دختر قصمون. خیلى مهربونه ولى خودشو سنگ دل نشون میده.بازم دختر قصه مون خیلی درد تو زندگی ش داره ولی بی خیاله... چون مجبوره... خیلی حرفا داره،بیشتر از من..بیشتر از تو... ولی به یه زبون دیگه میگه.به زبون بی خیالی...اما یه درد مشترک با من و تو داره... اونم از بدجنسی آدما بدش میاد... به حرف مردم اهمیتی نمیده... دختر قصه مون با اینکه نمی خواد،اما یه اسم روشه... اسمی که زندگی شو عوض کرده...

ژانر : عاشقانه، معمایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ ساعت و ۳۶ دقیقه

مطالعه آنلاین قدیسه نجس ) جلد اول )
نویسنده : کلاله قربانی

طراحی و صفحه آرایی: رمان فوریو

ژانر : #عاشقانه #معمایی

خلاصه :

دختر قصمون. خيلى مهربونه ولى خودشو سنگ دل نشون ميده.بازم دختر قصه مون خیلی درد تو زندگی ش داره ولی بی خیاله... چون مجبوره... خیلی حرفا داره،بیشتر از من..بیشتر از تو... ولی به یه زبون دیگه میگه.به زبون بی خیالی...اما یه درد مشترک با من و تو داره... اونم از بدجنسی آدما بدش میاد...

به حرف مردم اهمیتی نمیده... دختر قصه مون با اینکه نمی خواد،اما یه اسم روشه... اسمی که زندگی شو عوض کرده...

- نیک نام من؟! چی کار میکنی دخی؟!

اين روز سگى تولدم بود... رها اومده بود كه باهم جشن بگيريم... اين سوداى گور به گورى م نميدونم كجاست!

با حرص کیفمو پرت کردم رو زمین وشالمو انداختم رو کیفم... دکمه های مانتوی رنگ و رو رفته مو همونطور که غر میزدم باز کردم: صد بار بت گفتم اسم مزخرف منو مزخرف ترش نکن... حرف تو گوشت نمیره که...

رفت سمت یخچال کهنه ی توی آشپزخونه و گفت: باز کدوم سگى گازت گرفته که اینجوری هار شدی؟!

دکمه هام حالا دیگه باز شده بود... مانتومو کندم و انداختم رو زمین و پامو محکم روش کوبیدم: آخرم نتونستم یه مانتو بخرم... جر خورده این بی صاحاب دیگه...

یه لیوان آب ریخت و بدون اینکه بهم تعارف کنه ازش خورد...

- سر قبرت نمی تونی یه تعارف کنی؟!

خندید: جون رها بگو بینم باز چی شده؟!

نفسمو با حرص دادم بیرون: اخراج...

آّب پرید تو گلوش و به سرفه افتاد: چی؟!

- مرگ و چی؟! میگم اخراج شدم... همه ش تقصیر اون پسره ی ک... يه!

یکم دیگه آب خورد: بی تربیت!

دستمو رو هوا تکون دادم: قربون تربیتت! میدونی الآن سگم پس بی خیال من شو...

رها: اى بابا... مى خواستيم جشن بگيريما!

رفتم تو اتاقو گفتم: اون سودای گور به گوری کجاست؟!

از همونجا داد زد: رفته نگین بکاره به دندونش...

همونطور که غر غر می زدم سعی کردم به اینکه چرا اخراج شدم فکر نکنم وبه این فکر کنم که سودا چرا الکی خوشه؟! یه تاپ سفید... فقط همینو داشتم و یه مشکیش که باهم خریده بودمشون... پوشیدم و رفتم تو جایی که مثلا بهش می گفتیم هال... رها هنوز تو آشپزخونه نمی دونم چه جونی میداد... رفتم و در یخچالو که همه ش زنگ زده بودو باز کردم... لعنتی... این که از جیب منم خالی تره... برهوت!!!

رها پشت گاز بود...

- چی درست میکنی؟!

- زرشک پلو با مرغ... خب معلومه اُملت دیگه...

پوفی کردم: من دلم مرغ میخواد...

قاشقو کنار تابه کوبید: گرونه عزیزم... گرونه... فكر جيبت باش... والا...

- تو دیگه غمت چیه؟!

خندید: چه مى دونم والا... تو رو مى بينم ياد غم و غصه هام مى افتم...

همونجا گوشه ی دیوار به حساب آَشپزخونه که کاشی هاش یکی در میون کنده شده بود نشستم و گفتم: مى دونم... ولی بی خیال... این همه غصه خوردیم چی شد؟! از فردا می افتم دنبال یه کار دیگه...

می دونستم دارم زر زیادی میزنم... کار کجا بود؟! همینم با بدبختی گیر آورده بودم... دستمو مشت کردم... چقدر دلم میخواست اون پسره ی شارلاتانو خفه ش کنم...

تو خیالم غرق بودم که با صدایی ازجام تکون خوردم... صدای زنگ بود... پا شدم و رفتم و درو باز کردم... سودا با خنده اومد تو...

- نیشتو ببند بینم... میخوای نگین تو نشون بدی؟!

صورتشو کج کرد که نگین دندونش بهتر معلوم شه...

سودا: بد کاشتش... بینی م بهتر بود...

- برو بابا دلت خوشه...

با خنده دستاشو وا کرد: این روزای سگی هم تموم میشه... ولش بابا...

از کاراش خنده م گرفت... هر سه تامون با اینکه همیشه مشکلای خاص خودمونو داشتیم ولی همیشه همدیگرو خوشحال می کردم... حتی شده باحرفامون...

رها: بیاین غذای سرآشپز آماده س...

سودا: چی واسمون درست کردی سرآشپز؟!

رها: گوجه فرنگی لهيده ى بو گرفته با تخم مرغ های سوخته همراه با روغن مونده...

سودا خندید: چه شود؟!

رها: همینم از سرتون زیاده... نیک نام؟؟؟؟!

چشامو چرخوندم: نیک نام و مرض...

سودا مانتوشو کند: هونام اون کولرو بزن پختم گرمی...

خندیدم و پنکه ی داغونی که داشتمو روشن کردم... گردنش نمی چرخید و ثابت بود... سودا جلوش نشست و سرشو برد جلو... چون باد پنکه م*س*تقیم رو صورتش بود صداش مرتعش شده بود:

- هونام؟! هوووووووووووونام؟!

- مرگ هونام... برو كنار بزار باد بیاد...

سودا: اسمت باحاله... وقتی تو پنکه میگم صدام باحال میشه...

به چرت و پرتای سودا اهمیتی ندادم و چون گشنه م بود رفتم پیش رها و نشستم پای سفره... یه تیکه نون برداشتم و زدم تو املت و انداختم تو دهنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس صدا داری کشیدم که رها گفت: بد مزه س؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه املتو چطوری درست میکنن که بدمزه یا خوشمزه بشه؟! دارم نون خشک سق می زنم دیگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها لباشو جمع کرد: هونامی... خودتو ناراحت نکن... بابا یه کار دیگه پیدا میشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم: آره... میتونم برم قبر بکنم یا مرده بشورم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا اومد پیشمون: امروز کی پایه ی سینماست؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و رها خندیدیم و سر تکون دادیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: چیه باو؟! هونام خانوم مثلا تولدته... خوش باش دو روز دنیا رو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله اگه پول باشه منم بلدم خوش باشم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا بی تفاوت گفت: من که بهت میگم بیا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میون حرفش اومدم: سودا تمومش کن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: من هر شب واست دعا می کنم یکی پیدا شه یه ارثی واست بزاره... چه میدونم ننه بزرگی... بابا بزرگی... عمویی... خاله ای...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم... رها ساکت و تو فکر بود... سودا نگاش کرد و گفت: تو دیگه چرا خفه خون گرفتی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: چی بگم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا با چشاش به من اشاره کرد: این کره خرو راضی ش کن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص نونو پرت کردم تو سفره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کره خر با کی بودی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفی که زده بود پشیمون شده بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: ببخش تو رو خدا... حواسم نبود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: هونامی خودتو ناراحت نکن... این عقل نداره یه چیزی گفت دیگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسمو با حرص دادم بیرون و از آشپزخونه زدم بیرون... صدای رها رو پشت سرم شنیدم: نمی تونی ساکت شی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: بخدا منظوری نداشتم... خب من به تو هم میگم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: می دونی که من با هونام فرق دارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم تو اتاق... هه! دل سوزوندن شونم با طعنه بود... رها منظوری نداشت! این یه عادت بود... واسه همه... من با هونام فرق دارم... راست میگه... اون حداقل میدونه مامان باباش کین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشستم یه گوشه و یه روزنامه برداشتم... از وقتی یادمه همین بوده... همیشه به اسم بچه سرراهی... بی پدر و مادر... بدبخت... آواره... نجس... دختر خراب... می شناختنم... از همه بدترش وقتی بود که تو صورتم نگاه می کردن و میگفتن حروم زاده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالم از این اسم بهم میخوره... حلال زاده کیه؟! کسی که مامان باباش باهم عقد کردن؟! آره دیگه... اونا حداقل میدونن اصل و نسبی دارن... مثل رها و سودا... مزخرف ترش این بود که وقتی میگفتم معنی اسمت چیه و با خجالت میگم: نیک نام! بهم پوزخند میزدن! خب حقم داشتن... منو چه به نیک نامی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديپلممو كه گرفتم بى خيال درس شدم! دانشگاه خرج داشت! چه شبايى كه از تنهايى نلريزدم... چه شبايى كه با چاقوم تو اتاق قدم رو نرفتم... ولى تا همين الان از جیب خودم خوردم... با کار خودم... سه سال پیش، وقتی هیفده سالم بود با سودا آشنا شدم... یه دختر پولدار، اما فراری... مامان باباش از هم جدا شده بودن... اونم از خونه فرار کرده بود... دو ، سه روزى پيش من موند ولى طاقت خرابه ها رو نداشت... برگشت پيش مامانش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه ماه بعدش با رها دوست شدیم... منو سودا تو یه خیابون خلوت بالا شهر بودیم... طرفاى خونه ى سودا اينا... یهو یکی دوید و با طعنه از کنارمون رد شد... سودا که همیشه سر دعوا داره با داد گفت: هوی عمو... جلوتو ببین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره که نفس نفس میزد گفت: ترو خدا کمکم کنید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم سمتش: چی شده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا مانتومو کشید: بیا بریم... شر میشه ها...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره هنوز نفس نفس میزد: شما رو بخدا... میخوان به زور شوهرم بدن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا خندید: حتما باباتم معتاده! اونی م که قراره باهاش ازدواج کنی پنجاه سالشه! ها؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دوباره خندید... دختره داشت گریه ش میگرفت... یه نگاه به پشت سرش انداخت و دوید تو کوچه کناری...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سودا راسی راسی مثله اینکه یه چیزی هست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: به ما چه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چپ چپ نگاش کردم... خواستم یه چی بهش بگم که یهو یه عده قلچماق اومدن سمتمون: شما دوتا... اینجا یه دختر جوون ندیدین؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: من یکی دیدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشای گرد شده نگاش کردم... بازوشو چنگ زدم و در گوشش گفتم: خفه ت میکنم اگه بگی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی شون گفت: کجا رفت؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: همینجاست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرده عصبانی شد: داری بازی میکنی؟! دِ یالا بگو کجاست دیگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: ایناهاش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به من اشارهکرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرده خواست بزنه تو گوش سودا که پریدم جلوش: هووووو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی دیگه شون اومد جلو: زبون دارین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چاقوی ضامن دارم و درآوردم و گرفتم طرفش: من زودتر کوتاش میکنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه شون با هم خندیدن: برو ج... خانوم... ما شاخ تر از ایناشم شکوندیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی خواستم بزنمش... وگرنه همه منو میشناختن... هونام چاقو کش معروف بود... دیدن جدی جدی اگه سربه سرم بزارن میزنمشون، دمشونو گذاشتن رو کول شونو رفتن... پدر سگا فقط بلد بودن ضعیف کشی کنن... اونا که رفتن دختره هم از کوچه زد بیرون... دختر خوبی بود... اسمش رها بود... بچه ی بالا شهر و پدرش پولدار بود... ولی واسه شراکتش میخواست قربانی ش کنه... کسی م که واسش درنظر گرفته بودن پیرو پاتال نبود... فقط زیادی ه*ر*زه بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم چند روز بعدش با پسرخاله ش على نامزد كرد و برگشتخونه شون... ولى هنوزم كه هنوزه نامزدن... پدرش لج كرده و نميزاره ازدواج كنن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هميشه يه مشكلى پيش مياد... ولى رها و سودا هردوشون با اينكه بچه پولدارن منو فراموش نكردن و گاهى بهم سر ميزنن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امرزوم خير سرم تولد بیست سالگی م بود... بين ماسه نفر مشکلات من از بقيه بیشتر بود... سودا که همیشه جیبش پر پوله... رهام كه بچه پولداره و هرچى بخواد واسش فراهمه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بين شون فقط من بی پول و بدبخت بودم... بی پدر مادر... حروم زاده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ که چقدر از این اسم بدم میاد... پوفی کردم و روزنامه رو انداختم کنار... باید دنبال کار باشم... این کارم با بدبختی پیداش کرده بودم... روزنامه های چاپ جدیدو تا می کردمو تحويل ميدادم... ماهی هم چندغاز بهم میدادن... کار خوبی نبود ولی اونقدری بود که به بدبختی هام برسم و شکممو باهاش سیر کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو محل به بى حيايى معروف بودم... به بى همه چيز... واسشون سوال شده بود چطور يه دختر ميتونه خرج خودشو دربياره و محتاج كسى نباشه؟! و واسه سوال شون جوابى جز ه*ر*زه بودن طرف نداشتن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدماى اطرافم كور بودن... نمى ديدن صبح تا شب جون ميكنم... همه با يه چشم نگام مي كردن... دختر خراب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هونام روشن فکر... چه اسمی هم دارم... توی پرورشگاه بزرگ شدم... میون یه عالمه بچه یتیم و مثل خودم سر راهی... هه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو چند بار تکون دادم... دوست ندارم اون روزا رو حتی یه لحظه به یاد بیارم... خوش ترين خاطره م وقتى يه كه يكى بهم بگه يتيم... حد اقل از حروم زاده بهتره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای داد رها اومد: آهای نیک نام؟! کجایی دخی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمزمه کردم: نیک نامو مرگ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجام... چه مرگته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوتا شون اومدن تو اتاق...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: هونامی... ببخش... منظوری نداشتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم: بی خیال داش... من دیگه عادت کردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: متاسفم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم: نباش... املتو کوفت کردین؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: واسه تو هم هست... بیارم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی خواد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها شونه بالا انداخت... از جام پاشدم و رفتم و همون مانتوی کهنه مو پوشیدم... شالمو سرم کردم و برگشتم کیفمو برداشتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا ناخناشو سوهان میزد و رها ساکت نگاش می کرد... فهمیدم ذهنش درگیره... رها پر شر و شور بود... وقتی ساکت بود یعنی یه مشكلی داره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بيچاره ها اومده بودن جشن بگيريم... ولى با اخراج شدنم همه چيز بهم ريخت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همونطور که کیفمو رو دوشم جا به جا می کردم گفتم: بنال...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردوشون باهم گفتن: ها؟! چی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم: رها بنال بگو بینم چه مرگته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباشو جمع کرد: چیز مهمی نیست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس یه چیزی هست... فقط مهم نیست... حالا بگو بینم چیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا م کنجکاو به رها نگاه میکرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: خب... راستش... علی می گفت باید ازدواج کنیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: ای جان... شام عروسی... فقط ترو خدا املت نباشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها بهش چشم غره رفت: برو بابا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی خیال هردوشون رفتم سمت در... اين كه مشكل هميشگى بود... حتما باز با باباش دعواش شده... تا در حیاطو باز کردم یهو یکی جلوم در اومد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه مرد خوش پوش و مسن... عین لاتای چاله میدون گفتم: امری باشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرده: شما خانوم هو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هونام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله... هونام خوش فکر هستید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حوصله گفتم: روشن فکر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرده: بله... روشن فکر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امری باشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد: می تونم بیام تو خانم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پشت سرش نگاه كردم... يه زن كه نمى شناختمش دم در حياطشون واستاده بود و چادرشو گرفته بود جلو صورتش و به من و مرده نگاه مى كرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مى دونستم چى تو ذهنشه... اهميتى ندادم و مشکوک به مرده نگاه کردم... بهش نمی اومد آدم بدی باشه... از جلوی در کنار رفتم که اومد تو... اومدم درو ببندم كه زنه يه سر تكون داد و تف انداخت رو زمين...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درو بستم و برگشتم سمت مرده... یه نگاه به سر و وضع خونه ی داغونی که توش زندگی می کردم انداخت وگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خونه ی خودتونه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی ندادم که گفت: ببخشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر بود بگم كجا بشينه... صندلى و مبل كه نداشتم... رو زمين بايد مى نشست ديگه... والا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوى در دوتا پله بود كه رو دوميش نشست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا و رها پشت پنجره بودن و نگامون میکردن... خندم گرفت... ولی خیلی جدی رو به مرده گفتم: خب؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک سرفه ای کرد و گفت: دخترم... شما نوه ی پسری خانوم صالحی هستین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشامو ریز کردم و با خنده گفتم: عمو... من فامیلیم روشن فکره... به قول خودت خوش فکر... اونی که تو میگی صالحیه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرده: می دونم دخترم... قضیه ش مفصله... ولى ايشون مادربزرگتونه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حوصله گفتم: حتما این يارو... پيرى يه خیلی پولداره و من تنها نوه شم و همه ی ارث و میراثش به من میرسه و اینا... نه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید: تا حدودی بله...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حوصله تر از قبل و خیلی جدی گفتم: عمو جان بفرمائید... من حوصله ی دردسر ندارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دخترم... شما به حرفای من گوش کن بعد قضاوت کن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهار زانو جلوش رو زمین نشستم: میشنُفَم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آرومی پلک زد: ببین دخترم... پدرت وقتی جوون و خام بود با یه خانومی رابطه داشته... کار از کار میگذره و مادرت باردار میشه... وقتی موضوعو به پدرت میگه و اونم مخالفت می کنه و میگه که باید بچه سقط بشه راشو میکشه و میره... پدرتم پشیمون میشه و میره دنبالش ... ولی تو راه تصادف می کنه و دم به دم فوت میکنه... مادرت می مونه و یه بچه تو شکمش... با اینکه خیلی دوست داشته ولی وسعشو نداشته که بزرگت کنه... پس می سپارتت به پرورشگاه... خودشم بعد از یه مدت خودکشی میکنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چونه مو خاروندم: بعدشم یه مامان پیری پیدا میشه که بعد این همه سال، چشم به راهه تنها نوه شه... درست گفتم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشو تکونداد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب... فیلم نامه ی خوبی بود... ولى يه كوچولو، همچين بگى نگى تكرارى يه... حالا کارگردانش کيه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه گفت: آخه دختر جون من قد توام که باهات شوخی کنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه عمو جون... انتظار داری من حرفاتو باور کنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باور نمیکنی آزمایش بده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه ابرومو انداختم بالا: من وقت آزمایش و این مسخره بازیا رو ندارم که آخرش بگن... اه تو نبودی... اشتباه شده... الانم باید برم دنبال کار بگردم... زت زیاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کیفشو باز کرد و یه پوشه از توش درآورد: ببین دختر جون... من وکیل خانوم صالحی م... اینم کپی وکالت نامه و حق و حقوق تو که از مادربزرگت بهت میرسه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد یه کاغذ درآورد و روش یه چیزایی نوشت: اینم آدرس خونه ی مادربزرگت... مطمئن باش ارثی که قراره بهت برسه حقته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاغذو گذاشت روی پوشه ای که تو دستم بود و رفت... تا درو بست رها وسودا اومدن بيرون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: اين يارو كى بود؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: عجب سقى دارم من... همين ظهرى سر ناهار دعا كردم يه پيرى پيدا شه بهت ارث برسه ها... جلل خالق... كاش يه دعاى ديگه ميكردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: يه لحظه زر نزن بزار ببينم قضيه چيه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: مرده چى ميگفت هونام؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرت و پرت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدشم پوشه رو همون جا كف حياط انداختم و زدم بيرون... يه زن كه دست يه بچه رو گرفته بود از كنارم رد شد... عروسک بچه هه پيش پام افتاد... زنه دستشو كشيد... خم شدم و عروسكشو برداشتمو بردم بهش بدم كه زنه يه جورى نگام كرد كه فكر كردم عروسكشو من دزديدم... بچه هه دست دراز كرد عروسكو بگيره كه زنه يكى زدش: پدر سگ چرا محكم نگه ش نداشتى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدشم دستشو كشيد و به زور بردش... صداى گريه ى بچه هه تو فريادى كه تو دلم بود گم شد... چشامو براى يه لحظه بستم و رفتم سر خيابون و يه ماشين گرفتم... سر چهارراه گفتم: پياده ميشم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد يه پونصدى بهش دادم كه گفت: كرايه گرون شده... ميشه هفتصد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا ديروز پونصد بود... مگه چقدر راه اومدى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مى خواسى پياده بياى! كرايه هفتصده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مى دونستم از اون لاشى هاست... مى دونستم مرضش چيه... بدون اينكه بهش پولى بدم پياده شدم و درو محكم بستم... مى خواست پياده شه دعوا راه بندازه... نمى دونم چى شد كه پشيمون شد و يه تف انداخت تو جاده و راه افتاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عادت كرده بودم واسم تف بندازن... با دليل... كه هيچوقت دليلشو نفهميدم... بى دليل... كه هيچ وقت نفهميدم واسه چى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا شب دنبال كار گشتم... نشد كه نشد... حتى دوبارم رفتم سركار قبليم... تنها حرفى كه بهم زد اين بود: مى خواستى كثافت كارى راه نندازى!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخه بى انصاف چيزى نديده قضاوت ميكنه... يكى شون زير آبمو زده بود... چرا... گ*ن*ا*هم اين بود كه پاک بودم به اسم نجس!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست از پا درازتر برگشتم خونه... ساعت نه شب بود و مى دونستم رها و سودا رفتن... تا اومدم درو بازكنم صابخونه رو جلوم ديدم... بهش اهميتى ندادم و اومدم درو باز كنم كه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ناز زيادى دارى دختر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين در بى صاحاب چرا باز نمى شه؟! با لگد بازش كردم كه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دو روز ديگه تخليه مىكنى!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاش كردم... اين ديگه اين وسط چى ميگه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه كرايه عقب افتاده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه لبخند كثيف زد: همسايه ها اعتراض كردن... ميگن اينجا كه ج... خونه نيست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مى دونستم نمى تونم قانعشون كنم كه مردى كه امروز اومده بود اينجا واسه يه كار ديگه اومده بود... مى دونستم سطح فكرشون همين قده... پس بى خيال گفتم: مگه طرف اومده خونه ى همسايه ها؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشو تكون داد: مردم دارن اينجا زندگى ميكنن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد آروم تر ادامه داد: خودت نميخواى... بيا صيغه م بشو... هرچى دارم مال تو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كثافت خودش زن و بچه داشت... خونه ى خدا رو زيارت كرده بود ولى هيچى از دين نمى دونست... تو محل بهش ميگفتن حاج آقا... ولى خودشم مى دونست كه يه كثافت بيشتر نيست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون هيچ حرفى رفتم تو و درو محكم بستم... عوضى! حالم از اين آدماى ه*ر*زه بهم مى خوره... كسى كه تسبيح تو دستش مى چرخونه و بجاى ذكر اسم زناى صيغه اى شو مى بره... پدر سگ هر ماه يه زن صيغه ميكنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسمو با حرص دادم بيرون و رفتم و روى اولين پله نشستم... سرمو بين دستام گرفتم... حالا كدوم گورى برم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرص نخور هونام... اين بدبختى هام تموم ميشه... پا شدم و رفتم تو... همونطور كه لباسامو مى كندم رفتم تو اتاق... وسط اتاق دو تا جعبه كادو بود... يكى سفيد با خط خطى هاى سياه كه از اون يكى بزرگتر بود و شكل م*س*تطيل بود... يكى صورتى با قلباى ريز قرمز كه خودشم شكل قلب بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندى زدم و رفتم سمتشون... مانتومو كندم و سر جعبه ى صورتى رو باز كردم... يه ادكلن خيلى خوشگل بين يه عالمه پوشال بود... ادكلنو برداشتم كه ديدم كنارش يه كارت تبريكه... برش داشتم و بازش كردم: قربون نيک نامى خودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مى دونست از اين كلمه متنفرما... ولى بازم مى گفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر اون يكى جعبه رو باز كردم... يه خرس پشمالوى سفيد و خوشگل توش بود... توى گردنشم يه كارت آويزون بود: خاک تو سرت كه نيومدى سينما... منو اين اسكل مى ريم خوش ميگذرونيم... تو هم تو اون خراب شده بپوس...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده پا شدم و رفتم كه از آشپزخونه واسه خودم آب بردارم... اينا ديوونه ن! ولى با معرفت! مى دونستن الآن بيشتر از اين عروسكا به يه مانتو احتياج دارم ولى نخريده بودن كه غرورم نشكنه!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح زود بيدار شدم تا برم دنبال كار... ولى چه كارى؟! از صبح تا غروب انگار فقط دورخودم مى چرخيدم... نا اميد رفتم تو پاركى كه همون نزديکى ها بود... خسته روى يه نيمكت نشستم و يكم از آب معدنى م خوردم... تموم شد... بى توجه به سطل زباله اى كه كنارم بود بطرى رو پرت كردم رو چمنا! شهر ما خانه ى ما... من كه خونه ندارم... پس اين شهرم بى خوده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از چى ناراحتى جيگر؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از آدماى كثيفى مثل شما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوتاشون خنديدن... يكى شون كه خيلى پر رو تر بود اومد نزديكم: با ما ارزون تر حساب كن... به قول شاعر... با ما به از اين باش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوصله ى دعوا نداشتم... رومو برگردوندم سمت ديگه... اوليه اومد وكنارم نشست... اون يكى م دور و برو مى پاييد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببين... ناز الكى نكن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دستشو آورد جلو سمت صورتم... قبل از اينكه بتونه بهم دست بزنه چاقومو گذاشتم زير چونه ش: بزن به چاک...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كپ كرده بود... اون يكى اومد كمكش كه سريع با پام يه لگد بين پاهاش زدم كه نقش زمين شد... ديگه ياد گرفته بودم بايد چه جورى باهاشون حرف زد... به زبون خودشون... مثل حيوونا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همين الآن ميزنى به چاک... اون لاشه هم جمعش كن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشو تكون داد... چاقومو بستم: يالا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره نشستم رو نيمكت... سريع دوستشو بلند كرد و باهم رفتن... خندم گرفته بود... از اين همه كثافت كه تو شهر ريخته بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزديک غروب بود... واسه همين پا شدم كه برم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همونطور كه كيفمو رو آسفالت دربه داغون كوچه مى كشيدم به بازى پسر بچه ها نگاه مى كردم... جلوى خونه ى صابخونه وايسادم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنگشو زدم كه دختر كوچيكش درو باز كرد... يه عروسک كچل دستش بود و موهاى خودش دوگوشى بسته شده بود كه كش سمت چپش شل شده بود و موهاش تقريبا باز شده بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- كيه بچه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اينكه بچه هه حرفى بزنه زنه خودشو رسوند: چى مى خواى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حاج آقا هستن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داره وضو مى گيره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده م گرفت... حالا ببين به جاى نيت كردن تو فكر چيه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- كيه زن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنه يه نگاه پر نفرت به من انداخت و گفت: م*س*تاجره... معلوم نيست چى ميخواد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دسته بچه هه رو كشيد و با خودش برد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چى ميخواى دخترجون؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا ديگه زنش نبود كه بهش بگم حاجى... پس مثل خودش باهاش حرف زدم: دو روز وقت مى خوام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چونه شو خاروند: راه نداره جون تو... ولى چرا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد آروم تر گفت: مى دونى راش چيه... پس بيا لجبازى رو كنار بزار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من اومدم از كى وقت بگيرم؟! پوفى كردم و به جاى اينكه برم سمت اون خراب شده رامو كج كردم و راه افتادم سمت خيابون... از روى جدولاى پياده رو مى رفتم و نگام به نوک كفشم بود كه ديگه داشت باز مى شد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه بوق... اهميتى ندادم... يه بوق ديگه: سوار شو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم اهميتى ندادم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بد نمى بينى!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاش كردم... شايد راست مى گفت... اين همه وقت بهشون اهميت ندادم بد ديدم... بزار يه بار بد نبينم! بزار يه بارم همونى باشم كه همه مى گن... توى يه تصميم آنى در جلوى دویست و شش 206 نقره اى رو باز كردم و نشستم... يه نگاه به پسرى كه پشت فرمون بود انداختم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط وسط سرش مو داشت... پشت گوشاشو تيغ زده بود... گوشش سوراخ بود ولى گوشواره نداشت... يه زنجير تو گردنش بود كه پلاکش "الله" بود... پوزخندى زدم و نگامو دوختم به تى شرت جذب مشكى ش... با يه شلوار لى كه همه جاش پاره پوره بود... هيكل چاغى داشت كه تو ذوق ميزد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگامو ازش گرفتم و به بيرون دوختم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستشو گذاشت رو پام: مى تونى با دو نفر باشى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشام به دستش اشاره كردم: دستتو بكش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديد: بهت پول بدم بعد دستمم بكشم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم دستتو بكش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستشو از رو پام برداشت: خيله خب بابا... نزن... نگفتى... دو نفر باشيم قبوله؟! بيشتر گيرت ميادا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هيچى نگفتم... من مى خوام چيكار كنم؟! چرا سوار شدم؟! چشامو بستم و لحظه هايى كه در پيشم بود رو تصور كردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگه دار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم نگه دار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديد: امكان نداره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگه دار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بى توجه به من سرعتشو زياد كرد... از سلاح هميشگى م استفاده كردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اااااا! چيكار ميكنى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دور بزن و برم گردون همونجا كه بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خيله خب... خيله خب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولى بجاى اينكه دور بزنه سعى كرد بزنه زير دستم... چاقو رو يكم رو گردنش فشار دادم: بخواى لج كنى هرچى ديدى از چشم خودت ديدى!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه... باشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از يه دور برگردون دور زد... چاقو رو هنوز زير گردنش نگه داشته بودم... مى دونستم چون هوا تاريكه كسى تو ماشينو نمى بينه... شيشه هاشم كه دودى بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همونجا كه سوار شده بودم پياده شدم و درو محكم بستم... من نمى تونم... نمى تونم تن فروشى كنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح كه بيدار شدم حتى حوصله ى اينكه از جام پاشم هم نداشتم... يه غلت زدم كه نگام افتاد به پوشه ى روى طاقچه... چرا ديروز نديدمش؟! چون نمى خواستم ببينم... ولى... راه ديگه اى ندارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پا شدم و سريع آماده شدم و كاغذو برداشتم و راه افتادم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم كه اومدم جلوى يه قصر بودم... پشيمون شدم از اومدنم... من كجا و اين خونه كجا؟! با ترديد دستمو روى زنگ فشار دادم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمائيد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كلمه ها رو گم كردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من... من... خانم صالحى هستن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله... شما؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبى گفتم: چقدر سين جيم مى كنى بابا... باز كن اين وا مونده رو ديگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه طول كشيد و بعد در باز شد... با ديدن حياط ترديدم بيشتر شد... مى خواستم از همين راهى كه اومدم برگردم... ولى دخترى كه جلوى در منتظرم بود فرصت فرار كردنو ازم گرفت... همونطور كه به سمت دختره مى رفتم نگامو از استخر بزرگى كه تو حياط بود گرفتم و بهش كه لباس فرم پوشيده بود دوختم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم صالحى هستن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله... شما؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هونام روشن فكر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد زمزمه كردم: شايدم صالحى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم منتظرتونن... بفرمائيد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنبالش راه افتادم... با ديدن داخل خونه فكم افتاد زمين... دهنم باز مونده بود... يه خونه ى خيلى خيلى بزرگ... چيزى كه بيشتر از همه جلب توجه مى كرد دو رديف پله هاى مارپيچ بود كه از دو طرف سالن بزرگى كه توش بودم به طبقه ى دوم مى رسيد... بين اين دو رديف پله يه آسانسور بود... پروردگارا... واسه دو طبقه آسانسور گذاشتن... نگامو از در آسانسور گرفتم و به پردهاو تابلو ها و مبل هاى سلطنتى دوختم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمائيد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداى دختره بهم فهموند كه زيادى اينور و اونورو نگاه كردم... فضاى خونه طورى بود كه معذبم كرده بود... روى يه مبل نشستم و اينبار نگامو به روبرو دوختم... يه سالن گرد با دوتا پله از اون جايى كه من توش نشسته بودم جدا شده بود... انگار اونجا مال مهموناى ويژه بود... و مسلما من جزو اون دسته نبودم... نگام افتاد به ميز جلوم... چندتا مجله رو ميز بود كه عكس اين مانكنا روش بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداى تق تقى نگامو از مجله گرفت و به خودش جلب كرد... صندلاى پاشنه ده سانتى مشكى و براق... و بعد از اون پاهاى صاف و كشيده و بزنر... يه دامن كوتاه و شيک مشكى... يه كت آستين سه ربع مشكى... سينه ريز طلا كه از همون فاصله برقش چشم رو ميزد... و در آخر صورت كشيده و آرايش شده ى يه زن مسن... حدودا شصت ساله... چشماى مشكى و ابروهاى كمونى... بينى استخوانى و لباى نه چندان بزرگ... موهاى ل*خ*ت و مشكى و نه چندان بلند كه آزادانه دور شونه ش ريخته بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره ش نه خيلى جوون بود و نه خيلى پير... تو يه نگاه كلى يه اسم به ذهنم رسيد... م*س*تبد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منو باش كه فكر ميكردم الان بايد برم دم در يه اتاق... يه پيرزن نود ساله رو ببينم كه رو تخت دراز كشيده و با انگشتش اشاره بزنه برم جلو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد منم برم جلو و اون سرمو ناز كنه و بگه: نوه ى عزيزم تا حالا كجا بودى؟! منم بگم واى مادر جون... مادرجون؟! نه خيلى لوسه! عزيز؟! اين كه از اون لوس تره! مادربزرگ؟! خيلى رسميه! همون مامان پيرى خوبه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمائيد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاش كردم... بى اختيار جلوش ايستاده بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابهتش منو هم گرفته بود... لبخند مسخره اى زدم و نشستم... همون دختره واسمون قهوه آورد... يكى دوبارى رها و سودا از اين نوشيدنى تلخ به خوردم داده بودن... هرچى م توش شكر ريختم باز تلخ بود... با يادآورى اون خاطره ى تلخ يهو از دهنم پريد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چايى ندارين؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره چشاش گرد شد... با تته پته گفت: بد مزه س؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من كه هنوز نخوردم... ولى دوستم ندارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره: الآن واستون ميارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دستت درست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه نگاه پر از سوال بهم انداخت و رفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان پيرى تا اومد ادامه بده دختره باز پيداش شد... ماشالله عجب سرعت عملى داره... چايى رو ازش گرفتم و مثل اين باكلاسا گذاشتم رو ميز...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان پيرى: مى دونستم بلآخره مياى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هيچى نگفتم... ادامه داد: نمى خوام واست مقدمه چينى كنم... از اين كارم خوشم نمياد... پس ميرم سر اصل مطلب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اينكه بره سر اصل مطلب گفتم: خواهشا قبل از اين مطلب اصلى بگيد منو چه طورى پيدام كردين؟! اصلا من واقعا نوه تونم؟! بعد اين همه سال چرا يهو ياد من افتادين؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان پيرى: مادرت كه خودكشى كرد باردار بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هيچى نگفتم كه گفت: از پدرت نبود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم كردم... منظورشو مى فهميدم: خب؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گاهى به پرورشگاه سر مى زنم... خيلى اتفاقى خانومى مشخصات تو رو بهم داد و گفت كه كى آوردت... البته اون خانومى كه تو رو تحويل گرفته فوت شدن... ولى خب به حرفاى اين خانومم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع پريدم وسط حرفش: ولى فاميلى من تو شناسنامه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خيلى عجولى دختر جون... بله... مى دونم... مادرت نگفته بوده كه تو بچه ى كى هستى... گفته بود تو رو پيدات كرده... و خودشو به اسم صالحى معرفى كرده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب از كجا مى دونين بچه اى كه تو شكم مادرم بود بچه ى پدرم نبود؟! يعنى خواهرم يا برادرم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون پدرت چهارماه قبلش فوت شده بود و اون بچه سه ماهه بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهنم چفت شد... فنجونو گذاشت رو ميزو گفت: نمى دونم چه گ*ن*ا*هى كردم كه خدا بچه هامو ازم گرفت... بگذريم... من الآن از دار دنيا دو تا نوه دارم... تو يه پسر عمو دارى! توى لندن زندگى ميكنه... از وقتى بچه بوده اونجا بزرگ شده... پدر و مادرشم همونجا فوت كردن... بزرگ شده ى اروپاست... به من نگاه نكن جلوت با اين وضعم... من آدم معتقديم... الآن اينجورى جلوت نشستم چون نامحرم تو خونه نيست... ولى اين پسر عموت پاک اروپايى يه... هرشب ديسكو و ر*ق*ص... هرشب با يكى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا اينا رو به من ميگين؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان پيرى: صبر داشته باش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و مشغول توضيح دادن شد... هرلحظه كه مى گذشت عصبانيتم بيشتر ميشد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خشم پا شدم: شما در مورد من چى فكر كردين؟! اصلا از اولشم نبايد مى اومدم اينجا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بشين... هنوز حرفم تموم نشده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مى خواستم بى خيالش بشم و برم كه باز اون دختره اومد: خانوم آقا تيرداد اومدن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان پيرى سريع گفت: زود برو قايم شو... نبايد ببينتت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مونده بودم چيكار كنم كه دختره گفت: دنبالم بياين...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنبالش رفتم طبقه ى دوم... جلوى يه در وايساد و گفت: برين تو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ترديد درو باز كردم و رفتم تو... يه اتاق خيلى شيک... از اونا كه همه ش تو فيلما ديده بودم... پنجره هاى بزرگ و پرده هاى خوشگل... به جاى ديوار يه سمت اتاق همه ش شيشه بود... از پشت پرده هاى نازک حياط معلوم بود... مشخص بود اين حياط پشتى يه چون وقتى مى اومدم اين تاب بزرگو نديده بودم... آه حسرت بارى كشيدم و رفتم سمت آينه اى كه گوشه ى اتاق و متصل به يه ميز آرايش بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه خودم نگاه كردم... غمو تو چشماى خودم مى ديدم... چشماى مشكى و نه چندان درشت... ابروهايى كه سودا و رها با زور مجبورم كردن برشون دارم... صورت نه چندان سفيد و مى شد گفت به قول سودا برنز... بينى متانسب و كمى سر بالا... لباى خوشفرم و گونه هاى برجسته... موهاى ل*خ*ت خرمايى... و عيبى كه صورتم داشت فكم بود كه يكم جلو بود... اما نه اونقدر كه تو ديد باشه... با يكم دقت ميشد اينو فهميد... دركل دختر خيلى خوشگلى نبودم... اما خب بدم نبودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روى يه مبل چرم نشستم... من اينجا چيكار ميكنم؟! اين خونه و اين تشريفات به من چه دخلى داره؟! من كجا و اونا كجا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذهنم به حرفاى اين مامان پيرى يه مشغول بود... آروم رفتم سمت درو بازش كردم... رفتم سمت نرده ها و از بالا به پسرخوش پوشى كه پشتش به من بود نگاه كردم... يه كت اسپرت مشكى پوشيده بود و شلوار جين... از اونجا فقط لباسش معلوم بود چون پشتش به من بود... ولى با توضيحاتى كه اين مامان پيرى يه داد معلومه از اون بچه سوسولاست... اين نفله اسمشم كه مزخرف تر از اسم منه... تيرداد... تير، داد كه داد... مهر هم داد... حالا تقصير دى و فروردين چيه؟! والا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداشونو مى شنيدم... برخلاف انتظارم كه فكر ميكردم بايد با عشوه وناز دخترونه مثل اين خارجكى هاى نديد بديد كه تو فيلما ديدم حرف بزنه خيلى راحت فارسى صحبت ميكرد: مامان جون مهمون داشتين؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان پيرى: يكى از دوستام بود... چطور؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تيرداد: هيچى آخه دو تا فنجون اينجاست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- كى برمی گردى لندن؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فعلا كه كارا عقب افتاده... فكر كنم شيش ماه ديگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از اون دختره چه خبر؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون دختره منظورتون به سمر ديگه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واسه من اون دختره س...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون دختره واسه تيرداد قهوه آورد... تيرداد برداشت و گفت: مشكل شما با سمر چيه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان پيرى: دخترى كه قبل از ازدواج هرشب خونه ى... لا اله الاالله...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تيرداد: ولى من سمرو دوست دارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوست داشته باش... ولى باهاش ازدواج نكن... اون دختر زن زندگى نيست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تيرداد يكم از قهوه ش خورد و گفت: هيچ كس نمى تونه نظرمو عوض كنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان پيرى يه چيزى زير لب زمزمه كرد كه نشنيدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تيرداد: مامان جون خودتو ناراحت نكن... كم كم به وجود سمر عادت ميكنى... حالا من بايد برم... فعلا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واسه چى اومده بودى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اينورا يه كارى داشتم گفتم يه سر هم به شما بزنم... خداحافظ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان پيرى بدرقه ش كرد... برگشتم تو اتاق... كاش لا اقل قيافه شو مىديدم... چند لحظه بعد دختره اومد دنبالم و باهم برگشتيم پايين...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوى مامان پيرى نشستم كه گفت: دو روز وقت دارى فكر كنى... ولى عاقل باش... تيرداد پسر بدى نيست... من مى دونم اونى كه دوسش داره چه مار هفت خطى يه... نمى خوام اين ثروت دست غريبه ها بيفته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يعنى خودمو بهش آويزون كنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هيچى نگفت... يعنى هرچى ميخواى اسمشو بزار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سكوتو شكست: ببين دختر جون... حتى اگه قبولم نكنى تو سهم خودتو ازاين ثروت ميگيرى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ميون حرفش اومدم: پول واسه من مهم نيست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هيچى نگفت... ولى خودم از حرفى كه زدم پشيمون شدم... شايد واقعا واسم مهم نباشه... ولى بى پول بودنم باعث ميشه خيلى دردا رو تحمل كنم... واسه همينه كه الآن اينجام... مگه نميگه من نوه شم؟! پس حتما يه سهمى از اين پولا دارم... چطور اون پسره ی مزخرفه ى لندنى ميتونه سهمشو بگيره اونوقت من بايد با منت يه آدم كه فقط فكر كثافت كارى هاشه توى يه اتاق چهار مترى زندگى كنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان پيرى: خب نظرت چيه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا اومدم يه چى بگم گفت: الآن قرار نيست بهم جواب بدى... تا دو روز ديگه بهم خبر بده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو تكون دادم و پا شدم... از همون لحظه مى دونستم تصميمم چيه... راه ديگه اى نداشتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اونجا كه زدم بيرون يه نگاه به خونه هاى اطرافم انداختم... واقعا من از اين قماشم؟! پوفى كردم و پياده راه افتادم تا سر خيابون... توى افكار خودم غرق بودم كه يهو يه ماشين همونطور كه بوقو يک سره كرده بود و با سرعت داشت مى اومد نزديكم جلو پام ترمز كرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داد زدم: مگه كورى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ديدن سودا و رها كه داشتن بهم مى خنديدن كيفمو كوبيدم رو كاپوت ماشين سودا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشو از شيشه آورد بيرون: الاغ ماشينم خط افتاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: بپر بريم خر سوارى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: هوى! به عروسک من توهين نكنا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده رفتم و پشت ماشين سودا سوارشدم... با رها و سودا كه بودم غمام يادم ميرفت: نفله داشتى زيرم ميكردى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا همونطور كه فرمونو مى چرخوند گفت: مى خواستى وسط خيابون راه نرى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راست مى گفت تقريبا وسط خيابون بودم... صداى آهنگو زياد كرد و گفت: حالا من بهت رحم كردم يكى ديگه بود كه ميزد ناكارت ميكرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب حالا... كجا لش مى بريم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوتاشون خنديدن... مى دونستم از يه چيزى خوشحالن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: اصلا بگو بينم تو اينجا چه غلطى ميكنى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اينام مى دونستن جاى من اين جور جاها نيست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اومده بودم خونه ى ننه بزرگم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا محكم زد رو ترمز...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوتا پسر كه موهاشونو اجق وجق درست كرده بودن بوق كشدارى زدن و همونطور كه از كنارمون رد ميشدن يكى شون داد زد: فلج شه اونى كه به تو گواهى نامه داده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا بهشون اهميتى نداد و راه افتاد: جدى رفتى خونه ش؟! چطور بود؟! مهربون بود؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: اون بى صاحابو كم كن سودا بزار بشنويم چى ميگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا با خنده صداشو كم كرد كه رها باز گفت: با اون حالتى كه تو گفتى مرده چرت و پرت گفت من گفتم عمرا برى... حالا بگو بينم ننه هه چيا مى گفت؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه چيزو واسشون تعريف كردم... از حالت صورتشون هيچى دست گيرم نشد... سودا جلوى يه بستنى فروشى نگه داشت: حالا مى خواى چيكار كنى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: من اگه جاى تو بودم بى چون و چرا قبول ميكردم... با اون صابخونه ى آشغالى كه تو دارى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبامو جمع كردم... اينجورى كه مى كردم فكم جلوتر مى اومد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: ااااااه... نكن اونجورى ضايع...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرصش بيشتر فكمو دادم جلو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: بجاى مسخره بازى بگو بينم مى خواى چه غلطى كنى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الآن تنها چيزى كه تو مخمه اينه كه من از اون بستنى ها مى خوام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: كارد به شكمت بخوره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد پياده شد تا بره واسم بخره... مى دونستن تا از اون بستنى ها نخورم حرفى نمى زنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا تو بنال بينم نفله شوما چرا اينقد شنگوليد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: باز تو اينطورى حرف زدى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب بابا... بفرمائيد شما چرا اينقدر شادين؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديد: خاک تو سرت نكنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد با هيجان گفت: واى هونام بابام موافقت كرد بلآخره... راحت شديم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بجاى اينكه از خوشحالى جيغ بزنم بىخيال لم دادم رو صندلى هاى چرم ماشين سودا و گفتم: خب باو... من فكر كردم چى شده حالا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: خاک تو سر بى ذوقت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا درو باز كرد و نشست: بيا كوفت كن بترک بگو بينم مى خواى چه غلطى كنى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بستنى قيفى كاكائويى كه واسم خريده بودو ازش گرفتم و با لذت ليس زدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واسه اينكه دقشون بدم تا جايى كه تونستم لفتش دادم و الكى ليس زدم... اونام با حرص و همراه با هيجان نگام مى كردن... آخرش سودا طاقت نياورد و بستنى مو از دستم گرفت و با يه گاز همه شو انداخت تو دهنش كه يخ زد و با داد پريد بيرونو همه شو تف كرد... منو رها زديم زيرخنده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا برگشت و با ديدن خنده ى ما خودشم خنده ش گرفت: كوفت! تقصير توئه ديگه آشغال...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با اينكه بستنى مو خوردى ولى از اونجايى كه من خراب رفيقم... ديگه بيشتر از اين تو خمارى نميزارمتون... پس...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساكت شدم كه رها داد زد: هونام خفه ت ميكنما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه باشه... قبول مى كنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوتا شون ساكت شدن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: مطمئنى؟! تو حتى اين پسره رو نمى شناسى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبق عادت فكمو آوردم جلو... سودا يكى زد زير چونه م: مرض گرفته اينقدر اينجورى كردى فكت اومده جلو ديگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديدم كه رها گفت: چطور مى تونى اينقدر خونسرد باشى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ميگى چيكار كنم؟! تو راه حل ديگه اى دارى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم كه منم جاى تو بودم قبول ميكردم... اما هونام تو مجبور نيستى! ببين... من و سودا مى تونيم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ميون حرفش اومدم: مى دونى كه از ترحم الكى بدم مياد... الآنم راه ديگه اىندارم... خودتون شاهدین چقدر سگ دو زدم واسه يه كار... حد اقل اينجورى عذاب وجدان اينكه الكى يه پولى گيرم اومده يقه مو نمى گيره... لا اقل مى دونم اين يارو ننه بزرگمه و اون نره خر پسر عموم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: بى تربيت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دوباره گازشو گرفت: حالا كه قبول كردى بايد بى افتيم دنبال كارا... مگه نمى گى اين يارو شيش ماه ديگه ميره؟! پس زياد وقت نداريم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: هونامى... تو هم بايد باهاش برى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه دفعه سودا زد رو ترمز كه رها داد زد: مرض دارى مگه هى اون بى صاحابو فشار مى دى؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: خب چيكار كنم هى شوكه ميشم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دوباره راه افتاد و با يه لحن غمگين گفت: رها راست ميگه... تو هم بايد باهاش برى؟! اين رهاى گور به گورى كه پريد... اونوقت من باز تنها ميشمكه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس سنگ خودتو به سينه مى زنى...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: ماشالا تو هم سرت همچين خلوت نيستا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد يه چشمک بهش زد كه سودا با خنده گفت: كوفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بين دوتا صندلى پريدم جلو: اااااااا! خبريه؟! خوشم باشه... انگار ديگه غريبه شديم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پيچيد توى يه خيابون: نه بابا اين رها الكى شلوغش كرده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: آره ديگه خواستگار مياد ولى الكى شلوغ شده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سودا: رهااااااا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها: هوناااااام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ها؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید