ویلچر به یه صندلی فلزی چرخدار میگن که معادل فارسیش میشه صندلی چرخدار!هر جوری که نگاش کنی جز یه صندلی چرخدار فلزی چیزی نمیبینی..اما فقط کافیه کسی روش نشسته باشه تا خیلی چیزا ببینی!ویلچر درد قضاوت شدنه!درد ظاهر بینیه!ویلچر دردِ!یه درد عمیق!و قصه درباره ی یه دخترِ دردمنده!و خدا واسه ی دردش یه همدرد سر راهش قرار میده!یه همدرد…و فکر میکنید یه صندلی چرخدار چند تا مشکل میتونه به وجود بیاره؟!یکی…دو تا…ده تا…و یا شایدم بیشتر!

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۲۲ دقیقه

مطالعه آنلاین ویلچر
نویسنده : طاهره.الف

طراحی و صفحه آرایی: رمان فوریو

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی‎

خلاصه :

ویلچر به یه صندلی فلزی چرخدار میگن که معادل فارسیش میشه صندلی چرخدار!هر جوری که نگاش کنی جز یه صندلی چرخدار فلزی چیزی نمیبینی..اما فقط کافیه کسی روش نشسته باشه تا خیلی چیزا ببینی!ویلچر درد قضاوت شدنه!درد ظاهر بینیه!ویلچر دردِ!یه درد عمیق!و قصه درباره ی یه دخترِ دردمنده!و خدا واسه ی دردش یه همدرد سر راهش قرار میده!یه همدرد…و فکر میکنید یه صندلی چرخدار چند تا مشکل میتونه به وجود بیاره؟!یکی…دو تا…ده تا…و یا شایدم بیشتر!

فصل اول: دیدار ها!

دیدار اول – یک روز تابستانی، اوایل مرداد!

هوا به طور ناگهانی خنک و بارانی شده بود. عجیب بود که تابستان یکهو ه*و*س بهار شدن بکند! مردم توی پارک قدم تند کرده بودند و سعی می کردند از خیس شدن فرار کنند. خوب بود! اینکه حالا درگیر باران شده بودند و نمی توانستند به او توجه کنند خوب بود. اینطوری کمتر عذابش می دادند. بچه ها اما هنوز مشغول بازی بودند. گویی که آسمان دارد با آن ها آب بازی می کند! باران باعث شده بود سروصدا و هیجانشان بیشتر شود. آرام و با خنده ی دلنشینی به بچه های هیجان زده خیره شده بود و با نفس های عمیقی عطرِ نابِ این مهمان ناخوانده ی تابستان را به مشام می کشید. همه از خیس شدن فرار می کردند و هیچکس به دختر جوانی که بین 16 تا 20 سال سن دارد و روی ویلچری کنار نیمکت نشسته است، توجه نمی کرد؛ و دخترک خوشحال بود از این بی توجهی که باران برایش به ارمغان آورده بود! مردی رد شد! اما نه، رد نشد! گویا متوجه دختر ویلچری زیر باران شد و ایستاد و به سمت او برگشت. با چند قدم درست مقابل او ایستاد. دختر جوان به او نگاه کرد؛ قد بلند، چهارشانه، مو های کوتاه و صاف، ابرو های کشیده، بینی کشیده و چشمان سیاه و نگاهی…!

سرش را پائین انداخت. دستش را روی قلبش فشرد و چهره اش جمع شد. گویا از چیزی درد می کشید. آن نگاه باعث تیر کشیدن قلبش شده بود. نگاهی بیش از حد مهربان! نگاهی سرشار از ترحم! و یا شاید نگاهی تحقیر آمیز!

با لحنی متناسب نگاهش پرسید: میخوای ببرمت زیر یه سرپناه؟!

دختر نفس عمیقی کشید تا ناراحتی اش را بیرون دهد. نباید به خاطر ترحم این مرد شادیِ بارانی اش را خراب کند.

زیر لب گفت: اگه بخوام خودم میرم

مرد با لحنی که ترحمش بیشتر شده بود گفت: آخه داری خیس میشی!

دختر لبخندی زد و بی توجه به لحن مرد گفت: خب بارون میباره که خیس کنه دیگه!

مرد پوزخندی زد و گفت: عاشقی؟!

لبخند دختر عمیق تر شد: چرا نباشم؟! عاشقِ خالقِ این همه پاکی ام که داره میباره و خیس میکنه!

مرد سکوت کرد و دختر دوباره نگاهی به او انداخت. نگاهش عاقل اندر سفیه شده بود! دوباره دستش را روی قلبش فشرد. اخیراً کم طاقت تر شده بود و با هر نگاهی قلبش تیر می کشید. قبلاً راحت تر تحمل میکرد! ویلچر را به سمت چپ هل داد و همانطور که از جلوی مرد می گذشت گفت: من دیوونه نیستم!

مرد بهت زده به او که ویلچرش را هل می داد و می رفت خیره شد. چه طور ذهنش را خوانده بود؟! به خود نهیب زد: ناراحتش کردی!

بلند گفت: من نمیخواستم ناراحت شی

اما دختر برنگشت و به رفتن ادامه داد. این حرف چه فایده داشت وقتی که او با نگاه هایش روز بارانی اش را خراب کرده بود؟! مرد می خواست به سمت او برود و از او عذر بخواهد که گوشی اش زنگ خورد و از رفتن بازماند…

دیدار دوم – دو روز بعد!

هوا گرم بود. دیگر خبری از باران و باد خنک دو روز پیش نبود. بچه ها هم زیاد دل و دماغ بازی نداشتند. گاهی نسیم نه چندان خنکی می آمد و می رفت. آسمان آبی و بدون تکه ای ابر بود. خوب بود که آن جا شهر کوچکی است و مانند شهر های بزرگ آلوده نیست. اگر بزرگ و آلوده بود آن وقت او از دیدن این آسمان همیشه پاک و آبی محروم می ماند. همان جا، کنار همان نیمکت همیشکی روی صندلی چرخدارش نشسته بود و سرش را روی پشتی صندلی گذاشته و به آسمان نگاه میکرد. نور خورشید از پشت سرش و از لای برگ های درختانِ پارک می تابید و باعث ایجاد سایه روشن روی سنگ فرش های پارک شده بود. سرش را پائین آورد و نگاهی به بچه ها انداخت. محوطه ی بازی بچه ها درست روبه روی او و آن طرف چمن ها قرار داشت. همیشه همان جا می ماند و برای دیدن بچه ها به محوطه ی بازی نمیرفت. دو دختر و یک پسر کوچولوی حدوداً سه ساله روی تاب ها کز کرده بودند و یکیشان بستنی اش را میلیسید. چند بچه ی دیگر هم مشغول بازی با بقیه ی وسایل پارک بودند. چشم از بچه ها گرفت و به کتاب روی پایش زل زد. داستان جالبی داشت. بازش کرد و مشغول خواندن ادامه ی آن شد. مردی آمد و با دیدن دختر او را شناخت. همان دختر ویلچری با همان چشمان خمارِ قهوه ای روشن، همان ابرو های هشتی، همان بینی کشیده و قلمی و همان لب های کشیده! فقط این دفعه عینک داشت و چادر هم سرش بود. روی نیمکتِ کنار صندلی اش نشست؛ باید از دلش درمی آورد!

-سلام

دختر کمی ترسید و سرش را به سرعت به سمت صدا برگرداند. با دیدن آن مرد و نگاه ترحم بارش اخمی کرد که خیلی زود از روی پیشانی اش محو شد. سرش را پائین آورد و روی قلبش را با فشار کمی مالش داد.

همانطور که سرش پائین بود، زیر لب جواب سلامش را داد.

-من بابت پریروز معذرت میخوام

-مهم نیست

مصرانه گفت: ولی من دوست ندارم کسی ازم ناراحت باشه

-ناراحت نیستم

-ولی صدات یه جوریه که میگه ناراحتی

-بابت پریروز ناراحت نیستم

-مگه ناراحتی دیگه ای هم به وجود آوردم؟!

-بله

گیج و متحیر پرسید: کِی؟!

-الان

و برای اینکه دیگر سؤالی باقی نماند ادامه داد: با نگاه ترحم بارتون

مرد چیزی نگفت. شاید سعی داشت حرف او را هضم کند.

کلافه گفت: به هر حال معذرت

از کلافگی مرد فهمید که متوجه حرف او نشده است.

آرام گفت: گفتم که مهم نیست…خودتون رو ناراحت نکنین

به ساعت مچی اش نگاه کرد؛ چهار بعد از ظهر بود. دو ساعتی بود که در پارک سپری کرده بود و حالا دیگر می خواست به خانه برگردد. می خواست صندلی اش را حرکت دهد که دوباره صدای همان مرد متوقفش کرد.

-هر روز میای پارک؟!

نگاه متعجبی به او انداخت: "چه قــــــدر کنجکاو!"

-چه طور؟!

لب هایش را جمع کرد و با بی خیالی گفت: همینجوری

سرسری گفت: تقریباً بله

-منم تقریباً هر روز صبح یا بعد از ظهر برای پیاده روی میام

لبش را به دندان گرفت تا جلوی خنده اش را بگیرد: "چه قدرم که دارین پیاده روی میکنین!"

سرش را تکان داد و چیزی نگفت. صندلی را حرکت داد که دوباره صدای آن مرد را شنید.

-کجا؟!

هوفی کشید و سعی کرد عصبی شدنش را پنهان نگه دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی اش را حرکت داد و زیر لب زمزمه کرد: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لَا تَجَسَّسُوا…((اى کسانى که ایمان آورده ‏اید! از بسیارى از گمان ها بپرهیزید که پاره ‏اى از گمان ها گ*ن*ا*ه است، و در کارهای یکدیگر جست و جو مکنید…(سوره ی مبارکه ی حجرات، آیه ی 12)))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از عمد "لَا تَجَسَّسُوا" را بلند و کشیده و محکمتر از سایر کلمات به زبان آورد. مرد متحیر ماند و نتوانست جوابی به او بدهد. دید که او با ویلچرش از او دور میشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدار سوم – روز بعد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

' …

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پنیر حرکت کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تغییر لذت ببرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ماجراجویی لذت ببرید و لذت ببرید از مزه ی پنیر تازه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه آماده ی تغییر سریع باشید و هر بار از آن لذت ببرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن ها دائماً پنیر را جا به جا می کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ها پی برد از زمانی که با هِم در…'1

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای "سلام" آشنایی از خواندن ادامه ی کتاب بازماند. هوفی کشید و ابرو هایش را بالا انداخت: "ول کن نیستن حالا"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه سر از کتاب بردارد از گوشه ی چشمش نگاهی به او انداخت. دست به سینه روی نیمکت کناری نشسته بود و پای راستش را روی پای چپش انداخته و به روبه رو خیره شده بود. ناگهان سربرگرداند و به او خیره شد. دیگر نگاهش ترحم بار نبود: "خدا رو شکر انگار یاد گرفتن درست ببینن"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم چرخاند و نگاهش را به کلمات کتاب دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همیشه سرت توو کتابه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر این دفعه سر بلند کرد و با اخم نگاهش کرد. مرد لبخند کجی روی صورتش نقش بسته بود و نگاه کنجکاوش روی دست او بود؛ گویا می خواست به محتویات کتاب پی ببرد؛ نگاه از کتاب برداشت و به چهره ی دختر دوخت. دختر می خواست دهان باز کند و جواب سؤال او را بدهد که با شنیدن دوباره ی صدایش دهانش بسته ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش را به حالت تسلیم بالا آورده بود و میگفت: میدونم…میدونم…" و لا تَجَسَّسُوا"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده اش را با فشار آوردن به لب هایش کنترل کرد: "خوبه میدونن"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حافظ قرآنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتاب را به شدت بست و سرش را از روی تأسف به چپ و راست تکان داد و محکم گفت: خیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد قیافه ی حق به جانبی به خود گرفت و گفت: آخه دیروز آیه ای رو خوندی که نمیشد جوابی بهش داد، گفتم شاید حافظی که این قدر مسلطی توی انتخاب و خوندن آیه ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همان لحن محکم گفت: قرآن کتاب خداست که به پیامبر اسلام وحی شده…منم بنده ی خدام و از لطفش مسلمونم هستم…پس باید از مطالب کتابی که از جانب خدا به پیامبرم نازل شده خبر داشته باشم…غیر از اینه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد کمی از جواب قاطع او جا خورد، اما به سرعت تعجبش را جمع کرد و با صدای آرامی گفت: درست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه سکوت بینشان باعث شد دختر فرصت کند و نگاهی به اطراف بیاندازد. مناظر تکراریِ پارک با حضور شاد بچه های درون محوطه ی بازی رنگ تازگی به خود گرفته بودند. با اینکه صبح گرمی بود اما بچه ها شور و هیجان زیادی داشتند. شور و هیجان آن ها او را به تصاویر تار پنج سالگی اش می برد و ناخودآگاه لبخند میزد. زمانی او هم جزئی از همین بچه های شاد بود که سوار تاب می شدند و یا از سرسره با هیجان و سروصدا سُر می خوردند. حالا از آن زمان فقط چند تصویر تار و حسرت های بی پایان مانده بود. خیره به بچه ها و مات افکارش بود که صدای مرد، او را به حال برگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوش به حالشون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به او که خیره به بچه ها بود انداخت و "اوهوم"ـی زیر لب گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد تکیه اش را از روی پشتی نیمکت برداشت و ساق دستش را روی پاهایش گذاشت و انگشتانش را در هم قلاب کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میتونم بپرسم چرا همه ش همین جا می مونی و به بچه ها نگاه می کنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم و خشک گفت: میتونم بپرسم چرا این قدر زود با همه پسر خاله میشید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد دوباره به پشتی نیمکت تکیه داد و بلند خندید. به نظرش بد نیامد کمی با دخترک بحث کند و از عقایدش آگاه شود. به نظر دختر عاقلی می آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من با همه پسر خاله نمیشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-طرز صحبت کردنتون چیزِ دیگه ای میگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-طرز صحبت کردنِ تو هم میگه آدم خشک و نچسبی هستی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برای غریبه ها بله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد یکی از ابرو هایش را بالا انداخت و گفت: هوم! هر کسی یه عقیده ای داره دیگه…من ترجیح میدم به جای خشک و رسمی بودن با بقیه راحت باشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منم ترجیح میدم اگه همه ی دنیا بگن راحت بودن غیر رسمی حرف زدنه من اونجوری که مطمئنم درسته حرف بزنم و رفتار کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شنیدی که میگن خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ترجیح میدم جای همرنگ جماعت شدن کاری رو که درسته انجام بدم…چون اگه جماعت بخوان بیوفتن توو چاه من نمیتونم همراه اونا برم توی چاه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ینی راحت و غیر رسمی حرف زدن توی چاه افتادنه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگر باعثِ نزدیکی بیش از حد بینِ دو نامحرم بشه، بله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-و اگر نشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-موردی نداره! ولی بعید که نشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه شخصی که باهاش حرف میزنی آدم قابل اطمینانی باشه، میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-و از کجا بدونم شخصی که باهاش حرف میزنم آدم قابل اطمینانیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد سکوت کرد. یعنی جوابی نداشت به او بدهد. لبخند عمیقی زد و در دل دخترک را به خاطر افکار پخته اش تحسین کرد. هوفی کشید و از جا بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باید برم…دیرم شده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر در حالی که دوباره کتابش را باز میکرد، شانه اش را بالا انداخت و با لحن بی خیالی گفت: به سلامت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی دست به سینه ایستاد و به چهره بی خیال اما جدی دختر که همه ی حواسش را به کتاب داد بود، نگاه کرد و سپس رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدار چهارم – یک هفته بعد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"کجایی پس؟?"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"یه لنگه پا تو خیابون:|…دو ساعته لنگ کامی خان هستم…مگه میاد حالا این بشرررر:|"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

":|…خب خطیا که نزدیکتن بابا:|…دو قدم وردار بهشون برسی دیگه"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"بیخیال…حال دردسر داریا…بفهمه شت و پتم میکنه…یه کم وایسا میاد میام"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

":|"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوفی کشید و گوشی را توی جیب مانتویش سُر داد. چشم چرخاند و نگاه سرسری ای به اطراف انداخت. صبح گرمی بود اما نه به گرمای جایی که این یک هفته بود. پارک تقریباً ساکت بود و اثری از هیچ بچه ای در محوطه ی بازی نبود. نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت: حالا چقد توو این گرما و خلوتی بمونم؟ ای خدا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عینکش را از روی چشمانش برداشت و با دستمال مخصوصش مشغول پاک کردن آن شد. سپس آن را جلوی چشمش گرفت تا کنترل کند که آیا اثری رویش باقی مانده یا نه! هنوز عینک را جلوی چشمش نگه داشته و با اخم و چشمانی تنگ شده مشغول وارسی اش بود که تصویر شکسته ی مرد آشنا و خندان اما خسته ای دید که روبه رویش دست به سینه ایستاده و به او نگاه می کند. هم خجالت کشید و هم خنده اش گرفت. عینک را به سرعت روی چشمش گذاشت و لبش را به دندان گرفت و سرش را پائین انداخت: "الان میپرسن این یه هفته کجا بودی؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این فکر خنده اش گرفت و لب هایش را بیشتر از قبل فشرد تا مبادا خنده اش آشکار شود. مرد روی نیمکت کناری نشست و کش و قوسی به بدنش داد و خمیازه ای کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه هفته نبودی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر دستش را جلوی دهانش گرفت تا نخندد: "نگفتم!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده اش را با سرفه ی کوتاهی جمع کرد و خشک و محکم گفت: بله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد دستانش را قلاب کرده و زیر سرش روی پشتی نیمکت گذاشت. خیلی خسته به نظر می رسید. چشمانش را چند بار محکم باز و بسته کرد و گفت: حتماً نمی تونم بپرسم کجا بودی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از ابرو هایش را بالا انداخت و اخم ملایمی کرد و گفت: خیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد خندید و هیچ نگفت. دختر نگاهش را به روبه رو دوخت و در یک لحظه انگار چیزی یادش آمده باشد سریع گوشی اش را بیرون آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"اومدی پارک خبر بده"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه بعد جواب آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"ok"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره گوشی را توی جیبش گذاشت. نگاهی گذرا به مرد همیشگی انداخت و سپس به روبه رو خیره شد. در دل دعا دعا میکرد که شهلا زودتر بیاید. برای اولین بار بود که از بودن در پارک کسل و کلافه شده بود. کلافگی اش را با نفس عمیقی بیرون داد. توجه ش به دختر نوجوان و پسر جوانی که دست در دست هم مشغول قدم زدن بودند جلب شد. اخم عمیقی کرد و چهره اش درهم شد. ناخودآگاه گوشه ی چادرش را در دست فشرد و زیر لب گفت: چه طور می تونن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد صدای آرامش را شنید و پوزخند زد و گفت: چی رو چه طور میتونن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر برگرداند و نگاه عصبی ای حواله ی او کرد و گفت: چه طور دو تا نامحرم میتونن اینطور به هم نزدیک بشن و دست همو بگیرن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد لبخند کجی زد و گفت: این که چیزی نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اعتراض گفت: چیزی نیست؟! دیگه بدتر از اینم مگه میشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد چشمانش گرد شد. ابرو هایش را از تعجب بالا انداخت و دست به سینه به او خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحن متعجبی گفت: نگو اون قدر آفتاب مهتاب ندیده ای که از بعضی روابط بی خبری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر لبش را به دندان گرفت. چه طور می توانست همچین سؤالی بپرسد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جدی و محکم در حالی که اخم کرده بود گفت: بی خبر نیستم ولی با خبرم نیستم! قرار نیست آدم همه چیز رو بدونه…اونم همچین مواردی رو…دونستن بعضی چیزا زمان و شرایط خاص خودش رو می خواد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد در دل او را تحسین کرد. راست میگفت! دانستن خیلی چیز ها اگر در زمان مناسب نباشد فجایع زیادی به وجود می آورد. تصمیم گرفت که بیشتر در این باره با دخترک حرف بزند و یا شاید هم افکار او را محک بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش را بین پا هایش گذاشت و در حالی که به روبه رو خیره شده بود گفت: درست میگی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ادامه داد: ولی به هر حال اونا فقط دست همو گرفته بودن، همین!…لازم نیست اینقدر حرص بخوری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین چیز کمیه؟! همش گفتیم همین و مشکل نداره که به اینجا رسیدیم…حیا و غیرت با همین "همین" گفتناس که از بین رفتن دیگه…توی قانون خدا همین هم گ*ن*ا*ه کبیره محسوب میشه چون باعث جذب دو نفر به هم میشه…اون وقت ما با یه "پاک بودنِ دل مهمه" بیخیال از کنارش رد میشیم…انگار خدا واسه خودش گفته نه واسه راحتتر زندگی کردنه ما!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد دستانش را به حالت تسلیم جلو آورد و چند بار تکان داد و گفت: خیلی خب، خیلی خب…درست میگی…تسلیمم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک خنده ی کوتاهی کرد و سرش را پائین انداخت. مرد در دلش او را بیشتر از قبل تحسین کرد. با اینکه کم سن و سال به نظر می رسید اما افکارش بزرگ و پخته بود. دختر نگاهی به ظرف دردار و جعبه ی گز و ساک کادوی کوچک کنار دستش کرد: "نیومد"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظرف دردار را برداشت و درش را باز کرد و به سمت مرد دراز کرد: بفرمائین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد نگاه متعجبی به او کرد و پس از مکث کوتاهی تشکر کنان یکی از کیک های میوه ای درون ظرف را برداشت. دخترک هم یکی برداشت و در ظرف را بست و مشغول خوردن شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خونگیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از ابرو هایش را بالا انداخت: دستپخت خودته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب اولین چیزی بود که میشد در چهره ی مرد دید. تکه ی دیگری از کیک را گاز زد و مزه مزه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوشمزه س!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر در حالی که گوشی اش را از جیبش بیرون می آورد گفت: نوش جان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"رسیدم نی نی:p"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرص نفس عمیقی کشید و فوراً با فرستنده ی پیام تماس گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را جلوی دهانش گرفت و آهسته گفت: نی نی و هر فحشی که بلدی!…صد دفه نگفتم اسممو درست بگو؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهلا بلند خندید و گفت: اوه! باشه نی نی جون! خون خودتو کثیف نکن…بهت میگم مادمازل نی نی!…خوبه؟! و بلندتر خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرصش بیشتر شد اما سعی کرد همانطور آهسته صحبت کند: شهلا یه وقتی سر به سرم بذار که نزدیکم نباشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و لبخندی به پهنای صورت زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوخ اوخ! راست میگیا…عفو بفرمائید بانو!…همون جای همیشگی هستی دیگه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوهوم! تو کجایی؟! چه قد اومدنت طول کشید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دمه ورودیَم…همه ش تقصیر این پسر خاله ی گراممه دیگه…اصن فکر خانومش که دو ساعت معطلشه نیست که! بس که بیخیاله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آدم پشت سر نامزدش غیبت می کنه؟!…باش تا بیام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوخ! راست میگی! الهی العفو!…اوکی! بیا پس…بینم سوغاتیامو آوردی دیگه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آوردم ولی تا یاد نگیری اسممو درست بگی نمیدم بهت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای فریاد جیغ مانندش باعث شد که گوشی را از گوشش فاصله بدهد: نیـــــــــــــــــــاز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و صدای خنده اش باعث شد مرد به سمت او برگردد و با ابرو های بالا رفته به او نگاه کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک که متوجه نگاه او شد گفت: الان میام شهلا جان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی را قطع کرد و ویلچرش را به سمت ورودی پارک برگرداند و رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدار پنجم – روز بعد، شانزدهم مرداد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصویر بچه ها تار و خیس می شد. پلک می زد و دوباره تصویرشان واضح می شد. بار ها و بار ها تکرار شد. هر بار که اشک ها زیاد می شدند چشمانش را محکم می بست تا جاری نشوند. نمی شد! نمی شد در پارک گریه کند. آدمی نبود که در فضای عمومی اشک بریزد. بیشتر گریه هایش در خلوت خودش با خودش و خدا بود. بغض در گلویش را می شد از صورت ملتهب و اخمی که به پیشانی داشت، حس کرد. گاهی هم دستش را روی قلبش می گذاشت و می فشرد و نفس عمیق می کشید. با آن حال خرابش از آمدن به پارک پشیمان بود. سال پیش هم نیامده بود و تمام مدت در اتاقش کِز کرده بود و گاهی اشک می ریخت. کاش امسال هم نمی آمد! تصمیم به رفتن گرفت. ویلچرش را به سمت چپ چرخاند و شروع به هل دادنش کرد. ده متری نرفته بود که عابری که داشت از کنارش می گذشت، برگشت و در کنار او مشغول قدم زدن شد. نخواست که سرش را بلند کند و او را ببیند. می دانست غم در چهره اش بیداد می کند و دلش نمی خواست باعث ایجاد کنجکاوی شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای آشنای او را شناخت. با صدایی که برای مخفی ماندن بغضش به شدت آرام بود و به سختی به گوش می رسید جواب سلام او را داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزی شده؟! گرفته ای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به نشانه ی "نه" به چپ و راست تکان داد و هیچ نگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باز کسی ناراحتت کرده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره سرش را به علامت منفی تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مرد نگران شد و گفت: خب پس چی شده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یادِ بدهکاریم افتادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد متعجب شد. ابرو هایش را بالا انداخت و سعی کرد چهره ی دخترک را ببیند؛ اما سرش پائین بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بدهکاری به کی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب تر پرسید: خودت؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هر آدمی به خودش یه بدهکاریایی داره…یکی سلامتیِ خودشو به خطر میندازه و سلامتی رو به خودش بدهکار میشه…یکی سیرت بد پیدا میکنه و خوبی رو به خودش بدهکار میشه…یکی هم خودشو میکُشه و زندگی رو به خودش بدهکار میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوهوم! اونوقت بدهکاری تو چیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بدهکاری من به خودم حسرته!…بدهکاریه بقیه به من قضاوت و ظاهر بینی و ترحمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد سرش را به آرامی به بالا و پائین تکان داد. راست می گفت! حداقل درباره ی بدهکاری بقیه به خودش راست می گفت! او هم قضاوت و ترحم کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعلل پرسید: چرا…اوم! ینی چه طور شد…چه طور شد یاد بدهکاریت افتادی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست راست دخترک از روی چرخ باز شد و مشت شد و روی قلبش نشست. ویلچر متوقف شد و مرد هم! چهره ی دخترک جمع شد و با دست مشت شده اش کمی قلبش را ماساژ داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه عمیقی کشید و گفت: امروز…امروز سالگرد مرگ پا هامه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد متعجب شد و خیلی سریع پرسید: چی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ثانیه نکشید که از سؤالش پشیمان شد. نمی خواست بیشتر او را ناراحت کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک دوباره آه عمیقی کشید و گفت: روز فلج شدن پا هام! روزی که به حبس ابد روی ویلچر محکوم شدم! سالگرد جون دادن پا هامه! روز شروع شدن حسرتام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با انگشت اشاره پای چشمان خیسش را پاک کرد و سپس عینکش را روی بینی اش تنظیم کرد. مرد پشیمان بود، پشیمان تر هم شد! دلش می خواست بداند چرا او فلج شده است اما نمی پرسید. قدرت پشیمانی درونش از کنجکاوی اش بیشتر بود و او را از زدن حرفی یا پرسیدن سؤالی که باعث ناراحتی بیشتر دختر شود، منع می کرد. دختر دوباره ویلچرش را حرکت داد و مرد هم کنار او مشغول قدم زدن شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست به سینه و همانطور که قدم برمی داشت گفت: تا حالا شده از خدا بپرسی چرا من؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش هم نمی دانست چرا این سؤال را پرسیده است. نگران به واکنش دختر نگاه کرد. اما دختر آرام بود و در کمال تعجب لبخندی بر لب داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زیاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از ابرو هایش را بالا انداخت و گفت: من فکر می کردم دختر معتقد و با ایمان و صبوری هستی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک لحظه لبخندش عمیق تر شد اما دوباره به حالت اول برگشت: انسان ممکن الخطاست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که نفس عمیقی می کشید گفت: درست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند قدم و چند دور چرخ ویلچر در سکوت پیش رفتند. مرد می خواست حال و هوای او را عوض کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند شیطنت آمیزی زد و از گوشه چشمش نگاهی به دخترک انداخت و گفت: میگم هم صحبت که بودیم حالا هم قدمم شدیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک همان لحن جدی و محکم همیشگی اش را به دست آورد و گفت: درسته! اما به اتفاق یا به عمد؟! و اخمی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد یکه خورد. چه سؤال سختی! چه جوابی باید می داد؟! خودش هم دقیق نمی دانست که همراهی و هم صحبتی اش با این دختر عمدی است یا اتفاقی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صادقانه گفت: نمیدونم راستش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک تک خنده ای کرد و گوشه ی لبش را به دندان گرفت. مرد دوباره لبخند شیطنت آمیزی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو هایش را بالا انداخت و گفت: میگم…اوووم! من اسم این هم صحبت رو نمیدونما

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر خشک و محکم گفت: منم نمیدونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: کنجکاوم نیستم بدونم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بنا بر فطرت انسان بودنمون موجودات اجتماعی ای هستیم و میتونیم با حرف زدن یا به قول شما هم صحبتی با غریبه ها ارتباط برقرار کنیم ولی لزومی نداره که حتماً اسمشون رو هم بدونیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درست اما اسم معرف هر شخصه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما معرف شخصیتش نیست و گمونم شخصیتِ هر شخص مهمتر از اسمش باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم جوابی که جواب نداشت! مرد سکوت کرد و دستانش را در جیب های شلوارش فرو برد و شانه هایش را بالا انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعلل گفت: به هر حال اسم من "امیریَل" ــه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر آرام سرش را به بالا و پائین تکان داد و زیر لب گفت: سردار پهلوان! و دوباره لبخندش برای چند ثانیه عمیق شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل ابرو هایش را بالا انداخت و گفت: اوهوم! معنیش یه چی توو همین مایه های سردار پهلوان میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک چیزی نگفت و دوباره سرش را به آرامی تکان داد. امیریََل لبخند عمیقی زد و نگاه گذرایی به او انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیگه ناراحت نیستی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حرف زدن حواسه آدمو از چیزایی که توی دلش و فکرش میگذره پرت میکنه…پس طبیعیه که حواسم از ناراحتیام پرت شده باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل دوباره دست به سینه شد و گفت: خب من دیگه باید برم! روز خوش و بدونِ ناراحتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به سلامت…ممنون و همچنین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل به سمت مخالف برگشت و رفت. دخترک هم به راهش ادامه داد…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدار ششم – روز بعد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صفحه ی دوربین توی دستش نگاه می کرد و گاهی به ژست های مسخره ی آدم ها در عکس ها می خندید. با دیدن هر عکس خاطره ای در مغزش مانند آب جریان پیدا می کرد و به سرعت می گذشت. روی یکی از عکس ها چند دقیقه ای مکث کرد و به دقت به آن خیره شد. عکسی که دیشب روی تاب همین پارک گرفته بود. خاطره ی این عکس عمیق ترین لبخند و غمگین ترین نگاه او را به دنبال داشت. به اصرار او را روی تاب نشانده بود و می گفت: می خوام مثه اونوقتا تابت بدم! محبتش بی نهایت بود اما کمر دردش هم دخترک را بیشتر از لذتی که برد آزار داد. نگاه غمگینش را از مردِ خندان توی عکس که زنجیر های تاب را در دست داشت و مشغول تاب دادن او بود، گرفت و به صورت خندان و چشمان گریان خود در عکس دوخت. حتی در خاطرات خوبش هم رگه هایی از غم خودنمایی می کرد. از تماشای عکس ها دست کشید. دوربین را روبه روی خود گرفت و با فشردن دکمه ای لنزش با همان صدای همیشگی باز شده و تصویر بچه های مشغول بازی در آن نمایان شد. با به چپ و راست چرخاندن دکمه ی بزرگنمایی تصویر بچه ها نزدیک و دور می شد. چند عکس از زاویه های مختلف از بچه ها گرفت. اینکه نمی دانستند کسی دارد از آن ها عکس می گیرد و مشغول کار خود بودند عکس ها را جالب تر کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک وحشت زده هینی کشید و به سرعت به سمت صدا برگشت. با دیدن همان مرد همیشگی نفس عمیقی از سر آسودگی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید نمیخواستم بترسونمت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عیبی نداره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل مثل همیشه رو نیمکت کناری نشست و همان ژست همیشگی اش را گرفت! این دیدار چندم بود را یادش نمی آمد ولی خوب به خاطر داشت که ژست همیشگی امیریَل دست به سینه بودن و تکه کلامش هم "درست" است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل ابرو هایش را بالا داد و گفت: خوبه که دیگه ناراحت نیستی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر "هومی" زیر لب گفت و سرش را آرام به بالا و پائین تکان داد. اصلاً حواسش به دوربین که با لنز باز توی دستش جا خوش کرده، نبود. لنزش را بست و آن را درون جلد دوربین گذاشت. نفس عمیقی کشید و به بچه ها خیره شد. گاهی نگاه امیریَل را حس می کرد و گاهی هم خودش از گوشه ی چشم به او نگاه می کرد. اما هر دو ساکت بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اووووم!… نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر به او نگاه کرد که مدام دهانش را باز و بسته می کند اما حرفی نمی زند. حتماً باز هم می خواهد چیزی بپرسد اما دو دل است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از ابرو هایش را بالا انداخت و گفت: چیزی شده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل گویا منتظر همین بود که فوراً جواب داد: نه…فقط می خواستم یه سؤالی بپرسم ازت ولی میترسم ناراحت بشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سؤال؟! آن هم فقط یکی! با مرور برخورد های قبلی با این مرد به این نتیجه رسید که مطمئناً پاسخ دادن به یک سؤال او باعث سؤال باران بی امانش می شود! یعنی از این آدم بعید می دانست که بتواند فقط یک سؤال بپرسد! از این فکر خنده اش گرفت اما خنده اش را با یک لبخند عمیق چند ثانیه ای تمام کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بپرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قول میدی ناراحت نشی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل از جواب قاطع اما صادقانه ی او هم متعجب شد و هم خنده اش گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب پس نمیپرسم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بی خیالی گفت: هر جور راحتین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل اصلاً انتظار چنین جوابی را نداشت! هوفی کشید و تصمیم گرفت که دل به دریا بزند و سؤالش را بپرسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعلل گفت: میگم…اوووو…تو چرا…چرا همش اینجا میمونی؟! ینی اینکه خب…خب همش از اینجا به بچه ها نگاه میکنی…چرا…چرا نمیری توی محوطه ی بازی و کنار اون نیمکتا؟! و با دست به نیمکت هایی که آن طرف چمن ها و دور تا دور محوطه ی بازی بودند اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نزدیکشون که بشم صدای شادیشون حالمو بد میکنه…به هر حال من از یه سنی به بعد آرزو به دله بچگی کردن مثله اونا موندم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب درست! ولی پس چرا اصن به اونا خیره میمونی؟! خب مگه نمیگی شادیشون اذیتت میکنه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک خنده ای به سؤال او کرد: "میدونستم فقط یه سؤال نیست"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما به روی او نیاورد و با خونسردی جواب داد: گفتم صدای شادیشون نه شادیشون…اینجا صداشون کمتر به گوش میرسه و قابل تحملتره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب چرا به صدای شادیشون حساسی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواست بگوید "چون او را به یاد صدای شاد خودش در آن روز شوم می اندازد" اما با فکر کردن به اینکه این مرد دست بردار نیست و مطمئناً سؤالات بیشتری می کند، پشیمان شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کمی مکث گفت: یه سؤال شد دو تا…متأسفم ارفاق من همین قدر بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل شرمنده شد و همانطور که نفس عمیقی میکشید گفت: درست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره سکوت! دخترک تصمیم به رفتن گرفت و دستانش را روی چرخ های ویلچر گذاشت تا برود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به همین زودی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه سریع و متعجبی نثار او کرد: ببخشید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به همین زودی میری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به طرفین تکان داد و هوفی کشید. دوباره چه قدر زود پسر خاله شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله! محکم و جدی گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اجازه ی صحبت دیگری به او نداد و ویلچرش را به حرکت درآورد و رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدار هفتم – سه روز بعد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اواخر مرداد بود. دیگر حتی نسیم خنک هم نمی وزید و هوا بیش از اندازه ساکن بود. گویی هوا هم مانند آدم ها حال و حوصله ی انجام کاری را نداشت! عرق روی پیشانی اش نشسته بود و تمام تنش داغ شده بود. عجب زوری داشت این خورشید! سه روز ماندن در خانه بی طاقتش کرده بود و تصمیم گرفت گرما را به جان بخرد و به پارک بیاید. بچه های درون محوطه ی بازی، همگی از فعالیت زیاد عرق کرده بودند و صورت های کوچکشان سرخ شده بود. چه انرژی عجیبی داشتند که می توانستند در آن گرمای طاقت فرسا هم بازی و ورجه وورجه کنند! لبخندی به این همه شور کودکی که حتی خورشید هم جلودارش نبود، زد و کمی از آبمیوه ی توی دستش نوشید. گرم شده بود و راه به جایی نمی برد اما خب کاچی بِه از هیچی! دستمالی برداشت و عرق روی پیشانی و صورتش را پاک کرد و سپس روسری و چادرش را روی سرش مرتب کرد. یکی دیگر از ابزار هایی که همیشه در این گرما به دردش می خورد بادبزن کرکره ای کوچکش بود که می شد به آن لقب "نسیم مصنوعی" داد! آن را از توی کیف کوچکش برداشت و مشغول باد زدن خود شد. هر وقت که این بادبزن را در دست می گرفت یاد روز های دبستان می افتاد که با پاره کردن کاغذ از توی دفترش و زدن چند تای منظم و زیر و رو برای خودش بادبزن می ساخت! اوج شیطنت دوران دبستانش همین بود و البته شوخی های لفظی ای که با بچه ها می کرد. برعکس همه هم از زنگ های تفریح و ورزش متنفر بود! نه می توانست وسطی بازی کند و نه طناب بزند. لِی لِی و قایم باشک هم که جای خود داشتند! درس خواندن کنار بچه های سالم خودش ناخواسته حسرت های زیادی برایش به وجود آورده بود و چه می شد کرد که دیگر آن روز ها گذشته و البته اگر هم نگذشته بود، جز درس خواندن کنار آن ها چاره ای نداشت! آهی به یادآوری دوران دبستانش کشید و از فکر کردن به حسرت هایش دست کشید. بقیه ی آبمیوه اش را برای اینکه دیگر گرم تر نشود به سرعت فروداد. چشم چرخاند و به اطراف نگاهی انداخت. همان مرد همیشگی داشت از سمت راست می آمد. با دیدنش ناخودآگاه هوفی کشید: "خب سؤال و جوابای امروزم شرو شد…بذا حدس بزنم…اولین سؤالشون اینه: این سه روز کجا بودی؟!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خندید. امیریَل هنوز آن قدر ها هم نزدیک نشده بود پس می توانست با خیال آسوده و بدون جواب دادن به سؤالی بخندد! اصلاً چرا این شهر همین یک پارک را داشت یا چرا در کل این پارک کنار این نیمکت بهترین جا برای از دور دیدن بچه ها بود؟! سؤال هایی که وقتی به جواب آن ها فکر می کرد مغزش سوت می کشید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس نفس می زد و صورتش به شدت سرخ بود. پهلو هایش را گرفته بود و معلوم بود که پیاده روی نه چندان آهسته ای داشته است. با چند نفس عمیق تقریباً آرام گرفت و خودش را روی نیمکت کناری رها کرد. چهره ی دختر درهم شد: "هوووف!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هوا خیلی گرمه ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه گفت: بله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عابری رد شد و نگاهی به او انداخت. زن یا مرد بودنش مهم نبود، مهم نگاهش بود. قلبش تیر کشید! طبق عادت چهره اش جمع شد و دستش را روی قلبش فشرد. عجب نگاهی داشت! لابد پول خرد همراهش نبود وگرنه مثلِ تجربه ی چند باره اش پولی درآورده و با نگاه تحقیرآمیزش به او می داد! نمی دانست به این عادت مزخرف بعضی ها بخندد یا زار بزند! حداقلش خدا را شکر می کرد که فقط یکی دو بار این اتفاق را تجربه کرده بود و البته اوج نفرتش را هم با نگاه تیزش نثار آن یکی دو نفر کرده بود! قلبش ول کن نبود! مچاله شده بود و تیر می کشید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالت خوب نیست؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کِی این همه نزدیک شده بود؟! سر بلند کرد و نگاه متعجب و دردناکش را به نگاه نگران امیریَل که حالا روبه روی او ایستاده بود، دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه خوبم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قلبت…ببینم مشکلِ قلبی داری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به نشانه "نه" به طرفین تکان داد و زیر لب گفت: درده عصبیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش گرد شد: ببینم تو مگه چند سالته که درد عصبیَم داری؟! اونم قلب درد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و هیچ نگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آب بیارم برات؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه دیگه تموم شد…خوب شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشید و دوباره روی نیمکت نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگفتی چند سالته که درد عصبیَم داریا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت: "لابد انتظار دارن سنمم بگم"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحن محکم و جدی گفت: چه فرقی میکنه چند سالمه؟!…از بقیه متفاوت که باشی دردات خود به خود زیاد میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درست ولی درد عصبی معمولاً به همین راحتیا هم به وجود نمیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ که چه قدر دلش می خواست بگوید "کدوم راحتی؟! چه میدونین که چی کشیدم و چی میکشم"؛ اما نگفت و سکوت کرد. به نگفتن عادت داشت. به سکوت عادت داشت. به خاطر همین هم بود که دچار درد عصبی می شد؛ چون حرف های دلش را، درد های دلش را نمی گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل ابرویش را بالا انداخت و با لحن کنجکاو و شیطنت آمیزی گفت: نمیگی چند سالته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیق و کلافه ای کشید و گفت: نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ربطش به شما چیه؟! ربط سن من به شما چیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی…کنجکاوی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب پس لازم نیست جوابی به سؤالتون بدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هر جور راحتی…ولی به نظر نمیاد بیشتر از هیجده سالت باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد با لحن شیطنت آمیزی ادامه داد: البته خانوما کلاً از هیجده سالگی بالاتر نمیرن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه ی لبش را به دندان گرفت تا خنده اش را کنترل کند: خوبه! یادم باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل خندید. لرزش گوشی در جیبش را حس کرد. آن را از جیبش بیرون کشید و پیام رسیده را باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"نیازی بیا خونه مهمون داریم (به مهد کودک خوش آمدید:|)"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده اش گرفت. جمله ی داخل پرانتزش یعنی اینکه خاله های کوچکترش با فسقلی هایشان مهمان آن ها هستند و باز اتاق آن دو را با خاک یکسان خواهند کرد! گوشی را در جیبش سُر داد و ویلچرش را به حرکت درآورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش را کلافه بیرون داد و گفت: با اجازه تون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به سلامت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدار هشتم – دوازده روز بعد، یکم شهریور!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر و صدای بچه ها را می شنید اما آن ها را نمی دید. چشمانش را بسته بود و سرش را روی پشتی ویلچر گذاشته بود. برایش اهمیت نداشت که مردم چه فکری درباره ی او می کنند. آن روز را حسابی به خودش استراحت داده بود و تصمیم داشت به هیچ چیز فکر نکند. به اینکه یک ماه دیگر سال تحصیلی جدید است و او دوباره باید خودش از پس درس هایش بربیاید، فکر نکند. به اینکه آینده ی نامعلومی دارد و نمی تواند مانند دیگر دختران همسن و سالش رویای بهترین تحصیلات و بهترین ازدواج را داشته باشد، فکر نکند. همیشه به او می گویند زیادی به خودش سخت می گیرد و زندگی آن قدر ها هم که او می گوید نامعلوم و سخت نیست. نمی داند! شاید حق با بقیه باشد و آینده ی او هم مانند تمام همسن و سالان عادی اش باشد! واقعاً هیچ نمی داند. فقط می داند تنها راهش توکل به خدا و سپردن همه چیز به خود اوست. به هر حال خدایی که این سرنوشت را برای او رقم زده خودش می داند چگونه بقیه اش را هم رقم بزند. کار او فقط توکل و صبر و تلاش است. نفس های عمیق می کشید و حس می کرد مغزش از هر چیزی خالی شده است. این خالی شدن حس خوبی به او می داد! تمام افکار مزاحم و تمام دغدغه ها و حسرت ها، همه و همه باید برای چند دقیقه هم که شده بروند تا او بتواند کمی به خودش استراحت بدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان صدای همیشگی از همان مرد همیشگی که البته حدود دو هفته ای بود که به پارک نیامده بود! سرش را از روی پشتی ویلچر برداشت و چشمانش را باز کرد و عینکش را تنظیم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل روی نیمکت نشسته بود و از صورت پر ریش و پیراهن سیاه و صدای آرام و غمگینش می شد فهمید که عزیزی را از دست داده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیق یا شاید هم آه عمیقی کشید و گفت: میگم حال و حوصله ی حرف زدن داری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه می گفت؟! نداشت! اصلاً دلش نمی خواست حرف بزند و دلش فقط سکوت و استراحت می خواست. اما خب از حال زار امیریَل معلوم بود که به حرف زدن نیاز دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کمی مکث گفت: می شنوم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نشنو جواب بده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به چی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به اینکه چرا آدما میمیرن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دلایل مختلفی داره…چرا این سؤالو میپرسین؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش غمگین تر شد و لبخند غمگینی بر لبش نشست: یه رفیقی داشتم…یه یارِ دبستانی!…یازده روز پیش تصادف کرد و روز بعدشم مُرد…خیلی به هم ریختم خیلی…جوون بود و تازه نامزد کرده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدا بیامرزدتشون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین کمه؟! بهترین آرزوئه برای ایشون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه سنگدل! بقیه حداقل سعی می کنن با آدم همدردی کنن و دلداریش بدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بقیه برای تسلای بازمانده ها گاهی از روی تعارف میگن که درکتون میکنیم و میدونیم غم جوون چه قدر سخته و چیزای دیگه…ولی من ترجیح میدم جای تعارفاتی که حتی ذره ای واقعیت ندارن تسلای بهتری بدم…مثله آرزوی آمرزش و فاتحه برای شادی اون مرحوم و البته…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کرد و امیریَل که مکثش را دید پرسید: البته چی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک لبخند آرامی زد و نگاه مهربانی به او کرد و گفت: و البته سه تا آیه بخونم که همه ی گرفتارا و عزیز از دست داده ها رو آروم میکنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل سرش را روی پشتی نیمکت گذاشت و گفت: برام بخونشون…به آرامشی که میگی نیاز دارم…البته معنیشون رو تا بفهمم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دم عمیقی گرفت و با لبخند دلنشین و لحن مهربانی گفت: و البته شما را به پاره ای از سختی ها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم، و صابران را بشارت و مژده بده…آنان که چون به حادثه ی سخت و ناگواری دچار شوند (صبوری پیش گرفته و) گویند: ما به فرمان خدا آمده ایم و به سوی او رجوع خواهیم کرد…آن گروهند که مخصوص به درود و الطاف الهی و رحمت خاص خدایند و آنها خود هدایت یافتگانند. ((آیات 155 تا 157 سوره ی مبارکه ی بقره))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل سرش را از روی پشتی نیمکت برداشت و نفس عمیق و آرامی کشید. چه قدر زیبا! خدا هم خوب دلداری می داد! بدون ذره ای تعارف و در کمال صداقت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و گفت: عالیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حرف خدا همیشه عالیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درست! ولی این همه خشک نباش! گاهی حتی همدردی های نمایشی هم آدما رو آروم میکنه…میدونی توی شرایطِ مشابه شرایطِ من، آدم نیاز به محبت داره و براش فرقی نمیکنه این محبت چه جوری باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درست میگید…همه آدما توی همه شرایط نیاز به محبت دارن نه فقط توی شرایط سخت…ولی مگه آرزوی آمرزش و فاتحه خوندن و یا آروم کردن طرفِ مقابل با آیه های قرآن محبت محسوب نمیشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا ولی چیزی فراتر از اینا لازمه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مثل چی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیدونم…شاید همون به قول خودت تعارفاتی که میگی…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یا شاید صحبت کردن و دلداری دادن با کلماتی که کاملاً از روی صداقت گفته میشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل خندید و گفت: عادت داری آدمو ناک اوت کنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عادت دارم حقیقتو بگم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب پس بگو چرا ما آدما می میریم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفتم که دلایل مختلفی داره…یکیش اینکه این دنیا و حتی جسمی که توی این دنیا داریم فانیه ولی ما آدمایی هستیم که روح خدا در ما دمیده شده و نمیتونیم توی یه حصار فانی باقی بمونیم…یکی دیگه م اینکه مرگ برای رسیدن به خدا و آشکار شدن حقایق و برپایی عدالت الهیه…در ضمن به نظرتون منطقی میاد که خدا ما رو آفریده باشه و روحشو در ما دمیده باشه و ما رو اشرف مخلوقات کرده باشه و تازه عاشق ما باشه ولی با مرگ همه ی اینا تموم بشه؟! اینجوری خیلی خنده دار میشه خلقتِ عظیمی که خدا به خاطرش به خودش آفرین گفته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد. امیریَل با آه عمیقش این سکوت را شکست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش دوباره غمگین شد و گفت: باید میدیدی نامزدش چه جوری ضجه میزد…از روزی که رفت یه لحظه تصویرش و خاطراتش از ذهنم پاک نمیشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک با لحن و نگاه مهربانی گفت: هر کس تقدیری داره…همه ی ما بالاخره طعم مرگ رو میچشیم…دوستتون رو هم إن شاء الله که خدا بیامرزه و به نامزدشون و شما هم صبر بده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و گفت: ممنون…خدا رفتگان تو رو هم بیامرزه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل کف دست هایش را روی نیمکت گذاشت و گفت: حرفات آرومم کرد…یا شایدم به قول خودت حواسمو از افکارم پرت کرد! و خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک سرش را پائین انداخت و لبش را به دندان گرفت. یعنی حتی در این شرایطش هم حرف های او را به خاطر داشت؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به چی فکر میکنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به اینکه هنوزم حرفای منو یادتونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل بلند خندید و گفت: خب فراموش نشدنی بودن دیگه! ماندگار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اغراق نکنید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واقعیت رو گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی بر لب دخترک نشست. مگر می شود حرف های آدم در ذهن کسی ماندگار شود و لبخند نزند؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل بلند شد و نفس عمیقی کشید و گفت: من باید برم…بی حساب شدیم…یه بار من با سؤالام آرومت کردم یه بار تو با جوابات!…روز خوش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-روز خوش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدار آخر – هفتم آبان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را میان دستانش گرفته و با پای راستش روی زمین ضرب گرفته بود. هوا گرفته بود و نم نم می بارید. دخترک آرام روی ویلچرش نشسته بود و دل دل می کرد که دلیل این آشفتگی چند روزه ی امیریَل را بپرسد یا نه؟! از اولین دیدارشان حدود چهار ماه می گذشت. دخترک نمی دانست اما امیریَل خیلی خوب می دانست که در این چهار ماه چند دیدار با هم داشته اند. دخترک یادش نمی آمد اما امیریَل تمام حرف هایشان، مخصوصاً حرف های دخترک را خوب به یاد داشت. دختر به محوطه ی بازی که فقط سه بچه ی چهار/پنج ساله در آن مشغول بازی بودند، خیره شد و سعی کرد به صدای پای ضرب گرفته ی امیریَل بی توجه باشد. سال تحصیلی بود و بیشتر بچه ها به مدرسه رفته بودند. دستانش را در جیب بافت طوسیَش فرو برد. هوفی کشید و دیگر طاقت از دست داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزی شده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل سرش را از میان دستانش بلند کرد و مثل همیشه دست به سینه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دم عمیقی گرفت و به روبه رو خیره شد و گفت: یه روز بارونی مثه امروز، یه دختر ویلچری رو دیدم که توی اولین برخوردم هم قضاوتش کردم و هم بهش ترحم کردم…چهار ماه…چهار ماه باهاش همصحبت شدم و دیدم و فهمیدم که چه جور آدمیه…همه حرفاش و همه حرکاتش بدون اینکه حواسم باشه توی ذهنم حک شدن… شایدم توی ذهنم نه…توی…توی قلبم..من…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کرد و نفس عمیقی کشید. دخترک جرأت نکرد بپرسد "شما چی؟!". شاید منظورش را فهمیده بود و شاید هم نه! نمی دانست باید چه واکنشی نشان بدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل ادامه داد: عاشق شدم!…عاشقِ دختر ویلچریِ زیر بارون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لرزید؛ شاید از سرما شاید هم از حرف های امیریَل! چادرش را محکم تر گرفت و تقریباً به خود پیچید. گونه هایش سرخ شد؛ شاید از سرما شاید هم از حرف های امیریَل! چه اش شد خودش هم نمی دانست! فقط می دانست دلش نمی خواهد الآن قلبش حرکت اضافه ای بکند! عشق برای او چیزی بود دور که حتی مردی که روی نیمکت کناری نشسته هم دستش به آن نمی رسید! چیزی نگفت. حرفی نداشت که بزند. قلبش را به سختی آرام نگه داشته بود و مغزش هم کار نمی کرد! عجب! اینکه می گویند عشق را که حس کنی گرمت می شود حتی در زم*س*تان، پس کو؟! سردش شده بود! سردتر از قبل!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حرف زدم…به خونواده م از عشقم گفتم…به مامانم گفتم: مامان یه دختری هست، پاک، با ایمان، سر به زیر، راستگو، عاقل و خلاصه خانوم!(لبخند زد)…گفت: پس مبارکه! حالا چه جوری باهاش آشنا شدی؟!…گفتم: توی پارک روی ولیچرش…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هایش در هم رفت و صدا و چهره اش غمگین شد: دیگه حتی نذاشت جمله مو تموم کنم!…:ویلچرش؟! دخترِ فلجه؟! اصن دیگه فکرشم نکن! میخوای تا آخر عمرت عذاب بکشی؟!…:مامان این چه حرفیه! عذاب چیه؟! اون همه کاراشو خودش میتونه انجام بده…:آره حتماً! پسر من! معلومه خوب گول خوردی! توو پارک دیدیش، هر چی خواسته گفته، تو هم ساده دل باور کردی!…:مامان…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند نفس عمیق و با حرص کشید. به چره ی بی تفاوت و لبخند تلخی که روی لب دخترک نشسته بود نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هر چی گفتم باز حرف خودشو زد…گفتم بریم ببینیش خودت میفهمی، قبول نکرد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را روی پشتی نیمکت گذاشت و گفت: همش تقصیر این ویلچرِ لعنتیه! همش تقصیرِ اینه که بقیه از روی ظاهر قضاوتت میکنن…من نمیتونم…نمیتونم بهت فکر نکنم…به دختر ویلچری توی پارک فکر نکنم…من نمیتونم…ینی دیگه نمیتونم به خاطر این لعنتی قضاوتت کنم و بیخیال از کنارت بگذرم…من عاشقِ دختری شدم که همه چی تمومه فقط…فقط…فقط نمیتونه راه بره…من عاشقت شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرخندی زد و بالاخره لب گشود. بی تفاوت و جدی و سرد: ولی باید از کنار این عشق بیخیال بگذرین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش گرد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب پرسید: چرا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشید. سعی کرد، فقط سعی کرد نه پای اشک و آه را به میان بکشد و نه قلبش را! محتاج قلب و احساس نبود؛ الآن فقط به عقلش نیاز داشت نه احساسش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحن سردی که آدم از شنیدنش یخ می کرد، گفت: تحمل! آقا امیریَل شما حتی تحمل حرفای راست مادرتونم ندارین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کرد، فقط سعی کرد عصبی نشود و پرسید: حرفای راست؟! کجای حرفای مادرم راسته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عذابش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی؟؟؟!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقا امیریَل زندگی با من و امثال من سخته! نه به خاطر خودمون به خاطر مردم…به خاطر پله ها…به خاطر ویلچر…به خاطر این که همش و همش قضاوت میشیم…تحقیر میشیم…بهمون ترحم میشه…آقا امیریَل درسته که من همه ی کارامو خودم میتونم انجام بدم ولی…ولی این هیچوقت کافی نیست…درسته…درسته که اگه عشق واقعی باشه حتی اگه من کاملاً فلج باشم و محتاج کمک، بازم فرقی برای کسی که عاشقمه نداره اما…اما حرفا و نگاها و قضاوتای مردم آدمو پیر میکنه آقا امیریَل! تحملشون سخته…خیلی..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولی من تحمل میکنم…همونطور که گفتی عشق واقعی همه چیزو تحمل میکنه…من مجنونم و عشقم واقعیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و گفت: ولی لیلیِ قصه تون فلجه آقا امیریَل!…شما الان میگین عشقتون واقعیه و همه چیزو تحمل میکنین ولی دو سال دیگه چی؟! از کجا معلوم بتونین و سرد نشین؟! این لیلی عاشق نیست آقا امیریَل! این لیلی همیشه و همه جا احساسشو سرکوب کرده…عشقو انداخته توی یه انباری تاریک ته قلبش…نه که بی احساس باشه…نه که خشک باشه نه…فقط تحمل شکست عشقی نداره! این لیلی عاشق نمیشه چون عشقش تاوان سنگینی داره و اون نمیخواد شکست بخوره…نمیتونه شکست بخوره…نمیفهمین…هیچکی حرفای منو نمیفهمه هیچکی…آقا امیریَل اصلاً انتظار ندارم حرفامو بفهمین چون جای من نیستین و مثلِ من زجر نکشیدین…من اونقدر از نگاها و قضاوتای بقیه کشیدم که نمیتونم خطر کنمو عشق رو بپذیرم در حالی که ممکنه این عشق بی دوام باشه و من بمونم و یه دنیا غم اضافه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساکت شد و دیگر ادامه نداد. امیریَل دستانش را میان پا هایش گذاشته بود و مدام به جلو و عقب تکان می خورد و نفس های عمیقِ عصبی می کشید. حرف های دخترک را می فهمید؟! می فهمید و می سوخت. از نفس های عمیقش، بخار های محوی ایجاد می شد اما شاید هم این بخار از سرما نبود! شاید از دلش بود که می سوخت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولی من سرد نمیشم…من…من مجنونم…عشقِ مجنون بیشتر میشه ولی کمتر نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از کجا معلوم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی شد و با صدایی که کمی بالاتر رفته بود گفت: ینی میگی من خودم از دلم و عشقم خبر ندارم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و گفت: نمیدونم…دارین؟!…شما حتی تحمل یه سؤال منو ندارین و عصبی میشین، چه جوری میخواین تا آخرش دووم بیارین و قضاوتا و نگاهای بقیه رو تحمل کنین؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کف دستانش را روی نیمکت گذاشت و با صدایی که بیش از حد آرام بود و به سختی به گوش می رسید گفت: درست! ولی من عشقم واقعیه! اینو بیشتر از هر چیزی توی دنیا مطمئنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خشک و جدی گفت: ثابت کنین…به این لیلی که عاشق نیست ثابت کنین که عشقتون واقعیه تا عاشق بشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به دخترک انداخت. چه قدر خشک و آرام به نظر می آمد! هر کس دیگری بود حتماً حداقل چشمانش پر آب می شد؛ اما این دختر! زیادی مغرور به نظر می آمد! اما از دلش که خبر نداشت! نمی دانست که دارد دلش را پس می زند و عقلش را پیش می کشد! شاید اگر به دست مشت شده اش دقت می کرد، می دید که پشت این چهره ی بی احساس چه چیزی نهفته است! شاید می فهمید که چه فشاری را دارد تحمل می کند تا مثل همیشه منطقی و آرام باشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه جوری ثابت کنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برید…برید و یه مدت با خودتون فکر کنین و با خدا خلوت کنین…اگه دیدین نمیتونین تا آخر عمر دردای منو تحمل کنین بدونین عشقتون واقعی نیست…ولی اگه دیدین میتونین برگردین…آخرش یا مثه مجنون باید تحمل کنین عشقی رو که میگین یا بیاین دنبال لیلی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و گفت: ولی من مجنون قصه نیستم…از همین الانم میدونم که آخرش میام دنبال لیلی…ولی باشه…میرم که هم یه چیزایی رو سر و سامون بدم و هم به لیلی ثابت کنم عشقم واقعیه و تحملم زیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی زد و سرش را به بالا و پائین تکان داد. امیریَل دوباره و مثل همیشه دست به سینه شد. آرام شده بود و از فکر های جدیدی که به ذهنش می رسید لبخند روی لبش نشسته بود. به او و خودش و همه ی دنیا ثابت خواهد کرد که عشقش واقعی است! واقعی تر از هر چیزی در این دنیا! سرش را بالا گرفت و به آسمان در حال بارش نگاهی انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه روزِ بارونی اتفاقی با یه دخترِ ویلچری آشنا شدم…یه روزِ بارونیَم بهش گفتم عاشقشم و گفت برو..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را به دختر که به روبه رو خیره مانده بود، داد و گفت: بهم بگو من باید بارونو دوست داشته باشم یا ازش بدم بیاد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام و جدی مثل همیشه گفت: بستگی به نوع بارونش داره…بارونی که خدا واسه ی ما میفرسته پاکه و زنده میکنه…بارونی که با دودایی که ما توی هوا میفرستیم آلوده میشه، سمیِ و میسوزونه! اسیدیه!…عشقم همینه…عشقی که خدا بده پاکه و زنده گر! باید دوسش داشت…اما عشقی که ما با ه*و*س و خیلی چیزای دیگه آلوده میکنیم، سمیِ و میسوزونه! اسیدیه و نمیشه و نباید دوسش داشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مثل همیشه درست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیریَل "یا علی" گویان بلند شد و گفت: من مجنونِ توی قصه نیستم و برمیگردم!…خیلی دیر نه!…خیلی زود…خیلی خیلی زود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رفت…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل دوم: بازگشت مجنون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت دراز می کشم و مثل همه ی وقت هایی که دلم یک فکر عمیق می خواهد، دستم را زیر سرم قلاب می کنم و چشمانم را می بندم. من از خودم و عشقم و تحملم اطمینان دارم. این بی طاقتی ها فقط از دوریِ اجباری از لیلی ام است! به رفتار های مامان که فکر می کنم، احساس بیچارگی می کنم. چرا به هیچ صراطی م*س*تقیم نیست؟! هر چه برایش می گویم انگار نه انگار! منطقی حرف می زنم؛ مهربان می شوم؛ التماس می کنم؛ اما حرفم را قبول نمی کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ! خدا بیامرزدت عزیز جان که خوب زندگی ام را زیر و زبر کردی! چرا مامان فکر می کند که همه ی فلج ها مثل تو هستند؟! لیلیِ من فقط پا هایش فلج است اما من نمی توانم این را به مامان بقبولانم! البته کمی، فقط کمی به او حق می دهم. دو سال پرستاری از مادر شوهری که به دلیل سکته دست ها و پا هایش فلج شده اند، برایش سخت بوده! اما این که دلیلِ منطقی نمی شود که همه را با ترازوی فلجیِ تو بسنجد عزیز جان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضایتش جلب نشود، من می مانم و خدا و تنهایی و یک زندگیِ جدید که باید خودم بسازمش! در کنار لیلی ام! سخت است؛ بدون دیدار مادر و حمایت خانواده سخت است! پس کاش رضایتش جلب بشود! کاش این یکی تیرم به هدف بخورد! کاش امیرسام بتواند راضی اش کند. نه که از من عاقل تر باشد، نه! فقط چون پلیس است، حرفش بیشتر از من پیشِ مامان خریدار دارد! نمی دانم روی چه حسابیست که مامان فکر می کند پلیس بودن یعنی همه چیزدان بودن! به هر حال که این قُلِ پلیسم فعلاً آخرین تیر من در تاریکی برای جلب رضایت مامان است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی می کشم تا کمی از افکارِ تلنبار شده در مغزم بکاهم. به هر حال خدا کریم و بیناست. می داند که لیلیِ من همه چیز تمام است و هر جور که شده ما را به هم می رساند! خداست دیگر! هر کاری که بخواهد می تواند انجام دهد و من مطمئنم می خواهد که عشقِ من به سرانجام برسد! با این فکر لبخند بر لبم می نشیند! و تَوَکَّتُ علی الله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زنگ گوشی رشته ی افکارم را پاره می کند. دست دراز می کنم و از روی پاتختی برمی دارمش و با دیدن اسم امیرسام روی صفحه اش نیشم باز می شود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الو سلام امیر…کجایی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علیک سلام امیر خانِ مجنون…نیم ساعت دیگه می رسم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آها! باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امیر ببینم من هنوز نمی دونم چی کار ازم می خواییا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا بهت میگم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی می کشد که صدایش در گوشی می پیچد: من فقط سه روز تونستم مرخصی بگیرما…کارت طولانی که نیست؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید