این رمان داستان زندگی یه پسر به اسم بهـــراد هست که بعد از مدتی متوجه حضور نیروهای منفی در اطرافش میشه(که ممکنه شیطانی باشن). بعد از مدتی به پیشنهاد اطرافیانش به یه نفر که مشهوره با جن ها در ارتباطه مراجعه می کنه و متوجه میشه گروهی از جن های یهودی در صدد آسیب رسوندن به اون هستن و...

ژانر : ترسناک، معمایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ ساعت و ۶ دقیقه

مطالعه آنلاین هیچکسان (جلد اول)

نام رمان: هیچکسان (جلد اول)

نویسندھ:sober

ژانـر: #ترسناک #معمایی

خلاصھ:

این رمان داستان زندگی یه پسر به اسم بهـــراد هست که بعد از مدتی متوجه حضور نیروهای منفی در اطرافش میشه(که ممکنه شیطانی باشن). بعد از مدتی به پیشنهاد اطرافیانش به یه نفر که مشهوره با جن ها در ارتباطه مراجعه می کنه و متوجه میشه گروهی از جن های یهودی در صدد آسیب رسوندن به اون هستن و...

وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه می کردم.بچه که بودم همیشه می ترسیدم پنکه بیفته روی کله م و مغزم متلاشی بشه...یادش بخیر.الان فکر می کنم که عجب خری بودم! منتظر سورن بودم تا بیاد مثلا با هم درس بخونیم.البته نزدیکای عید نمیشه درس خوند...ما هم که هر وقت به هم می رسیم به تنها چیزی که فکر نمی کنیم درسه.توی همین فکرا بودم که صدای زنگ رو شنیدم و سریع رفتم درو باز کردم.

- سلام.

سورن - سلام چطوری؟

- خوبم.چرا انقد دیر اومدی خیر سرت؟

سورن - ببخشید ...حوصله م سر رفته بود،توی شهر یه چرخی زدم.

(رفتم توی آشپزخونه تا چایی رو ردیف کنم)

سورن – الان که توی شهر داشتم مغازه ها رو دید می زدم دیدم جدیدا یه مغازه ی اسباب بازی فروشی باز شده که واسه همه ی عروسک هاش اسم گذاشته.

- واقعا که بی کاری...وقتتو صرف چه چیزایی می کنی.

سورن – حالا حدس بزن یارو اسم کدوم عروسکو گذاشته "بهراد"؟

- چه می دونم...لابد خره.

سورن با خنده گفت : نه بابا اصلا عروسک بهراد نداشت.حالا حدس بزن اسم کدومو گذاشته بود نسترن؟

- دراین مورد علاقه ای به حدس زدن ندارم.

سورن - خب خودم میگم...خرسه.

- عجب حُسنِ انتخابی! حالا نتیجه ی این بحث چی بود؟

سورن – هیچی...همینجوری گفتم وقت درس خوندن مون بگذره.راستی مسعود گفت چرا تلفن تو جواب نمیدی؟

- پولشو ندادم از مخابرات قطعش کردن.

سورن – خـــــــاک بر سرت.به هر حال بهش یه زنگی بزن.

- باشه.ببین فقط یه مشکلی هست...موبایلم هم خرابه.گوشی تو بده بهش بزنگم.

سورن در حالی که موبایلشو از جیبش در می اورد گفت : احتمالا چند روز دیگه هم بهم خبر می رسه که بهراد از گشنگی مرد!

- نگران نباش به اونجا نمی رسم...الو مسعود،چطوری؟ باهام کار داشتی؟

مسعود – با گوشی سورن زنگ زدی؟

- آره ... مال خودم افتاد توی چایی.

مسعود – به به...زحمت کشیدی...اینارو ولش کن.خواستم بگم فردا شب بیا اینجا.

- چه خبره فردا شب؟

مسعود – می خوام سوپرایزت کنم.

- جدی؟

مسعود – نه بابا...شوخی کردم.مهمونیه گفتم تو هم باشی.خوش بگذره.

- نه قربونت... من از جاهای شلوغ خوشم نمیاد...می دونی که.

مسعود – خفه شو ،زر نزن.یادت نره بیای.

- مسعود چل بازی درنیار.به جون خودت انقد کار دارم که وقت ندارم خودمو بخارونم.

مسعود خندیدو گفت : خودتو بخارونی؟ ینی کجا میشه دقیقا؟ مهم نیست.ولی خدایی اگه نیای ناراحت میشم.

-ای بابا... حالا کیا هستن؟

مسعود – همه دیگه...

- همه ینی کیا؟

مسعود –ینی همه ی خانواده بابات و مامانت و عمه و عمو و مخلفات.

-اوه...اوه...همون سه گزینه ی اول برای منصرف شدنم کافیه.

مسعود – تو به خاطر من بیا.باور کن کسی باهات کاری نداره.

- همین دیگه...وقتی می دونم کم محل میشم برای چی باید بیام؟

مسعود – گفتم که به خاطر من بیا.در ضمن اگه به من بود که دعوتت نمی کردم چون می دونم همه باهات خصومت دارن.اما پیشنهاد من نبود.

- پیشنهاد کی بود؟

مسعود – مهم نیست...تو بیا...به خاطر من.

- (یه لحظه خندم گرفت) : چقد عاشقانه گفتی...

مسعود – خیلی بی جنبه ای...فقط یادت نره بیای! خدافظ.

- باشه...فعلا...

مسعود عمومه...منتها اختلاف سنی مون خیلی زیاد نیست.مادربزرگم سر پیری هم دست از کار و مجاهدت برنداشته.اما به نظرم این یه کارش خیلی خوب بود چون مسعود یکی از معدود افراد فامیله که با من خوبه.در واقع رفتارش توی فامیل نسبت به رفتاری که با من داره زمین تا آسمون فرق می کنه.توی فامیل همه مثه سگ ازش حساب می برن ... یه داد که بکشه همه ساکت میشن.به کسی رو نمیده... اما با من مثه همه ی دوستای دیگه م رفتار می کنه.فکر کنم این به خاطر باحال بودن بیش از حدم باشه...(شوخی کردم).یادم باشه یه بار دلیلشو ازش بپرسم.

- فک نکن الان کل مکالمه رو واست شرح میدم!

سورن – نمی خواد بابا...نشستی بیخ گوشم بلند بلند حرف می زنی...صدای مسعود هم که مثل یابو ئه.خودم همه رو شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا به نظرت چه خبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عروسی خره! من چه می دونم.اینا هر چند وقت یه بار دعوای خون شون پایین میاد...یه مهمونی اینجوری می گیرن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – این ینی نمی ری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا میرم.مسعود به عشق مون قسمم داد.(هنوز به اون لحن گفتن مسعود فکر می کردم...واقعا باحال بود)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – آره دیگه چرا نری...به هر حال همه هستن...عمه...دختر عمه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه شو.اتفاقا سر همین موضوع اصلا دوست ندارم برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن با لبخند گفت : آره می دونم...کاملا واضحه.خب دیگه از قرار معلوم من و تو درس بخون نیستیم.زودتر برم که تو هم راحت برای فردا شب برنامه ریزی کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره دیگه زودتر برو...تحملت داره سخت میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن نزدیک در ورودی بود گفت : فقط یادت باشه اون تی شرت قرمزه رو بپوشی که جیگر بشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم یه گلدون سمتش پرت کنم دیدم حیفه...به جاش صلوات فرستادم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متنفرم از اینکه به خاطر یه حماقت قدیمی دستم بندازن.اون موقع سنم پایین بود.آدم وقتی سنش پایین باشه ممکنه از یه آدمایی خوشش بیاد که بعدا نظرش کاملا برگرده.شاید هم اگه نسترن به من نمی گفت "نه" نظرم برنمی گشت و همچنان عاشقش می موندم.نمی دونم...مهم هم نیست چون به هر حال این موضوع خیلی وقته تموم شده و منم جوابمو گرفتم.از اون زمان به بعد خیلی کم بهش فکر کردم.اما الان یه کم می ترسم...نکنه دوباره ببینمش و نظرم عوض بشه؟...البته دیگه فایده ای هم نداره چون نظر اون که عوض نمیشه! همون موقع بهم گفت که چقدر براش غیرقابل تحملم تا منم که شخصیتمو از سر راه نی.بهش حق میدم...من اون آدم خوشگل و پولدار و ایده آلی که اون می خواد نبودم و نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش قبول نمی کردم برم،الانم روم نمیشه کنسل کنم.شاید هم زیادی دارم سخت می گیرم.فوقش میرم اونجا یه گوشه می شینم و با کسی حرف نمی زنم.اما کاش به همین سادگی بود.اگه بابام بخواد باهام کل کل کنه چی؟ مطمئنا نمی تونم ساکت بمونم.اما نه...ارزشش رو نداره به خاطر یه شب اعصاب خودمو به هم بریزم.بهتره بی خیالش بشم...تا فردا شب یه کاری می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوالی ساعت 12 شب بود.خیلی خسته بودم با اینکه اون روز کار چندانی هم نکرده بودم.بدون قرص و چیز خاص دیگه ای هم راحت می تونستم بخوام.اصولا هم عادت ندارم روی تخت و یا یه مکان خاصی بخوام.از تخت که کلا متنفرم چون همیشه ازش سقوط می کنم.باید ردش کنم بره.اساسا هر جای خونه که غش کنم همونجا می خوابم.اون شب طبق معمول جلوی تلویزون ولو شدم.می خواستم فردا صبح اگه بشه زودتر از خواب بیدار بشم برای همین ساعت رو روی ساعت 7 صبح تنظیم کردم که زنگ بزنه.صبح زود توی خواب و بیداری صدای اذان رو شنیدم و متوجه شدم که نزدیکای صبحه.بعد چند دقیقه، خوابِ دو نفر رو دیدم که از اطرافم صداشون رو می شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتن به همدیگه می گفتن :"بیا ساعت رو دست کاری کنیم یه کم سر به سرش بذاریم".فقط چند ثانیه صداشون رو شنیدم.توی خواب نگران بودم که نکنه صبح خواب بمونم و نتونم یه نگاهی به کتابا بندازم.کم کم خوابم سنگین شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

...با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.سریع صداشو قطع کردم.از صدای زنگش متنفرم.بعد از چند ثانیه کش و قوس یه نگاهی به ساعت دیواری انداختم.ای بابا این که هشت و نیمه!!! یک ساعت و نیم دیرتر زنگ زد.یه لحظه فکرم رفت به خواب اول صبح...اما نه.ممکن نیست کسی ساعتو دست کاری کرده باشه.حتی دوست ندارم بهش فکر کنم...مطمئنم که خواب بود.آره...تازه خواب بعد از اذان هم فکر نمی کنم راست باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از همین اول صبح دارم بدشانسی میارم چه برسه به شب! بعد اینکه یه نیم نگاهی به درسا انداختم آماده شدم که برم دانشگاه.جلوی آینه یه نگاهی به صورتم انداختم...خدایا چقدر حس می کنم معمولی ام.خدا رو شکر که در حین پیشرفت جوامع بشری این لنز هم اختراع شد.واقعا دست مخترعش درد نکنه.رنگ چشمای خودم مشکیه اما جالب نیست برای همین لنز آبی پر رنگ می زنم...شاید اینجوری بهتر به نظر برسم! از موهای بلند هم متنفرم و یقین دارم که اصلا بهم نمیاد برای همین همیشه موهام کوتاهه و همیشه هم می زنمشون بالا...چون وقتی موهامو می ریزم توی صورتم افتضاح به نظر می رسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دانشگاه که رسیدم همش اطراف رو نگاه می کردم تا سورن رو پیدا کنم.نمی دونم چرا توی دانشگاه بعضی ها انقدر خودشونو گم می کنن!!! واقعا جای تعجبه.این همه خودنمایی همراه با خودفروشی لازمه واقعا؟ سال اولی ها رو که از شصت فرسخی میشه تشخیص داد.البته صد رحمت به اونا...چشم و گوش بسته ترن.بی خیال...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد ساختمون دانشگاه شدم تا شاید سورن رو اونجا پیدا کنم.جلوی کلاس ایستاده بود.تا منو دید سریع اومد طرفم.نگران به نظر میومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – بهراد بدبخت شدیم کیفر شناسی می خواد امتحان بگیره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که اینو شنیدم قالب تهی کردم - : جدی میگی؟ حالا چی کار کنیم؟ جیم بزنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – نه الاغ!جلسه ی قبل که من و جنابعالی جیم زدیم گفته بود همه باید این امتحان رو بدن.توی میان ترم تاثیر داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه فرقی داره؟ من و تو که چیزی نخوندیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی همین لحظه که من و سورن داشتیم با هم حرف می زدیم چند تا از دخترای کلاس از کنارمون رد شدن و سلام دادن.من خیلی آروم جواب دادم و سورن باهاشون احوال پرسی کرد و رفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینا چرا به ما سلام میدن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – فک کردی همه مثه خودت بی ادبن!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه شو منظورم اینه که اصولا آقایون باید به خانوما سلام بدن! مگه نشنیدی خانوما مقدم ترن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – ینی اگه اینا سلام نمی دادن تو بهشون سلام می دادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معلومه که نه!من چه صنمی با اینا دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – پووووووووووووووووف....ول کن بابا.غلط کردم.امتحانو چی کار کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما که در هر صورت صفر میشیم،امتحانه رو بدیم شاید یه چیزی ازش در اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن به نشونه ی تایید سری تکون داد و با حالت تمسخر گفت : منطقیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هم وارد کلاس شدیم.من که کلا حوصله احوال پرسی و خودشیرینی برای بقیه رو نداشتم.سورن هم که قیافه ش بدجور به خاطر امتحان در هم بود.همکلاسی های محترم صندلی ها ته کلاس رو کلا اشغال کرده بودم.من و سورن مجبور شدیم اون وسط ها برای خودمون یه جایی جور کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند دقیقه استاد هم تشریف اورد.از اون اول یه احساسی نسبت به این استاد نوربها داشتم.فکر می کنم از من زیاد خوشش نمیاد.وقتی هم که درس میده اصلا به طرفی که من نشستم نگاه نمی کنه.فقط امیدوارم توی تقلب موفق بشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون چند دقیقه ی اول نامردی نکرد و برگه های امتحان رو پخش کرد.عجز و لابه ی بچه ها هم نتونست جلوشو بگیره...حتی سوالای مزخرف و گمراه کننده ی بچه خرخون کلاس هم مانعش نشد.امروز خدا قصد کرده اساسا حال منو بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و سورن عین احمق ها داشتیم به برگه نگاه می کردیم.حتی بداهه گویی هم به ذهن مون نمی رسید.منتظر بودیم تا در یک فرصت مناسب عملیات تقلب رو شروع کنیم.سورن که مثه خودم تعطیل بود و نمیشد ازش راه به جایی برد.داشتم به این فکر می کردم از کی تقلب بگیرم که سورن برگه ی بغل دستی شو از زیر دست کشید و برگه ی خودشو به جاش گذاشت...عجب خریه.الانه که استاده بفهمه.به من یه اشاره کرد که از روش بنویسم.منم سریع شروع کردم به نوشتن.نزدیک بود چشمم چپ بشه! سورن برگه ی یه دختره رو از زیر دستش کشیده بود.فکر می کنم اسمش "سیما" بود...یا یه همچین چیزی.حسابی هم عصبی شده بود.دیدیم اگه یه دقیقه ی دیگه برگه شو ندیم تیکه پاره مون می کنه.سورن برگه شو بهش داد.فکر کنم توی همین لحظه این یارو نوربها فهمید داریم چی کار می کنیم.داشت چپ چپ نگامون می کرد.اون لحظه هر چی فکر کردم راه دیگه ای برای تقلب به ذهنم نرسید برای همین شروع کردم به دری وری نوشتن.سورن هم بزنم به تخته فاقد هر گونه دانش و درک در این درس بود و واو به واو نوشته های منو کپی می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوربها برگه هامونو جمع کرد و کنار میزش وایساده بود داشت مرتب شون می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوربها – خب بچه...می تونید برید.کلاس تعطیله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه گفتن "خسته نباشید" و از جا شون بلند شدن که دوباره گفت : فــقــط ...! یوسفی و ماکان بمونن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه سکوت توی کلاس حاکم شد.حس کردم فشار خونم اومد پایین.یواشکی به سورن گفتم : بی شعور خیلی تابلو تقلب می کردی.حتما فهمیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – خب که چی؟ می خواد سرمونو ببره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بدبخت،فقط مفتی مفتی آبرومون رفت.من و سورن مثل ذلیل مرده ها وایساده بودیم تا استاد بیاد.من داشتم توی ذهنم جملات ندامت رو مرور می کردم که بهمون اشاره کرد که بریم جلو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه اون شروع کنه به حرف زدن سورن گفت : استاد باور کنید درگیر یه سری مشکلات بودیم وگرنه درس خیلی برامون اهمیت داره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوربها بدون توجه به سورن حرفاشو قطع کرد و برگه های بچه ها رو سمت مون گرفت و گفت : اینارو ببرید و تصحیح کنید،من خیلی درگیرم و می ترسم بهشون نرسم،برگه های خودتون هم خودم تصحیح می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لحظه به سورن نگاه کردم دیدم یه لبخند محوی داره میزنه،نزدیک بود بزنم زیر خنده اما جمعش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کلاس اومدیم بیرون و داخل سالن دانشگاه شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب شد زود حرفشو زد وگرنه من شروع می کردم به التماس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – دقیقا،دیدی که من تا مراحل مقدماتی ش هم رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- احتمالا وقتی برگه های خودمون رو تصحیح کنه می فهمه چه خبطی کرده که مال بقیه رو هم به ما داده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – آره...من که اساسا شاشیدم تو برگه م.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همینطور که با هم مشغول صحبت بودیم سیما با یکی از دوستاش اومد کنارمون و گفت : آقای یوسفی من با شما شوخی دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – من با شما شوخی کردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیما با حالت طلبکارانه گفت : ببخشید که شما برگه ی منو از زیر دستم کشیدید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – آهااان...واقعا شرمنده،اما تقلب که شوخی محسوب نمیشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیما – حالا هر چی! کارتون خیلی زشت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – گفتم که شرمنده،حالا دیگه خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیما سری به نشونه ی افسوس تکون داد و با دوستش رفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – توقع داشت بگم گه خوردم! نه که خیلی هم توی برگه ش چیز نوشته بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برگه قحط بود مال اینو کشیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – اگه کس دیگه ای بود که دریغ نمی کردم...راستی دقت کردی اون دوستش چقد بهت نگاه می کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه،داشتم به فرمایشات تو توجه می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – وای که تو چقد گیجی! ولی فک کنم ازت خوشش اومده باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عجب خریه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – می دونی اسمش چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه،گفتم که نگاه نکردم.توقع داری ذول بزنم توی تخم چشم ناموس مردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چقد سخت میگیری.یه نگاه حلاله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عذر بدتر از گناه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – بی خیال بابا.بگو نمی خوام اسمشو بدونم.چرا اینجوری می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چجوری؟ تو خودت گیر دادی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – پوووووووووووووووووووف...بی خیال

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سورن سمت پارکینگ دانشگاه حرکت کردیم.هنوز به ماشین نرسیده بودیم که سورن به آرومی گفت : اونجا رو...اونجارو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن- کنار اتاق نگهبانی رو ببین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب که چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – اون دخترا که نگات می کرد پرشیا داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه کار کنم حالا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – ذوق کن.شانس فقط یه بار در خونه تو می زنه خره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو فکر می کنی چون طرف یه نگاه کوچولو به من انداخته ینی عاشقم شده؟ واقعا مسخره ست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – نه ابله...تازه منم که نگفتم برو عقدش کن!گفتم اگه ازت خوشش اومده برو باهاش رفیق شو، یه فیضی هم ببر.راستی نمی خوای اسمشو بدونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه،دستت درد نکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سورن سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.البته ماشین که چه عرض کنم.بیشتر به لگن شباهت داره.یه پراید مشکی که خرج زندگی منو میده.اگه میشد عوضش کنم خیلی خوب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مسافری چیزی دیدی بگو سوار کنم یه چیزی کاسب شیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – اِ نگه دار...نگه دار اون دخترا رو سوار کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دخترا سوار ماشین شخصی نمیشن،بی خودی دلتو صابون نزن.هر وقت یه مرد سیبیل کلفت دیدی بگو نگه دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – تو خیلی سخت می گیری،اگه اینجوری بخوای کاسبی کنی از گشنگی می میری ها...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نترس...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن صمیمی ترین دوستمه.همش حرفای پرت و پلا میزنه اما واقعا منظوری نداره.بیشتر حرفاش شوخیه.از نظر خانوادگی هم مثل خودم با پدر و مادرش مشکل داره اما فرقش با من اینه که بچه مایه داره،اگه باباش بمیره کلی ارث می بره (البته با این فرض که از ارث محروم نشده باشه!) چهره ی نسبتا خوبی داره.رنگ موهاش هم مشکیه اما همیشه از رنگ های دیگه هم برای موهاش استفاده می کنه.کلا به مد و این چیزا خیلی اهمیت میده.دوست داره توی هر مُدی اولین نفر باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن از وسط های راه پیاده شد و ازم خدافظی کرد.منم که حوصله ی کار کردن نداشتم برگشتم خونه.خونه ی من یه جایی اطراف شهر قرار داره.محله ی خلوتی داریم.رفت و آمد کمی داره.توی کوچه ی ما خونه های کمی هست چون بیشترش باغه و توی هر کدوم یه ویلا ساختن که اکثر صاحب هاشون اینجا زندگی نمی کنن.پیزوری ترین خونه هم مال منه...متاسفانه...فکر می کنم وصله ی ناجور این کوچه باشه.البته همین خونه هم با هزار قرض و وام و بدبختی خریدم.تنها امیدم اینه که حداقل به نام خودمه.از نظر ساختار هم خیلی عجیبه.سه تا اتاق کنارهم داره که با درهای داخلی به هم راه دارن.هر کدوم از بیرون هم در دارن و اونجوری هم میشه داخل شون شد.یکی از اتاق ها که بزرگتر هست رو به عنوان اتاق نشیمن استفاده می کنم و یکی شون هم اتاق خوابه.بیرون خونه،کنار اتاق خواب یه راهروی تاریک هست که ته ِ اون حمومه! کلا فکر می کنم حموم خونه م ترسناک ترین قسمتش باشه.کنار حموم که آشپرخونه ست و ته ِ حیاط هم سرویس بهداشتی.مطمئنم این خونه رو یه مهندس نساخته وگرنه انقدر دراز طراحی ش نمی کرد.همه ی اتاق ها به اضافه ی آشپزخونه در یک راستا قرار دارن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد خونه که شدم خودمو وسط اتاق ولو نکردم.متنفرم از اینکه با لباسای بیرون بشینم توی خونه.به نظرم کثیفن.اصلا چه معنی میده این کار!داشتم به شب فکر می کردم.یه جورایی ناراحت بودم از اینکه دوباره وارد فامیل بشم.دو سه سالی هست که تقریبا با تمام فامیل قهرم،به جز مسعود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اینکه از این حالت مرده ی متحرک خارج بشم رفتم یه دوش بگیرم.البته دوش که چه عرض کنم...این دوش حموم هم مغز آدمو متلاشی می کنه.همش یادم میره براش سر دوش بگیرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حموم که بیرون اومدم مغزم کاملا هنگ کرده بود برای همین مثل همیشه جلوی تلویزیون خوابم برد. بیدار که شدم ساعت حوالی پنج و نیم بعد از ظهر بود.حس کردم دارم از گشنگی هلاک میشم.رفتم یه چیزی واسه خوردن گیر اوردم.فکرم مشغول این بود که برای امشب چی بپوشم! شاید زیاد هم فرقی نمی کنه.مگه اونا کین؟ باید فکر کنم ببینم از چی خوششون میاد! آره اگه یادم بیاد از چی خوششون میاد برعکسش عمل می کنم.تا اونجایی که یادمه نسترن از پیراهن های مشکی بدش میاد.بابام هم همینطور...به گفته ی خودشون یاد عزا و این چیزا میفتن.باید روی همین تمرکز کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبلش حتما باید با مسعود حرف بزنم.یادم افتاد که تلفن قطعه و موبایلم هم خرابه.قدیما یه موبایل باباغوری از این 1100 ها داشتم...احتمالا باید توی کمد دیواری باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آره...بلاخره تونستم پیداش کنم.سیم کارتم رو توش انداختم و به مسعود زنگ زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو مسعود...خوبی؟هنوز مهمونات نیومدن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود –قربونت... فقط علیرضا اومده،بقیه هم تا چند دقیقه دیگه میان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اه ...خوب شد زنگ زدم،پس من آخر همه میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – می خوای ذوق زده شون کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه همچین چیزایی،فقط یه سوالی واسم پیش اومده مثه خوره افتاده به جونم.من وقتی از در اومدم سلام بدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – نه پَ...خدافظ بده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مسخره منظورم اینه که اگه سلام بدم کسی جواب میده به نظرت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – تو سلام بده،هر خری دوست نداشت جواب نمیده.با اینا کار نداشته باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی.پس امشب می بینمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – باشه...فعلا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین خبر بد اینکه علیرضا هم اومده.پسر تخس فامیل...خیلی هم خودشو آدم حساب می کنه.به همه از بالا نگاه می کنه.همش به این و اون دستور میده...غیرتی بازی درمیاره...فقط پارس می کنه و پاچه می گیره،تازه بدترین قسمت ماجرا اینه که همه هم دوستش دارن! خوشم میاد که مسعود همش میزنه تو پوزش.آخ که چقد حال میده.البته مسعود حال همه رو میگیره ...من عاشق این اخلاقشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدود یه ساعت آهنگ گوش دادم تا نزدیکای ساعت 7 شب.با توجه به اینکه هوا تقریبا زود تاریک میشه فکر کنم تا حالا همه اومده باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم کم کم آماده شدم.یه تی شرت مشکی پوشیدم و شلوار لی خاکستری.موهام هم طبق معمول زدم بالا.کنار موهام کوتاهه و زیاد نیازی به دست کاری نداره.وسط و جلوی موهام هم بلنده ...البته از حالتی که بخواد سیخ بشه بلندتره.اونجوری هم دوست دارم اما بهم نمیاد.یه ذره ادکلن با بوی سرد هم زدم.اونقدر نزدم که بوش پدر بقیه رو در بیاره.در حد متعادل.کاپشنم رو تنم کردم و راه افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ماشین های پارک شده جلوی خونه ی مسعود فهمیدم تقریبا همه ی مهمونا اومدن.منم همینو می خواستم چون حوصله نداشتم قبل همه برم اونجا و هر کی از در اومد باهاش چاق سلامتی کنم!اینجوری یه سلام کلی میدم به قول مسعود هر خری خواست می تونه جواب نده.زنگ آیفون رو زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز کن،بهرادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بالا که به موقع اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درو واسم باز کرد و وارد شدم.وقتی داشتم از پله ها بالا می رفتم حسابی بهم استرس وارد شده بود.از رو در رو شدن با بعضی ها می ترسیدم.انگار داشتن توی دلم جا یخی می شستن!قلبم تند تند میزد برای همین یه کم مکث کردم.آخه چه مرگته انقدر استرس گرفتی احمق...مگه می خوان سرتو ببرن.اونا هم مثه خودت...چشم دیدنتو ندارن...فکر نمی کنم این ارتباط متقابل از بین رفته باشه.به در آپارتمان که رسیدم در نزدم تا کفش هامو دربیارم که شنیدم عمه مژگان داره به مسعود میگه : مگه بهراد هم دعوت کردی؟ مسعود هم جواب داد : خونه ی خودمه،به نظرت اشکال داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشم میاد این مسعود بزرگ و کوچیک نمی شناسه.از دم حال همه رو می گیره.از یه طرف هم کیف کردم که عمه به خاطر اومدن من ناراحت شد.دوست دارم حال یه عده رو بگیرم...به هر شکل ممکن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا یه تق به در زدم مسعود درو باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ســـــلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – به! ســـــــلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حین همدیگه بغل کردیم و روی ماه همدیگه رو هم ماچی موچی کردیم.این حرکت هماهنگ شده نبود ولی من حس کردم دیگران اینجوری فکر می کنن که هماهنگ شده بود.حداقل از طرف من که عمدی در کار نبود.مسعود سعی می کرد جوری رفتار کنه که من احساس راحتی کنم.کلا من و مسعود جلوی فک و فامیل خیلی مؤدبانه با همدیگه رفتار کنیم،چون مسعود دوست نداره بقیه از این رفتارش آتو بگیرن و انتظار داشته باشن که با همه اونجوری برخورد کنه.زیاد با فامیل صمیمی نمیشه و برای این کارش دلایل خاص خودش رو داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون توجه به اینکه کسی حواسش به من هست یا نه یه سلام دادم.توجه نکردم کی جواب داد و کی نداد.در واقع برام مهم هم نبود.مسعود سمت علیرضا اشاره کرد که اونجا بشینم.منم رفتم و کنارش نشستم و با همدیگه دست دادیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام علیرضا،چطوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علیرضا - ممنون،تو خوبی؟نمی دونستم امشب میای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم تا دیشب نمی دونستم،مسعود باهام تماس گرفت و ازم خواست بیام...ببخشید عمو مسعود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(اصولا مسعود اجازه نمیده بقیه ی خواهر زاده ها و برادرزاده ها با اسم کوچیک صداش کنن،یه لحظه حواسم پرت شد از دهنم پرید)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علیرضا- واقعا؟ من فکر کردم اتفاقی اومدی اینجا،پس عمو مسعود گفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این موضوع انقدر تعجب آوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علیرضا – آره یه کم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب پس به تعجبت ادامه بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علیرضا یه نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و یه سیب از روی میز برداشت که کوفت کنه.ای کاش اینجا نمی نشستم.اما چاره ای هم نداشتم.از این سکوت علیرضا استفاده کردم و یه نگاهی به جمع انداختم.مبلی که من علیرضا روش نشسته بودیم توی قسمت ابتدایی سالن بود...نزدیک در ورودی.همه توی قسمت اصلی سالن،اطراف تلویزیون نشسته بودن.عمه مژگان با دختر بزرگه ش نسرین کنار هم نشسته بودن و داشتن پچ پچ می کردن.عمو محمد ،بابای علیرضا هم مشغول سرویس کردن دهن بقیه بود.من نمی دونم این بشر چرا انقد حرف می زنه؟ اونم حرف مفت! از این آدماست که فکر می کنه از همه کاری سر درمیاره.همش با یه سری استدلال غلط از سیاست و اقتصاد و ... حرف می زنه.خدا به داد زن و بچه ش برسه.زن عمو هم توی آشپزخونه بود و فکر کنم داشت به مسعود کمک می کرد.از صداشون میشد فهمید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه مریم هم داشت از خجالت میوه ها درمیومد و هی زیر چشمی به من نگاه می کرد و این حرکتش خیلی تابلو بود اما نمی دونم چرا هی به حرکتش ادامه میداد.کلا من خیلی زود خنده م می گیره...سعی کردم جلوشو بگیرم که یه وقت به کسی برنخوره.یکی از افرادی که اصلا دوست ندارم توجهش بهم جلب شه بابامه...مامانم هم در رده ی دوم قرار داره... ظاهرا هم بود و نبود من براشون چندان فرقی هم نداره و توجهی هم به من ندارن.جای شکرش باقیه.تحمل سنگینی نگاه اونا رو اصلا ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن رو نمی بینم.شاید نیومده...شایدم توی اتاقه...زیاد مهم نیست.دوست ندارم باهاش رو به رو بشم.یکی از کسایی که ازش به شدت متنفرم کیوان،پسر عمه مریمه.وقتی می بینمش فشار خونم میره بالا...یا برعکس! آخ که چقدر این بشر ادعای خوشتیپی داره؟ چشماش آبیه ولی به نظرم خوشگل نیست.همین چشمای لنز دار خودم از اون خوشگل تره.همش شلوارهای گشاد و تی شرت های تنگ می پوشه...نمی دونم چجوری توش نفس می کشه! اصلا هم این دو لباس ترکیب جالبی ندارن.تازه آدم فوقش یه روز همچین تیپی میزنه اما نه هر روز و همیشه و همه جا و در هر مراسم رسمی و غیر رسمی! اگه من این لباسارو می پوشیدم حتما بهم برچسب "روانی" میزدن.(البته همین الانش هم این برچسب رو دارم).یکی از خصوصیات کیوان اینه که بسیار دریده و پاچه پاره ست.سر به سر بزرگ و کوچیک میذاره.با همه شوخی های پشت وانتی می کنه...روی اعصاب همه چهار نعل میره...جالبه که همین پسر لوس وقتی یه سرما خوردگی کوچولو میگیره همه واسش خودکشی می کنن اما اون زمان که من خونه ی بابام زندگی می کردم تا وقتی رو به قبله نبودم از دکتر خبری نبود.یه نکته این وسط در رابطه با کیوان وجود داره که منو دلگرم می کنه،اینکه مثل سگ از مسعود می ترسه! اصلا جرأت نداره با مسعود شوخی کنه چون اساسا مسعود با کسی شوخی نداره و مخصوصا در مورد خواهرزاده ها و برادرزاده هاش اگه ببینه حرف زیادی می زنن،می زنه تو دهن شون...از هیچکس هم حساب نمی بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد چند دقیقه زن عمو از آشپزخونه اومد بیرون و با همدیگه احوال پرسی کردیم.چند لحظه گذشت و مسعود اومد جلوی در آشپزخونه و بهم اشاره کرد که برم اونجا.منم که از خدا خواستم بود.سریع رفتم پیشش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب شد صدام کردی وگرنه از خجالت آب میشدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – تو که خجالتی نبودی،حالا چرا خجالت می کشیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بس که تحویلم گرفتن این فک و فامیلات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – آخه مهمون نوازی تو ذات خانواده ی ماست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاملا واضحه.منو نشوندی پیش این علیرضای لندهور...انقد کنار گوشم سیب گاز زد و خرت و خورت کرد اعصابمو بهم ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود سرش به غذاها گرم بود...ازش پرسیدم : کیوان نمیاد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – نه فکر نکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا رو شکر...تحمل اون یه دونه رو اصلا ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – شوخی کردم...میاد! مژگان بهش زنگ زد و گفت قبل اینکه بیاد بره دنبال نسترن و اونم بیاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره خب...کیوان خر خوبیه.به درد همین کارا می خوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – ناراحت که نشدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بابا...اتفاقا دوست دارم حال کیوان رو بگیرن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – تو چقد خنگی بچه!منظورم اینه از اینکه کیوان رفته دنبال نسترن ناراحت نشدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آهاااااان...از اون نظر! نه،چرا باید ناراحت بشم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – فکر کردم الان رگ قلمبه می کنی و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع حرفشو قطع کردم : نه بابا...اگه نسترن نامزدم هم بود ناراحت نمیشدم.تو هم انقد امّل نباش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – خفه شو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راست میگم دیگه،من که نمی تونم هر کی رو که با نامزد و خواهر و مادرم حرف میزنه لت و پار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – خب حالا تو ام! نامزد نامزد راه انداخته....انگار واقعا داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم مثال بزنم واست ملموس بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – برو توی تراس با هم یه سیگار بکشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنجره ی آشپزخونه رو باز کردم و رفتم روی تراس.عجب هوایی بود...فکر کنم تنها خوش شانسی زندگی م این باشه که توی شمال زندگی می کنم.از این بابت خیلی خوشحالم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به قول مودب پور سیگاری آتش زدم و منتظر شدم مسعود بیاد.بعد سه چهار دقیقه مسعود اومد و کنارم نشست.پاکت رو بهش دادم.سیگارشو با سیگارم روشن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – یه سوالی ازت دارم...صادقانه جواب بده.تو هنوزم نسترن رو دوست داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(چند ثانیه فکر کردم)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – مطمئنی؟ از این مکث کردنت میشه جور دیگه تعبیر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داشتم فکر می کردم.قرار بود صادقانه جواب بدم دیگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – ینی دیگه بهش فکر نمی کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گاهی اوقات بهش فکر می کنم اما زیاد افسوس نمی خورم.الان که به جفت مون فکر می کنم می بینم چندان وجه اشتراکی نداریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – پس چرا ازش خواستگاری کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خریّت! شوخی کردم.خب اون زمان فکر می کردم نسترن ایده آل ترین دختر برای منه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که این جمله رو گفتم یه نفر گفت "سلام".من و مسعود هم که عین ابله ها پشت به در ورودی نشسته بودیم.مسعود جواب داد : سلام...خانومه نسترن! اتفاقا به موقع اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – آره شنیدم... ذکرِ خیرم بود!سلام بهراد خان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(آخ که من چقد از لفظ "بهراد خان" بدم میاد.همونطور که داشتم سیگار پک می زدم جواب دادم)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – خیلی وقته ندیدمت...جوری که قیافه تو یادم رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(تو رو خدا حرف زدنشو ببین! "قیافه تو"...انگار نه انگار که من از این بزرگترم! منو بگو عاشق کی شده بودم!می خواستم بگم ولی من قیافه ی نحس تو رو هیچ وقت فراموش نمی کنم...اما خویشتن داری به خرج دادم)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب حالا به یاد اوردید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – آره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا رو شکر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – دایی نمیای پیش بقیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – الان که داشتم پیش بهراد یه سیگار می کشیدم...حواسم هم باید به غذاها باشه.یه چند دقیقه دیگه میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – پس من برم پیش بقیه.بوی سیگار حالمو بد می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن داشت از آشپزخونه بیرون می رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – خوش گلدی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند دقیقه مسعود گفت : تو برو بیرون منم چند دقیقه ی دیگه میام،اگه با همدیگه بریم خیلی تابلوئه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبول کردم و رفتم بیرون.خوشبختانه علیرضا به حدی گوشت تلخه که هیچکس کنارش نبود و چون جای خالی دیگه ای هم پیدا نکردم دوباره رفتم و کنارش نشستم.مطمئنم که علیرضا هم از من متنفره...از قیافه ش معلومه.همون بهتر...اصلا دوست ندارم صداشو بشنوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه نگاه به جمع انداختم.خوشبختانه کیوان رو نمی بینم.اما از اون بدتر نسترن که احساس صمیمت شدیدی بهش دست داده و رفته نشسته بغل بابای من! واقعا احمقانه ست...از بس که بهش رو دادن و لوسش کردن...درسته هیکلش کوچیکه اما واقعا بچه نیست که بخواد از این حرکات بکنه.چقدم احساس ملوس بودن می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه مژگان – داداش انقد لوسش نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا – عزیز دلمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا که خرس گنده خجالت هم نمی کشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره مسعود اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – علیرضا پاشو برو اونور بشین.یالا بپر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علیرضا که حتی جرأت نداره به مسعود چشم غره بره پا شد و رفت اونطرف.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیگه داشتم ناامید میشدم.خوب شد اومدی...ببین خواهر زاده ت چه سیرکی راه انداخته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود خندید: آره بابا...این شغل شه.تو تازه دیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توی این چند وقت که نبودم عجب اخلاق گندی پیدا کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – اوووووو... حالا کجاشو دیدی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و مسعود چند ثانیه سکوت کردیم و مشغول نگاه کردن به بقیه بودیم که نسترن با کنایه گفت : دایی مسعود که اصلا ما رو تحویل نمی گیره...از قدیم گفتن نو که اومد به بازار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه مریم – نسترن جون دایی ت کلا اخلاقش اینجوریه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن با یه حالت لوسی گفت: خب پس من چی کار کنم؟ دوست دارم لپ شو بوس کنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم پا شد اومد سمت مسعود.زیر لب به مسعود گفتم :مسعود! فکر کنم می خواد تو رو هم عین بابا داستان کنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود سعی می کرد نخنده و به نسترن گفت : باشه...فقط بغل و این صحبتا رو فراموش کن.بیا لپمو بوس کن.همین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن اومد و کنار روی مبل کناری ،پیش مسعود نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – دلقک نیومده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – دلقک کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – کیوان! مگه چند تا دلقک داریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن- داییییی...چجوری دلت میاد در مورد کیوان اینجوری حرف بزنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – به راحتی.تازه مگه چجوری حرف زدم؟غیر از اینه؟! حالا کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – توی حیاط...الان میاد بالا.من نمی دونم شما چرا با کیوان لج می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – چون بسیار بی ادب و گستاخ و لوده ست.فقط هیکل گنده کرده.از نظر عقلی کاملا تعطیله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود که داشت اینا رو می گفت حسابی خنده م گرفته بود.همه سکوت کرده بودن و داشتن به حرفای مسعود گوش می کردن.عمه مریم هم اخم کرده بود.مطمئنم اگه زورش می رسید می زد مسعود رو کُتلت می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن- اتفاقا کیوان خیلی پسر باهوشیه.توی دانشگاه هم همیشه شاگرد اول میشه.فقط یه کم شیطونه.اما بی ادب نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – اتفاقا خیلی هم بی ادبه.اصلا تمام مشکلات اخلاقی ش به خاطر بی ادبی شه.هم بی ادبه،هم لوده...متاسفانه پدر و مادرش در زمینه ی تربیت ش اصلا تلاش نکردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه مریم – داداش ،شاید کیوان اینجور که شما میگی باشه اما بچه ی با احساسیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – احساس که جای ادب رو نمی گیره! بگذریم.حالا بابای این پسر با احساست کجاست؟ نمیاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه مریم – گفته میاد...اما شاید کارش طول بکشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوهر ِعمه مریم معمولا زیاد کار می کنه و خوشبختانه کمتر پیش میاد که ریخت نحس شو ببینم.شوهر ِ عمه مژگان هم که فوت کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – دایی! اخلاق کیوان به کنار،در عوض خوشگل و خوشتیپه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود زد زیر خنده : آره ...آره...همونه که تو میگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – بهراد نظر تو چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب...چی بگم... نظری ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – به نظرت کیوان خوشتیپ نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستشو بخواید نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن با طعنه گفت : میشه یپرسم چرا میگی خوشتیپ نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نظر شخصیه.البته دلیل هم دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – به نظر من که کیوان خیلی باربیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیشتر شبیه مجسمه ی "بودا" ست تا باربی! از این مجسمه شکم گنده دکوری ها که میذارن روی میز.تا حالا دیدید؟؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود همش می خندید...با خنده ی اون منم خنده م می گرفت اما خودمو کنترل کردم.نسترن هم حسابی حرصش گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – حسودیت میشه؟ کیوان خیلی هم لاغره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه ملاک چاق بودن فقط و فقط اینه که آدم شکم داشته باشه...کیوان یه شکم گنده داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – حالا تو چرا انقد سنگ کیوان رو به سینه می زنی؟ خوبیت نداره ها...مردم فکر بد می کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسترن – وا ینی چی دایی؟ کیوان عین داداشمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – ببین نسترن جون این حرفا همه کشکه! فلانی مثه داداشمه و بمانی مثه خواهرمه...به هر حال که اون داداش تو نیست و شما می تونید با هم ازدواج کنید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود که این جمله رو گفت نسترن یه نگاهی به من انداخت تا ببینه عکس العمل من چیه.من که عکس العملی نداشتم اما فکر کنم خودش حسابی کیف کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره کیوان هم اومد.تیپ همیشگی رو زده بود و هیچ تعجبی نداره.اصلا خلاقیت به خرج نمیده.اومد جلو و با مسعود دست داد.نه من به اون محل دادم و نه اون به من.به یه سلام خشک و خالی اکتفا کردیم.مسعود از جاش بلند شد و گفت : اینم که اومد،برم شامو بکشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه مژگان و عمه مریم هم رفتن توی آشپزخونه تا به مسعود کمک کنن.همه با هم مشغول حرف زدن بودن و منم یه سیگار روشن کردم.الکی الکی اعصابم به هم ریخته بود.فقط دوست داشتم شام رو بخورم و برم.خدا لعنت کنه این مسعود رو...حالا منو می خواست چی کار که گفت منم بیام؟! وقتی داشتم سیگار می کشیدم همه چپ چپ نگاه می کردن.چون اصولا توی خانواده ی ما این چیزا جرمه و اگه دست اینا بود واسش زندان هم در نظر می گرفتن.همه نگاه می کردن غیر از بابام...احتمالا می خواست ثابت کنه که واسش مهم نیست.توجه اون هم برای من مهم نیست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موقع شام من بین مسعود و عمو محمد نشسته بودم.خوشبختانه جوری نبود که احساس ناراحتی کنم.نسترن هم کنار علیرضا نشسته بود.البته با اون همه تعریفی که از کیوان می کرد من توقع داشتم تو بغل اون بشینه.فکر کنم خیلی خودشو کنترل کرده.مسعود هم واسه اینکه حرص بقیه رو در بیاره هی به من تعارف می کرد.اعصاب همه رو به هم ریخته بود.من هم که زیاد اهل تعارف تیکه پار کردن نیستم هر از گاهی سری تکون می دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – تو خانواده ی ما در حق خیلی ها اجحاف میشه.مثلا کیوان شکمش عین دبه ست...اونوقت همه میگن لاغره! اما هیچکس به بهراد نمیگه لاغر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیوان یه قلُپ آب خورد و به مسعود گفت : چیه؟ حسودیت میشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – خفه شو! فکِـتو ببند میمون...من به چیه تو حسودیم بشه آخه؟ دارم از تبعیض حرف می زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیوان می خواست جواب بده اما عمه مریم بهش اشاره کرد که چیزی نگه.در هر حال اگه جواب هم میداد مسعود حالشو حسابی می گرفت.هیچکس موقع غذا حرفی نمیزد.همه داشتن به تلویزیون نگاه می کردن.منم اصلا نمی تونستم غذا بخورم چون مامان یه بند داشت به من نگاه می کرد.دهنمو سرویس کرد...معذب شده بودم واسه همین چیزی از گلوم پایین نمی رفت.بدم میاد یکی بهم زول بزنه،حالا هر که می خواد باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد شام رفتم توی اتاق و به مسعود اشاره کردم بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من برم دیگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – کجا؟ دو دقیقه اینجا بشین من الان میام پیشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه دیگه ... جَو هم زیاد خوب نیست.راحت نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – تو توی اتاق باش...تو که اینجا باشی کسی نمیاد،خیالت راحت.منم یه چند دقیقه دیگه میام.نیم ساعت باش بعد برو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راضی شدم اما دوست داشتم زودتر برم.پنجره ی اتاق رو تا آخر باز کردم.هوا سرد بود ولی حس می کردم دارم از گرما می پزم! به دیوار تکیه دادم و منتظر شدم.بعد چند دقیقه مسعود اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این چیه برداشتی اوردی؟کسی ندیدت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – نه حواسم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط همینم مونده یه نفر از در بیاد و بفهمه ما داریم مشروب می خوریم.اونوقت میگن بهراد ، مسعود رو شراب خور کرد.نمی گن که کرم از خودِ درخته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – خیالت راحت...تا تو توی اتاقی کسی اینورا پیداش نمیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خلاصه از ما گفتن بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع یه سیگار روشن کردم...پنجره باز بود و باد سرد بهمون می خورد اما تا خرخره مست بودیم و سرما برامون اهمیتی نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دقت کردی توی این رمان ها اونایی که مشروب می خورن رفتارشون عین لاشی هاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – من رمان نمی خونم.اما نمونه ی فیلمی ش رو زیاد دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو مون سکوت کرده بودیم که صدای تق تق در رو شنیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیوان – بیام تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – چی کار داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیوان – می خوام بیام پیش شما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود به من گفت : اگه اومد داخل آدم حسابش نکن.عددی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اصلا واسم مهم نیست که کسی بفهمه.واسه تو بد نشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – گفتم که...عددی نیست.کیوان بیا تو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیوان اومد و رفت رو به روی ما،کنار پنجره نشست.دستشو جلوی دماغش تکون داد و گفت : پووف...چه بوی سیگاری میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – چشم بسته غیب میگی؟ خب داریم سیگار می کشیم دیگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیوان – این چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – شربته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیوان – مسخره می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود – سوالت مسخره بود اما مسخره نکردم.جدی میگم.می خوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیوان – واقعا که...درسته من نماز نمی خونم اما مسلمون که هستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعود - خب که چی؟ تازه هر کس مسئول اعمال خودشه.ما می خوریم...تو چرا ناراحتی؟ راستی بچه مسلمون! اسم اون دوست دخترت چی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیوان مثه لبو تا بناگوش قرمز شد.خوشم اومد...خیلی ادعای مسلمونی می کرد.ما مشروب می خوریم اما دختر بازی نمی کنیم! با ناموس مردم هم کاری نداریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار تیر برق جلوی خونه ایستاده.چون هوا تاریک بود دقیقا نتونستم چهره شو ببینم.قد بلندی داشت...هیکلش هم درشت بود.فکر کردم شاید منتظر کسی باشه...توی کوچه هم هیچکس نبود.ازش چیزی نپرسیدم....اصلا به من چه؟! خیلی هم مشکوک می زنه.ماشین رو زدم توی حیاط و درو بستم.در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دیدن این صحنه شوکه شدم.قبل از اینکه برم خونه ی مسعود اینجا این ریختی نبود! همه جا به هم ریخته بود.انگار توی خونه طوفان اومده بود.در کمد دیواری ها باز بود و همه ی وسیله های داخلش بیرون ریخته شده بود.نکنه مستم! نه...این لعنتی خیلی واقعیه.رفتم توی پذیرایی و دیدم اونجا هم همین وضعیت رو داره.مبل ها چپه شده بودن...یه نفر از قصد اینجارو به هم ریخته.حتما دزد اومده.ولی به کادون زده چون چیزی برای دزدی وجود نداره.شاید هم سورن خواسته باهام شوخی کنه چون می دونه من در اتاق ها رو قفل نمی کنم! اما نه...سورن مگه بیماره؟! بعدم این شوخی خیلی پشت وانتیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع موبایل قشنگه رو برداشتم و به سورن زنگ زدم.وضعیت خونه رو واسش توصیف کردم.از صدام فهمیده بود نگرانم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – به پلیس زنگ زدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه...اگه دزد هم بوده ظاهرا چیزی نبرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – از کجا می دونی؟ بگرد...شاید چیزی برده باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مطمئنم...آخه چیزی برای دزدی نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – اه... حالا تو زنگ بزن.به هر حال بدون اجازه وارد خونه ت شدن.به پلیس زنگ بزن منم الان میام اونجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موقتا با سورن خدافظی کردم و با پلیس تماس گرفتم.حدودا یه ربع گذشت که سر و کله ی سورن پیدا شد.یه نگاهی به خونه انداخت و گفت : اوه ...اوه...ریدن تو خونه ت.همه جا رو گشتی؟ شاید چیزی رو بلند کرده باشن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره اتفاقا گشتم...کیف مو بردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – وااای،حالا چی توش بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیست تومن پول و چند تا تراول 50 تومنی،دو تا نیم سکه و یه سکه بهار آزادی و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – خب...دیگه چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی دیگه ابله...میگم چیزی نبردن.اصلا چی داشتم که ببرن؟ زنگ زدن...فک کنم پلیس اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع پریدم توی حیاط و درو باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور – سلام.شما گزارش سرقت داده بودید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله بفرمائید داخل...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو تا افسر نیروی انتظامی اومدن تو.همسایه ها ماشین نیروی انتظامی رو که دم در دیدن جلوی خونه جمع شدن.حوصله ی توضیح دادن به اونارو نداشتم برای همین در حیاط رو نصفه باز گذاشتم و رفتم داخل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور- چیزی هم بردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر نمی کنم...نه...اما مشخصه که خیلی گشتن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور – شما کِی از خونه بیرون رفتید و کِی برگشتید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حوالی ساعت هفت شب رفتم و نیم ساعت پیش،ساعت 10 برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور – حتما آشناست...چون می دونسته خونه نیستید و سر شب اومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به نظرم اینطور نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور – چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون اگه آشنا بود می دونست که من آه در بساط ندارم.می بینید که چیزی هم نبردن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور آگاهی یه کم فکر کرد و سری تکون داد.یه دفعه سورن از توی اتاق خواب منو صدا زد :"بهراد یه لحظه بیا"...مامورها هم همراهم اومدن توی اتاق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده؟ چیزی رو بردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – نه ...مطمئنم خودت این بلا رو سر تختت نیوردی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تخت یه نگاهی انداختم.انگار یه نفر با چاقو به تشک ِ تخت ضربه زده بود.فقط یه گوشه ی تخت اینجوری شده بود.تمام پارچه ش تیکه تیکه شده بود.پنبه هاش هم بیرون ریخته بودن.ترسیده بودم...نکنه این یه هشدار بود.اما از طرف کی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور – کسی با شما خصومت شخصی نداره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونم...نه...اگر هم باشه به حدی نیست که بخواد اینجوری انتقام بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور – مطمئنید؟ بین اطرافیان تون با کی مشکل دارید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – با پدرش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته در حد جر و بحث...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور – به هر حال...چیزی رو نبردن پس جرمی واقع نشده.کار ما اینجا تموم شد...اما اگه اتفاقی افتاد سریعا با پلیس تماس بگیرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – دستتون درد نکنه....واقعا کمک بزرگی بهمون کردید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور – بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی نگفت،خیلی لطف کردید،به سلامت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامور ها رو تا دم در بدرقه کردم.من این همه همسایه داشتم و بی خبر بودم! ببین چقد آدم جمع شده!یکی از همسایه ها داشت از مامور آگاهی پرس و جو می کرد.اونا هم چیزی نگفتن و سعی کردن ردشون کنن،اما مگه ول کن بودن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سورن خونه رو مرتب کردیم.سورن ازم خدافظی کرد و رفت.ساعت نزدیک یک شب بود.به شدت خسته بودم.یادم افتاد که هنوز ظرفای غذای ناهار رو نشستم.بدون اینکه زحمت شستن ظرفا رو به خودم بدم،توی رختخواب دراز کشیدم و خوابیدم.بخاطر نَشستن به موقع ظرف ها ناراحت نبودم،اما اون لحظه انگار وجدانم ناراحت شد به ذهنم رسید که نصف شب به آشپزخونه برم و ظرفا رو بشورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هر حال به آشپزخونه رفتم تا ظرف ها رو بشورم اما به محض شروع متوجه شدم که دستام از داخل ظرفا رد میشه ... بدون اینکه اونا تکونی بخورن.جای تعجب بود که اصلا وحشت نکردم.تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که "وقت تلف کردنه".برگشتم که به سمت پذیرایی برم.همه چیز توی خونه به حالت قبل بود.تنها فرق قضیه این بود که به جای راه رفتن،داشتم با فاصله ی چند سانتی از زمین پرواز می کردم.وقتی به رختخواب نزدیک شدم انگار برای یه لحظه وقفه ای در هوشیاری م ایجاد شد و بعد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خواب بیدار شدم و دیدم توی رختخوابم! اون لحظه متوجه شدم که از کالبد خودم خارج شده بودم و ترس برم داشت.بدنم بی حس و قدرت حرکت ازم سلب شده بود.داغ شدم...قلبم به شدت می تپید...چند لحظه توی رختخواب موندم تا بی حسی م از بین رفت و ضربان قلبم به حالت عادی برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا واسه خودم چایی درست کنم و از شوک خارج بشم.ساعت نزدیک چهار صبح بود.این دفعه واقعا ظرفا رو شستم و توی آشپزخونه روی زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم.حسابی کلافه بودم و بیشتر از کلافگی ترسیده بودم.یه سیگار روشن کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاد اون مرد هیکلی که سر شب جلوی خونه دیدم افتادم...چرا فراموش کردم درباره ش با پلیس حرف بزنم! شاید این بهم ریختگی خونه کار اون بوده باشه؟! اما نه...من که اونو نمی شناختم! با همدیگه خصومتی نداریم...اگرم دزد بوده چرا چیزی رو نبرده؟! چرا تختم رو تیکه پاره کرده؟ از اتفاقی که توی خواب برام افتاده بود ترسیده بودم.می ترسیدم دوباره بخوابم و تکرار بشه.صدای باد بیشتر منو می ترسوند.خدایا ! چرا همه ی اتفاقای بد رو امشب واسه من حواله کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عقلم به جایی قد نمیده...نمی تونم دلیل منطقی برای اتفاقای امشب پیدا کنم.کارم به جنون نکشه خیلی شانس اوردم.بدون اینکه متوجه بشم چند تا سیگار کشیدم.کم کم هوا داشت روشن میشد.ترسم کمتر شد و رفتم بخوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زنگ خونه رو شنیدم...به زور چشمامو باز کردم و به ساعت دیواری نگاه کردم.ساعت ده و نیم صبح بود.لامصب چقد وحشیانه زنگ می زنه.به زحمت از جام بلند شدم و رفتم درو باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اه...تویی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چه استقبال گرمی.خوبی؟ افتضاح به نظر می رسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در هم ببند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودمو روی مبل ولو کردم.هنوز خسته بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چته؟ دیشب که باید زود خوابیده باشی.درس خوندی؟برگه های نوربها رو تصحیح کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بابا.حوصله ی خودمم ندارم.چه برسه به درس و مشق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کل ماجرای دیشب رو برای سورن تعریف کردم.از جمله جریان اون مرد جلوی خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – خـــــاک بر سرت.ماجرای اون یارو مَرده رو یادت رفت به پلیس بگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثلا اگه می گفتم چی کار می کردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – همون لحظه می رفتیم از همسایه ها پرس و جو می کردیم...شاید همون اطراف بود و گیرش می نداختیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه هیچ کاره بود چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – اونوقت ما رو به خیر و اونم به سلامت.حالا مرده چه شکلی بود دقیقا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صورتشو که ندیدم.چون یه کلاه لبه دار روی سرش بود.قدش خیلی بلند بود.هیکلش درشت بود.فکر می کنم یه پالتوی مشکی هم پوشیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – عجب ظاهر خرکی ای! آدم به این مشکوکی رو فراموش کرده بودی؟واقعا که...راستی مهمونی چطور بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مزخرف.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – چه باحال.بهراد تا حالا بهت گفتم خیلی بی ذوقی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – مثلا الان تو باید قاطی کنی و به من تیکه بندازی...اعتراض کنی...بگی بی ذوق خودتی و از این حرفا...واقعا که بی ذوقی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب حالا گیر نده.اون برگه های بی صاحاب مونده ی نوربها رو از توی کیفم بردار تا تصحیح شون کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن - فکر خوبیه...می خوام از چند تا از بچه ها انتقام بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – میترا 16 گرفت.حال کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میترا کیه خوشگلم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – همون دختره که نگات می کرد...پرشیا داشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همونی که می خواستی منو بهش قالب کنی؟ الان خیالت راحت شد اسمشو گفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – خیلیییی.از قصد دنبال برگه ی اون بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچوقت گول نگاه کردن دیگران به "من" رو نخور،چون معمولا به خاطر نفرته.مثلا همین دیشب مامانم زوم کرده بود روی من.متوجه شدم داره چشم غره هم میره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – فکر نمی کنم اینجوریا هم باشه.خیلی سخت میگیری.امروز آخرین جلسه دانشگاه ،قبل از عیده.میای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره دیگه...میام.پس فکر کردی کشکه؟ تا حالا هم کلی غیبت داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارکینگ دانشگاه جا نداشت و مجبور شدیم ماشین رو بیرون پارک کنیم.البته زیاد فرقی هم نمی کرد.با این همه ماشین درست و درمون کسی ماشین منو نمی بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – ببین رنگ موی اون دختره چقد بی ریخته،قهوه ای بد رنگ! اَه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه شو بابا خیط مون کردی.چقد تو بی تربیتی.اصلا به تو چه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – فقط نظرمو گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نظرتو آروم تر بگو.دوست داری برگرده بگه "به تو چه"؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن – خب موهاشو خیلی بیرون گذاشته،منم نظرمو گفتم.اگه خیلی ناراحته انقد بیرون نذاره موهاشو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه بابا...بی خیال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتیم و مثل همیشه آخر کلاس نشستیم.سورن که همش به این و اون نگاه می کرد و می خندید.هر کی ندونه فکر می کنه مخش تاب داره انقد با خودش می خنده! منم که نگران برگه های امتحان مون بودم.الان استاده می فهمه ما هیچی بارمون نیست.حسابی آبروریزی میشه.اما چه میشه کرد!کاریه که شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید