داستان دختری به اسم پریاست.دختری شیطون و دوست داشتنی که سَر ِ نترسی داره و کارهای خطرناکی رو انجام میده.روی پشت بام خوابگاه دانشگاهش اتفاق عجیبی روی میده که ذهنش رو مشغول میکنه در این بین بی هوش میشه،زمانیکه تو بیمارستان به هوش میاد متوجه میشه روح فرد دیگری در جسمش قراره داره و...

ژانر : عاشقانه، طنز

تخمین مدت زمان مطالعه : ۴ ساعت و ۲۳ دقیقه

مطالعه آنلاین خاله بازی عاشقانه
دختري شيطون و دوست داشتني که سَر ِ نترسي داره و کارهاي خطرناکي رو انجام ميده.روي پشت بام خوابگاه دانشگاهش اتفاق عجيبي روي ميده که ذهنش رو مشغول ميکنه در اين بين بي هوش ميشه،زمانيکه تو بيمارستان به هوش مياد متوجه ميشه روح فرد ديگري در جسمش قراره داره و...

مقدمه

نگاهم چيزي را در اعماق پنجره مي جست، که هرگز يافت نشد و تنها چيزي که مي شد ديد، همان مترسک حصيري و لاغري بود، که در ژرفاي انتظار دست هايش هميشه در مسير باد بود. مترسک تنها مانده بود، در درياي زرد بيکران گندم.

او دلش چه مي خواست؟

کلاغ هاي مزاحم را؟

آري به راستي مترسک ها هم نگران مي شوند؟

آن هم نگران کلاغ ها؟

پاييز کوله باري از غروب هاي نارنجي را بر زمين گرم تابستان کوفت و به هنگام شکستن بلور تابستان صداي قار قار کلاغ ها به هوا برخاست. چمدان انتظار بسته شد و گندم زار باز هم تماشاگر بازي مترسک بود .

ايام رخ مي نمودند. از پس شب هاي مخملي. و من در چهار چوب پنجره نظاره مي کردم که مترسک چگونه به ساز موسيقي باد مي ر*ق*صد. باد وزيد و مترسک را به ضيافتي در شفق فرا خواند. مترسک سري تکان داد و باد او را با خود برد تا کلاغ ها تفاوت بازي را با ترس درک کنند.

تا گندم زار قدر مترسک را بفهمد.

تا باري مترسکي ديگر ساخته شود.

اگر مترسک ها هميشه سراپا مي ماندند آيا کلاغ ها پس از دو روز، دوماه و درنهايت دوسال باز هم مي ترسيدند؟

مترسک رفت و به جاي او شاهين تنهايي بر روي شانه ي آدم برفي نشست.

و چه زيبا زم*س*تان آمد.

و بدن هاي بي روح و خشک شده درختان رادر جامه ي برف ها پوشاند و هيچ کس، هيچ کس حتي خورشيد هاي نارنجي پاييز هم نتوانستند درختان را از خواب شيرينشان در آ*غ*و*ش زم*س*تان بيدار کنند. جوانه ها بي هوش شدند و فراموش کردند که چگونه بايد جوانه زد؛ چگونه بايد سبز شد و طراوت بخشيد. و اما نگاه هاي خاکستري من هنوز هم نگران تنهايي آدم برفي بود.

او شب ها زير نور ماه ارغواني در قاب پنجره نقش مي بست تا اين که پرستو آمد.

و مژده ي طلوع پر رنگ خورشيد را براي ميزباني بهتر زير گوش کوه زمزمه کرد.

صدا در کوه انعکاس يافت و رسيد به گوش آدم برفي.

مشرق خود را براي بهترين طلوع سال با ستاره ها رنگين کرده بود. آسمان آذين بسته بود.

نقاش طبيعت قدم هاي بهار را روي بوم زندگي نقش مي زد و جوانه به ياد آورد که چگونه بايد روييد، چگونه بايد با ذرات خاک جنگيد و چگونه بايد رها شد، شکوفا شد. اگر زم*س*تان جوانه را مخفي نمي کرد همواره و در آ*غ*و*ش هر فصل جوانه مي روييد. آن وقت غنچه بي معنا بود. گل از زم*س*تان دريغ شد اما همه مفهوم بهار را فهميدند.

شاخه ها روييدند.

آه! آدم برفي دربرابر نورآسمان آب شدي. در گهواره ي زمين خواب شدي، تبخير شدي و همسايه آفتاب شدي و تا به ابد برديوار آسمان قاب شدي. افسوس عزيزک سردم!

اما چرا افسوس؟ اگر خورشيد اين کار را با او نمي کرد شايد آدم برفي ديگري ساخته نمي شد. وقتي هميشه آدم برفي باشد هميشه زم*س*تان است و ساختن گلوله ي برفي معني ندارد.

تابستان و پاييز و زم*س*تان واژه ي عشق را در لغت نامه ي سال معني کردند و رفتند و بهار آمد با دنيايي از عشق.

آري عشق همان کاري بود که زم*س*تان با جوانه کرد، خورشيد با آدم برفي و باد با مترسک.

فصل اول

آسمان روسري مخملي شب را سر کرده است. قطره ي مهتاب از هلال ماه نقره اي به روي دستم مي چکد. فضا پر مي شود از ترنم شبانه و من تمام اين زيبايي ها را با دمي به عمق وجودم مي کشم. شب هاي آخر بهار است و تابستان در ليست انتظار سال، منتظر پرواز نشسته است. چمدانش پر از ميوه هاي رنگين و شيرين است. دلتون را صابون نزنيد. براي شما سوغاتي نمي آره. به اندازه کافي از تابستون به شما رسيده.

من کيم؟ شايد اين سوال رو مختونه و داره آزارتون مي ده پس بهتره سريع تر جوابش رو بدونيد. من يه تيکه جواهر، ماشاالله هزار ماشاالله خانومي ام براي خودم. يه دسته گل. برم بزنم به تخته ممکن يکي اينجا چشمش شور و شيرين باشه. آهان بزنم به تخته، بزنم به تخته، رنگ و روم وا شده. بزنم به تخته، بزنم به تخته، صورتم ماه شده. البته ماه بود.

برگرديم سر اصل مطلب. من اسمم پرياست. الان توي راه خوابگاه از بچه ها جدا شدم و يه دفتر خاطره براي خودم خريدم. چه قدرم خوشگله لامصب. دلم مي خواد اين لحظات آخر عمري رو براي خودم ثبت کنم. نمي دونم چرا فکر مي کنم آخر عمرمه. کلا از اين فکرهاي مزخرف زياد به ذهنم مي آد. شما زياد جدي نگيريد. اما نکنه واقعا آخر عمرم باشه! نه خدايـــــا! يه چند وقت عزرائيل رو سرگرم کن من يه ذره توشه موشه پست کنم اون ور. گفتم که جدي نگيريد. اما از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است. يعني سخن خودم.

ماشاالله رو نيست که، سنگ پاي قزوينه. من يه بارم گفتم جهت اطلاع يه بارِ ديگه هم عرض مي کنم. پريام کوچيک شما. مي بينيد تواضع همين جوري داره از سر و روم مي پاشه. بچه ي دوم يه خانواده. حالا کدوم خانواده؟ به نکته ي ظريفي اشاره کرديد. خانواده ي ما از يه مادر و يه پدر و يه خواهر بزرگ به نام پرستو خانوم عزيز دردونه و يه دونه داداش کوچيک يکي يه دونه به نام پوريا و يه نخودي وسط اينا که من باشم، يعني پريا خوشگله تشکيل شده. خواهر بزرگه راه مامان خانوم را ادامه داده و وکيل شده و الان مشغول کاره. داداش کوچيکه قراره راه بابا را ادامه بده و حسابدار بشه. الانم در راه علم و ادب به مدت سه روز از مدرسه اخراج شده. البته يه جوري که کلاغ خوشگلا خبر آوردند. و باز هم من مثل اين نخود آش نه تو جاده خاکي بابام نه تو آزاد راه مامان. من اصلا از اون تافته هاي جدا بافته ام و با اجازتون توي يکي از دانشگاه هاي تهران معماري مي خونم. براي همين از خونه دور شدم. آه از آشيونه و کانون گرم خانواده جدا افتادم. البته خانه ما هم چندان دور نيست ها. همين قزوينه. پايتخت خوشنويسي ايران. حالا خوبه تو دل خوش نويسي بزرگ شدم و دست خطم تو آفتاب و مهتاب راه مي ره. اما از هر چي بگذريم هوش و استعدادم عاليه. بابا مي گه هوشت به خودم رفته، مامان هم مي گه حافظه ات به من رفته. اما خودمونيم نه اين يکي هوش داره و نه اون يکي حافظه.

کم کم دارم به ساختمون خوابگاه نزديک مي شم. خوابگاه ما از بيست تا واحد تشکيل شده که ما به خاطر اين که اقبال يه ذره از يار با ما اون ور تره، دقيقا اون طبقه آخريه ايم. آسانسورم اگه شما پول تعمير داشتيد حتما بهم بگيد شماره حسابم رو بهتون بدم. اما خب يه خوبي هم داره. اما چي؟ اين که همه ي واحدها ده تا دانشجو داره اما چون ما اون طبقه آخريم، ديگه دانشجو ته کشيده بوده ماها را پيدا کردند اون جا را دادند به ما و به خاطر اين که دانشجو مثل ما قانع پيدا نمي شه ما فقط پنج نفريم. يعني نصف بقيه واحدها. حالا کليد را مي خوام داخل قفل بچرخونم. کليد يه قر مي ده تو قفل يه چيريخ صدا مي ده و من وارد مي شوم.

صداي اين افسانه هم که هميشه رو مخه:

- به به، اليزابت تيلور تشريف آوردند. ضيافت را دست نخورده رو ميز چيديم منتظر جلوستون بوديم. کدوم گوري بودي تو؟ هـــا؟ دختره ي چشم سفيد.

بعد دستش رو گذاشت رو کمرش و اداي ننه قمرو اومد:

- نمي دوني ما دلمون فرسنگ ها زير دريا مي ره.

- ايشم شد. (به معناي چندشم شد.) اينه ضيافتتون؟!

پريسا يکي ديگه از هم اتاقي هامون گفت:

- دختره ي پرروي نمک نشناس! تنها کسي که تو اين محوطه دست پخت لذيذش رو مي ده بقيه بخورن منم. اون وقت تو براي من قيافه مي گيري؟!

من - آخه شما که زحمت کشيدي چرا زحمت مزخرف کشيدي. مَنگول خانوم تو که مي دوني من قورمه سبزي مي بينم شب مي آد تو خوابم.

- از بس بي سليقه اي ديگه. همه از خداشونه اين غذا را اونم با دستپخت کي، من، بخورند.

- حالا هرچي تدارک ديديد خودتون بخوريد. دستتون هم درد بکنه ايشالله تا يادتون باشه منم اين جا آدمم. الانم ميرم بيرون کار دارم.

در واحد را بستم و الان دارم پله هاي ترقي را (پله هاي خوابگاه را) ميرم بالا. شايد بپرسيد وقتي ما طبقه آخريم ديگه کجا دارم ميرم بالا واسه خودم. اما از بس که باهوشيد باز داريد به نکته ي مهمي اشاره مي کنيد. الان ديگه به مقصد رسيدم. از اين بالا مي تونم... فکر نکنيد مي تونم کل تهران را ببينم. مگه چه قدر ارتفاع ست؟! فقط اگه خودم را بکشم روي پنجه هام و بايستم شايد به زور بتونم همين محوطه خوابگاه را کامل ببينم. بــــله، چه قدر باهوشيد شما. الان من بالاي پشت بومم. مامانتون بهتون چي مي ده که اين قدر باهوش شديد کلکا؟ راستش را بخواهيد هر وقت که بتونم، يعني وقت داشته باشم ميام اين بالا. نمي دونم چرا اما اين جا وقتي نفس مي کشم احساس خيلي خوبي پيدا مي کنم. وقتي اين جا مي شينم انگار مي تونم ماه را از تخت سلطنتش تو آسمون بندازم پايين و بگم بيا بشين بابا. تو هم از خودموني.

حالا اين دفتر خاطراتي را که تازه خريدم گذاشتم جلوي خودم و دارم براتون از خودم مي نويسم. شايد اولين چيزي که لازم باشه براش توضيح بدم اينه که من چه جوري ميام بالاي پشت بوم. خوب اگه مشتاقيد بدونيد منم نميگم تا اين قدر مشتاق بمونيد که زير پاتون علف سبز شه.

اما از اون جايي که دل رحمم و شما هم بچه هاي خوبي هستيد ميگم. تقريبا ماه سومي بود که به خوابگاه اومده بودم. اون موقع ها اين جا را کشف نکرده بودم. بله. جونم براتون بگه که يه روز از همين روزا که خورشيد داره من از بس که شب خوب خوابيده بودم صبح دير بيدار شدم و در نهايت همين رفقاي عتيقه ي من بدون من رفتن. اون جا بود که بايد مي خوندم "منو تنها نذار، رو قلبم پا نذار." منم چشمتون روز بد نبينه بلند شدم در عرض تي ثانيه بساطم رو جمع کردم و با وجود اين که نيم ساعت از کلاس گذشته بود اومدم برم بيرون از واحد که صداي دعوا باعث شد نرم. منم که فضول پشت در فال گوش ايستادم. اون جوري که من متوجه شدم اکبر آقا نگهبان محوطه خوابگاه کليد پشت بوم را گم کرده بود و حالا مورد توبيخ بود. به خاطر اين که کليد دوباره گم نشه، از بس که اينا مخ بودن، برداشتن کليد رو گذاشتن زير پادري. منم که فرصت طلب. بعدا هر وقت زمان را مناسب ديدم رفتم اون بالا اما در عوض اين که من اين جاي خوشگل موشگل را پيدا کردم، اون روز از کلاس جا موندم و اون ترم هم از اون درس افتادم.

***

امروز يه روز ديگه است و من مثل هميشه از بچه ها جا موندم و دارم تک و تنها از عرض خيابون رد ميشم. مي دونيد چيه. به قول فرشته (اون يکي هم اتاقيم) اگر ما شانس داشتيم اسممون رو مي ذاشتن شانس علي. دقيقا همون موقع که من مي خواستم از خيابون رد شدم چراغ سبز شد. يه ماشي مشکي که نمي دونم مدلش چي بود شروع کرد بوق زدن. منم ريلکس داشتم رد مي شدم. دوباره دستش رو گذاشت رو بوق. يه نگاه کردم به ماشينش. از اينا بود که به قول پوريا سقفش مي رفت. زير لب گفتم: - اينم براي ما آدم شده. ايشم شد.

همون جور زل زل ماشنيش رو نگاه مي کردم. البته توجهي يه خودش نداشتم. فقط فهميدم يه تي شرت زرد پوشيده بود. يه عينک آفتابي رو چشماش بود. لبتابش هم رو صندلي کنارش بود. به آينه اش هم يه عروسکِ بامزه وصل بود. ديديد من چه قدر چشم و گوش بسته ام؟ در حالي که من داشتم اين مسائل مهم را کشف مي کردم برگشت گفت:

- چشمات در نياد. راه برو ديگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام رو ريز کردم و پرسيدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عجله داري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش رو بالا برد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پَ نَ پَ، دختره ي پررو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اولا پرو عمه اته. دوما تو غلط کردي عجله داري رانندگي مي کني. حالا هم برو گم شو. پسره ي پررو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدش هم يه نگاه غضبناک تحويلش دادم و دوباره ريلکس شروع کردم به راه رفتن. با اين که يه پيروزي بزرگ به دست آوردم و زدم تو دهن پسره اما خب چه کنيم بازم از کلاس جا موندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرماييد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوم واقعا معذرت مي خوام استاد. راستش تو راه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اشکالي نداره خانوم بهراد. امروز روز کارگاهه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يعني ديگه لال شو کار مهمي نداريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون استاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد به همراه استاد وارد کارگاه شديم. رفقاي شفيقم (هم اتاقيام) دستشون را براي سلام بالا آوردند. منم همين طور. اين حرکات موزون چي بود ما انجام مي داديم؟ والله! استاد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم بهراد براي بار چندم مي بخشمتون. اميدي هم ندارم بار آخرتون باشه. اما حداقل سعي کنيد زود برسيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- استاد واقعا شرمنده. (من و شرمندگي؟!) اصلا نمي خواستم دير کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آره جون خودم. دلم مي خواست اصلا نيام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا اشکالي نداره. همه ي بچه ها دو به دو مشغول کارند و شما هم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله استاد مثل هميشه انفرادي بايد کار کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يهو يکي از بچه ها استاد رو صدا کرد و استادم رفت. البته قبلش با يه جمله هم دهن منو بست، هم همون جا قفلم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما همين جا باشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بله همين جمله کافي بود تا من خفه بشم. کنار در کارگاه ايستاده بودم. با انگشتام بازي مي کردم و زير لب به زمين و زمان فحش مي بستم؛ و البته به اون پسر ماشين قشنگه. مردم هم شانس دارن به خدا. يارو اون جوريه ماشينش اونه، ما اين جوري ايم اون وقت ماشين بي ماشين. ايـــــش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو همين فکر هاي مزخرف سير مي کردم که يهو در کلاس تق تق کرد. استاد از ته کارگاه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم لطف کنيد در رو باز کنيد. من دستم بنده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچين ميگه دستم بنده انگار داره اتم مي شکافه. اين ديگه چه جورشه؟! مگه من دربون کارگاهم؟! کلاسته وظيفه اته در رو باز کني. آدمم اين قدر پررو؟! و همين جور تخته گاز داشتم به توهين هاي قشنگ تري نزديک مي شدم که يادم افتاد يکي پشت در منتظره. در رو باز کردم اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام استاد. ببخشيد جاي پارک پيدا نکردم مجبور شدم برم دو کوچه اون ور تر و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش را قطع کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جاي پارک گير نياورديد يا سر چهار راه سر به سر يه خانوم محترم گذاشتيد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را آورد بالا. با شرمندگي نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا معذرت مي خوام. فکر نمي کردم شما، شما استاد اين ترمم باشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم نمي خواست از ژست استادي بيام بيرون اما چي کار کنم وجدان لامصب وول وول مي کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر درستي کرديد. چون نيستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد پرسيد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم بهراد مشکلي پيش اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با همين سوال ادامه ي بحث جالب ما رو قطع کرد. پسره با يه نگاه خشمگين بهم فهموند برات دارم. و اما من! من هنوز ريلکس بودم و هيچ حسي مثل عذاب وجدان را در خودم حس نمي کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد - آقاي آريا منش از شما بعيده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد به ساعتش اشاره کرد. پيش خودم گفتم يعني از من بعيد نيست. استاده بي لياقت اين همه سر کلاسش درس خوندم که به من نگه از شما بعيده؟ اَي بي لياقت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون آقا ماشين قشنگه يا بهتره بگم آقاي آريا منش يه بادي به موهاش داد. موهاش که خوب پريشون شد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- استاد واقعا ببخشيد تقصير من نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم گفتم "پس تقصير من بود."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد - هر کسي مسئول کارهاي خودشه و هرچي سرش مياد سزاي کارهاي خودشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آفرين استاد گل! چه عجب يه حرف مفيد از دهنش در اومد. آفرين پسر خوب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد رو کرد به من و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم بهراد بفرماييد اينم يه هم گروه خوب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باخودم گفتم "نه، مثل اين که اين استاد ما آدم بشو نيست."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه اون روز با هر فلاکتي بود با اون آقاي ماشين قشنگ سر شد و بالاخره شب شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هواي قشنگي نيست. بيايد رک باشيم. خب راست ميگم. آسمون اون قدر سياه شده که توش يه تيکه ي آبي مفقود الاثره. اينم تهران. تهران تهران که ميگن اينه؟! امروز به پيشنهاد فِري (فرشته جون) اومديم پارک تا هوامون عوض شه مثلا. اما عوض که نشد هيچي حالمون هم گرفته شد. شايد بپرسيد چرا. منم ميگم محض ارا. اما واقعا چرا و به چه علت؟ نزديک پارک هيچ مغازه اي نبود به همين دليل براي خريد خرت و پرت مجبور شديم بريم از همون دکه هاي توي پارک آت و آشغال بخريم. هوا گرم بود. خيلي گرم بود. خيلي خيلي گرم بود. بابا اصلا ته گرما بود هوا. يکي نبود بگه تو اين ساعت گرما کدوم آدم عاقلي مياد پارک که ما اومديم. مثلا که چي؟ نه من مي خوام بدونم مثلا که چي؟ نه شما بگو مثلا که چي؟ من و فري رفتيم مغازه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا تا ما برسيم فرصت خوبيه که براتون از اين فرشته بگم. فري جون خيلي دختر خوبيه. يعني همه جوره پايه اس. از اون پاچه خواراي نامبر وان. چهره ي قشنگي داشت. چشم هاي قهوه اي روشن، بيني کوچيک، لب هاي متناسب و گونه هاي برجسته. پوست سفيدش توي آفتاب مي درخشيد. دختر خوبي بود. توي کلاس ها هميشه کنار من مي نشست. مخصوصا موقع امتحانا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب ديگه رسيديم. آقاهه يه نگاهي بهمون کرد و بعد با اخم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تموم کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم گفتم "به ما که رسيد شانسمون پوسيد." ايـــــش! شاعر راست ميگه: "اين جا تهرون لعنتي شوخي نيستش / خبري از گل و بستني چوبي نيستش"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتيم پيش بچه ها و خيلي موقر نشستيم روي زير اندازي که در نبود ما زير سايه درخت پهن شده بود. هوا مي رفت که تاريک بشه. برو برو! هوا کم کم خنک شد. ماه از پشت ابر چشمک مي زد و نگاه نقره اي خودش را به تمام آسمون هديه مي کرد. بچه هاي کوچولو تو پارک بازي مي کردند. يهو دلم خواست برم شهر بازي و يه چيزي سوار بشم. اما خب دلم مي خواست. جيبم که نذاشت. يعني پول نداشت که بخواهد بذارد. من هم فقط با حسرت نگاه کردم. بچه دانشجوي آس و پاس رو چه به شهر بازي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه ذره گذشت. ساعت نزديک هشت بود که دوتا آدم اومدن نشستن روي نيمکت نزديک ما. يکيشون يه دختر خانوم بود، اون يکي يه پسر خانوم بود. پسرِ بينيش رو عمل کرده بود. يه بليز زرد و يه شلوار قرمز بادي پوشيده بود. در کل از اين آشغال پوشا بود. ايشم شد. اصلا خوشم نيومد. دخترِ هم يه مانتوي سبز با يه شلوار لي ساده و يه شال زرد سرش کرده بود. خيلـــــي ساده بود اما جلف بود. اول يه ذره عشوه اومد. منم به بچه ها اشاره کردم يه سوژه پيدا کردم. همه ساکت شدند تا قشنگ تر بشنويم چي مي گفتن. پسرِ گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نازي خانوم بستني مي خوري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترِ گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ايـــــــم، (مثلا داشت فکر مي کرد. البته مثلا.) نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه چرا عزيزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من خيلي جلوي خودم رو گرفته بودم نخندم. تخمه هم ريخته بودم تو جيب مانتو هي از هيجان تخمه مي شکوندم. يه صحنه جالب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرِ سريع اخم کرد و پرسيد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا عزيرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترِ - من مي خوام برم شهر بازي. بريم نيما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد پسرِ بلند شد گفت - بريم عزيزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد دست دخترِ را گرفت و بلند شدن. اما اين خانوم خوشگله روي جيب هاي مانتوش زنجير بود. مدلش بود. گفته بودم شلوار پسرِ هم بادي بود. از اون جنس پلاستيکيا که به درد مامان جون مي خورن براي سفره پاک کردن. خلاصه، اينا از بس به هم چسبيده بودن زنجير مانتو دخترِ به جيب پسرِ گير کرده بود. اينا هر قدم که مي رفتن اين شلوارِ هي نمه نمه پاره مي شد. يه صحنه اي بود خفن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افي (افسانه) همون طور که مي خنديد گفت:پ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اي خاک بر سر بي عرضه امون که يکي مثلِ اينم نيس ما رو ببره شهربازي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من - برو بابا! من بميرم هم با يکي مثل اين نميام پارک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در آينده اي نه چندان دور مي بينيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چي رو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اين که مياي يا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نميام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مياي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من افتادم رو لج:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نميام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مياي. بيا شرط ببنديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم جو گرفتم. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه. سر چي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افي - اگه شما تا يه ماه ديگه با يکي نيومدي اين جا من اسمم را مي ذارم فيـــزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با کي مثلا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يه اسم بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پريا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، يه اسم پسر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لندهور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پريـــــا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من با نيشخند يه ذره فکر کردم. بعد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثلا کيارش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افي - چه اسمي هم گفتي. ولي از اون جا که من قلبم پاکه شرط مي بندم تا يه ماه ديگه با اين يارو مياي اين جا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قلب پاکت غلط کرده با تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي خوابگاه قدم مي زنم. افي (افسانه) و فري (فرشته)، جلوي تلويزيون لم دادند و تخمه مي شکونند. يه نگاه به آشپزخونه مي کنم. پريسا مشغول حاضر کردن شامه. اين هم حوصله داره! مريم هم تو اتاق داره کتاب مي خونه. خوابگاه ما در واقع از بيست تا سوييت تشکيل شده. سوييت هاي يه خوابه با آشپزخونه و دستشويي و حمام و يه انباري کوچولو که هر روز توي اين سوييت همون اتفاق هاي هميشگي مي افته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم انتظاراي بي خود دارم. مثلا انتظار دارم چي بشه؟ براي يه آدم معمولي مثل من مي خواد چي بشه؟ من تا اون جا که به خاطر دارم تمام زندگيم درس بوده. درس، درس و باز هم درس. درسته که آخرش دارم توي رشته ي دلخواهم تحصيل مي کنم و چيزي هم به فارغ التحصيليم نمونده اما، اما بازم ناراضيم. چه اتفاقي بايد مي افتاد که نيفتاد؟ چه چيزي مي خواستم که برآورده نشد؟ من که همه چي داشتم. از همه مهم تر يه استعداد قابل توجه توي زخم زبون زدن. ديگه چي مي خواستم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما از اين چيزا بگذريم من يه چيز خوب داشتم. اين که دست به قلمم خوب بود. هميشه بهترين انشاهاي مدرسه مال من بود. گفتم مدرسه. چي مي شد هنوز مدرسه مي رفتم؟ جايي که هر روز يه اتفاق تازه توش مي افته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از قدم زدن توي خوابگاه خسته شدم. بهترين جايي که اين موقع ها آرومم مي کنه پشت بومه. سريع از پله ها بالا مي رم در رو باز مي کنم. هواي خنک اين جا را به عمق وجودم مي کشم. چه قدر از اين هواي گرمي که توام با سرماست ل*ذ*ت مي برم. از اين همه حس تازگي دوباره دست ديوگون تنهايي مرا به سمت خودش مي بره و انديشه هاي تلخ منو در آ*غ*و*ش خود فرو مي برند. خدايا چرا من اين جوري شدم؟! نکنه خل شدم؟! يا مريضيم بالا گرفته؟! دوست دارم الان يه پشه کش داشتم هر چي افکار مزاحمه کيش مي کردم. من، اين واژه چه قدر اعتماد به نفس همراه داره. چيزي که هيچ وقت من نداشتم. هيچ وقت. اما من هميشه بهترين بودم. توي همه چي. حالا خوبه ميگم اعتماد به نفس ندارم. ولي واقعا اين جوري بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من چشم هاي درشت قهوه اي داشتم. حالا نه قهوه اي قهوه اي، قهوه اي خيلي تيره. يه بيني کشيده و کوچيک، گونه هاي برجسته، لب هاي متناسب، موهاي خرمايي کوتاه و ابروهاي هشتي. يه قيافه ي کاملا معمولي از نظر خودم. البته هميشه همه مي گفتن که قيافه ي قشنگ و معصومي داشتم. اما خب حتما چشماشون آلبالو گيلاس مي بينه. پدر و مادر نمونه اي که همه آرزوشو داشتن، خواهر بزرگي که هيچ وقت به دردم نخورد، برادري که هميشه اذيتم مي کرد، اما من حافظه ي خوبي داشتم. بهترين نمره ها رو مي گرفتم. اما باز خيلي چيزا کم داشتم. من يه اخلاق خوب کم داشتم. فقط همين؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايد باورتون نشه که من از همه چي بيشتر توي اين دنيا از ماه خوشم مي اومد. ماه هميشه با پيراهن نقره اي خودش چشم هاي نوراني ستارگان را خيره مي ساخت. خيلي قشنگ مي درخشيد. غروري دارد سرشار از تواضع. چيزي که هيچ کس ندارد و نخواهد داشت. بيشترين دليلي هم که من عاشق اين پشت بوم شدم همين ماه بود. هميشه تو عالم بچگي فکر مي کردم يه فرشته روي هلال ماه لم داده و با عصاي جادويي اش بر روي شهر نور مي پاشد. موهاي طلايي اش دست در دست باد عطر آرامش را به خواب هاي شيرين هديه کرده است. ولي همه ي اين ها مختص عالم قشنگ و رويايي بچگي بود و نه بيشتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم براي پرستو (خواهر بزرگم) تنگ شده. با اين که هيچ وقت نقش خواهر بزرگ تر را برام نداشته اما خوب يه تلفن زدن که ايرادي نداره. ساعت نزديک هشت و نيم است پس مزاحم نيستم. با يه شوق خاصي شماره ي پرستو را مي گيرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام پرستو. خوبي؟ پريام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره خوبم. يه چند لحظه گوشي دستت باشه. بله خانوم فردا دادگاه تشريف بياريد. منم تمام سعيم را مي کنم. خواهش مي کنم. قربان شما. خداحافظ. داشتي مي گفتي پريا. حالا چرا به من زنگ زدي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم از کاري که کرده بودم پشيمون شدم اما خوب پس بايد به کي زنگ مي زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشيد پرستو اشتباه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب ديگه از اين اشتباه ها نکن چون من مثل تو بي کار نيستم. خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتي حالم هم نپرسيد. يه لحظه توي اون هواي خوب احساس خفگي کردم. هوا را چند بار به داخل ريه هام کشيدم اما نه. حالم خيلي بد شد. هر چي که تو دفتر خاطراتم نوشته بودم کندم. از همون بالاي پشت بوم مچاله اشون کردم و پرتشون کردم. دلم پر بود. دلم گرفته بود. خيلي گرفته بود. حرفاي پرستو هم حالم را بدتر کرد. به خاطر همين با صداي آروم شروع کردم به درد و دل کردن با ماه. از جام بلند شدم. همون طور که عين ديوونه ها با خودم يا با ماه حرف مي زدم به محوطه نگاه مي کردم. محوطه شامل يه حوض بود که هميشه ي خدا قحطي زده بود و آب نداشت. يه فضاي سبز يا بهتره بگم يه فضاي زرد داشت با چند تا نيمکت و البته ساختمون خوابگاه. دو تا ساختمون شبيه هم به فاصله ي سه متري از هم، شايدم کم تر. يکي مال دخترا اون يکي مال پسرا. ساختمون پسرا بعد ساعت هشت خاموشي بود و احدالناسي توش پر نمي زد. اما ساختمون ما تا سه نصف شب يا تا دم صبح روشن بود. يه جورايي هر شب، شب احيا بود. اما خوب همين شب احياها هم تکراري بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم با ماه آسمون درد و دل مي کردم که يه دفعه يه برگه اي افتاد رو پشت بوم. اوا برام يه پيامک اومد! برداشتم و بازش کردم. توش نوشته بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «شما مريضيد؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرز وحشتناکي خنده ام گرفته بود. فکر مي کردم تو خواب و بيداري توهم زدم. برگه را تو دستم تا کردم. با خودم مي گفتم "عجب توهمي!" توش نوشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «به تو چه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از همون طرفي که فکر مي کردم اومده پرتش کردم. يه چند دقيقه بعد در حالي که هنوز از توهمم داشتم مي خنديدم يه برگه ي ديگه اومد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «ببخشيد آخه تو برگه هاتون خوندم نوشته بوديد مريضيتون بالا گرفته. البته ببخشيد فضولي کردم. فکر مي کردم توهم زدم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بهت به برگه نگاه مي کردم. اين نمي تونست توهم باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من! بالاي پشت بوم خوابگاه! توهم نمي زدم! حقيقت داشت! برگه را چند بار خوندم. حس تنهايي آزارم مي داد. با خودم گفتم "حتما ديوونه شدم." هنوز حرف هاي پرستو يادم نرفته بود. حرف هاي توهين آميزش تو دلم خنجر مي زد. ته دلم رو خالي مي کرد. روي لبه ي پشت بوم نشستم و پاهام رو آويزون کردم. با تعجب به اطراف نگاه کردم. هيچ کس نبود. فقط تاريکي، تاريکي، اوا يه چيز جالب، باز هم تاريکي. ساعتم را نگاه کردم. نزديک نه و ربع بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماه هنوز غرورش را حفظ مي کرد و توي اون آسمون که الان ابري شده بود، هنوز هم از پشت پرده ي ابرها نگاهي به شهر مي انداخت. نگاهش سرشار از نور بود. قطره قطره مهتاب از نگاهش مي چکيد و آسمان تهران، اين شهر نکبت بار را روشن مي کرد. گاه گاهي قطره اي مهتاب هم به روي اين پشت بوم کوچک چکه مي کرد. چه قدر اين ماه نشت مي کنه! يکي بره اين شير رو محکم ببنده اين قدر چکه نکنه. دست باد صورتم را نوازيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آ*غ*و*ش انديشه ها جدا شدم. برگه را برداشتم و نوشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «سلام. ببخشيد من گيج شدم. شما کي هستيد؟ کجاييد؟ برگه هاي دفتر من پيش شما چي کار مي کنه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برگه را به همون سمت پرت کردم. در حالي که بي صبرانه منتظر جوابي از ناکجا آباد و از آقا يا خانوم ايکس داشتم، دلم شور مي زد. از طرفي مطمئن بودم اگه نمي فهميدم کي اين نوشته ها رو مي نويسه از فضولي شب خوابم نمي برد. يهو يه برگه اي اومد. عين ديوونه پريدم روش. تمام اون برگه ها، برگه هاي سالنامه بودند. سريع بازش کردم. نوشته بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «سلام. من منم. بالاي پشت بومم. پشت بوم خوابگاه آقايان. شما خودتون برگه هاتون رو به طرف من پرت کرديد. منم خوندمشون پريا خانوم. در ضمن منم گيج شدم. جوابم رو نداديد. شما مريضيد؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم مونده بود از تعجب شاخ درآرم. باورم نمي شد. اما اون که هيچ کدوم از سوالام رو جواب نمي داد. نگفته بود کيه فقط گفته بود کجاست. چرا منو به اسم صدا مي کنه؟ آه اون همه ي برگه هاي دفتر خاطراتمو خونده. يعني مي دونه من کيم، چه خصوصياتي دارم، اهل کدوم شهرم، خانواده ام کيه، حتي اين که چه جوري اين بالام. ناقلا چه قدر چيز مي دونه! اما اون هيچي نپرسيده بود. فقط پرسيده بود شما مريضيد. ديگه مي خواستم چي بپرسه؟ اون که همه چي رو مي دونست. نوشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «به جاي اين که بنويسيد "شما مريضيد؟" مي تونيد بپرسيد شما "بيماري داريد؟". شما مريضيد يعني چه؟! يه ذره ادبم چاشني نوشته هاتون کنيد بد نيست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برگه را پرت کردم. با خودم فکر مي کردم يارو چه دست خطِ قشنگي داره. دقيقا برعکس من. سريع نوشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «مي خوايد طفره بريد؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من با يه کنجکاوي نوشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «ببخشيد خانوم... اما شما خودتان اول طفره رفتيد و نگفتيد که کي هستيد. در ضمن نگفتيد که چي جوري رفتيد بالاي خوابگاه پسران. مگه ورود خانوما ممنوع نيست؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي سريع تر از تصورم نوشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «من خانوم نيستم. بالاي خوابگاه خودمونم. در واقع من کسي نيستم. نه اين که آدم نباشم، چرا آدمم. اما کوچيک تر از اين حرفام که بگم کسيم. در پشت بوم ما بر خلاف پشت بوم شما اکثرا بازه. پريا خانوم بازم که طفره رفتيد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پيش خودم گفتم "يعني کي مي تونه باشه که به خودش اجازه داده من رو با اسم کوچيک صدا کنه". نوشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «طفره نميرم. مي خواي بدوني مريضم که چي بشه؟ که دلت بسوزه؟ محض اطلاعتون آقا هيچ کس تو محيط دانشکده نمي دونه که من مريضم. اگه شما که نمي شناسمتون هم بخواهيد منو لو بديد يه کاري مي کنم که خودت هم ديگه خودتو نشناسي. فهميدي؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون - «نه خير، من همين طوري پرسيدم. بايد بگم که شما هم منو مي شناسيد. پس مريضي. مريضيت چيه حالا؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من - «تا ياد نگيري درست صحبت کني نميگم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «هه هه، چه قدر باحال حرف مي زني پريا. نگفتي مريضيت چيه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين ديگه داشت خيلي پررو مي شد. اون روي منو نديده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «هويــــي پريا نه و پريا خانوم، اونم فقط براي اين ميگم بهم بگي چون نمي خوام فاميليم رو بدوني. مريضي خاصي ندارم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «جهت اطلاعتون خانوم بهراد فاميليتون هم مي دونم اما براي راحتي خودم بهتون ميگم پريا.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «تو بي خود مي کني. حالا که تو اسمم رو مي دوني منم مي خوام بدونم. يالا!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «بگم نمي خندي؟ من کيارشم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه لحظه ياد شرط بنديم با افي افتادم. چيزي که توي دفترچه ام بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هنوز مبهوت به برگه اي که دستم بود نگاه مي کردم. يعني چي؟ يعني اين کيه؟ نکنه مي خواد منو دست بندازه؟ اين تمام نوشته هاي منو خونده. حتما وقتي اون شرط بندي را خونده مي خواد منو اذيت کنه؟ ولي اگه راست بگه؟ يک آن قلبم ريخت. ناخودآگاه لبم رو گاز گرفتم. سريع قلم رو برداشتم و نوشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «ببين آقا پسر من صد تا مثل تو رو مي برم لب شط تشنه بر مي گردونم. پس براي من فيلم بازي نکن. فکر کردي خاطرات منو خوندي چي شد؟ چه خبره؟ سعي نکن با من بازي کني يا منو دست بندازي. اون شرط بندي رو هم فراموش کن و واقعي بگو اسمت چيه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگه را مچاله شده سمت پشت بوم خوابگاه پسرا پرت کردم. زانوهام رو ب*غ*ل کردم و با انگشتام مشغول بازي شدم. ماه هنوز مثل يه فانوس مهتابي، درياي بي کران آسمان را روشن مي کرد. ستاره ها در اين درياي مخملي شنا مي کردند. چراغ هاي تک و توک روشني که از بالاي پشت بوم مي ديدم منظره قشنگي را ترسيم کرده بود که قلبم را سرشار از آرامش مي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب نوشته ام را داده بود. خيلي سريع برگه اش رو برداشتم. خوندمش. نوشته بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «خانوم بهراد من مگه با شما شوخي دارم؟ من اسمم واقعا کيارشه. مي خواي بخواه نمي خواي هم نخواه پريا خانوم. در ضمن مريضي خاصي نداريد يعني شما؟ ديديد بازم طفره رفتيد. نمي خوايد بگيد؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين چرا اين قدر پراکنده مي نوشت. موضوع ها به هم ربطي نداشت. خدايا خودمونيم اين کيه سر راه من گذاشتي؟ با خودش درگيره. خيلي جدي نوشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «مگه من گفتم با من شوخي داريد. پس واقعا کيارشي؟ حالا که اون خاطرات رو خوندي اگر فکر اذيت کردن من به سرت بزنه اون موقع اون روي منو مي بيني.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به فاصله ي يه پلک زدن جوابم رو نوشت. يه جواب بي ربط اما در عين حال بامزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «بر سر راهت دامي از عشق پهن کردم ولي تو به سرعت از آن رد شدي و گفتي ميگ ميگ!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه لحظه خنده ام گرفت اما خودم رو کنترل کردم. مطمئن بودم اگه بخندم صدام رو مي شنوه. نوشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «تو که گفته بودي شوخي نداري.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمي دونم ولي فکر مي کردم اين جوابا رو آماده کرده از قبل. آخه خيلي سريع مي نوشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «هنوزم ميگم. به نظرت اين کاري که ما مي کنيم اسمش چيه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي درنگ نوشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «کدوم کار؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس مي کردم موسيقي قشنگي تو هوا پخش ميشه و هزار تا فرشته در اين ضيافت شبانه مشغول ني زدن هستند و عده اي هم پايکوبي مي کنند. نقاش مهربان طبيعت قشنگ ترين اکليل هاي دنيا را روي بوم طبيعت پاشيده بود. خيلي راحت مي تونستم نفس بکشم. احساس قشنگي سراپاي وجودم را بلعيده بود. برگه را پرتاب کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «همين که ما هي برگه پرت مي کنيم. مگه ما عقل نداريم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم نوشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «خودت را با من يکي نکن. شما عقل نداري. من عاقل و بالغم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه چند دقيقه بعد نوشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «تو که عاقلي شماره ات رو بده که برگه هاي سالنامه ام تموم شد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه نگاه موشکافانه به برگه انداختم و سريع جواب دارم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- «ببين بچه من شيطون رو درس ميدم. شماره هم نمي دم چون قشنگ تر از خودت مي دونم چي تو اون مغز کوچولوت مي گذره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون - «تند نرو براي اين که بهت ثابت بشه اول خودم شماره ام رو ميدم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه شماره ي رند پايين صفحه نوشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من - «تو که باز پرو شدي. با جفت پا بيام تو اون صورتت؟ من شماره نميدم آقا، نميــــدم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون - «خب نده. برات يه سوپرايز دارم. يه چند لحظه صبر کن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه لحظه صبر کردم. دو لحظه صبر کردم و حتي سه تا لحظه صبر کردم تا اين که يه دفعه گوشيم زنگيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام. شما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون. شما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من کيارشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد پررو پررو زد زير خنده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما که شماره ي من رو داشتيد. حالا هم کار خاصي نداريد من برم پايين؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا اتفاقا کار خاصي دارم. نمي خواي بدوني شماره تلفنت رو از کجا گير آوردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما که تمام زندگي من رو خونديد. حتما مي دونيد چه قدر فضولم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از يکي که بيشتر از چشمات بهش اطمينان داري. حالا برو فکر کن کيه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه بي کارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پريا من تو رو مي شناسم. الان داري از فضولي مي ميري.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورتون خانوم بهراده ديگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه منظورم پريا ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس اشتباه تماس گرفتيد. خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه باشه خانوم بهراد. فقط قطع نکن پريا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو آدم بشو نيستي. خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وايسا دو دقيقه کارت دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا ديگه مزاحم من نشيد لطفا. اون برگه هايي هم که از من داريد دور بريزيد دست کسي نيفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو مگه با من دشمني دختر؟ هر وقت منو ديدي اون روزم رو زهر مار کردي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس من قبلا شما رو ديدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله هر وقت که شما کلاس داريد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس هم کلاسي هستيد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه پس استادم اومدم تو خوابگاه ببينم بچه ها خوب مي خوابن يا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورتون چي بود روزتون رو زهر مار مي کنم؟ يه ذره شعور داشته باشي بد نيستا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم با شعور آخه هر وقت من رو ديدي به توپ و تشر من بستي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اولا من هميشه همين طوري هستم. مي خواي بخواه نمي خواي هم نخواه. دوما اگه روزت رو زهرمار کردم چرا به من زنگ زدي؟ مي خواي شبت هم زهرمار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو کلا شب و روزم رو زهر کردي خانوم. مگه من با شما پدرکشتگي دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه طور مگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه يه جوري با من حرف مي زني انگار با من دعوا داري.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش رو عين بچه ها کرده بود مثلا من دلم براش بسوزه اما خب نمي دونست من دلسنگ تر از اين حرفام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببين من با شما هيچ، هيچ، هيچ دعوايي ندارم. الانم که دارم باهاتون حرف مي زنم عذاب وجدان دارم. پس لطفا خداحافظي کنيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پريا برو. خودتي. تو و عذاب وجدان؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسه ديگه زيادي بيدار موندي داري هذيون ميگي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ نه بابا، شب منو زهر کردي. خداحافظ. هه هه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زهرمار. من زهر کردم يا تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خون خودت رو کثيف نکن. راستي نمي خواي من رو به دوستات معرفي کني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به عنوان کي؟ عزرائيل؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ ببخشيد يادم رفته بود شرط بستي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مي خواي يه کاري کنم کلا همه چي رو يادت بره؟ هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو بي خود مي کني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ، مي خواي نشونت بدم کي بي خود مي کنه پسره پررو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پررو عمه اته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من عمه ندارم. هه هه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خسته شدم. پلکام سنگيني مي کنن. برم بخوابم فردا با دوستات آشنا ميشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببين کيا! (چه قدر زود پسر خاله شدم.) بچه ها بفهمن، گرچه بفهمن تو که اون آدمي نيستي که من سرش شرط بستم، ولي بازم اگه از دهنت حرفي دربياد... اصلا دربياد. مي خوام ببينم چي ميشه. الانم که هر دو خسته ايم پس خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"حا"ش رو خورد بي شعور! يه نگاه به ساعتم انداختم. ده و ربع را نشون مي داد. يعني بيش از حد بالا بودم. سريع برگشتم واحد اما با نگاه هاي عصبي و منتظر بچه ها رو به رو شدم که انگار دزد گرفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه آن شب گذشت اما من تا صبح خوابم نمي برد. دلشوره زيادي گرفته بودم. گاهي از تخت خواب بلند مي شدم و توي سالن قدم مي زدم. گاهي به آشپزخانه مي رفتم و ليواني آب مي خوردم. کلي اون شب به مخم فشار آوردم اما نه، آکبند آکبند بود. اصلا آدمي به اسم کيارش توي آلبوم مغزم وجود نداشت، هيچ کس. به قسمت ثبت احوال مغزم رجوع کردم اما خب چون شب بود تعطيل کرده بود. من هم شام نخورده بودم. با معده خالي که نمي شد فکر کرد. کم کم يه احساسي پيدا کردم به اسم خواب آلودگي و به دره خواب و خيال فرو رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدت ها از اين ماجرا گذشت و روزها و شب ها با استرس امتحانات درآميخته شده بودند. گاهي از سنگيني معادلات رياضي گريه ام مي گرفت و گاهي مزه تلخ قوانين خشک معماري برايم طاقت فرسا بود. اما هر طور بود امتحانات تمام شد. اما چه تمام شدني؟! کلاس ها هنوز ادامه داشت. رييس دانشگاه ما اين قدر تو اتاق مديريت لم داده بود و بيرون نيومده بود که فرق تابستون و زم*س*تون را درک نمي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد امتحانات کلي پنچر شدم. يعني پنچر شديم. کل بچه هاي دانشکده بادشون خالي شده بود. کي حوصله درس داشت؟ اما اين استاداي ما انگار از آزار ما خوششون مي اومد. مخصوصا استاد زبان. سر کلاس زبان همه عين ماست به استاد نگاه مي کرديم. حاضرم شرط ببندم احدالناسي نمي فهميد استاد چي ميگه. وقتي هم استاد سوال مي پرسيد... پريسا ترک بود، با يه لهجه غليظ غليظ. مريم لر بود. افسانه بچه لواسانات بود با لهجه ي فارسي کلاسيک. فرشته شمالي بود. خلاصه همه ي اين لهجه ها جمع مي شد و توي کلاس زبان با انگليسي قاطي مي شد. هر کي يه چيزي مي گفت. خلاصه کلمه ها به هر چي شبيه بود جز کلمه هاي انگليسي کلاس زبان. باب خنده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بگذريم خورشيد مرداد ماه هم که انگار تازه يادش افتاده بايد بتابه. اگه به زور ماه نباشه فکر کنم نمي خواد از آسمون دل بکنه. اين خورشيدي که من ديدم ولش کني تا نصفِ شب هم مي تابه. خلاصه گرماي مرداده و حال و هواي تابستون هاي دوران مدرسه. اون قدر اتفاقات مختلف افتاده که به کلي ماجراي کيارش فراموشم شده. من هم از آن به بعد از يه مسير ديگه به دانشگاه رفتم تا قيافه ي اين آريا منشِ عين برج ايفل هر روز جلو چشمام نباشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يکي دو بار هم به خونه زنگ زدم و با بابا و مامان صحبت کردم. پوريا مشغول امتحانات سال آخر دبيرستان بود و داشت براي کنکور درس مي خوند. پدر اصرار زيادي داشت که براي ادامه تحصيل به خارج برم. منم که از خدا خواسته تقاضاي بورسيه و پذيرش و از اين حرفا کرده بودم اما خوب صداش رو در نياورده بودم. بعد اون شب ديگه هيچ وقت به پرستو زنگ نزدم. حتي شماره اش رو از حافظه ي گوشي پاک کردم. چون هر وقت که چشمم بهش مي افتاد حالم بد مي شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه گذشت و شد نيمه هاي مرداد ماه و روز جمعه. طبق معمول با رفقاي شفيق دل رو به اقيانوس زديم و داريم مي ريم يه جايي اطراف خونه ي افسانه اينا توي لواسون. خانوم افسانه خانوم اين قدر از اين جاي خوش آب و هوا تعريف کردند که من لحظه شماري مي کنم تا ببينم کجاست. وقتي مي رسيم به افي حق ميدم که به اين جا بگه قشنگ چون واقعا جاي قشنگيه. خدايي اگه به من مي گفتن پشت اين کوه ها يه همچين جاييه مي گفتم برو بابا! يه آبشار پر آب از بين تنه ي دو کوه سفت و سخت بيرون مي ريخت و آب را بي دريغ به رودخانه مي بخشيد. اطراف رود به علت فراواني آب شده بود يه گلزار واقعي، قشنگ و لطيف. فضا را اين قدر رويايي کرده بود که گويي گوشه اي از بهشت را آورده اند. وقتي در اون هواي عاري از دود و دم نفس مي کشيدم مثل اين بود که بالاي پشت بام خوابگاه باشم. يک لحظه ياد آن شب مي افتم و به خودم قول مي دهم که بعد از باز گشت حتما سري به پشت بام بزنم. يهو موبايلم زنگ مي خورد. همه ي سرها به طرف من مي چرخد. آخه زنگ خوردن موبايل من جز عجايب دنياست. وقتي شماره پوريا را مي بينم يهو دلم شور مي زنه. هر چي فکر بده تو دنيا يهو مي آن تو سر من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من - الو. سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوريا - تويي خواهر؟ دلم برات تنگ شده بود. خوبي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تعجب چشمام شده بود عين قورباغه ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشيد شما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوريا - بميرم برات خواهر که برادرت رو فراموش کردي. منم برادر يکي يدونه ات پوريا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صداي شما خواهر عزيزتر از جان رو که مي شنوم مگه ميشه خوب نباشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اي برادر عزيز بنال ببينم چي مي خواي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستش داستانش مفصله. من پول شارژ ندارم. قطع مي کنم تو زنگ بزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گم شو بچه پررو. تو کار داري به من چه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب پس واستا در اتاق رو ببندم بهت ميگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد يه ذره گذشت که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستش چند تا خبر داغ دسته اول دارم که بايد در مقابلش تو هم برام يه کاري کني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من - مثلا چه کاري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون بحث شيرين بمونه براي بعد اعلام اخبار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کل زده بود کانال خبر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من - خب باشه. اگه چيز بدي نباشه حتما برات انجام ميدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايدم بعدا نظرم عوض شه. خدا رو چه ديدي؟ به من اعتباري نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوريا - نه بابا چه چيز بدي مي تونه باشه؟ حرفايي مي زني ها! مرغ تو قابلمه ريسه ميره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من - بگو ديگه مگه نميگي شارژ نداري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راست مي گي ها. اولين خبر اين که دو روز پيش، شادي و شهره (دختر خاله هاي محترم) اين جا بودن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب به جمالت. هيچي ديگه اينا اين جا بودن زير گوش مامان پچ پچ مي کردند. پرستو هم خيلي باهاشون گرم گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من با تعجب - پرستو؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره پريا. به جون مامان اگه دروغ بگم. انگار پرستو فقط واسه ما اعصاب نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب بعد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يه ذره نشستن و مفت خوري کردن بعد نمي دونم چي شد صداي خنده هاي شيطانيشون اومد بالا. از همه بلندتر هم پرستو مي خنديد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو پوريا خودت رو مسخره کن. پرستو و خنده بلند؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باور کن. گفتم به جون مامان که از همه بيشتر دوستش دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب موضوع سر چي بود؟ شهره و شادي چي مي گفتن که پرستو خنده اش گرفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به جان تو اگه چيزي بدونم. خيلي احتياط مي کردن صحبت هاشون رو نشنوم. چند دفعه به بهونه هاي مختلف رفتم پايين سرک کشيدم اما تا ديدن من دارم ميام موضوع را عوض مي کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب ديگه چه خبر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خبر دوم اين که فرداي اون روز که شادي و شهره اومده بودن شيرين (خواهر شادي و شهره يعني دختر خاله ما) زنگ زد به من. شماره ي تو رو خواست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پوريا اين موضوع دقيقا مال چند وقت پيشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زياد نيست. مال يه هفته پيش. شيرين بهت زنگ نزد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، اصلا. تو اين هفته اين بار اوليه که تلفن من زنگ مي خوره. خب داشتي مي گفتي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هيچي ديگه. ديروزم دوقلوها اومده بودن سراغ تو رو مي گرفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الهام و الهه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره دخترهاي دايي بهنام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل اين که هرچي دختر تو فاميله تو اين هفته اومدن خونه ما. هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باور کن عين حقيقته پريا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه من اينا رو سال به سال فقط عيد خونه ي مامان جون مي ديدم. حالا اومدي ميگي سراغ من رو گرفتن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من پيش خودم گفتم از اتفاقات باخبر باشي بهتره. اما يه خبرِ ديگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من با کنجکاوي - چي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو اصلا نميگي من کنکور دادم؟ يه زنگي بزني، يه حالي يه احوالي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ راستي بگو ببينم چي قبول شدي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو همون شهر خراب شده اي که درس مي خوني عمران قبول شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خوشحالي جيغي کشيدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تبريک آقاي مهندس. يالا شيريني مي خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوريا - شيريني براي پيرزنا خطرناکه مامان بزرگ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ، نه بابا زبونم که در آوردي. از اين به بعد ميشي همکار خودم. من نقشه مي کشم تو خونه بساز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پرستو هم حتما مياد به جرم کلاهبرداري خانوادگي مي برتمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از اون بي عاطفه همه چي بر مياد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه دفعه اي يه بغضي تو صداي پوريا نقش بست. با يه صداي غم انگيز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پريشب رفته بودم دفترش. ازش خواستم سوييچ ماشينش رو بده باهاش بيام تهران براي ثبت نام. چون مامان اينا کار دارن گفتن من با يکي ديگه برم. البته خيلي هم معذرت خواهي کردن. به عنوان جايزه هم برام يه لب تاب خريدن اما گفتن براي ثبت نام نمي تونن بيان. منم رفتم پيش پرستو تا با هم بيايم تهران يا اگه کار داره ماشين رو بده من باهاش بيام. اما وقتي رفتم دفترش اول صداي خنده بلندش باعث شد تعجب کنم. اما وقتي در رو باز کردم شهره و شادي رو ديدم از تعجبم کم شد. بهش گفتم «پرستو بيا بيرون يه چيزي بهت بگم.» گفت «مگه اينا غريبن؟» منم ديدم اوضاع خرابه آروم رفتم پيشش. تو گوشش گفتم که مي خوام با ماشينش برم يا با خودش يا تنها که بلند برگشت گفت «ماشين نازنينو بدم زير پاي توي دست و پا چلفتي که بزنيش در و ديوار؟ تو اول برو دماغت رو بالا بکش بعد بيا. برو بچه. الاغم داشتم بهت نمي دادم. چه برسه به ماشين.» اين قدر اين حرفا رو بلند زد که حتي منشيش هم به من پوزخند مي زد چه برسه به شهره و شادي. خيلي آدم مزخرفيه. فکر کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بقيه حرفش رو خورد و آروم شد. پيش خودم فکر کردم داره گريه مي کنه. بهش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه من مردم؟ بيا تهران من خودم مي برمت واسه ثبت نام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوريا در حالي که هنوز ناراحت بود با خشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون پريا. از اون که آبي گرم نميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من - خب براش آب گرم کن مي ذاريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما يه مشکل ديگه هم هست. من حساب کرده بودم برم خونه ي شادي اينا اما ديگه روم نمي شه. شايد اصلا نرفتم دانشگاه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پوريا، پرستو اصلا ارزشش رو نداره بخواي آينده ات رو به خاطر حرفاش خراب کني. بعدشم خونه ي شادي اينا نشد چه بهتر. خوابگاه ما که هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتما هم خوابگاه دختران درش بازه منتظرن من بيام تو. هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب پس من چي کار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اين همون کاريه که مي خوام برام بکني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چي کار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کار سختي نيست. مي خوام براي يه شب برم تو سوييت يکي از پسراي خوابگاه دانشگاه شما به عنوان همراه. بعد ثبت نام برگردم خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که هنوز منظورش رو نفهميده بودم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب بيا. من چي کار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوريا - خب من که کسي رو ندارم. تو بايد يکي از اين هم کلاسي ها، دوستا يا يکي رو که تو خوابگاه پسراست راضي کني من يه شب اون جا باشم بعد برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه من کي رو راضي کنم؟ من که هيچ کسي رو نمي شناسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره جون خودت. تو آمار دانشجوها رو تا آدرس خونه ي مادربزرگشون رو از حفظي فضول خانوم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببينم چي ميشه. بهت خبر مي دم. خير سرم اومده بودم هوا خوري. خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه. برو خوش باش. پس خبرم کني ها. خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي پوريا خداحافظي کرد من موندم و يه عالمه علامت سوال که از فضولي تو مغزم رشد کرده بودند. حالا مونده بودم بايد چي کار کنم. چرا همه اين چند وقت سراغ من رو مي گرفتن؟! چرا يهو من براي همه مهم شدم؟! چي باعث شده اخلاق پرستو با شهره و شادي اين قدر فرق کنه؟! و يه سوال اساسي اين که حالا من پوريا رو کجاي دلم جا بدم؟ به خاطر همين مسئله مثلِ يه خر خوشگل توي گل مونده بودم و نمي دونستم چي کار کنم. بچه ها مشغول آتيش روشن کردن و آماده کردن کباب بودن. مريم بالاي کوه رفته بود و در آرامش کامل مشغول کتاب خواندن بود. من هم تصميم گرفتم برم پيشش. شروع کردم و با هر جون کندني که بود خودم رو رسوندم بالا و قله را فتح کردم. بدون توجه به اطراف پيش مريم نشستم. مريم که ديد حالم خوب نيست کتاب حافظش رو داد به من و با لهجه ي لري گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بيا اينم خواجه ي شهر ما، درمون همه ي دردها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخه مريم اهل شيراز بود. کتاب رو ازش گرفتم. چشمام رو بستم و نيت کردم. بيشتر از هر چيز رفتار پرستو را جلوي چشمام ترسيم مي کردم. چه طور تونسته بود برادرش رو جلوي چند تا غريبه خورد کنه؟ اين شعر از حافظ را باز کردم: "فلک به مردم نادان دهد زمام امور / تو اهل دانش و فضلي همين گ*ن*ا*هت بس"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه قدر دقيق و به موقع بود، کاملا واضح و روشن. ميگم نکنه حافظ همين دور و برا مي چرخه؟ ناقلا از کجا مي دونسته پرستو مردم نادانه و منم اهل دانش و فضلم؟ بيا! حافظ شيرازي هم من رو شناخته. ديگه معروف شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي از دست پرستو ناراحت شدم. دلم مي خواست زنگ مي زدم هرچي از دهنم در مي اومد بهش مي گفتم اما من شماره اش رو پاک کرده بودم. به خاطر همين تصميم گرفتم زنگ بزنم به مامان و ماجرا را از خودش بشنوم. به خاطر همين کتاب را به مريم دادم و ازش تشکر کردم. بعد هم بلند شدم تا زنگ بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همين موقع صداي يه ماشين اومد که کنار ماشين افي ترمز کرد. من زياد توجهي نکردم و مشغول شماره گيري شدم. مريم که ديد من مي خوام با تلفن صحبت کنم بلند و شد به يه بهانه اي رفت. به اين ميگن دختر فهميده. من موندم يه گوشي که من و خانواده ام رو به هم وصل مي کرد. صداي بچه ها از پايين مي اومد که داشتن با يه گروه ديگه احوال پرسي مي کردن و چند نفر که سراغ من رو مي گرفتن. اما من تمام حواسم به حرف هاي پوريا و رفتار هاي زننده پرستو بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شماره خونه رو گرفتم. سلام کردم و مامان هم سلام کرد و يه ذره ابراز دلتنگي و اين حرفا. به نظر مي اومد که ازم دلخور باشه اما براي چي، خدا مي دونه. يه چند دقيقه بعد آنتن رفت. کجا ميري شيطون؟ جام را پشت سر هم عوض مي کردم. نزديک لبه ي کوه ايستاده بودم. کم کم داشت آنتن مي اومد. مشکل من اين بود که از هيچي نمي ترسيدم. نه از تاريکي، نه از کارهاي خطرناک و هيجاني و نه از ارتفاع. از هيچي ديگه. مي تونم بگم رو هوا ايستاده بودم چون از لبه ي کوه هم داشتم مي رفتم اون ورتر. آنتن برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان پرسيد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجايي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم توضيح دادم. بعد طوري که خودمم احساس کردم مشکوک مي زنم پرسيد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با کي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم دونه دونه اسم بردم. دورادور مادرم با بچه ها آشنا بود. يه بار که به خوابگاه سر زده بود ديده بودشون. چند بار هم تلفني سفارش من رو به فرشته و پريسا کرده بود که مثلا مريضه و مواظبش باشيد و اينا. منم دونه دونه اسم بچه ها رو گفتم. بعد باز هم مشکوکانه پرسيد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کسِ ديگه اي نيست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه مي خواستم برم سر اصل مطلب که يهو پام پيچ خورد و گوشي به يه طرف ديگه پرت شد. يهو تعادل خودم رو از دست دادم و نزديک بود از بالا محکم بيفتم و درنهايت برم ديار باقي. داشتم مي افتادم اما نه جيغي، نه دادي، نه چيزي. فقط داشتم مي افتادم. يهو يه دستي (يعني دو تا دست) کمرم رو گرفت و نذاشت من برم بهشت. بر خرمگس معرکه تف و لعنت! آروم کمرم رو گرفت و من رو برد سمت خودش. وقتي صورت اون آدم رو ديدم تمام بدنم سرد شد. انتظار نداشتم آريا منش باشه. بدون هيچ تشکري يا هيچ حرکتي همون جور نگاهش مي کردم. البته با اخم. دستاش رو از دور کمرم باز کرد و بينيم رو مثل بچه هاي تخس اين ور اون ور کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داشتي مي مردي ها خانوم کوچولو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من - آقا بزرگ دستتون درد نکنه که نجاتم داديد ولي شما کجا؟ اين جا کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما هم امروز دعوت داشتيم. پرسيديم پريا کجاست گفتن اين بالا. ما هم اومديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم دنبال موبايلم مي گشتم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا مثلا من شما رو نجات دادم. نه تشکري نه چيزي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من - حماقتي بود که خودت کردي. مي خواستي نجات ندي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو قبلا هم به من بدهکار بوديا. حالا بايد يک جا جبران کني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو خدا روزيت رو حواله کرده به حساب جاريتون. برو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جبران کن ميرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو همين لحظه صداي شروين اومد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سر به سر آبجي ما نذار کيارش خان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا شروين گفت کيارش من يک دفعه جا خوردم. صداي مادرم از پشت گوشي نذاشت سوالي بپرسم. مادرم که فقط صداي کيارش و شروين، اونم نه کامل، شنيده بود با حالتي عصبي پرسيد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اينا کي بودن؟ رفتي تهران فکر کردي چه خبره؟ پرستو هم درس خوند از اين کارا نکرد. اينا کي بودن پريا؟ ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نذاشت من حتي يه کلمه جواب بدم و خودش ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- که تنهايي نه؟ که با پريسا اينا رفتي کوه ها؟ از کي تا حالا پارتي شده کوه و پريسا اينا پسر شدن؟ پرستو راست مي گفت. تو لياقت نداري بري خارج. شهره و شادي دروغ نمي گفتن که خاله جون بيا ببين دخترت توي اين تهرون خراب شده چه کارا که نمي کنه. همين فردا ميام اون جا ببينم چه خبره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و تا چند دقيقه بعد در حالي که فقط صداي بوق از پشت تلفن مي اومد گوشي آرام از دست من افتاد. تا به حال مادرم با من اين جوري حرف نزده بود. هيچ وقت اين قدر مورد توهين نبودم. تازه برام رفت و آمد هاي مشکوک توي خونه معني پيدا مي کرد. چي جوري پرستو دلش مي اومد که با من و پوريا اين جوري کنه. وقتي به اين جاي فکرم رسيدم که مامان فردا مي خواد بياد تهران و توي خوابگاه چه قشقرقي به پا کنه بلند بلند گريه مي کردم. اصلا کل ماجراي کيارش رو فراموش کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کيارش يا چه مي دونم آريا منش، آروم اومد طرف من و کنارم نشست. دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا گريه مي کني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هم از اين که باعث اين اتفاق و خيلي اتفاقاي ديگه بود ناراحت بودم، هم به خاطر اين که جونم رو نجات داده بود و از اشک ريختن من ناراحت بود خوشحال بودم. يه چند دقيقه بعد خودم رو جمع و جور کردم و بلند شدم. وقتي به صورت کيارش دقيق شدم ديدم گريه کرده. خيلي آروم پرسيد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خاطر من بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره گريه ام گرفت. شروين و بنيامين که مثل پوريا دوستشون داشتم فقط به من زل زده بودن و ازم مي خواستن گريه نکنم. منم گريه ام رو قطع کردم. بنيامين برام يه ليوان آب آورد و با يه قرص آرام بخش به خوردم داد. بعد دستم رو گرفت تا بلند شدم. وقتي حالم بهتر شد شروين که خيلي دوستش داشتم از کيارش و بنيامين خواست برن پايين و به هيچکي، هيچي نگن. بعد من رو رو يه تخته سنگ نشوند و اشکام رو پاک کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بار اول بود گريه ات رو مي ديدم پريا. خيلي قشنگ گريه مي کردي! بازم گريه کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من يهو بغضم گرفت که برگشت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- غلط کردم. از اون چيزا خوردم. ببخشيد گريه نکن. گريه نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه ذره که آروم شدم ازم خواست براش تعريف کنم که چرا ناراحتم. چه چيزي تونسته من رو از پا دربياره و به گريه وادار کنه. من اول من و من کردم بعد ماجرا را گفتم. ولي در مورد پرستو هيچي نگفتم. يعني اون قسمت هاي خانوادگي سانسور شد. شروين خيلي متاثر شد. مخصوصا وقتي فهميد مادرم فردا مي خواد بياد. مدام به خودش به خاطر اين که آمده بود اون جا فحش و ناسزا مي داد. چند دقيقه بعد بلند شد و سيگار روشن کرد. فکر کنم تو کل اين کره ي خاکي فقط اين پسر مي دونست من سيگار مي کشم. ازش خواستم يه دونه هم به من بده که محکم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي مخالفت کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو مريضي، اين برات عين سمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه از اين چيزا ولي من حالم خيلي بد بود. ازش خواهش کردم. با اکراه يه سيگار بهم داد و برام روشن کرد. سيگار تو دستم مي لرزيد. منم دو تا پک زدم که نفسم بند اومد. هر وقت گريه مي کردم اون جوري مي شدم. سريع به طرفم اومد. سيگار رو ازم گرفت و به يه طرف پرت کرد. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه بهت نميگم اين زهرماري رو نکش دختر. ما از اين وامونده چي ديديم که بازم مي کشيم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد سيگار خودشم خاموش کرد. چند دقيقه بعد من و شروين رو به روي هم نشسته بوديم و فکر مي کرديم تا اين که شروين گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يه راه حل داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها از پايين براي ناهار صدامون کردن و مانع ادامه صحبت ما شدند. اينا نمونه ي بزرگ شده مرغ بي محل بودن. هرچه قدر اصرار کردم شروين حرفش رو بزنه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو ضعف داري بايد بري يه چيزي بخوري.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد با خنده به من که داشتم پايين مي رفتم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با اين سر و ضع مي خواي بري پايين؟ کيا و بچه ها ببينن پرياي شوخ و سرزنده شده اين درجا سکته رو زدن. فکر کن کيا اين جوري ببينتت. با اين بوي سيگار چه فکري مي کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من - چه فکري مي کنه؟ بذار بکنه. عالم و آدم در مورد من فکر بد کردن اينم روش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شروين - بيا اين جا ببينم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام به طرفش رفتم و کنارش نشستم. رفت يه بطري آب آورد و صورتم رو آب زد و يه عطر بهم داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه کيا اين بو رو بشنوه در مورد منم فکر بد مي کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خجالت کشيدم. عطر زدم و بهش دادم. رفتيم پايين تا ناهار بخوريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید