سالها پیش … وقتی هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم حوادثی رخ داد که تاثیرش را مستقیم روی زندگی من و تو گذاشت … شاید هیچ کس تصورش را هم نمی کرد یک عشق اتشین در گذشته باعث یک عشق اتشین دیگر در آینده شود … اما به خاطر زهری که گذشتگان از عشق چشیدند عشق ما نیز باید طعم زهر به خودش بگیرد … باید تقاص پس بدهیم … هم من هم تو … تقاص گناهی که نکردیم … تو به من استواری را یاد بده! من شکننده ام … من از جنس بلورم … من لطیفم … نگذار بشکنم … برای شکستنم زود است! دستم را بگیر … تنهایم نگذار … نگذار این تقاص بی رحمانه روحمان را به کشتن بدهد … نگذار … بگذار این زنجیره گسسته را من و تو پیوند بزنیم … بگذار این کینه ها را از بین ببریم … بیا با هم باشیم که تو از منی و من از تو … تو نیمه دیگر وجودمی … کسی هستی که قبل از دیدنت می شناختمت … حست می کردم … با من بمان … این تقاص حق من و تو نیست … هیچ وقت باور نمی کنم که بلور وجودت شکسته باشد … همان خورده شیشه ای که بقیه می گویند را تو نداری … نه نداری … منم ندارم … نمی خواهم باور کنم که تو وسیله ای شدی برای تقاص پس گرفتن … نگو که دارم خودم را گول می زنم!

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۷ دقیقه

مطالعه آنلاین شام مهتاب(تقاص) قسمت اول
نویسنده : هما پور اصفهانی

ژانر: عاشقانه / اجتماعی

راوی: اول شخص و از زبان دختر

خلاصه رمان:

سالها پیش …

وقتی هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم حوادثی رخ داد که تاثیرش را مستقیم روی زندگی من و تو گذاشت …

شاید هیچ کس تصورش را هم نمی کرد یک عشق اتشین در گذشته باعث یک عشق اتشین دیگر در آینده شود …

اما به خاطر زهری که گذشتگان از عشق چشیدند عشق ما نیز باید طعم زهر به خودش بگیرد …

باید تقاص پس بدهیم … هم من هم تو … تقاص گناهی که نکردیم …

تو به من استواری را یاد بده! من شکننده ام … من از جنس بلورم … من لطیفم … نگذار بشکنم … برای شکستنم زود است!

دستم را بگیر … تنهایم نگذار …

نگذار این تقاص بی رحمانه روحمان را به کشتن بدهد … نگذار … بگذار این زنجیره گسسته را من و تو پیوند بزنیم …

بگذار این کینه ها را از بین ببریم … بیا با هم باشیم که تو از منی و من از تو …

تو نیمه دیگر وجودمی … کسی هستی که قبل از دیدنت می شناختمت … حست می کردم …

با من بمان … این تقاص حق من و تو نیست … هیچ وقت باور نمی کنم که بلور وجودت شکسته باشد …

همان خورده شیشه ای که بقیه می گویند را تو نداری … نه نداری … منم ندارم …

نمی خواهم باور کنم که تو وسیله ای شدی برای تقاص پس گرفتن … نگو که دارم خودم را گول می زنم! شاید تو خودت خواستی …

شاید هم نه! شاید فولاد آب دیده شدی زیر بار غم این عشق … بین دو راهی و تردید گیر افتاده ام …

بین مرد بودن و نامرد بودن تو … کمکم کن … این راه که می روی به ترکستان است …

شاید هم نه … قسمت است … هر چه که هست من خود را به دست تو می سپارم … تو برو و مرا بکش به هر سو که دوست داری …

من را با قسمتم پیوند بزن و خودت را با ….

پایان خوش

مقدمه:

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل ها به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنِینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم که هستی؟ تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

تو یک جمع عاشق، تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت

به خود گفتم ای وای، مبادا دروغ گفت؟!

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستم خبر داری یا نه؟

هنوز شور عشقو به سر داری یا نه؟

هنوزم تو شبات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

با سر و صدایی که از بیرون می اومد به زور چشمامو باز کردم. آفتاب از پنجره های بلند و سلطنتی اتاقم روی فرشای ابریشمی پهن شده بود. از تختخواب بزرگ یه نفر و نیمم پایین اومدم و حریری رو که مثل پرده از بالای تخت آویزون شده بود و دور تا دور تختم رو می گرفت مرتب کردم. با دیدن تابلوی قشنگم که به دیوار بالای تخت بود لبخندی زدم و سلام نظامی دادم. کار هر روزم بود. قبل از خواب به تابلوم شب بخیر می گفتم و صبح به صبح بهش سلام می کردم. دمپایی های راحتیمو که شکل خرس بودن پام کردم و شنل نازکی روی لباس خوابم پوشیدم. چون اصلاً حال لباس عوض کردن نداشتم. جلوی آینه وایسادم و به خودم خیره شدم. طبق روال بقیه روزا غر زدم:

- بازم یه روز دیگه. دوباره باید ول شم توی خونه. حالم از تابستون به هم می خوره. کی می شه تموم بشه؟ یه مسافرت هم نمی ریم دلمون باز بشه. خدایا یه کاری کن امروز حوصلم سر نره. یا بزن پس کله ی سپیده پا شه بیاد این جا که من از تنهایی در بیام. یه کار بهترم می تونی بکنی. عشق واهی منو واقعیش کن که ...

خندم گرفت و وسط خنده خودمو دعوا کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حیا کن! همون بهتر که حوصلت سر بره دختره ی چشم سفید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این که خودمم مثل مامانم خودمو دعوا می کردم خندم شدت گرفت و پشت پنجره رفتم. حیاط بزرگمون مثل همیشه باعث نشاطم شد و خماری خوابو از بین برد. چند تا حوض بزرگ به غیر از برکه ی پشت ساختمون وجود داشت که به حیاط روح می داد. حیاط، تیکه تیکه چمن کاری شده بود و با قسمتای سنگی از هم جدا می شد. از جلوی پنجره که کنار رفتم یهو فکری تو ذهنم بالا پایین پرید که باعث شد خودمم شاد شم و بالا پایین بپرم. با شادی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ جون! امروز مهمونی داریم! ای رضا دورت بگردم که اول صبحی دل منو شادولی کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون شب مهمونی بزرگی به مناسبت قبولی رضا، داداش بزرگ ترم تو کنکور، برگزار می شد. رضا بیست و یه سالش بود و من هجده سال. البته دلیل این که رضا سه سال پشت کنکور موند خنگ بودنش نبودا! کلاس کاریش بود! رضا دوست داشت که اول خدمت سربازیشو تموم کنه و بعد بره دانشگاه. همیشه می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوست ندارم وقتی که سنم رفت بالا، با یه مدرک بالای تحصیلی، تازه برم آش خوری. اون وقت برام خیلی افت داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین کارو هم کرد. اول رفت سربازی و بعد از تموم شدن خدمت یک سالی رو به درس خوندن یا به قول من خر خونی گذروند و بعدش هم کنکور داد و قبول شد. اون هم مدیریت دانشگاه تهران! دست راستش زیر سر من بدبخت تنبل! بابا و مامانمم به همین مناسبت امشب همه رو دعوت کرده بود خونمون. سر و صدایی که از بیرون می اومد، واسه همین جشن بود. با شنیدن صدای در به خودم اومدم و به طرف در بزرگ و بلند اتاقم رفتم که روش با طرحای مینیاتور کنده کاری شده بود. درو که باز کردم مژگان، خدمتکار کم سن و سالی که تازه استخدام شده بود و بیشتر دور و بر من بود و کارای منو انجام می داد رو رو به روم دیدم. با لبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام صبح به خیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خمیازه ای کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام ساعت چنده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من اگه جای اون بودم می گفتم کوری؟ ساعت به اون گندگی بستی به دستت یکی گنده ترشو که زدی به دیوار اتاقت سوادم که داری یه نگاه بکن ببین چنده! ولی اون در به در فلک زده نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساعت تازه ده شده. پدر و مادرتون و آقا رضا منتظر شما هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توی کتابخونه. در ضمن هر وقت خواستین صبحانه بخورین منو خبر کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب غرغر کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو رو می خوام چه کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه تو برو به کارات برس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از رفتن مژگان به طرف کتابخونه به راه افتادم. از چندین راهرو گذشتم. جلوی در عریض کتابخونه وایسادم و چند ضربه به در زدم و بعدم مث دور از جونم گاو سرمو زیر انداختم و رفتم تو. بابا و مامان و رضا روی کاناپه های کتابخونه نشسته بودند و مشغول گپ و گفتگو بودن. به محض دیدنم مامانم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به سلام رزا خانم! صبح عالی بخیر. چه عجب مادر دل از اون رختخواب کندی!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا در حالی که می خندید دنبال حرف مامانو گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوباره تو شکل شعبون بی مخ اومدی؟ نمی تونی قبل از این که از اتاقت خارج بشی لباستو عوض کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قیافمو در هم کشیدم. دست به سینه شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز تو حرف زدی اسمال جارو کش؟ ای بابا! بذارین از در بیام تو، چشمتون به جمال من روشن بشه، اون وقت شروع کنین به تیکه انداختن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا پا در میونی کرد و در حالی که طبق معمول طرف منو می گرفت، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رضا چرا صبح اول صبحی به دختر گلم پیله می کنی؟ دختر من تکه. حتی شلختگیاش هم قشنگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا مغرورانه قری به سر و گردنش داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه از نظر قیافه و شکل و شمایلش می گید که باید بگم به خودم رفته. اما از نظر اخلاقی و لباس پوشیدن و ظاهر بیشتر به همون شعبون بی مخ شباهت داره، تا به دختر خانواده ی سلطانی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حق با رضا بود. مامان و بابا و رضا همیشه قبل از خارج شدن از اتاقاشون لباس مرتب می پوشیدن و کاملاً مرتب بودن. انگار همیشه می خواستن برن مهمونی. این یه رسم بود تو خونوادمون که طبق معمول همیشه من سنت شکنی می کردم. کلا هیچ وقت روی اسلوب نمی تونستم زندگی کنم. خوش داشتم راحت باشم! با غیظ یکی از کوسنای روی مبلو برداشتم و به طرفش نشونه رفتم که سرشو دزدید و کوسن به یکی از قفسه های کتابخونه برخورد کرد. با عصبانیت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه حالا یه رشته ی با ارزش قبول نشدی وگرنه از فردا باید لباسای آقا رو هم می شستیم! همچین می گه خانواده ی سلطانی کسی ندونه فکر می کنه داری در مورد ... بابا چرا این خونه انقدر گنده س؟ هر بار که می خوام از یه جایی برم یه جای دیگه هوس می کنم زنگ بزنم به آژانس دو ساعت طول می کشه از اتاقم بیام این جا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا در حالی که از حرفای نامربوط من خندش گرفته بود پاشو که روی پای دیگش انداخته بود برداشت و میون حرص خوردن من، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا دخترم، بشین توی بغل بابا، نیازی نیست انقدر حرص بخوری. تا وقتی من بالای سرت هستم از دست هیچ کس حرص نخور عزیز دلم. این اولاً! دوماً با خونه چی کار کنم؟ بابا چرا غر می زنی؟ یه کم تحرک برات بد نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی می خواین بگین من خیکم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از بابا رضا غش غش خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره خیکی ولی از اون وری! مثل اتود می مونی، دراز و لاغر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ بابا ببینش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا فقط گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مانکن منو اذیت نکن رضا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا با دلخوری مصنوعی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقتی مدافعی مثل آقای سلطانی بزرگ داره نباید هم از من حساب ببره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عشق بغل بابا پریدم و برای رضا شکلک در آوردم. رابطه ی من و رضا معمولاً خیلی خوب و جور بود ولی بعضی وقتا هم مثل کارد و پنیر می شدیم. به قول مامان، هیچ چیزمون به آدمیزاد نرفته بود. مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبحونه خوردی لوس بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می دونستم الانه که مورد توبیخ قرار بگیرم برای همین هم سرمو توی گردن بابا قایم کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نچ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با عصبانیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا! یعنی چی؟ اولاً این چه طرز جواب دادنه؟ خجالت نمی کشی از اون قدت؟ دوماً می دونی که چقدر روی مسئله ی صبحونه حساسم. بدو برو صبحونتو بخور و بیا تا یه خبر خوش بهت بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شنیدن خبر خوش قند توی دلم آب کرد. از بغل بابا که مردونه به لوس بازیای یکی یه دونش لبخند می زد بیرون پریدم و شیرجه زدم توی بغل مامان. مامان با عصبانیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اَه این چه وضعیه؟ اصلاً حالا که این طور شد اجازه نمی دم امشب لباس ماکسی بپوشی. تو هنوز باید پستونک بذاری گوشه لپت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیغ کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای! لباسم حاضر شده؟ مامان؟ جون من ... جون من لباسم حاضر شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند تند مامانو می بوسیدم و حرف می زدم. مامان با ترشرویی منو از خودش جدا کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اول صبحونه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان جون من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین که گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با التماس به بابا نگاه کردم تا اون پا در میونی کنه ولی اونم شونه و ابروشو با هم بالا انداخت. پای راستمو روی زمین کوبیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اَه! باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم از کتابخونه خارج بشم که رضا از پشت سرم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو سالن مامور مخفی هست، مواظب باش تقلب نکنی فنچ کوچولو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و زد زیر خنده. با غیظ دندونامو روی هم فشار دادم و به سمت سالن غذا خوری رفتم. چند تا میز بزرگ اون جا بود که روی یکی از اونا بساط صبحونه چیده شده بود. اصلاً میلی به خوردن نداشتم ولی به زور مژگان، همون خدمتکار سیریش که به دستور مامان حاضر شده بود، صبحونم رو کامل خوردم. بعد از خوردن سریع با مژگان رفتیم سمت اتاقم. لباسم توی کمد آویزون شده بود و داشت بهم چشمک می زد. انگار التماس می کرد بیا منو بپوش! با دیدنش داشتم ذوق مرگ می شدم. لباسی بود که از روی فیلم رومئو ژولیت سفارش داده بودم. ساتن نقره ای که پشت لباس دو تا بال بزرگ نقره ای از پر قرار گرفته بود. به کمک مژگان لباسو پوشیدم. مژگان مرتب تعریف می کرد و من غرق غرور و لذت می شدم. تو آینه خودمو نگاه کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پرنسس مانکن خوشگل خوش قد و بالا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوه اوه! چقدرم برای خودم در نوشابه باز می کردم. بعد از مرخص کردن مژگان خودمم از اتاق رفتم بیرون. می خواستم برم لباسو به مامان نشون بدم، مونده بودم کجا برم پیداش کنم. با دیدن یکی از خدمتکارا هجوم بردم سمتش و سراغ مامانو گرفتم که گفت توی اتاق رضاست. رو هم رفته چهار تا خدمتکار داشتیم که همیشه دو تاشون موجود بودن، هفته ای دو روز مرخصی داشتن و برای همین هم هیچ وقت همشون با هم نمی موندن مگه این که مهمونی چیزی داشته باشیم. مثل امروز که همشون بودن. با عجله به سمت اتاق رضا رفتم. همیشه همین طور بود. باید براشون ردیاب نصب می کردم که گمشون نکنم. به اتاق رضا که رسیدم بدون این که در بزنم بازم مثل بلا نسبت گاو پریدم تو. مامان لب تخت رضا نشسته بود و رضا با کت و شلوار نقره ای و پیرهن سفید و کروات نقره ای رو به روش وایساده بود. چه ژستیم گرفته بود پدر سوخته! اِ نه! کثافت مناسبت تره، نباید به بابای خودم فحش می دادم. مامان با دیدن من به آرومی از جا بلند شد. رضا هم به طرفم چرخید و با دیدنم خشکش زد. با لبخند بهشون نزدیک شدم. چرخی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با چشمایی پر افتخار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فوق العاده س!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا هم سوتی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببین چی شده ورپریده! دیگه بال هم در آورد درست و حسابی شد فنچ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و با شیطنت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من از روز اول هم فوق العاده بودم، ولی خداییش لباسم خیلی قشنگ شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان جلو اومد و در حالی که دورم چرخ می زد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دخترم واقعاً بزرگ و خانم شده. باورم نمیشه که با یه تغییر لباس انقدر عوض شده باشی. باید برم بگم برات اسفند دود کنن می ترسم خودم چشمت بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند روی صورتم نشست. همیشه از این که کسی منو بزرگ خطاب کنه لذت می بردم. نمی دونم چه عجله ای داشتم برای زودتر بزرگ شدن. بار اول بود که لباس مجلسی می پوشیدم. تا قبل از این همیشه بلوز شلوار و لباسای اسپرت می پوشیدم. رضا با لبخند موذیانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کنم از فردا خواستگارا پاشنه در خونه رو از جا بکنن و منو از شر این مزاحم خلاص کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر خواستگار یه ذوق خاصی تو دلم به وجود می آورد. ذوق بزرگ شدن یا حالا هر چیز دیگه! خندیدم و برعکس ذوق مرگ شدنم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون که بله! ولی زیاد خوشحال نشو. چون کسی از من بله نمی گیره. فعلاً شما مقدمین. در ضمن، زود باش بگو ببینم، تو چرا لباست رنگ لباس منه آقا خوشگله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این آخری رو خوب گفتی، ولی طرح لباس نقشه مامانه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد با لحن افسوس واری به شوخی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان می خواد من و تو رو امشب رسماً نامزد اعلام کنه و ما باید مثل دو تا نامزد، امشب قدم به قدم با هم باشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده دو کف دستمو به هم کوبیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عالیه! من از خدا می خوام نامزدی به خوشگلی تو داشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه تای ابروی خرمایی و کمونی رضا بالا پرید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی؟ تو که صبح داشتی منو با لباس درسته قورت می دادی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودمو لوس کردم و با ناز گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه می خوام بغلم کنی. خیلی وقته که بغلم نکردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم اخم کرد. همیشه از لوس بازیای من عذاب می کشید و سعی داشت هر طور شده منو عوض کنه. ولی موفق نمی شد. رضا خندید و مامان با اخم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا تو عوض نمی شی! خوبه همین دیشب بود که به زور از هم جداتون کردم، وگرنه همون طور تو بغل هم خوابتون می برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا خندون دستاشو از هم باز کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرما، این آغوش ما از آن شما ای دختر زیبا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرجه زدم توی بغلش. پاهامو دور بدنش حلقه کردم و محکم گونشو بوسیدم. رضا زمزمه وار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لوس لوس لوس. خیلی لوسی رزا! ولی نمی دونم چرا تازگیا انقدر از دخترای لوس خوشم میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد آروم در گوشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مخصوصاً وقتی انقدر خوشگل و تو دل برو باشن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو روی شونش گذاشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رضا امشب یه قدم هم از من دور نمی شیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا بی حرف گونمو بوسید. صورتشو از من جدا نکرده بود که نور فلاش دوربین باعث شد به طرف مامان که دوربین به دست ایستاده بود نگاه کنیم. گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ مامان چرا بی خبر عکس می گیری؟ خب یه ندا بده ژست بگیریم. دو روز دیگه این عکسا رو بچم می بینه میگه چه مامان چلاق شفته شولی دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان که از حرف زدن من خندش گرفته بود سعی کرد خندشو قایم کنه و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صحنه خیلی قشنگی بود. دلم نیومد با صدا زدنتون خرابش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون جا بغل رضا دست به کمرم زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ من که لوس و ننر بودم! چی شد حالا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با اخم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درسته که اعصابم از دست بچه بازیات داغون شده ولی از صمیمیتی که با رضا داری خیلی هم خوشحالم. اینو همیشه یادت باشه که تو و برادرت باید پشت هم باشین. در ضمن بعد از نهار آرایشگر میاد. حالا هم بهتره بری لباستو عوض کنی تا خراب نشده. یادت نره حموم هم بری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ آرایشگر میاد؟ مگه خودمون نمی ریم آرایشگاه؟ تا حالا از این برنامه ها نداشتیم که آرایشگر بیاد خونمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان همین طور که سعی می کرد منو از بغل رضا بیرون بکشه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقت نمی شه بریم آرایشگاه، زودتر برو به کارت برس که بعد نخوای هول بزنی. این دیگه مدرست نیست که دقیقه نود کاراشو می کنیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنبال حرف مامان، رضا منو روی زمین گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو خواهری، برو لباستو در بیار خراب نشه، به حرفای مامان هم گوش کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو تکون دادم و خرامان و با ناز از اتاق رضا بیرون رفتم و به طرف اتاق خودم راه افتادم. دوست داشتم هر چه زودتر شب بشه و عکس العمل پسرای فامیلو ببینم. آخ که چقدر دوست داشتم چشم تک تکشون رو در بیارم. توی فامیل ما چیزی که به وفور یافت می شد، پسر بود. از همه بیشتر دلم می خواست عکس العمل سام پسر خالمو ببینم. با سام راحت تر از همه پسرای اطرافم بودم و دوست داشتم زودتر ببینم نظر اون چیه؟ نه این که خدایی نکرده خر یک تیکه از مغزمو جویده باشه و عاشقش شده باشما! نه خدا اون روزو نیاره. فقط با سام زیادی ندار بودم. برام درست مثل رضا بود. گفتم عشق یاد عشق واهی افتادم. آخ عشق واهی عزیزم! اسم تابلومو گذاشتم عشق واهی. آخه داستان داشت برای خودش. اون زمان نقاشی خیلی می کشیدم ولی این نقاشی برام از همه خاص تر بود. چون وقتی که اونو کشیدم به نظرم همه چی غیر طبیعی بود، شادم نبود و توهم زده بودم. در هر صورت یه شب، نصفه شب بدون دلیل از خواب پریدم. حتی خوابم ندیده بودم! خواب از سرم پریده بود و کلافه بودم. ماه هم کامل بود. خیلی پریشون بودم و دنبال یه چیزی می گشتم که آرومم کنه و تنها چیزی هم که اون لحظه می تونست آرومم کنه کشیدن نقاشی بود. میلش اون لحظه توی من بیداد می کرد. یک بوم، سه پایه و یه کم رنگ برداشتم و رفتم توی باغ. شروع کردم به کشیدن. طرح یه پسرو می کشیدم. دستم با قلم مو تند تند روی بوم حرکت می کرد و دیوونه وار رنگا رو روی بوم قاطی می کردم. درست متوجه نمی شدم که چی قصد دارم بکشم. یه بوم پنجاه در هفتاد جلوم بود، یه پالت پر رنگ، چند تا قلم و یه ذهنیت کمرنگ. دلم می خواست تا حدی که ممکنه اونو خوشگل بکشم! یه طرح خاص از پسر ایده آلی که بعضی وقتا تو ذهنم می ساختمش. دستام بی اراده روی بوم از این طرف به اون طرف کشیده می شد. نزدیکای صبح بود که نقاشی تموم شد. تا اون روز نتونسته بودم یه نقاشی رو به این زودی تموم کنم! با خوشحالی بوم رو برداشتم و برگشتم توی اتاقم. انقدر خسته بودم که بوم رو وسط اتاق ول کردم و روی تخت افتادم و بیهوش شدم. نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم. بوم هنوز وسط اتاق بود. اولین کاری که کردم رفتم سر وقتش تا ببینم چی خلق کردم! با دیدن نقاشی نزدیک بود پس بیفتم! اصلاً باورم نمی شد که این نقاشی کار من باشه ولی بود! یه پا پیکاسو شده بودم برا خودم. روی بوم، پسری کاملاً غربی خود نمایی می کرد! پسری که تا حالا به خوشگلی اون تو تموم عمرم ندیده بودم! یه پسر با چشمای درشت و کشیده و خمار آبی، پوست سفید، موهای طلایی لخت که تیکه تیکه روی پیشونیش ریخته بود، لبایی به رنگ گلای سرخ باغ، بینی کوچیک و خوش فرم که انگار صد بار با خط کش تراش خورده بود. ابروهای کمونی و مژه های بلند و فر خورده به رنگی روشن. انقدر خوشگل بود که حتی قدرت حرکت نداشتم! چند لحظه محو تماشاش شدم و اصلاً حواسم نبود که دستم روی قلبم خشک شده. وقتی به خودم اومدم از جا پریدم و دوون دوون اول از همه رضا رو خبر کردم و بعد از اون بابا و مامانو. رضا رو که کشون کشون با خودم به اتاقم آوردم ولی بابا و مامان یه کم طول کشید تا اومدن. رضام مثل خودم با دیدن تابلو جا خورد. سوتی کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه کردی رزا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه تابلو رو خوب بررسی کرد. بعدش به شوخی اخم کرد و در حالی که دستشو روی گردنش می ذاشت، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وا غیرتا! رگ غیرتم غُلید بیرون. این کیه تو کشیدی دختره گیس بریده؟ یالا بگو تا خودم گیساتو نبریدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشتی به شونش کوبیدم و خواستم جوابش رو بدم که در باز شد و بابا و مامان وارد شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ذوق دست بابا رو چسبدیم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا ببین نقاشیمو. دیشب اینو کشیدم. خیلی قشنگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از این که بابا فرصت کنه حرفی بزنه صدای ناله ی مامان بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فرهاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب به مامان خیره شدم و با دیدن رنگ پریده و لبای لرزون و چشمای آماده بارشش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان چت شد؟ به خدا این بابا فرهاد نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به بابام کردم که ببینم چه شباهتی بین اون و تابلو وجود داره. خواستم حرفی بزنم که با دیدن اخمای در هم بابا و صورت برافروختش لال شدم. رضا هم مثل من تعجب کرده بود و هیچی نمی گفت. بابا شونه های لرزون مامانو گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی نیست عزیزم، این فقط یه نقاشیه. آروم باش، آروم باش خانوم من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با خشم به سمت من برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو، تو اونو کجا دیدی؟ تو از کجا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا مامانو گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان وقتش نیست. تو برو بیرون، من با رزا صحبت می کنم. تو حالت خوب نیست عزیزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس با تحکم به رضا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رضا مادرتو ببر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا که حسابی گیج شده بود دست مامانو گرفت و همراه اون از اتاق خارج شدن. زبونم بند اومده بود و واقعاً نمی دونستم چی شده؟! بابا با دست به تخت اشاره کرد و من بی حرف نشستم. سکوت سنگینی به وجود اومده بود که اذیتم می کرد. جرممو نمی دونستم چیه! نکنه بابا غیرتی شده؟ کتکم می زنه؟ وای نه بابا تا حالا دست روی من بلند نکرده. خدایا خودمو به خودت می سپارم. دو دستی منو بچسب. بعد از چند لحظه که هر دو ساکت بودیم و بابا به تابلو نگاه می کرد، سکوت توسط خودش شکسته شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجبم بیشتر شد و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا دیدیش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام مث رگ غیرت رضا غلید بیرون:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا ادای بچه های خنگ رو در نیار. ازت پرسیدم کجا دیدیش؟ این شخصیتو کجا دیدی که نقاشیشو کشیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خدا هیچ جا بابا. من همین طوری اینو کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توقع داری باور کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا حالا سردی و ناراحتی بابا رو ندیده بودم. برای همین بغض کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا من مگه به شما دروغ گفتم تا حالا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه و توقع دارم این بارم صادق باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من دروغ نمی گم. دیشب یهو دلم خواست اینو بکشم و کشیدم. بدون این که این شخصو دیده باشم. اصلاً به نظرم اون وجود خارجی نداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا از جا بلند شد و پشت پنجره رفت. دستشو میون موهای خاکستری و سیاه پر پشتش فرو کرد. صدای زمزمش رو شنیدم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امکان نداره! آخه چطور ممکنه؟ این دیگه یعنی چی خدا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از یکی دو دقیقه دوباره به سمت من برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا تو مطمئنی که ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغضم که تا اون لحظه به زور جلوش رو گرفته بودم ترکید و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا به خدا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا که طاقت دیدن اشکامو نداشت جلو اومد و دستی روی سرم کشید. همین کافی بود تا ناراحتیام دود شه و به هوا بره. تند تند با مشتامو اشکامو پاک کردم و زل زدم توی چشمای بابا. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب باشه باور می کنم. هر چند که زیاد با عقل جور در نمیاد. رزا این نقاشی نباید توی خونه بمونه. مادرت با دیدن اون رنج می کشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی بابا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی و اما نداره. همین که گفتم، این دیگه عروسک نیست که برای داشتنش چونه بزنی. فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل بچه های زبون نفهم اصرار کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا به خدا یه پارچه می کشم روش که هر وقت مامان اومد توی اتاق نبینتش، ولی بذارین این جا بمونه. آخه من خیلی دوسش دارم. از همه تابلوهای دیگم بیشتر. همه اونا رو ازم بگیرین ولی اینو نه. تو رو خدا بابا. جون رزا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا دوباره با کلافگی دستش رو میون موهاش فرو برد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب می دونی که اون چشمای سبزت چه قدرتی داره. پدر صلواتی وقتی این جوری به آدم نگاه می کنی کی می تونه بهت نه بگه؟ کی گفت تو انقدر شبیه مامانت بشی آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ذوق گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس قبوله بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه قبوله ولی به شرط این که مادرت هیچ وقت اونو نبینه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغل بابا پریدم و محکم بوسش کردم. می خواست از اتاق بره بیرون که صداش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان چرا با دیدن این تابلو اون جوری شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمای بابا دوباره در هم شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهم نیست. سعی کن گذشته مادرتو زیر و رو نکنی. وای به حالت اگه اذیتش کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد انگار که با خودش حرف بزنه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونم این چه امتحانیه دیگه و چه حکمتی توشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب حالا! بابا فرهاد بد اخلاق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا خندش گرفت و برای این که من خندشو نبینم سریع از اتاق رفت بیرون. جلوی تابلوم ایستادم و لحظاتی با تعجب نگاش کردم. چقدر دلم می خواست بدونم چرا این تابلو این طور روی بابا و مامان تاثیر منفی گذاشته. ولی به عقل ناقصم هیچی نمی رسید. حسابی تو فکر غرق شده بودم که در اتاق باز شد و رضا اومد تو. با دیدن من تو اون حالت متفکر خندش گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ فنچ کوچولو فکرم بلده بکنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اعتراض گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ رضا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب تختم نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب برام عجیبه دیگه. توی بیست سال عمرم تا حالا ندیده بودم تو فکر کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به کنایه ش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فهمیدی مامان چش شده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاشو روی پای دیگش انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه والا کارای توئه دیگه. جز دردسر هیچی دیگه که نداری. حالا این نقاشی تحفه چی بود که تو کشیدی؟ لابد اونام مثل من غیرتی شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش حمله کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببند دهنتو رضا. تو جز خرد کردن اعصاب من هیچ کار دیگه ای بلد نیستی؟ تو یه دلقک مضحکی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا در حالی که از عصبانیت من و تلاشم برای کتک زدنش غش غش می خندید سعی می کرد دستامو توی هوا محکم نگه داره تا نتونم مشت به سینش بکوبم. تموم تلاشم آخر بی نتیجه موند و من بی حال تو بغلش ولو شدم. اون روز گذشت و من طبق قولی که داده بودم همیشه پارچه ای روی نقاشیم می کشیدم. ولی کم کم به خودم جرأت دادم. تابلو رو قاب کردم و رو به روی تختم به دیوار آویزون کردم. این ور اون ورش رو هم پارچه ای گذاشته بودم که هر بار قبل از اومدن مامان به اتاق روشو می پوشوندم. ولی به تدریج اون کارم از سرم افتاد. مامان عادت داشت هر بار که وارد اتاق من می شد اصلاً نگاه به دیوار رو به رو نمی انداخت و همین کار منو راحت کرده بود. از اون دردسرا که بگذریم نوعی انس با تابلوم داشتم. احساس می کردم تابلو با من حرف می زنه. اسم اونو عشق واهی گذاشتم. به نظرم عشقی که نسبت به اون پسر داشتم الکی و چرت و پرت بود! چون که همچین پسری تا این حد خوشگل و جذاب اصلاً وجود نداشت. عشق؟! نه مثل این که خره بالاخره مغز منو جوید. از دست رفتم! به احساس خودم می خندیدم و اونو پوچ می دونستم ولی دل کار خودشو بلد بود. از فکر و خیال خارج شدم و با سرخوشی وارد حموم شدم. یک حموم دلچسب و طولانی! بعد از خارج شدن موهای بلند حناییمو سشوار زدم و با سرحالی از اتاق خارج شدم. وقت نهار بود و همه تو سالن غذا خوری منتظرم بودند. چون کف راهروها لیز بود، شیطنتم گل کرد و شروع کردم به لیز خوردن تا خود سالن غذا خوری. مامان که منو تو اون حالت دید، سری به افسوس تکون داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نخیر تو نمی خوای بزرگ بشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رو به بابا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فرهاد وای به حالت اگه یه بار دیگه بگی دخترم بزرگ شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعضی وقتا از غرغرای مامان خسته می شدم ولی هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم که به بابا یا مامان بی احترامی کنم. با لبخندی که همیشه روی صورتم بود کنار بابا پشت میز نشستم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه از امشب نامزد می کنم. باید سنگین و رنگین باشم و مثل آدم بزرگا رفتار کنم. پس بذارید این چند ساعت رو تا می تونم بازی و بازیگوشی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا و مامان خندشون گرفت. به رضا چشمکی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ بابا نمی دونی چقدر نامزدم خوشگله! انقدر دوستش دارم که حد نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا یواشکی چشمک زد که دلم براش ضعف رفت. بابا ولی با ابروهای بالا پریده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نامزد؟! کی اومده خواستگاری تو که من خبر ندارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از مامان پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این جا چه خبره خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که یه تکه از مرغ سوخاریمو می ذاشتم توی دهنم، فرصت جوابو از مامان گرفتم و خودم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهتره از نامزدم بپرسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با چنگال به طرف رضا اشاره کردم. تیر نگاه بابا این بار رضا رو نشونه گرفت و رضا میون خنده قضیه رو برای بابا تعریف کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از نهار آرایشگر اومد و من همراه سوفیا به اتاقم رفتم. سوفیا زنی حدوداً سی و هفت - هشت ساله و ارمنی بود، با اندامی کشیده و لاغر. موهای بور و چشمای عسلی داشت. همچین توصیفش می کنم انگار قراره بیاد خواستگاریم. نگام بهش خریدارانه بود. منو روی صندلی نشوند و خواست که لباسمو ببینه. لباسو از کمد در آوردم و نشونش دادم. اخلاق خشکی داشت با دیدن لباس ابرویی بالا انداخت و فقط گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهتره روی این صندلی بشینید و تکون هم نخورید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم فهمیده بود من یه جا بند نمی شم که این مدلی گفت! کلا من رسوام! نشستم و اخمامو تو هم کشیدم. خوشم نمی اومد کسی باهام بد حرف بزنه. سرمو زیر انداختم و گذاشتم موهای بلندمو شونه کنه. از ده سالگی تا حالا موهامو کوتاه نکرده بودم و حالا تا نزدیکای رونم می رسید! بابا اجازه نمی داد موهامو کوتاه کنم. کاش می فهمیدم چرا مردا موی بلند دوست دارن؟ همه زحمتش برای ماست کیفش رو اونا می کنن. موهام فوق العاده نرم و سبک بودن و همین داد سوفیا رو در آورده بود. منم با مارموذی فکر کردم حقشه! موهام دارن انتقام منو ازش می گیرن. بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره اونا رو بالای سرم جمع کرد و تاج رو روی اون قرار داد. بعد از اون سراغ آرایش صورتم رفت. چون پشتم به آینه بود، نمی دیدم که چه بلایی به سرم میاره. برای بار اول بود که صورتم آرایش می شد. همین طور که برای اولین بار قرار بود لباس شب بپوشم و همینا هیجان زدم کرده بود. واقعاً بزرگ شده بودم و به قول مامان باید توی رفتارم تجدید نظر می کردم. از صداهایی که از بیرون می اومد، فهمیدم که مهمونا کم کم دارن میان. بعد از سه ساعت یه جا نشستن سوفیا کنار رفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تموم شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نکبت! یه تعریف خشک و خالیم ازم نکرد. منم بدون تشکر از جا بلند شدم و رفتم سمت لباسم. انقدر حالمو گرفته بود که نمی خواستم به خودم تو آینه نگاه کنم ببینم چه عنتری شدم! ناچاراً به کمک سوفیا لباسمو پوشیدم و کفشای پاشنه بلندمو که به رنگ نقره ای بود پا کردم. جلوی آینه که رفتم نزدیک بود از خوشی دل ضعفه بگیرم و پس بیفتم. موهای بلندمو بالای سر جمع کرده بود و تاج کوچیکی که پر از نگینای ریز نقره ای بود روی سرم گذاشته بود. آرایش نقره ای کمرنگی هم روی صورتم جا خوش کرده بود. توی همین حالت بهت گیر کرده بودم که رضا درو باز کرد و وارد شد. این بار از دیدن اون بهت زده شدم. اونم با دیدن من سر جاش وایساد. فوق العاده خوشگل شده بود! کت و شلوار نقره ای رنگش رو پوشیده و موهاشو رو به بالا شونه کرده بود. صورتش هم هفت تیغه کرده بود و بوی ادکلنش آدمو گیج می کرد. کمی طول کشید تا هر دو به خودمون اومدیم شروع کردیم به تعریف کردن از اون یکی. با تذکر رضا که گفت دیر شده به زور سری برای مادام سوفیا تکون دادم و همراه رضا از اتاق خارج شدم. سالنی که مخصوص مهمونیای بزرگ بود طبقه پایین قرار داشت. بالای پله ها که رسیدیم احساس کردم از زور ترس و هیجان در حال خفه شدنم. دست رضا رو فشار دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رضا من می ترسم. می شه من نیام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا لبخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از چی می ترسی؟ مگه می شه تو نیای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب من تا حالا با این ریخت و قیافه جلوی کسی نرفتم. می ترسم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بالاخره یه بار اول هم وجود داره. یه نفس عمیق بکش. بچه هم نشو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رضا اگه مسخرم کردن چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیوونه برای چی مسخرت کنن؟ چرا اعتماد به نفستو از دست دادی؟ ببینمت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مظلومانه نگاش کردم. دستی به گونم کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل همیشه ناز و خانومی. از همیشه هم خوشگل تر شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گونشو بوسیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب، خر شدم، بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم در حالی که می خندید، بوس منو بی جواب نذاشت. گونمو بوسید و دستمو به طرف پله ها کشید. دوباره نفس تو سینم حبس شد. با رضا آروم آروم پله ها رو پایین می رفتیم. کم کم همه متوجه ما شدن و به طرفمون چرخیدن. همهمه ها خاموش شد و سالن رو سکوت فرا گرفت. تنها صدایی که شنیده می شد، فکر کنم صدای پاشنه کفشای من بود. نمی دونم برای چی ارکستر خفه خون گرفته بود. آروم بازوی رضا رو فشار دادم. با محبت نگام کرد، تو سبزی نگاش آرامش موج می زد. از آرامش اون منم کمی آروم شدم. پله ها رو تا آخر پایین رفتیم و به سالن رسیدیم. قبل از این که متوجه مهمونا بشم متوجه کف لیز و صیقلی سالن مهمونی شدم. آخ که چقدر دلم می خواست کفشامو در بیارم و کمی سر بخورم. باز از افکار مسخره خودم خندم گرفت. تو اون وضعیت تو چه فکری بودم من! اولین کسایی که به خودشون اومدن بابا و مامان بودن که با لبخند به سمت ما اومدن و ما رو بوسیدن. افتخار تو چشماشون موج می زد. بعد از اون سیلی از دخترا و پسرا با قیافه های عجیب و غریب و بعضیا هم سرسنگین به طرفمون اومدن. از دیدنشون خندم می گرفت ولی جلوی خودمو می گرفتم که دلخوری پیش نیاد. یکی یکی با اونا دست می دادم و روبوسی می کردم. بوی لوازم آرایش می دادن. فکر می کردم آرایش خودم زیاده، ولی با دیدن اونا حسابی به خودم امیدوار شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه حرفای چاپلوسانشون تکراری بود و تو خوشگلی من و جذابیت رضا خلاصه می شد. در اون بین جمله ایلیا، پسر عموم تنمو به لرزه انداخت و باعث شد دوباره دلهره به آرامشم غلبه کنه. چشمای سبز زمردی ایلیا که کپی چشمای خودم بود، برق خاصی داشت. برای بار اول بود که اونو به این حال می دیدم. رنگش کاملاً پریده بود و دستاش سرد سرد شده بود. با صدایی که ارتعاش داشت در گوشم زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داری بزرگ می شی! بالاخره یه روز مال خودم می شی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینو گفت و سریع از ما دور شد. بار اول بود که کسی باهام این جوری حرف می زد. تو راه مدرسه بودن پسرایی که مزاحم می شدن و زرت و پرت می کردن! اما این مدلش فرق داشت انگار. زیر لب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی بلغور کرد این برای خودش؟ خب حالا یعنی چی؟ انگار داره در مورد یه دست لباس حرف می زنه که می گه مال خودم می شی. نکبت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا که متوجه دگرگونیم شده بود پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده رزی؟ کسی حرفی بهت زده؟ چرا رنگت پریده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو کشیدم روی صورتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رنگم؟ نه نپریده. چیزیم نیست. لابد مال همون موقع است دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترسیدم واقعیتو بهش بگم. یهو جدی جدی رگه بغلته بیرون و جنگ راه بیفته! تجربه های جدید پشت سر هم داشت برام اتفاق می افتاد. رضا که قانع شده بود، مشغول صحبت با یکی از دوستاش شد. حواسم به کلی پرت شده بود که با صدای سپیده دختر خالم که از خواهر به من نزدیک تر و هم سنم بود، به خودم اومدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هی کجایی تو دختر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خوشحالی سپیده رو بغل کردم و همه چی از یادم رفت. شلوار چرمی مشکی پوشیده بود با بلوز حریر صورتی. با خنده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نی نی کوچولو! تو هنوز لباس اسپرت می پوشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم ظریفی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واه واه حالا خوبه یه بار تو لباس شب پوشیدیا. یادت رفته تا همین چند روز پیش چی می پوشیدی؟ انجیر خشک کی رفته قاطی آجیل؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه باز به اسب شاه گفتن یابو؟ تو اصلاً برو جوراب تور توری بپوش با دامن چین چینی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از این که فرصت کنه دوباره حرفی بزنه، نگاهی به اطراف کردم و چون سام که برادر سپیده بود رو ندیدم، از سپیده پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سام کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کنار رضاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بریم پیششون. دلم براش تنگ شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بگو دلم برای کل کل تنگ شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا همون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا و سام همسن بودند و سام دانشجوی رشته پزشکی بود. به خاطر علاقه ای که بهش داشتم شایدم رو حساب همون کل کل کردنمون منم رشته تجربی رو انتخاب کرده بودم تا مثل اون دکتر بشم. نمی خواستم چیزی ازش کم داشته باشم. رقابت بود دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین طور که دستم تو دست سپیده بود با هم راه افتادیم اون طرف سالن. بعضی وقتا حس می کردم جای زمین روی ابرا راه می رم. همیشه سرمو رو به بالا می گرفتم و قدمامو هم خیلی نرم بر می داشتم. قیافه گرفتن برای این و اون عادتم بود. انقدر که تو گوشم خونده بودن تکم و حرف ندارم زیاد از حد مغرور شده بودم! وسط سالن عمو فرشاد و عمو فرزاد و دایی شهرام رو دیدم و ناچاراً مشغول سلام و احوالپرسی شدم. عمو فرزاد با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا جان تو عروس خودمی عمو. زود باش یکی از پسرامو انتخاب کن تا همین امشب کار رو یه سره کنم بره پی کارش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنبال این حرف خندید. می دونستم که شوخی می کنه. برای همین منم خندیدم و با خنده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمو جون! مگه لباسه که یکیو انتخاب کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخه عمو فرزاد چهار تا پسر داشت که بزرگ ترینشون بیست و هفت سالش بود و کوچیک ترینشون هجده سال. مورد اُکازیون! عمو فرشاد به شوخی اخم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نخیر آقا فرزاد، رزا عروس خودمه. هیچ حرفی هم توش نیست. از اول هم گفته بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو فرزاد با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای ایلناز بگیرش. اتفاقاً خیلی هم به هم میان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هممون خندیدیم. ایلناز دختر عموم بود و چند سال پیش ازدواج کرده بود. توی این کمبود دختر من و ایلناز معجزه محسوب می شدیم! توی اکثر خونواده های ایرانی همه پسر دوستن، تو خونواده ما برعکس بود و هر کسی دختر دار می شد هفت و روز و هفت شب جشن داشتیم! ایلیا هم برادر ایلناز بود و بیست و شش سالش بود اگه اشتباه نکنم! یه برادر دیگه هم به اسم ایمان داشتن که فقط دو سال از من بزرگ تر بود. بگذریم! دایی شهرام دستشو دور گردن عموها انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برید خدا رو شکر کنید که من پسر ندارم و فقط یه دختر دارم. اگه صدف پسر شده بود، هیچ کدوم شانسی نداشتید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنبال این حرف بحث بینشون بالا گرفت. من و سپیده ته تغاری های فامیل بودیم و کوچیک تر از ما دیگه کسی نبود. من به خاطر شیطنتا و بچه بازیام عشق عموها و دایی و خالم بودم. شاید همین محبتای زیادی باعث شده بود تا اون حد لوس و از خود راضی بشم. سپیده برای این که به بحث عموها و داییم خاتمه بده و یه راه فرار پیدا کنه، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقایون انقدر دعوا نکنین! رزا که عقلشو از دست نداده بخواد توی فامیل شوهر کنه تا بچش کج و کوله بشه. حالا هم با اجازه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از این دست منو کشید و به سمت رضا و سام برد. صدای خنده عموها و دایی رو از پشت سرم می شنیدم. داییم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وروجکا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم و چشمکی به دایی زدم اما همین که دوباره چرخیدم، سام و رضا رو رو به روی خودمون دیدم. اونا هم با دیدن ما اومده بودن جلو. سام با لبخند و ژستی خنده دار کمی خم شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام عرض شد بانوی من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سامی لباسم چطوره؟ بهم میاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستشو گذاشت زیر چونش، ادای فکر کردن در آورد و بعد از چند ثانیه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای بد نیست! بچرخ ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکل وار چرخی دور خودم زدم و بعد چشمامو کمی گرد کردم و منتظر نتیجه بهش خیره شدم، ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به چشمای مماخی تو نمیاد. فکر کنم به سپیده بیشتر از تو بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده زد زیر خنده و با کف دست محکم بین دو کتف سام کوبید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دمت گرم سام! خیلی باحالی داداشی. مگه تو از پس این رزا بر بیای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم با مشت محکم توی شونه سپیده کوبیدم و به سام غریدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درد! مرده شورتو ببرن اصلاً از تو نظر نخواستم. یه بار دیگه به چشمای زمردی من بگی دماغی، دماغتو با چشات یکی می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشو آورد جلو، صورتشو دقیق جلوی صورتم نگه داشت. چشمای درشت قهوه ایش توی صورت سفید و سه تیغش برق می زد، زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ریز می بینمت فسقلی من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که اصلاً تو رو نمی بینم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سام کم سر به سر رزا بذار، می دونی که پاش بیفته چپ و راستت می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سام همون جور که صورتش جلوی صورتم بود ابرویی بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چپ و راست شدتونیم بانو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به این حرفا و کارای سام عادت داشتم برای همین هم خیلی جا نخوردم. یهو یاد چیزی افتادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستی ببینم چرا تو اون اول که من از پله ها با رضا پایین اومدم، نیومدی جلو سلام کنی؟ شعور بهت یاد ندادن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سام چشمکی به سپیده زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون من انقدر کوچیک نشدم که بخوام بیام دست بوس تو. تو از من کوچک تری، پس تو باید بیای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتم رو به نشونه تهدید بالا آوردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای به حالت اگه بعد از مهمونی چشمم بهت بیفته، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. حالا دیگه واسه من زبون درازی می کنی؟ مثل این که سرت داره رو بدنت سنگینی می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه کاری از عهدت بر میاد همین الان رو کن وگرنه که تهدید الکی موقوف.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِهه من که مثل تو بی شخصیت نیستم بخوام وسط مهمونی جنجال راه بندازم. حساب تو یکی رو بعداً می رسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا اومد دهن باز کنه و جوابم رو بده، کیومرث پسر ارشد یکی از دوستای بابا، آقای اصلانی، به طرفمون اومد و سام به اجبار حرفش رو خورد. کیومرث رو به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا خانم می شه لطفاً مهران خان رو به من نشون بدین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای آهسته رضا رو شنیدم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من و سام بوقیم دیگه! میاد از رزا می پرسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندم گرفت و به ناچار از جمع خارج شدم و اونو به سمت مهران پسر ارشد عمو فرزاد بردم. تشکر کرد و از من جدا شد. بیچاره منظوری هم نداشت ولی حرف رضا منو به فکر فرو برد. چرا همه چیز دور و بر من در حال تغییر بود؟ چرا توجه پسرا به من حالت دیگه ای پیدا کرده بود؟ دوباره پیش سپیده برگشتم و با هم قاطی مهمونا حل شدیم. آخر شب بعد از صرف شام همه به خونه هاشون رفتن ولی به درخواست خودم سپیده پیش من موند. رضا هم سامو نگه داشت. مامان اصرار داشت که سپیده و سامو به اتاق مهمونا بفرستیم، ولی نه من و نه رضا رضایت ندادیم و آخر سر هم مامانو مجاب کردیم و سپیده و سامو به اتاقای خودمون بردیم. بعد از اون همه رقص و ورجه وورجه حسابی خسته شده بودیم و انقدر خوابمون می اومد که سرمون نرسیده به بالش خوابمون برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح با صدای سپیده چشم باز کردم. سپیده در حالی که می خندید لیوان آبی رو بالای سرم به صورت مورب نگه داشته بود و می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا تا سه می شمارم یا بلند می شی یا این لیوان آبو روی سرت خالی می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به التماس گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جـــــــــون من سپیده اذیت نکن. خوابم میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بی خود! بلند شو ببینم حوصلم سر رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درد بی درمون بگیری! می گم خوابم میاد. به من چه که حوصلت سر رفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودت درد بی درمون بگیری. لال مرگ بمیری. از جلوی چشام خفه شو، بلند می شی یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لجبازی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بلند نمی شم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم پتو رو روی سرم بکشم، که بی انصاف لیوان آب یخو روی سرم خالی کرد. نفسم برای چند لحظه بند اومد، درسته که تابستون بود اما با خنکی که کولر به وجود آورده بود کم مونده بود یخ بزنم! با عصبانیت از جا پریدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بمیری الهی! اگه جرأت داری وایسا تا نشونت بدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که می دوید، از اتاق خارج شد. سپیده به باغ رفت و من هم دنبالش با لباس خواب، می دویدم. بالای لباسم کاملاً خیس شده بود. با فریاد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سپیده می کشمت. مگه این که دستم بهت نرسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین طور که می دوید برگشت و زبونشو برام در آورد. همین حرکت باعث شد که شلنگ آبو نبینه. پاش به شلنگ گیر کرد و محکم روی زمین افتاد. در حالی که می خندیدم به طرفش رفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخیش دلم خنک شد! تا تو باشی دیگه از این کارا نکنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون قسمت که افتاده بود آب جمع شده بود و همین باعث شد لباسش خیس و گلی بشه! کلا سپیده توی افتادن ید طولایی داره. از بچگی هم تلپ تلپ می خورد زمین دست و پاش زخم می شد. با ناله و آه و فغان بلند شد و بی توجه به من لنگ لنگون به طرف ساختمون راه افتاد. من فقط می خندیدم و اون با غیظ نگام می کرد، به نوبت رفتیم حموم و دوش گرفتیم. اینم آغاز روزمون. به نظر که بد نمی اومد! بعد از دوش، با هم به سالن غذا خوری رفتیم و همراه بابا و مامان که تازه بیدار شده بودن یک صبحانه دلچسب خوردیم. رضا و سام هنوز بیدار نشده بودن. آی که چقدر دلم می خواست برم روی سر جفتشون آب یخ بریزم! چه فازی می ده لامصب! اما جرأت نداشتم، سام منو می خورد. بعد از این که بابا میون سر به سر گذاشتنای من و سپیده به کارخونه رفت، همراه سپیده به اتاق رضا رفتیم. بدون این که حرفی به هم بزنیم، از خیر سر به سر اون دو تا گذاشتن، گذشتیم. جرأتشو نداشتیم، پس از راه دوم یعنی لوس بازی استفاده کردیم. نقشمو واسه سپیده گفتم و با توافق اون یک دو سه گفتم و همزمان با هم شیرجه زدیم روی سر سام و رضا و بوس بارونشون کردیم. هر دو اول با وحشت از خواب پریدن ولی وقتی ما رو با حالتای مضحکمون دیدن خندشون گرفت و به خیر گذشت. واقعاً داشتن دو تا خواهر دیوونه هم غنیمت بود! بعد از بیدار شدن اونا کرممون ریخت و رفتیم توی کارگاه نقاشی من. هوس نقاشی کشیدن کرده بودم. سپیده هم عاشق نقاشیای من بود و اگه ساعتا به تماشای حرکات دست من روی بوم می ایستاد خسته نمی شد. در حین نقاشی، به آرومی باله هم تمرین می کردم. از وقتی شش سالم بود بابا برام مربی خصوصی رقص باله گرفته بود و حالا دیگه به راحتی می تونستم روی انگشتای پام حرکت کنیم و به نرمی باد از این سمت به اون سمت برم. شاید برای همین بود که راه رفتن عادیم هم انقدر نرم و سبک بود. سپیده محو تماشای من شده بود و کلی تشویقم کرد. ساعت یک برای خوردن نهار به سالن غذا خوری رفتیم و سپس دوباره به اتاق برگشتیم. یه کم نیاز به استراحت داشتیم تا بازم فرش بشیم و بتونیم آتیش بسوزونیم. سپیده روی تخت دراز کشید و در حالی که خیره خیره به تابلوی عشق واهی نگاه می کرد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزا اگه همچین پسری وجود داشته باشه تا حالا صد در صد زن گرفته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولو شدم کنارش و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا این طور فکر می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب آخه از بس خوشگله سه سوت تو هوا می زننش. کی می ذاره همچین پسری راحت و یالغوز برای خودش راه بره؟ خود من اگه ببینمش خوردمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوهو مواظب حرف زدنت باشا! صاحب اون تحت هر شرایطی خودمم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بابا! نمردیم و از تو غیرت هم دیدیم. به خدا دیگه داشتم نگرانت می شدم که نکنه تو تا آخر عمرت همین طور بچه بمونی و نفهمی معنی دوست داشتن چیه! ولی مثل این که چشمای آبی طرف کار خودشو کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای کوتاه قهوه ایشو که با کش موی سفید رنگی بسته بود، کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حرف زیادی نزن. تو همش باید منو اذیت کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهاشو از دستم بیرون کشید و با غیظ گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الهی دست درد بگیری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون طور که خوابیده بودم پامو تکیه دادم به دیوار، درست زیر تابلو و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حقته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتم چرخید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پاشو بریم شنا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شنا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره. تا حالا اسمش به گوشت نخورده؟ شنا، یعنی این که یه حوض خیلی بزرگ رو که بهش می گن استخر پر آب کنی و بعد بپری توش و یه حرکاتی انجام بدی که نری ته آب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هه هه خندیدم گوله یُد! خودم می دونم شنا چیه، ولی الان تازه غذا خوردیم، با معده سنگین چطور شنا کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به راحتی! پاشو بریم بهونه هم نیار. تازه واسه هضم غذا هم خوبه. پاشو تنبلی نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سپیده مایوهامون رو پوشیدیم و از ساختمون خارج شدیم. استخر پشت ساختمون قرار داشت. تیوپ های بزرگی که کنار استخر گذاشته بودیم، رو باد کردیم و داخل آب رفتیم. من روی تیوپ خوابیدم چون اصلاً نای شنا کردن نداشتم. ولی سپیده تیوپش رو کناری گذاشت و شیرجه رفت توی آب. از اوایل بچگی تا حالا این استخر یکی از سرگرمیای ما به حساب می اومد و هر دو به خوبی فنون شنا رو بلد بودیم. سپیده کمی که شنا کرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو چرا نمیای تو آب تنبل؟ انقدر حال می ده که نگو! آب آفتاب خورده و گرم شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من حوصله شنا ندارم. خیلی سنگین شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون توجه به قد قد کردن من، با یه حرکت تیوپ رو برگردوند و منو تو آب سر و ته کرد. چند لحظه زیر آب موندم تا بالاخره تونستم خودمو جمع و جور کنم و بیام بالا. در حالی که با دو دست موهامو از روی چشمام عقب می زدم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سپیده! دیوونه می گم حال ندارم. حالیت نمی شه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالیم که می شه ولی باور کن شنا تنهایی مزه نمی ده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه عزیزم تو حالیت نمی شه چون اصولاً نفهمی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شناکنون به گوشه استخر که پله ها قرار داشت، رفتم و خودمو بالا کشیدم. طبق معمول همیشه که وقتی از آب خارج می شدم، بدنم سنگین و لخت می شد، این بارم همون طور شدم و لبه استخر نشستم. سپیده شناگر خیلی خوبی بود و چند تا مدال هم گرفته بود. شجاعتش از من خیلی بیشتر بود، شاید دلیل این که تو این مورد ازش ضعیف تر بودم، وحشتی بود که از آب داشتم. اوایل که اصلاً زیر بار استخر و شنا نمی رفتم، اما وقتی دیدم سپیده داره ازم جلو میفته و همه تشویقش می کنن حس مبارزه و رقابت جوییم بیدار شد و با بدبختی به ترسم غلبه کردم و رفتم آموزش شنا. با این وجود هنوزم وقتی می خواستم بپرم تو آب یا وقتایی که ناگهانی میفتم تو آب ترس دست و پامو چند لحظه خشک می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی خسته شد خودشو بالا کشید و کنارم لب استخر نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخیش چه خوب بود. چند وقت بود که شنا نکرده بودم. استخر خودمون رو قراره رنگ بزنن برای همین آبشو خالی کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از این که حرفش تموم شد طبق معمول همیشه که حرفام بی ربط بود گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سپیده می شه یه خواهشی ازت بکنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خواهشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه ای سکوت کردم و ولی یهو دلو به دریا زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه خرده در مورد عشق برام حرف بزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده چشمای قهوه ایشو گرد کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در مورد چی باهات حرف بزنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مسخره! چرا می خندی؟ اصلاً نخواستم. نمی شه یه کلمه با تو حرف زد. ماشاا... خواهر برادر عین هم می مونین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی خندشو گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب بابا. حالا واسه چی یاد عشق افتادی؟ نکنه عاشق شدی؟ هر چند که تو غلط می کنی بی خبر از من عاشق بشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بابا! ولی خیلی ضایع است که من در مورد عشق هیچی نمی دونم. حس می کنم نگاه مردای دور و برم نسبت بهم عوض شده. دیشب ایلیا یه چیزی گفت که توش موندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع پرید وسط حرفم و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی گفت؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفت بالاخره مال خودم می شی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واه واه! چه مردم پررو شدن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا اون مهم نیست. مهم اینه که ... سپیده واقعاً حس می کنم بزرگ شدم. نمی خوام دیگه کسی بهم بگه بچه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگاهی مهربون دستمو گرفت و در حالی که فشارش می داد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب ببین عشق یعنی علاقه شدید قلبی! حالا برای این که راحت تر حالیت بشه، عشق یه احساسیه که اصلاً ارادی نیست. یعنی تو هیچ وقت نمی تونی بگی خب من آمادم که عاشق بشم و منتظر بشینی تا عاشق بشی. این یه احساسیه که باید موقعیتش پیش بیاد، تا سراغت بیاد. مثلاً با یه نگاه! که بهش می گن عشق توی یه نگاه! بعضیا به عشق توی یه نگاه اعتقاد ندارن و می گن که این یه تب تنده و زود فروکش می کنه. ولی بعضیا این عشقو خیلی هم استوار می دونن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو چی؟ تو قبول داری یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونم. شاید اگه تو یه روز توی یه نگاه عاشق بشی من باورش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید