هانیه یه دختر21 ساله و مهربونه که دانشجوی ترم اول کارشناسی ارشد جامعه شناسیه…داستان ما از اونجایی شروع میشه که وحید صدیق یکی از همکلاسی هاش،به خواستگاریش میاد و لی به دلایلی مشکلاتی به وجود میاد که هانیه نمی تونه بهش جواب مثبت بده..پایان خوش

ژانر : عاشقانه، کلکلی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۳۷ دقیقه

مطالعه آنلاین عروس هفت میلیونی
که دانشجوي ترم اول کارشناسي ارشد جامعه شناسيه…داستان ما از اونجايي شروع ميشه که وحيد صديق يکي از همکلاسي هاش،به خواستگاريش مياد و لي به دلايلي مشکلاتي به وجود مياد که هانيه نمي تونه بهش جواب مثبت بده..پايان خوش

به نام خدا

بارون تندي مي باريد.زير چادرم حسابي گِلي شده بود.کليد رو توي قفل چرخوندم و در ورودي حياط رو باز کردم.

چادرم رو درآوردم و داخل حموم خونه مون که توي حياط بود رفتم و چادرم رو توي لگن آبي رنگ گذاشتم و روش آب و يه مقدار مايع مخصوص لباس هاي مشکي ريختم.

به سمت در ورودي خونه رفتم،وارد راهرو باريک شدم و در اتاق رو باز کردم و صدا زدم:سلام،من اومدم.

ظاهراً مامان نبود.در اتاق رو بستم و به سمت پله ها که انتهاي راهرو بود و به طبقه ي دوم ختم ميشد،رفتم و صدا زدم:مامان،اون بالايي؟!

صداي مامان از طبقه ي بالا اومد:اومدي دخترم؟!

_ آره مامان،اون بالا چيکار ميکني؟!

مامان که توي يه دستش يه ظرف پايه دار ميوه و توي دست ديگه ش يه سيني که توش سه تا استکان چايي بود،روي پله ها اومد .

_ سلام مامان.

مامان: سلام دخترم،...خوبي هانيه جون؟!

_ اوهوم خوبم...مهمون داشتيم؟!

مامان لبخندي زد و گفت:مهمون که چه عرض کنم،عزيزدلم،...برات خواستگار اومده بود.

در حاليکه سيني استکان ها و پيش دستي هاي ميوه خوري رو از دستش مي گرفتم، لبخندي زدم و گفتم:خب کيا بودند؟،مي شناسيمشون؟!

مامان شونه اي بالا انداخت و ظرف ميوه رو به آشپزخونه(که در واقع همون زير پله بود)برد و گفت:نمي دونم،مثل اينکه پسره همکلاسته!

تعجب کردم.يه لحظه قيافه ي همه ي پسرهاي کلاس رو توي ذهنم مجسم کردم،يعني کي مي تونست،توي اين مدت کم از من خوشش اومده باشه و به خواستگاريم اومده باشه؟!

_ خب نگفت اسمش چيه؟!

مامان لحظه اي فکر کرد و گفت:فاميليشون صديق بود،ولي اسمشو يادم رفت...يعني مادرش اسمشو گفت،ولي من خوب متوجه نشدم.

لبخندي زدم،"وحيد صديق" يکي از پسراي کلاسمون بود.پسر خوب و محجوبي بود،يه پسر قدبلند با موهاي مشکي و چهره اي جذاب که حدوداً سي ساله به نظر مي اومد.

نسبت بهش نظر بدي نداشتم،مخصوصاً اينکه خيلي هم باسواد بود و معمولاً توي کلاس ها با استادها بحث مي کرد و بيشتر دانشمندان جامعه شناسي رو مي شناخت و با نظريه ها و افکارشون آشنا بود.

چون سينک ظرفشويي مون توي حياط بود،سيني استکانها و پيش دستي هاي ميوه خوري رو به حياط بردم و تندتند شروع به شستن کردم.

مامان جلوي در راهرو اومد و گفت:حالا نمي خواد بشوري،بزار براي بعد...نمي بيني داره بارون مياد؟خيس ميشي ها!

_ نه مامان جونم،تو برو تو،منم همين الآن زود ميام...تندي مي شورمشون ديگه!

******

خونه ي ما يه خونه ي کوچيک و شصت متري توي محله ي(...)تهران بود.(يه خونه با ابعاد کلي پنج در دوازده.)

سبک ساخت خونه ي ما خيلي قديمي بود و قدمتش به سال هاي قبل از انقلاب برمي گشت.

يه حياط کوچيک تقريباً 12 متري که يه سمتش توالت،حمام و يه انباري کوچولو بود،و طرف ديگه ش يه سينک ظرفشويي با آبچکون بالاي سرش که مخصوص ظرفها بود....در ورودي کوچه هم يه در کوچيک بود که فقط يه موتور مي تونست از اون رد بشه و به داخل حياط بياد.

ساختمون خونه مون هم،دو طبقه بود که توي هر کدوم از طبقات دو تا اتاق تودرتوي دوازده متري قرار گرفته بود.از اتاق هاي طبقه ي بالا به عنوان اتاق پذيرايي و مخصوص مهمان استفاده مي کرديم،و به جاي آشپزخونه هم از زير راه پله ها استفاده مي کرديم.

خونه ي همه ي همسايه هامون هم باچند متر اختلاف متراژي،توي همين سبک و سياق ساخته شده بود.

کوچه هامون خيلي تنگ بودند که عرض شون فقط يک و نيم متر بود.

که اکثراً همسايه هامون مجبور بودند ماشين هاشون رو توي خيابون اصلي پارک کنند.

بيشتر همسايه هامون مسن و قديمي بودند و از سالهاي خيلي قبل،اونجا ساکن شده بودند،براي همين با وجود اينکه خونه ها خيلي کوچيک و بهم نزديک بودند،اما محله ي دنج و ساکت و آرومي داشتيم و من از هر نظر اونها و محله مون رو دوست داشتم.

همسايه هامون بين خودشون يه قرعه کشي و يا همون وام قرض الحسنه داشتند،به اين صورت که 25 نفر که هر کدوم راضي شده بودند،ماهي دويست هزار تومان پرداخت کنند،ماهانه دور هم جمع مي شدند و پول هاشون رو روي هم ميذاشتند و اسم يکي رو از توي ظرف مخصوص قرعه کشي در مي آوردند و پنج ميليون جمع شده ي اون ماه رو بهش مي دادند.

اين اتفاق تو 25 ماه تکرار ميشد و همه از اين وام پنج ميليوني استفاده مي کردند.

پارسال من و مامانم از اونجا که آخر شانس،ببخشيد يعني بدشانسي بوديم،به عنوان اخرين نفر،اون پنج ميليون کزايي رو برنده شده بوديم و باهاش تونسته بوديم،بيشتر وسايل خونه رو نو کنيم.(البته همون طور که مي دونيد اوايل پارسال که سال 90 بود اينقدر جنس ها تصاعدي گرون نشده بودند و اون موقع ها،که يادش به خير باشه،پنج ميليون تومن براي خودش ،پول خوبي به حساب مي اومد.)

امسال هم از اول سال دوباره همسايه ها،يه قرعه کشي ديگه با همون شرايط قبلي راه انداخته بودند و امسال ديگه واقعاً در نهايت خوش شانسي،من و مامان به عنوان پنجمين نفر،قرعه کشي رو برنده شده بوديم.

من دو ميليون از اون پول رو،اخراي شهريور همين سال 91،به حساب دانشگاه ريخته بودم.چون من امسال توي کارشناسي ارشد،رشته ي جامعه شناسي دانشگاه آزاد تهران،قبول شده بودم و قرار بود که دو ميليون ديگه از سه ميليون باقي مونده رو هم براي ترم ديگه بزارم.

****

وارد اتاق شدم.خيلي کنجکاو بودم راجع به خواستگاري امروز بيشتر بدونم،...يعني صديق آدرس خونه ي ما رو از کجا پيدا کرده بود؟!...اون که در اين مورد با من هيچ حرفي نزده بود! در واقع من و صديق تا حالا حتي يه کلمه هم با هم حرف نزده بوديم!

البته حدس زدنش مشکل نبود،شايد يه روزي تعقيبم کرده بود و آدرس خونه مون رو پيدا کرده بود.

مامان که روي زمين نشسته بود و مشغول تماشاي تلويزيون بود،گفت:به نظرت پسر خوبيه؟!

با اينکه خيلي هيجان زده بودم،اما ژست بي تفاوتي به خودم گرفتم و شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:نمي دونم،من که زياد نمي شناسمش...مخصوصاً که الان فقط پنج هفته از شروع کلاس هامون مي گذره.

مامان:امروز مادر و خواهرش اومده بودند و مي خواستند تو رو ببينند،ولي من گفتم که تو خونه نيستي و توي يه مدرسه ي غيرانتفاعي تدريس مي کني و معمولاً ساعت سه بعدازظهر مياي خونه،اونا هم گفتند که اگه اشکالي نداره فردا ساعت هفت شب با پسرشون بيان،تا هم شما دو تا با هم صحبت کنيد و ببينيد که به تفاهم مي رسيد يا نه،و هم اينکه ما خانواده ها با هم بيشتر آشنا بشيم...من هم قبول کردم و قرار فرداشب رو گذاشتم...حالا نظرِخودت چيه؟!

از خجالت سرخ شدم و گفتم:نمي دونم مامان جون،هر چي قسمت باشه ،انشالله که همون بشه.

مامان هم لبخندي زد و گفت:به نظر خانواده ي بدي نمي اومدن.

*****

من يه دختر 21 ساله با قدي متوسط و تقريباً بلند و پوستي سفيد و چشماني آبي رنگ،بودم.به لطف خداي مهربون صورت خوب و زيبايي داشتم و از نظر پوشش هم،هميشه چادر ملي سرم مي کردم و با حجاب بودم.

خرداد ماه همين امسال ليسانس رياضي محض م رو از دانشگاه پيام نور گرفته بودم و سال تحصيلي جديد رو هم توي رشته ي جامعه شناسي دانشگاه آزاد تهران مرکز(...)پذيرش شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين رشته رو خيلي دوست داشتم و هميشه آرزو داشتم که توش صاحب نظر و انديشه هم باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين ترم چون ترم اول بوديم به انتخاب خود دانشگاه،14 واحد که سقف انتخاب واحد توي کارشناسي ارشد بود،برداشته بوديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلاس هامون هم دوشنبه ها از صبح تا ساعت سه بعدازظهر و پنج شنبه ها از صبح تا ظهر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امسال به عنوان اولين سال تدريسم،توي يه دبيرستان غيرانتفاعي دخترونه که نزديک خونه مون بود،هندسه 2،جبرواحتمال و حسابان مخصوص سال سوم رشته ي رياضي و هندسه1 و رياضي2 مخصوص سال دوم رياضي رو تدريس مي کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حقوق زيادي نمي گرفتم.قرار بود فقط ماهي دويست هزار تومان براي دستمزد بگيرم و من هم چون کار تدريس رو دوست داشتم و نياز مالي زيادي هم نداشتم،به اين حقوق کم که البته بدون بيمه و مزايا هم بود قانع شده بودم و قبول کرده بودم که هفته اي چهار روز يعني روزهاي شنبه،يکشنبه،سه شنبه و چهارشنبه تا ساعت سه بعدازظهر توي مدرسه بمونم و تدريس کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر مرحومم کارمند ساده و پيمانيه اداره ي پست و کاملاً بي سواد بود.که وقتي که من دو ساله بودم،يعني سال 72 تصادف کرده بود و به رحمت خدا رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من چيزي از پدرم به ياد نمي آوردم،تنها چيزي که ازش مي دونستم يه عکس بود که هميشه سر طاقچه ي خونه مون مي ذاشتيمش و يه حقوق بيمه تأمين اجتماعي که امسال چهارصد و پنجاه هزار تومان شده بود و هر ماه به حساب مامانم واريز ميشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درسته که من و مامانم تنها بوديم و هيچ قوم و خويش نزديکي نداشتيم،اما خدا رو شکر هم خونه و هم حقوق پدرم رو داشتيم که باعث ميشد دستمون جلوي در و همسايه دراز نباشه و آبرومند زندگي کنيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته دويست هزار تومان از حقوق بابا همون طور که گفتم،براي قرعه کشي مي رفت و ما مجبور بوديم با دويست و پنجاه هزار تومن باقي مونده و نود هزار تومني که من و مامان براي يارانه مي گرفتيم،امرار معاش کنيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امسال قيمت اجناس چند برابر شده بود و ظاهراً ديگه مجبور بوديم از حقوق من هم که همين دو هفته ي پيش اولين دستمزدم رو گرفته بودم (که براي ماه مهر بود)،هم استفاده کنيم،هر چند که مامان مي گفت بهتره پول هامو براي خودم پس انداز کنم و اونا رو خرج امورات زندگي نکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون آدم هاي قانعي بوديم،زندگي روزمره خوبي داشتيم ولي ديگه هيچ پس اندازي نمي تونستيم داشته باشيم،هر چند که مامان هميشه مي گفت،اون پولي که براي قرعه کشي ميديم در واقع پس اندازمون محسوب ميشه،پارسال باهاش وسايل خونه رو نو کرديم، امسال هم خرج شهريه دانشگاه تو مي کنيم و تا سال ديگه هم که خدا بزرگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب شده بود،روي تشکم که کنار تشک مامان پهن شده بود دراز کشيدم.مامان خيلي زود خوابش برد.ما معمولاً خيلي زود و نهايت تا ساعت ده شب مي خوابيديم،چون من بايد صبح زود از خواب بيدار مي شدم و به دانشگاه و يا مدرسه مي رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان هم هميشه صبح ها با من بيدار ميشد و برام صبحانه آماده مي کرد و ديگه تا شب نمي خوابيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان- بيماري قلبي داشت.سال ها پيش يه سکته ي خفيف رو رد کرده بود و الان هم بايد کاملاً مراعات مي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هميشه مراقب بودم که مامان کار سنگين نکنه و تقريباً تموم کارهاي خونه و بيشتر خريدهاي لازم رو خودم انجام مي دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته نهار رو مامان خودش درست مي کرد ولي من ديگه اجازه نمي دادم که ظرف و يا لباس بشوره و اگه اين کار رو مي کرد،از دستش ناراحت مي شدم و با بغض بهش مي گفتم:براي چي اين کارها رو مي کني؟مي خواي خودت رو به کشتن بدي تا منو از ايني که هست تنهاتر کني؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان هم هميشه در جوابم بغض مي کرد و مي گفت:ببخش دخترم،آخه تو هم خسته ميشي،من دوست ندارم تو همه ي کارها رو تنهايي انجام بدي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:نه مامان جون،من خسته نميشم، همين که ميبينم تو سالمي،برام کافيه و خستگي رو از تنم بيرون مي بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز دوشنبه 15 آبان بود.بايد به دانشگاه مي رفتم.شلوار جين سورمه اي و مانتوي کوتاه مشکي رنگم رو با مقنعه ي آبيه تيره رنگم رو پوشيدم.آرايش محو و ملايمي هم کردم( در حد يه سفيد کن و يه رژلب و رژگونه ملايم )و چادر مليم که از جلو چند تا دکمه داشت رو هم سرم کردم و کتوني هاي سفيد و صورتي مو پوشيدم و بعد از برداشتن کيفم راهي دانشگاه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسير اتوبوس خور خونه مون به دانشگاه خوب بود، فقط بايد دو تا اتوبوس سوار ميشدم و يه کمي هم پياده روي مي کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدوداي ساعت هفت و نيم رسيدم.مريم و افسانه هنوز نيومده بودند.زياد باهاشون صميمي نبودم اما معمولاً کنار هم مي نشستيم و يه کم با هم دوست شده بوديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون دو تا مانتويي بودند و معمولاً هم زياد در قيد و بند حجابشون نبودند،اما دخترهاي خوب و مهربون و قابل اعتمادي بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه ربع بعد وحيد صديق به همراه"کاميار معتمد" و "جواد شهباز" در حاليکه مشغول صحبت بودند،وارد کلاس شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخودآگاه به صديق نگاهي انداختم.اون هم در جوابم لبخندي زد و زير لب سلام کرد.من هم زير لب و از همون فاصله ي دور جواب سلامش رو دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جواد شهباز و کاميار معتمد زياد خوشم نمي اومد،خيلي مغرور و متکبر بودند...ظاهراً پولدار و ثروتمند هم بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مخصوصاً معتمد که تا حالا با سه مدل ماشين گرون قيمت به دانشگاه اومده بود و مريم وافسانه هميشه از مدل ماشين هاش صحبت مي کردند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بيچاره ي عقده اي!فکر کنم کمبود داره که براي جلب توجه ديگران،هِي ماشينشو عوض ميکنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو تا شون بيست و چهار،پنج ساله و قد بلند و با موهاي مشکي بودند و تيپ و قيافه هاي جذاب و دختر کش داشتند و تقريباً همه ي دخترهاي کلاس و کلاً دانشگاه هلاکشون بودند و براشون پرپر مي زدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته من که از دل همه ي دخترهاي دانشکده خبر نداشتم،در واقع اين حرفي بود که هميشه مريم و افسانه مي گفتند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهباز با اينکه اسم کوچيکش جواد بود که يه اسم مذهبي محسوب ميشد،اما اون جوري که من مي ديدم،عمراً اگه يه آدم مذهبي و مقيد مي بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون هميشه سر کلاس ها مزه مي پروند و شوخي مي کرد.البته دوست صميميش کاميار هم دست کمي از اون نداشت و معمولاً هم سعي مي کردند،از سر و ته کلاس بزنند و يه جوري کلاس ها و استادها رو بپيچونند و دودر کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مريم و افسانه هم اومدند.افسانه کنارم نشست و گفت:واي نديدي،امروز کاميار جونم با يه جنسيس زرد رنگ اومده بود!...عجب ماشيني بود!چقدرم خوشگل بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندي زدم و گفتم:مثل نديد بَديدها مي مونه،مثلاً مي خواد بگه که خيلي خر پوله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسانه:برو بابا! تو هم که اين چيزها حاليت نميشه!...بابا اينا مايه دارند،دنبال پُز دادن و اين چيزها که نيستند!...من که صد در صد عاشق خودش و ماشيناشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مريم:ولي من که به همون جواد با اون سوزوکيه مشکي رنگش قانع اَم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هه...شما دو تا هم که چقدر دلتون خجسته است،اونا که نميان شماها رو بگيرند!...البته شايد تو خوابتون بتونيد باهاشون ازدواج کنيد که البته اونم بعيد مي دونم که حتي توي خوابتون هم بيان و احتمالاً براي اونجا اومدن هم براتون کلي کلاس مي ذارند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مريم آهي کشيد و گفت:آره راست ميگي،ماها کارمندزاده ايم،حتي تو خوابمون هم از اين شوهرهاي پولدار پيدا نمي کنيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسانه با شيطنت گفت:مخصوصاً من که يه رقيب به سرسختيه "ژاله محبي"هم دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ژاله محبي يکي از دخترهاي فوق العاده جلف کلاسمون بود که خيلي ضايع خودش رو به معتمد مي چسبوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هميشه هم مانتوهاي خيلي کوتاه و چسبون و ضايع مي پوشيد و مقنعه ش هم که هميشه ي خدا،پس کله ش بود و موهاي هفت رنگ شده ش رو معلوم مي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمي دونم چرا هيچ وقت،حراست دانشگاه بهش گير نمي داد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از پايان کلاس ها،سريع به سمت خونه رفتم،بايد هر چه زودتر مي رسيدم.ناسلامتي قرار بود امروز برام خواستگار بياد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما خب با اين اتوبوس سواري و يه کمي هم پياده روي کَمه کم تا يه ساعت ديگه به خونه مي رسيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بيرون محوطه ي دانشگاه احساس کردم که يه ماشين داره برام بوق مي زنه و دنبالم مياد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهميتي ندادم،نمي دونم اينا از امثال من ديگه چي مي خوان؟!...من که هميشه سرم به کار خودم گرمه و به اصطلاح براي کسي هم ، نه پالس مي فرستم و نه چراغ قرمز نشون ميدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم هامو تندتر کردم و به سمت ايستگاه اتوبوس ها به راه افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشينيه خودشو به کنارم رسوند و صداي مردونه اي گفت:خانوم معصومي!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون اسمم رو گفت به سمتش برگشتم،با خودم گفتم شايد يکي از استادها و يا همکلاسي هام باشه و باهام کاري داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب ديدم که کاميار معتمده که پشت رُل ماشين زردرنگي نشسته،چون صبح افسانه گفته بود که امروز با جنسيس اومده،مدل ماشينش رو حدس زدم.شهباز هم کنارش نشسته بود و هر دو با لبخندهاي هيز و دخترکُششون بهم نگاه مي کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از نگاهشون خوشم نيومد و اخم هامو توي هم کشيدم و گفتم:بله،با من کاري داشتيد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار:سلام خانوم معصومي،خوبيد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون دوست نداشتم زياد باهاشون هم کلام بشم،با همون اخمم و خيلي جدي و خشک ،جواب سلامش رو دادم و در جواب "خوبيد"ش هم هيچي نگفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهباز ريزريز مي خنديد.معتمد هم که سعي مي کرد،خنده شو بخوره،گفت:ميشه افتخار بديد،که امروزو برسونَمتون؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي شعورها! معلوم نبود راجع به من چه فکري با خودشون کرده بودند،که اجازه ي همچين درخواستي رو به خودشون داده بودند؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هه...حتماً فکر کرده بودند،منم مثل اون دخترهاي با همه آره هستم و زودي مي پرم و سوار ماشينشون ميشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدايا يعني من چيکار کرده بودم که اونا همچين اجازه اي به خودشون داده بودند که بخوان همچين پيشنهادي رو به من بدن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نکنه صبح که زير لبي به صديق سلام کرده بودم،متوجه شده بودند؟!...اما نه،اونا اصلاً متوجه سلام کردن من به صديق نشدند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دليلي براي اينکه حتي يه جواب "نه"هم بهشون بدم،رو نديدم و خيلي عصباني به راهم ادامه دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار با ماشينش هم پام ميومد و گفت:خانوم خانوما حالا کجا با اين عجله؟!...ماشاالله چقدر هم تند ميريد،ما که به گرد پاتون هم نمي رسيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه کفري شدم،ولي اهميتي ندادم و حتي نگاهشون هم نکردم و به راهم ادامه دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار:خواهش ميکنم ناراحت نشيد،فقط مي خواستم ازتون چند تا جزوه بگيرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي شهباز اومد که با خنده مي گفت:آره راست ميگه،منتها بلد نيست که چه طوري بايد از يه خانوم محترم،جزوه بگيره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلاً نگاشون نکردم و به سمت ايستگاه اتوبوس رفتم و روي صندلي هايي که اونجا بود، نشستم و منتظر اومدن اتوبوس شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مطمئن بودم که هدفشون جزوه و اين چيزها نيست،مخصوصاً که از لحن صداشون که کاملاً حالت شوخي و خنده،توش پيدا بود،ميشد فهميد که دوست دارند چند ساعتي رو باهام خوش و بش و به حساب خودشون خوش گذروني کنند و يه جوري وقت بگذرونند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسابي کفري و عصباني بودم ولي سعي کردم اين موضوع رو فراموش کنم،بالاخره براي هر دختري موضوع مزاحمت و اين چيزها امري طبيعي بود،و چه بسا که اگه الآن مريم و افسانه به جاي من بودند،(شايد قبول نمي کردند که سوار ماشينشون بشند،اما )از خوشحالي بال در مي آوردند و تا مرز سکته کردن پيش مي رفتند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت چهار به خونه رسيدم.سر راه سيب سرخ و پرتقال و موز هم خريدم.تند تند خونه رو جارو و گردگيري کردم.بعد از دوش گرفتن، نماز مغرب و عشا م رو هم خوندم و بعد ازخوندن چند آيه از قرآن،کمي زير ابروهام رو که هميشه دخترونه برشون مي داشتم،تميز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دوسال پيش ديگه معمولاً صورتم رو بند مي نداختم و ابروهام روهم دخترونه بر مي داشتم،البته هميشه اينکار رو خودم و يا دوستم ليلا برام انجام مي داد و هيچ وقت به آرايشگاه نمي رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه آرايش محو و ملايم هم چاشني صورتم کردم و روسري ساتن کرم قهوه ايم رو روي سرم انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واي که چقدر هم خوشگل شدم،...عين عروس ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و براي خودم قيافه گرفتم و جلوي آينه گفتم:من فعلاً قصد ازدواج ندارم،...مي خوام درسمو بخونم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خودم رو لوس کردم و گفتم:اما حالا که شما اينقدر اصرار مي کنيد،قول ميدم رو پيشنهادتون فکر کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان جلو اومد و گونه م رو بوسيد و گفت:چقدر ماه شدي عزيزم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانمو با ناز بوسيدم و گفتم:ماه بودم،مامان خوشگلم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان خنديد و گفت:ظاهرشون که خيلي خوب و موجه بود اما ان شاالله که باطنشون هم خوب باشه و تو رو خوشبخت کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چادر شيک مخصوص روزهاي خواستگاريم رو روي سرم انداختم و با مامان منتظر نشستيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رأس ساعت هفت زنگ خونه به صدا در اومد.مامان رفت و در رو باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه خانوم حدود پنجاه ساله که مانتوي شيک و گرونقيمتي که حاشيه هاي کار شده روي آستين هاش و جلوي دکمه هاش داشت با يه روسري ساتن با تم سبز تيره رنگ،و يه دختر شايد بيست و هفت ساله که پانچو و شلوار جين مشکي و يه شال سبز فسفري به سر داشت وارد شدند.کمي ازموهاي هر دوشون هم که تقريباً فندقي رنگ بود از روسري هاشون بيرون اومده بود.معلوم بود که زياد هم پايبند حجاب نبودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سرشون وحيد صديق هم در حاليکه کت و شلوار شيک نوک مدادي و يه سبد گل کوچيک توي دستاش بود ،وارد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان اونها رو به سمت طبقه ي بالا که پذيرايي بود،تعارف کرد.منم که توي اتاق جلويي طبقه ي اول بودم و داشتم يواشکي اونها رو از پشت پنجره،ديد مي زدم به آشپزخونه رفتم و منتظر مامانم موندم که براي بردن چاييه دست پخت ناز عروس خانوم صدام کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از ده دقيقه،صداي مامان اومد:هانيه جان،عزيزم،ميشه چند لحظه بياي بالا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبق مأموريت همه ي دخترهاي ايراني،پنج تا چايي تو استکان هاي شيک، ريختم و آروم و در نهايت دقت به طبقه ي بالا بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي اين کار تبحر زيادي داشتم،بالاخره دفعه ي اول نبود که برام خواستگار مي اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و آروم سلام کردم.همگي لبخند زدند و جواب سلامم رو دادند.خانوم صديق يه نگاه خريدارانه بهم انداخت،... فکر کنم ازم خوشش اومده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چايي ها رو تعارف کردم،خوشبختانه نه دست هاي من لرزيد و نه دستهاي صديق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم صديق تعريف مي کرد که مادرش چند تا خيابون اون ور تر زندگي مي کنه.بعد با مامان شروع کردن به آدرس دادن و مامان بالاخره فهميد که عفت خانوم همون مادر خانوم صديق هست و خلاصه خيلي خوشحال شدند که آشنا از آب در اومديم و کار روزگار رو ببين که بچه هامون توي دانشگاه همديگه رو ديدند و از هم خوششون اومده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هِي،روزگار...اينم از مجلس خواستگاري ما!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون خيلي خجالت مي کشيدم سرم رو انداخته بودم پايين،...يه نگاه زيرزيرکي به خواهر داماد انداختم،...ولي از اون خواهرشوهرها بود ها!...خدا به دادم برسه،همين يکي احتمالاً يه تنه، کار هفت تا خواهرشوهر رو انجام ميده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسمش هاله بود و سه سال بود که ازدواج کرده بود و يه دختر يه ساله داشت که خونه ي مادرشوهرش گذاشته بودش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم صديق با اجازه اي به مامان گفت و رو به من و صديق با لبخند گفت:خب حالا ديگه ما شما دو تا رو تنها مي ذاريم تا با هم صحبت کنيد و ببينيد به تفاهم مي رسيد يا نه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مامان هم لبخندي زد و گفت:هر چند که به نظر من هانيه جون خيلي ماهه،و من به اين انتخاب وحيد جون،آفرين ميگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و وحيد هم لبخندي زديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هاله هم يکي از اون لبخندهاي عروس کُشِ خواهرشوهري زد و گفت:فقط تو رو خدا زياد لِفتِش نديد،چون بچه م ممکنه بي قراري کنه و زياد پيش مادرشوهرم نمونه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان ها و خواهرشوهرآينده گِرام به طبقه ي پايين رفتند و من و صديق رو براي وا کردن سنگ هاي احتماليه آينده،تنها گذاشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صديق خجالت رو کنار گذاشت و توي صورتم نگاه کرد و با لبخند گفت:ظاهراً مامان هامون، حرف هايي رو که هيچ ربطي به جلسه ي خواستگاري و اين حرفها نداره رو به طبقه پايين بردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم لبخندي زدم و چيزي نگفتم.صديق ادامه داد:خب اول من شروع کنم يا شما؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمي دونم چرا اينقدر خجالتي شده بودم،يه کم سرم رو بالا آوردم و آروم گفتم:اول شما بفرماييد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صديق:من سي و يک سالمه و مهندس صنايع هستم.تو ارشد هم همون طور که خودتون ميدونيد جامعه شناسي مي خونم،چون به اين رشته خيلي علاقه دارم و يه جوراييه اين رشته علمي، نيمه ي گُمشده ي منه!...براي کارم هم که توي کارخونه(...) کار مي کنم و اونجا مهندس خط توليدش هستم....نمي دونم بدونيد يا نه اون کارخونه متعلق به پدره کاميار معتمده!،...معتمد رو که ديگه حتماً مي شناسيد،همون که توي کلاسمونه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندي زدم و ياد امروز بعدازظهر افتادم.پس باباش کارخونه دار بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هه...اونم حتماً يه جوون خوش گذرون بود که نمي دونست پول از کجا مياد و همشو صرف ريخت و پاش هاي الکي و خريدن لباس هاي مختلف و ماشين هاي مدل به مدل گرون قيمت ميکرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صديق ادامه داد:يه پرايد تيبا دارم و براي خونه هم يه مقدار پس انداز دارم که بتونم با اون و کمک پدرم يه آپارتمان کوچيک پنجاه و يا شصت متري بخرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من توقع زيادي از شوهر آينده م نداشتم،همينکه با ايمان و درستکار و خوش اخلاق و مسئول براي خونه و زندگي باشه،برام کافي بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شرايط صديق براي من خيلي ايده آل بود و تا حالا همچين خواستگاري،حتي از جلوي در خونه مون هم رد نشده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته چندتايي بودند که قبلن ها همسايه ها معرفي کرده بودند و ظاهراً کم و بيش شرايطشون مثل صديق بود،اما خب اونا هيچ کدوم قول خريد خونه رو توي اول زندگي نداده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته من آدم خيلي مادي اي نبودم و اين چيزها برام زياد مهم نبود،اما نمي دونم چرا،همه ي خواستگارام بعد از جلسه ي خواستگاري که خودشون رو خيلي هم مشتاق نشون مي دادند، مي رفتند و ديگه پشت سرشون رو نگاه نمي کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس مي کردم،ممکنه خواستگاري صديق از من،با بقيه ي خواستگاري هام فرق داشته باشه.چون بالاخره کسي من رو به اون معرفي نکرده بود و اون خودش واقعاً منو پسنديده بود و اين جلسه فقط يه جلسه ي معارفه ي معمولي براي خانواده ي داماد محسوب نميشد و احتمالاً اين دفعه ديگه اين ما بوديم که بايد جواب مثبت و يا منفي مي داديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون قندهايي رو که توي دلم آب ميشد رو توي سطل قند ريختم و خيلي جدي گفتم:اينکه همسر آينده م اهل کار و زندگي باشه و نسبت به خانواده ش مسئول و مهربون باشه،براي من خيلي مهمه ولي براي من درجه ي ايمان شما هم اهميت فوق العاده اي داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صديق سريع گفت:البته ما هم يه خانواده ي معتقد و اهل نماز و روزه هستيم.براي همين بود که من از حجاب و متانت شما خيلي خوشم اومد و احساس کردم که مي تونم روي شما به عنوان يه خانوم نجيب و خانواده دار حساب ويژه اي باز کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و گفتم:در ضمن من دوست دارم درسم رو هم ادامه بدم و اگه يه شرايط خوب توي يه اداره ي دولتي برام پيش اومد،به سر کار هم برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صديق:خب منم با يه کار نيمه وقت دولتي موافقم و با درس خوندن شما هم هيچ مشکلي ندارم و حتي تأييدش هم مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندم رو پررنگ تر کردم،واز اينکه قرار بود همچين شوهر تحصيل کرده و فهميده اي نصيبم بشه خدا رو شکر کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از دو ساعت خانواده ي صديق رفتند.قرار شد اونها فردا شب براي گرفتن جواب ما، زنگ بزنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان گفت:مادر و خواهرش هر دو خانوم و محترم بودند،خودش هم که خوب و اهل نماز و روزه و کار و زندگي بود.ظاهراً پدرش هم کارمند يه اداره ي دولتيه و آدم خوب و معتمد محل شونه....نظر من که مثبته،البته براي اطمينان بيشتر فردا ميرم و از همسايه هاشون درموردشون يه کمي پرس و جو مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم.يه جورايي من هم به اين وصلت راضي بودم و اگه نتيجه ي تحقيقات محلي يه ، مامان هم خوب مي بود،حتماً جواب مثبت مي دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدازظهر سه شنبه که داشتم از مدرسه به خونه برمي گشتم،يه پرادوي مشکي بي هوا جلوي پام ترمز کرد.ترسيدم و خودم رو به عقب کشيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيشه ي اتومات سمت راننده ي ماشين پايين اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداي من کاميار معتمد بود که در حاليکه به نظر ميومد مثل هميشه حسابي تيپ زده بود و صورتش رو سه تيغه کرده بود و عينک دوديش رو روي موهاي فشنش گذاشته بود،سرش رو از پنجره بيرون آورد و با خنده گفت:واي چقدر هم ترسو!...حسابي ترسيدي ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هامو توي هم کشيدم و گفتم:آقاي معتمد من با شما شوخي دارم؟!...اين کارها يعني چي؟!...اون از کار ديروزتون،اينم از ديوونه بازي امروزتون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اينو گفتم و راهمو کج کردم تا از اونجا برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار پياده شد و جلو اومد و صورتش رو بهم نزديک کرد و خيلي جدي و خشمگين گفت:ظاهراً که خيلي سرسختي!...اما باشه اشکالي نداره،من بالاخره رامت مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي شعوره وقيح!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تندي صورتم رو کنار کشيدم و با جديت گفتم:خجالت بکشيد،اين حرفها يعني چي؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر جوابش نموندم و دوباره و بدون هيچ معطلي راهم رو کج کردم و به سمت خونه مون به راه افتادم.از پشت صداي جيغ لاستيک هاي يه ماشين و ترمز کردنش و احتمالاً صداي شهباز که با خنده به کاميارگفت:تيرت به سنگ خورد،نه؟!،...حسابي ضايع شدي، ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه نشدم کاميار در جوابش چي گفت،اصلاً هم مکالمه شون ،برام مهم نبود...اون براي من فقط يه مزاحم بود که احتمالاً به خاطر کم محلي هام خيلي زود دست از سرم برمي داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان اون روز صبح رفته بود و درباره ي خانواده ي صديق تحقيق کرده بود.و خدا رو شکر با خوشحالي، خوب و سالم بودن از نظر اخلاقي اون خانواده رو تائيد کرد و ديگه از نظر ما همه چيز اُکي بود و فقط منتظر تماس خانواده ي صديق بوديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون شب هر چي منتظر مونديم،خانواده ي صديق براي گرفتن جواب، تماس نگرفتند.با خودم گفتم،شايد براشون کاري پيش اومده باشه و نتونستند تماس بگيرند.مطمئن بودم که اين خواستگاري مثل قبلي ها نبود و حتماً به ازدواج منتهي مي شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهارشنبه بعداز اينکه نمازم رو خوندم و ناهارم رو توي آبدارخونه ي مدرسه خوردم،به سر کلاسم رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هميشه ساعت هاي بعدازظهر، طبق درخواست خانوم مدير،با بچه ها تست کار مي کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از خوردن زنگ پايان مدرسه وسايلم رو جمع کردم و همانطور که با بچه هايي که دورم رو گرفته بودند،حرف مي زدم از کلاس خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کمال تعجب خانوم صديق و دخترش هاله رو ديدم که جلوي در کلاسم منتظر من وايساده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي نهايت خوشحال شدم و با بچه ها خداحافظي کردم و به سمتشون رفتم و باهاشون دست دادم و سلام کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم زياد تحويلم نگرفتند و يه کمي گرفته و سرسنگين بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هاله خيلي جدي و خشک گفت:راستش ما بايد باهات حرف بزنيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمي نگران شدم،سري تکون دادم و گفتم:مشکلي پيش اومده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم صديق:آره عزيزم يه مشکلي هست که گره ش فقط به دست خودت باز ميشه و بايد خانومي کني و دل منه مادر رو شاد کني!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب گفتم:چه کمکي از دست من بر مياد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هاله:بهتره بريم سر کلاست بشينيم و صحبت کنيم،اين جوري سر پا نميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معذرت خواهي کردم و اونها رو به داخل کلاسم که ديگه خالي شده بود و بچه ها رفته بودند،راهنمايي کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو روي نيمکت هايي نشستند.من هم سر جاي مخصوص خودم نشستم و گفتم:خواهش مي کنم بفرماييد،خوشحال ميشم که اگه کمکي از دستم بربياد براتون انجام بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هاله خيلي سرد و بي رودروايسي گفت:ببين هانيه جون،تو از نظر ما هيچ مشکلي نداري و حتي خيلي هم خوب و خانوم و با کمالات هستي،برادرم وحيد هم از تو خيلي خوشش اومده و دوست داره که حتماً و هر جوري که هست با تو ازدواج کنه،و در واقع يه جورايي کور شده و چشمش رو روي واقعيات بسته و مشکلات تو رو نمي بينه و براشون هم هيچ اهميتي قائل نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب کردم،يعني من چه مشکلي داشتم که خودم هم ازش بي خبر بودم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هاله ادامه داد:ديروز ما از چند تا از همسايه هاتون راجع به خانواده ي شما پرس و جو کرديم و يه چيزهايي رو درباره ي پدرت فهميديم،...البته من مي دونم که ما بايد اول تحقيقاتمون رو کامل مي کرديم و بعد به خواستگاري تو مي اومديم و در اينجا اين کوتاهي،همش تقصير مائه و من و مامانم بابتش ازت عذرخواهي مي کنيم....ديروز همسايه ها به ما گفتند که پدر مرحومت کرولال مادرزاد بوده و يه کم هم عقب موندگيه ذهني داشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست هام رو که روي پاهام بود،مشت کردم و سعي کردم که گريه نکنم...پس اين بود همون مشکلي که باعث مي شد همه ي خواستگارهام فراري بشند و برند و ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نکنند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعاً از همسايه هامون تعجب مي کردم،پدرمن نوزده سال پيش مرده بود و من هم که دخترش بودم کاملاً سالم و حتي خيلي هم باهوش بودم و هميشه توي تمام درون تحصيلم شاگرد اول بودم و حتي کلاس چهارم ابتدايي رو هم خودم به تنهايي و بدون کمک هيچ کس به طور جهشي خونده بودم،پس چرا همسايه ها،همچين کم لطفي اي در حق من مي کردند؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته شايد اونها حق داشتند و بايد همه چيز ما رو به خواستگارهايي که براي تحقيق راجع به من و گذشته م به درخونه شون مي رفتند،توضيح مي دادند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم صديق قطره اشک تمساح نچکيده ش،رو با ژست خاصي و با دستمال کاغذي گل داري پاک کرد و گفت:خواهش مي کنم خودت يه جوري به وحيد من،جواب رد بده،...آخه شما که خودت تحصيل کرده اي و بهتر مي دوني که اين مشکلات ژنتيکي ممکنه به بچه تون هم سرايت کنه و خدايي ناکرده،صاحب يه بچه ي عقب مونده و کر و لال بشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هاله:برادر احمق من،با اينکه تحصيل کرده ست،اما نمي دونم چرا،به اين موضوعه به اين مهمي اهميتي نميده و ميگه اين نمي تونه شرط باشه و با رفتن به آزمايش ژنتيک و اين جور مسخره بازي ها،ممکنه ثابت بشه که مشکلي وجود نداره و ازدواج شما مي تونه بلامانع باشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم صديق:آره عزيزم،بالاخره اين جور ازدواج ها ريسکش يه کم بالائه و ما هم که يه کم محافظه کار هستيم و جرأت همچين ريسکي رو نداريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعي کردم بغضم رو فرو بخورم و با صدايي که در نهايت تلاشم،باز هم به خاطر بغض دو رگه شده بود،گفتم:من نگراني شما رو درک مي کنم،مطمئن باشيد که من به پسرتون جواب منفي ميدم و نمي ذارم که همچين ازدواجي صورت بگيره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم صديق:پس خواهش مي کنم خانومي کن و به وحيد،راجع به اومدن ما به اينجا چيزي نگو،چون ممکنه عصباني بشه و دوباره سر موضوع ازدواج با شما ما رو تحت فشار بذاره وچه مي دونم يه کاري بکنه که بعدش پشيموني به بار بياد و يه بچه ي ناقص رو دستمون بمونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعي کردم لحن تحقيرآميزشون رو ناديده بگيرم،به خودم مسلط شدم و گفتم:باشه از طرف من خيالتون راحت باشه،فقط من باهاش تماس نمي گيرم،خودتون از طرف من بهش اعلام کنيد که جواب من منفيه و ديگه هم پافشاري نکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم صديق جلو اومد و خيلي مصنوعي گونه م رو بوسيد و گفت:ايشالا يه بخت خوب نصيبت بشه،عزيزم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به معناي تشکر سري تکون دادم و در نهايت بهت و حيرت رفتنشون رو تماشا کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونا درست مي گفتند پدر من عقب مانده ي ذهني و کرولال مادرزاد بود.اما اين موضوع حتي توي خانواده ي پدريم هم به غير از پدرمن،حتي تا به امروز درباره ي هيچ کس ديگه اي اتفاق نيوفته بود و شايد دليلش اين بود که مادربزرگم پدر من رو توي سن چهل و پنج سالگي حامله شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين جور جهش هاي ژنتيکي و نقص هاي مادرزادي معمولاً توي حاملگي هاي سنِ بالا،امري طبيعي محسوب ميشه و فکر نمي کنم که دليلي براي نگراني و ارثي بودن اون نقص وجود داشته باشه،مخصوصاً که معمولاً اين جور نقص ها جزء صفات مغلوبه هستند و امکان تکرارشون در شرايط عادي خيلي کمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهتره همه چيز رو از اول براتون توضيح بدم،درست از وقتي که مادربزرگ مادريم،مامانم رو باردار شده بود.اون سال پدرِ مامانم بر اثر يه دل درد ساده که احتمالاً آپانديست بوده و اون موقع ها باهاش زياد آشنايي نداشتند،از دنيا ميره.مادربزرگم هم که اولين زايمانش بوده، مامانم رو به دنيا مياره و خودش سر زا ميره.اين جور ميشه که مامانم از همون ابتداي زندگيش يتيم ميشه و مجبور ميشه که با خانواده ي عموش زندگي کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عموي مرحوم مامان و زن عموش که هنوز هم زنده است،مامانم رو تا دوازده سالگي بزرگ مي کنند و بعد به يکي از اقوام دور شوهر ميدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم بيست سال زن آقا رحيم بوده،ولي چون بچه دار نشده بوده،همون ساهاي اول ازدواجش،آقا رحيم سرش زن مي گيره و از اون زن صاحب چند تا بچه ي قد و نيم قد ميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا رحيم مثل بيشتر مردهاي قديمي،خيلي بداخلاق بوده و بيشتر اوقات مامانم و اون يکي زنش رو سر چيزهاي پيش پا افتاده و کوچيک،تا سر حد مرگ کتک مي زده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در واقع مامانم اولين سکته ي قلبيش رو همون سالهاي آخر عمر آقا رحيم به خاطر کتک به ناحقي که ازش خورده بوده،ميزنه و تا مدتها راهي بيمارستان ميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از مرگ آقا رحيم،مامان که سي و دو ساله بوده،دوباره به خونه ي عموش برمي گرده و اونا بعد از پنج ماه مامان رو به بابام که يه پسر سي و چهار ساله ي عقب مونده و کرولال بوده،شوهر ميدن و يه جوري اون رو از سر خودشون باز مي کنند و به اصطلاح يه نون خور رو کم مي کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابام اون موقع ها با مادرش که يه پيرزن هشتاد ساله بوده،زندگي مي کرده و توي يه مغازه ي ميوه فروشي،شاگرد و پادو بوده و همين خونه ي فعلي مون رو،با پول هايي که مادربزرگم از دستمزدهاي خود بابام براش جمع کرده بوده،خريداري مي کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما چون بابام عقل درست و حسابي اي نداشته مادربزرگم خونه رو به نام خودش سند ميزنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه تا عمه هام و عمو جمالم( که همشون اون موقع ها هر کدوم بيشتر از بيست سال از بابام بزرگتر بودند و همه شون هم کاملاً سالم و عاقل هستند و حالا هم ديگه هيچ کدومشون زنده نيستند)اين رو مي دونستند و براي همين هيچ وقت سعي نکردند که بعد از مرگ مادربزرگ و بابام،خونه رو بفروشند و سهم الارث بگيرند.اما هيچ وقت هم دور هم جمع نشدند تا رضايت بدند و سند خونه رو به اسم من و مامانم بزنند.البته مامان هم در اين مورد به اونا هيچ اصراري نکرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگم يک سال بعداز ازدواج مامان و بابام،که مي فهمه بالاخره پسر شيرين عقلش يه جوري سر و سامون پيدا کرده،با خيال راحت سرشو روي زمين ميذاره و مي ميره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان هم همون سال،يعني توي سي و چهار سالگيش در نهايت بهت و تعجب منو حامله ميشه و به دنيا مياره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا سيد علي،يکي از همسايه هاي خيّرمون که حالا ديگه مرحوم شده،دلش ميسوزه و خيلي از مردهاي همسايه رو براي کار به اداره ي پست که خودش رئيس يه شعبه ش بوده،معرفي مي کنه و قرعه به نام باباي من هم ميوفته و اونو به عنوان آبدارچي به اداره شون مي بره و استخدام پيماني مي کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از دو سال هم،همون طور که گفتم بابام،با يه ماشين تصادف مي کنه و اون راننده هم نامردي ميکنه و فرار مي کنه و اونو به بيمارستان نمي رسونه که باعث ميشه بابام دار فاني رو وداع بگه و از دنيا بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و مامان هميشه،براي آقا سيد دعا مي کنيم و ممنون و قدردانش هستيم،چون اگه بابا رو به سر کار نمي برد،الان اين آب باريکه حقوق تأمين اجتماعي رو نداشتيم و معلوم نبود که مامان بي سواد من براي پر کردن شکم من و خودش بايد دست به چه کارها و چه کُلفتي هايي که نمي زد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اينکه بابام شيرين عقل بود،اما مامانم هميشه ازش به خوبي ياد مي کرد و اين سه سال و نيم زندگي مشترکش با بابام رو خيلي دوست داشت و مي گفت که اون هيچ وقت اذيتش نکرده و هميشه پول و چيزهاي ديگه در اختيارش قرار ميداده و مامان با اون براي اولين بار توي سي و دو نيم سال زندگيش طعم خوشبختي و آسايش رو چشيده و از همه مهم تر اينکه اونو صاحب بچه اي به خوبي من کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعي کردم،اشک هام رو که شُرو شُر از چشمام پايين مي ريختند رو با دستمال پاک کنم اما موفق نبودم.جوري که هيچ کدوم از همکارهام و بچه ها متوجه نشند از مدرسه خارج شدم و به سمت بهشت زهرا رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار قبر پدرم نشستم و اسمش رو خوندم:جوان ناکام جلال معصومي،سي و هشت ساله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روي سنگ قبرش ننوشته بود،ديوانه!!!...توي عکس هايي هم که ازش مونده بود،آثار ديوانه گيش معلوم نبود....اما اين يه دروغ نبود و واقعيت داشت،...پدر من يک عقب مانده ي ذهني و کرولال بود،اما مطمئناً شوهر مهربان و پدرعزيزي بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باباي خوبم،يه وقت فکر نکني که من الآن از دست تو ناراحتم و براي همين دارم گريه مي کنم،نه!...به خدا اصلاً اين طوري نيست،من تو رو با يه دنيا هم عوض نمي کنم...اصلاً از اين به بعد بهت بيشتر افتخار مي کنم و خودم با کمال ميل به همه ي خواستگارهام شرايط تو رو اعلام مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه برام هيچي مهم نيست،...مهم نيست که ممکنه هيچ وقت هيشکي راضي به ازدواج با من نشه!...مهم اينه که تو باباي خوب مني و من همه ي خوبي هام رو از تو به ارث بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلاً من شوهر مي خوام چيکار کنم؟!...مگه قراره که يه روزي همه ي دختراي دنيا شوهر کنند؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مي دونم که الآن ديگه ناشنوا نيستي و صداي منو ميشنوي!...اينو بدون که هميشه دوست دارم و خواهم داشت و از اينکه ممکنه کسي منو به همسريش قبول نکنه ناراحت نيستم و افسوس نمي خورم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با باباي خوبم خداحافظي کردم و خوشحال و سبک بال به سمت خونه مون به راه افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشيم رو که از همون توي مدرسه خاموش کرده بودم،روشن کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بيست و چهار تماس تا نا موفق از ليلا داشتم.يه کمي نگران شدم،سابقه نداشت که ليلا اينقدر به من زنگ بزنه...حتماً کار مهمي داشته...چند تا پيامک هم بود.اولي رو باز کردم،"هانيه خودت رو زود به بيمارستان...برسون،مامانت يه سکته ي خفيف کرده"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاهام سست شد و نزديک بود به زمين بخورم.به زور تعادل خودم رو حفظ کردم...يعني چه اتفاقي افتاده بود،مامان که امروز صبح حالش خيلي خوب بود؟!...نکنه خانوم صديق به مامان زنگ زده باشه و اون دري و وري ها رو تحويلش داده باشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عجله به بيمارستان رفتم.مامان توي سي سي يو بود.خوشبختانه خطر رفع شده بود،اما به احتمال زياد بايد عمل مي شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ليلا در حاليکه دلداريم مي داد و پشتم رو مي ماليد،کنارم نشسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعاً از کار اين زن تعجب مي کردم،من که بهش اطمينان داده بودم که به پسرش جواب رد ميدم،ديگه چرا اين کار رو کرده بود و به مامان هم تماس گرفته بود؟!...اون که اينقدر خوب ته و توي زندگي ما رو درآورده بود،يعني نفهميده بود که مامانم سابقه ي سکته ي قبلي داره و اين خبرا براش مثل يه شُک مي مونه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدم عصبي و زودجوشي نبودم که بخوام بهش زنگ بزنم و هر چي که از دهنم در مياد بهش بگم،...اصلاً اين جور آدم ها ارزش همکلام شدن رو نداشتند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ليلا به کنار تخت مامان رفتيم.دستي به سرش کشيدم،مامان نگاهي بهم کرد و قطره اشکي از گوشه ي چشماش چکيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم اشکهامو پاک کردم و با آرامش بهش گفتم:آخه عزيز من چرا خودتو براي اين موضوع پيش پا افتاده ناراحت کردي؟...مگه حالا از آسمون وحي منزل اومده که حتماً همه ي دخترها بايد ازدواج کنند؟...اصلاً من دوست ندارم که شوهر کنم،مي خوام هميشه پيش مامان جونم بمونم...ديگه نبينم که خودت رو براي اين چيزها ناراحت کني و به کشتن بدي...تو که مي دوني من به جز تو که کس ديگه اي رو توي اين دنيا ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعاً نمي دونستم که مامان،مگه خودش از ازدواج هاش چه خيري ديده بود که اينقدر آرزو داشت منو شوهر بده و فکر مي کرد که اين جوري من سروسامون مي گيرم؟!...مگه من الآن سروسامون نداشتم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون شب رو توي بيمارستان موندم و فردا رو هم به دانشگاه نرفتم.تا عصرپنج شنبه،تقريباً همه ي سه ميليوني که توي حسابمون بود و باقيمانده ي پول همون قرعه کشي بود رو خرج بيمارستان و بستري کردن و آنژيوگرافي و هزار تا کوفت و زهرمار ديگه که حتي اسمشون رو هم نمي دونستم و علاقه اي هم به يادگرفتنشون نداشتم،کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نظر دکترش اين بود که مامان حتماً بايد ظرف چند روز آينده عمل بشه،چون چند تا از رگ هاي قلبش مسدود شده و فقط با عمل خوب ميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه واقعاً هيچ پولي برامون نمونده بود،براي عمل و هزينه هاي بعديش بايد کَمه کم هفت ميليون پول مي داشتيم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشيم زنگ خورد.شماره ي صديق افتاده بود،همون روز خواستگاري مامانش شماره ش رو داده بود و من توي گوشيم سيو کرده بودم و با توجه به وضع مامان ديگه فراموش کرده بودم که ديليتش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشي رو جواب دادم،خيلي دوست داشتم که از مادر و خواهرش گله کنم اما به خاطر قولي که به مادرش داده بودم و ممکن بود به خاطر اين جريان،صديق با خانواده ش در بيوفته،چيزي نگفتم و در جواب سؤالهاش که همش مي پرسيد:"حداقل بگيد که مشکله من چي بوده که بهم جواب رد داديد؟!" اولش کمي طفره رفتم،ولي بعد که ديدم قانع نميشه و دنبال يه جواب قانع کننده ست،گفتم:متأسفم من يه خواستگار بهتر از شما دارم که قصد دارم همين روزها باهاش ازدواج کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهش دروغ گفتم.اولين باري بود که دروغ مي گفتم!...به خاطر بيماري مامان و نداشتن پول عمل،اعصابم به اندازه ي کافي داغون بود و حوصله ي اصرارهاي بي خودي اون رو ديگه نداشتم...در واقع اون لحظه اصلاً فکرش رو هم نمي کردم که ممکنه واقعاً حرفم درست دربياد و دو روز ديگه به خاطر جور کردن هزينه ي عمل مامان، مجبور بشم تن به خِفّت بدم وبا کسي که هيج وقت فکرش رو هم نمي کردم،يه ازدواج موقت بکنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صديق سرخورده خداحافظي و گوشي رو قطع کرد...اون پسر خوبي بود و مطمئناً از نظر من حسابش با خانواده ش جدا بود،...همين که من رو درک مي کرد و من رو با توجه به مشکل پدرم،براي ازدواج و زندگي مشترک انتخاب کرده بود،برام کافي بود و هيچ وقت ارزش اين کارش پيش من کم نميشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همين جوري کلافه توي بيمارستان قدم مي زدم و به بعضي از اقوام که فکر مي کردم ممکنه براي عمل مامان بهم پولي قرض بدن،تماس مي گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ما هيچ وقت به کسي براي پول رو ننداخته بوديم و الآن هم اين کار برام خيلي سخت بود و براي همين فقط تو تماس هام به اقوام ،بهشون مي گفتم که مامانم توي بيمارستان بستريه و بايد عمل بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مطمئنم که لحن صحبتم يه جوري بود که همشون مي فهميدند که دارم با زبون بي زبوني ازشون درخواست يه مقدار پول ميکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما با کمال تأسف همه شون خودشون رو به اون راه مي زدند و اظهار تأسف مي کردند و مي گفتند که ايشالا مامانت زود خوب بشه و عملش با موفقيت انجام بشه و اگه وقت کردم حتماً بهش سر مي زنيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هه...از بين شونزده تا دختر عمه و پسرعمه و پسرعمو و دخترعمو که همه شون بزرگ سال و بيشتر از پنجاه سال بودند و تقريباً هم پولدار و از طبقه ي متوسط بودند،هيچ کدوم به روي خودش هم نياورد که بياد و يه پولي هر چقدر هم که اندک باشه،به ما قرض بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلاً عمه هام همون موقع بعد از مرگ مادربزرگ و بابام،رابطه شون رو با مامانم که فاميلشون هم نبود و کاملاً با فاميل پدريم غريبه بود،قطع کرده بودند.عمو جمال خدابيامرزم هم با زن عموم تا قبل از مرگشون که حدود ده سال پيش بود،سالي چند بار به خونه ي ما سر مي زدند و احوال پرسي مي کردند و گاهي هم ما رو به خونه شون دعوت مي کردند و چند روزي نگه مي داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رابطه ي ما با خانواده ي پدريم،فقط در حد شرکت کردن توي مراسم عروسي هاي اونها بود که اونم چون توي تالارها هميشه زنونه و مردونه جدا بود،من ديگه الآن مطمئن نبودم که بتونم پسرعمه ها و پسر عموم و کلاً مردها و پسرهاي فاميل پدريم رو بشناسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرعموهاي مامان هم که پولدار و حاجي بازاري بودند و هميشه همه جا ادعا مي کردند که دست به خير زيادي دارند و به همه چنين و چنان کمک مي کنند،هم يه جوري بهونه آوردند و قول دادند که حتماً در اسرع وقت به مامان سر بزنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام اميدهام به نا اميدي تبديل شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعاً خيلي دردناک بود،توي اين اين دنياي به اين بزرگي که بعضي از مردم ميليارد ميليارد پول رو بالا مي کشيدند و بعضي ها هم مثل کاميار معتمد که از شدت خوشي و رفاه هر روز يه مدل ماشين عوض مي کردند و به دنبال خوشگذروني بودند،من مجبور بودم براي جور کردن هفت ميليون ناقابل،در به در به همه رو بزنم و خودم رو کوچيک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح روز جمعه مريم زنگ زد و دليل غيبت روز پنج شنبه رو ازم پرسيد،منم جريان مامانم رو بهش گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو ساعت بعد مريم و افسانه با سبد گلي در دست،به ملاقات مامانم اومدن.از ديدنشون خوشحال شدم،مريم و افسانه گفتند که با هم ديگه مي تونند پونصد هزار تومن بهم قرض بدن.لبخندي زدم،اونا واقعاً دوستاي خوبي بودند،حتي خيلي بهتر از اقوامم...اونها هم اگه راضي مي شدند و هر کدوم چندصد هزار تومن بهم قرض مي دادند،مشکلم به کلي حل ميشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من مريم و افسانه رو فقط يک ماه و نيم بود که مي شناختم،ولي اونها نهايت معرفت رو در حق من انجام داده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعي کردم اشکي نريزم و قوي باشم تا اونها متوجه اوضاع بي ريخت روحيم نشند.ازشون تشکر کردم و گفتم:واقعاً شما خيلي خوب هستيد،نمي دونم بايد چطوري ازتون تشکر کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسانه لبخندي زد و اشک هاشو پاک کرد و گفت:ببخش که بيشتر از اين نتونستيم جور کنيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهي کشيدم و گفتم:همينم خيلي خوبه و نهايت لطف و معرفتتون رو مي رسونه،شما که اصلاً منو نمي شناسيد راضي شديد که اين مقدار رو به من قرض بديد،در حاليکه فاميلام حتي اين موضوع رو به روي خودشون هم نياوردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مريم:پس شماره ي حسابت رو بده تا از همين عابربانک بيمارستان،پول رو به حسابت بريزيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کار دوستام برام خيلي ارزشمند بود،اما نمي تونستم پول رو ازشون قبول کنم،در واقع اين مقدار پول به کارم نمي اومد و با شرايط فعلي محال بود که بتونم بقيه ي پول رو هم جور کنم،اما دلم نيومد که مريم و افسانه رو ناراحت کنم،براي همين گفتم:حالا فعلاً دست نگه داريد،هر وقت که بقيه پول هم جور شد،بهتون تماس مي گيرم تا اون مقدار رو به حسابم بريزيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مريم و افسانه قبول کردند و بعد از کمي شوخي و خنده،که قصدشون عوض کردن حال و هواي غمبار من بود،خداحافظي کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا جلوي در بيمارستان باهاشون رفتم.افسانه رو به مريم گفت:مريم به نظرت بهش بگيم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب گفتم:چي رو؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسانه با خنده گفت:اگه بگيم امروز،با ماشين کي اومديم اينجا،اصلاً باورت نميشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مريم:حالا زيادم اتفاق مهمي نبوده ها،اين افسانه زيادي بزرگش مي کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسانه با هيجان گفت:وقتي داشتيم مي اومديم اينجا،توي راه کاميار رو ديديم که داشت با بي ام وَش از اونجا رد ميشد،اونم ما رو ديد و جلو پامون ترمز کرد و محترمانه ازمون خواست که سوار شيم تا ما رو برسونه....باورت ميشه؟اون که تا ديروز حتي جواب سلام ما رو هم به زور ميداد،امروز ازمون خواست که سوار ماشينش بشيم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مريم:يه چيزايي هم از تو پرسيد،که چرا ديروز نيومدي و از اين حرفا،ما هم بهش گفتيم که مامانت تو بيمارستان بستريه و بايد عمل بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناراحت شدم.کاميار چيکار به کار من داشت که حتي غيبت ديروزم رو هم متوجه شده بود؟!...نمي دونم چرا اين هفته پررو شده بود و سر به سرم ميذاشت؟!...به قول افسانه تا هفته هاي قبل که از دماغ فيل افتاده بود و جواب سلاممون رو هم به زور ميداد!...البته من هيچ وقت باهاش رودر رو نمي شدم که بخوام بهش سلام کنم ولي اين تکبرش رو از رفتارهاش با ديگران و همچنين از حرفاي افسانه و مريم فهميده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسانه خجالت زده ،گفت:راستش اگه ناراحت نميشي،ما بهش گفتيم که تو به هفت ميليون تومن احتياج داري....خواهش مي کنم ناراحت نشو،ما پيش خودمون گفتيم که اون خيلي پولداره و اين پولها براش چيزي نيست و شايد راضي بشه که اين مقدار پول رو بهت قرض بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قيافه م درهم شد،همينم مونده بود که بخوام به اون بچه پررو رو بندازم...اصلاً اگه اون خودش هم پيشنهاد مي کرد تا اين پول رو بهم قرض بده،من قبول نمي کردم...من که معلوم نبود تا کِي بتونم اين پول رو جور کنم و به صاحبش برگردونم،بهترين کار اين بود که اين پول رو از اقوام قرض مي گرفتم که اونها هم زيرش زدند و اصلاً موضوع رو به روي خودشون هم نياوردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعي کردم،ناراحتيم رو نشون ندم،بالاخره مريم و افسانه قصدشون خير بود و خواسته بودند که يه جوري به من کمک کنند،اما ظاهراً زياد موفق نبودم و اونا متوجه ي ناراحتيم شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مريم شرمگين گفت:باور کن ما قصد بدي نداشتيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسانه هم ادامه داد:راستش همون موقع خودمون هم از اين حرفمون پشيمون شديم،چون کاميار بلند خنديد و گفت"يعني معصومي،واقعاً لنگ هفت ميليون تومن پوله؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مريم سقلمه اي به پهلوي افسانه زد و با اخم بهش نگاه کرد و يه جورايي بهش فهموند که نبايد اين حرف رو مي زده و بهتره ديگه ادامه نده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسانه مِن مني کرد و خواست که حرفش رو رفع و رجوع کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فهميدم تو اوضاع بدي گير کرده،براي اينکه خيالش رو راحت کنم،گفتم:اشکالي نداره،خودتو به خاطرش ناراحت نکن،حالا اتفاقيه که افتاده،...اما خواهش مي کنم ديگه راجع به مشکل من به کسي چيزي نگيد،اگه قسمت باشه و عمر مامان من به اين دنيا باقي باشه اين پول حتماً از زير سنگ هم که باشه،يه جوري جور ميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جملات آخر رو با گريه گفتم.مطمئن بودم که اينا حرف واقعيه دلم نيست و حتي يک لحظه هم نمي تونستم به مرگ و نبودن مامانم فکر کنم،اما غرور و آبروي خودم و مامانم بهم اجازه نمي داد که خودم رو جلوي هر کس و ناکسي کوچيک کنم و براي جور کردن پول کاسه ي گدايي جلوي اين و اون دراز کنم.به خصوص که حالا ديگه فهميده بودم که فقط خداي بزرگه که مي تونم بهش رو بندازم و رو انداختن به ديگران،جز تحقير و خرد شدنم عاقبت ديگه اي نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مريم و افسانه بعد از خداحافظي کردن، رفتند و آرزو کردن که حال مامانم زود خوب بشه. دوباره ازشون تشکر کردم و رفتنشون رو نظاره کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از رفتن مريم و افسانه گوشيم زنگ خورد.يه شماره ي نهصد و دوازدهِ رُند و کد يک افتاده بود.تعجب کردم،يعني کي مي تونست باشه؟!...شايد يکي از اقوام بود که دلش سوخته بود و خواسته بود که بهمون پولي قرض بده.با يه دنيا اميد جواب دادم:الو بفرماييد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي مردونه اي گفت:معصومي ،خودتي؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش کمي آشنا بود،گفتم:بله بفرماييد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار:من معتمدم ،به جا آوردي؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب کردم،يعني با من چيکار داشت؟!....هنوز مزاحمت روز دوشنبه و سه شنبه ش فراموشم نشده بود.مي خواستم قطع کنم که تندي گفت:اِ...قطع نکن ديگه،باهات کار دارم...مي توني به کافي شاپي که ميگم بيايي؟مي خوام ببينمت و باهات حرف بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي ناراحت شدم،اون چرا با من پسرخاله شده بود و خودموني حرف مي زد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهش توپيدم:اولاً تو نه و شما،دوماً اين آرزو رو با خودتون به گور ببريد که من با شما به کافي شاپ بيام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار با لحني که معلوم بود عصبيه،گفت:مثل اينکه نازت خيلي زياده... باشه حرفي نيست اما بايد بدوني که...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه نخواستم حرفهاشو بشنوم و زود قطع کردم...اين هم يه جور ديوونه بود و خودش خبر نداشت!...من بدبخت تو چه فکري بودم،اون تو چه فکري بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي اس ام اس گوشيم بلند شد.از همون شماره ي معتمد بود،نوشته بود:فکر کردي از پشت تلفن هم مي خوام بخورمت که قطع کردي؟ خودتو لوس نکن و تا يه ساعت ديگه به آدرس کافي شاپي که توي اس بعدي برات سِند مي کنم ،بيا...نترس نمي خورمت،مي خوام پولي رو که لازم داري بهت بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفي کردم و پيامکش رو حذف کردم،پيامک هاي بعديش رو هم همين جوري نخونده حذف کردم،مطمئناً من آدمي نبودم که بخوام از اون پول بگيرم تازه معلوم نبود که اون قصدش از اين پيشنهاد( تازه اگه هم واقعاً راست باشه)،واقعاً کمک کردن باشه و يه جورايي احساس مي کردم که پشت اين کمک کردنش، يه هدفِ پليد وجود داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدايا تو اين وضعيت فقط همين يکي رو کم داشتم!چقدر هم از خود متشکر و توهين آميز حرف ميزد!...نمي دونم شماره ي من رو از کجا پيدا کرده بود؟هر چند که حدس زدنش هم کار مشکلي نبود،احتمالاً چند ساعت پيش از افسانه گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا عصر هم چند بار ديگه با شماره هاي مختلف تماس گرفت و من هم هربار خوشحال از اينکه بالاخره يکي از اقوام دلش نرم شده و خواسته که بهمون پولي قرض بده،جواب مي دادم و هر بار بعد از شنيدن صداي نحس و مسخره ش که ديگه کاملاً مي شناختمش،تندي قطع مي کردم و اجازه ي حرف زدن بهش نمي دادم.پيامک هاش رو هم همين جوري نخونده پاک مي کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمي دونستم اين ديگه از جونم چي مي خواست؟مطمئن بودم که عاشق سينه چاکم نيست و قصدي هم براي کمک کردن بهم نداره و حتماً براي دليلي که نمي دونستم چيه،اين مزاحمت ها رو ايجاد ميکنه...اما اين اواخر از صداش معلوم بود که کاملاً از دستم کفري و عصباني شده!و حتماً اگه دستش بهم مي رسيد و امکانش بود يه فَس کتک مفصل بهم ميزد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب عصباني بشه،به دَرَک! اصلاً به من چه!...من دوست ندارم که با هيچ پسري رابطه دوستي و عشق و عاشقي برقرار کنم،حالا مگه زوره؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمعه شب ديگه ليلا نذاشت که توي بيمارستان بمونم و مجبورم کرد که به خونه برم و استراحت کنم و خودش به جام توي بيمارستان موند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ليلا دختر همسايه ي ديوار به ديوارمون بود که پنج سالي از من بزرگتر بود.اون يه دختر قدبلند با موها و چشم هاي مشکي بود که پوست گندمگون و چهره اي با نمک و زيبايي داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ليلا ده سال پيش توي شونزده سالگيش ازدواج کرده بود.اما دو سال پيش به خاطر اينکه نازا بود،شوهرش طلاقش داده بود و حالا توي يه آرايشگاه کار مي کرد و منتظر بود که بخت مناسبي براش پيش بياد و ازدواج کنه و بره سر خونه و زندگيش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون ها هم وضع ماليِ آن چنان خوبي نداشتند و گرنه از ما دريغ نمي کردند و بهمون پولي رو قرض مي دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعاً مستأصل بودم و نمي دونستم که بايد چيکار کنم.خونه رو هم که نمي تونستم بفروشم چون همانطور که گفتم سندش به اسم مادربزرگ خدابيامرزم بود و عمو و عمه هام هم که مرده بودند و نمي تونستم کاري از پيش ببرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون شب اونقدر خسته بودم که زود خوابم برد و اصلاً وقت نکردم که از تنهايي بترسم و يا اينکه فکر و خيال کنم....در واقع تو اين دو روزه به اندازه ي کافي فکر و خيال کرده بودم.ظاهراً دعاها و گريه و زاري هام هم به درگاه خدا و ائمه ي معصوم(ع) هيچ نتيجه اي نداشت.با اين حال نااميد نبودم و باز هم دستم رو به سمت آسمون دراز مي کردم و با گريه و ضجه از خدا مي خواستم که به من و مامانم رحم کنه و يه جوري اين پول جور بشه و مامانم با موفقيت عمل بشه و دوباره مثل قبل خوب و سرپا بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح به مدير مدرسه مون زنگ زدم و جريان سکته مامانم رو تعريف کردم و ازش خواستم که چند روز رو بهم مرخصي بده،اونم موافقت کرد و مثل بقيه اظهار تأسف کرد و دعا کرد که مامانم زود خوب بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه مي دونم شايد،همه دور و بري هام يه جوري مطمئن بودند که اگه هفت ميليون به من قرض بدن ديگه ممکنه حالا حالاها رنگ پولشون رو نبينند و به اصطلاح "پشت گوششون رو ديدن،رنگ پولشون رو هم ديدن"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعاً چرا ما اونقدر اعتبار و پول و سرمايه نداشتيم که حداقل يه نفر جرأت کنه و اين مقدار پول رو بهمون قرض بده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طلا و جواهر هم که به اندازه ي کافي نداشتيم.يعني قبلاً يه مقدار داشتيم که اونا رو فروخته بوديم و باهاش دو تا فيش حج واجب و دو تا حج عمره مفرده خريده بوديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حج عمره رو انجام داده بوديم و خوشبختانه مشرف شده بوديم،اما حج واجبمون هنوز در نيومده بود و معلوم هم نبود که کِي در بياد.دو سال پيش با مامان يه سفر زميني هم به عراق و زيارت عتبات عاليات رفته بوديم که واقعاً و مطمئناً اين سفرها ارزش فروختن طلاهامون رو داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در واقع ما هيچ وقت فکر نمي کرديم که ممکنه يه روزي همچين مريضي اي به سراغمون بياد و مجبور بشيم کل دار و ندارمون رو براش بديم!...واقعاً سلامتي هم نعمتي بود که تا بهش گرفتار نمي شدي قدرش رو نمي دونستي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون خوردن صبحانه به بيمارستان رفتم و از ليلا به خاطر محبتش تشکر کردم.ليلا هم لبخندي به روم زد و گفت:خواهش ميکنم،اين حرفا چيه؟تو هم مثل خواهرهاي خودم مي موني،مامانت هم مثل مامان خودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ليلا خواستم که به خونه شون بره و استراحت کنه.اونم چون ديشب خوب نخوابيده بود قبول کرد و گفت که تا شب حتماً برمي گرده و جاش رو با من عوض ميکنه.دوباره ازش تشکر کردم و خدا رو به خاطر داشتن همچين دوست خوبي شکر کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار تخت مامانم نشسته بودم.مامان خوابش رفته بود و منم کتاب دعا رو برداشته بودم و دعا مي خوندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يکي از پرستارها به داخل اتاق اومد و گفت :خانوم معصومي يه آقايي بيرون کارتون داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون ساعت ملاقات از ساعت دو تا چهار بعدازظهر بود توي ساعات ديگه ،جز همراه بيمار کسي رو به داخل بخش ها راه نمي دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب کردم،يعني کي مي تونست باشه؟!...دوباره فکرم رفت سمت اقوام بي معرفتمون و گفتم که شايد يکيشون براي کمک اومده باشه،با اين فکر با خوشحالي به طبقه ي پايين رفتم.طبقه پايين رو گشتم ولي شخص آشنايي رو نديدم.به سمت قسمت پذيرش رفتم و گفتم که شايد اونجاها باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي مردونه اي رو شنيدم که گفت:به به! خانوم آفتاب مهتاب نديده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي کاميار بود،اينو ديگه مطمئن بودم...ترسيدم،خدايا اين ديگه از جونم چي مي خواد که ول کن نيست؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش چرخيدم.مثل هميشه با صورت سه تيغه شده و خوش تيپ و آراسته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهاش رو هم به سمت بالا خوابونده بود و چند تار از موهاش روي پيشونيش ريخته شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مستأصل گفتم:ازتون خواهش مي کنم ديگه مزاحم من نشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون توجه به درخواستم،طلبکارانه گفت:چرا ديروز هر چي زنگ مي زدم،قطع مي کردي؟!...ظاهراً هيچ کدوم از اس ام اس هام رو هم نمي خوندي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم باهاش اتمام حجت کنم،براي همين گفتم:ببينيد آقاي معتمد،دفعه ي آخرتون باشه که به شماره ي من زنگ مي زنيد و يا اينکه پيامک مي ديد.اگه يه دفعه ي ديگه اين کار رو بکنيد توي کلاس و جلوي همه ي همکلاسي هامون بهتون هشدار ميدم،تا اينجوري آبروتون هم بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار که از قبل هم از دستم عصباني بود،با اين لحنم از شدت عصبانيت منفجر شد و صورتش رو جلوي صورتم آورد و در حاليکه هرم نفس هاش به صورتم مي خورد،گفت:تو هم دفعه ي آخرت باشه که اينجوري با من صحبت مي کني،هنوز از مادر زاده نشده کسي که بخواد منو تهديد بکنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي ترسيدم.قيافه ش خيلي وحشتناک شده بود،تا حالا از نزديک يه مرد عصباني رو نديده بودم.صورتم رو عقب کشيدم و با اشکهاي که کنترل ريزشِ شون از اختيارم خارج شده بود و صورتي گريان،گفتم:خواهش مي کنم دست از سر من برداريد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار که ديد گريه م گرفته،کمي آرومتر شد و پوزخندي زد و گفت:چرا به کافي شاپي که ديروز گفتم نيومدي؟!...توي پيامک هام که البته مطمئن هم نيستم که خونده باشي شون،برات توضيح داده بودم که از اين دعوتم،هيچ قصد بدي ندارم و مي خوام پولي رو که لازم داري بهت بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اينکه خيلي به اين پول نياز داشتم،اما توي کلام و لحن ديروز و امروز کاميار اون صداقت لازم رو نمي ديدم و مطمئن بودم، اگه واقعاً هم که بخواد اين پول رو به من قرض بده،از اين کارش فقط قصد خير نداره و حتماً ممکنه پشتِ سرش ازم يه انتظاراتي داشته باشه.براي همين دوباره عصباني شدم و گفتم:يادم نمياد که از شما درخواست پول کرده باشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار با لحني تحقيرآميز گفت:پس چرا ديروز اون دو تا پت و مت رو فرستادي سراغ من؟!...حتماً مي خواستي توسط اونا به من بفهموني که پول مي خواي ديگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداي من به مريم و افسانه مي گفت،پت و مت!...اگه افسانه مي فهميد که کاميار جونش چي بهش ميگه،حتماً خودش رو از پشت بوم همين بيمارستان مي نداخت پايين!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از لحن تحقيرآميزش خوشم نيومد.مطمئناً خودش خوب مي دونست که مريم و افسانه اونو اتفاقي توي خيابون ديدند و هيچ قصد قبلي اي هم در کار نبوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من کسي رو سراغ شما نفرستادم.دوستام هم ديروز شما رو اتفاقي توي خيابون ديدند...(براي اينکه بسوزونمش گفتم)ظاهراً شما خودتون راننده تشريف داريد و ديروز هم با هزار خواهش و تمنا و اصرار ازشون خواستيد که سوار ماشينتون بشند که تا اينجا برسونيدشون...(براي اينکه بيشتر بسوزه ادامه دادم)کسي چه مي دونه شايد شما توي خيابون مشغول مسافرکشي بوديد که خيلي اتفاقي اونها رو به جاي مسافر سوار کرديد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار پوزخندي زد و گفت:مثل اينکه واقعاً لياقت اينکه اين پول رو بهت بدم،نداري!...هه...خدا خر رو شناخت که بهش شاخ نداد!...اصلاً مي دوني چيه،لياقت تو و امثال تو اينه که تو فقر خودتون غوطه ور باشيد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفش و مثالش ناراحت شدم،ولي به روي خودم نياوردم.دوست نداشتم که بيشتر اونجا بمونم و باهاش کل کل کنم.اصلاً اين کار در شأن دختر محجبه و نجيبي مثل من نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رومو برگردوندم و بدون اينکه جوابي بهش بدم،به سمت بخش رفتم تا پيش مامانم برگردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه دفعه مچ دست راستم گرفته شد و به شدت به سمت کاميار چرخيدم.واقعاً از اين کارش شوکه شدم و تمام بدنم از شدت ترس و وحشت به لرزيدن افتاد اما خودم رو نباختم و مصرانه سعي کردم دستم رو از توي دستهاي نامحرمش بيرون بيارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداي آروم ولي در نهايت خشم گفتم:دستم رو ول کن کثافت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهل سر و صدا و آبروريزي و اين حرف ها نبودم.معمولاً اين جور مواقع همه فکر مي کنند که حتماً دختره يه کاري کرده که پسره بهش گير داده و شايد فقط يه درصد از آدمها از ته قلبشون مطئمن باشن که دختره بي گناهه و همش تقصير پسره ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دور و برمون تقريباً خلوت بود و کسي حواسش به ما نبود،کاميار منو به سمت اتاقي که احتمالاً اتاق ويزيت يکي از پزشک ها بود و درش باز بود و کسي هم توش نبود،کشوند...ديگه آبرو رو کنار گذاشتم و خواستم که بلند جيغ بکشم که اونم فهميد و زود دست ديگه ش رو روي دهنم گذاشت و منو توي اتاق برد و در رو آروم بست و پشتم رو به ديوار کوبوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي ترسيده بودم.تا حالا هيچ مردي حتي به من دست هم نزده بود.يه کمي تقلا کردم تا از چنگالش نجات پيدا کنم،ولي هر چي بيشتر تلاش مي کردم کمتر به نتيجه مي رسيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براي اولين بار از اينکه زن بودم و اينقدر هم ضعيف،احساس تنفر کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار که اين عجز و ناتوانيم رو ديد،لبخند پيروزمندانه اي زد و گفت:دوست نداشتم از زورم استفاده کنم و مجبورت کنم که به حرف هام گوش کني،ولي ظاهراً تو سرتق تر و مغرورتر از اين حرف ها هستي که بشه با زبون خوش باهات حرف زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون کمي آروم شده بودم و با چشم هاي ترسيده بهش نگاه مي کردم،فکر کرد که ديگه امکان نداره ، جيغ بکشم.براي همين دستش رو از روي دهنم برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا دستش رو برداشت خواستم از فرصت به دست اومده استفاده کنم و براي آخرين بار شانسم رو امتحان کنم و براي نجات از چنگال اين ديو صفت،جيغ بکشم،که از شانس بد کاميار دوباره فهميد و اين بار دستش رو محکم تر از قبل روي دهنم گذاشت و عصباني گفت:مثل اينکه مثل آدم نميشه با تو حرف زد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم خفه مي شدم اونم متوجه شد و دستشو برداشت و گفت:جيغ نکش مسخره!... کاريت ندارم،فقط ازت ميخوام که حرف هامو بشنوي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين دفعه آرومتر شدم،و ديگه مطمئن بودم که کاري باهام نداره....هه...منم ساده ام ها!مگه اينجا توي اين بيمارستان به اين بزرگي و شلوغي هم ميشد به زور با کسي کار داشت؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون قبلش تا مرز خفه گي پيش رفته بودم،چند تا نفس عميق کشيدم و براي شنيدن حرف هاش به صورتش نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار خنديد و با دو تا انگشت اشاره و شصتش بينيم رو گرفت و کشيد و گفت:حالا شدي مثل يه دختر خوب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اين کارش به شدت عصباني شدم و يه جورايي چندِشم شد،تا حالا هيچ مردي جرأت نکرده بود که به من دست بزنه،چه برسه به اينکه بخواد همچين شوخي اي هم باهام بکنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون ظاهراً هيچ راه فراري نداشتم،اخم هامو توي هم کشيدم و گفتم:خواهش مي کنم عجله کن،من زياد وقت ندارم که بخوام براي تو صرف کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولين بار بود که "تو"خطابش مي کردم،حالا ديگه فهميده بودم لياقت اينکه باهاش مؤدبانه حرف بزنم رو نداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار که متوجه ي اين حالت چِندش ناکم شده بود،خنديد و گفت:ظاهراً خيلي بِکرتر از اين حرف ها هستي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبي بهش نگاه کردم که زودتر حرفشو که مي دونستم زياد هم مهم نيست رو بزنه و بره پي کارش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار با خنده اي که روي لبش بود گفت:من فهميدم که تو خيلي بي کس و کاري و با مادر مريضت تنها زندگي مي کني و ظاهراً به هفت ميليون پول هم احتياج داري.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره براي اولين بار از اينکه هيچ مرد محرمي مثل پدر،پدربزرگ،برادر و يا حتي دايي و عمو نداشتم که پشت و پناهم باشه و نذاره که کسي همچين حرف مزخرفي بهم بزنه،افسوس خوردم و آرزو کردم که اي کاش حداقل عموي مهربان و عزيزم هنوز زنده بود و الآن محکم توي دهن اين پسره ي چشم چرون ميزد و منو از دستش نجات ميداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار با همون خنده ي شيطنت بارش ادامه داد:من يه پيشنهاد برات دارم.من اين پول رو بهت ميدم ولي عوضش تو بايد به مدت شيش ماه،نَه، سه ماه،نه سه ماه هم خيلي زياده و من تو اين مدت هم حوصله ي تحمل کردن تو رو ندارم،فکر کنم دو ماه خوب باشه...آره!تو بايد به مدت دو ماه به عقد موقت من در بياي و همه جوره در دسترسم باشي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعاً ديگه وقاحت رو به حد اعلا رسونده بود.چطور جرأت مي کرد که اين حرف هاي زشت و وقيحانه رو به من بزنه و بهم بگه که بايد در دسترسش باشم؟!...درسته که من بي کس و کار بودم و هيچ پشت و پناهي نداشتم ولي اينجا ديگه ايران بود و اينقدرها هم شهر هرت نبود که بخواد هر چي از دهنش در بياد بهم بگه!... فقط حيف که تو دستاش يه جورايي اسير شده بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبي گفتم:خجالت بکش اين حرف ها چيه که مي زني؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار که معلوم بود از شدت خنده داره منفجر ميشه و نمي تونه جلوي خودش رو بگيره و در واقع داره با اين حرفاش يه جورايي با من تفريح مي کنه،گفت:چرا بايد خجالت بکشم ملوسک من؟!من دارم يه جورايي ازت به مدت دو ماه خواستگاري مي کنم.تو هم که ظاهراً خيلي اهل اسلام و مسلموني هستي،پس بايد اين چيزها رو خوب بدوني که صيغه تو اسلام حلاله و براي تويي که به اين پول محتاج هستي مي تونه خيلي هم خوب باشه و اين جوري از راه گرفتن مهريه ت مي توني به صورت شرافت مندانه به پولي که مي خواي دست پيدا کني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه دفعه به فکر فرو رفتم و تند تند توي ذهنم دو دو تا چهار تا کردم...اون داشت راست مي گفت صيغه توي اسلام حلال بود و يه نوع ازدواج موقت محسوب ميشد و شايد در شرايط الانِ من اين تنها راه حلالِ جور کردنه اين پول بود....البته اگه تو شرايط ديگه اي بودم و اين پيشنهادش رو مي شنيدم حتماً يکي مي زدم توي گوشش و بلند جيغ مي کشيدم تا از دستش نجات پيدا کنم.ولي مطمئناً الآن وضع فرق مي کرد و من واقعاً به اين پول نياز داشتم و نبايد اين فرصت رو از دست مي دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظاهراً من به خاطر شرايط بابام نمي تونستم يه ازدواج خوب با يه آدم درست و حسابي داشته باشم،پس لازم نبود که بخوام بکارتم رو براي شوهري که نمي دونستم ممکنه در آينده گيرم بياد يا نه،حفظ کنم...بهتر بود که پيشنهادش رو قبول مي کردم و اين جوري حداقل جون مامان عزيزم رو نجات مي دادم...اگه مامانم هم مي مرد من خيلي تنها و بي کس مي شدم،مخصوصاً حالا که فهميده بودم حتي يک نفر از اقوامم هم براي من و مامانم هيچ ارزشي قائل نيست و ما خيلي تنها هستيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صيغه يا همون مُتعه هر چند از نظر اهل تسنن حرامه ولي از نظر ما شيعيان کاملاً يه ازدواج حلال و شرعي محسوب ميشه و ما معتقديم که پيامبر اسلام(ص)اونو حلال و يه ازدواج آبرومند معرفي کرده و هيچ مشکل شرعي اي هم نداره و در واقع اين نوع ازدواج يه راهکار حلال و شرعي براي جلوگيري از فساد و فحشا در شرايط اضطراريه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار لبخند خبيثي زد و دستم رو ول کرد و گفت:تا امروز بعدازظهر بهت فرصت ميدم،شماره م رو هم که ديگه داري،اگه نظرت مثبت بود بهم زنگ بزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جاي هيچ اهمال و سستي نبود،ممکن بود تا بعدازظهر خود کاميار از اين پيشنهادش پشيمون بشه،چون بالاخره هر چي که بود کاميار يه پسر ثروتمند بود و مطمئناً اونقدر زن و دختر خوشگل و ترگل و ورگل دور و برش ريخته شده بود که ممکن بود تا بعدازظهر از اين پيشنهاد مسخره ش که مطمئناً الان يه جورايي جو گير شده بود و براي اينکه جلوي من کم نياره مطرح کرده بود،پشيمون بشه و يه جورايي زير بار مسئوليت اين ازدواج نره!...منم که واقعاً به اين پول براي نجات جون مامانم احتياج داشتم و برام کاملاً مسلم شده بود که جور کردن اين پول در شرايط عادي برام غيرممکنه و نبايد اين فرصت به دست اومده رو از دست مي دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تندي گفتم:باشه من قبول مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار متعجب بهم نگاه کرد و گفت:يعني واقعاً و جدي به همين زودي،قبول کردي؟!...منو بگو که فکر مي کردم الآن يه کشيده ي محکم مي خوابوني توي گوشم!...هه،نه به روزهاي قبلت که حتي حاضر نمي شدي باهام همکلام بشي،نه به حالا که داري از هول حليم خودت رو مي ندازي توي ديگ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببين من اهل دوست شدن با هيچ پسري نيستم و اين کارها رو هم خوب و صحيح نمي دونم،ولي تو داري از من تقاضاي ازدواج مي کني که اين حلاله و منم باهاش هيچ مشکلي ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهاي کاميار از زور تعجب بالا مونده بود.ديگه کاملاً مطمئن شدم که اين پيشنهاد ازدواج موقتش رو همينجوري و به طور في البداهه مطرح کرده بود و در واقع به خاطر کم محلي هاي من،براي اينکه کم نياره و منو تحقير کنه،اين حرف رو زده بود و احتمالاً به هيچ عنوان هم فکر نمي کرده که جواب من مثبت باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار کمي فکر کرد و بعد سعي کرد که به خودش مسلط بشه و خيلي جدي گفت:خيلي خب حالا که قبول کردي بايد يه چيزهايي رو هم بدوني،شايد تا حالا خودت متوجه شده باشي،من عاشق چشم و ابروي تو نيستم.البته تو دختر قشنگي هستي اما همون طور که خودت بهتر مي دوني من با قشر و طبقه ي تو هيچ سنخيتي ندارم،پس دليل من براي اين ازدواج دو ماهه عشق و عاشقي و اين چيزها نيست...در واقع همه چيز براي من از يه شرط بندي ساده شروع شد که الآن درباره ش بهت توضيحي نميدم و احتمالاً تا چند روز ديگه خودت متوجه ي اون ميشي!...مطمئناً اگه اينقدر آفتاب مهتاب نديده نبودي و ديروز باهام به کافي شاپي که گفتم ميومدي من اين پول رو به دون هيچ چشمداشتي بهت ميدادم...(با لبخند شيطنت باري ادامه داد)چون من آدم خيّري هستم و از صدقه دادن به آدم هاي فقيري مثل تو لذت ميبرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هامو توي هم کشيدم،بي شعور!...چقدر هم مِنت مي ذاره،فکر کرده چون پولداره حتماً از ما بهترون هم هست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبي گفتم:گوش کن آقاي از ما بهترون! مطمئن باش که منم عاشق چشم و ابروي تو نيستم و هيچ وقت هم از آدم هاي از خود راضي اي مثل تو خوشم نيومده و نخواهد اومد،الآنم همونطور که خودت مي دوني فقط براي جور کردن پوله عملِ مادرمه که دارم اين تقاضاي شرم آورت رو قبول مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار يه تاي ابروش رو بالا داد و با خنده گفت:مگه من جن هستم که بهم ميگي از ما بهترون؟!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نتونستم خندم رو پنهان کنم و گفتم:حالا هر چي؟!...در ضمن من يه شرط هم دارم که اگه قبول کني،حاضرم باهات عقد موقت کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار:البته اينجا اين منم که شرط مي ذارم،نه تو!..اما از اونجا که خيلي دل رحمم قبول مي کنم،...حالا شرطت رو بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من يه صيغه ي طولاني مدت مي خوام نه دو ماهه،مثلاً يه صيغه ي هفتاد ساله که يه جورايي مادام العمر هم باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار خواست مخالفت کنه،که تندي گفتم:صيغه براي تو هيچ تعهدي نمياره.اينو مطمئن باش که تو فقط همين هفت ميليون رو به عنوان مهريه به من ميدي و هيچ وظيفه ي ديگه اي از لحاظ خوراک،پوشاک و مسکن و چيزهاي در قبال من نداري...اگه هم دارم ميگم صيغه ي مادام العمر باشه به خاطر شرايط خودمه.چون من يه دخترم و دوست ندارم که اينقدر زود و بدون هيچ عقد و عروسي اي بيوه بشم.همونطور که ميدوني زندگي کردن براي يه زن بيوه خيلي سخته به خصوص که اگه جوون هم باشه و مردم محله ي ما هم متأسفانه اين رو نمي پذيرند و ممکنه بعداً برام مشکل پيش بياد!...اما در عوضش منم بهت قول ميدم که هيچ کدوم از اطرافيانت،حتي خوانواده ت هم از وجود من باخبر نشند و اين ازدواج پنهاني مون،براي هميشه پنهاني بمونه....البته طلاق تو صيغه خيلي راحته و يه مرد مي تونه خيلي راحت بقيه مدت صيغه رو به زوجه ببخشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار توي ذهنش دو دو تا چهار تا کرد و شرايط من رو سبک و سنگين کرد و گفت:باشه من شرطت رو قبول مي کنم و يه صيغه ي هفتاد ساله مي خونيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد با تمسخر ادامه داد:اينجوري تو هم پيش وجدانت خيالت راحته که خودت رو براي دو ماه به من نفروختي و مثلاً يه ازدواج دائمي کردي!...اما مطمئن باش من سر حرفم هستم و بيشتر از دو ماه نگه ت نمي دارم و اين نمي تونه از نظر من صورت مسئله رو عوض کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظاهراً کاميار خيلي باهوش بود و ذهن من رو خوب خونده بود ...در واقع منظور من هم از صيغه ي مادام العمر آسوده کردن وجدان خودم بود و اينکه هر وقت بعد از دو ماه کاميار ولم کرد،پيش همه و همين طور همسايه ها جوري وانمود کنم که با شوهرم مشکل داشتم و از هم جدا شديم،مطمئناً اين طوري خيلي بهتر بود و من مي تونستم دروغ کمتري راجع به ازدواجم به ديگران بگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محله ي ما محله کوچيکي بود و مطمئناً اگه همسايه هامون مي فهميدند که من به صورت صيغه ي چند ماهه ازدواج کردم و بعد هم با تموم شدنِ مدتِ عقد، بيوه شدم ممکن بود که مردهاي محله توي نخم برند و برام آزار و اذيت به وجود بيارن و زنهاي همسايه هم بهم لقب بدکاره بدند و من و مامانم رو مجبور کنند که از اون محله بريم و من و مامان هم که جز اون خونه که سندش هم براي فروش به نام مون نبود، جاي ديگه اي براي زندگي نداشتيم.... مامان من زن ساده دلي بود و هيچ وقت هم هيچ حرفي توي دهنش نمي موند و مطمئن بودم که خيلي زود موضوع ازدواج من رو به همه ي همسايه ها مي گفت...البته اين رو هم مطمئن بودم که مي تونست يه کم برام رازداري کنه و حداقل به کسي نگه که با کاميار ازدواج موقت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار به حالت تهديدآميز گفت:در ضمن هيچ کس هم چه توي بچه هاي دانشگاه مون و چه بين اطرافيان و دوست و آشناهاي من نبايد از اين ازدواج موقت خبر دار بشه.اگه احياناً و خدايي ناکرده کسي چيزي فهميد من همه ش رو از چشم تو مي بينم و باهات برخورد خيلي بدي مي کنم و همين طور توي اين مدت حق نداري که مزاحم من بشي و يا اينکه بخواي برام دردسر درست کني که در غير اين صورت بازم هرچي ديدي از چشم خودت ديدي و بلايي به سرت ميارم که مرغاي آسمون به حالت گريه کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هه...خدايا شکرت ،چه خواستگاري رمانتيک و عاشقانه اي نصيبم کردي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره از لحن تهديدآميزش ترسيدم و آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:باشه،از طرف من خيالت راحت باشه،ولي من خواهش مي کنم که اين صيغه رو همين امروز و توي يه دفترخونه بخونيم.چون من دوست دارم که حداقل يه مدرکي از اين ازدواجمون داشته باشم...و در ضمن به اين پول هم همين امروز احتياج دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار به معني باشه،سري تکون داد.با خودم گفتم،خوبه قضيه ي بابام رو هم بهش بگم،حالا درسته که اون از من توقع بچه نداره،اما خب صداقت توي ازدواج هر چه قدر هم که موقت و کوتاه باشه،شرطه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببين تو بايد يه چيزهايي هم راجع به پدرم بدوني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار که قبلش عصباني بود،خنده ي خبيثي کرد و گفت:همين که تو دختر جلال ديوونه اي ديگه!...آره،همينو مي خواستي بگي؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناراحت شدم،چه قدر بي ادب بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار با همون خنده ي خبيثش ادامه داد:ديروز از اون پيرمردِ بَقّاله سر خيابونتون در موردت پرسيدم،اونم تموم شجره نامه ت رو گذاشت کف دستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به فکر فرو رفتم،يعني آقا مظفر بود که هميشه خواستگارهاي منو مي پروند؟!...معلوم نيست چطور به بندگان خدا درباره ي باباي من مي گفته که همشون دُمشون رو مي ذاشتند رو کولشون و چهار نعل فرار مي کردند؟!...البته اگه اونم چيزي نمي گفت،من خودم حتماً قبل از قطعي شدن ازدواجم به خواستگارام جريان بابام رو مي گفتم،پس ديگه جاي هيچ گونه دلخوري اي از آقا مظفر باقي نمي موند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کاميار به سمت عابر بانکِ توي بيمارستان رفتيم.کاميار در حاليکه کارتش رو توي دستگاه مي ذاشت،با خنده گفت:اگه دوست داشته باشي مي تونم يه چند ميليون بيشتر بهت بدم،...پول هست ها!يه وقت تعارف نکني!...مي توني اين مقدار رو براي خودت برداري،...آخه من که گفتم خيلي خَيّرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين ديگه خيلي پررو بود،داشت براي دو ماه من بيچاره رو که با*کِره هم بودم رو عقد مي کرد،اونوقت در کمال پررويي تيريپ خَيّري هم برداشته بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم و جدي گفتم:نه خير، لازم نکرده اينقدر ريخت و پاش کني،...يهو ديدي اين طوري فقير شدي!...فکر اون روزهات هم باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاميار دوباره بيني م رو گرفت و محکم تکون داد و گفت:نه ديگه ملوس خانوم،به اين زودي هام فقير نميشم،هنوز يه مقدار براي تو جا دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصباني شدم و صورتم رو کنار کشيدم و با حالت تهديدآميزي گفتم:بي شعوره بي تربيت!...اگه يه دفعه ي ديگه به من دست بزني من ميدونم با تو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید