در مورد یه خان زاده ی آذری به اسم آی پاراست که در اثر ناملایمات زندگی و خیانت های اطرافیانش از محل زندگی خودش یعنی روستای کندوان به اجبار به عنوان خدمتکار به خونه یه خان به نام میرزا تقی خان ، به شهر اسکو می یاد و اونجاست که آی پارا نشون می ده با وجود رده ی پایینی که تو اون خونه داره هنوز هم خون یوسف خان تو رگاش جاریه و کل حکومت اون خونه رو عوض می کنه و تو این راه ، زندگی خودش و تک پسر خان ، یعنی تایماز رو دستخوش تغییر می کنه و….

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۸ دقیقه

مطالعه آنلاین آی پارا
نویسنده : سمیه.ف.ح

ژانر : #عاشقانه

خلاصه :

در مورد یه خان زاده ی آذری به اسم آی پاراست که در اثر ناملایمات زندگی و خیانت های اطرافیانش از محل زندگی خودش یعنی روستای کندوان به اجبار به عنوان خدمتکار به خونه یه خان به نام میرزا تقی خان ، به شهر اسکو می یاد و اونجاست که آی پارا نشون می ده با وجود رده ی پایینی که تو اون خونه داره هنوز هم خون یوسف خان تو رگاش جاریه و کل حکومت اون خونه رو عوض می کنه و تو این راه ، زندگی خودش و تک پسر خان ، یعنی تایماز رو دستخوش تغییر می کنه و….

خسته بودم از پياده روي . مسافت روستاي زادگاهم تا اُسکو با پاي پياده ، خيلي راه بود . خودشون سوار اسب و قاطربودن اما من بيچاره رو با کفشاي پاره و پاي پياده راه مي بردن .دلم واسه آقاجانم خيلي تنگ شده بود ، اگه بود اينطور به من بي حرمتي نمي کردن .

از پچ پچ هاشون فهميدم رسيديم .مطمئن بودم جاي خوبي نيست و برخورد گرمي در انتظارم نخواهد بود . اما بايد مقاومت مي کردم . من آي پارا بودم . دختر يوسف خان . نبايد کم مي آوردم . با وجود زخمي بودن پاهام و گرسنگي بي حدي که ضعيفم کرده بود ، سعي کردم افتاده راه نَرَم که دلشون خوش نشه که کمرم رو خم کردن .

اسلان ( يا آسلان هردو هم معني اصلان يا همون شير هستن که در لهجه هاي مختلف ادا مي شن )نوکر حلقه به گوش ميرزا تقي خان ، اومد پيشم و سرش رو نزديک صورتم آورد و گفت : هي دختر ! تند بيا رسيديم . جلوي خان تعظيم کن و حرف اضافي هم نزن به نفع خودتِ فکّت رو ببندي . لبخند چندش آوري زد و ادامه داد : خان مثل من مهربون نيست ها .

جلوي پاش تف کردم و گفتم: دفعه آخرت باشه اون دهن بو گندوت رو اينقدر به من نزديک مي کني وگرنه هر چي ديدي از چشم خودت ديدي.

ک*ث*ا*ف*ت ، کشيده محکمي به صورتم زد که گوشم زوزه کشيد. با نفرت نگاهش کردم که گفت : اين رو زدم تا ياد بگيري با اسلان خان چطور بايد حرف بزني .

پوزخندي زدم و گفت : هه اسلان خان ؟ تو سگ خان هم نيستي چه برسه به خان . اين منم که دختر خانَم.

قهقهه ي کريهي زد و در حالي که دندونهاي زشت زرد رنگش حالم رو به هم مي زد گفت : تموم شد دوران دختر يکي يکدانه ي خان بودنت . اينجا تو يه خدمتکار گ.و.ه جمع کني . همين . بعد هم از پشت هولم داد طرف در آهني بزرگ قرمز که مي دونستم پشت اون در زندگي راحتي در انتظارم نيست.

وارد حياط که شديم ، با منظره عجيبي رو به شدم . کلي آدم در رفت و آمد بودن ولي با سر و شکلي عجيب. اونايي که لباس مردانه داشتن ، همگي مو داشتن ، اما اونايي که لباس زنانه داشتن ، همگي کچل بودن و موهاشون تراشيده شده بود . درسته لچک بسته بودن و از زير لچک ، سر طاسشون بدجور تو ذوق مي زد .

يه لحظه ياد حرفهاي دايه جانم افتادم . مادر من وقتي مي خواست من رو دنيا بياره ، از دنيا رفته بود و من رو دايه جان بزرگ کرده بود . يادم اومد دايه جان مي گفت : بعضي خان هاي قديم ، براي اينکه خان زاده هاي داخل خونه شون عاشق خدمتکارا نشن ، سر خدمتکارهاي زن رو مي تراشيدن که زشت ديده بشن .

از اينکه اين بلا سر گيس هاي بلند و ابريشمي من که پدرم عاشقشون بود هم خواهد اومد به خودم لرزيدم .

از کنار اهالي خونه ، چه زن و چه مرد که رد مي شدم ، نگاه ترحم آميزي به من مي کردن و سريع نگاهشون رو ازم مي گرفتن .

چند تايي زن يه گوشه حياط مشغول پاک کردن برنج بودن که با ديدن من شروع کردن به پچ پچ و تکون دادن سرشون .

از اين نگاهها بيزار بودم . هر چقدر هم که از تخت افتاده باشم ، بازم من يه خان زاده بودم . پدر خدا بيامرزم هيچ وقت با کارگراش بد برخورد نمي کرد . عدالت و خيرخواهيش زبانزده خاص و عام بود . اما اينجا درست مثل شهر مرده ها بود.

مي دونستم خدا امتحان سختي برام در نظر گرفته . امتحاني که بايد با وجود همه ي سختي ها از شرافت و اصالت خانوادگيم دفاع مي کردم .

طول حياط رو که نسبتاً طولاني هم بود طي کرديم تا به جلوي عمارت رسيديم .

اسلان چابک رفت داخل عمارت و شايد ربع ساعت نشده بود که همراه مرد ميانسالي که لباسهاي تر وتميز پوشيده بود و سيبيلاش تا بناگوشش کشيده بود و اخماش زمين رو جارو مي کرد ، اومد تو حياط.

من کنار اون دو تا نگهباني که از کندوان تا اينجا باهامون اومده بودن وايساده بودم . پاهام اونقدر خسته بود که واقعاً توان ايستادن نداشتم . احتمال مي دادم ميرزا تقي خان خودش باشه .

با چوب دستي منقوشي که دستش بود اشاره کرد که برم جلوتر.

با صداي خشني گفت : دختر يوسف تويي؟

با تحکم گفتم : بله من دختر يوسف خان هستم .

پوزخندي زد و گفت : خان بودنش که مرد . تو فقط دختر يوسفي . حواست رو جمع کن فقط اون چيزي رو جواب بده که ازت سوال مي شه.

اسلان کمي عقب تر از خان ايستاده بود و داشت نيشخند مي زد که يعني ديدي جذبه رو؟

خان گفت : اسمت چيه ؟ چند سال داري؟

گفتم : اسمم آي پاراست . هفده سال دارم.

گفت : همونطور که مي دوني که عموت تو رو به من فروخته . تو از حالا به بعد جزء اموال من محسوب مي شي.

خون خونم رو مي خورد و دلم مي خواست چشماشو در بيارم .

خان ادامه داد: به روش خدمتکاراي اين عمارت کار مي کني و در عوض برات غذا و جاي خواب هست . گيسات رو بنابه رسم اين خونه از بيخ مي تراشي. اينجا هيچ ضعيفه ي خدمتکاري حق نداره مو داشته باشه .

گفتم : واگه نخوام بتراشم ؟

خان با عصاش به طرفم حمله کرد و گفت : خفه شو دختره ي چشم سفيد . تو روي ولي نعمتت مي ايستي و با چوبش محکم زد به بازوم که برق از سرم پريد .

در حالي که خان مطمئن بود با اون ضربه دهن من بسته شده ، با داد گفتم : پدر من عاشق موهام بود هرکسي جرات کنه دست به گيس من بزنه خودم دو شقه اش مي کنم .

خان پوزخندي زد و گفت : هنوز هم زبونت درازه دهاتي ؟ خوب بکُش . اگه تونستي بُکش .

تو يه تصميم آني ، تيغ غلاف شده ي نگهباني رو که نزديکم بود رو از غلافش کشيدم بيرون و گذاشتم رو رگ دستم و گفتم : کسي دست به موهام بزنه ، اول اونو مي کشم بعد خودم رو .

خان که ظاهراً حوصله اش از نوکراي فرمانبردارش سر رفته بود و دنبال يه تنوع بود با قهقهه گفت : از گستاخيت خوشم اومد . درسته بالاي تو خوب پولي به عموت دادم اما ازش مي گذرم.

بعد رو به يکي از خدمه گفت : تيغ رو بيار تا اسلان موهاشو بتراشه .

رنگ از رخ اسلان پريد . اون خوب مي دونست من تو اون لحظه با کسي شوخي ندارم . خدمه تيغ رو آوردن و دادن دست اسلان .

ترسيده بودم . نه از مرگ ، بلکه از اين ترسيده بودم که زورم به اسلان نرسه و اون موفق بشه ابريشم خوشرنگ موهام رو بتراشه و نابودم کنه .

آسلان مردد به خان نگاه کرد .

خان با يه حرکت خشن اون رو به طرف من هول داد و گفت : مرتيکه نفهم . اين همه نون مي خوري از ب*غ*ل من و حالا از يه دختر بچه مي ترسي؟

اسلان که جلوي همه و بخصوص من ضايع شده بود و يه جورايي ابهت پوشاليي که براي خودش دست و پا کرده بود رو در معرض فنا مي ديد ، به طرف من خيز برداشت که با يه حرکت ، چاقو رو رسوندم زير گلوش و گفتم : بندازش وگرنه جلوي اربابت سلاخيت مي کنم سگ پدر.

آسلان که خشم و نفرت رو تو چشمام ديد ، تيغ رو انداخت .

با چاقو هولش دادم طرف پله ها و گفتم : برو پشت اربابت قايم شو . هنوز به حدي نرسيدي که با دختر يوسف خان در بيفتي .

اسلان که از خان هم مي ترسيد به جاي رفتن پيش خان ، رفت کناري و سر به زير وايساد .

گفتم : حالا چي خان ؟ کس ديگه اي هم مي خواد گيس من رو بتراشه ؟

گفت : خوب مي دوني که مي تونم همينجا چالت کنم دهاتي !!!

گفتم : مگه مرد نيستي خان ؟ اگه کسي از خدمه نتونست موهامو بتراشه بايد بذاري همينطور بمونن.

خان گفت : باشه . قبول

در حالي که هم از هيجان مي لرزيدم و هم دستم که خان زده بودش بد جور ذق ذق مي کرد ، منتظر بودم تا خان کس ديگه اي رو براي تراشيدن موهام بفرسته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان رو به آسلان گفت : تايماز ( به آذري: استوار ) کجاست حيفِ نون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسلان که بي خبر بود ظاهراً ، گفت : من تازه رسيدم خان . نمي دونم آقا کجان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان رو به يه دختر ريزه ميزه که بعد ها فهميدم اسمش رقيه هست گفت : برو پيداش کن و بگو بياد اينجا و بعد رو به من گفت : حريف قدر مي خواي ؟ برات مي يارم . مي خوام خودم گيساي بريده ات رو آتيش بزنم و از بوي پشم سوخته اش لذت ببرم . بشين و منتظر باش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ده دقيقه بعد اون دختر همراه جوان رشيدي که بايد همون تايماز مي بود رسيدن . دختر که معلوم بود از ترس دويده ، داشت نفس نفس مي زد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر با چشمهاي نافذ و مشکيش سرتا پاي من رو کاويد و رو به خان گفت : چي شده پدر ؟ براي چي من رو خواستين ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس اين پسر رعنا و رشيد تخم ترکه اين ظالم بود . حالم ازش بهم خورد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان دست گذاشت رو شونه پسرش و گفت : موهاي اين دختر گستاخ رو برام بتراش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر با تعجب گفت : من ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان گفت : هان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر گفت : چرا من ؟ مگه اين همه خدمه ندارين ؟ براي يه همچين کار مسخره اي من رو کشيدين تو اين معرکه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان که از عصبانيت دندونهاش و به هم مي فشرد ، تيغ رو گذاشت تو دست پسرش و گفت : همين که گفتم . حرف اضافي هم نباشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر مردد تيغ رو گرفت و اومد سمت من .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفش خيز برداشتم و گفتم : دستت به موهاي من بخوره ، دستت رو قلم مي کنم خان زاده !!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر که انتظار اين حرکت من رو نداشت و يه کم هم از قرار بهش برخورده بود گفت : چه گ.وه.ي خوردي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : من شوخي ندارم . حاضرم بميرم اما يه تار از اين موها رو زمين نيفته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاملاً مي شد بهت رو تو چشماش ديد . لابد هر کي که خواستن موهاشو بتراشن ، مطيع و سر به زير گذاشته اينا هر کاري دوست دارن بکنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا به طرفم حمله کرد ، به چابکي خراشي عميق تو دستش کشيدم که صداي آخش کَرَم کرد . خان سريع به طرف پسرش دويد که خان زاده با حرکت دستش وادارش کرد همونجا بايسته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خون جلوي چشماي خان رو گرفته بود . اما خان زاده به جاي عصبانيت يه جور خاصي نگاهم مي کرد .محو نگاه گيراش شده بوده بودم که با يه حرکت سريع ، تيغ رو گذاشت زير گردنم و صورتش رو نزديک صورتم آورد و گفت : خوب گيسو کمند، حالا چي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو چشماش زل زدم و گفتم : خوب بُکش.من به پدرت هم گفتم : حاضرم بميرم اما موهام کوتاه نشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : اگه بذارم هم زندگيتو داشته باشي و هم موهاتو چي به من مي رسه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالم ازش به هم خورد . ک*ث*ا*ف*ت باجم مي خواست تازه .وقتي ديدم يه کم حواسش پرت شده ، چاقوي تو دستم رو کشيدم به پهلوش. نخواستم زخم کاري بزنم . همين که از خودم دورش کنم کافي بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو گذاشت به پهلوش و خم شد ، هولش دادم . خورد زمين . هم از پهلو و هم دستش خون مي اومد . نشستم روش و تيغ رو از دستش کشيدم و رو به خان گفتم : مردِ و حرفش خان . حريف قَدَرِت رو هم زمين زدم حالا چي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان که داغ کرده بود و اگه دستش بهم مي رسيد مي دونم با دوندوناش گوشت تنم رو مي کند با فرياد گفت : از جلوي چشمم گمشو . اما يادت باشه خودم يه روز گيساتو مي چينيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روي پسرش بلند شدم وتيغ نگهبان رو بهش پس دادم و رفتم گوشه حياط ايستادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه دور خان زاده رو گرفته بودن و داشتن کمکش مي کردن که بلند شه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من از همون فاصله ، دندونهاي زرد آسلان رو که به فشرده بود و نگاه پر نفرتش رو که داشت براي روزهاي سخت آينده برام خط و نشون مي کشيد رو به خوب تشخيص دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يکي دو ساعتي همونطور سر پا جلوي آفتاب ، وايساده بودم که بلاخره آسلان سر و کله اش پيدا شد . با غضب بهم نيگا کرد و گفت: دختر خيره سر ديدي اول صبحي چه الم شنگه اي به پا کردي ؟ اگه اتفاقي واسه خان زاده مي افتاد ، خان سرت رو گوش تا گوش مي بريد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه اي بالا انداختم و گفتم : به من ربطي نداره . وقتي از توان بچه اش با خبر نيست ، بي خود اون رو تو کارزار مي فرسته . بهتره اول ببينه پسرش کار بلد ، هست يا نه بعد ازش انتظار داشته باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آسلان واقعاً عصباني بود . مثل وحشي ها بازوم رو چنگ زد و من رو کشيد و گفت : راه بيفت . من اين زبون دراز تو رو قيچي نکنم آسلان نيستم . بازوم رو از چنگش کشيدم بيرون و گفتم : به من دست زدي نزدي ! دفعه ي آخرت باشه دست کثيفت رو به من مي زني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ي زشتي کرد که دندونهاي زشتش حالم رو به هم زدن و بعد گفت : خيلي خودت رو دست بالا مي گيري دختر . براي من بهتر و بي زبون تر از تو دست و پا مي زنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندي اومد رو لبم و گفتم : بهتر ! فقط حواست باشه دستت به من بخوره ، زهرم رو بهت مي ريزم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رسيديم به در يه ساختمان خشتي ته حياط که گويا محل زندگي خدمتکاراي زن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در رو با صداي قيژ بدي باز کرد و گفت : برو تو . من تو نمي تونم بيام اينجا مال زناست. تو اونجا با رقيه مي خوابي. بعد بلند رقيه رو صدا کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه کم که منتظر شديم ، رقيه نفس زنان از توي باغ اومد تو حياط و گفت : کاري داشتي آسلان خان ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آسلان که از طرز صحبت رقيه مشعوف شده بود گفت : آي پارا رو ببر داخل رو نشونش بده و بعد ببرش مطبخ. هم قراره اونجا کار کنه و هم تو باغ. مثل خودت. تا شب کاراش رو بهش ياد بده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رقيه چشمي گفت و منو کشيد تو خونه. خونه که چه عرض کنم. يه چهار ديواري خشتي بود با چهار تا اتاق کوچيکي که هر کدوم مال دو نفر بودن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باهم به آخرين اتاق رفتيم . نيمه تاريک بود و يه پنجره کوچيک به پشت باغ داشت که فاصله اون با ديوار هم کم بود واسه همين نور زياد داخل نمي اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه ي اتاق دو دست لحاف و تشک بود رنگ رو رفته و کثيف با يه ميز سماوري کوچيک که يه پايش هم شکسته بود به آدم دهن کجي مي کرد . درسته که تو روستايي به مراتب کوچيکتر زندگي کرده بودم ، اما خونه زندگي و اتاق من ، اونجا کجا و اينجا کجا!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : سر نفر قبلي که تو اين اتاق با تو بود چي اومده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت: نون از مطبخ دزديده بود . خان اونقدر با شلاق زدش که خون بالا آورد و جا به جا مرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تصورش حالم بد شد. چرا اينقدر ظالم بود اين مرتيکه ؟ به خاطر نون ؟من اينا رو آدم مي کنم. پدرم با زبون و همينطور با ابهتش چموش تر و نادونتر از اينا رو رام کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به رقيه گفتم : من بايد لحاف تشک اون رو بندازم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : آره خوب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : من بايد بشورمش. حتماً شيپيشک داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهي به سر و وضع نسبتاً تميزم که تو مسافت طولاني يه کم خاکي شده بود انداخت و گفت: مي دونم برات سخته . تو خان زاده اي و اينجا بودن برات سخته . اما فکر نکنم خان بذاره بشوري.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : خان چند بچه داره ؟ زن داره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : آره زن داره . اونم چه زني . مثل اژدها مي مونه. صد رحمت به آسلان. بچه هم يه دختر و يه پسر . پسرش تايماز رو ديدي. دخترش هم اسمش آينازه. افليجه. همين ظلمي که اينا کردن ، باعث شده ، خدا اين نون رو بذاره تو سفره شون. پسرشون فرنگ رفته. اونجا وکيل شده . تازه اومده ايران . مي خواد بره پايتخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راستي آي پارا! خوشحالم که تو موهاتو تونستي نگه داري. وقتي اونجوري زدي پسر خان رو ناکار کردي ، هم خيلي خوشحال شدم و هم داشتم از ترس قالب تهي مي کردم . من گفتم الان خان دوشقه ات مي کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي بهش زدم و گفتم : مطمئن باش يه جوري نظر خان رو عوض مي کنم که بذاره بقيه هم مو داشته باشن و نتراشتشون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رقيه بهت زده نگام کرد و گفت : چـــــــــــــي؟ مي خواي کاري کني که موهاي ما رو نتراشن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : آره يه راهي پيدا مي کنم. مطمئن باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رقيه کودکانه پريد و ب*غ*لم کرد و گفت : ممنون آي پارا . چه خوب شد که تو اومدي اينجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودم فکر کردم : خوب شد ؟ واقعاً خوب بود من اينجا بودم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصر همون روز تونستم اجازه که هيچ دستور اکيد شستن لحاف و تشک همه رو بگيرم. بعضي از م*س*تخدم ها خوشحال شدن و بعضي تنبل و کثيف ها هم بدشون اومد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماجرا اينطور بود که : عصر همون روز توسط بيگم خاتون احضار شدم تا در مورد کاري که با پسرش کردم توبيخ بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تا پاي من رو که بررسي کرد و گفت : تو به چه جرأتي رو پسر و شوهر من چاقو کشيدي؟ مي دوني مي تونم همين جا چالت کنم؟ بعد با صداي بلند و ترسناک داد زد به خاطر اين دو تل شويد چرا يه همچين الم شنگه اي به پا کردي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من تربيت شده ي دايه جان بودم و مي دونستم با يه مرد م*س*تبد و يه زن م*س*تبد نمي شه عين هم برخورد کرد و به خاکشون زد . پس شدم يه آي پاراي ديگه. آ ي پارايي که در مقابل خان چموش و گستاخ بود ، شد يه زن حيله گر در برابر زنش . درست مثل خودش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : حق دارين بانو با وجود اين جعد زيبايي که شما دارين ، اين موهايي که من دارم ، دو تل شويد حساب مي شن. بيگم خاتون که اصلاً انتظار اين برخورد رو از دختري که روي مرداي اين خونه چاقو کشيده بود رو نداشت و فکر مي کرد جلوي اون هم وحشي مي شم ، يه چند لحظه سکوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از سکوتش استفاده کردم و گفتم : فکر نمي کردم خان يه همچين همسر زيبايي داشته باشن . آوازه شما رو تو کندوان شنيده بودم ، اما الان مي بينم شما خيلي زيباتر از تصوراتم هستين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداييش زن زيبايي بود . اما نه در حدي که من اونجوري وانمود مي کردم . ادامه دادم : بانو من قصد جسارت به خان و خان زاده رو نداشتم . درسته در حد شما نيستم ، اما من هم خان زاده هستم .من تا به حال همچين چيزي رو نديده بودم که موي زن رو بتراشن. پدرم وابستگي عجيبي به اين چهار تا شويد من داشت. حس مي کنم يه جور يادگاريه از اون خدا بيامرز. والله من دليل اين حرکت رو نمي دونم. شما به اين زيبايي، موهاي به اين قشنگي ، خان وقتي شما رو داره ، چه نيازي به موهاي ژوليده ي خدمه اين خونه داره. خان زاده که موهاي مادري مثل شما رو مي بينه ، آخه رغبت مي کنه موهاي خدمه رو يه نيگا بندازه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بيگم خاتون بلند شد. لباس چين دارش رو حرکت داد و اومد سمتم و يه چرخي دورم زد و گفت : تو سواد داري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : بله اکابر خوندم . مي تونم بخونم و بنويسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : همينه که بلدي مثل آدم حرف بزني .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنيکه ايکبيري به اين طرز بيان من مي گفت : تازه داري مثل آدم حرف مي زني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : نظر لطف شماست بانو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت: اسمت آي پاراست نه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : بله بانو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : اينبار رو به خاطر پدرت مي بخشم من دورادور مي شناختمش. اما يادت باشه تو ديگه يه خدمتکاري و اگه دوباره تمرد کني ، مي دم جلوي همه فلکت کنن و دو روز بهت غذا ندن تا ياد بگيري چطور يه م*س*تخدم مطيع باشي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : چشم . محبت شمابيشتر لياقت منه . ( فکر نمي کنم تا به حال کسي بهش گفته باشه که مهربونه )

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : مي شه از شما يه خواهشي داشته باشم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت: چي مي خواي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : لحاف و تشک من و بقيه م*س*تخدمين پر از شيپيشه. اگه اجازه بدين ، همه رو بشوريم . واقعيتش چون م*س*تخدمين به عمارت شما هم رفت و آمد دارن ، شپيش و مرض و کثيفي رو مي يارن تو اين عمارت قشنگ . حيف نيست اينجا آلوده بشه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بيگم خاتون نشست سر جاي خودش و گفت : وضعشون خيلي خرابه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: بله بانو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : خيلي خوب به آسلان مي گم . همه رو بيارن بيرون و ته باغ بشورن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم . اما خودم رو کنترل کردم و گفتم : ممنون بانو . در حق ما و اين عمارت زيبا لطف بزرگي کردين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالي که مي دونستم حرفام اونقدر م*س*تش کرده که تا فردا هم از خلسه بيرون نمي ياد ، عقب عقب از اتاقش بيرون رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي جريان رو به رقيه گفتم ، نزديک بود دختر بينوا پس بيفته . باورش براش سخت بود . از ده سالگي اينجا کار مي کرده و ديده بوده ، زن خان براي جرم هاي خيلي کوچکتر چه ها که نکرده چه برسه به زخمي کردن خان زاده و اصلاً نديده بود م*س*تخدمي بتونه خواهش ازش داشته باشه و تازه اون هم قبول کنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه هفته از اقامتم تو اون خونه ي جهنمي مي گذشت. تو اين مدت تايماز رو نديده بودم. نمي دونستم حالش چطوره و زخمش در چه حاله . به هر حال از اينکه زخميش کرده بودم يه کم ناراحت بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي باغ بوديم و داشتيم کار مي کرديم مهمترين کار اونجا اين بود که زرد آلو رو از وسط نصف مي کرديم و هسته اش رو در مي آورديم و رو طبق مي ذاشتيم که بهش دود گوگرد بِدن و برگه ي زرد آلو درست کنن. طبق ها رو چيديم توي اتاق مخصوص گوگرد. داشتم از اونجا خارج مي شدم که ديدم آسلان داره با يکي حرف مي زنه. اونقدر ازش بدم مي اومد که چي . ناخودآگاه شنيدم که داره به اون طرف که من چهرش رو نمي ديدم مي گه : شب بيا تا طبق ها رو بيري. حواست باشه بيشتر از بيست تا برنداري . خان متوجه مي شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مي خواستم بقيه حرفاشون رو گوش کنم که يکي از کارگرها آسلان رو صدا کرد و حرفشون نيمه کاره موند. ترسيدم من رو ببينه ، بنابراين سريع رفتم توي اتاق گوگرد . وقتي بيرون اومدم مرده رفته بود و من نتونستم قيافه اش رو ببينم . مطمئن بودم اينا از طبق ها مي دزدن. وقتي طبق ها رو مي ذاشتيم تو اتاق گوگرد ، خان همه رو شمارش مي کرد اما وقتي در مي آورديم ، ديگه شمارشي در کار نبود . اينا قبل از اينکه طبق ها رو گوگرد بدن ، اينا رو مي دزديدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگه مي تونستم اين موضوع رو ثابت کنم ، مي تونستم از خان يه جايزه بگيرم و چي بهتر از برگردوندن موي سر خدمه هاي زن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب وقتي رقيه خوابيد ، از اتاق زدم بيرون و رفتم تو باغ . ترسناک بود و درختا هم بدجور وحشناک به نظر مي رسيدن . اما من نبايد مي ترسيدم . آروم خودم رو رسوندم پشت تل يونجه کنار در اتاق گوگرد و منتظر شدم . نمي دونستم کي مي يان . اميدوار بودم که دير نکن و زياد منتظر نشم. نيم ساعتي بود نشسته بودم که ديدم چند نفر دارن به طرف اتاقک مي يان . خودم رو بيشتر پنهان کردم و ديدم بله اينا بيست تا از طبق ها رو برداشتن و بردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي از رفتنشون مطمئن شدم ، برگشتم به اتاقم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح روز بعد ، به بهانه بردن طبق ها به داخل اتاقک ، مدام اونا رو شمارش مي کردم . کلاً صد و بيست تا طبق تو اتاقک جا مي شد. شب بعد دوباره رفتم اونجا بعد از بردن طبق ها رفتم تو اتاق و شمع رو روشن کردم و باز شمردم. بله بيست تا کم بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون کارگرها بي سواد بودن و هيشکي شمردن بلد نبود و همين آسلان دزد نيمچه سوادي داشت ، کسي تا به حال متوجه دزدي روزانه ي طبق ها نشده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح روز بعد دقت کردم که اينا طبق هاي خالي رو کي مي يارن . ديدم وقتي حدوداً طبق هاي خارج شده از اتاقک به هشتاد تا رسيد و خالي شدن ، دو سه نفر کارگر طبق هاي دزديده شده رو بين بقيه جا مي دن که آخر سر باز صد و بيست تا طبق باشه واسه پرکردن دوباره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معما برام حل شده بود. مونده بودم چطور بدون حضور آسلان جريان رو به خان بگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به رقيه گفتم : من مي رم تو مطبخ کار دارم. اگه آسلان سراغم رو گرفت بگو از اونجا صدام کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رقيه با تعجب گفت : ولي تو رو که صدا نکردن !!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : مي دونم . اما کار دارم بايد برم . در ضمن آسلان هم نبايد بفهمه خودم رفتم . با وجود اينکه هيچي نفهميده بود ، گفت : باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع از در باغ که مي خورد به حياط پشتي بيرون اومدم و دويديم تو حياط و خودم رو رسوندم به در عمارت. به نگهباني که پشت در بود گفتم: بانو فرستادن دنبال من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگهبان از جلوي در کنار رفت و من وارد عمارت شدم . نمي دونستم اتاق خان کجاست . اما اتاق بانو رو يادم بود. رفتم سمت اتاق بيگم خاتون و در زدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدايي که قدرت طلبي توش بيداد مي کرد گفت : بيا تو .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي من رو تو آستانه در ديد ، با تعجب گفت : تو اينجا چيکار مي کني؟ مگه نبايد الان تو باغ باشي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: عرض خيلي خيلي مهمي داشتم بانو. بايد با خان حرف بزنم. کسي نبايد بدونه من اينجام . اگه امکان داره اجازه بدين خان رو ببينم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت: چيکارش داري به خود من بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مي دونستم از تماس هر کدوم از خدمه با همسرش مي ترسه بنابراين گفتم : جريانش طولانيه اگه به شما بگم بعد به خان ، آسلان مي فهمه من نيستم . بانو ، خان رو خبر کنيد لطفاً

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بيگم خاتون که مطمئناً مودب ترين خدمه اش هم باهاش اينطور لفظ قلم حرف نزده بود ناچاراً گفت باشه . تو بمون مي رم بيارمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقيقه بعد خان با خشم همراه همسرش وارد اتاق شدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان رو به من گفت : بهتره کارت واجب باشه . چون از اون روز هنوز ازت کينه دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : خان اومدم خبر يه دزدي رو بهتون بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان قهقهه زد و گفت: چي؟ دزدي؟ اونم تو املاک من ؟ املاک ميزا تقي خان ؟ امکان نداره . کي يه همچين جرأتي مي کنه ؟ تو ديوانه اي دختر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : شريک دزد و رفيق قافله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان گفت : مثل بچه ي آدم حرف بزن تا ندادم فلکت کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : مي گم خان اما ازتون مي خوام اگه حرفام رو قبول کردين و ديدين راس مي گم خواهش من رو رد نکنين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان گفت : بگو چي مي خواي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : مي خوام براي پاداش اين خبرم ، اجازه بدين بقيه زن هاي خدمتکار اين خونه هم مو داشته باشن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان غريد امکان نداره . همين تو داري بسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : خواهش مي کنم خان . نگاه به همسر قشنگتون بکنيد. آدم حض مي کنه وقتي جعد موهاشو مي بينه. تو اون لحظه چشمم به بيگم خاتون بود که از تعريف من سرم*س*ت بود و ادامه دادم : خان شما همسر به اين زيبايي دارين . پسرتون هم که مادر به اين زيبايي رو ديدن ديگه به خدمه نيگا مي کنه ؟ آخه شما کجا م*س*تخدم هاي کرکثيف خونه کجا . خدايي خوشگل هم نيستن . آقايي کنين و بذارين به اين چند تا شويد خوش باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان گفت : اگه حرفات دروغ باشه و نتوني اثبات کني چي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : براي هر تنبيه شما حاضرم سر خم کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان که به مباشرش زيادي اعتماد داشت و فکر مي کرد از رو غرض دارم تهمت مي زنم و بازنده ي جريان منم و اون مي تونه زهرش رو بريزه ،گفت: قبول . بگو حرفت رو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جريان رو که تمام و کمال واسه خان گفتم ، خان حسابي رفت تو فکر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : خان ، شب مي يام پيشتون تا با هم بريم و ببينيم . اگه خودتون باشين بهتره . درضمن آسلان نوچه زياد داره نبايد بدونه فهميدين وگرنه همه چي خراب مي شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان گفت : باشه. تو برگرد سر کارت . شب منتظرتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعظيمي جلوي بانو کردم و سريع برگشتم به باغ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي نگران بودم و مدام دعا مي کردم آسلان بويي نبره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رقيه يه کم به پرو پام پيچيد که جريان دزدکي رفتنم رو بدونه اما وقتي ديد ، نم پس نمي دم ، ول کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب بود و رقيه از فرط کار و خستگي ، بي هوش شده بود. لچکم رو سرم کردم و به طرف عمارت راه افتادم. خان وسط حياط با دونفر از نگهبان ها ايستاده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اينکه خودش اينقدر جنم نداشت که تنها بياد ، ازش بيشتر بدم اومد. اگه هر کدوم از اين نگهبانها مثل آسلان که خان اعتماد کامل بهش داشت ، خائن از آب در مي آمد کلاه من پس معرکه بود . اگه نمي تونستم اثبات کنم که آسلان دزدي مي کنه ، تنبيه سختي در انتظارم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان تا من رو ديد ، همراه نگهبانها جلو اومد و گفت: بريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه کم پشت در باغ صبر کرديم تا مطمئن بشيم همه چي آرومه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف پشته ي يونجه حرکت کرديم . جا واسه پنهان شدن چهار نفرمون نبود . خان دستور داد نگهبان ها کمي دورتر پشت درختها پنهان بشن و من و خودش پشت تل يونجه قايم شديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمي بعد در حالي که تو دلم آشوبي به پا بود ، صداي قدمهايي رو شنيديم . کمي خودمون رو بالاتر کشيديم که در اتاقک ديده بشه . همون ديروزي ها بودن. وارد اتاقک شدن و مثل هر شب بيست تا از طبق رو بيرون آوردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه ي تنم چشم بود و حواسم به خان نبود . يه لحظه متوجه شدم کنارم نيست. اطراف رو پاييدم ببينم کجا رفته که ديدم با نگهبانها دارن از پشت اتاقک به اون دو نفر نزديک مي شن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو يه حرکت ناگهاني ، پريدن و ضربتي هر دو شون رو گرفتار کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کار من تموم شده بود . نمي خواستم بفهمن منم اونجا بودم . آروم به طرف در باغ برگشتم و سريع رفتم تو اتاقم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردا روز بزرگي بود. اگه اون دوتا اعتراف مي کردن که کار ، کارِ آسلانه ، من شرط رو مي بردم و پرونده ي تراشيدن موي زنهاي اين خونه براي هميشه بسته مي شد. ابداً نمي تونستم بخوابم . اونقدر اين دنده اون دنده شدم که دم دمهاي صبح خواب مهمون چشمام شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا نزديکي هاي ظهر که هم تو مطبخ و هم باغ کار مي کرديم ، اصلاً خبري نبود. اصلاً نمي تونستم حدس بزنم جريان چيه. تنها تفاوت اون روز با روزاي قبل نبود آسلان بود . از صبح ازش خبري نبود . همه چي مثل روزاي قبل خيلي آروم بود. ديگه داشتم به خود خان هم شک مي کردم که خبر اومد خان همه رو جلوي ايوان عمارت خواسته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شستم خبردار شد که حتماً راجع به موضوع دزديه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي رسيديم جلوي عمارت و کمي جمعيت رو کنار زدم که جلوتر وايسم ، چيزي رو که مي ديدم نمي تونستم باور کنم . فجيح ترين و در عين حال چندش آورترين صحنه ي تمام زندگيم جلو روم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آسلان ل*خ*ت مادر زاد با وضعيتي زننده در حالي که خون از سر و صورتش شيار شيار روان بود ، جلوي ايوان ، جمع شده تو خودش ، نشسته بود . مي دونم هم از درد و هم از شرم نمي تونست سرش رو بلند کنه . همه هاج و واج همديگه رو نيگا مي کردن و زن ها از شرم سرشون پايين بود که خان گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين بي آبرويي سزاي کسيه که از ميزرا تقي خان دزدي کنه . نمي خوام بکشمش .مي خوام تا آخر عمر اين بي آبرويي رو با خودش يدک کنه و رو به نگهبانها گفت : اين سگ رو از خونه ي من بندازين بيرون .بعد با عصاي منقوشش که نشان قدرتش بود به طرف عمارت حرکت کرد اما در نيمه راه برگشت و رو به جمعيت حيران گفت : در ضمن از امروز به بعد نيازي به تراشيدن موهاي زنان نيست و مي تونن موهاشون رو بلند کنن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همهمه ايي تو جمع ايجاد شد. هم زن ها و هم مرد ها خوشحال شدن. بلاخره براي مردها هم ديدن کله کچل زنهايي که بايد مظهر زيبايي مي بودن ، خيلي سخت بود . بخصوص متاهل ها که زن و مرد اينجا کار مي کردن . همه شادي مي کردن و حتي چند تا از دخترکان کم سن و سال از شوق گريه کردن . همه آسلان و سرو وضعش رو فراموش کردن و فقط صحبت دستور جديد خان بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه ايي که مي خواستم به طرف باغ برگردم ، بي اختيار اون خائن کثيف رو که حالا به نظرم خيلي زشت تر هم مي اومد رو نگاه کردم که ديدم نگاه پرتنفرش رو به من دوخته . انگار که فهميده بود همه اين آتيشا از گور من بلند شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه لحظه ترسيدم ، اما خودم رو نباختم و سريع از اون فضا رو ترک کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي رسيديم به باغ ، رقيه پريد ب*غ*لم کرد و گفت : کار تو بود نه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم رو زدم به اون راه و گفتم : چي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : جريان رو کردن دزدي آسلان و اجازه بلند کردن موهاي ما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و گفتم: خوشحالي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حواسش از سوالش پرت شد و مثل بچه ها ذوق کرد و گفت : وايـــــــــ آره خيلي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز فکرم درگير نگاه خصم آميز آسلان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعي کردم افکار منفي رو از خودم دور کنم و به نتيجه خوبي که گرفته بودم فکر کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب وقتي تو رخت خواب تميزم که بعد از شستن و خشک کردن و دوختن مجدد تازه امشب آماده شده بود ، دراز کشيدم ، ياد خونه ي خودم افتادم . خونه ايکه بودن و زندگي کردن تو اون آرزوي همه دخترهاي روستامون بود . دردانه يوسف خان بودم و زندگيم خلاصه شده بود تو کتاب خوندن تو زم*س*تونها و اسب تاختن تو تابستونا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرم مرد قدرتمند و در عين حال عادل و اهل خدايي بود که همه ي مردم ده ازش راضي بودن .مايملک پدر فقط محدود به کندوان نبود و زمينهاي چند پاره آباديه ديگه هم متعلق به پدر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ياد آوري روزهاي خوب گذشته دلم رو زير رو کرد . اون شب از اون شبا بود که دوباره ياد پدر و دايه جانم همه ي وجودم رو در برگرفته و خواب رو از چشمام فراري داده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چند دايه جان سه سال پيش با ترک اين دنيا و تنها گذاشتن من غم بزرگي تو دلم به جا گذاشت . اما بقيه ي خاطرات گذشته ام تا يه سال آخر همگي روشن و زيبا بودن اما اون روزهاي خوب با فوت ناگهاني پدر ،حدود يک پيش ، به يکباره تبديل شد به کاب*و*س زندگي من .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عموي بزرگم که هميشه به علت جانشين شدن پدرم براي سرپرستي املاک پدر بزرگم حاج حسن خان از پدرم کينه به دل داشت و هميشه ي خدا تو کار پدرم کار شکني مي کرد ، با مرگ پدرم ، زمام امور رو به دست گرفت و شد خان آبادي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرش ياشار هم که نون سفره ي اون بابا رو خورده بود ، دست کمي از خودش نداشت و تا مي تونست منِ تازه داغ ديده رو آزار مي داد .به ظاهر خاطر خواهم بود و من رو براي خودش مي خواست . اما من پشت پرده ي چشماي سبز وحشي عموزاده ام چيزي به غير مهر و عشق مي ديدم . چيزي شبيه يه عقده ي کهنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هر بار همکلام شدن ياشار باهام انگار جانم رو به آتيش مي کشيدن . دوستش نداشتم که هيچ ، ازش بدم هم مي اومد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

املاک پدر بزرگم که پدرم سرپرست و اداره کنده ي اون بود با مرگ پدرم کلاً به عموم رسيد و من بي حق شدم . عموي نامردم هم برادري رو در حق برادر مرده ي خودش تموم کرد و به من گفت : يا زن ياشار بشم و يا جايي تو خونه ي اربابي ندارم و بايد به کنيزي برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باور اينکه عموم چنين کاري رو با برادر زاده اش بکنه برام خيلي سخت بود اما من دختر يوسف خان بودم و غرور اون تو رگهاي من هم جاري بود . شايد اگه من التماس مي کردم ، آبي مي شد رو زخم عقده هاي چندين ساله ي اون . اما من و التماس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو شبانه روز به من مهلت داد تا بين بد و بدتر انتخاب کنم . خدا مي دونه اون دو شبانه روز من چي کشيدم . فقط خدا مي دونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين نهايت وقاحت بود که دختر يه خان رو که از خون خودش بود به کنيزي بفرسته اما اون نامرد تا ديد من کنيزي رو انتخاب کردم و ترجيح دادم کلفت خونه ي مردم باشم تا زن پسرش ، مثل مار زخمي به خودش پيچيد و همون روز من رو روانه ي اسکو کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از انتخابم ناراضي نيستم و خوشحالم که زن پسر عموم نشدم . اما نمي دونم تا کي مي تونم اين نوع زندگي رو تحمل کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سخته يه عمر خان زاده باش و ملت جلوت دولا راست بشن ، بعد در عرض ي سال بشي کلفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرجام هي وول مي خوردم و خاطرات خوب و بد گذشته رو مرور مي کردم که رقيه گفت : نمي خواي بخوابي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صداش ترسيدم و گفتم : ترسيدم رقيه . تو چرا بيداري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديد و گفت : يه چيزي بگم مسخره ام نمي کني ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : نه بگو .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : لحاف و تشکم بوي خوب مي ده و اونقدر تميزه و نرم شده که خوابم نمي بره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اينبار من خنديدم و گفتم : واقعاً

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت: به خدا . اصلاً نمي دونم چجوري بايد بخوابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم براش سوخت . شايد تو گذشته خيلي ناشکري ها کرده بودم که سرنوشتم اين شده بود.شايد قسمتم اين شده بود تا ببينم يه رعيت زحمتکش چطوري زندگي مي کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدود ده روز از جريان آسلان مي گذشت. هنوز مباشر جديدي براي خان نيومده بود و خودش کارها رو اداره مي کرد . شايد هم اعتماد کردن براش سخت شده بود .مشغول شستن ظرفها تو حياط بودم که ديدم يه نفر تازه وارد ، اجازه ي ديدن خان رو مي خواد . در حالي که خودم رو سرگرم کارم نشون مي دادم ، همه ي حواسم به مرد تازه وارد بود .لهجه ي جالبي داشت و اين نشون مي داد اهل اينطرفها نيست. خان بعد از چند دقيقه سر رسيد و مرد رو شناخت . بعد از چاق سلامتي ، احوال کسي به اسم جهانگير خان و همينطور علت اومدنش رو پرسيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد جواب داد: حال اربابم خوبه و به شما هم خيلي سلام رسوند . از شما براي مسابقه اسب دواني که جداگانه بين زنان و مردان خوانين ترک برگزار مي شه دعوت کرده و ازتون خواسته حتماً براي تماشاي مسابقه تشريف بياريد و اگه سوار کار ماهري هم دارين مي تونيد معرفي کنيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان با تعجب پرسيد : مسابقه اسب دواني زنان ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد گفت : بله خان . از امسال قراره بين زن ها هم مسابقه بذارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان خنديد و گفت : ضعيفه ها رو چه به اسب دواني . جهانگير خان چرا اينکار رو کرده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد گفت : سال پيش که شما تشريف نداشتين ، بعد از برنده شدن اسب خان ِ قزوين ، دختر خان خرمدره بلند شد و گفت که مي خواد با برنده مسابقه بده . همه اول تعجب کردن و بعضي ها هم مخالفت کردن . اما جهانگير خان اجازه داد و مسابقه برگزار شد و دختر خان خرمدره مسابقه رو برد . حالا خان تصميم داره براي امسال مسابقه رو بين زنها و مرد ها جداگانه برگزار کنه و برنده هر کدوم رو دوباره با هم به کارزار بفرسته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان زمان و مکان مسابقه رو پرسيد و مرد رو فرستاد به عمارت مهمانخانه تا استراحت کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکرم بد جور درگير مسابقه شد. يک سال بيشتر بود که پشت زين ننشسته بودم . دلم هواي اُختاي ( به آذري تيز پا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

) رو کرد . اسب عزيزم که مونس روز و شبم بود . چقدر دلم مي خواست که من هم تو اون مسابقه شرکت کنم . سوار کار ماهري بودم و خيلي به خودم ايمان داشتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز بعد، مرد مسافر که با وزوز خدمه ي فضول مطبخ فهميده بودم مباشر خانِ زنجانه ، از خان خداحافظي کرد و به شهر خودش برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر بودم ببينم که خان چه کسي رو براي شرکت تو مسابقه ي زنها انتخاب مي کنه . چند روزي گذشت و ديدم خبري نشد. بلاخره طاقتم تموم شد و زجر فلک رو به جون خريدم و وقتي خان کار شمارش طبق ها رو تموم کرد رفتم پيشش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سفت جلوش وايسادم و گفتم : خسته نباشين خان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو از حساب و کتاباش بيرون آورد و با اخم گفت : چي مي خواي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بي ادبيش حرصم گرفت و براي اينکه لجش رو در بيارم با همون لحن خودش گفتم : مي خوام تو مسابقه اسب دواني شرکت کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه با همون چشمهاي نافذش که درست عين تايماز بود اما گرد پيري روش نشسته بود ، صامت نگام کرد و بعد گفت : خودت فهميدي چي گفتي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : من شنيدم فرستاده ي جهانگير خان به شما چي گفت . من مي خوام تو قسمت زنان شرکت کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان بلند شد و به طرفم اومد . اگه بگم يه لحظه همه ي شجاعتم ته کشيد ، دروغ نگفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي چشمام نگاه کرد و گفت : تو فکر مي کني کي هستي کلفت ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگه حرفهاي اون مباشر رو شنيده باشي ، بايد اين رو هم شنيده باشي که گفت ، مسابقه بين خان زاده هاست . تو يه رعيتي . مثل اينکه هنوز برات جا نيفتاده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: خان شما نماينده ي زن براي فرستادن به مسابقه رو ندارين .جايزه ي اين مسابقه خيلي خوبه . در ضمن برنده کلي هم اعتبار کسب مي کنه . درسته که من الان به خاطر نامردي عموم خونه ي شما کنيزم اما خودتون هم خوب مي دونيد خون کي تو رگاي من جاريه . خودتون هم مي دونيد که يه خان زاده هميشه يه خان زاده ست حتي اگه به زمين بخوره . حتي اگه بميره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان اخماش رو يه کم وا کرد و گفت : تو چطور فکر مي کني که اگه تو اون مسابقه شرکت کني ، مي بري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : من سوار کار قابليم . همه ي عمرم سوارکاري کردم و خيلي مهارت دارم . مي تونيد امتحانم کنيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان يه کم رفت تو فکر و گفت : بهش فکر مي کنم وزير لب زمزمه کرد : نمي دونم چرا در برابر تو اينقدر کوتاه مي يام . واقعاً نمي دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو روز از زمان درخواستم از خان ، مي گذشت و تو اين مدت ، خان سرسنگين و درست مثل قبل باهام برخورد مي کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقريباً کارهاي باغ تموم شده بود و من و رقيه داشتيم مي رفتيم که يه کم استراحت کنيم که قباد يکي از کارگرها ، از پشت صدام کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي بهم رسيد ، بنده ي خدا نفسش بالا نمي اومد . رو کرد به من و گفت : آ ..آي ..آي پارا..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : يه نفسي بگير بعد بگو چي شده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه کم که آروم شد گفت : آي پارا ، خان مي خوادت. خدا به دادت برسه دختر. خان زاده و بانو هم هستن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : من کار اشتباهي نکردم که بترسم . رو کردم به رقيه و گفتم : تو برو منم مي يام . آثار ترس رو مي شد تو صورت رنگ پريده ي رقيه ديد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم و با قدمهاي استوار به طرف عمارت رفتم . لچکم رو درست کردم که حتي يه تار مو هم ديده نشه . مي دونستم بانو حساسه . نبايد تحريکش مي کردم . يه کم از رويارويي با تايماز واهمه داشتم . بعد از اون اتفاق ، نديده بودمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه ي خدمه ي داخل خونه يه جور ترحم آميز نگام مي کردن . انگار که دارن من رو به مسلخ مي برن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اين همه بزدلي و تو سري خور بودنشون حالم به هم خورد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقه اي به در زدم و با صداي بيا توي خان ، در رو باز کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلام کردم و در رو بستم و بهشون نزديک شدم . جلوي بانو تعظيم کردم و رو به خان گفتم : با من امري داشتين ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان گفت : چرا فقط جلوي بانو تعظيم مي کني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صاحب و خان اين خونه منم . نديدم جلوي من هم کُرنش کرده باشي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : خم و راست شدن يه زن جلوي يه مرد کار صحيحي نيست . دور از تربيت يه خان زاده ست . من ياد گرفتم ، جلوي مردها ، لطيف نباشم و حرکت اضافي نکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برق تحسين رو مي تونستم به وضوح تو صورت بانو و حتي خود خان ببينم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براي کم کردن حساسيت بانو ، اصلاً به خان زاده نگاه هم نمي کردم . نمي دونستم در مورد من چي فکر مي کنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان گفت : من خواسته ي تو رو با بانو در ميان گذاشتم . مي خواست راجع به اين مسابقه سوالاتي ازت بپرسه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو کردم به بانو گفتم: من در خدمت بانو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانو تره اي از موهاي مواجش رو پشت گوشش فرستاد و چين دامنش رو مرتب کرد و گفت : من به شرطي اجازه مي دم تو توي اين مسابقه شرکت کني که قول بدي برنده بشي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر برنده نشي و من و خان رو سرافکنده کني ، تنبيه سختي در انتظارت خواهد بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تايماز به اسب سواري علاقه اي نداره و ما تا به حال هيچ وقت شرکت کننده اي تو اين مسابقات نداشتيم . هميشه تماشگر و مهمان افتخاري بوديم . حالا که از امسال براي زنان هم اين مسابقه برگزار مي شه و تو ادعا داري که توان شرکت در اون رو داري ، نمي خوام وقتي براي اولين بار تو اين مسابقه شرکت مي کنيم ، بازنده باشيم و همسران خانهاي ديگه مسخره ام بکنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين موضوع برام خيلي اهميت داره .مي خوام از الان عواقبش رو بدوني و بعد تصميم بگيري.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اعتمادي که به سوارکاري خودم داشتم گفتم : من قول مي دم برنده باشم بانو . اما اين برد من منوط به داشتن اسبم اُختايه. اون يه اسب اصيل عربه که براي پدرم از کويت آوردن . اگه بتونيد اون رو از عموم بگيريد و من با اون مسابقه بدم ، بردم حتميه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماي بانو برق زد و گفت : مي خرمش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد رو به تايماز گفت : به کندوان برو و اون اسب رو هر طور شده بخر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موندن تو بحث خانوادگي و تصميمات اونا رو بيشتر از اين جايز ندونستم و با کسب اجازه از اونجا بيرون اومدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي رسيدم تو اتاق ديدم ، رقيه داره نماز مي خونه . نمازش که تموم شد ، نگاهي به سرتا پام کرد و گفت : تو سالمي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالي داشتم موهاي بافته شدم رو که تاکمرم مي رسيد رو باز مي کردم تا کمي هوا بخورن ، گفتم : مگه قرار بود نباشم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : اونجور که قباد گفت : گفتم الانه که فلکت کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

م*س*ت از حرکت شانه تو موهام گفتم : قباد شلوغش کرده بود . کار خاصي نداشتن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رقيه اخم کرد و گفت : نمي خواي بگي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : مي گم . يه چند روز بهم فرصت بده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم که دختر ساکت و کم حرفي بود ، ديگه ادامه نداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي جلوي در باغ چشمم به اُختاي افتاد ، انگار دنيا رو بهم دادن. اصلاً نفهميدم افسارش دست کيه. خودم رو بهش رسوندم و ب*غ*لش کردم . نازش مي کردم و با گريه باهاش حرف مي زدم . غرق روزاي خوبي شده بودم که يکه و تنها توي دشت باهاش مي تاختم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه کم که آروم شدم ، تازه چشمم افتاد به تايماز که کمي دورتر از من و اُختاي ايستاده بود و ابراز احساسات شديد من و تنها مونسم نگاه مي کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم ناخدآگاه به سمت لچکم رفت و از گوشه اش گرفتم و کشيدمش جلو . با چشماي سرخ نگاهش کردم و گفتم : چطور از عموم گرفتينش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تنه ي درختي که بهش تکيه کرده بود ، جدا شد و اومد نزديکتر و گفت : گرون خريدمش اما بلاخره خريدمش. پسر عموت خيلي دندون گرد بود گيسو کمند . خيلي هم بهت ارادت داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي من رو اينجوري صدا کرد ، ناخود آگاه سرم رو بلند کردم و نگاهم رو دوختم بهش . مي دونستم از عنوان کردن اين اسم منظوري داره. مي خواست بهم اولين برخوردمون رو ياد آوري کنه و بگه که هنوز فراموش نکرده . چشماي رنگ شبش به نظر شيطون مي اومد . نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم : من يه عذر خواهي بابت اولين برخوردم به شما بدهکارم خان زاده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسار اُختاي رو ازم گرفت وسرش رو به گوشم نزديک کرد و گفت : فراموشش کن گيسو کمند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اين همه نزديکي بهش ، شرم همه ي وجودم رو گرفت و شديداً معذب شدم. تايماز افسار اُختاي رو کشيد و از در باغ وارد حياط شد تا اون رو به اصطبل ببره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اينکه اُختاي برگشته بود پيشم ، احساس خوبي داشتم . با يه روحيه ي بهتر برگشتم سر کار و اينبار رقيه رو از اين احساس فضولي که چند روزي بود خفه اش کرده بود نجات دادم و جريان مسابقه رو گفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشت از هيجان سکته مي کرد . موهاي سرش بلند شده بود ولي هنوز در حد پسرانه بود که قيافه اش رو خيلي بامزه تر کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصر بعد از اتمام کارم ، از خان اجازه گرفتم که با اُختاي سواري کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان همراه بانو ، تايماز و دخترش آيناز با من به دشت اومدن تا سوارکاري من رو ببينن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولين بار بود که آيناز رو مي ديدم . دختري بي نهايت زيبا بود . اگه پاهش فلج نبودن ، مطمئن بودم بهترين خواستگارها رو داشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مني که به چهرم ايمان داشتم و اون رو معقول مي دونستم با ديدن آيناز ، به کل از خودم نااميد شدم. آيناز کمرو و خجالتي به نظر مي رسيد و لام تا کام حرف نمي زد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره به دشت رسيديم و من بعد يک سال و خورده اي دوباره رو زين اُختاي نشستم. حسي که تو اون لحظه همه ي وجودم رو گرفته بود رو نمي تونم توصيف کنم . اما مي دونم رها شده بودم . رها از همه ي ناملايماتي که اينطور بي رحمانه تو اين مدت بهم تحميل شده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاختم . رها و آزاد تاختم. خودم رو سپردم دست باد . خودم رو سپردم دست قدمهاي استوار و برق آساي اُختاي وفادارم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

++++++

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح فرداي اون روز ، برنامه ي نان پختن به راه بود و با اوضاعي که من مي ديدم ، تا شب هم نمي تونستم از زيرش در برم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو اسکو نان مخصوصي پخته مي شه که تو کل ايران بخصوص آذربايجان معروفه و محبوبيت خاصي داره چون هم طرز پختش خاصه و هم نوع گندمي که تو پخت اون استفاده مي شه مخصوصه . بسيار خوش طعمه و ماندگاريه طولاني داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بنابراين از اين نوع نان به مقدار زياد مي پزن و تو انبار مخصوص ، انبار مي کنن تا به مدت طولاني استفاده کنن. گندمش از نوع گندم زرد تا به آذري ساري بوغدا ست که طعم فوق العاده اي داره . خمير رو روي يه صفحه ي فلزي قوس دار به اسم ساج پهن مي کنن و وقتي دو طرف نان پخته شد ، اون رو خشک کرده و انبار مي کنن. براي پختنش افراد زيادي در گير مي شن و کارش سخت و طاقت فرساست اما نتيجه ي خشمزه اي داره . اون روز تا عصر فقط کار بود و کار حتي براي استراحت وسط روز که معمولاً هر روز داشتيم هم ، نرفتيم . از کت و کول افتاده بودم . من عادت به اين همه کار سخت نداشتم . درسته همه ي کارها رو به لطف دايه جان ياد گرفته بودم ولي در حد آموزش بود نه اينجوري .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشغول کار بودم که ديدم تايماز داره به طرفم مي ياد . جلوي پام ايستاد و بدون اينکه نگام کنه گفت : سريع بيا که بايد به تمرينت برسي . آيناز رو با خودمون مي بريم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين يعني اينکه خود اخموش هم مي خواد باهامون بياد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع بلند شدم و کارم رو سپردم به يکي از خدمه و راه افتادم . مسير خونه ي خان تا دشت خرمن دره ، يه کوچه باغ با صفا بود که بوي ديوار هاي کاه گليِ آب زده و بوي برگ درختاي گردو تمام فضاي مصفاي اون رو پر کرده بود . اون کوچه باغ من رو عجيب ياد کندوان مي انداخت . ياد پدرم . ياد دايه جان و خيلي چيزيهاي خوب ديگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونقدر غرق فضاي زيباي اونجا بودم که گويا بعد از دوبار صدا کردن تايماز ، صداش رو نشنيده بودم . غرق اوهام بودم که دستم از پشت کشيده شد . اين حرکت من رو به بدترين شکل از رويا بيرون کشيد و به هم ياد آوري کرد حالا کيم و جايگاهم چيه . با تعجب به بازوم که دست تايماز بود نگاه کردم و اون بازوم رو رها کرد و گفت : تو کري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصباني شدم و گفتم : شما نبايد چون پسر خان هستيد ، وقت و بي وقت بي هيچ دليلي به ديگران توهين کنيد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : من بي دليل حرفي نمي زنم . دوبار صدات کردم نشنيدي . مگه فاصله ي ما چقدره ؟ آيناز هم شاهده .درضمن تو هم نبايد چون يه زماني دختر خان بودي ، با خود فکر بي خود کني که با باقيِ خدمه فرق مي کني و مي توني هر طور خواستي حرف بزني . مراقب لحنت باش وگرنه مي دم زبون درازت رو از حلقومت بکشن بيرون . تو زر خريد پدرمي . مفهمي ؟ رز خريد !! پس حد خودت رو بدون . فکر نکن حالا که پدر و مادرم به خاطر اون مسابقه ي سوار کاريِ مسخره که چند نفر بي کار ترتيبش رو دادن ، بهت ميدون دادن ، مي توني هر غلطي دلت خواست بکني .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونقدر سريع اين توهين ها روپشت هم رديف کرد که يه لحظه از شوک حرفاش نتونستم پلک بزنم و اون پيش خودش خيال کرد ، خوب دُم من رو قيچي کرده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آيناز ساکت نگاهمون مي کرد و مي شد فهميد از حرفهاي برادرش ترسيده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي چهره ترسيده ي آيناز رو ديدم ، از تايماز بيشتر بدم اومد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام رو که تنفر توشون بيداد مي کرد دوختم به چشماش و گفتم : چيه خان زاده ،حسودي مي کني ؟ نکنه از اسب مي ترسي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار که آتيش زده باشم به انبار باروت . افسار اسبي رو که آيناز سوارش رو بود رو ول کرد و خيز برداشت طرفم و گفت : چه گ.و.ه.ي خوردي؟ هـــــــــــــــان ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازوهاي لاغرم رو بين دستهاي قدرتمند مردانه اش فشرد و صورتش رو تو چند سانتي من گرفت و با خشم به من خيره شد و يکدفعه فرياد زد . تو به چه جرأتي به من گفتي ترسو ؟ هــــــــــــان ؟ دهاتيه بدبخت . تو يه کلفتي که پولت رو داديم . فکر کردي کسي هستي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مي فهمي کلفت يعني چي بدبخت ؟ يعني همه جوريه مي تونيم ازت استفاده کنيم احمق . حد خودت رو بدون و زبون دراري نکن وگرنه کاري مي کنم خودت با دست خودت قبرت رو بکني .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي داشت با نفرت اين حرفهاي تلخ رو بهم مي زد از هرم نفس هاش که م*س*تقيم به صورتم مي خورد مشمئز شدم . ازش متنفر شدم . از خود ضعيفم متنفر شدم . تا به حال اينطور خودم رو حقير حس نکرده بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نتونستم جلوي اشکي رو که چشمم رو مي سوزوند رو بگيرم . قطره ي سمجي از چشمم رو گونم چکيد . هنوز با نفرت من رو نگه داشته بود خيره شده بود تو چشمام . نمي دونم با ديدن اشکم بود يا غلبه ي حس تنفرش که دستاش شل شد و بازوهام و که حالا مي دونستم حتماً کبود شدن رو ول کرد و پشتش رو کرد به من و رفت طرف اسب آيناز .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همونطور بي حرکت وسط کوچه باغي که تا چند لحظه ي پيش احساس خوبي رو به من تزريق کرده بود و حالا از همه ي بوهاي خوبش بدم اومده بود ، ايستادم . تايماز همه ي شخصيت ، غرور و انسانيت من رو با چند جمله به باد داده بود . حرکتي به خودم دادم و بدون اينکه به اين دو خواهر و برادر نگاه کنم ، افسار اُختاي رو دستم گرفتم و راه افتادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شور و شوقم براي سواري که بعد از يه روز سخت کاري ، من رو سر پا نگه داشته بود ، دود شد رفت هوا . مغموم به خرمن دره رسيديم . تو همون جاي ديروري توقف کردم و سوار اُختاي شدم و تاختم . تاختم تا راحت تر گريه کنم . من پشت اين چهره ي مغرور ، دختري هفده ساله بودم که بعد از مرگ عزيزانش ، خيانت نزديکانش و آوارگي اش ، همه ي سرمايه اش حس زيباي زن بودنش بود . حس لطيف بودن و دست نيافتي بودنش بود . تايماز با چند جمله گند زده بود به همه ي دار و ندارم . مثل برق مي تاختم و مثل ابر گريه مي کردم . اون روز خسته بودم از همه ي دنيا خسته بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقت برگشتن ، تايماز رو حتي نگاه هم نمي کردم . آيناز رو بهم گفت : تو خيلي ماهري آي پارا . من سواري تو رو دوست دارم .وقتي تو مي تازي حس مي کنم رها مي شم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کم جوني بهش زدم و گفتم : شما لطف دارين خان زاده . من لايق اين تعريف خالصانه نيستم . لبخند زيبايي زد که زيبايي چهرش رو بيشتر کرد و بعد آروم گفت : از برادرم دلگير نباش . بعداً بهت مي گم چرا اونطور عصباني شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زورکي بهش زدم و سرم و انداختم پايين که ادامه نده . برام مهم نبود تايماز چرا اونطوري کرد . مهم اين بود که روشنم کرد من کجام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي مغموم و گرفته به اتاقم برگشتم ، رقيه با ديدنم خشکش زد . معلوم بود قيافه ام خيلي داغونه که دختر بينوا اون شکلي زل زد بهم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لچکم رو از سرم باز کردم و شروع کردم به درآوردن لباسام که از صبح بوي اجاق گرفته بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رقيه اومد پيشم و شروع کرد به بازي کردن با گيسام . مي دونست اين کار رو خيلي دوست دارم و آرومم مي کنه . آروم گفت : نمي خواي بگي چي شده آي پارا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : رقيه کنيز و کلفت يعني چي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگام کرد و گفت : تو نمي دوني ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : بگو . مي خوام از تو بشنوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو انداخت پايين و گفت : يعني وسيله . يعني خونه . يعني اسب . يعني زمين . يعني هر چي که با پول خريده باشن . اينجا خدمه زياد داره . اما همه کنيز نيستن !!!. بعضي ها فقط کارگرند . خودشون زندگي دارن . اينجا نشد يه جا ديگه . اما من و تو خيلي هاي ديگه، کلفت اين خونه ايم يعني تا آخر عمر مال اين خونه ايم تا جسدمون از اينجا بره بيرون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام رو بستم و بي هوا شروع کردم به بلند بلند گريه کردن . رقيه ترسيد و من رو به آ*غ*و*ش کشيد و گفت : چي شده باجي ؟ چرا اينطوري مي کني ؟ کسي کاري کرده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد يه دفعه من رو از خودش جدا کرد و زل زد تو صورتم و با وحشت گفت : نکنه باهات کاري کردن ؟ نکنه به بهانه کلفت بودن اذيتت کردن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناي حرف زدن نداشتم . اصلاً زبونم نمي چرخيد که حرف بزنم . سرم رو به اطراف تکون دادم که يعني نه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسي از سر آسودگي کشيد و گفت : يه لحظه ترسيدم . بگو ديگه آي پارا ! چرا اينقدر دمغي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم . همه ي دردهايي که از روز ورودم به اين خونه کشيده بودم رو گفتم . گفتم از رنج دختريکه تا چند وقت پيش همه اسمش رو با احترام به زبون مي آوردن . گفتم : از زخم هاي دختري که هم خونِش چطور از هستي ساقطش کرد و اون رو خوار و ذليل يه عده تازه به دوران رسيده کرد . گفتم : از حس حقارتي که با تمام وجودم از حرفهاي تايماز حس کردم . گفتم از همه ي غصه هام ، که پشت نقاب غرور و بي احساسيم قايم کرده بودم. همه رو ريختم رو دايره. يه کم که حرف زدم و همزمان رقيه موهام رو نوازش کرد . خوابي آرام مهمون چشمام شد و ديگه هيچي نفهميدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح با يه حس بهتر از خواب بيدار شدم. چقدر درد دل مي تونه آدم رو آروم کنه . با خودم عهد کردم ضعفي رو که روز قبل به خاطر اراجبف پسر خودخواه خان به همه وجودم چيره شده بود رو از خودم دور کنم و بشم آي پارايي که پدرش معتقد بود بزرگتر که بشه ،به راحتي مي تونه همه ي املاک آبا و اجداديش رو به خوبيِ يه مرد اداره کنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودم گفتم : آي پارا نيستم اگه پوز اين پسر ننر رو به خاک نمالم. فهميده بودم از اسب مي ترسه . حتماً يه دليل محکمي بايد پشت اين ترس باشه . بايد مي فهميدم و کي بهتر از آيناز . اون از نقطه ضعف من بهم زخم زده بود . بايد زخمش رو با زخم جواب مي دادم . حالا که خان و همسرش اينقدر به سوارکاري علاقه دارن و پسر بي دست و پاشون از اسب مي ترسه . چه فرصتي بهتر از اين ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبحم رو با توکل به خدا شروع کردم و رفتم مطبخ. کارهاي روزمره ام رو انجام مي دادم که يکي از خدمه ي داخل عمارت اومد تو مطبخ و گفت : آي پارا آيناز خانوم کارت داره . گفته زودي بري پيشش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظرف سيب زميني هاي رو که تا نصفه پوست کنده بودم و سپردم به يکي از خدمه و همراه اون دختر راهي عمارت شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر پشت در اتاق آيناز از من جدا شد و من بعد از يکمي مکث در زدم و با اجازه ي آيناز وارد اتاقش شدم . اتاقش خيلي بزرگ و در عين حال زيبا بود .تخت خواب قشنگي داشت که دورش رو پرده هاي زيباي از جنس حرير پوشونده بود . تا به حال چنين تختي نديده بودم . يکي دو بار با پدرم خونه ي چند تا از دوستاش تو تبريز که همگي ثروتمند بودن و القاب دهن پرکني داشتن شب رو مهمون بودم ، اما اونجا هم يه همچين جبروتي نديده بودم . خيلي از اتاق بانو بهتر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمي دونم قيافه ام چقدر شوکه به نظر مي رسيد که آيناز با لبخند گفت : قشنگه نه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم اومدم و گفتم : چي خان زاده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : اتاقم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : بله . خيلي زيباست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشگل خنديد و گفت : بيا کنار تختم . تو که خودت خان زاده اي ، نبايد خيلي برات تازگي داشته باشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اينکه اون من رو به چشم يه کلفت نمي ديد خوشحال شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارتختش ايستادم و گفتم : اما اتاق من کجا اتاق شما کجا!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : بشين رو تختم .حس کردم ، يه لحظه غمگين شد و ادامه داد: من زياد از تختم پايين نمي يام . واسه همينه که مادرم اينو برام از فرانسه سفارش داده ، تا حداقل تمام روزم رو تو يه همچين تختي بگذرونم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهي به پاهاش کردم که از نظر ظاهر عادي به نظر مي رسيد و گفتم : از وقتي دنيا اومدين اينجوري بودن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : نه . ديروز برادرم در حقت بي انصافي کرد و بدجور باهات حرف زد . امروز ازت خواستم بياي اينجا تا علت رفتار تايماز رو برات بگم که بي ربط به پاهاي من هم نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهرم در هم رفت و سرم رو انداختم پايين که آيناز گفت : به دل نگير ازش آي پارا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم :به دل نگرفتم خان زاده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره لبخندي زد و گفت : آره از قيافه ي تو هَمت معلومه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتابي که دستش بود رو گذاشت کنار و گفت : من بيست سالمه .وقتي پنج ساله بودم و تايماز سيزده ساله ، پدرم يه اسب اصيل ترکمني براي تايماز خريد که بي نهايت زيبا بود. من اجازه نداشتم سوار اون اسب بشم ، چون کوچيک بودم . يه کره اسب هم بود که خان بابا برام خريده بود . من فقط اجازه داشتم سوار اون بشم اونم نه تنهايي . حتماً بايد مِهتر همراهيم مي کرد . کره ام رو که اسمش رو گذاشته بودم زرتاک خيلي دوست داشتم . يه ماديون خوشگل بود. اما وقتي تايماز صاحب اون اسب زيبا شد ، ديگه سواري با زرتاک بهم مزه نمي داد. بلاخره با ناز و عشوه تونستم برادرم رو که عاشقانه دوستم داشت مجبور کنم من رو هم با خودش سوار زُمُرد بکنه. تايماز نتونست در برابر من مقاومت کنه و يواشکي زمرد رو برداشت و با هم به خرمن دره رفتيم تا سواري کنيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو دور با هم سواري کرديم ، اما دور آخر به تايماز التماس کردم که اجازه بده خودم به تنهايي سوار زمرد بشم . تايماز برخلاف ميلش قبول کرد و من تنهايي سوار شدم . کمي با زمرد تاختم و برگشتم سمت تايماز . چند متري مونده بود که برسم به تايماز ، يه مار اومد جلوي زمرد و اون ترسيد و جفت پاهاشو بلند کرد و من از پشتش افتادم رو زمين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک تو چشماي آيناز جمع شده بود. دلم براي هر دو شون سوخت .سر آيناز رو تو ب*غ*لم گرفتم و گذاشتم دلش رو سبک کنه . يه کم که آروم تر شد ، در حالي که هنوز تو ب*غ*لم بود ،گفت : تايماز خودش کوچک بود . فکر کن يه اسب رم کننده ، يه مار سمي و خواهرش که اسب افتاده و تکون نمي خوره . تا خواسته بود از شوک صحنه اي که ديده بود در بياد ، مار نيشش زده بود و اونم بي هوش شده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي بيدار شدم که دو روز از بستري شدنم تو مرض خونه ي تبريز مي گذشت. تايماز و هم همونجا برده بودن . حال تايماز بعد از اينکه بهش پادزهر دادن بهتر شد ، اما هر دو پاي من شکسته بود و ماهها تو گچ بود ، بعد از باز کردن گچ ها ، نتونستم حرکت کنم . پدر و مادرم خيلي تلاش کردن و حتي تهران هم رفتيم اما باز افاقه نکرد که نکرد . تيمور خان عموي کوچکم که تو فرانسه ست و اين تخت رو برام فرستاده ، بارها گفته که اونجا بريم . مي گه اونجا دکترهاي خوبي داره اما خان بابا ديگه راضي به آلاخون والاخون کردن ما نيست و مي گه اگه خوب شدني بود ، همين جا خوب مي شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آيناز سرش رو از سينم جدا کرد و گفت : از اون زمان به بعد که همه با زبون بي زبوني تايماز رو مقصر دونستن ، اون از اسب و اسب سواري متنفر شد. همه مي گفتن ، اون نبايد عقلش رو مي داد دست من . اما من خيلي به اين موضوع فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که قسمت من اين بوده و هيچ کس مقصر نيست . تايماز خيلي خودش رو عذاب مي ده و هنوز هم ته نگاهش عذاب وجدان رو مي بينم . اما من سرنوشتم رو راحت قبول کردم و مشکلي باهاش ندارم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آيناز زل زد تو چشمام و گفت : مي دوني آي پارا تو اولين کسي هستي که اينطور ماجرا رو براش گفتم . يه چيزي تو وجود تو هست که من رو جذب مي کنه . حس مي کنم يه خواهر پيدا کردم . البته نمي خوام مامان چيزي بدونه . اون يه کم به روابط من با خدمتکارا حساسه . اما تو به نظر من خدمتکار نيستي . تو رفتار تو اصالت موج مي زنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و گفتم : شما به من لطف دارين خان زاده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آيناز گفت: شنيدم سواد داري.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : بله اکابر خوندم .خوندن نوشتن بلدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : دوست داري کتاب بخوني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ذوق گفتم : عاشق کتابم . اما عموم وقتي اموال پدرم و تصاحب کرد همه ي کتابام رو آتيش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آيناز به قفسه ي کتاباش اشاره کرد و گفت : هر کتابي خواستي مي توني برداري و بخوني . من به تحصيل زن جماعت اهميت مي دم و دوست دارم زن ها هم سري تو سرها در بيارن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من اينجا درس نخوندم .عمم تبريز زندگي مي کنه . من مدرسه ي ملي تبريز درس خوندم . تابستونها اينجا بودم و زم*س*تونها مي رفتم تبريز. اما اگه تو علاقه داشته باشي ، مي تونم بهت درس بدم تا فقط موقع امتحانات بري امتحان بدي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چيزي رو که مي شنيدم نمي تونستم باور کنم . درس خوندن و ديپلم گرفتن براي من دست نيافتني ترين رويا بود که حالا داشت واقعي مي شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک شوق چشمام رو پر کرد . دست هاي آيناز رو گرفتم تو دستام و گفتم : راست مي گين خان زاده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند شيريني زد و گفت : من هيچ وقت دروغ نمي گم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستاشو ب*و*سيدم و گفتم : اين لطف شما رو هرگز فراموش نمي کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آيناز گفت : اشکاتو پاک کن و اين کتاب رو بگير بخون ببينم سطحت چجورياست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتاب رو گرفتم دستم و گفتم : چرا اينقدر به من خوبي مي کنيد خان زاده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طره اي از موهاشو داد عقب و گفت : اسم دختري به گوشم خورد که براي داشتن موهاش ، روي پدر مقتدر و برادر مغرورم چاقو کشيده بود . اسم دختري رو شنيدم که دزدي آسلان رو و کرده بود . اسم دختري رو شنيدم که مي خواست تو مسابقه اسب دواني شرکت کنه . اينا تو اين خونه بي سابقن. تو يه جورايي خود مني. مني که اگه الان پاهام سالم بود ، خيلي از بي عدالتي را بر مي داشتم . خيلي از دزدي ها رو رو مي کردم و دست خيلي از زنا رو مي گرفتم .من از پدرم شنيدم که در ازاي کاري که کردي چي ازش خواستي . من با کمک به تو دارم به خودم کمک مي کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمامو بستم و زير لب يه بسم الله گفتم و کتاب رو باز کردم . بيشتر از يه سال بود که يه خط کتاب هم نخونده بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه صفحه که خوندم ، آيناز گفت : کافيه . وضعت خيلي بهتر از چيزيه که تصور مي کردم . من با تايماز حرف مي زنم و ازش مي خوام کمکم کنه که مامان رو راضي کنيم .خان بابا اونقدر درگير کار املاکش هست که خيلي به مسائل داخل عمارت کاري نداره . مادرم مسئول اداره ي اينجاست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : اما برادرتون از من خوشش نمي ياد .ممکنه سنگ اول رو اون جلو پاتون بندازه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مليح خنديد و گفت : نه !!! نيگا به ابروهاي گره کردش نکن . اون خيلي فکرش بازه . تحصيل کرده ي فرانسه ست و دروغ نگفتم اگه بگم فقط به خاطر بودن کنار من موقعيت عالي اونجا رو گذاشته و برگشته اينجا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همينه که بعضي وقتها ناراحتم مي کنه . نمي خوام به خاطر يه خطا تو بچگي ، آينده ي خودش رو نابود کنه . خيلي باهاش حرف زدم که برگرده و يه زندگي بهتر شروع کنه اما مرغش يه پا داره .منم از سر لجبازي باهاش ، واسه درمون پام اونجا نمي رم . اونم اصرار داره برم دکترهاي اونجا رو هم امتحان کنم اما چون اون حرف من رو گوش نمي ده منم به حرفش گوش نمي دم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آيناز بي مقدمه گفت : راستي داداشم بهت مي گه گيسو کمند . مي دونستي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : بله ايشون يکي دوبار من رو اينجوري صدا کردن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت: راستش اونم از خدمتکاراي کله کچل اين خونه بدش مي اومد و در ضمن دلش هم براشون مي سوخت . واقعيتش از جسارت تو خوشش اومده . اينجام وقتي حرف تو پيش بياد همينجوري صدات مي کنه که کفر مامان رو دربياره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آيناز کتاب رو گرفت وگفت : بلند شو لچکت رو باز کنم ببينم موهاتو . مي خوام ببينم ارزش اين همه گرد و خاک کردن رو داشت ؟ بعدش بلند خنديد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اينکه اول و آخر جمله هاش ربط و بي ربط مي خنديد خيلي خوشم اومده بود . آدم وقتي باهاش بود شاد مي شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و لچکم رو گذاشتم کنار . بعد موهاي بافته ام رو هم از هم باز کردم و گفتم : شايد خيلي زيبا نباشن اما يه زن بدون مو خيلي زشت مي شه خان زاده . اينطور نيست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : خدا پدرت و رحمت کنه . شنيدم به مادرم گفتي عاشق موهات بود و واسه همين اينقدر روشون حساسي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : بله .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : حق داشت . خوشحالم اين ابريشم ها رو ندادي دست جلادي مثل آسلان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تعريفش خيلي کيف کردم اما اين کيف کردن چند لحظه بيشتر طول نکشيد . چون باز شدن در همان و خشک شدن من وسط اتاق همان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر سه مون چند ثانيه خشک شديم . اما تايماز خودش رو زودتر پيدا کرد و با صداي وحشتناکي که از عصبانيت مي لرزيد گفت : اينجا چه خبره ؟ اين کلفت با اين سرو شکل اينجا چه غلطي مي کنه آيناز ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع لچکم رو که رو زمين پهن شده بود رو برداشتم وهمونطوري بي نظم انداختم رو سرم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تايماز در اتاق رو پشت سرش بست و اومد تو اتاق و رو به آيناز گفت : بهتره توضيحت قانع کننده باشه چون هم خودت هم اين کلفت حسابي تنبيه مي شين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آيناز با همون صداي گرم و گيرا و مسحور کننده گفت : داداش گلم چرا اينقدر عصباني مي شي؟ من از آي پارا خواستم بياد اينجا ببينم چقدر سواد داره. اين من بودم که خواستم موهاشو که به خاطرش روز اول گرد و خاک کرده بود رو ببينم . آي پارا هيچ تقصيري نداره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تايماز گفت : سواد اين کلفت به تو چه ربطي داره ؟ موهاي پر شيپيشش رو مي خواي چيکار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا آيناز خواست دهن باز کنه و جواب برادر گستاج و بي ادبش رو بده ، گره لچکم ر و محکم کردم و چند قدم به تايماز نزديکتر شدم و گفتم : آهاي خان زاده !!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تايماز با تعجب برگشت سمت من و تا نگاهش رو متوجه خودم ديدم گفتم : چيه هي کلفت کلفت مي کني ؟ فکر کردي چون اون روز تو خرمن دره جوابت رو ندادم ، لالم ؟ يا حرف تو ، حق بوده که جواب ندادم ؟ اين که الان قدرت دست توه و کلفت کلفت مي کني و مردونگي رو تو صداي کلفتت مي بيني وسر دو تا زن هوار هوار مي کني ، کار شاقي نيست . ببينم اگه ورق برگرده و روزي تو و امثال تو بشين نوکر کسي مثل من ، باز همينجوري صدا کلفت مي کني ؟ فکر نکن منم مثل بقيه ام ها ؟ نه . من تو سري خور بزرگ نشدم . با اينکه زنم ، گردنم بره ، غيرتم نمي ره . منم تا چند وقت پيش کسي بودم واسه خودم . يه ايل جلوم دولا راست مي شدن و خان زاده ، خان زاده از دهنشون نمي افتاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هيجان زاده چند قدم ديگه به طرفش برداشتم و رخ به رخش ايستادم و گفتم : اگه نامرداي مرد نمايي مثل جنابعالي ، حقم رو ناحق نمي کردن و همه چيزيم رو نمي گرفتن ، الان وضعم اين نبود که يه تازه به دوران رسيده اي مثل شما برام هي کلفت کلفت راه بندازه . واسه اومدنم به اين اتاق و اين حرفهايي هم که بهتون زدم براي هر تنبيهي حاضرم . در ضمن موهاي من از موهاي تو يکي تميز تره اين و مطمئن باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفهام که تموم شد ، فرصت هيچ حرفي رو بهش ندادم و سريع از اتاق اومدم بيرون و اجازه دادم روي ديگه شخصيتم خودي نشون بده و اشکام جاري بشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا رسيدن به مطبخ اشکام رو پاک کردم و سعي کردم با يه قيافه ي عادي به کارم برسم . خوشبختانه رقيه و چند نفر ديگه از کارگرها ، ته باغ مشغول شستن لباس بودن و اونجا نبود که هي من رو سوال پيچ بکنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعيتش يه کم از عواقب تند حرف زدنم با تايماز مي ترسيدم . يکي از تنبيه هاي سخت اينجا که از کارگرها شنيده بودم اين بود که يه ديگ مسي رو همينطور خالي خالي مي ذارن حسابي داغ بشه بعد بر مي گردونن رو سر فرد خاطي . واقعاً دود از کَلَش بلند مي شه . حاضر بودم جلوي جمع فلکم کنن اما اينکار رو نکن. تنها اميدم به آيناز بود که بتونه برادر کله پوکش رو آروم کنه و هي به خودم مي گفتم : مي مردي زبون به دهن مي گرفتي و مي ذاشتي آيناز حرف بزنه ؟ حالا مثلاً اينا رو گفتي ، خوب شد ؟ حالا که اومد حسابت رو رسيد ، معلوم مي شه چند مرده حلاجي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناهار رو درست کرديم و چيديم تو دوري هاي مخصوص و فرستاديم داخل عمارت ، يه کم فرصت استراحت پيدا کردم . سريع دولقمه ناهار تو همون مطبخ خوردم و خودم رو رسوندم به اتاق که يه کم استراحت کنم . شوخي نبود درست کردن غذاي اين همه خدم و حشم ، کمر مي خواست . تازه دراز کشيده بودم که در اتاقم باز شد و گل صبا يکي از خدمتکاراي اتاق ب*غ*لي اومد تو و گفت : آي پارا خان زاده بيرون منتظرته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم داشت مي اومد تو دهنم . لچکم رو تا جايي که مي تونستم کشيدم جلو و رفتم بيرون الونک کاه گليمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تايماز در حالي که افسار اختاي رو دستش گرفته بود ، بيرون زير سايه درخت بزرگ گردو ايستاده بود و با پاش داشت سنگ ريزه ها رو شوت مي کرد . با فاصله ازش وايسادم و گفتم : سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم طرفم و با ابروهاي گره کرده گفت : تو مگه مسابقه نداري؟ اين اسب رو با اين قيمت نخريدم که تو بگيري بخوابي و اون تو اصطبل پاهاش خشک شه . يه ماه بيشتر تا مسابقه نمونده. ده روزش رو هم تو سفريم تا برسيم اونجا . پس زود باش بايد بريم تمرين .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمي دونم چرا موش شده بودم .همه ي شجاعتم رو جمع کردم تو صدام و گفتم : آيناز خانوم نمي يان ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نيشخندي اومد گوشه ي لبش و گفت : چيـــــه خانـــــــــ زاده ؟ از من مي ترسي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خان زاده رو جوري مسخره ادا کرد که اگه مي گفت کلفت ، شرف داشت به خدا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید