شاداب ترم سه مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خونه ..با وضعیت مالی خانوادگی بسیار ضعیف…که برای کمک به مادرش در مخارج خونه احتیاج به یه کار نیمه وقت داره…تبسم دوستش اونو برای کار منشی گری در یک شرکت تبلیغاتی که متلعق به مردی به اسم دیاکو هستش معرفی می کنه..شاداب هم از همون روزهای اول دانشگاه با یه اتفاق عاشق دیاکو شده بوده در صورتی که دیاکو اونو اصلا نمی شناخته…

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : کمتر از یک دقیقه

مطالعه آنلاین اسطوره
نویسنده: P_E_G_A_H

ژانر: #عاشقانه

خلاصه:

شاداب ترم سه مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خونه ..با وضعیت مالی خانوادگی بسیار ضعیف…که برای کمک به مادرش در مخارج خونه احتیاج به یه کار نیمه وقت داره…تبسم دوستش اونو برای کار منشی گری در یک شرکت تبلیغاتی که متلعق به مردی به اسم دیاکو هستش معرفی می کنه..شاداب هم از همون روزهای اول دانشگاه با یه اتفاق عاشق دیاکو شده بوده در صورتی که دیاکو اونو اصلا نمی شناخته…

"دیدی که سخت نیست...تنها بدون من؟

دیدی که صبح می شود...شبها بدون من؟

این نبض زندگی...

بی وقفه می زند...!

فرقی نمی کند...

با من....بدون من...!

دیروز گرچه سخت...

امروز هم گذشت...

طوری نمی شود...

فردا بدون من..."!

زیر باران...زیر شلاق های بی امان بهاره اش...ایستادم و چشم دوختم به ماشینهای رنگارنگ و سرنشین های از دنیا بی خبرشان...! دستم را به جایی بند کردم که مبادا بیفتم و بیش از این خرد شوم...بیش از این له شوم...بیش از این خراب شوم...!

صدای بوق ماشینها مثل سوهان...یا نه مثل تیغ....! یا نه از آن بدتر...مثل یک شمیشیر زهرآلود...! روحم را خراش میدادند.سرم را به همانجایی که دستم بند بود و نمی دانستم کجاست...تکیه دادم...! آب از فرق سرم راه می گرفت...از تیغه بینی ام فرو می چکید و تا زیر چانه ام راهش را باز می کرد...! از آن به بعدش را...نمی دانم به کجا می رفت...!

همهمه اوج گرفت...دهانم گس شد...عدسی چشمانم سوخت...گلویم آتش گرفت...خشکی گردنم بیشتر شد...اما سر چرخاندم و دیدم که ماشین سیاه ایستاد...سیاه بود دیگر...نبود؟خواستم تحمل کنم...خواستم به چشم ببینم بلکه باورم شود...خواستم خاطره این ماشین سیاه تا ابد در ذهنم حک شود...اما نتوانستم...درش که باز شد تاب نیاوردم....کامل چرخیدم...پشت سرم را به همان تکیه گاه کذایی چسباندم....لرزش فکم را حس می کردم...حالا...یا از گریه و بغض...و یا از خیسی لباسها و سرمای فروردین ماه...!دستانم را بغل گرفتم و چشم بستم...چشم بستم روی همه زشتیهای این دنیا...روی این دنیا...!

پایان خط...خط پایان....همانکه می گویند آخر زندگی ست...همان تلخی دردناکی که هیچ کس نمی خواهد باورش کند...همان سوت دقیقه نود...اینجاست...! همینجا...درست همین جایی که من ایستاده ام...! می دانی چرا؟

چون امروز اسطوره مُرد...!!! اسطوره من...مَرد من...مُرد!

***

تبسم نیشگون آهسته ای از دستم گرفت و گفت:

-یه جوری حرف می زنی انگار من شرایطت رو نمی دونم.خب با این وضعیت اونی که به این کار احتیاج داره تویی...نه من!تعارف که باهات ندارم....بالاخره یه کاری هم واسه من پیدا میشه.

سرم را پایین انداختم.

-مشکل فقط تو نیستی...می دونی که من نمی تونم تو اون شرکت کار کنم.

اه غلیظی گفت و بازویم را فشار داد.

-واقعا با این همه قرض و قسطی که بالا آوردین می تونی به این چیزا فکر کنی؟تو چرا نمی فهمی شاداب؟مامانت دیگه بیشتر از این نمیکشه.اگه زبونم لال به خاطر اینهمه فشار روحی و مالی بلایی سرش بیاد تو چیکار می کنی؟ها؟

دلم آشوب شد...بهم خورد...از این ترس موذی و کشنده.

-می دونم سختته...می دونم این کار چقدر واست عذاب آوره.ولی انتخاب دیگه ای نداری.تو هنوز دانشجویی.مدرکت رو هواست.سابقه کارتم که صفره.به خدا همین منشی گری رو هم هیچ جا پیدا نمی کنی.تازه همینم به حساب آشنایی و رفاقت دارن بهت می دن.

آه کشیدم..فشار دستش را کمتر کرد.

- به این فکر کن که نیمه وقته..هم درست رو می خونی هم یه کمک خرجی واسه خونه می شی.به مامانت فکر کن...به شادی...به خودت که یه ساله می خوای یه جفت کفش بخری و نمی تونی...

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-تو درد منو نمی دونی...نمی دونی...

دستم را رها کرد...موجی از ناامیدی در صدایش دوید.

-چرا...می دونم...اما تو شرایط فکر کردن در مورد این مسائل رو نداری...واسه یه بارم که شده منطقی فکر کن و در اون احساست رو گِل بگیر.

میخ چشمانش در پوست صورتم فرو رفت.

-می تونی؟

بالاخره نگاهم را از جایی که "او" همیشه می نشست گرفتم و گفتم:

-می تونم.

دستش را روی گونه ام کشید...با دلسوزی...با غم...

-خودت باهاش حرف می زنی یا من بهش بگم؟

دوباره چشم دوختم به صندلی زیر درخت نارون.جایی که همیشه او و دوستانش می نشستند.

من چطور می توانم با او حرف بزنم در شرایطی که وقتی از فاصله صد فرسخی که می بینمش تمام اندامهای درونی و بیرونی ام به لرزه می افتند؟

-نه خودت بهش بگو.

آهی از ته دل کشید.

-تا کی می خوای ازش فرار کنی؟شما قراره همکار شین.اینجوری که تو دست و پات می لرزه روز اول به دوم نرسیده همه چی لو می ره.

سعی کردم چهره اش را از پیش چشمم پس بزنم و صورت کوچک شادی را جایگزینش کنم.چهره کوچک لاغر شده اش را...و دستان مادرم...دستان پیر و چروک خورده اش را...!

با کلافگی دست تبسم را کنار زدم و گفتم:

-از پسش برمیام...به قول تو انتخاب دیگه ای که ندارم.

صورتم را چرخاندم و به دقت تماشایش کردم.

-دارم؟

با افسوس سرش را تکان داد و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه...تا وقتی این مدرک کوفتی رو نگیری...نه...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گردنم را خم کردم و پوست بلند شده کنار ناخنم را به بازی گرفتم و زیر لب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهش بگو که شرایطم چیه.کامل واسش توضیح بده.برنامه کلاسا رو که می دونه.اما بازم تو بگو...از وضع مالیم که خبر داره...اما دوباره بهش بگو...به هر حال...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم را قطع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهتره خودت بهش بگی...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاهش کردم.چشمانش ثابت شده بود...رد نگاهش را دنبال کردم و به پسری که با قدمهای بلند و مطمئن به سمتمان می آمد رسیدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وحشت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-داره میاد اینجا...وای...داره میاد اینجا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ضربه ای به پهلویم زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیله خب...چیه حالا؟مگه جن دیدی؟اینقدر ضایع نباش تو رو خدا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهانم را قورت دادم و از جا بلند شدم..نه برای حرف زدن با او...بلکه به احترام دیاکو...به احترام اسطوره...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همزمان با از نفس افتادن قلبم...مقابلمان ایستاد...! سرم را تا آخرین حد توی یقه فرو بردم و آهسته سلام کردم.جوابم را با بی قیدی داد و رو به تبسم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانومی که می گفتین ایشونن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی مرا نمی شناخت...حتی...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تبسم راحت و آرام جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله...خانوم نیایش.شاداب نیایش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبه...اطلاعات رو بهشون دادین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار نه انگار که منهم حضور داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله.همونطور که خواسته بودین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-در مورد حقوق و دستمزد چطور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشنیدم تبسم چه جوابی داد...چون تمام حواسم پی ترک نه چندان کوچک کنار کفشم و براقی و صیقلی کفشهای او رفته بود.آرام پای چپم را عقب کشیدم و پشت پای راستم قایم کردم.دوباره آرنج تبسم توی پهلویم نشست.نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقای حاتمی با شماست شاداب جان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ها؟حاتمی؟آها...دیاکو...صدایم را صاف کردم و به اندازه بیست سانت اختلاف قد سرم را بالا گرفتم.بی حوصلگی از تمام وجناتش می بارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عرض کردم ساعت کاریتون از سه بعد از ظهره تا هشت شب.اگه کلاس داشتین می تونین با منشی شیفت صبح هماهنگ کنین و جابجا بشین.حله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را توی صورتش چرخاندم...تبسم معتقد بود که آنقدرها هم خاص نیست...اما این چهره همیشه اخم آلود شرقی...با آن شکستگی نا محسوس روی پیشانیش...با آن نگاه همواره بی خیالش...با چشمهایی که هرگز نتوانستم رنگشان را تشخیص دهم...با پوست روشنی که آفتاب...مردانه...تیره اش کرده بود...با موهای آشفته و خوش حالتی که فقط نور شدید و مستقیم قهوه ای بودنشان را برملا می کرد...با آن اسم عجیب و غریب اما دلنشین و دهان پر کنش...با ته لهجه کردی قشنگش...با آن غیرت و تعصب خاص مردم منطقه غرب که دل دخترها را برده بود...با "گیان" گفتن های بلند و سرخوشانه اش در جواب پسرهایی که صدایش می زدند...با حجب و متانتی که در برخورد با دخترهای دانشگاه نشان می داد...و با مرام و معرفتی که بین بچه ها زبانزد شده بود...و با داستان زندگی اش که بی شباهت به افسانه ها نبود...و با اینهمه دور از دسترس بودنش حتی میان پسرها...برای من...برای شاداب اسطوره ندیده..نماد خدایان رومی بود...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم نیایش؟متوجه عرایضم شدین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک زدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله...حله...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیاکو:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجب دختر خنگی...چطور می توانستم با این موجود دست و پا چلفتی و گیج کار کنم؟اصلا می شد به او اعتماد کرد؟ عین وزغی که تازه از خواب بیدار شده فقط بر و بر به سرتاپایم نگاه کرد و به زور گفت "حله"...اوف...اگر قول نداده بودم...محال بود زیر بارش بروم....!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موبایلم را از جیبم درآوردم و برای چندمین بار شماره "دانیار" را گرفتم.یک بوق...دو بوق...سه بوق...نخیر..انگار نه انگار...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه از بیخیالی همیشگی این پسر پایم را بر زمین کوبیدم و اه بلندی گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیه باز اعصاب نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به شهاب کردم و زیرلب گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دوباره این پسره پیداش نیست.نمی دونم هرچند وقت یه بار کدوم گوری غیبش می زنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب خندید...بلند...بی قید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو هنوزم نگران دانیار می شی؟آخه کی می خوای قبول کنی که اون دیگه یه بچه ده ساله نیست؟ بیست و هشت-نه سالشه...بعدشم اونکه کارش مثه من و تو نیست...سد سازه...هیچ سدی رو هم وسط شهر نمی سازن...همشون تو کوه و کمرن...مناطق صعب العبور....جاهایی که آنتن نمی ده...یا جواب دادن سخته...اینقدر مته به خشخاش نذار عزیز من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی را میان انگشتانم فشردم.می توانستم نگرانش نباشم؟او با آن نگاه یخزده و پوزخند همیشگی روی لبانش...او با آن سیگارهایی که لحظه ای فضای میان دو انگشتش را خالی نمی گذاشتند...او با آن دخترهای معلوم الحالی که بیش از دو ساعت میهمانش نبودند...! نه حتی دوساعت و یک دقیقه...نه حتی دو ساعت و یک ثانیه...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست شهاب روی شانه ام نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دانیار با تو فرق داره.چاره ای نداری جز اینکه به تفاوتاتون احترام بذاری.وگرنه همین ماهی دو سه روز با اون بودن رو هم از دست می دی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حق با شهاب بود...دانیار دل این را داشت که به راحتی از زندگیش حذفم کند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و راست نشستم و نگاهم را توی محوطه سرسبز دانشگاه چرخاندم و مثل همیشه چشمهای مشتاق دخترهای زیادی را متوجه خودم دیدم.خنده ام گرفت.سری تکان دادم و در دل گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امان از این دختربچه های احساساتی و خیالاتی...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض زنگ خوردن گوشی تماس را برقرار کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-احوال خان داداش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاضر بودم قسم بخورم که پوزخند روی لبش از همیشه غلیظ تر است.چشمانم را بستم و سعی کردم بر خودم مسلط باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این تلفن همراهت کی همراهته که من همون موقع زنگ بزنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاضر بودم قسم بخورم این صدای ضعیفی که شنیدم ناشی از زهرخندش است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مرسی خان داداش منم خوبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل همیشه...لاقید...بی خیال...پر از استهزا و تمسخر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غریدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دانیار من نگرانت می شم...می فهمی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاضر بودم قسم بخورم که خنده اش را به زور کنترل کرده است..!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب اشتباه می کنی...نشو...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودم فکر کردم که اگر این آدم کسی به جز برادرم بود می توانستم زنده اش بگذارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را با شدت بیشتری بر هم فشردم و سعی کردم خشمم را کنترل کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کی میای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ظریفی از دور به گوش رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دنی...کجایی؟..بیا دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنی...دنی؟؟؟؟فکم را روی هم ساییدم و باز غریدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دانیار...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش سردتر شد..حواس پرت تر شد...فاصله دار تر شد...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کارم که تموم شه میام سر می زنم.الان باید برم.فعلاً.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داد زدم دانیار...اما تماس را قطع کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلکهایم از شدت فشار درد گرفته بودند...فکم هم...! آرام چشم باز کردم و با یک جفت مردمک سیاه نگران مواجه شدم.از کی اینجا ایستاده و به حرفهایم گوش داده و حرکات عصبی ام را زیر نظر گرفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبانی از برخورد دانیار حرصم را سر او خالی کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیه خانوم؟چرا اینجا ایستادین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع در خودش جمع شد و لبش لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزه...من...فقط...باید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش هم می لرزید.یعنی اینقدر تند رفتار کرده بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی توی موهایم کشیدم و با لحن آرامتری گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزی می خواستین بگین خانوم نیایش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدم که چه تلاشی برای مخفی کردن ترک کفشش می کند...و همینطور بغضی که چانه اش را می لرزاند.سرش را مثل همین چند دقیقه پیش تا آخرین حد پایین انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می خواستم...خواستم...بپرسم از کی بیام سر کار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام بلند شدم و مقابلش ایستادم.قدش به زحمت تا سینه من می رسید.دختر کوچک ترسیده...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از فردا...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کنارش رد شدم...اما چیزی دلم را به درد آورده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستی...خانوم نیایش...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را بالا گرفت...هنوز برق ترس و اشک توی چشمانش دیده می شد.مگر من چه کرده بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی نزدیکش شدم و سرم را پایین بردم.باید طوری می گفتم که عزت نفسش را جریحه دار نمی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-طبق قوانین شرکت، شما یک ماه حقوقتون رو از پیش دریافت می کنین.فردا برین حسابداری.کارای لازم رو انجام می دن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهت نگاهش دلم را آرام کرد...کمی که دور شدم صدای رها کردن نفس حبس شده اش را شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاداب:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض دور شدنش نفسم را آزاد کردم.از ترس اینکه مبادا صدای ضربان قلبم را بشنود..تمام مدتی که آنگونه وحشتناک به من نزدیک شده بود نفس نکشیدم.حس کردم پاهایم می لرزند.روی نیمکت...همانجایی که او نشسته بود...نشستم.حال خوشی که از شنیدن قانون دوست داشتنی شرکتشان پیدا کرده بودم...لبخند روی لبم آورد.تبسم نزدیکم شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببند اون نیشت رو تابلو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندم را گسترش دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفت فردا برم اولین حقوق این ماهم رو بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان تبسم از حدقه بیرون زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خاطر اینکه برداشت اشتباهی نکند سریع توضیح دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من چیزی نخواستم...خودش گفت...گفت قانون شرکتشونه...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب چهره اش محو شد و آرام آرام لبخند کمرنگ و غمگینی لبانش را از هم گشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آها...خب اینکه خیلی عالیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سرخوشی سرم را بالا و پایین کردم.دستش را روی دستم گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فردا با هم می ریم اون کتونی سبزه که یه ماهه دلتو برده...می خریم...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گردنم را کج کردم و به مسیری که دیاکو از آن رد شده بود نگریستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلی مانده بود که با چیز دیگری برود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه کشیدم و گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره..کفشام خیلی داغون شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایم را بلند کردم وکمی مچم را تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کلی آب رفته توش.راه می رم شلپ شلپ می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با افسوس نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی تحمل این وضعیت واست راحت تر از قبول کردن پول قرضی من بود؟اینه معنی رفاقت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم...با تمام محبتی که در وجودم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه به خدا...فقط چون می دونستم نمی تونم پولتو پس بدم قبول نکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی صورتم براق شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه من دنبالت کرده بودم؟یا گفته بودم باید زود پسش بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او که نمی دانست غرورم...عزت نفسم...شخصیتم...چقدر بیشتر از یک جفت کفش می ارزید...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را کشیدم و از روی نیمکت بلندش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می دونم تو چقدر گلی قربونت برم.همینکه وقتی دیاکو...اه...آقای حاتمی بهت گفته منشی می خواد و تو منو به جای خودت معرفی کردی...واسم یه دنیا ارزش داره...تا اخر عمرم مدیونتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شوق کودکانه ای خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راست می گی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دور و برم را نگاه کردم و یواشکی گونه اش را بوسیدم.یعنی که...راست می گویم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندان و خرم به سمت خانه رفتیم.مغازه کفش فروشی نزدیک خانه بود.با هم ایستادیم و از پشت ویترین کتانی سبز و سفید را دید زدیم.با لودگی انگشتم را به سمتش تکان دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فردا این موقع پیش خودمی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شادی کالج صورتی خوشرنگی را نشانم داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به نظرت اون بهتر نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازویش را گرفتم...سنگینی ام را روی او انداختم و متفکرانه به صورتی کمرنگ و زیبا خیره شدم...مردمکم را چرخاندم و اینبار کتانی سبز را نشانه رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هوم...آره اونم قشنگه.ولی کتونیه رو هم دوست دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب می خوای جفتشو بخر...تو که دیگه پولدار شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از یادآوری مجدد شاغل شدنم...حقوق دار شدنم...ته دلم مالش رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می گم نکنه از پسش برنیام؟نکنه جوابم کنن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خشونت ضربه ای به دستم زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گمشو بابا...انگار می خواد مسئول کنترل کیفیت بشه...نهایتش چهارتا تلفن جواب می دی و دو تا نامه تایپ می کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استرسم تشدید شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه من دستم خیلی کنده...از کامپیوتر چیزی سرم نمیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"ایش" کشدار و غلیظی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم مهندس مملکت رو...! دختر یه کم اعتماد به نفس داشته باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را پایین انداختم...کدام مهندس؟کدام اعتماد به نفس؟وقتی بزرگترین تکنولوژی که تا کنون دیده بودم ..تلفن انگشتی سیاه گوشه خانه بود ...به کدام مهارتم باید اعتماد می کردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای تبسم از نزدیک..به گوشم رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینقدر استرس نداشته باش...اینقدر خودت رو دست کم نگیر...تو با کمترین امکانات...بدون هیچ کتاب تست و هیچ کلاس کنکوری...مهندسی یکی از بهترین دانشگاه های کشور رو قبول شدی...کاری که خیلی از پولدارهای این شهر با هزار تا معلم سرخونه و کلاس خصوصی از پسش بر نمیان...حالا واسه چهار خط تایپ کردن نگرانی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناخن پیشانی ام را خاراندم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه می ترسم جلوی آقای حاتمی ضایع بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوف کلافه ای کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اه...توام با این آقای حاتمیت...هرکی ندونه فکر می کنه تام کروزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تام کروز؟همان بازیگر معروف آمریکایی؟با آن قیافه یخ و ماستش؟ در مقایسه با دیاکوی جذاب و با ابهت من؟؟؟؟اصلا قابل مقایسه بودند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اونکه به گرد پاشم نمی رسه...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت چشمی برایم نازک کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی چندشی شاداب...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

**

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در خانه را باز کردم و با چند قدم خودم را به پله ها رساندم. از همان دم در مقنعه ام را از سرم برداشتم و داد زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام...من اومدم...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مادر را از آشپزخانه شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام عزیزم...خسته نباشی...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش پا تند کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی موکت کف آشپزخانه نشسته بود و سیب زمینی پوست می کند.با دیدنم لبخند زد...با دیدنش موجی از آرامش در وجودم دوید.کنارش نشستم..دستم را دور گردنش انداختم و گونه نرمش را بوسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه خبرا مامانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کرد غم صورتش را پشت خنده ظاهری اش مخفی کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خبرای خوب...واسه خونه یه مشتری سفت و سخت پیدا شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم شل شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر سرش را پایین انداخت و تند تند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عزیزم ایشالا درستون که تموم شه بهتر از اینجا رو می خریم...چند تا آجر پاره که ارزش اینهمه سختی رو نداره....با پولش هم یه جای درست درمون تری رو اجاره می کنیم...هم یه دستی به سر و گوش زندگیمون می کشیم و هم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش را قطع کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هم خرج کوفت و زهرمار شوهر عزیز تو رو جور می کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چاقو در دستش خشک شد.سرش را بالا گرفت و با بغض گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این چه طرز حرف زدنه شاداب؟اون پدرته...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را با تاسف تکان دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همه درد منم از همینه...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام شوق خبرهای خوشم کور شد.دکمه مانتویم را باز کردم و با پاهایی بی رمق از آشپزخانه بیرون زدم.صدای مادرم را شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شاداب...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمه اشکم جوشید.بدون اینکه بچرخم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به خدا...به جون شادی...به جون خودت...اگه حتی فکر فروش این خونه از سرت بگذره می رم و دیگه هم بر نمی گردم.حالا ببین..!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متحیر تکرار کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شاداب...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دلم زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شاداب مرد...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اتاق مشترک خودم و شادی را باز کردم.خواهر کوچک شانزده ساله ام را غرق در خواب دیدم.کنارش زانو زدم و موهای لخت پرکلاغی اش را نوازش کردم.ردی از اشک خشک شده روی صورتش خودنمایی می کرد.چانه اش در خواب هم می لرزید.انگار کمی هم تب داشت.آرام صدایش زدم.بلافاصله پلک باز کرد و با دیدنم از جا پرید و از گردنم آویزان شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اومدی خواهری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاشق این خواهری گفتنهایش بودم.توی چشمان سرخش نگاه کردم و نفسم را بیرون دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اومدم عزیزم.چرا اینقدر زود خوابیدی؟شام خوردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به چپ و راست تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه...نخوردم...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گونه اش را بوسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می خواستی با شکم گرسنه بخوابی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را روی صورتش گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

--نمی تونم فکمو باز کنم...نمی تونم چیزی بجوم...دندونم خیلی درد می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دوباره اشکش روان شد.نفسم بند رفت...یکی از دندانهایش به جراحی احتیاج داشت...گفته بودند کار هرکسی نیست...گفته بودند متخصص می خواهد...و ما حتی از پس ویزیت یک متخصص هم بر نمی آمدیم...چه رسیده به جراحی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکهایش را پاک کردم...سرش را در آغوش گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الانم درد می کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هق هق جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامان بهم مسکن داد.یه ذره بهتر شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبم را گزیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فردا نمی خواد بری مدرسه.تو خونه بمون.طرفای یازده میام دنبالت.می ریم دکتر.باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را عقب کشید و چشمان مخمورش را به صورتم دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با کدوم پول؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از فردا می رم سر کار.قراره حقوق یه ماهمو از پیش بدن.همینکه پولمو بگیرم زود میام دنبالت.فردا دیگه از دست این دندون خلاص می شی.قول می دم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورت زیبایش پر از آرامش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راست می گی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم در آغوشش گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره به خدا...دیگه خونه رو هم نمی فروشیم.یه کم دست و بالمون باز میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لذت خندید...بلند و سرمست...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی دیگه لازم نیست مامان رو لباس عروسا سوزن بزنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانم را بین موهایش لغزاندم.بوسیدمش...بوییدمش و زمزمه كردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی دونم...فعلا مهم اینه که خونه رو نمی فروشیم...مهم اینه که دندون تو رو درستش می کنیم...مهم اینه که هنوز از پس زندگیمون بر میایم و نیازی نیست دستمون رو پیش کسی دراز کنیم.فعلا فقط به این چیزای خوب فکر کن...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیاکو:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص گوشی تلفن را روی میز کوبیدم و داد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم سلطانی...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کسری از ثانیه در اتاق را گشود و خودش را داخل انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرمار و جانم...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چند بار باید بگم تلفن این مردک رو به من وصل نکنین؟ها؟چند بار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای شرابی اش را بیشتر از زیر به اصطلاح "روسری اش" بیرون انداخت و بسمت میز پایه کوتاه وسط اتاق رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به خدا من نمی دونستم.یه خانومی با من حرف زد.فکر نمی کردم از طرف اون باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عمد پشت به من ایستاد و خم شد.مانتوی کوتاه و خشکش تا کمربند شلوارش بالا رفت و شلوار جین چسبانش، برجستگی باسن...باریکی کمر و پُری رانهایش را سخاوتمندانه در معرض دید من گذاشت.چشم گرفتن از این منظره چند ثانیه ای وقت برد و بیشتر از آن انرژی...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مکث لیوان روی میز را پر از آب کرد و به طرفم آمد...می دانستم اگر سرم را بلند کنم تنگی مانتویش منظره دلچسب تری را به نمایش خواهد گذاشت.بنابراین ترجیح دادم بدون اینکه نگاهش کنم، بگویم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آب نمی خوام.پرونده صدا و سیما رو واسم بیارین و از این به بعد تلفن هایی رو که به اتاقم وصل می کنید رو بیشتر مانیتور کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پر عشوه و ظریفش را روانه گوشم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم...بازم عذر می خوام..در ضمن یه خانومی بیرون ایستادن...می خوان شما رو ببینن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صندلی تکیه دادم و برای جلوگیری از هرگونه انحراف نگاه...مستقیم به چشمان آرایش شده و کشیده اش زل زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اسمش چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمهایش را درهم کشید و با لحن پر از تحقیری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نیایش...می گه با شما قرار داشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و پوزخندی را هم ضمیمه کلامش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذهنم درگیر شد...این اسم چقدر برایم آشنا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه می خواین ردش کنم بره.به قیافه و سر و وضعش نمی خوره آدم حسابی باشه...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهان باز کردم که بگویم نمی شناسمش که ناگهان دختربچه ترسیده و مظلوم دیروز در خاطرم زنده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آها...آره...می شناسمش..بگو بیاد داخل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه ای بالا انداخت و چشمی گفت و با هزار ادا به سمت در رفت.از پشت به قشنگیهای اندامش در حین راه رفتن نگاه کردم و عصبی از لباس پوشیدن نامناسبش صدایش زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستی...خانوم سلطانی...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی پاشنه هفت سانتی کفشهای سرخش چرخید و با ناز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را روی موس گذاشتم و کمی تکانش دادم تا مانیتور روشن شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بار آخرتون باشه که از روی قیافه و سر و وضع یه آدم...در موردش قضاوت می کنین...حداقل جلوی من...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ضربه آرامی به در خورد.در حالیکه به اس ام اس مستهجنی که شهاب فرستاده بود می خندیدم به داخل دعوتش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی لبخندم را جمع کردم...گوشی را روی میز گذاشتم و سرم را بالا گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش را در هم قفل کرده و سر به زیر مقابلم ایستاده بود.لحظه ای از ذهنم گذشت که به زودی آرتوروز گردن خواهد گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام.بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دستم که به مبل اشاره می کرد نگاهی انداخت و نشست.مانتوی مشکی اش را روی زانوهایش کشد و دوباره سرش را پایین انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید که مزاحم شما شدم.رفتم حسابداری ولی گفتن باهاشون هماهنگ نشده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ...لعنت به این حواس پرت...فراموش کرده بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی تلفن را برداشتم و تا تماس برقرار شود زیرچشمی نگاهش کردم.صورت ساده و بی آرایش اما ملیح و معصوم...لباسهایی ساده تر و همگی به رنگ تیره و کفشهایی که...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستورات لازم را به حسابداری دادم.هر دو دستم را روی میز گذاشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رشتت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمران.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوم...هم رشته دانیار بود...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سال چندی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ترم سومم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی...فقط نوزده سال داشت...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه کارایی بلدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدم که زانوهایش را بیشتر از قبل بهم فشرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیز زیادی بلد نیستم...ولی..زود یاد می گیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلطانی را به اتاق فرا خواندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بلدی تایپ کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلطانی وارد شد و با اشاره سر من نشست.از طرز نگاهش به این دخترک خوشم نمی آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه ذره...ولی...تمرین می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلطانی پرسشگرانه نگاهم کرد.نگاهش را بی جواب گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می دونی که کار ما اینجا طراحیه.بنر و تیزر و انیمیشن و اینجور چیزا...بیشتر فعالیتمون هم به ساختن آگهی های بازرگانی واسه تلویزیون و شبکه های ماهواره ای داخلی اختصاص داره.پس هرچند به عنوان یه منشی...اما ازت انتظار دارم که دانشت رو نسبت به کامپیوتر زیاد کنی.خصوصا محیط وورد،فتوشاپ و اکسل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم گردنش خمیده تر شد.انگار فشار حرفهای من و نگاه تحقیرآمیز و خصمانه سلطانی درست روی شانه هایش فرود امده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلطانی پایش را روی پا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اصلا می دونی این چیزایی که ما گفتیم یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمکی به من زد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اصلا کامپیوتر دیدی به عمرت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مبهوت شدم از این توهین مستقیم سلطانی.تا خواستم حرف بزنم صدای ضعیف نیایش را شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله...دیدم...تو سایت کامپیوتر دانشگاهمون هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلطانی به جای من جواب داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بلدی روشن و خاموشش کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نفسهای تند و پشت سر همش را شنیدم و تلاشی را که برای خودداری اش می کرد...دیدم..!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تا حالا چند تا از پایان نامه های سال بالایی ها رو واسشون تایپ کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایان نامه را با استفاده از سایت کامپیوتر تایپ کرده بود؟؟؟روزی چند ساعت آنجا می نشسته؟اصلا کی وقت می کرده این دخترک ترم سومی عمران؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پشت میزم بلند شدم و کنارش...روی مبل نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر می کنی بتونی تو همون سایت کامپیوتر این چیزایی که ازت خواستم رو یاد بگیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی خودش را جمع و جور کرد و از من فاصله گرفت.صدایش بغض داشت..اما مصمم بود...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله می تونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلطانی با نفرتی اشکار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا اکسل و وورد رو شاید...ولی مگه میشه فتوشاپ رو همینجوری الکی یاد گرفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر طاقت نیاوردم.با خشم نگاهش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما لازم نیست تو این مسائل دخالت کنین...لطفا کلید یدکی کمدا و فایلها رو به خانوم نیایش بدین.هرچی هم که لازم داشت در اختیارش بذارین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برق کینه را در چشمانش دیدم.ابروهایش را بی توجه به چروک شدن پیشانی اش بالا برد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به همین زودی کلیدا رو بدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوصله ام را سر برده بود دیگر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله خانوم.الانم تشریف ببرین سر کارتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت از جا برخاست و اتاق را ترک کرد.نگاهم را روی نیایش ثابت کردم...اسم کوچکش از خاطرم رفته بود...با انگشت سبابه دست راستش...ناخن انگش شست دست چپش را به بازی گرفته بود.می دانستم دلش شکسته...توی شرکت من..توی اتاق من...دل دختری که تنها گناهش فقرش بود...شکسته...! کمی خودم را به سمتش کشدم و فاصله بینمان را کم کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دختر خانوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را بلند کرد...چشمانش تر بود...چشمان قشنگ مظلومش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می خواست نوازشش کنم و بگویم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"نترس بچه جان...منهم مثل تو طعم فقر را چشیده ام...شاید حتی بیشتر از تو...!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من اسم کوچیکت رو فراموش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره سرش را پایین انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شاداب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسمش هم قشنگ و ملیح بود...مثل تک تک اجزای صورتش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از حرفهای منشیم ناراحت نشو...فقط به این فکر کن که تو چیزایی که ازت خواستم پیشرفت کنی.باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره مانتویش را روی زانوهایش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تبسم...همون دوستم که ازش خواسته بودين واستون منشی پیدا کنه...بهم نگفته بود که باید فتوشاپ و اکسل بلد باشم...می گفت فقط در حد تلفن جواب دادن و تایپ کردنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوستش گفته بود من دنبال منشی هستم؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم...! پس او هم به اندازه من برای غرور این دختر می ترسید و به او نگفته بود که با خواهش و التماس اینکار را برایش جور کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی فکر می کنی از پسش برنمیای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند..سرش را بلند کرد و برای اولین بار در چشمانم خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه...نه...می تونم...فردا می رم کتابخونه دانشگاه...حتما کتاب آموزش فتوشاپ رو دارن.می شینم می خونم.با کامپیوتر سایت هم تمرین می کنم.زود یاد می گیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاملا مشخص بود که چقدر به این کار احتیاج داشت.لبخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبه...از کامپیوتر اینجا هم می تونی استفاده کنی.هر جا هم مشکل داشتی از خودم بپرس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرامش...آهسته آهسته به صورتش برگشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه کلاس نداری..می تونی از همین الان شروع کنی...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبش را گاز گرفت...صورتش کمی سرخ شد...یاد کفشهایش افتادم..از حرفم پشیمان شدم...شاید می خواست برود و با اولین حقوقش برای خودش کفش بخرد.از جا بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-البته اگه دوست داری...هیچ اجباری نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام و با متانت بلند شد و مقابلم ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستش می خوام خواهرمو ببرم دکتر.دندونش درد می کنه.باید جراحی شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس برای همین اول صبح آمده بود دنبال حقوقش...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه...برو حسابداری پولت رو بگیر...عصر برگرد...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه نگاهم کند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنونم...امیدوارم لایق اعتمادتون باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ام گرفت...یک بچه و این حرفهای قلمبه و سلمبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبه...حالا دیگه می تونی بری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیرلب خداحافظی آهسته ای گفت و رفت.از پشت نگاهش کردم...بدون ذره ای عشوه و اطوار...کوتاه اما محکم...قدم برمی داشت..!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاداب:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق که بیرون زدم هنوز بدنم می لرزید.اینبار نه از هیجان نزدیکی به دیاکو..بلکه از شدت تحقیری که بی رحمانه نثار وجودم کرده بودند...واقعا توانایی رو در رو شدن مجدد با سلطانی را نداشتم اما چاره ای نبود.با هزار غصه و عذاب نزدیکش شدم...گوشی تلفن دستش بود و ریز ریز می خندید.کنار میزش ایستادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی نگاهم نکرد...! قلبم درد گرفته بود.کمی این پا و آن پا کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمداً نادیده ام می گرفت...چرا؟آخر چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم را کمی بالا بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید خانوم..!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم رویش را برگرداند و به تندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه نمی بینی دارم حرف می زنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخود آگاه کمی عقب رفتم...چطور باید حالی اش می کردم که خواهر کوچکم درد دارد و منتظر من است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دانم چقدر سرپا ایستادم..ده دقیقه..بیست دقیقه...نیم ساعت؟ بالاخره مکالمه اش تمام شد و و بی توجه به من با کامپیوترش مشغول شد.نگاهی به ساعت دیواری کنج سالن انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم...من عجله دارم...باید برم...میشه لطفاً کلیدا رو بهم بدین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را برنگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اونجان...برشون دار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی نمی توانست همین دو جمله را زودتر بگوید و اینقدر معطلم نکند...اگر به خاطر شادی نبود...اگر به خاطر مادرم نبود...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلیدها را برداشتم و زیرلب تشکر کردم و بدون خداحافظی به سمت در خروجی رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه لحظه صبر کن...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی توانستم...داشتم خفه می شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخیدم و منتظر ماندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شماره موبایلت رو بده که هر وقت لازم شد باهات هماهنگ کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من موبایل ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند کریه روی لبش...چهره سراسر عملیش را زشت تر نشان می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حدس می زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفرت در دلم غلغل می کرد.از جا برخاست و نزدیک من...کنار میزش ایستاد.سنگینی اش را روی میز انداخت...چشمم روی کفشهایش خشک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین دختر جون...امثال تو زیاد اینجا اومدن و به دو روز نکشیده عذرشون رو خواستیم.فکر نکن چون اقای حاتمی دلش واست سوخته و اینجا بهت کار داده همه چی ردیفه.زیادی پاتو از گلیمت درازتر کنی با من طرفی..تو این شرکت...بعد از آقای حاتمی من نفر دومم و برخلاف ایشون اصلا گول ظاهر مظلوم و ساده ی افرادی مثل تو رو نمی خورم...خوب می دونم دخترایی مثل تو تا چشمتون به مرد جوون و خوش قیافه ای مثل آقای حاتمی می خوره چطوری دندونتون رو واسش تیز می کنین...اما حواست باشه من اینجا پاسدار منافع این شرکتم.پاتو کج بذاری فاتحت خوندست.بهتره تا آخرش همینجوری بره وار بری و بیای.منظورم رو که می فهمی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس کردم لرزش همیشگی زانوهایم شدت گرفته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ که اگر به این پول..درست همین امروز احتیاج نداشتم...اگر اینقدر به این کار محتاج نبودم...اگر اکنون شادی امیدوارانه به انتظارم ننشسته بود...اگر مادرم برای خانه مشتری پیدا نکرده بود...اگر...اگر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه حرفی بزنم از سالن خارج شدم و به حسابداری رفتم...چشمانم می سوخت...پول را گرفتم و به سرعت از شرکت بیرون دویدم...تا آنجایی که توانستم دویدم...بی هدف...بی مقصد..بی توجه به نگاه های خیره و متعجب مردم...فقط دویدم...! آنقدر که کفشهای مادر مرده ام هشدار دادند و مجبورم کردند که بایستم...!نفسم بند رفته بود...دستهایم را روی زانو هایم گذاشتم و بریده بریده نفس کشیدم...و در همان لحظه اشکهایم سرازیر شدند...! دلم می خواست بروم و ساعتی در گوشه ای بنشینم و به حال خودم زار بزنم...اما شادی منتظرم بود...دندانش درد می کرد و برای خلاصی از این درد محتاج من بود...با پاهایی دردناک و اشکهایی که بی محابا فرو می ریختند سوار اتوبوس شدم.سرم را به میله اتوبوس تکیه دادم و چشمانم را بستم..امروز به معنای واقعی فرو ریخته بودم...آنهم مقابل مردی که دیوانه وار دوستش داشتم...خردم کردند...غرورم را شکستند..شخصیتم را لگدمال کردند...بی گناه..بی هیچ جرمی...فقط به خاطر اینکه کفشهایم ترک داشتند...به خاطر اینکه مانتویم مد روز نبود..دماغم عملی و سربالا نبود...لوازم آرایش نداشتم...با ماشین شخصی و یا حداقل آژانس رفت و آمد نمی کردم...گناهم همین بود...دلم آه می خواست..از همانهایی که می گفتند عرش خدا را می لرزاند...دلم از همانها می خواست...می خواستم ستونهای عرش خدا را بلرزانم و آسمانش را روی سر آدمهایی مثل سلطانی تخریب کنم...می خواستم..اما مادرم قدغن کرده بود...گفته بود این کارها..این نفرینها...این آه کشیدنها..دل خودمان را هم سیاه می کند...گفته بود نیازی نیست ما آه بکشیم...خدا حواسش هست...خودش حواسش هست...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ترمز اتوبوس...آهم را در سینه خفه کردم و پیاده شدم...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چند قدم خودم را به مغازه کفش فروشی رساندم..کالج صورتی پشت ویترین نبود..اما کتانی سبز...چرا...! پول را از کیفم در آوردم و با احتیاط شمردمش...چهارصد هزار تومان...!دوباره به کتانی سبزم نگاه کردم و پس از آن به کفشهای پوست انداخته خودم...کمی پایم را تکان دادم...قطعاً این کفشها می توانستند یک ماه دیگر هم دوام بیاورند...! "باید" دوام می آوردند...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دانیار:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دود...خاک...جیغ...خون...ضجه هایی که حتی یک لحظه هم آرام نمی گرفتند...آتشی که همه چیز را وحشیانه در کام خودش فرو می برد...فضای تنگی که در آن اسیر بودم...با آن روزنه کوچک که...دوباره صدای جیغ شنیدم...خنده های پرصدای چند مرد...چند مرد غول پیکر و ترسناک...از روزنه می دیدمشان...دیدم که به سمت ما می آیند...تمام بدنم لرزید...کسی محکم در آغوشم گرفته بود...کسی دستش را بر دهانم گذاشته بود...مردها آمدند...نزدیک مخفیگاه ما شدند...صدایشان هر لحظه قوی تر می شد...دیدم که دستشان را دراز کردند...دیدم که مرا گرفتند...دیدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید