شخصیت اصلی داستان ، بهراد مثل جلد قبل با کمک جنی به اسم هاموس به مردم کمک می کنه…یه شب که بهراد داره از سر کار به خونه ش برمی گرده یه پسری رو می بینه که توی کوچه مونده و جایی نداره بره،دلش می سوره و با خودش می برش خونه.فردای اون شب مامورای آگاهی بهش خبر میدن که یه قاتل زنجیره ای دنبالشه…کمی که می گذره بهراد متوجه میشه پسری که توی خونه ش راه داده…

ژانر : ترسناک، معمایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۱۹ دقیقه

مطالعه آنلاین هیچکسان - جلد سوم (حقیقت رمانتیک قتل )
نویسنده :

سلام.

لطفا توجه کنین اگه رمان هیچ کسان 1و2رو نخونین اصلا از گذشته این داستان چیزی نمیفهمین.

احتمالا کسایی که هیچ کسان 2 رو دنبال می کردن، می دونستن که بعدی هیچ کسان 3 هست.قبلا قولش رو داده بودم.

و اینکه این رمان به نوعی ادامه ی پسران بد هم هست.دو تا شخصیت از رمان پسران بد ( داروین و حامی) حضور دارن.لازم به ذکره که من به هیچ وجه سعی نکردم این دو نفر رو به زور توی داستان بچپونم و الکی بهشون دیالوگ بدم.درست مثل هیچ کسان 2 ، اینجا هم یه داستان پایه و چند تا داستان فرعی داریم که این 2 شخصیت مربوط میشن به همون داستان پایه.

سبک داستان :

میشه گفت ترسناک – هیجانی – معمایی – قهرمانی – جنایی ...(فعلا همینا)

خلاصه داستان : شخصیت اصلی داستان ، بهراد مثل جلد قبل با کمک جنی به اسم هاموس به مردم کمک می کنه...یه شب که بهراد داره از سر کار به خونه ش برمی گرده یه پسری رو می بینه که توی کوچه مونده و جایی نداره بره،دلش می سوره و با خودش می برش خونه.فردای اون شب مامورای آگاهی بهش خبر میدن که یه قاتل زنجیره ای دنبالشه...کمی که می گذره بهراد متوجه میشه پسری که توی خونه ش راه داده...(اگه گفتین؟!واقعا حال کردین خلاصه رو بعدا عوضش می کنم...)

جلد رمان هم مثل همیشه خودم هنرنمایی کردم.ببخشید اگه خوب نیست،من حرفه ای نیستم...فقط دوست داشتم در حدی باشه که شما چهره ی شخصیت ها رو توی ذهن تون مجسم کنید.

اگه یادتون باشه توی جلد پسران بد، عکس داروین با بهراد فعلی یکی بود.به خاطر این من مجبور شدم برای یکی از این دو شخصیت چهره ی جدید انتخاب کنم و چون این چهره اولین بار متعلق به بهراد بوده، داروین رو عوض کردم.فکر می کنم انتخاب خوبی هم بوده.

-------------------

ساعت هشت و نیم بود و من هنوز به دفتر نرسیده بودم.شانس اوردم خیابون ها خلوت بودن وگرنه با اون سرعتی که من می رفتم احتمالا ده بیست نفرو کتلت می کردم.با سرعت پیچیدم توی کوچه و جلوی دفتر نگه داشتم.جلوی در خبری از سورن نبود.شماره شو گرفتم و بعد از سه چهار تا بوق جواب داد...

- بیا پایین من جلوی در ام.

با نگرانی گفت : ببین...یه مشکلی پیش اومده.پنج دقیقه صبر کنی میام.

- چه مشکلی؟می خوای بیام بالا؟

سورن – نه خودم حلش می کنم،الان یه ذره آب بهش می زنم درست میشه.

- به چی آب می زنی؟!!

سورن – به موهام.همونجا باش اومدم.

با اعصاب خردی نفس عمیقی کشیدم و ماشینو خاموش کردم.فک کنم نصف عمر من سر قر و فر سورن به باد رفت! مخصوصا با این مدل موهای جدیدش دیگه کامل آسفالتم کرده.

بوی گند ماشین هم بدتر داشت اعصابمو به هم می ریخت.با اینکه بیشتر از یه ماه بود که گرفته بودمش اما هنوز هم داخلش بوی پلاستیک و بنزین و خلاصه بوی گند میداد.هر چقدر هم درهاشو باز گذاشتم بوش نپرید.خواستم از ماشین پیاده شم اما هوا خیلی سرد بود.احساس کردم تحمل بوی ماشین از سرما راحت تره.آسمون هم حسابی گرفته و ابری بود.کم کم باید خودمونو برای برف آماده می کردیم.

پنج دقیقه که گذشت بلاخره سورن با پرونده ها اومد.همین که نشست توی ماشین پرونده ها رو گرفت رو به من تا بگیرمشون.منم همینجوری خنثی داشتم بهش نگاه می کردم تا بلکم از رو بره، اونم با بی خیالی پرونده ها رو پرت کرد روی صندلی عقب و گفت : چرا مثه قاتل ها به من نگاه می کنی؟

- خودت چی فکر می کنی؟

سورن – من هیچ فکری نمی کنم، راه بیفت.

استارت زدم و حرکت کردم...

- کاملا مشخصه!...فقط من موندم تو چرا از قضیه معظمی عبرت نمی گیری! آخرش این صالحی هم همون بلا رو سرمون میاره.

سورن – بی خیال، معظمی روانی بود، اصن من نفهمیدم چرا اخراج شدم! پولم هم که نذاشتی برم ازش بگیرم... ولی صالحی مشخصه آدم حسابیه.

- معظمی هم که از اول اینجوری نبود، ما دو تا روانیش کردیم.

سورن – آره خب،ولی در کل زمینه های دیوونه شدنو داشت.اما صالحی رو دیدی چه ریلکسه،آدم می بینتش حال می کنه، اصن یه وضعی...!

- اینم دو ماه دیگه می بینیم چه ریختی میشه.

سورن در حالی داشت توی آینه موهاشو مرتب می کرد گفت : بدبین نباش.

یکی دو بار،خیلی کوتاه بهش نگاه کردم...هر چی فکر می کردم باز هم به این نتیجه می رسیدم که مدل موهای قبلیش بهتر بود.موهای ساده بیشتر بهش میاد...

گفتم : سورن ( همین که اسمشو گفتم خندم گرفت...جدیدا با اسم سورن مشکل پیدا کرده بودم!)

سورن – مرض.

- ببخشید ، نمی دونم چرا به اسمت حساس شدم!

سورن با مشت آروم به صورتم زد و گفت : غلط کردی.

- آخه این چه اسمی بود روی تو گذاشتن؟!

سورن – به نظر من که خوبه، تازه شانس اوردم با سامان ستش نکردن بذارن ساسان! مخصوصا با وجود کسی مثه ساسی مانکن!...اون موقع دیگه بی برو برگرد می رفتم عوضش می کردم.

- می دونی، مشکلش اینه که مثلا پیشوند "آقا" اصلا بهش نمیاد...آقا سورن! ( دوباره خندیدم) ...یه جورایی دخترونه ست.

سورن به طرز مسخره ای ادای منو دراورد و گفت " آقا سورن"...جوری که خودمم خندم گرفت و گفت : اونجور که تو میگی معلومه مسخره میشه! حالا چی می خواستی بگی منو صدا زدی؟

- آهان...می خواستم بگم مدل قبلی موهات بهتر بود.من با این زیاد حال نمی کنم.

سورن – همین که خودم حال می کنم کافیه.

- ولی وقتی ساده بود بهتر بودی ها...!

نیشخندی زد و گفت : نه اتفاقا الان حس می کنم خوشگل تر شدم.

زیر لب تکرار کردم : "خوشگل تر!"...

اعتماد به نفس رو لـِـه کرده !!

- هـِی روزگار...

سورن – چیه ؟ آه می کشی؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند روز پیش داشتم عکس هامو چک می کردم.یه عکس از بچگیم دارم ؛ چشمای درشت مشکی، دماغ کوچولو، لبای قلوه ای...خلاصه خیلی خوشگل بودم.ولی الان نمی دونم چرا عین کروکودیل شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – تو قیافه ت خوبه، مشکل خاصی هم نداره...فقط اگه بذاری من روش کار کنم دیگه عالی میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه قربونت...ترجیح میدم کروکودیل باقی بمونم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – باشه، هر جور راحتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که به چهارراه رسیدیم چراغ قرمز شد.غیر از ماشین ِ ما، ماشین دیگه ای اون اطراف نبود اما تایمر چراغ از هشتاد ثانیه شروع شد و باید کلی هم علاف این می شدیم.کم کم داشت حس خفگی بهم دست می داد! به سورن گفتم شیشه رو تا آخر بکشه پایین.خودم هم همین کارو کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن همچنان درگیر موهاش بود و چشم از آینه بغل برنمی داشت.منم داشتم توی جیب هام دنبال پاکت سیگارم می گشتم که چشمم به جلوی ماشین افتاد.یه عابر جلوی ماشین وایساده بود.اولش توجهی نکردم و به کارم ادامه دادم اما یهو توجهم بهش جلب شد.یه مرد قد بلند با لباس های مشکی و چشمای از حدقه بیرون زده، جلوی ماشین وایساده بود و زُل زده بود به من! حالت چشم ها و ابروهاش جوری بودن که حس کردم از دیدن ِ من تعجب کرده.منم بهش خیره شدم ...طرف هیچ رقمه کوتاه نمیومد، همینجوری با تعجب داشت به من نگاه می کرد.دیگه داشتم از اون حالتش معذب می شدم.مونده بودم چرا از جلوی ماشین کنار نمیره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – بهراد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای سورن به خودم اومدم، بهش نگاه کردم و گفتم : هوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن به چراغ راهنما اشاره کرد و گفت : دیگه سبزتر از این نمیشه ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که خواستم راه بیفتم دیگه اون مرد جلوی ماشین نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به دادگستری رسیدیم ماشین رو بیرون محوطه پارک کردم.پرونده ها رو از داخل ماشین برداشتیم و به طرف ساختمون راه افتادیم.محوطه ی دادگستری مثل همیشه شلوغ بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصمیم گرفتم تا قبل از رسیدن به ساختمون پرونده مو مرور کنم، برای همین هم آهسته راه می رفتیم و سرم به خوندن گرم بود که سورن گفت : بهراد، صالحی داره بهمون اشاره می کنه بریم پیشش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو بالا اوردم گفتم : کو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا سرمو بلند کردم خودم دیدمش...دیگه نیازی به جواب سورن نبود.کمی جلوتر از ما کنار یه نفر وایساده بود و داشت بهمون اشاره می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آهان، دیدمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – بریم پیشش... تو هم انقد اخم نکن، آدم باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که اخم نکردم، مدلم اینه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو رفتیم و با صالحی سلام و علیک کردیم.صالحی دقیقا نقطه ی مقابل ِ معظمی ِ.همیشه لبخند می زنه و خیلی هم خوش اخلاقه، کلا صداش از یه محدوده ی خاصی بالاتر نمیره.البته ما هم سعی می کنیم گیج بازی درنیاریم ولی در کل اونم خیلی آدم خوبیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صالحی لبخندی زد و گفت : فکر کردم شما دو تا نمیاین، داشتم نگران می شدم.( به پسری که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و ادامه داد ) می خواستم پسرمو با گروه تجسس بفرستم دنبال تون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و سورن اصلا متوجه منظورش نشدیم...همینجوری عین ماست داشتیم بهشون نگاه می کردیم که پسره باهامون دست داد و خودشو " سهند" معرفی کرد.بهش می خورد هم سن و سال ما باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صالحی – سهند افسر نیروی انتظامی ِ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ما که تازه دو زاری مون جا افتاده بود، کلی خودمونو مشتاق نشون دادیم و به به و چه چه راه انداختیم...به هر حال پسر ِ رئیس مون بود، باید حسابی تحویلش می گرفتیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن پرسید : درجه تون چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سهند – سروان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جدی؟ مگه چند سالتونه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سهند – بیست و نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من فکر کردم هم و سال ما باشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سهند – شما چند سالتونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیست و پنج.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سهند – خب پس زیاد هم اختلاف سنی نداریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – به نظر میاد خیلی سریع سروان شدین، نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سهند – نه زیاد...درجه گرفتن بستگی به عملکرد آدم داره.خیلی ها تا آخر عمرشون ستوان سوم باقی می مونن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در هر صورت موفق باشین، ایشالا سرگردی تون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و گفت : ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدایی هر چی فکر می کردیم می دیدم اصلا بهش نمی خوره پلیس باشه! با توجه به ذهنیتی که از پلیس های ایران داشتم...از نظر تیپ و قیافه که کاملا متفاوت بود.صورتش که مثه آینه بود...دریغ از یه ته ریش ِ محو! یه شلوار جین خاکستری پوشیده بود با پوتین های مشکی و پیراهن سفید، یه کاپشن مشکی هم روش پوشیده بود.فک کنم باید ذهنیتمو راجع به پلیس ها عوض کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدش از من و سورن یه سر و گردن بلندتر بود، با اون چشمای قهوه ایش زُل زده بود به من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صالحی ازم پرسید : شما هم امروز دادگاه دارید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله، ساعت نه و ده دقیقه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعتش انداخت : یه ربع مونده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره نیم نگاهی به سهند انداختم،همچنان من خیره شده بود.دیگه داشت می رفت رو اعصابم.بهش یه لبخند الکی تحویل دادم، همین که لبخند زدم متوجه حالت خودش شد...خندید و گفت : ببخشید من انقدر بهتون نگاه می کنم...حس می کنم شما رو یه جا دیدم، ولی به خاطر نمیارم کجا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهش می کنم.ممکنه همین جا، توی دادگستری دیده باشین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سهند – نه نه...اینجا نبود.شاید هم من اشتباه می کنم....نمی دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینو گفت دوباره تو فکر فرو رفت.احتمالا منو با قاتلی چیزی اشتباه گرفته بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این فکر نیشخندی زدم و دوباره سرگرم خوندن ِ پروندم شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه بعد سورن گفت که بهتره بریم داخل ساختمون.منم از خدا خواسته قبول کردم تا از شر نگاه های پسر صالحی خلاص بشم.با هم راه افتادیم و وارد ساختمون دادگستری شدیم و به طبقه ی دوم رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونجا نسبت به طبقه ی اول خلوت تر بود.یه گوشه ی سالن ایستادیم و منتظر شدیم تا صدامون کنن.سورن به دیوار تکیه داده بود و من هم رو به روش، پشت به جمعیت وایساده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – صالحی عجب پسر خفنی داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره، یه مشت بزنه من و تو رو شوت می کنه تهران.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – حالا دیگه پیازداغشو زیاد نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راست میگم ، مگه هیکلشو ندیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – آره خب...هر چی نباشه پلیسه دیگه.کلا ازش خوشم اومد، باحال بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین حین صدای چند تا دخترو شنیدم که داشتن از پشت سرم رد می شدن.اون لحظه داشتم به سورن نگاه می کردم، یعنی تا آخرین ثانیه داشت اونا رو با چشم دنبال می کرد! بعد با هیجان گفت : دختره رو شناختی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، من مثه تو بهشون زُل نزده بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چیز بود دیگه...اون یارو دختره تو دانشگاه، میترا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ؟ تبریک میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – داشت رد میشد یه نگاه خریداری هم به تو انداخت.خاک بر سرت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تأسف سری تکون داد و گفت : هیچی، همینجوری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی دوست داشتم زودتر برسم خونه.دیگه کم مونده بود از گشنگی فرمونو گاز بگیرم! سعی می کردم سریع تر برم اما نمیشد...برف حرکت ماشین ها رو کند کرده بود.بارش آنچنان شدید نبود و علی رغم اینکه بادی هم نمی وزید اما سرعت ماشین باعث میشد دونه های برف به شیشه بچسبن و جلوی دید رو بگیرن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیشه ی ماشین رو به اندازه یک سانت پایین اورده بودم تا دود سیگارمو بیرون بفرستم اما همون روزنه ی کوچیک باعث شده بود حسابی سردم بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره بعد از کلی ترافیک و اعصاب خردی به خونه رسیدم.از ماشین پیاده شدم تا در حیاطو باز کنم که دیدم یه نفر جلوی در خونه وایساده.با اینکه فاصله مون زیاد نبود اما برف و نور ِ کم کوچه اجازه نمی داد صورتش رو به خوبی ببینم تا اینکه خودش اومد جلو.یه پسر حدودا بیست – بیست و یک ساله بود که به وضوح می دیدم از فرط سرما دندون هاش دارن به هم می خورن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا بهم رسید سلام کرد و گفت : شما آقای ماکان اید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام.بله ، شما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من از طرف آقای دکتر رمضان اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که اینو گفت تا ته ِ ماجرا رو خوندم.توی دلم هم کلی به مهرآب فحش دادم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه باهام تماس می گرفتین خودم میومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید، نتونستم بیشتر از این صبر کنم، ترسیدم امشب نیاین.گفتم خودم بیام دنبالتون بلکم فرجی بشه و مشکل مون حل بشه.میشه الان با من بیاین خونه ی ما؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه کم فکر کردم...خیلی گرسنه بودم ولی نامردی بود اگه باهاش نمی رفتم.بیچاره این همه توی سرما منتظر من مونده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه، اشکال نداره...فقط شما یه لحظه تو ماشین باش، من برم خونه وسایلمو بیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسره توی ماشین نشست و منم سریع رفتم تو خونه، کیفمو برداشتم و برگشتم پیشش.اون چند ثانیه که پسره رو توی ماشین تنها گذاشته بودم همش توهم داشتم که ماشینمو برداره ببره...کلا از وقتی ماشین گرفتم به یه موجود متوهم تبدیل شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من اسم شما رو پرسیدم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه...اسمم توحیدِ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میشه یه کم توضیح بدی مشکل تون چیه؟ و اینکه از کی شروع شده؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – والا چی بگم!...من خودمم دقیقا نمی دونم از کی شروع شده! یعنی می دونید من از بچگی یادمه یه اتفاقایی تو خونه مون میفتاد، منتها خیلی جزئی بودن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چجور اتفاقایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – مثلا یادمه وقتی بچه بودم و توی خونه تنها می موندم درها بدون عامل خارجی ای به هم می کوبیدن و بسته میشدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این بسته شدن ِ درها جلوی چشم تو اتفاق میفتاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – نه...من فقط صداشو می شنیدم.ولی می دونستم صدای کدوم دره.خونه مون زیاد بزرگ نیست.یا اینکه مثلا تابلوها و ساعت دیواری بی خود و بی جهت از روی دیوار میفتادن.من اون موقع همش خودمو قانع می کردم که اینا اتفاقای ساده اند.بیشتر هم به خاطر این بود که می ترسیدم به موجودی مثل جن یا روح فکر کنم.حدود پنج شش سال این قضیه مسکوت موند تا اینکه از یکسال پیش دوباره شروع شد، اما این بار شدیدتر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تمام این مدت شما توی همین خونه زندگی کردین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – آره، من از وقتی چشم باز کردم توی این خونه بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توی خونه به جز تو کیا هستن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – یه برادر شش ساله دارم، مادرم هم هست...پدرم پارسال فوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا رحمتش کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – مرسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب، گفتی که الان وضعیت بدتر شده...دقیقا چه اتفاق هایی میفته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید - اوایل بیشتر واسه برادرم اتفاقای عجیب غریب میفتاد.مثلا چند بار پیش اومد که یهو یه پتو رو می نداختن روش، برادرم هم شروع می کرد به گریه و زاری که کی این پتو رو روی من انداخت! من و مادرم هم برای اینکه نترسه این کارشونو گردن می گرفتیم.اما این کارای اخیرشونو دیگه نتونستیم گردن بگیریم.همین چند وقت پیش برای اینکه آزار و اذیت هاشونو کم کنیم رفتیم پیش یه نفر، اون بهمون چند تا دعا داد.ما هم دعا رو توی خونه گذاشتیم اما همه ی دعاها رو سوزوندن.از اون به بعد با کتاب های مذهبی به شدت مخالفت می کردن، جوری شد که کتابخونه مونو آتیش زدن و همه ی کتاب هامون از جمله قرآن و صحیفه ی سجادیه و کلی کتاب دیگه، همه شون سوختن! از اون موقع که دعاها رو توی خونه گذاشتیم تقریبا هر شب میان سراغمون، برای همین دیگه طاقتم تموم شد و اومدم پیش شما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه!...پس از قرار معلوم با جن های کافر طرفیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – حالا به نظرتون میشه کاری کرد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره ... فک کنم.البته من باید خونه تونو ببینم تا نظر قطعی بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – اگه نشه کاری کرد چی؟ یا اینکه بدتر بشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب من کاری نمی کنم که بدتر بشه اما اگر هم شد دوستایی دارم که می تونن بهم کمک کنن.فقط یه چیزی؛ گفتی که هر شب اذیتتون می کنن،درسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – آره...تقریبا هر شب یه برنامه باهاشون داریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدت زیادی طول نکشید که بلاخره رسیدیم.خونه شون توی یه پس کوچه ی تنگ و باریک بود.هم محله و هم خود ِ خونه، قدیمی بودن.ته ِ کوچه هم یه حموم عمومی قرار داشت...ریخت و قیافه ی کوچه شون طوری بود که آدم ناخودآگاه می ترسید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین رو جلوی در خونه شون پارک کردم و هر دو پیاده شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به اطراف انداختم و گفتم : عجب محله ای دارید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – چطور؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوالش جوری بود که انگار اصلا توی باغ نیست...شاید هم چون زیاد اونجا زندگی کرده بود خوف ِ کوچه به چشمش نمیومد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من تا حالا این قسمت شهر نیومده بودم، برای همین واسم تازگی داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند بار در زدن، یه پسر بچه ی کوچیک ِ تپل اومد درو باز کرد.بچه ی بامزه ای بود، حتی من که اصلا با بچه ها صمیمی نیستم دلم می خواست لپشو بکشم....البته همین کارو هم کردم.لپشو کشیدم و گفتم : چطوری پسر؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم محکم زد روی دستم و گفت : این فضولیا به تو نیومده! ...( یه حرف زشت هم زد که اصن روم نمیشه به زبون بیارم!)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیولایی بود واسه خودش...توحید هم فقط بهش گفت : اِ، بی ادب!...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا اگه بابای من بود با کمربند سیاه و کبودم می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با توحید و برادر عتیقه ش رفتم تو.خونه شون ویلایی بود.ساختمون خونه وسط حیاط قرار داشت و خیلی خیلی قدیمی به نظر می رسید، از شیروونی ش گرفته تا در و دیوارهاش...همه جاش درب و داغون بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض ورود به خونه ناگهان مادر توحید یه سلام به طرفم شلیک کرد که برق از کله م پرید! هم بلند گفت و هم اینکه یه جایی وایساده بود که من نمی دیدمش، این بود که خیلی جا خوردم.باهاش احوالپرسی کوتاهی کردم.توحید داشت برای مادرش در مورد اومدن ِ من توضیح می داد... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازشون کمی فاصله گرفتم و تا نگاهی به دور و بر بندازم.فضای خونه شون به شدت سنگین بود، آدم فکر می کرد هر لحظه ممکنه چند تا جن بریزن روش و کتکش بزنن! با اینکه خونه ی بزرگی بود اما پنجره های کم و کوچیکی داشت.با توجه با جهتِ قرار گرفتن پنجره ها، میشد حدس زد که اصلا آفتاب گیر نیست و روزا نور خوشیدو به چشم نمی بینه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توی خونه اتاق یا محل خاصی هست که آزار و اذیت ها اونجا بیشتر باشن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید اومد پیشم و گفت : نه...ولی این اواخر از آشپزخونه خیلی صدا می شنویم.صداهایی مثه جا به جا شدن و به هم خوردن ظرف ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دور و برم نگاهی انداختم اما آشپزخونه رو ندیدم...گویا اُپن نبود.بهش گفتم : میشه بریم اونجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – بله، بفرمائین از این طرف.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هم به آشپزخونه رفتیم و من کنار اجاق گاز ایستادم.ظاهرا که همه چیز رو به راه بود.این قسمت از خونه هم مثل جاهای دیگه ش خیلی قدیمی بود.چیزی که باز هم توجهمو جلب کرد پنجره ی کوچیک آشپزخونه بود.فک کنم یه مقدار از اون سنگینی جو به خاطر همین پنجره های کوچیک و بدیِ تهویه ی هوا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیدوارم ناراحت نشی اما معماری خونه تون داغونه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – درسته...اگه می تونستم حتما عوضش می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بگو ببینم، مطمئنی همه چیزو به من گفتی و چیزی رو جا ننداختی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – خب...نه...همه ی اتفاقای عجیب رو نگفتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، منظورم اینه که مطمئنی خودتون کاری نکردین که باعث تحریک جن ها به آزار و اذیتتون بشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – آهان...آره مطمئنم.اگه چیزی بود حتما بهتون می گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین لحظه مادر توحید هم اومد توی آشپزخونه و پرسید : چیزی دستگیرتون شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله، با توجه به حرفای توحید و ظاهر خونه تون، من فکر می کنم مشکل از خونه ست.ببینید معمولا جن هایی که به یه مکان خاص تعلق خاطر دارن یا از اول توی اون مکان بودن و خودشونو صاحب اصلیش می دونن، یا اینکه به خاطر شرایط اون مکان بهش جذب میشن.حدس من اینه که شرایط خونه تون جن ها رو به اینجا علاقه مند کرده.اگه اشتباه نکنم یه حموم عمومی هم توی کوچه تون دیدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – اگه حدس شما غلط باشه و این جن ها صاحبای اصلی خونه باشن چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی از اون جن ها همراه آدما توی خونه ها زندگی می کنن و با این قضیه هم مشکلی ندارن و اینکه جن های مومن، با هر دین و مذهبی، علاقه ی چندانی به همنشینی با آدما ندارن.این جور مواقع خودشون از اون خونه یا محل کوچ می کنن، اما جن های خونه ی شما کتاب های مذهبی رو می سوزونن و اذیتتون می کنن...یعنی می خوان شما رو فراری بدن...البته اینو هم بگم، حدس من کمی خوش بینانه بود و امیدوار هم هستم به خاطر شرایط خونه تون به اینجا جذب شده باشن وگرنه چاره ای جز ترک خونه ندارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر توحید با نگرانی گفت : یعنی واقعا باید از این خونه بریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه جن ها از نوع اول باشن بله.ولی نگران نباشید، من سعی می کنم شرایط به ضرر شما نشه...خب، بهتره کارمو شروع کنم.میشه برام قرآن بیارید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – ولی ما قرآن نداریم...بعد از اینکه کتابخونه مونو سوزوندن دیگه جرأت نکردیم توی خونه قرآن بیاریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در هر صورت من الان به قرآن نیاز دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – اگه واجبه می تونم برم از همسایه ها بگیرم....ببخشید می پرسم ولی اینا که قبلا قرآن رو سوزوندن، یعنی ممکنه ازش ترسی هم داشته باشن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و گفتم : این استفهام انکاری ت جوری بود که انگار خیلی قرآن رو دست ِ کم گرفتی.ببین اونا قرآن رو آتیش زدن و البته کار خیلی بدی هم کردن اما خوندن ِ کلام خدا یه اثر خیلی متفاوت داره.چون اونا تحمل شنیدنش رو ندارن...و من شک ندارم که کافر هم هستن و این اثر قرآن چند برابر میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – خب... پس من برم از یکی از همسایه ها قرآن بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید و مادرش داشتن در مورد اینکه از کدوم همسایه قرآن بگیرن حرف می زدن.من هم توی اون چند لحظه نگاه دوباره ای به اطراف انداختم که دیدم یکی از شعله های اجاق گاز بدون دلیل روشن شد! حسابی جا خوردم و خیلی سریع متوجه شدم همه ی حرفامون رو شنیدن و احتمالا احساس خطر کردن.بدون اینکه توحید و مادرش متوجه بشن آروم حرکت کردم ،جلوی شعله وایسادم و خاموشش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترجیح دادم دیگه توی آشپزخونه نمونم و از اونجا بیرون اومدم.توحید هم ازم چند دقیقه مهلت خواست تا بره و از یکی از همسایه هاشون قرآن بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استرس داشتم و نمی تونستم بشینم، همش توی پذیرایی شون چرخ می زدم و هر از گاهی هم از پنجره به حیاط نگاه می کردم ،برف خیلی شدید شده بود و هر لحظه ارتفاعش روی زمین بیشتر میشد.پنج دقیقه که گذشت صدای زنگ در به گوش رسید.از قرار معلوم توحید برگشته بود.خیالم کمی راحت شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره رفتم پشت پنجره و پرده رو کنار زدم تا ببینم برف بند اومده یا نه که یه آن چشمم به صورت یه نفر پشت شیشه افتاد.ترسیده بودم اما چیزی نگفتم، نمی خواستم بقیه رو هم بترسونم.کسی که پشت پنجره ایستاده بود صورتی به سفیدی برف با چشمای کاملا سیاه داشت.چند قدم عقب رفت و شروع کرد به دویدن و لحظه ای بعد از جلوی چشمم ناپدید شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم آروم باشم، نفس عمیقی کشیدم و از پشت پنجره کنار رفتم.توحید ، قرآن به دست وارد پذیرایی شد و به طرفم اومد.قرآن رو سمتم گرفت و گفت : ببخشید اگه دیر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اشکالی نداره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – الان شروع می کنید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله فقط...( بهش نزدیک شدم و آروم گفتم )...به نظرم بهتره تا وقتی که کارم تموم میشه مادر و برادرت رو بفرستی برن یه جای دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – چرا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی...به خاطر خودشون میگم.ممکنه یه چیزایی ببینن که تا چند وقت تاثیر بدی روشون بذاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – باشه...الان به مادرم میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفت پیش مادرشو قضیه رو بهش گفت.چند لحظه بعد دیدم مادر و برادرش آماده ی رفتن شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید اومد پیشم و گفت : اگه میشه من برم مادرم اینا رو تا یه جایی برسونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما مادرش سریع گفت : ما خودمون میریم...میریم خونه ی یکی از همسایه ها.لازم نیست تو بیای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبیعی بود که مامانه نمی خواست من توی خونه شون تنها بمونم، که البته حق هم داشت.من هم بودم اعتماد نمی کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید بدون هیچ بحثی قبول کرد و بلاخره مادر و برادرش رفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – حالا می خواید چی کار کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اول برو برام یه کاسه آب بیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – اگه برای خوردن ِ توی لیوان بریزمش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، برای دعا می خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید رفت تا برام آب بیاره، من هم قرآن رو باز کردم و سوره ی آل عمران رو اوردم. توحید خیلی زود برگشت و کاسه ی آب رو بهم داد.همونجا، وسط پذیرایی روی زمین نشستم.آیه ی 144 سوره رو پیدا کردم.توحید هم کنارم نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونی، مسیحی ها با صلیب آب مقدس درست می کنن، ما با قرآن.البته اگه صلیب رو هم توی این آب می نداختم مقدس میشد منتها قرآن برای ما مسلمونا موثرتره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – جالبه...نمی دونستم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاسه ی آب رو جلوی دهنم گرفتم، بسم الله گفتم و شروع کردم به خوندن آیه.بعد از هفت مرتبه خوندن از جام بلند شدم تا آب رو تو همه ی گوشه های خونه بریزم.این کارم که تموم شد دوباره برگشتم وسط پذیرایی و نشستم.تمام مدت توحید هم دنبالم بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب...به قسمت سختش رسیدیم.حالا می خوام سوره ی احقاف رو بخونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – من باید چی کار کنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بلدی قرآن رو بدون غلط با صوت بخونی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس کاری از دستت برنمیاد.البته منم با صوت بلد نیستم ولی بدون غلط می خونم.تو همین جا، دور و بر من بمون.سوره رو که تا آخر بخونم همه چی تمومه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – به همین راحتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوره ی احقاف رو اوردم و با امید به اینکه همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه شروع به خوندن کردم.تا آیه ی پونزدهم همه چیز خوب پیش رفت اما ناگهان از آشپزخونه چند بار صدای شکسته شدن شیشه به گوش رسید.توحید بدجور ترسیده بود و خواست چیزی بگه که با دست بهش اشاره کردم بشینه سر جاش و حرف نزنه.وضعیت خودم هم بهتر از اون نبود اما می دونستم تنها چیزی که می تونه توی اون لحظه بهمون کمک کنه خوندن ِقرآن ِ...نباید تسلیم چند تا سر و صدای الکی میشدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم نسبت به اون صداها بی تفاوت باشم و به خوندن ادامه بدم اما چند لحظه بعد، در ِ آشپزخونه جوری به هم کوبید که هر دو از جا پریدیم.به قدری استرس گرفته بودم که نمی تونستم نشسته ادامه بدم.قرآن به دست از جام بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصمیم گرفتم به خوندنم سرعت بدم.از داخل آشپزخونه صدای کوبیده شدن ظرفا به هم رو می شنیدیم که هر لحظه شدیدتر می شدن.انگار داشتن اونجا رو زیر و رو می کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید با نگرانی بهم گفت : بهتر نیست دیگه ادامه ندیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به حرفش توجهی نکردم و همچنان به خوندن ادامه دادم.باز هم چند آیه جلو رفتم که به وضوح حس کردم یه نفر داره از پشت بهم نزدیکی میشه.سنگینی وجودش رو به راحتی احساس می کردم.دیگه نمی تونستم بی توجه باشم.سریع به عقب چرخیدم و دیدم که حدسم درست بوده...یه نفر در فاصله ی دو متری مون وایساده بود.اون شخص لباس بلند و سیاهی مثل ردا به تن داشت و موهای بلندی هم داشت که با اینکه توی خونه بادی نمی وزید اما به آرومی توی هوا حرکت می کردن.موهاش کاملا صورتش رو پوشونده بود و اصلا نمی تونستیم چهره شو ببینیم.بعد آروم آروم دستش رو بالا اورد و با انگشت بهم اشاره کرد که برم پیشش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهنمو به زور قورت دادم.توحید از پشت محکم منو گرفته بود و گفت : حالا چی کار کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچی نگفتم، فقط به خوندنم ادامه دادم.تنها راه چاره هم همین بود.. برای ترسیدن و غش و ضعف وقت نداشتم وگرنه دخل جفت مون اومده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه چشمم به قرآن بود، یه چشمم هم به اون یارو ولی چند ثانیه بیشتر طول نکشید که اون شخص از جلوی چشمامون محو شد.با رفتنش خیالم کمی راحت شد اما این وضعیت زیاد دَووم نیوردم و یهو یه ضربه ی محکم از سمت چپ بهمون وارد شد و هر دو روی زمین افتادیم.ضربه اونقدر محکم بود که قرآن ناخودآگاه از دستم افتاد و ازم فاصله گرفت.تا خواستم بلند شم و خودمو به قرآن برسونم یه نفر پامو کشید و چند قدم از قرآن دور شدم.توحید فورا رفت سمت قرآن و از روی زمین برش داشت.متوجه شدم دیگه از اون فشاری که دور مچ ِ پام حس می کردم خبری نیست.سریع از جام بلند شدم و رفتم پیش توحید، قرآن رو ازش گرفتم و با هول و ولا سعی کردم سوره ی احقاف رو پیدا کنم.دوباره از ادامه ی سوره شروع به خوندن کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمم به قرآن بود اما از گوشه ی چشم می دیدم که سایه هایی از کنارمون رد میشن.همش می ترسیدم به آخر سوره برسم و نتیجه ای نگیرم.فقط پنج آیه ی دیگه به آخر سوره مونده بود که دیدم توحید، که پیشم وایساده بود روی زمین افتاد.دیگه نمی تونستم به خوندن ادامه بدم.حسابی دستپاچه شده بودم...نمی دونستم باید چی کار کنم.چند بار به صورتش زدم و صداش کردم اما بیدار نشد.تنش سرد ِ سرد بود.از ترس نبضش رو گرفتم که دیدم می زنه و خیالم راحت شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا که به آخرای سوره رسیده بودم باید تمومش می کردم...چیز دیگه ای هم به ذهنم نمی رسید.دوباره قرآن رو باز کردم اما قبل از اینکه بخوام ادامه ی سوره رو بخونم توجهم به رو به رو جلب شد.سرمو بلند کردم دیدم حدود ده دوازده نفر اونطرف خونه وایسادن و دارن به من نگاه می کنن.همگی لباس های سیاه به تن داشتن...شبیه همون کسی بودن که پشت پنجره دیده بودم، با پوستی سفید و چشمای سیاه.همین که دیدم دارن بهم نزدیک میشن طاقت نیوردم و از جام بلند شدم.اصلا دوست نداشتم توحید رو اونجا ول کنم ولی ترس امونم رو بریده بود! چند قدم عقب رفتم ،با دیوار پشت سرم فاصله ی چندانی نداشتم که یهو مبل سه نفره ای که جلوم بود با شتاب به طرفم پرتاب شد و محکم به پاهام خورد و قرآن رو از دستم انداخت.روی زمین افتاده بودم و مبل داشت منو به دیوار پرس می کرد! فشار مبل جوری بود که اجازه نمی داد حرکت کنم و دستم به قرآن برسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون افراد هر لحظه داشتن بهم نزدیک تر میشدن.با تمام وجود داشتم تلاش می کردم به قرآن برسم.فکر اینکه اون جن ها بهم برسن دیوونه م می کرد.حاضر بودم هر کاری بکنم اما این اتفاق نیفته.با تمام توان سعی کردم به قرآن برسم...دستمو به سمتش دراز کردم و تونستم بگیرمش.سریع شروع کردم به خوندن ادامه ی سوره، فقط پنج تا آیه مونده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موقع خوندن اونقدر ترسیده بودم که جرأت نداشتم سرمو بلند کنم ببینم اونا رفتن یا نه! به آخرین که رسیدم صدای مهیبی توی خونه پیچید و بعد شیشه ی تمام پنجره ها شکستن...چون من دقیقا زیر یکی از پنجره ها بودم کلی خرده شیشه هم روی سر من ریخت.اما تا آخرین لحظه بی خیال خوندن نشدم.وقتی خوندم تموم شد دیگه از فشار مبل و اون جن ها خبری نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی تراس داشتم کفش هامو می پوشیدم.کفش هام از سرما خشک شده بودن! شانس اوردم زیر برف نموندن...توحید اومد کنارم وایساد.به زور پامو توی کفش چپوندم و وایسادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – مطمئنید این جن ها دیگه برنمی گردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره، اصلا دیگه فکرشم نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم دروغ می گفتم چون ممکن بود برگردن، اما برای آسودگی خیال توحید لازم بود اینو بگم.هنوز که اتفاقی نیفتاده بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – اونوقت اگه یه روزی دوباره برگشتن ما چی کار کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در اون صورت دوباره برو پیش دکتر.کس دیگه ای رو بهت معرفی می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – قصد توهین نداشتم، فقط می خوام خیالم راحت بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به نظر منم توهین آمیز نبود، چرا اینو گفتی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – خودمم نمی دونم... فک کردم بهتون بر خورد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه برنخورد.من کلا رک حرف می زنم.به هر حال اگه دوباره اتفاقی افتاد برو پیش دکتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – باشه، حتما.خب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب، من دیگه برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا اومدم راه بیفتم دستمو کشید و گفت : منظورم از "خب" این بود که دستمزدتون چقدر میشه من تقدیم کنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خستگی و گرسنگی و سرما پدرمو دراورده بود، دیگه حس سرپا وایسادنو نداشتم.دستمو کشیدم ، لبخند تصنعی ای زدم و گفتم : من معمولا دستمزد نمی گیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توحید – ولی آقای دکتر گفتن حتما از خجالتتون دربیام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عقب عقب به سمت در حیاط رفتم و گفتم : آقای دکتر غلط کرده، خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خونه بیرون اومدم ، فورا سوار ماشین شدم و از اون محل کوفتی زدم بیرون.یکی از بدترین شب های زندگیمو گذروندم...هوای بیرون خیلی بهتر از اونجا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست داشتم زودتر به خونه برسم اما برف، راه ها رو بند اورده بود.جاهایی هم که ترافیک نبود، باز هم نمیشد تند رفت چون ماشین سُر می خورد.برف روی زمین رو کاملا پوشونده بود و همچنان داشت می بارید.اگه مدرسه می رفتم حتما کلی ذوق می کردم اما توی اون شرایط برای من تبدیل به یه کابوس شده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره با هر ضرب و زوری که بود ترافیک رو پشت سر گذاشتم.ساعت حوالی ده و نیم بود.پیچیدم توی خیابون خودمون...هیچ کس توی خیابون نبود.تعجبی هم نداشت...آهسته داشتم پیش می رفتم که دیدم کمی جلوتر ، یه نفر وایساده و به تیر چراغ برق تکیه زده.تعجب کردم...عجیب بود که توی اون سرما و باد و بوران اونجا ایستاده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنجکاو شده بودم...وقتی بهش رسیدم، ماشینو نگه داشتم و شیشه ی سمت شاگرد و پایین اوردم.اون هم جلو اومد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : اگه متوجه نشدی باید بهت بگم که اینجا تاکسی گیرت نمیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و گفت : ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دوباره عقب رفت و به تیر چراغ برق تکیه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه همونجا موندم و بعد راه افتادم...حسابی تو شوک بودم! حتم داشتم یه جا دیدمش ولی یادم نمیومد کجا... چند متری ازش فاصله گرفتم که یهو یادم اومد کجا دیدمش! همون کسی بود که وقتی داشتم اون پسر مو بوره رو تعقیب می کردم بهش خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونم چرا ولی پام رفت روی ترمز و نگه داشتم.دوباره دنده عقب گرفتم و رفتم پیشش.شیشه رو کشیدم پایین...اون هم دوباره جلو اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : می خوای جایی بری؟ من می تونم برسونمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید گفت : مطمئن نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منتظر کسی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جایی رو داری که بری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه مکث کرد و گفت : نه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ماشین رو باز کردم و گفتم : بیا بالا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قیافه ش به قدری مظلوم به نظر می رسید که حس می کردم نمی تونم اونجا ولش کنم...فکر کردم شاید از خونه شون رفته باشه و کمی بعد هم منصرف بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست هاش از سرما قرمز شده بودن.پالتو هم نداشت و یه کاپشن معمولی پوشیده بود.فک کنم پاهاش از سرما خشک شده بودن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشینو اوردم توی حیاط و بعد از بستن در، فورا رفتم توی پذیرایی.پسره هنوز ننشسته بود و داشت و به در و دیوار نگاه می کرد.با ورود من نگاهشو به سمتم برگردوند و لبخندی زد.به مبل اشاره کردم و گفتم : بشین، راحت باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه چیزی بگه نشست.رفتم توی اتاق تا لباس هامو عوض کنم.فقط به این فکر می کردم که یه چیزی بخورم و بخوابم.داشتم تی شرتمو می پوشیدم که صدای زنگ تلفن رو شنیدم.برگشتم به پذیرایی و صفحه ی تلفن رو نگاه کردم.شماره ی مهرآب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو برداشتم و گفتم : چیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرآب – اوه ! مثه اینکه بد موقع مزاحم شدم!...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه اتفاقا خوش موقع مزاحم شدی! همین چند لحظه پیش داشتم به این فکر می کردم چقدر خوب میشه قبل از اینکه بخوای کسی رو بفرستی سراغم بهم خبر بدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرآب – آخ ، ببخشید! من بهش گفتم فردا بیاد پیشت،ولی فک کنم خیلی عجله داشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهش می کنم.به هر حال می تونستی بهم یه اس ام اس بدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرآب – یادم رفت...دیگه شرمنده.حالا چرا ازش پول نگرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو از کجا می دونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرآب – الان زنگ زد بهم گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتما لازم نبوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرآب – چیه؟ گنج منج پیدا کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، فقط دستمزدمو از قبل گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرآب – آره ... تا حدودی در جریانم.امیدوارم در ازای این پولی که بهت میده چیزی فراتر از جن گیری ازت نخواد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظور؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرآب – همینجوری گفتم...فقط یه آرزو بود.خب...کاری نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، فعلا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرآب – خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو گذاشتم و اومدم روی زمین، جلوی مبل نشستم.نگاهی بهش انداختم و گفتم : با تو چی کار کنم؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند مظلومانه ای زد و آروم گفت : هیچی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه سکوت برقرار شد.داشتم به این فکر می کردم که واسه شام چی بخورم که دیدم از جاش بلند شد و گفت : خب...من دیگه میرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا؟ امشبو بمون.من یه اتاق خالی دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ، برم بهتره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیرون از سرما یخ می زنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می تونم تحمل کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو حتی یه پالتو نداری که گرمت کنه.میری بیرون یخ می زنی اونوقت من عذاب وجدان می گیرم...(سرمو گذاشتم روی میز)...به اندازه کافی عذاب وجدان دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا سرمو روی میز گذاشتم احساس کردم داره خوابم می بره، فورا از جام بلند شدم و گفتم : من می خوام برم توی آشپزخونه یه چیزی برای شام درست کنم، پیشنهادم اینه که تو هم باهام بیای که اگه وسطای کار خوابم برد بیدارم کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت : باشه، حتما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاکت سیگارمو برداشتم و رفتیم توی آشپزخونه.پاکت سیگارو گذاشتم روی میز و خواستم برم سر وقت یخچال که بهم گفت : اگه خیلی خسته ای من می تونم کمک کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی رو عقب کشیدم و گفتم : نه ، تو بشین.خودم یه کاریش می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در یخچال رو باز کردم.داشتم به این فکر می کردم که چی درست کنم...حوصله ی غذای پختنی رو نداشتم... در نهایت تصمیم گرفتم تغذیه ی سالم کوفت کنم.چند تا گوجه و خیار برداشتم و در یخچالو بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونی، من چند سالی میشه که اعتصاب تخم مرغ کردم، اصن تخم مرغ که می بینم انگار شوهر ننه مو می بینم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت : بله...منم باهاش میونه ی خوبی ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع گوجه خیار ها رو شستم و پشت میز نشستم تا خردشون کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اهل این طرفا نیستی،نه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره، مشخصه چون لهجه نداری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما هم لهجه ندارین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا ، من یه ته لهجه ای دارم...دقت کنی متوجه میشی.کلا یه مدت که اینجا زندگی کنی خود به خود لهجه می گیری.برای درس که نیومدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، برای کار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواستم بپرسم چه کاری دیدم اصلا به من ربطی نداره.اگه می خواست خودش می گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه دوست داری سیگار بکش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه...شما همیشه انقدر زود به دیگران اعتماد می کنید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ام...خب نه...بستگی داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه خیلی چیزا...می دونی، من اکثر مواقع وقتی برای بار اول کسی رو می بینم یه حس از خوب یا بد بودنش بهم القا میشه...البته گاهی اوقات هم درست نیست ها، ولی خب بیشتر وقت ها اون حس ِ درست از آب درمیاد.در مورد تو، حقیقتا دلم برات سوخت.فکر هم نمی کنم آدم بدی باشی...هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در این مورد قاضی خوبی نیستم... اما خب، سعی می کنم که خوب باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین کافیه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موقع شام حرفی بین مون رد و بدل نشد...من که خسته بودم، اون هم به نظر نمیومد علاقه ای به حرف زدن درباره ی خودش داشته باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست داشتم هر چی زودتر بخوابم برای همین بلافاصله بعد از شام ازش خواستم بیاد توی اتاق...تصمیم داشتم خودم مثه همیشه توی پذیرایی بخوابم و اون تو اتاق خواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از داخل کمد یه بالشت برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو اینجا روی تخت بخواب... منم بیرون، توی پذیرایی ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شاید بهتر باشه من بیرون بخوابم...؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ، من عادت ندارم اینجا بخوابم.بیرون راحت ترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم سمت در تا از اتاق بیرون برم،خواستم درو ببندم که یه لحظه صبر کردم و گفتم : فقط اینکه، چیزی برای دزدی نیست...ولی یه وقت عوضی نشی چیزی بدزدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه...قول میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم درو ببندم که گفت : راستی...ممنون بابت جا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهش می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درو بستم و رفتم توی پذیرایی، متکا رو انداختم روی زمین و همونجا ولو شدم.همین که دراز کشیدم یادم افتاد موبایلمو برای اینکه صبح بیدارم کنه تنظیم نکردم.به زور خودمو کشوندم سمت میز و برش داشتم.برگشتم سر جام و تا دکمه شو فشار دادم دیدم یه پیام از مسعود دارم.نوشته بود بهش زنگ بزنم.نگاهی به ساعت انداختم...یازده و نیم بود.حس کردم برای زنگ زدن دیره و بی خیالش شدم...فردا بهش زنگ می زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشیمو کنار گذاشتم و خوابیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این قسمت به بعد رمان نیستش::

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نترس یه لحظه فقط به دورو برت نگاه کن سایه نمیبینی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخه وقتی این رمانو میخونی جن ها زیاد هواسشون به تو هستن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مراقب خودت باش و دستتو بده به من تا بقیه شو باهم بخونیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاظری؟هوم؟حالا برو قسمت دومش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موبایلم شروع به زنگ زدن کرد . بدون اینکه چشمامو باز کنم دستمو دراز کردم و دکمشو فشار دادم.اصلا دلم نمیومد بلند شم برم سر کار و جای گرم و نرممو ول کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز کامل بیدار نشده بودم که حس کردم یه چیزی روی صورتمه.فورا سر جام نشستم و دیدم اون چیز پتوئه! چند ثانیه سر ِ جام نشستم تا کاملا لود بشم.یه کم که گذشت ، یادم اومد که من دیشب با خودم پتو نیورده بودم...حتما کار اون پسره ست.پتو رو مچاله کردم و گذاشتمش روی بالشت، بعد از جام بلند شم و رفتم سمت اتاق.آهسته در ِ اتاق رو باز کردم و نگاهی به تخت انداختم اما اونجا ندیدمش.وارد اتاق شدم ولی اونجا نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ساعت نگاه کردم...هفت و ده دقیقه رو نشون میداد.چقدر زود رفته بود! فرصت نشد اسمش رو هم بپرسم...لابد راحت نبوده که انقدر زود رفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم سمت کمد تا پتو و پالشت رو بندازم توش...درشو کشیدم اما باز نشد.کلید رو توی قفل چرخوندم و این بار باز شد.من کلا عادت ندارم در ِ کمد رو قفل کنم، چون قفلش خرابه و ممکنه گیر کنه.حتما پسره موقع برداشتن پتو قفلش کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع آماده شدم و از خونه بیرون اومدم.برف بند اومده بود اما روی زمین کلی برف نشسته بود و یه تیکه سفید شده بود.دیدم اگه بخوام با کفش های معمولی برم شلوارم تا زیر زانو خیس میشه.از توی جاکفشی یه جفت پوتینی که سورن چند وقت بهم داده بود رو برداشتم...البته پوتین هاش دسته دوم بودن ولی خب این چیزا برای سورن کهنه محسوب میشه، برای من خیلی هم نو بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوار ماشین شدم و روشنش کردم تا موتور خوشگلش گرم بشه یه وقت بهش فشار نیاد. پیاده شدم تا در حیاط رو باز کنم.بعد از باز کردن در حیاط، خواستم برگردم توی ماشین که یه نکته توجهمو جلب کرد...اینکه فقط یه جای پا توی حیاط بود، اونم جای پای خودم بود! پس این پسره چجوری از حیاط بیرون رفته بود؟!! یه لحظه فکر کردم شاید جای پاش دوباره با برف پُر شده باشه اما اونجوری هم نمیشد...چون هر چقدر هم پر می شد باز هم اون قسمت باید پایین تر به نظر می رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم توی ماشین و از خونه بیرون اومدم...تمام مدت فکرم درگیر اون شخص بود.نکنه جنی چیزی بوده باشه!...اما جن ها غذا نمی خورن!...پس یقینا جن نبوده...شاید هم بوده باشه، نمی دونم.بعضی از کتابا میگن که جن ها غذا هم می خورن... .الان می فهمم چقدر از این اطلاعات پراکنده متنفرم! یه منبع نیست که آدم بتونه بدون شک و تردید بهش اعتماد کنه...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی یه چیزی جور درنمیاد.اگه طرف جن بوده باشه نیازی نداره خودشو به من نشون بده تا بتونه وارد خونه بشه...با توجه به اینکه من بیشتر روز رو خونه نیستم و جن ها از در و دیوار رد میشن! این فرضیه کاملا احمقانه ست.مطمئنا طرف جن نبوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترجیح دادم مثل قبل فکر کنم که اون یه آدم معمولی بی سرپناه بوده و الانم رفته.فکر کردن در مورد جای پا و این چیزا بیهوده ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت هشت رسیدم دفتر.سورن رفته بود دادگستری...منم باید برای ساعت ده خودمو به اونجا می رسوندم.به محض اینکه یه سری از کارامو توی دفتر ردیف کردم راهی دادگستری شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بر خلاف همیشه این بار محوطه ی بیرون دادگستری خلوت بود.کمی که جلو رفتم دیدم توی اون سرمای پدر درآر، سورن روی یه نیمکت نشسته.رفتم و پیشش نشستم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چی شد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سرد بود...تو چجوری سرما رو تحمل می کنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – به راحتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بسته ی بیسکوییتی که توی دستش بود رو به سمتم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، نمی خورم...ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چرا؟ من واست شیر هم گرفتم! ایناهاش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بی خیال، نمی خورم.خودت بخورش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – من مال ِ خودمه خوردم، بگیر بخور...( خندید و ادامه داد ) ...اگه نخوری مجبورم بندازمش سطل آشغال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازش گرفتم و گفتم : چرا شیرکاکائو نگرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – گلاب به روت، شیر کاکائو قندش بالاست، هی باید برم دستشویی.راستی نیم ساعت پیش امینی رو دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امینی خر کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – همونی که ساعت ده باهاش دادگاه داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – هیچی دیگه، گفت موکلش توی زندان خودکشی کرده، دادگاه امروزتون مالید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جدی؟! پس چرا از دادگاه به من خبر ندادن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چه می دونم! با دستگاه اداری که آشنا هستی...البته من به دفتر زنگ زدم،صالحی گفت حرکت کردی سمت اینجا...(نیشخندی زد)... دیگه منم منتظر شدم تا بیای یه شیر بیسکوییت در خدمتت باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا یارو مُرده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – کی؟ اونی که خودکشی کرده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره، همون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – نمی دونم، وکیلش فقط گفت خودکشی کرده.تازه اینم رفاقتی بهم گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اعصابم خرد شد...هی با خودم می گفتم کاش نمیومدم.همش تقصیر سورن بود! یه بیسکوییت برداشتم و با اعصاب خردی گفتم : چرا کیک نخریدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چون دلم نخواست...بهراد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – به نظر تو یه دختر ِ مثلا 168 سانتی،تنهایی می تونه یه پسر ِ 190 سانتی ِ حدودا 90 کیلویی رو بیهوش کنه؟ اونم در حالی که رو به روش وایساده ، بعدش هم بلندش کنه و بدزدتش؟!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این سوال کاملا هنگ کردم! چند ثانیه اصلا نفهمیدم چی گفت...یه کم سوال رو توی ذهنم آنالیز کردم و گفتم : یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – تو جواب بده بهت میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به نظر تو من می تونم براک لزنر رو بیهوش کنم بعد هم بدزدمش؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند خندید و گفت : نه، فکر نکنم بشه.تازه من و تو هم نمی تونیم...شاید اگه مسعود هم بیاد کمک مون بتونیم یه کارایی کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا این سوال برای چی بود؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن - هیچی...البته می دونستم نمیشه ها، ولی شک کردم.دیروز داشتم یه رمان می خوندم که همچین چیزی توش نوشته بود.اصن کُپ کردم.خیلی باحال بود... ( خندید)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخرش رمانه رو خوندی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – نه، چند صفحه خودم، حس کردم داره به شعورم توهین میشه...دیگه ادامه ندادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرم خوردن بودم که سورن بهم نگاه کرد و آروم گفت : اِ ، اونجا رو ببین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زُل زدی تو چشم ِ من میگی "اونجا رو ببین" ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – پشتمو میگم ابله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه جوری که تابلو نشه به اون سمت نگاه کردم.میترا با یه دختری که نمی شناختمش وارد محوطه ی دادگستری شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وانمود کن ندیدی شون.حوصله ی حرف زدن ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – باشه، هر جور راحتی.ولی فک کنم ما رو دیدن ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیالت راحت، این وری نمیان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شانس تا من این جمله رو گفتم دیدم اونا هم راهشونو کج کردن سمت ما! تا آخرین لحظه ای که بهمون برسن، هی به سورن می گفتم اون طرفو نگاه نکنه بلکم بی خیال شن...اما بی فایده بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا حوصله ی سرپا وایسادنو نداشتم اما بی ادبی بود اگه بلند نمی شدم.دختری که همراهش بود صورت لاغر و استخونی ای داشت.قدش هم نسبتا کوتاه بود و با یه نیشخند مزخرف به ما نگاه می کرد.بعد از سلام و احوالپرسی اون دختره گفت : شماها خل اید؟! چجوری توی این سرما اینجا نشستین؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این جمله قشنگ فهمیدیم که شخصیتش هم مثل نیشخندش مزخرفه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن هم با لبخند گفت : این دیگه به خودمون مربوطه...خانوم ِ افشار، دوستتونو معرفی نمی کنید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه میترا چیزی بگه خود ِ دختره گفت : من پونه ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این " من پونه ام " رو جوری با غرور گفت که انگار داره میگه من ملکه ی انگلیسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید، فامیلی تون چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندی زد و گفت : این دیگه به خودم مربوطه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – لابد ایشون ترجیح میدن با اسم کوچیک صداشون کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مونده بودم این دختره با اون شخصیت خردسالش چجوری وکیل شده! البته شاید هم وکیل نبود اما بعید به نظر می رسید برای کار دیگه ای اومده باشه.سرم پایین بود و انتظار خدافظی رو می کشیدم! میترا هم تمام مدت مثل من ساکت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه - برادر، به ما هم یه نگاه بنداز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احتمالا چون سرم پایین بود فکر می کرد خیلی مذهبی ام و این حرفا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو بالا اوردم و گفتم : ببخشید...من عادت ندارم وقتی با کسی در حال صحبت نیستم بهش زُل بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه – آخه یه جوری پایینو نگاه می کنی، گفتم نکنه گردنت درد بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون بابت نگرانی تون...اما گردن ِ من فقط به خودم مربوطه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنایه آمیز گفت : راستی آقا بهراد، اسمتون بهراد بود دیگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه – شنیدم شما دعانویس اید، راسته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – کدوم احمقی اینو گفته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه – من از میترا شنیدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی سعی کردم که نخندم...سورن هم همینطور.به یه لبخند کوچولو اکتفا کردیم و من گفتم : چرا اینو می پرسین؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه – آخه من یه مشکلی برام پیش اومده، گفتم شما هم که دعانویس اید، شاید بتونین کمک کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمایین مشکل تونو بگین، شاید هم به گفته ی خودتون بتونم کمک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه – باشه...می دونین، من از دختر عموم متنفرم.اگه شما بتونین یه دعا بهم بدین که دختر عموم رو بترکونه ممنون تون میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش کلی به حرف خودش خندید...میترا هم همینطور.من و سورن داشتیم نگاهشون می کردیم...بهش لبخندی زدم و گفتم : بله، اتفاقا من می تونم کمک تون کنم، خصوصا در این زمینه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید