ... بخاری از دهنش بیرون زد : « نه بابا ‏، هنو همونجام ، مث خر تو گل گیر کردم »‏

‏« حیف خر »‏

چینی به دماغش داد : « زهرمار عنتر ... حالا من یه چی گفتم تو چرا بل میگیری ؟ »‏

‏« خو نگفتی بالاخره ؟ تا کجا رفتی ؟ »‏

خودش هم نمیدونست تا کجا رفته ... نا امیدانه فک کرد : اصلا از سر جاش تکون هم خورده ؟ از این زندگی ‏سگی مگه میشه تکون خورد ؟ یه عمره در جا زده . یه عمره یه پله هم بالا نرفته . یه عمره هی بالا رفته و بی ‏نتیجه پایین اومده ... درست نصف بیشتر سالهای زندگیشو از سر جاش جم نخورده ... با خودش که رو ‏دربایستی نداشت ... همیشه مسیرش تو پله ها همینجوری طی شد ... دادگاه ... ثبت احـــوال ... ثبت اسناد ‏‏... دفتر وکالت ... دفتر مرکزی شرکت نفت ... خونه مامـــان ! ...

‏« هوی یابو ؟! رفتی بچری ؟ با تو بودما ... »‏

لبها رو به هم فشرد : « چی میگی تو ؟ حرف دهنتو بفهم ... نیم ساعته هر چی دلت خواس بم میگی ... بیشعور ... »‏

‏« خو مث آدم جواب بده تا بارت نکنم ... گفتم چی شد بالاخره ؟ »‏

پوفی کشید ... این اولین نفری بود که باید براش توضیح میداد : « هیچی بابا حضرات فعلا موکولش کردن ‏به کمیسیون ... گفتن از نظر ما ایراد نداره ... باید تو کمیسیون مطرح بشه ، جواب مثبت بود تعویض میشه ‏‏... »‏

‏« ای بابا ... حالا چی میکنی ؟ »

‏« چیکار باید بکنم ؟ ... فعلا همون دخترم هستم تا ببینم کی چی بشه دری به تخته بخوره ، عوضش کنن »‏

صدای خنده کشدار و پر عشوه ی شاران رو مخش رژه رفت : « دختر کی ؟ »‏

‏« زهرمار تو هم وقت گیر آوردی ، دختر بابات ... دختر جماعت ، دختر هر کی خواس صدام کنه ... دختر ‏شوهرم ... قطع کن میخوام برم مستراب ... تو اونور هر هر میخندی ، من اینور باید تو خودم جیش کنم ... »‏

‏« اَه ... برو بمیر ... مزخرف بی اتیکت ... جون به جونت کنن ... »‏

‏« از بیخ عربی ... شاران جون خودم اینبار رو گفتی نگفتی ها ... بجدم قسم میام میزنم تو سرت که از ‏ماتحتت صدای خر دربیاد ... »‏

‏« ملاحظه کردی ؟ میگم اتیکت نداری ، بگو باشه ... یه چرت بکپ ، غروب میام دنبالت ، بوق زدم پایین ‏باش ... »‏

با بیقراری تموم پرید تو حرف شاران : « ولی من ... »‏

شاران با صدای جیغ مانندی تو گوشی سوت کشید : « ولی بی ولی ... بخدا نیای من میدونم و تو . ‏میخوای بتمرگی تو خونه که چی ؟ سروش و سیا با ماشین جدیده میخوان بیان ... تازه اون عنتر ایکبیری ‏دماغ جیمبویی ، نیوشا هم هس ... یادته که اون هفته چجوری سکه یه پولمون کرد ؟ اگه نیای به خدا میام ‏موهاتو تار تار میکنم ... خود دانی »‏

فک کرد : چه جالب ... شاران بشینه رو تخت سینه منو موهامو دونه به دونه از ریشه بکنه ... خنده ‏بیصدایی کرد ... صدای خنده اش درمیومد ، دیگه شاران ول کن نبود . گلویی صاف کرد و با صدای خفه ‏ای ناشی از فروخوردن خنده اش تو گوشی پچ پچ کرد : « کون لق دنیا ... سگ خور ، باشه میام ... »

و به دنبال اون « خداحافظ فعلنی » تحویل شاران داد و تلفن رو از دکمه قطع کرد و به روی مبل پرت کرد ... ‏دولا شد و جورابهای مشکی شیشه ایشو از پا کند و گوله کرد تو همو ، شوتش کرد زیر مبلی که روش نشسته ‏بود . از جا بلند شد ... با چشم بسته هم میتونست مسیر رو طی کنه ... چهار قدم به راست ، راهروی باریک ‏‏... سه قدم تو راهرو ، در سمت چپ ... صد در صد در بسته ست ... دست دراز کرد و دستگیره رو تو دست ‏چرخوند ... دو قدم مستقیم ، حالا شیر آب ... دستشو از آب پر کرد و تو صورت ریخت ... یه مشت ، دو ‏مشت ... سه مشت ... آب ردی از روی صورتش گرفت و تاپ قرمز کوتاهش رو که بلندیش به زور تا ‏گودی کمرش میرسید ، خیس کرد ...

از خنکی و لغزش آب تو مسیر راه یافته تا نافش ، مور مورش شد ... ‏با خستگی و کم شتاب خودش رو از دروازه آشپزخونه ، به داخل انداخت ... کتری برقی رو زیر شیر آب تصفیه ‏گرفت و یک و نیم لیتر پرش کرد ... چرخی به عقب زد و کتری رو ، روی پایه اش گذاشت و دکمشو پایین ‏زد ...

به یادش اومد که دیشب تا الان چای که هیچ ، اصلا چیزی نخورده ... باز چرخید ، اینبار به چپ ... ‏انگشت روی تاچ اجاق گاز شیشه ایش کشید و زیر خورش کرفس دیروزش رو روشن کرد ... برای اطمینان ‏درش رو برداشت و مث سگ بو کشید ... نه خدا رو شکر فاسد نشده بود ...

نفس خسته اش رو با آهی از ‏سینه اش خارج کرد ... تا اومد بچرخه به سمت صندلی های توی آشپزخونه و روش ولو شه ، میشو با لوسی تمام ‏از لای پاهاش خودشو به بالا کشید ... اصلا فراموشش کرده بود ... میشو این گربه پشمالوی ایرانیشو ...

بعد ‏از فرهاد که مرد ، دیگه دل و دماغ حیوون نگه داشتن رو نداشت ... میشو رو بعد از سه سال ، دقیقا پارسال ‏عید که هوس کویر گردی به سرش زده بود ، از کرمان خریده بود ... زیاد پاش آب خورده بود ولی ارزششو ‏داشت ...

دست که تو پشمای شینیون شده مش کرده اش میکرد ، حس خوبی بهش دست میداد ... قهوه ‏ای بود ، قهوه ایه تیره ... ولی خداییش با این مش زیتونی واقعا خوشکل شده بود . با خودش فک کرد : ‏چه خوب که برای رو کم کنی از مارال هم که شده ، این مش خوشکل رو روی موهای میشو نشوندم ... ‏

با سستی خورش کرفس رو توی بشقاب کشید ... یه تیکه نون بیات شده تنگش گذاشت ، این عادتش به پدرش کشیده بود ، حتما باید با غذا سبزی و پیاز میخورد ... هندونه و خربزه هم تا بود ، حتما باید یه قاچی تو سفره اش میذاشت ... اصلا تابستونا رو برای هندونه و خربزه اش دوس داشت . برعکس مامانش ...

چند لقمه سر سری و بی حوصله از گلو پایین داد . یه لیوان آب هم روش ... دکمه کتری برقی ، خیلی وقت بود پریده بود ... بشقاب غذاییشو تو سینک سُر داد و بازم دکمه کتری رو به پایین داد ، ظرف غذایی میشو رو آب کشید و شیر تازه توش ریخت ... یه حبه قند رو دو سه دور توش چرخوند و بیرون کشید ... ظرف شیر رو روی تشکچه میشو زیر اُپن آشپزخونه ، توی هال گذاشت ... سوت علامت داری به نشونه آماده بودن ظرف شیر برای میشو کشید ...

برگشت ... چایی دم کرد و با لیوان و ظرف نقل مغز دار بیدمشکی برد تو پذیرایی ال مانند خونش ... یه پذیرایی که برای یه نفر آدم ، همیشه بزرگ و درندشت بود و تنهایی رو پر صدا تر تو مخ میکوبید .

رو مبلهای پرتقالی راحتی بین پذیرایی و آشپزخونه ، اونجا که فضای خونه الکی پر شده بود تا بزرگی الکی تر رو تو خودش بپوشونه ، لم داد . بارها تصمیم گرفته بود این خونه دراندشت رو عوض کنه ... زیادی بزرگ بود ... زیادی جا داشت ... زیادی برای یه نفر زیاد بود ... برای یه نفر که سالهای ساله همون یه نفره و لاغیر ...

لیوان چای و فلاسک و نقلها رو ، روی میز کوچیک کنار کاناپه گذاشت . پاهاشو به بالای مبل کشید و دراز کش روی کاناپه ، کوسنی به بغل گرفت و لب تابش رو روشن کرد . چشم چرخوند رو دیوار رو به رو ، و زل زد به ساعت بلند چوبی پاندول دار کنج سه گوش دیوار ... ساعت از سه گذشته بود ، دیروز قرارش با امید برای دو بود ...

به محض روشن شدن چراغ وایرلس ، چراغ یاهو روشن شد ... خودش بود ، مثل همیشه منتظر ... شرمنده شد . چت باکس امید رو باز کرد ... تو اد لیستش این تنها چراغی بود که همیشه دلش میخواست روشن باشه ... اوه ، اوه ... چقدم که عصبانیه ...

پیام امید حاوی تموم شکلکهای عصبانی موجود بود ... از دو ، تا سه ، هر یه دقیقه ، یه شکلک ... خنده ای کرد و نوشت « دیوونه » سند کرد .

مثل همیشه پشت خط بود ... داشت تایپ میکرد ... به ثانیه نکشید جواب اومد : « دیوونه منم یا تو ؟ خانم از خود راضی ... دهنت سرویس ساعتو دیدی ؟ چی کردی ؟ »

میدونست اولین سوالش همینه . اخمش رو تو هم کشید ... هیچی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوشت : « هیچی . بازم پاسم دادن به یه جهنم دیگه . تو این مملکت مگه بدون پله پله کردن و کاغذ بازی کار راه میفته ... خسته شدم امید ... بخدا هیچ کاریم پیش نمیره ... نمیدونم تا کی باید به در بسته بخورم . اعصابم داغونه ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« مونده نبینمت جیگر ... بیام خستگیتو در کنم ؟ ماساژت بدم ... بوست کنم اوخت خوب شه ؟ حالت سرجاش میاد ها » و یه شکلک خنده بدجنس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کرد ... « اوی اوی ... شیطون شدیا ! حالی به حالیم نکن که مختو تو دهنت میریزم ... دیوونه بیای که حال من بد نیست ... حال من از اینهمه تنهایی بده ... امید ، خیلی تکم ... خیلی کفم ... بخدا بریدم ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ای بابا ... تو دوباره اشکت اومد دم مشکت ؟ عزیز دلم ، خانمم ... قربونت برم جیگر طلا ... آخه چرا اینقد غصه میخوری ؟ سر هر چیز الکی تو میخوای دهن خودتو رسما آباد کنی ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص تایپ کرد : « امیددددد ... از تو دیگه انتظار نداشتم ... هر چیز الکی ؟ آخه کدومشون الکین ؟ ها ؟ بجز زندگی من ؟ بجز خوشیهای من ؟ بجز خنده های پر صدام ؟ بجز هر چی که دارم و عالم و آدم حسرتشو میخورن و من خودم عقم میگیره ازشون ... تو میدونی ؟ میدونی تا کی باید محکوم بمونم ؟ تو این قفس ؟ زندونی ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« اوی اوی اوی ... نداشتیم ها ... کدوم قفس ؟ کدوم زندون ؟ خانم که از سر صبح تا غروب الکی خوشه ... چی خواستی که نداشتی ؟ کجا خواستی که نرفتی ؟ چه حالی خواستی که نکردی و ضد حالشو خوردی ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعضی وقتا اکید بد رو مخش بود ... با بد اخلاقی تایپ کرد : « اوی امید ... کدوم حال ؟ تو از من عشق و حال دیدی ؟ چی داشتم ؟ چی داشتم که خواستمش و داشتمش ؟ بخدا این قید و بند داغونم کرده ... له ام کرده ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« کون لق قید و بند ... تو حالتو بکن ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ای بابا ... دوباره که گفتی ... بخدا از بس روزی صد بار این یه جمله رو تکرار کردی افتاده سر زبونم ، به هر کی میرسم میگم ... دهن سرویس حرف زدنم شده کوپ خودت ... حالم کجا بود ؟ » و لیوان نیمه سرد چای رو به لبش نزدیک کرد ... یه نقل تو دهنش هول داد و یه قلپ روش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« بلا ... همین یه چیو ازم دریافتی ؟ من که از سر صبح تا شب کلی چی یادت میدم ... خوباشو نمیچسبی ، اینو چسبیدی ؟ میخوای حال کردن یادت بدم ؟ اساسی » و یه شکلک ابرو بالا انداز بدجنس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« چرت نگو امید ... بعضی وقتا خیلی هات میشی ها ... جلوتو نگیرم تا صبح میخوای پرت و پلا بگی ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خنده ای کرد و لبی گزید و نوشت : « حالا اگه عرضشو هم داشتی ، یه چی ... تو که از منم بیعرضه تری »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه تا شکلک خنده و پشت سرش ، امید که نوشته بود : « خو من هی میگم بیام تو نمیذاری عرضه نشون بدم ... لامصب بعد اینهمه سال هنو تو کف یه عکستم ... وب که بخوره تو سرت »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« اووووف ... دوباره برنگرد سر بحث همیشگی ... اگه با تو موندم ، اگه دل بهت بستم ، اگه عاشقت شدم ، همش بخاطر همین یه ریزه تقدسیه ، که بین خودمون نگه داشتم ... وگرنه تو هم مث بقیه ول معطلی ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« آخه گلم ... تو که منو دیوونه کردی ... لب چشمه میبری و تشنه برمیگردونی ... تا کی عشقم ؟ تا کی ؟ اگه اقلا اینهمه دوا درمون میکردی و یه ریزه هم به حرفای این روانشناسای دیوونه تر از خودت گوش میدادی و یه حال و حولی میکردی و یه خورده ریلکس میشدی هم که هیچ ، تو که فقط حرفشو میزنی ... تا حالا شموردی چندتا ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو در هم کشید ... مال این خبط و خطاها نبود ... : « هر چندتا امید ... تو بگو یه میلیون ... بابا نمیتونم ... بخدا نمیتونم ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« جواب نامه اش نیومد ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم به یاد نادیده گرفته شدنش افتاد ، اخم غلیظی نشوند رو پیشونی : « نه بیشعور کثافت ... ایشالا به خاک سیا بشینه ... ایشالا به زمین گرم بخوره ... تا کی میخواد بلاتکلیف لنگ در هوا ولم کنه ؟ به جون تو اگه همین امروز تن لشش رو از زندگیم شوت کنه بیرون ، مطمئن باش نامردم اگه ندوئم تا اون سر دنیا دنبالت ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ای وای من ... مردی ؟ » و یه شکلک خنده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« کوفت ملا لغتی ... تو هم وقت گیر آوردی ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خمیازه ای کشید و باز تایپ کرد : « امید من یه چرت بکپم ؟ خوابم میاد ... غروب با بچه ها دور دور بازی داریم ... شاران هوس کل اندازون کرده ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نه عشقم برو بخواب ... دو ساعت نشستیم تو کف تا جنابعالی تشریف فرما شی ، حالا هم خوابتو برام آوردی ... مث اینکه صابونم بود صابونای قدیم ... اقلا به دلت میزدی یه چی مشد ... حالا با کیا میرین ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« سروش و سیا ، نیوشا ، شاران ... منم و دیگه نمیدونم کی ... حس نداشتم از شاران بپرسم »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خوش بگذره ... سیا هنو تو نخته ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« اون کی سر نخو ول کرد ؟ آره ... ولی نخ گیر ما خرابه ... از اول هم خراب بود ... از همون باری که بیهوا اومد بوسم کنه ، کشیدهه رو خورد ، هنو از رو نرفته ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خو بسکه خری ... بچه خوشکلم که هَ ... پول مولشم که پارو و ، آسانسور و بالابر داره ... خو دِ مرگ میخوای پاشو برو گیلان ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندشش شد : « نمیتونم ... بابا نمیتونم ... بوی دهنش حالمو بهم زد ... بوی تنش واویلاست ... ریختش به دلم چنگ نمیزنه ... حسی بهش ندارم ... من برم بخوابم ... تا شب خو ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خو ... برو خوش باش ... اقلا تو خواب یه ماچی از اون لبات بم بده ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده ، تایپ کرد : « کوفت پسره ی هرزه ... بای »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« بای »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب تاب رو از رو پاش هول داد پایین ، حسش نبود ، درشم نبست ... پاهاشو دراز کرد رو همون کاناپه ، کوسن رو زیر سرش جابجا کرد ... ساعد دست راستش رو زیر سرش از سمت چپ گذاشت و سعی کرد به پهلو ، همونجا بخوابه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم که باز کرد ، آفتاب کم رمق و مایلی از درز پرده به داخل میتابید ... بیشتر شبیه هیچ بود تا آفتاب ... ولی نمیدونست که چرا خورشید وقتی داره تموم میکنه از همیشه تیز و بز تر میشه ... دقیقا تیزیش از درز پرده صاف میفتاد تو چشماش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رخوت از روی کاناپه بلند شد و چین و خمی به اندامش داد . دستش خواب رفته بود و پاش بخاطر بالا رفتن از دسته کاناپه ، زق زق میکرد . بازم میشو رو جای کوسن نرم تو بغل گرفته بود ... گربه لوس و ازخود راضی رو بجای خودش رو کاناپه گذاشت و بلند شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی به اومدن شاران نمونده بود ... تند ولی بیحوصله ، پرید تو حموم ... دوش ولرمی میتونست رخوت و خستگی سگ دو زدنهای امروزش رو ، از تنش بیرون کنه . موهاشو با بدبختی از رستنگاه ، آخرین مدل گیس باف زیگزاگی ، بافته بود ... با اون مش گندمی به صورت سبزه و پهن و کشیده اش میومد ، لازم نبود فعلا بشورشون ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند تند گربه شور کرد و حوله به دور خودش پیچید ... دستش رو تو شاینینگ مو زد و کشید به موهاش تا براق تر بنظر برسن ... دو سه تا گیره جینگیلی نگین دار فیروزه ای لا به لای گیس بافتهای جلوی موهاش زد ... دم موهاشم همچنین ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاپ کیپ فیروزه ای ، یه شورت فیروزه ای که از پشت کمر یه پاپیون بزرگ میخورد و روش یه جین خوشرنگ فاق کوتاه دم پا کلاسیک با یه مانتو کوتاه سفید نخ نما ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مطمئن بود پاپیون فیروزه ایش از زیر مانتو پیداست ... همینطور خط تاپش که تا روی گودی کمرش بود ... همینطور پرساژ آویز بلند تتانیوم نگین دار ایتالیایی اصل کار شده رو نافش ... و صد درد صد تاتو روی استخون نشیمنگاهش که میفتاد بالای پاپیون فیروزه ای رنگ ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه آرایش براق فیروزه ای و نقره ای با رژ مات صورتی رنگ که ، پوست سبزه اش رو جذاب تر و براق تر میکرد ... از اینکه برونز خدایی بود ، جای شکر داشت براش ... صندل فیروزه ای انگشتی پاشنه تختشو ، از توی کمد بیرون کشید ... قدش اونقد بلند و کشیده بود که هیچوقت در خودش نیازی به بالا رفتن تصنعی چند سانتی پشتیک دار نمیدید ... اینم یکی از ارث و میراثهای بجا مونده از پدرش بود ... چقدم که ژنش قوی بود و غالب ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقت رسیدن شاران بود ... تا حالا دو تا اس داده بود که نزدیکه ... عطر 212 مسی رنگش رو (212 س ک س ی ) روی خودش تقریبا خالی کرد ... یه دستبند تزئینی فیروزه ... از اتاق که زد بیرون ، طی یه تصمیم آنی برگشت ، باید وقاحت رو به حد اعلا میرسوند ، شاید آرومتر میشد ... شایدم بالاخره این جذابیت یه تکونی به ناچاری خسته کننده اش میداد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگین موقت مدل ستاره ای رو از روی کنسول آرایشی برداشت و روی دندون نیش سمت چپش ، تو فک بالایی ، کوبید ... لبخند زد ، دندونهای نیمه درشت و مرتب و سفیدش زیر اون رژ مات بیشتر به چشم میخورد ... مطمئنا برق نگینهایی که از جا به جای بدنش به خودش متصل کرده بود ، تو شب ، چشمکهای بیشتری میزدند ... واقعا تعجب میکرد : مردها جدا چه احمقایی هستند که از این چیزا خوششون میاد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوب میدونست شکار خوبیه ، ولی هیچوقت شکارچی خوبی نمیشد ... از این تکرارهای بی تنوعِ خسته کننده ، متنفر بود ... متنفر تر از اون ، زندگی بیهیجان و تغییر ناپذیری که دچارش شده بود ... دچار یعنی عاشق ... کی گفته ؟ ... زشت ترین و بی ربط ترین جمله ادبی بود که شنیده بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کی و چرا ، مهم نبود ... مهم تر از همه این بود که نه اون عاشق بود و نه این دچاری بیمار نما ، نشونی از عشق تو خودش داشت ... گیرم درست ، ولی کو معشوقی که دچارش باشه ؟ ... اون فقط دچار بود ... بی هیچ گناهی ... بی هیچ دلیلی ... شایدم تنها دلیلش بنتی بودنش بود ... دختر بودن ! حتی بی اینکه دختر باشه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و این یعنی مرز سقوطی که با بیگناهی و بی دلیلی تموم یه عمر بود که روی لبه هاش ، تک و تنها قدم میزد ... گاهی گرایش به اون ور مرز داشت ، و گاهی ناچار از موندن تو حد و حدود خودش این ور مرز ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو کار خودش مونده بود ... به امتحان الهی و مسائل فقهی و باورهای اجتماعی و اصل و اصول بنیادی و پایه گذاری فرهنگی و این چیزها عقیده راسخی نداشت ... اون فقط به یه چیز عقیده داشت ، اونم افتادن تو منجلابی به اسم زندگی سگی ، بدون هیچ محرک درونی ای ... بی هیچ تمایلی از جانب خودش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزها و هفته ها و ماهها و سالها ، بارها و بارها فکر کرده بود : چرا ؟ چرا من ؟ به کدوم گناه کرده و نکرده ؟ و بازم در جا زده بود ... ناتوان از جوابهایی که میتونست باشه ولی نه همون خدا ، نه همون فقه ، نه همون اجتماع و نه حتی اصل و اصول بنیادی و پایه گذاریهای فرهنگی جواب درستی براش نداشتند ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جز اینکه این سرنوشت توست که برات رقم خورده و تو مجبوری اونو بپذیری و بگی خدایا شکرت ... و گاهی در عالم پر تعجب خودش میدید که بارها و بارها از ته دل گفته : خدایا شکرت ... شکرت بخاطر همه اونچه که به من دادی و حقی که برای زندگی از من گرفتی ... بخاطر دارایی در اوج تنگدستی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شاران ، از خیلی پیش تر از اینها دوست بود . از دوران خوشی به نام نوجوانی ... شاید برای پانتی ، بچگی و نوجوانی معنای خاصی بجز درد رو القا نمیکرد ، ولی نه وقتی که در کنار شاران بود ... شاران دختر آزاد و خود ساخته ای بود ... پدرش تو آلمان ، پزشک معتبری بود و مادرش ایران و همکار و دوست مادر پانتی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر چه پدر شاران ، تقریبا نیم بیشتر سال رو ایران نبود ، ولی این دلیلی بر ترک خانواده اش نمیشد و پانتی نمیدونست که چرا شاران و مادرش و یا در حقیقت ، دکتر الهی ، دوست نداره که اونها ساکن آلمان باشن و در کنار هم خانواده ای کامل رو تشکیل بدن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اعتقادات خاصی داشت و مهمترینشون این بود که شاران هر وقت شوهر کرد میتونه همراه شوهرش از این کشور خارج شه و نه تا وقتی که مجرده ... شاران همیشه نظریه پدرش رو به سخره میگرفت و عقیده داشت : من اگه بخوام ، میتونم تو ایران هم هر کاری بکنم ، دقیقا مث همین الان ... بابام عقاید پوپولیستی داره ... ولی در کل ، همیشه تابع نظر پدرش بود و در نهایت به عقاید اون احترام میذاشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیا ، یا همون سیاوش ، همکار و هم دوره ای پانتی بود ... شیمی کاربردی خونده بود و از روز اولی که پانتی به جای پدرش ، به استخدام شرکت نفت دراومد ، با هم آشنا شدن ... از همون اوایل سعی کرده بود همه طوره به پانتی نزدیک بشه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کل پسر جلفی نبود ... نه در حد سروش ، برادر کوچیکترش ... وضع مالی خوبی داشتن که اون رو از کار کردن بعنوان زیر دست معاف میکرد ، ولی سیا تشنه قدرت بود و حس برتری طلبی اونو وا میداشت که تو همون شرکت نفت سخت کار کنه و خودش رو به مدارج عالی سازمانی برسونه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق رئیس بودن داشت ... سرعت رو دوست داشت و این تنها نکته مثبتی بود که پانتی رو به سمت خودش جذب میکرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سروش یه شرکت بزرگ و پر قدرت بساز و بفروشی داشت که تو سرمایه و سودش با سیا شریک بود ... شاران یه جورایی با سروش تیک میزد ... نه اونجوری که انتهاش ختم به خیر بشه و کارشون به ازدواج بکشه ... ولی خب ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر شاران ، گرچه با مامان پانتی رفاقت داشت ، ولی از نظر اخلاقی زمین تا آسمون توفیر داشتن ... هر چه که مامان شاران ، عاشق و دلبسته دکتر الهی بود ، مادر پانتی از همون اول دچار عشق یه طرفه ای نسبت به خودش ، از طرف مهندس فرید یگانه ، مهندس پایه بلند شرکت نفت ... بابای پانتی داشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پانتی از پدرش تنها خاطره ای محو داشت ... اون روزهای زود گذر بچگی ، تنها خاطره ای کمرنگ بودن که خاطره ای پر رنگ تر از ده سالگیش ، همه اونها رو چال کرده بود ... مادر پانتی پرستار بود و همین شب کاریها و شب خونه نیومدنهاش ، از روز اول باعث ایجاد حس عدم اعتماد بین خونواده پدریش به اون شده بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در آخر ، این پانتی بود که نتیجه میگرفت ، حق با خانواده پدریش بوده ! پرستاری که سالی یه بار با یه دکتر تیک میزد و خیلی زود شریک اتاق خوابش رو عوض میکرد ... حتی قبل از اینکه مهر بیوه گی به پیشونیش بخوره ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه مهندس یگانه سر کار دچار سکته قلبی بشه و در سن سی و شش سالگی دار فانی رو وداع بگه ... حتی قبل از اون ، خودش رو از قید و بند مسئولیت پذیری اون زندگی ، راحت کرده بود و مهر مطلقه بودن رو با جون و دل به پیشونی نشونده بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد از اون ، با دومین مهر طلاقی که به شناسنامه اش خورد ، این مهندس یگانه بود که ، قلبش تاب نیاورد و سکته رو زد و در جا مرد ... مرد و با مردنش سرنوشت « پانتی » رو به « بنتی » تغییر داد و از دخترک ظریف و برگ گلش ، اینی ساخت که الان هست ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پانتی همیشه و همیشه ، چه تو ذهن ، چه در ملا عام ، مادرش رو به خیانت کاری و دق دادن باباش محکوم کرده بود ... گرچه همیشه و همیشه ، این پدرش بود که در ترازوی وجدان ، وزنش سبک تر بود ، ولی در واقع ، هرگز نتونست منکر این حقیقت باشه که این پدرش بود که سرنوشت اونو براش به ارث گذاشت ... پدری که رفت و حضانت پانتی رو تمام و کمال به پدر بزرگ پانتی سپرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اون روزهای پر درد و سخت ، پانتی همیشه زود گذر رد میشه و سعی میکنه هرگز به یاد نیاره که کی بود و چه بر سرش گذشت ... چجوری سرگذشتش تو بلاتکلیفی محض معلق موند و اونو از همه چی محروم کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چند که طی جلسه های روان درمانی ، بارها زیر نظر روانشناسای مختلف قرار گرفت و مجبور شد ، ذره ذره خاطرات آزار دهنده ی اون روزها رو ، زیر و رو کنه و از نقطه کور مغزش خارج بکنه ، ولی با این حال ، باز هم سعی در پاک کردن تموم هر چه که متعلق به اون پنج سال جهنمی بود ، داشت ... پنج سالی که به نکرده ترین گناه ، هست و نیست و از همه بالاتر آزادی رو از اون سلب کرده بود ... همیشه سیاه ترین خاطراتش متعلق به همون پنج ساله ... خاطراتی که پس از اون هر چه دیگران ! سعی در کمرنگ کردنش داشتند ، نشد که نشد ... پانتی بنتی شد و هرگز نتونست به خودش برگرده و از نو بچگی کنه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بینیش رو بالا کشید و بغش رو فرو خورد : « من الان به مرز پوچی رسیدم ... دقیقا به ته ته ته هیچ ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« دوباره که حرف خودتو زدی ... رو چه اساسی به این نتیجه رسیدی ؟ تحت تاثیر چه حسی ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریشه ی موها رو سفت و عصبی کشید : « فلسفی نشو لطفا ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« تو داری بحث رو فلسفی میکنی ... این تویی که نمیدونی از زندگی چی میخوای ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لجوجانه و بی اعصاب تایپ کرد : « من دقیقا میدونم از زندگی چی میخوام ... این تموم دنیا هستن که نمیتونن منو درک کنن و فک میکنن چون نمیتونن من و خواسته ها و نیازهامو درک کنن ، یعنی من سردرگمم »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نیستی ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی انگشتهاش رو به روی کیبرد سُروند : « هستم ، منکرش نمیشم ... ولی نه به اون معنی ای که اونا فک میکنن ... من سردرگم این بودن خودمم ... از اینی که هستم ، دل خوشی ندارم »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خوب تو میخوای با یه مرد تجربه داشته باشی ... این دقیقا خواسته توئه ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهاش رو با فشاری عصبی بست و نفس عمیقی کشید : « نه ... چطور میتونی اینقدر وقیح درمورد من فک کنی ؟ شاید من اگه یه دختر آزاد با فکر و دست و پای آزاد بودم ، تا صد سال سیاه هم نعشم رو روی دوش یه مرد نمینداختم ... ولی نیستم ... آزاد نیستم ... و همین نداشتنه که منو به اینجا رسونده ... مریضم کرده ... عصبی شدم ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« این که مامانت بازم شوهر کرده و بازم یه تجربه جدید داره و تو نداری ، درگیرت کرده ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکش ، تو حدقه ی چشمش لزون شد و جلوی دیدش رو تار کرد : « نه دیوونه ... این چه حرفیه که تو میزنی ؟ کار اونو به یادم نیار که واقعا هنو تو شوکم ... چطور یه زن میتونه اینقد راحت بغل خوابشو عوض کنه ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« مگه کار غیر شرعی کرده ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چینی عمیق رو پیشونیش نشوند ... کار مادرش غیر قابل بخشش بود : « کار غیر شرعی نکرده ، ولی عرفی اونم از نظر عرف من چرا ... میدونی این یکی چندمیه ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« تو از اینکه اون میتونه آزاد باشه و از این آزادی به این نحو استفاده کنه در صورتیکه تو توان انجامش رو نداری ناراحتی ؟ ... تو حسرت دقایقی که اون ، زیر دست و پای یه مرد جدیده رو میخوری ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کلمات بیرحم پیش روش ، منزجر بود : « خفه شو امید ... چطور میتونی اینقد زننده درمورد من فکر کنی ؟ من لخت و عور جلوی تو نشستم ، خودم رو تا تونستم بدون پوشش به تو یکی نشون دادم ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« کو ؟ ... من که نمیبینم ... چرا تله پاتی میکنی و میخوای به من تلقین کنی ؟ جیگرم رو با این حرفت کباب کردی » و یه شکلک تعجب و در کنارش شکلک کشیدن مو و بعدش گریه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش رو با حرص بیرون داد ، هنوز هم نمیتونست شوخی و جدی امید رو از هم تشخیص بده ... : « لوس نشو امید ... لطفا جدی باش ... نذار فک کنم تو هم یکی هستی برای تلف کردن وقت ... بذار راحت شم ... بذار این عقده ای که تو گلوم گیر کرده ، این سیب بزرگی که برام زیادی بزرگه رو یه جوری از تو گلوم بکشم بیرون ... بذار راحت شم امید ... لا اقل تو درکم کن ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« من که درکت میکنم عزیز من ... آخه گلم نمیذاری که پاشم بیام از اینهمه حس نفرت انگیر تنهایی درت بیارم خودم هم به یه نون و نوایی برسم » و یه شکلک بدجنس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بحثش جدی بود ، ولی متاسفانه امید رو مود جدی بودن ، نبود ... : « امید شوخی نکن ... میخوای شوخی کنی لطفا شوخیهای مزخرف مثبت هیجده نکن ... بذار راحت تر بتونم حرف دلمو بهت بزنم »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ای بابا ... دروغگو بودی ؟ تو که الان باید 24 رو داشته باشی ، نکنه یه دختر لوس جفنگ 14 ساله ای که ادای 24 ساله ها رو درمیارن ؟! ها ؟! » یه شکلک علامت سوال دار و یه شکلک تعجب ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش رو پر حرص بیرون داد : « با این حرفها نمیتونی منو از اون حس و حال خرابم بیرون بکشی ... جدی میگم ... مطمئن باش که اینجا حتی یه لبخند ابلهانه هم از من نمیبینی ... چون به شدت عاصی شدم »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خو از اول تعریف نمیکنی که من درک درستی از شرایط عصبیت داشته باشم و مثل میشو به پر و پاچه ات نپیچم و تو هم مثل فرهاد بیچاره به پرو پاچه ام نچسبی و گازم نگیری » و یه شکلک ترسیده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرکتی ، مفصل انگشتهای پاش رو تکون داد ... پاش رو از زیر تنش بیرون کشید : « یعنی من سگم ؟ خیلی پستی امید ... شوخی شوخی هر چی دلت خواس میگیها »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ای بابا ... بیخیال ... نمیشه اسم فرهاد رو پیش تو آورد و تو یاد گاز گرفتن نیفتی ، بعدم بهت بر میخوره ... خو ببخشید حالا از اول راس و حسینی بگو ، منم سراپا گوشم با علیا مخدره ست ... » یه شکلک دهن زیپ کشیده ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خوب چی بگم ؟ از کجاش شروع کنم که واقعا بتونی حس الان منو درک کنی ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« تو بگو ... درکش با من ... » و یه شکلک خنده موذیانه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پر بغض نالید : « بخدا داغونم امید ... رفته شوهر کرده رشوه برام فرستاده ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نه دیگه جر زنی نداریم ... قرار بود از اول بگی ... از همون شب که رفتی گل گشت و بعدم دیگه حاجی حاجی مکه و یادت رفت یه بدبختِ بخت برگشته ای اینور دنیا منتظر یه تماس جنابعالیه ... از همون شب که تا امشب منه بدبخت رو میخ کام کردی و از پاش جم نخوردم ... از همون چهارشنبه آخر هفته که طبق قرار باید تا صبح سحر با هم میچتیدیم و فراموشم کردی و منو با هزار تا فکر و خیال گذاشتی تو خماری ... از همونجا بگو »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فک کرد : چه دقیق هم آمار داره ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« اوه ... چقدم که توپت پره ... در ضمن اون پنجشنبه قرار بود برم سر کار که نرفتم ، یعنی اینقد داغون بودم که نرفتم »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خب ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی بین سبد گوجه سبز کرد و یه دونه برداشت و نمکی کرد و گذاشت تو دهنش و نوشت : « خب به جمال بی نقطه ات ... اون شب که هیچ مگه گفتنم داره ؟ این روزا به هر کی میرسی یا نئشه ست یا مسته ... بین یه مشت از ریشه خراب ، چی بود که قابل توجه باشه ؟ همه این روزا یا شیشه میکشن یا قرص میخورن ... یا آرتام یا دیازپام ... بین اینا چی هس که برات تعریف کنم ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« همونا برام مهمه ... من از همونا میخوام بدونم ... اینا کین پانتی ؟ تو کجایی ؟ بین این آدما چی میخوای ؟ هیچ فکرشو کردی ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترشی گوجه لبهاشو جمع کرد و اخمشو غلیظ : « میخوای چی بگم الان دقیقا ؟ ... تو فک کن خود زنی ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خود زنی یا خود فروشی پانتی ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکی بی صدا از گوشه چشمش چکید : « امید ... تو دیگه چرا این حرف رو میزنی ؟ من اگه قرار بود اینجور آدمی باشم ، خیلی وقته پیش ، دقیقا از چهارده سال پیش شروع میکردم ... بسترشم برام آماده بود ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« آی گفتی بستر خوابم گرفت ... قربون اون بستر بشم ... بیام ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوف غلیظی از سینه بیرون داد : « لوس نشو جدی باش »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خو باشه ... چرا میزنی ... بچه که زدن نداره ... خواستم اشکاتو خشک کنم ... بگو عزیزم »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه ی لبش رو بالا داد و صورتش رو تو هم جمع کرد : « تو با این پارازیتات میزنی تو راه گوزم نمیذاری حرف بزنم ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« بی ادب نشو خانم مهندس ... جلسه رسمیست ... حالا یک دو سه ، جدی شروع کن نکته به نکته مثل همیشه ... با جزئیات »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متفکر نوشت : « خب ... شاران که بود ... سیا و سروش هم که مثل همیشه بودن ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خب ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبش رو به هم فشار داد : « نیوشا و مارال و مانی و افی و نازدارم بانو خانم پری خپلک هم بود ... سیا یه فراری قرمز گرفته ، ای حالی میده توش نشستن »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« از اصل مطلب دور نشو ... بعد ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ذوق و هیجان تایپ کرد : « هیچی از در خونه که زدم بیرون ، اول خواستم با ماشین خودم برم ، طبق یه تصمیم آنی ، دیدم با شاران دو نفره بیشتر تر خوش میگذره ... اولین کاری که کردم شاران رو شوت کردم اونور و خودم نشستم جاش و یه گاز دادم رفتم تا ته خیابونو یه دستی کشیدم که جیغ شاران دراومد ... یه پیرمرده هم بود یه مشتی لیچار بارم کرد ... » شکلک از خنده غش کرده ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« کوفت ... ظرفیت نداری دیگه ... تو ژیان هم زیادیته ... قرار نبود تو محل ، از این کارای جلف نکنی ؟ ... بعدش ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب برچید : « اَه ... حالا هی بزن تو ذوق بچه ... بعدم بگو جزء به جزء بگو ... تو هم ظرفیت جزئیات رو نداریها »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خو بعد ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبش رو از داخل گزید : « حالا چته عصبی میشی ؟ ... بعدش هیچی دیگه روندیم سمت اتوبان کرج ... بعدم انداختیم تو جاده و یه هیاهویی راه انداختیم که بیا و ببین ... هر ماشینی از کنارمون رد میشد دستشو میذاشت رو بوق و از اون فحشای خوار مادری با زبون ماشین میکشید به ما ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خو ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشکوک به صفحه ی مانیتور خیره شد : « خو هیچ دیگه ... ببین اگه ظرفیت نداری نگم ها ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« تو بگو ... به من کاری نداشته باش ... بعد ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه ای بالا انداخت : « بعد دیگه هیچی روندیم رفتیم سر پاتوق ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« سیا هنو تو نخت بود ؟ ... کاری نکرد ؟ حرفی نزد ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرویی شیطون بالا انداخت : « آی آی آی ... ببینم ... الان من چراغ نارنجیم روشن شد ... تو داری غیرتی میشی ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« میخوای سیب زمینی باشم ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بند دلش باز شد ... صدای قلبش بلند شد ... همیشه وقت و بیوقت غیرت امید ، اونو به مرز جنون میرسوند ... یه چیزی بین این رابطه مجازی بود که اونو به زندگی وصل میکرد ... به گاه و بیگاه بودن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبشو به دندون گرفت : « منظورم این نبود ... خوب برام لذت بخش بود ، یه مرد باشه که حواسش به کارام هس ... امید ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« جونم ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم دلش لرزید ... پنج سال شب و روز ... پنج سال وقت و بیوقت ... پنج سال تموم تنهاییاش با امید پر شده بود ... از جیک و پوکش با خبر بود ... نمیدونست چرا ؟ ولی همیشه از اینکه مثل یه شاگرد خوب بشینه و برای امید ریز ریز کارهاشو تعریف کنه خوشش میومد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیاد از امید نمیپرسید ... ولی زیاد براش میگفت ... میخواستش ... حتی اگه با این خواستن زانیه به حساب میومد ، باز هم براش مهم نبود ... نمیدونست چرا و چه مدلی ، ولی ، عشق به این مرد ندیده و نشناخته تو تار و پود بدنش بافته شده بود ... تو نفس به نفس ، نفس کشیدنهاش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیق و سنگینی کشید و آهی از سینه اش بیرون داد : « امید منم عشق میخوام ... منم تجربه عاشق شدن رو میخوام داشته باشم ... منم دلم میخواد برسم به سر صف و عاشق شم ... کی نوبت من میرسه ؟ منم دلم میخواد یه تصوری از مرد آینده ام داشته باشم ... ولی من حتی نمیتونم تصوری از آینده خودم داشته باشم »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خوب چرا به اون فک نمیکنی ؟ چرا اجازه نمیدی بهش فک کنی ... چرا خودت رو اینقد عذاب میدی ؟ شاید اگه یه فرصت بدی ، یه فرصت دوباره ، بتونی بهتر باهاش کنار بیای ... چرا با خونواده پدریت کنار نمیای ؟ شاید چاره ای برای حل مشکلت داشته باشن »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« اولا که لطفا اصلا و ابدا حرف اونا رو نزن ... خودت میدونی که چقد عصبی میشم ... اونا اگه آدمای درستی بودن و عقاید درست و درمونی داشتن ، الان اوضاع من به این ریخت بی ریخت در نمی اومد ... دوما ؛ من میخوام عاشق باشم ... مث همه دخترای دیگه ... جرمه ؟ گناهه ؟ میدونم ، ولی دست خودم نیست ... اینهمه سال تو دانشگاه ، هر روز یکی جلو راهم سبز شد که میتونست حس خوبی بهم بده ... که میتونست بند دلم رو بلرزونه ... که میتونست اون فرصت رو در اختیارم قرار بده ... که من همه رو پس زدم و یه قفل بزرگ رو قلبم نشوندم ... ولی آخه تا کی ؟ تا کی میتونم صبر کنم ؟ وقتی پیر شدم ؟ وقتی دندونام و موهام یه رنگ شدن ؟ وقتی از وقتش گذشت ، اون موقع برم عاشق کی بشم ؟ مگه پسرای دنیا میمونن منتظر من تا ببینن آخر و عاقبتم چی میشه و بعدش بیان عاشقی کنن با من ؟ من دلم میخواد آزاد باشم تا هر موقع هر فرصتی ، هر کی که دلم رو لرزوند ، جواب لرزشهای قلبم رو بدم ، نه بشینم و کاسه چه کنم دست بگیرم ... نه عقده همه اینا رو به دلم بنشونم ... مگه من چیم از مامانم کمتره که هر روز عاشقه و فردا فارغ ؟ مگه من چیم از اون کمتره که بعد بابام فرصت عاشقی رو از دست نمیده و از هر فرصتش تا میتونه استفاده میکنه ؟ شاید منم اگه ترس از خانواده نداشتم ، تا الان پام سریده بود ... اگه نمیترسیدم که شبونه بریزن اینجا و سرم رو بذارن لب جدول تو خیابون و گوش تا گوش ببرن ، شاید الان خیلی کارا کرده بودم ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« اینجور نگو پانتی ... تو منو با این حرفات میترسونی ... از این فکرات میترسم ... مگه اینهمه سال بهت بد گذشته ؟ مگه نخواستی تهران باشی و فرستادت ؟ اونم با اینهمه مخالفتها ؟ با اون همه سرسختیها ... مگه نخواستی بری دانشگاه و رفتی ؟ مگه نخواستی از مامانت جدا زندگی کنی و کردی ؟ مگه نخواستی آزاد بگردی و گشتی ؟ مگه برات خونه و ماشین نخرید ؟ مگه تا تونست برات پول نفرستاد که محتاج غیر نباشی ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پانتی با اخم تایپ کرد : « ببین ... داری آنارشیست* بازی درمیاریها ... بابا جان به چه زبونی بگم ؟ من دلم چی میخواد ؟ من نمیتونم ، نمیتونم برگردم تو اون خانواده و صبر کنم تا همون دیدی که به مامانم داشتن به منم داشته باشن ... از نظر اونا یه دختر فارس ... توجه کن ! حتی فارس ، نه هم تهرانی ... یعنی خراب »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خوب تو این حس رو به اونها القا نکن ... تو تقویتش نکن ... تو ثابت کن که خون بابات تو رگهات جاریه ... کار سختی نیس ، هس ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شارژر لب تاب رو از زیر پاش رد کرد و زد تو برق ... شارژ رو بهش وصل کرد ... خودشو رو تخت دو نفره اتاق خوابش جا بجا کرد ... از رو شیکم خوابیدن خسته شده بود ... دست گرفت زیر موهاشو ، با یه حرکت ، کش مو رو از دور موهاش باز کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تایپ کرد : « من اصلا از خون بابام متنفرم ... من اینجا دارم خودم رو جر میدم که بشم یه چی که اونها متنفرن ازش ، حتی اگه خودم هم متنفر باشم از خودم ... من اصلا از مثل اونا بودن متنفرم ... از بین اونا بودن متنفرم ... از بلایی که به سرم آوردن متنفرم ... من از دهن شیر فرار کردم و تو همین یه مورد استثنائا متشکر و ممنون اون بیشرف هستم ... بعد تو به من میگی برگردم و دستم رو هول بدم تو دهن شیر ؟ مگه خلم دور از جونم ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خل نبودی که دم به دم پیش دکتر روانپزشک نمیرفتی » و یه شکلک ابرو بالا انداز

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمش رو بیشتر کرد ... کلا کلافه بود ... سیم شارژر زیر تنش اذیتش میکرد ... بالشی زیر شیکمش گذاشت و دو پاشو رو تخت از زانو تو هوا برد و تایپ کرد : « ببین ، بازم بهت رو دادم ... کی منو به زور فرستاد دم تیغ این دکترای احمق ؟ خودت ... کی منو هی هول داد که تو روانپریشی داری و باید بری تحت نظر ... خود خلت ... کی منو مجبور کرد هی برم مشاوره و هی گذشته رو زیر و رو کنم تا خودم رو از اون حس آزار دهنده اش بیرون بکشم ؟ خود خود خودت ... حالا حرف حسابت به اینجا رسیده که من خلم ؟ مرسی ... دستت درست »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ای بابا ، حالا چرا بهت بر میخوره ... خو راس میگم ... از اون روزها میدونی چقد گذشته ؟ بالاخره باید برگردی به اونجا و تکلیف خودت رو روشن کنی یا نه ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه تر ، نالید : « با کی روشن کنم ؟ بابا بزرگی که بدون اینکه یه دفعه برای من بابا بزرگ بودن رو امتحان کنه ، یه بار فقط برای شفا دست رو سرم بکشه ... بدون اینکه یه بار اسم منو درست به زبون بیاره ، منو به این حال و روز انداخت ؟ منو از خودم گرفت ... منو به پوچی رسوند ؟ اون که خدا رو صد هزار مرتبه شکر مرده ... عموم هم که بیچاره از همون اول ، بد نبود ... الانم نیس ... نه کاری به زندگی ما داشت ، نه دخالتی تو کار من ، همیشه سر سپرده ی بابا بزرگ بود و الان هم سرش تو آخور خودش گرمه ... خونواده اون احمق هم که ، چی بگم ؟ فرام هم که ... باباشون هم که تا نمرده بود خودشو کنار کشیده بود و تموم سرنوشت منو سپرده بود به زار عاشور ، بزرگ طایفه گند بی فرهنگ بی منطقشون و اون شیخ صالح ... اونا هم که منتظرن من دست از پا خطا کنم بریزن سرم و با چماق بکوبن تو ملاجم ... میمونه این وسط اون بیشرف بی غیرت وحشی ... که از نظر من ، حقش همینه که مث خر کار کنه و پولای بیزبونش رو بفرسته واسه من ، منم مث یابو خرجشون کنم و عر عر کنم و اینجا بشینم با تو چت کنم و عاشق تو بشم و دستم از همه جا کوتاه باشه و از اون طرف هم ، اونجا بشینم تو جمع یه مشت ارازل و اوباش به ریش اون احمق بخندم ... که چی ؟ که من هر چی بخوام میکنم و اینا دلشون خوشه که من آسه میرم و آسه میام و ... خودش هم که از مردونگی فقط یه چی حالیش بود اونم نشون داد و گورشو گم کرد و رفت ... تو بگو برگردم کجا ؟ اصلا چرا ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ولش کن فعلا ... از این بحث خارج شو ، برگرد سر اصل همون مطلب ... این همه آسمون ریسمون بافتی که چی ؟ که ذهن منو از اون گل گشت شبونه دور کنی ؟ نخیّــــر خانوم ... از این خبرا نیس ... بشین برام صاف و پوست کنده همشو مو به مو بگو ... باور کن گاهی واقعا بحث کردن با تو منو دیوونه میکنه ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه ای بالا داد و لاقید تایپ کرد : « خو بحث نکن ... بشین مث آدم حرف بزنیم ... چه لزومی داره یه حرفایی بزنیم که نتونیم همدیگه رو بفهمیم ؟ من اصن نمیدونم چه لزومی داره که اینقد زود از کوره در بری ؟ تو قرار بود بشینی من برات گریه کنم ، تو هم دلداریم بدی ، مث اینکه بر عکس شده ... تو داری بازجویی میکنی و منم دارم حساب پس میدم »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« تو هم مث اینکه دلت نمیخواد من واقعا تو فکرت باشم ... اینکه بشینم اینجا و هر چی تو کردی و هر اشتباهی داشتی ، به به چه چه کنم ، مث اینکه به مزاجت سازگار تره ... من نمیتونم بشینم یه گوشه و ببینم عشقم ، هوشم ، حواسم ، داره دستی دستی خودش رو به بیراهه میکشونه ... من تو ذهن توام ، ولی واقعا و از ته دل دلم میخواد بتونم تنهاییتو پر کنم ... حمایتت کنم ... بخدا تو راه نمیدی وگرنه یه لحظه هم صبر نمیکردم و اراده میکردی ، پشت در خونه ات بودم ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید : « باز تو دوباره جو گیر شدی ؟ دیوونه ، باد به گوششون برسونه که من با یه پسر حرف میزنم ، فقط حرف میزنم ، همین تویی که سنگشون رو به سینه میکوبی ، سرت رو به تخت سینه ات میکوبن ... اینا غیرتشون در همین حده ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خو من که هر راه کاری به تو میدم بر میگردی سر حرف خودت ... نگفتی بعد ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غلتی زد ... به نظرش فنرهای تخت یه خورده نا آروم تر از همیشه بود ... یه خورده خشن تر ... رو تختی هم اذیتش میکرد ... ناگهانی زبر تر شده بود ... حتی میشو هم که هی میرفت و میومد و هی لیسی به انگشت شصت پاش میکشید هم چندش آور شده بود ... غلغلک خوشایند همیشگی رو براش نداشت ... نه ... مثل اینکه مشکل از خودش بود ... کلافه بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع تایپ کرد : « من الان میام » و سند کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راهروی اتاق خواب تا دستشویی به چهار قدم هم نمیرسید ... هول خورد تو دستشویی ... دلش درد میکرد ... شاید از گوجه سبز ها بود ... شایدم از گرسنگی ... شاید هم از چای پشت سر چایی خوردن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش رو روی سنگ توالت ول کرد ... دستش رو چنگ کرد تو شکمش و با مشت فشرد ... با خودش اگه صادق تر میبود ، درک میکرد که این کلافگی و این دل درد ربطی به گوجه سبز و ماست و خیار و سردی و گرمی و فنر تخت و لیس پر چندش میشو نداره ... انزجار ، آدمو کلافه میکنه ... فرقی نداره از چی یا از ... مهم حسشه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر وقت که پریود میشد ، از خودش متنفر تر میشد ... از زن بودنش ... این چه حسی بود که بهش القا میشد ... اینهمه دختر ، اینهمه زن ... شایدم این حسی بود که مامانش برای القای توجیهی ، از دوست نداشتن باباش ، تو مغزش فرو میکرد ... : وقتی پریود میشدم ، تموم عشقش ته میکشید ... وقتی که نیازم به دستهای گرم و پر محبتش بود ، محبتش ته میکشید ... وقتی که یه پیچش خفیف تو دلم پیچ و تاب میخورد ، دستاش دور کمرم ته میکشید ... وقتی که دلم میخواست از پشت بغلم کنه و منو بچسبونه به خودش و بهم بفهمونه که بازم عشقشم ، اتاقشو ازم سوا میکرد ... وقتی دلم میخواست مثل همه مردای دیگه بیاد پشت در دستشویی و بهم بگه ، عزیزم چیزی لازم نداری ؟ خونریزیت زیاده یا کم ... نوار میخوای ؟ پا که به دستشویی میذاشتم ، از خونه میزد بیرون یا خیلی که بهش بی اعتنا بود ، میرفت تو اتاقش و در رو روی خودش میبست ... همیشه لباسام رو میشست ، ولی وقتی پریود بودم ، از بوی تنم حالت تهوع بهش دست میداد ... دست به لباسام نمیزد ، نجس بودن ... از دستم آب نمیگرفت ... نجس بود ... غذاشو بیرون از خونه میخورد ، غذای خونه نجس بود ... بوی عرقم نجس بود ... حتی از بوی تن عرق کرده پر شهوتش ... حتی از ... از همه چی براش نجس تر بود ... و من هیچوقت نفهمیدم چرا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و حالا این پانتی بود که نمیدونست چرا ... چرا اون حس نفرت از زن بودن رو ، بی هیچ مردی باید تجربه کنه ... احمقانه فک میکرد : حتما امید هم که امروز اینقد بداخلاق و عصبیه از همین بوی نجسیه که من دارم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانش میگفت : عصبی میشد ... همیشه مهربون بود ، ولی اینجور مواقع ، بجای اینکه من گر بگیرم و عصبی بشم ، این اون بود که عصبی میشد و در و دیوار خونه رو بهم میکوبید و به عالم و آدم فحش میداد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اون که فک میکرد : بابام لابد آدم بی منطقی بوده ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و مامانش که میگفت : نه همشون همینجورن ، بی منطق و بی فکر ... تو که بدنیا اومدی ، تا چل روز پا تو خونه نذاشت ... خونه نجس بود ... دست به تو نزد ... بوی زن تازه زاییده میدادی ... زیر بغلم رو نگرفت که منو از بیمارستان بیاره خونه ... غد بود و از خود راضی ... هر وقتی که خوب بود ... به درد من نمیخورد ... بخوره تو سرش اون خوبیها ... هر وقت که من بهش احتیاج داشتم ... هر وقت زن بودم ... هر وقت میخواستم از زن بودنم لذت ببرم ، اون به من بی محبت میشد ... اون منو نمیدید ... مهربون بود که بود ... مهربونیش چه ارزشی داشت ، وقتی که من باید یادم میموند که زنم و اون باید یادش میرفت از زن بودنم ... عاشقم بود که بود ... ولی عشقش ، منزجر ترم میکرد از زن بودن خودم ... از اینکه شب به شب باید لباس خواب میپوشیدم و مث بقیه زنهای فامیلشون بزک دوزک میکردم و یه عطر شه ... وانی میزدم و سرمه تو چشام میکشیدم و لذت بهش میدادم و آخرش بجای اینکه بوسم کنه و دست تو موهام بکشه و نازم کنه تا خوابم ببره ... روشو میکرد اونور و حتی زحمت اینکه یه ملافه رو بدن لختم بکشه ، به خودش نمیداد ... تو تجربه اش رو نداشتی ، نمیتونی بفهمی که برای یه زن ، این لحظات و این توجه ها ، بیشتر از دست پر اومدن مرد خونه به خونه و بیشتر از گُر گُر پول خرج کردن براشون مهمه ... بیشتر از عشقای آبکی براشون مهمه ... وقتایی هس که حس زنانت بهت میگه ، این مرد از تو لذت میبره ... از همه چیزت لذت میبره ... با همین دست کشیدنهای کوچولو ... با همین ناز کردنهای دم خوابت ... با همین نگرانی تصنعی پشت در توالت ... زن نبودی که بفهمی ... زن فقط توجه رو تو اون مواقع میفهمه ... بیشتر میفهمه ... اگه بری تو بازار و دستات پر باشه و خسته باشی و مرد کنارت ، مردونگی کنه و باری از رو دوشت برداره و کیفت رو بندازه رو دوشش و بهش بر نخوره که این کیف زنانست و شاید یکی منو ببینه و به مردونگیم شک کنه ، اینه که عشق رو نشونت میده ... مگه عشق رو چطوری یه زن باید تشخیص بده و ازش لذت ببره ؟ من از بودن با بابات لذت نمیبردم ... اخلاق خاصی که داشت ، اجازه لذت بردن به من رو نمیداد ... من بعد پدرت شوهر کردم ... با یکی مث خودم ... یکی که اگه بهم حس خیانت رو القا میکرد ، ولی دلم خوش بود به عقده هایی که رو دلم نگه نمیداشت ... به اینکه اگه پریود بودم ، بهم پشت هم نمیکرد ، چه برسه به اینکه اتاقش رو سوا کنه ... به اینکه اگه تو خیابون راه میرفتم ، امکان نداشت کیفم رو دوشم باشه و اون دستش تو جیبش ... ولی بابات ، براش از مردونگی به دور بود که یه بار حتی یه بار ... حسرتش به دلم موند ، حتی یه بار هم دوش و هم شونه هم راه بریم ... فک نکن که اخلاقش خاص خودش بوده ... همشون همینجورن ... عادت دارن ، زن باید یه متر ، حداقل یه متر دورتر از مردش مث سگ دنبالش بدوئه ... زن باید بار سنگین خرید رو کول کنه و مرد باید دستش تو جیبش یه متر جلوترش راه بره ... این تازه من بودم ... و بابات ... باید از نزدیک خونواده اش رو میدیدی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و پانتی دیده بود ... زنهای پسر عموی باباشو دیده بود که چطور با شیکم براومده ، هن هن کنون ... درحالیکه شیکمشون یه متر جلوتر از خودشون بود ، سینی بزرگی از خورش و برنج و آب و لیوان و شربت و هندونه و سبزی و پیاز رو سر میذاشتن و میبرن برای شوهرشون و وای از اون روزی که یه بار دیر بجنبن و کم کاری کنن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دیده بود که ، فقط یه بار پسر عموی باباش صدای زن پا به ماهش کرده بود و زنش هن هن کنون درحالیکه کمرش تیر میکشید و دلش درد میکرد و سینی روی سر داشت ، دستش رو به کمر گرفته بود و پسر عموی باباش با یه حرکت تند و خشن سینی رو تو شیکم زنش کوبید و با همین کار باعث شد که زن پسر عموی باباش ، وقتی که دخترشو زایمان کرد ، گوش دختره یه خط بریدگی مادرزادی داشته باشه و همین شد بهونه ای برای نحسی اون دختر ... خشونت خودشون رو به نحوست اون طفل معصوم ربط میدادن و خرافات رو هم تل انبار میکردن و ... بالاخره دختر بود و شوم و خیلی لطف میکردن که مث همون هزار و چارصد سال پیش ، زنده بگورشون نمیکردن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش پیچ داد ... دستاش مشت شد ... دردش بیشتر شد ... همیشه که پریود میشد ، این صحنه ها رو بیشتر میدید و بیشتر یادش میومد و بیشتر از زن بودن و بیشتر تر ، زن بودن تو همچین طایفه ای رو به یاد می آورد و درد میکشید ... درد طبیعی زیر دلش ، غیر طبیعی میشد و چنگ میزد و عق میزد و قی بالا میاورد ... زردابه هایی که همگی عصبی بودند ... دردهای عصبی تر ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همون حال منزجر برگشت به سر جاش ... الان حوصله امید رو نداشت ... حوصله بحثهای فرسایشی ... حوصله بحث کردن سر کرده ها و نکرده هاش ... اونچه که میدونست درست نیست ولی میکرد ... با پافشاری ، میکرد ، و حوصله بحث درموردش رو هم نداشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانواده ی خوشبختی بودند ... حداقل تا یه زمانی به خاطر داشت که خوشبختند ... طبقه کمدش همیشه پر از عروسکهای رنگارنگ بود ... عروسک بوبولی ... همون که هی جیش میکرد و هی مامیشو عوض میکرد ... همون که مامان میداد دستش ، بابا میگرفت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از نظر بابا زشت بود ... بازی با عروسک بوبولی زشت بود ... اون عروسکا مال پسر بچه ها بود ... ولی دوستش داشت ... مامی داشت و می می میخورد ... ولی از نظر بابا ، می می خوردنش و مامی داشتنش مهم نبود ... مهم همون بوبوله بود که مورد منکراتی داشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازی با اون برای یه دختر بچه درست نبود ... نظر مامان دقیقا برعکس بود ... بچه تو سن شیش سالگی تازه داره تفاوتهای جنسیتی رو میشناسه ... خوب بجای اینکه کنجکاویشو روی یه پسر راستکی امتحان کنه ، یه پسر بچه عروسکی ، کنجکاویشو ارضا میکنه ... بچه ست دیگه ... چی میفهمه اونی که تو ذهن خراب و مسموم توئه ؟ ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بحثی که سر عروسک بوبولی هر بار بالا میگرفت ... و پانتی که معصومانه میموند بین دوراهی که چرا یه دعوا ، اونم سر عروسک مو زرد خوشکل بوبولی مامی دار می می خورش سر گرفته و بابا که بالاخره زورش میچربید و بوبولی رو با شقاوت پرت میکرد از در بالکن بیرون و عروسک زشت رو میداد دستش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عروسک زشت ... همون سیاهه ... همون که یه بار از مسافرتی که رفته بودند ، خریده بودند و مامان میگه پشت ویترین روش نوشته بود « خودتی » و تو عالم بچگی نفهمیده بود : چرا خودتی ؟ و الان میفهمید ... معنی این خودتی رو میفهمید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کالسکه ی عروسکاش ... همون که هنوزم دارشون ... همون که هنوزم از یه خاطره ی بچگی دراومده و رفته جزو دکور کنج اتاق خوابش ... خدا رو شکر مامان دختر دار نشده بود که عروسکهاشو ببخشه به دخترش ... اونها مونده بودند ... به عنوان تنها خاطره های کودکی ای که خیلی زود پر کشید و رفت ... مونده بودند که شهادت بدن ... شهادت بدن که : تو هم روزی روزگاری بچه بودی و بچگی کردی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو چند بار تکون داد ... امید چند سطری هی پشت سر هم شکلک منتظر و خواب آلو فرستاده بود ... زهر خند زد ... تایپ کرد : « من برگشتم ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالش رو به دیوار تکیه داد ... خودش هم به حالت نشسته یا نه ... چمپاتمه جمع شد کنج تخت ، و لب تاب رو روی زانو گذاشت ... امید تایپ کرد : « کجا بودی ؟ رفتی غذا بخوری ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید ... « نه رفته بودم اتاق فکر »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه شکلک از خنده غش کرده و امید که تایپ کرد : « اوه اوه ... چقدم که فکر داشتی ... خسته نباشی ... شیکمت چسبید به کمرت خانومی ... چند کیلو لاغر کردی ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آره راست میگفت ... : بایدم خسته میشد ... از اینهمه فکرهای مسموم تزریق شده زیر لایه های داخلی مغزش ... « امید نمیخوای بخوابی ؟ من حالم خوب نیست ... میخوام بخوابم »و یه شکلک خمیازه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« چته ؟ به خودت رحم نکردی اقلا به سنگ توالت یه خورده رحم و مروت نشون میدادی ... بیام حالتو خوب کنم ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نه ... جدی میگم ... دلم پیچ میره ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« از اوناته ؟ خطری شدی ؟ » و یه شکلک خنده ی موذیانه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا مردها چقد تو این یه موردِ استثناء ، تیز هستند ... چینی به بینیش داد ... چه حس بدی رو بهشون القا کنه ، چه خوب ، ولی تیزن ... : « نه خره ... مگه هر کی دلش پیچ داد ، از اوناشه ؟ گوجه سبز زیاد خوردم ، دلم پیچ پیچی میشه ... بخوابم خوب میشم ... اوکی ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« اوکی گلم ... بهرحال اگه از اوناته ، یه هیوسین بخور ... آرومت میکنه ... اگه نه که فقط دلت پیچ پیچی میشه ، اونم مال گوجه سبزها ، یه دی سیکلومین بخور ... اگه اس اس داری هم که برو یه شربت خاکشیر با آبلیموی فراوون بزن تو رگ ... ترجیحا یخ یخی اونم جای ما ... » و یه شکلک مچ گیری ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« مرسی از توصیهای پزشکیت ، واقعا ! ... به چند نفر اینا رو توصیه کردی ؟ تجویزای آبکی ؟ عمه زبیده ، عمه ی بابام ، اون قدیما برام چای فلفل دم میکرد ... سنیه خانوم هم ، آویشن میبست به خیکم ... بهرحال مرسی ... » و سند کرد و پیش خودش فک کرد که ای داد بیداد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و امید که با موذیگری تایپ کرد : « بخواب گلم ، شبت خوش ... ولی من اگه جای اونا بودم ، برای این دلپیچه های همیشگی ناشی از گوجه سبز خوردنت ، یه ماساژ شیکم و کمر تجویز میکردم و خودم خوب ماساژت میدادم ، مطمئنا دردت تو بغلم زودتر آروم میشد ... نخور گوجه سبزو ... آخه چیه که این دخترها همیشه سال از میوه جات فقط گوجه سبز میخورن ؟ والا ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبش رو از داخل گزید : « برو دیگه روت خیلی زیاد شد .. بای »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بدون اینکه لب تاب رو خاموش کنه ، با یه حرکت خشن ، درش رو بست ... همونجا بالش رو جا بجا کرد و دراز کش شد ... غلتی زد و به حالت جنینی خوابید ... انگشت شصت دست چپش رو توی دهنش گذاشت و چشماشو بست ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه حس بدی بود ... نمیدونست چرا ... ولی خب ، تو اینهمه سال ، این حس بد رو داشت ... اینکه هر بار میرفت و خوش میگذروند و بر میگشت و بدش اومدن رو تجربه میکرد ... دوست نداشت به امید دروغ بگه ... اما چه میشد کرد ؟ امید زیادی پیله بود ... زیادی میپرسید و زیادی نصیحت میکرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اول اتوبان کرج بودند ... قرار با بچه ها همونجا بود ... سیا دستش رو کشید و بردش تو ماشین خودشون ... شاران قهقهه میزد ... دستش تو دستای سروش چفت شده بود ... با سروش به طرف ماشینش حرکت کردند ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری خپلک ، لیدا رو تو بغلش گرفت و بوسید ... از لبهاش ... همه خندیدند ... لیدا قهقهه زد ... پانتی چندش وار نگاه کرد ... هنوز با این طرز برخوردهای عادی ! کنار نیومده بود ... پری دست لیدا رو کشید سمت سانتافه نقره ای رنگش ... هم خودش خشن بود ، هم ماشینش ... پانتی حالش یه خرده بد شد ... ولی به روی خودش نیاورد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیوشا با حمید و شهرام و کیوان تو یه ماشین چپیدن ... همیشه همینجور بود ، آخر سر هم که ... دست سیا از پشت کمرش رد شد و رو پاپیون فیروزه ای رنگش ثابت شد و به جلو کشیدش و ولش کرد ... کش زیر پاپیون خورد تو کمرش و یه درد خفیف نشوند جاش ... اخم کرد : « هوی وحشی الاغ ... چی میکنی »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیا قهقهه زد ... کشوندش سمت خودش : « جاش نامیزون بود ، میزونش کردم ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی شد ... هیچوقت نمیخواست از حد و حدودی بالا تر بره ، ولی سیا این چیزا حالیش نبود ... همیشه زیاده روی های خودش رو داشت ... قرص میزد ... اینو از حالتاش کاملا متوجه میشد ... چه لزومی داشت که همیشه خودش رو بچسبونه به یه گروه درب و داغون قرصی و وضع ناکوک ! ... « هی یابوی عوضی ... بار دیگه دستت هرز بچرخه ، اونقد میچرخونمش که صدای بز بدی ... حالیته عوضیه حشری ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیا خندید ... از اون خنده های بد مستی ... از اونا که اضطراب و تهوع رو با هم به دلت میندازه : « جدی ؟! نگو که ترسیدم ... اگه خوشت نمیاد ، دوست نداری ... خوب غلط میکنی بپوشی و بندازیشون بیرون ... مگه بخاطر همین نپوشیدیش ؟ معنی تاتوی ناکجاتو میدونی یعنی چی ؟ دِ لامصب میدونی که زدی ... خودتو احمق فرض کردی یا منو ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خفه شو سیا ... آدم نمیتونه برای دل خوش یه کاری بکنه که یه احمقی مث تو بل میگیری ؟! توهم فانتزی زدی ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نه جیگر ... اگه برای خودت بود یا حداقل یه کس خاصی ، که این مانتوی نازک رو روش نمیپوشیدی ... یه گونی جاش تنت میکردی ... من احمقم ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راست میگفت ... حداقل سیا این یه مورد رو راست میگفت ... ولی نباید کم میاورد ... جلب توجه به همین آسونیها نیست ... جلب کنی و دفع کنی ... سر انگشت بچرخونی و ناز کنی ... نیاز ببینی و رو ترش کنی ... راه ندی و بخندی ... پایه باشی و وسط راه بشکنی و پدر صاحاب اونی که تو رو پایه فرض کرده رو به عزاش بشونی ... خنک بشی و کیف کنی ... تو مخمصه بیفتی و با بدبختی از مخمصه در بری ... نیمه هوش و لایعقل ول کنی و بزنی به چاک ... هم خودش هم شاران ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اون شب هم همین کار رو کرد ... یه پک از سیگار سیا ... یه نیم پیک از مشروب سروش ... یه نگاه جانانه به حمید که دیگه داشت به اتفاق نیوشا و شهرام و کیوان و یکی دیگه که جدید بود میرفت که بره ... و یه اخم غلیظ و چندش آور به لیدا که دست پری خپلک تو یقه بلوزش زیادی ور میرفت و یه علامت نشونه دار به معنی بزنیم به چاک برای شاران و دِ بدو که رفتی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قیافه اش زیادی خاص بود ... به جزء جزء صورتش که نگاه میکرد ، زیبایی خاص و قابل توجهی نمیدید ... ولی صورت پهن و ظریف ، و اندام کشیده و رو فرمی داشت ... چشمهای کشیده و پشت چشم بلندی داشت که با ابروهای پرش فاصله مناسبی ایجاد میکرد و جای کار زیاد داشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بینیش بد نبود . حداقل بعد از اون عملی که رو قوز ده سالگیش ، در نوزده سالگی انجام داده بود ، میشد گفت طبیعی و رو فرمه ... لبهای سک . سی و درشتی داشت که بر خلاف اکثر دخترهای طایفه اش ، گشاد از حد نبود و یه جا جمع میشد که با خط و خطوطی که گاهی با مدادی ، خودکاری ، خط کشی ... کنج بینی مماس روی گوشه های لبش تست میکرد ، جای مناسبی بود ... چونه گرد و ظریف ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی هیکلش رو خودش میدونست که واقعا جذابه ... اندامی کشیده که گودی کمر ، برخلاف باریکیش بیشتر از بقیه جاها تو چشم میزد و باسنی که پهنا و برجستگی خاصی داشت ... موهای مشکی پر کلاغی ای که گاها با تکه هایی از هایلاتهای رنگی ، قیافه اش رو متمایز تر میکرد ... پیشونی بلندی که بر خلاف ذهنیت عام از نشونه اون بر بلندی بخت و اقباله ، تنها نشون دهنده جذاب بودن قیافه اش بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه قیافه اصیل ... نه اصیل عربی ... اصیل اسپانیایی ... و همین دلیلی بود برای قپی در کردنهاش در جمع های غریب ... یه سه چهار کلمه و جمله ناقص اسپانیش برای مواقع لزوم ... سه چهارتا آهنگ اسپانیایی معروف به همراه معنی و اسپل صحیح کلمات و یه داستان من درآوردی که : بابام یه خواننده اسپانیایی بود و بعنوان توریست به ایران اومد و عاشق مامانم شد و منو پس انداخت و مرد و الان فامیلهای پدریم همشون ساکن اسپانیا هستند ... منم دلم برای ایران سرزمین مادریم میتپه و اگه عمری باقی باشه ، برای نیمه ی دوم زندگیم ، میخوام دنبال خانواده ی پدریم بگردم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و گاه و بیگاه بحدی این داستان من درآوردی رو برای این و اون صادقانه تعریف میکرد که یادش میرفت کیه و از کجا به اینجا رسیده ... حتی گاهی فراموش میکرد که حقیقت زندگیشو ، ژنتیکشو ، راست و حسینی برای کی گفته و برای کی نگفته ... روزهای روز ، تمرینات فشرده لهجه ی اسپانیایی و گوش دادن به آهنگها و مکالمات اسپانیایی ... نتیجه : برای کسی که اولین بار بود اونو میدید ، باور کردنی نبود که یه دختر عربه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شنبه ها برای آدمهای اداری ... برای اونهایی که تو مشاغل دولتی کار میکنند ، مخصوصا برای پانتی با وجود تعطیلی دو روزه و پشت سر هم پنجشنبه ها و جمعه ها ، یه سنگینی خاص داشت ... مثل این بود که جونش رو برای سر کار رفتن میگیرن و ول میکنن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عقیده ی همکارهاش هم اکثرا همین بود ... شنبه ها یه ثِقل خاص داشت ... با بیحوصلگی از خواب بیدار شده بود و هنو یه خورده از خودش متنفر بود ... هنو یه خورده دلش درد میکرد و این تنفر رو بیشتر به یادش می آورد ... کلا حوصله بیرون زدن از خونه رو نداشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه میشد کرد ؟ باید میرفت ... با رخوت ، دوشی گرفت و فرم اداریش رو به تن کرد ... سوئیچ ماشینش رو چنگ زد و راه افتاد ... هیچوقت صبحونه ای قبل از کار نمیخورد ... خوبی اداره این بود که تو تغذیه ی کارمندا و شاغلین دیگه ، خست به خرج نمیداد و همیشه از نظر سور و سات غذا خوری ، میهمونی بود و جشن داشتند ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبحونه ساعت ده همراه با یه فلاسک چای ... شیر خشک نیدو سهمیه ماهانه ، که به شدت خالی خالی خوردنش رو دوست داشت ... نهار سر وقت و تپل ، اونم همیشه با برنج ... عاشق برنج بود ... این اخلاقش رو مطمئن بود که کشیده به عربا ... برنج و خورش ... سالاد ... ماست ... سبزی و میوه ... بعدشم تا بیاد و مشغول کارش بشه و خلالی به دندوناش بکشه ، ساعت کاری تموم شده بود و ... زیر کار در برو نبود ، ولی حقیقت ساعت مفید کارشون ، همین بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلنگ دلنگ آهنگ جوون پسندانه اش تو ذوقش زد ... وقتی تنها بود اصلا با اینجور آهنگا و این سبکها ، حال نمیکرد ... خودش بود و از خودش بودن حس به حس میشد ... ترافیک این موقع صبح ، اولین روز هفته ، کلافه اش میکرد ... آهنگ کلافه تر ... دستی برد تو داشبورد و کنترل سی دی رو کشید بیرون و آهنگ مخصوص خودش رو گذاشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکت یکفینی جرحک ... انا سامحت الجمیع

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچی نگو ، بسمه دیگه اذیت کردنهات ... من همه رو بخشیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بخشیده بود ؟ ... نه ... نه عمو با سکوتش ... نه بابا بزرگ با آنارشیست همیشگیش ... نه فرهاد ... نه بابا ... نه مامان ... و نه اونهمه معصومیت و بیگناهی خودش رو ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدری ابکی ولا اضحک ... بارد دمعک فظیع

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دانم ، گریه کنم یا بخندم ... اشکهات عجیب سردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به این حال روز تهوع بارش ... به این زندگی دوگانه ... به این همه ناچاری ... چاره اش چی بود ؟ چجوری باید با این وضعیت کنار میومد ؟ ای کاش یه بار جواب نامه هاش رو میداد و میگفت ... اقلا فقط برای یه بار میگفت : چرا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تشکینی بین اصحابی ... و منک مرضی و عذابی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از من به دوستام شکایت میکنی ... و از توست همه درد و عذابم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خسته شده بود ... از زیر نظر گرفتن ... از مجبور بودن ... از محدود بودن ... از تنهایی ... از اینهمه درد بی درمون ... خودش رو میخواست ... آزاد ، رها ... بی قید و بند ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکت واخجل من ذنبک ... انا مو مثلک ابیع

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچی نگو و از گناهت شرمنده باش ... من مث تو نیستم ، میفروشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه فایده ... تا کی میتونست نقش بازی کنه و الکی خوش باشه ؟ بیست و چهار سالش بود ... دلش یه بچه میخواست ... یه دختر کوچولو ... هم سن و سالهاش تو همون طایفه زوار دررفته و روانپریش ، همگی دختر وقت شوهر کردن داشتند ... همگی سر و همسر داشتند ... هر کی خودش رو برای یکی بزک میکرد ... الا او که همیشه باید خودش رو برای دل سوخته اش بزک میکرد ... بزک میکرد و میسپرد به چشمهای هیز و سوداگر ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

والله ما اکرهک ... بس غاضب و زعلان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خدا ازت بیزار نیستم ... فقط عصبانی و ناراحتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا ... چرا ، مطمئن بود که متنفره ... از وجودش از اسمش از همه اونچه که اونو به اینجا رسونده بود ، متنفر بود ... از خودش ... هم عصبانی بود ... هم متنفر ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدربک زرعت الوفا .... وکان الحصاد حرمان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر راهت وفا کاشتم ... و حسرت برداشت کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی شد ... دنده رو عوض کرد و پا رو گاز گذاشت و با یه حرکت پر سر و صدا تیک آفی زد و پرید مث فشنگ تو یه کوچه ی فرعی ... هر بار مردی بهش دسترسی پیدا کرده بود ... خوشش اومده بود ... از هیکلش تعریف کرده بود ... آب از لب و لوچش آویزون شده بود ... تموم اون خاطرات آزار دهنده پر اضطراب ، به یادش آورد که بندش بسته است ... به پای کسی دیگه بسته ست ... باید وفا دار میموند ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و حسرت میخورد ... حسرت مادری که هر موقع دلش از یه مرد زده شد ، خیلی راحت پسش میزد و یکی دیگه جاش مینشوند ... حسرت روزهایی که فرصت عاشقی داشت و فرصتهاش یکی یکی سوخت میشدند و پاش بسته بود و بندش دست کسی دور تر از دور ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خذلان ، صدمه ، اسف ... نکران دمعی شنیع

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناراحت ، آسیب دیده ، پریشانم ... اشکم جلوی ترسم رو میگیره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزهای تکرای ، پر از مکررات بی جبران ، می اومد و میرفت و اون میموند وسط کوچه ای بنبست که نه راه پیش داشت و نه پس ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرش ، سالها پیش از ازدواج ، از همون دوران اول جوونی عاشق شده بود ... از همون عشقهای جور واجور پسر شهرستانی و دختر تهرانی ... دختری که نه تو طایفه اش ، که تو تموم شهرشون هم مثش رو ندیده بود .. شوخ و شنگ و شیطون ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینقد به در و دیوار زد و زد و زد ... تا هم اون دختر رو راضی به ازدواج کرد و هم اون طایفه رو ... ازدواجی سست ، که نه عشق اونو استحکام میبخشید ، و نه سنتها ... نه تضمینی برای ادامه ، و نه دلیل ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز به روز پدر آنارشیست تر شد و مادر یاغی تر ... روز به روز مادر پر حسرت تر شد و پدر پر غضب تر ... روز به روز عشق حرکت معکوس گرفت و دلها دور تر ... خانواده ی بابا ، موش دوندن و ماما زده تر ... بابا سلطه گر تر ... تفاوتها حجم گرفت و برجسته شد و نوک تیز کرد و رفت تو گوشت و استخون و زخم کرد و زخمها چرک کرد و عفونی شد و عفونتها تب شد و تبها ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماما تقاضای طلاق کرد ... بابا زد ... ماما پافشاری کرد ... بابا زد ... ماما گریه کرد ... بابا زد ... ماما اشک ریخت و گوشت آب کرد ... بابا زد ... منطق بابا شد کتک ... خصلت همه ی مردهای طایفه اش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماما متنفر شد و بابا زد و اینقدر زد و ماما برگه آورد و بابا زد و ماما پزشک قانونی رفت و بابا زد و ماما دادگاه رفت و بابا زد و ماما وکیل گرفت ... تا کار از کار گذشت و بابا خواست با عشق پیش بره و زن به زندگی برگردونه و ماما برنگشت و پشت پا زد به ده سال زندگی زناشویی و طلاق گرفت و دخترک معصوم و تنها رو تنها تر گذاشت و دمش رو روی کولش گذاشت و در رفت ... در رفت و بابا موند و حسرت عاشقی و یه دخترک تنها و یه عشق به زوال رفته ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچی نگو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر موند و طایفه ای که مدام بهش گوشزد میکرد ... گوشزد میکرد که انتخابش اشتباه بوده ... که تن به قوانین اونها نداده ... که زنی از میون خودشون انتخاب نکرده ... که نباید بذاره دخترکش هم زیر دست و بال اون مادر بزرگ شه ... که مادرشون طبق قانون طایفه اونها بدترین خبط و خطا رو کرده ... پانتی قبول داشت ... اینکه مادرش خبط و خطا کرده رو قبول داشت ... اینکه باید برای زندگیش جون میکند و با چنگ و دندون حفظش میکرد رو قبول داشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی گاهی افکار طایفه اش ، با دو دو تا چارتا کردناش جور درنمیومد ... اینکه اگه یه زن نتونه بسازه ، حق جدا شدن نداره ، باید بسوزه به پای انتخابش ... کی گفته ؟ کی همچین حکمی رو صادر کرده ؟ ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز به روز فشارها ، از بین دو فرهنگ ، رو دوش باباش سنگینی کرد ... بین دو فرهنگ موند و کمرش خم شد ... بابا بزرگش از یه طرف فشار میاورد ، زن بگیر ... مامانش از یه طرف خواستگار داشت ... باباش با وجود همه اختلافا هنو عاشق بود ... هنو مامانش رو بعنوان زن میدید ... یه زن که جای سرش رو تخت سینه اونه و لاغیر ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانش شوهر کرد ... به یه آدم عوضی ... به یه شخص اشتباه ... که هنو مهر عقدش خشک نشده ، مهر طلاق رو پشت بندش ، رو شناسنامه اش زد ... باباش تازه تازه پست جدید و محکمتری تو شرکت نفت گرفته بود ... فشار ناشی از کار ، ناشی از انتخاب مامانش ... فکر اینکه زنش ، با کسی دیگه شب رو به صبح بگذرونه ، حتی اگه دیگه زنش نباشه ... برای یه مرد ، سنگینه ... برای یه مرد عرب ، سنگینتره ... برای مرد عربی از اون طایفه ، ضربه ای جبران ناپذیر ... و همین ضربه جبران ناپذیر ، قلب پدرش رو از کار انداخت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونموقع ها که طایفه پرست شده بود و اصالت خود پرستیش رو به رخ میکشوند و چپ و راست برای نگه داشتن مامانش از زور بازو و از قوانین موجود تو طایفه اشون سود میبرد ، اونموقع ها که بجای جبران خسارتی که به زندگیش خورده بود ، تو قالب یه مرد خودمحور در میومد و منم منم میکرد ... اون زمان که منطق رو خورده بود و عشق رو قی کرده بود ... فک نمیکرد که روزی برسه که همه چیشو از دست بده ... زندگیشو ... ده سال زندگیشو ... و زنشو ... زنی که عاشقونه دوستش داشت ، هر چند به سبک و سلوک طایفه ی خودش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باباش مرد ... مامانش تازه شوهر کرده بود ... پانتی تنها مونده بود ... مث الانه تنها ... باباش مرد ... مامانش شوهر کرده بود و برای پانتی ، مث لباسای تو چمدونش ، تصمیم گرفت و جابجاش کرد ... باباش مرد و مامانش شوهر کرد و پانتی با مادرش به خونه نو نقل مکان کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوهر مادرش ... اگه هیز بود ، اگه زن باز بود ، زن بارگی میکرد ، اگه به قول مامانش خیانت کار بود ، ولی کاری به اون نداشت ... هر چند پانتی ندیده بود و فقط نتیجه گیری کرده بود ، از معنی خیانت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهرحال ، برای اون مرد ، پانتی ، پانتی بود و عزت و احترام خودش رو داشت ... تو عالم بچگی ، دخترم گفتنش حقیقی بود و پانتی احساس میکرد ، این مرد میتونه قد پدرش دوستش داشته باشه ... شاید چون خودش محروم از حق پدری بود ... شاید چون عقیم بود ... شاید چون پانتی یه دخترک معصوم بی پدر ، محتاج دستهای پدرونه بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو خونه ی پدر جدید ، هر چند که ، بعدها هیچوقت بهش نگفت پدر ، ولی حس اعتمادی که به اون مرد داشت ، خوب بود ... مث این میموند که پدرش از اون قالب خود پسندِ آنارشیستِ قبیله پرست ، در اومده و یه زندگی عادی رو برای اونها رقم زده ... شاید هم وجود پانتی ، اون مرد رو برای زندگی کردن با مامانش پایبندتر میکرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین رو تو پارکینگ محوطه بیرونی ، پارک کرد ... امروز شنبه بود و جلسه ی مدیران ... حتما مدیر قسمت اونها ، سیا ، هم جلسه داشت ... فراری قرمز رنگش تو پارکینگ نبود ... درعوض پژو 405 همیشگیش یه گوشه پارک بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیا هر بدی داشت ، ولی در مورد کار ، خیلی سخت کوش بود و از کوچیکترین ایرادی ، ساده نمیگذشت ... تو حرکاتش عجله به خرج داد و تند دست کرد تو کیفش و پاسش رو درآورد... از ورودی داخل شد پاسش رو تو دستگاه فشار داد و کیفش رو تو بازرسی امنیتی هول داد و خودش دستاش رو به دو طرف باز کرد ... مسئول قسمت بانوان ، دستگاه رو روی قسمتهای خاص بدنش تکون داد و با سر اشاره کرد که میتونه بره ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند تند از ورودی گذشت و پاسش رو به سینه سنجاق کرد و خودش رو به ساختمون مرکزی رسوند ... طبقه دوم سمت راست اتاق سوم ... مهندسی عمومی ... با سر و صدای نسبتا بلندی سلام داد و تند و سریع سرجاش نشست ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها نکته مثبتش این بود که نه تو محل از حد خودش میگذشت نه تو محل کار ... همیشه ساده می اومد و بی حاشیه میرفت ... حتی سیا هم این خصلت رو داشت ... همیشه یه بلوز سفید مردونه ی آستین بلند نخی دکمه دار ، یه شلوار پارچه ای سورمه ای دیکیز و یه کفش ساده ی چرمی که اغلب به صورت ایمنی پاش بود ... و موهایی که برخلاف پنجشنبه ها ، ساده رو به چپ یا راست با دقت و مرتب شونه شده بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلسه مدیران اغلب تا ساعت ده تا ده و نیم ادامه پیدا میکرد مخصوصا مدیران مهندسی عمومی ... بعد از اون ، اکثرا جلسات داخلی بخشها ... جلسه اونروز ، بر خلاف روزهای قبل ، یه تازگی خاص داشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هفته گذشته پانتی از مرخصی استعلاجی استفاده کرده بود و زیاد تو چند و چوند اوضاع نبود ... مدیر بخش مهندسی عمومی عوض میشد ... سخت کوشیهای سیا ، جواب داده بود و ترفیع گرفته بود ... بر خلاف پانتی که هیچوقت سعی نمیکرد قدمی بیشتر از اونجایی که بود برداره و هنوز اندر خم یه کوچه بود ، سیا روز به روز ترفیع بیشتری میگرفت و حقا که مستحقش بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تغییر و تحولات ، نشون از ارتقاء سیا به مدیریت یکی از سایتها بود ... زیر لب خوش بحالشی گفت و بی خیال مشغول کارش شد ... میتونست تغییر کنه ... میتونست خوب باشه ... میتونست یه زن مقتدر و با نفوذ باشه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه کشید ... وقتی تو زندگی شخصیش موفقیتی کسب نمیکرد و مدام درجا میزد ، زندگی کاری از اهمیت خیلی کمتری برخوردار بود و مهم نبود که مدام در جا بزنه و سال به سال یه گرید به گرید کاریش اضاف نشه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین کار رو هم مدیون پدرش بود ... اون سالی که استخدامی بود و با آزمون شرکت نفت نیروی جدید جذب میکردند ، فرزندان کارمندان سابق بازنشستگی بگیر از اولویت خاصی برخوردار بودند ... اونم برخوردار بود و به این طریق بود که خیلی راحت تر از اونکه تلاش کنه ، استخدام شده بود و همین دلیلی بود برای تلاش نکردن ... برای در جا زدن ... برای موندن ... برای فرصت پیشرفت رو به دیگری سپردن ... هر چند کارش خوب بود و یکی از بهترین و قابلترین و دقیقترین مهندسهای مهندسی عمومی بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض جابجایی کادر مدیریت ، جابجایی پرسنلی مهندسی عمومی هم خود به خود و به دنبالش ، اتفاق افتاد ... جلسه ای که بر خلاف اکثر مواقع ، تا نزدیک ساعت دو بعد از ظهر طول کشید و در طی اون پرسنل ، هم با مدیر جدید آشنا شدند و هم ناظر پروژه ها عوض شد و هم تغییر و تحولاتی در مسئولیتها داده شد که بعضیها رو خوشحال و بعضیها رو به غر غر و بدبینی وا داشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سهم پانتی از این جابجاییها ، اونقدر هم زیاد نبود ... یه چند تا صندلی اونور تر ، پشت یه پارتیشن که متعلق به آقای خسروی بود و حالا شده بود سهم اون ، بعلاوه تعداد بیشتری پروژه و این یعنی کار بیشتر ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه مقدار دلخور بود و تو هم رفته ... هم سیا رفته بود و اون تنها مونده بود و هم مسئولیتش بیشتر شده بود ... از همه بدتر ، جای نشستنش بود که تقریبا می افتاد پشت پارتیشنی وسط سالن صد متری مهندسی عمومی ... قبلا جاش خیلی دنجتر از این بود ... اقلا یه گوشه دنج که نه تو چشم بود و نه زیاد در تردد ... مخصوصا ارباب رجوعش بیشتر میشد که اینو بهیچوجه نمیپسندید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض تموم شدن جلسه و معرفی مدیر جدید که از میون بچه ها نبود و جدید بود و بر خلاف سیا سن و سال بالاتری داشت ، اخمی میون دو ابرو نشوند و کلافه دست میون کشو ها فرو برد و هر اونچه که در تمام این مدت داشت و نداشت جمع و جور کرد و پرونده های پروژه ها رو دسته بندی کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیستمش رو چک کرد و فایلهای شخصیشو رو فلش انداخت ... آهنگهای مورد علاقه اش که همگی یا اسپانیایی بودند یا عربی ... فایل بک گراندهای مورد علاقه اش ... و در آخر پاک سازی کشو های دروار و کمد کوچیک زیر میز که وسایل شخصیش رو توش میذاشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان سفالی آب خوریش ... لیوان دسته دار تراش دار بلوریش که توش چای میخورد ... قندون کریستالش ... مداد اتودش ... پاک کن نوک دار فشاریش ... کرم مرطوب کننده ... یه جفت قاشق و چنگال ... همه دار و ندارش همین چند قلم بود و بس ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه رو توی یه کارتن بسته ی کاغذهای آ چهار قرار داد و گرفت دستش ... همزمان آقای محمدی هم برای تسخیر صندلیش از راه رسید ... سیا هم اومد ... برای بار آخر اومده بود از پرسنل تحت نظارت مستقیمش خداحافظی کنه و گپی دوستانه بزنه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم تو چشم پانتی گرفت ... برخلاف بقیه همکارها ، لبخند کجی کنج لب نشوند : « خب خانم یگانه ، به امید موفقیت روز افزون شما همکار خوب ... امیدوارم به زودی شاهد ارتقای شغلی و پیشرفت چشم گیر شما باشم ... تو این مدت همکاری ، از همکاری با خانم دقیق ، منظم ، قابل و نجیبی چون شما خوشحال شدم ... یا حق »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقریبا دهنش از این طرز حرف زدن سیا باز موند ... با خودش فک کرد : این الان داشت تیکه مینداخت ؟ خانم نجیب ؟ اینکه تو محل کار واقعا سنگین و نجیب و خانم برخورد میکرد ، درست ... ولی شنیدن این کلمه از زبون سیا ... کسی که همیشه از حد و حدود خودش میگذشت ، واقعا جای تعجب داشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونست الان منظورش از این حرف چی بود ... واقعا نجیب بود یا این کلمه رو ، سیا ، برای کوبوندن بیش از حدش بزبون آورد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کرد ولی سعی کرد با لحن بی تفاوتی با سیا خداحافظی کنه ... : « خواهش میکنم آقای پیر دوست ... منم از همکاری با آقای متین و کاردانی مثل شما ، کمال استفاده رو بردم ... مخصوصا از منش و اسلوب کاری شما که در خور و کاملا شایسته بود ... خوشحالم که ارتقای درجه گرفتید و امیدوارم روز به روز پله های موفقیت رو تندتر ، طی کنید ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیا ابرویی بالا انداخت و لبخندی عمیق تر رو لب نشوند ... تو چشمهای سیا خیره بود ... تمسخر و تیکه انداختنی در کار نبود ... مثل اینکه برنامه های پنجشنبه ، حتی دم آخری هم تو طرز برخورد سیا در محیط کاری ، تاثیر نذاشته بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند اون هم عمیقتر شد ... برای بار چندم پیش خودش اعتراف کرد : سیا خیلی زیادی خوبه ... فقط اگه این زیاده روی ها رو نداشت ... حداقل همکار خیلی خوب و سر سنگینی تو محیط کار بود ... درسته که پنجشنبه ها ... دوره ها ... گشت و گذارها ، سیا هر کاری میکرد و هر جوری برخورد میکرد ... ولی ... پانتی هم همین رفتار رو داشت ... حتی شاران ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و وقتی به وجدان خودش رجوع میکرد ، میدید هر کدوم از اونها بنا به دلیلی از قالب همیشگی خودشون خارج میشن و ساعتهایی رو خارج از این قالب میگذرونن ... پانتی از بس ناچار بود ... از بس سردرگم بود ... از بس مونده و مجبور بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاران از بس با خودش و با طرز فکر باباش درگیر بود و سیا ... از بس ... نمیدونست چی ... در مورد رفتار سیا نمیدونست چی بگه ... اکثر همکارهای مرد ، دیده بود که حتی در محیط بسته کاری ، دست از هیز بازی و زیر آبی رفتن بر نمیدارند ... از تیک زدن با منشی های قسمتها ... از خندیدن با همکارهای دیگه ... از تنها موندن وقت ناهار با یه همکار خاص ... از ناغافل از سرویس جاموندن ... با هم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از اینجور رفتارهایی که خوب میدونست چه قصد و نیتی پشتش خوابیده ... ولی حداقل سیا ، گرچه تو اکیپ چک و چول گردشهای پنجشنبه ها ، یه پسر افسارگسیخته و حتی با دونستن شرایط خاص پانتی ، مدام در حال تیک زدن و نزدیک شدن بهش بود ، اما در محیط کار نه با پانتی ، که با هیچکدوم از همکارهای دیگه هم ، رفتار زننده ای نداشت و این تنها نکته مثبتی از رفتار سیا بود که بشدت پانتی دوست داشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینکه دله نبود ... اینکه با تموم دست هرز رفتنهاش در گردشهای دست جمعی ، حد و حدود چشم و رفتار و دستش رو در محیط کار خوب نگه میداشت ... از همون لحظه احساس کرد که دلش برای این همکار نجیب و در عین حال هرزه اش تنگ میشه ... و وقتی سیا بهش گفت : « به امید دیدار ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندش همراه با حال خوشی شد و جواب داد : « حتما ... به امید دیدار ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسایلش رو در جای جدیدش ، جایگیر کرد و آهی از ته دل کشید و فک کرد : چطور میتونم وسط این سالن در اندشت کار کنم ... دقیقا وسط ... بیشتر پارتیشن های وسطی متعلق به کارمندهای مرد بودند ... و حالا یکی از اونها نصیب پانتی شده بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه حوصله نهار خوردن داشت و نه حتی یکلحظه اضافه کاری ... به محض تموم شدن ساعت کاری ، دقیقا راس ساعت سه و بیست ، محل کارش رو ترک کرد ... پاسش رو ازسینه جدا کرد و وارد قسمت حراست شد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند و سریع و پرشتاب از اون محیطی که براش خفقان آور تر از همیشه شده بود بیرون زد و پشت ماشینش نشست و حرکت کرد ... خوشبختانه این وقت روز ، معمولا ترافیک سطح خیابونهای پر تردد کمتر بود ... دو سه تا نفس عمیق کشید ، و خودش رو از حس تنگی که دچارش شده بود بیرون کشید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرش که مرد ... زندگی با مادرش ، بد نبود ... یعنی بجز از دست دادن پدر ، بدی دیگه ای نداشت ... مامان همون مامان بود و زندگی همون زندگی ... گرچه که مادرش دیگه پا توی خونه مشترک نذاشت و خیلی راحت از اون خونه دل کند و تو خونه ای که ساکن بود و جدا از سایه شوهر جدیدش زندگی میکرد ، اما با اینحال حتی یه بار هم پا به اون خونه ای که ده سال زندگیش رو درش گذرونده بود ، نگذاشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز مراسم خاک سپاری پدرش رو خوب به یاد داشت ... مادرش ، ساعتها اونو تو بغل گرفته بود و گریه میکرد ... حتی یکلحظه نه پانتی رو از خودش جدا کرده بود و نه اشکهاش خشک شده بود ... و نه حتی برای دیدن جنازه پدر از خونه خارج شده بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانواده پدری ، خیلی سریع اقدام کردند و جسد نیمه یخ پدر رو از تهران برای خاکسپاری به آرامگاه خونوادگیشون بسته بندی کردن و بردند ... پدر رو از اون شهر گرفته دود آلود آشنای پانتی و مادرش بردن ... نه مادر بود و نه پانتی و پدر غریب تر از هر غریبی به خاک سپرده شد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از همون روز ، گرچه مادر مهر دومین طلاق رو توی شناسنامه اش به تازگی به افتخاراتش اضاف کرده بود ، ولی پانتی دیده بود که این نه طلاق دوم ، که در واقع مرگ غریبانه و جوانمرگانه پدر بود که از پا انداختش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانش هار شده بود و تا قرون آخر حق و حقوقش رو از شوهر سابق گرفت ... خونه سهمش بود و علاوه بر اون ویلایی هم نصیبش شده بود و یه عالمه طلا و جواهر و در کل وضعش با اون همه سابقه کاری ای که داشت و اون همه پولی که در طول اینهمه سال کار کردن ، درآورده بود و پدرش حتی یه ریال از اون پول رو دست نزده بود و حالا همه به علاوه اینهمه حق و حقوق رسیده از شوهر دوم ، وضعش توپ شده بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ماهی از مرگ پدر گذشت ... پانتی تازه کلاس اول رو تموم کرده بود ... تموم وسایلش رو ، مامان شاران از خونه پدرش به خونه جدید منتقل کرده بود و مامانش حتی برای برداشتن وسایل پانتی هم به اون خونه پای نذاشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان خیلی زود تر از اونچه که فکرش رو بکنی شوهر کرد ... دکتر صمدی ، مرد خوبی بود و پانتی با اون احساس خوبی داشت ... از اینکه چرا و تحت چه شرایطی مامان بعد از بابا ازدواج کرده بود و چرا به اون زودی جدا شده بود و دومین طلاق رو تو شناسنامه نشونده بود و حق و حقوقش رو گرفته بود ، چیزی نمیدونست ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی مثل اینکه دکتر صمدی خوب درکش میکرد ... خود مامانش که میگفت شوهر سابقش مشکل روانی داشت ... ولی پانتی برخوردی با سعید شوهر دوم مادرش نداشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهرحال از زندگی با نوید صمدی ، روزهای خوبی رو به یاد داشت ... پدری مهربون که صبح ها با مهربونی از خواب بیدارش میکرد و کمکش میکرد آماده بشه و خودش وسایل مدرسه اش رو تو کیفش میذاشت و اصرار میکرد صبحونه بخوره و تغذیه تو کیفش میذاشت و رو دوش میگرفتش و تا ماشین میدوئید و میخندید و اونو رو صندلی جلو میذاشت و تا مدرسه با هم شعر میخوندن و بوسش میکرد و میفرستادش سر کلاس و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچوقت نفهمید ، دکتر که اینهمه خوب بود ، چرا مادرش باهاش نموند ... چرا از اون سوا شد ... با اینکه هیچوقت ندیده بود که دکتر شب جایی بمونه یا لحظه ای از مامانش غافل بشه ، ولی ، این مامانش بود که همیشه دکتر رو به بی وفایی و خیانت متهم میکرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی زود پدر دومش رو از دست داد ... خیلی زودتر از اونچه فکرش رو بکنه ، مادرش از شوهر سوم طلاق گرفت ... و خیلی زودتر از اون ، زندگی پانتی ، طوفانزده شد ... همیشه فکر میکرد ، شاید اگر دکتر صمدی ... کسی که تونسته بود جای پدر رو براش پر کنه ، تو زندگیشون مونده بود ، شاید ... شاید ، سرنوشت پانتی اینطور رقم نمیخورد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض رسیدن به در پارکینگ ، همزمان با زدن ریموت درب پارکینگ ، نگاهی از توی آینه به منتهی الیه سمت راست خیابون کم تردد انداخت و پوفی کشید ... ماشین رو به داخل کشید و با ریموت در رو بست ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه ی جایگاه همیشگی ، ماشینش رو پارک کرد و درب ماشین رو با صدایی نسبتا بلند به هم کوبید ... ریموت ماشین رو زد و از در کوچیک خروجی دوباره پا به بیرون گذاشت ... بیش از حد احساس طلبکار بودن داشت ... عینک آفتابیشو به بالای موهای گیس بافتش که الان با عقب رفتن مقنعه اش پیدا شده بود داد و دستی به کمر زد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شراره های آتشینی از چشمهای عسلی رنگش به بیرون تراوید ... حس گاومیش بودن تو وجودش در غلیان بود ... اینو از پره های بینیش که با نفسهایی تند باز و بسته میشدند هم ، میشد تشخیص داد ... چند قدم باقی مونده تا انتهای خیابون کم تردد رو با قدمهایی محکم و پر عصبانیت به حالت کوبنده طی کرده ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست چشم تو چشمش ایستاد ... : « دیگه چی میخوای خانوم ؟ کار خودت رو که کردی ؟ تو خجالت نمیکشی ؟ آخه من بهت چی بگم ؟ هر کی یه بر و رویی داشت و یه هیکلی ، باید این حال و روزش باشه ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن لبخندی به لب نشوند ... اخلاق دخترش دستش بود ... میدونست الان بیش از اندازه عصبانیه ... اینو از حال و روز هفته گذشته اش هم میتونست تشخیص بده ... حال و روزی که توصیفش رو از شاران شنیده بود و سعی کرده بود پر دم پرش نده و فعلا به حال خودش بذارش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندش رو عمیقتر نکرد ... این کار باعث تند تر شدن آتیش خشمش میشد ... با همون لبخند محو دست پیش آورد ... بازوی پانتی رو به دست گرفت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پانتی با حرکتی خشن ، بازوش رو از دست مامانش جدا کرد ... : « دست به من نزن ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همونطور که یکدستش به کمرش بود ، دست دیگه اش رو بالا گرفت ... انگشتش رو به حالت تهدید تقریبا تا نزدیک چشمهای عسلی روشن زن گرفت ... : « نزدیک حریم من نشو ... برو ... برو ... برو از زندگی من دور شو ... تا کی باید تاوان هوس پروری تو رو بدم ، ها ؟ برو ... برو اینجا نایست ... دوست ندارم برام حرف دربیارن ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدونست اگه یه کلمه حرف بزنه ، اوضاع از اینی که هست بدتر میشه ... برای همین با خشونتی خاص ، دسته کلید رو از لای انگشتهای به تهدید بالا گرفته پانتی بیرون کشید ... تلاش دوباره ای کرد و اینبار موفق شد با تقلای کمتری بازوی پانتی رو به چنگ بگیره ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همزمان با فشار آوردن دور حلقه بازوش ، اونو به جلو هول داد و زبون باز کرد : « ببین پانتی ... باید برات توضیح بدم ... ولی فک نمیکنم کوچه و خیابون جای خوبی برای دعواهای خانوادگی باشه ... بهتره بریم تو و بیشتر از این آبرو ریزی نکنی ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پانتی که یه خرده آورم شده بود ، بازم کفری شد ... با یه حرکت دوباره بازوشو بیرون کشید ... پوزخندی زشتی زد : « آبرو ؟ میدونی با چه آیی مینویسنش ؟ تو که حیا رو قورت دادی و آبرو رو قی کردی ... تو که خانواده ای نگذاشتی تا زیر سایه اش دعوا کنیم ... تو که کوچه و خیابون برات فرقی نداره ... متاسفم خانوم ... لطفا از اینجا تشریف ببرین ... خودتون میدونین که من توی این محل تحت نظرم ... نمیخوام با بودنتون توی این محل ، دردسر بیشتری برام درست کنید »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با حرکتی تند و شتاب زده ، قبل از اینکه اجازه حرکتی دیگه رو به زن بده ، دسته کلید رو از دستش بیرون کشید و عقب عقب حرکت کرد : « لطفا منو از یاد ببر ... برو و به عشق و حال خودت برس ... مطمئن باش سد راهت نمیشم ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« پس پوریا چی ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه چشمش از گوشه ی پر اشک ، به پسرک باریک و بلند مو مشکی چشم رنگی افتاد ... پسرک با مزه ای که عاشقانه دوستش داشت ... آه کشید ... اگه این مادر مشترک رو نمیداشتند ... اشک از گوشه چشمش راه گرفت ... بغض کرد ... : کاشکی یه خورده بزرگتر بود ... اونقدری که دست منو بگیره و سرم رو به شونه اش تکیه بده ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نالید : « پوری هر وقت عاقل شد ، انتخاب میکنه ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کرد ... با پشت دست اشک چشمش رو پاک کرد و بلند تر داد زد : « پوری ... هر وقت عقلت رسید ... هر وقت اینو ول کردی و منو انتخاب کردی ، بیا ... دوست دارم ... منتظرتم ... ولی تنها ... فهمیدی چی گفتم ؟ تنها »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برگشت و دوان دوان خودش رو از حصار خفه کننده ی این هوای آزاد ، جدا کرد ... به داخل خزید و درب ورودی کوچیک آپارتمان رو در هم کوبید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلا امروز روز خوبی براش نبود ... خستگی اینهمه بار روی دوشش سنگینی میکرد ... به محض وارد شدن توی آپارتمان دنج و راحتش ، کفش از پا کند ... پرت کرد همونجا دم در ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه قدم جلو تر رفت ... عینک آفتابی بالای موهاش رو از روی سر برداشت ... شوت کرد روی یه مبل تو فضای خالی الکی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه قدم به طرف آشپزخونه برداشت و برگشت و مقنعه اش رو پرت کرد رو اُپن ... دو قدم جلو رفت و یکی یکی دکمه های مانتو اداریشو باز کرد و در یخچال رو باز کرد و دوتا بروفن ژله ای از روکش خارج کرد و انداخت تو دهنش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در بطری رو باز کرد و با دو قلپ بزرگ ، با خنکی آب هر دو قرص رو داد پایین ... در یخچال رو با شدت ول کرد و سرش رو گرفت بالا و بقیه بطری آب رو روی سر و سینه اش خالی کرد ... نفس عمیقی کشید و چشمهاشو باز کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب از روی موهاش سُر خرد و راه به پایین گرفت ... مانتوشو از تنش خارج کرد و شوت کرد جفت عینکش ... دکمه شلوارش رو باز کرد و بدون اینکه از پاش بیرون بیاره .. با شش قدم بزرگ خودش رو به در اتاق خوابش رسوند ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقلا کرد از پنجره بیرون رو نگاه نکنه و نتونست و نگاه کرد و زن رو چشم به بالا دید ... پرده رو ول کرد و با همون شلوار جین تنگ و ترش خودش رو روی خوشخواب اعلای تخت دو نفره اش پرت کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی شکم افتاد و سرش رو به راست داد ... یه دستش رو زیر سینه جمع کرد و دست دیگه اش رو ، رو به بالا کشید ... بهترین کاری که میتونست تو این شرایط داشته باشه ، خواب بود ... خواب و فراموشی آنی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها یه ماه از جدایی مادرش ، از دکتر صمدی میگذشت ... یه روز داغ و گرم تابستونه ... از اون روزهایی که دیگه تابستون داره جون میکنه و میخواد تموم بشه و تو رودربایستی میمونه و داغیشو بیشتر میکنه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا خفه و دم کرد بود و علاوه بر اون برق هم قطع شده بود ... تو تاریک و روشن خونه ، با تک شمعی که مادر روشن کرده بود ، هر دو با هم نشسته بودند ... پانتی که دیگه نگرانی از بابت اخم و تخم باباش نداشت ، راحت و آسوده ، در حال عوض کردن مامی بوبولی بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بهش قول داده بود ، خستگی که در کرد ، با تیکه پارچه ها ، یه لباس چین دار رنگ رنگی ، برای « خودتی » بدوزه ... سوزن و نخ و پارچه و قیچی و متر و سوزن ته گرد و هر چیزی که فک میکرد به درد کار مامانش بخوره رو دور خودش جمع کرده بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یخچالش رو شسته بود و اجاق گازشو چیده بود ... دو تا دیگ صورتی رنگ رو اجاق گاز بود و دو سه تا کاسه و فنجون و نعلبکی ... مداد رنگی های پنجاه رنگش رو مامان دست و دل بازی کرده بود و داده بود نقاشی کنه ... دفتر فیلی سیمیشو هم کنارشون پخش کرده بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان تو ظرف غذایی سرامیکش ، یه عالمه پاستیل رنگی خوشمزه ترش و شیرین ریخته بود و دم دستش گذاشته بود ... اونطرف تر ، کتاب داستان شازده کوچولوی جیبی ای که مامان داشت براش میخوند ، کنار مبل افتاده بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سی دی کارتون آناستازیاش تو پخش مونده بود و برق رفته بود و نتونسته بود بقیه کارتونش رو تماشا کنه و بغض داشت ... سعی میکرد خودش رو با اسباب بازیهاش و بوبولی سرگرم کنه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان موهاشو دو گوش کرده بود و دو تا کش مو که انتهاش دو تا جوجه زرد رنگ بود به دو گوشیاش بسته بود ... چتریاشو شونه کرده بود و مرتب تو صورتش ریخته بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه جفت صندل صورتی رنگ پاشنه سه سانت پاش بود ... مامانش تازه خریده بود ... این روزها مامان بیشتر گریه میکرد و همیشه سر درد داشت ... تو عالم بچگی سعی میکرد ، زیاد سر به سر مامانش نذاره ... برق هم خیال اومدن نداشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ضربه هایی پر صدا به در خونه خورد ... مامان که سرش رو با روسری بسته بود و روی کاناپه دراز کش بود ، سراسیمه از جا بلند شد ... تو همون عالم بچگی ، برق عجیبی از چشمهای مامانش تشخیص داد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با یه حرکت تو بغل کشیدش و در رو باز کرد ... با باز شد در ، پانتی رو که هنوز بوبولی تو بغلش بود به پایین سُر داد و با یه دست به پشت خودش هولش داد ... پانتی سر در گم ایستاده بود و خجالت زده به یدو ( بابا بزرگ ) نگاه میکرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از چشمهای یدو شراره های خشم میبارید ... نمیفهمید چی میگن و نمیدونست معنای حرفایی که بین مامان و یدوش رد و بدل میشه و لحظه به لحظه با بغض و اشک مامانش و نعره های ناهنجار یدو بالا میگیره ، چیه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط هراس بود و هراس ... هراسی که از حرکات مادر به قلب لرزونش تزریق میشد ... همیشه از وجود این بابا بزرگ نا مهربون واهمه ای عجیب داشت ... بابا بزرگی که بشدت مصر بود اونو یدو صدا کنه ... بابا بزرگی که حتی توی تهران هم ، دست از پوشیدن چفیه* و اعگال* و دشداشه* بر نمیداشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداها هر لحظه بلند تر میشد و در انتها ، دید که چطور بابا بزرگ با حرکتی تند و پر خشونت مامانش رو به کناری هول داد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان داد میزد : « تو رو خدا ... پانتی هنوز بچه ست ... خواهش میکنم ... تو رو به خاک فرید قسم ... » و خم شد و هق هق کنون ، پایین دامن دشداشه سفید رنگ پیرمرد رو به چنگ گرفت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا بزرگ با همون لهجه ی غلیظ داد کشید : « اسم پسر منو به دهن نجست نیار ... زنیکه پتیاره ی فاحشه ... همین که غربت گیرش کردی و تو شهر غریب دقش دادی بسه ... یا با زبون خوش میدی ببرمش ، یا همینجا سرت رو میذارم رو تخت سینه ات ... » و با این حرف لگدی حواله ی پهلوهای ظریف و شکننده زن کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پانتی پر بهت و حیرت نگاه میکرد و اشک میریخت ... بوبولی رو محکم تر به خودش فشار میداد و جیغ رو هم چاشنی صدای هق هقش کرده بود ... یدو دیوونه شده بود و با همون عقل زایل شده به جون مامانش افتاد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لگد لگد میزد و پانتی جای مامانش جیغ میکشید ... دست توی موهای مامانش برد و موهای بلند و لخت مامانش رو دور دست پیچید و سر مامانش رو از زمین فاصله داد و دوباره تند به زمین کوبید ... دوباره از همون موهای دور دست پیچیده شده بلندش کرد و با یه حرکت از همون موها ، مامانش رو از روی زمین بلندتر کرد و سرش رو محکم تو دیوار کوبوند ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانش آخی خفه کشید و نیمه بیهوش رو زمین افتاد ... یدو دیوونه تر از دقایقی پیش باز حمله ور شد و با لگد به بخت مامانش افتاد ... با هر ضربه یدو ، دامن مامان که تا باسنش بالا رفته بود ، بالاتر میرفت و کبودیهایی ، نمودار تر میشد ... خون مردگی هایی که از پاشنه دو سانتی و سفت صندل مردونه یدو بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پانتی رو مامان خم شد و گریه کرد ... مامان خون گوشه ی لبش رو با گوشه ی آستین پاک کرد و یورش برد به هیکل نحیف پانتی و تو بغل خودش فشرد ... یدو ، اعگال از سر برداشت و چفیه رو دور گردنش مثل روسری گره داد و با اعگال به بخت زن افتاد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پانتی زیر دست و پای یدو از ضربه های اعگال در امان نبود ... یدو با یه حرکت ، پانتی رو از قلاب دستهای زن آزاد کرد و مثل توپه ای تو هوا پرتاب کرد ... دخترک تو هوا معلق شد و با کمر به گوشه میز اصابت کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه از نهادش بلند شد و یدوی خشنش ، خشونت بار تر تو کاسه ی چشماش خونه کرد ... آهش تو سینه خفه شد و دست به میز گرفت ، و رومیزی سُر خورد و گلدون کریستال روی میز سُرتر خورد و با یه حرکت روی سرش آوار شد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دقایق طوفانی پر صدا تو شقیقه هاش میکوبید ... چشماش سیاهی رفت و وقتی به خودش اومد که سوار تویوتای دو کابینه ی سفید رنگی روی صندلیهای عقب دراز کش بود ... بوبولی نبود ... لباس گلگلی چین دار پایین تورش خونی بود و سرش با پارچه ای سفید بسته شده بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یدو پشت رل بود و در دل جاده میروند ... میروند و پانتی رو به سرنوشتی که براش به تلخی رقم زده بود میبرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میشو ، مدام پنجه به صورتش میکشید و روی کمرش میپرید ... لای چشمهاشو باز کرد ... در کمال حماقت به نظرش رسید که : گربه ی بیچاره زیر چشماش از گشنگی گود افتاده ... به فکر پوچ و خنده دار خودش خندید و یادش اومد که خودش هم هنوز از صبح چیزی نخورده ... خمیازه ای کشید و در جا نیم خیز شد ... کش و قوسی اومد و به میشو زل زد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ای شیطونک ... گشنه ای نه ؟ اگه صَب بدی ، الان یه ناهار خوشمزه برای میشو و یکی هم برای پانتی آماده میکنم خو ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دست پیش برد و میشو رو به بغل گرفت ... سه چهار روزی بود حمومش نداده بود ... به نظرش موهای خوشرنگش بو گرفته بود ... رو تخت ولش کرد و با ضربه ای شوخ به پشت میشو ، هولش داد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« بپر بریم آشپزخونه ببینیم چی داریم بخوریم » و لبخند عمیقتری نثار چهره زل زده میشو کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میشو از روی تخت پرید پایین و راه افتاد سمت آشپز خونه ... با چشمای نیمه باز ، چند قدم راه تا دستشویی رو طی کرد و پرید داخل ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میشو برگشت و دم در به تماشای پانتی نشست ... پانتی انگشتهای آب کشیده اش رو تو صورت میشو پاشید ... میشو جیغ کشید ... پانتی خندید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتش رو با صابون خرچنگی ای که شاران مارکش رو توصیه کرده بود و یه دونه اش رو براش خریده بود شست ... حوله کوچیکش رو به گردن انداخت و با دنباله ی حوله ، نم صورتش رو گرفت ... دکمه شلوار جینش رو بست و اووهمی کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از راهرو گذشت و از اونچه که دید ، آه از نهادش بلند شد ... میشو تمام گلدونها و هر چی که تونسته بود و دم دستش بود رو بهم ریخته بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیغ زد : « میشو میکشمت »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با بدبختی به وضعیت هردنبیل سالن نگاه انداخت ... مجسمه ها ... آباژور بین دو تا مبل تک نفره ... گلدونهای تزئینی خالی ... گلدونهای پر از گل ... سابقه نداشت میشو اینقدر چشم سفیدی کنه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا پرید و همینطور که جیغ میکشید « میشو میکشمت ... احمق بیچاره ... پدرتو در میارم پدر سوخته » اینقد دور خودش و دور سالن و تو آشپزخونه تاب خورد تا عاقبت میشو رو غافلگیر کرد و گوشش رو تو دست پیچوند ... آخرشم دلش نیومد و ولش کرد و افتاد به بخت سالن و مشغول جمع و جور کردن اوضاع قمر در عقرب اونجا شد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی دو تا مجسمه ای که میشو با خباثت شکونده بود رو هم برداشت و راهی زباله دونی کنج آشپزخونه کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو توی یخچال تابوند و بسته آماده ی ناگت مرغ رو از یخچال خارج کرد ... غذای مخصوص میشو رو تو ظرف ریخت و مقداری شیر به اون اضاف کرد ... با غرغر ظرف غذای میشو رو روی تشکچه زیر اُپن گذاشت « میشو ، دردی به جونت بخوره ... بیا کوفت کن که پس فردا هار تر شی »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برگشت ... مقداری روغن تو ماهیتابه ته گود ریخت و هشت تا تیکه ناگت هم توش انداخت ... خیارشور و گوجه رو از یخچال بیرون کشید و مشغول خورد کردنشون شد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای زنگ در آپارتمان متعجب به طرف در رفت ... از تو چشمی بیرون رو پائید ... شاران بود ... با یه حرکت در رو باز کرد و متعجب به حضور بی موقع شاران ، چشم تو چشمش دوخت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاران عصبی سلام کرد ... پانتی متعجب جواب داد ... به ثانیه نکشید که دلیل عصبانیت شاران رو به یاد آورد ... هر چی بود کار ، کار مامانش بود که شاران رو کوک کرده و فرستاده طرفش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاران اگه کوک بود ، در عوض پانتی حسابی نا کوک بود ... اووووفی بلند بالا تحویل شاران داد و از همونجا به حال خودش گذاشتش و بدون تعارف راهی آشپزخونه شد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر برگردوند : « شاران ، اگه اومدی موعظه ، وخت خوبی نی ... میدونی که اصلا تحمل گشنگی رو ندارم ... بهتر مباحثه و مکاشفه ات رو بذاری بعد از غذا ... خوب ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاران ابروی متعجبی بالا انداخت و چشم از حدقه بیرون داد ... : « خواب نما شدی ؟ جدا ؟ ... خیر باشه بهر حال ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چینی به بینی اش انداخت و گوشه لبش رو از سمت راست بالا گرفت و توپید : « نه خانمی ، خواب نما نشدم ... اخلاق سگیت دسمه ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاران وای خاله زنکی ای تحویلش داد : « اِوا ، غیب میگی ؟ میخوای تا سگ شم ؟ ها ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ای با صدا کرد : « آره ... جدا ... راست میگی ها ، حداقل مزیتش اینه که میندازمت بجون این میشوی احمق ، درستش کنی ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاران پر صدا تر خندید و خودش رو زد کوچه ی علی چپ : « چرا ؟ جیره غذاییتو خورده ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نه مال تو رو خورده ، بی سهمیه موندی ... بگو چی نکرده احمق روانی ... نرسیده بودی ، گوشتش حلال بود ، امشب میزدمش به سیخ شاید دنبلانش هم نصیب تو میشد »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« اَخخخ ... چرا ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید