دختری به اسم یلدا که به دلیل فوت مادر و پدرش با یکی از دوستان صمیمی پدرش زندگی میکنه.بچه های اون مرد(حاج رضا) خارج از کشور هستن بجز پسر کوچکش که به دلایلی از پدره کینه به دل داره و اونم تصمیم داره از ایران بره… خلاصه اینکه حاج رضا با شرط و شروط خاصی از یلدا میخواد که با همین پسر کوچیکه(که تابحال یک بارم یلدا رو ندیده)که اسمش شهابه ازدواج کنه و به مدت شش ماه با هم تو یه خونه زندگی کنن.اخلاق شهاب هم از اون جوریاست که نمیشه با یه من عسل نگاشون کرد.مغرور از خود راضی و در عین حال خوشتیپ و جذاب قصد اصلی حاج رضا این بود که اونا به هم علاقه مند بشن.در این بین اتفاقاتی میفته و حرفهائی زده میشه و روزهائی میگذره که شرحش رو باید خودتون بخونین…

ژانر : عاشقانه، همخونه ای

تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۵۲ دقیقه

مطالعه آنلاین همخونه
نویسنده: مریم ریاحی

ژانر: #عاشقانه #همخونه ایی

خلاصه:

دختری به اسم یلدا که به دلیل فوت مادر و پدرش با یکی از دوستان صمیمی پدرش زندگی میکنه.بچه های اون مرد(حاج رضا) خارج از کشور هستن بجز پسر کوچکش که به دلایلی از پدره کینه به دل داره و اونم تصمیم داره از ایران بره…

خلاصه اینکه حاج رضا با شرط و شروط خاصی از یلدا میخواد که با همین پسر کوچیکه(که تابحال یک بارم یلدا رو ندیده)که اسمش شهابه ازدواج کنه و به مدت شش ماه با هم تو یه خونه زندگی کنن.اخلاق شهاب هم از اون جوریاست که نمیشه با یه من عسل نگاشون کرد.مغرور از خود راضی و در عین حال خوشتیپ و جذاب

قصد اصلی حاج رضا این بود که اونا به هم علاقه مند بشن.در این بین اتفاقاتی میفته و حرفهائی زده میشه و روزهائی میگذره که شرحش رو باید خودتون بخونین…

ظهر بود اواخر شهريور با اين كه هوا كم كم روبه خنكي مي رفت اما آن روز به شدت گرم بود خورشيد با قدرتي هر چه تمام تر به پيشاني بلند و عرق كرده ي حسين آقا مي تابيد قطره هاي ريز و درشت عرق از سر روي او آرام آرام و پشت سرهم ريزان بودند و روي صورتش را گرفته بودند چهره ي آفتاب سوخته اش زير نورخورشيد برق مي زد اما گويي اصلا متوجه گرما نبود و همان طور شيلنگ آب را روي سنگ فرش حياط بزرگ و زيباي حاج رضا گرفته بود و به نظر مي رسيد قصد دارد آنها را برق بياندازد . حسين آقا حالا ديگر هفت سالي مي شد كه سرايدار ي خانه ي حاج رضا را بر عهده داشت يعني درست از وقتي كه عموي پيرش بعد از سالها شاگردي خانه حاج رضا از دنيا رفته بود به ياد عمويش و مهرباني هايي كه او در حقش كرده بود افتاد او حتي آخرين لحظه ها هم از ياد برادر زاده ي تنهايش غافل نبود و از آقاي (احساني ) خواهش كرده بود مش حسين را نيز به خانه شاگردي بپذيرد.حسن آقا غرق در تفكراتش هر ازگاهي سرش را تكان مي داد و با لبخند دندان هاي نامنظم و يكي در ميانش را به نمايش مي گذاشت. صداي در حياط كه با شدت كوبيده مي شد او را از دنيايش بيرون كشيد شيلنگ روي زمين رها شد آب سر بالا رفت و مثل

فواره دوباره روي زمين برگشت يك جفت كفش كهنه كه پشتش خوابانده شده بود لف لف كنان به سمت در دويدند در حالي كه صاحبشان بلند بلند مي گفت : آمدم صبر كنيد... آمدم . با باز شدن در چهره درخشان دختري با پوستي لطيف و شفاف و قامتي متوسط نمايان شد در حالي كه با چشمان سياهش به حسين آقا چشم دوخته بود با لبخند شيطنت باري گفت:‌ سلام چه عجب مش حسين!يك ساعته دارم زنگ مي زنم

توي حياط بودم دخترم صداي زنگ رو نشنيدم ديركردي آقا سراغت رو مي گرفت...

يلدا منتظر شنيدن باقي حرفهاي مش حسين نماند محوطه ي حياط را به سرعت طي كرد پله ها را دو تا يكي كرد و وارد خانه شد.آن جا يك خانه ي دو طبقه ي دويست متري بود كه در يكي از نقاط مركزي شهر تهران ساخته شده بود نه خيلي قديمي و نه خيلي جديد اما زيبا و دلنشين بود انگار واقعا هر چيزي سر جايش قرار داشت حياط بزرگ با باغچه اي كه بي شباهت به يك باغ نبود وانواع درخت ها و گل هاي زيبا در آن يافت مي شد در خانه به راهروي نسبتا طويلي باز مي شد كه ديوارش با تابلو فرش هاي ابريشمي زيبا تزيين شده بود و فرش هاي كناره ي دست بافت زيبايي كف آن را زينت مي داد راهرو به سالن بزرگي منتهي مي شد كه در گوشه و كنارش انواع مبلمان استيل و اشياء گران قيمت قديمي وجديد دور هم جمع شده بودند و موزه ي جالبي از گذشته ها و حال را ترتيب داده بودند.اتاق حاج رضا سمت راست سالن قرار داشت و چيزي كه در اتاق بيش از همه خودنمايي مي كرد كتابخانه ي بزرگ حاج رضا بود او علاقه ي خاصي به خواندن كتب تاريخي داشت و گاهي شعر هم مي خواند گاهي نيز از يلدا مي خواست كه برايش غزليات شمس و سعدي يا حافظ بخواند.

در اتاق حاج رضا نيمه باز بود يلدا آهسته دستش را به در برد و چند ضربه نواخت صداي مبهمي از داخل او را به ورود دعوت كرد حاج رضا روي مبل نشسته بود و در حالي كه قرآن بزرگي در دست گرفته و مشغول خواندن از بالاي عينك به يلدا نگاه كردو گفت : دخترم آمدي؟! چرا اين همه دير كردي؟ نزديك حاج رضا ميز مطالعه ي بزرگ و زيبايي قرار داشت كه فرسودگي اش نشان از قدمت و اصالت آن را داشت يلدا جلو آمد و كلاسور و كيفش را روي زمين گذاشت و گفت: اول سلام به حاج رضاي خودم دوم اين كه ببخشيد به خدا من مقصر نبودم فرناز خيلي معطلمان كرد من فقط اين كلاسور را خريدم.

حاج رضا لخندي زود و گفت: چرا باقي لوازمي را كه لازم داشتي تهيه نكردي؟!

راستش بس كه فرناز تو اين مغازه و اون پاساژ سرك كشيد ديگه خسته شديم و من و نرگس هم از خريد كردن منصرف شديم البته تا ماه مهر نزديك هفده روز وقت داريم.

حاج رضا درحالي كه لبخند زنان يلدا را نگاه مي كرد شايد از آن همه شور و هيجان به وجد آمده بود گفت: عزيزم يلدا جان! راستش مي خواستم راجع به مطلب مهمي باهات صحبت كنم اما اول برو لباست رو عوض كن و غذات رو بخور پروانه خانم غذاي خوشمزه اي درست كرده.

پروانه خانم همسر مش حسين بود كه نظافت و آشپزي داخل منزل را به عهده داشت او زن مهربان با سليقه اي بود مثل مادري مهربان به كارهاي يلدا رسيدگي مي كرد. يلدا صندلي را پيش كشيد روي صندلي نشست و با نگاهي مضطرب به حاج رضا خيره شد و گفت: شما چي مي خواين بگين؟ اتفاقي افتاده؟ چند روز پيش هم گفتين كه كار مهمي دارين موضوع چيه حاج رضا ؟ همين حالا بگين خواهش مي كنم.

حاج رضا با چهره ي آرام و مهربانش زمزمه كنان صلواتي فرستاد و قرآن را بست و عينك را از روي صورتش برداشت و چشمهايش را ماليد و گفت: چيزي نيست دخترم هول نكن . اتفاق خاصي هم نيافتاده اول كمي استراحت كن بعدا..

يلدا خواست بگويد آخه .. حاج رضا از روي مبل برخاست و گفت پاشو دختر پاشو بريم و بيينيم پروانه خانم چه كرده پاشو ناهارت سرد شد.

يلدا به اجبار از روي صندلي بلند شد كيف و كلاسورش را از روي ميز برداشت و به دنبال حاج رضا اتاق را ترك كرد و به طبقه ي بالا رفت در اتاقش را باز كرد و داخل شد وسايلش را روي تخت رها كرد و در حالي كه مقنعه اش را از سر برمي داشت جلوي آيينه رفت و با خود گفت : يعني چي شده؟ حاج رضا چه مي خواد بگه؟

يلدا به حاج رضا فك کرد به اين كه اين روزها چه قدر پير و شكسته به نظر مي رسيد او به خاطر ناراحتي قلبي تحت نظر پزشك بود به همين سبب يلدا بسيار نگران شده بود علاقه ي او به حاج رضا شايد از علاقه ي يك دختر واقعي نسبت به پدر خيلي بيشتر بود مي دانست كه حاج رضا هم او را خيلي دوست دارد. يلدا از بيست سالگي پيش حاج رضا بود و چند ماه پس از اين كه آخرين فرزند حاج رضا نيز از او جدا شد زندگي در كنار حاج رضا را آغاز كرد . مادر يلدا زماني كه او سيزده ساله بود در اثر سكته مغزي در گذشت و يلدا زندگي در كنار پدر ادامه داد پس از شش سال پدر نيز در بستر بيماري افتاد و تنها كسي كه مثل پروانه دور او مي گشت حاج رضا بود پدر يلدا از دوستان قديمي حاج رضا بود كه جواني اش را در خدمت يكي ار ادارات دولتي گذرانده بود و دوران بازنشستگي را در كنار حاج رضا به فرش فروشي مشغول بود او متمول نبود حتي خانه اي كه در آن زندگي مي كردند اجاره اي بود او در آخرين لحظه ها به عنوان آخرين خواسته اش يلدا را به تنها دوستش حاج رضا سپرد يلدا در پايان نوزده سالگي بود و خودش را براي كنكور آماده مي كرد كه با از دست دادن پدر احساس عجز و درماندگي مي كرد او تنها فرزند خانواده بود و قوم وخويش چندان دلسوزي نداشت كه بتواند بدون مال و ثروت براي ادامه ي زندگي روي آنها حساب بكند اوايل زندگي كردن در خانه ي حاج رضا براي او كمي مشكل بود اما كم كم به حاج رضا و محبت هاي بي دريغش دل بست اوسرپرستي يلدا را برعهده گرفت و مثل يك پدر واقعي دست هاي مهربان خود را براي تنهايي دردناك يلدا سايه بان كرد يلدا به خاطر زندگي تقريبا با درد آشنايش قدر موقعيت به دست آمده را خيلي خوب مي دانست و از فرصت هايي كه حاج رضا برايش فراهم مي كرد براي رسيدن به اهدافش بسيار خوب استفاده مي كرد براي همين چند ماه پس از اينكه به خانه ي حاج رضا آمد در كنكور شركت كرد و سال جديدش را يا ورود به دانشگاه آغاز كرد اما حاج رضا كه مردي دنيا ديده با سواد و بسيار مومن و متعهد بود بعد از يك عمر زندگي با عهد و عيال حالا كه تنها شده بود نياز بيشتري به وجود يلدا حس مي كرد و يلدا را مثل دختر خودش دوست مي داشت و هميشه آرزويش خوشبختي يلدا بود و در اين راه از هيچ كمكي دريغ نمي كرد او از زماني يلدا را به خانه اش آورد كه خانه ي او از مهر و محبت و هياهوي فرزندان خالي بود و بسيار تنها شده بود . حتي آخرين فرزندش هم به حالت قهر از او جدا شده و خانه را ترك كرده بود.

حاج رضا مردي متمولي بود وتمام تجار سرشناس بازار فرش فروش ها او را به خوبي مي شناختند و برايش احترام قائل بودند اما چيزي كه يادآوري آن هميشه براي او شرمندگي رنج و ناراحتي به همراه داشت يادوخاطره ي يك اشتباه يك هوس و يا هر چيز ديگري كه بشود نامش را گذاشت بود او همسر خوبي داشت كه عاشقانه با شوهرش زندگي كرده بود و جواني اش را به پاي او و بچه ها ريخته بود حاصل ازدواج آنها دو دختر و يك پسر بود همسر حاج رضا (گلنار ) يك خانم به تمام معنا بود و با سليقه كدبانو مهربان و مادري فداكار با وجود قلب بيمارش ذره اي از تلاشش را براي چرخاندن زندگي كم نمي كرد اما دست روزگار بود يا ..! حاج رضا دل به زن جواني كه گه گاه به عنوان مشتري به سراغش مي آمد سپرده بود و اين براي او يك رسوايي بزرگ به شمار مي آمد و براي گلنار خيانتي غير قابل جبران!

وقتي گلنار با خبر شد كه حاج رضا با زن جواني صيغه خوانده اند تاب نياورد دردي در سينه اش پيچيد و در بستر افتاد و تا لحظه هاي آخر با چشمان پر از سؤالش حاج رضا را براي تمام عمر شرمنده كرد و از آن پس تنها خاطره اي تلخ براي بچه ها و شرمندگي و عذاب وجدان براي حاج رضا برجاي گذاشت.

بچه هاي حاج رضا همه تحصيل كرده بودند و موقعيت اجتماعي خوبي داشتند اما هرگز نتوانستد پدرشان را به خاطر اشتباهش ببخشند و هميشه در وجودشان نسبت به او آزردگي خاطر داشتند.

شراره و شهرزاد دو دختر حاج رضا براي ادامه تحصيل به خارج از كشور سفر كرده و نزد تنها عمه شان به زندگي ادامه دادند و همان جا نيز ازدواج كردند و ماندگار شدند و هر از گاهي براي ديدار تازه كردن سري به پدر مي زدند و با اصرار از او مي خواستند تا املاكش را بفروشد و با تنها برادرشان به آنها ملحق شود اما حاج رضا زير بار نمي رفت و حتي حاضر نبود به اين موضوع فكر كند او دلش نمي خواست با رفتن به خارج تنها پسرش را نيز از دست بدهد و تنهاتر از هميشه بماند.

شهاب حالا 23 ساله بود او كه بيشتر از دو خواهرش دل بسته ي مادر بود به همان نسبت نيز بيش از آن دو كينه پدر را در دل پروانده بود از آنجايي كه بسيار خود سر كله شق و مغرور بود مدام درصدد انجام كاري بود تا بتواند زودتر از خانه ي پدر و مديريت او خلاص شود و به تهايي زندگي كند حاج رضا برخلاف شهاب دلبستگي خاصي نسبت به او داشت براي همين هميشه او را حتي از فكركردن به خارج منع مي كرد اما ناسازگاري هاي شهاب بحث و جدل هايش تمام نشدني بود و سر هر چيزي بهانه اي مي تراشيد و داد وبيداد به راه مي انداخت و چندين روز با حاج رضا سر سنگين مي شد حاج رضا خيلي سعي كرد تا رابطه ي بهتري با پسرش ايجاد كند اما هر چه مي گذشت شهاب نافرمان تر جسورتر و نسبت به پدر گستاخ تر مي شد و وقتي سال آخر دبيرستان را مي گذراند چندين بار به خاطر قهر از پدر خانه را ترك كرده و شب را با رفقايش به سر برده بود به دليل اين رفتارها بود كه حاج رضا براي حفظ فرزندش به جايي رسيد كه پيوسته در برابرش كوتاه بيايد و با او مدارا كند تا شايد بتوان اين جوان سراپا آتش كينه را به هر قيمتي كه بود پيش خود حفظ كند.شهاب بيش از دخترها شبيه مادرش بود چشم هاي بادامي درشت و سياهش با ابروهاي تقريبا پهن پيشاني بلند با بيني خوش فرم موهاي صاف مشكي و پرپشت درست مثل موها و اعضاء صورت گلنار بود اما در ابعاد مردانه اش حس مسؤوليت پذيري واعتماد به نفس شهاب چيزهايي بودند كه حاج رضا هميشه در دل به آنها افتخار مي كرد او قلب مهرباني داشت و شايد اگر از پدرش كينه اي به دل نمي گرفت رفيق و همدم خوبي براي او مي شد حاج رضا گاهي به او حق مي داد كه آن طور رفتار كند زيرا در اعماق نگاه او سرزنش تلخ و ملامت بار نگاه گلنار را در لحظه هاي آخر حس مي کرد و دلش به شدت مي شكست هر چند كه بعد از گلنار هرگز به رابطه اش با معشوق ادامه نداد اما با اين حال باري از گناهش رانكاست و پيش خود شرمنده بود انگار تازه مي فهميد كه عشق گلنار چيزي نبود كه بتواند آن را به بهاي ناچيزي مانند يك نگاه هوسناك ببازد اما براي فهميدن كمي دير شده بود.

حاج رضا اهميت خاصي براي تربيت فرزندانش قايل بود و همه ي هم و غمش اين بود كه فرزنداني متدين و تحصيل كرده تربيت كند خب اگر در اولي زياد موفق نبود و فرزندانش به اندازه ي او مؤمن و متدين نبودند امادر امر دوم تقريبا به آرزوي خود رسيده بود و تنها شهاب بود كه هنوز به داشگاه نرفته بود براي همين تمام هدفش اين بود كه شهاب را با درس خواندن و تشويق او براي رفتن به دانشگاه در ايران ماندگار كند به همين سبب پدر و پسر وارد معامله شدند پدر از او خواست در ايران بماند و به درس خواندن و ادامه تحصيل در دانشگاه بيانديشد و براي قبولي تلاش كند تا آينده كاري و شغلي اش تامين شود و باز پسر شرط گذاشت كه يك آپارتمان شخصي برايش تهيه شود.

وقتي شهاب در رشته ي عمران دانشگاه تهران قبول شد براي حاج رضا هيچ راهي به جز تهيه ي يك آپارتمان شيك ونقلي باقي نماند و اين شد كه از آن پس شهاب هم مثل دو خواهرش پدر را ترك كرد وزندگي مستقل و مجردي اش را آغاز كرد تمام دل خوشي حاج رضا آن بود كه پسرش در ايران است و هر وقت اراده كند مي تواند به او دسترسي داشته باشد شهاب نيز گاهي به پدر سر مي زد از زمان ورود به دانشگاه دوستان زيادي دور و بر او بود و حاج رضا از آينده ي او نگران بود اما شهاب به واسطه ي داشتن تربيت مذهبي و بزرگ شدن در دامان خانواده اي متدين و داشتن پدري هم چون حاج رضا زمينه هايي در وجودش نقش بسته بود كه شايد كمي كم رنگ مي شد ولي هيچگاه از بين نمي رفت و حس الگو بودن كه از كودكي در وجودش بود را تاثير پذيري از ديگران وتقليد را براي او دشوار مي ساخت.

حاج رضا شهاب را خوب مي شناخت و او را خوب تربيت كرده بود و مي دانست پسرخوبي دارد اما نگراني اش راجع به او هميشگي بود و پيوسته در پي راه چاره اي براي بازگرداندن او به دامان خانواده بود و دورادور مراقب او بود و توسط شاگرد حجره ي يكي از دوستانش در بازار از اوضاع واحوال پسرش بي خبر نمي ماند. آخرين باري كه شهاب به خانه پدر آمد وقتي بود كه حاج رضا به رابطه ي او با دختري پي برده بود كه ظاهرا از هم كلاسي هايش بود حاج رضا از اوخواست توضيح بدهد اما شهاب طفره رفت و وقتي با اصرار پدر مواجه شد با فرياد و داد و بيداد از او خواست كه در كارهايش دخالت نكند و فراموش كند پسري به نام شهاب داشته است و به حالت قهر از او جدا شده و خانه ي پدر را براي هميشه ترك كرد بعدها حاج رضا مطلع شد كه شهاب سالهاي آخر دانشگاه با همكاري يكي از دوستانش به نام كامبيز يك شركت ساختماني خصوصي برپا كرده است

آن شب ، شب تقريبا سردي بود و آسمان صاف وزيبا مي نمود ستاره ها در آسمان پخش بودند و يكي يكي علامت مي دادند بوي مهر مي آمد بوي مدرسه بوي دانشگاه بوي تحرك و بوي تازگي خاصي كه همه براي احساسي توام با وجد و دلهره را در برداشت يلدا روي صندلي گهواره اي در بالكن رو به روي حاج رضا نشسته بود و خود را تكان مي داد.

پروانه خانم با يك سيني چاي آمد حاج رضا چاي را برداشت وروي ميز گذاشت پروانه خانم چاي يلدا را هم روي ميز گذاشت و گفت: يلدا جان يه چيز گرمتر مي پوشيدي اين جا نشستي سرما مي خوري

نه پروانه خانم خوبه هوا عاليه

در حالي كه پروانه خانم دور مي شد حاج رضا گفت : يلدا جان قبلا هم گفتم كه مطلب مهمي هست كه بايد بهت بگم و نظرت رو بدونم مي خوام خيلي خوب به حرف هاي من گوش كني و خوب فكر كني.

صندلي از حركت ايستاده بود در حالي كه روسري آبي يلدا زير نور مهتاب به چشمان سياهش تلالو خاصي بخشيده بود سراپاي وجودش لبريز از كنجكاوي شد.

حاج رضا ادامه داد : "فقط قول بده خوب به حرف هايي که بهت ميگم دقت کني يلدا مثل بچه هاي حرف شنو سرش را تکان داد و گفت : "باشه باشه.حتما فکر ميکنم.حالا زودتر بگين .تو رو به خدا

حاج رضا چايي اش را مزه مزه کرد .استکان را روي ميز گذاشت و گفت : "فکر ميکنم راجع به شهاب (پسرم رو ميگم ! )يک چيز هايي ميدوني .اما با اين حال ميخوام خودم برات همه چيز رو بگم.ميدوني يلدا جان !شهاب تنها پسر و در واقع تنها اميد و آرزوي من در اين دنياست.البته خودت بهتر ميدوني که تو هم براي من مثل شهاب عزيزي .اما فعلا حرف من روي شهابه.راستش من خيلي سعي کردم تا او از من جدا نشه و پيش من بمونه و باهام مثل يک رفيق و پسر واقعي باشه.اما متاسفانه هر چي بيشتر تلاش کردم کمتر موفق شدم.شهاب دو سه سالي هست که از من جدا شده و سراغي ازم نگرفته.اون براي خودش خونه زندگي.کار و سرگرمي درست کرده .گويا درسش هم رو به اتمامه

حاج رضا بار ديگر استکان چاي را برداشت .آهي کشيد و سري تکان داد.گويي ميخواست زخم هاي کهنه اي را باز کند يلدا دختر باهوشي بود .اما هنوز نتوانسته بود رابطه اي منطقي بين حرف هاي حاج رضا و خودش بيابد .دوست داشت ميان کلام حاج رضا بدود و بگويد : "حاج رضا تو رو خدا بريد سر اصل مطلب !

راستش اصلا دلم نميخواد از اينجا بره.دلم ميخواد آخرين شانسم رو براي نگه داشتنش توي ايران امتحان کنم و در اين راه تو بايد کمک کني حاج رضا لحظه اي ساکت شد .صاف نشست و با قاطعيت گفت : "يلدا تمام اميد من به توست يلدا پاک گيج شده بود و به چشم هاي آبي وبي فروغي که مثل درياي مه آلود در تلاطم بودند و مضطرب و منتظر او را نگاه ميکردند خيره شد و شانه ها را بالا داد و با تعجب پرسيد : " اما من چه کاري ازم ساخته است ؟

حاج رضا که گويي در خواب حرف ميزد بي اراده گفت : "اگر موافقت کني با شهاب ازدواج کني

يلدا آنچه را که ميشنيد باور نميکرد و با ناباوري گفت : حاج رضا چي ميگين ؟! دارين شوخي ميکنين ؟نه يلدا جان ! من کاملا جدي گفتم اما اجازه بده همه ي حرف هام رو بزنم بعد نظرت رو بگو .

صداي ملايم حاج رضا او را به خود آورد که ميگفت : " ميدونم داري به چي فکر ميکني ! اما دخترم تو داري اشتباه ميکني.من تو رو از بچه هاي خودم بيشتر دوست دارم.به خدا قسم مدت هاست به عواقب و جوانب اين قضيه فکر کردم تا تونستم اين پيشنهاد رو بهت بدم.شايد فکر کني که ميخوام به خاطر پسرم زندگي تو رو تباه کنم ! اما اگر ذره اي به ضرر تو بود اصلا اين موضوع را مطرح نميکردم. دخترم ميدونم که موقعيت هاي خوب براي تو زياده .اما من شهاب رو بزرگ کرده ام و ميدونم که پسر خوبيه و زمينه هايي در وجودش هست که اگر انگيزه اي براي شکوفا کردنش داشته باشه ميتونه بهترين مرد براي زندگي با تو باشه .من ميخوام که تو اين انگيزه رو براي اون ايجاد کني .ميخوام که با رفتار و کردارت اونو به راه بياري .تو نجيب و مهربوني .تحصيل کرده اي .پر از حوصله اي .پر از شور و نشاط و هيجاني .تو پر از احساسات پاک و خدايي هستي .دوست دارم تو عروسم باشي و باعث پيوند من و شهاب شوي آرزوي من اينه که تو و شهاب رو خوشبخت ببينم . من دوست دارم ..... "

حاج رضا نفس عميقي از ته دل کشيد و ادامه داد :" من دوست دارم شما دو نفر رو در کنار هم خوشبخت ببينم.به خدا قسم اگر ذره اي درباره خوبي هاي دروني شهاب و ذات او شک داشتم هرگز اينو از تو نميخواستم .هرگز نميخواستم که حتي فکري هم در اين باره بکني .اما عزيزم. با همه ي اين ها که شنيدي من قصدم از اين پيشنهاد چيز ديگري است.يعني اصلا اين ازدواج مثل ازدواج هاي ديگر نيست و من شرايط خاصي براي اين امر در نظر دارم که اگر همه ي اين پيش بيني هاي من درباره ي شهاب و همين طور درباره ي زندگي تو و اون و خوشبختي شما اشتباه از آب در آمد تو هرگز ضرر نکني يلدا نميدانست چه خبر است .سخت درهم و متحير بود ! انگار ديگر حرف هاي حاج رضا را نميشنيد .حس ميکرد از درون فرو ميريزد .حتي توان کوچکترين حرکت را ندارد.توي دلش مطمئن بود که جوابش به حاج رضا هرگز مثبت نخواهد بود اما با اين همه دلش براي حاج رضا ميسوخت.دلش براي آن چشم هاي منتظر که ملتمسانه او را مي نگريستند و يک دنيا آرزو و اميد را در خود داشتند ميسوخت. يلدا فکر ميکرد که حاج رضا خودش را گول ميزند و با اين همه نقشه ها و خيال بافي ها هرگز نميتواند دوباره صاحب پسرش شود .او در مورد شهاب چيزهايي از پروانه خانم و مش حسين شنيده بود و با اين که هرگز او را نديده بود شخصيت خشن و گستاخي را براي او در ذهنش ساخته بود

حاج رضا گفت : " يلدا جان خيلي ساکتي .بگو چه فکري داري ؟يلدا خودش را جمع و جور کرد .سعي کرد افکارش را جمع و جور کند .به حاج رضا نگاه کرد و گفت : "والله چي بگم ؟!واقعا نميدونم چي بگم ؟! راستش حرف هاي شما برام خيلي عجيب و غير منتظره بود.اگر واقعا حرف دلم رو بخواهيد اينه که نميتونم اصلا به اين قضيه جدي فکر کنم.حاج رضا شما به گردن من خيلي حق داريد.من در حال حاضر هرچي دارم از شما دارم.اما خواهش ميکنم اينو از من نخواهيد .من اصلا به ازدواج فکر نميکنم .در ثاني اگر بر فرض محال بخواهم ميگم فرض محال .نميتونم به پسر شما فکر کنم.چون اصلا اونو نميشناسم !حتي تا حالا اونو نديده ام و نميتونم تنها به چيز هايي که شما از اون براي من ميگين اکتفا کنم.از همه ي اينها گذشته با چيز هايي که راجع به اون شنيدم فکر نميکنم که بتونيد اون رو هم راضي به اين کار بکنيد يلدا سعي داشت عصبانيت خود را پنهان کند و آنچه را که در دل دارد طوري به حاج رضا بگويد که او را نيازارد.

حاج رضا بي رمق با لب هاي خشکيده و چشم هاي خسته به يلدا نگاه ميکرد .انگار ديگر توان حرف زدن نداشت.اما گفت :"دخترم من تو رو ميفهمم.تو دختر عاقلي هستي .در اين شکي نيست.اما عزيزم تو بذار من همه چيز رو برات توضيح بدم بعد مخالفت کن.اصلا بگو ببينم يلدا جان الان دقيقا چند سالته ؟!"

يلدا جوابي نداد.انگار ميدانست مقصود حاج رضا از اين سوال چيست.

حاج رضا دوباره مصر تر از قبل پرسيد :"واقعا دارم ميپرسم يلدا جان !الان دقيقا چند سالته ؟! "

يلدا کمي جا به جا شد .انگار تازه داشت توي دلش حساب ميکرد چند سالشه.بعد با کمي فکر گفت :"23 سالمه ! "

گويي چشم هاي حاج رضا باز شدند.لبخندي زد.به صندلي تکيه داد و گفت :"بابا جان پس براي خودت خانمي شدي !من همش فکر ميکردم که يلداي من بچه است .اما غافل از اين که خانم کوچولوي ما ديگه بزرگ شده ... "

حاج رضا بلندتر خنديد و ادامه داد :".. و داره از ازدواج فرار ميکنه ! "

خنده اش بي رمق بود.يلدا هم خنديد .انگار خودش هم از يادآوري سن و سالش متعجب شده بود !

حاج رضا گفت :"ديدي گفتم.حالا موقعشه !" لحن کلامش از شوخيي خالي ميشد که افزود "ميدونم که خواستگار داري !چندين بار ديدمش.دو بار هم با خودم صحبت کرده"

يلدا خجالت زده با لحني دستپاچه پرسيد :"شما از کي صحبت ميکنيد ؟"

_همون پسره قد بلنده .موهاش بوره ... هم کلاست !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سهيل ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اسمش درست به خاطرم نيست.عزيزم فکر کن اين آقا يا هر کس ديگري به خواستگاريت آمد.ميخوام بدونم چه طوري اونو ميشناسي ؟!چقدر وقت براي شناختن اين آدم نياز داري ؟!مطمئن باش تو هر چه قدر وقت بخواي من دو برابر به تو فرصت ميدم تا شهاب رو بشناسي.من شرايطي رو براي تو به وجود ميارم که با شناخت کامل از اون به من جواب بدي ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا تاب نياورد.احساس ميکرد حاج رضا براي خودش ميبرد و ميدوزد و خيلي تند پيش ميرود.براي همين ميان کلام حاج رضا دويد و گفت :گحاج رضا .آخه ! آخه چه طوري ؟! مگه امکان داره ؟! مگه به همين سادگي هاست ؟ "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا تازه به خروش آمده بود که با آمدن پروانه خانم از تب و تاب افتاد و صدايش را پايين آورد و بعد به طور نامحسوسي حرفش را قطع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروانه خانم با يک ظرف ميوه وارد حياط شد و گفت :"ديدم حسابي خلوت کرديد گفتم يه چيزي هم بخوريد ... "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شما هميشه به فکر ما هستيد .دستتون درد نکنه پروانه خانم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروانه خانم ظرف ميوه و پيش دستي ها را روي ميز گذاشت.استکان هاي چاي را برداشت و گفت : "بازم چاي ميل داريد ؟ "(حاج رضا با سر و دست علامت منفي داد ... )

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا سرش را پيش آورد .و در ادامه ي حرف هاي يلدا گفت :"يلدا جان خيلي عجولي .تو اگر اجازه بدي من به تمام سوالاتت جواب ميدم.به خدا ضرري متوجه تو نيست.فقط بذار من همه ي حرفام رو تموم کنم. "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا در عمق نگاه حاج رضا آخرين بارقه ي اميد را ميديد و دلش نميخواست آن را براي هميشه از بين ببرد.براي همين با اين که در دل به حال او تاسف ميخورد سري تکان داد ولب ها را روي هم فشرد و گفت :"باشه .حاج رضا !شما همه چيز رو بگين.هر چي که لازمه بدونم.اما من از حالا بگم هيچ قولي به شما نميدم.فقط روي حرف هاي شما فکر ميکنم و بعدا نظرم رو ميگم ."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا دست در ظرف ميوه برد(خوشه ي انگوري برداشت و جلوي يلدا گرفت .يلدا حبه اي کند و به دهان برد.چه شيريني لذت بخشي طعم تلخ دهانش را گرفت ! )

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا آرام تر مينمود.به صندلي تکيه داده و آرام آرام حبه هاي انگور را به دهان ميبرد.هر دو به هم نگاه ميکردند.اما هر کدام در عوالم خود بودند .حاج رضا به اين مي انديشيد که چگونه همه ي نقشه اش را براي يلدا بازگويد تا عاقبت نتيجه همان شود که او ميخواهد.يلدا نيز به آنچه که شنيده بود مي انديشيد .به حاج رضا و پسرش.به خواسته ي غير ممکنش !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا دست هاي پير و لاغرش را روي صورت کشيد و گفت :"دخترم .به من اعتماد کن .راستش من هنوز راجع به اين موضوع با پسرم هيچ صحبتي نکردم.اما اول دوست داشتم نظر تو رو بدونم.البته به قول خودعت شهاب هم حتما با اين پيشنهاد مخالفت ميکنه اما شرايط من طوري است که به سود هردوي شماست و مطمئنم اگر شهاب شرايط بعدي رو بشنوه صد در صد قبول ميکنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عزيزم .قضيه اينه . من ميخوام شما دو نفر با هم ازدواج کنيد و فقط به مدت شش ماه با هم زندگي کنيد.ابتدا طي يک مراسم ساده پيش يکي از دوستانم در منزل او عقد ميشويد و بعد از عقد تو به خانه ي شهاب ميروي و تنها براي شش ماه آنجا زندگي ميکني.در اين مدت شما رابطه ي زناشويي نبايد داشته باشيد.به هيچ عنوان رابطه ي شما نبايد از رابطه ي يک خواهر و برادر فراتر برود.اگرطي اين مدت روابط شما در اين حد باقي مانددقيقا پايان ماه ششم من طلاق نامه و شناسنامه ات را بدون نامي از شهاب در اختيارت ميگذارم.بدون آثار ازدواج و يک سوم آن چه که دارم را به تو و يک سوم را هم به نام شهاب خواهعم کرد.يعني تو بعد از شش ماه مالک واقعي يک سوم از هر چيزي که دارم خواهي شد و خدا بخواد هيچ چيزي را هم از دست نداده اي.فقط شش ماه منزلت عوض ميشود !به دانشگاهت ميروي.درس ميخوني و هر کاري که الان انجام ميدي آن موقع هم انجام خواهي داد.يادت باشه براي خودت بهتر است که هيچ کس از اين موضوع مطلع نشود .فقط باز هم تاکيد ميکنم اگر به هر نحوي رابطه ي شما از حد يک خواهر و برادر خارج شود و يا حتي اگر بچه دار شويد ديگر همه چيز به هم ميريزد و شما مجبور خواهيد شد که با هم زندگي کنيد و من چيزي از اموالم را به نام شما نخواهم کرد.اين اصل مهمي است که نبايد فراموش کنيد.اما در مدتي که تو پيش شاب هستي به ظاهر تمام مخارج تو به عهده ي شهاب است.يعني در واقع اين چيزي است که به شهاب خواهم گفت ! اما براي تو حسابي باز ميکنم و به حسابت ماهانه مبلغي واريز ميکنم تا به هر چيزي که نياز داري به راحتي برسي.در اين مدت نميخوام هيچ کدام از شما دو نفر با من ارتباط برقرار کنيد.مگر در موارد خاص ! اين همه ي آن چيزي بود که تو بايد ميدانستي ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا بعد از گفتن جمله ي آخر نفس راحتي کشيد و دوباره به صندلي تکيه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا که واقعا گيج به نظر ميرسيد با تعجب به حاج رضا نگاه ميکرد.در نگاهش علامت سوال هاي متعددي به چشم ميخورد.عاقبت دهان باز کرد و پرسيد :"خب همه ي اين کار ها براي چيه حاج رضا ؟! ببخشيد که اين رو ميگم اما شما انگار بازيتون گرفته ! قصد شوخي داريد ؟ آخه براي چي من بايد با کسي که خودتون هم به اون شک داريد ازدواج کنم ؟! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کي گفته من به اون شک دارم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از حرفاتون معلومه.اين که مدام تاکيد داريد که شش ماه با هم زندگي کنيم و اين که ميخواهيد بعد از شش ماه همه چيز تمام شود.پس معلومه که خود شما عاقبت کار را بهتر ميدونيد.چرا ازمن ميخواهيد که خودم رو دستس دستي بدبخت کنم ؟! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي يلدا به لرزش افتاده بود.احساس ميکرد ديگر نبايد دوباره سکوت کند.داشت متلاشي ميشد.فکر ميکرد حاج رضا حق ندارد که اين طور درباره ي آينده ي او نقشه بکشد و تصميم بگيرد و با چهره اي حق به جانب منتظر جواب حاج رضا شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا هنوز ملايم و آرام مينمود .سرش را تکان داد و نگاه عاقلانه اي به يلدا انداخت و گفت : "من کور بشم اگه بدبختي تو رو بخوام.تو که اين همه براي من عزيزي.تو که تنها مونس من هستي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او دستي به صورتش کشيد و چانه اش را فشرد و ساکت ماند و بعد از چند لحظه دوباره ادامه داد :"دخترم اگر من اين شش ماه را مدام تاکيد ميکنم براي اينه که اگر تمام پيش بيني هاي من اشتباه از آب درآمد تو راه خلاصي داشته باشي !مثل يک دوره ي نامزدي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب چرا شش ماه نامزد نباشيم ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براي اينکه شهاب رو نميتوني با نامزد شدن بشناسي.به نظر من هيچ کس نميتونه حتي در دوره ي نامزدي هم به خيلي از خصوصيات طرف مقابلش پي ببره.مگر اينکه شب و روز باهاش باشه.شهاب آدميه که اگه بگم شش ماه نامزد کن ممکنه قبول کنه اما ديگه پيداش نميشه که تو بخواي بشناسيش.بر فرض چند بار هم بيرون بريد.غذا بخوريد و حتي چند ساعت هم حرف بزنيد اما با اين پيشنهاد من شما ميتونيد شش ماه شب و روز کنار هم باشيد.چون بايد زير يک سقف زندگي کنيد.مثل دو تا دوست.مثل دانشجوهاي يک خوابگاه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولي به نظر من اين گول زدن خودمونه ! يعني چه ؟! نميدونم چرا نميتونم معناي حرفاي شما رو بفهمم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين خيلي ساده است دخترم.فقط دلت رو با من يکي کن.حالا دوباره ازت ميپرسم اگر يک نفر که شرايط خوبي داشته باشد يعني ظاهرا اونو بپسندي و به خواستگاريت بياد چه کار ميکني ؟! خب طبيعي است که مدتي نامزد ميشويد و چندين بار هم ديگه رو ميبينيد .درسته يا نه ؟!بله . درسته !قبول داري بعضي ها در اين دوره عقد ميکنند ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ليوان يکبار مصرف که حالا خالي از شير موز شده بود در دست هاي يلدا مچاله ميشد و سر و صداي گوش خراشي توليد ميکرد که با ضربه اي از سوي فرناز به سکون رسيد.آن سه نفر بر سر ميز شيشه اي گرد متعلق به يک بوفه ي آب ميوه فروشي واقع در گوشه ي دنجي از پارک کوچک نزديک دانشکده شان بود نشسته بودند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا تمام ماجرا را مفصل تر از آنچه بود براي دوستانش تعريف کرد .هر کدام به نوعي در فکر بودند که باز يلدا صداي ليوان خالي را درآورد .فرناز اين بار محکم تر از قبل روي دست يلدا کوبيد و گفت : "اه ... بسه يلدا .ولش کن اين بيچاره رو ! سرمون درد گرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس رو به دوستانش گفت :"بچه ها حالا که چيزي نشده چرا اين قدر تو فکريد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز به يلدا نگاه کرد و با لحني شوخ ادامه داد :" به نظر من بهتره باهاش ازدواج کني ! ديوونه جون .ميدوني چقدر ثروت گيرت مياد ؟! " و خنديد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس جدي تر بود .گفت : "ولي به نظر من يلدا جون بهتره به حاج رضا بگي نميتونم قبول کنم .آخه بابا يک عمر زندگيه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز گفت :"وا ! کجا يک عمر زندگيه ؟! شش ماه که جيزي نيست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس جواب داد :"بابا شما هم يه چيزي ميگين ! مگه ميشه فقط براي شش ماه زندگي ازدواج کرد ؟! فکر ميکنم حاج رضا عمدا اين طور گفته که يلدا قبول کنه والا اگه يلدا ازدواج کنه ديگه مگه بچه بازي که بعد از شش ماه برگرده سر خونه ي اولش ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز گفت : " آره .اينم يه حرفيه ! اگر پسرش طلاقت نداد چي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا گفت : " اما حاج رضا دروغ نميگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

!! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس پرسيد :"چه قدر بهش اعتماد داري ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا پرسيد :" به کي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" نرگس جواب داد :"به عمه ي من ! خب حاج رضا رو ميگم ديگه دختر! " يلدا گفت :"خيلي زياد به حرف هاي حاج رضا مطمئنم" نرگس گفت :"يعني همه ي حرف هايي رو که زده قبول داري ؟" _آره خب.حاج رضا خيلي مطمئن حرف ميزد که منو خيلي دوست داره .دروغ هم نميگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس پرسيد :" خب پس دردت چيه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" فرناز گفت :" آره .ديگه دردت چيه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ميترسم .اصلا نميخواستم به اين چيز ها فکر کنم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس گفت :"خب اين که طبيعيه ! هرکسي ممکنه اولش بترسه .اما تو قضيه ات فرق ميکنه .بايد بيشتر دقت کني

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راستش به حاج رضا که فکر ميکنم نميتونم درست تصميم بگيرم.تو رو خدا بچه ها شما فکر کنيد که چي بگم ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس با قاطعيت گفت :"يعني چي ؟! اين زندگي مال توست يلدا ! نه حاج رضا و نه پسرش و نه هر کس ديگه اي ! تو نبايد تحت تاثير محبت هاي حاج رضا يا احساس دين کاري بکني که اون ازت ميخواد.شايد اصلا به نفعت نباشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز گفت :"شايد هم به نفعش باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس ادامه داد :" خب به نفع يا ضرر .اين زندگي مال توست.و بهتره خودت تصميم بگيري

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز پرسيد :"پس تکليف سهيل چي ميشه ؟بيچاره منتظره اين ترم بياد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا در حالي که زهر خندي ميزد پاسخ داد : " اصلا به اون فکر نکرده ام ! من که قولي به اون نداده ام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز با لبخند معناداري گفت :" اووه! انگار حرف هاي حاج رضا کار خودش رو کرده ؟! پس فاتحه ي سهيل خوندس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا درخواست کرد :" ميشه فعلا به سهيل فکر نکنيد ؟ فقط بگين به حاج رضا چي بگم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز پرسيد :" آخه بابا اصلا منظور حاج رضاي عجيب و غريب تو چيه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نميدونم.يعني اون طوري که از حرفاش نتيجه گرفتم فکر کنم که ميخواد به هر وسيله که شده پسرش رو تو ايران موندگار کنه .خب لابد ميخواد از عروسش هم مطمئن باشه ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز گفت :" اين وسط تو رو هم ميخواد طعمه ي آقا شهاب کنه.اگر دندونش گير کرد و بعد از شش ماه خواست اينجا بمونه و اگر نه بره دنبال کيف خودش .تو هم بري غاز بچروني ! نه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا براي لحظه اي دوباره چهره اش منقبض شد . اما به يد حاج رضا و حرف هايش . به ياد آن نگاه ملتمسانه و تمام مهرباني هايش افتاد و ته دلش محکم شد و گفت :" نه .اگر به ضرر من بود حاج رضا هرگز اين پيشنهاد رو نميداد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس گفت :" راست ميگي .بالاخره توي اين چند سال حسن نيت حاج رضا نسبت به تو ثابت شده .اون مثل يک پدر واقعي شايد هم بيشتر باي تو زحمت کشيده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس نرگس سکوت کرد و پس از چند ثانيه رو به يلدا کرد و افزود :" يلدا . حالا نظر خودت چيه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نميدونم .يه دلم ميگه قبول کنم .اما از طرفي خيلي ميترسم .راستش ديشب که اصلا حاج رضا رو اميدوار نکردم و تا لحظه ي آخر هم جواب مثبتي ندادم .اما .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز حرف يلدا را قطع کرد و گفت :"البته بچه ها حاج رضا هم بد نگفته ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس پرسيد :" چي رو ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همين که گفته با هر کس ديگه اي هم بخواي ازدواج کني شرايط بهتر از اين رو پيدا نميکني .مثلا همين سهيل !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز در همين حال رو به يلدا کرد و پرسيد :" تو چقدر ازش شناخت داري ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب همين قدر که شما ميشناسينش !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس گفت : در حد يک همکلاسي .اون هم سه ساعت در هفته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرنا پيشنهاد داد :" من که ميگم اگه تو قصدت ازدواجه بهتره روي پيشنهاد حاج رضا بيشتر فکر کني

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس در تاييد حرف فرناز گفت:«راست ميگه .اگر روي حرفاش دقيق بشيم زياد هم بد نگفته .در ثاني حداقلش اينه که براي آخر کار راه فراري هم گذاشته که اگر ناراضي بودي برگردي.تازه يک پشتوانه ي مالي خوب هم براي در نظر گرفته.حاج رضا رو هم تو بهتر از ما ميشناسي .فکر نميکنم اهل دروغ و اين حرفا باشه و قصد گول زدن تو رو داشته باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه حاج رضا رو که ازش مطمئنم قصد گول زدن من رو نداره .اما آخه من دوست داشتم اول عاشق بشم بعد ازدواج کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز گفت :« بابا ول کن اين حرفاي مسخره رو ! ديوونه به آن همه پول که گيرت مياد فکر کني از صرافت عاشقي مي افتي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس در حالي که لبخند ميزد گفت : « شايد هم عاشق شدي . »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز پرسيد: «چه طور تا حالا نديديش ؟! يعني عکسش رو هم نديدي و نميدوني چه شکليه ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا لبخندي زد و گفت :« عکسش رو ديدم .توي کيفمه ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز و نرگس با چشم هاي گشاد شده يلدا رو نگاه ميکردند و بعد نگاه معناداري بينشان رد و بدل شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا که متوجه بود دستپاچه شد و با خنده گفت :« به خدا من بي تقصيرم .فراموش کردم نشونتون بدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز و نرگس بدون توجه به يلدا با خنده و شوخب توي سر و کله ي يلذا کوبيدند و يلدا در حالي که ميخنديد گفت :« بچه ها تو رو خدا ... » و اشاره به اطراف کرد و ادامه داد :«تابلو ميشيم ! تو رو خدا .... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فذناز که هنوز ميخنديد گفت :« ما رو فيلم کردي ؟! » و با حالتي حق به جانب رو به نرگس کرد و ادامه داد :« عکس طرف رو گذاشته توي کيفش و ... » و بعد در حالي که اداي يلدا را در مي آورد گفت :« به ما ميگه نميدونم چي کار کنم .چه جوابي بدم ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس با لبخند گفت :« همين رو بگو .ما رو بگو که سه ساعته قيافه هاي محزون به خودمون گرفتيم و داريم فکر ميکنيم ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا گفت :« نه به خدا اشتباه ميکنيد .من خودمم تازه امروز اين عکس را گير آوردم .راستش خيلي کنجکاو شدم ببينم چه شکليه ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز گفت : «خب حالا اين تحفه ي حاج رضا رو نشونمون ميدي يا نه ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا با لبخند دست برد و عکس را از کيفش بيرون کشيد و دوباره به آن نگاه کرد.فرناز با حرکت سريعي عکس را از دست يلدا بيرون کشيد و با خنده گفت :« حالا ميفهمم که چرا دو دلي ؟! »سپس در حالي که عکس را به نرگس ميداد ادامه داد :« بابا اين که خيلي ماهه ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا با اعتراض گفت :« من دو دلم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس عکس را نگاه کرد و گفت : « جاي برادري مرد جذابيه ! توي عکس که اين طور به نظر مياد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برقي در نگاه پر از خنده ي نرگس درخشيد و لبخند زيرکانه اش را با نگاهي زيرک تر تلفيق کرد و از يلدا پرسيد :« از قيافه اش خوشت اومده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا در حالي که سعي کرد بي تفاوت نشان بدهد شانه را بالا انداخت و گفت :« خب . عکسش که بدک نيست ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز گفت :« بابا تو که خيلي پررويي ! اگه من به جاي تو بودم معطلش نميکردم . »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس گفت :« باز تو هول شدي ؟ تو که به همه ميگي جذاب ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا خودت الان گفتي !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب گفته باشم .دليلينداره يلدا به خاطر يه عکس هول بشه .يعني ديگه نبايد فکر کنه ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس نرگس رو به يلدا کرد و گفت :«خودت بهتر ميدوني.به نظر من بهتره تحت تاثير قيافه اش براي خودت رويا پردازي نکني .چون به اين قيافه مياد آدمي جدي باشه و شايد زندگي کردن باهاش خيلي دشوار باشه ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا خنديد و گفت :«معلومه خوب منو ميشناسيد .راستش رو بگم ... ؟ » لبخند قشنگي زد و ادامه داد : «راستش ديشب مطمئن بودم که جوابم منفيه .اما امروز صبح بعد از ديدن اين عکس نميدونم چرا دلم ميخواد براي يک بار هم که شده خودش رو ببينم ! شنيدم اعتماد به نفسش غوغاست و از خود راضي و مغروره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس گفت :« به قيافه اش مياد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز گفت : « تو هم که عاشق اين خصوصياتي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس جواب داد : « پس با اين اوصاف ميخواهي جواب مثبت بدي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو نظرت چيه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نظر من مهم نيست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا اعتماد خاصي نسبت به يلدا داشت . دست او را گرفت و دوباره گفت :« براي من مهمه !! راستش رو بگو .اگه تو جاي من بودي چي کار ميکردي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس توي چشم هاي يلدا چند ثانيه نگاه کرد و لبخند زد و گفت :« بهش فکر ميکردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا دست نرگس را فشرد و لبخند زد و فرناز دستي به موهاي رنگ شده اش که تا نيمه ي روسري بيرون بود برد و در حالي که سعي ميکرد آنها را به همان حالت حفظ کند خنديد و گفت :«مبارکه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتي بعد يلدا سرش را به شيشه ي اتومبيلي که در حال رفتن به سوي خانه بود تکيه داد و ماشين ها .آدم ها و مغازه ها به سرعت از جلوي چشم هاي خسته اش ميگذشتند .يلدا فکر ميکرد .گاه رويا ميبافت و گاهي توجهش به چيزي يا کسي در بيرون جلب ميشد .هميشه از نشستن در اتومبيل و گردش کردن لذت ميبرد و گاهي نگاهش با نگاهي برخورد ميکرد و براي مدت کوتاهي هم سفري برايش پيدا ميشد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا خوشحال بود از اين که رازش را پيش فرناز و نرگس فاش کرده است و بعد از مشورت با آن ها احساس رضايت خاصي داشت و دوست داشت زودتر حاج رضا را ببيند و دوباره درباره ي موضوع شب گذشته صحبت کنند .از اين که تغييراتي در زندگي اش در شرف وقوع بود احساس هيجان و دلشوره داشت و از اين که حاج رضا او را براي پسرش خواستگاري کرده است . احساسات متفاوت و عجيبي را تجربه ميکرد.احساس ميکرد که ديگر خانمي شده است و بايد به ازدواج فکر کند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صبح تا آن لحظه خيلي به شهاب فکر کرده بود .به اين که واقعا چه شکلي است ؟آيا شبيه عکسشه ؟ به اين که چه برخوردي خواهد داشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ميدانست او آدم جدي است .از آدم هاي جدي خوشش مي آمد.براي آن ها احترام و ارزش به خصوصي قائل بود .اما از بعضي تصوراتش هم نگران ميشد .مثلا اين که اگر حاج رضا اين موضوع را با شهاب در ميان بگذارد و او به هيچ قيمت حاضر به ديدن يلدا هم نشود .چه ؟ و يا اگر او را ببيند و نپسندد !! به نظر يلدا غير قابل تحمل بود اگر پسري او را ميديد و نميپسنديد ! شايد به نحوي بد عادت شده بود.زيرا تا آن لحظه از زندگيش هميشه مورد توجه قرار گرفته بود .شايد زيبايي اش اساطيري نبود اما صورت دوست داشتني اش با زيبايي هاي نادرش که هميشه توجه همه را جلب ميکرد او را دلپذير ميساخت .براي همين برايش بسيار سخت بود اگر کسي از چهره اش ايرادي ميگرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا چهره ي مهرباني داشت .صورتي تقريبا کوچک با پوستي لطيف و سفيد .لب هاي برجسته .بيني خوش فرم و چشمان سياهي با نگاه نافذ.نگاهي که به زحمت ميتوانستس از آن بي تفاوت بگذري .قد و قامت متوسط و اندام ظريفش هميشه باعث ميشد که از سن واقعي اش خيلي کوچک تر به نظر برسد و او از اين موضوع خوشحال بود .هميشه در اطرافش مرد هايي بودند که دورادور هوايش را داشتند ! چه وقتي که دبيرستان ميرفت و چه حالا که دانشجو بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا هميشه ميگفت :« در مسايل عاشقي شانس ندارم .عاشق هر کي ميشم عوضي از آب در مياد . » اما هنوز گرفتار عشق واقعي نشده بود .هر چند که مدام با خود عهد ميبست که هرگز عاشق نشود.اما در دلش به عهدي که ميبست اعتقادي نداشت .هميشه بين خودش و جنس مخالف حريم خاصي قائل بود .حريمي که از کودکي با اعتقادات ديني اش عجين شده بد و حتي بعضي از دوستانش يا دختر و پسر هاي هم دوره اش در دانشگاه نميتوانستند تغييري در اعتقادات و تفکراتش به وجود بياورند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا با زندگي کردن پيش مردي مثل حاج رضا به اعتقاداتش پايه و اساس محکم تري هم داد و ديگر فکر عاشق شدن را از سرش بيرون کرد.ولي گاهي زندگي کردن بدون عشق برايش طاقت فرسا مينمود و گاه او را غمگين ميکرد .مخصوصا وقتي سر کلاس مثنوي از استاد مرد علاقه اش ميشنيد که عشق موتور طبيعت است و بي عشق نميتوان زندگي کرد و خوشحال بود ! اما حالا که او عشق نبود ! و پر از احساس بود و مهربان و خوش رو !! پس سعي ميکرد جاي خالي عشق را با درس و دانشگاه و اساتيد و رشته ي مورد علاقه اش و همين طور دوستان بسيار خوبش پر کند .اما حاج رضا هميشه ميگفت : « عشق خودش خواهد آمد.نميتوان از آن فرار کرد .عشق خودش آهسته آهسته مي آيد و در گوشه اي از قلب مهربانت آرام و بي صدا مينشيند و تو متوجه اش نخواهي بود و بعد ذره ذره قلبت را پر ميکند و کم کم مثل (ساقه ي مهر گياه ) در تمام جانت ميپيچد و ريشه مي دواند .به طوري که بي آن نميتواني تنفس کني

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا هميشه وقتي كه نماز مي خواند و با خدايش خلوت مي كرد از او مي خواست او را عاشق كسي بكند كه لياقتش را داشته داشته باشد گردنش خسته شده بود سرش را از روي شيشه بلند كرد نگاهي به بيرون انداخت آسمان گرفته بود هواي ابري دلشوره اش را بيشتر مي كرد اما دوست داشت باران ببارد هواي ابري را زياد دوست نداشت پس سعي كرد به آسمان فكر نكند براي همين باز خيره به خيابان چشم دوخت باد خنك و دل چسبي به صورتش مي خورد چراغ قرمز بود و اتومبيل ها بي صبرانه منتظر . يلدا مسافران كنار خيابان را تماشا مي كرد دختر زيبايي با ظاهر آراسته و لباسهاي مد روز توجه او را به خود جلب كرد خيلي دوست داشت آدمها را نگاه كند لباس پوشيدن آرايش كردن و حركات آدم ها برايش جالب بود دختر زيبا متوجه نگاه يلدا شد يلدا ناخودآگاه لبخند زد دختر هم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا هم هروقت احساس مي كرد آن روز خيلي زيبا شده است ديگران به او لبخند مي زدند و چه احساس خوبي پيدا مي كرد چراغ سبز شد دختر زيبا دور شد يلدا با به ياد نرگس و فرناز افتاد روز خوبي را با آنها گذرانده بود هميشه بودن با آنها برايش لذت بخش بود از روزي كه براي اولين بار به دانشگاه رفت با آنها آشنا شد. يك آشناييي ساده كه به دوستي عميق تبديل شد آنها همديگر را خوب مي شناختند و حرف هم را خوب مي فهميدند گروه جالبي را تشكيل داده بودند غم ها و شادي ها را خوب با هم تقسيم مي كردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا غم از دست دادن پدر را بين آنها تقسيم كرد تا توانست دوباره زندگي كردن را آغاز كند. حرفهاي آرام بخش نرگس با آن ظاهر محجوب و هميشه آرام به يلدا آرامش خاصي مي داد و سرخوشي هاي بي غل و غش فرناز بهانه هاي كوچك و خنده ي زندگي را به يلدا يادآوري مي كرد.در همين حين راننده پرسيد: خانم همين جا پياده ميشين؟ يلدا به خود آمد هول شد و در حالي كه سعي مي كرد بيرون را حسابي ورنداز كند گفت: بله فكر مي كنم.بايد كمي پياده روي مي كرد تا به منزل برسد و يلدا آهسته قدم بر مي داشت تا شايد باران بياد او عاشق قدم زدن در زير باران بود باز توي فكر رفت دوست داشت حاج رضا را خوشحال كند دوباره با خودش گفت من كه ضرر نميكنم و بعد خواست كه عاقلانه تر فكر كند به خودش و به آينده اش منطقي تر بيانديشد ادامه داد اگر خداي نكرده حاج رضا هم از دنيا برود من كه كسي رو ندارم اون وقت دخترهاي حاج رضا از را مي رسند و اول از همه منو بيرون مي كنند تازه خرج تحصيلم رو كه تا الان حاج رضا پرداخته اگه ازم نگيرن شانس آورده ام منطقي اش همينه بايد آينده خودم تضمين كنم بعد شش ماه اون وقت همه چيز به نفع من ميشه.!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا تازه از تصميمش خشنود شده بود كه صداي گاز مهيب يك موتور سوار او را بخود آورد با نگاه سرزنش بارش به او خيره شد موتوري دور زد و دوباره به يلدا نزديك شد و لبخندي به يلدا زد و گاز داد خيابان خلوت بوود يلدا سزعتش را زياد كرد به خانه رسيد و كليد را در قفل چرخاند موتوري هنوز سركوچه بود باران هم نمي آمد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروانه خانم و مش حسين در آشپزخانه حسابي مشغول بودند پروانه خانم كمي عصباني به نظر مي رسيد كار مي كرد و غر مي زد. مش حسين هم صبورانه دستورات و را اجرا مي كرد و به غر زدن هايش گوش سپرده بود.فقط گاهي به عنوان تاييد سزي تكان مي داد شايد تسكيني براي درد پروانه خانم باشد لا آمدن يلدا به آشپزخانه پروانه خانم از حرف افتاد اما چهره اش نشانگر درونش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا با لبخند پرسيد: پروانه خانم چيزي شده؟ پروانه خانم كه بي صبرانه منتظر همين سؤال بود لبخندي زوركي زد و گفت: نه دخترم چي مي خواستي بشه؟ كلفت جماعت كه شانس نداره از صبح تا شب اينجا زحمت مي كشيم اين همه از جون و دلمون مايه ميگذاريم اما هيچي حاج رضا ما رو لايق ندونستند كه بگن مي خوان پسرشون رو داماد كنند. يلدا كه گيج به نظر مي رسيد با حيرت فروان گفت: شما از چي صحبت مي كنين؟ من اگه ندونم توي اين خونه چي مي گذره كه براي مردن خوبم. از چي خبر دارين؟ معلومه اين جا چه خبره؟ يلدا جون مگه قرار نيست تو عروس بشي ؟ حالا خودت رو زدي به اون راه؟ يلدا كه چشمهايش از حيرت گشاد شده بودند خنديد و گفت: راستي شما چه جوري فهميديد؟ حاج رضا به من گفت كه به كسي فعلا حرفي نزنيم در ثاني هنوز كه چيزي مشخص نيست عروسي كدومه؟ مش حسين كه با متانت حرف ها را گوش مي كرد با لحن آرامي گفت: يلدا جان ايشون كلا نترند و ار همه چيز هميشه خبردارن.(سپس خنديد) يلدا هم خنديد پروانه خانم هنوز شاكي بود و گله گذاري مي كرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا آرام و با متانت در حالي كه لبخندي مهربان بر لب داشت گفت: پروانه خانم خودتون بهتر مي دونيد كه شما و مش حسين تنها افراد مورد اعتماد حاج رضا هستيد و اگر حاج رضا چيزي نگفته براي اينه كه هنوز چيزي نشده و چون معلوم نيست چي ميشه حاج رضا هم خواسته كه فعلا حرفي نزنيم تازه شما از كجا فهميديد؟ بايد راستش را بگوييد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز حاج رضا تلفني داشت با پسرش حرف مي زد سه ساعت گوشي توي دستش بود كلي داد و هوار را انداخت معلوم بود كه پسره قبول نمي كنه حاج رضا خيلي حرف زد ميون حرفاش فهميدم كه نظرش به توست تو هم كه خودت مي دونستي حالا جواب دادي يا نه؟ نه خوب ديگه چي مي گفتند؟ هيچي دخترم حاج رضا حرص مي خورد بعد هم يك جاهايي خيلي يواش حرف مي زد نتونستم بفهمم چي مگه تو چي گفتي؟ جوابت چيه مي خواي پسره رو ببيني ؟ هنوز نمي دونم دارم فكر مي كنم. پره بدي نيست باباش رو اذيت مي كنه اما خداييش با ما مهربونه هر وقت مي رم خونه اش را تميز كنم كلي به من احترام مي گذاره و احوال مش حسين رو مي پرسه اما خب ديگه زياد خنده رو نيست مثل تو راستش چي بگم دختر؟ آخه مگه حالا وقت شوهر كردن توست مي خواي ما رو تنها بگذاري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كلمات آخر پروانه خانم با هق هق گريه آميخته شدند عاقبت بغض پروانه خانم تركيد و اشك هايش روان شد و يلدا را در آغوش گرفت يلدا هم گريه كرد هنوز باور نداشت اتفاق خاصي رخ داد است اما گويي چيزهايي در حال وقوع بود و نبايد غافل مي ماند مش حين هم عاقبت دليل بي قراري هاي پروانه خانم را فهميد سري تكان داد و حالتي غم زده به خود گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هجوم قطات آب گرم روي سرو بدن يلدا گويي توام با گرفتن شرماي تنش تمام انديشه ها و دلهره ها را نيز مي شست و با خود مي برد به طوري كه يلدا آن چنان احساس آرامش مي كرد كه دلش مي خواست ساعت ها به همان حالت بنشيند و به چيزهاي خوب فكر كند شور خاصي در وجودش ولوله مي كرد كه دليلش را نمي دانست بارها و بارها اولين ديدار و اولين كلماتي را كه بايد در ملاقات با شهاب رد و بدل مي كرد از تصور گذرانده بود با اين همه باز هم با به خاطر آوردن قرار آن روز همان طور كه زير شير آب ايستاده بود سرش را خم كرد و لبخند زد و گفت :سلام با اين كه حاج رضا به او متذكر شده بود كه شايد شهاب رفتار توهين آميزي با او داشته باشد اما او همچنان تصور خود را با لخند مجسم مي كرد به هفته اي كه گذشته بود فكر مي كرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يك هفته بود كه يلدا حاج رضا را در جريان تصميم خود قرار داده بود و او هم با شهاب قرار تلفني گذاشته بود و با مخالفت شديد شهاب رو به رو شده بود اما در آخر توانست با ميان كشيدن قضيه ي ارثيه و بخشيدن يك سوم از اموالش او را راضي به اين كار بكند بنابراين قرار شد يلداو شهاب برااي اولين بار همديگر را ببينند و صحبت هايشان را بكنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز شيرآب باز بود و يلدا در افكارش غوطه ور و به ملاقات شب سه شنبه مي انديشيد دوباره سرش را خم كرد و گفت: سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب سه شنبه بود يلدا ساعت ها در اتاقش با خود مشغول بود و هر ثانيه كه مي گذشت دل شوره اش بيشتر مي شد دلش مي خواست آن شب زيبايي او اساطيري شود اما هر چه ساعت مقرر نزديك مي شد احساس مي كرد بدتر شده است اعتماد به نفسش را از دست داده بود براي اين كه خودش را تسكين بدهد مدام جلوي آيينه عقب و جلو مي رفت و هر بار هم سعي مي كرد لبخندي بزند و خود را بهتر ارزيابي كند اما ناخودآگاه از آن ههمه ياس لب باز كرد و گفت: لعنتي اين لبخند احمقانه چيه ؟ اصلا لبخند نداشته باشم خيلي بهتره خدايا چي كار كنم اصلا آماديگش ر ندارم آخه چرا من امشب اينطوري شده ام؟ چرا چشمام اينقدر پف آلود شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي پروانه خانم از پشت در به او يادآوري كرد كه شهاب چند دقيقه است كه آمده و بهتر است يلدا عجله كند . دل پيچه گرفته بود حالت تهوع داشت دهانش خشك و بد طعم شده بود به ايينه نگاه كرد مستاصل مي نمود و رنگ پريده با دست هاي لرزان به سوي قوطي رژگونه حمله برد و با حركتي سريع گونه هايش را رنگ كرد باز صداي در بلند شد . پروانه خانم دهانش را به در چسبانده بود و سعي داشت فقط يلدا صدايش را بشنودگفت: يلدا جان زود باش آقا منتظرن اين پسره هم اومده الان مي ره ها! يلدا غرغركنان جواب داد: خب خب اومدم ديگه و سريع خم شد و دست هايش را تا جايي كه ممكن بود دراز كرد تا از زير تخت خوابش دمپايي هاي رو فرشي اش را در بياورد عاقبت آنها را يافت و با نگراني براي آخرين بار سراغ آيينه رفت روسري اش به رنگ صورتي صدفي بود كه با بلوز آستين بلند سفيد و دامن بلندي با گلهاي صورتي و سفيد هماهنگ شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا رنگ صورتي را زياد دوست نداشت اما نمي دانست چرا براي آن شب بالاخره تصميم گرفته بود آن لباس ها را بپوشد با اين كه اصلا از خودش راضي نبود اما بالخره از آيينه دل كند و خود را به خدا سپرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروانه خانم پشت در ايستاده و منتظر بود گويي او هم مضطرب بود با ديدن يلدا نفس راحتي كشيد و سر تا پايش را برانداز كرد وگفت: ماشاءالله مثل ماه شدي. يلدا دلش گرم شد و براي اين كه به خود اميد بيشتري بدهد دوباره گفت:راست مي گي پروانه خانم؟ به نظر خودم كه خيلي بيريخت و بد قيافه شده ام. پروانه خانم در حالي كه مجددا او را موشكافانه تماشا مي كرد سري تكان داد و گفت : وا دختر زبانت را گاز بگير .. به اين خوشگلي . خيلي هم دلش بخواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا بالاخره راهي شد و با پاهايي كه بي اختيار مي لرزيد از پله ها پايين آمد توي دلش پر از تشويش و اضطاب و كنجكاوي بد روي پله چهارم نگاهش به چشم هايي كه مثل يك ببر زخمي به او خيره شده بودند ثابت ماند و نفسش حبس شد .احساس كرد ديگر قوايي براي پايين آمدن ندارد چنين حالتي را در خود بي سابقه مي ديد چند لحظه ثابت ماند نردد بود كه پايين بياد و يا اصلا باز گردد كه صداي گرم و ملايم حاج رضا ترديد را از او گرفت كه مي گفت: دخترم يلدا آمدي ؟ يلدا خودش را جمع و جور كرد و سلامي داد حاج رضا از او دعوت كرد كه روي صندلي كنار او بنشيند يلدا به نرمي از كنار شهاب رد شد و مقابلش روي صندلي نشست روي صورتش قطرات عرق درست مثل شبنم صبحگاهي خودنمايي مي كرد احساس مي كرد داغ شده است. پروانه خانم با سيني شربت وارد شد و در سكوت مطلق شربت ها را تعارف كرد و سريع رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا نيز مثل هميشه آرام و موقر بود شربت را از روي ميز برداشت و در حالي كه با قاشق بلندي آن را هم مي زد گفت: همون طور كه خودتان مي دونيد قرار امروز رو طبق صحبت هايي كه با هردو شما داشتم گذاشته ام براي اينكه با هم آشنا بشين و اگه حرفي داريد باهم بزنيد تا بعدا دچار مشكل نشويد باز هم يادآوري مي كنم فقط بايد مطابق همان قراري كه با شما گذاشته ام عمل كنيد. حاج رضا كمي شربت نوشيد و نفسي تازه كرد و ادامه داد: در غير اينصورت ...آه بلندي كشيد و بعد از لحظه اي به آرامي از جاي برخاست و گفت: من شما رو تنها مي گذارم تا راحت تر صحبت كنيد. همان طور كه به سمت در خروجي مي رفت گفت: امشب آسمان خيلي صاف و دلنشينه مي خوام مهتاب رو تماشا كنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظاتي گذشته بود اما به سكوت نگاه پايين يلدا روي گل هاي قالي ماسيده بود و تكان نمي خورد و هنوز چهره ي دقيقي از شهاب در ذهن نداشت اما سعي نمي كرد او را دوباره نگاه كند نمي دانست چرا بي دليل خجالت مي كشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب راحتر ار يلدا نشان مي داد دست دراز كرد و شربت را برداشت وچرخي به قاشق داد و بي معطلي آن را سر كشيد. نگاه يلدا به ليوان نيمه كه روي ميز نشسته بود خيره شد ناگهان احساس بدي در دلش پيدا شد رگه هايي از رنجشي كه تنها خودش دليل آن را مي دانست به وجود آمده بود. شايد به خاطر آن بود كه دلش مي خواست شهاب را مثل خودش مضطرب و دستپاچه ببيند اما باديدن رفتار معمولي و بيخيال شهاب با آن نگاه غضبناك و حق به جانبش از خودش به خاطر آن همه هيجان و اضطراب و خيال بافي متنفر شد به همان سرعت كه در اعماق افكارش مي دويد چهره اش هم منقبض شد و دلش گرفت. شهاب از جا برخاست ويلدا به خود آمد و نگاه سريعي به قد و قامت شهاب انداخت وقد تقريبا بلندي داشت با هيكلي تنومند و ورزيده شلوار جين و پيراهن چهار خانه ي سفيد و قرمز اسپرتي به تن داشت معلوم بود اين ملاقات چندان برايش اهميتي نداشته كه .. بوي تلخ يك عطر مردانه در فضا پيچيده بود كه علي رغم آن محيط براي يلدا آرام بخش و دوست داشني مي نمود. شهاب مثل كسي كه بخواهد به ناگاه مچش بگيرد چرخي زدو نگاهش را به يلدا دوخت و بعد از لحظه اي بدون اين كه نگاهش را از او بگيرد روي صندلي اش نشست دل يلدا هوري ريخت شهاب دست ها را در هم قلاب كرد هنوز يلدا را نگاه مي كرد و عاقبت لب باز كرد و گفت: خب شروع كن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحن شهاب سرد و خشن و عصبي بود يلدا حسابي جا خورده بود احساس مي كرد حالش بدتر از قبل شده است اعتماد به نفسش را از دست داده و دستپاچه شده بود خودش را جمع و جور كرد و به سختي گفت : بله؟! شهاب عصبي مي نمود گويي با موجود دست و پا چلفتي و احمقي رو به رو شده است با لحن توهين آميزش گفت : مثل اين كه شما اصلا نمي دونيد براي چي اينجا نشسته ايد؟ يلدا داغ شده بود دلش مي خواست چيزي بگويد اما حس مي كرد صدايش در نمي آيد . شهاب پوزخندي زد و گفت : خب گويا شما حرفي براي گفتن نداريد و بدون اين كه منتظر شنيدن جوابي از جانب يلدا باشد ادامه داد: ببين خانم محترم حالا كه شما حرفي نداري پس بهتره خوب خوب به حرف هاي من گوش كني من اگه الان اينجام فقط بنا به درخواست حاج رضا است و قراري كه با هم گذاشتيم يعني راحتت كنم من براي آينده ام برنامه ريزي كرده ام و براي خودم برنامه هايي دارم درسته كه فعلا به خاطر قول و قراري كه با پدرم گذاشته ام شش ماه را اون طوري كه اون مي خواد بايد زندگي كنم اما دليل نمي شه كه حقيقت رو بهت نگم من از همين حالا دارم مي گم كه هيچ چيز نمي تونه برنامه هاي من رو تغيير بده من اين پيشنهاد رو قبول كردم به شرط اين كه مدتش همون شش ماه باشه و نه يك ثانيه بيشتر.شهاب چند ثانيه مكث كرد لب هايش خشك شده بود بعد با لحن هشدار دهنده اي كه گويي از پشت پرده خبر دارد گفت: خلاصه اگر با پدر من نشسته ايد و قرار ومداري گذاشته ايد به هر اميدي ! بايد بدونيد كه به هيچ عنوان نمي تونيد من رو از تصميمي كه گرفته ام منصرف كنيد و من هيچ تعهدي نسبت به تو ندارم. شهاب بعد از اين كه آخرين جمله اش را گفت چنگي در موهاي بلند و سياهش زد وآنها را عقب كشيد و به صندلي تكيه داد نگاهش هنوز روي نگاه مات زدهي يلدا بود. يلدا متلاشي شده بود واز درون فرو مي ريخت هيچ گاه تا آن اندازه احساس حقارت نكرده بود ذلس مي خواست همه چيز را روي سر شهاب خراب كند حالا عصبانيت خجالتش را كم رنگ كرده بود و تنمي دانست چه جوابي در برابر آن همه توهين و تحقير بايد بدهد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا به دنبال بي رحمانه ترين كلمات مي گشت چهره اش رنگ پريده بود و به سردي مي گراييد در حالي كه از جايش برمي خواست نگاهش را كه سعي داشت حقارت بار باشد به شهاب دوخت و بعد از لحظه اي گفت : من هم فقط به درخواست پدر شما اينجا هستم حرف ديگري هم با شما ندارم چون بي لياقت تر از اون چيزي كه تصور مي كردم هستيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا محكم و آرام قدم برمي داشت و درمقابل چشمان بهت زدهي شهاب او را ترك كرد و از پله ها بالا رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتي از رقتن شهاب گذشته بود يلدا هنوز روي تختخواب دراز كشيده بود و حال عجيبي داشت به نقطه ي نامعلومي روي سقف خيره شده بود و به شهاب فكر مي كرد به نظرش بسيار مغرورتر گستاخ تر و بدتر از آن چيزي بود كه فكرش را مي كرد كلافه بود احساسات خوبي نداشت آيا تحقير شده بود؟ آيا جوابي در خور رفتار شهاب به او داده بود؟ دلش مي خواست بداند شهاب چه فكر مي كند آيا او هم ار جواب يلدا رنجيده يا نه اصلا برايش مهم نبود؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا با خود گفت: يعني چي شد؟تموم شد؟ حتما به حاج رضا گفته منصرف شده . و دوباره گفت: به جهنم كه منصرف شده پسره ي پر رو اصلا من كه زودتر به حاج رضا مي گم منصرف شده ام مگه با همچين آدمي ميشه شش ماه زندگي كرد؟ پسره ي از خود راضي انگار از دماغ فيل افتاده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا حال عجيبي داشت نمي دانست چه كند هر قدر سعي مي كرد موقعيت خود را ارزيابي كند گويي نمي توانست گويي كسي او را در مسيري نا معلوم هل مي داد نيروي عجيبي كه نمي توانست در برارش مقاومت كند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي زنگ تلفن سكوت اتاق را در هم شكست يلدا سراسيمه به گوشي حمله برد صداي پروانه خانم را كه با نرگس خوش و بش مي كرد شنيد و گفت: پروانه خانم من گوشي را برداشتم مرسي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پپروانه خانم ار نرگس خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت. نرگس از همان ابتدا متوجه حالت صداي يلدا شده بود براي همين بدون حاشيه به سراغ اصل مطلب رفت و پرسيد: سلام يلدا چطوري؟ سلام بد نيستم. چي شد؟ ديديش؟ آره بابا لعنتي رو بالاخره ديدم. معلومه كه ديدار خوبي نبوده؟ خوبديگه از اين بهتر امكان نداشت. خب حالا مگه چي شده؟ هيچي هرچي دلش خواست به من گفت و من هم جوابش دادم. حرف حسابش چيه؟ هيچي منو نمي خواد مي گفت كه به زور پدرش قبول كرده و از اين چرنديات. خب غير اين هم نبايد ياشه تو چه انتظاري داري دختر؟ هيچي ولي يك جورايي احاس حقارت مي كنم و اعصابم رو بهم ريخته. اين در صورتي درسته كه تو اون رو دوست داشتي اما تو هم كه دقيقا شرايط او رو داري.پس براي چي اين طوري فكر مي كني ؟ شايد تو اين احساس رو نداري. منظورت چيه؟ هيچي مي گم كلك نكنه تو ازش خوشت اومده؟ من؟توي زندگي آدمي به اين نفرت انگيزي نديده بودم. قيافه اش چه شكلي بود؟ نمي دونم راستش زياد بد نبود يعني اصلا ظاهرش بد نبود. آهان پس ظارش دلت رو برده؟ يلدا خنديد و گفت: نه بابا. شوخي مي كنم . خب خيلي هم بد نبود. اين طوري بهتر شد اگه رك و راست حرفاتون رو زده ايد پس مشكل خاصي هم پيدا نخواهيد كرد . يعني تو ميگي ادامه بدم؟ واقعا مي پرسي؟ آره به خدا . ولي يلدا به نظر من تو تصميمت رو گرفته اي اما اگر نياز به تاييد داري مي گم ادامه بده خدا با توست. يلدا خنديد و گفت : نرگس متشكرم احساس بهتري دارم. نرگس خنده اي كرد و گفت: قابلي نداشت عزيزم حالا برو خوب خوب برنامه ريزي كن . يلدا متعجب پرسيد: برنامه ريزي؟ راجب به چي؟ نرگس با لحن خاصي كه خالي از شوخي نبود گفت: راجب زندگي مشترك با آقا شهاب. گويي چيزي در دل يلدا فروريخت احاس ترس هيجان و اضطراب شيريني در وجودش جوشيد اما در پاسخ به نرگس فقط گفت: بس كن نرگس و سپس خنديد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت يازده شب بود و يلدا نمي دانست چرا حاج رضا او را صدا نكرده و هيچ چيز راجع به ملاقات با شهاب از او نپرسيده . خودش هم جرات پايين رفتن و سؤال كردن از وي را نداشت فكر مي كرد شايد شهاب موقع رفتن نظرش رو گفته و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا آنشب تا دير وقت بيدار بود و منتظر كه حاج رضا صدايش كند اما خبري نشد فرداي آن روز سرحال تر از هميشه از خواب بيدار شد دلش مي خواست نرگس و فرناز را ببيند اما چند ضربه به در خورد يلدا در را باز كرد پروانه خانم بودكه گفت: يلدا جان بيداري؟آقا گفتند زودتر بيا پايين هم صبحانه حاضره و هم آريالا كارت دارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا نگران شد مي دانست حالا ديگر موقع شنيدن نظر شهابه حتما حاج رضا راجع به شب گذشته حرف هايي با عجله روسري اش را برداشت و دامن بلندش را كمي پايين كشيد تا مچ پايش و با عجله پله ها را پايين آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا توي سالن بود پيراهن سفيدش از هميشه اطو كشيده تر و تميز تر مي نمود گويي براي انجام كاري مدت هاست كه آماده است يلدا سلام كرد و لبخند زنان در حالي سعي مي كرد مثل هميشه عادي نشان بدهد گفت: حاج رضا مي خواين جايي برين. نگاه مهربان يلدا براي حاج رضا لذت بخش و نيرو دهنده بود .حاج رضا هم لبخندي زد و گفت: نه عزيزم صبحانه ات را بخور و بيا توي حياط مي خوام باهات صحبت كنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا به آشپزخانه رفت چايش را با عجله سر كشيد دلشوره گرفته بود شايد شهاب از او اصلا خوشش نيومده و حتي حاضر نيست پيشنهاد حاج رضا روبپذيره ميز صبحانه را ترك كرد وبه سرعت وارد حياط شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا متفكرانه قدم مي زد هوا ابري بود و خنك يلدا به حاج رضا پيوست وتا خواست سر حرف را باز كند حاج رض گفت: يلدا جان شهاب زنگ زد.. (يلدا احساس مي كرد متاشي مي شود و هر لحظه ممكن است به زمين بيفتد به هيچ عنوان دلش نمي خواست از جانب آن پسر از خود راضي كه او را رنجانده بود پس زده شود دلش مي خواست فرياد بزند و بگويد من هم او را نمي خوام ) اما حاج رضا ادامه داد: شهاب قرار روز پنج شنبه رو گذاشت يعني پس فردا. يلدا كه هنوز در افكار خودش دست و پا مي زد از حرف حاج رضا چيزي سر در نياورد. حاج رضا پرسيد: خوب نظرت چيه؟ يلدا با گيجي گفت: راجع به چي؟ راجه به روز پنج شنبه به نظرت روز خوبي است؟ براي چي؟ حاج رضا خنده كنان گفت: اي بابا دخترم مثل اينكه اصلا حواست نيست ؟گفتم شهاب تماس گرفت و گفت كه پنج شنبه براي روز عقد بهتره حالا تو نظرت چيه؟ براي پنج شنبه آماده اي؟ زانوهاي يلدا سست شدند با اين كه باورش نمي شد شهاب قبول كرده باشد اما حالا آرزو مي كرد كاش قبول نكرده بود. ايستاد با حالتي متحير و درمانده چشم هاي پر از اضطابش را به حاج رضا دوخت انگار هنوز همه چيز برايش رويايي و غير واقعي شده اند گيج شده بود. حاج رضا كه نگراني را از چشم هاي يلدا شعله فشان مي ديد گفت: ولي من فكر مي كردم تو فكرات رو كرده اي و تصميم خودت رو گرفته اي. يلدا دستپاچه گفت: اما حاج رضا به اين زودي؟ من فكر مي كردم حالا حالا ها وقت داريم. به كدوم زودي عزيزم چند روز بيشتر به باز شدن دانشگاه نمانده من نمي خوام اين كار به خاظر درس و دانشگاهت عقب بيافتد و يا برعكس نمي خوام به درس و دانشگاهت لطمه اي بزند مي خوام شروع سال تحصيلي را در منزل جديد باشي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا همچنان بهت زده مي نمود و نمي دانست چه بگويد بسيار هيجان زده بود از يك زندگي جديد يك خاتمه ي جديد و يك فرد جديد كه بايد در كنارش زندگي مي كرد جرف مي زدند كه يلدا با آنها كاملا بيگانه بود و اين موضوع او را مي ترساند به شهاب فكر كرد خيالش راحت شد كه شهاب او را پس نزده و پيش خودش گفت: با اون حرفهاي جالبي كه به همديگه زديم خوبه كه منصرف نشده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موضوع اين بود كه يلدا از چهره و جديت شهاب خوشش آمده بود اما از برخورد دوباره با او به شدت هراس داشت وقتي دوباره پيش خودش قرار شش ماهه ي حاج رضا را يادآور شد احساس بهتري پيدا كرد و از اين كه تمام اينها فقط براي مدت كوتاهي او را مشغول خواهد كرد خوشحال شد و به حاج رضا كه هنوز منتظر ايستاده بود گفت: باشه حاج رضا هر چي شما بگين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا به آرامي و مهرباني در چشم هاي يلدا خيره شد گويي مي خواست به او بگويد كه فقط خير و صلاح او را مي خواهد و برايش خوشبختي مي خواهد و دلش براي او تنگ خواهد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا براي اولين بار خود را در آغوش حاج رضا كه هميشه حامي او بود انداخت حاج رضا او را محكم بغل كرد و گونه هايش از اشك خيس شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب پنج شنبه 29شهريور بود، يلدا کهتلفني تمام اتفاقات را به فرناز و نرگشگزارش داده بود، حالا احساس بهتريداشت. از آنها خواسته بود تا فردا برايمراسم عقدر در کنار او باشند، وقتيبه فردا فکر ميکرد دلشوره سراپاي وجودشرا فرار ميگرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا به اوگفته بود که لوازمش را جمع کند تا فردا صبح پروانه خانم ومش حسين آنها رابه خانه ي شهاب منتقل کنند. يلدا از آنهمه عجله حيران بودو دلش ميخواستحالا حالاها وقت داشت تا حسابي رويا پردازي و خيال بافيکند. وقتي چمدانشرا ميبست لرزش دستهايش را به وضوح ميديد، لحظه اي دستبرداشت و خيره بهدستهايش انديشيد، با خود گفت:« خدايا، چرا اينطوري ميلرزم؟! چرا نميتونمخودم رو کنترل کنم؟ چرا نميتونم به خودم مسلط باشم؟!يعني فردا قراره عقدکنم؟ خدايا يعني واقعاً اين اتفاق مي افتد؟ آخهچطوري؟! منکه اصلاً اون رونميشناسم؟ اگه همه ي معادلات حاج رضا اشتباه ازآب در بياد چي؟! خدايا خودتکمکم کن...يعني فردا شب بياد تو ي خونه ي اونبرج زهرمار باشم؟! خدايا، چراخمه چيز توي زندگي من با بقيه فرق داره؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا هر چه بيشتر فکر ميکرد،بيشتر غصه ميخورد، به لباس عروسي، بهآرايشگاه، به عکاس، به فيلمبردار، بهمهمانها و به حلقه اي که خريدارينشده بود! و دوبارخ بلند گفت:« واي، يعنيدارم عروسي ميکنم؟! پس چراهيچچيز درست نيست؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس يلدا دوباره خودش رادلداري داد که همه ي اينها يک بازي است، بازي ايکه پايان خوبي دارد، بازياي که شش ماه بعد تمام خواهد شد! به سهيل فکرکرد. سهيل يکي از هم کلاسيهايش بود که عاشقانه چندين باز از او خواستگاريکرده بود و با خود گفت:«اگر سهيل بفهمد عقد کرده ام!!!» از اين فکر تهدلش مالش رفت، خوشش مي آمدديگران را در حيرت ببيند، اما قرار بود کسينفهمد، زيرا بعد از شش ماه ممکننبود ديگر کسي به خواستگاري اش نيايد!قرار بود فردا با يک نفر عقد بشود کهاو را نمي شناسد. دوباره از اينيادآوري مشوش شد و گفت:« اصلا فکرش رونميکنم بايد به خدا توکل کنم.خدايا، ازت خواهش ميکنم کمکم کني تا از کاريکه ميکنم، پشيمون نشم، من همدر عوض قول ميدهم از فردا شب تا پايان اين ششماه قرآن رو يک بار ختم کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد دلش اميدوارتر شد، اما خوابش نبرد.ساعت 4بعد از ظهر، يلدا آمادهشده بود و با ديدن فرناز و نرگس که دروناتومبيل ساسان، برادر فرناز نشستهبودند، خوشحال شد. سعي کرد رفتارش کنترلشده باشد و حداقل پيش برادر فرنازحفظ آبرو کند. هميشه حس ميکرد که ساساننسبت به او بي تفاوت نيست، البتهدر اين مورد به فرناز و نرگس چيزي نگفتهبود. آرام آرام قدم برميداشت تابه اتومبيل ساسان نزديک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساسان با حرکتي سريع پياده شد و خيلي گرم سلام و اخوالپرسي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدابا خودش گفت:« واي، يعني ساسان ميدونه؟ فرناز حتماً به خانواده اشگفته!»ته دلش خجالت کشيد و ناراحت شد. دوست نداشت کسي فکر بکنه او بهخاطر ثروتحاج رضا تن به اين ازدواج داده است، هر چند که ظاهراً به جز اينچيزي بهنظر نميرسيد! در ثاني ميترسيد شهاب رفتار تحقيير آميز و اهانتبارش را بارديگر تکرار کند و او را جلوي دوستانش و مخصوصاً ساسان، خرابکند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز شيشه اتومبيل را پايين داد و با خنده گفت:« سلام، عروس خانم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا لبخند تلخ و غمگيني زد و نگاهش را پايين انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس گفت:« عروس خانم، چرا سوار نميشي؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه حاج رضا ميخواد با اون برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز پرسيد:« پس داماد کجاست؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لعنتي! چه ميدونم. مثل اينکه خودش ميره اونجا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس پرسيد:« عاقد کجاست؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توي تجريش يک جايي نزديک امام زاده صالح!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز پرسيد:« آشناست ديگه؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره، دوست حاج رضاستو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس پرسيد:« اين چه قيافه ايه به خودت گرفتي؟ امروز ديگه بايد شاد باشي!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز در تاييد حرف نرگس گفت:« راست ميگه، عروس نبايد اين همه ناراحت باشه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ميترسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز پرسيد:« از داماد؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فرناز تو رو خدا اين قدر عروس و داماد نگو! حالت تهوع گرفتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس توصيه کرد:« بي خودي ميترسي، بهتره ديگه فکرهاي بد به خودت راه ندي.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگرانيو اضطراب از چهره هاي فرناز و نرگس مشهود بود و با اين که هر دوسعيميکردند بسيار عادي جلوه کنند و با عث نگراني بيشتر يلدانشوند،فرناز با تبحر خاصي موضوع را عوض کرد و گفت:« ببين چي آوردم؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون چيه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوربين فيلمبرداري! مال ساسانه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستي ساسان ميدونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره، يک کمي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا گفتي؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به اون که ربطي نداره، نبايد ميگفتم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نميدونم، اصلاً ولش کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستي، چقدر خوشگل شدي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس هم گفت:« آره، من هم ميخواستم بگم يک عروس تمام عيار شدي!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا با وسواس خاصي که گويي از خودش مطمئن نيست، پرسيد:« راست ميگين؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس جواب داد:«آره عزيزم، ماه شدي!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز گفت:« داماد چه جوري ميخواد به قول و قرار هاش پاي بند بمونه، بيچاره!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد موزيانه خنديد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس و يلدا اعتراض کنان توي سرو کله ي فرناز کوبيدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا دستهايش را داخل اتومبيل برد و به نرگس گفت:« دستم رو بگير!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس گفت:« واي چه يخ کردي، سردته؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوال نرگس بي مورد بود، ميدانست که يلدا هروقت مضطرب و هيجان زده است مثل گلوله ي برفي سرد ميشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا جواب داد:« دارم ميميرم، نرگس! دلم شور ميزنه...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز گفت:« ديوونه اي بابا، به پولها فکر کن!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدايسلام و عليک و احوالپرسي ساسان با حاج رضا که دم در ايستاده بود،آنها رابه خود آورد. يلدا در حالي که ميگفت، بچه ها برايم دعا کنيد، باعجله آنهارا ترک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا و حاج رضا سوار شدند و راننده ي حاج رضا، آقاي صبوري هم سوار شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروانهخانم اسفند دودکنان کنار شيشه ي اتومبيل ايستاده بود، حسين آقا نيزغم زدهو مضطرب کنار در آمد و هر دويآنها با نگاههاي مضطرب يلدا را کهگويي بهمسلخ ميرود، نگاه ميکردند. يلدا خداحافظي گرمي با آنها کرده بود ودلشنميخواست دوباره گريه کند، براي همين کمتر آنها را نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروانهخانم سرش را نزديک يلدا آورد و گفت:« دخترمف اتاقت رو يا مش حسينچيده ام،هر چي کم و کاست داشتي، زنگ بزن و بگو تا برات بيارم. به اندازهدو سه روزهم غذا برات پخته ام و توي يخچال گذاشته ام. به ما سري بزن،دخترم! مواظبخودت باش. الهي که سفيد بخت بشي، ماشاءالله...ماشاءالله.» ودوباره صورتيلدا را بوسيد و چشم هايش پر شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه مهربان يلدا که حاکي ازقدرداني و تشکر براي همه ي روزهاي خوبي که باآنها گذرانده بود، روي صورتهاي مهربان و غمدار پروانه خانم و مش حسين زومشده بود و بي اختيار دستهايشبالا رفتند و خداحافظي کنان از آنها دور شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتومبيل ها پشت هم راهافتادند. يلدا خودش را در آيينه اتومبيل نگاهکرد.خوشگل شده بود. شال سفيدرنگي به سر داشت و يک مانتوي آبي بسيار روشنو شلوار جين به رنگ روشنپوشيده بود. آرايش دل انگيزي داشت و عطر ملايمياستفاده کرده بود که درانتخاب آن وسواس زيادي به خرج داده بود. آخر بهسلامتي عروس شده بود! بهقول نرگس با اينکه همه چيز عجله اي و غير قابلپيش بيني رخ داده بود، اماباز يلدا يک عروس تمام عيار زيبا شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره بعد از دقايقي بهمحل مورد نظر رسيدند. حاج رضا از راننده خواستاتومبيل را کنار يک ساختماندو طبقه ي ويلايي بسيار زيبا، متوقف کند. يلداپياده شد و نگاهي به ساختمانو اطرافش انداخت. شهاب نيامده بود. اتومبيلساسان خاموش شد و فرناز و نرگسپياده شدند. گويي يلدا تازه آنها را ميديد.حسابي تيپ زده بودند و بهخودشان رسيده بودند. ساسان و نرگس دسته گل هايزيبايي در دست داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس به سمت يلدا آمد و گفت:« آن قدر مضطرب نباش، بابا! رنگ خيلي پريده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا گويي جايي را نميديد. فقط سعي ميکرد زمين نخورد. مثل کودکي چادر نرگس را از کنارش گرفته بود و آرام قدم برميداشت. حاج رضا عصبي به نظر مي آمد، يلدا دليلش را نميدانست، شايدبه خاطر نيامدن شهاب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس يلدا با خود فکر کرد:« واي اگر شهاب نياد، چي؟! آبروم جلوي دوستانم ميره..»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي ترمز وحشتناک يک اتومبيل او را به خود آورد. يک پاترول مشکي جلوي اتومبيل حاج رضا متوقف شد. لبخند پهناي صورت حاج رضا را فرا گرفت، پس حاج رضا هم نگران نيامدن شهاب بوده است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتومبيل خاموش ميشود و شهاب به همراه يکي از دوستانش به نام کامبيز پياده شدند. پيراهن اسپرت و جين پوشيده بود. عينک آفتابي اش را از روي صورت برداشت و اولين نفري که نگاهش با وي گره خورد و سريع دزديده شد، يلدا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا با خودش گفت:« امروز هم يک لباس رسمي نپوشيده، کاش جلوي دوستانم کمي حفظ آبرو ميکرد.» نميدانست چه طور آن همه اضطراب را پنهان کند و رفتاري معمولي داشته باشد. شب قبل خيلي تمرين کرده بود که شهاب را که ديد، مثل او جدي و سر د برخورد کند. اما دوباره با ديدنش مضطرب شده بود و همه ي قول و قرارهايش را فراموش کرده بود. گويي خجالت ميکشيد که حتي نگاهي به او بياندازد، مخصوصاً که رفتار شهاب هم طورب بود که گويي اصلاً يلدا وجود ندارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامبيز دوست صميمي و شريک کاري شهاب هم بود، جلو آمد و سلتم و عليک و احوالپرسي کرد. نگاه آشنا و مهرباني به يلدا انداخت و جلوتر آمد و گفت:« سلام، فکر ميکنم شما يلدا خانم باشيد؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا لبخندي زد و سر را به علامت تاييد تکان داد و گفت:« بله، و...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من کامبيزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشوقتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساسان و کامبيز هم به هم معرفي شدند و دست دادن. شهاب کنار ايستاده بود و بدون اينکه به شخص خاصي نگاه کند،سلامي به جمع داد و سر را پايين انداخت. نگاه ساسان روي چهره اخمو ي شهاب خيره بود. فرناز و نرگس هم به يلدا چسبيده بودند. انگار آنها هم به نوعي مضطرب بودند و شور و هيجان اوليه شان را فراموش کرده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز در گوشي به يلدا گفت:« دست راستت زير سر من! چه شوهر جذابي پيدا کردي!» و ريز ريز خنديد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس که حال يلدا را بهتر مي فهميد با آرنج به پهلوي فرناز زد و گفت:« هيس!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا همه را دعوت به ورود به آپارتمان ويلايي سفيد رنگي کرد. دفتر ازدواح واقع در طبقه دوم بود. حاج رضا و کامبيز جلوتر از همه داخل شدند. سامان و فرناز پشت سر آنها و بعد نرگس و يلدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا احساس ميکرد پله ها را نمي بيند، دست نگرس را محکم گرفته بود و با تکيه بر او بالا ميرفتو لحظه اي ايستاد و به چشم هاي نرگس که هميشه به او آرامش ميدادند خيره شد و گفت:« نرگس، حالم خوب نيست. نميدانم چرا دلم ميخواهد گريه کنم؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس دست او را فشار داد و گفت:« اِ...، به خدا توکل کن. اين همه مضطرب نباش! از چي ميترسي؟ مگه نگفتي به حاج رضا اطمينان کامل داري؟! پس به پسرش هم اعتماد کن! با همه ي اينها اگه به دلت بد افتاده و راضي نيستي، يلدا، نرو و همين حالا بگو که منصرف شده اي!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ناگاه ترديد سراپاي وجود يلدا را تسخير کرد. متفکر و مشوش، ثانيه اي به نرگس چشم دوخت. صداي پايي از پشت سر او را به خود اورد. شهاب از پله ها بالا مي آمد. نگاهشان روي هم افتاد. يلدا دست نرگس را فشرد و پله ها را بالا رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج آقا عظيمي که از دوستان قديمي حاج رضا بود که از ديدن آنها ابراز خوشنودي کرد و با استقبال گرمي از آنها دعوت کرد به اتاق عقد بروند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاق تقريباً بزرگي بود. بالاي اتاق آيينه و شمعدان از مُد افتاده اي قرار داشت که رو به رويش دو عدد صندلي و يک دست خنچه ي عقد خاک گرفته، چيده شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقاي عظيمي از عروس و داماد درخواست کرد تا روي صندلي هايشان کنار هم بنشينند. يلدا چادر نرگس را رها کرد و با ترديد روي صندلي نشست. چهره ي هر دو توي آيينه اقتاد و با نگاههايي که سريع دزديده شدند. احساس عجيبي وجود يلدا را متزلزل کرده بود، نميدانست چرا دلش ميخواهد گريه کند. دوست داشت ساعتها با صداي بلند گريه کند. آيا او خيلي بي کس نبود؟! مادر کجا بود؟ پدر کجا بود؟ او در ميان آن غريبه ها چه ميکرد؟ با کسي که حتي او را نميشناخت، چطور ميتوانست محرم شود؟ چگونه ميتوانست حتي دقيقه اي زير يک سقف با او زندگي کند؟ گويي همه چيز و همه کس را از پشت پرده انبوه مِه و غبار نگاه ميکرد و از آنچه ميديد در حيرت و شگفتي ناگزير از باور کردن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز و نرگس به تکاپو افتاده بودند و از درون کيفهايشان چيزهايي بيرون آوردند که يلدا را لحظه به لحظه متحيرتر ميساخت.نرگس يک ظرف کوچک محتوي عسل را کنار آيينه و شمعدان قرار داد و بعد کيسه ي نقل و سکه را در دست گرفت و منتظر ايستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز هم با عجله د رحالي که از ساسان کمک ميخواست، مشغول باز کردن کيف فيلمبرداري شدو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامبيز که با ديدن تدارکات دوستان يلدا تازه متوجه ي قضايا شده بود به سوي شهاب آمد و گفت:« حيف شد، کاش حداقل دوربين عکاسي ام رو آورده بودم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب به همان جديت نگاهش، زير لب گفت:« تيازي به اين مسخره بازي ها نيست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا با اينکه سعي ميکرد اصلاً شهاب را نگاه نکند، باشنيدن اين جمله نگاه سرزنش بارش را نثار او کرد. دلش ميخواست بگويد، من هم از برنامه هاي دوستانم بي اطلاع بودم. من هم دلم نميخواد که امروز رو به وسيله ي فيلم و عکس در گوشه اي از ذهنم ثبت کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز ميخواست فيلم بگيرد که کامبيز جلو رفت و از او درخواست کرد که کنار يلدا و نرگس باشد و فيلمبرداري را به او بسپارد. فرناز با لبخند رضايت مندي درخواست او را پذيرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا حس ميکرد کامبيز پسر خوب و مهرباني است و هر بار که به او نگاه ميکرد با لبخند کامبيز روبه رو ميشد و او هم لبخند ميزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج آقاي عظيمي عباي قهوه اي اش را کمي جا به جا کرد و بلند گفت:« براي سلامتي شان صلوات!» صداي صلوات در اتاق پيچيد و او ابروها را بالا داد و نگاهي موشکافانه به يلدا و شهاب انداخت و بعد از ثانيه اي سکوت، خطاب به جمع گفت:« ببينم عروس و داماد به اين بد اخلاقي تا به حال ديده بوديد؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همگي به ظاهر خنديدند، زيرا هر کدام ميدانستند که اين ازدواح با تمام ازدواج هايي که تا به حال ديده اند ،فرق ميکند. پس عروس و دامادشان هم بايد متفاوت باشد، اما حاج عظيمي دوباره گفت:« واقعاً نوبر است.» و خطاب به شهاب گفت:« کمي لبخند بد نيست، آقاي داماد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب نگاهي به جمع انداخت و سري تکان داد و زهر خندي زد. آقاي عظيمي ادامه داد:« اين لحظه يکي از لحظات بسيار روحاني و الهي است، دلتان را صاف کنيد واز خدا بخواهيد تا تمام لحظات زندگيتان را در کنار هم باشيد و همراه با دلخوشي سپري کنيد. پس شاد باشيد و لبخند بزنيد تا خداوند شادي و لبخند را با زندگيتان عجين کند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامبيز براي اينکه حال و هواي مجلس را عوض کند از فرصت استفاده کرد و گفت:« به افتخار عروس و داماد اَخمو، يک کف مرتب!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلافاصله صداي دست هاي سرد و لرزاني که صاحبان آنها هرکدام به نوعي مضطرب و مردد بودند، سکوت وهم انگيز اتاق را شکست. پروانه خانم به يلدا سفارش کردخه بود که حتماً سوره الرحمن را قبل از شروع خطبه عقد بخواند و هر آرزويي دارد همانجا از خداوند درخاست کند. يلدا قرآن کوچکش را از کيف بيرونآورد و شروع به خواندن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز جستي زد و خود را به يلدا رساند و خنده کنان گفت:« يلدا براي من دعا کن. ميگن دعاي عروس ميگيره!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب نگاه معني داري به فرناز انداخت و پوزخندي زد. حاج رضا شناسنامه ها را از جيب در اورد و به آقاي عظيمي دارد. يلدا همانطور که در دل دعا ميخواند سرش رابلند کرد و نرگس را ديد که مثل هميشه ساکت ايستاده بود و نگاهش ميکرد. با ديدن نرگس دل يلدا تندتر تپيد. دلش ميخواتست او را در آغوش بگيرد. نرگس به آرامي کنارش آمد و دست او را گرفت و گفت:« چيزي ميخواي؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا سرش را به علامت منفي تکان داد و چشم هايش پر از اشک شدند. نرگس ميدانست يلدا چه احساسي دارد. آهسته گفت:« يلدا گريه ميکني؟! خجالت بکش، مگه بچه شدي؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس با اخم نگاهي به شهاب انداخت و دستمال کاغذي را از روي ميز برداشت و جلوي يلدا گرفت و گفت:« يلدا جان، از چي ناراحتي!؟ اگه راضي نيستي هنوز دير نشده...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اينبار نگاه شهاب، يلدا و نرگس را غافلگير کرد. يلدا دستمال برداشت و اشکهايش را پاک کرد. کامبيز که فيلم ميگرفت مثل يک برادر به سوي يلدا آمد و با نگراني پرسيد:« يلدا خانم، مشکلي هست؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا سعي کرد لبخند بزند، گفت:« نه،نه، مشکلي نيست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس صورت يلدا را بوسيد و در گوشش گفت:« من مطمئنم پسر خوبيه، نگران نباش!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز هم پيش آنها آمد وگفت:« بچه ها چه خبره؟! راستي يلدا بار اول بله نگي ها، بايد زير لفظي بگيري بعد!» و نگاه خنده داري به شهاب انداخت و شکلکي خنده دار تر در آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدابه آنهمه نشاط و آرامشي که فرناز داشت غبطه خورد و لبخند زد. بعد از دقايقي صدها خط کج و مآوج توسط يلدا و شهاب روي دفترهاي مختلف به عنوان امضا کشيده شد و بالاخره نوبت خواندن خطبه رسيد. حاج آقا عظيمي از نرگس و فرناز خواهش کرد که با کله قند آماده اي که آنجا بود، روي سر عروس و داماد قند بسايند. نرگس هم به آرامي شروع به ساييدن قند کرد. حاج آقا عظيمي د رحال خواندن خطبه بود . سکوت اتاق را پر کرده بود. تمام دل ها به نوعي در تپش بود. همه چيز فراموش شده بود و فقط هر چه بود، آن لحظه بود. لحظه اي که دو زندگي مختف در هم ادغام ميشد. لحظه اي که دو انسان با تمام گذشته شان فراموش ميشدند و دو انسان جديد متولد ميشدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامبيز فيلم ميگرفت. ساسان شمع ها را روشن کرد و عکس انداخت. نرگس و فرناز قند مي ساييدند. حاج رضا نيز دعا ميکرد حاح عظيمي خطبه ميخواند. شهاب متفکرانه سر به زير انداخته بود و به صداي حاج آقا گوش سپرده بود. يلدا چشم هايش را بسته بود و دعا ميکرد. خطبه تمام شد و همگي منتظر شنيدن(بله) عروس خانم شدند. فرناز و نرگس قند ساييدن را فراموش کردند و مدام به يلدا سفراش ميکردند (الان بله نگي..!) و بعد فرناز در حالي که ميخنديد بلند گفت:« عروس زير لفظي ميخواد» و اشاره به ساسان کرد تا کيفش را بياورد. حاج رضا جلو آمد ودست در جيب کرد و دو عدد جعبه جواهرات بيرون آود که هر دو شامل زنجيرهاي بلند و نسبتاً ضيخمي بودند که يک آويز تقريباً بزرگ(الله) به آن زينت بخشيده بود. يکي را به گردن پسرش و ديگر را به گردن يلدا آويخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساسان به اشاره فرناز و نرگس دست در کيف فرناز کرد و هديه اي را که از جانب نرگس و فرناز تهيه شده بود به دست نگرس داد. نرگس هم با طمانينه هديه اش را باز کرد، يک دستبند زيبا و شيک بود که در دست زيبايي اش دو چندان شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا از ديدن آنهمه ابراز محبت از جانب دوستانش به هيجان آمده بود. کامبيز نيز با ديدن اين صحنه ها دست به گردنش انداخت و زنجير طلايش را باز کرد و براي يلدا آورد و گفت:« ناقابله، از طرف من قبول کنيد. انشاالله هميشه خوشبخت باشيد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب با حيرت فراوان به کامي خيره شد و گفت:« کامي نيازي به اين کار نيست!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا سعي کرد در برابر رفتار متواضعانه کامبيز تعارف کند، اما ناگزير از دريافت هديه ي کامي، تشکر فراوان کرد. ساسان دسته گلي که آورده بود را برداشت و در حالي که آنرا جلوي آيينه قرار ميداد، يکي از گل ها تازه تر را انتخاب کرد و چيد و به دست يلدا دا و برايش آرزوي خوشبختي کرد. نگاه معناداري بين کامبيز و شهاب رد و بدل شد. حاج عظييمي براي بار دوم خطبه را خواند.همه در سکوت منتظر شنيدن صداي يلدا بودند. يلدا نگاهي به آيينه انداختريال شهاب را ديد که نگاهش ميکند. سر به زير انداخت و آهسته گفت:« بله!» و ناگهان صداي کف فضاي اتاق را پر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز و کامبيز سوت ميزدند و حسابي شلوغ شده بود. فرناز کيسه ي نقل را از دست نرگس گرفت، مشتهايش را پر از نقل و سکه کرد و روي سر عروس و داماد ريخت. نقل ها و سکه ها از سر و روي عروس و داماد سرازير ميشدندو پايين مي آمدند. لا به لاي موهاي شهاب پر از نقل شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براي لحظاتي يلدا از آن همه ولوله و شور و هيجان به وجود آمد و لبخند قشنگي روي چهره اش نمايان گشت. حتي نگاه عصبي و خشمناک شهاب هم نتوانست خنده را از او بگيرد. شهاب«بله» سردي گفت، اما حالا مجلس آنقدر گرم شده وبود که سرماي «بله» شهاب را کسي حس نکرد. کامبيز جعبه ي شيريني را باز کرد و يکي يکي تعارف کرد. تنها کسي که دهانش شيرين نشد شهاب بود. فرناز ظرف عسل را جلوي شهاب گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب با چشمان گرد شده و نگاه حيرت زده اش به فرناز خيره شد و گفت:« چي کار کنم؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز با لبخند گفت:« خب، يک انگشت بزنيد وبذاريد توي دهن عروس خانم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا خجالت کشيد و وانمود کرد که چيزي نشنيده است. کامبيز جلو آمد و گفت:« آقا شهاب نگين که از مراسم عقد کنان چيزي نميدونيد!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب نگاه تهديد آميزي به کامبيز انداخت و انگشت به عسل زد و بدون اينکه نگاهي بياندازد آنرا جلوي صورت يلدا گرفت.يلدا با اکراه دهانش را نزديک برد و کمي ازعسل را خورد. فرناز و نرگس و کامبيز دست زدند و فرناز عسل را جلوي يلدا گرفت و يلدا هم کمي ازعسل را به دهان شهاب گذاشت. بالاخره دهان شهاب نيز شيرين شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مراسم رو به پايان بود که حاج رضا به آنها نزديک شد و دستهاي عروس و داماد را گرفت و گفت:« دراين مدت براي هم احترام قايل شويد و همديگر را آزار ندهيد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس رو به شهاب کرد و ادامه داد:« شهاب جان! اين دختر از چشام برام عزيزتره، مواظبش باش!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب در سکوت بود. انگار از اينکه بالاخره مراسم رو به پايان است، خيالش راحت شده بود، اما برنامه هاي حاج رضا تمام نشده بود. به پشنهاد او قرار شد ابندا همگي به زيارت امام زاده صالح بروند و بعد شام را هم ميهمان حاج رضا باشندو يلدا و دوستانش هر چند يک بار به امام زاده صالح ميرفتند، هم دعا ميکردند و هم تفريح و خنده بي بهانه. براي همين از پيشنهاد حاج رضا با روي باز استقبال کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا در برابر مقاومت شهاب براي نيامدن و همراه نشدن با بقيه، گفت:« قرار گذاشتيم امروز رو اونجوري که من ميخوام، برگزار کنيم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اين که مسير کوتاه بود، اما همگي به سوي اتومبيل ها شتافتند. يلدا که سعي داشت موقعيت فعلي اش را هر چه سريعتر فراموش کند به فرناز و نرگس گفت:« بذاريد به حاج رضا بگم که با اتومبيل شما ميام!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا در برابر خواسته ي يلدا، گفت:« يلدا جان، بهتر است از همسرت اجازه بگيري»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنيدن اين جمله دوباره سکوت زينت دهنده جمع گرديد. شهاب وانمود که اصلاً داخل بازي نيست و سرش را به صحبت با کامبيز گرم کرد. يلدا از سوالش پيشمان بود، براي اينکه مجبور نباشد تقاضايي از شهاب بکند، رو به دوستانش کرد و گفت:« بچه ها من با حاج رضا ميام!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز خنده اي کرد و گفت:« چرا منصرف شدي؟! ميخوام من از آقا شهاب اجازه بگيرم؟!» و بعد بدون اينکه منتظر شنيدن جوابي از سوي يلدا باشد، به سوي شهاب رفت و پرسيد:« آقا شهاب، اجازه ميديد يلدا با ما بياد؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب سعي کرد بي تفاوت نشان بدهد، چانه بالا انداخت و گفت:« هر طور خودش ميدونه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا براي اينکه پاسخي به بي اعتنايي شهاب بدهد به سوي اتومبيل ساسان حرکت کرد و گفت:« حاج رضا، من با آقا ساسان اينا مي آيم.» سپس سوار شد. نگاهي به شهاب انداخت. شهاب عافلگير شد و سرش را پايين گرفت. در امام زاده خانم ها از يک در داخل شدند و آقايان از سمت ديگر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا و دوستانش چادرهاي سفيد را از دست هم مي قاپيدند تا چادر نوتري پيدا کنند. نرگس چادر را به سر کرد که سوراخي روي سرش داشت و همين سوژه اي شد براي خنده هاي غير قابل کنترل! عاقبت خانمي که مسوول نگهداري از چادرها بود به آنها تذکر داد که سريعتر چادري را بردارند و بروند. يلدا چادر قشنگي سرش انداخت. دوست داشت خوشگل باشد. ابروها را بالا داد ودر حالي که د رآيينه ي کوچکش صورتش را نگاه ميکرد با حالتي اغراق آميز گفت:«واي مثل ماه شدم! نا سلامتي عروسم!» و در حالي که قيافه ميگرفت از جلوي فرناز و نرگس رد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن دو بدون معطلي به سرو کله س يلدا حمله بردند و فرناز خنده کنان گفت:« زهرمار، بدبخت عقده اي، جنبه داشته باش!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي محوطه ي خارجي حرم که آمدند، ساسان را ديدند که با عجله به سوي شان ميدود. ساسان گفت:«چقدر معطل ميکنيد. آقاي داخل حرم هستند. شما بريد ولي زود برگرديد. من همينجا منتظرتون هستم!:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز گفت:« بالاخره تو ميري يا ميموني؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من الان ميرم، ولي زود ميام همينجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حال و هواي عرفاني، بوي عطر خاصي که مادر را به ياد يلدا مي آورد، چهره هايي که داخل چادرهاي سفيد معصوميت خاصي پيدا کرده بودند، لوسترهاي بزرگ و چشمگير، آيينه کاري ها و درهاي چوبي بزرگ . همه و همه حال و هواي يلدا را عوض کرد. گويي حالا کسي را يافته است که ميتواند تمام اندوه و ترس و دلهره اش را براي او روي دايره بريزد و آرام بگيرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز و نرگس هم ساکت بودند. شايد آنها هم حال يلدا را داشتند. واقعاً چه نيرويي در اماکن متبرکه هست که انسان را ناخودآگاه از خودش بيرون ميکشد.گويي تنها تويي و او. گويي دنيا با تمام آنچه دارد به فراموشي ميرود و فقط تو ميماني با نيازهاي روحي و دروني ات. گويي در آن لحظات اشک راحتر از هميشه جاري ميشود و نيازها راحتر عنوان ميشوند و اميد به گرفتن حاجت ها بيشتر ميگردد و شايد به همين دليل است که وقتي از اين اماکن خاص خارج ميشويم، احساس سبکي خاصي داريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکهاي يلدا هم سرازير بودند.همانطرو که دور ضريخ ميچرخيدند و از ته دل دعا ميکردند، يلدا براي هر سه نفرشان دعا کرد و يک اسکناس از کيفش بيرون آورد، نيت کرد و داخل ضريح انداختو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز محکم به پهلويش زد و با لحني خنده آور گفت:« بابا هنوز جيزي به نامت نشده، خوب داري ولخرجي ميکني.!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا خنديد و گفت:« براي شما دو تا خل و چل هم انداختم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شوخي کردم. آفرين بنداز! قربونت برم، براي ما هم دعا ميکردي! دعا کن امسال ديگه محمد بياد خواستگاري.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد يکي از آشنايان دور فرناز اينا بود که وقتي فرناز به زادگاهش براي تفريح و تعطيلات ميرود با ديدن محمد براي خودش خيالبافيهايي ميکند.فقط به دليل اين که محمد محبت زيادي نسبت به خانواده فرناز ابراز داشته است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا براي فرناز و نرگس هم دعا کرد. نرگس دوست مهربان اونيز مشکلات زيادي داشت، اما هميشه آرام بود و تنها سنگ صبورش يلدا بود.نرگس پسر عمويش را دوست داشت، اما به دليل اختلافات و قهر چند ساله ي عمو و پدرش، سالي يک بار هم پسر عمويش را نميديد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از راز و نياز دور هم جمع شدند . يلدا آينه را از دست فرناز کشيد و عجولانه چشم هايش را در آن کاويد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ريمل لعنتي ، همش مي ريزه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون طوري که تو زار مي زدي خب معلومه ديگه ! بدبخت تو که شوهر گيرت اومد ديگه واسه چي زجه مي زدي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره شوخي آغاز شد و هر سه به دنيا با تمام زيبايي ها و جذبه هايش باز گشته بودند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-يلدا زير چشمت را تميز کن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز هم در ادامه ي صحبت نرگس گفت :«کرم مي خواي ؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره ، زود باش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند دقيقه دوباره هر سه تر گل و ورگل شدند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوردن غذا در رستوران هميشه براي يلدا لذت بخش بود مخصوصا حالا که دوستانش هم کنارش بودند . يلدا و شهاب دور از هم نشسته بودند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز گفت :«يلدا ! اين شهاب که اصلا شبيه حاج رضا نيست . به کي رفته ؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر کنم شبيه مادرشه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس حتما مادر خوشگلي داشته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا با حالتي معني دار نگاه خنده داري به فرناز انداخت . حالا برنامه هاي حاج رضا تمام شده بود . شب بود و همگي خسته . فقط مانده بود که يلدا را تا خانه ي شهاب بدرقه کنند . همگي به دنبال اتومبيل شهاب به راه افتادند . همه سکوت کرده بودند و باز دلشوره به جان يلدا افتاده بود . به آسمان نگاه کرد و در دل گفت :«خدايا ! بازي ها تمام شد ؟ روياست يا واقعيت ؟ يعني دارم به خونه ي . . . مي رم ؟ خدايا حتما شب سختي را پشت سر خواهم گذاشت . چطور مي تونم با اون مرد غريبه توي يک خونه باشم ؟» هر چند که قرار نبود يلدا و شهاب مثل عروس و دامادهاي معمولي باشند اما يلدا حتي از بودن با او در يک خانه هم وحشت داشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره اتومبيل ها متوقف شدند . يلدا حس مي کرد از شدت اضطراب حالت تهوع دارد . فرناز و نرگس هم خيلي ساکت بودند . نگراني از چشم هاي يلدا کاملا مشهود بود . همگي جدي بودند . ساسان اتومبيلش را خاموش کرد و سر برگرداند و رو به يلدا گفت :«يلدا خانوم اگه مشکلي براتون پيش اومد هر ساعت شب که بود فرقي نمي کنه با موبايل من تماس بگيرين !»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرناز چشماش رو گرد کرد و به ساسان گفت :«چي ميگي ساسان ؟ مگه قراره چه مشکلي پيش بياد ؟ اين طورس ميگي اين بيچاره پس ميفته و فکر مي کنه چه خبره ! رنگ و روش را ببين ! بابا اون که ديگه جاني و قاتل نيست الان شوهرشه » و سپس رو به يلدا کرد و ادامه داد :«يلدا بيخودميگه ! هيچ اتفاقي نميفته بيخود نترس ، راحت ميري اتاقت و مي خوابي . فردا هم اول وقت به ما زنگ بزن »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساسان گفت :«چيه شلوغش کردي ؟ من که نمي گم اتفاقي مي افتد . من ميگم کار از محکم کاري عيب نمي کند »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نرگس گفت :«يلدا جان آقا ساسان درست ميگه ، هر وقت کاري داشتي ما رو خبر کن . اصلا هم نترس . شهاب پسر حاج رضاست . اين رو فراموش نکن . حاج رضا هم اونو تضمين کرده . در ثاني اون تحصيل کرده و با شعوره و از نگاهش نجابت پيداست . حتي يک ثانيه هم ترديد به دلت راه نده .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساسان دست در جيب کرد و کاغذي درآورد و شماره موبايل را روي آن يادداشت کرد و به دست يلدا داد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا نگاه نگرانش را به ساسان و بچه ها دوخت و گفت :«آقا ساسان ، بچه ها ! از همتون متشکرم» و بعد دوباره بغض کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشت هاي کامبيز به شيشه خورد . ساسان شيشه را پايين داد . کامبيز سر را داخل اتومبيل کرد و گفت :«عروس خانم پياده نمي شوند ؟ بابا اين شاه داماد يک ساعته که منتظره »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همگي با سختي و اکراه پياده شدند . حاج رضا به ديوار تکيه زده بود . آسمان را نگاه مي کرد . چقدر نگاهش آرام بود . گويي ديگر هيچ دغدغه اي ندارد . يلدا به سوي او دويد و دست هايش را گرفت و صدايش کرد و به گريه افتاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا عمق نگراني يلدا را مي فهميد ، براي همين نگاه پرآرامشش را به يلدا انداخت و گفت :«دخترم مطمئن باش که خوشبخت خواهي شد . نگران هيچ چيز نباش» و همان طور که دست هاي يلدا را در دست داشت شهاب را صدا زد . شهاب به آنها ملحق شد . بقيه هم نزديکتر آمدند گويي دل همه به نوعي خاص گرفته بود .نياز به گريستن داشتند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا دست راستش را دور شانه هاي پهن شهاب انداخت و او را پيش کشيد و گفت :«پسرم مواظب باش تا طراوت و تازگي اش را در خانه ي تو از دست ندهد . فکر کن خواهري داري که بايد شش ماه با او زندگي کني و مراقبش باشي . مرد باش و روسفيدم کن . من در مورد تو اشتباه نکرده ام»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس او را در آغوش کشيد . دست هاي پير مرد مي لرزيدند و چشم هايش اشک آلود بودند . خيلي وقت بود که دل شهاب براي آغوش پدر تنگ آمده بود . براي همين با دست هاي قدرتمندش چنان پدر را محکم در آغوش گرفته بود که پيرمرد مچاله شده بود . شهاب فکر کرد چقدر او را دوست دارد و چقدر باعث آزارش بوده است . يلدا هم فرناز را در آغوش گرفت و اشک هايش در هم آميخت و بعد خود را در آغوش نرگس انداخت . نرگس هم بغضش ترکيد و در حالي که خودش اشک مي ريخت اشک هاي يلدا را پاک مي کرد و سعي داشت او را آرام کند . هر دو براي يلدا آرزوي خوشبختي کردند و عاقبت سوار اتومبيل ساسان شدند . اوضاع عجيبي بود، با اينکه تک تک اين افراد مي دانستند اين ازدواج يک قرار و مدار شش ماهه است و اعتباري ندارد اما نمي دانستند چرا همه چيز به طرز مرموزي واقعي جلوه کرده بود و گويي هميشگي به نظر مي رسيد . همه به نوعي مضطرب بودند . نرگس و فرناز اشک ريزان در حالي که براي يلدا دست تکان مي دادند لحظه به لحظه دورتر شدند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رضا هم حرف آخرش را زد و گفت :«دلم براي هر دوي شما تنگ ميشه ، اما نمي خوام توي اين مدت هيچ کدومتون را ببينم . يلدا جان فقط اگر کار ضروري داشتي با خونه تماس بگير .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره اتومبيل حاج رضا هم دور شد . کامبيز هم جلو آمد و گفت :«خب شهاب جون ديگه کاري نداري ؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه کامي به خاطر همه چيز مرسي . امروز خسته شدي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خفه شو بابا ، من به خاطر تو نيومدم . به خاطر يلدا خانم اومدم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يلدا که کنار آن دو تنها مانده بود و علاوه بر اضطراب خجالت هم مي کشيد در ميان اشک هايش لبخندي زيبا نشست و گفت :«آقا کامبيز لطف کرديد .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامبيز گفت :«عروس خانم ديگه اشکاتو پاک کن .» و بعد لحنش به شوخي گراييد و ادامه داد :«درسته که اين داماد ما يک خرده کج و کوله و وحشتناکه اما قلبش مهربونه .» و سپس خنديد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید