داستان من داستان زندگی مریمه…دختری که فقیر زاده شده و فقیر هم بزرگ شده.تنها زاده شده و تنها زندگی میکنه.دست سرنوشت اونو میبره به دنیایی جدید…خیلی جدید…عاشق میشه و عشقش با همه عشقا فرق داره…کهنه میشه و مثل شراب کهنه ارضا کننده تر و مثل اشیا عتیقه قیمتی تر…بامن و مریم همراه باشید…مریم از جنس من و شما دور نیست…از احساساتش دور نباشید… موضوع داستان و حتی برخی دیالوگ ها کاملا واقعی اند.چهره ها هم همینطور.اما اسامی گاه غیر واقعی و گاها حقیقی اند. ….

ژانر : عاشقانه، اجتماعی، واقعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۲۹ دقیقه

مطالعه آنلاین مادمازل
نویسنده : باروونی

ژانر : #عاشقانه #واقعی #اجتماعی

خلاصه :

داستان من داستان زندگی مریمه…دختری که فقیر زاده شده و فقیر هم بزرگ شده.تنها زاده شده و تنها زندگی میکنه.دست سرنوشت اونو میبره به دنیایی جدید…خیلی جدید…عاشق میشه و عشقش با همه عشقا فرق داره…کهنه میشه و مثل شراب کهنه

ارضا کننده تر و مثل اشیا عتیقه قیمتی تر…بامن و مریم همراه باشید…مریم از

جنس من و شما دور نیست…از احساساتش دور نباشید…

موضوع داستان و حتی برخی دیالوگ ها کاملا واقعی اند.چهره ها هم همینطور.اما

اسامی گاه غیر واقعی و گاها حقیقی اند. ….

چه کسی حال مرا می فهمید؟حال دختری 20 ساله که پدرش موقع رد کردن مواد و عتیقه و اصلا چه فرقی میکند هرچیز غیر قانونی با تیر مستقیم مرز داران کشته شد.ومادرش بی رحمانه او را که کودکی بیش نبود به مادربزرگ پیرش سپرد و با مرد مورد علاقه اش راهی فرنگ شد.

تمام دوران کودکی و نوجوانی من در دامن مادربزرگ پیرم گذشت.مادربزرگ حالا 89 سال سن داشت.نه خواهری نه برادری نه خاله و نه دایی...از طرف پدری هم اگر بود لااقل من نمیشناختمش.شاید بارها وبارها از کنار عمه و عموهایم رد شده و نشناخته بودمشان.

آهی کشیدم و نگاهم را به ساعت بزرگ و گرد داخل سالن انتظار دوختم.

یک ربعی به زمان ملاقات مانده بود.نگاهم را در سالن به چرخش در آوردم به تک تک زوایای این بیمارستان آشنا بودم.تک تک پرستاران،پزشکان،کمک بهیاران!

مادربزرگ چندماهی میشد که اینجا بستری بود.با کوله باری از درد و بیماری.خودم را برای رفتنش آماده کرده بودمو برای تنهایی...!

مادربزرگ در آستانه 90 سالگی بود و حتی به خوبی قادر به حرف زدن نبود و این من بودم که میگفتم و میگفتم...نمیدانم حرف زدنهایم را دوست داشت یا نه.نمیدانم میفهمید یک 3 واحدی افتاده ام یعنی چه یا نه...نمیدانم میفهمید که استاد سرکلاس بلد نبود پروژکتور را روشن کند من پریدم و روشن کردمش را میفهمید یا نه...اما من همه اتفاقات روز را برایش تعریف می کردم.چون واقعا هیچ کسی هیچ گوشی را برای شنیدن حرفهایم به من نمی سپرد...

چند مرد کت و شلوار پوش و چهارشانه (از همانها که اطراف رئیس جمهور و رئیس مجلس زیادند و فرنگی ها بهشان بادی گارد و ما بهشان محافظ و گاهی وقتها حراست میگوییم) میله هایی که با پارچه قرمز به هم وصل میشدند تا جلوی هجوم ملاقاتیان را بگیرن کنار زدند و جمعیت ملاقات کننده به سمت آسانسورها هجوم بردند و من هم ناخواسته همراه جمعیت برده شدم و وقتی به خودم آمدم که چون هر روز گذشته جلوی تخت مادربزرگ ایستاده بودم.

مثل هرروز خواب بود.دیگر نمیشنید.چون در جواب تمام حرف هایم فقط لبخند میزد و با همان دهان بی دندان و لب و لوچه ای که به شدت چین خورده بود به زور میگفت"وروجک شیطون"

این لقب من بود به خاطر تمام شیطنت هایی که برخلاف ظاهر آرامم یکدفعه در درونم سر باز میکرد و غیرقابل کنترل مینمود.

-خانم نوبخت؟؟

به سمت صدا برگشتم.دکتربخش بود.کمپوت و آبمیوه که این روزا تنها غذای مادربزرگ بود را روی میز فلزی کنار تختش گذاشتم و به سمتش رفتم.

-سلام خانوم دکتر.

لبخند زد:

-سلام عزیزم!میتونم باهاتون راحت صحبت کنم؟

مقنعه روی سرم را از زیر چانه گشاد کردم میدانستم خبرهای خوبی در راه نیست...

-البته بفرمایید.اتفاقی افتاده؟

-ببین عزیزم حال مادربزرگ اصلا خوب نیست به علت سن بالاشون قادر نیستیم عملشون کنیم.به درمان هم پاسخی نمیده.ناچاریم تا آخرهفته مرخصش کنیم.

سرتکان دادم و زهر خندی نثار خودم و زندگی سگی و بخت سیاهم کردم.

-امیدوارم سایه ش بالا سرت باشه...

و بی هیچ حرف دیگری از مقابلم گذشت.نگاهی به صورت مهتابگون مادربزرگ انداختم"آخه من کجا ببرمت عزیز"درست تا آخر هفته می بایست خانه را تحویل میدادم.مجبور شده بودم بفروشمش آنهم با قیمتی بسیار کمتر از قیمت واقعی.

هزینه های بیمارستان سرسام آور شده بود و از پول فروش خانه کلنگی مادربزرگ در بدترین نقطه شهر آنقدری زیاد آمد که یک زیر پله ای زیرزمین خمره خانه یا چه بگویم سردابه اجاره کنم که به دانشگاهم نزدیک باشد.حالا مادربزرگ را چه میکردم...چطور نگهش میداشتم چطور دانشگاه میرفتم.

-چی شده دخترم؟

متعجب نگاهم را از مادربزرگ گرفتم و به صورت پیرمرد قدبلندی که رو به روبه رویم با لباس آبی بیمارستان ایستاده بود دوختم.

-بله آقا؟؟؟

با نگرانی گفت:

-چرا گریه میکنی!مادربررگ رو مرخص کردن؟

گریه ام که نفهمیدم کی شروع شده بود شدت گرفت بله خفه ای گفتم.

-من و مادربزرگ هرروز قبل از اومدن تو ساعتها باهم صحبت میکردیم..

متعجب به صورت سفید و چروکیده اش که انبوهی ازموهای سفید در آن خودنمایی میکرد نگریستم.

-بامادربزرگ من حرف میزدید؟ اما مادربزگ روزهاست که حرف نمیزنه.

خندید:

-با تو چرا ...اما با من حرف میزنه...از تو میگه!

-از من؟چی میگه؟

لبخند زد:

-بله...میگه وروجک شیطون.

بی اختیار خندیدم.

-ببخشید دخترم من باید قدم بزنم سرپا ایستادن واسه ام خوب نیست!چندتا از رگام گرفتگی داشت بازشون کردم و تا آخر هفته خدا بخواد مرخصم.

دوباره یاد مادربزرگ افتادم و زمزمه کردم "درست مثل عزیز"

-آقاجون شما اینجایید؟ما تموم بخشو دنبالتون گشتیم.

به لبخند نشسته روی لبهای پیرمرد نگاه کردم و دختر جوان که آمد و با مهربانی گونه اش را بوسید.خودم را کنار کشیدم و خواستم خداحافظی کنم که پیرمرد را معرفی اش کرد:

-دخترم این عروس کوچیکمه!گلرخ...

گلرخ جلو آمد و نگاه مهربانانه ای به من انداخت.به شدت جوان بود و شاید هم سن و سال خودم.منتهی از موی رنگ شده و ابروهایی که به طرز زیبایی آراسته شده بود و حلقه بزرگ و پرنگینی که در دست داشت به راحتی میشد به متاهل بودنش پی برد.دست دراز کرد و من هم دستش را به گرمی فشردم.با ذوق گفت:

-آقاجون این خانوم کیه؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که دستم را در دست گرمش میفشرد لبخند میزد و در جواب پیرمرد یا به قول گلرخ آقاجون که مرا نوه عزیز معرفی کرده بود سرتکان میداد...اخمهایم درهم رفت.مثل اینکه مرا میشناخت.با صمیمیت بیشتری دستم را فشرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چقدر دوس داشتم شمارو ببینم.اسمتون چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز متعجب بودم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ذوق گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم...چه اسم قشنگی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ام گرفته بود.اسم من یک اسم کاملا معمولی بود.ذوق و شوقش به نظرم بسیار مسخره بود.خشک و خالی تشکر کردم.رو به پیرمرد کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقای...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فوری گفت:همون آقاجون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند ادامه دادم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی از دیدنتون خوشحال شدم امیدوارم زودتر سلامتیتونو به دست بیارین.من از خدمتتون مرخص میشم.میرم یه سر به مادربزرگ بزنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"به سلامتی"همزمان نصیبم کردند و دور شدم.مادربزرگ هنوزخواب بود.سرم از هجوم افکار مختلف میرفت که منفجر شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازنگاهی به مادربزرگ انداختم و سرمی که به آرامی در دستش فرو میرفت.خدایا چکارمیکردمش.آنقدرتنها مانده بودم که هراس چندانی از واژه تنهایی نداشتم.اما همیشه ته ته دلم به مادربزرگ گرم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرداتولدش بود...تولد نود سالگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زنگ آرامی که برخاست خبر از اتمام وقت ملاقات میداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورت پر از چروکش را بوسیدم.گریه امانم نمیداد.کوله ام را به سختی رو شانه ام انداختم.کمرم درد میکرد.بی شک نه از بار کیف...بلکه از بار غمی که بر دوشم سوار بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاپشنم را به خودم پیچیدم و زیپش را تا انتها بالا کشیدم.سوز سرما دیوانه کننده بود.آنهم درآخرین ماه پاییز.سرم را توی شالگردنم فروکردم و تا ایسگاه همیشگی قدم زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که با یک دست روی در اتاق ضرب گرفته بودم با دست دیگرم وزن جعبه کیک را کنترل میکردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تولد...تولد...تولدت مبارک...مبارک مبارک ...تولدت مبارک!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ که سرش به سمت پنجره بودچرخید.با دیدن صورتش جیغ خفیفی کشیدم و درآخرین لحظه که میرفت کیک از دستم بیوفتد آن را نگه داشتم.باهراس از اتاق بیرون دویدم.سرپرستار صدایم کرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم نوبخت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه که چقدر از این فامیلی متنفر بودم.نوبخت...من کجایم نوبخت بود...باید فامیلی ام میشد بدبخت...لهن صدای پرستار آنقدر واضح بود که بتوانم از تنها همین خطالب قرار گرفتن بفهمم اینبار مادربزرگ را نه برای اکو برده اند و نه عکس برداری.تندتند با شرمندگی میگفت که چندساعت پیش مادربزگ بقچه اش را جمع کرده یک "وروجک شیطون"نثار من کرده و برای همیشه زمین را ترک گفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم دوران گرفته بود و حایل کردن دستم به استیشن پرستاری کاری از پیش نبرد.وقتی چشم باز کردم که روی تخت خوابیده بودم و از همان سرم هایی که روز و شب جای غذای مادربزگ بود توی دستم فرو میرفت.اشک آرام آرام از گونه ام سرازیر میشد و روی بالشت میریخت.نالیدم"بالاخره رفتی"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیدارشدی مریم خانوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دیدن گلرخ درآستانه در تعجب کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهت تسلیت میگم گلم...روحش شاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را برگرفتم و به سقف دوختم!با تمام وجود تنها شدنم را حس میکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من جز مادربزگ کسی رو نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را فشرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گریه نکن عزیزم...خدا که هست!مادربزگم خیلی درد میکشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پشت دست اشک و آب سرازیر شده از بینی ام را گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره...درد میکشید...راحت شد!خودش میگفت تا الانم زیادی زنده مونده...اونم به خاطر من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به سر وضعم انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینا چی اند تن من؟لباس بیمارستان چرا؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمک کرد نیم خیز بشوم.و در همان حال گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرت که گیج رفت افتادی زمینو و تموم لباست پر از کیک و خامه شد.شرمنده لباساتو بردم خونه،آخه خونم همین نزدیکی هاست.واسه ات لباس آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باشرمندگی گفتم:- ممنون یه کاریش میکردم دیگه...شرمنده ام کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه عزیزم این چه حرفیه؟سرمت تموم شد.میگم پرستار بیاد بکشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کمک گلرخ لباسی را که آورده بود پوشیدم.یک پالتو مشک و یک شال بافت مشکی که رنگ پریده تر نشانم میداد.تلو تلو خوران به سمت در رفتم گلرخ مثل یک دوست صمیمی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا میخوای چیکار کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مادربزرگ چندماه پیش داروندارشو فروخت و یه قبر تو امامزاده علی اکبر خرید...اونم با چه بدبختی...درست کنار قبر پدربزرگم که قبل به دنیا اومدنم فوت شده بود.میرم با بیمارستان تسویه کنم و ببرمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم و زمزمه کردم"زودتر از آخر هفته مرخص شد"با دستش مانع رفتنم شد و با نگرانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الان؟اینجوری؟تو حالت خوب نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طوری نگاهش کردم که یعنی پس کی؟که یعنی بگذارم مادربزرگ جسدش همانطور توی سردخانه بماند؟جوابش را که گرفت با نگرانی لبخند زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ماشین دارم...اگه ناراحت نمیشی همراهت میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به اندازه کافی زحمت دادم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرتکان داد و با گفتن اینکه"بذار به ساسان بگم"از من دور شد.و من بعد از گرفتن برگه فوت همراهش از بیمارستان خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین شیک و نقلی اش خبر از وضع خوب مالی اش داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح بود...صبح یک روز غم انگیز پاییزی.انگار غیر از من خانه و حوض و ماهی ها هم مرگ مادربزرگ را خوب درک میکردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت از میان کارتن های وسایل خانه رد شدم و خودم را به گنجه مورد علاقه مادربزرگ رساندم و پولی را که از فروش خانه کنار گذاشته بودم برداشتم که مقدمات اسباب کشی عزیز به خانه جدیدش را فراهم کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس گلرخ را از تن بیرون آوردم و در پاکتی جا دادم.به حیاط پاییزی که برگشتم با کنجکاوی درحال سرک کشیدن به اطراف بود.لباسها را درمیان تعارفات بی امانش که بگذار بماند و...به دستش دادم و همراهش به بیمارستان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم تا مادربزرگم را پس بگیرم.صبح روز پنج شنبه مادربزرگ را زیر درخت چنار قدیمی امامزاده و درست کنار پدربزرگ دفن کردم.من بودم و گلرخ و اقدس خانوم و زینت خانوم و چند تن از همسایگان...یک ودای غم انگیز شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالت رو خوب میفهمم مریم جان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند به سمتش برگشتم.بی اراده حالا دلم به او گرم بود.درحالیکه دسته گلی را که آورده بود روی قبر پرپر میکرد،درخودش فرو رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به نیمرخش انداختم.بینی کوچک و سربالایی داشت و مژه هایی که بسیار انبوه و مشکی بودند و در سایه آرایش محوش زیباتر هم به نظر میرسیدند.چند تار از موهای طلایی رنگش از زیر شال پولک دوزی شده مشکی اش سرک می کشیدند.زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منم مادرمو چند سالی میشه که از دست دادم.پدرمم وقتی که فقط 10 سالم بود تو تصادف فوت شد.من موندم و مادرم.تک فرزند بودم و کسی رو نداشتم.مادر که مرد آقاجون...همون آقایی که تو بیمارستان دیدیش...شوهرخاله ام...قیمم شد و بعدش هم با پسرش ساسان ازدواج کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشت و لبخند غمگینی به صورتم پاشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منم اونروزا حال تورو داشتم.اما نترس...خدابزرگتر از این حرفاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس آسوده ای کشیدم بلکه بیرون رود این بغض لعنتی.نگاهی به مزار مادربزرگ انداختم.از شما چه پنهان زیاد هم ناراحت نبودم.نمیتوانستم چیز غیر منطقی از خدا طلب کنم.مادربزرگ درست 90سال عمر کرده بود و باید میرفت.خوبی اش این بود که دیگر کسی را نداشتم که نگرانش باشم.فقط خودم بودم و خودم.چه نتیجه گیری دردناک و ناجوانمردانه ای...چه کنم ؟باید یک طوری خودم را آرام میکردم یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پدرمادرتو چطوری مردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جا خوردم؟به راستی چطور مردند؟از بچگی یاد گرفته بودم ک خوب قصه ببافم اما اینبار دلم نمیخواست دروغ گفته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم و گفتم از پدر خلافکار و مادر فداکـــــــــــار و و رها کردنم و در آخرش در جواب تمام توصیف های مادرم اضافه کردم"نمیدونم مرده یا زنده س...دیگه برام مهمم نیست"و ذهنم چرخ زد پیش کتک هایی که میزد و نفرین های مادربزگ که هربار خودش را با چادر نازک و قدیمی اش می انداخت جلویم و نمیذاشت بیشتر کتک بخورم.لااقل آنقدر بدنم سالم بماند که بچه های کوچه مسخره ام نکنند.برگشتم و با چشمان اشک آلودم نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین گلرخ من خیلی راحت میتونستم دروغ بگم اما نگفتم.تنها کاری که درجواب محبتهای این چند روزت ازم برمیومد این بود که باهات صادق باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ذوق در آغوشم گرفت و به شدت مرا در آغوشش فشرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدای من...مریم تو دختر فوق العاده ای هستی!من میخوام باهات دوست باشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در میان گریه خندیدم و سرتکان دادم.بعد با یادآوری اینکه امامزاده خلوت شده ازو خواستم که برویم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شوهرم اومده دنبالمون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-براشون زحمت میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را کشید با خودش همراه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی میگی وظیفشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت.احساس خوبی داشتم.احساسی که هنوز یک روز از مرگ عزیز نگذشته وصله ناجوری در احساسم بود.با انگشت به سانتافه ی مشکی اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوناهاش پس خودش کو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد با کنجکاوی توی ماشین سرک کشید.من هم همراهش از سر کنجکاوی به ماشین نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنده اتوماتیک،تلویزیون و...اینطور معلوم بود وضع مالی خیلی خوبی داشتند.هردو باهم به شی سیاهی که توی ماشین تکان میخورد نگاه کردیم.صدای پــــــــــــخ بلندی برخواست و بعدش صدای خنده مردی جوان و داد و هوار گلرخ و منی که از ترس دستم را روی سینه میفشرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بمیری ساسان...این چه کاریه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ماشین باز شد و مرد جوان و قدبلندی از آن پیاده شد و درحالیکه به شدت میخواست خنده اش را کنترل کند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیه جوجوی من ترسیدی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلرخ قرمز شد و لبش را گزید و زیر چشمی به من اشاره کرد.ساسان با دیدن من سرش را زیر انداخت و دو دستش را مودبانه جلویش قفل کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام خانوم من نمیدونستم که شما هم اینجا تشریف دارین.شرمنده.درضمن تسلیت عرض میکنم ایشالله غم آخرتون باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به سرتا پایش انداختم بسیار شبیه همان پیرمردی بود که در بیمارستان دیده بودم.منتهی با موهایی یکدست خرمایی روشن و پوستی روشن اما نه سفید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی ممنون شما لطف دارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلرخ که هنوز آثار خشم در چهره اش نمایان بود در عقب را برایم باز کرد و من به علت جثه ریزم به سختی سوار شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب کجا برم خانوم ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلرخ فوری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب معلومه خونه خودمون!مریم ناهار پیش ماست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساسان چشم کشیده ای گفت و حرکت کرد.فوری گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه گلرخ جان من حتما باید برم خونه!کلی کار دارم.خودت که دیدی وضعیتمو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلرخ برگشت و با لب و لوچه آی آویزان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نشدا.......قرار شد با هم دوس باشیم مثلا...خواهش میکنم؟؟؟من تنهام.ساسان میره سرکار الان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون گلرخ جان.میدونی که باید خونه رو تخلیه کنم.ایشالله تو یه فرصت مناسب تر.هرکجا که ممکنه پیاده ام کنید مزاحم نمیشم بیشتر از این.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساسان از آینه نگاهی به من انداخت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این چه حرفیه خانوم !حالا اگه مایل نیستید از دستپخت وحشتاک گلرخ بخورید میل خودتونه.اما ما شما رو تا دم درخونتون میرسونیم.این کمترین کاریه که برای جبران شرمندگی ناشی از تحمل کردن گلرخ میتونم انجام بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساسان ریز ریز خندید و من هم سعی کردم نخندم.گلرخ چشم غره ای به ساسان رفت و به سمتم برگشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هرجور راحت تری عزیز.اگه میشه شمارتو بده تا باهات تماس بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم و شماره ام را یادداشت کردم.بقیه راه در سکوت گذشت.گلرخ به خوبی آدرس خانه را به ساسان میگفت.ماشین درست سرکوچه متوقف شد.ساسان به سمتم برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شرمنده مریم خانوم!ماشینم ازین جلوتر نمیره...کوچه یکم باریکه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم و بند کیفم را در دست فشردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما امروز خیلی به من لطف کردید.معذرت میخوام که دعوتتون نمیکنم تشریف بیارید داخل.وسایل خونه رو جمع ردم و جای مناسب برای پذیرایی ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساسان لبخند زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ایشالله زمان مناسب تر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همراهم پیاده شدند.گلرخ گونه ام را بوسید و زیر گوشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه نقشه هایی برای کارت دارم.امیدوارم که زودی ببینمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنونم.میدونی که بدجور به کار نیاز دارم.از تایپ مقاله و پایان نامه نمیگذره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد و دستم را فشرد.آنقدر آنجا ایستادند تا کلید در قفل انداختم و با تکان دستم رفتند.وارد حیاط شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر جانی برای تاک ها نمانده بود.مثل سیم های درهم پیچیده دورتا دور حیاط را گرفته بودند.صدای ممتد زنگ گوشی ام مرا از احوالات بدم بیرون آورد.شماره بنگاه بود.با اکراه گوشی را برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام عرض کردم خانوم نوبخت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام جناب شفیعی!بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عرض کنم به خدمت شما که فردا صبح...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میان حرفش پریدم و بی حوصله گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ساعت 12ظهر کلیدو تحویل میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله بله...ممنون میشم.امری نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداحافظی گفتم و گوشی را قطع کردم.با شروع باران به داخل خانه پناه بردم.چیز زیادی در خانه نداشتیم.مادربزرگ وضع خوبی نداشت و روزگارمان با مستمری کمیته امداد و کار گاه به گاه من در خانه میگذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رعد و برق میزد.از رعد و برق میترسیدم.نالیدم:"عزیز کجایی من میترسم.."رعد و برقی که زد ، پنجره های چوبی خانه با آن شیشه های رنگی کثیف به شدت شرع به لرزیدن کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند زدم زیر گریه.برای خودم،تنهایی ام و مادربزرگی که دیگر نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنقدر مچاله شده کنج اتاق زیر پتوی مندرس زبر گریستم که خوابم برد.وقتی بیدار شدم که عصر شده بود.رعد و برق و باران قطع شده بود .دلم هوای بیرون کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاپشن بادی ام را به تن کردم.بی شباهت به توپ قرمز رنگی نشده بودم.جلوی اینه ایستادم.موهای مشکی و جعدم را به زور زیر مقنعه فرو کردم.در طی این چند ماه وقت نکرده بودم دستی به سر و رویم بکشم.چشمانم قرمز شده بود و هاله ای تیره زیر پلک پایینم به چشم میخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من زیبا نبودم.اما خیلی زشت هم نبودم.بینی خوش فرمی داشتم و لبهایی کلفت که اغلب با اولین باد پاییزی پوسته پوسته میشد ترک بر میداشت.چشمانی سیاه و ابرویی سیاه تر.برای خودم شکلک درآوردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"دیگه خودت موندی و خودت مریم دیوونه"کوله ام را دوطرفی پشتم انداختم و کفش های سردم را به پا کردم.دست توی جیبم فرو کردم و محتویاتش را بیرون ریختم.چند اسکناس درشت(!)و کلی پول خرد و یک عالمه بلیت اتوبوس.شمردم.ده هزار و هشتصد و پنجاه تومان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آسمان همه رنگی شده بود.قرمز ،نیلی،لاجوردی!در حیاط را که با صدای بدی باز کردم مهری خانوم زن همسایه که به نظرم همیشه حامله بود به سمتم برگشت و سلام نکرده پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کی دارین میرین مریم جون؟فردا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلامی که او نگفت را من گفتم و تائید کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چادر گلدارش را به خودش پیچید و سبد خریدش را زمین گذاشت.برآمدگی کوچک شکمش نشان میداد که حداکثر 6 ماهی داشته باشد.نمیدانم با 3 بچه قد و نیم قد که نمیدانستم کی به دنیا آمدند و کی بزرگ شدند این چهارمی دیگر چه به دردش میخورد.سن زیادی نداشت.با تاسف سرتکان داد و خداحافظی کنان رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم تمام طول راه با دلی که به اندازه نوک یه سوزن تنگ شده بود با خودم حرف زدم.تمام طول راه را.نباید میگذاشتم روزگار از پا درم بیاورد.من هیچ وقت در ناز و نعمت نبودم.پس باید از پس خودم بر می آمدم.آنقدر فکر کردم و خیالبافی که نفهمیدم کی سوار اتوبوس شدم و کی به میدان انقلاب رسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدن آنهمه کتاب رنگارنگ و خواندنی حواسم را از زندگی بی رنگی که داشتم پرت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه درتکاپو بودند.کسی چه میدانست که هرکدام چه مشکلی دارند شاید وضع خیلی ها از منم بدتر بود.از خیالی که کردم خنده ام گرفت.از من بدتر؟بعید بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمم به کتاب قدیمی ای افتاد"تنهایی"دست بردم که کتاب را بردارم که همزمان دستی از آن سوی میز آنطرف کتاب را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد جوانی آنطرف میز ایستاده بود و مسرانه کتاب را محکم گرفته بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه ممکنه کتابو ول کنید خانوم...ممنون میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم کتاب را رها کنم اما نگاهش که کردم نظرم عوض شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک قیافه فتوژنیک به تمام اعیار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار درست از بیلبورد سرخیابان به اینجا نازل شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورت استخوانی و پوستی گندمی با موهایی مشکی که تا پشت گوش هایش میرسید و جعد قشنگی داشت.چشمانی بی نهایت مشکی و بینی کشیده و تیز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبهایی محکم و ته ریشی سبز رنگ.با انگشتر نگین دار مشکی ای که در دست داشت.یاد مادربزرگ افتادم و آنوقتها که میپرسیدم"عزیز چرا صورت مردا بعضی وقتا سبز میشه"عزیز درحالیکه روسری بلند و سفیدی را روی سرش انداخته بود و ناخن هایش را حنای تبرک مشهد گذاشته بود لبش را میگزید و میگفت"مادر خوب نیست ازین سوالا بپرسی...چش سفیدیه اما خب من بهت میگم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر مردایی که موهای پرپشت دارن و موهاشون حسابی سیاهه وقتی اصلاح میکنند اینطوری میشن.تا حالا دیدی یه مرد بور اینطوری باشه؟؟"و من لب ورمیچیدم و درحالیکه هنوز راضی نشده بودم میگفتم"آخه عزیز اینم شد جواب"و او باز میخندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل همه وقتهای دیگر.از یادآوری مادربزرگ و حرفهایش لبخند بی رمقی روی لبهایم نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سرکار خانوم...به چی میخندین؟لطف میکنین کتابو ول کنین من عجله دارم ماشینو بدجایی پارک کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا خواستم چیزی بگویم فروشنده جلو آمد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کدوم کتابه...بذارید من یکی دیگه بهتون بدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به کتاب درون دستمان انداخت و خندید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهتره خودتون یه جوری کنار بیاین باهاش.این کتاب خیلی قدیمیه و فقط من دارمش...حالا خود دانید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ از رخسار مردجوان پرید.مرد که رفت با شیطنت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لطفا خودتون رها کنید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی به چهره انداخت.در دل زیباییش را ستودم.من اصلا این کتاب را نمیخواستم.یعنی اگرهم میخواستم این کتاب حداقل 50 برابر قیمت اصلی اش بود و پولم کفافش را نمیداد اما حسی موزیانه تشویقم میکرد به این جدال ادامه دهم.با خودم گفتم"اون از کجا میدونه من پول ندارم؟رو پیشونیم که ننوشته بدبخت و بی پولم!رخت و لباسمم که الحمدولله بـــــــدک نیست!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملتمسانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم عزیز من به کسی قول این کتابو دادم.از سر صبح هم دنبالشم.حالا که شانس آوردم و پیداش کردم شما گذشت کنید خواهشا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما فکر میکنید من بیکارم؟من خیلی وقته دنبالشم و الانم دیر وقته و باید برگردم.لطفا ولش کنید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیخواستم فکرش را هم بکنم که اگر او آن کتاب را بگذارد من چطور باید پولش را می پرداختم.با خشم به صورتم زل زده بود.دهانش را باز کرد که چیزی بگوید که شاگرد کتابفروش دوان دوان از همان دم در با صدای نسبتا بلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون پژو 206قرمزه مال کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد بی آنکه کتاب را رها کند متعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مال منه...چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرک لبخند موزیانه ای زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با جرثقیل بردنش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتاب که از دستش رها شد من هم رهایش کردم و با صدای بدی روی میز افتاد.باخشم به سمتم برگشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایید...خیالتون راحت شد؟ماشینمو بردن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بی تفاوتی شانه ای بالا انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به من ربطی نداره!بهتره که دوباره آئین نامه رو مطالعه کنید.پارک دور میدون!!!!!!در ضمن من از خرید کتاب منصرف شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خشم سرخ شد.دستانش را مشت کرد و خواست چیزی بگوید اما زیر لب لااله الا الله گفت و کتاب را برداشت و با قدم هایی بلند به سمت صندق رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم آرام آرام و با تمانینه از کتابفروشی خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خودم بدم آمد.غروب شده بود و صدای اذان از مسجد به گوش میرسید و در هیاهوی شهر گم میشد.از کنارم گذشت بی آنکه نگاهم کند.به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و اورا دیدم که آنطرف خیابان ،کلافه و عصبی به جای خالی ماشینش نگاه میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتوبوس که حرکت کرد من تا آخرین لحظه از لابه لای جمعیت نگاهش میکردم که بارانی نسبتا بلندی به تن کرده بود و دست درون جیب شلوارش فرو کرده بود.دست برد و تاکسی گرفت و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالم داشت از خودم به هم میخورد.اما گفتم"به درک...بچه مایه دار عوضی"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدانم تا به حال چند نفر معنی جمله "روزها همچنان میگذشت" را خوب فهمیده اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما گذشتن روزها برای من یعنی تحمل 24 ساعت پر از تنهایی و درد و فقر و تفاوت سطح زندگی وانتظار ...انتظاری عبٍث برای بهتر شدن اوضاع.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی اتاقکی که اجاره کرده بودم روزها و شبها را پشت سر میگذاشتم.فقط و فقط پشت سر میگذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی آنکه حتی دلم بخواهد لحظه ای به عقب باز گردم و آنچه گذشته است را مرور کنم.مثل یک خاطره که به اندازه روزهای چندین ماه از آن فتوکپی کرده ای و در دفتر ذهنت ثبت کرده ای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گلرخ خبری نبود و من داشتم مطمئن میشدم که به کل مرا از یاد برده.باز هم عبٍث...چه عبث امیدی که به حضورش پیدا کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح یک روز برفی بود و برای دادن آخرین امتحانم راهی دانشگاه میشدم.خوشبختانه تا دانشگاه راه زیادی نبود و من پیاده گز میکردم.جوراب های نخ نمایم را به پا کردم و رویش یک پاکت فریزر پوشیدم و بعد کتانی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتانی هایم برعکس رنگ و روی نو شان حسابی زهوار در رفته و سوراخ بودند و با پلاستیک فریزری که میپوشیدم در هر صورت پاهایم حسابی گرم میماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این را از زن گیوه فروش زیرپل سیدخندان یادگرفته بودم.سرو سامانی به ابروهایم دادم و آرایش کمرنگی کردم و با بارانی و چتر از خانه خارج شدم.وارد دانشگاه که شدم نگذاشتم هیچ چیزی باعٍث شود اعتماد به نفسم کم باشد.حتی صدای خش خش پلاستیکی که به پا کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با غرور سرم را بالا گرفتم.دانشگاه خلوت بود و آنروز آخرین روز امتحانات!ناغافل لیز خوردم و به بدترین وضع ممکن نقش بر زمین شدم.ناله ای خفیف از نهادم برخاست.با خجالت سعی کردم بلند شوم اما نمیشد.دزدانه نگاهی به اطراف انداختم.هیچ کس در اطرافم نبود.به زحمت بلند شدم.و دست به دیوار گرفتم.برف دوباره باریدن گرفته بود.دختری از کنارم رد شد و فوری فقط گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بجنب مریم دیر شد امتحان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه توانستم چهره اش را ببینم و نه نتوانستم از روی لباسهایش بشناسمش فقط تذکری که داد باعث شد علی رغم دردپایم لنگ لنگان به طرف سالن امتحانات بروم.تمام طول امتحان را با دردی که لحظه به لحظه بر شدتش افزوده میشد گذراندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باورم شده بود که احتمالا بلایی سر پایم آمده و نیمی از وقت امتحانم برای حل کردن سوالها گذشت و نیمی دیگر به جمع و تفریق پس اندازم و تخمین مخارج دکتر رفتنم برای این بدشانسی لعنتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لنگان لنگان با کاغذی در دست و تشخیص جناب دکتر مبنی بر یک کوفتگی و رگ به رگ ساده اما دردناک راهی نزدیک ترین داروخانه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی کسی نبود که داروهایم را بگیرد و من با پای چلاقم مجبور بودم تمام راه را از مطب تا داروخانه خودم به تنهایی بروم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ابتدای ورودم به داروخانه موج مطبوعی از گرما به همراه خوشبو کننده ای ملایم به صورتم خورد.داروخانه شیکی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از همانهایی که وقتی میروی تویش بی اراده چشمت میدود دنبال قفسه شامپو ها و لوازم آرایش شیکش.به شدت هم شلوغ بود.به زحمت خودم را به پشت پیشخوان رساندم و نسخه ام را با صورتی از درد فشرده شده روی میز گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم؟لطفا نسخه منو زودتر تحویل بدید...نمیتونم منتظر بمونم.درد دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک موطلایی بزک کرده انگار که اصلا مرا نمی دید...ایستاده بود و بر و بر زل زده بود به پسر جوان شیک و پیکی که چسب بینی میخواست ...چندبار صدایش کردم اما نمیدید.صدایم که بلندتر شد و رگه هایی از عصبانیت تویش پیدا شد با چشم غره ای نسخه را از دستم کشید.با درد طاقت فرسایی به دیوار کنارم تکیه زدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم؟؟ خودتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رویم را به سمت صدا برگرداندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلرخ بود.فرورفته در لباسی سفید و عینکی ظریف که به چشم زده بود و صورتی که میخندید.قبل از آنکه حرفی بزنم از پشت میز بیرون آمد و در آغوشم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم جان اگه بدونی چقدر دنبالت گشتم.من درست همون روز گوشیمو گم کردم و شمارتو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم از نگرانی میمردم.هیچ آدرسی هم ازت نداشتم.آدرس بیمارستان و شماره شم که شماره خونه مادربزرگت بود.فقط هرهفته 5شنبه میرفتم امامزاده بلکه اونجا ببینمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آغوشم جدایش کردم.نمیتوانستم خوشحالی ام را از دیدنش پنهان کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای گلرخ جان فکر کردم فراموشم کردی.بگو ببینم اومدن من به این داروخونه چندان عجیب نیست اما بودن تو اینجا اونم با این قیافه و لباس چرا! دکتری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه جانم...من دکتر نیستم.داروخونه مال برادرشوهرمه!من فقط اینجا کار میکنم اونم تفننی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به اطراف انداختم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببینم کارگر اضافی نمیخواید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اختیار دارید خانووم.رئیس میخوایم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم داروهاتون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لنگان لنگان به سمت پیشخوان رفتم و خواستم پول را پرداخت کنم که با اخمی شیرین دستم را گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیوونه شدی؟بذار کیفت...راستی پات چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تشکر کردم و ماجرا را برایش توضیح دادم.داروخانه خلوت شده بود.گلرخ تند تند دکمه های لباسش را باز کرد و با صدای بلند رو به همان دخترک بزک کرده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نازی من میرم تا ظهر برمیگردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد زیر بازویم را گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بریم.بریم..باید خونتو نشون بدی.دیگه نمیخوام گمت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ از رخسارم پرید.یعنی واقعا باید آن دخمه را نشانش میدادم.دلم را به دریا زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ وقت قیافه گلرخ را موقع دیدن اتاقم فراموش نمیکنم.تمام سعیش را میکرد که آه نکشد که تعجب نکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را دورتا دور اتاق چرخاند.من هم دوباره و چند باره نگاهی به اتاق انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاقی فرش شده که یک طرفش تخت خوابی آهنی قرار داشت.کنار تخت یک میز عسلی با چند کشو که رویش چراغ مطالعه رنگ و رو رفته ای به چشم میخورد.آنطرف تر یک میز تلویزیونی چوبی که تا دلت بخواهد رویش پر از لب پریدگی و کرم خوردگی بود و به انضمام یک تلویزیون کوچک رنگی.گوشه ای دیگر ظرفشویی کهنه ای که یاد نمیرود با چه زحمتی تمیزش کردم و گاز و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلرخ لبخند زد و به سمتم برگشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کوچیکه و ناجور و کم نور اما یه عشقی توشه که با هیچی عوض نمیشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد در آغوشم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای مریم جون اگه بدونی آقاجون چقدر نگرانت بود.خوشحال میشه ببینتت..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تشکر کردم و لنگ لنگان به سمت بخاری رفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا بشین برات چایی بریزم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چارزانو روی زمین نشست و دست زیر چانه زد و به چای ریختنم نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه جای دنجیه...فقط...مریمی تنهایی میترسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستشو بخوای چرا...!هر روز صبح از خواب بیدار میشم و مثل یه آدم عادی زندگیمو شروع میکنم اما رفته رفته که ساعت جلو میره بیشتر میترسم!از اینکه پشت و پناهی ندارم.مخصوصا شبها.خیلی میترسم.این طرفها پر دزد و معتاده که منتظرم یه شب بابت پولی که ندارم دخلمو بیارن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فوری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا با ما زندگی کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند زدم زیر خنده،همانطور که خنده ام را کنترل می کردم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچ معلومه چی میگی؟من اگه تو وضعیت تو بودم هرگز حاضر نبودم آدمی مثل من پاشو تو خونه ام بذاره چه برسه به اینکه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم میان حرفم پرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوم!چه خوبه که جای من نیستی پس!اما اینجوری نمیشه.تو خیلی تنهایی.خرج و مخارجت از کجا میاری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهر خندی زدم و استکان چای را به دهانم نزدیک کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میگذره دیگه.از پول فروش خونه یه چند میلیونی زیاد اومده که گذاشتم بانکو و ماه به ماه سودشو میگیرم!کار با کامپیوترم بدک نیست.تو دانشگاه واسه بچه ها پاور و پایان نامه مینویسم و تایپ میکنم.یه نفرم دیگه.خرجی ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از آخرین باری که دیدمت خوشگل تر شدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به حرفش توجه نکردم چون باور داشتم که زیبا نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تا به حال به ازدواج فکر کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پخی زدم زیر خنده.متعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا میخندی؟حرف خنده داری زدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه عزیز دلم کی میاد منو بگیره!اصلا طفلکی کجا بیاد؟چطور بیاد؟بیاد تو این دخمه؟مگه مغز خر خورده.گلرخ هیشکی جز تو حاضر نیست بیاد تو همچین جایی 5 دقیقه بشینه...یه نگاه به وضعیتم بنداز؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی آنکه تغییر موضع بدهد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وا؟مریم؟؟حرفا میزنی ها...خیلی هم دلش بخواد.به نظر من که کلی خوش به حال کسی میشه که با تو عروسی کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا اونوقت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب تو بانمکی...معصوم و سرد و گرم چشیده ای و خوب از پس خودت برمیای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط سرتکان دادم.باید بحث را عوض میردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب بگو ببینم چه کارا میکنی؟دانشگاه رفتی؟اصلا چند سالته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقنعه اش را از سر باز کرد و با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب من 22 سالمه.دانشگاه نرفتم.البته بگما قبول شدم اما ساسان نذاشت.منم حرف گوش کن.میگفت جاری هاتم نرفتن تو هم نرو...کلا این خونواده زن دوستن...ترجیح میدن زناشون عینهو عروسک تو خونه جلوشون قر و غمزه بیاد و کلا با بیرون خونه کاری نداشته باشن.میگفت درس که بخونی بعدشم هوایی میشی که بری سرکار و من رگم بره نمیذارم زنم بره سرکار اونم تو جامعه ای که داره بر تعداد مردی هیزش اضافه میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه عاشق..چند تا جاری داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عذرخواهی کرد و پاهایش را دراز کرد و مثل پیرزن ها شروع به ماساژ پاهایش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خاله ام خدابیامرز 4 تا پسر شاخ شمشاد داشت.دو تاشون ایران نیستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ای کرد و با شیطنت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با جزئیات بگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرتکان دادم که یعنی بگو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جونم بگم برات که پسر بزرگه آقا کیان.دختراش تقریبا هم سن و سال من و تواند.تو نیس زندگی میکنند.نیس که میدونی کجاست؟یه بندر خوشگل تو فرانسه.وای نمیدونی مریم چه بازارایی داره.کلا شهر روشن و رویاییه.بعدیه کاوه س...با اینکه 40وخرده ای سالشه اما مجرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا ازدواج نکرده.پیر پسریه واسه خودش پس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بال انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودش میگه کیس مورد علاقشو پیدا نکرده اما علی میگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علی کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برادر شوهر کوچیکمه.بگما اینم مجرده.علی و کاوه باهم تو فرانسه زندگی میکردن و درس میخوندن.علی درسش که تموم شد برگشت اما کاوه همچنان در حال طی کردن مراحل مختلف تحصیلات عالیه ست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به لهن خاص و مسخره اش موقع ادای این جمله خندیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب این داروخونه باید مال علی آقا باشه دیگه درست میگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شد و کنار پنجره نسبتا کوچکی که در ارتفای بالایی قرار داشت ایستاد و سرک کشید که بلکه بتواند بیرون را ببیند و چون موفق نشد آمد و به دیوار کنارم تکیه زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره...علی دکتر داروسازه.خودش اینقدر کم میاد که یه دکتر داروساز دیگه رو هم استخدام کردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد که انگار چیزی یادش آمده باشد خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای نمیدونی داروسازه دختره.مدرکشو از دانشگاه چی چی آمریکا گرفته نمیدونم اما اینقدر مودبه.وقتی میخوام باهاش حرف بزنم تموم تنم خیس عرق میشه.آدم باید هرجمله شو صدبار تو ذهنش حلاجی کنه.بسکه قلمبه سلمبه حرف میزنه.میگم مریم میتونی بیای داروخونه پیش ما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من؟؟...کوتاه بیا گلرخ جون.من که چیزی حالیم نیس!من مدیریت میخونم.چیزی از داروها سرم نمیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هیجان آمد و کنارم نشست و دستم را گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا منم بلد نبودم.فکر کن علی بدبخت دیوونه شد تا یادم داد.بداخلاقم بود شدید.حالا من خودم یادت میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دانشگاهم چی میشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را فشرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو بگو آره...اونش با من!غروب ها بیا...5 تا 10 شب خوبه؟داروخونه هم به اینجا خیلی نزدیکه!تو رفت و آمدم مشکل نداری..من با علی صحبت میکنم.هووم؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشحال از اینکه ممکن بود یکبار برای همیشه از دست بیکاری راحت شوم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه اینوری بشه که عالیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و از جا پرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من باید برم...ساسان میاد دنبالم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقنعه به سر کرد و در حالیکه هنوز مرتبش نکرده بود به سمت پله ها دوید و در همان حال بلند بلند گفت که حق بلند شدن از جایم را ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زودتر خوب شو که قراره دعوتت کنم خونه پدر شوهرم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون عزیزم لطف میکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه باید میگفتم؟ اصلا اینجور مواقع چه می گویند؟بگویم ممنون می آیم اما دفعه بعدش شما هم باید به میهمانی خانه من بیایید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه من؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا نه اتاق من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا شایدم نه...دخمه زیرزمینی من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که آنقدر توی کوچه پس کوچه ها بود که گاهی خودم هم خودم را توی پیچ هایش گم میکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام طول روز را با فکر کار در داروخانه گذراندم.روی سجاده ام.میعادگاه من و خدایم دعا کردم که بتوانم توی داروخانه کارکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنوقت مجبور نبودم همیشه موقع صحبت بچه ها گوشم تیز باشد و رادارها به کار و که اگر کسی در تایپ یا ارائه تحقیق مشکل دارد بگویم که من کسی را میشناسم که میتواند برایشان مقاله و پروژه آماده کند و آنوقت خودم تمام وقتی را که باید صرف درس خواندن کنم بگذارم پای کار یه عده پولدار بی غم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا اینکه همیشه دست به دعا باشم تا استاد تحقیق و پاورپوینت بخواهد و توی کلاسمان پر از بچه تنبل هایی باشد که از من ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدایا...حق نداشتم خسته شوم...حق نداشتم زندگی راحتی را طلب کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وسواس برای آخرین بار در اینه نگاهی به خودم انداختم.مثل مرده ای متحرک با دو چشم سیاه درشت زل زده بودم به خودم.صورتم هیچوقت رنگ و لعاب خاصی نداشت.هیچ وقت گونه های گلی رنگ و لبهای سرخی نداشتم.خوب میدانستم تنها گیرایی صورتم یک جفت چشم و ابروی مشکی ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص انگشتم را روی جوشی که روی پیشانی ام در آمده بود گذاشتم و زیر لب غر زدم"لعنتی تو دیگه از کجا پیدا شدی؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی از موهایم را روی پیشانی ریختم تا استتارش کرده باشم(!)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مچ پایم بعد از گذشت 2هفته کاملا خوب شده بود.در آهنی اتاقکم را به همان سرعتی که باز کرده بودم بستم.نگاهی به آسمان انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برف بی امان میبارید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قفل بزرگ آهنی را روی در محکم کردم و راه افتادم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز اولین روزکاری ام بود.به دم در داروخانه که رسیدم از پشت شیشه های بخار گرفته اش نگاهی دزدانه به داخل انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سردرش را خواندم"دراگ استور دکتر آرین نژاد تهرانی"(اسامی واقعی نیستند و هرگونه شباهتی صرفا تصادفی ست)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را با فشار محکمی گشودم.صدای زنگوله آویخته بر در را کسی جز خودم نشنید.گلرخ را دیدم که کلافه و عصبی در حال نسخه خوانی ست.با دیدن من با دست علامت داد که از در پشتی داخل شوم.با ذوق و شوق از تکاپویی که در داروخانه به راه بود از در کوچکی که در گوشه ای تعبیه شده بود وارد اتاقی پر از جعبه دارو و انباشته از بوی دارو شدم.مشغول وارسی اطرافم بودم که گلرخ سراسیمه وارد شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وااا...تو که هنوز اینجا ایستادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم.اصلا امروز بی خودی از خوشحالی خنده ام میگرفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام...چقدر هولی؟!!چیکار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس سفیدی که روی جا رختی آویزان بود را توی بغلم پرت کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بپوش بیا...از صبح تا حالا سرپام.دارم از حال میرم.برف که باریده ملت کلهم مریض شدن.علی صبح تا حالا نیومده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد همانطور که بلند بلند غر میزد پشت کرد که برود و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برو تو قسمت شامپو و لوازم آرایش...کمک خانوم اکبری...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و مشغول شدم.آنروز فهمیدم داروخانه آرین نژاد یکی از معروف ترین داروخانه ها منطقه است.آنهم به خاطر ارائه داروهای کمیاب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت حوالی 8 شب بود و داروخانه خلوت شده بود و من و گلرخ مانده بودیم و کارگری که مشغول ضدعفونی ظروف داروهای دست ساز بود.پشت پیشخوان نشسته بودیم و مشغول صحبت که زنگوله در به صدا درآمد و بعدش صدای سلام بلند بالای ساسان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام بر اهالی دراگ استور آرین نژاد تهرانی اصل!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلرخ با ناز خندید و دستش را فشرد و او را از در فنری پیشخوان به داخل کشید.ساسان با دیدنم سلام دوباره ای کرد.پلاستیک هایی را که در دست داشت بالا گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-براتون شام گرفتم.کباب سلطانی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی دلم گفتم کباب سلطانی؟!!!من فقط یکی دو نوع کباب میشناختم.پول من و مادربزرگ هیچ وقت به کباب قد نمیداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به قول مادربزرگ مهم نبود چه در خانه میخوریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردم که خبر شکممان بهشان نرسیده که ما مثلا امروز ناهار املت داشتیم و شب نیمرو...شکم باید سیر میشد حالا هرچه...منتهی حلال!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قیافه مادربزرگ موقع گفتن این کلمه در خاطرم مانده بود.چشمان سبزش درشت میشد و انگشت اشاره سرخ حنا زده اش را بالا میگرفتو محکم و با باوری عمیق میگفت:"منتهی حلال"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بار دیگر صدای جرینگ جرینگ قشنگ در بلند شد و اینبار مردی پیچیده در پالتو و شال گردن!درحالیکه چترش را که پر از دانه های برف بود توی جا چتری میگذاشت و همزمان سرشانه و موهایش را از دانه های درشت برف می تکاند.گلرخ و ساسان همزمان گفتند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علی تویی؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن مرد که علی نامیده بودنش سر بلند کرد.وای خدای من این همان مرد جوان کتابفروشی بود.همان مدل شرقی...همان...وای خدایا..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمانی از حدقه درآمده نگاهش میکردم.هنوز مرا ندیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علی؟؟پیاده اومدی؟تو این برف؟ماشینت که تعمیرگاه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در جواب سوال ساسان دستش را محکم فشرد و روی صندلی بلندی روی پیشخوان نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برف قشنگیه...کمی پیاده روی برای سلامتی لازمه حتی تو هوای برفی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد با سرخوشی به سمت گلرخ برگشت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه خبر گلی؟دوستت اومد امروز می...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بادیدن من حرفش نیمه کاره ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا برخاست و راست ایستاد و من علاوه بر اینکه به گیرایی اش جذب شده بودم به این می اندیشیدم که احتمالا اخراج میشوم.میخواستم سلام کنم اما زبانم قفل شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خونسردی و لبخندی فرو خورده سلام کرد.کلمه ای شبیه سلام اما فقط نام آوای سین از میان لبهای به هم چسبیده ام برخاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلرخ دستم را کشید و جلوتر برد.بی ارداده با نگاه دورتا دورم را کاویدم.ابلهانه دنبال راه فراری میگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چقدر دلم میخواست دستم را از میان دست گلرخ بیرون بکشم و از در پشتی فرار کنم و یکراست به دخمه ام برگردم و زمانی آرام بگیرم که آن قفل آهنی بدترکیب را روی در زده باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمام وجود به جمله شریف کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم می رسد ایمان آوردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علی جان معرفی میکنم...مریم خانوم نوبخت دوست عزیزم.کارت سلامت و روپوش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلرخ میگفت و میگفت و من با چشمانی درشت شده به او زل زده بودم که با سری به زیر فرو افتاده در حالیکه با انگشتر درون دستش بازی میکرد به حرفهای گلرخ گوش میداد و گاه گاه سری تکان میداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف های گلرخ که به انتها رسید بی آنکه سربلند کند فقط گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بسیار خوب.خوش اومدن.اگه مشکلی داشتن بهم اطلاع بدید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد بلند شد و به سمت پله هایی که به طبقه بالا منتهی می شد رفت.ساسان که مشغول چیدن ظروف یکبار مصرف بود با صدای بلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علی داداش بیا سلطانی گرفتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را در هوا تکان داد که یعنی نمیخورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علی بیا شامتو بخور داری میمیری ها...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاملا از پله ها بالا رفته بود و فقط صدایش می آمد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نوش جون داداش...میل ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلرخ مرا به سمت میز راهنمایی کرد و همزمان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این علی بازم رفت تو لک!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنجکاو و در حالیکه خیالم از بابت ماندن در داروخانه راحت شده بود پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اتفاقی افتاده؟به نظر ناراحت می اومدن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساسان پشت میز نشست و درحالیکه پالتویش را در می آورد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه خانوم.امروز ازون روزاست که از صبح داداش بنده روزه سکوت میگیره و در جواب هر حرفی فقط لبخند میزنه...اینجوری...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد خودش به طرز مسخره ای ادای لبخند زدن را درآورد.من خندیدم اما گلرخ با اخم روی دستش زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پشت سرش حرف نزن میکشمتا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساسان همانطور که قاشق غذا را نزدیک دهانش میبرد با چشم و ابرو به طبقه بالا اشاره کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پشت سر چیه؟همینجاست که...احتمالا هم الان داره مارو میبینه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد برگشت و به سمت دوربین مداربست دست تکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

Hiعلی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه گذرایی به دوربین انداختم و مثل اینکه چشمانش را روی خودم میدیدم.از حرکات آنروزم خجالت کشیدم و سرم را به زیر افکندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سکوت مشغول خوردن بودیم که علی با تمانینه از پله ها پایین آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک ژاکت یشمی پوشیده بود.خودش به آرامی جواب چند مراجعه کننده را داد و آنقدر آرام صحبت میکرد و توضیح میداد که همه باید صورتشان را به شیشه پیشخوان می چسباندند تا صدایش را بشنوند.از سر نگاه زل و بی احتیاطم دیدم که نیم نگاهی به طرفم انداخت و من دستپاچه سر به زیر افکندم و فکر کردم که ته ریش سبزرنگ روی صورتش عجب هارمونی جالبی با رنگ پلیورش دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم نوبخت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم کرد...وای خدای من...چه میخواست بگوید؟با ترس بلند شدم...کف دستم عرق کرده بود.چرا اینقدر میترسیدم از او؟چرا داشتم پس می افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قدم هایی نامطمئن به سمتش رفتم.نگاهی به دستان کشیده اش که تند و تند روی جعبه داروها ساعت و طرز مصرفش را مینوشت انداختم.دلم میخواست داد بزنم"گلرخ بیا زیر بازومو بگیر،من ازین برادرشوهرت میترسم دارم می افتم"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید