مرگ ناگهانی حسام همه رو شوکه کرده. دوستان حسام که به این مرگ مشکوکن ، دنبال دلیل اصلی این اتفاق می گردن. پسر مرموزی که ادعا می کنه دوست حسام بوده، دنبالشون راه میوفته تا اونا رو از خطر دور نگه داره. اما چرا؟...

ژانر : ترسناک، معمایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۲۴ دقیقه

مطالعه آنلاین ان دی ای (جلد دوم محله ممنوعه)
نویسنده : سحر نورباقری

ژانر : #ترسناک #معمایی‎

خلاصه :

مرگ ناگهانی حسام همه رو شوکه کرده. دوستان حسام که به این مرگ مشکوکن ، دنبال دلیل اصلی این اتفاق می گردن. پسر مرموزی که ادعا می کنه دوست حسام بوده، دنبالشون راه میوفته تا اونا رو از خطر دور نگه داره. اما چرا؟...

مقدمه:

تغییر ناگهانی یه زندگی... تغییر شیوه ی زندگی... داشتن تمام چیز هایی که نداشتی و نداشتن تمام چیز هایی که داشتی... گیج بودن... سردرگم بودن... دست و پا زدن بین یه دوراهی... معلق بودن بین دو زندگی متفاوت... نمی دونم اسمش چی بود... سفر روح از جسمی به جسم دیگه... یا شاید انتقال افکار و شخصیت یه فرد به فرد دیگه... من همون آدم بودم... با همون اخلاق و رفتار و تفکر... با همون احساسات نسبت به اطرافیانم و همون نیروی خروشان درونم... اما این وسط چیزی تغییر کرده بود... جسمم... جسمی که مال من نبود اما متعلق به من بود... جسم پسری به اسم پدرام... با یه خانواده ی خوشبخت و تعداد زیادی دوست... سخت بود که تو آینه نگاه کنی و هر بار به جای تصویر خودت، فردی رو ببینی که چهره اش برات غریبه س... به جای رنگ روشن موهات، چشمت به تیرگی موهای توی آینه بیوفته... به جای دو جفت چشم شکلاتی و آروم، با دو جفت چشم توسی و شیطون رو به رو شی... من وسط زندگی قرار گرفته بودم که همه چیزش برام غریبه بود... داشتن مادر مهربونی که من ته تغاریش بودم... داشتن پدر محکم و آرومی که شوخی می کرد و می خندید و حتی یه بار هم سر بچه هاش داد نزده بود... برادرایی که تو رو جزئی از خودشون می دونستن؛ باهات حرف می زدن و شوخی می کردن... یه زندگی آروم... چیزی که بیشتر از همه باهاش غریبگی می کردم... تغییر ناگهانی یه زندگی... تغییر شیوه ی زندگی... همه چیز عادی بود... جز منی که نمی تونستم زندگی گذشته ام رو فراموش کنم... تو مراسم کفن و دفن خودم، جسم قبلم، حسام، شرکت کردم... با چشم دیدم که حسام دفن شد... منی که کنار اون قبر ایستاده بودم، دفن شدم... به نظر خنده دار بود که یه آدم، تو مراسم خودش شرکت کنه و به چشم بسته شدن زندگیش رو ببینه... زندگی قبلی من تموم شد... بسته شد... با یه تغییر ناگهانی زندگی... یا یه سفر روح از جسمی به جسم دیگه... حالا من پدرام بودم... پسر نوزده ساله ای که حافظه اشو تو یه تصادف از دست داده بود... پسری از یه خانواده ی پر جمعیت... یه پدر، یه مادر و سه برادر... کسی که زندگی آروم و عادی داشت... من حالا پدرام بودم... اما پدرام الان کجا بود؟

********

همه جا تاریک بود... یه سیاهی عمیق و خالص... حس عجیبی بود... مثل تو فضا معلق بودن... مثل پریدن از یه هواپیما از یه ارتفاع زیاد... دستمو، پامو، صورتمو، بدنمو، هیچی رو حس نمی کردم... چشممو حس نمی کردم اما می دیدم... قبل از معلق شدن، تاریکی که همه جا رو گرفت، حس کردم و بعد تمام احساساتم، حواس پنجگانه و غ*ر*ی*ز*ه ام از بین رفت... زمان معنی نداشت... می شد گفت یه ثانیه س که این احساس رو دارم و معلقم و می شد گفت هزاران ساله که تو این وضعیتم... من بودم و من... شناور در تاریکی... بدون هیچ جسم و احساسی... هیچی معنی نداشت و برام افکار قبل از این اتفاق، خنده دار بود... زندگیم از جلوم می گذشت و من همه رو حس می کردم... انگار که همون لحظه اتفاق افتاده... لحظه ی تولدم... پرستاری که ب*غ*لم کرد و با لحن شادی گفت پسره... دستای گرمی که رو سرم نشست و صدای مادری که می گفت سالمه؟ پتویی که دورم پیچیده شد... صدای بوق بوق دستگاه های اتاق عمل... دست بزرگی که حمایت گرانه دستمو فشرد و صدایی که با بغض بود: به زندگی خوش اومدی حسام... ب*و*س*ه ی شیرینی که رو نصف صورتم نشست و صدای قدم های محکم پدری که داشت دور می شد... نگاه های پر تنفر مرد جوونی که حتی یک بار دستمو نگرفت... پسر کوچیک کنجکاوی که با لبخند کنارم نشست... لحظه های پر از حضور مادر و خالی از حضور پدر... دختر کوچیکی که این بار من با تعجب نگاش می کردم... دستای کوچیک و ظریف کسی که خواهرم بود و تو دستم گم می شد... مدرسه رفتن های دوتایی با برادر بزرگم... پسر شیطونی که روز اول مدرسه کنارم نشست و گفت: من سیاوشم. اسم تو چیه؟... صدای بلند معلم ها... تنفر مردی که هر لحظه بیشتر می شد... گربه ی بزرگ و سیاهی که همیشه جلوی پنجره اتاقم می نشست... چشمای براقش که تو تاریکی می درخشید... احساس حضور هر شبه ی آدمی تو تاریکی اتاقم... درس خوندنم تو شب و نور کم اتاق... نتیجه ی کنکوری که زیاد باب میلم نبود... همراه رفیق چندین ساله شدن... خنده های بلند چهار نفره که تو خونه ی کوچیکی می پیچید... چشمای سبز شیطونی که برق می زد... گیج بازیا و سوتی های پسر لاغر و درازی که می خندید... تشر زدن های پسر جدی و اخمویی... طعنه های مرد میان سالی که همراه دختری پوزخند می زدند... دختر چشم عسلی که می گفت: من از قانونای مزخرف متنفرم... احساس خفه شده ای تو قلبم... پسر زخمی و خونی که گوشه ای افتاده بود... چشمای سبزی که بسته شدن... برف سفیدی که رو زمین می نشست... دست دختری که به سمتم دراز شده بود... انرژی سیاهی که همه جا رو گرفت و معلق شدن... تکرار دوباره و دوباره تمام لحظه ها... همه چیز برام جالب بود...

احساس کردم از پشت کشیده شدم... چیزی منو به سمت عقب می کشید... همراهش شدم و برگشتم عقب و با انفجاری از سیاهی، احساس معلق بودن، از بین رفت و با ضربه ی سنگینی، تمام احساسات وارد بدنم شد...

چشمامو یه دفعه ای باز کردم و نفس عمیقی کشیدم. چیزی جلوی نفس کشیدنم رو می گرفت. دست بردم سمت دهنم که لوله ای که تو دهنم بود رو لمس کنم. با دیدن دستی که به سمتم دراز شد، چشمام گشاد شد. دستمو برای دور کردنش تکون دادم و با تعجب دیدم اون دست هم تکون خورد. در کمال تعجب فهمیدم این دست کوچیک با پوست سبزه، مال منه.

پرده ی کنار تختم کشیده شد و دختر جوونی که لباس سفیدی تنش بود، چند لحظه با تعجب به چشمای بازم نگاه کرد و بعد به سمت مخالف من دوید و از محدوده ی دیدم خارج شد.

******

دست به سینه خیره شده بودم به پارسا که با کلافگی داشت اتاقمو زیر و رو می کرد و هر از چند گاهی چشم غره ای به من می رفت. رو تختی رو برداشت و انداخت رو زمین و تشک رو هم بلند کرد. تشک رو ول کرد و بدون توجه به صدای بدی که داد، رفت سمت کتابخونه ام و دونه دونه کتابا رو انداخت رو زمین.

از سر و صدایی که پارسا راه انداخته بود، پایا از تو اتاقش بیرون اومد و کنار من ایستاد. با دیدن وضعیت فجیع اتاق، ابرو بالا انداخت و با تعجب گفت:

-اینجا چه خبره؟

پارسا اونقدر بی حوصله و کلافه بود که حال جواب دادن نداشت. پایا برگشت سمت من و منتظر خیره ام شد. شونه بالا انداختم و گفتم:

-فلششو گم کرده.

-پس چرا داره اتاق تو رو بهم می ریزه؟!

بی حرف دوباره به پارسا خیره شدم. از روزایی که از صبحش اعصابم بهم ریخته بود، متنفر بودم. یکم عصبی تر شده بودم و کل خانواده مراعاتمو می کردن و کاری نمی کردن که عصبی شم. اما امروز صبح پارسا با حرص از خواب بیدارم کرده بود و بعد افتاده بود به جون اتاقم. تمام کتاب هام رو زمین ریخته بود و لباس هام همه جای اتاق به چشم می خورد. رو تختی هم نصفش رو صندلی افتاده بود و نصفش زیر چرخای صندلی گیر کرده بود. فقط کم مونده بود اجزای کمدم رو جدا کنه و بریزه کف اتاق!

پایا رفت سمت پارسا و دست گذاشت رو شونه اش و گفت:

-فلشت چه رنگی بود؟

-آبی. همونی که تازه خریده بودمش.

پایا هم مشغول گشتن شد و خدا رو شکر برعکس پارسا، به جای تخریب اتاق، مرتب ترش می کرد. تنها چیزی که بهش فک می کردم، این بود که بعد رفتن پارسا چه طوری باید این اتاق زلزله زده رو مرتب کنم.

صدای مامان از تو آشپزخونه بلند شد:

-بچه ها. بیاین ناهار.

پایا از زیر میز فلش پارسا رو پیدا کرد و داد دستش و گفت:

-پاشید بریم ناهار.

زودتر از اون دو تا رفتنم تو آشپزخونه و پشت میز نشستم. پشت سرم پارسا و پایا و پوریا اومدن. مامان جلوی هر کدوممون یه بشقاب غذا گذاشت. بلافاصله صدای غر پوریا در اومد:

-لوبیا پلو؟ وای مامان این چیه آخه؟ من اینو نمی خورم.

لبخندمو با خوردن یه قاشق غذا مخفی کردم. پوریا همیشه همین بود. نمی شد یه غذا بذاری جلوش و غر نزنه. از هر غذایی یه ایراد پیدا می کرد و اونقدر غر می زد که غذا رو به همه کوفت می کرد.

مامان کفکیر تو دستش رو تهدید آمیز بالا برد و گفت:

-غر نزن پوریا. سرتو بنداز پایین و غذاتو بخور.

پوریا سرشو انداخت پایین و با غرغرای زیر لبی مشغول خوردن شد. نمی دونستم زیر لب داره چی میگه که باعث خنده ی پایا شده بود. احتمالا داشت اجداد کسی که برای اولین بار لوبیا پلو رو درست کرده رو مورد عنایت قرار می داد!

سرم پایین بود و با آرامش غذامو می خوردم که پایا پرسید:

-امروز میای دیگه؟

سرمو بلند کردم و وقتی نگاهشو به خودم دیدم، به این فک کردم که قرار بود کجا برم. یکم خیره خیره نگاش کردم و وقتی دیدم یادم نمیاد در مورد چی حرف می زنه، پرسیدم:

-کجا؟

-ای بابا. مگه قرار نبود بیای مغازه بایستی تا من برم به کارام برسم؟

با اینکه بازم یادم نیومد کی این قرار رو گذاشته بودیم، سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم. به هر حال من که این چند وقته بیکار بودم. می تونستم برم مغازه و سر خودمو گرم کنم.

تشکر زیر لبی از مامان کردم و م*س*تقیم رفتم تو اتاقم و ولو شدم رو تختم. دستمو بردم زیر کمرم و قاب عکسی که زیرم مونده بود رو برداشتم. معلوم نبود پارسا اینو از کدوم کشو در آورده و انداخته رو تخت. خیره شدم به پسر جوون توی قاب. پدرامی که چشمای توسی و موهای مشکی داشت. بینیش انهنای کوچیکی به خاطر شکستگی داشت و لبش به لبخندی عمیق باز شده بود. پوست سبزه اش قیافه اشو شیطون تر کرده بود و از حالتش معلوم بود که بی هوا ازش عکس گرفتن. دستمو کشیدم روی عکس و به این فک کردم من کیم؟ خیلی گیج کننده بود که هم زمان احساس می کردم دو شخص متفاوتم.

اون اولا که گیج بودم، در مورد این حالت هام به دکترم توضیح داده بودم و اونم می گفت به خاطر ضربه ای که به سرم خورده و از دست دادن حافظه ام، این چیزا طبیعیه. اما من که الان می دونستم دلیلش چیز دیگه ایه.

عکس خودمو گذاشتم رو میز و چشمامو بستم. نمی خواستم به کی بودنم فک کنم. من پدرام بودم و باید مثل پدرام رفتار می کردم. زندگی گذشته ی من چیزی نداشت که بخوام برگردم. این زندگی آروم و عادی الان و خانواده ی پر محبتی که داشتم رو می خواستم حفظ کنم. حتی اگه یه نفر تو ذهنم مدام بهم یاد آوری می کرد که اینا مال من نیست.

تازه چشمام داشت گرم می شد که چیزی خورد تو سرم. با اینکه درد نداشت اما به کل خوابو از سرم پروند. چشم باز کردم و با دیدن مانی که با نیش باز بالا سرم ایستاده بود، غریدم:

-زهرمار.

دوباره بالش تو دستش رو زد تو سرم و گفت:

-آقا خرسه خوابت میاد؟ پاشو لباس بپوش ببرمت ددر.

پشتمو بهش کردم و با چشمای بسته گفتم:

-خودت تنهایی برو. خوش بگذره!

بازومو گرفت و توپید:

-درد و خوش بگذره. پاشو حاضر شو ملت علافتن.

-کدوم ملت؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با بچه ها اومدم. پایین ایستادن تا جنابالی تشریف بیارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لشکر کشی کردی دوباره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه بابا. لشکر کشی کجا بود. فقط منم و ایمان و محمد و هومن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشستم رو تخت و با اخم بهش زل زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فقط؟! ایمان و محمد و هومن و تو، خیلی کمید؟! فک کن ببین کس دیگه ای رو جا ننداختی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم فک کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا که فک می کنم می بینم کیارشم اومده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونقدر از این خونسرد حرف زدنش بدم میومد که دلم می خواست از پنجره پرتش کنم پایین. از چند باری که دیده بودمش، بیشتر وقتا با یه لشکر اومده بود سراغم که بریم بیرون. اصلا هم براش مهم نبود که نمی شناسمش و یادم نمیادش! موندم چطوری یه زمانی پدرام با این پسر دوست بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانی رفت سمت کمد و یه پیرهن و شلوار در آورد و پرتش کرد تو صورتم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تا اینا رو می پوشی، وسیله هاتو جمع می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرهن رو انداختم رو تخت و متعجب پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وسیله؟! مگه میریم سفر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه نابغه. میریم استخر. بلکه یکم این بی حوصلگی و گند اخلاق بودنت شسته بشه و بره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره دراز کشیدم رو تخت و پتو رو کشیدم رو سرم. از همون زیر گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قیافه ی من شبیه آدمایی که حال استخر رفتن دارن؟ کی حوصله داره آخه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مشکل از قیافه اته! حوصله اتم غلط می کنه که نیست. پاشو یه تکونی به اون تن لشت بده و حاضر شو که بچه ها یه لنگه پا دم در منتظرن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیخیال مانی. خسته ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رفتی کمک فرهاد و کوه کندی که خسته ای؟ حالا خوبه داداشت می گفت دو ساعت پیش بیدار شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه پتو رو زدم کنار و بهش خیره شدم. هر چی می گفتم، یه جوابی براش داشت. داشت از تو کشو مایوم رو بر می داشت و نگاهش به ساک بود. خیره بهش بودم که بدون این که سرشو بلند کنه، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مثه بز منو نگاه نکن. پاشو لباساتو بپوش. وگرنه با همین شلوارک و رکابی می برمت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناچار لباسامو عوض کردم و رو به مانی که با لبخند پیروزمندانه ای نگاهم می کرد، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفتی ما از کی با هم رفیق بودیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از پنجم دبستان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-موندم چطوری این همه سال تحملت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اونی که داشت تحمل می کرد، من بودم. تو باعث افتخارتم بود که با من رفیقی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو تکون دادم و رفتم تو هال. پایا و پوریا پای تلویزون نشسته بودن و با هیجان والیبال نگاه می کردن. جلوشونم پر از پوست تخمه بود. مطمئنا مامان خونه نبود که اینا خیلی خونسرد داشتن خونه رو کثیف می کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانی با هن و هن ساک آبی رنگ منو آورد تو هال. هر کی نمی دونست فک می کرد یه چمدون سنگین رو داره با خودش حمل می کنه! ساک رو از دستش گرفتم و با تعجب سبک سنگینش کردم. اونقدر سبک بود که آدم حس می کرد خالیه! چشمکی به من زد و بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام خاله. خوبین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایا و پوریا از جا پریدن و با هول پشت سرشونو نگاه کردن. یکم خیره خیره من و مانی که می خندیدیمو نگاه کردن و پایا توپید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مسخره های مزخرف.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتیم سمت در که پایا صدام زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پدرام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حرف سرمو به سمتش چرخوندم و نگاش کردم. پاهاشو انداخت رو میز و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی خواد ظهر بیای. خودم می مونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو تکون دادم. چه بهتر... با مانی رفتیم بیرون. با دیدن کسایی که تو حیاط ایستاده بودن، لبخند رو لبم ماسید. نگاهمو از کسی که کنار ماشین پایا ایستاده بود گرفتم و چشم غره ای به مانی رفتم که مظلومانه لبخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به جون تو یادم رفت بگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره جون عمه ات! من نمیام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پله ها اومدم پایین و با سلام کلی، بدون این که اهمیت بدم کسی جواب داد یا نه، از بین بچه ها رد شدم و رفتم سمت در. هنوز از حیاط خارج نشده بودم که مانی بازومو از پشت کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هی پدرام. واستا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حرف بهش خیره شدم. اخمی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا میمیری تحملش کنی؟ تو استخر که نمی تونه بیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم و با لحنی عصبی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه نمی تونم. می دونی که نمی تونم. حتی یه دقیقه تحمل کردن اون دختر واسه من عذابه! می فهمی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این یه بارو تحمل کن برادر من. هومن ناراحت میشه ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به درک. دفعه ی پیشم این دختره رو همراه خودتون آوردین و گفتی حالا یه دقیقه تحملش کن. نتیجه اشم این بود که من واسه همون یه دقیقه تحمل این خانوم، کل شب رو سر درد داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واقعا نمی فهمم چرا انقدر از هیوا متنفر شدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همینجوری. فرض کن با اون ضربه ای که خورده تو سرم، مخم جا به جا شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون که صد در صد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازومو از تو دستش در آوردم و رفتم بیرون. مانی چیزی ازم می خواست که واقعا نمی تونستم انجام بدمش. نمی تونستم کنار هیوا بشینم و از سکوت کردنش حرص بخورم. کلا تحمل حضور ساکتش و اون لخندای همیشگیش سخت بود. به درک که هومن ازم ناراحت می شد که از خواهرش متنفرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو جلوی یه تاکسی تکون دادم و داد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دربست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو پام ایستاد و تا خواستم سوار بشم، مانی نفس نفس زنان کنارم ایستاد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منم میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همون جایی که جنابالی تشریف می برید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بچه ها ناراحت میشن مانی. برو پیششون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه چپکی بهم انداخت و لبخند کجی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه که خیلی هم برات مهمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد زودتر از خودم سوار تاکسی شد و درو باز گذاشت. بی هیچ واکنشی بهش خیره شده بودم که برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سوار میشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحنش مثه این بود که بگه «سوار میشی یا به روش خودم سوارت کنم؟» از اون جایی که تقریبا با این روشای مانی آشنا بودم، ترجیح دادم مثه آدم بشینم تو ماشین. مانی رو به مرد جوون راننده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سر چهار راه پیاده میشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد سری به علامت موافقت تکون داد. در گوش مانی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا میریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه ای بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه بدونم. پارکی، پاساژی، جایی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو برگردوندم سمت پنجره. یکم بینمون سکوت شد و مانی آروم صدام زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پدرام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه به سمتش برگردم، صدایی شبیه «هوم» از خودم در آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میگم هفته ی پیش که رفتیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونقدر ناگهانی برگشتم سمتش که حرفشو نصفه ول کرد و با چشمای گشاد شده یکم خودشو عقب تر کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هفته ی پیش رفتیم کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدا خدا می کردم که در مورد اون چیزی که بهش فک می کردم، حرف نزنه اما مانی تمام امیدمو ناامید کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون دوستت که فوت کرده بود و رفته بودیم ختمش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم غره ای به خاطر اینکه حرفشو قطع کردم، بهم رفت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون پسر افسردهه بود؛ که چشای سبز داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو تکون دادم که یعنی فهمیدم کی رو میگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیشب طرفای خونه ی شما دیدمش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لحظه نفهمیدم چی گفت. با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم. مانی، سیاوشو اطراف خونه ی ما دیده بود؟ سیاوش اون طرفا چی کار می کرد؟ اخم کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آدرس خونه ی ما رو از کجا آورده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اتفاقا منم همین سوال برام پیش اومد. با مامانت که حرف می زدم، مثه اینکه دو روز پیش یکی از دوستای شما بهش زنگ زده و آدرس گرفته. به مامانت گفته که از دوستای دوران بچگیته و می خواد بیاد غافلگیرت کنه و از این حرفا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مطمئنا با رفتن من به مراسم، سیاوش به حضورم شک می کرد. اصلا کاش اون روز شماره ای از خودم به فرید نمی دادم که این طوری دوره بیوفتن واسه پیدا کردن خونه ام. با چشمای ریز شده برگشتم سمت مانی و پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو دیشب نزدیکای خونه ی ما چی کار می کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس کردم یکم هول شد اما زود خودشو جمع و جور کرد و با شوخی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آمار همسایه هاتونو در میاوردم. می دونستی دختر همسایه کناری تون طلاق گرفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمای ریز شده بهش خیره شدم. لبخند شیطنت آمیزی تحویلم داد و نگاهشو ازم گرفت و به کفشاش دوخت. تاکسی که ایستاد، از ماشین پریدم پایین و رو به مانی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من جایی کار دارم. خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زود پول راننده رو داد و دنبالم دوید. وقتی بهم رسید، با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا به سلامتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو واسه یه تاکسی دیگه بلند کردم و وقتی ایستاد، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برو خونه مانی. وقتی برگشتم، میام پیشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برام عجیب بود که مانی بدون اعتراض دیگه ای، در سکوت تماشام کرد. حداقل فک می کردم چهارتا غر سرم بزنه اما بی حرف خیره ام شد و فقط وقتی داشتم درو می بستم، شنیدم که زیر لب می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همیشه یه دیوونه بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و آدرس دادم. راننده سری تکون داد و راه افتاد. سرمو گذاشتم رو شیشه و چشمامو بستم. دلم می خواست سرمو بکوبم به دیوار. اونقدر سوال و معما تو ذهنم بود که گیج شده بودم. این وسط از هیچ کسم نمی تونستم کمک بخوام. خودم باید راه میوفتادم و دنبال جوابای سوالام می گشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین ایستاد. کرایه رو دادم و پیاده شدم. سرمو بالا گرفتم و به ساختمون رو به روم نگاه کردم. خونه ای که پر از خاطرات خوب و بد بود و الان دیگه من هیچ جایی توش نداشتم. دلم می خواست در باز بشه و سیا یا فرید از اون خونه بیان بیرون. دلم براشون تنگ شده بود. دلم واسه سر و صدا کردنای سیا و تشر زدن ها و اخم و تخم های علی تنگ شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه قدم رفتم عقب و به خودم تشر زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینطوری می خوای از گذشته ات دور بمونی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حال باید می فهمیدم که سیاوش دیشب نزدیک خونه ی ما چیکار می کرده. حتی یه درصدم نمی خواستم که به هویت من شک کنه. اما واقعا چه فکری کردم که بدون هیچ برنامه ای پا شدم اومدم اینجا؟ می رفتم می گفتم: «سلام. دیشب چرا اطراف خونه ی ما پرسه می زدی؟» سیاوشم یه «به تو چه» ی جانانه تحویلم می داد و می رفت. سری واسه این حماقت خودم تکون دادم و عقب گرد کردم که از اون کوچه برم بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز چند قدم نرفته بودم که صدای باز شدن در، باعث شد بایستم. دیدن سیاوش با اون لباس سیاه و صورت ریشویی که داشت، تقریبا اشکمو در آورد. سرش پایین بود و داشت با دقت در خونه رو قفل می کرد. قبل از اینکه سرشو بلند کنه و منو ببینه، پریدم پشت نزدیک ترین ماشین و یواشکی نگاش کردم. لاغر شده بود اما خوب به نظر می رسید. از اون کبودیای روی صورتش وگچ پاش هم خبری نبود. گوشیشو در آورد و به کسی زنگ زد و بعد چند ثانیه با حرص چیزی به فرد پشت خط گفت و قطع کرد. نگاهم کشیده شد سمت ابتدای خیابون و چشمم خورد به ماشین فرید که این طرفی میومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخوآگاه اخم کردم. من سیا رو می شناختم. اونقدر خوب که بدونم وقتی اونطوری با پاش رو زمین ضرب گرفته، یعنی استرس داره. حالا سوال اینجاست: استرس واسه چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین که جلوی در پارک کرد، علی رو هم توش دیدم. سیا در حالی که چیزی رو به بقیه می گفت، سوار شد. دویدم سمت خیابون اصلی تا تاکسی بگیرم. قبل از اینکه فرید دور بزنه و بیاد، یه تاکسی پیدا کردم و سوار شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس خوبی نسبت به این بیرون رفتن سه نفره اشون نداشتم. حس خطر می کردم و یاد گرفته بودم احساساتمو جدی بگیرم. راننده رو به زور راضی کردم که دنبال ماشین فرید راه بیوفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیری که داشتیم می رفتیم، برام یکم آشنا بود. هر چی جلوتر می رفتیم، مطمئن تر می شدم که این بیرون رفتنشون خیلی هم عادی نیست. کم کم از شهر خارج شدیم و افتادیم تو اتوبان. راننده نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شرمنده مرد جوون. از این بیشتر دیگه نمی تونم برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اینکه از کاری که می خواستم انجامش بدم، خوشم نمی اومد اما دستمو گذاشتم رو پیشونی مرده و چشمامو بستم. آروم و شمرده شمرده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تا هر جا که میرن، تعقیبشون می کنی. بدون هیچ حرف و شکایتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو برداشتم و لبخند کوچیکی زدم. گاهی وقتا از این نیروی درونم خیلی خوشم میومد. با این که هنوز بلد نبودم زیاد ازش استفاده کنم اما انگار از وقتی به عنوان پدرام چشم باز کرده بودم، یه سری اطلاعات در مورد قدرتم داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز تو بهت جایی که اومده بودیم، بودم. دستمو رو سرم گذاشتم و با سردرگمی به اطرافم نگاه کردم. باورم نمی شد سیا و فرید و علی بعد از تمام اون ماجرا ها بیان ایجا. دنبال چی بودن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ماشین پیاده شدم و راننده مبهوت رو تنها گذاشتم. تا وقتی اون حالت هیبنوتیزم رو از روش برنمی داشتم، همون جا می موند. آروم آروم رفتم جلو و از پله های کاهگلی خونه، بالا رفتم. حدس می زدم خونه ی حاج حیدر باشه. تا حالا اینجا نیومده بودم اما هاله ی مثبتی که دور خونه حس می کردم، منو یاد حاج حیدر می انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر و صدای بچه ها از تو خونه میومد. آروم از لای در نیمه باز سرک کشیدم و گوشمو تیز کردم. صدای سیا بود که داشت حرف می زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این امکان نداره حاجی. مگه میشه ندونی اینجا چه خبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج حیدر: بعد از اون انفجار، محله ممنوعه بسته شده پسر. من سعی کردم برم اونجا تا شاید دلیل انفجار رو بفهمم اما هیچ راه ورودی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حسام اون طرفا بوده. بدنش سوخته بوده. وقتی می گین صدای انفجار فقط از محله ممنوعه اومده، یعنی اونجا بوده. پس چطوری پیداش کردین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شاید قدرت انفجار پرتش کرده بیرون. من یه روز بعد از انفجار اون پسرو پیدا کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم سکوت ایجاد شد و علی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیروز سیاوش یه چیزایی در مورد یه جایی به اسم گذرگاه بهمون گفت. ما حدس می زنیم این گذرگاه همون محله ممنوعه س. سیاوشم یه چیزایی از حرفای حسام یادش میاد که در مورد نابود کردن گذرگاه و نجات دادنش می زده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم زدم رو پیشونیم. سیا چیکار کرده بود؟ حالا که اونا از خطر دور بودن، داشت همه شونو با خطر درگیر می کرد. به هر حال با نابودی گذرگاه، همه جن ها که از بین نرفته بودن و مطمئنا همه شون بیش از حد عصبانی بودن و اگه سیا و فرید و علی به این کنجکاوی بی موردشون ادامه می دادن، پیداشون می کردن و حرصشونو سر این سه تا خالی می کردن. اونوقت تمام کارای من واسه حفاظت ازشون، هیچ می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیا چیزی از گیر افتادن روحش تو محله ممنوعه یادش نبود. اینو مطمئن بودم. اولین سفر روح تو ذهن آدم نمی مونه. اما وقتی علی همچین حرفی می زنه پس یعنی سیا یه چیزای محوی از حرفای من یادش مونده. اگه پیگیر این قضیه می شدن چی؟ من چی کار می تونستم برای متوقف کردنشون بکنم؟ صدای علی بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-در مورد اون سنگ چی می گید؟ ارزش خاصی داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج حیدر با شک پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چطور؟ مگه اتفاقی افتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیشب همه ما خونه سیاوش بودیم. یهویی یه سنگ خورد به پنجره و شیشه شکست. ما رفتیم سمت پنجره و مردی رو دیدیم که وسط خیابون ایستاده بود. چهره ی تقریبا عادی داشت فقط بیش از حد پوستش سفید بود. به پاهاش که نگاه کردیم، دیدیم چند سانتی متری از زمین فاصله داره. مرده فقط یکم نگاهمون کرد و بعدم غیب شد. اون سنگی هم که پرت کرده بود، دیگه نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرجام خشک شدم. تقریبا می دونستم از چی حرف می زنن و همین متعجبم می کرد. با حرف بعدی علی، حدسم به یقین تبدیل شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه تیکه سنگ از محله ممنوعه به چه دردشون می خورد آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس کردم یه پارچ آب یخ خالی شد روم. آروم آروم از اون خونه فاصله گرفتم. گند زده بودم. به معنای واقعی کلمه، گند زده بودم. من محله ممنوعه رو نابود کرده بودم. ورودیش بسته شده بود این یعنی کارم رو درست انجام دادم اما یه تیکه سنگ مونده بود. از محله ممنوعه یه چیز باقی مونده بود. باید هر چه سریع تر گند کاریم رو جمع و جور می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دویدم سمت تاکسی که راننده اش هنوز مات و مبهوت رو به روش رو نگاه می کرد. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زود برو سمت تهران. عجله کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی کار می تونستم بکنم؟ چطور باید این افتضاح رو درست می کردم؟ فقط یه نفر به ذهنم می رسید که می تونست کمکم کنه. باید کمکم می کرد. باید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو رو زنگ گذاشتم و بدون اینکه برش دارم، با پام کوبیدم به در. طولی نکشید که در با شدت باز شد و مانی بهم توپید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چته بابا. سوخت. دستتو بردار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم زد رو دستم و صدای زنگ قطع شد. نفس عمیقی کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علاوه بر حافظه ات، مختم از دست دادی؟ این چه وضعه زنگ زدنه؟ مامانم سکته کرد. خودمم هول شدم تا اینجا رو دویدم به جا اینکه با آیفون درو باز کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به حرفاش، پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می دونی هومن کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا انداخت و با لبخند کجی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هومن؟ تو همونی نبودی که صبح به خاطر هومن فرار کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اولا من فرار نکردم. دوما به خاط هیوا بود نه هومن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه فرقی داره. حالا هومن یا هیوا. بالاخره تو به خاطر اونا جیم زدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می دونی کجاست یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستشو گذاشت رو چونه اش ادای آدمای متفکرو در آورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از اون جایی که هر آدم نرمالی این ساعت کپه مرگشو گذاشته، حدس می زنم هومن و هیوا هم الان دستشویی رفته و مسواک زده تو تختشون خوابن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم خیره خیره بهش نگاه کردم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آها ببخشید یادم رفته بود تو آدم نیستی و با رفتار آدمیزادی میونه ای نداری. بذار کامل برات توضیح بدم. روزا ما آدما کار و تفریح می کنیم و شبا به استراحت می پردازیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا از قیافه ی من نمی فهمید چقدر کارم واجبه؟ یا اصلا یکم اون مخش رو به کار نمی انداخت که اگه من ساعت ده شب اومدم در خونه شون، حتما یه کار فوق واجب دارم. بعد ایستاده بود جلوم و مسخره بازی در میاورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو گرفت و کشید تو حیاط و داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامان. مامان. مجرمو دستگیر کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چته؟ مجرم چیه دیگه؟ مگه دزد گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آدمی که مامان منو از خواب بیدار کنه از دزد هم جرمش بیشتره. خودتو آماده ی تنبیه های سخت کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین لحظه مامانش اومد تو حیاط و همون طوری که با دست چادرشو جمع می کرد، اومد سمتمون و با خوش رویی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام پدرام جان. خوبی؟ اتفاقی افتاده پسرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم غره ای به نیش باز مانی رفتم و با لبخند زوری گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام. نه چیزی نشده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب خدا رو شکری گفت و تعارف کرد که بریم تو. م*س*تقیم با مانی رفتیم تو اتاقش و نشستم رو تختش. کاغذای وسط اتاق و ماشین حساب و خرت و پرتاشو جمع کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می بینی تو رو خدا. بابای ما هم منو بیکار گیر آورده داده حسابای شرکتو چک کنم. جون تو احساس می کنم مخم هنگ کرده از بس اینو منهای اون و اونو ضرب در این کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم تو جام جا به جا شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شماره هومن رو داری بهم بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسایلشو گذاشت تو کمد و اومد کنارم نشست. اخمی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چته امروز؟ نوارت رو هومن گیر کرده؟ نه به صبح که به زور بهش سلام دادی و نه به الان که هی هومن هومن می کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کار واجب دارم مانی. شماره شو میدی یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تا نگی چی کار داری باهاش، نوچ. شرمنده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حقش بود همچین می زدم در گوشش که صدا خر بده. یکی نبود بگه الان وقت شوخی و مسخره بازیه؟ یکم بهش نزدیک شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مانی شماره شو داری یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دارم اما بهت نمیدم تا چشت دراد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا داشت اشکم در میومد. سر و کله زدن با این پسر صبر ایوب می خواست. نفس عمیقی کشیدم تا خودمو آروم کنم و مشتمو تو صورتش فرود نیارم. با لحن آرومی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من جدا کارم واجبه مانی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدا رو شکر یکم جدی شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی. فقط شماره هومن رو بده. اگه شماره هیوا رو بدی که چه بهتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماش گشاد شد و با تعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیوا؟ تو یه چیزیت شده پدرام. شماره هیوا رو می خوای چیکار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کارم در اصل با هیواست. شماره هومنم می خواستم که از خودش شماره خواهرشو بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رسما مانی هنگ کرده بود. با چشمای گرد شده و دهن نیمه باز به من زل زده بود و حتی پلک نمی زد. تکونش دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اون حالت بهت زده در اومد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیکارش داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مونده بودم چی بهش بگم. منی که می گفتم از هیوا متنفرم، حالا در به در دنبال شماره اش بودم و این عجیب بود. از طرفی نمی تونستم به مانی بگم باهاش چیکار دارم. اگه هم بهش می گفتم که نمی تونم بگم، خیلی ناراحت می شد. مثلا دوستم بود و انتظار داشت همه چیزو بهش بگم. همون طوری که خودش همه چیزو بهم می گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم من و من کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-در مورد تصادف می خواستم ازش بپرسم... ام... خودتون گفته بودین هیوا اون لحظه پیشم بوده و همه چیزو دیده... خب... ام... خب یه چیزای خیلی محوی تو ذهنم دیدم که خب... فک کنم مال همون لحظه باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم. با اینکه یکم زیادی ضایع بازی در آوردم اما خودمو به خاطر دروغ هوشمندانه ای که گفتم، تحسین کردم. مانی با ابروی بالا رفته فقط نگام کرد. نه حرفی زد و نه تکون خورد. بعد یکم سکوت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی یه چیزایی یادت اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و به چشماش خیره شدم تا ببینم حرفامو باور کرده یا نه و از اون جایی تو تشخیص دادن احساسات آدما از چشماشون هیچ استعدادی نداشتم، هیچی نفهمیدم! یه دفعه ای مانی زد پس سرم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خری به خدا. می مردی از اول اینو بگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم سرمو مالیدم و چشم غره ای بهش رفتم. دستش خیلی سنگین بود. مغزم جا به جا شد! مانی گوشیشو از رو میز کامپیوتر برداشت و بعد چند دقیقه گوشی رو کنار گوشم گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیواست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو گرفتم و منتظر شدم جواب بده. بعد چند بوق برداشت و با صدای آرومی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مانی الان چه وقت زنگ زدنه؟ می دونی ساعت چنده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم سکوت کرد و بعد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پدرام تویی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فک کنم! بقیه که اینطور صدام می کنن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره مکث کرد. صدای بسته شدن دری رو از پشت خط شنیدم و اینبار صداش واضح تر و بلندتر تو گوشم پیچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اتفاقی افتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اتفاق جدیدی نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرد. قبل از اینکه حرفی بزنه، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می خواستم در مورد روز تصادف ازت بپرسم. ظاهرا اون روز با هم رفته بودیم کتاب فروشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره. می خواستی چند تا کتاب بخری تا وقتی بیکاری بخونی. منم برده بودی که تو انتخاب کتابا بهت کمک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از لحظه ی تصادف بگو. دقیقا چه اتفاقی افتاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-داشتیم از خیابون رد می شدیم که من کیفم به ترک یه موتور گیر کرد و تو که جلوتر از من بودی، برگشتی سمتم که یه ماشین بهت زد. منم زنگ زدم اورژانس و بعدشم رفتی بیمارستان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم. طوری جدی حرف می زد که خودمم داشت باورم می شد همین اتفاقا افتاده. جلوی مانی نمی تونستم سوالمو واضح بپرسم. برای همین دوباره تکرار کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دقیقا چه اتفاقی افتاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاکیدم رو "دقیقا" اونقدر زیاد بود که دوباره مکث کرد. آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو بیهوش شدی و رفتی کما. حافظه تو از دست دادی و یادت نمیاد کی هستی. می دونم که سردرگمی اما اینو بدون که تو الان پدرامی. سعی کن حافظه تو به دست بیاری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگه می خواستم جمله شو ترجمه کنم، این می شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پدرام بیهوش شد و رفت تو کما. تو وارد جسمش شدی و نمی دونی کی هستی. می دونم که سردرگمی اما اینو بدون که تو الان پدرامی. سعی کن مثه پدرام زندگی کنی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-احساس می کنم اون پدرام قبلی مرده. تو می دونی چه بلایی سرش اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون مرده. الان یه پدرام جدید متولد شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو سکوت حرفاشو تجزیه و تحلیل کردم. حدس می زدم حرفش دروغه. یه دروغ محض که فقط برای دست به سر کردن و خفه کردن من گفته شده. شاید هیوا نمی خواست من پی این قضیه رو بگیرم. اما نمی دونست من برای حل کردن تمام سوالای تو ذهنم، دست به هر کاری می زنم. از طرفی باید سیا و فرید و علی رو از خطر دور نگه می داشتم و لازم بود اول راهش رو پیدا کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید می فهمیدم پدرام واقعی کجاست. جسم من که دفن شده بود پس نمی شد گفت رفته داخل جسمی که قبلا مال من بوده. باید پیداش می کردم و می فهمیدم چرا پدرام؟ چرا من اومد تو جسم این پسر؟ بعد از اونم باید می افتادم دنبال قضیه ی اون تیکه سنگ و خراب کاری بزرگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این وسط هیوا داشت ناز می کرد و حرف نمی زد. واقعا اعصاب یه حقیقت مخفی دیگه رو نداشتم. آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باور نمی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فقط یه پدرام وجود داره و اونم تویی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من می...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این بحث تموم شده ست پدرام. من الان واقعا خسته ام و می خوام بخوابم. اگه کاری نداری، قطع کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نگفتم که خدافظی و قطع کرد. گوشی رو تحویل مانی دادم و با کلافگی رو تخت خوابیدم. مانی هم کنارم دراز کشید و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا چی یادت اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه صحنه های محو از برخورد یه ماشین. همین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانی ابرو بالا انداخت و موضوعو عوض کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می دونستی دو روز دیگه باید بریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دانشگاه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوهوم. وای پدرام من خیلی ذوق زده ام. می دونم که یه هفته که برم دانشگاه دیگه این حسو ندارم اما خیلی دوست دارم از فضای ترم اول و اون رشته ی مسخره دور بشم. مخصوصا که تعداد دخترا بیشترم هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از این نظر که به تو خیلی خوش می گذره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه که جنابالی طیب و طاهر تشریف دارین؛ فقط من بهم خوش می گذره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می خوام آدم شم بابا. به قول تو یکم از اون فضای ترم اول دور شم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خو دور شو چه ربطی داره. این دور شدن اگه از نظر درسی باشه خوبه نه اینکه یهو بچه مثبت بشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیخیال. کی حوصله دخترا رو داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می گم علاوه بر حافظه ات، مختم از دست دادی! حالا تو بگو نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمامو بستم و زیر لب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من شب اینجا می مونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو از تخت افتادم پایین. همون طوری که خودمو جمع و جور می کردم به مانی توپیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باز تو افسار پاره کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مهمون رو زمین می خوابه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه واقعا حقش بود اون پس گردنی که بهش زدم! در کمال پررویی خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اصلا هم درد نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه تشک کنار تختش انداختم و یه پتو مسافرتی هم از تو کمدش برداشتم. کلی هم سر مانی غر زدم که چرا پتوی گرم تر ندارن و من شب با این پتو یخ می زنم. آخر سر مانی منو پرت کرد رو تشک و پتو رو انداخت رو سرم و بی حوصله گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اَه. خفه شو دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چراغ اتاق رو خاموش کرد و پرید رو تخت. یکم ساکت موند و بعد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزی از شبایی که می موندی اینجا یادته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوچی گفتم. خنده ی کوتاهی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بحث فلسفی راه می اندختیم. جفتمون خوابمون می اومدا اما هی قلنبه سلنبه حرف می زدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم خنده ام گرفت و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مثلا چی می گفتیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه بار تو ازم پرسیدی که دنیا رو چه رنگی می بینم. سر همون تا دو ساعت داشتیم حرف می زدیم. من می گفتم دنیا رنگارگه و خود آدما باید چشماشونو باز کنن تا رنگاشو ببینن؛ تو می گفتی دنیا خاکستریه و آدما به میزان خوبیشون اونو سفیدتر و به میزان بدیشون اونو سیاه تر می بینن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس زر مفت می زدیم رسما!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دقیقا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چیزایی که مانی تعریف می کرد، احساس نزدیکی می کردم. انگار من همون آدمی بودم که کنار مانی می نشست و چرت و پرت می بافت. شاید هر چقدر بیشتر پدرام می بودم، بیشتر شبیهش می شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

**********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرما و ترس تنها چیزایی بود که حس می کردم... یه گوشه جمع شده بودم و دندونام از سرما بهم می خورد و لرزش استخونامم می تونستم حس کنم... سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود... دستمو رو بازوهام گذاشتم و مالیدمشون تا حداقل یکم گرم شه... فایده ای نداشت... تو اون تاریکی بخار نفس هامو به وضوح می تونستم ببینم... حالت تهوع داشتم... سردم بود... احساس ترس می کردم... نفس هام تند بود... گلوم به خاطر سرمای خشک، درد می کرد و می سوخت... می خواستم داد بزنم... می خواستم از جا بلند شم و دور شم... نمی شد... نمی تونستم... پام به چیزی بسته شده بود که نمی دیدمش... یه جا نشستن رو دوست نداشتم... می دونستم اگه اونجا بی حرکت بشینم، یخ می زنم... احساس بدی به محیط اطرافم داشتم... هاله هایی از نیرو های پلید رو حس می کردم... می دونستم تنها نیستم... کسی یا شاید کسایی با من تو اون اتاق بودن... کف دستم، ها کردم... حتی نفسمم سرد شده بود... صدای آروم نفسی از فاصله ی نزدیکم اومد... سر جام خشک شدم... پامو تکون دادم... گیر کرده بود... هر لحظه صاحب اون نفس ها بهم نزدیک تر می شد و می تونستم بخار دهنش رو ببینم... تو خودم جمع شدم... ترسیده بودم... اون نیروی خروشان آرامش بخش درونم رو حس نمی کردم... بدون اون من یه انسان بی دفاع بودم... از نزدیک شدن اون فرد وحشت داشتم... خودمو به دیوار پشتم چسبوندم و با چشمای گرد شده از ترس و اضطراب، رو به رومو نگاه کردم... اول یه هاله ی سفید دیده شد و بعد... نفس کشیدن برای چند لحظه یادم رفت... مغزم هنگ کرد و هیچ فکری برای چند ثانیه از ذهنم عبور نکرد... دختر رنگ پریده ای با چشمای بیرون زده ی مشکیش منو نگاه می کرد... آب دهنمو به زور قورت دادم و با ته مونده ی توانم، دنبال نیروی خروشان درونم گشتم... نبود... لعنتی... صورت سفید دختر دقیقا جلوی صورتم قرار گرفت... بخار دهنش تو صورتم می خورد... نفس هاش حتی از هوای اطراف هم سردتر بود... لحظه ی آخری که حس می کردم کارم تمومه، چیزی درونم خروشید... سریع آزادش کردم... سرم سنگین شد و حس کردم مایعی بالای لبمو خیس کرد... دختر در عرض پلک زدنی ناپدید شد... با خیال راحت چشمامو بستم و تو سیاهی غرق شدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هول و ترسیده چشمامو باز کردم و نگاهی به اطرافم انداختم. با دیدن فضای آشنای اتاق مانی، نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم. پشت لبم می خارید. دستی بهش کشیدم و خون ل*خ*ته شده ای رو حس کردم. پوف کلافه ای کردم و از جا بلند شدم. هوا گرگ و میش بود و مانی هنوز بیدار نشده بود. طاق باز خوابیده بود و اخم عمیقی رو صورتش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اتاق رو باز کردم و سرکی تو هال کشیدم. نمی خواستم کسی منو با اون صورت خونی ببینه. مخصوصا مامان مانی که اگه منو این ریختی می دید، بی برو برگرد زنگ می زد مامان و احتمالا یه داستان جنایی تحویلش می داد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتمو شستم و هوله دستشویی رو برداشتم و همونطور که صورتمو خشک می کردم، از دستشویی بیرون اومدم. صدایی از کنار گوشم بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سحر خیز شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا پریدم و با چشمای گرد شده به مانی نگاه کردم. دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سکته کردم. این چه وضع اومدنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ی خواب آلودی کرد و از کنارم رد شد و رفت تو دستشویی. قبل از اینکه درو ببنده، هوله رو انداختم رو شونه اش و رفتم تو آشپزخونه. بدجور ضعف کرده بودم. از تو یخچال یه تیکه شیرینی پیدا کردم و خوردم. در یخچال رو که بستم، با دیدن مانی که دقیقا پشت درش ایستاده بود، از جا پریدم. نفس حرصی کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا اینجوری می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه جوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دو بار تا حالا منو ترسوندی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو روحیه ات حساس شده فرت و فرت می ترسی؛ به من چه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرکی تو یخچال کشید و با اخم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی دونم چه حکمتیه که تو این یخچال کوفتم پیدا نمیشه. ساعت چنده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعت روی فر انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شیش و نیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پایه ای بریم استخر؟ قرار دیروز رو که کنسل کردی رفت. امروز پاشو بریم. زنگ میزنم بچه ها هم بیان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشستم پشت میز و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو کار و زندگی نداری مانی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظرف پنیر و مربا رو گذاشت رو میز و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا اتفاقا. کارم اینه جنابالی رو به زندگی برگردونم. خوشم نمیاد انقدر نچسب و بیشعور شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مرسی واقعا! لطف داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خواهش می کنم. پاشو لباس بپوش بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من استخر نمیاما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به درک. پاشو بریم نون بخریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباسامونو پوشیدیم و به سمت در ورودی رفتیم. به محض اینکه مانی درو باز کرد، باد سردی خورد تو صورتم و منو یاد خواب دیشبم انداخت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبه های کاپشنمو به هم نزدیک تر کردم و پشت سر مهراد راه افتادم. تو کوچه کلاغم پر نمی زد. برف همه جا رو پوشونده بود و از اونجایی که دست نخورده بود، می شد فهمید کل دیشب داشته برف میومده. سرمو تا جایی که می شد پایین انداخته بودم تا باد بهم نخوره و فقط زیر پامو می دیدم. یهو مانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیوونه ی زنجیری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو بردم بالا و سوالی نگاش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با منی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کی باتوئه آخه؟ اون یارو رو میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جایی که اشاره می کرد، نگاه کردم. مرد بلند قدی که یه کاپشن و شولوار جین پوشیده بود و لبه ی جوب نشسته بود. سرش پایین بود و سیگار می کشید. ابرو بالا انداختم و این فک کردم کدوم دیوونه ای این وقت صبح و تو این سرما لبه ی جوب میشینه و سیگار می کشه؟ جا قحط بود؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به ما چه. بیخیال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر کوچه مانی اینا یه نونوایی بود. یه ربعی معطل شدیم تا سه تا نون بربری بخریم. موقع برگشتن، چشمم خورد به همون مرد که انگار یه سانتم از جاش تکون نخورده بود. مانی یه لنگه ابروشو بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این یارو یخ نمی زنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند بی معنی زدم. یکم مرده مشکوک می زد اما من یاد گرفته بودم دیگه تو هر چیزی فضولی نکنم. از فضولی کردن هام خاطره ی خوبی نداشتم. قدم هامونو تندتر کردیم و از جلوی اون مرد رد شدیم. حس کردم که با عبور ما، سرشو تکون داد و زیر لب چیزی گفت. شونه ای بالا انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانی کلید انداخت تو درو و رفت تو حیاط. داشتم درو می بستم که چشم تو چشم اون مرد شدم. احساس کردم دنیا ایستاد. یه چند لحظه خشک شدم و بعد سریع درو بستم. سرمو به دو طرف تکون دادم. این امکان نداشت. به هیچ عنوان... اما انگار خودش بود. همون چهره... همون چشما... همون نگاه... همون ژست سیگار کشیدن... انگار دقیقا خودش ایستاده بود اون طرف خیابون و با لبخند کجی بهم نگاه می کرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان و بابای مانی بیدار شده بودن و کلی از این نون خریدن ما استقبال کردن. صبحونه رو دور هم خوردیم. بابای مانی با لبخند رو به من پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مانی می گفت فردا نامه هاتون میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم. ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهتر نبود همون برق رو ادامه می دادید؟ رشته ی خوبی بود که.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مونده بودم چی جوابشو بدم! نمی دونم چرا همه مدام موضوع از دست دادن حافظه ی منو یادشون می رفت. مانی سریع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سخت بود بابا. بیست و چهار ساعته باید درس می خوندیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانش سرشو به تاسف تکون داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله. دیدیم چقدر خودتو با درس خفه کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده امو با خوردن یه لقمه خوردم. مانی هم بی حرف سر تکون داد. جلوی هر کسی اگه جواب پس می داد، جلوی مامان و باباش سکوت می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد صبحونه، قصد رفتن کردیم. به من اگه بود، عمرا حالا حالاها پامو بیرون از این خونه می ذاشتم که نکنه یه وقت چشمم به اون مرد تو کوچه بیوفته. اما خوب باید می رفتم خونه. نمی شد که تا ابد خودمو تو خونه ی مانی اینا حبس کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانی با کلی زبون بازی و لودگی، سویچ ماشین باباشو گرفت. یه آسای سفید که مانی عاشقش بود. خودش نشست پشت فرمون و منم کنارش. با لبخند سویچ رو چرخوند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برم خونه تون؟! میگم پدرام بریم وسایلتو جمع کنیم و بریم استخر؟ دانشگاها باز بشه وقت نمی کنیما. بهتره از فرصتا استفاده کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا حواسم نبود داره چی میگه. با حواس پرتی فقط براش سر تکون می دادم. تمام وجودم چشم شده بود و منتظر بودم در پارکینگ باز بشه و کوچه رو چک کنم. از طرفی از دیدن دوباره ی اون مرد می ترسیدم و از طرفی مشتاق دیدنش بودم. دروغ گفتن به خودم فایده ای نداشت. تو دلم اعتراف کردم که دیدن اون مرد علاوه بر اینکه باعث شده بود شوکه بشم، خوشحالمم کرده بود. یه حس ترسی هم داشتم. به هر حال من الان دیگه پدرام بودم و دیگه نمی خواستم به گذشته برگردم. دیدن اون مرد همه چیزو خراب می کرد. بدتر از همه گیج ترم می کرد. اون مرد اگه همونی بود که فک می کردم، وجودش تمام فرضیه های توی ذهنمو تایید می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی با کوچه ی خالی رو به رو شدم، نفس راحتی کشیدم. شاید فقط یه شباهت اتفاقی بوده اما می دونستم اگه اینو باور کنم، یه احمق به تمام معنام! کل مسیر رسیدن به خونه رو مانی از دانشگاه حرف زد به امید اینکه شاید یه جرقه ی کوچیک تو ذهنم زده بشه و چیزی یادم بیاد. دلم می خواست قفل فرمونو بردارم و بزنم تو سرش تا خفه شه. گاهی وقتا واقعا رو اعصاب آدم رژه می رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو خونه که پارک کرد، چشمم به پایا و پارسا خورد که داشتن با هم بحث می کردن. پایا اخم غلیظی کرده بود و با عصبانیت به پارسا نگاه می کرد و پارسا تند تند داشت چیزی رو براش توضیح می داد. هر چی پارسا ادامه می داد، اخمای پایا غلیظ تر می شد. تقریبا مطمئن بودم اگه بازم پارسا به حرف زدنش ادامه بده، پایا دهنشو پر خون می کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانی سوتی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخ جون دعوا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتشون. پارسا داشت می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باور کن پایا. تقصیر من نبود. من اصلا تو ماشین نبودم. اون طرف خیابون بودم که اون یارو کوبید به ماشین. من فقط قیافه شو دیدم. جون تو دویدم سمتش اما در رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تصادف کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایا با بدخلقی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اونم با ماشین من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده مو خوردم و زیر لب یه پارسا گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس بیچاره شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایا به شدت به ماشین حساس بود. اصلا جونش به ماشینش بسته بود. به ندرت به کسی ماشین می داد تا یه همچین اتفاقی نیوفته. من که اصلا جرئت نمی کردم ازش ماشین بخوام. مونده بودم پارسا با کدوم شجاعت نداشته ای ازش ماشین گرفته که حالا عین خر مونده تو گل!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ضربه ای به شونه اش زدم و با پایا تنهاش گذاشتم. صدای صحبت کردن مامان با تلفن از تو آشپزخونه میومد. سلام بلندی دادم و رفتم تو اتاقم. سریع رفتم سمت تختم و ولو شدم روش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شدیدا احساس درموندگی می کردم. اگه می خواستم صادق باشم باید می گفتم یکمم می ترسم. می دونستم کسی از زنده بودنم خبر نداره جز همون هیوا که لام تا کام حرف نمی زد. پس چطور اون مرد رو دم در خونه مانی اینا دیدم؟ اصلا امکان نداشت... اون مرد یا پدرام بود یا بابا! که در هر دو صورت معنیش این بود همین آرامش کوتاهم داره تموم میشه... خدایا من به کی بگم که نمی خوام برگردم به اون زندگی سراسر ترس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگه یه درصد هم به زنده بودنم شک کرده باشن... نه این امکان نداره... اما پس اون مرد چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو محکم به بالش کوبیدم. همین طوری به فکر و خیال ادامه می دادم، دیوونه می شدم! خیر سرم دنبال آرامش بودم. اینم از زندگی آرومم... لعنتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند تقه به در خورد و قبل از اینکه چیزی بگم، بابا اومد تو. ابرو بالا انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اِ سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند بی معنایی بهش زدم و سر جام نشستم. نمی دونستم خونه س. تو هال هم ندیده بودمش. حدس زدم تازه اومده خونه. بابا درو پشت سرش بست و چند قدم جلوتر اومد. رو صندلی جلوی میزم جا گیر شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامانت در مورد آخر هفته بهت گفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی رو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس نگفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اسم گذاری دختر سمیراست. سمیرا هم دختر داییته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمله آخرشو خطاب به اخمای درهم من و گیجیم گفت. سری تکون دادم و نالیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیشه من نیام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟ کاری قراری چیزی داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می خواستیم با مانی بریم استخر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جدی؟! این عالیه. پس بالاخره تونست راضیت کنه که بری استخر؟ باشه؛ اصلا نگران مهمونی آخر هفته نباش. با خیال راحت با رفیقات برو استخر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اممم ممنون بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا لبخند شادی زد و رفت. چشمامو تو حدقه چرخوندم و دوباره افتادم رو تخت. یکم خودمو لعن و نفرین کردم که دستی دستی قرار استخر رو تصویب کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو جام غلت زدم. چشمم خورد به عکس بزرگی که روی دیوار کنار در بود. پدرام 7 ساله در حالی که دست پارسای 10 ساله رو گرفته بود، بهم می خندید و در کنارشون پایا و پوریای 12 ساله، با لبخند کمرنگی بهم خیره شده بودن. هر دفعه با دیدین این عکس، یاد 7 سالگی خودم می افتادم. زمانی که با سیا دوست شده بودم و سیا جای همه کس رو برام پر می کرد. چشمامو بستم و خیلی طول نکشید که خوابم برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشسته بودم رو صندلی و آرنجم روی میز مقابلم بود و چونه مو روی مشتم گذاشته بودم و بی حوصله به پسر رو به روم نگاه می کردم. موهای طلاییش ریخته بود تو پیشونیش و چهره شو بچه گونه تر می کرد. چشمای آبیش رو با اعتماد به نفس تو چشمای من دوخته بود و تند تند حرف می زد. حرکت سریع لب هاشو می دیدم و از حرفاش فقط یه صدای مبهم می شنیدم. فکرم مشغول بود و نمی تونستم تمرکز کنم. هر دفعه سعی می کردم حواسمو جمع کنم، دوباره ذهنم به یه سمت دیگه کشیده می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی توی موهام کشیده شد و پشت سرش صدای آرامش بخشی شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الکس. ممنون می شم اگه توضیحاتت رو بذاری برای بعد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الکس ساکت شد و با اشاره اش، بی حرف از اتاق خارج شد. دست ظریفی که توی موهام چرخ می خورد، گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مرسی. اصلا حالشو نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارم نشست و با مهربونی لبخندی به روم پاشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لازم نیست انقدر خودتو خسته کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید