آتوسا با شنیدن خبر فوت پدرش بعد از هفت سال دوری به خانه بر می گردد. خانه ای که برایش یادآور همسری خیانتکار است که سالها پیش خواهر جوانش آنا را به او ترجیح داده است. رویارویی دوباره ی او با اعضای خانواده اش سرآغاز جریاناتی است که سرنوشتش را دچار تغییر می کند…

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۱۷ دقیقه

مطالعه آنلاین تنها نیستیم
نویسنده :مهسا زهیری

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی

خلاصه :

آتوسا با شنیدن خبر فوت پدرش بعد از هفت سال دوری به خانه بر می گردد. خانه ای که برایش یادآور همسری خیانتکار است که سالها پیش خواهر جوانش آنا را به او ترجیح داده است. رویارویی دوباره ی او با اعضای خانواده اش سرآغاز جریاناتی است که سرنوشتش را دچار تغییر می کند…

مرجان به گوشیم که برای پنجمین بار زنگ می خورد و سایلنتش کرده بودم، نگاه کرد و گفت: چرا جواب نمیدی؟

- ولش کن

- کیه؟

- ...

- مزاحمه؟

- نه. از تهرانه.

با تعجب پرسید: چی شده؟

خودکار رو روی میز گذاشتم و گفتم: فکر می کنند من احمقم!

- درست بگو ببینم چی شده؟

- دو روزه زنگ می زنند که بابات داره میمیره! پاشو بیا. آدرس که نداده بودم، ای کاش شماره هم نمی دادم.

صورت مرجان ناراحت شد و گفت: نکنه راست بگن؟!

- نه بابا!

خودکار رو برداشم که گوشی دوباره ویبره رفت.

- جواب بده. بعداً پشیمون میشی.

عصبی گفتم: پشیمون از چی؟ خب بمیره مگه من دکترم؟!!

مرجان اخم کرد و خواست چیزی بگه که با جواب دادن من به تلفون، سکوت کرد.

این بار عمه پشت خط بود: الو! آتوسا. خودتی؟

صداش توی این 7 سال اصلا تغییر نکرده بود. گفتم: بله. میشنوم!

- کجایی عمه؟ هنوزم نمی خوای بیای خونه؟

- من همون 4 سال پیش گفتم دیگه بهم زنگ نزنید... چی از جون من می خوایید؟

عمه به گریه افتاد و پرستو گوشی رو ازش گرفت: آتو بابات رفت! چشم به راه تو بود. بیا حال و روز مامانت رو ببین! ...

سکوت کرده بودم و گوش می دادم. اصلا فکر نمی کردم حقیقت داشته باشه. نمی دونستم چی بگم. مرجان هم مدام ازم سوال می کرد. کنار پنجره ی اتاق ایستادم و دنبال جمله گشتم. چند ثانیه بعد، گفتم: اومدن من چیزی رو عوض نمی کنه.

- چرا انقد بی رحم شدی؟ ما که حق رو به تو دادیم.

- زندگی من آروم شده. نمی خوام خرابش کنم.

- اینطوری همه ی فامیل فکر می کنند مشکل از توئه.

- خب فکر کنند. به درک!

- نکنه واقعا از رو به رو شدن باهاشون می ترسی؟

- مزخرف نگو

- دل مامانت تنگ شده.

- ...

- بعد از ظهر دفنش می کنند. ماشین نداری؟

- من نمیام.

تماس رو قطع کردم و سر جام نشستم. مرجان که از طرز حرف زدن من متوجه جریان شده بود، دستش رو روی شونه م گذاشت و گفت: کاش زود تر رفته بودی.

یه لحظه یاد بچگی هام افتادم. وقتی همه چی خوب بود. حداقل به این بدی نبود. یاد مسافرت ها و پیک نیک ها یاد اسباب بازی ها، حتی یاد فیلم کلاه قرمزی تو سینمایی که همیشه با بابا می رفتم. یه قطره از چشمم چکید روی کیبورد. مرجان شونه م رو فشار داد. دلم می خواست مامان رو حالا که بابا نبود، ببینم. می تونستم یه هفته برم و زود برگردم ولی فکر رو به رو شدن با خانواده و فامیل هم سخت بود.

مرجان دستم رو گرفت و گفت: بجنب! من به مهیار میگم.

- کجا برم بعد 7 سال؟

- تا ابد که نمی تونی مخفی بشی! مادرت چه گ*ن*ا*هی کرده؟

- همه شون سر و ته یه کرب*ا*س*ند.

- اینجوری نگو. زود باش. می خوای منم بیام؟

هر دو مون می دونستیم که من میرم. بلند شدم و گفتم: نه. لازم نیست. من از کسی نمی ترسم!

2

سر کوچه از تاکسی پیاده شدم و تا خونه قدم زدم. هوای خنک نیمه ی آبان صورتم رو نوازش می کرد. حس عجیبی داشتم. یاد وقتی افتادم که با بابا از مدرسه تا خونه پیاده میومدیم و هر بار مجبورش می کردم برام بستنی بخره و به مامان نگه. مامان هم همیشه می فهمید و از ترس سرما خوردنم دعواش می کرد.

روزهای قشنگی رو گذرونده بودیم ولی هیچ وقت تکرار نمی شد. دیگه همه چیز خراب شده بود.

همین چند ساعت پیش خبردار شده بودم و راه افتاده بودم. حتی تا همین سر کوچه هم امیدوار بودم که برای کشوندنم به خونه بهم دروغ گفته باشند، ولی تموم دیوار و در پر از پرده های مشکی تسلیت بود. همه ی فامیلی ها رو میشناختم. چشمم به اسم بابا افتاد و با خودم گفتم «کاش زودتر میومدم.»

دستم رو از روی گلوم بلند کردم و شال گردنم رو محکم تر بستم. نفس عمیق کشیدم. کلید نداشتم. دستم رو به طرف زنگ بردم که در ماشین رو باز شد. از این همه سکوت تعجب کرده بودم. به سمت در رفتم. از دور مردی با بارونی بلند چرم و لباس های سر تا پا مشکی به طرف تویوتای جلوی در اومد. نمی شناختمش. هیکلش به نیما نمی خورد.

پیرمردی کنارش ایستاد و چند جمله صحبت کرد و رفت. حالا من وارد حیاط شده بودم. صندلی ها و میزها رو به دیوارهای حیاط تکیه داده بودند و هر جایی که چشم می چرخوندی سیاه پوش بود.

مرد که به من رسیده بود، عینک دودی ش رو برداشت و گفت: بفرمایید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب گفتم: بهنام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هاش رو ریز کرد و با دهن باز بهم خیره شد. دوباره گفتم: آره. بینی م رو عمل کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد و لپم رو کشید و گفت: خودتی آتو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهم برخورد و عقب کشیدم. قبلاً از این کارها می کرد ولی الان دیگه من 25 سالم بود. بچه که نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک سرفه ای کرد و گفت: ببخشید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بقیه کجان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قبرستون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آمبولانس چند دقیقه پیش رفت. فکر نمی کردیم بیای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کدوم قبرستون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو چمدونت رو بذار تو خونه، بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چمدون رو گوشه ی پذیرایی گذاشتم و سریع برگشتم. سوار ماشین شدم و حرکت کردیم. هنوز وارد خیابون اصلی نشده بودیم که گفتم: پیرمرده کی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به جای حسین آقا اومده. اسمش آقای کرمی ِ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حسین آقا کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم گرفت. آدم مهربونی بود. از وقتی یادم میاد به حیاط سر می زد و کارهای باغبونی رو می کرد. گاهی هم که بابا ماموریت می رفت یا مسافرت بودیم، سرایدار خونه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام بهم نگاه کرد و با پوزخند گفت: بیشتر از مرگ بابات ناراحت شدی!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین مونده به تو جواب پس بدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا این جوری شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من جوری نشدم. تو به من طعنه می زنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو فرق شوخی و طعنه رو نمی فهمی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا خودت نگفتی، نشناختمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم تو رو نشناختم. مثلاً 7 سال گذشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو واقعاً عوض شدی. بیشتر از یه عمل بینی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم: عقده شده بود برام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم و با طعنه گفتم: ظاهراً همه اینطوری می پسندند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیشتر از 7 سال بزرگ شدی. وقتی رفته یه دختربچه ی مظلوم بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی از تعریفت!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم ساعت بعد بین قبرها قدم می زدیم و هر لحظه صدای گریه و مداح بیشتر می شد. با دیدن جمعیت پاهام سست شد و یه لحظه خواستم برگردم و به طرف در بدوم. بهنام انگار که بخواد بچه رو از خیابون رد کنه، دستم رو گرفت و راهنمایی کرد. عصبانی شدم. دستم رو کشیدم و با اخم نگاهش کردم. همون لحظه پرستو اومد و مثل قدیم که رگباری حرف می زد، گفت: می دونستم میای! چقد عوض شدی. بیا اینجا بابات رو ببین. تسلیت میگم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین چند جمله کافی بود که همه ی جمعیت به طرف من برگردند. بعضی با بهت نگاهم می کردند. بعضی با تمسخر. بعضی با ترحم. مامان با دیدن من هر دو دستش رو جلوی دهنش گرفت و مثل همیشه بی صدا گریه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آناهیتا که مشخص بود انتظار دیدنم رو نداشته با چشم های قرمز و پف کرده نگاهم می کرد. حتی نمی خواستم تو صورت نیما نگاه کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام به طرف شوهر عمه م رفت که به دخترش اشاره کرد من رو حرکت بده. پرستو برای پدرش سر تکون داد و گفت: بیا بریم آتو. بابات اونجاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به جای من زیر گریه زد. من اصلا نمی دونستم باید چکار کنم. عکس بابا رو روی اعلامیه دیدم و همه ی خاطره ها به ذهنم هجوم آورد. حالم بد شده بود ولی نمی خواستم جلوی مردم بروز بدم. وزنم رو روی پرستو انداختم و گفتم: من رو ببر یه جایی بشینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هم به طرف تابوت روی زمین که مامان و آنا و عمه کنارش بودند، رفتیم. خواستم بشینم که آنا با پالتوی مشکی مارکدارش به طرفم اومد. مامان سریع دستش رو گرفت و گفت: نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از همون فاصله هم چشم های عصبانی آنا پیدا بود. گفت: الان وقت اومدنه؟! الان؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا همین دو ثانیه پیش نمی دونستم چقدر ازش متنفرم. آخرین باری که دیده بودمش با یه بچه توی شکمش، روی پله های داخل خونه ایستاده بود. وقتی چمدونم رو به طرف در می کشیدم. حتی همون روز هم یه «ببخشید» خشک و خالی نگفته بود. سرم رو برگردوندم. لیاقت جواب دادن هم نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بلند گفت: بشین آنا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه به سمتم اومد و با بغض گفت: بیا اینجا بابات رو ببین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می دونستم همه نگران دلخوری من از بابا بودند و می خواستند موقع دفنش چیزی توی دل من نمونده باشه. به آنا که مثل اژدهای محافظ بالای تابوت ایستاده بود، نگاه کردم. به صورتی که شبیه بابا بود. با همون موهای روشن تر از مشکی، همون چشم های آبی و بینی خوش فرم! کاش هیچ وقت نیومده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عمه نگاه کردم و گفتم: نمی خوام ببینمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند نفری که اطرافمون بودند با تعجب نگاهمون کردند. مامان با همون صدای آروم همیشگی گفت: آتو! بیا با بابات خدافظی کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من 7 سال پیش خدافظی کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنا داد زد: پس چرا برگشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بقیه سعی کردند آرومش کنند و من بدون اینکه بهش نگاه کنم بلند شدم و کمی دور تر ایستادم. حرف دیگه ای بینمون رد و بدل نشد. فقط صدای گریه های آنا و عمه و صلوات بود که پخش می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موقع برگشت خواستم تاکسی بگیرم که بهنام نذاشت. تمام طول مراسم دفن روی اتفاق های بد و بدبختی هایی که تحمل کرده بودم تمرکز کردم که به گریه نیفتم. نمی خواستم حتی یه قطره اشک جلوی بقیه بریزم. توی ماشین نشستیم و بهنام راه افتاد. چشم هاش کمی قرمز شده بود و مشخص بود که واقعاً عزاداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی بیشتر از یه شوهرخاله بابا رو دوست داشت. از بچگی توی خونه ی ما رفت و آمد زیادی داشت. حتی بعد از فوت خاله م یه مدت با ما زندگی می کرد. البته مطمئناً بعد از ازدواج آنا دیگه کمتر سر می زد. هیچ چیز از این 7 سال نمی دونستم. در واقع بی خبری کامل!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خونسردی! این همه سرسختی برای چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفش برگشتم و گفتم: تو از سرسختی چی می دونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو چه می دونی به یه دختر 18 ساله ی تنها تو شهر غریب چی میگذره؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درسِت رو تموم کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رشته ت چی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حسابداری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره سکوت شد. بعد از 10 دقیقه پرسیدم: تو بالاخره تخصص گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت: فوق تخصص.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم و به خیابون نگاه کردم. با خودم گفتم «هر چی آدم حسابی تو این شهر هست، خواستگار آنا بوده».

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد به خونه رسیدیم. کارگرها آخرین صندلی ها رو به داخل ساختمون می بردند. ماشین هنوز توی حرکت بود که پیاده شدم. داد زد «چه خبرته؟!!».

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابش رو ندادم. حالم از مرد هایی که عقلشون توی شرتشون بود به هم می خورد. به طرف خونه رفتم. نیما داشت با کارگرها حرف می زد. تا نزدیکشون شدم روم رو برگردوندم. داخل خونه، عمه و مامان کنار هم نشسته بودند. به طرفشون رفتم و گفتم: چمدون من کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم نسرین بذاره تو اتاقت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس هنوز اتاقم سر جاش بود. یکی از اتاق های طبقه ی اول که نزدیک آشپزخونه بود و بالکنی رو به حیاط پشتی داشت. وسایل خودم هنوز توی اتاق بود. همون پرده ها هم آویزون بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سردم شده بود. کنار شوفاژ نشستم و بهش تکیه دادم. اصلاً نمی دونستم برای چی این همه راه از اصفهان تا اینجا اومدم و کار و زندگیم رو ول کردم. گوشی م رو در آوردم و شماره ی مرجان رو گرفتم. بعد از چند بوق جواب داد: بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام عزیزم. خوبی؟ نگرانت بودم ولی نمی خواستم تو این موقعیت مزاحمت بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این چه حرفیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوضاع چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همونطور که انتظار داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تسلیت میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا با مهیار حرف بزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه بعد صدای مهیار توی گوشی پیچید: تسلیت میگم خانوم هاشمی. مرجان تازه بهم گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون. به مرجان گفتم مرخصی رد کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مشکلی از این بابت نیست. خیالت راحت باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای در اومد. تشکر کردم و قطع کردم. مامان وارد اتاق شد. روی تخت نشست و گفت: سردته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه هر دو توی سکوت به هم خیره شدیم. اشکش رو پاک کرد و گفت: بیا بیرون. همه ی مهمون ها اومدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم نیومد بگم «حوصله ندارم.». بلند شدم و باهاش به پذیرایی رفتم. کنار پرستو نشستم و به سرامیک های تیره ی کف خیره شدم که 7 سال پیش نبود. چند دقیقه بعد به آشپزخونه رفتم تا نسرین رو ببینم. وقتی من رو دید بغلم کرد و تا چند ثانیه ولم نمی کرد. بعد بغضش ترکید و روی صندلی نشست و گفت: انگار همین دیروز بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقا دو روز میشد که محتضر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو پایین انداختم که ادامه داد: کاش میومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نگفتم. چی باید می گفتم؟! صدای بهنام از حیاط بلند شد: به تو چیکار داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما عصبانی گفت: آروم تر!! سر راه پارک کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار پنجره ایستادیم و آنا رو دیدیم که به طرفشون میره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جای همیشگیشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا نمی بری بیرون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنا بهشون رسید و سعی کرد آرومشون کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من از تو دستور نمی گیرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنا دست نیما رو به طرف ساختمون کشید و اجازه نداد جواب بهنام رو بده. خودش رو بهش چسبوند و از پله ها بالا اومدند. سریع از کنار پنجره دور شدم و روی صندلی نشستم. تا آخر مجلس حتی برای شام بیرون نرفتم و به نسرین که یه عالمه کار رو سرش ریخته بود کمک کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

3

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بسته ی مسکن رو از یخچال بیرون آوردم و یکی خوردم. لیوان رو شستم و شروع کردم به مرتب کردن آخرین ظرف ها و آشپزخونه که واقعا به هم ریخته بود. سرم درد می کرد. نسرین ظرف رو از دستم گرفت و گفت: آتوسا خانوم برو استراحت کن. خیلی زحمت کشیدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من خوبم. همه رفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله رفتند. برو پیش مادرت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست هام رو شستم و به پذیرایی رفتم. بهنام کنار مامان نشسته بود و شونه هاش رو می مالید. طبق عادت همیشگیش داشت خودش رو براش لوس می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان لبخند بی جونی زد و گفت: خودت خسته تری مادر! یه دقیقه استراحت کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی یکی از کاناپه ها نشستم. مامان بهنام رو از ما بیشتر دوست داشت. نیما و آنا وارد خونه شدند. صدای ماشین رو نشنیده بودم. دنبالشون دختربچه ی خواب آلودی میومد. روی موهای روشنش که همرنگ آنا بود و چشم های تیره ش که به نیما رفته بود زوم کرده بودم و بچه با کنجکاوی نگاهم می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنا کنار مامان، نیما دقیقا رو به روی من نشست. بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. آنا گفت: این که هنوز اینجاست؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفش برگشتم و گفتم: قصد رفتن نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفی که ناگهان از دهنم پریده بود تعجب کردم چون همین چند دقیقه ی پیش تصمیم گرفته بودم که صبح برگردم به اصفهان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان رو به دختربچه گفت: شادی برو به خاله ت سلام کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به من اشاره کرد. آنا سریع گفت: مامان چی میگی! بیا اینجا شادی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نترس قصد کشتنش رو ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شادی که ترسیده بود کنار مادرش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان: بچه ها تمومش کنید. تا کی می خوایید ادامه بدید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اشکش روی صورتش چکید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام: آتوسا! برگشتی که مادرت رو عذاب بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنا: کار دیگه ای هم بلده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هام رو بستم و سعی کردم آروم باشم. آنا واقعا نفرت انگیز بود. حداقل برای من! با کاری که با من کرد چطور می تونست انقدر عادی رفتار کنه! م*س*تقیم به بهنام نگاه کردم و گفتم: هنوز عذاب اصلی مونده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان: چی میگی آتوسا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم هم نمی دونستم چی دارم میگم. من بدون هیچ برنامه ای فقط سوار اتوب*و*س شدم و اومدم ولی این جمله رو اگر نمی گفتم روی دلم می موند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف اتاقم رفتم و با خستگی و سردرد مانتوم رو در آوردم و روی تخت دراز کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبق معمول ساعت 6 صبح بیدار شدم و به آشپزخونه رفتم. قرار نبود سر کار برم ولی عادت به خوابیدن زیاد و علافی نداشتم. چای دم کردم و نون و پنیر رو روی میز گذاشتم. چند دقیقه بعد مامان با تعجب جلوم ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوابت نمی بره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همیشه همین ساعت بیدار میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قبلا که از این عادت ها نداشتی. ساعت 6:30 !!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لقمه رو قورت دادم و گفتم: زندگیم رو با اجی مجی نمیگذرونم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل اینکه چیزی یادش افتاده باشه، سکوت کرد و با ترحم زل زد به صورتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این طوری نگاه نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چطوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه جرعه از چای خوردم و شونه بالا انداختم: تو چرا بیداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چطور خوابم ببره؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از یخچال آبمیوه و کره و عسل درآورد و گفت: چرا نون خالی می خوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنیر رو نشون دادم و گفتم: همینش هم خیلی وقت ها گیر آدم نمیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی دیدم سکوتش طولانی شد، نگاهش کردم. داشت گریه می کرد. این مامان هم که آدم رو به غلط کردن مینداخت. گفتم: فقیر ها رو میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت از 11 گذشته بود که بقیه کم کم توی پذیرایی جمع شدند. حتی عمه و پرستو هم اومده بودند. شادی و آنا کنار مامان نشسته بودند و من تنها کنار شومینه بودم. حوصله ی گوش دادن به حرف ها و خاطره هایی که بیشتر حال مامان رو بد می کرد، نداشتم. از یه طرف دلم می خواست الان توی شرکت، کنار مرجان باشم. از طرف دیگه باید چند روزی می موندم و تکلیف این ماجرا رو روشن می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بهنام از کنار گوشم من رو به حال برگردوند: دیشب مشکلی پیش نیومد وقتی من رفتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه نگاهم رو از آتیش بگیرم، گفتم: نمی دونم. من تو اتاق بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می دونی خاله حالش زیاد خوب نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو دکتری، نه من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفتم که حواست باشه، اذیتش نکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگران نباش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشم رو گرفت. با تعجب به طرفش برگشتم که همزمان گفت: حالا چرا نگاهم نمی کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی چشم های عصبانی من رو دید ول کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این کارها یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قبلاً که ناراحت نمی شدی!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قبلا من دبیرستانی بودم و تو برام آدم بزرگ بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان سریع گفت: بچه ها بیایید اینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و کنار خودش جا باز کرد. بهنام به من اخم کرد و کنار مامان نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نیما رو شنیدم: جای تو نبود دکتر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه فرقی می کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین مونده بود که نیما از من طرفداری کنه. از دیروز که اومده بودم حتی یکبار هم به صورتش نگاه نکرده بودم. چیزی نگفتم و به طرف حیاط رفتم. صدای بحث نیما و بهنام هنوز هم شنیده میشد که تیکه بار هم می کردند. احتمالاً از وقتی آنا، نیما رو ترجیح داده بود خروس جنگی شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی پله ها نشستم و به حوض خالی نگاه کردم که چند تا برگ خشک داخلش افتاده بود. تابستون ها حوض رو پر از آب می کردیم و روی تخت های کنارش می نشستیم. بابا همیشه دوست داشت حالت کلاسیک خونه حفظ بشه. که البته بی ارتباط با این نبود که آنا بهش گفته بود معماری و هنر ایرانی نباید از بین بره!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک ظهر بود و آفتاب با وجود هوای سرد حس خوبی بهم می داد. یه توپ بادی روی پله ها قل خورد و نزدیک پام ایستاد. به بالای پله ها نگاه کردم و شادی رو دیدم که به من خیره شده. هیچ حسی بهش نداشتم. این بی تفاوتی خیلی برام گیج کننده بود. بچه ای که مسیر زندگیم رو عوض کرده بود رو به روم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: بیا برش دار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند تا پله پایین اومد و ایستاد. دوباره گفتم: می ترسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عکس العملی نشون نداد. توپ رو از زمین بلند کردم و به طرفش گرفتم. سنش کمتر از 7 سال نشون میداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مدرسه میری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توپ رو گرفت و گفت: سال دیگه میرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرستو روی ایوان اومد و گفت: بچه ها ناهار حاضره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان و آنا سر میز نبودند. احتمالا توی این شرایط نمی تونستند چیزی بخورند. بهنام هم آماده ی رفتن بود و غذا نخورد. به آشپزخونه رفتم و همون جا یه چیزی خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

4

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار صندلی مامان نشسته بودم و از اقوامی که برای ختم اومده بودند تشکر می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسجد کاملا پر شده بود. یه عده ی زیادی از همکار های نیما یا دوست های آنا توی انجمن های هنری مختلف بودند. هر کس که من رو میشناخت سعی می کرد با من عادی برخورد کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شادی که جعبه ی دستمال کاغذی رو به مامان و چند زن اطراف تعارف کرده بود، جلوی من رسید. دستمال لازم نداشتم. جلوی جمع نمی تونستم گریه کنم ولی یکی برداشتم. چشمم به صورتش افتاد و چشم هایی که دقیقاً شبیه نیما بود. دلم گرفت. نه اینکه هنوز تاثیری روم داشته باشه ولی گاهی که به یاد روزهای جوونیم میفتادم، همه ی خاطره ها برام زنده می شد. شادی هنوز بهم خیره بود. یه قطره از چشمم چکید که سریع پاکش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنا دست شادی رو کشید و کنار خودش نشوند. انگار چند قرن از اون روزها می گذشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موقع برگشت به تعارف مامان که با ماشین شوهرعمه م می رفت، روی صندلی ماشین بهنام نشستم. با اینکه از دیروز باهاش حرف نزده بودم و انگار با من قهر بود ولی باز هم بهتر از ماشین پرستو بود. 5 دقیقه گذشته بود و حتی سلام هم نکرده بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داخل خیابون پیچید که گفتم: تنها زندگی می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تقریباً

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا نمیای پیش مامان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و گفت: با وجود آنا حتی نمی تونم زیاد به خاله سر بزنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس حدسم درست بود. آنا تو همین خونه زندگی می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خونه ی نیما چی شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مثل اینکه دادند به م*س*تأجر. بابات نمی خواست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش رو بریدم و خودم ادامه دادم: آنا ازش دور باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهم نگاه کرد و گفت: این همه وقت چیکار می کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زندگی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دارم جدی حرف می زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من هم جدی بودم. فکر می کنی زندگی فقط کنار خونه های بزرگ و شوهر های پولداره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشید و گفت: زندگی هیچ جا نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط 9 سال از من بزرگ تر بود. برای این جور حرف زدن خیلی جوون بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مثلاً دکتر ها باید به همه روحیه بدن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون ها روانپزشکند! نصف عمر من با بچه های در حال مرگ میگذره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون لحظه مزدای نیما از کنارمون رد شد. بهنام با حرص سرعتش رو بیشتر کرد و ازش سبقت گرفت. نیما سرعتش رو با ما هماهنگ کرد و برای یه لحظه هر دو راننده به هم نگاه کردند. نیما سبقت گرفت و جلوی ما پیچید. بهنام دستش رو روی بوق گذاشت و تا من که اعصابم تحریک شده بود، دستش رو نکشیدم، برنداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داد زدم: این چه وضع رانندگیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به تو ربطی نداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من هم تو این ماشین نشستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فقط مونده بود بچه ها تو کارهام دخالت کنند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما دیگه تو دید نبود و بهنام سرعتش رو پایین آورده بود ولی هنوز عصبانی بود. باید تکلیف این «بچه» گفتن رو همین جا مشخص می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این بچه ای که میگی 7 سال خودش گلیمش رو از آب بیرون کشیده. کاری که هیچ کدوم از شما بدون کمک خانواده نتونست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم به طرفم برگشت. اخمی که چشم های قهوه ای ش رو درشت تر از همیشه نشون می داد. سرم رو به طرف خیابون برگردوندم و اون هم تا خونه حرفی نزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین رو توی حیاط پارک کرد و پالتو و کیفش رو برداشت. خواست حرکت کنه که با دیدن من که هنوز ایستاده بودم، پرسید: چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی خوام مامان چیزی از اتفاق توی راه یا بحث ما بدونه. فهمیدی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو زد زیر خنده و من گیج نگاهش کردم. به طرف خونه حرکت کردیم و گفت: یه بار هم وقتی کوچیک بودی به من و آنا همین طوری گفتی. ما اون روز از خنده ترکیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی گفتم که خودم یادم نیست؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-معلومه! تو فقط 6-7 سالت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبانی نگاهش کردم که اصلا برنگشت تا ببینه. گفتم: چرا مزخرف میگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده به طرفم برگشت و گفت: دقیقاً یادمه. گفتی «نمی خوام مامان چیزی از تشک و پتوم بدونه. فهمیدی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمله ی آخر رو با ادا و اصول گفت که بیشتر حرصم رو درآورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امکان نداره. من از این جور بچه ها نبودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خندید و گفت: از آنا بپرس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توقف کردم. روی پله ها بود که به سمتم برگشت و احتمالا صورتم، عصبانیتم رو نشون می داد چون بقیه ی پله ها رو دوید و من هم دنبالش کردم. وارد خونه شد و خواست در رو ببنده که بهش رسیدم و در رو هول دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده گفت: جوجو! فکر می کنی زورت به من می رسه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در رو بیشتر هول دادم و گفتم: من هر کاری بخوام می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لای در باز شده بود. خودم رو پرت کردم داخل. از این حرکات مسخره ای که می کردیم و خارج از شأن هر دو مون بود، خنده م گرفته بود. گفت: چه جوری رد شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کمرم اشاره کرد و ادامه داد: نشکنی جوجو؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فعلا که همین جوجو زورش به توُ ی هرکول رسید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دلم برات سوخت. هوا سرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما وسط حرفش پرید: توی خیابون که خیلی عجله داشتی دکتر! مثل اینکه بیرون کاری داری؟ مزاحمت نباشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف جمع کوچیک که گوشه پذیرایی بود، برگشتیم. فکر نمی کردم هر 4 نفر اینجا باشند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام با خونسردی گفت: استاد! نمی خواستم خاله ی عزیزم رو منتظر بذارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان به طرفش رفت و مجبورش کرد که خم بشه تا صورتش رو بب*و*سه . آنا با عصبانیت گفت: خوبه والا! بابای من همین یه هفته پیش تو این سالن قدم می زد. خجالت نمی کشید اینطوری می خندید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض کرد و از پله ها بالا رفت. تو دلم گفتم «خوبه خودت گفتی بابای من!». احتمالا طبقه دوم زندگی می کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام ناراحت شد و گوشه ای نشست و سرش رو پایین انداخت. انتظار داشتم نیما دنبال آنا بره ولی کنار شومینه نشست و شادی رو بغل کرد. به طرف اتاقم رفتم و لباس هام رو درآوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد نسرین در زد و خبر داد که میز شام رو چیده. گرسنه بودم ولی اشتها نداشتم. با بی حالی بلند شدم. اولین بار بود که جمع انقدر خودمونی میشد ولی نمی دونستم باید شال سرم کنم یا نه. قبلا که خیلی راحت بودم. اما با وجود این 7 سال خیلی احساس غریبی می کردم. به خصوص که نیما هم اینجا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یه بافت خاکستری و شال همرنگش بیرون رفتم. روی دورترین صندلی از نیما و آنا نشستم و کمی برنج کشیدم. مامان هنوز یه قاشق هم نخورده بود. بهنام دستش رو گرفت و گفت: خاله! ظهر بهت چی گفتم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اصلا از گلوم پایین نمیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فقط چند تا قاشق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میل ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام قاشق مامان رو پر کرد و به طرف دهنش برد و گفت: بگو آااا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان لبخند زد و نیما گفت: مادر رو اذیت نکن! اینجا بیمارستان نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان قاشق رو از دست بهنام گرفت و خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام: وقتی خاله بچه بازی درمیاره، من هم مجبورم از تخصصم استفاده کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به مامان لبخند زد که مامان موهای مشکی ش رو ناز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه با خودم می گفتم اگر ما پسر می شدیم، مامان خیلی خوشحال تر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو با غذام گرم کرده بودم و به این فکر می کردم که وقتی برگردم چقدر کار عقب افتاده دارم. تازه باید با هاجر خانوم هم تماس می گرفتم که نگران خونه نرفتن من نشه. تا همین الان هم دیر کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای گریه ی آنا من رو به خودم آورد. مامان هم آروم گریه می کرد. آنا قاشقش رو روی بشقابش که هنوز پر بود گذاشت و با دست چشم هاش رو پاک کرد. احتمالا داشت به جای خالی بابا فکر می کرد که من اصلا یادم نمیومد. وقتی گریه می کرد خیلی مظلوم میشد. چشم های آبی ش دریا رو تداعی می کرد. به بهنام نگاه کردم که محو صورت آنا بود. نیما دستش رو دور شونه های آنا انداخته بود که آرومش کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام یه بسته دستمال جیبی درآورد و به طرف آنا گرفت و با لحن بچگونه گفت: بگیر آنا کوچولو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها چیزی که به آنا نمی خورد با این 32 سال سنش، «کوچولو بودن» بود. آنا خواست یکی برداره که نیما بسته رو از دست بهنام گرفت و به آنا تعارف کرد. آنا اشک هاش رو پاک کرد. به این مسخره بازی هاشون خیره بودم. آنا با همین حرکت های آرتیستی می تونست 20 تا مرد رو از پا دربیاره. کاری که من هیچ مهارتی توش نداشتم. بعد از 4 سال کار کردن تو شرکت مهیار، حتی یه نگاه غیر معمولی هم، نه از اون، نه از بقیه ی کارمند ها ندیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما به طرفم برگشت و دستش رو از شونه ی آنا برداشت. برای اولین بار توی این چند روز، بعد از 7 سال چشم تو چشم شدیم. من با بی تفاوتی نگاهم رو برگردوندم که به صورت بهنام افتاد. با ابروی بالا رفته اول به من، بعد به نیما نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قاشق و بشقاب و لیوانم رو برداشتم و به آشپزخونه رفتم. با وجود غرغر نسرین ، شستمشون و توی قفسه ها گذاشتم و گفتم: نمی خوام برات اضافه کاری باشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از در کنار آشپزخونه وارد ایوان شدم. هوا سرد بود. دست هام رو جلوی سینه جمع کردم و رو به نرده ها ایستادم. ماه پشت ابر بود و فضای شب مات شده بود. سیگاری از بسته بیرون کشیدم و با فندکی که یادگاری یکی از بچه های دانشگاه بود، روشنش کردم. پک عمیقی زدم و چند ثانیه نگه داشتم. به طرح شلوغ روی فندک نگاه کردم. یاد روزهایی افتادم که از بی پولی سیگار هم نمی تونستیم بخریم و تا ته اش می کشیدیم. صورت خونی ش روی سنگ فرش دانشگاه جلوی چشمم اومد و اشکم روی فندک چکید. درست روز فارق التحصیلی! یه پک دیگه زدم که کتی روی شونه هام افتاد و بهنام رو به روم به نرده ها تکیه داد و گفت: خاله میگه بیا تو. سرما می خوری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چند وقته می کشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگران خودت باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا فهمیدیم م*س*تقل شدی ولی م*س*تقل بودن ربطی به سرما نخوردن نداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم. کتش رو روی نرده ی کنارش پرت کردم و گفتم: وقتی امید مرخصی گرفتن نداشته باشی، حق سرما خوردن هم نداری!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرکتم بهش برخورده بود. کتش رو روی دستش تا کرد و گفت: این که تو توی زندگیت بدشانسی آوردی تقصیر بقیه نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اتفاقاً من خیلی هم خوش شانسم که کار دارم. یکی از دوست هام به خاطر بی کاری خودکشی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه سکوت کردیم. سیگار رو روی نرده های فلزی خاموش کردم و پرت کردم وسط شن های زیر ایوان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره به حرف اومد: کجا کار می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شرکت برادر دوستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چند وقته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از سال آخر دانشگاه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قبلش چیکار می کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تدریس خصوصی، خیاطی تو تولیدی، آشپزخونه ی رستوران، فروشگاه مانتو، تمیزکاری آپارتمان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی دهن باز و چشم های گرد شده ش رو دیدم، ادامه ندادم و گفتم: چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش رنگی از ناباوری و ترحم گرفته بود و حرفی نمی زد. از این رفتار و نگاه خوشم نمیومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: شوخی کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو پایین انداخت و معلوم بود که شوخی بودنش رو باور نکرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: من به کت کسی رو شونه هام احتیاجی ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو بلند کرد. متوجه منظور حرفم شده بود. گفت: نمی خوای از آدم هایی که باعثش بودن انتقام بگیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودت که گفتی. از بدشانسی خودم بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس برای چی اومدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین روزها برمی گردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکیه ش رو از نرده ها برداشت و بهم نزدیک تر شد. با صدای آروم تری گفت: من دیدم تو این سه روز چطوری بهت نگاه می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صورتش نگاه کردم که ببینم منظورش رو درست فهمیدم. صورتش خیلی جدی شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: من که چیزی ندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم به خونه برگردم که دستم رو گرفت و متوقفم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چون اصلاً نگاهش نکردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قصد نگاه کردن هم ندارم. من برنگشتم که زندگی کسی رو به هم بریزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس زندگی به هم ریخته ی من و تو چی میشه؟ کی تاوانش رو میده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی واضح بود که هنوز هم چشمش دنبال آناست. از این همه حماقت حالم به هم می خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بعد از این همه سال، هنوز عاشقشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرد. دستم رو بیرون کشیدم و گفتم: منتظری طلاق بگیره و بیاد طرف تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم و به سمت خونه رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

5

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان دوباره مظلوم نگاهم کرد و گفت: تو که به آنا گفتی قصد برگشتن نداری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه چیزی گفتم! کار و زندگیم مونده رو هوا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همه ش سه روزه که اومدی! نمیشه مرخصی بگیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینجا بمونم که چی بشه؟ از 6 صبح تا نصفه شب تو خونه قدم بزنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو یه کم بیشتر بمون. من درستش می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحنش خیلی ناراحت بود که اعصابم رو خرد می کرد. حتما دفعه ی بعد هم می خواست همین طوری کنه ولی دلم نیومد چیزی بگم. به خصوص که یه هفته مرخصی داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زنگ بلند شد و چند ثانیه بعد صدای آنا اومد: عمه ست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط من و مامان و آنا تو خونه بودیم. گوشیم رو برداشتم و به گوشه ی پذیرایی رفتم. شماره ی هاجر خانوم رو گرفتم که خیالش رو راحت کنم. وسط های گفتگو بودم که چشمم به پسری خورد. از همون فاصله هم مشخص بود که باید حسام باشه . پسر ِ شریک شوهرعمه م بود که پدر و مادرش وقتی 3 ساله بود توی تصادف مرده بودند. کسی رو نداشت و توی خونه ی عمه م بزرگ شده بود ولی از همون بچگی هم با من و پرستو و آنا خیلی صمیمی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هاجر خانوم توی گوشم گفت: پس مراقب خودت باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام هم برسون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم. من دیگه باید برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدافظی کردم و به طرف جمع رفتم. حسام داشت به مامان می گفت: خلاصه اینکه ببخشید نبودم زن دایی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مادرت قبلا گفته بود ایران نیستی... اونی که رفته دیگه رفته عزیز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتش دوباره خیس شد. به من اشاره کرد و ادامه داد: حسام! آتوسا رو دیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسام به طرف من برگشت و گفت: اوه اوه . دماغ عملی هم که هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش و پرستو آروم خندیدند و من بدون لبخند روی کاناپه نشستم. حالا یه سری هم باید اینو توجیح می کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بی خیال! ما به خواستگارات نمیگیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر همون آدم سابق بودم با پرتغال توی سرش می زدم ولی چیزی نگفتم که باعث تعجب همه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد وقتی بقیه به طبقه ی آنا رفتند، کنارم روی کاناپه نشست و گفت: ناراحت شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه خبر؟ کجا بودی؟ چیکار می کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و نگاهش روی صورتم خیره موند و ادامه داد: چقدر عوض شدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کردم. دیگه حالم از این جمله ی «چقدر عوض شدی» به هم می خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده رو به پله های طبقه ی بالای دوبلکس داد زد: زن دایی! دختر خوشگله ت رو کجا قایم کرده بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خنده ی پرستو از بالا اومد و عمه عصبانی داد زد: حسام! چند بار بگم «درست صحبت کن» ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به من چشمک زد و گفت: مگه چی گفتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این حرف یه آدم تحصیل کرده ست؟ اصلا بیا بالا ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب حالا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این برخورد جا خورده بودم. قبلا انقدر پر رو نبود. بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. چند دقیقه بعد پرستو وارد شد و گفت: می دونم. حسام خیلی زود خودمونی میشه ولی دلش خیلی پاکه... خودت که می دونی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ناراحت نشدم ولی بهش یادآوری کن که من با کسی شوخی ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اهل این حرف ها نیست. تو هم اگه عکس های قدیمت رو ببینی، متوجه منظورش میشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم و گفتم: من فقط بینی م رو عمل کردم. همین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کردم و ادامه دادم: که اگر اون موقع روحیه ی الانم رو داشتم، نمی کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان هر چی اصرار کرد برای شام نموندند. حسام آخرین نفر بیرون رفت و قبلش برگه ی تبلیغ فست فودی رو به من داد و گفت: حتما بیا. مهمون منی. البته قبلش به من زنگ بزن که خودم باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زندایی شماره ی منو بهش بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با نگاه عجیبی به ما خیره شد و سر تکون داد. وقتی رفت برگه رو روی میز گذاشتم و رفتم. از این همه هول هول زدن خنده م گرفته بود. همون سال ها هم خیلی شکمو بود. اصلا ازش بعید نبود که فست فود بزنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

6

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان در اتاقم رو باز کرد و گفت: خوابی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت نشستم و گفتم: نه. دراز کشیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیشب با بهنام حرف زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نصف روزهای هفته رو میره دفتر نشر پزشکی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به من چه ارتباطی داره!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مال خودشه. بهش گفتم بری اونجا باهاش کار کنی تا حوصله ت سر نره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی؟ من حسابدارم! تو دفتر نشر چکار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی دونم. ولی سرت گرم میشه. انقد حرف رفتن نمی زنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامان مرخصی من تا سه روز دیگه ست. باید برگردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره صورتش غمگین شد و کنارم روی تخت نشست. ساعت 9 صبح بود و صدای جیک جیک گنجشک ها از حیاط پشتی میومد. با صدای گرفته گفت: کار می خوای برای چی؟ بمون پیش من. آنا و نیما میرن خونه ی خودشون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقه ای به در خورد و بهنام وارد شد. رو به من گفت: چرا آماده نشدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار مامان نشست و با پشت دست اشکش رو پاک کرد. با اخم به من نگاه کرد. گفتم: من راهم رو انتخاب کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمش بیشتر شد و گفت: حالا نمیشه یه ذره کجش کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اصلا تو اینجا چکار می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو کشید که باهاش بیرون برم. همین که در رو بست، گفت: می میری چند روز پیش مادرت بمونی؟ مگه نمی بینی شرایطش بده!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بالاخره که چی؟ ده سال هم که بمونم، موقع رفتن وضع همینه. یادش رفته که خودشون باعث رفتنم شدند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خاله باعث رفتنت شد؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جلوم رو هم نگرفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیکار باید می کرد؟ تو مثلاً رفتی دانشگاه که دیگه گم و گور شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوایل که خوابگاه می رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چند بار اومدند سراغت؟ تو حتی جواب تلفون ها رو هم نمی دادی. پول نمی گرفتی. بعد هم که یهو غیبت زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین آدم ها منو فراری دادند. بابا آخرین باری که دیدمش ازم طلبکار بود. بهم فحش داد. تهدیدم کرد. اینجوری یه دختربچه رو برمی گردونند؟؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پدرت بود. انتظار داشتی با دختری که معلوم نیست خرج دانشگاهش رو از کجا درمیاره، چیکار می کرد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان در رو باز کرد. به چارچوب تکیه داد و ناراحت نگاهمون کرد. بهنام رو به من گفت: حداقل یه ماه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم رو با صدا بیرون دادم و به طرف اتاق رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میرم آماده شم. اگر فرمایش دیگه ای نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم ساعت بعد با جین و سوئیشرت مشکی توی ماشینش بودم و به ترافیک پشت چراغ قرمز نگاه می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من توی انتشارات چکار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین که دل خاله خوشه. کافیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم که ادامه داد: می تونی متن ها رو ویرایش کنی. البته کمی تخصصی هستند ولی به جز تو ویراستار دیگه ای هم داریم که ازش کمک می گیری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دقیقاً متوجه منظورش شدم که قرار بود اونجا نخودی باشم تا یک ماه تموم بشه. چند دقیقه بعد وارد پارکینگ یه بیمارستان خصوصی شد و پارک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه نگفتی انتشارات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باید اینجا یه مریض رو ببینم. بعد میریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-طول نمی کشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آسانسور به طبقه ی سوم رفتیم. توی راه با همه احوالپرسی کرد. از پرستارها گرفته تا خدمه. من هم مجبور شدم به همه سلام بدم. در اتاقی رو باز کرد و تعارفم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی صندلی نشستم و بهنام سریع روپوش سفید پوشید و گفت: می خوای با من بیای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب گفتم: من؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره تو همین طبقه ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدم نمیومد ببینم موقع ویزیت کردن، قیافه ش چه شکلی میشه. سرم رو تکون دادم و باهاش بیرون رفتم. بازوم رو گرفت و با خنده گفت: لیز نخوری! من آبرو دارم اینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لحظه نگاهش کردم تا یادم افتاد منظورش چیه. وقتی مامان مریض بود منو موقع لیز خوردن رو سنگ های کف راهروی بیمارستان دیده بود و من همون لحظه زمین خورده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازوم رو جدا کردم و خیلی جدی گفتم: حافظه ی خوبی داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بعضی چیزها انقد ضایع ست که به یاد آدم می مونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خندید و وارد اتاقی شد که پرده ها و تخت های آبی داشت. من و یه پرستار همزمان وارد شدیم. کنار تخت دوم ایستادند و درباره ی چیزهایی که من نمی دونستم حرف زدند. یه پسر 5- 6 ساله به پنجره زل زده بود. تا چشمش به بهنام افتاد، لبخند زد و سلام کرد. بهنام موهاش رو به هم ریخت و گفت: احوال آقا پویا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید