داستان واقعى چهار انسان که روى کره ى خاکى زندگى مى کنند…نقطه ى مشترک انها، سکوتى ست با جنس هاى متفاوت…ترانه ، دختر رئیس باند قاچاق مواد مخدر است که تا به حال فعالیت چندانى نداشته. اما شرایطى پیش مى آید که او را وارد بازى خطرناکى مى کند…کیارش ، یک فرد آموزش دیده و حرفه اى است که به عنوان راننده به باند پدر ترانه وارد مى شود. اما او نمى خواهد فقط یک راننده باشد. براى اهداف بزرگترى به میدان آمده است…بهار با پاى نهادن در دوران نوجوانى، دنیایش تغییر کرده و دریافته که همه چیز مطابق تصورات او نیست. در این زمان راز تلخى را کشف مى کند که روحیه ى ماجراجو و شجاعش به وى اجازه نمى دهد که تا آخر داستان پیشنرود..سپهر به تازگى فهمیده که زندگى خانواده اش مانند گذشته نیست و تلاش مى کند آن را اصلاح کند. اما اتفاقى براى خواهرش رخ مى دهد که زندگى همه را وارونه مى کند. او هم چنان امید دارد…

ژانر : پلیسی، عاشقانه، انتقامی، خارجی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۵۷ دقیقه

مطالعه آنلاین بلندترین سکوت
نویسنده: Specialstar

ژانر: #عاشقانه #پلیسی #انتقامی #خارجی

خلاصه:

داستان واقعى چهار انسان که روى کره ى خاکى زندگى مى کنند…نقطه ى مشترک انها، سکوتى ست با جنس هاى متفاوت…ترانه ، دختر رئیس باند قاچاق مواد مخدر است که تا به حال فعالیت چندانى نداشته. اما شرایطى پیش مى آید که او را وارد بازى خطرناکى مى کند…کیارش ، یک فرد آموزش دیده و حرفه اى است که به عنوان راننده به باند پدر ترانه وارد مى شود. اما او نمى خواهد فقط یک راننده باشد. براى اهداف بزرگترى به میدان آمده است…بهار با پاى نهادن در دوران نوجوانى، دنیایش تغییر کرده و دریافته که همه چیز مطابق تصورات او نیست. در این زمان راز تلخى را کشف مى کند که روحیه ى ماجراجو و شجاعش به وى اجازه نمى دهد که تا آخر داستان پیشنرود..سپهر به تازگى فهمیده که زندگى خانواده اش مانند گذشته نیست و تلاش مى کند آن را اصلاح کند. اما اتفاقى براى خواهرش رخ مى دهد که زندگى همه را وارونه مى کند. او هم چنان امید دارد…

(فصل اول: ترانه ى سكوت)

ديوارى از سكوت، مرا احاطه كرده است...

نمى دانم خودم اين ديوار را بنا كرده ام يا برايم بنا كرده اند.

هوا آفتابى باشد يا باران ببارد، فرقى ندارد.

من چيزى جز سكوت و تاريكى نمى فهمم.

دنيايم اين گونه است...

پر از عنكبوت هايى كه در كنج ديوارم تار مى بندند اما

تارشان محكم نيست و با بادى از بين مى رود.

فقط چند تا از آن ها تار خود را محكم بسته اند.

و من با آنان كارى ندارم...

مى دانند كه نبايد تار خود را ترك كنند

و ديوارم را لمس

چون تلخ مى شوند...مثل زهر!

من همراه با اين ديوار بزرگ مى شوم

شكل مى گيرم

و ترانه مى شوم

نه...مجبورم كرده اند كه ترانه شوم

اما ترانه اى متفاوت و بى صدا..

آرى!

من،

ترانه ى سكوتم..

لِّلَّهِ ما فِي السَّمَاواتِ وَمَا فِي الأَرْضِ وَإِن تُبْدُواْ مَا فِي أَنفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُم بِهِ اللّهُ فَيَغْفِرُ لِمَن يَشَاءُ وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿بقره/۲۸۴﴾

آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آنِ خداست‏. و اگر آنچه در دلهاى خود داريد، آشكار يا پنهان كنيد، خداوند شما را به آن محاسبه مى‏كند؛ آنگاه هر كه را بخواهد مى‏بخشد، و هر كه را بخواهد عذاب مى‏كند، و خداوند بر هر چيزى تواناست‏.

صداى حزن انگيز قرآن در گوشم مى پيچد و مثل چكش بر مغزم مى كوبد. چشمانم را مى بندم و صبر مى كنم...صبر...

كم كم دور قبر خلوت مى شود. ضجه ها و شيون هاى خواهرش هنوز قطع نشده است و مادرش، به نقطه اى زل زده و يك قطه اشك هم نمى ريزد. آن ها را به زور از روى خاك بلند مى كنند و کشان کشان به طرف ماشین هایشان می برند. حتما برای ناهار به یک رستوران شیک و گران قیمت همه را دعوت کرده اند.

يك زن زير بغل مادرش را مى گيرد. پير و شکسته شده است و چین و چروک های صورتش بیش از همیشه به چشم می آید. حق دارد. زندگى روى خوش بهش نشان نداده است.

خواهرش را هم مردى در آغوش گرفته و دلدارى اش مى دهد. شاید با حرف های عاشقانه! كسى نيست به او بگويد داغ برادر جوان كه با حرف ها خوب نمى شود.

از كنارم مى گذرند. سرم را پايين مى اندازم و شالم را بيشتر روى صورتم مى كشم. سايه هاى شان را مى بينم كه مى ايستند. توقع داشتم اما نفسم در سينه حبس مى شود و خون در رگ هایم متوقف می شود. به آرامى برمى گردند و به من نزديك مى شوند...نزدیک و نزدیکتر...طوری که سایه ام در سایه ی آنها گم می شود.

صداى لرزان و گرفته اى مى گويد: تو...تو كى هستى؟

صدايش مانند لولاى زنگ زده ى در آهنى، قديمى و خشك است.

از جايم تكان نمى خورم. قدم بر مى دارد و رو به رويم مى ايستد. مرا برانداز مى كند و مى گويد: تو همون دخترى..

فرياد مى زند: آره؟

جوابش را نمى دهم. ديگر چه فرقى مى كند؟ مهم اين است كه پسرش زير خاك آراميده و هیچ کاری نمی تواند بکند.

- رضا زنگ بزن سرگرد فدائى بهش بگو برگرده اينجا...

باز هم سرم را بلند نمى كنم. هر كارى كه دلشان مى خواهد بكنند.دیگر اهمیتی ندارد.

داماد رعنا و بلند قامتش جلو مى آيد: چرا مادر جون؟

زير لب زمزمه مى كند: كارى كه بهت گفتم رو بكن...زنگ بزن.

بى توجه به حرف هايشان قدم بر مى دارم و مى روم.

صدايش جلويم را مى گيرد: كجا با اين عجله؟ تشريف داشتيد حالا...

قدمى به سمتم بر مى دارد و ادامه مى دهد: البته حقم دارى...از پليس مى ترسى. منم اگه جات بودم می ترسیدم و فرار می کردم. اما ديگه ديره. قبل از اينكه بياى اينجا بايد به عواقبش فكر مى كردى.

پلک هایم را روی هم می فشارم. آیا باید در مقابل این حرف ها سکوت کرد؟ فکر نمی کنم!

بر مى گردم و محكم مى گويم: من نكشتمش!

پوزخندى روى لبان ترك خورده اش مى نشيند. رنگش مثل گچ سفيد است.

ناگهان فرياد مى زند: ايها الناس! بياين...بياين و ببينين كه توى روز روشن پسرم رو كشتن... بعدم ميگن ما نكشتيم...بياين و ببینین که یه مادر رو سیاه پوش فرزند کردن...

روى زمين مى افتد و ضجه مى زند: آخ پسرم...تاج سرم...عزيزم رو كشتن...كردنش زير خاك...

بلند مى شود و نزديك صورتم داد مى كشد: تو چى مى فهمى داغ جوون يعنى چى؟كم بدبختى كشيدم؟ كم تحقير شدم؟ كم انگشت نما شدم؟ چرا...چرا همه كسم رو كشتى؟ در حقت...چه بدى كرده بود؟

نفسش مى برد. اشك هايش يك لحظه نمى ايستند و تند تند پايين مى ريزند و من هیج احساسی ندارم. شاید کمی خشم و نفرت! فقط شالم را محكم نگه داشته ام تا از روى صورتم كنار نرود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پليس ها به سرعت دورمان را مى گيرند. سرگرد فدائى جلو مى آيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چى شده خانوم جهانگيرى؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست لرزانش را به سوى من مى گيرد و بريده بريده مى گويد: قاتل...پسرم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد رو به من بر مى گردد. با سر به همكار خانم اش اشاره مى كند و او دست آزادم را مى گيرد و مى كشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محكم مى ايستم و مى گويم: خانوم جهانگيرى از شما كه دين و ايمون دارين بعيده... به چه حقى يه آدم بى گناه تهمت مى زنين؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد جاى او جواب مى دهد: همه چيز در كلانترى مشخص مى شود. بفرمائيد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرا سوار ماشين پليس مى كنند...همان ماشينى كه وقتى آژير مى زند توجه همه را به خود جلب مى كند...همان ماشينى كه گناهكاران سوارش مى شوند...همان ماشين...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش رو به رويم نشسته است و زير لب ناله مى كند و مى گويد: آخ پسرم رفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد نگاهى به پرونده ها مى كند. و از مادرش مى پرسد: شما اين خانوم رو از كجا مى شناسيد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به من نگاه مى كند و توضيح مى دهد: دوست پسرم بود...تا حالا از نزديك نديده بودمش... ميخواستيم بريم خواستگاريش ولى پسرم يه روز گفت بهم زديم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب اينكه دليل نميشه قاتل پسرتون اين خانوم باشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- كار خودشه...شك نكنيد. الان هم با شالش صورتش رو پوشونده. حتما كاسه اى زير نيم كاسشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با اين وجود دلايل قانع كننده اى نيست كه كار ايشون باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بى توجه به حرف سرگرد بلند مى شود و با حرص دستم را مى گيرد و شالم را كنار مى زند. عينك آفتابى سياهم را بر مى دارد...جا مى خورد و يك قدم عقب مى رود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بغض سرم را بلند مى كنم. ديگر هراسى ندارم كه كسى صورتم را ببيند. به چشمان نمناكش نگاه مى كنم و لبخند محوى از سر درد مى زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد فدائى نيم خيز مى شود تا مرا كامل ببيند. چشمانش گرد می شوند. دیدن درد و عذاب کسی تعجب دارد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب مى پرسد: چه بلايى سرتون اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدايى پر از خواهش مى گويم: ميشه تنها باهاتون صحبت كنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را تكان مى دهد و از مادرش مى خواهد كه ما را تنها بذارد. هنوز هم به صورتم خيره است. چه در ذهنش می گذرد؟ با ترديد بلند مى شود و بيرون مى رود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب تعريف كنيد...چه اتفاقى براتون افتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطره اشكى روى گونه ام مى چكد. با بغض مى گويم: جناب سرگرد...من...من تيرداد رو نكشتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ميشه براى حرفى كه مى زنيد دليل بياريد؟ اصلا بگيد صورتتون چى شده. من باید علاوه بر اینکه گزارش کامل بنویسم تا بشه درست تصمیم گرفت و بی گناهی شما اثبات بشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستى به پوست چروك و سوخته ام مى كشم و مى گويم: چشم...همه چى رو مى گم. از اولش...ولى ازتون مى خوام كه بين خودمون بمونه و مادرش نفهمه...نمى خوام تصورى كه از پسرش داره رو خراب كنم. دوست ندارم حالا که تیرداد مرده و نمی تونه جبران کنه, آدم بده ی داستان بکنمش با اینکه هست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پشت دستم اشكم را پاك مى كنم و با صدايى گرفته داستانم را آغاز مى كنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من هيچ كسو ندارم...تنهاى تنهام. چند سال پيش خانوادم رو توى تصادف از دست دادم. وقتى از نظر روحى بهتر شدم, براى كار رفتم به آموزشگاه زبانى كه نزديك خونمون بود و معلم شدم. حقوق خوبى داشت و مى تونستم زندگيم رو بگذرونم. تا اينكه يه روز براى خريد چند تا كتاب به بازار رفتم كه اى كاش پام مى شكست و اونجا نمى رفتم. براى اولين بار اونجا هم ديگرو ديديم. اون اومد جلو و گفت كه قصدش آشنايى هستش. و بعد اگه به تفاهم برسيم، ازدواج...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اول قبول نكردم. غريبه بود و نمى شد بهش اعتماد كرد. از گذشتم و اينكه خانواده اى ندارم گفتم ولى بى خيال نشد..براش هيچى از خانوادم مهم نبود. ازم خوشش اومده بود و مدام مى گفت كه از فرشته ها هم خوشگل ترم...كم كم منم خام شدم و ازش خوشم اومد. چند وقت بعد قرار گذاشتيم كه با خانوادش بياد خواستگارى. اما نشد...نشد كه بشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را بستم و سكوت كردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جناب سرگرد مشتاقانه پرسيد:چرا؟ چى شد بعدش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منو برد به جاهايى كه باطنش برام آشكار شد. نفهميدم...نفهميدم دقيقا كيه...و چيكارس. خوش گذرونى مى كرد و با همه جور دخترى مى رقصيد. با اينكه بهم گفته بود تا حالا با كسى نبوده ولى بيشتر دختراى جمع مى شناختنش. حتى بيشتر از من... هدفش از با من بودن چيزه ديگه اى بود كه هيچ وقت دركش نكردم. خودشو بازارى جا زده بود كه به اهدافش برسه. ولى كارش اين نبود. و من...اين وسط فقط يه بازيچه بودم...بلافاصله باهاش بهم زدم. تهديدم كرد كه مى كشتم ولى من جدى نگرفتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض راه گلويم را مى بندد و نفس كشيدن برام مشكل مى شود. ديگر پايان داستان است...بايد بگويم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من...يه دختر چشم و گوش بسته بودم. ساده و زود باور...گول خوردم. گول حرفاى قشنگش. كسى هم نبود كه بگه دارم اشتباه مى كنم...نامرد يه نفرو گذاشته بود دم خونه ى من نگهبانى بده. ديده بودمش ولى نفهميدم هدفش منم...بى هوا از خونه اومدم بيرون. خوشحال بودم...تولد برادرم بود و مى خواستم برم سر خاكش...ولى تولد رو برام عزا كرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستم روى هوا مستطيلى كشيدم.چونه ام مى لرزيد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يه بطرى...حدودا اين اندازه...تموم محتوياتش رو ريخت روى صورتم...درد وحشتناكى بود...احساس كردم تموم بدنم ذره ذره مى سوزه و خاكستر ميشه...جمع شدن پوستم رو حس مى كردم...از بين رفتنش رو...از داد و فريادم همه ى مردم كوچه دورم جمع شدن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق هق ام شدت مى گيرد. ديگر طاقت ادامه دادن ندارم. خدایا چه کسی درد این دخترک بی نوا را می فهمد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد فدائى ليوان آبى به دستم مى دهد. جرعه اى از آن را مى نوشم و با بغضم قورت مى دهم. باید بی گناه بودنم را ثابت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باور كنيد من اونو نكشتم...از اون روز به بعد هيچ اثرى ازش نبود. شرايط روحى و جسميم هم اين اجازه رو بهم نمى داد كه دنبالش بگردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد در حالى كه اظهارات مرا مى نوشت، گفت: ولى شما با اين حرفا پروندتون رو سنگين تر كرديد. حس انتقام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسط حرفش مى پرم: اونقدر جرئت ندارم كه بخوام كسى رو بكشم...به من نگاه کنین. چیزی جز یه دختر تنها و شکست خورده می بینین؟ بعدم اگه مى خواستم انتقام بگيرم اين حرفا رو جلوى مادرش مى زدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست چيزى بگويد و مخالفت كند كه صدايم را بلند مى كنم: شما مى دونيد عشق چيه؟ حسى يه که به راحتى از بين نمیره. با بقيه احساسات متفاوته...مطمئن باشيد اگه تيرداد رو دوست نداشتم براى كشتنش يه لحظه هم درنگ نمى كردم...با اينكه نامردى كرد...با اينكه زيبايى هامو ازم گرفت و بدبختم كرد...ولى بازم دوسش دارم. كم باهام مهربونى نكرد. حرف هاى قشنگش هر دخترى رو مى برد توى روياهاش...مدام مى گفتخانومم...عزيزم...همه ى زندگيم...شما می تونین خودتون رو بذارین جای من؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرياد مى زدم و زار زار گريه مى كردم.با تمام وجودم. چه كسى مرا درك مى كند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداى گوش نواز سرگرد كه سعى داشت آرامم كند در اتاق مى پيچد. اما هيچ كس نمى تواند داغ مرا خاموش كند.سختى هايى كه كشيدم را درك كند.هيچ كس...هيچ كس...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند ثانيه سكوت، آب دهانم را قورت مى دهم و با صدايى لرزان مى گويم: من قاتل نيستم...ولى فكر مى كنم بدونم كيه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در چشمان سرگرد تعجب به وضوح ديده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- كيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتيد كنار جسدش چاقويى پيدا كرديد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را تكان مى دهد. خيلى مشتاق است تا حرف هايم را بشنود. چه چيزى برايش مهم تر از كليد حل اين معما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ذهنم فشار مى آورم تا تصويرى از گذشته را به ياد آورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چاقوى خيلى تيزى كه دسته اش از استخوان سياه جلا داده شده بود. درسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اينا رو از كجا مى دونيد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دو تا دايره ى تو هم به رنگاى نقره اى و سرمه اى هم روش بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را با ترديد تكان مى دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم مى گويم: خودشه...اون شب کذایی كه با هم رفتيم مهمونى دست يكى از دوستاش ديدم. خودش هم يكى از اينا داشت. مى گفت اين چاقو، نشون دوستى شونه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد از جايش بلند مى شود و مى پرسد: اسمش چيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه اشتباه نكنم...نادر...فاميلى شو نمى دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نشونه اى ازش داريد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا جایی که یادمه يه كافه توى خيابون جاودان داشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يك ساعت...دو ساعت...زمان به كندى مى گذرد. هميشه همين طور است. وقتى در انتظار هستى زمان دير مى گذرد اما در خوشى ها، اصلا گذر زمان را حس نمى كنى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش هم مثل آينه ى دق رو به رويم نشسته و مدام گريه مى كند و زيرلب چيزى مى گويد. به گمانم مرا نفرين مى كند. دلم مى خواد حنجره اش را در بياورم تا ديگر صدايى نكند. اصلا به درک! برای من دیگر هیچ چیز مهم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداى قدم های چند نفر سرم را بلند مى كنم. سرگرد فدائى به همراه همكارهايش از دور مى آيد. در بين آن ها او را مى بينم. پس كارش به اتمام رسيد و دستگير شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد نزديك آمد و گفت: شما درست مى گفتيد. مى تونيد تشريف ببريد ولى بايد زير چند تا برگه رو امضا كنيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به قتل اعتراف كرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تقریبا بله...ولى باز هم تحقيقات ادامه داره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تموم شد.خودم را از هواى خفه ى ساختمان به هواى خنك بيرون مى رسانم. نسيم ملايمى مى وزد و مرا به وجد مى آورد. قدم زنان به خيابان خلوتى مى روم. دست در جيبم مى كنم و موبايلم را در مى آورم. اولين شماره را مى گيرم و بعد از خوردن چند بوق پاسخ مى دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع مى گويم: كجايى؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو كجايى؟ تمومه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صداى گرفته اش مشخص بود كه خواب بوده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره الان اومدم بيرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه..كجا بيام دنبالت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خيابون جاودان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ديوونه شدى؟ بيا تجريش. منم ميام اونجا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دور ماشين سياه و مدل بالايش را مى بينم. قدم هايم را سريع مى كنم و خودم را به آن مى رسانم و سوار مى شوم و بلافاصله راه مى افتد. بدون هيچ حرفى!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اتفاقات امروز مى انديشم. سعى مى كنم تمام جزئيات را به خاطر بسپارم. حتى كوچكترين و بى اهميت ترين نكته هم برايم مهم است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شهر كه خارج مى شويم، شالى روى پايم مى گذارد و مى گويد: عوضش كن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خميازه اى مى كشد. انگار مجبور است شب ها مثل جغد بيدار بماند و صبح ها خسته باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آفتاب گير ماشين را پايين مى دهم و به صورت وحشتناكم خيره مى شوم. دستى به گونه ام مى كشم و زبرى اش را حس مى كنم. با ملايمت تمام، پوستم را به طورى كه آسيبى نبيند، از صورتم جدا مى كنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- كارش خيلى خوب بود. پوستت رو طبيعى درست كرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم از آينه بر نمى دارم و مى گويم: آره...خوب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كلاه گيس طلايى ام را در مياورم و شالم را عوض مى كنم. لنز هاى سبز را با دقت تمام از چشمانم خارج مى كنم و در جعبه مى گذارم. حال خودم شده ام. ترانه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ترانه بيدار شو. رسيديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام چشمانم را باز مى كنم و باغ را جلويم مى بينم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عميقى مى كشم. دستانم را در هم قلاب مى كنم و به سمت جلو مى كشم تا صداى استخوان هايم را بشنوم. نگاهى به ساعت مى كنم. ابرو هايم بالا مى روند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معترضانه مى گويم: چرا انقدر تو راه بوديم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقتى شما در خواب ناز بوديد بنده داشتم ماشين رو هول مى دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتی و من هم باورم شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب بيدارم مى كردى كمكت مى كردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لازم نشد. يه كمى كه هول دادم درست شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بى حوصلگى از ماشين پياده شدم و در را با تمام قدرتم بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا پريد و گفت: چته؟ زدى داغون كردى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راست مى گن دروغگو شاخ و دم نداره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واضح حرف بزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه ماشينت پيكان بود حرفت رو باور مى كردم. ولى بنز آخرين مدل زير پاته...تازه ديروز تعميرگاه بوده. حالا هم عيبى نداره كه جايى توقف کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر جوابش نشدم. خسته است و حوصله ى بحث ندارد. من هم همین طور. با قدم هايم سنگ هاى زير پايم مى غلتند و صدايشان در مى آيد. به ساختمان كه نزديك مى شوم حسین را مى بينم كه مشغول كاشت گل است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام حسین آقا خسته نباشى

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام دخترم. سلامت باشى.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا كجاس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا يه ساعت پيش رفتن بيرون. نگفتن كجا ميرن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبم را كج مى كنم و وارد ساختمان مى شوم. از پله هاى مرمرى بالا مى روم و اتاق بزرگم مى روم. تمام وسايل از چوب طبيعى درست شده است. تخت دو نفره اى قرار دارد كه ملافه ى كرم رنگى روى آن كشيده شده و ميز كار و كتابخانه ى كوچكم طرف ديگر اتاقم است. صندلى گهواره اى هم رو به روى پنجره است كه هر وقت روى آن مى نشينم مى توانم تمام باغ را ببينم و لذت ببرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباسم را عوض مى كنم و به اتاق بابا مى روم كه با ديگر اتاق ها فرق مى كند. سه اتاق است كه به هم راه دارند. اولى ميز كار بزرگى در آن است و درست شكل اداره هاست. ملاقات هاى بابا اينجا صورت مى گيرد. اتاق دومى براى تفريح است و ميز بيليارد در آن قرار دارد. سومى هم اتاق خواب و استراحت كه وسايل گران قيمت و عتيقه در آن نگه دارى مى شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اتاق دوم مى شوم. اينجا را بيشتر دوست دارم. بابا هم همين طور. در يخچال بزرگى كه كنج ديوار است را باز مى كنم. شيشه هايى با علامت هاى شكل هاى متفاوت به ترتيب اندازه چيده شده اند. اين يخچال به جان بابا وابسته است زيرا به زحمت اين شيشه ها را به دست مى آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بقيه ى طبقات يخچال خالى ست و خوراكى ها خورده شده. درش را مى بندم و از اتاق خارج مى شوم. نزديك راه پله مى روم تا طلا را صدا كنم. اما او را مى ببينم كه به اتاقش نرسيده و روى مبل خوابش برده. پايين مى روم تا بيدارش كنم. موهاى قهوه اى اش روى صورتش ريخته و دهانش باز مانده است. دلم نيامد صدايش كنم. پتويى رويش كشيدم و به آشپزخانه رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طلا خانوم چرا يخچال بابا خاليه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را پايين مى اندازد و مى گويد: ببخشيد خانوم. مى خواستم همين الآن برم پرش كنم. امروز يه كمى كارم زياد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا قبل از اينكه برن گفتن امروز جلسه دارن و من بايد وسايل پذيرايى رو فراهم كنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا پس به من چيزى نگفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به من گفتن آقاعرفان در جريان هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندى مى زنم: مگه اين نوشيدنى ها براش حواس مى ذاره؟ چه توقع هايى دارى طلا خانوم...خيلى خب برو به كارات برس. يخچال يادت نره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اتاقم باز مى گردم. روى صندلى، رو به روى آينه نشستم و موهاى بلندم را شانه كردم. بالايش صاف صاف است مانند آبشارى سياه رنگ ولى پايين مانند سيم تلفن با حلقه هاى درشت است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آينه خيره مى شوم و به تك تك اعضاى صورتم نگاه مى كنم. انقدر كه بابا زيبايى ام را تحسين مى كند و مى گويد كه زيباترين دخترى هستم كه تا به حال ديده است، خودم هم باورم شده كه زيبا هستم. ولى اين طور نيست. خيلى معمولى هستم و هيچ چيز به خصوصى در من وجود ندارد. انگار چيزى هم كم دارم ولى هر چه به عمق صورتم نگاه مى كنم چيزى نمى يابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم ها و ابروهاى سياه...بينى کوچك و خوش فرم...لبانى سرخ كه نه كلفت هستند نه نازك...مژه هاى بلندى كه خودم آن ها را خيلى دوست دارم...و پوست گندمى ام پس زمينه ى تمام اين اجزاست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند خال روى صورتم هست...به گمانم شش تا كه بعضى را دوست نداشتم و مى خواستم آنها را بردارم ولى بابا نگذاشت. مى گفت كه خال هايت زينت صورتت شده اند و زيباتر شده اى. هنوز هم نمى دانم چرا بابا مرا زيبا مى خواند با وجود اينكه در ميان دختران بسيار معمولى هستم. شايد دليلش اين است كه هر دخترى براى پدرش زيباترين است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداى تق تق بلند مى شود و طلا از پشت در مى گويد: آقا تشريف آوردن و گفتن شما بريد اتاقشون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا برخاستم و موهايم را با كش بستم. به اتاق بزرگ بابا رفتم. روى صندلى اش لم داده بود و همه دور ميز نشسته بودند. همان شش نفر هميشگى! حتى عرفان هم بود ولى با چشمان نيمه باز و در حال چرت زدن. سلامى مى كنم و روى صندلى خودم رو به روى عرفان مى نشينم. در اين جمع تنها من و دينا جنس مونث هستيم. دينا تنها دوست من است و منشى باباست و برنامه هاى او را تنظيم مى كند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا سكوت را مى شكند: خب ترانه همه چيز بدون دردسر تموم شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره... به راحتى باور كردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندى از روى رضايت مى زند و از عرفان مى پرسد: كسى كه تعقيبتون نكرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع از زير ميز به پايش مى زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودش مى آيد و من من كنان مى گويد: نه...نه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا هم از این رفتارهای عرفان ناراحت است اما می داند اگر اعتراض کند همان حرف ها به خودش برمی گردد. پسر به پدرش رفته ولی هزاربرابر بدتر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ترانه ى عزيزم مى دونم خسته شدى ولى ديگه مرحله ى آخره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من براى كمك بهت هيچ وقت خسته نمى شم. بعدم يه جورايى كار من اين شده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرى تمان مى دهد و با لبخندش مرا تائيد مى كند. افتخار مى كند به داشتن چنين دخترى و من از اين احساس لبريز غرور مى شوم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دينا آرام زير گوشم مى گويد: پاچه خوار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه كه تو نيستى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب نمى دهد و سرش را بر مى گرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا به بابك، يكى از دوستان نزديكش، طراح و برنامه ريز گروه اشاره مى كند و مى گويد: خب اين دفعه چه برنامه اى ريختى؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند مى شود و چراغ ها را خاموش مى كند. ويديو پروژكتور را روشن مى كند و عكس ها را نشان مى دهد. همزمان توضيح هم مى دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مى دونم همه مى شناسيد ولى بيشتر براى ترانه مى گم تا اين چيزا خب تو خاطرش بمونه...بهنام خداوردى...٣٨ ساله...مهندس مكانيك...دست راست بهبهانى و مغز متفكرشون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برايم يك چيز بسيار خنده دار است. آن را به زبان مى آورم: ببخشيد بابك وسط حرفت مى پرم ولى تو هر دفعه همين حرفو مى زنى. يعنى اين چند نفر همشون دست راست بهبهانى هستن؟ اينجورى كه نميشه..پ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دانم چرا بابا هیچ وقت از بابک ایراد نمی گیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درست مى گى...ولى يه لحظه برگرد به جلسه ى اول كه باهات حرف زديم. همشون به بهبهانى نزديكن. اما اين فرق مى كنه...تو نمى تونى از راه قبلى وارد شى. راستش برنامه ى اين بار خيلى متفاوته...و البته ريسكش بالايى داره و اگه نتونيم موفق نشيم مى تونم بگم ٩٩ در صد بدبختيم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را زير چانه ام مى گذارم و به ادامه ى حرف هايش گوش مى دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببين بذار بيشتر توضيح بدم...سر ماهان و تيرداد چون زندگى عادى داشتن و از خانوادشون جدا نبودن تو تونستى از اون طريق برى جلو كه همزمان هم نادرو انداختى تو سطل آشغال. ولى بهنام از همه چيز جدا شده و با هيچ كس ارتباط برقرار نمى كنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا خميازه اى مى كشد و مى گويد: برو سر اصل مطلب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب بابا را مى دهد: باشه ولى بذار مطمئن شم ترانه قانع شده. اگه غير اين باشه با مشكل مواجه مى شيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را بلند مى كنم و چشم در چشم او مى شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرى تكان مى دهم و مى گويم: قانع شدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه...من و بچه ها همه ى تلفن هاشون رو زير نظر داشتيم. رمزى حرف مى زدن ولى تونستيم يه چيزهايى كشف كنيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهبهانى قصد داره امسال يه جشن بزرگى چهارشنبه ى آخر سال برگزار كنه و مواد منفجره ى جديدشو به نمايش بذاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر كسى كه دعوت نامه داشته باشه مى تونه وارد بشه و ترانه هم داره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كارتى را روى ميز مى گذارد و به طرفم هل مى دهد. آن را مى گيرم و مى خوانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ترانه وارد باغ ميشه و با بهنام ارتباط برقرار مى كنه. بايد درباره ى چزى كه اون دوست داره حرف بزنه. يعنى كارش..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد آتيش بازى شروع ميشه. ترانه مى ره وسط و مى خوره زمين. بهنام مى ره طرفش...اينجاست كه يكى از مهموناى بهبهانى كه اتفاقا ماده ى منفجره ى وحشتناكى دستشه، وارد مى شه و اونو به سمت بهنام پرت مى كنه و مى ره روى هوا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست هايش بازى مى كرد و نقشه اش را توضيح مى داد. در آخر هم اضافه كرد كه حرف هايش بدون جزئيات بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حيرت بودم از اين نقشه. من بايد با پاى خودم در دهان شير مى رفتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به بابا برمى گردم تا عكس العملش را ببينم. او هم صورتش در هم رفته و اخم كرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداى بلندى مى گويد: بابك تو از من مى خواى تنها دخترم رو بفرستم پيش كسى كه چشم ديدن منو نداره و مى خواد منو تيكه تيكه كنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومن، دوست ديگر بابا جاى بابك جواب مى دهد: مهرداد اين بهترين راه ممكنه...همه ى شرايط در نظر گرفته شده. از ترانه به خوبى محافظت مى شه. تازه مهمونى انقدر شلوغه كه هيچ كس متوجهش نميشه. افراد ما اونجا هستن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنگامى كه هومن و بابك با اطمينان حرف بزنند، يعنى بدون شك همه چيز دست است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شجاعت مى گويم: من ميرم و هيچ اتفاقى برام نميوفته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز شك داشت اما نمى توانست به حرف هاى دوستانش اعتنايى نكند. آنها تا به مال اشتباهى نكرده اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه ولى اگه يه تارمو ازش كم شه خودم همتون رو مى كشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابك با خوشحالى ادامه ى نقشه را مى گويد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا خسته مى گويد: براى امروز كافيه...پاشيد بريد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه بلند مى شوند. عرفان هم چنان چرت مى زند و سرش به سمت راست خم شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدايش مى زنم كه برود به اتاقش. با خوشحالى به سمتم اتاقش پرواز مى كند. من هم خواستم همراهش بروم كه صداى بابا را شنيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عرفان اذيتت مى كنه؟ دير مياد دنبالت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اذيت كه نه، بيشتر خودش سختشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زير لب مى گويد: يه كار از اين پسر خواستم. صبر كن الآن ميام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبول چنين درخواستى براى هيچكس كار آسانى نيست. چه برسد به يك دختر. من متفاوت هستم. سالها در ميان مردانى بزرگ شده ام كه درس شجاعت را به من مى آموختند. زندگى در كنارشان مرا مرد بار آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام وسايل آسايشم نيز فراهم بود. حتى معلمان مختلفى براى تدريس به من مى آمدند. فن ها و تكنيك هاى رزمى و ورزش هايى مانند كاراته و تيراندازى پا به پاى عرفان ياد مى گرفتم. مهارت هاى زيادى در هر كدام كسب كردم. نمى دانستم چرا من برايشان بيشتر از عرفان اهميت داشتم. تا اينكه پارسال همه چيز مشخص شد. عرفان مهره ى سوخته بود. من تا آن روز خودم رو نمى شناختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهره ى جديد بازى، من هستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(فصل دوم: پسر كيقباد)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راه را باز كنيد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر كيقباد بزرگ به ميدان آمده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مى خواهم تار ببندم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روى ديوارى كه پيش رويم است

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديوارى از جنس سكوت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتى اگر باد تارم را نابود كند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره آغاز مى كنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا محكم ترين تار را ببندم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون من قدرتمند هستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پايش را روى پدال گاز مى گذارد و به سرعت از نظرم ناپديد مى شود. از همان ابتدا مشكوك شده بود و درباره ى خطرناك بودن جاده سخنرانى مى كرد. فقط خدا كند كه با اين ترس و سرعت زيادش تصادف نكند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد جاده ى فرعى مى شوم. هيچ تابلو يا راهنمايى وجود ندارد و همه جا سوت و كور است. تنها كوه هاى بلند و بوته هاى خاردار ديده مى شود. آفتاب سوزان بر سرم مى تابد اما نسيم خنكى به صورتم مى خورد و اجازه نمى دهد كه گرما مرا اذيت كند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براى آن كه اطمينان يابم راهى كه مى روم درست است، موبايل ام را از جيبم در مى آورم و نقشه اش را باز مى كنم. محلى كه ايستاده ام را نشان مى دهد و راهى كه بايد طى كنم را برايم مشخص مى كند. حدودا دو كيلومتر بايد پياده روى كنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتى بعد به ساختمانى رسيدم كه مانند قصر بود. ظاهر مدرنى داشت با آجرهاى سفيد و صورتى و بسيار بزرگ بود. اتاقك نگهبانى جلوى در ورودى قرار داشت. به آنجا مى روم و خودم را معرفى مى كنم. کیارش...فرزند کیقباد! او را می شناسید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تلفن هماهنگ مى كند و حرف هاى من تائيد مى شود. تمام وسايلم را مى گيرد و جيب هايم را خالى مى كند. سپس اجازه ى ورود مى دهد و در را مى گشايد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حياط بزرگ و سرسبزى در جلوى ساختمان است. حوض بزرگى هم در وسط قرار دارد كه فواره اش كار مى كند. پاغچه پر از گل هاى لاله و پامچال رنگارنگ است. محو زيبايى حياط شده بودم كه صداى سرفه اى مرا به خود آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد اتو كشيده با كت و شلوار سياهى مى گويد: لطفا از اين طرف...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و راهنمايى ام مى كند و راه را نشانم مى دهد. از سنگ فرش ميان حياط مى گذرم و به تراس مى رسم كه در آن ميز و صندلى چيده شده. مرد ميانسالى نشسته است و فنجان قهوه اى به همراه كيك شكلاتى جلويش قرار دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جايش برخاست و گفت: خوش اومدى. من هومن هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را به طرفم دراز مى كند. دستم را در دستش مى گذارم و فشار مى دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط مى گويم: كيارش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مى نشيند و اشاره مى كند كه بنشينم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شنيدم توى كارت ماهرى. درسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلى متواضع پاسخ مى دهم: شما بايد قضاوت كنيد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده اى مى كند و مى پرسد: فقط كاراته و تيراندازى؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- كمى هم بوكس..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتی پسر کیقبادی...کی هست بابات؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر می کردم بشناسین...از خریدارهای خودتون بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرى تكان مى دهد و مى گويد: باشه موضوع مهمی نیست...من فعلا ديگه حرفى ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به مرد اتو كشيده اشاره مى كند: صابر رو صدا كن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش می دانستی که این موضوع مهمی بود و تو از کنارش به سادگی گذشتی. در این باز خطرناک چطوری چنین اشتباهی می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طولى نمى كشد كه مرد جوانى مى آيد. هومن از او مى خواد كه مرا امتحان كند.بعد از پايان حرف هايش به دستور صابر از جا برخاستم و دنبالش رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابتدا سوار ماشين مى شويم و در چند موقعيت مختلف قرارم مى دهد.سخت نبود یا شاید برای من نبود. سپس نوبت به تست هاى كاراته و تيراندازى مى رسد. نمى دانم تا چه حد موفق بوده ام. از صابر مى پرسم وضعيتم چگونه است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او فقط در جواب مى گويد: من تصميم گيرنده نيستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهمیت چندانی ندارد. هر چه بادا باد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرا پيش هومن باز مى گرداند و به طورى كه صدايشان را نشونم، گزارش مى دهد. صحبت هايشان طولانى مى شود. در آخر هومن سرى تكان مى دهد و رو به من مى گويد: بريم داخل...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد ساختمان مى شويم. داخل هم مانند فضاى بيرون شباهت زيادى با كاخ پادشاهان دارد. به پذيرايى مى رويم و هومن مى گويد كه همين جا بشينم و منتظر بمانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اين فرصت به اطراف نگاه مى كنم. خانه پر از وسايل گرون قيمت و زيباست. در كنج ديوار شومينه اى قرار دارد كه در بالايش سه قاب عكس بزرگ نصب شده است. قبل از اينكه به عكس ها دقيق شوم، صدايى پاهايشان را مى شنوم و به احترام از جا برخاستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومن همراه با مرد و دخترى مى آيد. مرد هم سن و سال هومن است و جلوتر قدم بر مى دارد. رو به رويم مى ايستد و سرتا پايم را بر انداز مى كند و مى گويد: كيارش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آرامى پاسخ مى دهم: بله قربان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلى جدى مى گويد: من ازت تعريف زياد شنيدم و الان هم مورد تائيد هومن واقع شدى و من به هومن خيلى اعتماد دارم...مى خوام تنها دخترم رو دست تو بسپارم و اگه يه تار مو ازش كم شه زنده نمى مونى. وظيفت هم فقط رانندگيه...هر جا كه ترانه بخواد بره بايد ببريش و هميشه بايد حاضر باشى.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به دختر جلب مى شود. صورت زيبايش متعجب شده و حتما از قصد پدرش خبر نداشته است. از ظاهرش پيداست كه در ناز و نعمت بزرگ شده و نبايد از گل نازك تر با او حرف زد. در واقع كمى بايد لوس شده باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هومن بقيه ى كارا با تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترانه آرام مى پرسد: بابا بهش مطمئنى؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به اون نه ولى به هومن آره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دست دخترش را مى گيرد و با هم مى روند..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هومن دست به سينه جلوتر مى آيد و مى گويد: طلا برات همه چيزو مى گه...من بايد برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشيد...نگهبان همه ى وسايل منو گرفت. الان هيچ سلاحى ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وسايل لازم در اتاقت هست. توضيحاتش داده مى شه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و طلا رو صدا مى كند. انتظار داشتم زن جوانى ظاهر شود ولى بر خلاف تصورم زن ميانسالى بود كه جثه ى درشتى داشت و لباس خدمتكارها را پوشيده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلا از همان ابتدا توضيحات را آغاز كرد: اتاق شما و بقيه ى خدمتكارها پايين هستش. فقط اجازه ى بودن در اين طبقه و طبقه ى پايين رو داريد. به هيچ وجه تا آقا اجازه ندادن نمى تونين به طبقات بالا برين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و راهى طبقه ى پايين شد و من هم به دنبالش رفتم. اين طبقه ، دو راهروى بلند دارد كه ديوارهايش به رنگ زرشكى هستند و داراى تعداد زيادى اتاق است كه در كنار هر كدام يك ديواركوب نصب شده است كه راهرو را روشن نگه مى دارند. وارد راهروى دوم مى شويم و به انتهايش مى رويم. احساس كردم در يك هتل مجلل قدم بر مى دارم. طلا در اتاقى كه كمى با بقيه فاصله داشت را باز مى كند و كليدش را به من مى دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس مى گويد: مسئوليت نگه دارى وسايلتون با خودتونه. كارى هم داشتين از من يا بقيه ى خدمتكار ها بپرسيد. كم كم. با قوانين اينجا آشنا مى شيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بدون اينكه پاسخى از جانب من بشنود سرش را پايين مى اندازد و مى رود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زير لب زمزمه مى كند: بيچاره اين جوون هم قربانى شد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چيزى نفهميدم. شانه اى بالا انداختم و وارد اتاق شدم. از همان ابتدا همه چيز را دقيق مى نگرم. اتاق نسبتا بزرگى است و به سبك مدرن چيده شده. در كمد ديوارى اش را باز مى كنم. پر از لباس هاى متفاوت است براى مكان هاى متفاوت. اين موضوع نشان مى دهد كه ظاهر كاركنان بسيار اهميت دارد. در كمد ديگرى باز مى كنم و با وسايل حفاظتى و اسلحه و چند مدل سيگار و فندكى كه علامت شيطانى هوى متال را داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كتم را در مى آورم و روى تخت مى اندازم. تنها چيزى كه برايم باقى مانده همين كت سرمه اى است. برای پسر کیقباد دارایی کم و بی ارزش است اما من بدون این هم مشکلی ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درى کنار پنجره ی اتاق بود كه به روى سرويس بهداشتى باز مى شد. دوش كوتاهى گرفتم و لباسم را عوض كردم. يكى از ادكلن هاى روى ميز را بر داشتم و به لباس و زيرگلويم زدم. بوى تلخ و خوبى داشت و از برندش مشخص بود که قیمتی است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاقم بيرون آمدم و در را قفل كردم. به طبقه ى بالا رفتم. هيچ كس نبود همه جا آرام بود. به حياط رفتم تا كمى قدم بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوانه ى سبزى روى درختان پديد آمده و صداى گنجشك هايى كه تازه از سفر طولانى خود بازگشته اند، به گوش مى رسد. متوجه شدم كنار ساختمان راهى وجود دارد. كنجكاو شده و دنباله اش را گرفتم تا به حايى رسيدم. با ناباورى نگاه كردم. باغى حدود شش برابر حياط جلوى خانه كه قسمت هاى متفاوتى دارد. درخت هاى بلند كاج دور تا دور را فرا گرفته اند. يك قسمت زمين خاكى و ديگرى از چمن پوشيده شده. كنار هر زمين يك اتاقك قرار دارد. قدم زنان دور زمين را گشتم. به اواسطش كه رسيدم راه ديگرى در سمت چپ ديدم. وارد آنجا شدم و با قسمتى از بهشت رو به رو شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باغچه ى فوق العاده زيبايى كه كه پر از لاله هاى رنگى بود و در كنج ديوارى يك آبنماى سنگى به شكل توربين قرار داشت. تاب سبز رنگى هم در كنارش بود كه هر كس روى آن مى نشست ، هم از زيبايى باغچه لذت مى برد هن از شنيدن صداى آب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اينجا چيكار مى كنى؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دنياى خيالم بيرون مى آيم و بر مى گردم. دختر با لباس سياهى ايستاده و دو دست راستش تير و كمانى دارد. نگاهش سرد و پر از خشم است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من من كنان سئوالش را پاسخ مى دهم: اومدم يه دورى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم را قطع مى كند: مگه طلا بهت نگفته كه كجاها مى تونى برى؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا ولى درباره ى باغ حرفى نزدن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهاى سياهش را پشت گوشش مى زند و مى گويد: هرجاى باغ خواستى برو به غیر از اين منطقه. اگه پاتو اينجا بذارى زندت نمى ذارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمى مى گويم ولى در دل به او مى خندم. فكر مى كند كه با پسربچه اى طرف است كه تهديد مى كند. به هر حال حرفى ناخوشايند عواقب خوبى در پيش ندارد. براى آخرين بار نگاهى به باغچه مى كنم و از آنجا خارج مى شوم. هيچ اثرى از دختر نيست. با سرعت نور ناپديد شده است. كمى جلوتر مى روم و او را مى بينم كه تمرين تيراندازى مى كند. لحظه اى مى ايستم تا او را تماشا كنم. كمانش را بالا مى آورد و نشانه مى گيرد. تير را رها مى كند. سريع با نگاهم دنبالش مى كنم. به هدف مى خورد و مرا متعجب مى سازد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر پوزخندى مى زند و با صداى بلندى مى گويد: مراقب باش چشمات از حدقه در نيان.. چون مى خوام برات چشم بسته بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قصد دارد خودنمايى كند و قدرتش را به رخ بكشد. مرا كوچك مى كند تا به من بفهماند كه سر به سرش نبايد بگذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را مى بندد. قفسه ى سينه اش بالا و پايين مى رفت. جلوتر مى روم تا به بسته بودن چشمانش اطمينان پيدا كنم. نفس عميقى مى كشد و تير را رها مى كند. در محدوده ى قرمز خورد ولى وسط نبود. به من نگاه كرد تا عكس العمل ام را ببيند. وقتى بى تفاوتى مرا ديد، دلخور شد اما وانمود كرد كه مشكلى نيست. لبخند كجى همراه با خشم زد و سرى تكون داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معنى اين حركتش را متوجه نشدم تا اينكه كسى از پشت سرم داد زد: براوو...آفرين...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر سرى تكان داد و به اتاقك كنار زمين رفت. من چرخى زدم و مردى را ديدم كه كنارش زنى ايستاده بود. از شباهت هاى ظاهرى شان مشخص بود كه خواهر و برادر هستند. هر دو قدبلند و با استخوان بندى درشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد تى شرت اسپرتى پوشيده بود و عينك آفتابی زده بود. خواهرش با آرايش غليظى تلاش كرده بود خود را زيباتر نشان دهد اما مانند يك هيولا شده بود. لب هايش را با رژ قرمزى زمخت كرده و با كرم برنزه پوستش را تيره كرده بود. ابروهاى نازكى داشت كه گوشه هايشان را به سمت بالا داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر بر مى گردد. لباسش را عوض كرده و يك بطرى آب معدنى به دست دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد با لبخند دختر كشى گفت: چطورى خانومى؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمسخر پاسخ مى دهد: خوبم...با ديدن شماها عالى شدم. عالى تر هم مى شم وقتى بفهمم اينجا چيكار دارين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن در حالى كه سعى مى كرد لحن مهربانى داشته باشد ، گفت: ترانه جان درست نيست با دايى آيندت اينطورى حرف بزنى.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تشر مى گويد: من مخالفتى ندارم تو زن بابام باشى ولى به هيچ وجه تو رو مادر خودم نمى دونم پس توقع نداشته باش كه رابطه مون صميمى باشه. تو فقط قراره زن بابام بشى. نه بيشتر! اينو هيچ وقت...هيچ وقت فراموش نكن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد چشم غره اى به خواهرش مى رود و مى گويد: مرسده رو ول كن...ولى بايد درباره ى من فكر كنى. آخه تو شدى شاه قلبم. چجورى بايد جواب قلبم رو بدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترانه با نفرت به چشمان مرد خيره مى شد و داد مى زند: مى خواى من جواب بدم؟ ترانه از تو متنفره...مى دونه كه قصدت چيه پس برو يه جا ديگه تورت رو پهن كن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد با صداى آرام ترى ادامه مى دهد: الانم به خاطر خواهرت از خونت مى گذرم وگرنه مى دادم از سقف اويزونت كنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به من اشاره اى مى كند و زمزمه مى كند: بريم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به داخل ساختمان برگتشيم. پدر ترانه لباسش را عوض كرده بود و ادكلن خوش بويى به خود زده بود. حتما قصد داشت به استقبال همسر آينده ى خود برود. پوزخندی می زنم.این جماعت چه دل خجسته ای دارند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترانه غرولند كنان گفت: بابا من گفتم با ازدواجت هيچ مشكلى ندارم. ولى اونا نبايد به من كارى داشته باشن. مرسده نبايد خودشو مادر من بدونه. به برادرش هم بگو كه دست از سرم برداره وگرنه خودم اون چشماشو از کاسه درمیارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرش سرى تكان داد و با مهربانى گفت: چشم عزيزم...خودم باهاشون حرف مى زنم. تو كه مى دونى اين ازدواج يه جورايى اجباريه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترانه بدون هيچ حرفى سرش را پايين مى اندازد و از پله ها بالا مى رود. پدرش نيز نيم نگاهى به من مى اندازد و از ساختمان خارج مى شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما هم كه كلا آدم حساب نميشيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت صدا بر مى گردم. پسرى به ديوار تكيه داده بود و ليوانى در دست داشت. چشمانش به سرخى مى زد و موهايش جنگل آمازون شده بود. به سمت پله ها رفت. هر آن منتظر بودم كه زمين بخورد اما به سلامت به بالا رسيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از سه روز بى كارى، بالاخره احضارم كردند. هومن تمام كارهايى كه بايد انجام مى دادم را توضيح داد. بايد ترانه را به مهمانى مى بردم و خودم نيز در آنجا به عنوان خدمتكارش مى ماندم. مسخره تر از این کار وجود دارد؟ کیقباد کجایی که پسرت را ببینی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباسى را كه برايم انتخاب كرده بودند را پوشيدم و در حياط منتظر ايستادم. يك كت و شلوار سياه با پيرهن سفيد تنگ و كروات سرمه اى كه مرا خيلى برازنده مى كرد. اما پيرهن خيلى تنگ بود و به سختى نفس مى كشيدم و تكان مى خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترانه به همراه پدرش و مرسده آمدند. پشت سرشان هم هومن و مرد جوان ترى كه موهاى جوگندمى داشت. در اين چند روز تا به حال او را نديده بودم. در عقب ماشين را باز كردم و به احترام كمى خم شدم. ترانه با ترديد قدم برداشت. ترس و نگرانى در چشمانش موج مى زد اما صورت آرامى داشت. پيراهن آبى رنگش كه از جنس حرير بود از پالتوى سياهش بيرون زده بود. شال نازكى هم روى سرش انداخته بود و آرايش خيلى ملايم و زيبايى كرده بود. چهره اش مثل ستاره اى مى درخشيد. مبالغه می کنم؟ نمی دانم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوار كه شد، در را با آرامش مى بندم. پدرش به او اطمينان مى دهد كه اتفاقى نخواهد افتاد و همه چيز به خوبى پيش مى رود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترانه زير لب زمزمه كرد: اميدوارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اينكه سفارشات لازم را دوباره به من كردند، اجازه ى خروج صادر شد. پشت فرمان ماشين آخرين سيستم شان نشستم و آينه را روى صورت ترانه تنظيم كردم. چشمانش را بسته بود و اخم ريزى كرده بود. سوئيچ را مى چرخانم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(فصل سوم: بهار پاييزى)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهارم، بهار! مى شناسيدم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانى كه مژده مى آورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مژده ى رفتن زمستان را

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم بگويم ديگر منتظرم نباشيد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهار يكباره تبديل به خزانى ابدى شد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رازها مى گويند كه چيزى اتفاق افتاده است. هر راز مثل سدى روى رودخانه زده مى شد. اين طرفش سكوت است و آن طرف پر از هياهو. راز را نبايد گفت چون ديگر راز نخواهد بود. رازها آبستن حادثه هاى مهمى هستند. اگر سد روى رودخانه شكسته شود، سرزمين آن سوى رود را آب خواهد برد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محكوم به سكوت هستم...چون حرف هايم سد را مى كشنند...هر چند اين راز آنقدر تلخ است كه روى سينه ام سنگينى مى كند و مانع نفس كشيدنم مى شود. اما چاره اى جز سكوت ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتى مى شود كه در تاريكى نشسته ام و مى سوزم و مثل شمع قطره قطره آب مى شوم...از غم فهميدن اين راز...به نقطه اى خيره شده ام و اشك هايم همچون آبشارى بر روى گونه هايم مى ريزند..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداى بسته شدن در، از جا پريدم. سرگردان بودم و مغزم فرمانى صادر نمى كرد كه حال بايد چه كنم. به سمت دستشويى دويدم و سرم را زير شير آب گرفتم تا خنك شوم. كمى كه حالم بهتر شد، سرم را بلند كردم و در آينه به خودم نگاه كردم. لبخند غليظى زدم تا از سرخى صورتم قدرى كم شود. براى پف زيرچشمانم و سوزششان كارى نمى توانستم انجام دهم. صداى مهربانش را شنيدم كه مرا صدا مى كرد اما جواب ندادم تا اوضاع صورتم بهبود يابد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض اينكه از دستشويى بيرون آمدم، سرما در وجودم نفوذ كرد و مرا لرزاند. پتويم را دورم پيچيدم و روى زمين نشستم. از سر و صداى ظرف ها، فهميدم كه هنوز در آشپزخانه است. وقتى به خانه مى آيد، ابتدا به آشپزخانه مى رود و كارهايش را انجام مى دهد. بعد به بالا مى آيد و لباسش را تعويض مى كند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مى دانم اگر تنها باشم دوباره گريه مى كنم. از پله ها با احتياط پايين رفتم چون سرم گيج مى رفت. وارد آشپزخانه شده و سلام كردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خوشرويى پاسخ مى داد و عذرخواهى كرد كه مرا تنها گذاشته است. و من در دل دعا مى كردم كه متوجه صورتم نشود و چيزى نپرسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبق معمول مى گويم: مادر جان من چند بار بگم تنهايى راحت تر درس مى خونم؟ انقدر نگرانم نباشين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حقيقت را گفتم. البته اگر بخوانم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالى كه براى هر دو چاى مى ريخت، پرسيد: خبرى نيست؟ كسى زنگ نزد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه همه چيز امن و امانه...شما بهتون خوش گذشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وا مگه مجلس امام حسين جاى خوش گذرونيه؟ اگه منظورت اينه كه خوب بود...آره خيلى مجلس خوبى بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براى اينكه او را خوشحال كنم، گفتم: منم درسم تموم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آفرين عزيزم...خيالم راحت شد. پس الان بيا بريم استراحت كنيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سينى چاى رو برداشتم و با هم به طبقه ى بالا رفتم. مادر هم پشت سرم آمد. سينى را روى ميز گذاشتم و بخارى برقى كوچك را روشن كردم. مادر پس از تعويض لباسش،آمد و كنارم نشست. سبد بافتنى ام را برداشته و خود را با بافتن ادامه ى شال گردنم مشغول كردم. همزمان به حرف هاى مادر نيز گوش مى دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف هايش كه به اتمام رسيد، صداى ماشين پدرم را شنيدم. چند دقيقه بعد، صداى دمپايى هاى چرم اش كه روى سنگ مرمر پله ها كشيده مى شد به گوشم رسيد كه خبر مى داد پدرم به طبقه ى بالا مى آيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه ی مان را خیلی دوست دارم. از در خانه كه وارد مى شوى، رو به رويت راه پله را مى بينى. يك طبقه كه بالا مى آيى، پذيرايى بزرگى را مى بينى كه با وسايل و مبلمان زيبايى به سليقه ى مادرم چيده شده است. سمت چپ هم درى وجود دارد كه به آشپزخانه باز مى شود. پشت آشپزخانه، راهرويى وجود دارد كه مادرم گل هايى مانند بنفشه آفريقايى و كاكتوس و غيره را پرورش مى دهد. اين راهرو به ناهارخورى مى رسد. آنجا حداقل براى بيست نفر جا وجود دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر طبقه اى ديگر بالا مى آيد. نشيمن و اتاق خواب ها در اين طبقه قرار دارند. با ديدن پدر، بلند سلام مى كنم و مادر از جا برخاست تا برايش چاى بياورد. دوباره همه جا آرام و ساکت می شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام حرصم را روى ميل هاى بافتنى تخليه مى كنم. از دنياى پيرامونم غافل مى شوم و تند تند دستانم را حركت مى دهم. هر دانه اى كه مى بافم، يك ثانيه از عمرم مى گذرد و به مرگ نزديكتر مى شوم. مرگ ترس دارد...اما اگر در اين اوضاع به سراغم آيد، برايم دوست داشتنى ترين لحظه ى عمرم خواهد بود. به خود كه آمدم، ساعتى گذشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شالم را بالا مى گيرم و نگاهش مى كنم. يك وجب اضافه شده بود. وسايلم را جمع كردم و در سبد گذاشتم. پدر صداى تلويزيون را زياد مى كند و اخبار گوش مى دهد. از اين اخبارهاى تكرارى خسته شده ام. حتى فيلم ها و عكسها هم تكرارى است. اكثرشان هم خبر بدبختى و فلاكت عده اى از مردم جهان است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره از راه رسيد. مانند هميشه سرش پايين بود و به آرامى گفت: سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر سرش را چرخاند و جوابش را داد. من هيچ وقت با او سلام نمى كنم. او هم همين طور. هيچ كدام حال و حوصله نداريم. اگر بخواهيم خيلى در حق يكديگر لطف كنيم، سرى تكان مى دهيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع به اتاقش رفت. دوست ندارد كه پدر براى دير آمدنش سئوال پيچش كند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را مى بندم و سعى مى كنم تا تجسم كنم كه در اتاقش چه مى كند. ابتدا كوله اش را روى صندلى مى اندازد. بعد جوراب هايش را در مى آورد. خيلى روى جورابش حساس است. غير ممكن است جورابى را دوبار بپوشد و حتما بايد تميز باشد. بعد مقنعه اش را از سرش مى كشد و آن را روى صندلى پرت مى كند. موبايلش را به شارژر وصل مى كند و روى زمين مى نشيند تا به اس ام اس هايى را كه نتوانسته پشت فرمان ماشین جواب بدهد، نگاهى كند. مدتى بعد لباسش را تعويض مى كند و به دستشويى مى رود. هميشه زمان زيادى در آنجا مى ماند. براى همين كسى كه نياز فورى به دستشويى پيدا كند، مثل من، بايد تا يك ربع يا بيست دقيقه عذاب بكشد. نكته ى جالبى كه وجود دارد، اين خانه سه دستشويى دارد اما هر دو اصرار داريم كه به دستشويى مشترك خودمان برويم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر نزديك راه پله مى آيد و از پايين داد مى زند: بياين شام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باشه اى مى گويم و بقيه را خبر مى كنم. بعد به آشپزخانه مى روم و ساير وسايل ميز را مى چينم. سالادم را مى ريزم و سپس سس بهش اضافه مى كنم. يعنى آب ليمو و سركه ى بالزاميك!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه دور ميز مى نشينند. مادر شام را جلوى مان مى گذارد. خوراك مرغى كه با عشق پخته شده. مادر براى درست كردن هر وعده ى غذايى، خيلى فكر مى كند تا چيزى را انتخاب كند كه با علاقه ى همه سازگار باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل هرشب از بنفشه مى پرسد: ناهار چى خوردى؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و او يا جواب سر بالا مى دهد يا مى گويد كه واقعا چه خورده است. وقتى كه جواب درست نمى دهد، يعنى چيزى نخورده. مادر در مورد اين موضوع كلى حرص مى خورد. چون بنفشه به تازگى كم غذا شده و مى خواهد با كم خوردن لاغر شود. چيزى كه امروزه اكثر دخترها مى خواهند. مادر هر چه او را نصيحت مى كند كه اينكار برايش ضرر دارد، توجهى نمى كند و معتقد است به اندازه ى كافى غذا مى خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب امشبش اين بود: با الهام رفتيم كافى شاپ. عكس هاشو نشون ميدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به شدت عكس مى گيرد. از هر چيزى كه مى خورد، از هر چيزى كه مى بيند يا لمس مى كند. البته عكس هايش بدون هيچ اغراقى، فوق العاده هستند. تا به حال هيچ كلاسى نرفته و تنها نكاتى از پدر آموخته است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ادامه از كارهايى كه امروز كرده است تعريف مى كند و من هر جا كه موقعيت فراهم شود، متلكى بارش مى كنم. ولى او نمى فهمد چون نمى داند اما با اينكار كمى از احساسات منفى ام كم می شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان يه روسرى ديدم خيلى طرحش قشنگه. به نظرتون آبى شو بخرم يا صورتى؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تاكيد گفتم: حتما آبى...آبى خيلى بهتره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهى به من مى كند و چيزى نمى گويد. لابد به حساب استقلالى بودنم گذاشت. اما منظور من چيز ديگرى بود كه او نمى فهمد. رنگ مورد علاقه یک نفر آبی بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شام كه تمام مى شود، سريع از سر ميز بلند مى شوم و ظرف هاى چرك را درون ماشين ظرف شويى مى گذارم. دست راست مادرم در اثر كار زياد مشكل پيدا كرده است. دكتر ها نتوانسته اند تشخيص دقيق و درستى بدهند و فقط مى گويند شبيه تنيس البو است و چاره اى جز عمل وجود ندارد و در صد بهبودى زياد نيست. براى همين مادرم ترجيح داد با همين دست بسازد و بعضى كارها مانند ظرف شستن كه دكتر غدقن كرده را نكند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ميز كه كامل جمع شد از مادر تشكر كردم و بالا رفتم. ديدن بنفشه فكرم را درگير مى كند. هنوز براى قضاوت خيلى از مسائل زود است. كاش بيشتر از چيزى كه من مى دانم نباشد. کاش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت يازده كه مى شود مادر آرام آرام مى گويد كه به اتاقم بروم. اين بار، برخلاف هميشه مخالفتى نمى كنم. سريع مسواك زدم و به تخت خواب رفتم. به يك نقطه از سقف خيره شده بودم. خدايا من چه كردم؟ اشتباه از اين بزرگتر؟ نه مى توانم سخن بگويم و خودم را خالى كنم نه اينكه فراموشش كنم. خدايا خودت كمكم كن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزنه هاى نور وارد اتاق مى شود. چشمانم را مى بندم و وانمود مى كنم كه خواب هستم. مادر بالاى سرم مى آيد و دعاهايى را زير لب زمزمه مى كند. سپس بوسه اى بر گونه ام مى زند و مى رود. كار هر شب اوست. تا خود صبح هزار بار پيش من مى آيد تا آرام شود. مادرانه هایش را دوست دارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نيم ساعت ديگر مى گذرد. صداى تيك تاك ساعتم مرا ياد بنفشه مى اندازد. هميشه مى گويد: چطور مى تونى با اين صدا بخوابى؟ اعصابت خرد نميشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جايم برخاستم و كمى در را باز كردم. همه ى چراغ ها خاموش است به غير از چراغ راه پله. پاورچين پاورچين به اتاق خواب پدر و مادرم رفتم و مطمئن شدم هر دو خواب هستند. راهم را به سمت اتاق مطالعه كج كردم. چون شلوار لباس خوابم كمى برايم بلند است، آن را با دستانم جمع كرده و به سمت بالا گرفتم تا زمين نخورم. روى نوك انگشتان قدم بر مى داشتم. خواب مادر بسيار سبك است و با كوچكترين صداى ضعيفى از خواب مى پرد. به كتابخانه مى رسم. يكى از قفسه هايش درى دارد كه قفل مى شود. آن را باز مى كنم. كامپيوتر در اينجاست. مادر وقتى از خانه خارج مى شود، در اين قفسه را قفل مى کند تا من به سراغ اينترنت و كامپيوتر نروم. اين كار مرا آزار مى دهد اما اگر كلمه اى بگويم، هزاران جمله مى شنوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پتویی روی کیس کامپیوتر انداختم تا صدای فنش کمتر در اتاق پخش شود. كامپيوتر را روشن كردم. به محض اینکه صفحه بالا آمد به سرعت سراغ عكس ها رفتم. تمام اسكرين شات هاى پيامك ها را مرور كردم. تا اينكه به يكى از آن ها رسيدم و نكته ى ظريفى پيدا كردم كه بعد از ظهر متوجه آن نشده بودم. اتفاقات تابستان در ذهنم تداعى مى شود و درست در جايى متوفق مى شود كه من مى خواستم. دستانم ناخودآگاه شل مى شوند و چانه ام مى لرزد. نشانه ها جلوى چشمانم بودند و من نفهميدم...من درك نكردم...دروغ ها را ساده لوحانه باور كردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطره اشكى از چشمم سر مى خورد...حقايق بسيار تلخ اند...به طورى كه هرگز نمى شود آن ها را انكار كرد...نمى شود با خود تكرار كرد...و كشف اين حقايق مانند آمدن سيلى است كه تمام زندگى ات را با خود مى برد و وارونه مى سازد. مى توان دوباره همه چيز را ساخت اما زمان مى خواهد...و هيچ گاه مانند روز نخست نمى شود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سال گذشته مى انديشم.تغيير كرده ام، نه...خيلى تغيير كرده ام! در نگاه اطرافيانم يك سال بزرگتر شدم و يك سال به مرگ نزديكتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما در اين سال من به اندازه ى يك عمر فهميدم...كشف كردم...عذاب كشيدم تا درك كنم...چه شب هايى كه در سردرگمى غوطه خوردم و كسى متوجه نشد...آيا همه چيز از يك اتفاق ساده شروع شد؟! بدون شك اينطور نيست...مسلما به خيلى قبل برمى گردد. اتفاقى كه به ياد ندارم اما تاثيرش را گذاشته است. نمى دانم چه شد كه اينجا هستم. با اين وضعيت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا به خود دروغ مى گويم؟ مى دانم خوب هم مى دانم...با اين جملات مسخره مى خواهم اشتباهم را انكار كنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حال درك مى كنم كه هدف از اختراع اينترنت چه بوده است. اگر قدرت داشتم زمان را به عقب برگردانم، حتما مخترعش را به قتل مى رساندم. اما چه فايده...او اختراع نمى كرد كسى ديگر مى كرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ايراد از ماست كه از نعمت هايمان درست استفاده نمى كنيم. حتى از اختراعات و اكتشافات خودمان...اينترنت اگر براى تحقيق و كسب علم باشد كه مشكلى نيست. اما در اين نسل يك نفر هم يافت نمى شود كه به دنبال اين موضاعت باشد. از همين جاست كه ذهن ما تسخير مى شود و به باتلاقى كشانده مى شويم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ما ايرانى ها...شايد نبايد جمع ببندم. شايد قضاوت من با ديگران متفاوت باشد...من ِايرانى در جايى رشد كرده ام كه رسم ساده بودن و شجاعت و فداكارى را به من آموختند. غير از اين چيزى در فرهنگ لغاتم يافت نمى شود. اما كودك بزرگ مى شود، همان طور كه من شدم. پا به اجتماع مجازى گذاشتم و اجتماع حقيقى را رها كردم. فاصله گرفتم...از همه كس و همه چيز...به خيالم خوش مى گذرانم با سركار گذشتن عده اى بى كار كه چت روم، پاتوقشان شده و آنجا را از همه جاى دنيا بيشتر ترجيح مى دهند. وقتى به خود آمدم، دريافتم كه من نيز جزو همان عده ى بى كار شده ام كه زمان و وقت با ارزشم را بيهوده تلف كردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته اين قضاوتى نا عادلانه است! من به قصد كسب علم وارد شدم. اما شيطان است ديگر...و منم آدم! وسوسه شدم و به جاهايى رفتم كه نبايد مى رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با فهميدن بعضى از موضوعات خودم را نابود كردم...باورهايم زير سئوال رفت و دنيايم واژگون شد...به همه كس و همه چيز بدبين شده بودم...حتى به خودم! ذهنم پر شده بود از افكار پوچى كه روز به روز بيشتر درونم را مى خورند و مرا به تباهى مى كشاندند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طول كشيد...شايد ماه ها...اما بالاخره اتفاق افتاد. كنار آمدم با همه چيز. زمان را نمى توان به عقب برگرداند. حال مى دانم و نمى توانم فراموش كنم كه مى دانم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از آن روز بود كه برخى از سئوالاتم بى جواب مانده و به برخى ديگر به هر زحمتى بود پاسخ داده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفرتم از جنس مخالف افزايش يافت. به خاطر ندارم كه اين نفرت از كجا شروع شد. هر چه بود، دو برابر شده بود. شايد اگر يك نفر برايم توضيح داده بود كه در زندگى مشترك بين زن و مرد چه اتفاقى مى افتد، انقدر شوكه نمى شدم. واقعا من بايد چنين موضوعاتى را از زبان يك غريبه مى شنيدم؟ و براى جواب دادن به سوالاتم به اينترنت مراجعه مى كردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماه رمضان از راه رسيد و مانند سالهاى گذشته تا سحر بيدار مى ماندم و به كارهاى مورد علاقه ام مى پرداختم. با دوستان مدرسه چت مى كردم، فيلم مى ديدم و گاهى هم كارهاى هنرى مى كردم. اذيت كردن پسرها هم جزوى از كارهايم شده بود. از اين طريق مى خواستم احساساتم را تخليه كنم. به راستى كه از اين كار لذت مى بردم و استادى شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما ناگهان همه چيز را قطع كردم. گاهى احساس وسوسه به سراغم مى آمد ولى به شدت آن را سركوب مى كردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يك روز پسرى پيدا شد كه با ديگران متفاوت بود...متعجب بودم كه خواسته اش دوستى نيست...او چيز ديگرى مى خواست. جواب یک سوال: آيا تو بنفشه حاتمى را مى شناسى؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيال مى كردم كه او را مى شناسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از او پرسيدم: چطور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و سوالش را دوباره تكرار كرد بدون آنكه جوابم را بدهد. پيش بنفشه رفتم و برايش ماجرا را تعريف كردم. جا خوردنش را به خوبى ياد دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع جواب داد: توى نت مزاحمم شده. ببين بهار...بهش بگو من عمه اش هستم و بنفشه ازدواج كرده. آخه هر چى میگم دست از سرم بر نمى داره, خيلى پرروئه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب ايميل منو از كجا آورده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفته بودم كه ايميلم هنگ كرده. از طرف من يه ايميل براى خيلى ها رفته كه حتى توى ليستم نبودن. احتمالا از اين طريق پيدا كرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف هايش را باور كردم و تصميم گرفتم براى كمك به او كارى كنم كه ديگر مزاحم بنفشه نشود. اما ديگر جوابم را نداد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اينجا كه رسيدم، اندكى صبر كردم. دوباره اتفاقات را مرور كردم. جا خورن بنفشه...حتى كمى هم رنگش پريد! واى خداى من... يعنى تا به الان در خواب خرگوشى به سر مى بردم؟ تمام شواهد رو به رويم بود و چشمانم را بسته بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كامپيوتر را خاموش كرده و دوباره زير پتويم مى خزم. در ذهنم قطعات پازل را مى چينم و به يكديگر مى چسبانم. قطعات گمشده زياد دارد و من بايد آنها را پيدا كنم...بايد...پلك هايم سنگين مى شوند...اين آغاز كابوس هاى من است...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

)فصل چهارم: آسمان ابرى)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداى هوهوى باد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ابرهاى تيره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرا پر مى كنند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حال براى باريدن آماده ام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسيم خنكى پوستم را نوازش مى دهد و در عمق جانم نفوذ مى كند. احساس خوشايندى به من دست مى دهد. همچنان مداد سبز رنگى به دست دارم و محكم روى كاغذ مى کشم. صداى زجر كشيدن كاغذ به هنگام برخوردش با مداد به من آرامش مى بخشد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دور صدايم مى كند و من اهميتى نمى دهم. سايه اش نزديك مى شود و به روى نقاشى ام مى افتد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمى كردم و با اشاره اى گفتم: از جلوى نور برو كنار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معترض پاسخ داد: بسه ديگه! ناسلامتى بعد از مدت ها اومديم تفريح. كاغذ و مداد كه هميشه هست. بيا تو زمين..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودت بس كن. من اينجورى راحت ترم. داره بهم خوش مى گذره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهى در چشمان يك ديگر مى اندازيم. بطرى آب را از كنارم بر مى دارد و با سر و صدا سر مى كشد. مى داند من از اينكار بدم مى آيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر جور دوست دارى..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بطرى را در سطل آشغال پرت مى كرد و به زمين بازگشت. دوباره تمام تمركزم را روى نقاشى ام مى برم. گاهى سر بلند مى كنم و به اطرافم نگاه مى كنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غروب كه مى شود، بازى را تعطيل مى كنند و هر كس به خانه ى خودش مى رود. لباسش را عوض مى كند و سراغ من مى آيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بريم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براى آخرين بار نگاهى به زمين فوتبال مى اندازم تا تمام جزئيات در خاطرم بماند. سپس مى گويم: بريم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسايلم را در كوله ام گذاشتم و بلند شدم. شانه به شانه ى يكديگر راه افتاديم...در سكوت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهى كشيد و گفت: از اين روزمرگى خسته شدم. هر روز مثل ديروز...يه اتفاق جديد نميوفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید