داستان درباره یه دختره . دختری که یه مشکلی داره.پریسا از بیخوابی رنج میبره و راه حل خوبی برای این مشکلش پیدا کرده…عشق رو تجربه میکنه و...

ژانر : عاشقانه، معمایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ ساعت و ۲۹ دقیقه

مطالعه آنلاین بی خوابی های دوست داشتنی من
نویسنده : مهسا نجف زاده

ژانر : #عاشقانه #معمایی‎

خلاصه :

داستان درباره یه دختره . دختری که یه مشکلی داره.پریسا از بیخوابی رنج میبره و راه حل خوبی برای این مشکلش پیدا کرده…عشق رو تجربه میکنه و...

در را باز كرد و گفت:

- ده دقيقه اس که منتظرم زنگ بزنی. بيا داخل.

از مقابل در كنار رفت. هنوز ايستاده بودم و واقعا نمی دانستم بايد چه كار كنم. من حتی در مورد درست بودن كارم و آمدن به خانه ی او، مطمئن نبودم. اخم كرد. بازویم را گرفت و مرا به داخل خانه كشيد. او خيلی صبور نبود. اين را خوب می دانستم.

- خستم كردی، فكر می كردم تغيير كردی، ولی متاسفانه اشتباه می كردم.

بازویم را رها كرد و در را بست. با دست مبل را نشانم داد و ادامه داد:

- لجباز و خودخواه.

اولين بار بود كه به خانه اش می آمدم. خيلی ساكت و خلوت به نظر می رسيد. خانه اش بوی چای و عطر سرد و مردانه اش را می داد. كفش هایم را در آوردم. نگاهش كردم، امروز خيلی جدی به نظر می رسيد. آن لبخند مهربان هميشگی، روی صورتش ديده نمی شد.

- مهرداد ده دقيقه قبل زنگ زد و گفت چه اتفاقی افتاده. تو با اين كارها، همه رو نگران خودت می كنی و منو بيشتر از همه ناراحت. كاش می دونستم تا كی قراره به اين بچه بازی ها ادامه بِدی.

خسته بودم و تنها چيزی كه مي خواستم، اين بود كه برای چند دقيقه بخوابم، همين. به تخت بزرگ ميان هال خيره شدم. باورم نمی شد چيزی كه مهرداد در موردش گفته بود، حقيقت داشته باشد.

- بيا اين جا. بايد چند دقيقه استراحت كنی.

او تخت را ميان هال، نزديك پنجره گذاشته بود. نگاهش كردم. دستش را به طرفم دراز كرده بود و لبخند می زد. همان لبخند مهربان هميشگی. من عاشق اين لبخندش بودم. قدمی جلو گذاشت. دستم را گرفت و به دنبال خود كشيد. كنار تخت ايستاد و گفت:

- چند ساعت خواب، حالتو بهتر می کنه.

- نه، چند دقيقه خوابم، حالمو بهتر می كنه.

بی صدا خنديد. لبه ی تخت نشست و دستم را پايين كشيد. كنارش نشستم. هر وقت جدی می شد، لبخند نمی زد و م*س*تقيم در چشمانم خيره می شد.

- تو چه احساسی در مورد كيوان داری؟ چرا تكليف خودت و اون بيچاره رو معلوم نمی كنی؟

- نمی تونم تحملش كنم، ديوونه ام می كنه، ازش متنفرم.

- وقتی همه با ازدواج شما دو تا مخالف بودن، تو می خواستی با اون ازدواج كنی و حالا، وقتی همه راضی به اين وصلت شدن، تو داری مخالفت می كنی. چرا؟

به چشمانش خيره شدم و گفتم:

- من هميشه فكر می كردم چشمای تو سياهه.

نگاهش را پايين انداخت و گفت:

- برای اين حرف ها وقت داريم، الان تنها چيزی كه نياز داری، خوابه؛ پس آروم باش.

سرش را نزديك تر آورد و آهسته، چيزی زير گوشم زمزمه كرد. چشمانم را بستم. همان عطر سرد هميشگی را زده بود. حركت آرام دستش را روی موهایم حس می كردم. سرم سنگين بود. چشمانم را به زحمت باز كردم.

- چرا اين قدر مقاومت می كنی؟ من اين جام، مواظب تو. خودتو رها كن و همه چيز و به من بسپار.

سرم روی شانه اش افتاد. حس فوق العاده ای بود. احساس سبكی می كردم. چشمانم را بستم و گفتم:

- فقط برای چند دقيقه، كار دارم، بايد برم.

- حتی فكرشم نكن، تو خيلی خسته ای، تا زمانی كه صدات نكردم، می خوابی.

چشمانم را باز كردم. روی تخت دراز كشيده بودم و او دكمه های مانتوم را باز می كرد. لبخند بر لب داشت. همان لبخند هميشگی. چشمانم را بستم.

****

چشمانم را باز كردم و اولين چيزی كه ديدم، لبخندش بود.

- اگه همين طور به خوابيدن ادامه می دادی، نگرانت می شدم؟ چای می خوای؟

با چشمان بسته نشستم. بيش از هر چيزی، گرسنه بودم.

- چای؟ بيسكويت يا كيك داری؟

بوی چای تازه دم می آمد.

- يه چيز بهتر دارم. شنيدم كلوچه دوست داری؟

چشمانم را باز كردم. لبه ی تخت نشست و فنجان چای را به دستم داد. هنوز بشقاب كلوچه دستش بود. يكی برداشت و به دستم داد.

- با مهرداد حرف زدم و... با كيوان.

فنجان را پايين آوردم و نگاهش كردم. با مكث كوتاهی ادامه داد:

- اين بهترين كاری بود كه می تونستم برات انجام بِدم. در مورد خيلی چيزها، باهاشون حرف زدم.

- نگو كه يكی از اين خيلی چيزها، گفتن احساس تنفر من، نسبت به اون بوده؟

ابرو بالا داد و گفت:

- و تو هم نگو كه از اين موضوع ناراحت شدی. کیوان بايد می فهميد كه تو از سر لجبازی با مادرت و پریا، می خواستی با اون نامزد شی.

فنجان را به دستش دادم و از تخت پايين آمدم. دلم می خواست با مشت به صورتش بكوبم و موهایش را بكشم. او حقی برای دخالت در زندگی خصوصی من نداشت. مانتو پوشيدم. روسری ام را داخل آينه مرتب كردم. گوشه ای به ديوار تكيه داده بود و فقط نگاهم می كرد. اگر حتی يك كلمه ی دیگر حرف می زد، نمی دانستم بايد چه كار كنم. در را باز كردم. او فقط نگاهم می كرد. نه خداحافظی كردم و نه تشكر. فقط رفتم.

****

ده دقيقه به دوازده نیمه شب بود. پشت در ايستاده بودم. می دانستم می تواند مرا احساس كند. نمی دانستم چطور اين كار را می كند. پذیرفتن وجود این حس در او سخت بود، ولی حالا باورش داشتم. نمی خواستم در بزنم، اما وقتی ده دقيقه ديگر همان جا ايستادم و به در بسته خيره شدم، ناامیدانه دستم را برای زنگ زدن بالا آوردم.

- وقتی احساست كردم، خيلی سريع اومدم خونه. تصادف شده بود، به خاطر همين دير رسيدم.

پشت سرم ايستاده بود. آن قدر آهسته آمده بود كه متوجه حضورش نشده بودم. در را باز كرد و قبل از من وارد شد. خانه اش بوی گل می داد. رو به روم ايستاد. به پیراهنش خیره شدم و آن لک قرمزِ روی یقه اش. قبل از اين كه چيزی بگويد، گفتم:

- دكمه های پيرهنتو اشتباه بستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتش آرام آرام رنگ گرفت. روی مبل نشستم. كنارم نشست. در حالی كه دكمه های پيراهنش را باز می كرد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فكر می كردم زودتر بيايی. امروز خيلی خسته تر به نظر می رسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش آرام بود و يک نواخت. چشمانم را بستم و سرم را رو شانه اش گذاشتم. خیلی غیر ارادی این کار را کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يه ساعت ديگه بايد برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، اجازه نمی دم. خودم بيدارت می كنم، آروم بخواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اين كه دستگيره ی در را بگيرم، صدایم كرد. ميان هال ايستاده بود.نیم نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساعت سه بعد از نصفِ شبه، كجا می ری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را باز كردم. جلو آمد و بازویم را گرفت و عقب كشيد. در را بست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو فقط دو ساعت و نيم خوابيدی، اين برای جبران چهار روز بی خوابی، خيلی خيلی كم به نظر می رسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونی که من به این بی خوابیا عادت دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به صورتم نزديك کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بخواب، صبح می رسونمت خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حركت دستش را به روی موهایم احساس می كردم. سرم را روی سينه اش گذاشتم و چشمانم را بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا بهتر شد. آروم باش و بخواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرا از روی زمين بلند كرد. دستانم را به دور گردنش حلقه كردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اين كه درهای آسانسور بسته شوند، دستش را ميان در گذاشت و درها دوباره باز شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبح بخير.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط نگاهش كردم. ظاهری آشفته داشت. تمام شب را رو مبل، كنارِ تخت، به حالتِ نشسته، خوابيده بود. پيراهن مردانه اش چروك شده و موهای سیاهش، آشفته روی صورتش ريخته بودند. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فردا شب هم بيا، قول میدم فقط برای دو ساعت باشه. نمی خواستم ناراحتت كنم، اگه بخوای، می تونم دوباره با كيوان حرف بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره دكمه ی آسانسور را فشار دادم. خود را عقب كشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لازم نيست با کسی حرف بزنی. ديگه نمی یام، هيچ وقت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درهای آسانسور بسته شد. او با اخم نگاهم می كرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنج شنبه بود. ديگر تحمل نداشتم. بايد می خوابيدم. میان انتخاب او و بیمارستان، انتخاب میان بد و بدتر، برگشتن به آن خانه، گزینه ی بد، اما درست تر بود. از آسانسور كه پياده شدم، در خانه اش باز بود. میان چارچوب ایستاده بود و با لبخند نگاهم می کرد. دو قدم به جلو برداشتم. خود را كنار كشيد. نگاهش نمی كردم. از خانه بوی عطر گرم و ملايمی می آمد. بوی عطر زنانه. ايستادم. آن لکه ی قرمزِ روی یقه ی لباسش را به یاد آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می تونم بعد بیام، شاید یه روز دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عقب رفتم. جلو آمد. دستم را گرفت و با صدای بلند و محکمی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مريم خانم، ممكنه برای پریسا خانم چای بريزی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با فشار دستش، وارد خانه شدم. در با صدای بلندی، پشت سرم بسته شد. زن لاغر اندامی از آشپزخانه بيرون آمد و با لبخند سلام كرد. وقتی زن دوباره به آشپزخانه برگشت، با لبخند، نیم نگاهی به سمتم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مريم خانم هفته ای يه بار برای تميز كردن خونه می یاد. فكر می كردم زودتر می یای. مهرداد می گفت دكتر جديدی پيدا كردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی مبل نشست و با دست، به نشستن دعوتم كرد. دورترین مبل را برای نشستن انتخاب کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يكی از دوستای پریا معرفیش كرده، روانپزشكه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو از مهرداد در مورد من پرس و جو می كنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته كه نه. امروز صبح زنگ زدم تا حال ويدا را بپرسم، گفت چند هفته ایه كه بهتر به نظر می رسی و ديگه مجبور نيستی، هر چند روز يک بار، بری بيمارستان. تو به كسی گفتی اين جا می یای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ويدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدا خنديد. مريم سينی چای را روی ميز گذاشت و با لبخند دور شد. امیر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نياز داری ياد آوری كنم كه ويدا فقط دو سالشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فنجان را برداشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دو سال و سه ماه و دوازده روز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدای من، تو معلوم هست داری چی كار می كنی؟ مريم خانم ما چای نمی خوریم، ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فنجان را از دستم گرفت و روی ميز گذاشت. با اخم نگاهش کردم. من یک فنجان چای می خواستم. دستم را گرفت و مجبورم كرد بلند شوم. به مريم خانم خيره شدم. ميان چارچوبِ در آشپزخانه ايستاده بود و نگاهم می كرد. زنی ميان سال با موهای قهوه ای روشن كه از زير روسری سياهش بيرون زده بود و چهره ای رنگ پریده داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی می كردم چشمانم را باز نگه دارم، اما وقتی امیر موهایم را نوازش می كرد و آهسته زير گوشم زمزمه می كرد، اين كار خيلی سخت می شد. باید از او می پرسیدم، چطور این کار را می کند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند در را باز كرد و با فرياد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدای من، ويدا. بيا بغلم عزيزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شد و ويدا را در آغوش گرفت. بلندش كرد و در حالی كه صورتش را می بوسيد، به من پشت كرد و رفت. همان جا میان چارچوب در ايستادم. لحظه ای شك كردم كه آيا اصلا متوجه حضورم شده است يا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- غريبه ای؟ بايد حتما تعارف كنم تا بيايی داخل. امروز چهار تا قرار كاری مهمو كنسل كردم، چون می خواستم وقتی می یای، خونه باشم. من امروز فقط منتظر تو بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به ويدا كرد و با لحن بچگانه ای ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اين خاله ی تو، منو ديوونه كرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را گرفت و با خود كشيد و با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهرداد و پریا رفتند عروسی و طبق معمول هميشه، شما مسئول نگهداری از ويدا هستيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی مبل نشستم و به ويدا لبخند زدم. برخلاف انتظارم، در آغوش امیر اصلا غريبگی نمی كرد و بهانه نمی گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا اجازه نمی دی که مهرداد و پریا ياد بگيرن چطور بايد بچه داری كنن. تو هنوز وقت برای ياد گرفتن اين چيزها داری، اما اونا هنوز نمی دونن چطور بايد پدر و مادر باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ويدا را روی زمين گذاشت و با لبخند و هیجان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من يه چيز خوشمزه توی آشپزخونه دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ويدا به سمت آشپزخانه دويد. بی اختیار به دنبالش، از جا بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بشين، هيچ چيز خطرناكی اون جا نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید دوباره نشستم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من بايد مواظبش باشم، ویدا دست من امانته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند نفر تا به حال بهت گفتن، چه بچه ی زيبايی داری و چند نفر به پریا و مهرداد گفتن شما كی نامزد كردين و چقدر به هم میاین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به در آشپزخانه خيره شده بودم. نگران ویدا بودم. دیدمش که از جا بلند شد. بارها و بارها شنیده بودم که چه بچه ی زیبا و شیرینی دارم و زندگی عاشقانه ی مهرداد و پریا، نظر همه را به خود جلب می کرد. كنارم نشست و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پریسا، تو فقط خاله ی ويدایی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من ویدا رو عاشقانه دوست دارم، ویدا تمام زندگی منه. تو نمی تونی متوجه بشی که من چه حسی بهش دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هيچ كس فراموش نكرده كه تو مادرِ ويدا نيستی، به جز خودت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف هایش ناراحتم می کرد. این ها حقیقت بودند، می دانستم، ولی شنیدن این حقایق از زبان امیر، خیلی سخت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اصلا قضاوت عادلانه ای نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عادلانه؟! حرف های خنده دار می زنی. توی اين دو سال، ويدا چند روز با پدر و مادرش بوده؟ چرا تمومش نمی كنی؟ كار تو اصلا درست نيست، اما كار مهرداد و پریا از تو هم اشتباه تره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او حق دخالت در زندگی خصوصی مرا نداشت. چطور به خودش اجازه می داد در مورد چیزی که نمی داند، این طور راحت قضاوت کند. او نمی توانست احساسم را درک کند. عصبانی بودم. با صدای بلند، سرش فرياد زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من هر طور كه بخوام زندگی می كنم و به تو هم هيچ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چشمانم خيره شده بود. چرا این طور نگاهم می کرد؟ ساكت شدم. با پرخاش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا ادامه نمی دی؟ چرا نمی گی اين موضوع به من هيچ ارتباطی نداره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او نمی فهمید. او نمی توانست درک کند. از جا بلند شدم. می خواستم به آشپزخانه بروم. می خواستم ويدا را بغل كنم. امیر بازویم را گرفت و به سمت خود كشيد. با برخورد به سینه اش، متوقف شدم. به چشمانم خيره شد و آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو مادر ويدا نيستی، پس فقط....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ميان حرفش پريدم و با صدای بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خستم امیر، ولم كن. ويدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يك دستش را به دور كمرم حلقه كرد و مرا به خود فشرد. با دست ديگرش، شروع کرد به نوازش کردن موهایم. بیرون آمدن از آغوشش کار سختی بود. سرش را خم کرد. در گوشم چيزی را زمزمه می كرد. تمام وجودم پُر شد از آرامش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو اين جا اومدی تا بخوابی، پس آروم باش، چرا مقاومت می كنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی داشتم چشمانم را باز نگه دارم، ولی بی فایده بود. مقاومت کردن در مقابل کسی چون امیر، بی فایده بود. بارها این موضوع را تجربه کرده بودم. در گوشم آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من و ويدا می ريم گردش، تو هم با خيال راحت بخواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شد و مرا روی دستش بلند كرد. امیر آن قدر قابل اعتماد بود که با خیال راحت ویدا را به دستش بسپارم. چند نفس عمیق کشیدم. بوی عطرش آخرین چیزی بود که به یاد دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را كه باز كردم، نگاهم به ساعت ديواری مقابل تخت افتاد. بيست دقيقه به دوازده شب بود. خميازه كشيدم و روی تخت نیم خیز نشستم. ويدا كنارم خوابيده بود. لبخند می زد و مرتب و آرام نفس می كشيد. دیدنش چقدر خوب و آرامش بخش بود. خانه آن قدر ساكت بود كه به راحتی می توانستم صدای نفس های آرام و منظم ويدا را بشنوم. صدای نفس های امیر را هم می شنيدم. او، طرف ديگر ويدا، روی تخت، با دهانی نیمه باز خوابيده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی صدا از تخت پايين آمدم. بايد با مهرداد تماس می گرفتم و می گفتم کجا هستیم. نمی خواستم نگرانشان کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگه ی تا خورده رو موبایلم را برداشتم. خط امیر را می شناختم. نامه برای من بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"با مهرداد تماس گرفتم. شب دير وقت برمی گردن. امشب تو و ويدا مهمون من هستين. در رو قفل كردم، پس نرو. برای شام ساندويچ خريدم. دو تا فيلم و يه كتاب رو ميز گذاشتم. تا بيدار شدن ما، سرگرمت می كنه. اگر احساس می كنی هنوز نياز به خواب داری، فقط صدام كن."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را كه روی شانه ام گذاشت، از جا پريدم. نگاهم به كتاب بود اما تنها كاری كه نمی كردم، كتاب خواندن بود. با لبخند سرش را پایین آورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبح بخير، ترسوندمت؟ نيم ساعته بالا سرت ايستادم. به چی فكر می كردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مبل را دور زد و به آرامی كنارم نشست. كتاب را روی ميز گذاشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- متوجه نشدم بيدار شدی. چيز خاصی نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ويدا فكر می كردم و به حرف های ديشب امیر. حقیقتی که می دیدم و نمی خواستم باور کنم. دستم را گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه دوست نداری، نگو. ممنون از اين كه چای درست كردی. ديشب با ويدا حسابی خوش گذرونديم، جای تو خالی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را از دستش بیرون کشیدم و بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- كليد و بده، می خوام برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره دستم را گرفت. چرا این قدر داغ بود. بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- كليد رو دره. من فقط مثل هر شب درو قفل كردم. ویدا ديشب خيلی خسته بود، بهتره تا وقتی بيدار بشه، تحملم كنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش كردم. نگاهم نمی كرد. مرا با خود به سمت آشپزخانه كشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بيا با هم صبحانه بخوريم و حرف بزنيم. می تونيم در مورد ويدا صحبت كنيم. ما ديشب رفتيم شهربازی و كلی خنديديم. این دختر چقدر شیطونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را رها كرد و با دست، اشاره ای كوچك به صندلی كرد. در يخچال را باز كرد و خیلی جدی ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا از من فرار می كنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، من چنين كاری نمی كنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در يخچال را بست و بشقاب كيك را رو ميز گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس چرا هيچ وقت به من فرصتی برای حرف زدن نمی دی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درباره ی چی می خوای حرف بزنيم؟ ما دو تا حتی هيچ موضوع مشتركی برای صحبت كردن نداريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا بلند شد و در حالی كه چای می ريخت، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه، پس بيا در مورد تو حرف بزنيم. با وجود علاقه ی شديدی كه برای دونستن در مورد تو و كيوان داشتم، هيچ سوالی از مهرداد يا پریا نپرسيدم. به من بگو با كيوان چی كار كردی؟ هنوزم می خوای باهاش ازدواج كنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فنجان چای را مقابلم گذاشت و دو تا چنگال از داخل كشو بيرون كشيد. مقابلم نشست و به چشمانم خيره شد. دوست نداشتم در موردش حرف بزنم اما امیر را خوب می شناختم. او دست از سرم برنمی داشت. او فقط جواب می خواست. نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با كيوان صحبت كردم و گفتم که نمی خوام باهاش ازدواج كنم، نامزدیمونو به هم زدیم و .... همين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوستش داشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط نگاهش كردم. نمی خواستم به اين سوالش جواب بدهم. از جا پريدم. ويدا صدايم می زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت در ايستادم. ساعت شش و نيم صبح بود. خوب می دانستم زودتر از ساعت هشت از خانه بيرون نمی رود و این را هم می دانستم که سحرخیز است. از بی خوابی احساس تهوع می كردم. چند ضربه ی آهسته به در زدم. نمی خواستم اگر خواب است، بيدارش كنم. چشمانم را بستم. در باز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله؟ بفرماييد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم باز کردم و با دقت نگاهش كردم. او مسلما امیر نبود. به شماره ی آپارتمان نگاه كردم. اشتباه نيامده بودم. چشمانم سياهی می رفت. بوی عطر تندش حالم را بدتر می كرد. آرايش ملايمی داشت و روبدوشامبر سفيدی پوشیده بود. زیبا بود و ملیح. لطافت موهای بلندش را می توانستم از همان فاصله احساس کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشيد، فكر كنم اشتباه اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عقب رفتم. لبخند می زد. وارد آسانسور شدم. چیزی روی قلبم سنگینی می کرد. احتمالا به خاطر بی خوابی بود. قبل از بسته شدن در آسانسور، دستی آن را متوقف كرد. در دوباره باز شد. خودش بود؛ امیر. حوله ی سفيدی به تن داشت و از موهایش آب می چكيد. اخم كرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پریسا، چی كار می كنی؟ كجا می خوای بری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زحمت خود را سر پا نگه داشته بودم. تنها چیزی که می خواستم، چند دقیقه خواب بود، چند دقیقه خواب در آرامش مطلق. چیزی که در این چند سال، تنها آن جا، در خانه ی امیر تجربه کرده بودم. نبايد مزاحم می شدم، بايد می رفتم. زندگی خصوصی او به من ارتباطی نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نباید مزاحم می شدم، ببخشید. من باید برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اين كه كف آسانسور بيفتم، دستش را به دور کمرم حلقه کرد و مرا بالا کشید. چشمانم را بستم. نمی توانستم چيزی احساس كنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- متاسفم، خيلی متاسفم. لطفا چشماتو باز كن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زحمت چشمانم را باز کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من بايد برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتی تصور نكن اجازه ی چنين كاری رو بهت بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرا در آغوش گرفته بود و به سمت تخت می برد. با آرنج به سينه اش زدم و فرياد كشيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، ولم كن. من بايد برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رهايم كرد. سرم گیج می رفت و نمی توانستم تعادلم را درست حفظ کنم. رو مبل نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی تونم رانندگی كنم. میشه آژانس خبر كنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دختر جوانی كه مقابلم، دست به سينه ايستاده بود، خيره شدم. موهای خرمايی رنگ داشت. هیکل بی نقصش از زیر روبدوشامبر، به خوبی پیدا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر موهایم را نوازش می كرد. متوجه نشده بودم، چه وقت روسری ام را در آورده است. سرش را خم کرده بود و چيزی زير گوشم زمزمه می كرد. با دست او را پس زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی خوام بخوابم، فقط می خوام برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ديوونه شدی؟ فقط چند ساعت بخواب. نمی خوام اين وقت صبح ببرمت بيمارستان، پس فقط آروم باش. چشماتو ببند و با خیال راحت بخواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتم را نوازش می كرد. عطر هميشگی را زده بود. دستانش خيس بودند. جای انگشتانش روی صورتم می سوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را باز کردم. صدایش را می شنيدم. داخل اتاق بود و با كسی حرف می زد. به سختی از روی مبل بلند شدم. چقدر دلم می خواست باز هم بخوابم. دنبال روسری ام می گشتم كه صدایش را شنيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهتر بود بازم استراحت می كردی، تو فقط چهار ساعت خوابيدی. بيا بشين تا كمی با هم صحبت كنيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز به دنبال روسری ام می گشتم. دیدمش که روی مبل نشست و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از ديروز صبح نمی تونستم احساست كنم. به پریا زنگ زدم، گفت هيچ خبری از تو نداره. گفت حتی برای ديدن ويدا هم نرفته بودی. كجا بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیهوده دور خودم می گشتم. چرا نمی توانستم روسری ام را پیدا کنم. می خواستم هر چه زودتر از آن خانه بیرون بروم. حس خیلی بدی داشتم. با حالتی عصبی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من عجله دارم، بايد برم. روسری من كجاس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم نمی خواست نگاهش كنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- متاسفم، خيلی سريع اتفاق افتاد. نبايد اين جا می اومديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گوشه ی چشم نگاهش كردم. خيره شده بود به من. روسری ام در دستش بود. جلو رفتم و روسری را از دستش بيرون كشيدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اين موضوع هيچ ارتباطی به من نداره ولی خيلی خوشگل بود. خب، الان كجاس؟ نمی بینمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اسمش چيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی توانستم از پرسيدن اين سوال بگذرم. فقط می خواستم در موردش بدانم. با مكثی طولانی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نيلوفر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط نگاهش كردم. او دروغگوی خوبی نبود. خودش هم این موضوع را خوب می دانست. سرش را پايين انداخت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستش، نمی دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالم داشت به هم می خورد. از خانه اش بيرون آمدم. صدايم می كرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آسانسور باز شد. حتی توان ايستادن نداشتم. می خواستم صدایش كنم ولی می ترسيدم. در بسته شد. كف آسانسور نشستم و چشمانم را بستم. می خواستم بروم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به من نگاه كن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنگ آرام صدایش در گوشم پيچيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خستم، خيلی زياد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط به من بگو حالت خوبه، همين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، خوب نيستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را باز كردم. لبخند زد. رنگ پریده به نظر می رسید یا من این طور احساس می کردم؟ یکی از دستانش را پشت زانو و دیگری را پشت کمرم انداخت. دستانم را به دور گردنش حلقه زدم و سرم را روی سينه اش گذاشتم. روی دست بلندم كرد. چشمانم را بستم. چقدر بوی خوبی می داد. پيشانی ام را بوسيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همه چی تموم شد. آروم باش. بخواب و تا وقتی خودم بيدارت نكردم، حق بيدار شدن نداری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چيزی در گوشم زمزمه می كرد. آرام بودم، خيلی آرام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوست دارم صداتو بشنوم كه می گی حالم خوبه. پس لطفا بيدار شو و چشماتو باز كن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اجازه بده بخوابم، خستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس می کردم که با انگشتان داغش، صورتم را نوازش می کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چهارده ساعته كه خوابيدی، بس نيست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را باز كردم. لبخند می زد. كنارم روی تخت نشسته بود. بی اختيار لبخند زدم و نيم خيز شدم. دستم را گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای عصرونه خوردن خيلی ديره، ولی می تونيم یه شام زود هنگام بخوريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو نبايد الان سر كارت باشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا ولی كمی زود اومدم. می خواستم وقتی بيدار می شی، اين جا باشم. دو ماهِ تموم، هر روز منتظرت بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواستم از تخت پايين بيايم كه دستم را گرفت. با مکثی طولانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بايد در مورد بعضی چيزا با هم صحبت كنيم. اون روز صبح كه اومدی اين جا من ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را از دستش بيرون كشيدم. می دانستم در مورد کدام روز حرف می زند؛ آن صبح و آن زن. با دست مانع ادامه ی کلامش شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبر كن، روابط تو به من هيچ ارتباطی نداره. اين كه با کی، چه نوع رابطه ای داری، به من مربوط نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا، بايد بدونی. خيلی اتفاقی پيش اومد، هيچ وقت كسیو اين جا نياورده بودم. ما فقط با هم يک رابطه ی ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرد و بعد از چند دقیقه، با مكث كوتاهی ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لطفا كمی هم منو درک كن. من بيست و نه سالمه و چيزايی وجود داره كه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم سکوت کرد. سرش را پايين انداخت و نفسش را با صدا بيرون داد. درک كردنش خيلی هم سخت نبود. دستم را به روی دستش گذاشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودتو ناراحت نكن، می فهمم. مهم نيست. هر كسی ممكنه چنين رابطه هایی داشته باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم نگاهم كرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت اينه كه ممکنه تو هم چنين رابطه ای داشته باشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط نگاهش كردم. هنوز هم اخم كرده بود. در مورد چی حرف می زد؟ من؟ امیر در مورد من چه فکری می کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو با كسی رابطه داری؟ يه دوست پسر؟ یا شاید کیوان باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مكث، محکم و قاطع جوابش را دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه؟! فقط همينو داری كه بگی؟ خیلی خوب می دونی که می تونی به من اعتماد کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی سریع از تخت پايين آمدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چيزی برای دونستن وجود نداره. من فقط خودم هستم و خودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اجازه می دی بغلت كنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدمی عقب گذاشتم. می خواستم بروم. با اخم نگاهش کردم. روی مبل نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی خوام چيزی بين ما عوض بشه. حرفمو پس می گيرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه اتفاقی بين تو و خاله مينو افتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ايستادم و چشمانم را بستم. ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يه ساعت قبل، با مهرداد حرف می زدم، گفت با هم دعوا كردين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوست ندارم در موردم از مهرداد چيزی بپرسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من چيزی نپرسيدم، خودش گفت. چند دقيقه بشين، شايد لازم باشه با هم حرف بزنيم. من اين جام تا گوش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش چرخيدم. نشسته بود و خيره نگاهم می كرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چيزی برای گفتن وجود نداره. من و مامان مينو هيچ وقت نتونستيم با هم كنار بيايم. هميشه یه چیزایی وجود داره كه در موردش بحث كنيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط نگاهم می كرد. مقابلش نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اول گفت ازدواج كن، بعد گفت با كيوان ازدواج نكن و بعد چرا با كيوان ازدواج نكردی؟ و حالا بهانه ی جديدی پيدا كرده؛ تمام زمانی كه با هم هستيم، می خواد از زير زبونم بيرون بكشه كه با کی رابطه دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا نمی گی تا دست از سرت برداره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر هم مثل دیگران فکر می کرد، مثل مهرداد و پریا و مامان. او هم فکر می کرد من با کسی رابطه دارم؟ وقتی این طور در موردم پیش داوری می کرد، ناراحت می شدم. او هم مرا نمی شناخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی بايد بگم؟ تو هم فكر می كنی من با كسی رابطه دارم؟ خدای من، حتی مهرداد و پریا هم فكر می كنن من عوض شدم و تمام اين تغييرات، به خاطر يک مرد جديده. چرا فکر می کنین من دوست پسر دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مكث كوتاهی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونا حق دارن. تو عوض شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من از وقتی بابا مُرد، عوض شدم. پس چرا الان، بعد از دو سال، تازه متوجه اين موضوع شدن؟ نه، موضوع چيز ديگه ایه. اونا فقط بهانه ای می خوان تا منو تحت فشار بذارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هميشه یه چيزی هست. رابطه ی خوبم با بابا، از نظر اونا گ*ن*ا*ه منه كه دارم برای اون تقاص پس می دم. من بايد برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او هم از جا برخاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گوش كن، من فكر نمی كنم اين طور باشه، بهتر نيست در مورد تفكراتت تجديد نظر كنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم و قاطع گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشستم. در خانه ی امیر و روی تخت او خوابيده بودم. نمی توانستم چيزی را به ياد بياورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر لاغر و سبک شدی. چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش كردم. كنار تخت، روی صندلی نشسته بود و با لبخند نگاهم می كرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فكر كنم به خاطرِ قرص هايیه كه می خورم. من كی اين جا اومدم؟ چیزی یادم نمی یاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كمی جا به جا شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با آژانس اومدی. حالت خيلی خوب نبود، اما حالا بهتر به نظر می رسی. چه قرصی می خوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونم، دكتر متين برام تجويز كرده، اوايل چند ساعتی راحت می خوابيدم، ولی الان فقط منو بی حال می كنه. بی فايده است، اونم نمی تونه برام كاری انجام بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بی خوابی تو چيزی نيست كه با چند جلسه مشاوره و چند تا قرص حل بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بی تفاوتی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهم نيست. تا وقتی اين جا می یام حالم خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- و اگر يک روز من نباشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش كردم. اتفاقی افتاده بود. این را با تمام وجودم حس می کردم. او امیر هميشگی نبود. بی اختیار یاد دیالوگ یک فیلم افتادم. "همیشه پای یک زن در میان است." او نمی خواست من این جا باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه یه روز خواستی منو از اين جا بيرون كنی و نبينی اون وقت ....، واقعا نمی دونم چی كار می كنم، شايد كس ديگه ای رو مث تو پيدا كنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا بلند شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به همين راحتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت كنارم نشست و دستم را گرفت. دستانش داغ بود. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چيزی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را فشار داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همين امروز برو پيش دكتر. اون حتما می تونه یه راه ديگه ای رو پيشنهاد کنه، نمی دونم، قرص جدید یا یه روش جدید که خوب بشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش چرخيدم و با اخم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا چی می خواد بگه، اصلا چی می تونه بگه، حتما هم مثل بقيه می گه بايد عمل كنم. می دونی چقدر ريسک اين عمل زياده؟ امیر من نمی خوام بميرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی گفته، تو قراره با یه عمل ساده بمیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را با تمام قدرت فشار دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر اونا می خوان مغز منو بردارن. من نمی خوام بميرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را بوسيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بايد كسیو پيدا كنم كه بتونه تو رو با ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را به سمت خود كشيدم. وقتی به چشمانم خيره شد، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو نمی خوای منو ببينی، درسته؟ تو نمی خوای من این جا بیام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط خيره نگاهم می كرد. حدسم درست بود. دستش را رها كردم و قبل از پايين آمدن از تخت، متوقفم كرد. دستانش را به دورم حلقه کرد و مرا به سمت خود کشید. آرام در گوشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی خوام هيچ وقت از اين حرفا بشنوم. اگر اجازه داشتم تو رو برای هميشه اين جا ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساكت شد. گوشم را بوسيد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بايد برم سفر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چيزی در وجودم فرو ريخت. چشمانم را بستم. سفر؟ نه. در این موقعیت، تنها چیزی که نمی خواستم، دور بودن از او بود. چرا داشت رهایم می کرد؟ حضورش خیلی بیشتر از چیزی که حتی به خودم اعتراف می کردم، برایم اهمیت داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند روز قبل از اين كه برای اولين بار اين جا بيای، پيشنهاد يه پروژه ی فوق العاده رو تو آلمان گرفتم و قبول كردم. نياز به يه سفر طولانی داشتم و بايد خانوادمو هم می ديدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر اين كارو با من نكن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عزيزم، من چهار ساعت ديگه پرواز دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را به سرش تكيه دادم. نه. دلم می خواست گریه کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط سه هفته می رم. تو مواظب تخت من هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبانی داد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا زودتر به من نگفتی؟ مهرداد خبر داشت، درسته؟ اونم چيزی نگفت. خيلی بدی امیر، خيلی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گونه ام را بوسيد. جای بوسه اش روی صورتم می سوخت. موهایم را نوازش كرد. چشمانم را بستم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور اين كارو می كنی؟ ولم کن، من نمی خوام بخوابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط تا وقتی من برم، بخواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در گوشم زمزمه می كرد. با حركت آرام دستش، روی تخت دراز كشيدم. چشمانم را باز كردم. لبخند زد. خم شد و گوشه ی لبم را بوسيد. تمام وجودم آتش گرفت. کاش می دانست چه حسی دارم و این طور، با این بوسه ها و نوازش ها آزارم نمی داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عزيزم می خوام كنارت باشم، اين كار بايد خيلی لذت بخش باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را بستم. صدایش كردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بيدار شدم. صدایش كردم. رفته بود. غلت زدم. روی ميزِ كنار تخت، يك كليد بود و يك نامه برای من"زود بر می گردم"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همين. لباس هایم بوی عطر امیر را می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار جای خالی اش در آن خانه، هر روز بیشتر به چشم می خورد. گاهی آرزو می کردم بتوانم گرمای دستانش را، از پشت سرمای شیشه های قاب عکس های بالای شومینه، حس کنم. همه چیز آن خانه، بوی امیر را می داد. ملافه های همیشه خنک روی تخت، لیوانی که در آن چای می نوشیدم، دیوارهای خالی از قاب، مبل های راحتی، پنجره های بی پرده، آن گلدان های کاکتوس و کتابخانه ی کوچک و دوست داشتنی اش. چرا برنمی گشت؟ دوست داشتنی ترین چیز خانه، آن تختخواب میان هال بود. ساعت ها میان ملافه های خنکش غلت می زدم. بالشش را در آغوش می گرفتم و بو می کردم. چرا برنمی گشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از استخر بيرون آمدم. چهار هفته از رفتن امیر می گذشت و من حتی برای يک شب، خانه نرفته بودم. حوله پوشيدم و روی صندلی نشستم. خانه اش را دوست داشتم. آرامم می كرد. حالم خوب نبود. هر شب به خانه ی خودش زنگ می زد و برایم پيغام می گذاشت. می گفت بخوابم و باز همان كلمات نامفهوم را زمزمه می كرد، اما برای خواب، من نوازش دستانش را کم داشتم. رو صندلی دراز كشيدم. آن قدر به او، به دستانش، به زمزمه ی آرام صدایش فكر كرده بودم كه می توانستم حركت آرام دستش را به روی موهایم احساس كنم. صدایش در گوشم می پيچيد و چشمانم سنگين شد. آرزوی خواب داشتم. خوابی آرام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلم برای ديدن چشمات تنگ شده. فقط چند دقيقه بيدار شو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را باز كردم. لبخند می زد. همان لبخندی كه من عاشقش بودم. خود را عقب كشيد. صاف نشستم. نگاهش می كردم، اما باورم نمی شد. من داشتم خواب می ديدم. صورتم را نوازش كرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام عزيزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با انگشت اشاره، صورتش را لمس كردم. وقتی مطمئن شدم چيزی كه می بينم خواب يا توهم نيست، دستانم را به دور گردنش حلقه كردم. سرم را روی شانه اش گذاشتم و چشمانم را بستم. چقدر دلتنگش بودم. دستانش را احساس کردم که به دور کمرم حلقه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه بوی خوبی می دی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او را از خودم دور كردم و با صدای بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو اين جا چی كار می كنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگر ناراحتت می كنم، می تونم برگردم آلمان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناراحت؟ نمی توانستم بیشتر از این خوشحال باشم. برگشته بود. امیر برگشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، نرو، خواهش می كنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدا خنديد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلم برات تنگ شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مشت به بازویش زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو خيلی خيلی بدی. چرا رفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را گرفت و به آن خيره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يه ساعت قبل رسيدم. رفتم بالا، لباسات رو تخت بود، اما نمی دونستم كجايی. نيم ساعت منتظرت شدم، وقتی نيومدی، نگرانت شدم. از سرايدار سراغتو گرفتم، گفت اين جايی. چرا درو قفل نكرده بودی؟ بيست دقيقه است اين جا ايستادم و نگات می كنم، اما اون قدر تو فكر بودی كه متوجه من نشدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازویم را گرفت و به سمت خود كشيد. به چشمانم خيره شد و پرسيد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به چی فكر می كردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دستش عصبانی بودم. او هم کمی عصبانی به نظر می رسید. با صدای بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به تو، به اين كه گفته بودی زود برمی گردی، اما چهار هفته ی تمامه که تنهام گذاشتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او را از خود دور كردم و بلند شدم. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلت برام تنگ شده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قدم های بلند از او دور شدم. وارد حمام شدم. شير را باز كرده و با حوله زير آب نشستم و گريه كردم. ناراحت يا غمگين نبودم، فقط دوست داشتم گريه كنم. چقدر خوب بود که این جا حضور داشت. چقدر خوب بود که برگشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كيفم را از روی ميز برداشتم. نگاهش کردم. روی صندلی آشپزخانه نشسته بود. دستش را زیر چانه زده بود و نگاهم می كرد. كليد خانه اش را روی اُپن گذاشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- متاسفم كه اين جا رو به هم ريختم، من مثل تو، آدم مرتبی نيستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخیدم. کاش چیزی می گفت تا بمانم. دلتنگش بودم و این چند دقیقه، برای رفع این دلتنگی کافی نبود. هنوز به در خروجی نرسيده بودم كه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا كليدا رو پيش خودت نگه نمی داری؟ من يكی ديگه دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تامل چرخيدم. مقابلم ايستاده بود. خيلی نزديک. قدمی عقب گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، ممنون. من كليد خونه ی تو رو لازم ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مچ دستم را گرفت و به انگشتانم خيره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آروم به نظر می رسی، اما هنوز كمبود خواب داری، از چشات پیداست، آخرین بار چند ساعت خوابيدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانم را بی اختيار باز كردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونم، ولی خيلی نبوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا نمی مونی اين جا تا كمی بخوابی يا با هم حرف بزنيم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه. خيلی خوبم. من خوبم. بايد برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را رها كرد و به چشمانم خيره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر وقت خواستی بيا اين جا. مهم نيست من باشم يا نه، می دونم اين جا احساس آرامش می كنی، پس فقط ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را بست و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فردا برای ديدن مهرداد و پریا می یام، اميدوارم اون جا باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخيد و رفت. كليد را داخل كيفم گذاشتم و بيرون رفتم. کاش می ماندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقاومت كردن در برابر رفتن به خانه ی امیر، غير ممكن بود يا حداقل من اين طور فكر می كردم. از آسانسور پياده شدم. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر خوبه كه می تونم احساست كنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست به سينه، بازویش را به چارچوب در تكيه داده بود. خیره نگاهم می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی خواستم مزاحم باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هيچ وقت احساس نكردم از ديدنت خوشحال نمی شم. بيا داخل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سرش وارد شدم. در را بست. آن جا آرام بودم. پنج روز تمام، حتی يک لحظه نخوابيده بودم. صداها آزارم می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من امروز زمان بيشتری برای خودم داشتم. حالا كه اين جايی، می تونيم با هم باشيم، آشپزی كنيم و فيلم ببينيم. در مورد پياده روی چه نظری ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو رفتم و با دست جلوی دهانش را گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر خواهش می كنم. من حالم اون طور كه به نظر می رسه، خوب نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش را به دور کمرم حلقه زد و مرا محكم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می خواستم خوشحالت كنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی خوام خوشحال باشم. مدت زيادیه كه ديگه چيزی منو خوشحال نمی كنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاهایم قدرت ايستادن نداشتند. خود را در آغوشش رها كردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پریسا، با من حرف بزن. من فقط می تونم حضورتو احساس كنم، نمی تونم فكرتو بخونم. پس به من بگو به چی فكر می كنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را بستم. او همان طور بی حركت ايستاده بود. خود را بالا كشيدم. چشمانم را باز كردم و دستانم را به دور گردنش حلقه كردم. نگاهش پُر از شگفتی و تعجب بود یا من این طور احساس می کردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر، خواهش می كنم. من می خوام بخوابم اما نمی تونم. چرا نوازشم نمی كنی؟ چرا تو گوشم زمزمه نمی كنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پيشانی ام را بوسيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشماتو ببند و بخواب، همين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبانش داغ بود و جای بوسه اش روی پیشانی ام می سوخت. من تنها چشمانم را بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خواب كه بيدار شدم، رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در بی صدا باز شد. وارد شدم. همه جا تاريک بود و تنها نور ماهِ كامل از پنجره ی بدون پرده، خانه را روشن می كرد. امیر روی تخت خوابيده بود. در را آهسته بستم. بی صدا جلو رفتم. کنار تخت ایستادم و خيره نگاهش كردم. آرام و با همان لبخند هميشگی خوابيده بود. نمی خواستم بيدارش كنم. ملافه را از روی زمين برداشتم و به روی نیم تنه ی ل*خ*تش کشیدم. كيفم را روی صندلی گذاشتم و شالم را كنارش انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساعت چنده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش كردم. هنوز در همان حالت بود. احساس كردم که اشتباه شنيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پرسيدم ساعت چنده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ساعت ديواری مقابل تخت نگاهی انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يه ربع به سه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- و تو هميشه اين وقت شب خونه می ری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را باز كرد و با اخم خيره شد به من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، امشب يه ساعت داشتم دنبال كليدم می گشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید