امروز اولین روز کلاس هفتم “لوک” است. او به شانس اعتقاد زیادی دارد و همیشه تی شرتی سبز، و رنگ و رو رفته ای می پوشد و می گوید این پیراهنِ شانس او است! همچنین پنجه ی خرگوشی که در واقع یک جاکلیدی است را همه جا با خود می برد و اعتقاد دارد برای او شانس می آورد. اما با این اوصاف همیشه بدشانسی می آورد. دوست صمیمیش، “هنا” خیلی خوش شانس است. او می فهمد شماره ی کمد مدرسه اش ۱۳ است. این یعنی شروع بدشانسی برای او …

ژانر : ترسناک

تخمین مدت زمان مطالعه : ۲ ساعت و ۴۰ دقیقه

مطالعه آنلاین کمد شماره ۱۳
نویسنده : آر ال استاین

طراحی و صفحه آرایی: رمان فوریو

ژانر : #ترسناک

خلاصه :

امروز اولین روز کلاس هفتم “لوک” است. او به شانس اعتقاد زیادی دارد و همیشه تی شرتی سبز، و رنگ و رو رفته ای می پوشد و می گوید این پیراهنِ شانس او است! همچنین پنجه ی خرگوشی که در واقع یک جاکلیدی است را همه جا با خود می برد و اعتقاد دارد برای او شانس می آورد. اما با این اوصاف همیشه بدشانسی می آورد. دوست صمیمیش، “هنا” خیلی خوش شانس است. او می فهمد شماره ی کمد مدرسه اش ۱۳ است. این یعنی شروع بدشانسی برای او …

سلام لوک ... بخت يارت!! »

کی بود با من حرف زد ؟ راهرو پر از بچه های هيجان زده درمورد اولين روز مدرسه بود . من نيز هيجان زده بودم . اولين روز من در کلاس هفتم بود . اولين روزم درمدرسه ي راهنمايی شاونی ولی .خودم می دانستم که اين يک سال بسيار سخت و طولانی خواهد بود .البته ريسک نکردم . پيراهن شانسم را پوشيدم . يک تی شرت سبز رنگ و رو رفته است که بايد يواش يواش دورانداخته شود و جيب آن هم کمی پاره شده است . اما مگرمی شود سال جديد را بدون پيراهن شانسم شروع کنم !

و پنجه ي خرگوش شانسم را نيز در شلوار جين گشادم داشتم . رنگ آن سياه و بسيارنرم و پشمالو است . اين درواقع يک جاکليدی است اما من نمی خواهم با آويزان کردن کليد به آن ، خوش شانسی را از بين ببرم .چرا آنقدر خوش شانسی می آورد ؟ خوب ، اين يک پنجه ي خرگوش سياه رنگ و بسيارنادر است . آن را در نوامبر گذشته در روز تولدم پيدا کردم و پس از پيدا کردنش ، پدر ومادرم کامپيوتر جديدی را که می خواستم به من دادند . بنابراين برايم شانس آورد ...

مگه نه ؟

نگاهی به حروف قرمز و سياه کامپيوتری پرچم تبليغاتی که در بالای راهرو بود« زنده باد اسکوايرز ! از تيم خود حمايت کنيد » انداختم.

تمام تيم های ورزشی پسرانه در شاونی ولی را اسکوايرز می خوانند . از من نپرسيدکه آنها چگونه به اين اسم عجيب و غريب دست يافتند . مشاهده ي پرچم کمی تپش قلبم را افزايش داد . به يادم انداخت که بايد مربی بسکتبال را پيدا کنم و از او بپرسم که چه موقع تست می گيرد .

فهرست کاملی از کارهايی که می خواستم انجام دهم داشتم :

(1) سری به آزمايشگاه کامپيوتر بزنم ، ( 2) درمورد تيم بسکتبال پرس و جو کنم ،(3) ببينم آيا می توانم در نوعی برنامه ي خاص شنا پس از ساعات مدرسه شرکت کنم . من تا آن زمان هرگز به مدرسه ای که استخر شنا داشته باشد نرفته بودم . و ازآنجا که شنا ورزش دوم من است ، درموردش برنامه هايی داشتم .

پرخيدم و دوستم هنا مالکُم را پشت سرم ديدم که مثل هميشه « ! لوک ... سلام »

شاداب و پر از شور و نشاط بود . هنا موی کوتاه مسی فامی دارد ، به رنگ يک سکه ي برنزی نو . چشم های سبز و لبخند مليحی دارد . مادرم او را آفتاب خانم صدا می کندکه البته باعث خجالت هر دوی ما می شود .

و قسمت پارگی را گرفت و آن را کمی بيشتر پاره کرد او گفت :« ... جيبت پاره شده »

درحالی که خود را عقب می کشيدم گفتم : هی ... چه کار می کنی ؟ اين پيراهن شانسمه

به تعدادی از بچه ها که مشغول مطالعه ي نموداری چسبانده شده روی ديوار بودنداشاره کرد . بچه ها همگی روی پنجه ي پا ايستاده و سعی داشتند از روی سر و شانه ي همديگر نمودار را بخوانند . هنا گفت :رفتی ببينی کدوم کمد رو به تو دادن ؟

برنامه ي تخصيص کمد اونجا زده شده . حدس بزن چی ؟ ... کمد من اولين کمد درخروج از ناهارخوری است . من هر روز اولين نفری خواهم بود که برای ناهار می رود

گفتم :« اوه ... چه شانسی! »

هنا خنديد و گفت : و تازه ... گروئن معلم کلاس انگليسی ماست . اون بهترين معلم انگليسيه . خيلی شوخ و بامزه س . بچه ها ميگن توی کلاس اون از خنده روده بر می شن . معلم کلاس تو هم هست؟

گفتم :« . نه ... وارِن معلم ماست »

هنا چهرۀ مسخره ای به خود گرفت و گفت : « بدبخت شدی »

به سرعت به او گفتم :« خفه شو . هيچ وقت از اين حرفا نزن »

سپس پنجه ي خرگوشم را در جيبم سه بار فشار دادم .از ميان انبوه دانش آموزان راهم را به سوی نمودار کُمدها باز کردم . به خودم گفتم :اين يک سال بسيار عالی خواهد بود . مدرسه ي راهنمايی با مدرسه ي ابتدايی خيلی فرق دارد .

دارنل به شيوه سياه پوستی با من دست داد . « سلام پسر ... اوضاع چطوره ؟»

جواب دادم :« تو چه خبر »

دارنل بمن نگاه کرد و گفت:تو کُمد شانس رو به دست آوردی

به دقت به نمودار نگاه کردم :« ؟ چی ؟ مقصودت چيه » .

از بالا تا پايين ليست اسامی را چشم دواندم تا به اسم خودم رسيدم : لوک گرين . وسپس خط نقطه چين را تعقيب کردم تا به شماره ي کمد رسيدم .و ناگهان خشکم زد .

بی اراده و با صدای بلند گفتم :« باور نمی کنم ! اين نمی تونه صحت داشته باشه »

چند بار پلک زدم ، سپس دوباره به نمودار دقت کردم .

. بله . کمد شماره 13

. # لوک گرين ....................... 13

. # 13

نفس درگلويم گير کرد . احساس خفگی ميکردم . پشتم را به نمودار کردم واميدواربودم که هيچکس نتواند ببيند که چقدرناراحت بودم .چطور اين اتفاق برای من افتاده است ؟ باورم نمی شد . کُمد شماره 13 ! تمام سالم

قبل از اينکه شروع شود نابود شد !

قلبم به شدت می تپيد و در سينه ام احساس درد می کردم . به هر زحمتی بود دوباره شروع به نفس کشيدن کردم .

وقتی از ميان جمعيت بيرون آمدم ديدم که هنا هنوز همان جا ايستاده است . پرسيد :

« . کمدت کجاس ؟ با تو تا اونجا ميام »

گفتم :« يعنی ... خودم از عهده ش برميام...!! »

هنا حيرت زده به من نگاه کرد:« ببخشيد؟ »

با صدای لرزان تکرار کردم :خودم از عهده ش برميام . شمارۀ سيزده س ، ولی میتونم باهاش کنار بيام . مطمئن باش...

هنا خنديد :« لوک ، تو چرا اين قدر دنبال خرافات هستی ؟»

به او اخم کردم و به شوخی گفتم :« اين حرفو به مقصود بدی که نزدی؟ »

او دوباره خنديد و مرا به داخل گروهی از بچه ها هل داد . هميشه آرزو می کردم کهاو اين همه مرا هل نمی داد . او دختر واقعًا نيرومندی است .از کودکانی که روی آنها افتاده بودم عذرخواهی کردم . سپس هنا و من در راهروی پرازدحام به راه افتاديم و شماره ي کمدها را می خوانديم و به دنبال شمارۀ 13 گشتيم .چند قدمی که از آزمايشگاه علوم رد شده بوديم ، هنا ناگهان ايستاد و چيزی را روی زمين قاپيد .

« ! هی ... وای ! ببين چی پيدا کردم »

اسکناس را به لب گذاشت و آن را ب*و*سيد « ! هوم ... آره » . و سپس يک اسکناس 5 دلاری را نشانم داد

« 5 دلار ! ... جانمی جان » .

نفس عميقی کشيدم و سرم را تکان دادم : هنا ! چطوری تو هميشه اين قدر شانس مياری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين سؤالم را پاسخ نداد .سؤال ساده ای به نظر می رسيد اما چنين نبود .و اگر جوابم را داده بود ، فکر می کنم پا به فرار می گذاشتم ... تا آنجا که میتوانستم از مدرسۀ راهنمايی شاونی ولی دور می شدم و هرگز هم به آن برنمی گشتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اجازه دهيد 2 ماه به جلو برويم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلاس هفتم تا اين جا خيلی خوب پيش رفته بود . من چند تا دوست جديد پيدا کردم .در برنامه ي انيميشنی که تقريبًا 2 سال بود روی آن سخت کار می کردم پيشرفت های ارزنده ای به دست آوردم . و عملاً در تيم بسکتبال پذيرفته شدم .اوايل نوامبر بود و حدود دو هفته از آغاز فصل جديد بازی ها می گذشت . و من برای تمرين کمی تأخير داشتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها در زمين مشغول تمرينات کششی و بعضی هم درحال رد و بدل کردن توپ بايکديگر و شوت از راه نزديک بودند . يواشکی به طرف اتاق رختکن رفتم و اميدوار بودمکه کسی متوجه ي تأخير من نشده باشد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای بنديکس ، مربی تيم ، فرياد زد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لوک ! زود لباستو بپوش . دير کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شروع کردم که بگويم « ! ببخشيد . تو آزمايشگاه کامپيوتر گير کرده بودم »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی اين بهانه ي خوبی نبود ، لذا سرم را پايين انداختم و با سرعت تمام به طرف رختکن دويدم تا لباس هايم را عوض کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس می کردم معده ام کمی گرفته است . متوجه شدم که امروز ، چندان هم مشتاق تمرين کردن نبودم . من با وجودی که هيکل چندان بزرگی نداشتم ولی بسکتباليست نسبتًا خوبی هستم . شوت راه دورم خوب است ودردفاع هم ، از دستهای سريعی برخوردارم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اين که توانسته بودم به تيم راه يابم خيلی خوشحال بودم . ولی فکر يک مسأله رانکرده بودم : يک کلاس هشتمی به نام استرچ يوهانسِن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« شاون » ، اسم واقعی استرچ است ولی همه او را استرچ می نامند حتی والدينش .شايد تعجب کنيد که او اين اسم مستعار را از کجا به دست آورده است . اما اگر او راديده بوديد اصلاً تعجب نمی کرديد .سال گذشته در کلاس هفتم استرچ ناگهان قد کشيد و عملاً يک شبه به يک غول موبور تبديل شد . او از همه ي بچه های دبيرستان بلندتر است . شانه های پهن – مثل کشتی گيرها – و دست های بلندی دارد . وقتی می گويم بلند ، واقعًا مقصودم بلنداست ؛ مثل دست های يک شمپانزه . اگر دستش را دراز کند دست هايش از اين طرفتا آن طرف زمين بسکتبال می رسند !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به همين دليل بود که همه شروع کردند به اين که او را « استرچ » صدا کنند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من فکر می کنم (شترمرغ ) اسم بهتری برای او باشد چون پاهای دراز و بی قواره و استخوانی – همچون پاهای شترمرغ – و سينۀ چنان پهنی دارد که باعث می شود سر رنگ پريده و چشمان آبی او به شکل يک تخم مرغ کوچک جلوه کند .اما هرگز سعی نخواهم کرد اسم مستعاری را که برايش انتخاب کرده اند درموردش به کار ببرم ؛ چون فکر نمی کنم بتوانم به اندازه ي کافی سريع بدوم . استرچ چندان جنبه ي شوخی ندارد . درواقع پسر نسبتًا خشن و بدذاتی است که هميشه درحال بد و بيراه گفتن به اين و آن و قلدری با بچه های مدرسه است – و البته نه فقط در زمين بسکتبال .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر می کنم پس از آن که از شوک« غول شدن » بيرون آمد تصميم گرفت واقعًا از، خودش متشکر باشد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوعی استعداد خاص يا هنر بزرگی مثل اين که « غول بودن » نوعی استعداد خاص يا هنر بزرگی است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی مرا وسوسه نکنيد . من هميشه درحال تجزيه و تحليل ديگران هستم و بيش ازحد درمورد افراد و هرچيزی فکر می کنم . هنا هميشه به من می گويد که من بيش ازحد فکر می کنم . ولی من نمی دانم واقعًا مقصودش چيست . چطور آدم می تواندجلوی فکر کردنش را بگيرد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هفتۀ پيش ، بعد از تمرين ، مربی بسکتبالمان نيز تقريبًا همين را گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لوک ، تو بايد از روی غريزه بازی کنی . قبل از هر حرکت وقت فکر کردن وجود ندارد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که البته به نظر خودم ، يکی از دلايلی است که مرا روی نيمکت نگه داشته است . ازطرفی ، من هنوز کلاس هفتم هستم و اگر سال آينده فوروارد غول ديگری به اسکوايرزنيايد ، احتمالاً سال آينده بازيکن فيکس باشم – پس از آن که استرچ فارغ التحصيل میشود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما در شرايط فعلی ، واقعا شرم آور است که اصلاً بازی نکنم . به خصوص که پدر ومادرم هميشه برای تماشای بازی ها می آيند تا مرا تشوييق کنند . ولی من از روینيمکت بابا و مامان را روی سکوها تماشا می کنم که به من خيره شده اند .اين امر احساس خوبی برای آدم به بار نمی آورد .حتی تايم اوت ها نيز دردآورند . هربار که وقت استراحت گرفته می شود استرچ دواندوان به طرف نيمکت می آيد ، با حوله عرق صورت و تنش را خشک می کند و سپسحوله را به طرف من پرت می کند ؛ درست مثل اين که من حوله نگه دار او هستم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در يکی از تايم اوت ها در اواخر بازی اول ، او دهانش را از آب پر کرد و پس از شستو شوی دهانش ، آن را روی پيراهن ورزشی من تف کرد . وقتی بالا را نگاه کردم ديدم پدر و مادرم از روی سکوها شاهد اين حرکت او بودند .غم انگيز است . واقعًا غم انگيز ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تيم ما اسکوايرز ، دو بازی اول خود را عمدتًا به اين دليل که استرچ اجازه نمی دادکس ديگری دستش به توپ برسد پيروز شد . از اين که تيم برده بود خوشحال بودم ولی خودم داشتم کم کم احساس يک بازنده را پيدا می کردم . واقعًا دلم برای بازی کردن لک زده بود !به خودم گفتم اگر امروز تمرين خوبی داشته باشم شايد مربی مرا در پست گارد به بازی بگيرد . و يا شايد حتی به عنوان بازيکن رزرو در پست سانتر . بند کفش هايم رابستم و يک گره سه تايی به عنوان شانس روی آن زدم . سپس چشم هايم را بستم وسه بار در دل تا هفت شمردم .من به اين مسأله عقيده دارم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شورت ورزشی قرمز و سياهم را صاف کردم ، درِ کُمد را بستم و به حالت دو ، رختکن را ترک کردم و وارد زمين بسکتبال شدم . بچه ها در انتهای ديگر زمين مشغول انجام پرتاب های سه امتيازی بودند و هرکس با يک توپ به طرف حلقه شوت می کرد . توپها به يکديگر می خوردند و بعضی هم به حلقه می خوردند و يکی دو تا توپ هم واردحلقه شد . تخته ي پشت حلقه با هر توپی که به آن می خورد به لرزه می افتاد و می ناليد .بعضی از توپ ها بدون اين که حلقه را به داد و فرياد درآورند از آن می گذشتند وصاحب پرتاب را خوشحال می کردند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مربی درحالی که با دست حلقه را به من نشان می داد ، فرياد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لوک ، مشغول شو!چند ريباند بگير و چند تا شوت بزن . زودتر بدنتو گرم کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست به نشانه شادی و موافقت به او علامت دادم و دويدم تا به ديگران بپيوندم .استرچ را ديدم که به هوا پريد ، يک توپ خيلی بالا را در هوا گرفت و در کمال تعجب ، چرخی زد و آن را به طرف من پرتاب کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لوک ، سريع فکر کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انتظار آن توپ را نداشتم . توپ از ميان دست هايم سر خورد و مجبور شدم آن را تا ديوار در حاشيه زمين تعقيب کنم . دريبل کنان به زمين برگشتم و استرچ را منتظر خود يافتم . داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زود باش ، پسر ! شوت کن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهانم را به سختی قورت دادم وتوپ را با يک شوت دودستی به طرف حلقه پرتاب کردم . توپ به لبه حلقه خورد وبه هوا بلند شد . استرچ سه قدم بلند برداشت و با دست های درازش توپ را در هوا قاپيد و آن را دوباره به طرف من پرت کرد: دوباره شوت کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوت بعدی زير تور را لمس کرد و به خارج رفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استرچ با لحنی تمسخرآميز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- او دوباره شوت می کند ... و به خطا می رود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و درست مثل اين که اين مسخره ترين چيزی باشد که تاکنون گفته شده باشد ، همه خنديدند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استرچ توپ را گرفت و آن را دوباره به طرف من پرتاب کرد و با لحنی آمرانه گفت: دوباره اکنون ديگر همه درحال تماشای ما بودند . يک شوت يک دستی به طرف حلقه پرتاب کردم که تقريبًا وارد حلقه شد . اما متأسفانه دور حلقه چرخيد و بيرون پريد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- او شوت کرد ... و به خطا رفت …

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاملاً احساس می کردم که عرق روی پيشانيم نشسته است . از خود پرسيدم : چرانمی توانم در اين جا بخت خود را به کمک بگيرم . به خود گفتم : لوک ، فقط يک بارهم که شده شانس بيار . هفت بار به سرعت با دستم به پايم زدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استرچ توپ را به طرفم پرت کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يالا پهلوون ! حالا صفر از سه هستی ! درحال برپايی يک رکورد هستی...؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خنده های بيشتر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای لحظه ای کوتاه چشمانم را بستم . سپس يک توپ بلند را به طرف حلقه روانه کردم و در همان حال که توپ از حلقه می گذشت نفس را در سينه حبس کردم .استرچ خنديد و سرش را تکان داد . بچه های ديگر شروع به تشويق کردند چنان کهگويی من در تورنمنت مدارس راهنمايی برنده شده باشم .به طرف حلقه دويدم و توپ را ربوده و دريبل کنان از آنان دور شدم . نمی خواستمفرصتی در اختيار استرچ گذاشته باشم تا بتواندپيروزيم را خراب کند . می دانستم او به پافشاری خود ادامه خواهد داد تا يک ازسيصد شوم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رويم را برگرداندم که ببينم آيا آقای بنديکس شوت مرا ديده است . او به ديوار تکيه داده بود و داشت با دو تا از معلم ها صحبت می کرد و شوت زيبای مرا نديده بود .دريبل کنان عرض زمين را پيمودم و دوباره به سمت ديگران برگشتم . سپس مرتکب اشتباه بزرگی شدم .اشتباهی واقعًا بزرگ . اشتباهی که زندگی من در مدرسه ي راهنمايی شاونی را به کلی خراب کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با تمام قدرت توپ را به طرف او پرتاب کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و فرياد زدم: « ! هی ، استرچ ! سريع فکر کن »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دانم چه فکری در کله ام بود !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه نبودم که او روی يک زانو نشسته بود و داشت بند کفش هايش را می بست .از ترس خشکم زد و به توپی که با سرعت به سمت او می رفت خيره شده بودم .توپ محکم به شقيقه ي او خورد و او را از پهلو به زمين پرتاب کرد و او با صدایبلندی با زمين برخورد کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و همچنان که گيج می خورد درحالی که کاملاً شوکه شده بود فرياد زد« : ... هی! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را چند بار تکان داد . باريکۀ سرخ خون را که از بينی اش جاری بود می ديدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با التماس گفتم :استرچ ... معذرت می خوام ! اصلا نديدمت ! من نمی خواستم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به طرف او دويدم تا کمکش کرده باشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانيت گفت :لنز چشمم ! ... لنز چشمم بيرون پريد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در اين لحظه صدای ملايم له شدن چيز نرمی را زير کفشم شنيدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ايستادم . پايم را بلند کردم . لنز استرچ مثل يک تکه شيرينی لهيده به کف زمين بسکتبال چسبيده بود .بچه های ديگر هم آن را ديدند .استرچ اکنون درحال بلند شدن بود و خون از لب هايش گذشته و به روی چانه اش جاری بود . ولی او توجهی به آن نکرد . چشمانش را به طرف من تنگ کرده بود و بامشت های گره کرده به طرف من هجوم آورد .می دانستم که دخلم آمده است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﺑﻐﻠﻢ ﺯﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩ . ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﺮﺩﻥ ﮐﻠﻔﺖ ﻭ ﻗﻮﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ‬ ‫ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻣﺮﺍ ﻣﺜﻞ ﻳﮏ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﭘﻨﺒﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﻨﺪ . ‫ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﻨﺎﻥ ﮔﻔﺘﻢ : ﺁﺥ ... ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺍﻳﻦ ﻳﮏ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺑﻮﺩ !‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﻭ ﺍﻳﻦ ﻫﻢ ﻳﮏ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ! ﻫﻤﻴﻦ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ‬‫ﺧﻮﻥ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ﻫﺎﻳﺶ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻦ ﻣﯽ ﭘﺎﺷﻴﺪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﺑﻐﻞ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻗﻔﻞ‬‫ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﮐﺮﺩ .‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻣﺮﺍ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺑﺮﺩ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﻠﻘﻪ ﻱ ﺑﺴﮑﺘﺒﺎﻝ ﺩﻭﺧﺖ . ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﯽ‬ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻳﮏ ﺷﻮﺕ ﺳﻪ ﺍﻣﺘﻴﺎﺯﯼ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺴﺎﺯﺩ !‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﻠﻪ . ﻫﻤﻴﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﮑﻨﺪ . ﻭﻟﯽ ﻧﻪ ، ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻠﻘﻪ‬‫ﺑﮑﻮﺑﺪ !‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺻﺪﺍﻫﺎﻳﯽ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺳﻮﺗﯽ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﻫﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺍﻥ‬‫ﺩﻭﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺻﺪﺍﯼ ﺁﻗﺎﯼ ﺑﻨﺪﻳﮑﺲ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﺩ : ﺍﺳﺘﺮﭺ ... ﺩﻋﻮﺍﻳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﺮﻳﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺍﺯ‬‫ﺍﻳﻦ ﺟﺎ !‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﭼﯽ ؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﻣﺮﺍ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﻴﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ . ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﻳﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻟﺮﺯﻳﺪﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ‬‫، ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺑﺎﻳﺴﺘﻢ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺑﻴﻨﯽ ﺧﻮﻥ ﺁﻟﻮﺩﺵ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﻧﻴﻨﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻣﻦ‬‫ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻣﺮﺑﯽ ، ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻴﻦ ﻣﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ : ﺩﻋﻮﺍﺗﻮﻧﻮ ﺑﺒﺮﻳﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ... ﺣﺎﻻ‬ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺩﻭﺗﺎ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﺸﻴﺪ ﻭ ﻫﺮﮐﺲ ﺳﻌﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﺪ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺑﮕﺬﺭﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺣﻠﻘﻪ ﺑﺮﻩ‬...ﺍﺳﺘﺮﭺ ... ﺗﻮ ﻭ ﻟﻮﮎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﻔﺖ ﺑﺸﻴﺪ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ !‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﺮﺑﯽ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﻮﺕ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﻱ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﻣﯽ ﺯﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﻥ ﺟﺎﻳﮕﺰﻳﻦ ﺗﻮﺳﺖ‬...ﺑﺎﻳﺪ ﻟﻮﮎ ﺭﻭ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺑﺪﯼ . ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﻟﻮﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﻣﻮﺫﻳﺎﻧﻪ ﮔﻔﺖ : ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ؟ ﺍﻭﻥ ﺍصلا ﭘﻴﺸﺮﻓﺘﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ !‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻣﺮﺑﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﮔﻔﺖ : ﺑﺮﻭ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﻣﻦ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﺧﻮﻥ ﺩﻣﺎﻏﺘﻮ‬‫ﺑﻨﺪ ﺑﻴﺎﺭ . ﺳﭙﺲ ﻟﻮﮎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﺗﻤﺮﻳﻦ ﭘﺸﺘﯽ ﺑﺒﺮ ﻭ ﺣﺮﮐﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺭﻭ‬‫ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻩ . ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻳﺎﺩ ﺑﺪﯼ . ‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ ، ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﮔﻮﻳﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮐﺮﺩ . ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﯽ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﺁﻗﺎﯼ ﺑﻨﺪﻳﮑﺲ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﮐﻨﺪ . ﺳﭙﺲ ﺑﺎ‬‫ﺳﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﻴﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﭘﻬﻠﻮﻭﻥ ، ﺑﻴﺎ ﺑﺮﻳﻢ . ‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﭼﻪ ﭼﺎﺭۀ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ ؟ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺩﺭﺩﻧﺎﺗﮑﯽ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻡ ﺍﺳﺖ‬‫ﭼﺮﺧﻴﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩﻳﻮﻡ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻡ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻃﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﻋﺼﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺍﻓﻖ ﻣﯽ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﻫﻮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﺭﺕ ﻭ‬ ‫ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﺳﺘﻴﻦ ﮐﻤﯽ ﺳﺮﺩ ﺑﻮﺩ . ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻧﻮﺍﻣﺒﺮ ﺑﻮﺩ ، ﻗﺮﺹ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺳﺮﺥ‬‫ﺭﻧﮓ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻮﺩ .‬‫ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻟﺮﺯﻳﺪﻡ .‬‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺩ ﺍﻭ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻮﭖ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ‬‫ﺯﻣﻴﻦ ﺁﺳﻔﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﻮﺑﻴﺪ ، ﻣﺜﻞ ﻳﮏ ﮔﺎﻭ ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻦ ﺁﻣﺪ .‬‫ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺟﺎﺧﺎﻟﯽ ﺑﺪﻫﻢ ﻭﻟﯽ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺷﺎﻧﻪ ﻣﺤﮑﻢ‬ﺑﻪ ﺷﮑﻤﻢ ﮐﻮﺑﻴﺪ .‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﯽ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﮔﻠﻮﻳﻢ ﺑﺮﺁﻣﺪ : ﺁﺥ ... ﻭ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﭘﺮﺕ ﺷﺪﻡ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ : ﺩﻓﺎﻉ ! ... ﺩﺳﺖ ﻫﺎﺗﻮ ﺑﺎﻻ ﺑﮕﻴﺮ ﭘﻬﻠﻮﻭﻥ ! ﺁﻣﺎﺩۀ ﺩﻓﺎﻉ ﺷﻮ . ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﺎﻡ‬...‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‬‫ﻣﻠﺘﻤﺴﺎﻧﻪ ﮔﻔﺘﻢ : ﻧﻪ ... ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ... !‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻦ ﻳﻮﺭﺵ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﺻﺪﺍﯼ ﺭﻋﺪﺁﺳﺎﯼ ﺗﻮﭖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ‬‫ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻨﻴﺪﻡ . ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﻭ ﺑﺪﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺻﺎﻑ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ . ﻧﻴﺮﻭﯼ ﺣﺎﺻﻞ ﺍﺯ‬‫ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ، ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺷﺪﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﮐﺮﺩ .‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : » ﺩﻓﺎﻉ ﻳﺎﺩﺕ ﻧﺮﻩ ! ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻠﺪﯼ . ﺳﺪ ﺭﺍﻩ ﻣﻦ ﺷﻮ . ﺣﺪﺍﻗﻞ‬ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺯ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﻦ ﮐﻢ ﮐﻨﯽ !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻧﺎﻻﻥ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ . ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻳﮏ ﮐﺎﻣﻴﻮﻥ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ .‬‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﺸﻤﮕﻴﻨﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﻳﺒﻞ ﮐﻨﺎﻥ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺭ ﺯﺩ .‬ﺧﻮﻥ ﺩﻣﺎﻏﺶ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ، ﻭﻟﯽ ﻟﺨﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺸﮏ ﺷﺪﻩ ﻱ ﺧﻮﻥ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ﺑﺎﻻﻳﺶ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﯽ‬‫ﺷﺪ .‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺳﻴﻨﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﻟﻴﺪﻡ ﻭ ﺯﻳﺮﻟﺐ ﮔﻔﺘﻢ : ﻓﮑﺮ ... ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻳﻪ ﺩﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﺷﮑﺴﺘﻪ‬...!‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻏﺮﺷﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺷﺪﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻮﺑﻴﺪ . ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ‬ﻋﻘﺐ ﭘﺮﺕ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻪ ﺗﻴﺮ ﭼﻮﺑﯽ ﺯﻳﺮ ﺣﻠﻘﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻡ .‬ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﻡ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪ ﮔﻔﺖ : ﺟﻮﺟﻪ ﭘﻬﻠﻮﻭﻥ ، ﺗﻮ ﺑﻬﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﻟﻨﺰ ﺭﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﯼ !‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻃﻮﺭﯼ ﺗﻨﻪ ﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺎﻳﺴﺘﻢ ﻭ ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ‬ﺣﺎﻝ ﺗﻮﭖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻱ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻧﺘﯽ ﻣﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﺎﻳﻢ ﺩﺭﻳﺒﻞ ﻣﯽ ﺯﺩ .‬‫ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﻣﺎﻟﻴﺪﻥ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﻡ ﺩﺭﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻭﺭ ﮐﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ :‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺧﻴﻠﯽ ﺧﻮﺏ . ﺑﺎﺷﻪ ... ﻣﻦ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻻ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻢ ﻣﺘﺄﺳﻒ ﺗﺮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺷﺪ ... ﻭ ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﺗﻮﭖ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺭﺍ ‪ن ‫ﻟﺨﺘﻢ ﮐﻮﺑﻴﺪ ﻭ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ !‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺯ ﺟﺎ ﺗﮑﺎﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩﻡ . ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﻭﻥ ﻳﻪ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺑﻮﺩ . ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺪﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﻭﻻ ﺷﺪﻩ‬ ‫ﺑﻮﺩﯼ ... ﺩﺭﻭﻍ ﻧﻤﯽ ﮔﻢ‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﻭ ﺑﺎ ﻧﺎﺧﻦ ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﻥ ﺧﺸﮏ ﺷﺪ، ﺯﻳﺮ ﺑﻴﻨﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ . ﺑﻴﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻳﻢ ... ﻣﻦ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﻳﻪ‬ﭼﻴﺰﺍﻳﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻳﺎﺩ ﺑﺪﻡ . ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻨﺪۀ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺳﺮﺩﺍﺩ . ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻳﺪ .‬‫ﺳﭙﺲ ﭼﻨﮕﯽ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﻮﺭﺵ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﻔﻴﺪﯼ ﻣﯽ ﺯﺩ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ‬‫ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﻡ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭﺱ ﻫﺎﯼ ﺑﻴﺸﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻴﺎﻣﻮﺯﺩ .‬ ‫ﺑﺎ ﺗﻨﯽ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﭘﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻡ . ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﺮﻡ ﮔﻴﺞ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﻴﺮ ﭼﻮﺑﯽ ﺭﺍ‬‫ﺑﭽﺴﺒﻢ . ﺳﺮﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻧﺪﻩ ﻫﺎﻳﻢ ﻣﯽ ﺳﻮﺧﺖ .‬ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﻭ ﺿﻌﻴﻒ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ : ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻴﻢ ... ‪... ﻳﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﮑﻨﻴﻢ ؟ ‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺁﺭﻩ ... ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻧﻪ ! ... ﻫﯽ ! ﺳﺮﻳﻊ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ !‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﭼﻨﺎﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﻮﭖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭼﻨﺎﻥ ﺷﺪﺗﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻦ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ‬ﺣﺲ ﮐﺮﺩﻡ ﻳﮏ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻱ ﺗﻮﭖ ﺑﻪ ﺷﮑﻤﻢ ﺧﻮﺭﺩ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺗﻠﻮﺗﻠﻮﺧﻮﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﺎ ﻓﺸﺎﺭ ‪نفسم‬ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﺮﺩﻡ .‬‫ﻭﻟﯽ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﻴﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ .‬‫ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻗﺪﺭﯼ ﻫﻮﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺭﻳﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ . ﺍﻣﺎ ﻫﻴﭻ ﻫﻮﺍﻳﯽ ﺑﻪ‬‫ﺩﺭﻭﻥ ﻧﻴﺎﻣﺪ ...‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫- ﻣﻦ ... ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ... ﻧﻔﺲ ...‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺮﻕ ﺯﺭﺩﺭﻧﮓ ﺩﺭﺧﺸﺎﻧﯽ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﻢ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺭﻧﮓ ﻫﺎﯼ ﺯﺭﺩ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ‬‫ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺩﺭﺩ ﺩﺭ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﻡ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺩﺭﺩ ﮔﺴﺘﺮﺵ ﻳﺎﻓﺖ ﻭ ﻫﺮﻟﺤﻈﻪ ﺷﺪﻳﺪﺗﺮ‬‫ﺷﺪ .‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﻗﺮﻣﺰﯼ ﮐﻪ‬ ‫ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﻢ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﻴﺪﻧﺪ .‬‫ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺟﻴﻎ ﺑﮑﺸﻢ ﺍﻣﺎ ﻫﻮﺍﻳﯽ ﺩﺭ ﺭﻳﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ .‬ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﻢ ... ﻧﻔﺴﻢ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...‬‫ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﺪﺭﻳﺞ ﮐﻢ ﺭﻧﮓ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﺭﻓﺘﻨﺪ . ﺭﻧﮓ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ .‬ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺳﻴﺎﻩ ﺷﺪ ؛ ﺳﻴﺎﻩ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻗﻴﺮ .‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻭ ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺳﻴﺎﻫﯽ ﻏﺮﻕ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ، ﺻﺪﺍﻳﯽ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻡ .‬ﺻﺪﺍﻳﯽ ﻧﺮﻡ ﻭ ﻣﻼﻳﻢ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﺩﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﻣﺮﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺯﺩ . ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ‬‫ﺳﺮﺍﻏﻢ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ .‬‫ﺑﻠﻪ . ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺳﻴﺎﻫﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ .‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻭ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ !‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻟﻮﮎ ؟ ... ﻟﻮﮎ ؟ ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺳﻴﺎﻫﯽ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﺷﺪ . ﭼﻨﺪ ﭘﻠﮏ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﺮﻭﺏ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻡ . ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺻﺪﺍ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺗﺮ‬‫ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﻢ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ﻟﻮﮎ ؟ ‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻘﯽ ﮐﺸﻴﺪﻡ ، ﺳﻴﻨﻪ ﺍﻡ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺩﺭﺩ ﮔﺮﻓﺖ .‬‫ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻧﻔﺴﻢ ﺑﺎﻻ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ؟‬‫ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻨﺎ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﺍﻥ ﻃﻮﻝ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺴﮑﺘﺒﺎﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﻴﻤﻮﺩ . ﻳﮏ‬ ‫ﺑﺎﺩﮔﻴﺮ ﺁﺑﯽ ﺭﻧﮓ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺯﻳﭗ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﻧﺒﺎﻟﻪ ﻱ ﺁﻥ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺩﻭ ﺑﺎﻝ‬ ‫ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺩﺭ ﺍﻫﺘﺰﺍﺯ ﺑﻮﺩ . ﻣﻮﯼ ﻗﺮﻣﺰﺵ ﺩﺭ ﻧﻮﺭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻋﺼﺮ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻫﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺩﻭﺭ‬‫ﺻﻮﺭﺗﺶ ﻣﯽ ﺩﺭﺧﺸﻴﺪ .‬‫ﭘﺲ ﻳﮏ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﺒﻮﺩ . ﻓﻘﻂ ﻫﻨﺎ ﺑﻮﺩ .‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ ﮔﻔﺖ : ﭼﻪ ﺑﻼﻳﯽ ﺳﺮ‬‫ﻟﻮﮎ ﺁﻭﺭﺩﯼ ؟ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﮑﺸﻴﺶ ؟‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺧﻨﺪۀ ﻣﻮﺫﻳﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺷﺎﻳﺪ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﺯﺍﻧﻮ ﺯﺩ . ﺑﺎﺩﮔﻴﺮﺵ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪ . ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ‬ﻋﻘﺐ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ؟ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ ؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻳﯽ ﻧﺎﻟﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ : ﺁﺭﻩ . ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺑﻪ . ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻳﮏ ﺁﺩﻡ ﺑﯽ ﺧﺎﺻﻴﺖ‬ ‫ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻨﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﮐﻴﻪ ؟ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺗﻪ ؟‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﻨﺎ ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻭ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺭﻭﯼ ﺍﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ : ﻫﯽ ... ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻡ !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺩﻫﺎﻥ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻧﺪ . ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭼﯽ ؟ ﮐﯽ ﻫﺴﺖ ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﻨﺎ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﮔﻮﺩﺯﻳﻼ ! ‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺨﻨﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ ﺩﻧﺪﻩ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺷﺪﻳﺪ ﺁﺯﺍﺭ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ .‬‫ﺩﺭ ﻳﮏ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﻫﻨﺎ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ‬ﺩﺳﺖ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻫﻞ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﻧﺸﻴﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ‬‫ﮔﻔﺖ : ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺸﻨﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺑﻴﻔﺘﻪ ؟ ‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ . ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ . ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻨﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺳﺖ‬‫ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﭼﺎﻕ ﻭ ﭼﻠﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩ .‬ ‫ﺧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ ﺳﺮﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺜﻞ ﻳﮏ ﺑﻮﮐﺴﻮﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﭘﺎ ﮐﺮﺩ . ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ‬ ‫ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺩﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻳﮏ ﻓﻴﻠﻢ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ . ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ : ﻳﺎﻻ‬… ﺑﻴﺎ ﺟﻠﻮ ... ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺿﺮﺏ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺑﭽﺸﯽ ؟ ﻣﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﮐﻨﯽ ؟‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﻳﮏ ﻗﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ، ﻭﻟﯽ ﻳﮏ ﺑﻪ ﻳﮏ . ‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺧﻨﺪﻳﺪ . ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺁﺑﻴﺶ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ‬ ‫ﻣﯽ ﭼﺮﺧﻴﺪﻧﺪ . ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ : ﻣﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﮐﻨﯽ ؟ ‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺩﮔﻴﺮﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻦ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﮔﻔﺖ : ﺷﻮﺕ ﺁﺯﺍﺩ ...‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺎﺩﮔﻴﺮ ﺭﺍ‬ ‫ﮔﻮشه ﺯﻣﻴﻦ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩ : ﻳﺎﻻ ﺍﺳﺘﺮﭺ . ﻫﺮﮐﺪﻭﻣﻤﻮﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺗﺎ ﺷﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻴﻢ . ﻫﺮﻧﻮﻉ‬‫ﺷﻮﺗﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺧﻮﺍﺳﺖ ... ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺍﻭ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻓﺰﻭﺩ : ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﺎﺯﯼ .‬‫ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ . ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﺯﯼ ، ﺍﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ !‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﻣﺤﻮ ﺷﺪ : ﺗﻮ ﺗﻮﯼ ﺗﻴﻢ ﺑﺴﮑﺘﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻫﺴﺘﯽ ؟ ... ﺩﺭﺳﺘﻪ ؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ ... ﺳﺎﻧﺘﺮ ﻫﺴﺘﻢ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺗﻮﭖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻫﺴﺘﮕﯽ ﺟﻠﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﻳﺒﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ : ﺑﻴﺴﺖ ﺗﺎ‬‫ﺷﻮﺕ ؟ ﻟﯽ ﺁﭖ ﻳﺎ ﺳﻪ ﺍﻣﺘﻴﺎﺯﯼ ؟‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻫﺮﮐﺪﻭﻡ ﺩﻟﺖ ﺧﻮﺍﺳﺖ ... ﺑﻪ ﻫﺮﺣﺎﻝ ، ﺗﻮ ﻣﯽ‬‫ﺑﺎﺯﯼ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﻓﺘﻢ‬.ﻫﻨﻮﺯ ﺣﺎﻟﻢ ﺟﺎ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺩﺭﻧﮓ ﻧﮑﺮﺩ . ﺗﻮﭖ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻳک ﺷﻮﺕ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﯽ ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ﺍﺯ ﻧﻴﻤﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ‬‫ﺣﻠﻘﻪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ . ﺗﻮﭖ ﺑﻪ ﺗﺨﺘﻪ ﭘﺸﺖ ﺣﻠﻘﻪ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻟﺒﻪ ﻱ ﺣﻠﻘﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ‬ﻭﺍﺭﺩ ﺣﻠﻘﻪ ﺷﺪ . ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺼﺎﺣﺐ ﺗﻮﭖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻳﺪ ﮔﻔﺖ : ﻳﮏ ﺍﺯ‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻳﮏ . ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺷﻮﺕ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽ ﺩﻩ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﭘﺶ ﺧﻄﺎ ﺑﺮﻩ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺷﻮﺕ ﺑﻌﺪﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻮﻓﻖ ﻧﺸﺪ ؛ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﻳﮏ ﻟﯽ ﺁﭖ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺯ ﺯﻳﺮ ﺣﻠﻘﻪ ﺑﻮﺩ .‬ﺣﺎﻻ ﻧﻮﺑﺖ ﻫﻨﺎ ﺑﻮﺩ . ﻣﻦ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﺳﺒﺎﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺍﺑﻬﺎﻡ‬ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺷﻤﺮﺩﻡ . ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ‬ﺭﻭﯼ ﻫﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﮐﺮﺩﻡ : ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﯽ ﻫﻨﺎ !‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﻨﺎ ﺍﺯ‬‫ﺭﻭﯼ ﺧﻂ ﭘﻨﺎﻟﺘﯽ ﺗﻮﭘﯽ ﺭﺍ ﻭﺍﺭﺩ ﺣﻠﻘﻪ ﮐﺮﺩ . ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺣﻠﻘﻪ ﺩﺭﻳﺒﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻳﺮ‬‫ﺣﻠﻘﻪ ﺗﻮﭘﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﻭﻥ ﺳﺒﺪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺭﻃﻮﻝ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﺸﺖ ﺗﻮﭖ ﺩﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻄﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﺳﺒﺪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺣﻴﺮﺕ‬ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺁﻫﺎﯼ ﻫﻨﺎ ... ﭼﺸﻢ ﻧﺨﻮﺭﯼ !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﮔﻴﺞ ﻭ ﻣﻨﮓ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﻴﮑﺮﺩ . ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺍﻭ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ .‬‫ﺻﻮﺭﺗﺶ کاملا ﺣﮑﺎﻳﺖ ﺍﺯ ﮔﻴﺠﯽ ﻭ ﻣﻨﮕﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ .‬‫ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻣﺘﻴﺎﺯ ﺩﻫﻢ ﻫﻨﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﭖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ‬: ﺩﻩ ﺍﺯ ﺩﻩ ! ... ﺣﺎﻻ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺟﺎﻟﺒﺘﺮ ﺑﺸﻪ ﻧﻮﺑﺘﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻴﺪﻡ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ . ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ . ﻣﺸﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻱ ﭘﻴﺮﻭﺯﯼ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩ .‬‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺩﻳﮕﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻧﻤﯽ ﺯﺩ . ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺣﻠﻘﻪ ﺩﺭﻳﺒﻞ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻱ ﺧﻮﺩ‬ﺭﺍ ﮐﻤﺘﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﻣﺼﻤﻢ ﻭ ﻋﺒﻮﺱ ﺑﻮﺩ . ﭼﻬﺎﺭ ﺗﻮﭖ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺭﺍ ﻭﺍﺭﺩ ﺣﻠﻘﻪ‬ ‫ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺗﻮﭘﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺧﻂ ﭘﻨﺎﻟﺘﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺣﻠﻘﻪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺧﺮﺍﺏ ﮐﺮﺩ .‬‫ﺯﻳﺮﻟﺐ ﻏﺮﻏﺮﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﻮﭖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻫﻨﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ .‬‫ﻫﻨﺎ ﻫﺸﺖ ﺷﻮﺕ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻫﻢ ﺭﺍ ﮔﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﮔﻔﺖ : ﻫﻴﺠﺪﻩ ﺍﺯ‬ﻫﻴﺠﺪﻩ !‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻭﻟﯽ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﻱ ﻋﺒﻮﺱ ﻭ ﺩﺭﻫﻢ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﺑﻪ‬‫ﻃﺮﻑ ﺳﺎﻟﻦ ﺗﻤﺮﻳﻦ ﺭﻓﺖ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‬ﻫﻨﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ : ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﮐﺎﺭﻡ ﺗﻤﻮﻡ ﻧﺸﺪﻩ ! ‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻫﯽ ، ﭘﻬﻠﻮﻭﻥ ﭘﻨﺒﻪ ، ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﭼﻨﺪ‬ ‫ﺗﺎ ﺩﺭﺱ ﻳﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮﯼ . ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﺑﺪ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺗﻴﻢ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ !‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺳﭙﺲ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ‬‫ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻱ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺷﺪ .‬ﺑﺎﺩ ﺷﺪﻳﺪﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻭﺯﻳﺪﻥ ﮐﺮﺩ . ﺣﺎﻻ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﻘﺮیبا ﻫﻮﺍ ﺗﺎﺭﻳﮏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺑﺎﺩﮔﻴﺮ ﻫﻨﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ‬‫ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺍﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻢ . ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺷﻮﺕ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ‬ :ﻧﻮﺯﺩﻩ ! ﻭ ﺳﭙﺲ ﺷﻮﺕ ﺩﻳﮕﺮﯼ : ﺑﻴﺴﺖ ... ﻫﻮﺭﺍ ! ... ﻣﻦ ﺑﺮﺩﻡ !‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ : ﻫﻨﺎ ، ﺗﻮ اصلا ﺗﻮﭘﯽ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﮑﺮﺩﯼ ! ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﯼ‬؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﻭ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﮔﻔﺖ : ﻓﻘﻂ ﺷﺎﻧﺲ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻟﺮﺯ ﮐﺮﺩﻡ . ﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﺍﻥ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ . ‪من ﻭ ‪من‬ ﮐﻨﺎﻥ ﮔﻔﺘﻢ :‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﭙﺮﺱ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺲ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ . ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻳﻪ ﺩﺷﻤﻦ ﺟﺪﻳﺪ ﺑﺮﺍ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﺭﺳﺖ‬ﮐﺮﺩﻡ . ﻳﻪ ﺩﺷﻤﻦ ﻏﻮﻝ ﭘﻴﮑﺮ !‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﻣﺮﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : » ﻫﯽ ... ﻣﻦ ﮐﺎملا ﺩﺍﺷﺖ ﻳﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ‬‫ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﺸﺘﻢ . ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻳﻪ ﺧﺒﺮ ﺧﻴﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻬﺖ ﺑﺪﻡ ! ‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺩر ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ : ﺁﺭﻩ ؟ ﭼﻪ ﺧﺒﺮﯼ ؟ ‬ ‫ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﺒﺰ ﻫﻨﺎ ﺑﺮﻕ ﺯﺩ . ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﻥ ﻋﮑﺴﺎﻳﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﮕﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ‬ ‫ﺑﻮﺩﻡ ﻳﺎﺩﺗﻪ ؟ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍ ﻳﻪ ﻣﺠﻠﻪ ﺩﺭ ﻧﻴﻮﻳﻮﺭﮎ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺣﺪﺱ ﺑﺰﻥ ﭼﯽ ﺷﺪ ! ﭘﻮﻧﺼﺪ‬ ‫ﺩﻻﺭ ﺑﺎﺑﺖ ﺍﻭﻥ ﻋﮑﺴﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩﻥ . ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﻥ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﻨﻦ ﻭ ﻳﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺣﺴﺎﺑﯽ‬ﻫﻢ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻣﻦ ﭼﺎﭖ ﮐﻨﻦ ! ﺟﺎﻟﺐ ﻧﻴﺴﺖ ؟‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ : ﻋﺎﻟﻴﻪ ! ﻭﺍقعا ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ !‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻭ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺷﺎﻧﺲ ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﮐﻨﺪ .‬ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻨﺎ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻧﺲ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﺑﺎﺷﺪ ؟ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﻧﻴﺰ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺧﻮﺵ‬‫ﺷﺎﻧﺲ ﺑﺎﺷﻢ .‬ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﺩ . ﺑﻠﻪ ، ﺗﻨﻬﺎ ﭼﻴﺰﯼ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ‬‫ﻫﻤﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻔﮑﺮ ﻣﺜﺒﺘﯽ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ .‬ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﺯﺩﻥ ﺑﻪ کمدم ﮐﺮﺩﻡ .‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمد شماره 13...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺗﻤﺮﻳﻦ ﺑﺴﮑﺘﺒﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﺍﻫﺮﻭﻫﺎ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﮐﻔﺶ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ‬‫ﺯﻣﻴﻦ ﺳﺨﺖ ﺟﻴﺮ ﻭ ﺟﻴﺮ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺑﻴﺸﺘﺮ ﭼﺮﺍﻍ ﻫﺎ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .‬‫ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ، ﺍﻳﻦ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺎﻟﻴﺴﺖ ﺧﻴﻠﯽ ﻭﻫﻢ ﺍﻧﮕﻴﺰ ﺍﺳﺖ . ﺟﻠﻮﯼ ﮐﻤﺪﻡ‬‫ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪﻡ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﮔﺮﺩﻧﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ .‬ﻫﺮﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﻳﻦ ﮐﻤﺪ ﻣﯽ ﺍﻳﺴﺘﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺠﻴﺒﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ . ﺍﻭ لا ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ‬ ﺩﻳﮕﺮ ﮐﻤﺪﻫﺎﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻼﺱ ﻫﻔﺘﻤﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺍﻳﻦ ﮐﻤﺪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺭﺍﻫﺮﻭﯼ ﻋﻘﺒﯽ ﻭ‬‫ﺗﮏ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ ؛ ﺩﺭﺳﺖ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮐﻤﺪ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﻧﻈﺎﻓﺘﭽﯽ .‬‫ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻤﺪﻫﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﻧﮓ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﻣﺎﻳﻞ ﺑﻪ ﻧﻘﺮﻩ‬‫ﺍﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﻤﺪ ﺷﻤﺎﺭﻩ 13 ﻧﺰﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺭﻧﮓ ﮐﻬﻨﻪ ﻱ ﺳﺒﺰ ﺁﻥ ﺩﺭ‬ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﻧﮓ ﺁﻥ ﮐﻨﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﺗﺎ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺩﺭ‬‫، ﺧﺮﺍﺵ ﻫﺎ ﻭ ﺿﺮﺑﺪﺭﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﺪ .‬‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺧﻮد ‬ﮐﻤﺪ ﺑﻮﯼ ﻧﻢ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ . ﻭ ﺑﻮﯼ ﺗﺮﺷﯽ . ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻨﮑﻪ قبل ﺍﺯ ﺑﺮﮒ ﻫﺎﯼ ﭘﻮﺳﻴﺪﻩ ﻭ‬ﻳﺎ ﻣﺎﻫﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺁﻥ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﻋﻴﺒﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ﻣﻦ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﻴﺎﻳﻢ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻘﯽ ﮐﺸﻴﺪﻡ . ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮ ﺟﺪﻳﺪ ، ﻟﻮﮎ ! ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮ ﺟﺪﻳﺪ ! ﺷﺎﻧﺲ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺗﻐﻴﻴﺮ‬ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ !‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮐﻮله ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﻳﮏ ﻣﺎﮊﻳﮏ ﭼﺎﻕ ﻭﭼﻠﻪ ﺍﺯﺁﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩﻡ . ﺩﺭﮐﻤﺪ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻢ‬ ﻭﺩﺭﮐﻨﺎﺭ ﻋﺪﺩ13ﺑﺎ ﺣﺮﻭﻑ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﻮﺷﺘﻢ :ﺷﺎﻧﺲ ‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻳﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺷﺎﻫﮑﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﻴﻦ ﮐﻨﻢ : 13 ﺷﺎﻧﺲ .‬ ‫((ﺁﺭﻩ ﻩ ﻩ ﻩ ... )) ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﻧﻴﺰ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻣﺎﮊﻳﮏ ﺳﻴﺎﻩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻮﻟﻪ ﺍﻡ ﭼﭙﺎﻧﺪﻡ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺑﺴﺘﻦ ﺯﻳﭗ ﺁﻥ ﮐﺮﺩﻡ . ﻭ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ‬‫ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﻳﯽ ﺷﺒﻴﻪ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﻴﺪﻥ شنیدم .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺷﻤﺮﺩﻩ ، ﭼﻨﺎﻥ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺧﻴﺎﻻﺗﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ . ﻧﻔﺲ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ‬‫ﮐﻤﺪ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ .‬‫ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺧﺰﻳﺪﻡ ﻭ ﮔﻮﺵ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪﻡ .‬ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻴﺲ ﻣﻼﻳﻤﯽ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻡ . ﺳﭙﺲ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯼ ﺑﻴﺸﺘﺮ .‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﮐﻮﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﻟﻴﺰ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺸﮑﯽ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ . ﺧﺸﮑﻢ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ .‬ﻭ ﺳﭙﺲ ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻴﺲ ﻣﻼﻳﻢ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﮐﻤﺪ ﺷﻨﻴﺪﻡ ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﻧﺎﻟﻪ ﻱ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﭘﺎﻳﺎﻥ‬‫ﻳﺎﻓﺖ .‬‫ﺗﻴﻐﻪ ﻱ ﭘﺸﺘﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺳﻮﺯﺵ ﮐﺮﺩ . ﻧﻔﺲ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﻳﻢ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﺎﺷﻢ ، ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻩ ﻱ ﮐﻤﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺁﻳﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ ؟ ﺁﻳﺎ ﺑﺎﻳﺪ ؟‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺩﺳﺘﻢ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻩ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﻣﯽ ﻓﺸﺮﺩ . ﺑﺎ ﻫﺮ ﻓﺸﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﻴﺪﻥ‬ ﻣﺠﺪﺩ ﮐﺮﺩﻡ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﻳﻦ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﺧﻴﺎﻻﺕ ﺍﺳﺖ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﻴﺪﻥ ﺩﺭ ﮐﻤﺪ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ .‬‫ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﮐﺸﻴﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ .‬ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ، ﮔﺮﺑﻪ ﻱ ﺳﻴﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﮐﻤﺪ ﮐﺰ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ‬‫ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺻﺪﺍﻳﯽ ﺷﺒﻴﻪ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﮔﻠﻮﻳﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ : ‪‬آﻩ ... !‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮔﺮﺑﻪ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻣﻦ ‪ز‬ﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻳﺶ ﺩﺭ ﻧﻮﺭ ﺿﻌﻴﻒ ﺭﺍﻫﺮﻭ ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﻗﺮﻣﺰ ﺩﺭﺁﻣﺪﻩ‬ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻣﻮﯼ ﺳﻴﺎﻫﺶ ﺭﻭﯼ ﭘﺸﺘﺶ ﺳﻴﺦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻟﺐ ﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻴﺲ ﮐﺮﺩ‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻳﮏ ﮔﺮﺑﻪ ﻱ ﺳﻴﺎﻩ ؟‬‫ﻳﮏ ﮔﺮﺑﻪ ﻱ ﺳﻴﺎﻩ ﺩﺭ ﮐﻤﺪ ﻣﻦ ؟‬‫ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺑﻴﻨﻢ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺧﻴﺎﻝ ﺍﺳﺖ .‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﭘﻠﮏ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩﻡ ، ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﮔﻮﻳﯽ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺩﻫﻢ .‬ ‫ﻳﮏ ﮔﺮبه ﺳﻴﺎﻩ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﻳﮏ ﮐﻤﺪ ﺷﻤﺎﺭۀ 13 ؟ ! ﺁﻳﺎ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ؟‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ : ﺗﻮ ... ﺗﻮ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﺷﺪﯼ ؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮔﺮﺑﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻴﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﮐﻤﺎﻥ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ . ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﺮﺩﺵ ﺑﻪ ﻣﻦ ‪ز‬ﻝ ‬‫ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ .‬ﺳﭙﺲ ﺍﺯکف ‬ﮐﻤﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﭘﺮﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍﻫﺮﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ‬ﺩﻭﻳﺪﻥ ﮐﺮﺩ . ﺑﺎ ﮔﺎﻡ ﻫﺎﻳﯽ ﺳﺮﻳﻊ ﻭ ﺑﯽ ﺻﺪﺍ . ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻭ ‪د‬ﻣﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﺩﺭ‬ﺍﻭﻟﻴﻦ ﭘﻴﭻ ﺭﺍﻫﺮﻭ ﺍﺯ ﻧﻈﺮﻡ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﺷﺪ .‬ ‫ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺗﭙﻴﺪ ، ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﻣﺴﻴﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻌﻘﻴﺐ ﻣﯽ‬ﮐﺮﺩﻡ . ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﺪﻥ ﭘﺸﻤﺎﻟﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻢ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ‬ﮐﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮۀ ﺩﹺ ﮐﻤﺪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ .‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺳﺆﺍﻻﺕ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺩﺭ ﺳﺮﻡ ﺷﮑﻞ ﮔﺮﻓﺖ . ﺍﻳﻦ ﮔﺮﺑﻪ ﺍﺯ ﮐﯽ ﺩﺭ ﮐﻤﺪ ﺑﻮﺩﻩ ؟ ﭼﻄﻮﺭ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻤﺪ‬ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ؟ ﭼﺮﺍ ﻳﮏ ﮔﺮﺑﻪ ﻱ ﺳﻴﺎﻩ ﺩﺭ ﮐﻤﺪ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ؟ ﭼﺮﺍ ؟‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﮐﻤﺪ ﭼﺮﺧﻴﺪﻡ ﻭ ﮐﻒ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻭﺍﺭﺳﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩ‬‫ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺨﻔﯽ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ . ﺳﭙﺲ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻣﻨﮓ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ‬‫ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻗﻔﻞ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻳﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ .‬ ‫13 ﺷﺎﻧﺲ .‬‫ﺣﺮﻭﻑ ﺩﺭﺷﺖ ﻭ ﺳﻴﺎﻩ ﺭﻭﯼ ﺩﺭ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ ﻭ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ .‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﮐﻮﻟﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺘﻢ : ﺁﺭﻩ ... ﺧﻴﻠﯽ ﺷﺎﻧﺲ ! ... ﻭﺍقعا ‫ﺷﺎﻧﺲ . ﮔﺮبه ﺳﻴﺎﻩ ﺩﺭ ﮐﻤﺪ ﻣﻦ !‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻃﻮﻝ ﺭﺍﻩ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺎﯼ ﺧﺮﮔﻮﺵ ﺷﺎﻧﺲ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻴﺐ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺤﮑﻢ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯽ‬ﺩﺍﺩﻡ .‬ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ ، ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻋﻮﺽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ؛ ﻳﻌﻨﯽ ﺑﺎﻳﺪ ﻋﻮﺽ ﺷﻮﺩ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫***‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﻣﺎ ﺩﺭﻃﻮﻝ ﭼﻨﺪ ﻫﻔﺘﻪ ﻱ ﺑﻌﺪ ﺷﺎﻧﺲ ﻣﻦ ﻫﻴﭻ ﺗﻐﻴﻴﺮﯼ ﻧﮑﺮﺩ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻳﮏ ﺭﻭﺯ ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﻌﻄﻴﻞ ﻣﺪﺭﺳﻪ ، ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺁﺯﻣﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ‬ ‫ﻫﻨﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻡ . ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﺩﺍﺭﯼ ﮐﺠﺎ ﻣﻴﺮﯼ ؟ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻦ‬‫ﺑﻴﺎﻳﯽ ؟ ‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ : ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ... ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﻮﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺟﺪﻳﺪ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻢ ﮐﻮﻓﯽ ، ﻣﻌﻠﻢ‬‫ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﻧﺼﺐ ﮐﻨﻢ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﺎﺑﻐﻪ ﻱ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺩﻭﻳﺪﻥ‬‫ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺳﺎﻟﻦ ﻭﺭﺯﺵ ﮐﺮﺩ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺻﺪﺍﻳﺶ ﺯﺩﻡ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ : ﻭﺭﻗﻪ ﻱ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻋﻠﻮﻣﺘﻮ ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺘﯽ ؟ ‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻭ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻭ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻟﻮﮎ ، ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﻨﯽ ؛ ﻣﻦ ﺍصلاﹰ ﻭﻗﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ . ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﻫﻤﻪ ﻱ‬‫ﺳﺆﺍﻝ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺣﺪﺳﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻡ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﺣﺪﺱ ﺑﺰﻥ ﭼﯽ ﺷﺪ ؟ ﻧﻤﺮۀ ﺻﺪ ﮔﺮﻓﺘﻢ ! ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻮﺍﺏ‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﺎ ﺭﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﺣﺪﺱ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﻪ ﺟﺎﻟﺐ !‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻳﮏ هفته ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻟﯽ‬ﻧﻤﺮﻩ ﺍﻡ ﻓﻘﻂ 47 ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .‬‫ﺑﻪ ﺭﺍﻫﻢ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﻭﺍﺭﺩ ﺁﺯﻣﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻢ‬ﮐﻮﻓﯽ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﻡ . ﺍﻭ ﺭﻭﯼ ﻣﻴﺰﺵ ﺩﻭﻻ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﻳﺴﮏ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ‫ﺭﺍ ﻣﺮﺗﺐ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺑﺸﺎﺵ ﮔﻔﺖ : ﺳﻼﻡ ... ﺍﻭﺿﺎﻉ ﭼﻄﻮﺭﻩ ؟ ‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺁﺯﻣﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﻱ ﺩﻭﻡ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ . ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﮐﻮﻓﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ‬ ‫ﺗﻌﻤﻴﺮ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﻭ ﺍﺭﺗﻘﺎ ﺩﺍﺩﻥ ﺁﻥ ﻭ ﻧﺼﺐ ﻗﻄﻌﺎﺕ ﻭﺍﺭﺩ ﻫﺴﺘﻢ ، ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺗﺮﻳﻦ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ‬‫ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ .‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻭ ﻣﻦ ﻧﻴﺰ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻗﺮﺍﺭ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻭقعا ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ . ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﻤﺮﻳﻦ ﺑﺴﮑﺘﺒﺎﻝ‬‫ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﻪ ﺁﺯﻣﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺍﻭﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺍﮔﺮ ﭼﻴﺰﯼ ﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺑﻪ‬ ‫ﺗﻌﻤﻴﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﻢ .‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺧﺎﻧﻢ ﮐﻮﻓﯽ ، ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﻳﺴﮏ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻣﻴﺰ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﻟﻮﮎ ، ﭘﺮﻭﮊﻩ‬‫ﺍﻧﻴﻤﻴﺸﻨﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﭼﻄﻮﺭ ﭘﻴﺶ ﻣﻴﺮﻩ ؟‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﻮﯼ ﺑﻮﺭ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ‬‫ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺵ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺩ ﻭ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺯﻳﺒﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﻳﻠﻢ ﺩﺍﺩ . ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﻣﻦ ﺍﻭ‬‫ﺯﻳﺒﺎﺗﺮﻳﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ . ﻫﻤﻪ ﻱ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ‬‫ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﻫﺎﻳﺶ ﻟﺬﺕ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ .‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ : تقریبا ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺟﻠﻮﯼ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ﭘﺸﺖ ﺁﻥ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ : ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭﺍقعا ﻗﺸﻨﮓ ﺷﺪﻩ . ﻭ‬‫ﺣﺎﻻ ﺧﻴﻠﯽ ﻫﻢ ﺗﻨﺪﺗﺮ ﭘﻴﺶ ﻣﻴﺮﻩ . ﻳﻪ ﺭﺍﻩ ﺟﺪﻳﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎﺑﻪ ﺟﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﭘﻴﮑﺴﻞ ﻫﺎ ﭘﻴﺪﺍ‬ﮐﺮﺩﻡ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﮔﺸﺎﺩ ﺷﺪﻧﺪ :واقعا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﻝ ﻭ ﺭﻭﺩۀ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﺸﻴﺪﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﺧﺘﺮﺍﻉ ﻭﺍقعا ‬ﺟﺎﻟﺒﻴﻪ . ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺵ ﺧﻴﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺱ . ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺧﻴﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﻧﻴﻤﻴﺸﻦ ﺳﺎﺯﻫﺎ ﺍﺯ ﺁﻥ‬ﺧﻮﺷﺸﻮﻥ ﺑﻴﺎﺩ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﭘﻴﭻ ﮔﻮﺷﺘﯽ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻣﻴﺰ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻡ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺷﺎﻳﺪ ﺷﻤﺎ ﺑﺘﻮﻧﻴﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ‬ ‫ﮐﻨﻴﺪ . ﻣﺜلا ... ﺍﻭﻧﻮ ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻳﺪ . ﻳﺎ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ مثلا ﺣﻖ ﮐﭙﯽ ﺭﺍﻳﺖ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﺮﺗﻴﺐ‬ﺑﺪﻳﺪ ...‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺧﺎﻧﻢ ﮐﻮﻓﯽ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻠﻮﺯ ﺁﺑﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺟﻴﻨﺶ ﻣﺮﺗﺐ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ‬ﮔﻔﺖ : ﺷﺎﻳﺪ ... ﻟﻮﮎ ، ﺗﻮ ﻭﺍقعا ﭘﺴﺮ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﯼ ﻫﺴﺘﯽ . ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻳﻪ ﺭﻭﺯﯼ‬ﻣﻮﻓﻖ ﻣﯽ ﺷﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﭘﻮﻝ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻴﺎﺭﯼ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ‬‫ﻣﻦ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻮﺩﻡ ﻗﺪﻳﻤﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺷﺪ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺪﻫﻢ ﻭﻟﯽ ﮔﻔﺘﻢ : ﺁﺭﻩ ... ﺷﺎﻳﺪ ... ﺧﻴﻠﯽ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ..‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫اصلا ‫ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﮕﻮﻳﻢ . ﺧﺎﻧﻢ ﮐﻮﻓﯽ ﺯﻥ ﺧﻴﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺍﺳﺖ‬ﮐﻪ ﻭﺍقعا ﻣﺸﻮﻕ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮔﻔﺘﻢ : ﺧﻴﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﻧﺎمه ﺍﻧﻴﻤﻴﺸﻨﻢ ﺭﺍ ﺗﻤﻮﻡ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺧﺎﻧﻢ ﮐﻮﻓﯽ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻏﻴﺮﻣﻨﺘﻈﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ... ﻣﻨﻢ ﺧﺒﺮﻫﺎﯼ ﻣﻬﻤﯽ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ ...‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺍﻭ ﭼﺮﺧﻴﺪﻡ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﻫﻴﺠﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﻧﻘﺶ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ‬ﺩﻳﺪﻡ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ﺗﻮ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﺧﺒﺮ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻩ . ﻟﻮﮎ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﻳﻪ ﺭﺍﺯ ﺭﻭ‬ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮔﻔﺘﻢ : ﺁﺭﻩ . ﭼﻪ ﺭﺍﺯﯼ ؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺯﺩﻩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻣﻦ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ شغل ﻣﻤﮑﻦ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﮐﺮﺩﻡ ! ﺩﺭ‬‫ﻳﮏ ﺷﺮﮐﺖ ﻭاقعا ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺭ ﺷﻴﮑﺎﮔﻮ . ﻫﻔﺘﻪ ﻱ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﻴﺮﻡ !‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺁﺯﻣﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﺳﺮ ﺑﺰﻧﻢ . ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺮ‬‫ﺷﻨﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﺳﺎﻟﻦ ﻭﺭﺯﺷﯽ ﺑﺮﻡ .‬ﺷﻨﺎ ﻭﺭﺯﺵ ﺩﻭﻡ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ . ﺗﻤﺎﻡ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﻴﺶ ﻳﮏ ﻣﺮﺑﯽ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻣﺤﻠﻪ ﻣﺎﻥ ﺗﻤﺮﻳﻦ‬ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺍﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﻨﺎﮔﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﺍﺭﺩﻭﯼ ﺗﻴﻢ ﻣﻠﯽ ﺍﻟﻤﭙﻴﮏ ﺩﻋﻮﺕ ﺷﺪﻩ‬‫ﺑﺎﺷﺪ . ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻭﺍقعا ﺩﺭ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﺷﻨﺎﯼ ﻣﻦ ﻣﺆﺛﺮ ﺑﻮﺩ . ﻭ ﺍﻭ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺨﺸﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ .‬ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﻣﺸﺘﺎﻕ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻣﺴﺎﺑﻘﺎﺕ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﯽ ﺗﻴﻢ ﺷﻨﺎﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻮﺩﻡ . ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻧﻤﯽ‬ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﻣﺎﻳﻮﻳﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺷﺎﻧﺲ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﺑﭙﻮﺷﻢ . ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺧﻴﻠﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ‬. ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ، ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺷﺎﻧﺴﻢ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ . ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﻨﺪﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ‬‫ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺷﻤﺮﺩﻡ .‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺧﺘﮑﻦ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﺷﻮﺧﯽ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ‬ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﮐﺎﺷﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻣﻨﻌﮑﺲ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺷﻨﻴﺪﻡ . ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﭙﺶ ﻗﻠﺒﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ‬ﺳﺮﻋﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﻫﻮﺍﯼ ﻣﺮﻃﻮﺏ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺳﺮﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ . ‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺯ ﺁﺏ ﻭﻟﺮﻡ ﺧﻴﺲ ﺑﻮﺩ . ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻘﯽ ﮐﺸﻴﺪﻡ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺪ ﮐﻠﺮ ﺭﺍ ﺍﺳﺘﻨﺸﺎﻕ ﮐﺮﺩﻡ .‬‫ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻳﻦ ﺑﻮ ﻫﺴﺘﻢ !‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺳﭙﺲ ﺩﻭﻻ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻟﺒﻪ ﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﻱ ﺷﻴﺮﺟﻪ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﻴﺪﻡ . ﺷﺎﻳﺪ ﻋﺠﻴﺐ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺭﺳﺪ ، ﻭﻟﯽ‬ﻣﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻡ . ﺳﻪ ﻳﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺗﻮﯼ ﺁﺏ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﻢ ﻋﻤﻖ ﺍﺳﺘﺨﺮ‬،ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ . ﺍﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺷﺪﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺩﻳﮕﺮ ﺁﺏ ﻣﯽ ﭘﺎﺷﻴﺪ . ﺁﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ‬‫ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﮔﻴﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺁﺏ ﻣﯽ ﮐﻮﺑﻴﺪ ﻭ‬ ‫ﺍﻣﻮﺍﺝ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﭘﺎﺷﻴﺪ ، ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ‬‫ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ .‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺁﻗﺎﯼ ﺳﻮﺍﻧﺴﻮﻥ ، ﻣﺮﺑﯽ ﺷﻨﺎ ، ﺳﻮﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺳﺮ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺩﺍﺩ ﮐﺸﻴﺪ‬ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺷﻮﺧﯽ ﻭ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ . ﺍﺳﺘﺮچ ﻳﮏ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﻮﺩﻩ ﻱ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺏ‬‫ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﻥ ﺩﻭ ﭘﺴﺮ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺳﭙﺲ ﭼﺮﺥ ﺯﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺩﻳﺪ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩ : ﻫﯽ ... ﺳﻼﻡ ﭘﻬﻠﻮﻭﻥ ﭘﻨﺒﻪ ...‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺻﺪﺍﻳﺶ ﺍﺯ‬ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﮐﺎﺷﯽ ﺷﺪﻩ ﻣﻨﻌﮑﺲ ﺷﺪ : ... ﺧﻴﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺍﻭﻣﺪﯼ . ﮐﻼﺱ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ هفته ﺩﻳﮕﻪ ﺗﺸﮑﻴﻞ ﻣﻴﺸﻪ ! ﻫﺎ ﻫﺎ ! ﭼﻪ ﻣﺎﻳﻮﯼ ﻗﺸﻨﮕﯽ ! ﻧﮑﻨﻪ ﻣﺎﻳﻮﯼ ﺧﻮﺍﻫﺮﺗﻪ ؟ ﻫﺎ ﻫﺎ ! ﻫﺎ‬‫ﻫﺎ !‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻴﺰ ﺧﻨﺪﻳﺪﻧﺪ .‬‫ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﮑﻨﻢ . ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻴﻠﯽ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻢ ، ﺣﺪﻭﺩ ﺑﻴﺴﺖ ﻧﻔﺮ‬‫ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺷﺶ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺩﺭ ﺗﻴﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ، ﺍﻣﺎ‬ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺗﻤﺮﻳﻦ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺟﺰﻭ ﺷﺶ ﻧﻔﺮ ﺑﺮﺗﺮ‬‫ﺑﺎﺷﻢ .‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫همه ﻣﺎ ﮐﻤﯽ ﻧﺮﻣﺶ ﮐﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﺳﭙﺲ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺏ ﺷﻴﺮﺟﻪ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺗﺎ ﻋﻀﻼﺕ ﺧﻮﺩ‬‫ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺏ ﮔﺮﻡ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﻨﻴﻢ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ، ﺁﻗﺎﯼ ﺳﻮﺍﻧﺴﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺎ‬ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻋﻤﻴﻖ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺑﻪ ﺻﻒ ﺷﻮﻳﻢ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺁﻗﺎﯼ ﺳﻮﺍﻧﺴﻮﻥ ﮔﻔﺖ : ﺧﻴﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ، ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ 5 ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ‬ﻇﻬﺮﻡ ﺑﺮﺳﻢ ، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ، ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺭﺍ ﺧﻴﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻴﻢ . ﻓﻘﻂ ﻳﮏ ﻓﺮﺻﺖ‬ﺩﺍﺭﻳﺪ . ﻓﻘﻂ ﻳﮏ ﻓﺮﺻﺖ . ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﻮﺕ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻳﺪ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺷﻴﺮﺟﻪ ﻣﯽ ﺯﻧﻴﺪ‬‫ﻭ ﻃﻮﻝ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﻃﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻴﺪ ، ﺑﺎ ﻫﺮ ﺷﻴﻮﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻳﺪ . ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺷﺶ ﻧﻔﺮﯼ‬ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻂ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺑﺮﺳﻨﺪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﺭﺯﺭﻭ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ . ﺳﺆﺍﻟﯽ ﻫﺴﺖ‬؟‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻭ ﻫﻴﭻ ﺳﺆﺍﻟﯽ ﻧﺒﻮﺩ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺩﻭﻻ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﻴﺮﺟﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ . ﺑﺎ ﺁﺭﻧﺞ‬ ‫ﺗﻮﯼ ﭘﻬﻠﻮﻳﻢ ﮐﻮﺑﻴﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭘﻬﻠﻮﻭﻥ ، ﻳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﻭ . ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ‬ ‫ﻧﭽﺴﺒﻮﻥ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺳﺖ ﺳﻌﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﺭﺩ ﭘﻬﻠﻮﻳﻢ ﺭﺍ ﺗﺨﻔﻴﻒ ﺩﻫﻢ ، ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ‬ﮐﺮﺩﻡ ، ﭼﻪ ﻋﻴﺒﯽ ﺩﺍﺭﺩ ؟ ﮔﻴﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺍﻭﻝ ﺷﻮﺩ . ﻫﻨﻮﺯ ﭘﻨﺞ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺩﻳﮕﺮ ﺩﺭ ﺗﻴﻢ ﻭﺟﻮﺩ‬‫ﺩﺍﺭﺩ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﻦ ﻟﻴﺎﻗﺖ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺗﻴﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ . ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ . ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ ﮐﻪ ﻻﻳﻖ‬ﺗﻴﻢ ﺷﻨﺎ ﻫﺴﺘﻢ ...‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺻﺪﺍﯼ ﺳﻮﺕ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ . ﺑﺪﻥ ﻫﺎﯼ ﻟﺨﺖ ﺩﺭ ﺧﻂ ﺁﻏﺎﺯ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﭘﺮﻳﺪﻧﺪ .‬‫ﻣﻦ ﻫﻢ ﺷﻴﺮﺟﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ . ﻭﻟﯽ ﭘﺎﻳﻢ ﻟﻴﺰ ﺧﻮﺭﺩ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻟﺒﻪ ﻱ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺧﻴﻠﯽ ﻟﻴﺰ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﺷﯽ ‪سر‬ ﺧﻮﺭﺩ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-‫ﺁﻩ ... ﻧﻪ !‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺭﻭﯼ ﺁﺏ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪﻡ .‬ﺷﻴﺮﺟﻪ ﺑﺎ ﺷﮑﻢ ... ﺍﻳﻦ ﺷﻴﺮﺟﻪ ﺍﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺸﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﺪ .‬ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﻢ . ﻭ ﺩﻳﺪﻡ ﮐﻪ همه ﺑﭽﻪ ﻫﺎ‬‫ﺍﺯ ﻣﻦ ﺟﻠﻮﺗﺮﻧﺪ .‬‫ﭼﻪ ﻟﻴﺰ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻧﺎﻣﻴﻤﻮﻧﯽ ! ...‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﻋﺰﻣﻢ ﺭﺍ ﺟﺰﻡ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﮔﻴﻢ ﺭﺍ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﻨﻢ . ﺷﺮﻭﻉ‬ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺷﻨﺎ ﮐﺮﺩﻥ ... ﺳﻌﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻨﻢ . ﺿﺮﺑﺎﺕ ﻣﻼﻳﻢ ﻭ ﺿﺮﺑﺪﺭﯼ ﺑﺎ ﭘﺎﻫﺎﯼ‬‫ﮐﺸﻴﺪﻩ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺮﺑﯽ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻧﻴﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻡ .‬ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﮔﺮﻓﺘﻢ . ﺍﺯ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﻨﺎﮔﺮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻟﻤﺲ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ‬‫ﺍﺳﺘﺨﺮ ، ﺩﻭﺭ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺁﺧﺮ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ .‬‫ﺗﻨﺪﺗﺮ ...‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺧﻂ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﻈﺮﻡ ﻣﺤﻮ ﻭ ﻣﺒﻬﻢ ﻣﯽ ﻧﻤﻮﺩ . ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺁﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﻭ ﭘﺎﻫﺎ ﺑﻮﺩ‬ ‫ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﺏ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ‬ﭘﺲ ﺍﺯ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ، ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﻠﻪ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﺏ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ .‬‫ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺫﻫﻨﻢ ﺧﺎﺭﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺭﻭﯼ ﺷﻨﺎ ﮐﺮﺩﻧﻢ ﻣﺘﻤﺮﮐﺰ ﺑﺎﺷﻢ ...‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ ... ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺷﻨﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ...‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ، ﺩﺳﺘﻢ ﺩﻳﻮﺍﺭﻩ ﻱ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻓﻮﺭا ﺑﻪ ﺯﻳﺮ ﺁﺏ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻭﯼ ﺁﺏ‬ ‫ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺁﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻧﻢ ﺑﻮﺩ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺩﺍﺩﻡ . ﻣﻮﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻳﻢ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺩﻡ .‬ ‫ﻣﺰۀ ﮐﻠﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻧﻢ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺁﺏ ﺍﺯ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻣﯽ ﭼﮑﻴﺪ ، ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ .‬‫ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮ ﻧﺒﻮﺩﻡ . ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺷﻨﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺷﻨﺎﮔﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ‬‫ﺧﻂ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ . ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ؟ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ؟‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺻﺪﺍﯼ ﺁﻗﺎﯼ ﺳﻮﺍﻧﺴﻮﻥ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻡ : ﻟﻮﮎ ، ﺗﻮ ﻧﻔﺮ ﻫﻔﺘﻢ ﻫﺴﺘﯽ ! ... ﻭ ﺳﭙﺲ ﺭﻭﯼ‬ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : ﺭﺯﺭﻭ ﺍﻭﻝ ... ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺮ ﺗﻤﺮﻳﻦ‬‫ﻣﯽ ﺑﻴﻨﻤﺖ . ‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻔﺴﻢ ﺟﺎ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻫﻢ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻔﺘﻢ .‬..‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺁﻩ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﮐﺸﻴﺪﻡ . ﺧﻴﻠﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩﻡ . ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺣﻖ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻔﺘﻤﯽ ﺑﻮﺩ .‬‫ﭼﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺍﮔﺮ ﻟﻴﺰ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ؟‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﺳﺮﺍﻓﮑﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﺧﺘﮑﻦ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ، ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺑﺎ ﮔﺎﻡ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ‬ ‫ﻣﻦ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻒ ﺩﺳﺖ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻪ ﭘﺸﺘﻢ ﺯﺩ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﻥ ﺗﺎ ﭼﻬﺎﺭﺭﺍﻩ‬‫ﺑﻌﺪﯼ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺷﺪ . ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻤﺴﺨﺮﺁﻣﻴﺰ ﮔﻔﺖ : ﭘﻬﻠﻮﻭﻥ ... ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﯼ ﻣﻦ‬‫ﺧﻴﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺳﻢ ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ ! ‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻳﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻡ . ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ‬‫ﺗﺒﺮﻳﮏ ﮔﻔﺘﻦ ﭘﻴﺸﻢ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺣﻖ ﻣﻦ ﻫﻔﺘﻢ ﺷﺪﻥ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .‬‫ﺩﺭ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺭﺧﺘﮑﻦ ، ﺍﺳﺘﺮﭺ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺎﻳﻮﯼ ﺷﻨﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭﻧﻴﺎﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺑﺎ ﺣﻮﻟﻪ ﻧﻴﻤﻪ‬ ‫ﺧﻴﺲ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻭ ﺁﻥ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﺣﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺣﻮﻟﻪ ﺭﺍ ﭼﻨﺎﻥ‬‫ﺭﻭﯼ ﭘﻮﺳﺖ ﻟﺨﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﮐﻮﺑﻴﺪ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﺍقعا ﺩﺭﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻳﺪ . ﻭﻟﯽ‬‫ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ همه ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺎﺋﻞ ، ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﺭﻳﺴﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ .‬ﺣﻮﻟﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺳﺒﺪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﻱ ﺑﺎﻻﯼ ﺩﺳﺘﺸﻮﻳﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪﮐﻨﻢ . ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﭼﺮﺍﻍ ﻫﺎﯼ ﺳﻘﻒ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺷﺪﻡ ﺑﻪ‬‫ﻃﺮﻑ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﺩﻭﻻ ﺷﻮﻡ .‬ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﻮﻳﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻋﻘﺐ ﺷﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ، ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﺷﮑﺎﻑ ﮐﺞ ﻭ ﻣﻌﻮﺝ‬‫ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﺗﺎ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ .‬‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺷﺎﻧﻪ ﺯﺩﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻳﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻢ . ﺍﻭﻩ ...‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻳﮏ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﻱ ﺷﮑﺴﺘﻪ ! ﻳﻌﻨﯽ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ !‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺟﻴﺐ ﺷﻠﻮﺍﺭﻡ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﺎﯼ ﺧﺮﮔﻮﺷﻢ ﺭﺍ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﻓﺸﺮﺩﻡ . ﺳﭙﺲ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﻳﻴﻨﻪ‬‫ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻮﻫﺎﻳﻢ ﺷﺪﻡ .‬‫ﻭﻟﯽ ﻳﮏ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﻋﻴﺐ ﺩﺍﺷﺖ .‬‫ﭘﻠﮏ ﺯﺩﻡ . ﻳﮏ ﺑﺎﺭ . ﺩﻭ ﺑﺎﺭ .‬‫ﻳﮏ ﻟﻮﮎ ﻗﺮﻣﺰ ؟ ﻧﻮﻋﯽ ﺩﺭﺧﺸﺶ ﻗﺮﻣﺰ ﮔﻮﻧﻪ ﺩﺭ ﺷﻴﺸﻪ ﻱ ﺁﻳﻴﻨﻪ .‬‫ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺁﻩ ﺍﺯ ﻧﻬﺎﺩﻡ ﺑﺮﺁﻣﺪ .‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺭﺧﺸﺶ ﻗﺮﻣﺰﮔﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﭼﺸﻢ ﺳﺎﻃﻊ ﻣﯽ ﺷﺪ ... ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﭼﺸﻢ ﺳﺮﺥ ، ﮐﻪ‬‫ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺩﻭ ﺗﮑﻪ ﺯﻏﺎﻝ ﮔﺪﺍﺧﺘﻪ ﻣﯽ ﺩﺭﺧﺸﻴﺪﻧﺪ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﭼﺸﻢ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﺷﻨﺎﻭﺭ ﺑﻮﺩ . ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﭼﺸﻤﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻣﻦ‬‫ﺷﻨﺎﻭﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﺮﺥ ﺷﺪﻩ ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ، ﻗﻴﺎفه ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﻬﺖ ﺯﺩﻩ ﺧﻮﺩ‬‫ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻳﺪﻡ ... ﭼﺸﻢ ﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻫﺮﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽ‬‫ﮐﺮﺩﻡ ... ﺗﺎ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺭﻭﯼ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ !‬‫‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺗﺼﻮﻳﺮ ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩۀ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﺮﺥ ﻭ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ .‬‫ﻭ ﺳﭙﺲ ﺩﻫﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻳﮏ ﺟﻴﻎ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻭ ﺣﺎﮐﯽ ﺍﺯ ﻭﺣﺸﺖ ﺳﺮﺩﺍﺩﻡ .‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺍﺯ ﻭﺭﺍﯼ ﺟﻴﻎ ، ﺻﺪﺍﯼ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯼ ﺳﻨﮕﻴﻨﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺷﻨﻴﺪﻡ . ﺳﭙﺲ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺭﺍ‬‫ﺷﻨﻴﺪﻡ : ‪هی ... ﺑﻬﺶ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﭼﺮﺧﻴﺪﻡ . ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺗﺤﻮﻳﻠﻢ ﺩﺍﺩ : ﭘﻬﻠﻮﻭﻥ ، ﺑﻬﺶ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ . ﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺩﺗﻪ !‬‫ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺟﻴﻎ ﺯﺩﻥ ﻭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻩ ! ‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﮔﻔﺘﻢ : ﻧﻪ ! ... ﻧﻪ ، ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ ! ﻣﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺑﻴﻨﯽ ﮐﻪ ... ؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺁﻗﺎﯼ ﺳﻮﺍﻧﺴﻮﻥ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪ : ﻟﻮﮎ ... ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ؟ ‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻳﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﻴﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﺸﻤﺎﻡ ! ﺑﺒﻴﻨﻴﺪ ... ﻗﺮﻣﺰ ﻧﻴﺴﺘﻦ ؟ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻥ ؟‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‬‫ﺁﻗﺎﯼ ﺳﻮﺍﻧﺴﻮﻥ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺭﺩ ﻭ ﺑﺪﻝ ﮐﺮﺩﻧﺪ .‬‫ﺁﻗﺎﯼ ﺳﻮﺍﻧﺴﻮﻥ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻭﺍﺭﺳﯽ ﮐﺮﺩ .‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻟﻮﮎ ... ﺗﻮ ﭼﺖ ﺷﺪﻩ ؟ ﺍﻳﻦ‬ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﮐﻠﺮ ﺁﺏ ﺍﺳﺘﺨﺮﻩ ! ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﻃﺒﻴﻌﯽ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻩ ! ‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺎ ﻳﮑﺪﻧﺪﮔﯽ ﮔﻔﺘﻢ : ﮐﻠﺮ ؟ ﭼﯽ ؟ ... ﻧﻪ !‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺳﭙﺲ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ‬‫ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﻫﻤﻴﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ .‬ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭ ﻧﺒﻮﺩ . ﻫﻴﭻ ﭼﺸﻢ ﺳﻮﺯﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻳﻴﻨﻪ ـ ﻣﺜﻞ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ‬‫ﺷﻴﻄﺎﻧﯽ ﺗﻮﯼ ﻓﻴﻠﻢ ﻫﺎﯼ ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ـ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ .‬ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻣﺎﻟﻴﺪﻡ ﻭ ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺘﻢ : » ‪اوﻩ ... ﺧﻮﺏ ...‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻳﻢ اصلا ﻧﻤﯽ‬‫ﺳﻮﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﺮﻣﺎﻝ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ .‬ﺭﻭﻳﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﻭ ﺁﻗﺎﯼ ﺳﻮﺍﻧﺴﻮﻥ ﮐﺮﺩﻡ . ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﻳﻢ . ﻫﺮ‬‫ﺩﻭﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ .‬ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ .‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮔﺮبه ﺳﻴﺎﻩ ﺩﺭ ﮐﻤﺪ ! ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﺮﺥ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭ ﺩﺭ ﺁﻳﻴﻨﻪ !‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺻﺪﺍﻳﻢ ﻋﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺳﺪ ﮔﻔﺘﻢ : ﺧﻮﺏ ... ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺪ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﺩﺭ‬‫ﺳﺮ ﺗﻤﺮﻳﻦ .‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺧﻨﺪﻳﺪ : ﻣﮕﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺒﻴﻨﻢ ! ﻫﺎ ﻫﺎ !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ . ﺣﺮﻓﺶ ﺍصلا ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻃﺒﻴﻌﯽ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﻪ‬‫‫ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺳﻢ .‬ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻦ ﺭﺧﺘﮑﻦ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻡ ؛ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺳﺮﺍﭘﺎﻳﻢ‬‫ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ .‬‫ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﻋﺠﻴﺐ ﻳﮑﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ؟‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﺎﻡ ﺑﺎ ﻫﻨﺎ ﺑﻪ ﻣﺠﺘﻤﻊ ﺗﺠﺎﺭﻱ ﺑﺮﻭﻳﻢ.ﺍﻭ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﺮﻡ ﺍﻓﺰﺍﺭ‬‫ﻛﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮﻱ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ﺗﻮﻟﺪﻡ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﻫﺪﻳﻪ ﺑﺨﺮﺩ ﻭﻟﻲ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ‬ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻨﻢ.‬ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻱ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ.ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ،ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺳﺮ ﻗﺮﺍﺭ‬‫ﻧﺮﻭﻡ.‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫنوز ﺍﺯ ﺁﺯﻣﻮﻥ ﺷﻨﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺩﺍﺷﺘﻢ.ﺿﻤﻨﺎ،ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺭﻭﻱ ﭘﺮﻭﮊﻩ ﻱ ﺍﻧﻴﻤﻴﺸﻦ ﻧﻴﺰ‬ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ.ﺍﮔﺮ ﺗﻼﺵ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ،ﺷﺎﻳﺪ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺗﻤﺎﻡ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻗﺒﻞ ﺍﺭ ﺍﻳﻨﻜﻪ‬ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻮﻓﻲ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺭﺍ ﺗﺮﻙ ﻛﻨﺪ،ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺑﺪﻫﻢ.‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻱ ﺍﻧﻴﻤﻴﺸﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ.ﻭﻟﻲ ﺍﺻﻼ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺗﻤﺮﻛﺰ ﻓﻜﺮﻡ‬‫ﻧﺒﻮﺩﻡ.ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺷﺒﺪﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﺑﺮﮔﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻳﻚ ﻣﺤﻔﻈﻪ ﻱ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ‬ﻛﺎﺭﻡ ﺑﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ.ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﺮﺗﺐ ﺍﺯ ﺟﺎ ﻣﻲ ﭘﺬﻳﺪﻡ ﻭ ﺟﻠﻮﻱ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﭼﺸﻢ‬‫ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻭﺍﺭﺳﻲ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ.‬ﻛﺎﻣﻼ ﻃﺒﻴﻌﻲ ﺑﻮﺩ.‬‫ﻫﻴﭻ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺸﺶ ﺩﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺒﻮﺩ.‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻣﺮﺗﺐ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻲ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ:ﭘﺲ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺑﻮﺩ؟ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﺧﺘﻜﻦ ﺑﺎ ﭼﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ‬‫ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ؟ﺳﻌﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﻋﻴﺐ ﺍﺯ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﺭﺧﺘﻜﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.ﺩﻟﻴﻞ‬‫ﺩﺭﺣﺸﺶ ﺳﺮﺥ ﺭﻧﮓ ﭼﻬﺖ ﺗﺎﺑﺶ ﻧﻮﺭ ﻭ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺗﺮﻙ ﺧﻮﺭﺩﮔﻲ ﺁﻳﻴﻨﻪ ﺑﻮﺩ...‬‫ﻭﻟﻲ ﻧﻪ.‬‫ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺘﺪﻻﻝ ﺍﺻﻼ ﻣﻨﻄﻘﻲ ﻧﺒﻮﺩ.‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺍﻧﺪﻛﻲ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺖ 10،ﺗﻠﻔﻦ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ.ﻫﻨﺎ ﺑﻮﺩ-ﺍﺯ ﻧﻔﺲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺯﺩﻩ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻟﻮﻙ، ﺍﻱ ﻛﺎﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻱ!ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻭﻥ ﺟﺎ ﺑﻮﺩﻱ ﻭ ﻣﻲ ﺩﻳﺪﻱ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﮔﻮﺷﻲ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻢ ﺩﻭﺭ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻣﻲ‬‫ﺯﺩ.ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﭼﺮﺍ؟ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩ؟‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺎ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﺪﻡ!ﺑﺎﻭﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ؟...ﻣﻦ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﺪﻡ! ‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫-ﻣﻌﺬﺭﺕ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻡ ﻫﻨﺎ،ﻭﻟﻲ ﻣﻦ ﻧﻤﻲ ﺩﻭﻧﻢ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻱ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﭼﻲ ﺣﺮﻑ ﻣﻲ ﺯﻧﻲ! ‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﻣﻲ ﻟﺮﺯﻳﺪ ﮔﻔﺖ: ﺍﻭﻥ ﻻﺗﺎﺭﻱ ﺗﻮﻱ ﻣﺮﻛﺰ ﺗﺠﺎﺭﻱ ﻳﺎﺩﺕ‬ﻫﺴﺖ؟ﻫﻤﻮﻥ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺟﺎﻳﺰﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﻥ؟ﺣﺪﻭﺩ ﻳﻚ ﻣﺎﻩ ﺑﻮﺩ‬ﻛﻪ ﻭﺳﻂ ﻣﺮﻛﺰ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ!ﭼﻨﺪﻳﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﺑﻠﻴﻂ ﺧﺮﻳﺪﻥ.ﺩﻩ ﻫﺎ ﻫﺰﺍﺭ‬‫ﻧﻔﺮ!ﻭ...ﻭ...ﻣﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻡ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺩﺍﺭﻥ ﻗﺮﻋﻪ ﻛﺸﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﻦ.ﻭ...‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﮔﻔﺘﻢ: ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻲ ﮔﻲ؟‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺁﺭﻩ!ﺁﺭﻩ!ﻣﻦ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﺪﻡ!ﻣﻦ ﺍﻭﻥ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻡ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺗﻮﻱ ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺑﻢ ﻭﻟﻮ ﺷﺪﻡ.ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺿﻌﻒ ﻛﺮﺩﻡ.ﻗﻠﺒﻢ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻲ ﺗﭙﻴﺪ ﻛﻪ ﮔﻮﻳﻲ‬ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ!‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ: ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻮﺩﻱ ﻭ ﻣﻲ ﺩﻳﺪﻱ!ﭼﻨﺎﻥ جیغی ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻛﻪ‬‫ﻧﮕﻮ!ﻫﻤﻮﻥ ﺟﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺟﻴﻎ ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪﻡ!‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺟﻴﻎ ﻛﺸﻴﺪ،ﺟﻴﻐﻲ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﺳﻴﻨﻪ.ﺟﻴﻐﻲ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﻭ ﺁﻛﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﻱ.‬ﮔﻔﺘﻢ: ﻫﻨﺎ...ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻋﺎﻟﻴﻪ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻭﻟﻲ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻨﻢ ﺻﺪﺍﻳﻢ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪ.ﺍﻭ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺟﻴﻎ‬ﻛﺸﻴﺪﻥ ﺑﻮﺩ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫-ﻟﻮﻙ،ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪﻥ.ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﺑﺒﻴﻨﻲ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﻲ ﭼﻲ ﻣﻲ ﮔﻢ.ﻫﻤﻪ‬‫ﺷﻮﻥ ﺩﺍﺭﻥ ﺩﻭﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻲ ﻣﻲ ﺭﻗﺼﻦ!‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮔﻔﺘﻢ: ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻋﺎﻟﻴﻪ!‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﺻﺪﺍﻳﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻟﻮﻙ،ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻳﻚ ﭼﻴﺰ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻲ ﻣﻲ‬ﻛﻨﻢ.ﺍﻭﻥ ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﻲ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ‬‫ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ.ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﺕ ﻫﺪﻳﻪ ﻱ ﺗﻮﻟﺪ ﺑﺨﺮﻡ.‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺯ ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ.ﭼﻌﺒﻪ ﻱ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﺣﺎﻭﻱ ﺷﺒﺪﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﺮﮒ ﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ‬‫ﺑﻴﻦ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻧﻢ ﺻﺎﻑ ﻛﺮﺩﻡ.ﺑﻪ ﻫﻨﺎ ﮔﻔﺘﻢ: ﻋﻴﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﻩ.ﺣﺎﻻ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﺼﻤﻴﻤﻢ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻛﻪ‬‫ﭼﻪ ﻫﺪﻳﻪ ﺍﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻮﻟﺪﻡ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ.‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﭼﻲ ﻫﺴﺖ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺷﺎﻧﺲ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻡ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﺧﻨﺪﻳﺪ.ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﺷﻮﺧﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﻭﻟﻲ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﺪ ﻛﺎﻣﻼ ﺟﺪﻱ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ.‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﻓﺮﺩﺍ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﻴﺎﻳﻲ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﭼﻄﻮﺭ ﻣﮕﻪ؟ﺁﺭﻩ.ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﻧﻪ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﺩﺍ ﭼﻤﻌﻪ ﺳﻴﺰﺩﻫﻤﻪ!ﻣﻲ ﺩﻭﻧﻢ ﻛﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺧﺮﺍﻓﺎﺕ ﭘﺎﻳﺒﻨﺪ ﻫﺴﺘﻲ ﻭ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ‬ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺨﻮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺭﻭﺯ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻤﻮﻧﻲ ﻭ ﺗﻮﻱ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺑﺖ ﺑﺎﺷﻲ. ‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮔﻔﺘﻢ: ﻫﺎﻫﺎ...‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻭﻟﻲ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﭼﻨﺪﺵ ﺁﻭﺭﻱ ﭘﺸﺖ ﮔﺮﺩﻧﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻧﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﻣﻴﺎﻡ.ﻣﻲ ﺩﻭﻧﻲ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺧﺮﺍﻓﺎﺗﻲ ﺻﺪ ﺩﺭﺻﺪ ﻧﻴﺴﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻭﻟﻲ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺪﻳﺸﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺷﺎﻧﺴﻢ ﺭﺍ ﺑﭙﻮﺷﻢ ﻭ ﺟﻌﺒﻪ ﻱ ﺷﺒﺪﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﺑﺮﮒ‬ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺗﻮﻱ ﻛﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﻲ ﺍﻡ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺖ.ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﺍﺯ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﻧﺎﻫﺎﺭ‬ﺳﺎﻧﺪﻭﻳﭻ ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺴﻲ ﻡ ﺭﺍ –ﺳﺲ ﺑﺎﺩﺍﻡ ﺯﻣﻴﻨﻲ ﺑﺎ ﻣﺎﻳﻮﻧﺰ!-ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻛﻨﺪ.‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﻪ ﻫﻨﺎ ﮔﻔﺘﻢ: ﻓﺮﺩﺍ ﻧﺎﭼﺎﺭﻡ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻴﺎﻡ.ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻛﻼﺱ،ﺗﻤﺮﻳﻦ ﺑﺴﻜﺘﺒﺎﻝ ﺩﺍﺭﻡ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﺗﻤﺮﻳﻦ ﭼﻄﻮﺭ ﭘﻴﺶ ﻣﻲ ﺭﻩ؟‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺪ ﻧﻴﺴﺖ.ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺭﻭﻱ ﻧﻴﻤﻜﺖ ﻣﺼﺪﻭﻣﻴﺘﻲ ﭘﻴﺪﺍ‬‫ﻧﻜﺮﺩﻡ.! ‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﻨﺎ ﺧﻨﺪﻳﺪ.ﺻﺪﺍﻱ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮﻱ ﮔﻮﺷﻲ ﻣﻲ ﺷﻨﻴﺪﻡ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻡ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺍﺩ ﻣﻲ ﺯﺩ ﺗﺎ ﺻﺪﺍﻳﺶ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺁﻥ‬‫ﻫﻤﻪ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺷﻮﺩ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺟﺸﻦ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ‬‫ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻦ!ﻓﻌﻼ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ!‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺁﻧﻜﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﭘﺎﺳﺨﻲ ﺑﺪﻫﻢ ﮔﻮﺷﻲ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﺭﻭﻱ ﺗﻠﻔﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ.‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺁﻥ ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺏ ﻛﻤﺪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻱ ﺳﻴﺰﻩ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ.‬‫ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ،ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻛﻤﺪ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ.ﻛﺴﻲ ﻳﻚ ﺗﻘﻮﻳﻢ ﺩﻳﻮﺍﺭﻱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪﻩ‬‫ﺑﻮﺩ.ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺩﻭﺭ ﺳﻴﺰﺩﻫﻢ،ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻱ ﻗﺮﻣﺰﻱ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.‬‫ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻛﻨﺪﻥ ﺗﻘﻮﻳﻢ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﻤﺪ.ﻭﻟﻲ ﺑﺎ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺻﺪﺍﻱ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﻱ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﻣﺘﻮﻗﻒ‬‫ﺷﺪﻡ.ﺻﺪﺍﻫﺎیی ﺧﺸﻦ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ؛ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻛﺴﻲ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﻨﮕﻲ ﻧﻔﺲ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ.‬ ‫ﺩﺭ ﻛﻤﺪ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻛﺮﺩﻡ.ﺩﺍﻍ ﻭ ﺳﻮﺯﺍﻥ ﺑﻮﺩ!‬‫ﻳﻜﻪ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩﻱ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻛﺸﻴﺪﻡ.‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺻﺪﺍی ‪خس ﻭ ‪خس ﺑﻠﻨﺪ ﻧﻔﺲ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﻛﻤﺪ ﺷﻨﻴﺪﻡ.ﺳﭙﺲ ﺻﺪﺍﻱ ﻇﺮﻳﻔﻲ ﺭﺍ‬‫ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﻣﻠﺘﻤﺴﺎﻧﻪ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ...ﻣﻨﻮ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﻴﺎﺭﻳﺪ!ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻢ.ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﻳﺎ ﺧﻼﺹ‬ﻛﻨﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﻮﻡ ﻭﻟﻲ ﮔﻴﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﭼﺎﺭﻩ ﻱ ﺩﻳﮕﺮﻱ‬‫ﻧﺪﺍﺭﻡ.ﻧﺎچار ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﻛﻤﺪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻢ ﻭ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﭼﻪ ﻛﺴﻲ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎﺳﺖ.‬‫ﺻﺪﺍﻱ ﻇﺮﻳﻒ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ...ﻣﻦ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﻴﺎﻡ‬‫ﺑﻴﺮﻭﻥ.ﻣﻨﻮ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﻴﺎﺭﻳﺪ!‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﻱ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻢ،ﻭﻟﻲ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺷﺪﻳﺪﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﺮﺱ ﻣﻲ‬ﻛﺮﺩﻡ.ﺗﺮﺱ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﺳﺮﺍﭘﺎﻱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺮﺯﻩ ﻣﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ.‬ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﻲ-ﺧﻴﻠﻲ ﺁﺭﺍﻡ-ﺩﺭ ﻛﻤﺪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ.‬ﻭ ﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﻛﻤﺪ کز ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،ﭼﻮﻥ ﺁﻥ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻛﺴﻲ‬‫ﻧﺒﻮﺩ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﻡ!‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﻛﻤﺪ ‪کز ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﭘﺎ ﻣﻲ ﻟﺮﺯﻳﺪ.ﺧﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ‬ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺸﻴﺪﻥ ﻛﺮﺩﻧﺪ.ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ ﻛﻤﺪ ﺑﺎ ﺭﻧﮕﻲ ﺳﺮﺥ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎﻱ‬‫ﺁﺗﺶ ﻣﻲ ﺩﺭﺧﺸﻴﺪﻧﺪ.‬ ‫ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﺮﺥ ﺯﺷﺖ ﻭ ﺷﻴﻄﺎﻧﻲ ‪‬زﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﺷﺎﻫﺪ ﺗﻐﻴﻴﺮ‬ﭼﻬﺮﻩ ﺍﻡ ﺑﻮﺩﻡ.ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻫﺎﻱ ﺑﻴﻨﻲ ﺍﻡ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺯﺑﺮ ﻭ ﺳﻴﺎﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺭﻭﻳﻴﺪﻥ‬ ‫ﻛﺮﺩ:ﺭﺷﺘﻪ ﻫﺎﻱ ﺿﺨﻴﻤﻲ ﺍﺯ ﻣﻮﻱ ﺳﻴﺎﻩ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻫﺎﻱ ﺑﻴﻨﻲ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺳﺮﺍﺯﻳﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ‬‫ﻛﻢ ﻛﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﻛﻒ ﻛﻤﺪ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻧﺪ.‬‫ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ﺁﻥ ﺩﻭ ﭼﺸﻢ ﺳﺮﺥ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭ،ﻃﻨﺎﺏ ﻫﺎﻱ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﻣﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻥ ﺍﺯ‬‫ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻫﺎﻱ ﺑﻴﻨﻲ ﺍﻡ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺗﺪﺭﻳﺞ ﺗﻤﺎﻡ ﻛﻤﺪ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻛﻒ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺳﺎﻟﻦ ﺭﻭﻱ ﻫﻢ ﺍﻧﺒﺎﺷﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ،ﺩﺭ‬‫ﻣﺤﺎﺻﺮﻩ ﻱ ﺣﻠﻘﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﻱ ﻣﻮ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻢ.‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﻠﻪ.ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﻛﻪ ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻛﺎﺭﻱ ﺟﺰ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻛﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮ ﻧﻤﻲ‬‫ﺁﻣﺪ،ﺣﻠﻘﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻮﻳﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻫﺎﻱ ﺩﻣﺎﻏﻢ ﻣﻲ ﺭﻭﻳﻴﺪﻧﺪ،ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺩﻭ ﻣﺎﺭ ﺯﻧﮕﻲ‬ﻣﺮﺍ ﺍﺣﺎﻃﻪ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺣﻠﻘﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻓﻢ ﭘﻴﭻ ﻭ ﺗﺎﺏ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭ ﺣﻠﻘﻪ ﻱ‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺯﺑﺮ ﻭ ﮔﺮﻡ ﺁﻥ ﻣﺤﻮ ﻣﻲ ﺷﺪﻡ.‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺣﻠﻘﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﻮ،ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺗﻦ ﭘﻮﺷﻲ ﭘﺸﻤﻲ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻣﺤﻜﻢ ﺗﺮ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ‬ ‫ﻓﺸﺮﺩﻧﺪ.ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﺸﺎﺭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻲ ﺷﺪ.ﺩﻭﺭ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺭﺍ‬‫ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺟﺴﺪ ﻣﻮﻣﻴﺎﻳﻲ ﺷﺪﻩ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻛﺮﺩﻧﺪ...ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺭﺷﺘﻪ‬ﻫﺎﻱ ﻣﻮﻱ ﺭﻭﻳﻴﺪﻩ ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻫﺎﻱ ﺑﻴﻨﻲ ﺧﻮﺩﻡ!‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﻳﺪﻡ ﻭ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﻱ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﺣﺎﻭﻱ ﺷﺒﺪﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﺑﺮﮔﻢ ﺭﺍ ﻣﺤﻜﻢ ﺩﺭ ﻳﻚ‬ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ.ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻱ ﺻﺒﺤﮕﺎﻫﻲ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﻲ ﺗﺎﺑﻴﺪ.ﺍﺗﺎﻗﻢ‬ﺳﺮﺩ ﺑﻮﺩ-ﺑﻪ ﺳﺮﺩﻱ ﻳﺨﭽﺎﻝ.‬ ‫ﺻﺪﺍﻱ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺳﻜﻮﺕ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺭﺍ ﺷﻜﺴﺖ: ﻟﻮﻙ،ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ؟ﻣﺪﺭﺳﻪ‬ﺍﺕ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ!‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻛﺮﺩﻡ: ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻳﻚ ﻛﺎﺑﻮﺱ ﺑﻮﺩ!‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺧﺸﻚ ﻭ ﺧﺶ ﺩﺍﺭ ﺍﺯ‬ﮔﻠﻮﻳﻢ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ.ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﺍ ﻛﺎﻭﻳﺪﻧﺪ.ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻃﺒﻴﻌﻲ ﺑﻮﺩ.ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﻏﻴﺮ‬ﻋﺎﺩﻱ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺻﺪﺍﻱ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺩﻟﭙﺬﻳﺮﺗﺮﻳﻦ ﻧﻐﻤﻪ ﺍﻱ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺷﻨﻴﺪﻩ‬‫ﺑﻮﺩﻡ: ﻟﻮﻙ...ﻋﺠﻠﻪ ﻛﻦ!ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺕ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ!‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻭ ﮔﺮﺩﻥ ﻧﻬﺎﺩﻡ.ﻋﺠﻠﻪ ﻛﺮﺩﻡ.ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺩﻭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻢ،ﻟﺒﺎﺱ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ،ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ‬ ‫ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺩﻭ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻫﻢ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﻼﺱ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﻬﺎﺩﻡ.ﺭﺍﻫﺮﻭ ﻫﺎﻱ‬ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ﺧﺎﻟﻲ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﻛﻼﺱ ﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﻭﻱ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﺭﺍﻫﺮﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﺭﺍﻫﺮﻭﻱ‬‫ﭘﺸﺘﻲ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﻛﺎﭘﺸﻨﻢ ﺭﺍ ﺗﻮﻱ ﻛﻤﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ.‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﻛﻤﺪﻡ،ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﻟﺮﺯﻳﺪﻡ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺁﻥ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺩﺭ ﻛﻤﺪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻱ 13 ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ؟‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺎ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻱ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﺪﻡ.‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻳﻚ ﺗﻘﻮﻳﻢ؟‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﻠﻪ.‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻳﻚ ﻧﻔﺮ ﺗﻘﻮﻳﻤﻲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻩ ﻱ ﻛﻤﺪ ﺁﻭﻳﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ.ﻭ ...ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ...ﺟﻤﻌﻪ ﺳﻴﺰﺩﻫﻢ،‬‫ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ.‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﻧﺎﻟﻴﺪﻡ: ﺧﻮﺍﺑﻲ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ...‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺁﻥ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﻲ ﭘﻴﻮﺳﺖ.ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻢ،ﺗﻤﺎﻡ ﻭﻗﺎﻳﻊ ﺁﻥ‬‫ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﭘﻴﻮﺳﺖ.‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﻪ ﺗﻘﻮﻳﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻱ 13 ﻛﻪ ﺑﻪ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﻱ ﺟﻮﻫﺮ ﻗﺮﻣﺰ ﺩﻭﺭﺵ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ‬ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻡ.‬‫ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎﻱ ﻛﺎﺑﻮﺱ ﺷﺐ ﻗﺒﻞ ﺩﺭ ﻣﻐﺰﻡ ﺟﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ.ﭘﺸﺘﻢ ﻟﺮﺯﻳﺪ.ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﻭ ﭘﺎ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﻪ‬‫ﺧﺎﺭﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺭﺷﺪ ﻣﻮ ﻭ ﭘﻴﭽﻴﺪﻥ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﺪﻧﻢ ﺭﺍ ﻋﻤﻼ ﺣﺲ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ.‬‫ﺑﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩﻱ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ ﺗﻘﻮﻳﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻩ ﻛﻨﺪﻡ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﻛﺮﺩﻡ.‬‫ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺻﺪﺍﻱ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﻱ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﻛﻤﺪ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺻﺪﺍﻱ‬ﻇﺮﻳﻔﻲ ﻛﻪ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻛﻤﺪ ﺁﺯﺍﺩ ﻛﻨﻢ...‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﻣﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻧﻤﺎﻧﺪﻡ.ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺘﻢ:ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﻛﺮﺩ.ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﻢ ﻛﺎﺑﻮﺱ ﺷﺐ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﭙﻴﻮﻧﺪﺩ.‬ﺗﻘﻮﻳﻢ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ.ﺳﭙﺲ ﭼﺮﺧﻲ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺩﻭﻳﺪﻥ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ‬ﻛﻼﺱ ﻛﺮﺩﻡ.ﺭﺍﻫﺮﻭ ﻛﺎﻣﻼ ﺧﺎﻟﻲ ﺑﻮﺩ.ﻛﻔﺶ ﻫﺎﻳﻢ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﺱ ﺑﺎ ﻛﻒ ﺭﺍﻫﺮﻭ ﺻﺪﺍﻱ ﻣﻬﻴﺒﻲ ﺍﻳﺠﺎﺩ‬‫ﻣﻲ ﻛﺮﺩ.‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﻛﺎﭘﺸﻨﻢ ﺭﺍ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ.ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ،ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ‬‫ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻃﺮﻑ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﻣﻲ ﺑﺮﺩﻡ.ﻧﻴﺎﺯﻱ ﺑﻪ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﻛﻤﺪ ﻟﻌﻨﺘﻲ ﻧﺒﻮﺩ.‬‫ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻛﻼﺳﻢ ﻧﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺯﻧﮓ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺷﺘﺎﺏ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ‬ﺩﺭﻭﻥ ﻛﻼﺱ ﻗﺪﻡ ﻧﻬﺎﺩﻡ،ﺁﻗﺎﻱ ﭘﺮﻛﻴﻨﺰ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻣﺘﻔﻜﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺮﻳﺴﺖ ﻭ‬‫ﮔﻔﺖ: ﺻﺒﺢ ﺑﺨﻴﺮ ﻟﻮﻙ!ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﻛﻤﻲ ﺩﻳﺮ ﺍﻭﻣﺪﻱ!‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﺯﻳﭗ ﻛﺎﭘﺸﻨﻢ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﻧﻔﺲ ﺯﻧﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ:‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ...ﻳﻪ ﻛﻤﻲ ﺩﻳﺮ ﺷﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺭﻭﻱ ﺻﻨﺪﻟﻲ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺧﻮﺩ ﺑﻨﺸﻴﻨﻢ.‬‫ﺁﻗﺎﻱ ﭘﺮﻛﻴﻨﺰ ﮔﻔﺖ: ﺁﻳﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﻭﻱ ﻭ ﻛﺎﭘﺸﻨﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﻱ ﻛﻤﺪﺕ ﺁﻭﻳﺰﺍﻥ‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻛﻨﻲ؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻛﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﻱ ﺻﻨﺪﻟﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ.: اوه...ﻧﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻃﻮﺭ‬‫ﺧﻮﺑﻪ.ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ...ﺍﻭﻧﻮ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﮕﻪ ﻣﻲ ﺩﺍﺭﻡ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ‪ز‬ﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺁﻗﺎﻱ ﭘﺮﻛﻴﻨﺰ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻱ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﻜﺎﻥ‬‫ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﺍﻭﺭﺍﻗﻲ ﺭﻓﺖ ﻛﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩ.‬ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻘﻲ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺸﺘﻲ ﺻﻨﺪﻟﻲ ﺗﻜﻴﻪ ﺩﺍﺩﻡ.ﻫﻔﺖ ﺑﺎﺭ ﺁﺳﺘﻴﻦ ﺭﺍﺳﺖ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ‬‫ﺷﺎﻧﺴﻢ ﺭﺍ ﻣﺎﻟﻴﺪﻡ.‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﻲ ﺩﻫﻢ ﻛﺎﺑﻮﺱ ﺩﻳﺸﺐ ﺑﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﭙﻴﻮﻧﺪﻥ!ﺑﻪ ﻫﻴﭻ‬‫ﻭﺟﻪ!ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ!‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻓﻜﺎﺭﻡ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻭ ﺑﺮﻫﻢ ﻭ ﻣﻐﺸﻮﺵ ﺑﻮﺩ.ﺁﻥ ﻛﺎﺑﻮﺱ ﺩﻳﺸﺐ ﺑﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﭙﻴﻮﻧﺪﺩ!ﺑﻪ ﻫﻴﭻ‬ﻭﺟﻪ!ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ!‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻓﻜﺎﺭﻡ ﺩﺭﻫﻢ ﻭ ﺑﺮﻫﻢ ﻭ ﻣﻐﺸﻮﺵ ﺑﻮﺩ.ﺁﻥ ﻛﺎﺑﻮﺱ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﻪ‬ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﭙﻴﻮﻧﺪﺩ؟‬ ‫ﺍﮔﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻱ،ﺣﺘﻲ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺍﻱ،ﺩﺭﻧﮓ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﻥ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﺩﺭ ﻣﻲ ﻳﺎﻓﺘﻢ ﻛﻪ‬‫ﻛﻞ ﺁﻥ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﻭ ﺑﭽﮕﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ.‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﻣﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ،ﺟﻤﻌﻪ،ﺳﻴﺰﺩﻫﻢ ﻣﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺟﻤﻌﻪ ﻱ ﺳﻴﺰﺩﻫﻢ ﻣﺎﻩ ﻫﺮﮔﺰ ﻓﻜﺮﻡ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺎﺭ‬‫ﻧﻤﻲ ﻛﻨﺪ.ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﭼﻨﻴﻦ ﺭﻭﺯ ﻧﺤﺴﻲ ﻛﻤﻲ ﺧﻞ ﻣﻲ ﺷﻮﻡ.‬ﺑﻪ ﻣﻴﺰ ﺁﻗﺎﻱ ﭘﺮﻛﻴﻨﺰ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺗﻜﺎﻟﻴﻒ ﺻﺒﺢ ﺑﻮﺩ.ﻣﻦ ﻳﻚ ﻛﻠﻤﻪ‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﺯ ﺣﺮﻓﻬﺎﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ.ﺟﻌﺒﻪ ﺣﺎﻭﻱ ﺷﺒﺪﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻛﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﻲ ﺍﻡ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ‬ ‫ﻭ ﺁﻥﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﻘﻴﻪ ﻱ ﺭﻭﺯ ﺷﺎﻧﺲ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻳﺎﺭ ﺑﺎﺷﺪ.‬‫ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻇﻬﺮ ﻫﻨﺎ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻣﻴﺰ ﻛﻨﺎﺭ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﻳﻲ ﺳﺎﻟﻦ ﻧﺎﻫﺎﺭﺧﻮﺭﻱ ﻳﺎﻓﺘﻢ.ﺍﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ‬‫ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﻛﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻱ ﺣﺎﻭﻱ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺧﻮﺩ،ﻛﻪ ﺑﺎﺯﺵ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ،ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ.‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺳﻼﻡ.ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻭ ﺭﻭﻱ ﺻﻨﺪﻟﻲ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﻭ ﻭﻟﻮ ﺷﺪﻡ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻱ ﮔﻔﺖ: ﺳﻼﻡ.ﺗﻮ ﭼﻄﻮﺭﻱ؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ: ﺧﻮﺏ...ﺑﺮﺍﻱ ﻳﻚ ﺟﻤﻌﻪ ﺳﻴﺰﺩﻫﻢ ﻣﺎﻩ ﺧﻴﻠﻲ ﻫﻢ ﺑﺪ ﻧﺒﻮﺩ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ،ﺁﻥ ﺭﻭﺯ‬‫ﺻﺒﺢ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﻴﭻ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﻱ ﺧﺎﺻﻲ ﭘﻴﺶ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ.‬ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻫﻨﺎ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﺮﺍﻓﺎﺗﻲ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻦ ﺣﺮﻓﻲ ﺑﺰﻧﺪ ﻭﻟﻲ ﺣﺘﻲ ﻳﻚ ﻛﻠﻤﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﻔﺖ.‬ﺳﺎﻧﺪﻭﻳﭽﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎﻛﺖ ﻛﺎﻏﺬﻱ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻥ ﻓﻮﻳﻞ ﺁﻥ‬‫ﻛﺮﺩﻡ.ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﻳﻦ ﺳﺎﻧﺪﻭﻳﭻ ﺷﺎﻧﺴﻪ ﻣﻨﻪ؛ﺳﺲ ﺑﺎﺩﻭﻡ ﺯﻣﻴﻨﻲ ﻭ ﻣﺎﻳﻮﻧﺰ‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺪﻗﻪ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻭﻡ... ﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩ.ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻪ‬‫ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﺪ.ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﻗﺮﻣﺰ ﻭ ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﺧﻮﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻮﻳﻲ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.ﻣﻮﻫﺎﻳﺶ‬‫ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ.‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﭼﻄﻮﺭ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻛﺎﭘﺸﻨﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩﻱ؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ:اوه...ﺍﻭﻡ...ﺩﻟﻴﻞ ﺧﺎﺻﻲ ﻧﺪﺍﺷﺖ،ﻛﻤﻲ ﺳﺮﺩﻡ ﺑﻮﺩ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﻨﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻟﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻱ ﺗﺎﻳﻴﺪ ﺗﻜﺎﻥ ﺩﺍﺩ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﺑﺎ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺟﺪﻳﺪﺕ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﻭﻣﺪﻱ؟‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﻜﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻫﻨﻮﺯ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻧﮕﺮﻓﺘﻴﻢ.ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻩ ﻭ ﻛﻠﻲ ﻛﺎﻏﺬ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ‬‫ﺩﺍﺩ ﭘﺮ ﻛﻨﻪ. ﻭ ﺁﻫﻲ ﺑﻠﻨﺪ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﺵ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ.‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺳﺎﻧﺪﻭﻳﭽﻢ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺟﻠﻮﻱ ﺩﻫﺎﻧﻢ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﺗﻮ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺑﻪ؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺪﺍﺩ.ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﻩ ﻛﺸﻴﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻄﺢ ﻣﻴﺰ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ.‬‫ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﺗﻮﻱ ﭘﺎﻛﺖ ﻧﺎﻫﺎﺭﺵ ﻓﺮﻭ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﻧﺎﻫﺎﺭ ﭼﻲ ﺩﺍﺭﻱ؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺷﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻛﻤﻲ ﻣﻴﻮﻩ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻧﻴﺴﺘﻢ. ﻭ‬ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻟﺖ ﭘﺎﻛﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﻳﻚ ﻣﻮﺯ ﺯﺭﺩ ﺑﺮﺍﻕ ﺭﺍ‬‫ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ.‬‫ﻛﻤﻲ ﺑﺎ ﭘﻮﺳﺖ ﺁﻥ ﻭﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻛﻨﺪ.‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﻭﻡ...ها...‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺍﺯ ﻧﻔﺮﺕ ﺩﺭﻫﻢ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﺷﺪ.ﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ.ﻣﻮﺯ ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ‫ﭘﻮﺳﺖ ﻛﺎﻣﻼ ﮔﻨﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ؛ﻳﻚ ﺗﻮﺩﻩ ﻱ ﻧﺮﻡ ﻭ ﺳﻴﺎﻩ ﺑﺎ ﺑﻮﻱ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﻙ ﮔﻨﺪﻳﺪﮔﻲ.ﺑﻮﻳﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ‬‫ﺍﺳﺘﻔﺮﺍﻍ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺭ ﻫﻮﺍ ﭘﻴﭽﻴﺪ.‬ ‫ﻫﻨﺎ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﺍﻧﺰﺟﺎﺭ ﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﻋﻘﺐ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻲ ﮔﻔﺖ: ﺣﺎﻝ ﺁﺩﻡ ﺑﻬﻢ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻩ.ﻭﺍﻗﻌﺎ‬‫ﺗﻬﻮﻉ ﺁﻭﺭﻩ.‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﮔﻔﺘﻢ: ﻭﻟﻲ ﭘﻮﺳﺖ ﺍﻭﻥ ﺧﻴﻠﻲ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﻪ!ﻳﻪ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﻣﻮﺯﻱ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻲ ﺗﻮﻧﻪ‬‫ﮔﻨﺪﻳﺪﻩ ﺑﺎﺷﻪ؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻫﻨﺎ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﻲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﮔﻔﺖ: ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺎﺷﻪ ﺳﻴﺐ ﺑﺨﻮﺭﻡ.‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻭ ﭘﺎﻛﺖ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ .‬ﻳﻚ ﺳﻴﺐ ﻗﺮﻣﺰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ.ﺳﻴﺐ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻮ ﻛﺮﺩ...ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ‬‫ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﺍﻧﺰﺟﺎﺭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﻋﻘﺐ ﻛﺸﻴﺪ.‬‫ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺳﻴﺎﻩ ﻭ ﻋﻤﻴﻘﻲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ ﺳﻴﺐ ﺩﻳﺪﻡ.ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺩﻭﻱ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ‬‫ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻳﻚ ﻛﺮﻡ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻱ ﭼﺎﻕ ﻭ ﭼﻠﻪ-ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺑﻪ ﻃﻮﻝ ﺩﻭ ﺍﻳﻨﭻ-ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ‬‫ﺧﺰﻳﺪ.ﻭ ﺳﭙﺲ ﻳﻜﻲ ﺩﻳﮕﺮ.ﻭ ﻳﻜﻲ ﺩﻳﮕﺮ!‬ﻛﺮﻡ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﺳﻴﺐ ﺭﻭﻱ ﺭﻭﻣﻴﺰﻱ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ.‬ﻫﻨﺎ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﻲ ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﻭﺭ ﻛﺮﺩﻧﻲ ﻧﻴﺴﺖ! ﻭ ﺻﻨﺪﻟﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ‬‫ﻫﻞ ﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﺍﺯﭘﺸﺖ ﻭﺍﮊﮔﻮﻥ ﺷﺪ.‬ﻭ قبل ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﻦ ﺣﺘﻲ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﻛﻠﻤﻪ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻴﺎﻭﺭﻡ؛ﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﺍﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ‬‫ﺳﺎﻟﻦ ﺑﻮﺩ.‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ،ﺩﺭ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺗﻤﺮﻳﻦ ﺑﺴﻜﺘﺒﺎﻝ؛ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻫﻨﺎ ﮔﺸﺘﻢ.ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﺑﻮﺩﻡ.ﺭﻓﺘﺎﺭ‬ﺍﻭ ﺳﺮ ﻣﻴﺰ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺧﻴﻠﻲ ﻋﺠﻴﺐ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻛﻼ ﺑﺎ ﻫﻨﺎﻱ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺖ. ‫ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻤﻌﻪ ﺳﻴﺰﺩﻫﻢ ﻣﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻨﻴﻦ ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ‬‫ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﻱ ﻋﺠﻴﺐ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ.‬ ‫ﺍﻣﺎ ﻳﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻫﻨﺎ ﺻﺪﻕ ﻧﻤﻲ ﻛﺮﺩ.ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻓﺮﺍﺩﻱ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺧﺘﻢ ﺍﺯ‬ﻫﻤﻪ ﻛﻤﺘﺮ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﺮﺍﻓﺎﺕ ﺍﺭﺯﺵ ﻗﺎﺋﻞ ﺑﻮﺩ.ﺍﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﺯﻳﺮ ﻧﺮﺩﺑﺎﻥ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺩ،ﻋﺎﺷﻖ ﮔﺮﺑﻪ‬ﻫﺎﻱ ﺳﻴﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺍﺻﻼ ﺍﻫﻤﻴﺖ ﻗﺎﺋﻞ ﻧﻴﺴﺖ.‬ ‫ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻲﻛﺮﺩ؟ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻫﻨﺎ ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺲ ﺗﺮﻳﻦ ﺁﺩﻡ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ‬ ‫ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ!‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩرﻛﻤﺪﻫﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ . ﺻﺪﺍﻱ‬‫ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺳﺎﻟﻦ ﻭﺭﺯﺵ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻡ ﻭﻟﻲ‬ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ.ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻛﺎﭘﺸﻦ ﻭ ﻛﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺎﻟﻦ ﻭﺭﺯﺵ‬‫ﺑﺒﺮﻡ.ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻛﻤﺪ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ.‬ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﺭﺍﻫﺮﻭ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻢ،ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻤﺪ ﺩﺭ ﺩﻳﺪﺭﺱ ﻣﻦ ﻗﺮﺍﺭ‬‫ﮔﺮﻓﺖ،ﺍﻧﺪﻛﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﻛﺮﺩﻡ.ﻛﻠﻤﺎﺕ ﺭﻭﻱ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ:13 ﺷﺎﻧﺲ.‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﻛﺎﺑﻮﺱ ﺷﺐ ﻗﺒﻞ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﺗﻘﻮﻳﻤﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﻭ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻛﺎﺑﻮﺱ‬ ‫ﺑﻪ در ﻛﻤﺪ ﺁﻭﻳﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ.‬‫ﺍﻣﺎ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺑﻮﺩﻡ درﻛﻤﺪﺭﺍﺑﺎﺯ ﻛﻨﻢ،ﭼﻮﻥ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻭﺳﺎﻳﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﻘﻴﻪ ﻱ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ‬‫ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻃﺮﻑ ﻭ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺑﻜﺸﺎﻧﻢ.‬‫ﺩﺍﺭﻧﻞ ﻛﺮﺍﺱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﭼﺎﺭﭼﻮب ﺩر ﺁﺯﻣﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﻋﻠﻮﻡ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺩﺳﺖ ﺗﻜﺎﻥ‬‫ﺩﺍﺩ.‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ﺳﻼﻡ ﻟﻮﻙ!ﺍﺳﻜﻮﺍﻳﺮﺯ ﻣﻲ ﺗﻮﻧﻪ ﺩﺍﻭﻧﭙﻮﺭﺕ ﺭﻭ ﺷﻜﺴﺖ ﺑﺪﻩ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ: ﺍﻭﻧﺎ ﺧﻴﻠﻲ ﻗﻮﻱ ﻧﻴﺴﺘﻦ.ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﻨﻢ ﺑﺘﻮﻧﻴﻢ ﺑﺘﻮﻧﻴﻢ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﺑﺒﺮﻳﻢ!‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺩﺍﺭنل ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻲﻛﻨﻲ؟‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻭ ﺧﻨﺪﻳﺪ،ﭼﻮﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺳﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﺴﺖ.‬ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﻳﻨﻜﻪ قدم ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺮﭺ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺑﺸﻪ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﺍﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﺯﻣﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﺷﺪ.‬‫ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻛﻤﺪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻱ ﺳﻴﺰﺩﻩ ﺭﻓﺘﻢ.ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ‬‫ﮔﻔﺘﻢ: ﻛﺴﻲ ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ؟‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‫ﮔﻔﺘﻢ: ﻓﻘﻂ ﻣﺤﺾ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻭ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻩ ﻱ ﺩﺭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ.ﻛﺎﻣﻼ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ‬ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡ.ﺗﺎ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﺩﻭﺳﻮﻡ ﭼﻤﻌﻪ ﻱ ﺳﻴﺰﺩﻫﻢ ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺑﺪﻳﻤﻦ‬‫ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻧﻴﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ.‬ﭘﺎﻱ ﺧﺮﮔﻮﺷﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺷﺎﻧﺲ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ،ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩﻡ.ﺳﭙﺲ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻘﻲ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻭ‬‫در ﻛﻤﺪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هيچ چيز غير طبيعي در داخل كمد نبود.متوجه شدم كه همچنان پاي خرگوشم را در جيبم در دست دارم.پاي خرگوش را رهاكردم و كوله پشتي را از روي شانه ام به پايين سر دادم.داخل كمد را به دقت وارسي كردم .چند تا كتاب و دفترچه يادداشت در طبقه ي بالايي قرار داشت كه خودم آنها را آنجا گذاشته بودم.گرمكن خاكستري كهنه ام مچاله شده كف كمد افتاده بود.خبري از گربه ي سياه نبود.هيچكس در حال نفس كشيدن يا ناليدن و يا روياندن مو ازسوراخ هاي دماغش نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عميقي ناشي از آرامش كشيدم.سپس كوله پشتي را روي گرمكن مچاله شده رهاكردم و كاپشنم را به رخت آويز روي در آويختم.خواستم در كمد را ببندم كه متوجه چيزي جلوي پايم شدم .پايم به آن خورد و آن جسمروي زمين چرخيد و به لبه ي پايين كمد خورد و دوباره به طرفم برگشت.يك توپ كوچك؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دولا شدم و آن را برداشتم.آن را بالا آوردم و نزديك صورتم گرفتم.توپ نبود.يك جمجمه ي كوچك زرد رنگ، اندكي بزرگ تر از يك توپ پينگ پونگ بود.دهانش باز بود و به نظر مي رسيد در حال خنديدن است و دو رديف دندان هايخاكستريش ديده مي شد.با انگشتانم روي دندان ها كشيدم.سخت و ناصاف بودند.آن را فشار دادم.جمجه ي كوچك از ماده اي شبيه لاستيك سخت ساخته شده بود.چشمانش كه در اعماق حدقه قرار داشتند از شيشه ي قرمز ساخته شده بودند و در زيرنور چراغ ها همچون دو قطعه ي ياقوت مي درخشيدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید