داستان پیرامون تلاش های شخصیت زن داستان در جهت جبران کردن اشتباهات گذشته اش هست. یک جور رویارویی نیروهای مثبت و منفی که یکی از نتایج حاصلش می تونه این باشه که هیچ چیز قطعاً خوب یا قطعاً بدی وجود نداره… و اینکه هیچ وقت دیر نیست!

ژانر : عاشقانه، هیجانی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۱ ساعت و ۳۱ دقیقه

مطالعه آنلاین هیچوقت دیر نیست
نویسنده : مهسا زهیری

ژانر : #عاشقانه #هیجانی

خلاصه :

داستان پیرامون تلاش های شخصیت زن داستان در جهت جبران کردن اشتباهات گذشته اش هست. یک جور رویارویی نیروهای مثبت و منفی که یکی از نتایج حاصلش می تونه این باشه که هیچ چیز قطعاً خوب یا قطعاً بدی وجود نداره… و اینکه هیچ وقت دیر نیست!

اگر آدم خیال پردازی کنارم بود، حتماً تصور می کرد امروز برای من روز بزرگیه. اما نکته اینجا بود که نه امروز فرقی با بقیه ی روزها داشت، نه آدمی کنار من بود. تنها جنبنده ای که اطراف من با چشم قابل دیدن بود، صد متر اون طرف تر انتهای این جاده ی ساکت و بلند، پشت فرمون نشسته بود و احتمالاً به مانتوی از مد افتاده ی من نگاه می کرد. البته به جز کلاغی که پنج دقیقه ی تمام بالای سرم قار قار می کرد و دلم می خواست با پاشنه ی کفش مخش رو توی منقارش بیارم.

با دو انگشت استخوان بینی م رو مالش دادم و دوباره به انتهای جاده نگاه کردم. نه به اون پراید کهنه بلکه به خط های موازی که یه جایی می پیچید و شاید ماشینی رو به سمت من هدایت می کرد که منتظرش بودم. آدم هایی که یادشون نرفته باشه امروز چهار اردیبهشته.

به ساعت نگاه کردم. نیم ساعت بود که توی تنهایی ایستاده بودم و اگر توی این دو سال با هر بدبختی ای دست و پنجه نرم نکرده بودم، از این همه انتظار حتماً زیر گریه می زدم.

به بالا نگاه کردم. خورشید گوشه ی آسمون بود. اگر الان دو سال پیش بود، با دوست هام برنامه ی نمایشگاه کتاب رو میذاشتم نه اینکه جلوی در زندان قدم بزنم. هر چند که فرقی هم نمی کرد. من یاد گرفته بودم که اگر گندی می زنم باید پاش بایستم. از همون دو سال پیش توی دادگاه به این نتیجه رسیده بودم که کار من با همه ی آدم هایی که می شناختم، دیگه تموم شده... آدم هایی که من رو درست نشناخته بودند. هرچند که باورش سخت بود و امید برگشتن من رو سر پا نگه می داشت. اما امروز، دقیقاً از 35 دقیقه ی پیش بهم ثابت شد که چیزی من رو به زندگی سابقم برنمی گردونه.

پراید از پارک خارج شد و با سرعت پایین به طرف من اومد. از دور به دیوارهای بلند نگاه کردم. شاید اگر زیاد اینجا معطل می کردم دوباره سراغم می اومدند و این سیاه ترین کاب*و*س من بود. سربازها با سپر و نیزه و شنل سیاه... به فانتزی مسخره ام خندیدم. پراید جلوی پام نگه داشت و شیشه رو پایین داد.

-تا کی؟

-تا کی چی؟

-تا کی منتظر می مونی؟

صورتش از دو سال پیش هیچ تغییری نکرده بود. همون موها و چشم ها. همون لبخند. بدون اینکه لبخند بزنم جواب دادم: تو منتظر چی بودی؟

-تو.

نفسم رو مثل آه بیرون دادم. گونه ام رو به سقف ماشین تکیه دادم و دوباره به خط های موازی زل زدم. می دونستم قرار نیست هیچ ماشینی از خم این جاده بپیچه. می دونستم. پلک هام رو بستم و صدای کلاغ مزاحم دوباره به گوشم خورد. نگاهی به آسمون کردم و زیر لب گفتم: نکبت!

-بیا بشین وفا!

سرم رو بلند کردم و با ناراحتی ساکم رو برداشتم.

-بیام کمک؟

پوزخند زدم و در عقب رو باز کردم. ساک روی صندلی های عقب رها شد. در رو محکم بستم.

-معطل چی هستی؟

به زور چشم از جاده برداشتم و ماشین رو دور زدم. روی دنده خم شد و قبل از رسیدنم در رو برام باز کرد. نشستم و صندلی رو کمی پایین دادم. اجازه دادم راه بیفته. اجازه دادم دنیای اطرافم دوباره شروع به حرکت کنه. به عقب برگشتم و به خم جاده زل زدم. خبری نبود و می دونستم از این لحظه به مسیر کاملاً متفاوتی قدم گذاشتم.

زمان زیادی توی سکوت گذشته بود و من چشم از سقف ماشین برنداشته بودم. گفت: دلت برای خانواده ت تنگ شده؟

شونه بالا انداختم که ندید. نگاهش به مسیر بود. حرفی نزدم. به سمتم چرخید و گفت: آره؟

- نه.

از جوابم کمی جا خورد و سکوت کرد. ماشین رو گوشه ی خیابون خلوت کنار کشید و ایستاد. کامل به طرفم برگشت. چشم هام رو بستم. دستش رو روی دستم گذاشت و با صدای دلگیری گفت: برای من چی؟

دستم رو پس نکشیدم ولی گفتم: نه.

دوباره سکوت کرد و دستم رو محکم تر گرفت. چشم باز کردم و گفتم: چه انتظاری داشتی؟

- چرا به من نگاه نمی کنی دیگه؟

- به سقف بالای سر عادت دارم. اون تو انقدر باید به تخت بالایی خیره بشی تا بالاخره خوابت ببره.

- من...

- می خوام بخوابم.

- ناراحتی که من نیفتادم زندان؟!!

به صورتش نگاه کردم و گفتم: نه... فقط تعجب می کنم که چرا صورتت از یادم نرفته!

چشم هاش ناراحت شد. درست مثل همون روزها اگر جواب تلفن هاش رو نمی دادم. حتماً حواسم پی یکی از استادها و دانشجوها بود، یا خواستگار جدید برام اومده بود یا هر چیز دیگه ای که اون لحظه به فکرش می رسید... ولی توی زندان از این خبرها نبود.

- حتی یه بار نیومدی سراغم!

- من که نسبتی باهات نداشتم، چجوری می اومدم ملاقات؟

راست می گفت. من فقط دنبال بهونه بودم که ناراحتیم رو سر یه نفر خالی کنم. مسئله این بود که من عوض شده بودم. کل دنیا عوض شده بود. من همون موقع هم نمی دونستم چه احساسی بهش دارم، اصلاً احساسی دارم؟! چه برسه به حالا. دستش رو بلند کرد و دوباره راه افتاد.

- ببرمت خونه؟

- نه. اگر می خواستن می اومدن دنبالم.

- باید بهشون مهلت بدی... اون ها که مثل ننه بابای من به این چیزها عادت ندارن!

این حرف ها بیشتر آزارم می داد. زندگی قبلیم رو به یادم می آورد. دلم براشون تنگ شده بود. الان خیلی به کمک احتیاج داشتم.

- چند وقته ندیدیشون؟

- یه سال و نیم

حرف دیگه ای نزد. بعد از چند دقیقه به صورتم نگاه کرد و گفت: خوبی؟

- آره.

- می خوای ببرمت دکتری... درمونگاهی...

- گفتم خوبم.

زیر لب غرغر کرد و به خیابونی پیچید.

- کجا میری؟

- خونه ی ساناز. من که خودم سر و سامون ندارم.

با شنیدن اسم ساناز لبخند زدم و گفتم: مادرش چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه گنگی به صورتم انداخت و گفت: همونجور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می خواست یک ساعته از همه ی این دو سال باخبر بشم اما رخوت عجیبی مانعم می شد. حتی نمی خواستم درباره ی چیزی بپرسم. ترس از شنیدن به وجودم سایه انداخته بود. ترس از قطع شدن ارتباطم با بقیه ی مردم. از اینکه بفهمم نبودنم توی این دو سال فرقی به حال کسی نداشته. ماشین متوقف شد. با بی حالی پیاده شدم. هوای گرم حالم رو بدتر کرده بود و دلم می خواست یه گوشه قایم بشم. دیدن خونه ی قدیمی و آشنای ساناز هم تغییری توی حالم نمی داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش در رو باز کرد و بیشتر از اینکه خوشحال به نظر برسه، صورتش غمگین بود ولی من کسی رو مسئول سرنوشتم نمی دونستم. خودم بودم که این راه رو انتخاب کرده بود و باید تاوان هر اشتباهی رو هم پس می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گذشتن از پله های زهوار دررفته ی چهار طبقه و وارد شدن به اتاقک روی پشت بوم، بوی سیگار زیر دماغم زد. انگار از همیشه بیشتر بود. قبلاً زیاد به اینجا رفت و آمد داشتم، برای بررسی اوضاع ساناز و مادرش، اما حالا انگار سال ها از اون دوران می گذشت. انگار از توی غار بیدار شده بودم و قرار بود به آدم های اطرافم سکه های قدیمی بدم. به طرف تنها پنجره رفتم و بازش کردم. پنجره ای که قبلاً رو به آسمون بود و حالا رو به دیوار ساختمون ب*غ*لی. به دیوار نگاه کردم و گفتم: این رو کی ساختند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سه ماه پیش تموم شد. چند واحدش هنوز خالیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارم ایستاد و اضافه کرد: ببین چه ویویی دارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواستم لبخند بزنم اما نتونستم. به اطراف نگاه کردم و گفتم: امیر رفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رفت یه چیزایی واسه شام بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مادرت نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رفته بیرون... تا یه دوش بگیری، امیر برگشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون هیچ حرفی لباس هام رو از ساک بیرون کشیدم. جلوی در حموم گوشه ی اتاق ایستادم و نگاهش کردم. با تعجب بهم خیره شد و متوجه شدم که نزدیک بود برای حموم رفتن ازش اجازه بگیرم. باید این عادت دو ساله ی «اجازه گرفتن» رو ترک می کردم. سریع وارد حموم شدم که در واقع یه دوش اضافه روی دستشویی کوچیک بود. اما برای من همین هم خوب بود. همین احساس تنهایی و آرامش. همین که کسی صدای نفس کشیدن یا حتی صدای فکر کردنم رو نمی شنید... اینکه با انتخاب خودم می رفتم داخل. دو سال تمام افسردگی و ناآرومی تموم شده بود. دو سال تموم ناامنی و ترس. دست توی موهای خیسم فرو بردم و عمداً کشیدم. باید خیلی زود خودم رو جمع و جور می کردم. باید دوباره سر پا می شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی با تیشرت و شلوار بیرون اومدم، امیر هم برگشته بود. این لباس رو ساناز 3 ماه پیش برام خریده بود. مشغول حرف زدن بودند. به یکی از پشتی ها تکیه دادم و گفتم: ساناز بیا موهام رو کوتاه کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر: واسه چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساناز: بذار قیچی رو پیدا کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی یکی از کشوهای دراور کوچیکش مشغول گشتن شد و امیر دوباره گفت: حیفه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من: بلند شده. حوصله شون رو ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر: کجا بلنده؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساناز قیچی و گیره ها و اسپری تریگر رو بیرون کشید. اسپری رو پر کرد و پشتم ایستاد. یه روسری به پشت گردنم بست و گفت: خیلی کوتاه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر: نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من: تا روی شونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر به صورت ساناز که من نمی دیدم، نگاه کرد و بعد از اتاق بیرون رفت. هوا کم کم داشت تاریک می شد و پشت بوم برای قدم زدن خوب بود. ساناز با مهارت یه آرایشگر حرفه ای مشغول شده بود. حتی نپرسید چه مدلی می خوام. می دونست که برام مهم نیست. تکه های موی خرمایی روی زمین اطرافم می افتاد. انگار هر تکه باری روی دوشم بود که باید برمی داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد ساناز با قیچی و روسری تا شده بیرون می رفت و من هنوز به آینه نگاه نکرده بودم. موقع بستن در گفت: مدل ساله. باید خیلی بهش برسی. دست نزن تا بیام سشوار بکشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دسته ی موهای کج روی صورتم رو از جلوی چشمم کنار زدم و پشت گوشم بردم. شونه بالا انداختم که صدای ناامیدانه ای درآورد و رفت. امیر هم باهاش برگشت. ساناز ظرف های غذا رو جلومون گذاشت. حال تکون خوردن نداشتم. حتی قاشق دست گرفتن هم به نظر کار سختی می اومد. ساناز ظرف رو برام باز کرد و گفت: بخور! خیلی لاغر شدی. چشم هات نصف صورتت رو گرفته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تصویری که ازم ساخته بودم خندیدم و گفتم: می دونم... صبر نمی کنی مادرت بیاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به امیر انداخت و با اکراه گفت: نه. بخور!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب کردم ولی چیزی نگفتم. تا به حال ندیده بودم که با مادرش اختلافی داشته باشه. هر سه معذب و رسمی بودیم و سکوت فضا دیگه واقعاً آزاردهنده شده بود. بیشتر از نصف غذا رو نخوردم. هرچند که معده ام به برنج و گوشت نامرغوب عادت کرده بود. روزهایی رو پشت سر گذاشته بودم که کسی مثل بابا برای خوردن نازم رو نمی کشید. فقط باید زنده می موندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظرف رو کنار زدم و به طرف پنجره رفتم. آسمون بدون ستاره بود. آسمون تهران همیشه بدون ستاره است. گفتم: از یاس چه خبر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتشون برگشتم تا واکنششون رو ببینم. از همون نگاه های عجیب و غریب بینشون رد و بدل شد. ادامه دادم: بعد از من نوبت شما نشد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر: نه. مشکلش تو بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من: حیف شد. آخرش هم ندیدم این یاس یاس که همه ازش حرف می زنند، بالاخره کی بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر: دیدی که کی بود! اگر دیر جنبیده بودی حبس ابد می خوردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساناز با ناراحتی گفت: به خاطر من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من: به خاطر پاپوش یاس. این یه چیزیه بین من و اون ع*و*ض*ی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرخیلی جدی گفت: هر چی بود تموم شد. کینه مینه تعطیل. ما هم قد اون نیستیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساناز: راست میگه. من هم می ترسم. این آدم هر چی بخواد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من: می دونم. می دونم... حتی تو زندان هم شناس بود. اصلاً زنه یا مرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر هم ظرفش رو کنار زد و گفت: این کارهایی که میگن، از زن بر نمیاد!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من نگاهم به ظرف ها افتاد. فقط سه تا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا برای مادرش نگرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر جوابی نداد و به ساناز نگاه کرد. ساناز قاشق رو به ظرف برگردوند و غمگین نگاهم کرد. بهش خیره موندم. باید حدس می زدم. پاهام سست شد. به دیوار کنار پنجره تکیه دادم و گفتم: کِی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک تو چشم های ساناز جمع شد. موهای بلندش رو پشت گوشش زد و گفت: وفا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی توی ملاقات هاش بهم نگفته بود. این دردی که دو سال توی قلبم حس می کردم، حالا بیشتر از تحملم شده بود. با صدای بلند تر گفتم: کِی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساناز روی چشم هاش دست کشید و با صدای گرفته گفت: یه ماه بعد از عمل، پیوند رو پس زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی دیوار لیز خوردم و نشستم. زانوهام رو ب*غ*ل کردم. فقط یه ماه! من همه ی زندگیم رو از دست دادم، به خاطر هیچی! به خاطر یه ماه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هر دارویی براش خریدم... هر دکتری بردم... نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وفا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا بهم نگفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دلم نیومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به خاطر هیچی بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و باز تکرار کردم. من تا پای اعدام رفتم و برگشتم. امیر و ساناز نمی دونستند اما خودم که می دونستم. با صدای آروم گفتم: دو سال با چشم باز خوابیدم که آدم های یاس خفتم نکنند... می دونستم همه جا نفوذ داره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر به حرف اومد: حتما بی خیالت شده. اگر می خواست بمیری، تا حالا مرده بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو نمی فهمی اون تو چه خبره. دو سال هر بدبختی ای رو تحمل کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساناز شروع به گریه کرد و امیر گفت: من هم اون تو بودم. تو فقط خودت رو زجر دادی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو محکم تکون دادم. اون هیچ نظری در مورد جایی که من بودم نداشت. ادامه داد: کسی مجبورت نکرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساناز داد زد: امیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفی نزدم. دستم رو از روی زانوهام برداشتم و سعی کردم شبیه زن های بالغ 26 ساله به نظر برسم. همین چند دقیقه پیش به خودم قول داده بودم که زندگیم رو جمع و جور کنم. ساناز ظرف ها رو توی سطل زباله انداخت و به سمتم برگشت. گوشیش رو به طرفم گرفت و گفت: بگیر زنگ بزن خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می دونی چقد عاشق مادرم بودم. هر کاری به خاطرش کردم. حتی از تو هم مایه گذاشتم... یه روزی میشه، از هر کاری که نتونستی براشون بکنی پشیمون میشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبانی داد زدم: من ولشون نکردم. اون ها منو ول کردن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زنگ بزن وفا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتی گوشی رو گرفتم و عدد ها رو زدم. بعد از مکث روی شماره ی خونه، دکمه ی call رو فشار دادم. صدای مامان توی گوشم پیچید: بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم بغض نکنم و گفتم: مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وفا. از کجا زنگ می زنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه گرفتگی صداش شدم و گفتم: خونه ی دوستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره. خوبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان ناله ای کرد و صدای گریه اش رو شنیدم. گفتم: مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابات ازت دلخوره. بذار یه مدت آب ها از آسیاب بیفته، راضیش می کنم بیاد دنبالت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل همون وقتی که قرار بود راضیش کنه، بیاد ملاقاتم. اما هیچوقت نیومد! می دونستم. من حسابی گند زده بودم. بابا خیلی به آبروش اهمیت می داد و من آبروی همه رو برده بودم. از وقتی یادم می اومد خونه مون شلوغ و پر رفت و آمد بود. با همسایه ها و اهل محل هم آشنایی داشتیم. هر اتفاقی که برامون می افتاد همه باخبر می شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الو... وفا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مراقب خودتون باشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه کم صبر کن. وحید رگ خواب بابات رو می دونه. راضی میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دو ساله قراره راضی بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره زیر گریه زد و گفت: پول لازم نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم و گفتم: نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه میشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزی نمی خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وفا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تماس رو قطع کردم و گوشی رو به طرف ساناز گرفتم. چیزی ازم نپرسید. داغون تر از این حرف ها بودم که با کسی درد دل کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر در یخچال رو بست و با سه تا استکان و دو بسته ساندیسی* کنارمون نشست. استکان ها رو تا نیمه پر کرد و یکی رو به سمت من گرفت. دستش رو رد کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالم خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واسه آزادیته... بگیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساناز استکانش رو با لبخند عریضی برداشت و گفت: گریه زاری بسه دیگه. ناسلامتی آزاد شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خنده ها و بی خیالی توی صورتشون من هم به خنده افتادم. بابا و عموی بزرگم کجا بودند که حالا من رو ببینند. بابا حتماً عاقم می کرد. من از بچه های دیگه اش سر به هوا تر بودم. همیشه همینطور بود. استکان رو گرفتم و گفتم: به جهنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و یک جا سر کشیدم. طعم گسش ته ِ گلوم موند که من رو یاد حرف های چند دقیقه پیش مادرم انداخت. سرم رو تکون دادم که همه چیز از ذهنم پاک بشه. ساناز که در حال مزه کردن بود با حرکت من خندید و سر کشید. به سردرد بعدش نمی ارزید ولی حوصله ی غصه خوردن نداشتم. نه امشب. به اندازه ی تمام عمرم برای ناراحتی و پشیمونی وقت داشتم. امیر دوباره پر کرد و این بار شربت هم بهش اضافه کرد که سبک تر بشه. نمی دونست دیگه برای من مهم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتی گذشت. خل بازی هر سه تامون گل کرده بود و فاز فک گرفته بودیم. هر چرتی که به زبونمون می اومد می گفتیم. دیگه نمی تونستم حرف ها رو درست معنی کنم. گاهی می خندیدم و گاهی نزدیک بود گریه کنم. گریه... چیز خوبی بود... اخم کردم و روی چشم هام دست کشیدم. سعی کردم بخندم. آخری رو به سلامتی یاس بالا دادیم و من متوجه شدم آوردن اسمش حتی تو اون وضعیت هم دلم رو می لرزونه. توی زندان حرف هایی از بچه ها و حتی پلیس در موردش شنیده بودم که هر آدم عاقلی رو به وحشت می انداخت. فقط امیدوار بودم که شانس بیارم و پرم م*س*تقیم به پرش گیر نکنه. فقط بتونم کار خودم رو پیش ببرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفن رو قطع کردم. به پشتی تکیه دادم و نفسم رو فوت کردم. ساناز که رو به روی من دراز کشیده بود گفت: چی شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفت برم اونجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا چه عجله ای داری؟ بذار دو روز بگذره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پول این تلفن ها رو بعداً حساب می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هنوز انقدر بدبخت نشدم!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیازمندی های همشهری و بازار کار رو بستم و مشغول مرتب نوشتن چند تا آدرس شدم. می دونستم دو تا از شرکت ها به دردم نمی خورند ولی یکی از آزمایشگاه ها خوب بود. کاغذ رو تا کردم. شقیقه ام رو ماساژ دادم و گفتم: این امیر نکبت چی آورده بود؟! ودکا بود یا عرق سگی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالیکه می خندید نیم خیز شد و گفت: تو عادت نداشتی! همینش هم به زور پیدا میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیشب دو بار بالا آورده بودم و نتونسته بودم بخوابم. موضوع رو عوض کردم: خودت الان چیکار می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی. خرده فروشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برنگشتی آرایشگاه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه بابا. به قول شهناز اونجا محل کار آدم های محترمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده گفتم: این محترم بودن یا نبودن رو هم حتماً شهناز تعیین می کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی خنده اش تموم شد جواب داد: بیچاره حق داشت. نصف مشتری هاش رو قر زده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ساده ای! اون ها به خاطر جنس می اومدند نه آرایش. بعد از تو نصف مشتری هاش پریده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز مشغول خندیدن شد. درست نشست و گفت: به هر حال خیلی مرام گذاشت که تحویلم نداد. من از اولش هم فقط براش درد سر بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واسه تو هم درد سر شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من خودم خواستم به مادرت کمک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگر بدون اینکه عمل کنه می مرد، من هم می مردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از سکوت کوتاهی گفتم: حالا که به پول قلب و عمل نیازی نیست... چرا دست از ساقی گری بر نمی داری؟ بری دنبال همون آرایشگاه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اصلاً از کی جنس میگیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از... یکی دو تا از بچه های قدیم... همون... همون موقع ها باهاشون آشنا شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سه ساله همین کار رو می کنم. پولش هم خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده اضافه کرد: می خوای دست تو رو هم بند کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و به طرف کمدش رفتم. همزمان گفتم: این همه درس نخوندم که آخرش این بشه... یه مانتوی درست حسابی برمی دارم، برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و کاغذ آدرس ها رو توی هوا تکون دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبر کن خودم بیام... سلیقه ی لباس نداری آبجی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شد و بین لباس ها دنبال چیزی گشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولش کن. یه چیزی بده حالا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه مانتوی رنگ روشن انتخاب کرد و گفت: بلکه تو اون هیری ویری یه خواستگار پیدا کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک ساعت بعد جلوی یه ساختمون شیک از تاکسی پیاده شدم. توی شیشه های تیره ی در ساختمون نگاهی به سر تا پام انداختم و رد شدم. لباس ساناز بهم می اومد. خوشبختانه ظاهر خوب و قابل اعتمادی داشتم. چشم های عسلی روشنم بیشتر از اینکه زیبا باشه، با کلاس و اصیل بود. این رو هم مدیون زن آلمانی جد پدریم بودم که از بازمانده های قجر بود. نه اینکه به شجره نامه و این مزخرفات اعتقادی داشته باشم، فقط بهم اعتماد به نفس می داد. نمی دونستم با چه جور آدمی قراره صحبت کنم و با سابقه ای که داشتم، سخت بود که ترس رو از خودم دور کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ضربه به در زدم و وارد شدم. منشی بهم گفته بود من آخرین نفری هستم که امروز می پذیرند، اما دو نفر هم بعد از من وارد شده بودند. مرد میانسال و محترمی پشت میز نشسته بود. البته ظاهرش اینطور نشون می داد... این دو سال، درس بزرگی بهم داده بود؛ اینکه نباید به کسی اعتماد کنم. وقتی وارد نقش های مهم میشی، هر کس ممکنه روی دستت بلند بشه و کاری کنه که ازش انتظار نداری. اگر دو سال پیش هم کمی بیشتر حواسم رو جمع می کردم، همه چیز بی سر و صدا تموم می شد و پای من به زندان باز نمی شد. مرد لبخندی زد و گفت: خوش اومدید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرمی که بیرون پر کرده بودم رو جلوش گذاشتم و روی یکی از صندلی ها نشستم. مشغول مطالعه شد. چند لحظه بعد با تعجب سرش رو بلند کرد و گفت: شیمی ِ شریف؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بقیه ی فرم رو سرسری نگاه کرد و گفت: توی همین هفته با مدارکتون تشریف بیارید تا بررسی کنیم. اولویت ما با دانشگاه های قوی کشوره... اینجا آزمایش ها حرفه ای انجام میشه. هر پستی که خالی میشه یا به دلیل مهاجرت به خارج از کشوره یاارتقاء.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله متوجه ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ما معمولاً از طریق روزنامه نیرو نمی گیریم. می دونید که...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این آگهی ها توی بازار کار، بیشتر جنبه ی انجام وظیفه داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم و گفتم: بله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از شما هم تعجب می کنم که توی روزنامه دنبال شغلید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستش خواستم یه امتحانی کرده باشم. اسم اینجا رو زیاد شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره لبخندی تحویلم داد و مطمئنم کرد که باید با مدارک بیام برای مصاحبه ی علمی. کاملاً واضح اعلام کرده بود که یه مدعی دیگه با پارتی و توصیه هست که البته هیچ ربطی هم به آگهی توی روزنامه نداره. اما کی می تونست باشه که توی مصاحبه از من جلو بزنه؟ من که تو دوران ارشد هم چند تا مقاله نوشته بودم. من که بهترین روزهای جوونیم رو مثل خر درس خونده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره موقع بیرون اومدن نگاهی به شیشه های تیره انداختم. صورتم از چیزی که بودم، آروم تر نشون می داد. حداقل متوجه استرس زیادم نشده بود. با وجود هوای گرم دلم می خواست قدم بزنم. اینطوری بیشتر احساس آزاد بودن می کردم. دو تا چهار راه گذشته بود و من کم کم به حالت قبل از زندان بر می گشتم. قرار نبود برای راه رفتن و هوا خوردن هم کسی بهم اجازه بده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم از چشم های آبی امیر روی موتور زیر پاش سر خورد و گفتم: پس ماشینت کو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت: مال خودم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به بالای ساختمون کردم. ساناز جلوی نرده های پشت بوم برامون دست تکون داد. شالم رو محکم کردم و سوار شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس سر کوچه مون نگه دار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می ترسی حاج آقا داماد آینده اش رو ببینه!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش از حرفش زیر خنده زد ولی من اصلاً خوشم نیومد. روی شونه اش که از خنده می لرزید، ضربه ای زدم و گفتم: راه بیفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روشن کرد و به حرکت افتاد. همین مونده بود که به بابا معرفیش کنم. ایشون آقا امیر، معروف به امیر زاغو!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو عقب تر آورد و گفت: منو بگیر، می خوام گاز بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدام رو بلند کردم که تو شلوغی خیابون به گوشش برسه: ول کن. مثل آدم برو... کلاه هم که نذاشتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حیفه این موها نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دسته ی فرمون رو ول کرد و بین موهای روشنش که زیر آفتاب برق می زد دست کشید. سر تکون دادم و حرفی نزدم. دو دقیقه بعد موتور تکونی خورد و با سرعت توی خیابون خلوت پیچید. جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم: چه خبرته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرعتش رو بیشتر کرد و خندید. یاد بازی های برقی دوران بچگی افتادم. تا همین اواخر هم ازشون خوشم می اومد. وزن موتور رو روی یه سمت انداخت و پیچید. کم مونده بود که پاهامون به زمین بخوره. کمرش رو گرفتم و کنار گوشش گفتم: آروم تر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید ولی سرعتش رو کم نکرد. آدم های اطراف فقط به ما نگاه می کردند. فشار دست هام رو بیشتر کردم و بلند تر گفتم: امیر!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرعتش رو پایین آورد و دستش رو روی یکی از دست هام گذاشت که بلندش نکنم. چند دقیقه گذشت. دیگه نزدیک خیابونمون شده بودیم. فکرم پیش امیر بود. باید زودتر تکلیفمون رو روشن می کردم ولی نمی خواستم تنها دوست ها و حامی هایی که برام مونده بود رو هم برنجونم. به خصوص توی همچین شرایطی که داشتم. سابقه ی آشناییم با امیر سه سالی می شد که دو سالش توی زندان گذشته بود، اما توی همون یک سال هم همیشه هوای من رو داشت و به هر سازم ر*ق*صیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر کوچه موتور رو نگه داشت. حتی بدون نگاه دقیق هم می تونستم دو تا از همسایه ها رو تشخیص بدم که نزدیک می شدند. دلم می خواست همون لحظه سوار موتور بشم و فرار کنم. اما فرار کردن تا کی؟ بالاخره باید با این مسئله رو به رو می شدم. این مسئله که اینجا یه محله ی قدیمی تو نیمه ی جنوبی شهر بود و همسایه ها به حرف همدیگه اهمیت می دادند. به طرف خونه حرکت کردم. توی راه به دو خانم برخورد کردم. سعی کردم لبخند بزنم اما نگاه هر دو به نقطه ای توی انتهای کوچه بود. برگشتم و دیدم امیر هنوز نرفته. نگاه خانم ها با کنایه به سمت من برگشت. «سلام» کوتاهی کردم و جواب آرومی هم گرفتم. ذهنم درگیر تر از تحلیل این ماجراها بود. تا چند دقیقه ی دیگه قرار بود خانواده ام رو ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خونه همون خونه ی دو سال پیش بود. یه خونه ی کلنگی کوچیک اما با معماری قدیمی و اصیل که بخشی از ارثیه ی اجدادی بود. اگر تیغ زیر گردن بابا می گذاشتند هم راضی به فروشش نمی شد. همین که زنگ رو زدم، پرده ی همسایه ی رو یه رویی که وقتی بچه بودیم «بی بی» صداش می زدیم، کنار رفت. براش سر تکون دادم ولی پرده رو انداخت. صدای مامان توی آیفون شنیده شد: کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منم. وفا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از مکث کوتاهی در رو باز کرد. امیر هنوز ته کوچه ایستاده بود. وارد خونه شدم. مامان روی نرده های بالکن کوچیک خم شده بود و هر لحظه احتمال می دادم که غش کنه. اول همینطور نگاهش کردم، بعد پله های کوتاه جلوی در رو طی کردم و طول حیاط رو به طرفش دویدم. انگار اصلاً قدرت حرکت کردن نداشت. معمولاً عادت ب*غ*ل و روب*و*سی با مامان رو نداشتم ولی اینبار انقدر محکم من رو گرفت که فکر کردم شاید الان بشکنم. گریه کرد و من هم حرفی نزدم. بعد از سکوت طولانی به صورتم زل زد و گفت: چقدر لاغر شدی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دوباره اشک هاش جاری شد و روی زمین نشست. شاید انتظار داشت من هم گریه کنم اما من اون دختری که دو سال پیش توی دادگاه از شدت ترس می لرزید و گریه می کرد، نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان! من خوبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گوشه ی شال کرمش صورتش رو خشک کرد و گفت: ببین چه خاکی تو سرمون شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهاش از زیر شال نیمه باز به هم ریخته بود و من از فضای ساکت خونه ترس برم داشته بود. ازش فاصله گرفتم. به نرده ها تکیه دادم و گفتم: وحید نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه. سربازیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلاً خبر نداشتم کی اعزام شده. از این سکوت بدم می اومد. فقط می خواستم حرف بزنیم. دوباره گفتم: ویدا نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مغازه ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صورتم زل زده بود و انگار توی یه عالم دیگه سیر می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمک کردم که از روی زمین سنگی بالکن بلند بشه تا از تیررس چشم هایی که پشت پنجره ی خونه ی ب*غ*لی بود، خارج بشیم. با هم وارد خونه شدیم و مامان سریع برق ها رو روشن کرد. روی کاناپه های قهوه ای روشن نشستیم. به تارهای سفید موهای مامان نگاه کردم که قبلاً نبود. می دونستم تا چند دقیقه ی دیگه سرزنش هاش رو شروع می کنه. هنوز یخش باز نشده بود. حق هم داشت. دستی به موهای نامرتبش کشید و گفت: بیا برات غذا بکشم... ناهار قیمه گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الان کجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خونه ی دوستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان دوباره زیر گریه زد و گفت: همون دوست هایی که این بلا رو سرت آوردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه بلایی؟ فقط می خواستم کمکشون کنم... خودم خواستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه مامان عصبانی شد و گفت: نونت کم بود؟! آبت کم بود؟! این چه کاری بود که کردی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حرف گذشته رو وسط نکش. صد بار تا حالا گفتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چطور وسط نکشم؟ حتی پشیمون نیستی... نیومدی یه کلوم به بابات بگی «ببخشید! غلط کردم».

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چون غلط نکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با حرص چشم هاش رو درشت کرد و گفت: رفتی واسه من قاچاقچی شدی... هنوز هم گردن کلفتی می کنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو برگردوندم که متوجه لبخند ناخواسته ام نشه. جوری گفته بود «قاچاقچی» که نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم. مامان بیچاره از چیزی خبر نداشت. ادامه داد: آبرومون جلو همه رفت... بابات پیر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پیش کشیدن حرف بابا دوباره نگاهش کردم. دلم برای بابا از همه بیشتر تنگ شده بود. تارهای سفیدش رو با دست نشون داد و با ناله گفت: ببین! دو ساله آب خوش از گلومون پایین نرفته. من یه بند میرم دکتر و داروخونه. آبروی خواهرت جلو خونواده ی شوهر رفت. دیگه سر نداره بلند کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست روی چشم هام که حالا خیس شده بود کشیدم و گفتم: اون جنس ها مال من نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو ماشین تو بود... پس مال اون دوست هات بود که سنگشون رو به سینه می زنی دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برام پاپوش دوخته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کی؟ پس چرا به وکیل نگفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو با تاسف تکون دادم. «یاس». کسی که فقط یه اسم بود و حتی پلیس رو هم دور زده بود. من هیچ چیز در موردش نمی دونستم که به وکیل بگم. البته بردن اسمش هم کلی ماله رو جرمم کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امشب از بابات معذرت می خوای. دستش رو می ب*و*سی. تا هر وقت هم که گفت، پات رو از این خونه بیرون نمیذاری. همین که گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شب نمی مونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با دهن باز نگاهم کرد و گفت: پس چرا اومدی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هاش عصبانی شد و ادامه داد: اومدی من رو جون به لب کنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اومدم مدارکم رو بردارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همینطور که وارد اتاق کنار آشپزخونه می شدم، گفتم: من تو خونه بمون نیستم. میرم سر کار. خرج خودم رو در میارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی چی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پیگیر کارم هم هستم... بی گ*ن*ا*هیم که ثابت شد برمی گردم پیش بابا. الان نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابات همون موقع هر کاری می تونست کرد ولی... فقط خودتی که فکر می کنی بی گ*ن*ا*هی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتی از حرکت ایستادم و آروم گفتم: می بینیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی گفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلید کمد دیواریم رو از توی کشو در آوردم و بازش کردم. مامان به چارچوب در تکیه داد و گفت: وفا جان! مامان! گذشته رو بذار کنار. برگرد خونه. دور اون دوست هات رو خط بکش. تو اگه مقصر هم باشی بابات یه سال دیگه یادش میره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم و مشغول گشتن توی پوشه ی مدارکم شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا دو ساله که یادش نرفته. یه بار هم نیومد ملاقاتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو سرسختی کردی. معذرت نخواستی... می دونی که جونش به تو بسته ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفی نزدم که بغضم رو مخفی نگه دارم. همه چیز توی پوشه بود به جز شناسنامه. یه سری لباس از کمد و کشوهام بیرون آوردم. هر چیزی که ممکن بود لازمم بشه. مامان حرفی نمی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگران نباش. میام می بینمتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وفا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گریه هم نکن. درست میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لپ تاپم رو از روی میز برداشتم. حداقل روش دو وجب خاک نبود و معلوم بود که مامان تمیزش می کرده. دلم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه کیسه مشمایی میدی مامان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان از جاش تکون نخورد. خودم بلند شدم و از آشپزخونه دو تا پیدا کردم. بوی غذا از آشپزخونه می اومد. همه چیز مثل سابق بود، اما نبود!! همینطور که وسایلم رو داخل مشما ها می ریختم گفتم: شناسنامه ام کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابم رو نداد. نگاهش کردم. با خیره سری گفت: نمی دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه میشه؟ بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من چه می دونم؟ دست باباته. صبر کن خودش بیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لوس نشو مامان. لازمش دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هاش سرخ شد و شونه بالا انداخت. خودم این بلا رو سر زندگیم آورده بودم. همه از دستم مصیبت کشیده بودند. خودم هم باید درستش می کردم. کیف لپ تاپ و مشماها رو مرتب کردم و به صورت مامان زل زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میام بهتون سر می زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قول میدم. بذار کارم رو به راه بشه. خودم همه چی رو درست می کنم. اونطوری بابا هم راضی میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند دقیقه بالاخره از رو رفت و شناسنامه رو از اتاق خودشون آورد. وسایل رو برداشتم و با لبخند گفتم: خیال کن شوهرم دادی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی خواستم ناراحتش کنم اما بغضش دوباره ترکید و تا دم در با گریه دنبالم اومد. سریع از خونه بیرون زدم که بیشتر از این آزارش ندم. همین که در رو بستم، چشمم به بابا با کت و شلوار مشکی افتاد که از سر کوچه می اومد. دلم واقعاً براش تنگ شده بود. من بیشتر بابایی بودم تا مامانی. سر جام میخکوب شدم. پاهام کشش رفتن نداشت. بابا هم سرش رو بلند کرد و از دور نگاهش به من افتاد. توی دستش مثل همیشه پاکت های خرید بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید اگر یه اخم می کرد، دستم رو می کشید تو خونه و می گفت «جلوی در بده»، از خدا خواسته همون جا می موندم و همه ی برنامه هایی که برای خودم چیده بودم رو فراموش می کردم. اما بابا سر جاش ایستاد. یه قدم به سمتش رفتم و تمام تلاشم رو کردم که گریه نکنم. بابا روش رو ازم برگردوند. سوزش اشک توی چشم هام نشست. برگشتم و با سرعت به طرف انتهای کوچه حرکت کردم. هر چی قرار بود ببینم دیده بودم. اینجا دیگه جای من نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که چشمم به لابراتوار بزرگ ساختمون افتاد، فاتحه ی شغل رو خوندم. چطور ممکن بود توی اوضاع خراب کار، این شغل به من برسه؟ هر چقدر هم که به سرنوشت و شانس عقیده داشته باشی باز هم همچین چیزی خیلی بعیده. البته می دونستم حتی پیدا کردن این شغل هم من رو از وظیفه ای که در قبال خودم و خانواده و آینده ام داشتم خلاص نمی کرد. به هر حال باید آبروی از دست رفته ام رو بر می گردوندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم زدن روی سنگ های سفید کف سالن در کنار مردی که قرار بود سرپرست حرفه ایم باشه، فوق العاده اما استرس آور بود. در واقع اصلاً نمی شد به توضیحاتی که درباره ی شغل و ساختمون و تجهیزات میده تمرکز کرد. وقتی ایستاد و به طرف من برگشت تازه متوجه شدم که الان نوبت صحبت کردن منه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نظر شما چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به اوضاع اطراف انداختم. توی اون لحظه تنها نظری که داشتم این بود که باید اون چند تار تیره ی روی پیشونیش رو از جلوی چشمش کنار بزنه و اگه تا چند لحظه ی دیگه این کار رو نمی کرد، خودم دست به کار می شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من کلاً از این محیط و شغل خوشم اومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونستم جوابم چقدر با بحثی که حواسم بهش نبود، هماهنگی داره. به هر حال مرد بدون حرکت نگاهم کرد و گفت: مدارکتون رو بررسی کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حتماً می دونید که این ساختمون و آزمایشگاه وابسته به یه کارخونه ی بزرگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله. اطلاع دارم. لوازم آرایشی و بهداشتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درسته. یه مارک معروف و البته معتبر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ما هر کسی رو نمی تونیم برای همکاری دعوت کنیم. ترجیح می دادیم مدرکتون حداقل ارشد باشه. باید اعتبار اجناسمون حفظ بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیالتون از بابت من راحت باشه. حاضرم هر جور تست عملی و علمی ای بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی متوجه صدای صاف و پراطمینانم شدم، یه امتیاز مثبت به خودم دادم که با توجه به اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودم، هنوز همون آدم سابق بودم. می تونستم از پس یه گفتگوی اجتماعی یا حرفه ای بر بیام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب می شد اگر توصیه نامه ای از اساتیدتون می آوردید. ما چند نفر از اساتید دپارتمان شیمی شریف رو می شناسیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی وقته که درسم تموم شده. نخواستم که بعد از سال ها مزاحمشون بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گواهی مدرکتون مال سه سال پیشه. چرا تا حالا جایی مشغول نشدید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دست هاش رو توی جیب های شلوار خاکستری رنگش فرو برد و با دقت نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قصدش رو نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قصد ادامه ی تحصیل چطور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی، ارشد بیوتکنولوژی قبول شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین دانشگاه؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله. جزء رتبه های تک رقمی بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس چرا آخرین مدرکتون لیسانسه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میشه موهاتون رو بدید کنار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اول با دهان باز نگاهم کرد و بعد با اخم دستش رو بالا برد و موهاش رو بالا داد. حالا خیالم راحت شده بود. دوباره راه افتادیم و صحبت رو ادامه دادیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نیمه کاره ول کردم. تا سال دوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ارشد شریف رو ول کردی؟!! می خواستی بری خارج؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز منتظر جواب بود. چند تا فحش توی دلم بهش دادم. این مسئله چیزی نبود که بتونم پنهانش کنم. قصدش رو هم نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ترم سوم اخراج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر جاش ایستاد و از من عقب افتاد. برگشتم و به صورت متعجبش نگاه کردم. خداحافظ آزمایشگاه! منتظر توضیح بود. ادامه دادم: یه مشکل ِ ... در واقع... سوء سابقه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو با ناباوری تکون داد که موهاش دوباره روی صورتش افتاد و مبهوت بهم خیره شد. بالاخره گفت: سابقه ی کیفری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برق عصبانیت توی چشم های درشت شده اش نشست. بدون هیچ حرفی چرخید و با قدم های بلند به طرف در خروج حرکت کرد. بلند گفتم: آقای...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سابقه ی من چیزی از معلوماتم کم نمی کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه از در بیرون رفت. خب. انتظار دیگه ای هم نداشتم. بهتر بود خودم رو آماده ی کارهای خیلی معمولی تر می کردم. دوباره نگاه پر حسرتی به اطراف انداختم و بیرون زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مدارکم از ساختمون خارج شدم و از نزدیک ترین دکه ی روزنامه فروشی، روزنامه ی دیگه ای خریدم. فقط می تونستم روی خودم حساب کنم. هر برنامه ای هم که داشتم، اول باید به زندگی عادیم می رسیدم و بعد شروعش می کردم. اول یه کار و زندگی معمولی و بعد پیش بردن نقشه هام. البته این راهی بود که هر اتفاق غیر منتظره ای ممکن بود توش بیفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی هدف به قدم زدن ادامه دادم. باید کم کم به خیابون ها و شلوغی عادت می کردم. باید به یاد می آوردم که همه ی زندگی توی یه محوطه ی کوچیک و یه اتاق پشت میله ها خلاصه نمی شه. هر چند که بعد از آشنایی با ساناز دیگه خودم رو متعلق به همون قشر تحصیل کرده ی معمولی نمی دیدم. حس می کردم بعد از این همه درس و مطالعه و تحقیق یه جایی به درد خوردم. به چیزی دست پیدا کردم که همه دنبالش بودند و حاضر بودند بهای خوبی بابتش بپردازند. من سه سال پیش واقعاً احساس مهم بودن می کردم. حق با مامان بود. من هنوز از کاری که باعث زندان افتادنم شد، پشیمون نبودم. هیچوقت به اندازه ی اون یک سال کار کردن با ساناز احساس خوشحالی و موفقیت نمی کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی افکار خودم غرق بودم. وقتی به خودم اومدم که وارد همون پارک همیشگی شده بودم و درست به طرف نیمکت های سیمانی می رفتم. پارکی که با ترنم و نرگس می اومدم و بعد با ساناز. زیر سایه ی یکی از درخت های بلند نشستم و روزنامه رو باز کردم. باید شانسم رو دوباره امتحان می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد روزنامه از جلوی صورتم کنار رفت و ساناز با لبخند گفت: همینطوری رد می شدم، از روی مانتوم شناختمت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند بی جونی زدم. کنارم نشست و گفت: ه*و*س قدیم رو کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من که می دونم بدت نمیاد بریم سراغ همون کار قبل. فقط می ترسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی ترسم. دیگه مادرت مریض نیست که پول لازم داشته باشیم. خلاف بی خلاف.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم رو به روی خودش نیاورد. با اشاره به ساندویچ توی دستش گفت: نصف می کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گرسنه نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از ابروهای فندقی رنگ و کوتاهش رو که هماهنگ با رنگ موهاش بود، بالا انداخت و گفت: شازده افتخار بده، یه همبرگر مهمون ما باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جدی گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو همیشه خودت رو واسه ماها می گرفتی... هنوز هم می گیری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اخلاقم دست خودم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اتفاقاً از همینت خوشم میاد خوُ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفی نزدم. شاید راست می گفت. با وجودی که هیچوقت وضع مالی خوبی نداشتیم ولی جوری بار اومده بودیم که خودمون رو یه سر و گردن از بقیه بالاتر می دیدیم. هم من، هم ویدا و وحید. توی هر جمعی که می رفتیم ازمون تعریف می شد. از زرنگی و باهوشی و اخلاق و هزار چیز دیگه که بیشترش از تعارفات خانوادگی با پدر و مادرمون بود. به خصوص که پدرم ما رو آزاد بار آورده بود و بهمون پر و بال می داد. ساناز وقتی متوجه سکوتم شد، با صورت غمگین گفت: راستش... خیال نکن نمی دونم تو زندون چه خبره. تریپ شازده خانوم کجا و آدم های اون تو کجا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو از روی ستون های آگهی شغل بلند کردم و گفتم: من شازده نیستم ساناز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما نگاهش به چند متر دورتر بود.ساندویچ رو به دست من داد. نگاهش رو به اطراف چرخوند و وقتی از خلوتی محیط مطمئن شد، مثل آدم هایی که دوست دبستانشون رو بعد از سال ها دیدند به طرف دختری که خیلی تابلو به ما نگاه می کرد رفت. ب*غ*لش کرد که دختر بیشتر از این مشکوک نزنه. باهاش دست داد و دختر کمی آروم تر شد. خب این هم دشت قبل از نهارش بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن نگاهی به مدارک و بعد لباس های من انداخت. پوشه رو بست و گفت: میشه یه سوال بپرسم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شبیه آدم هایی که قراره مصاحبه کنند نبود. اگر نباید سوال می پرسید، پس من برای چی اومده بودم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما از دانشگاه شریف مدرک گرفتید، می خواهید اینجا درس بدید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه ایرادی داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به نظرم شغل های کاربردی تر مناسب تره... مثلاً کارخونه یا پتروشیمی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می خوام ذهنم آزاد باشه. اون شغل ها درگیری داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب دیگه ای به ذهنم نمی رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-المپیادی هم که هستید. خیلی خوبه. فقط...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ما نمی تونیم حقوق بالایی بدیم. اینجا یه موسسه ی کوچیکه. شهریه ی کلاس های کنکور خیلی بالا نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مشکلی نیست. من تدریس رو دوست دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن موهاش رو داخل مقنعه ی مشکیش فرو برد و با رو در بایستی گفت: از نظر حجاب هم معلم هامون باید یه کم رعایت کنند. البته قصد بدی ندارم ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شال طلایی روی سرم رو مرتب کردم و گفتم: چشم حتماً با پوشش مناسب میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه لیستی بهتون میدم. مدارک و عکس و... تهیه کنید. آخر هفته با خود حاج آقا صحبت می کنید. یه گزینش کوچیکه. واسه پرونده لازمه وگرنه از نظر بنده که همه چیز خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جام بلند شدم و گفتم: پس من مرخص میشم. با مدارک کامل برمی گردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شد و با لبخند تصدیق کرد. موقع بیرون رفتن ساختمون کوچیک رو زیر نظر گرفتم. از این محیط آروم و منضبط خوشم اومده بود. پرسنل بدی هم نداشت. تصمیم نداشتم حرفی از سابقه ام بزنم. همچین جای کوچیکی مقررات خیلی سختی نداشت. به خصوص که استخدام حق التدریسی بود و اگر شانس می آوردم بویی از ماجرا نمی بردند. انتظار حقوق بالا نداشتم، فقط یه کاری پیدا می کردم و از این بلاتکلیفی در می اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جلوی شیرینی فروشی رد شدم و بوی شیرینی رو حس کردم. یه قدم به عقب برداشتم اما پشیمون شدم. هنوز از چیزی مطمئن نبودم که شیرینی بگیرم و خودم رو امیدوار کنم. به خصوص با این جیب خالی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساناز زودتر از من به اتاقکش رسیده بود. بوی سیب زمینی سرخ شده فضای اتاق رو پر کرده بود. همین که در رو برام باز کرد، پرسید: چقدر دیر کردی! بعد از تاریکی این طرف ها خطرناکه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه کم قدم زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در واقع مدام اطراف خونه و کوچه مون پرسه زده بودم ولی آخر هم دلم راضی نشد داخل برم. همینطوری هم با آزاد شدنم آرامش نیمه کاره شون رو به هم زده بودم. حتماً تازه به نبودن من عادت کرده بودند. دلم نمی خواست به خاطر من صدمه ببینند. یه خلال سیب زمینی از ماهیتابه برداشتم و فوت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا زیاد درست کردی؟ مهمون داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو مهمون داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیب زمینی رو گاز زدم و گفتم: امیر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکون داد و من مشغول عوض کردن لباس هام شدم. همزمان چیزهایی درباره ی مصاحبه براش توضیح دادم. دو تا تخم مرغ وسط تابه شکست و هم زد. کلید توی در چرخید و امیر وارد شد. اینجا آیفون نداشت و دوست های خیلی صمیمی ساناز که آدرسش رو داشتند، روی گوشیش تک مینداختند. اما امیر و من کلید داشتیم. وقتی مریضی مادرش رو فهمیدم گاهی که خودش نبود به اینجا سر می زدم و مراقب اوضاع بودم. قبلاً جنس ها رو هم اینجا نگه می داشتیم. ساناز قبل از آشنا شدن با من، حتی قبل از اینکه توی آرایشگاه به جای کار همیشگیش، مشغول فروش و رد کردن جنس بشه، امیر رو می شناخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر رو به روم نشست و من تلوزیون گوشه ی اتاق رو روشن کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه خبر از کار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی. رفتم مصاحبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چجور شغلی هست؟ همه زنند دیگه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروم رو بالا انداختم و گفتم: چه فرقی داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اصلاً چرا گیر دادی به کار؟ بذار یه ماه بگذره حالا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حواسم رو به صفحه ی تلوزیون دادم و ساناز گفت: غر نزن امیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به حرف ساناز گفت: آخه چه عجله ایه؟ من که هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-طبقه ی بالامون هم که هست. م*س*تأجرش بلند شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کی گفته کار کنی؟ قراره یه بار از بانه بیارم... دستم باز میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ساناز آنتنت رو کجا گذاشتی؟ این که هیچ شبکه ای رو نمی گیره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ساناز انگار از دو کیلومتر دور تر می اومد: پشت پنجره ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. دلم نمی خواست با امیر بحث کنم. آنتن کهنه ای پشت پنجره به میله وصل بود. برای چند لحظه سرگرمم می کرد. جهتش رو کمی تغییر دادم و وقتی صدایی از داخل نشنیدم، متوجه شدم که اوضاع خراب تر از این حرف هاست. روی لبه ی جنوبی پشت بوم به نرده ها تکیه دادم و به آسمون خیره شدم. از دو سال پیش تا الان چند تا آپارتمان جدید به جای خونه ها ساخته شده بود که بافت فرسوده ی این اطراف رو بهتر کرده بود. عجیب بود که توی این منطقه ی بدنام چطور آپارتمان نوساز فروش می رفت. صدایی از عقب شنیده شد و امیر پشت به نرده ها، کنارم ایستاد. برای اینکه از دلش در بیارم گفتم: ساناز چه جرأتی داره، تنها اینجا زندگی می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اهوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همسایه هاش به رفت و آمد تو گیر نمیدند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچ آدم حسابی ای اینجا خونه نمی گیره... همه مشتریشند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا بریم داخل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرکت کردم که اتاقک رو دور بزنم و به در برسم. بازوم رو گرفت و آروم گفت: بگو من چه غلطی کردم که اینطوری می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من کاری نمی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امیر. من نمی خوام اذیتت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نور بخشی از صورتش رو روشن کرده بود و متوجه شدم که به چشم های خوش رنگش زل زدم. متنفر بودم که اعتراف کنم، فقط قیافه اش باعث شده بود این همه دنبال خودم بکشونمش. خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت. بازوم رو ول کرد کرد و گفت: من که از این سوسول بازی ها بلد نیستم ولی تو فرق کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم: امیر من هیچوقت نگفتم رابطه ای بین من و تو هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه بالا انداخت و با اخم سرش رو به سمت تاریکی چرخوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچوقت هم نگفتی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع نگاهم کرد و عصبانی گفت: نه. تو یه چیزیت هست. یادته من چقد سه پیچ شده بودم؟ چرا همون موقع نگفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راست میگی... من دو سال وقت داشتم که عوض بشم. اون تو اصلاً جای فکر کردن به این چیزها نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی خواد به من درس بدی. من خودم دو بار رفتم اون تو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه با افتخار هم می گفت. توی دلم خندیدم. به طرف در رفتم و گفتم: فعلاً تو این عالم ها نیستم. اصلاً وقت این حرف ها نیست. خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنبالم اومد و با لحنسرتقی گفت: من صبر می کنم برات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بی خود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جرأت داره کسی بیاد جلوت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم و سر تکون دادم. وارد اتاق شدیم. ساناز با لپ پر نگاهمون می کرد. نصف ماهیتابه رو خالی کرده بود و تلوزیون هم برفک نشون می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کف اتاق دراز کشیده بودم و از پنجره به بیرون نگاه می کردم. دیوار سیمانی تیره، همه ی قاب پنجره رو پر کرده بود. هیچ چیز به جز شیارهای تیره تر باقی مونده از بارون دیده نمی شد و من شدیداً احساس خفگی می کردم. دستی جلوی دیدم رو گرفت و صدای ساناز اومد: به چی زل زدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیوار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هنوز یه هفته نشده، چرا ناامید شدی؟ بالاخره یه کاری پیدا می کنی دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بحث یه هفته و یه سال نیست. کسی به من کار نمیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه زنیکه چی گفت پشت خط؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه میذاشتی جوابشو بدم. دهنشو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفت استعلام کرده، سوء سابقه ام رو در آورده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید