پایگاه ویژه در اصل یه مرکز خاص توی اداره ی پلیسه که بهشون پرونده های مشکل و گاهی حساس و یا مشکل دار رو می دن که حل کنن. فرمانده ی پایگاه، سرگرد سهند بهنام هست که برای اینکه فرمانده این گروه متخصص بشه، آموزش های خاصی هم دیده .. بهترین افراد را هم کنارش جمع کردن تا بتونه کارشو به نحو احسنت انجام بده .

ژانر : پلیسی، عاشقانه، اجتماعی، جنایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ روز و ۳ ساعت و ۳۱ دقیقه

مطالعه آنلاین پایگاه ویژه (جلد اول)
نویسنده: سارا هاشمی (اعتماد)

ژانر: #عاشقانه #پلیسی #جنایی #اجتماعی

خلاصه:

پایگاه ویژه در اصل یه مرکز خاص توی اداره ی پلیسه که بهشون پرونده های مشکل و گاهی حساس و یا مشکل دار رو می دن که حل کنن. فرمانده ی پایگاه، سرگرد سهند بهنام هست که برای اینکه فرمانده این گروه متخصص بشه، آموزش های خاصی هم دیده .. بهترین افراد را هم کنارش جمع کردن تا بتونه کارشو به نحو احسنت انجام بده .

مقدمه:

سلام ، قبل از هر صحبتی، باید یه توضیح ضروری رو بنویسم . این داستان نه فانتزیه، نه واقعیت.

توی کشور ما اصلا نه چنین جایی وجود داره و نه پلیس و قانون ِ توی داستان با پلیس و قانون ما هم خونی داره . من دوست داشتم پرونده ها رو توی چنین جایی با کمک افراد پایگاه ویژه حل کنم.

پس خواهش می کنم اگر خیلی واقع گرا هستین توی این مورد، نخونین. یا این جور حساب کنید که اینجا ایران نیست. یه کشوریه توی ذهن من که شبیه ایران خودمونه فقط! اسامی و مکانا مثلا .. دوستان می شناسن که فانتزی نویس نیستم. کلیت این داستان، برای چندین سال پیشه و منم دوست داشتم با همون روال ادامه بدم.

با آگاهی می نویسم. دوست نداشتم اما پلیسم شبیه پلیس سریالای تلویزیونی باشه. نخواستم هم کپی کاری از روی سریالای خارجی کنم! واسه همین از ذهنم کمک گرفتم. خواهش می کنم اگر دوست ندارین، از همین پست اول، نخونین.

با توضیحات بالا، پایگاه ویژه در اصل یه مرکز خاص توی اداره ی پلیسه که بهشون پرونده های مشکل و گاهی حساس و یا مشکل دار رو می دن که حل کنن. فرمانده ی پایگاه، سرگرد سهند بهنام هست که برای اینکه فرمانده این گروه متخصص بشه، آموزش های خاصی هم دیده .. بهترین افراد را هم کنارش جمع کردن تا بتونه کارشو به نحو احسنت انجام بده .

داستان کاملا پلیسی- جنایی هست. حالا شاید کمی عاشقانه و گاهی هم یه مورد های اجتماعی توش داشته باشیم. رمان فعلا دارای چهار اپیزود هست که توی هر قسمت یک پرونده رو دنبال می کنیم.

محافظ راز، انتقام در اتوبان، شیوا ، مکافات

شاید بعد از پایان قسمت چهارم، قسمت های دیگه هم اضافه شدن . اما قول نمی دم.

این شما و این پایگاه ویژه ...

***

اپیزود اول :

محافظ راز

میان سیاهی مطلق بود، نفس عمیق کشید اما جز بوی تلخ خون، هوایی عایدش نشد. مردمک هایش میان کاسه ی چشمانش می گشت اما، چیزی جز همان سیاهی یک دست نبود. دوست داشت فریاد بزند، اما صدا نداشت. حنجره اش شبیه سیاه چاهی در دور افتاده ترین زندان دنیا بود. این قدر بو تند و زننده بود که با هر بار نفس کشیدن، گویی ریه اش را پر از خون می کردند. کم کم طعم شور و مُرده اش را هم روی زبانش حس کرد.

به آنی سینه اش شروع کرد به سوختن. نفس های گرمی روی صورتش نشست. انگشتانش را روی خط درد سینه اش، کشید و وحشت زده جلوی چشمانش گرفت. هنوز سیاهی بود، اما کم کم لکه های سرخی در همه جا شکل می گرفتند.

مایع لزج گرمی، روی بدنش شروع به حرکت کرده بود. صدای آشنا، شبیه نوک تیز چاقویی با دسته ی طلایی، درون مغزش را خط می کشید. خط می کشید و صدای قهقهه های چاقو، میان گوشش پر می شد.

- نه ... خواهش می کنم .. نه ..

***

پنج مهر ماه / هفت و نیم صبح / ...

با شنیدن صدای قیژ قیژ ِ ویبره ی گوشی همراهش، فکش را محکم تر از قبل روی هم فشار داد. بدون اینکه چشمانش را باز کند، بالشت را از زیر سرش کشید و بی آنکه به مقصد فکر کند، پرتش کرد! حالا صدا نزدیک تر شده بود، دقیقا کنار گوشش، جوری که حتی می توانست لرزیدن گوشی را هم حس کند. موبایل را برداشت و لای چشم راستش را باز کرد و با دیدن اسم آشنا، موبایل را به گوشش چسباند و به زحمت فک قفل شده اش را باز کرد:

- بله ؟

- ....

- خوب به من چه ؟ مگه من مسئول پرونده های دزدی ام ؟

دوباره گوش داد و هر لحظه اخم هایش را بیشتر در هم می کشید :

- باشه ادرس رو بفرست .

موبایل و دستش روی بالشت کناری اش سقوط کردند. هر دو چشمش را باز و دور و برش را نگاه کرد. اپارتمان خودش بود. نگاهش به ساعتی که روی تک دیوار روبرویش، نشسته بود ماند، عقربه هایش روی سه و بیست دقیقه ، ثابت بود. کلمات از میان دندان هایی که از خشم بهم چسبیده بودند، بیرون آمد:

- همیشه ی خدا، کار نمی کنه!

دستش روی تخت دنبال کش باریکی که موهایش را می بست، گشت . تلاشی که نتیجه ای جز عصبانی کردن بیشترش نداشت.

- لعنتی..

به جایش گوشی را برداشت و روشنش کرد. ساعت هفت و نیم صبح بود و همان لحظه پیامکی از طرف نیما رسید. هم زمان با باز کردنش، با یک حرکت روی تخت نشست. آدرس را که نگاه کرد، نفسش را بیرون داد. چند لحظه خیره ی اتاق بهم ریخته اش شد. تقریبا جای خالی نبود ! از کتاب و لباس هایش تا باقیمانده ی غذای دیشب و هفت، هشت فنجان کثیف قهوه، همه جا پخش بود. آه دیگری کشید و بلند شد. لای لباسها حوله اش را پیدا کرد و در عرض پنج دقیقه، حمام کرد .

میان لباس های آویزان کمد تنها پیراهن تمیزش را همراه با شلوار جین پوشید و از اتاق بیرون رفت. روی میز هال و کانتر اوپن آشپزخانه دنبال کش مویش گشت. اما کش قصد پیدا شدن نداشت! دستش را با حرص میان موهای خیسش کشید. بلندی موها تا گردنش بود، اما تحمل این طور باز ماندنشان را هم نداشت. هنوز پنجه اش میان موهایش بود که بوی بدی به مشامش رسید. به طرف آشپزخانه رفت و در کابینت را باز کرد! بوی بد آشغال های چند روز مانده؛ اخم هایش را بیشتر در هم کشید، کیسه را برداشت و در کابینت با صدای بلندی، سر جایش برگشت! هنوز دو قدم نرفته بود که کنار سینک ظرفشویی کش باریک مشکی رنگ را دید!

کیسه را رها کرد و موهایش را محکم بست. این موی تقریبا بلند، عشق مادرش بود! از بچگی همین طور نگهش داشته بود و حالا در آستانه ی سی و هفت سالگی، کمتر حوصله ی مرتب کردنش را داشت و ترجیح می داد با توجه به شغلش، این جور جمعشان کند.

نفهمید کی به ماشین رسیده بود! ماشینی که تنها دارایی با ارزش ِ مادی اش، در دنیا محسوب می شد! تمام پس اندازی که این همه سال جمع کرده بود، برای این ماشین داده بود! نه فقط از بُعد مادی، که تنها چیزی بود که وابستگی به آن حس می کرد!

وقتی از پارکینگ آپارتمانی که آنجا ساکن بود، خارج شد، هوای خنک پاییزی، اخم های نشسته روی پیشانی اش را کمی باز کرد.

فاصله ی خانه تا محل ماموریتش ده دقیقه طول کشید. صف کشیدن ماشین های پلیس و ون های مخصوص پایگاه، کاملا محل ماموریتش را مشخص کرده بود. ماشین را پشت سر یکی از خودروهای پلیس، پارک کرد و پیاده شد. هنوز در ماشین بسته نشده بود که گروهبان جوانی به طرفش امد :

- اقا ماشین رو اونجا ...

بی آنکه حتی نگاهش کند، دستش را جلوی سینه ی مرد جوان گرفت و کنارش زد! همان لحظه سروان علی دیانت به دو به طرفش آمد و سلام داد:

- سلام قربان

- چه خبره؟ چه قدر شلوغش کردین؟

با قدم های بلند، راه افتاد تا علی دنبالش کشیده شود:

- طبقه ی هشتم این برجه قربان . صبح سرایدار می خواسته وارد شه که نگهبان در و باز نمی کنه . مشکوک می شن و به رئیسشون اطلاع می دن . اونم با کلید خودش در رو باز کرده و نگهبان رو دیده که روی زمین افتاده ...

به اسانسور رسیدند، علی ضمن باز کردن در آسانسور، ادامه داد:

- برای سرقت اومده بودن . همه جا رو بهم ریختن . حتی گاو صندوق رو باز کردن . هنوز درست نفهمیدن چی کم شده یا برای دزدیدن چی اومده بودن . احتمالا نگهبان صدا شنیده و اومده . اونا هم از پشت با یه صندلی بهش ضربه زدن که ضربه به سرش خورده و فعلاً بی هوشه ...

به طبقه ی هشتم رسیدند و هر دو کنار هم وارد شرکت ساختمانی کیاراد شدند. یک شرکت خصوصی تقریبا بزرگ و مشهور با ریاست مهندس شریفات..

کمی بعد از در ورودی، وسط سالن بزرگ، محلی که نگهبان مجروح شده بود را با گچ مشخص کرده بودند. نگاهی کلی به تمام سالن تقریبا بزرگ روبرویش انداخت. افرادش دقیقا شبیه این سه سال، به خوبی کارها را سر و سامان داده اند.

- نگهبان رو بردن بیمارستان؟

علی که یکی از شش نفر ارشد گروهش بود، کنارش ایستاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله قربان، آمبولانس پیش پای شما رفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زنده می مونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونم فرمانده. دکتر گفت خون زیادی ازش رفته . پشت سرش زخم بزرگی برداشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد، نفس عمیقی کشید و دوباره راه افتاد. علی به اتاقی که انتهای سالن بود اشاره کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این طرف قربان..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی در اتاق را باز کرد و خودش را کنار کشید تا او داخل شود. سروان نیما ملکی، که همراه دو مرد و یک زن جوان، روی صندلی های میز کنفرانس بزرگی نشسته بود، سریع ایستاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبح بخیر قربان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به افراد داخل اتاق ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ایشون سرگرد بهنام هستند، مافوق بنده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد به ارامی به سمت پنجره ی بزرگ اتاق راه افتاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- علی همه بیرون باشن ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرمان سرگرد به سرعت انجام شد و تا زمانی که همه بیرون بروند و فقط دستیار حرف گوش کن و مودبش بماند، کنار همان پنجره ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فرمانده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آهی که کشید برگشت و به صندلی ها اشاره کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بشین نیما ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو که نشستند، سرگرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب چی سرقت شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی قربان ظاهرا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم های سرگرد در هم فرو رفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی هیچی؟! یه نفر رو ممکن بود به کشتن بده برای هیچی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما، اخمی به چهره اش نشاند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به نظر می یاد دنبال چیزی می گشتن که پیداش نکردن . جالبه گاو صندوق رو باز کردن ؛ توش نزدیک دویست میلیون پول بوده برنداشتن ! اما بهم ریختنش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از ابروهای سرگرد با تعجب بالا رفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یکی می یاد همه جا رو بهم می ریزه ؛ خدارو شکر مشکل مالی هم نداشته ، بعد یهو نگهبان می یاد و اونو می زنه و فرار می کنه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید فرمانده، یکی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند روی لب سرگرد نشست، خودش را کمی جلو کشید و خیره به مردمک های روشن نیما گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله ! یکی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از کجا مطمئنین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حسم! البته به احتمال زیاد هم دست داشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما که قانع نشده بود، دوباره می خواست سوال بپرسد که سرگرد زودتر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینا کی بودن ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما در رفتار، نقطه ی مخالف او بود! حرف گوش کن ، مودب و منظم رفتار می کرد. هوش و دقت بی نظیرش، باعث شده بود نیما الان یکی از دو نفری باشد که با اطمینان صددر صد در کنار خودش داشته باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما برگه های زیر دستش را جلوی سرگرد گذاشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یکی شون مدیر عامل و مالک این شرکته . مهندس کیارش شریفات . وقتی سرایدار می بینه کسی در رو باز نمی کنه به نگهبانی پایین اطلاع می ده اونا هم شماره ی مهندس رو داشتن و زنگ می زنن بهش . اون یکی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهش بگو بیاد تو، نیما یکی یکی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما سریع بلند شد و طبق خواسته ی سرگرد عمل کرد. از اتاق که خارج شد، سرگرد نگاهی کلی به اتاق انداخت. به جز میز و صندلی ها، گوشه ای میز بار مانندی بود که رویش پارچ اب با شش عدد لیوان کریستال قرار داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی گوشه ای از اتاق، ماکت بزرگی گذاشته بودند که برای یکی از پروژه های در دست احداث شرکت بود. روی میز، با فاصله ی دو صندلی با جایی که او نشسته بود، دو فنجان خالی قهوه و یک ماگ ساده ی چینی بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان را برداشت و عطر تلخ چای سبز، چینی روی پیشانی اش انداخت. لیوان را روی میز نگذاشته بود که در باز شد، پشت سر نیما، مردی وارد شد . به جز تیپ جذاب مرد، موهای جوگندمی اش، به چشمش آمد و البته چهره ای که نسبت به موها، جوان تر مانده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قربان ایشون مهندس شریفات هستن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی مصلحتی روی لبهای سرگرد نشست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمایید جناب، اینجا بشینید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما کاغذ هایش را جلوی او گذاشت و کنارش ایستاد. این هم تفاوت دیگرشان بود . او حافظه ی فوق العاده ای داشت و همه چیز را در ذهنش می سپرد ، اما نیما عادت به نوشتن تمام جزئیات داشت . بی آنکه نگاهی به نوشته های نیما بیندازد، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حال شما خوبه اقای شریفات؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون .. شما قراره به پرونده ی من رسیدگی کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد با سر تایید کرد و مهندس شریفات، آهی کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من همه چیز رو مو به مو به همین همکارت تعریف کردم . چیز جدیدی باید بگم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه کلافگی بیش از حد این مهندس جنتلمن و به ظاهر ارام شده بود. مهندس شریفات از ان دسته مردهایی بود که دختر های جوان به سرعت، عاشقشان می شوند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش جذاب و گیرا بود . موهای جوگندمی و چشمهای طوسی روشنش، جذابیت خاصی را در صورتش ایجاد کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه لازم نیست چیز جدیدی بگین . فقط اینکه یه سوال ! چرا اینجا این قدر مرتبه ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس به اطرافش نگاه دقیقی کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورتون رو متوجه نشدم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا اینجا رو بهم نریخته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید چی اینجا رو بهم می ریخته ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد به کنسول گوشه ی اتاق اشاره کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون مثلا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس به طرف کنسول برگشت و خیلی خونسرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون .. فقط توی اون لیوان و بشقاب و از این چیزاست ! من هر وقت مهمان داشته باشم یا جلسه ای پیش بیاد، اینجا هستم . اونا هم برای پذیرایی هستن !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد لبخند کمرنگی زد و به پشتی صندلی اش تکه داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیما اینم به خصوصیات اقا دزده اضافه کن ! اون علاقه ای به بشقاب و لیوان نداره !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما به زحمت خنده اش را کنترل کرد و رو به مهندس شریفات گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای مهندس به نظر شما از کجا می دونسته اون تو چی هست ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه مهندس چیزی بگوید، سرگرد بلند شد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون مهندس شریفات . خوشحال شدم با شما اشنا شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس همچنان چشمش به کنسول بود و بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهش می کنم . من هم همین طور ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو مرد به گرمی دست همدیگر را فشردند. مهندس شریفات هنوز در را نبسته بود که سرگرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب بریم سراغ بعدی ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما کاغذهایش برداشت و زیر و رو کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعدی مهندس ناصری هستن . سینا ناصری . معاون و دست راست مدیر عامل . وقتی تماس می گیرن با مهندسشریفات، ایشونم با معاونشون تماس گرفتن و تقریبا باهم رسیدن اینجا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد به در اشاره کرد و نیما راه افتاد. این بار مرد مسنی همراه نیما وارد اتاق شد و خیلی سرد، با سرگرد دست داد! مرد بیش از حد خشک و جدی به نظر می رسید. وقتی نشست، سرگرد پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما معاون اقای شریفات هستین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از تمام مسائل کاری ایشون هم با خبر هستید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اقای ناصری فقط سرش را تکان داد. سرگرد آرنجش را روی میز گذاشت و خودش را جلوتر کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب ... می دونید کی می تونه این جور بیاد شرکت و چی می خواد بدزده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم های مهندس ناصری بیشتر از قبل روی صورتش نشست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من از کجا باید بدونم؟ هزار علت برای این دزدی می تونه باشه! وظیفه ی من نیست که دزد بگیرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برعکس عصبانیت مهندس ناصری، سرگرد لبخندی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله! وظیفه ی منه که دزد بگیرم! مرسی .. می تونید برین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای ناصری با نگاهی که میان نیما و سرگرد رد و بدل کرد، بلند شد و سریع اتاق را ترک کرد. سرگرد نفسش را بیرون فرستاد و به صندلی دوباره تکیه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب اون دختر خانوم کی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما نفسش را بیرون داد و این بار بدون نگاه کردن به برگه هایش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یاسمین شریفات دختر اقای مهندس شریفات . ایشون هم همراه مهندس اینجا رسیدن . به عنوان مدیر و منشی مخصوص اقای مهندس کار می کنن . یه جور همه کاره ی دفترشون هستن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اشاره ی چشم و ابروی سرگرد، نیما از اتاق خارج شد و چند لحظه ی بعد، یاسمین شریفات، جلوی چشم سرگرد بهنام بود! دختری جذاب و جسور! کت و شلوار تیره ای تن کرده بود، جمع کردن موهایش، باعث شده بود زیبایی چشمانش هزار برابر بیشتر به چشم بیاید. چشم هایی به رنگ سبز که گویی جنگل بکری در آن خانه کرده بود. بی هیچ تعارفی روی صندلی که کمی عقب کشیده شده بود نشست و به سرگرد بهنام زل زد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم شریفات خوب هستید ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر جوان با غرور سرش را تکان داد و آرام زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما جوان هستین ؛ چند وقته اینجا پیش پدرتون کار می کنید ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شش ماه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چای سبز می خوری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ممنون ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به لیوان خالی اش انداخت و متوجه کنایه ی سرگرد شد! وقتی سربلند کرد، لبخند سرگرد بهنام، اخمی را روی پیشانی اش انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب می تونید برین.خوشحال شدم دیدمتون !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاسمین شریفات بی معطلی بلند شد و سریع از اتاق خارج شد. سرگرد چند لحظه به صندلی خالی نگاه کرد . کار دیگری از دستش بر نمی آمد. مطمئنا افرادش تمام بررسی های لازم را انجام داده بودند. از روی صندلی بلند شد و با نفسی که کشید، به نیما که منتظر نگاهش می کرد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بچه ها رو جمع کن بریم نیما ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو همراه هم از اتاق بیرون رفتند. جز سه نفری که ملاقات کرده بود و تعدادی از افراد خودش، چند نفری از کارکنان شرکت هم، داخل راهرو و سالن ایستاده بودند. نیما جلوتر از او راه افتاد و فرمان برگشت به پایگاه را به اطلاع همه رساند. سرگرد هم روبروی مهندس شریفات ایستاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من فرمانده ی پایگاه ویژه هستم . نمی دونم دقیقا چرا این مورد به من گزارش شده ! عملا پلیس خودش باید اول کار شما رو پیگیری می کرد ! اما به لطف دوستان عزیز، پرونده ی شما واگذار شده به من و خوشبختانه من سرم شلوغ نیست و یک مقداری هم از این اقا دزده خوشم اومده !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس با تعجب نگاهش کرد و شانه ای بالا انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من از مسیر کاری شما سر در نمی یارم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد نزدیکش شد و آرام تر گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیشتر متوجه می شین . لطفا خوب بگردین ببین چیزی کم نشده، حتی یه رسید، یه فاکتور ، یه شماره . حتی کاغذی که به نظر شما بیهوده ست .. خواهش می کنم به جزئیات توجه کنید . افراد من اینجا رو انگشت نگاری کردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به نیما گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیما مشکلی که نیست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما با سر جواب منفی داد و سرگرد گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما می تونید اینجا رو مرتب و تمیز کنید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا برد و ادامه داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر وقت فرصت کردید برای تکمیل پرونده به دفتر من، تشریف بیارید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از در شرکت که بیرون رفتند، دقیق به بالای در و راهروی برج نگاه کرد. دو دوربین مدار بسته با کیفیت عالی، بالای در ورودی و آسانسور، کار گذاشته شده بود. نیما با اشاره به دوربینی که رو به آسانسور بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینا از نگهبانی پایین کنترل می شن لاله، فیلماشون رو کپی کرده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه ... از پله ها می ریم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هشت طبقه را از پله ها پایین رفتند تا سرگرد تک تک واحد ها و دوربین ها را چک کند . به لابی برج که رسیدند سرگرد یک لحظه ایستاد . جلوی در پر از عکاس و خبرنگار بود !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ نیما اینا از کجا اومدن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا حوصله ی شلوغی و سوال و جواب آن هم موقعی که هنوز خودش چیز زیادی نمی دانست را نداشت. نیما سرش را نزدیک تر برد و کنار گوشش زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من براتون درستش می کنم . شما برین با اسانسور، پارکینگ ، من ماشینتون رو می یارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر نیما ، لبخند را به صورتش برگرداند. سوییچ را به نیما داد و خودش با خیال راحت با آسانسور پایین رفت. از فرصت نا خواسته ی پیش آمده استفاده کرد و پارکینگ را هم به خوبی بازرسی کرد. میان ماشین ها می گشت که نور چراغ های ماشین، قدم هایش را به در ورودی پارکینگ کج کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما ماشین را جلوی پایش متوقف کرد، اما قبل از اینکه پیاده شود، سرگرد، کنارش نشست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بشین نیما .. بچه ها رفتن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما آهسته سراشیبی پارکینگ را بالا رفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله .. بریم پایگاه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد بهنام از داشبورد پاکت سیگارش را برداشت و هم زمان با باز کردن پنجره، سرش را هم تکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره برمی گردیم پایگاه ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون این که کسی متوجه خروج سرگرد شود، ماشین از پارکینگ خارج شد و به سمت پایگاه حرکت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساختمان پایگاه در محوطه ی بزرگی ساخته شده بود. یک ساختمان بزرگ یک طبقه که طبق بهترین و پیشرفته ترین امکانات دنیا تجهیزش کرده بودند. سرگرد سهند بهنام، فرمانده ی این گروه پنجاه نفری بود. افرادش را به دو گروه تقسیم کرده بود و هر گروه سه نفر ارشد داشت. سیستمی که خود سرگرد انتخاب کرده بود و بر روالش فعالیت می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تک تک افرادش بیشتر دوست بود تا فرمانده! البته به جز ماموریت ها! در آن زمان ها تبدیل می شد به یک فرمانده ی سختگیر و جدی که ابدا با کسی شوخی نداشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی همراه نیما وارد ساختمان پایگاه شد، همان طور که با دقت به کارهای افرادش نظارت می کرد، به نیما گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیما برو بچه ها رو جمع کن بیار اتاق من..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاق سرگرد دقیقا انتهای سالن بزرگ قرار داشت. بر عکس تمام اتاق های دیگر که با دیوار کاذب از هم جدا می شدند، اتاق سرگرد، یک اتاق بزرگ مجزا بود. دیواری که باید دور حریم خصوصی اش می کشید، به اینجا هم سرایت کرده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اتاق که شد، بی مکث و به عادت، پنجره را باز کرد. هوایی که رو به خنکی می رفت، حالش را کمی بهتر کرد. تا خواست قدم بردارد، ضربه ای به در خورد و نیما، لاله و علی همراه هم وارد اتاق شدند. سرگرد از پوشیدن لباس فرمش صرف نظر کرد و همان جا کنار پنجره ایستاد تا سه ارشد گروه اولش، را ملاقات کند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر کدام از افراد پایگاه به جز مهارت های کلی، مهارت قابل اتکای دیگری هم داشتند. همان قدر که می توانست روی هوش و کنجکاوی نیما، حساب باز کند، روی قدرت بدنی و تیراندازی علی هم اطمینان صد در صد داشت. علی یکی از بهترین تک تیرانداز های گروهش بود. با انواع اسلحه ها کار می کرد و اطلاعات تخصصی اش در این زمینه عالی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لاله هم به عنوان نخبه ی تکنولوژی گروه فعالیت می کرد. دختری سخت و جدی که صبوری اش بی مثال بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد به نیم ستی که داخل اتاقش چیده شده بود اشاره کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بشینین بچه ها .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش هم از پنجره فاصله گرفت و جلوی تخته اش ایستاد! یکی از عادت هایش شده بود! همیشه وقتی پرونده ای شروع می شد، اطلاعات مهم را روی تخته ی بزرگش می نوشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب بچه ها .. یه آقا دزده داریم ! یه آقا دزده ی دوست! آقا دزده ای که خدا رو شکر وضع مالیش خوبه و چشمش دنبال مال دنیا نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه لبختد زدند و سرگرد خیلی جدی بالای تخته نوشت " آقا دزده " پایین این عبارت، اسم مهندس ، معاونش و نگهبان را نوشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در اونجا، مثل غار علی بابا نبوده و باید کلید داشته باشی که بری تو ؛ این سه نفر هم کلید داشتن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگهبان که نمی تونه باشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرداز تخته فاصله گرفت و بالای سر علی ایستاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کله ت رو ببر پایین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی با خنده سرش را پایین برد تا پس گردنی اش را بخورد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- علی یه چراغت خاموش شد ! خب باقیش .. آقا دزده تنها بوده! چرا؟ چون آشنا بوده ! آشنا ها نیاز ندارن دوتایی بیان دزدی ! اما هم دست داشته چرا ؟ چون می ترسیده !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی برگشت و به صورت هاج واج افرادش نگاه کرد، سرش را با تاسف تکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب خنگ شدین باز شما ها ! می ترسیده، چون اون جور نگهبان رو زده. اما همدستش پیشش نبوده که خبر بده بهش. شاید بیرون بوده همدستش. اما خودش رفته بالا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هایش در هم فرو رفت و رو به لاله گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لاله دوربین ها ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچ قربان ! دوربین ها از ساعت دو نصف شب غیر فعال شدن تا ساعت شش صبح ! من فیلم همه رو نگاه کردم هیچی نبود . تو روزش هم مورد غیر عادی ندیدم . همه چی ظاهرن خوبه اما بازم فرصت بدین تا فردا دوباره بازبینی کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اره خوبه . نگاه کن . اون باید به سیستم دوربین ها دسترسی داشته باشه و این کاره باشه که بتونه سیستم دوربین ها رو از کار بندازه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لاله سرش را چند بار تکان داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله خب . من فکر می کنم اما دوربین کنترل شده ! یعنی از بیرون یکی اون رو کنترل کرده . چون دوربینای بیرونم همین مشکل رو داشتن. نگهبان جلوی در گفت که ساعت حدودا دو برق به مدت چند ثانیه رفته !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد با آهی که کشید ، کنار پنجره ایستاد و خیره به حیاط گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس آقا دزده حرفه ای نبوده، اما زیاد فیلم پلیسی نگاه می کرده ! احتمالا حسابی هم نقشه کشیده ! علی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله قربان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این سوال رو جواب بده ببینم ؛ به نظرت یه دزد اونم اشنا با این همه هزینه و عذاب برای چی باید بره اتاق مدیر عامل و این همه خراب کاری کنه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی نگاهی به لاله و نیما که روبرویش نشسته بودند، انداخت تا شاید کمکی بگیرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب دنبال یه چیزی بوده ! شاید مدرکی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما نگذاشت جمله اش تمام شود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد بدون اینکه برگردد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا نه نیما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون از قصد خرابکاری کرده ؛ یعنی از قصد همه چیز رو ریخته بود بهم ! وگرنه با این همه عقل و حوصله ای که گذاشته بود می تونست آروم بره و بگرده و برگرده ! نگهبانم الان توی این وضع نبود ! اگر بمیره می شه قاتل ! کم نیست این .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی روی لبهای سرگرد بهنام نشست. با آرامش برگشت و دو بار دست هایش را بهم زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیما تو یه تشویقی حسابی داری سر این پرونده . اما می تونه دنبال چیزی هم بوده باشه ؛ به نظر من اقا دزده کمی بی اعصاب باید باشه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به علی نگاه کرد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما تو علی! امشب می شینی تمام این پرونده رو با جزئیات کامل ؛ گوش کنچی گفتم! جزئیات کامل ، برای من، ای میل می کنی ! اگر مشکلی ببینم فردا مجبورت می کنم دور تا دور حیاط سی دور بزنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی فقط لبخندی زد، بعد از این همه مدت به خوبی فرمانده اش را می شناخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله قربان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد به سمت پارتیشن گوشه ی اتاقش راه افتاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کنم این پرونده یه چیزای مجهول جالبی داره . من خوشم اومد ازش ! پاشین برین ببینم چی پیدا می کنین تا فردا ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اینکه روز را با شلوغی و ماموریت شروع کرده بود، اما روز بدی نبود. تا عصر فقط یک ماموریت دیگر داشتند که با فرماندهی خود سرگرد بهنام، موضوع به خوبی فیصله پیدا کرد. بعد از رسیدن به پایگاه ، وارد اتاقش شد و روی مبل افتاد. خستگی ذهنش، مثل همیشه زورش بیشتر بود! توانایی فکر کردن نداشت! جلیقه ضد گلوله را از تنش بیرون کشید. با اینکه لباس های فرمشان بسیار راحت تهیه شده بود، اما وزن جلیقه و سلاحی که حمل می کرد، به خصوص کفش ها، اذیتش می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شد تا بند کفشش را باز کند که ضربه ای به در خورد و تا سر بالا بگیرد، نیما وارد اتاقش شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خسته نباشید قربان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی ... چه خبر من نبودم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما کنار مبل ایستاد و سرگرد مشغول ادامه ی باز کردن بند کفشش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی قربان .. با لاله فیلم دوربینا رو چک کردیم . فریم به فریم .. اما هیچی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی نمی شه! باید یه چیز از توش پیدا کنید. فردا صبح باید برین شرکت از کارمندا هم سوال و جواب کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی صاف نشست، خیره به صورت نیما گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو یه چیز می خوای بگی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی که با شرمندگی روی لبهای نیما نشست، مطمئنش کرد، حدسش درست است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب .. می شه من زودتر برم؟ تولد خواهرمه و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ آخ نیما ! من هنوز هم موندم تو با این خانواده چه طور اومدی اینجا؟! اخه شغل قحطی بود؟ اونم پلیس؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر نیما پایین افتاد و سرگرد بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سریع از چشمام دور شو فقط ! برو نبینمت دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما که می دانست سرگرد منظوری ندارد، با خداحافظی کوتاهی تنهایش گذاشت. سرگرد چند لحظه به در بسته خیره ماند و ناخداگاه لبخند کمرنگی روی لبانش شکل گرفت. نیما شبیه پسر بچه ها بود! یک پسر مودب و مهربان و مسئولیت پذیر! چشمها و موهای روشنش، این صفاتش را پر رنگ تر نشان می داد. ترکیب صورت و بدن روی فرمش، قبل از اینکه شبیه یک پلیس زبده باشد، شبیه سوپر استار ها بود! موردی که سرگرد بهنام همیشه برای اذیت کردن همکارش استفاده می کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد مخصوصا با شش نفر ارشد گروهش رابطه ی دوستانه تری داشت اما میان اینها، نیما فرق خاصی داشت. با اینکه دو سال فقط از او کوچکتر بود، اما گاهی شبیه پسرش با او رفتار می کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی پنجره ایستاد و خیره ی افتابی که از پشت دیوار بلند پایگاه، در حال خداحافظی بود، سیگارش را روشن کرد. دم عمیقی که پر از گرما و نیکوتین بود، سینه اش را پر کرد. بهترین و شاید تنها راهی که می توانست کمی تمرکز کند، فعلا همین بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیگار که به انتها رسید، بدون اینکه پنجره را ببندد، پشت میز کارش نشست و طبق معمول، مشغول بررسی پرونده هایش شد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این قدر غرق کارش شده بود که زمان از یادش رفت! صدای علی که از بالای سرش آمد، گیج ، چند لحظه خیره اش شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فرمانده نمی خواین برین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساعت چنده علی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هشت و نیم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لپ تاپ را بست و برگه های روی میز را شلخه وار روی هم جمع کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی شیفته امشب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من قربان .. بذارین باشن من جمع می کنم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد از پشت میز بیرون آمد و به سمت پارتیشن گوشه ی اتاقش راه افتاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی خواد بهم می ریزی بدتر! نیما اومد بهش بگو ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیراهنش را در آورد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو هم لازم نیست امشب جریمه تو تحویل بدی .. فردا شب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خبری نشه بیکارم می نویسم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را کمی از پشت پارتیشن بیرون برد و چشم غره ای به علی رفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما بی خود می کنی! چند بار باید توضیح بدم وقتی شیفت هستین، حق ندارین کار دیگه ای انجام بدین؟ کتک می خوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی خندید و دستهایش را به نشانه ی تسلیم شدن بالا گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم! هر چی شما بخواین قربان !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا زمانی که لباس هایش را عوض کند، علی کنار میزش، منتظر ماند. اماده که شد، از روی میز سوییچ و موبایلش را برداشت و انگشت سبابه اش را تهدید وار به سمت علی گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یادت نره، اگر ماموریت بود حتما به من زنگ بزن. خود سر نباش علی! متوجه شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند علی مثل همیشه روی لبش نشست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم قربان ، حتما .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد با شب بخیری از اتاق بیرون رفت . سالن بزرگ پایگاه ، خلوت بود و اکثر میزها و اتاق ها خالی بودند. با معدود افرادش که مانده بودند، خداحافظی کرد و از ساختمان بیرون آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ماشینش که رسید احساس گرسنگی کرد! از صبح تا آن وقت ، چیز زیادی نخورده بود. پشت فرمان که نشست، موبایلش را برداشت و شماره ای را گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام بابا ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین را روشن کرد و دنده را جا زد و همان طور ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی .. شماخوبی؟ نه ... نه .. می یام اونجا ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پارک که در آمد، لبخند و اخم هم زمان روی صورتش نشست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه .. همون که شما می گی! اره دقیقا واسه خاطر شام! .... می بینمتون !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موبایل را که روی صندلی کناری پرت کرد، لبخندش عمیق تر شد! تنها مکانی که با اینکه خود خواسته دور شده بود، اما وقت رفتن، به سمتش پرواز می کرد، خانه ی پدری اش بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرش قاضی بازنشسته و مادرش خانه دار بود و او تنها فرزندی که بعد از سالها انتظار، خداوند به عشق و صبوری این زوج هدیه کرده بود. پسری که نامش را سهند گذاشته بودند تا چون کوه استوار و محکم بماند. پدرش دوست نوجوانی دایی اش بود. سرهنگ نادر صمیمی که تمام الگوی کاری و زندگی سهند شده بود! آن قدر شیفته ی این شغل بود که از بچگی تمام مراحلی که دایی اش برای یک پلیس خوب شدن، به او یاد می داد ، به خوبی می گذراند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل تمام شبهایی که کنار خانواده اش به سر می کرد، آن شب هم با آرامش خوابید. بودن پدر ِ مادرش و همچنین عمه ای که بسیار دوستش داشت، این جمع صمیمی را برایش خواستنی تر می کرد.طوری که فردا صبح را با انرژی مضاعفی شروع کند ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هفتم مهر ماه / پایگاه ویژه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو روز از ماجرای دزدی شرکت مهندس شریفات می گذشت. همه چیز به همان منوال قبل بود و سرگرد هیچ رد پایی از سارق و ضارب، به دست نیاورده بود. حال نگهبان هم تعریفی نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد بهنام صبح زود که وارد دفتر کارش شد، ابتدا به علی دستور داد که با مهندسشریفات تماس بگیرد و یک ساعتی را برای ملاقاتش مشخص کند. ملاقاتی که دوست داشت خودش حتما در آن حضور داشته باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از رفتن علی و پوشیدن لباس های فرمش، همراه لاله به بیمارستانی مراجعه کرد که نگهبان در آنجا بستری بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگهبان هنوز بی هوش بود و در بخش مراقبت های ویژه بستری شده بود. دیدن از نزدیک نگهبان، لزومی نداشت و سرگرد تصمیم گرفت با پزشک معالجش صحبت کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر شجاعی، جراح مغز و اعصاب را در اتاقش ملاقات کرد. دکتر مرد میانسالی بود که سرگرد را به خوبی می شناخت. با وارد شدن سرگرد و لاله به اتاقش، از پشت میزش فاصله گرفت و با هر دو دست داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خوش اومدین سرگرد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر به مبلمان داخل اتاق اشاره کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمایید خواهش می کنم.. چیزی می خورید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد در حالی که روی اولین مبل می نشست، لبخندی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ممنون.. چند تا سوال دارم ، خیلی زود باید برگردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر شجاعی دقیقا روبروی سرگرد نشست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهش می کنم من در خدمتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما مجروح دو روز پیش ما رو جراحی کردین درسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله . پشت سرش زخم بزرگی برداشته بود. چون بی هوش بود، نگرانی ما بیشتر شد. خوشبختانه توی ام آی ار و سی تی اسکن ها به جمجمه اسیب جدی نرسیده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان وضعش چه طوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فشار و ضربانش به ثبات رسیده که خب خوبه! اما باید صبر کنیم. من احتمال می دم به زودی به هوش می یاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد کمی خودش را روی مبل جلو کشید و خیره به صورت دکتر پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ضربه با یه صندلی به سرش اصابت کرده . می تونین بگین به نظر شما این ضربه چه طور به سرش خورده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر کمی فکر کرد و بلند شد. یکی از صندلی های انتظار کنار دیوار را برداشت. از پشتی صندلی بلند کرد و یک وری گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببینید احتمالا این جور .. بلند کرده و بعد کوبیده به پشت سر مجروح . پایه های فلزی صندلی به کتف و پشتش برخورد کردند . توی پرونده نوشتم که کبودی هایی روی شونه ی سمت چپ دیده شده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی را زمین گذاشت و با اخمی که میان پیشانی اش نشست ، ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تخصص من نیست اما ... به نظرم قصدش کشتن نبوده .. ضربه زیاد محکم نبوده .. یعنی فشار زیادی نداشته ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد آهی کشید و کنار دکتر ایستاد. صندلی را بلند و چند بار فرضی، ضربه زد. صندلی را که زمین گذاشت، از دکتر خداحافظی کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنونم دکتر .. لطفا هر تغییری توی روند درمانی بیمار بود، اول به من اطلاع بدین .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر با لبخند سرش را تکان داد و سرگرد به سمت در خروجی راه افتاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- روز به خیر .. لاله پاشو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داخل راهرو، لاله هم قدمش شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سرگرد ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من به نظرم یه چیزی جور نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اره ... باید بریم شرکت شریفات .. صندلی های اونجا متفاوت بودن .. خیلی برام جالبه که چرا صندلی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لاله شانه ای بالا انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دم دستی بودنش ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد وارد اسانسور شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- احتمالا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان روز / ساعت 4 بعد ازظهر / شرکت ساختمانی کیاراد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد داخل اتاقی که دو روز پیش نشسته بود، قدم می زد. وقتی که وارد شرکت شده بود، متوجه تعطیلی کارکنان شرکت شده بود. یک آقای به نسبت جوان، او را به این اتاق راهنمایی کرده بود و خبری از رئیس یا منشی اش نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه دور بین مدار بسته ای که گوشه ی اتاق در بهترین زاویه ی ممکن، نصب شده بود، شد. روی صندلی نشست و پنج دقیقه ی بعد را به همان منوال طی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در که با ضرب شدیدی باز شد سرش را بالا گرفت و یاسمین شریفات، همان طور جدی و عصبی، روبرویش ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمایید... مهندس منتظر شما هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باسمین بدون درنگ، از در دیگری که به راهرو می رسید، از اتاق خارج شد و سرگرد از دری که یاسمین باز گذاشته بود، وارد اتاق مهندس شریفات شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس شریفات، برعکس دیروز، پیراهن ساده ای به تن داشت که با کراوات طرحداری ست کرده بود. به احترام سرگرد، ایستاد و به مبل بزرگ چرمی که روبروی میز بزرگش بود؛ اشاره کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خوش اومدین سرگرد، بفرمایید ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد روی مبل نشست و به جای مهندس، به پنجره ی بزرگ پشت سرش، خیره شد. تمام اسمان و چند آسمان خراش، میان شهر دود گرفته ی تهران، قاب عکس غمگینی را ساخته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان حین، آبدارچی شرکت، فنجان قهوه ای را جلویش گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عطر قهوه، آرامش عجیبی را به جانش کشاند. طوری که نفس بعدی را عمیق تر کشید. با نوک انگشت، فنجان را روی میز به عقب هل داد و خودش به مبل تکیه زد. مهندس شریفات ، تمام کارهایش را زیر نظر داشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوست ندارین بگم براتون چیز دیگه ای بیارن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ... مرسی .. عادت ندارم بین روز قهوه بخورم فقط ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آبمیوه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه مرسی ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس سری تکان داد و او هم به صندلی اش تکیه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب من در خدمت شما هستم.. چیزی پیدا کردین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروی سرگرد بالا رفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کنم قرار بود شما چیزی رو پیدا کنید ! همون چیزی که نیست احتمالاً!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من ؟ متوجه نشدم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد روی مبل، کمی جا به جا شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب مهم نیست .. می شه به سوالای من کوتاه جواب بدین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما اون شب کی رسیدین خونه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل همیشه نزدیک ساعت شش عصر..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب شام خوردم ؛ تلویزیون دیدم . یه کم کار داشتم برای شرکت انجام دادم، فکر کنم ساعت دوازده بود خوابیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تنها که نبودین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تنها ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورم خونه س .. همسرتون، دخترتون ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اهان . بله هم همسرم بود، هم دختر و پسرم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما و معاونتون و نگهبان، کلید اصلی ورودی رو دارین درسته ؟ کلید حالت رمزی داره و باید با شماره های رمزی باز بشه . اون شماره ها رو هم فقط شما سه نفر می دونستین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله همین طوره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد کمی تامل کرد و بعد پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختر شما اینجا کار می کنه ؛ چرا ایشون کلید نداره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یاسمین شش ماهه اینجاست . بعد همیشه با خودم می رفت و می امد . تازه گواهینامه گرفته و گاهی تنها می ره و می یاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون شب هم با هم بیرون رفتید ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله .. یاسمین ماشینش خراب شده بود . نمی دونم چرا، گفت مشکل داشته و برده تعمیرگاه ، ما با هم رفتیم خونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد لبخندی زد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می شه خواهش کنم با معاونتون هم صحبت کنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس شریفات تلفن را برداشت و از کسی که به احتمال زیاد دخترش بود، درخواست سرگرد را در میان گذاشت . تلفن را که قطع کرد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم ، الان می رسن خدمت تون ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد بهنام، نفس عمیقی کشید و سعی کرد مودبانه خواسته اش را در میان بگذارد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می شه خواهش کنم من ایشون رو تنها ملاقات کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس شریفات با لبخندی بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته .. من بیرون هستم ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رفتن مهندس شریفات ، سرگرد با خیال راحت تری، اتاق را نگاه کرد. با اینکه می دانست با دوربین های مدار بسته کنترل می شود! اما تجربه اش ، این تنهایی را غنیمت می دانست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه هم نگذشت که ضربه ای به در خورد و معاون و دست راست مهندس شریفات، وارد اتاق شد. به همان عبوسی که بار اول ، سرگرد دیده بود. به سلام سردی قناعت کرد و روبروی سرگرد نشست. سرگرد که به احترام ورودش ایستاده بود، همان طور که سر جایش می نشست، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشحالم می بینمتون .. مهندس ناصری من چند تا سوال دارم از شما .. اول اینکه شما اون شب، کی رفتین و بعد از خروج از شرکت، چه قدر طول کشید که به خونه برین ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس ناصری با تک سرفه ای شروع به صحبت کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من تقریبا ساعت یک ربع به هفت، رفتم و اخرین نفر بودم . به نگهبان سفارش کردم و رفتم خونه . یادم نیست دقیقا اما نزدیک هشت خونه بودم . همراه خانواده ام ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما چرا این قدر دیر می رین خونه ؟ اقای شریفات ساعت 6 رفتن و کارمندا هم 4 تعطیل شدن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من همیشه بیشتر می مونم، تا کمی کارهای فردا رو مرتب کنم . من اینجا معاون هستم ، پس باید هم از رئیسم، هم از کارمندا بیشتر کار کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد با لبخندی خودش را کمی جلو تر کشید. کم کم از این پیرمرد بداخلاق و مسئولیت پذیر خوشش می آمد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اقای ناصری کلید شما کجاست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس ناصری کلید را از توی جیب بغل کتش در آورد . کلید به زنجیری که یک ساعت کوچک هم داشت، متصل بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد خم شد و کلید را با دقت دید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون اقای ناصری . می تونید برین .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرمرد ، بلند شد و بی خداحافظی اتاق را ترک کرد. سرگرد دوست داشت اتاق مهندس شریفات را بهتر ببیند. در که بسته شد، تا خواست بلند شود، مهندس شریفات وارد اتاق شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب سرگرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد ایستاد و سعی کرد با لبخندی اعتماد مهندس شریفات را جلب کند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببحشید اگر مشکلی نیست من اتاق شما و گاو صندوق رو هم ببینم ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس شریفات روی مبل های جلوی میزش نشست و با دست به گوشه ی اتاق و پشت میزش اشاره کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله ... بفرمایید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رمز گاو صندوق و کلیدش دست چه کسایی جز خودتون بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس شریفات آهی کشید و به پشتی مبل تکیه زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من باید چیزی رو راجع به گاو صندوق بگم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد از رفتن منصرف شد و به میز بزرگ مهندس شریفات تکیه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمایید ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب می دونم از نظر شما که پلیسی من بی توجه هستم، اما چون اینجا سیستم امنیتی خوبی داشتیم من زیاد رو گاو صندوق حساس نبودم ! بعد چیز خاصی هم هیچ وقت اون تو نبود . به ندرت پول نگه می داشتم که البته اون شب هم بود! حقوق کارمندا که چون کمی دیر شده بود من نقداً گذاشتم تا صبح زود بدم حسابداری .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد لبخندی زد و به سمت گاو صندوق قدم برداشت که دقیقا پشت میز و کنار صندلی مهندس شریفات بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سیستم امنیتی خوبتون هم دیدین ضامن سرقت نیست ! بهتره به گاو صندوق بیشتر اعتماد کنید ! پس در گاوصندوق باز بوده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله متاسفانه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما مطمئن هستین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله کاملاً . چون یادمه دیرم شده بود، یاسمین عجله کرد منم پولا رو گذاشتم و در رو همین جور بستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد اهی کشید و به قفل رمز دار گاو صندوق دست کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الانم بازه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس بلند شد و کنار میزش ایستاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد، دسته ی گاو صندوق را گرفت و کشید و در با یک تق باز شد . یک بار دیگردر را بست و دوباره باز کرد ، بدون اینکه داخلش را نگاه کند، دوباره بست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می شه بگین داخلش چی نگه می دارین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس شریفات شانه ای بالا انداخت و خونسرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگاه کنید .. موردی نداره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه فقط می خوام بدونم .. خیلی کلی .. !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب یه سری استاد و مدارک شرکت که می دونم ممکنه لازمم بشه . ثبت و مالیات و این چیزا . گاهی پول نقد، دسته چک شرکت که البته هیچ وقت امضا نداره ! و ته دسته چک ها و یه سری اوراق ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحن بی خیال مهندس، سرگرد را هم تا حدودی مجاب کرد که واقعا چیزی داخل صندوق نبوده است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما خودت به چیزی مشکوک نیستی ؟ یعنی چیزی باشه این تازگی ها مخصوصا، که کس دیگری هم دوست داشته باشه، یا احیانا به درد کسی هم بخوره ! حتی مثلاً یه چک برگشتی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس شریفات، سرگرد را دور زد و روی صندلی خودش نشست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ... فکر نمی کنم ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کسی نیست که دشمنی کوچکی هم باهاتون داشته باشه؟ مثل یه کارمند اخراجی، یا ارباب رجوعی کـــ ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید