ریتا، دختری لجباز و قوی، با روحیه ایی فوق العاده شاد که با وجود سن کمش، سرآشپز یک رستورانه. اما طی اتفاقی، از اونجا اخراج میشه و توسط یک پیرمرد مرموز، وارد یک رستوران مجلل و شیک میشه. اونجا درگیر اتفاقاتی میشه که...!

ژانر : پلیسی، عاشقانه، طنز، جنایی، تراژدی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۳۵ دقیقه

مطالعه آنلاین سرآشپز کوچولو
دختري لجباز و قوي، با روحيه ايي فوق العاده شاد که با وجود سن کمش، سرآشپز يک رستورانه. اما طي اتفاقي، از اونجا اخراج ميشه و توسط يک پيرمرد مرموز، وارد يک رستوران مجلل و شيک ميشه. اونجا درگير اتفاقاتي ميشه که...!

مقدمه:

از يک جايي به بعد، دنيا رنگ و بوي ديگري به خود مي گيرد؛ واژگان و جملات، جاي خود را به ادويه جات و چاشني ها مي دهند. تو مي ماني و حرف هاي ناگفته اي که در بخار به پا شده از ديگ هاي پر از غذايت، دود مي شوند... غم هايي که رنده مي شوند و شوري اشک هايي که چاشني مواد غذايي مي شوند. گويي روزگار بازي بزرگي به پا کرده، دست پخت محشرش خوب تو را پخته و آرامت کرده است. حال دور، دورِ بازي توست؛ بايد آشپز روزگارت باشي. نوبت توست که از درد ها و غم ها و رنج هايت غذاي خوش طعمي بسازي و پوست ضخيم خود را دور بريزي.

اکنون وقت آن رسيده است؛ عاشقانه و آرام، سرآشپز کوچک دنيايش باش!

******

به نام خدا

با صداي دستگاه سفارشات، به خودم اومدم. کاغذ رو جلوي چشمم گرفتم و گفتم:

-خب، اين هم از اولين سفارش امروز که شامل: دوتا لوبيا پلو با ترشي مخصوص... يکي کباب لقمه با سوپ سبزيجات و ژله هفت رنگ...يکي ماهي دودي و سه تا باقالي پلو با ماهيچه.... هفت تا خوراک چيتارا با پاستاي روغن زيتون، که مجموع همه ش مي شه چهارده تا ظرف غذا.

مکث کردم و ادامه دادم:

-حامد، لوبيا پلو. طاها، باقالي ها. راضيه، ترشي و ژله. محسن، ماهي دودي. طاهره، سوپ. و خوراک چيتارا و پاستاي روغن زيتون، هستي تو انجام بده.

هستي با ترس گفت:

-خانم من نمي تونم، خيلي زياده!

سري تکون دادم و گفتم:

-خودم کمکت مي کنم. چرا ايستاديد؟ زود بريد سر کارهاتون!

بعد از اتمام حرفم، همه مشغول به کار شدن و سر و صداي زيادي آشپزخونه رو فرا گرفت. کنار اولين اجاق ايستادم و اون رو روشن کردم. دوتا ماهيتابه روش گذاشتم و گفتم:

_چون وقت مي بره، اول خوراک ها رو درست مي کنيم.

_هستي: چشم خانم.

_هوف، من که حريف تو نشدم بهم بگي ريتا!

با خجالت گفت:

_عادت کردم خانم... هرچي باشه، شما رئيس من هستيد.

با اخم کارد رو برداشتم و به طرف قفسه مواد غذايي رفتم. هستي مثل جوجه دنبالم ميومد و چيزي نمي گفت. سيب زميني ها رو يکي يکي برداشتم تا ببينم کدوم بزرگ تره؟ در همون حال گفتم:

_ببين چون سرآشپز اين جام و يه جورايي بالا دست تو هستم، دليل نمي شه اين قدر باهام رسمي حرف بزني! اصلاً همين محسن رو نگاه کن؛ سنش دو برابر منه، ولي چه جوري باهام راحت حرف مي زنه و حتي شوخي هم مي کنه!

چند تا سيب زميني تو سبد گذاشتم و ادامه دادم:

-من و تو اختلاف سنيمون يک ساله و تازه هم جنسيم، چرا نبايد باهم راحت باشيم؟

سبد رو به دستش دادم و سؤالي نگاهش کردم. سرشو پايين انداخت و گفت:

_سعي مي کنم.

لبخندي زدم و گفتم:

-آفرين دختر خوشگل! حالا برو اين ها رو پوست بکن و خرد کن که کلي کار مونده. بدو عجله کن!

چشمي گفت و رفت. نگاهي به بقيه بچه ها انداختم که سخت مشغول کار بودن. سري از روي رضايت تکون دادم و به سمت ژاله رفتم. نگاهي به بشقاب ها کردم و گفتم:

_اين ظرف ها چرا لک داره؟

همون جور که ملاقه رو آب مي کشيد گفت:

_چي کار کنم خب؟ سه بار شستم، ولي نمي ره!

از پررو بودنش عصبي شدم و داد زدم:

_يعني چي؟ مگه تو کمک آشپز نيستي؟ اين وظيفه توئه که کارت رو درست و خوب انجام بدي، نه اين که براي من بهونه بياري.

با تخسي گفت:

_مي گيد حالا چي کار کنم؟ من يه نفر آدم بيشتر نيستم، دو تا دست هم بيشتر ندارم؛ يا بايد به بچه ها کمک کنم، يا ظرف بشورم که نتيجه ش مي شه همين. من در حد توانم مي تونم کار کنم، نه بيشتر!

از عصبانيت رو به انفجار بودم. تا حالا دختري به پررويي اون نديده بودم. فرياد کشيدم:

_از آشپزخونه من برو بيرون! اين جا جاي آدم هاي پررويي مثل تو نيست که کار کردنشون سرسريه. تو اخراجي!

همون جور که بشقاب ها رو آب مي کشيد، پوزخندي زد و گفت:

_تو کي هستي که من رو اخراج کني؟ چون سرآشپزي، فکر کردي همه کاره اي کوچولو؟

ديگه نتونستم تحمل کنم؛ ساطور کنار دستم رو به طرفش گرفتم و گفتم:

_جرئت داري يک بار ديگه حرفت رو تکرار کن!

رنگ از رخسارش پريد و به تته پته افتاد. گفت:

_داري چي کار مي کني؟

پوزخندي زدم و جلوتر رفتم، که صدايي من رو خطاب کرد:

_سرآشپز؟

نگاه خشمگينم رو از ژاله گرفتم و به گارسونِ سالن دوختم. گفتم:

_بله، کاري داريد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گارسون: چند تا از مشتري ها مي خوان شما رو ببينن...گويا از غذا شکايت دارن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هام درشت شد و با تعجب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از غذاي من؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گارسون: بله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خشمم به يک باره فروکش کرد. اين اولين بار بود که کسي از غذايي که زير نظر من درست شده بود، شاکي بود. پيش بندم رو در آوردم و دستي به لباسم کشيدم. همراه گارسون به سراغ ميز مشتري رفتم. چهار تا پسر جوون دور ميز نشسته بودن و مشغول صحبت کردن بودن. با رسيدن ما، ساکت شدن و نگاهمون کردن. گارسون دم گوشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خودشون هستن سرآشپز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سري تکون دادم و کنار ميزشون ايستادم. نگاهي به همشون انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام، روزتون بخير...من سرآشپز اين جا هستم. شنيدم با من کاري داشتيد؛ درخدمتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه شون با تعجب نگاهي به سر تا پام کردن و يهو زدن زير خنده. يکيشون که از بقيه زشت تر بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_واي، تو چه قدر بامزه اي کوچولو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغل دستيش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه بابا! اعتماد به نفسش بالاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بلندتر شروع به خنديدن کردن. خون سرد به همه شون نگاه کردم، که گارسون جلو اومد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ايشون راست ميگن؛ اين خانم جوان، سرآشپز اين جا هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چهار نفر با تعجب به من نگاه کردن و يکي ديگه شون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_واقعاً؟ سرکارمون که نذاشتيد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با جديت تمام گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خير...در شأن گارسون و سرآشپز يک رستوران معروف نيست که چنين رفتار ناپسندي از خودشون بروز بدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هاشون از شدت تعجب، اندازه قابلمه شده بود. همون پسر اولي گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگه شما چند سالتونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خون سرد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هفده سال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسري از جمعشون که تا حالا ساکت بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_غير ممکنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببخشيد آقايون؛ من کار زيادي در آشپزخونه دارم. لطفاً سريع تر حرفتون رو بزنيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يک نفرشون با دست پاچگي گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله، چيزه...اين، اين پاستا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پاستا چي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يکي ديگه شون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بد مزه هست و خيلي چربه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهي به ظرف غذا کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولي اين غذا که دست نخورده س!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يک نفر ديگه با پوزخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وقتي يه الف بچه سرآشپز باشه، همين مي شه ديگه. خانم کوچولو، اين غذا نياز به خوردن نداره؛ نگاه کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چنگال رو تو پاستا فرو کرد و چند تا رشته بالا آورد. ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_روغن داره ازش مي چکه خانم سرآشپز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک تک حرف هاش با تحقير و تمسخر بود. لبخندي زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شما چي سفارش داده بوديد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه ربطي داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهش نگاه کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ربطش اينه که پاستا، اونم پاستاي روغن زيتون؛ همون جور که از اسمش پيداست، چربه و روغن نسبتاً زيادي داخلش هست. اما چون روغن زيتون هست، اصلاً ضرر غذايي نداره؛ بلکه مفيد هم هست. با اين وجود، ما تا حد امکان از روغن کم استفاده کرديم. اگر خوب دقت کنيد، پاستاي شما اصلا چرب نيست؛ بلکه اون چربي مال خود غذاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_روغنش هيچي...مزه ش چي؟ اونم مال غذاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهي به ظرف غذاش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مي تونم تست کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندي زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بفرماييد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چنگال رو برداشتم و مقدار کمي از پاستا رو خوردم. با دقت طعمش رو تو دهنم تجزيه تحليل کردم. حق با اون ها بود، رشته ها به خوبي با سس مخلوط نشده بودن و ترکيب غذا بهم ريخته بود. چنگال رو تو بشقاب گذاشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حق با شماست...حتماً مشکل کوچيکي از طرف يکي از آشپزهامون رخ داده. من ازتون عذر مي خوام...الان ميگم غذاتون رو عوض کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جاش بلند شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_لازم نکرده کوچولو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به گارسون کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_رئيس اين جا کيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شانس بد يا خوبم، آقاي ذولفقاري همون لحظه سر رسيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ منم، چه طور مگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسره عصبي گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شما چه طور رئيسي هستيد که گذاشتيد يه الف بچه، سرآشپز يک رستوران معروف باشه و غذاهاي چرب و بدمزه رو به خورد مردم بده؟ تازه پول کلان هم از ما مي گيريد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذولفقاري اخم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چي شده آقا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از سرآشپزتون بپرسيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سؤالي و با اخم به من نگاه کرد، که گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چيزي نيست آقاي ذولفقاري، خودم حلش مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر اولي با عصبانيت از جاش بلند شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چي چي رو خودم حلش مي کنم؟ من از اين خانم و غذاتون، شکايت دارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ذولفقاري: آروم باشيد، لطفاً بشينيد؛ الان به خدمه ميگم غذاتون رو عوض کنند...و شما خانم تهراني، بيايد دفتر من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه هر چهار تا پسر به من افتاد و پوزخندي زدن. بي اهميت نگاهم رو ازشون گرفتم و به دنبال آقاي ذولفقاري رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روي مبلِ داخل اتاق نشستم و نگاهي به اطراف انداختم، که صداش رو شنيدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ذولفقاري: خانم تهراني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ذولفقاري: بايد تکليف يک سري چيزها رو روشن کنم. يعني خيلي وقت پيش بايد اين کار رو مي کردم؛ ولي خب، هنوز هم دير نشده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چيزي شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ذولفقاري: اين اتفاق امروز، فقط براي امروز نبود؛ بارها شده که مشتري ها از غذا شکايت داشتن و من اون رو با هزار مکافات حلش کردم. نذاشتم به گوش شما و آشپزها برسه. اما ديگه نمي تونم همچين کاري رو بکنم و شهرت خودم رو لکه دار کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_متوجه منظورتون نمي شم. يعني مي خوايد بگيد غذاهاي من مشکل داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ذولفقاري: بله، و من ديگه نمي تونم با اين مسئله کنار بيام...بذاريد راحت بگم، شما اخراجيد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ذولفقاري: اما نداره خانم، از اول هم آوردن شما تو رستورانم اشتباه بود. اون پسر حق داشت، يه بچه رو چه به سرآشپزي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبي از جام بلند شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولي روزي که تو همين اتاق داشتيم قرارداد مي بستيم، حرفتون چيز ديگه اي بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ذولفقاري: نظرم عوض شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلاه سرآشپزيم رو درآوردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اوکي...من جايي که استعدادم رو نمي فهمن، نمي مونم. فقط صورت حساب من رو بديد که برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم نگاهم کرد و از توي کشوي ميزش پاکتي درآورد. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بزار يه نصيحت بهت بکنم بچه جون، با اين غرورت به هيچ جا نمي رسي؛ يه خرده از غرور بي جات کم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاکت رو گرفتم و پوزخندي زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از الان مي بينم روزي رو که پشيمون شديد... خدانگهدار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه بهش توجهي نکردم و از اتاقش بيرون اومدم. به آشپزخونه رفتم که ديدم، همه دور هم جمع شدن و باهم پچ پچ مي کنن. هستي از بينشون من رو ديد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خانم چي شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توجه بقيه بهم جلب شد. آروم جلو رفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بچه ها، من با مديريت به مشکل برخوردم و ديگه نمي تونم اين جا بمونم...از اين به بعد بايد با يک سرآشپز ديگه کار کنيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ژاله پوزخند صدا داري زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هه! روت نمي شه بگي اخراج شدي کوچولو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت، بهترين جواب براي اين دختر بي ادب و پررو بود. محسن جلو اومد و با ناراحتي گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_يعني هيچ راهي نداره بموني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چيه؟ دلت واسم تنگ مي شه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برو بابا، من غلط بکنم دلم واسه گرازي مثل تو تنگ بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند تلخي زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولي من دلم براي شوخي ها و رو اعصاب بودن هات تنگ مي شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتي نگاهم کرد و چيزي نگفت. طاهره و راضيه جلو اومدن و به ترتيب بغلم کردن. آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_توي مدتي که اين جا به عنوان سرآشپز کار کردم، بايد بگم که بهترين تجربه ي آشپزيم بود. اين که کنار شما آشپزهاي قابل و کار بلد بودم، افتخار بزرگي برام بود. خيلي ناراحتم، ولي خب کاري هست که شده. اميدوارم از اين به بعد هم، همين جور عالي و موفق باشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترها به گريه افتادن و مردها با غم سر تکون دادن. لبخندي زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا زياد غصه نخوريد، حتماً ميام که ببينمتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حامد براي اولين بار خنديد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حامد:آره... از قديم گفتن مال بد، بيخ ريش صاحبشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه به حرفش خنديدن. چشمکي زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_محسن بلاخره روت تأثير گذاشت ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حامد:چه جورم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب بچه ها، من ديگه برم. شما هم بريد به کارهاتون برسيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ژاله: بري برنگردي، دختره ي نچسب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندي زدم و از بچه ها خداحافظي کردم. به اتاقم رفتم و مشغول جمع کردن وسايلم شدم. چيز زيادي نداشتم، در حد يه کوله بود. صداي در اومد؛ سرم رو بالا آوردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله، بفرماييد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هستي آروم از لاي در وارد شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانم، واقعاً داريد مي ريد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هوف، ريتا بابا، ريتا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو پايين انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شما بريد من چي کار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هيچي، زندگي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم هاي اشکي نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اما خانم، من تازه مشغول آشپزي شدم و به روش شما عادت کردم. اگه شما بريد، من نمي تونم به کارم ادامه بدم و باز کمک آشپز مي شم. خانم تو رو خدا نريد! من نمي خوام شما بريد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغلش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هي دختره ي ديوونه، چرا گريه مي کني؟ اين حرف ها چيه مي زني؟ تو دختر با استعدادي هستي و مي توني بدون من هم پيشرفت کني. حتي آشپزي خيلي بهتر از من بشي! خودت رو دست کم نگير.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق هقي کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دلم براتون تنگ مي شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گونه ش رو بوسيدم و با لبخند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_قربونت برم، منم دلم برات تنگ مي شه. حتما ميام به ديدنت...حالا اشک هات رو پاک کن و بخند. مي خوام با دل خوش از اين جا برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند اجباري زد و با گوشه روسريش اشک هاش و پاک کرد. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آفرين دختر خوب. من ديگه برم، خدانگهدار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هستي: خداحافظتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوله م رو برداشتم و از اون جا بيرون اومدم. نگاهي به منوي دم در کردم و آهي کشيدم. شالم رو روي سرم مرتب کردم و کنار خيابون، قدم زنون به سمت خونه رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديس برنج رو از دستش گرفتم و توي سفره گذاشتم. با آه و ناله کنارم نشست و طبق عادتش، با گفتن "بسم الله" شروع به خوردن کرد. با لبخند نگاهي به صورت چروک شده ش کردم و مشغول شدم. هميشه بهم مي گفت "اگر وسط غذا خوردن صحبت کني، شيطون باهات هم غذا مي شه و غذات رو مي خوره" منم وقتي کوچيک تر بودم، مي خنديدم و از روي عمد صحبت مي کردم تا ببينم شيطون چه طور غذاي من رو مي خوره! يادش به خير، وقتي مادرم دعوام مي کرد و بابا ازم دفاع مي کرد. لبخند تلخي رو لب هام نشست و با بغض به ظرف خورشت خيره شدم. همون لحظه ننه جون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا نمي خوري مادر؟ غذا سرد شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغضم رو قورت دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چيزي نيست ننه جون... از صبح تو آشپزخونه بودم، بوي غذا دلم رو زده؛ نمي تونم چيزي بخورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من تورو مي شناسم، يه اتفاقي افتاده؛ ولي مي ذارم بعد از غذا مي پرسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و بي ميل يک قاشق خوردم. غذا که تموم شد، به همراه ننه جون سفره رو جمع کردم و ظرف ها رو شستم. با سيني چايي به پذيرايي برگشتم و کنار ننه جون نشستم. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خسته نباشي مادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلامت باشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب، حالا بگو ببينم چي شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشت اشاره م رو لبه ي استکان چرخوندم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از رستوران اخراج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه جون: چرا مادر؟ کاري کردي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه... صاحب رستوران الکي گفت غذاهات بده، ديگه به دردم نمي خوري، بچه اي و از اين حرف ها. دنبال بهونه بود من رو بيرون کنه. زير آب زن هم داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهي کشيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چي بگم؟ حتماً صلاحت اين طوري بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کردم و با استکان زير دستم بازي کردم. خودش رو نزديکم کرد و صورتم رو بالا گرفت. نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ريکا، تو چته؟ چرا اين قدر ناراحتي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم رو به گل هاي رو لباسش دوختم و با بغض گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بچه که بودم، فکر مي کردم دنيا يعني فقط مادر و پدرم. بزرگ تر که شدم، فهميدم مادربزرگي هم هست. بيشتر که گذشت، فهميدم پدرم تو دنياي آشپزي کار مي کنه و من رو از شش سالگي، با حرفه ش آشنا کرد. مادرم خيلي مخالف اين کار بود؛ اون موقع نمي فهميدم چرا، ولي وقتي پدرم تو سن دوازده سالگي بهم گفت "تو بايد بزرگ ترين سرآشپز زن بشي" فهميدم چرا مادرم اون حرف رو زد. زماني که تو پونزده سالگي هردوشون رو از دست دادم، فهميدم دنيا فقط پدر و مادر و مادربزرگم نيست، آشپزي نيست؛ بلکه روزهاي سختم هست، درد و ناراحتي هم هست. هميشه شادي مهمون خونه نيست، گاهي غبار زيادي از غم و غصه خونه رو پر مي کنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يک قطره اشک روي گونه م ريخت و لرزون ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه جون، من با مرگ پدر و مادرم کنار اومدم. با تمام سختي هاي وصيت پدرم کنار ميام؛ ولي نمي تونم اين توهين و تحقير هايي که بابت سن کمم بهم مي شه، رو تحمل کنم. بدتر از اون، اينه که کسي نيست جلوشون بايسته و تو دهنشون بکوبه؛ من تا حدي قوي ام، تهش يه دخترم و به شدت احساساتي و شکننده. ننه جون، سختمه نصف شب بيام خونه و شما رو در حال کار کردن ببينم. تا شايد بتونيد يک ذره از خرج زندگيمون رو فراهم کنيد. نمي خوام بگم کم آوردم، نمي خوام بگم ديگه ادامه نمي دم، ولي گاهي اوقات مثل الان مي بُرم. ديگه کاسه ي صبرم لبريز مي شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک هام به شدت از چشم هام سرازير شد و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه جون، دلم آغوش امن و گرمت رو مي خواد...بهم مي دي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هاي اون هم خيس شد و با بغض گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا که نه دردونه من، چرا که نه عزيز دل مادر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم رو تو بغلش پرت کردم و زدم زير گريه. ننه جون با دست هاي لرزونش کمرم رو نوازش مي کرد و پا به پام اشک مي ريخت. دو ساعت تمام تو بغلش گريه کردم، تا آروم شدم. با فين فين خودم رو ازش جدا کردم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اَه اَه، حالم رو بهم زدي بچه. برو اونور!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديدم و دماغم رو بالا کشيدم. صورتش رو درهم کرد و جيغ جيغ کنان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ورپريده، ذليل نشي الهي! برو دماغت رو بشور خب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم صورتش رو ببوسم که خودش رو عقب کشيد و عصاش رو به طرفم گرفت. تهديد وار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جلو بياي، با همين عصا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند خنديدم و از جام بلند شدم. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_با همين عصا چي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصاش رو بالا آورد و محکم به ساق پام کوبيد. با خنده آخي گفتم و دستم رو روش گذاشتم. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دختره ي بي تربيت! بهت رو دادم پررو شدي. برو دستشويي مسواکت رو بزن و بخواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوکر فيس نگاهش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگه بچه م که اينا رو بهم ميگي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه جون: از يه نوزاد هم بچه تري!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باشه در هر صورت نوکرتيم. دمت گرم، کلي حالم رو خوب کردي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اينکه عصاش به بدنم اصابت کنه، با جيغ فرار کردم و خودم رو تو دستشويي انداختم. به محض کشيدن اولين نفس، بوي بدي تو مشامم پيچيد. دماغم رو گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اوه اوه ننه جون، انگار زيادي لوبيا خوردي. معدت کپسول گاز شده، اومدي اين جا تخليه کردي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هزار بار حالم بد شد تا دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم. از دستشويي بيرون اومدم و به اتاقم رفتم. لباس خواب عروسکيم رو پوشيدم و به زير لحاف خزيدم. با خودم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آخيش، هيچي رخت خواب نمي شه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز چشم هام گرم نشده بود که زلزله هشت ريشتري، بدنم رو فرا گرفت. با جيغ از جام بلند شدم و داد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_يا خدا، زلزله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه جون: چي چي رو زلزله؟ زلزله کجا بود بچه؟ من بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم هاي خمار از خواب نگاهش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه اين چه طرز تکون دادنه؟ تمام اجزاي بدنم جا به جا شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه جون: اين قدر حرف نزن، به جاش بيا ليوان شيرت رو بخور و بخواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوکر فيس نگاهش کردم. ليوان رو ازش گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مرسي؛ شما بريد بخوابيد، من مي خورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه جون: دورغ نگي بعد بري بخوابي ها! من نصف شب برمي گردم اتاقت، نخورده باشي با عصام طرفي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو کج کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چشم، مي خورم. شما بريد بخوابيد، شبتون به خير.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهي بهم انداخت و يا علي کنان از جاش بلند شد. وقتي از اتاق رفت، نگاهي به ليوان شير انداختم و با لبخند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خدايا اين فرشته مهربون رو ازم نگيرش. تنها دلخوشي زندگيم همين پيرزنه، که گاهي اوقات از دستش رواني مي شم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ليوان شير رو تا آخر سر کشيدم و دوباره خوابيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ديدن عقربه هاي ساعت، داد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_واي ديرم شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هول از جام بلند شدم و سريع تشکم رو جمع کردم. بدون توجه، يه دست لباس پوشيدم و از اتاق بيرون اومدم. همون جور که لنگ لنگون جورابم رو مي پوشيدم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه، کجايي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آشپزخونه بيرون اومد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چته مادر؟ چرا داد مي زني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ننه ديرم شده. زود يه لقمه درست کن بخورم، گشنه م نشه اون جا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه جوري به سرتا پام نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ لسانجلس تشريف مي بريد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وا! ننه جون، حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه جون: من حالم خوبه، ولي تو رو شک دارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صاف ايستادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا؟ چون مي خوام برم سر کار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه جون: اون که هيچي...با اين سرو وضع مي خواي بري، جاي شک باقي مي ذاره که آيا حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهي به قيافه م کردم که ديدم اوه اوه اوضاع خرابه، اونم بدجور! اما کم نياوردم و با نيش باز گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مشکلي نيست که، خيلي هم شيک و لاکچري!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه جون: دلت عصا مي خواد، نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اوف، چه جورم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دمپاييش رو درآورد، که پا به فرار گذاشتم و توي حياط دويدم. لنگ لنگون دنبالم اومد و داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فقط دستم بهت برسه ورپريده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمکي زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الان که نمي رسه، پس الکي خودتون رو اذيت نکنيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم غره اي بهم رفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بيا تو بچه! بيا کاريت ندارم، بيا که کلي کار داريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داريم؟ شايد شما آره، ولي بنده بايد برم سر کار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه جون: دختر مگه آلزايمر داري؟ تو ديشب به من نگفتي اخراج شدي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با يادآوري ديروز، اخم هام به شدت تو هم رفت و ساکت شدم. با لحن آرومي گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا غمبرک نزن، کاريه که شده؛ غصه نخور، خدا بزرگه. اين نشد، يکي ديگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوهومي گفتم و نزديکش شدم. دستي رو سرم کشيد و پيشونيم رو بوسيد. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من تو اين چشم ها، آينده روشني مي بينم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شيطنت نگاهش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمي دونستم رَمالي و جادوگري هم بلديد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستش محکم تو سرم کوبيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شما بچه ها رو جون به جون کنن، بي جنبه اين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو ماليدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب، حالا من بايد کوزت بودنم رو از کجا شروع کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند خبيثي رو لب هاش نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_انباري.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناباور نگاهش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديد و با بدجنسي گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون جا رو که تموم کردي، حموم و دستشويي منتظرته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشتش رو بهم کرد و بي توجه به قيافه عاجزم، رفت. رو زمين نشستم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آخه من انباري رو کجاي دلم بذارم؟ هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي ننه جون از تو آشپزخونه اومد که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تا يک ساعت ديگه تموم شده باشه ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب هام آويزون شد و اداي گريه کردن رو درآوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره آبجي، اينم از داستان زندگي ما...مي بيني چقدر بدبختم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتي سرش رو تکون داد و نگاهم کرد. آهي کشيدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا حداقل تو بَر و رو داري، من چي بگم که اينقدر زشتم؟ هيچ کس هم پيدا نمي شه بياد باهام ازدواج کنه؛ بايد تو همين خمره کنارت، سرکه بريزم و توش بشينم. به نظرت ليته بشم بهتره يا مخلوط؟ هوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزديکم شد و دستي رو پاهام کشيد. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ميو ميو ميو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چي؟ نه بابا اخراج شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتش رو به شلوارم ماليد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ميو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_راست ميگي ها! چرا به فکر خودم نرسيد؟ اما کي به من کار مي ده؟ کدوم رستوارن داري، يه دختر هفده ساله رو به عنوان سرآشپز قبول کنه؟ اين يکي رو هم شانس آوردم، که ديروز اخراجم کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هي پيشي جون، رو پيشوني ما نوشته بدبخت تا ابد؛ دلت خوشه ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي لَش لَش کشيده شدن دمپايي ننه جون رو شنيدم و به دنبال اون، صداي خودش که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ورپريده تو اين جايي؟ مگه نگفتم انباري رو تميز کني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو به طرفش چرخوندم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه، من اگه نتونم سرآشپز باشم، مي دوني چي مي شه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه جون: آبش رو مي کشن، چلو مي شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه، دارم جدي ميگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشم رو گرفت و بلندم کرد. آخم به هوا رفت و دستش رو گرفتم. با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اول کاري که بهت گفتم انجام مي دي، تا بهت بگم چي مي شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آخ آخ باشه، شما ول کن گوشم رو، کنده شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض اين که ولم کرد، رو زمين پر از خاک ولو شدم. با درد به ننه جون خيره شدم، تا شايد دلش به رحم بياد و بي خيال انباري بشه. اما زهي خيال باطل! همون جور عصباني و دست به کمر نگاهم مي کرد. آهي کشيدم و از جام بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از يک روز کامل کوزت بودن، خسته و بي حال روي کاناپه ولو شدم. کاسه پف فيل رو جلوم گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ امشب فيناله، خيلي هيجان دارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوکر فيس نگاهش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ننه، الله وکيلي شما پسر نيستي؟ يا چه مي دونم دو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه دونه از اون ضربه هاي کارسازش رو حواله گردنم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ساکت باش بچه! شروع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ذوق به تلويزيون چشم دوخت و صداش رو تا صد زياد کرد. دست هام رو، رو گوش هام گذاشتم و داد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حداقل صداش رو کم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي اهميت، يه مشت تخمه کف دستش ريخت و تند تند شروع به شکستن کرد. از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم. بحث کردن با ننه جون فايده نداشت. (من نمي دونم فقط چه طوري داشت اون جوري تخمه مي شکست!) شونه اي بالا انداختم و تشکم رو پهن کردم. اون قدر خسته بودم که بي توجه به سرو صدا سريع خوابم برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم زنون پياده روي مي کردم و سنگ فرش هاي زير قدم هام رو مي شمردم. از صبح، مدام به رستوران هاي مختلف رفتم و ازشون خواستم تا من رو به عنوان سرآشپز قبول کنن؛ اما چيزي جز تحقير و تمسخر، دستگيرم نشد. ديگه کم کم داشتم به اين باور مي رسيدم که بايد بي خيال وصيت بابا بشم. آه سوزناکي از ته قلبم بلند شد و به سنگ کوچيک جلوي پام ضربه زدم. صداي داد و بيداد چند نفر، باعث شد سرم رو بالا بيارم و دنبال منبع صدا بگردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مردک پيزوري، تو مي خواي من رو آدم کني؟ بپا قبلش‌ يهو سکته نکني بيوفتي رو دستمون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم جلو رفتم که چند تا جوون رو در حال کتک زدن مرد مسني ديدم. با خنده اون رو به هم پاس مي دادن و مشتي حواله صورتش مي کردن. با ديدن اين صحنه، تمام ناراحتي هام از بين رفت و به جاش خشم تمام وجودم رو فرا گرفت. کوله م رو زمين انداختم و به طرفشون رفتم. داد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولش کنيد بي شرف ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توجه همه شون بهم جلب شد و پسر گنده هيکلي که به نظر رئيسشون ميومد، با لبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جون! کور از خدا چي مي خواد؟ دو چشم بينا! اول يه پيرمرد نصيبمون شد، اما عوضش الان يه هلو جلومون ايستاده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يکيشون به سمتم اومد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بفرماييد درخدمت باشيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو يه حرکت، با لگد پخش زمينش کردم و رفتم سراغ بقيه. از حملاتشون معلوم بود تازه کار هستن، ولي خب من حريفشون بودم. چون پنج سال بود که دفاع شخصي مي رفتم و ده تا مرد رو حريف بودم. وقتي خوب همه شون رو با مشت و لگدهام پذيرايي کردم، دستي به لباس هام کشيدم و کوله م رو برداشتم. مرد مسن کنار جوب خيابون افتاده بود و مدام ناله مي کرد. سريع گوشيم رو از کوله م بيرون آوردم و شماره 115 رو گرفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الو، اورژانس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله، بفرماييد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خانم، لطفا کمکم کنيد؛ يه نفر اين جا حالش بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خونسردي خودتون رو حفظ کنيد و آروم به من بگيد چي شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه وار ماجرا رو بهش گفتم. اونم بعد از گفتن توصيه هاي لازم، گفت که يه ماشين به سمت اون جا فرستاده. ازش تشکر کردم و تماس رو قطع کردم. به سمت مرد مسن رفتم و کنارش زانو زدم. بازوش رو تکون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آقا، آقا حالتون خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زور به طرفم چرخيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_درد دارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کجاتون درد مي کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هاش رو محکم رو هم فشار داد و ناليد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تمام تنم درد مي کنه، ولي دستم وحشتناک درد مي کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کدوم دستتونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم به دستي که زير انگشت هام بود اشاره کرد. آروم دستم رو از بازو تا انگشت هاش کشيدم که به محضِ لمسِ مچ دستش، فرياد بلندي کشيد. هول دستم رو عقب کشيدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببخشيد، ببخشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چيزي نگفت و با درد به خودش پيچيد. دوباره دستم رو جلو بردم و آستين لباسش رو با ملايمت بالا زدم. مچ دستش حسابي کبود شده بود؛ معلوم بود شکسته. زير لب فحشي نثار اون جوون هاي احمق کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آقا، مچ دستتون شکسته، به خاطر همين اين قدر درد داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفم چرخيد و خواست چيزي بگه، که نگاهش به پشت سرم خيره موند. به زور لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دخترم پشت سرت...مواظب باش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا به عقب برگشتم، يک چيزي محکم تو سرم خورد و از حال رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حس نوازش دستي روي صورتم، بيدار شدم. آروم چشم هام رو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم. اول همه جا رو تار مي ديدم؛ اما کم کم خوب شد. همون موقع صداي زني رو شنيدم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بيدار شدي خوشگل خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف صدا چرخيدم که خانم سفيد پوشي رو ديدم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من چرا تو بيمارستانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ريزي کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه عجب يک بار، يک نفر مثل اين فيلم ها نگفت اين جا کجاست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کوچيکي زدم و چيزي نگفتم. خانمه که به نظر پرستار ميومد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_يادت نيست؟ توي درگيري با چند تا جوون، آسيب ديدي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با يادآوري اون پسرها، اخم شديدي کردم که سرم تير کشيد. آخي گفتم و دستم رو روي باند سرم گذاشتم. پرستار با نگراني نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبي عزيزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره...راستي، اون مرد مسن چي شد؟ حالش خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زد و خواست جوابم رو بده، که در اتاق به صدا در اومد. پرستار سرفه اي کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بفرماييد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در باز شد و مرد جووني با کت و شلوار رسمي، کيف به دست وارد شد. پرستار لبخندي زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام آقاي رحماني، خوب شد که اومديد. اين خانم کوچولو داشت راجـ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بين حرفش پريدم و با اخم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من نمي دونم چرا شما آدم ها تا يک نفر رو مي بينيد که سنش از شما کم تره، سريع بهش پسوند "کوچولو" مي چسبونيد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفم برگشت و متعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باشه عزيزم، چرا عصباني مي شي؟ باور کن بي منظور گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو پايين انداختم و چيزي نگفتم. مردي که وارد اتاق شده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خانم پرستار شما بريد، من با ايشون صحبت مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره نگاهي به من انداخت و با يه "با اجازه" رفت. نزديک شدن اون مرد رو به تختم حس مي کردم، ولي سرم رو بالا نياوردم تا نگاهش کنم. کيفش رو کنارم گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اگه بهتون بر نمي خوره، رسم ادب حکم مي کنه به من نگاهي بندازيد و سلام کنيد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع نگاهش کردم و به تندي گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب که چي؟ مي خواي بگي من بي ادبم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببين خانم کوچولو، من نيومدم اين جا تا باهات بحث کنم؛ اومدم تا از طرف عموم ازت تشکر کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عموت کيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_همون پيرمردي که کمکش کردي و الان به خاطر اون اين جايي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"آهان" ي گفتم که ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عموم به لطف شما، الان حالش خوبه. منم وظيفه دونستم تا بيام اين جا و ازتون تشکر کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ممنون...نيازي به تشکر نبود، من وظيفه انسانيم رو انجام دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اختيار داريد. به هر حال من از طرف عموم ما?مور بودم که اين کار رو انجام بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در به شدت باز شد و صداي ننه جون اومد که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ الهي مادر برا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش رو خورد و با تعجب به من و پسره نگاه کرد. با همون لبخندم بهش نگاه کردم، که اخم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آقا کي باشن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسره از روي تختم بلند شد و کيف به دست گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام خانم. من رحماني هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ننه جون گيج نگاهش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چي؟ حمالي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبم رو گاز گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه ننه، رحماني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چپ چپ نگاهم کرد و نزديکم شد. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_منم که همين رو گفتم؛ رمالي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید