بعد از تاسیس مدرسه به جای آن خانه‌ی متروکه، دنیز آسوده خاطر به زندگی ادامه می دهد؛ غافل از آن که گذشته، دست بردار نیست! بیماری روانی در تمام مدرسه شیوع پیدا می‌کند، عده‌ای می‌گویند روح دیده‌اند. وحشت و اضطراب فضای مدرسه را پر کرده است، یک مدیر در این موقعیت چه باید بکند؟!

ژانر : ترسناک، معمایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ ساعت و ۳۹ دقیقه

مطالعه آنلاین طلسم چاه (جلد دوم همخانه ارواح)
نویسنده : FATEME078

ژانر: #ترسناک #معمایی

خلاصه:

بعد از تاسیس مدرسه به جای آن خانه‌ی متروکه، دنیز آسوده خاطر به زندگی ادامه می دهد؛ غافل از آن که گذشته، دست بردار نیست! بیماری روانی در تمام مدرسه شیوع پیدا می‌کند، عده‌ای می‌گویند روح دیده‌اند. وحشت و اضطراب فضای مدرسه را پر کرده است، یک مدیر در این موقعیت چه باید بکند؟!

این رمان جلد دوم" همخانه ی ارواح" هست.

یادآوری:

ازدواج اجباری‌ای که حدود نود سال پیش، دو عاشق را از هم جدا کرده بود، تلخ کامی و سختی‌هایش گریبان گیر نوادگان میرزا شد که در نتیجه‌ی آن، بی‌گناهان زیادی از دنیا رفتند و خواهند رفت!

مقدمه:

یک وقت‌هایی آسایش‌ات را می‌گیرند و به جایش ترس و دلهره در قلبت فرو می‌کنند.

گاهی احساس می‌کنی برای این دنیا اضافه‌ای و می‌زنی ریشه‌ی بودنت را! می‌روی، نه برای آن که دوست نداری باشی، برای آن که بود و نبودت به سود آدم‌های اطرافت نیست. به خاطر کسانی که دوست‌شان داری، دیوانه می‌شوی و از میان انسان‌ها فرار می‌کنی. از یک جایی به بعد، خواب‌هایت می‌شوند کابوس روزهایت! زندگی‌ات طعم زهر پیدا می‌کند. تو می‌شوی یک بازنده! کسی که سرنوشت به‌خاطر عزیزترین کس‌اش، کیش و مات‌اش کرد!

***

"گورستان پر از آدم‌هایی است که فکر می‌کردند دنیا بدون آن‌ها متوقف می‌شود."

- مرد؟

به سمتم برگشت. تپش قلب‌اش را به خوبی احساس کردم. سوالم را دوباره تکرار کردم:

- مرد یا زن؟!

نفس‌اش را فوت کرد و گفت:

- خانوم... گفتم که یه مرد. پدر نیره فتاحی با پلیس اومده داخل حیاط... خانوم بیا یه کاری بکن!

دلهره عجیبی وجودم را احاطه کرد. به چشم‌های میشی و ترسان کریمی سی_ سی و پنج ساله خیره شدم.

لبخندی مصنوعی زدم و گفتم:

- چیزی نیست. الان میرم ببینم حرف حساب‌شون چیه!

درب اتاق مدیر را باز کردم و با قدم‌های بلند به سمت حیاط رفتم.

یک ماشین پلیس سفید رنگ داخل حیاط بود و سه مامور و همان پدر نگران، داخل حیاط ایستاده و به آمدن من چشم دوختند.

اخم غلیظی کردم و از پله‌ها پایین رفته و با قد کوتاه و هیکل ظریفم، روبه روی مرد هیکلی و قد بلند ایستادم:

- آقای فتاحی این‌جا چه خبره؟!

جواد آقا از دور دست تکان داد و با های و هوی به سمتم آمد:

- خانوم این مردک مدرسه رو با چاله میدون اشتباه گرفته.

دستم را جلوی صورت بدون مویش بردم و رو به فتاحی گفتم:

- خب، ما مسئول گم شدن دخترتون هستیم؟ بیاید تمام مدرسه رو بگردید؛ اگه پیدا شد مقصر منم اما اگه نشد...

نیش‌خند معنا داری زد و ابرو های پر پشت و مشکی‌اش را بالا داد.

- ببین خانوم معلم، ما گفتیم دخترها توی این شهر درس نمی‌خونند؛ انقدر اصرار کردی که ما بلا نسبت خر شدیم و اجازه دادیم دخترمون بیاد تو این خراب شده. نمی‌گفتی هم آقایون برای پیدا کردن دختر ما اومدند، پس به این خدمه بگو باهاشون همکاری کنند.

نگاهی به معلم‌ها و معاون مدرسه انداختم و گفتم:

- زنگ اخره، وقتی همه رفتند شما هر کاری که بخواید می‌تونید انجام بدید؛ حالا هم بیاید به اتاق من تا بچه‌ها این‌جا نبیننتون!

چهار نفری پشت سرم روانه شدند. به خودم لعنت فرستادم که چرا اجازه دادم داخل محوطه شوند.

نیم ساعت بعد، مدرسه کاملا خالی بود؛ به جز من، مارال و آقا جواد و اون چهار نفر. کسی داخل نبود.

هر کدام به سمتی رفتند. شروع به گشتن کردند. دلم شور می زد. تپش قلب گرفته بودم.

مارال کنارم روی صندلی چرم نشست و گفت:

- مامان این‌جا چه خبره؟! نیره چی شده؟

- چیزی نیست... تو خودت رو درگیر نکن.

مقنعه‌اش را از سرش در اورد و دست مشت کرده‌اش را زیر چانه‌اش برد.

- میگم من نیره رو دیروز دیدم. حرف‌های عجیب و غریب می‌زد. اگه بهت بگم باورت نمیشه!

پرسشگرانه نگاهش کردم:

- مثلا؟

- ازم پرسید این‌جا زیر زمین داره؟ اگه داره بیا باهم بریم اونجا.

ناشیانه از روی صندلی بلند شدم و با چشم‌هایی که هم‌اندازه نعلبکی گرد شده بود، گفتم:

- زیر زمین... اون رو پیدا کرد؟!

انگار از چهره‌ی درهم و متعجبم ترسیده بود، گفت:

- ما...مان خوبی؟

سوالش را بی‌ جواب گذاشتم.

- با تو دارم حرف می‌زنم. فتاحی زیر زمین رو پیدا کرد یا نه؟!

گوشه لب‌اش را زیر دندان برد و دستم را گرفت و خودش را به من فشرد.

- نمی‌دونم. اصلا مگه این‌جا زیر زمین داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشت یا نداشت؟ مگر می‌شد آن زیر زمین سر جایش باشد؟! یعنی زیر زمین را خراب نکرده بودند؟ پس چرا من نفهمیده بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونم... مارال مقنعه‌ات رو سر کن. باید بریم خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای باز شدن درب اتاق، هر دویمان را شوکه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای فتاحی با دست‌هایی لرزان و قدی خمیده خودش را کنار در انداخت و با لکنت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خا...نوم، مد... مدرسه تون، جن داره! بسم الله. یا خدا... دخترم رو حتما همونا بردن! یا امام هشتم خودت به دادش برس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارال رنگ به رخسارش نمانده بود. یکی از مامور‌ها هم به سمت‌مان دوید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا، خانم مدیر... بیاید پایین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فتاحی هراسان و لنگ لنگان به دنبال مامور راه افتاد. من هم تعلل نکردم و بعد از نگاه گذرایی به چهره ترسیده مارال، راه طبقه پایین را پیش گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پله‌های عریض پایین رفتیم و به نمازخانه رسیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور نگاهی به من کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما می‌دونستید زیر نمازخونه یه اتاقک هست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاقک؟ زیر نمازخانه؟! ممکن نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه! شما از کجا پیدا کردید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور نگاهی به حال زار فتاحی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا خوبید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فتاحی با دندان‌های پوسیده و زرد‌اش، لب‌اش را گاز گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یکی از مامورهاتون صدای دختر در می‌آورد! انگار یه دختر به جای اون حرف می‌زد. مرتب یه چیزی می‌گفت و از من دور می‌شد. می‌گفت :" برگشتیم. ما برگشتیم!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ما برگشتیم؟ آه خدای من یعنی واقعا روح نیره و نوشین هنوز سرگردانه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیشتر توضیح بدید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فتاحی بین دیوار و در چوبی نمازخانه نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قبل از این‌که این صدا رو دربیاره، یه سایه نزدیک‌اش شد و دست‌اش رو لمس کرد! بعد سایه به کل محو شد و این مامورتون گوشی‌ش رو برداشت و با گفتن همون جمله، بدون توجه به من از راهرو خارج شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سروان خسروی چند نفس عمیق کشید و به یکی از سربازها گفت فتاحی را فعلا از سالن مدرسه دور کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معلوم بود که این حرف‌ها را باور نکرده، شاید خود فتاحی هم چیزی که دیده را باور نکرده باشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همراهش داخل نمازخانه شدم. روی فرش‌های سبز داخل، گام‌های محکمی بر می‌داشت. به نزدیکی کمد خاکستری و استیل چادر‌ها که رسید، ایست کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرش را کنار زد؛ با پا محکم به زمین زد اما چیزی آن‌جا نبود که خاک را وادار به فروریختن کند! نگاهی به چهره پرسشگرانه من انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودم دیدم که این‌جا یه در طوسی بود! مثل در گاو صندوق. حرف من رو که باور می کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌خواست نیره فتاحی، هر چه زودتر پیدا شود اما نه در مدرسه! دلم می‌خواست حرف‌های فتاحی و حتی مارال، توهم باشد و هیچ کدام صدایی را نشنیده باشند. کاش مادربزرگ بود، کاش هیچ وقت پایم به این خانه شوم باز نمی‌شد. جایی که عزیزان من را گرفته بود. ارغوان، دلم می‌خواست این‌جا بودی و می‌گفتی:"دنیز هوات رو دارم؛ چه ببرنت زندون و آب خنک بخوری، چه تو این دبیرستان کوفتی بفهمن تو شیشه کلاس رو نشکوندی!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله باور می‌کنم، اما الان کجاست؟ بهتر نیست به جای تفتیش این مدرسه برین جای دیگه‌ای دنبال این بچه؟ من باید مارال رو ببرم خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سروان سرش را پایین انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای امروز بسه... اگه جای دیگه‌ای پیدا نشد دوباره بر می گردیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از نمازخانه خارج شد؛ دلم می‌خواست دوباره نگاهی به زیر فرش بیاندازم، اما ترسیدم! دلم نمی‌خواست مارال را تنها بگذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت اتاق رفتم، مثل این‌که همه‌شان رفته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارال تندی از اتاق بیرون آمد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان گشنمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون حرف دست‌اش را گرفتم از سالن خارج کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواد آقا به سمت‌مان آمد و حرف‌هایش را بدون مزه مزه کردن و دیدن مارال گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم، دیدید گفتم صداهای مشکوک میاد! یکی از مامورها هم گم شد! فردا یا امشب دوباره می‌خوان بیان برای تفتیش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم را صدا دار بیرون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شب اگه اومدن، خبرم کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنج ساعت از تعطیلی مدرسه گذشته بود که به خانه رسیدیم. کلید را داخل قفل چرخاندم و وارد شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای تلویزیون، به اوج خودش رسیده بود. به سمت‌اش رفتم؛ با شنیدن حرف‌ها و تماشای فیلم‌هایی که اخبار نشان می‌داد، روی کاناپه فندقی نشیمن ولو شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخبارگو با شور و حرارت خاصی می‌گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیده شدن شکل سیاه و مرموزی در مدرسه‌ای در مالزی، منجر به یک توهم جمعی میان اهالی مدرسه و تعطیلی آن شد. داستان از دوشنبه هفته پیش شروع شد؛ وقتی که ده‌‌ها دانش آموز و معلم، در مدرسه‌ای در شهر کوتابهارو، از دیدن شکل سیاهی درون مدرسه خبر دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و فیلم و عکس‌های همون شی سیاه رنگ! سایه‌ای که فتاحی می‌گفت چه رنگی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم کسی کنارم نشست.سریع به سمت‌اش برگشتم و با دیدن مارال نفس راحتی کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان میرم آشپزخونه، سیب زمینی سرخ می‌کنم. ببخشید دیر شد قربان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارال سرش را به بازویم تکیه داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم مدیر ما عادت کردیم به غذا درست نکردن‌های شما. راستی مامان نیره پیدا میشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلویزیون را خاموش کردم و با آسودگی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معلومه که پیدا میشه. مارال یه زنگ به بابات بزن تا من غذا رو آماده می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کشید و بلند شد. از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاق خواب شدم. رنگ قرمز و مشکی کاغذ دیواری، استرسم را بیشتر کرد! انگار برای اولین بار بود که می‌دیدمشان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقنعه را از سرم بیرون کشیدم و گیره مو را روی تخت خواب پرت کردم. مانتو شلوارم را با یک پیراهن ساده یاسی و دامن سورمه‌ای عوض کردم و از اتاق بیرون زدم. در مسیر پایین آمدنم، صداهای عجیب غریبی به گوش می‌رسیدند و صدای اخبارگو، که انگار سوزنش روی این خبر گیر کرده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌توجه به صداها به سمت آشپزخانه رفتم و ماهی تابه را از کابینت ام دی اف قهوه‌ای رنگ بیرون کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان‌طور که سیب زمینی‌ها سرخ می‌شد، قاشق را کنارش گذاشتم. روی صندلی میز ناهارخوری نشستم و با صدای بلندی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مارال جان؟ عزیزم بیا شام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش نیامد؛ کلافه از آشپزخانه بیرون زدم و دوباره راه پله‌ها را پیش گرفتم. چند بار در اتاق مارال را که روبه روی اتاق ما بود زدم، اما صدایش نیامد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را با یک حرکت کامل باز کردم و داخل شدم؛ رو به دیوار ایستاده بود و دست‌هایش را دو طرف آن گذاشته بود. موهای بلند مشکی‌اش را چند بار تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مادر جون... این‌جا رو ببین. مادر گریه نکن؛ اه مادر جون چرا زیر چشم‌هاتون کبود شده! ببین ما خوشحالیم، ببین داریم با هم بازی می‌کنیم! شما هم خوشحال باش دیگه! آره ما دیگه خونه نداریم اما پس‌اش می‌گیریم. دیگه گریه نکنیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغضی که راه گلویم را به بن بست کشیده بود، شکستم. با صدایی آرام اما پر از درد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مارال عزیزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشت، اما کاش هیچ‌وقت بر نمی‌گشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارال با صورتی غرق در خون و لباسی که جای خود را به لباس بلند سفید داده بودند روبه رویم قرار گرفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جا خوردم. لبم را طوری گاز گرفتم که شوری خون‌اش، تمام دهانم را پر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدمی عقب برداشتم. دست‌هایم به کل بی‌حس بودند و فکم قفل کرده بود. همچون مرده‌ای که تنها می‌تواند تنفس کند! چشم‌هایم را بستم و طوطی‌وار گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدایا... مامان... خانوم جون، ارغوان کمکم کنید. اگه بلایی سر مارالم بیارن من می‌میرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی در آغوشم جای گرفت. به سرعت چشم‌هایم را باز کردم. با دیدن مارال، لبخندی هر چند تلخ به لبم آمد. درآغوش فشردمش که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- م... ا... د... ر، میشه هیچ وقت تنهام نذاری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیشانی تراشیده‌اش را بوسه باران کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اذیتت کردن مامانی؟ دست‌ات رو گرفتن؟ به جای من باهات حرف زدن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را از آغوشم بیرون کشید و گنگ نگاهم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کیا؟ دو ساعته به من نگاه می‌کنید و بعد از من می‌ترسید! مامان من داشتم به کاغذ دیواری نگاه می کردم. به نظرتون بهتر نیست رنگ کاغذ دیواری اتاقم صورتی بشه؟ آخه آبی پسرونه است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌های روی گونه‌ام را پاک کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دست‌اش را گرفتم و از اتاق بیرون آمدیم. بوی سوختنی تمام فضا را در بر گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارال پوفی کشید و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تسلیت میگم ! دوباره باید زنگ بزنیم بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از آن‌که زیر گاز را خاموش کردم، خواستم تلفن را بردارم که صدای زنگ در متوقفم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را باز کردم و با دیدن چهره‌ی گشاده‌ی علیرضا، که یک دست‌اش پلاستیک بی‌رنگی، حاوی تعدادی پیتزا بود و دست دیگرش کیف و موبایل و سوییچ، ناخودآگاه خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مو شکافانه سر تا پایم را نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میگم اسم تو رو باید تو گینس ثبت کنند. به عنوان کد بانو ترین زن دنیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلاستیک را از دست‌اش گرفتم و روی میز ناهارخوری گذاشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خسته نباشید. برو دست و روت رو بشور تا اینا رو بچینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارال تا پدرش را دید. بلند بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام قهرمان، میگما بابایی اگه تو نبودی این روده بزرگه معده رو می‌خورد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی رضا خندید و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فسقل بابا، دوباره که اشتباه گفتی. البته دست شما درد نکنه که اعلام بی‌غذایی رو با پیامک به بنده رسوندی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توقع داشتند الان عصبانی شوم و بگویم"مارال فوضول "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما امروز تمام فکرم پی هر چیزی بود، غیر از خانواده! چه چیز می‌تواند از رسیدگی به امور خانه مهم‌تر باشد جز ترس به خطر افتادن جان اعضای آن؟ باید به علیرضا چه می گفتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علیرضا همان‌طور که زیر پیراهنی سفید و شلوارک بلند مشکی پوشیده بود، روی صندلی نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه خبر خوب یه خبر بد! امیرحسین مادرش فوت کرده داره بر می‌گرده ایران.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوکه شدم. روی صندلی نشستم و سرم را داخل دست‌هایم گرفتم. خاله زهرا چقدر سختی کشیده بود؛ مخصوصا از مرگ ارغوان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سارا و بچه‌ها رو هم میاره. جایی رو ندارن بمونن؛ احتمالا تا جایی ساکن بشن بیان این‌جا. تو که مشکلی نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بابا چه مشکلی! خدا بیامرزه خاله زهرا رو... وای خدا انگار همین دیروز بود که جلویش زانو زدم و طلب بخشش کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌اختیار چشم‌هایم خیس شد، خاله زهرا هم پدر بود و هم مادر. برای من هم مادری کرد! اگر ارغوان زنده بود، حتما امروز می‌شکست؛ “از بی پناهی”

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارال چند دقیقه‌ای به غذا خیره شده بود. علیرضا نگاهی به هشت مثلث مضر داخل جعبه انداخت و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مارال بابا چیزی شده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارال سرش را بالا گرفت و به چشم های من خیره شد. نمی‌دانم داخل چشم‌هایم چه دید که یک دفعه پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا گوشیت رو از توی کیف‌ات برنداشتی؟! مگه نمی‌دونی اونا قراره زنگ بزنن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علیرضا مات و مبهوت به چهره‌ی جدی و مصمم مارال نگاه می‌کرد. پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کیا قراره زنگ بزنند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید؛ از همان قهقهه‌های مستانه که تا به حال از مارال آرام و سنگینم ندیده بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم روی پیشانی علیرضا هر لحظه بیشتر می‌شد و صدای خنده‌های مارال بلندتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مارال مامانی خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم کرد. چشم‌هایش رنگ خون گرفته بود، یاد اتفاقات داخل اتاق‌اش افتادم؛ نفسم به شماره افتاد. نکند این بار قربانی این بازی، دختر ده ساله من باشد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی صندلی بلند شد بدون آن‌که چیزی بگوید، به سمت کیف‌ام که روی کاناپه بود رفت و تلفن همراه را بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرما مامان. دیدی زنگ زدن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علیرضا این بار سکوت را جایز ندانست و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کیا زنگ زدن؟ دنیز این‌جا چه خبره؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه کسانی قرار بود زنگ بزنند؟ اصلا از چه حرف می‌زد؟! از روی صندلی بلند شدم و پرخاشگرانه گوشی را از دست‌اش گرفتم. پنج تماس بی پاسخ از آقا جواد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت شماره‌اش را گرفتم. به دو بوق نکشیده پاسخ داد. صدایش لرزان و لحن‌اش پر بود از نگرانی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم... از سالن صدای در زدن میاد. من هم که کلید ندارم در رو باز کنم! زود خودتون برسونید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی داری میگی آقا جواد؟ صدای کی میاد؟!الان شما کجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو حیاط. خانوم داره در رو می شکنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا جواد؟! کی؟ چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای شکستن آمد و بعد قطع شدن صدا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جا خورده، گوشی را روی میز ناهارخوری رها کردم و به سمت اتاق رفتم. غذا خوردن، امروز بر من حرام شده بود! علیرضا هم پشت سرم راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قدم‌ها و نفس کشیدن‌های مکررش را به خوبی می‌شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داخل اتاق شدم و خواستم لباس‌هایم را با همان‌هایی که صبح پوشیده بودم تعویض کنم که علیرضا داخل شد و در را پشت سرش بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میخ کوب جذبه چشم‌هایش شدم و سر جایم خشکم زد. سرد و جدی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معلوم هست این‌جا چه خبره؟ از وقتی اومدم تو خودتی. بعد هم که اون کارهای زشت مارال... مادر! حواست به بچه‌ات هست؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر را طوری کشید، یعنی بویی از مادر بودن نبردی! نفسم را فوت کرده و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از تو بیشتر حواسم به اون هست. بیین زندگی دو نفر تو مدرسه در خطره، می‌فهمی؟! من باید برم اون‌جا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کمال تعجب من، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من هم میام. خودم می‌رسونمت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی دهانم را که آماده جبهه گرفتن بود، با دست سد کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببین، پیوند زن و شوهری یعنی تا ابد باهاتم. یعنی چه بخوای چه نخوای، کسی هست که همیشه هوات رو داشته باشه. نمی‌خوای با من حرف بزنی، خب نزن! اما من نمی‌تونم نسبت به تو بی‌تفاوت باشم. می‌فهمی که چی میگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش را کنار برد. پوفی کشیدم و سرم را به نشانه بله تکان دادم. اصلا متوجه صحبت‌هایش نشدم؛ آن هم در این زمان و موقعیت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه می‌گفت؟ اصلا از چه حرف می‌زد؟ جان جواد آقا در خطر بود و او فلسفه بافی‌اش گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه... چشم. می‌دونم که نگرانی، اما برو آماده شو اگه می‌خوای بریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و لباس‌هایی را که روی تخت انداخته بود، برداشت و از اتاق خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه‌قدر خوشبخت بودم که یک نفر را داشتم. کسی که به پیوندمان اهمیت می‌داد و همیشه نگران خانواده‌اش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پله‌ها پایین رفتم و نگاهم میان علیرضا و مارال تاب خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جعبه‌های خالی روی میز، به آدم دهن کجی می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارال که با مارال یک ساعت پیش تفاوت داشت، یکی از مثلث‌های کش آمده را به سمتم گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان این بابا خیلی چاقالوئه‌ها! ببین برای شما رو هم خورد؛ این یکی رو براتون نگه داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم خوشگل من، شاید چند ساعتی طول بکشه اومدن‌مون. قول بده مراقب خودت باشی، بگو چشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلبرانه خندید و چاله میدانش را زیباتر از همیشه به تصویر کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خانه خارج شدیم. تا رسیدن به مدرسه، هیچ کدام حرفی به زبان نیاوردیم و اجازه دادیم خواننده به جای ما هم از غم‌هایش بگوید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به درب مدرسه که رسیدیم، ماشین را متوقف کرد و سریع‌تر از من پیاده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سرش راه افتادم؛ کلید را به دست‌اش دادم تا در آن ظلمات، درب را باز کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هم داخل شدیم. مدرسه در این ساعت شب، حال و هوای خفه‌ای داشت؛ مانند رفتن به قبرستانی در مه، آن هم بعد از سحر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌ام را محکم گرفت. گرمای دستانش، تمام ترس‌ها و نگرانی‌هایم را فوت کرد و بخار‌ اش را تحویل هوای سرد داد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوتر که رفتیم، فلش گوشی‌اش را روشن کرد و روی زمین گرفت و بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا جواد... کجایی؟ جواد آقا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم هم صدایش زدم، اما هیچ صدایی برای پاسخ دادن به سوال ما، پیش قدم نشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک دفعه ایستاد و دست مرا رها کرد و با زبانی که به تته پته افتاده باشد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- د... دنیز اینجاست! بشین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نور فلش گوشی خیره شدم و با دیدن چهره جسد آقا جواد، تا جایی که حنجره‌ام یاری می‌رساند، فریاد زدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره مادر جون و ارغوان در ذهنم تداعی شد. جلوی دهانم را گرفته بودم که هیچ نگویم و حتی صدای گریه‌های سرسام آورم گوش فلک را کر نکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علیرضا مردانه متاسف بود. گریه نمی‌کرد، فریاد نمی‌کشید، اما تمام غم‌هایش را داخل شانه‌های محکم و مردانه‌اش جای داده بود. بازوی من بهت‌زده را کشید و دست‌هایش را جلوی چشم‌هایم گذاشت. نگذاشت بیشتر از این، چهره این مرد رنج کشیده را که به این طرز وحشتناک کشته شده بود، ببینم. تا به خودم آمدم، در آغوش گرم‌اش غوطه‌ور بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای حرف زدنش با تلفن را می‌شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونم! مگه من دکترم آقا؟ میگم صورت‌اش متلاشی شده می‌فهمی؟! تمام رگ‌هاش زده بیرون. د زودتر ماموراتون رو اعزام کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نفس نفس‌هایش بالاتر رفته بود. مانده بود در دو راهی، که من از حال رفته را جمع و جور کند یا به داد آقا جواد برسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دنیز... همه چیز درست میشه. قول بده آروم باشی، ببینم تو که می‌گفتی با ارواح زندگی می‌کردی؛ حالا به این روز افتادی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک وقت‌هایی بغض نشسته درگلویت، اجازه‌ی صحبت کردن را از تو می‌گیرد و می‌شوی "صمم بکم" تا نکند اشک‌هایت، با آن صدایی که خش خش می‌کند یکی شود و کناریت بگوید: "چه انسان ضعیفی!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌خواست سکوت کنم، هر چه پرسید تنها سر تکان دهم و دم نزنم! هر دو، بالا سر جنازه‌ای بودیم که معلوم نبود چه بر سرش آمده. جنازه کسی که همین صبح دیده بودمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه فهمیده بودم آن‌چه بی‌صدا ترین ترانه است، آب نیست، بلکه مرگ است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرگ عزیزان، آشنایان را که می‌بینی، به یک باره خاموش می‌شوی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای تکان خوردن درب ورودی، هر دویمان را به خود آورد. چند مرد از اورژانس آمده بودند و همان مامور پلیس، با چهار- پنج نفر دیگر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوری را به طرف‌مان گرفته بودند. چه وضعیت تاسف آوری داشتم. خودم را جمع و جور کردم و بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علیرضا هم بلند شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما که اومدیم این بنده خدا این‌جا افتاده بود. قیافه‌اش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور پلیس به سمت جنازه رفت و با دیدن چهره‌ی مرده، کمی عقب رفت و بعد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم‌تون برن خونه، اما شما برای پاسخ گویی به سوالات، باشید‌!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان خوبی؟ به خدا نمی‌خواستم ناراحتت کنم. مامان بیا این آب رو بخور...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز هم از وجودش می‌ترسیدم. بعد از آن‌که با ماشین علیرضا به خانه آمدم، به محض آن‌که در را گشودم، با موهای لخت‌اش که روی صورتش را پوشانده بود روبه رو شدم. او چه می‌دانست با این کارش مرا به یاد سال‌ها قبل انداخته! منی را که بعد از دیدن آقا جواد، آن هم به آن طرز وحشتناک، یک بار دیگر مرده بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا خودت رو این شکلی کردی؟ مارال چیزی رو از من پنهون کردی؟ اون‌ها اذیتت کردن؟ مامان به من بگو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌های ظریف‌اش را داخل موهایش کرد و با بی‌میلی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دست بردار مامان. وقتی رفتید همش یه صدایی تو گوشم می‌گفت "برم تو اتاق شما" منم گوش کردم و رفتم. یه تقویم روی میزتون بود، بازش کردم. صفحه آخر، نقاشی یه دختر با موهای مشکی بود. به خدا فقط می‌خواستم شکل اون نقاشی بشم. فقط همین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم را فوت کردم. من کشیده بودمش. همین من ابله که هر وقت یاد ارغوان می‌افتد، روی دفترش نقاشی دختری را پیاده می‌کند که شبیه نوشین است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای چرخیدن کلید داخل قفل، هر دو برگشتیم. علیرضا با حالت زاری وارد شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت باد از کاناپه کنده شدم و به سمت‌اش هجوم بردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شد؟ مرده؟ کشتنش؟ وای بنده خدا رو همونا کشتن. اونا دست بردار نیستن. به خدا دیگه نمی‌تونم شاهد مرگ کسی باشم! راستی اون دانش آموز که فامیلی‌اش فتاحی بود رو پیدا کردن؟ یا اون مامور پلیس رو که می‌گفتن صدای زنونه درمی‌آورده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علیرضا با دست کنارم کشید و به سمت صندلی میز ناهارخوری رفت و نشست. بر عکس چهره درهمش، جدی و آرام جوابم را داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هنوز چیزی مشخص نیست؛ نه انگیزه قتل مشخصه و نه هیچ چیز دیگه‌ای! روی در شکسته شده محوطه هم، اثر انگشتی نیست. تمام مدرسه رو زیر و رو کردن اثری از دختر و مامور مفقود نبوده. بهتره تا پیدا شدن اون‌ها، مدرسه تعطیل بشه! البته باید بگم فعلا در مدرسه رو بستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک‌هایم سنگینی می‌کردند. پوزخند روی لب‌های مارال به من ناآرام، دهن کجی می‌کرد. از آن بدتر، آرامش علیرضا بود. انگار نه انگار آقا جواد را کشته بودند و برای آن‌ها مهم نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علیرضا نگاهی به رنگ و روی گچ مانندم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دنیز برو بالا استراحت کن. مارال تو هم بلند شو برو تو اتاقت؛ وقت خوابه فسقل بابا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راه بروم؟ مگر می‌توانستم از جایم تکان بخورم. از یک طرف گرسنگی، از طرفی پلک‌های سنگین و از طرف دیگر افکار مزاحم. کاش یک نفر می‌آمد و می‌گفت "همه چیز تمام شده. حالا با خیال راحت سر روی بالشت بگذار."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما کدام کاش گفتنی در این زمین خاکی، به واقعیت پیوسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در افکار خودم غرق بودم که دستم را کشید و با خود به طبقه بالا برد. بعد از بستن درب اتاق، به سمت دیوار کشیدم؛ کارهایش را درک نمی‌کردم. دستش را روی قفسه سینه‌ام گذاشته بود و فشار می‌داد! درد شدید توان صحبت کردنم را سلب کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی سعی می‌کرد آرام به نظر برسد؛ اما مانند اقیانوسی خروشان بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دنیز... دیگه از خونه بیرون نمیری! نه تو نه مارال؟ فهمیدی؟! به قرآن اگه پات رو از در بیرون بذاری، اسمت رو از شناسنامه‌ام خط می‌زنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه حال زارم شد و فشار دستش را متوقف کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همراه با نفس نفس زدن، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عقب گرد کرد و دست‌اش را داخل موهای پرکلاغی و کوتاه‌اش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان‌طور که داخل اتاق قدم می‌زد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقتی تو رفتی، امیر حسین زنگ زد. بهم گفت اون روز توی زیر زمین چیا دیدید و چیا شنیدید! می گفت وقتی به هوش اومده، یه صداهایی می‌شنیده مثل این که "بخششی در کار نیست !" "رفتنی هم درکار نیست، تا ابد می‌مانیم! " می‌گفت آخرین روز زندگی مادرش، خواب دیده همون دو تا بچه با خنده و شادی تو رو با خودشون می‌برن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مات، نگاهش می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی زمین نشستم و دست‌هایم را دور زانوانم گذاشتم. دلم می‌خواست فریاد بزنم و بگویم "کی زندگی من به آرامش می‌رسه!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چشم‌هایم اجازه‌ی ریزش باران دادم. می‌باریدند، آن هم چه باریدنی! علیرضا هم کنارم نشست و به دیوار تکیه داد. فکر می‌کردم حرف‌هایش تمام شده، اما ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه‌قدر امیر رو می‌شناسی؟ چرا از تهران بکوب اومد کرج؟ وقتی تو تنها توی این خونه بودی! واقعا تو با روح ارتباط داشتی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی روی لب‌هایم آمد. دنیز، همسرت تا به حال حرف‌هایت را باور نکرده بود. تنهایی مانند زنی است، که شوهرش به حرف‌هایش شک دارد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا از دوستت نپرسیدی؟! اون که همه چی رو دیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانند کسی که از حرف‌های سابق‌اش پشیمان باشد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فردا صبح باید برم فرودگاه. باید زود بخوابم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به سمت تخت قدم برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایم را که باز کردم، مارال را کنار خودم روی تخت دیدم. لبخندی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این‌جا چی کار می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کش و قوسی به بدنش داد و دستی به موهای روی صورت‌اش کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونی مامان، چند نفر توی اتاقم بودن؛ نمی‌ذاشتن راحت بخوابم. همین شد که اومدم پیش شما!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند نفر؟! مگه به جز ما سه نفر کسی هم داخل خانه بود؟ حتما مهمان‌ها رسیده بودند و من هنوز خواب بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم بلند شوم که مارال مچ دستم را کشید و با لحنی متفاوت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما نمی‌تونی اونا رو ببینی مامان! من با اونا دوستم و بهشون قول دادم کسی نفهمه پیش من هستن؛ آخه بعضی‌ها می‌خوان اونا رو اذیت کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهانم باز مانده بود. با این حال گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کیا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایش را از صورت‌اش کنار زد. موج خون روی صورت‌اش جریان داشت! جیغ کشیدم و خواستم از تخت پایین بروم که دستی نگهبانم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالت خوبه دنیز؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند تند نفس می‌کشیدم. چند بار پلک زدم تا متوجه شوم علیرضا کنارم خوابیده نه مارال!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید برم پیش مارال. اونا اذیت‌اش می‌کنن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب و سردرگم به رفتار عجیبم نگاه می‌کرد. فکر می‌کرد کابوس دیده‌ام که ان‌قدر پریشانم. دستی به موهای روی صورت ریخته‌ام کشید و با لحن پر از آرامشی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوای بریم دکت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پیشانی‌ام دست کشیدم، خیس خیس بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه! خوب میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم خیز شدم تا به اتاق مارال بروم که دستم را کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگاهی به ساعت بنداز! سه نصف شبه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌توجه به ساعت، از اتاق بیرون رفتم. درب اتاق مارال بسته بود. خواستم درب را باز کنم که صدایی مانعم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان... اذیت نکن دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عه بذار بخوابم! اگه بابا بیاد میگه دیوونه شدیم؛ موهات رو هم بزن کنار زشت شدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایم لرزش داشت، دلم بیشتر. به سرعت در را باز کردم. منتظر هر چیزی بودم غیر از خواب بودن مارال!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام روی تخت‌اش خوابیده بود. نفس نفس زنان، در را بستم و دوباره صدا‌ها شروع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیس. الان بیدار میشن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه نمیگم ساکت باشید! هی مثل مگس وز وز می‌کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان تو یه چی بهشون بگو! به خدا بابا بیاد ببینتشون، هر دومون رو می‌کشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لرزش دست‌هایم به پاهایم هم سرایت کرده بود. در اتاق را باز کردم و وارد شدم. دستی به موهای بلند مارال کشیدم و خواستم از درب بیرون بروم که صدایی آمد و روی دیوار سایه‌ای افتاد. وحشت‌زده جلوی صورت مارال را گرفتم که حس کردم دستم را گاز گرفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم‌های گرد شده نگاهش کردم. نه امکان نداشت !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را عقب کشیدم و با فک قفل شده، به سایه‌ای که پشت سر هم تکرار می‌کرد: “مامان من مارالم!” خیره بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وحشت زده جیغ کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا چشم‌هایم را باز کردم. دوباره خودم را روی تخت افتاده دیدم. علیرضا کنارم نبود اما صداهای متعددی از بیرون می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ساعت قرمز رنگ اتاق نگاه کردم. نه و بیست و پنج دقیقه را نشان می‌داد؛ پس آمده بودند و من هنوز خواب بودم. بدون نگاه کردم به رنگ و مدل لباس‌ها، خواب آلود با فکری مشغول یکی را پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم. به محض بیرون آمدنم، سارا همسر امیرحسین، به سمتم آمد و دستم را فشرد و با لهجه جالبی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام. خیلی خوشحالم از آشناییتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌اش را فشردم و با لبخند به دختر قد بلند و بور روبن رویم خیره شدم. بی‌شباهت به ارغوان نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌های سبز رنگ‌اش، کنار آن مژه‌های بلند طلایی، خودنمایی می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من هم خیلی خوشحالم که می‌بینمت. از چیزی که فکر می‌کردم خوشگل‌تری و صد البته مهربون‌تر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دندان‌های سفیدش، بلند بلند خندید و من را در آغوش کشید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دنیز جان امیر خیلی از شما تعریف می‌کرد. من خیلی دوست دیدن شما... دوست داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرحسین از روی مبل سلطنتی کرم- طلایی، بلند شد و به سمت‌مان آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند پهنی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای نامدار به من لطف داشتن. البته تعریفی که شما هستید! ماشاالله از گل زیباتری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرحسین دست‌اش را روی شانه‌ی پهن علیرضا گذاشت و به شوخی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببین خانومت داره مخ زنم رو می‌زنه‌ها. سلام عرض شد خانوم رضایی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند دندان نمایی زدم و دستم را روی سرم که حسابی درد می‌کرد گذاشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام، نباید یه سری به ما بزنید! راستی من واقعا برای خاله زهرا متاسف شدم. واقعا درد بزرگی بود برای همه‌مون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانند همان سال‌ها پوزخند زد و یقه بالایی پیراهن مشکی‌اش را باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه هنوز مادر ما رو یادت هست. راستی شما دو تا چطوری این همه سال با هم کنار اومدید؟! اصلا به علیرضا نمی‌خورد یکی رو نگه داره! اونم کی، دنیز سابقه‌دار و افسرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا خواست بحث را عوض کند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- علیریضا گفت که شما مدیر مدرسه شدید، واقعا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم جواب بدم که امیرحسین پقی زد زیر خنده و در همان‌حال که می‌خندید، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لعنتی تو می‌دونی ترس چیه؟! آخه اون خانه ارواح رو کردی مدرسه؟ من رو بکشن بچم رو نمی‌فرستم تو اون خونه مدرسه نما! مارال زنده اس؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی‌رضا روی پیشانی‌اش خط انداخت و با صدای بم و لحن سردی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مارال بابا، از روی مبل بلند شو بیا پیش عمو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرحسین دستی به موهای شانه نکرده‌اش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داداش شوخی کردم بابا. راستی دنیز با پارتی بازی مدیر شدی‌ها! والا اگه اون مدرسه ارث بابا من بود می‌کردمش تیمارستان. حداقل اون‌ها از روح نمی‌ترسن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن‌قدر که لبم را گاز گرفتم، شوری خون در دهانم پیچید. خواستم حرف زدن با این آدم را خاتمه ببخشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله. من میرم صبحانه رو آماده کنم. سارا جان خواهش می‌کنم بشین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون توجه به آن‌ها وارد آشپزخانه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم را فوت کردم و آه کشیدم! آه کشیدن‌های این روزهایم بی‌شمار شده است. شاید هم اولین کسی که "آه" کشید، حضرت حوا بود. زمانی که بعد از آن همه خوشبختی در بهشت، به زمین نالایقان رانده شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم خیار و گوجه‌ها را خرد می‌کردم که مارال و دو پسر امیر وارد شدند. اسم‌هایشان را از قبل، از علیرضا شنیده بودم: "کاوه " و "کیان"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ چیزشان به ایرانی‌ها نمی‌خورد، به جز همین اسم‌ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه بیست و دو ساله، با موهای کوتاه طلایی و چشم‌های آبی و کیان بیست ساله، با موهای قهوه‌ای بهم ریخته و چشم‌های مشکی. یک لحظه امیرحسین و سارا را تجسم کردم که دو پسر به این سن و سال داشته باشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه درحالی سعی می‌کرد درست فارسی صحبت کند، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- س... سلام. من کاوه‌ام، پسر امیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم نگاهی به قد و بالای بلندش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماشاالله مردی شدی برای خودت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارال خمیازه‌ای کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان آقا کاوه و آقا کیان می‌خواستن باهاتون حرف بزنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از آن‌که اجازه نشستن به‌شان بدهم، تلفن را برداشتم و شماره علیرضا را گرفتم. دوست نداشتم جلوی آن ها با علی صحبت کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درب شیشه‌ای آشپزخانه، رو به بالکن کوچکی باز می‌شد. با لبخندی به سمت‌اش رفتم و گوشی به دست، برای آن‌که آن‌ها متوجه صحبت‌هایمان نشوند، در را پشت سرم بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش پیچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم را فوت کرده و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خبر؟ الان جسد آقا جواد رو چی کار می‌کنند؟! تکلیف قاتل چی میشه؟ نیره فتاحی و اون مامور پیدا میشن یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی با صدایی گرفته و آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دنیز جان بعدا با هم صحبت می‌کنیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم را بالا بردم و از بالا به حیاط خانه چشم دوختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب کی؟ کی باید جواب بدی! یه نفر مرده، می‌فهمی؟ دو نفر گم شدن. اگه دختر خودت هم جای اونا بود همین رو می‌گفتی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرد. سکوتی طولانی که تنها با صدای نفس کشیدنش شکسته می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساعت دو با هم می‌ریم اداره آگاهی. همه چیز اون‌جا مشخص میشه. فعلا هم از مرگ و گم شدن و روح و هرچیزی که به اونا ربط داره پیش امیر اینا حرف نزن. خدا می‌دونه من از تو حالم بدتره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی گرفته که با بغض همراه بود، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه اون بنده خدا کسی رو نداشت! حالا هم که مرده، یه نفر نیست که سر خاکش از ته دل گریه کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقتی سرنوشت‌ات از روز اول تاریک و شوم باشه، تا آخرین روز نفس کشیدنت این شومی و خاموشی رهات نمی‌کنه. می‌فهمی؟! حالا هم بیا بیرون سارا تنهاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون آن‌که منتظر پاسخی از طرف من بماند، تلفن را قطع کرد. تا ساعت دو مگر می‌شد صبر کرد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را باز کردم. هر سه دور میز نشسته بودند و به من نگاه می‌کردند. لبخند مصنوعی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جانم؟ میشه بعد از صبحانه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو نفر با لحنی محکم گفتند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه. بنشینید خواهش می‌کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشستم و با سر اشاره کردم که حرف بزنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه کمی من من کرد، اما بالاخره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم دنیز... مادربزرگم این روزهای آخر زیاد اسم شما رو می‌آورد. چه جوری بگم! آخه می‌گفت به‌خاطر عمه ارغوان، خیلی باهاتون بد صحبت کرده! من اصلا این عمه رو ندیدم؛ اما چند سال پیش که بابا گفت قاتلش شمایید، ازتون بدم اومد تا همین چند روز پیش که مادربزرگ حرف‌هایی درموردتون زد، که تصورات من رو بهم ریخت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گنگ و پرسش‌گرانه نگاهش کردم. کیان سری تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم، مادربزرگم روز آخر از ما خواست که از شما طلب بخشش کنیم! چون... آخه چه‌جوری بگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارال که تا آن لحظه سکوت کرده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بگید دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیان پوست لب‌اش را جوید و طوری که فقط خودش بشنود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این بابا نبود که باعث شد شما برید زندان، بلکه مادر بزرگ بود. هر چه‌قدر هم که بابا بهش گفت بذار تکلیف مشخص بشه، قبول نکرد و گفت "جرم اون قتل نیست، بلکه خیانت در امانته" برای همین بابا رو فرستاد تا با نقشه شما رو به دام بندازه! شاید برای همین بود که روز آخر، خواب شما رو دیده بود! مثل این‌که شما رو دو نفر با خودشون می‌بردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند تلخی زدم و از روی صندلی بلند شدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس اومدید رضایت بگیرید برای اون دنیای مادربزرگ تون. این همه سال جایی بودید که کسی خدا رو نمی‌شناسه، چه برسه به آخرت! اون وقت توقع دارید باور کنم بهشت رفتن مادربزرگ‌تون باعث شده تا این‌جا بیاید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاوه دستی به موهایش کشید و از روی صندلی بلند شده و به سمتم آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فرقی نمی‌کنه توی ایران باشی یا آمریکا! مسلمون باشی یا مسیحی، اگه ایمان داشته باشی به یگانگی خدا، حتما به وعده‌ای که داده هم ایمان میاری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی مصنوعی زدم و با سفره و سینی بزرگی از آشپزخانه خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سفره را علیرضا از دستم گرفت و سینی را روی فرشِ ماشینی ساده سورمه‌ای رنگ، گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرحسین و سارا هم کمک کردند تا همه چیز را داخل سفره بچینیم. علیرضا کنار گوشم زمزمه‌وار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از پزشکی قانونی زنگ زدن، باید برم اون‌جا. البته تو هم یه سر برو مدرسه ببین چه خبره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سراسیمه نگاهش کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تنها برم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کشید و ظرف شکر را روی سفره گذاشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من باید برم پزشکی قانونی. خودت باید بری دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لحظه ترس برم داشت. جایی که تا دیروز با آرامش تمام و همراه تک دخترم می‌رفتم، حالا مانند تونل وحشتی شده بود که از نزدیکی به آن وحشت داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از خوردن صبحانه، با دلایلی مسخره و بچگانه از خانه بیرون زدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ماشین خودش، مرا به مدرسه رساند و خودش راه پزشکی قانونی را پیش گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلید را که داخل درب می‌انداختم، دستانم می‌لرزید و پاهایم توان حرکت نداشت. در که باز شد، با دست گردنم را گرفتم و مالش دادم تا از استرسم کم کند. علیرضا گفته بود از خانه سرایداری آقا جواد، شناسنامه‌اش و دیگر مدارک‌اش را بردارم تا بتواند بعد از کالبد شکافی، برگه فوت را بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودم کلنجار رفتم که داخل شوم یا نه. چند بار تند تند تنفس کردم تا وارد شوم. بالاخره پایم را داخل مدرسه گذاشتم و با پای دیگر درب را بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داخل مدرسه، سکوت حکم فرما بود و جز صدای تکان خوردن برگ‌های درختان و زوزه باد، صدای دیگری نمی‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلیدهای داخل کیفم را بیرون آوردم. به سختی کلید آلونک‌اش را پیدا کردم و به سمت‌اش دویدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجیب بود که همچنان درب اتاقک‌اش باز بود. همه جا بهم ریخته و تمام اسباب و وسایل‌اش روی زمین بودند. حتما مامورها این بلا را سر خانه آقا جواد آورده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم داخل شوم که صدای آشنای دخترکی از پشت سرم آمد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدایش شوکه شدم. حتی نتوانستم برگردم و صورت‌اش را ببینم؛ دوباره صدایش آمد، این بار نزدیک‌تر از قبل:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مدیر... برگردید دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دنیایی به سر می‌بردم که پیدا کردن مدارک آقا جواد را به کلی از سرم پرانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش را از کنار هاله‌ی گوشم شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم نیره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نبضم می‌زد؟ حالم خوش بود؟ نفس می‌کشیدم یا به دنیای ارواح قدم گذشته بودم؟ هر چه که بود اسم نیره، تلخ ترین اسمی که بود، که شنیده بودم! چه نام دخترک مرده باشد، چه شاگرد مدرسه‌ام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم، با مانتوی سورمه‌ای مدرسه که چروک و خاکی بود، نگاهم می‌کرد. چشم‌های درشت قهوه‌ای‌اش را به چشم‌های ترسان و بی‌روح من دوخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اندکی بعد، صدایی دیگر آمد. این بار صدای کلفت مردانه‌ای بود که از روی پله‌های ورودی مدرسه می‌آمد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسم الله... دیدی نیره! بالاخره پیدامون کردن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نترس خانوم. ما رو دزدیده بودن، حالا پیدا شدیم‌. دیگه نترس از ما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور نزدیک و نزدیک‌تر شد. لب‌های هیچ کدامشان از تشنه و گرسنه بودن این دو روز، خشک نشده بود و حال‌شان مانند گم شدگان نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌خواست خواب نباشم! دلم می‌خواست حقیقت این باشد، که هر دوی‌شان زنده هستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم لبم را تر کنم، که تلفنم شروع به زنگ زدن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان حال که نگاهم را از آن دو برنمی‌داشتم، پاسخ دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای علیرضا نگران و لحن‌اش سرد بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از صبح می‌خواستم بهت این رو بگم، اما ترسیدم بعد از مرگ آقا جواد، تاب شنیدن این خبر رو نداشته باشی! امروز صبح مامورهای پلیس دو تا جنازه پیدا کردن! یکی توی دست شویی افتاده بوده و یه دختر بچه هم... توی زیر زمین این مدرسه، دار زده شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه می گفت؟! پس این‌ها که بودند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ع... من الان پیش اونام... ن...یره و اون آقا ا... لان پیش منن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم بگویم دارم سکته می‌کنم، که تلفن قطع شد. آنتن‌ای هم برای تماس دوباره نماند. مانده بودم دیوانه و سرگردان، میان آدم هایی که به زنده بودن یا مرده بودنشان شک داشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم کم صدای باد و تکان خوردن درختان قطع شد و تبدیل به غارغار کلاغ‌ها شد. فکر کن! یک لحظه جایی ایستاده‌ای که این موجودات شوم، با حیا با هم حرف می‌زنند و روبه رویت، دو مرده با آن چشم‌های درشت بی‌روح خیره نگاهت می‌کنند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایم لرزش گرفتند. دوباره شروع کردم به جویدنشان و دوباره طعم خون همیشگی داخل دهانم پیچید. تازه توان حرکت کردن به بدنم بازگشته بود. به سرعت به سمت درب ورودی دویدم. خواستم در را باز کنم که قفل بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند و تند نفس می‌کشیدم. مانند ماهی‌ای که از آب بیرون مانده و برای زنده ماندش تقلا می‌کند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای فتاحی، گوش خراش شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم دوربین مداربسته رو چک کنید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و صدای مامور که با خنده می‌گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین الان چک کنید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید