چهار ساله همه ازش متنفرن… پدر، مادر، برادر، حتی همه ی فامیل با نگاه های پر از نفرت دلش رو بدرد میارن… فقط و فقط به جرم بی گناهی، بی گناهی که تو دادگاه همه گناهکاره… تا اینکه بالاخره بعد از چهار سال غریبه ای رو میبینه که از هر آشنایی براش آشناتره یا شاید هم آشنایی که از هر غریبه ای براش غریبه تره… خودش هم نمیدونه ولی این میشه نقطه ی آغاز دوباره ....

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ روز و ۱۰ ساعت و ۳۳ دقیقه

مطالعه آنلاین سفر به دیار عشق
نویسنده : arameeshgh20

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی

خلاصه :

چهار ساله همه ازش متنفرن… پدر، مادر، برادر، حتی همه ی فامیل با نگاه های پر از نفرت دلش رو بدرد میارن… فقط و فقط به جرم بی گناهی، بی گناهی که تو دادگاه همه گناهکاره… تا اینکه بالاخره بعد از چهار سال غریبه ای رو میبینه که از هر آشنایی براش آشناتره یا شاید هم آشنایی که از هر غریبه ای براش غریبه تره… خودش هم نمیدونه ولی این میشه نقطه ی آغاز دوباره ....

مقدمه

صدای بلند خنده هایم .. گوشم را پیچاند تا نشنوم صدای

پوزخند رعب انگیز سرنوشتم را..

در کش و قوس نگاهم..ناگاه چشمانم به نگاهت برخورد کرد..

که حاصل تصادف نگاهمان ..

باعث شد مسیرم را فراموش کنم و دست در دستان پر مهرت..

ترک دیار آشنایم را بگویم..

گرمای دستانت برای یک دنیای من کافی بود تا بسوزم

در آتش عشق نگاهت..

با تو بودم..با من بودی..

ولی نمیدانم چه شد که لحظه ای صدای نعره های سرنوشت

شد صدای تو..همان صدایی که نجواهای عاشقانه برایم میسرود..

ولی ناخواسته نمیدانم چه شد .. که دیگر گرمای دستانت را هم نداشتم

و تنها در دوره ی یخبندان زنگیم یخ زدم ...و فراموش شدم..

در جوار تو ولی بی تو..شکستم ..از یادها رفتم

تا برسم به حال ساده که بتوانم خودم صرف کنم ..نوع گردش زنگیم را..

ولی صرف و نحوم مثل همیشه خوب نبود..

چون تو نبودی تا همسفرم شوی برای بازگشت به دیار عشق..

گفتم:دوست دارم..دوست داری..دوست دارد..دوست دا____

ولی صدای تو بی امان زمزمه میکرد جای من که با ناباوری گوش میکردم:

دوستت دارم..بی امان..با من بمان

روی یکی از نیمکتهای پارک نشستم و به دنیای قشنگ بچه ها نگاه میکنم... عجیب دلم گرفته... مثله خیلی از روزا... دوست دارم سرمو بذارم رو شونه ی یه نفرو تا میتونم اشک بریزم و اون دلداریم بده... اما خیلی وقته که دیگه چنین آدمی رو توی زندگیم سراغ ندارم... واقعا چی شد که زندگیم به اینجا رسید... انگار آخر راهم... حس میکنم تنها موجوده اضافه ی روی زمینم... با صدای گریه ی یه دختر بچه به خودم میام... رو زمین افتاده و کسی نیست که بلندش کنه... از رو نیمکت پارک بلند میشمو خودم به دختر بچه میرسونم... جلوش زانو میزنمو کمک میکنم بلند شه

- خوبی خانم خانما؟

دختربچه با هق هق میگه: زانوم خیلی درد میکنه

نگاهی به زانوش میندازم که میبینم زانوش یه کوچولو زخم شده... زخمش سطحیه... از تو کیفم یه چسب زخم در میارمو رو زانوش میزنم

با مهربونی لبخندی میزنمو میگم: حالا زوده زود خوب میشه.... اسمت چیه خانم کوچولو؟

با صدایی بغض آلود میگه: مامانم گفته اسممو به غریبه ها نگم

یه لبخند غمگین رو لبام میشینه

-آفرین خانم کوچولو... همیشه به حرف مامانت گوش کن...

صدای یه زن رو میشنوم: لعیا چی شده؟

لعیا: مامانی زانوم زخم شد... این خانم برام چسب زد

به سمت مادر لعیا برمیگردمو میگم: سلام خانم

مادر لعیا: سلام... ممنونم بابت لطفتون

-خواهش میکنم... انجام وظیفه بود... دختر شیرین زبونی دارید

ازم تشکر میکنه و به یلدا میگه: لعیا از خانم تشکر کن... دیگه باید بریم

لعیا: مرسی خانم

-خواهش میکنم خانمی

یه شکلات از جیب مانتوم در میارمو میگم: اینم جایزت به خاطر اینکه دختر خوبی بودی و زیاد گریه نکردی

یه نگاه به مامانش میندازه... که اونم با چشماش به لعیا اشاره میکنه از من شکلات رو بگیره

لعیا دستای کوچولوش رو جلو میاره و من شکلات رو تو کف دستش میذارم

لعیا: مرسی

چیزی نمیگم فقط لبخند میزنم... مادر لعیا باهام خداحافظی میکنه و لعیا هم برام دست تکون میده... منم براش دست تکون میدم و به مسیر رفتنشون نگاه میکنم... با صدای زنگ گوشیم به خودم میام... یه نگاه به گوشیم میندازم... طاهاست... جواب میدم

-سلام داداش

طاها: سلام و کوفت... هیچ معلومه کدوم گوری هستی... نمیگی مامان نگران میشه و حالش دوباره بد میشه... زود بیا خونه

و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه گوشی رو قطع میکنه... یه آه میکشمو از پارک خارج میشم... وقتی کنارشون هستم از من دوری میکنند و وقتی میام بیرون با من اینطور برخورد میکنند... هر چند نگرانی اونا برای من نیست بیشتر از من بخاطر آبروشون نگرانند... این پارک رو خیلی دوست دارم... بیشتر اوقات بعده کار میام اینجا... یه ربع بیست دقیقه ای میشینمو بعد به سمت خونه حرکت میکنم... همینجور که قدم میزنم یکی از شعرهای فروغ رو برای خودم زمزمه میکنم:

«ای ستاره ها که بر فراز آسمان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودم فکر میکنم کاش مثله ستاره ها بودم... توی آسمونا... راحته راحت... خوش به حال ستاره ها که هیشکی نمیتونه بهشون زور بگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای ستاره ها که از ورای ابرها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آری این منم که در دل سکوت شب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نامه های عاشقانه پاره میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دامن از غمش پر از ستاره میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دلی که بویی از وفا نبرده است

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جور بیکرانه و بهانه خوشتر است

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کنار این مصاحبان خودپسند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا چی شد؟ مگه من چی کار کردم که اینطور دارم تاوان پس میدم... به کدوم جرم... به کدوم گ*ن*ا*ه؟ چرا لبخند از لبام فراریه؟ چرا اینقدر دلم از زمین و زمان گرفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به این جای شعر که میرسم آهی میکشم... چقدر وصف حاله منه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جام باده سر نگون و بسترم تهی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر نهاده ام به روی نامه های او

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر نهاده ام که در میان این سطور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جستجو کنم نشانی از وفای او

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دو رویی و جفای ساکنان خاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لعنت خدا بمن اگر بجز جفا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زین سپس به عاشقان با وفا کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر بدامن سیاه شب نهاده اید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزنی بسوی این جهان گشاده اید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفته است و مهرش از دلم نمیرود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه عمیقی میکشمو به سمت ایستگاه اتوب*و*س میرم... هنوز اتوب*و*س نیومده... چند دقیقه منتظر میمونم تا اتوب*و*س برسه... اگه بخوام با تاکسی برم اون سر دنیا تا آخر ماه پول کم میارم... بالاخره اتوب*و*س اومد منم سوار اتوب*و*س میشم... خیلی شلوغه... جای نشستن نیست... بعد از چند بار سوار اتوب*و*س واحد شدن بالاخره به جلوی خونه میرسم... همین که وارد خونه میشم صدای داد بابا رو میشنوم: تا حالا کدوم گوری بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ملایمت میگم: سلام بابا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا: جواب منو بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجبورم قضیه پارک رفتن رو مخفی کنم... چون اصلا حوصله ی داد و بیداد ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یکم کارم طول کشید... اولین اتوب*و*س رو از دست دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون میده و میگه: گم شو تو اتاقت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زحمت خودمو به اتاق میرسونم مثله همیشه در اتاقم رو قفل میکنم... واقعا نمیدونم چیکار باید کنم... ای کاش میفهمیدن مرگ ترانه تقصیر من نیست... اوایل خیلی سعی کردم به همه بفمونم اون طور که شما فکر میکنید نیست... اما تنها چیزی که عایدم شد کتک از بابام، فحش از برادرام و نفرین از مامانم بود...بعده یه مدت فهمیدم اصرار به بیگ*ن*ا*هی بی فایده هست... اونا اصلا باورم نداشتن... کم کم بی تفاوت شدم... اونا داد و بیداد میکردنو من فقط گوش میکردم... اونا هم کم کم فراموشم کردن... تنها چیزی که منو به اونا ربط میده همین اتاق هست و بس... تنها نقطه مشترک من و خونوادم همین اتاقه... مرگه ترانه برابر شد با مرگ همه آرزوهای من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه لباسمو عوض کنم خودمو روی تخت پرت میکنم... اتاق کوچیکم از تمیزی برق میزنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجیب خسته ام... ترجیح میدم به گذشته ها فکر نکنم... خواب رو به همه چیز ترجیح میدم... زیر لب زمزمه میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« دریاچه دل پاکی و نجیبی دارد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندیست که حالات عجیبی دارد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این موج که سر به صخره ها میکوبد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با من چه شباهت عجیبی دارد »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم یه خواب آروم میخواد... دلم میخواد برای یه شب هم که شده بعد از مدتها با آرامش بخوابم... اما خودم هم میدونم که فقط و فقط یه آرزوی محاله... اونقدر فکر و خیال میکنم که خودم هم نمیدونم کی به خواب میرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشامو باز میکنم... به ساعت نگاهی میندازم... آه از نهادم بلند میشه... ساعت چهار صبحه... از 6 عصر تا الان یکسره خوابیدم.. مثله همیشه کسی برای شام صدام نکرد... قفل درو باز میکنم و از اتاق خارج میشم... سمت آشپزخونه میرمو در یخچال رو باز میکنم... چیزی از غذای دیشب نمونده... بعضی مواقع مامان برام غذا میذاره ولی مثله اینکه دیشب از اون شبا نبود... مجبور میشم دو تا تخم مرغ بردارم و یه املت درست کنم... با کمترین سر و صدا املت رو درست میکنمو با یه تیکه نون میخورم...ظرفا رو میشورم و میرم تو اتاقم یه مقدار از کارام مونده مجبور شدم بیارم خونه انجام بدم... کامپیوتر رو روشن میکنم سرعتش بالا اومدنش افتضاحه... خیلی قدیمی شده... ولی چاره ای نیست باید باهاش بسازم... تا ویندوز بالا بیاد به گذشته فکر میکنم... وقتی بابا گفت همین که از خونه بیرونت نکردم باید ازم ممنون باشی من دیگه خرج تحصیلتو نمیدم واقعا درمونده شدم... ماشین و موبایلو لپ تاپ رو هم ازم گرفت و من موندم و هزار بدبختی... فقط همین کامپیوتر تو اتاقم موند... در به در دنبال کار میگشتم و بالاخره تونستم پیدا کنم... هر چند به سختی... هر چند قراردادی... اما به همونم راضی بودم... ترم آخر دانشگاه خیلی سخت گذشت... خیلی... اما گذشت... به سختی لیسانس زبان رو گرفتم... حتی تو اون روزا بنفشه صمیمی ترین دوستم، حرفمو باور نکرد و رابطه شو باهام قطع کرد... تنها کسی که در جریان کل ماجرا بود ماندانا دوست هم دانشگاهیم بود که اونم تو اون روزا داشت با شوهرش به کانادا میرفت... هر چند ماندانا هم همه ی تلاشش رو کرد اما کسی حرفاشو باور نکرد...ماندانا یه ترم زودتر از من درسشو تموم کرد من به خاطر مرگ خواهرم و سرزنشهای خونوادم داغون بودم مجبور شدم یه ترم مرخصی بگیرم... بیچاره ماندانا روزای آخر به جای اینکه با خانواده اش باشه کنار من بودو بهم دلداری میداد... هنوز که هنوزه بعضی وقتا بهم زنگ میزنه... همین کار فعلی رو هم مدیون ماندانا هستم...تو همون روزای بدبختی به شوهرش سپرد برام یه کار پیدا کنه... هر جا میرفتم به یک دانشجو که هیچ سابقه ی کاری نداشت کار نمیدادن تا اینکه شوهر ماندانا با عموش صحبت کرد و من به عنوان یکی از مترجم های زبان وارد شرکت عموش شدم و هنوز هم همونجا هستم... هر چند شرکت کوچیکی هستش ولی حداقلش اینه که خرج و مخارجم در میاد... بالاخره ویندوز بالا میاد... همه متن ها رو قبلا ترجمه کردم فقط تایپشون مونده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیخیال گذشته میشمو شروع میکنم به تایپ کردن... بعد از کلی تایپ کردن بالاخره کار تایپ تموم میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب زمزمه میکنم: بالاخره تموم شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه کش و قوسی به بدنم میدم که صدای استخونام بلند میشه.... به ساعت نگاهی میندازم... هنوز پنج و نیمه... به سمت آشپزخونه میرمو یه تخم مرغ و سیب زمینی رو میذارم آبپز بشه... اگه بخوام بیرون غذا بخورم تا آخر ماه پول کم میارم... مجبورم هر روز یه لقمه ای چیزی با خودم ببرم... تو اون شرکت کوچیک سلف پیدا نمیشه... مسیرم هم چون طولانیه واسه نهار خونه نمیام... هر چند اگه بیام معلوم نیست غذایی بهم برسه یا نه؟ به صرفه ترین راه موندن تو شرکته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثله همیشه چند تا لقمه میذارم تو کیفم... دو سه تا شکلات هم میذارم تو جیبم و ساعت شش و نیم از خونه بیرون میزنم... ساعت 8 باید شرکت باشم... مثله همیشه همه خوابن... دلم لک زده برای آغوش مادرم... برای محبت پدرم... برای حمایتهای برادرام... برای نوازشهای خواهرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همینکه به شرکت میرسم به سمت اتاق کارم میرم... کسی نیومده... کامپیوتر رو روشن میکنمو کارای امروزم رو شروع میکنم... در باز میشه و نفس و نازنین داخل میشن... نفس دختر شاد و شنگولیه... همچنین خیلی مهربون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس: به به خانم سحرخیز... حال و احوالت چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون خوبم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازنین یه پوزخند میزنه و بی توجه به من سمت میزش میره... نازنین دختر عموی نفسه... اما هیچ وجه تشابه ای بین شون نیست نه از لحاظ ظاهر نه از لحاظ اخلاق و رفتار... نازنین خیلی مغروره... حس میکنم از من خوشش نمیاد... با اینکه نفس دختر خوبیه ولی نازنین رو به نفس ترجیح میدم چون من حوصله ی سر و صدا ندارم ولی نفس خیلی پرحرفی میکنه... ایکاش یکم آروم بگیره... دلم میخواد تنها باشم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس: ترنم چه خبرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خبر سلامتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس: شنیدم دیروز هم شرکت اومدی ولی من و نازنین مرخصی رد کردیم و خلاص...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نمیگم... نفس هم که میبینه حرفی نمیزنم با نازنین بلند بلند حرف میزنه و سر خودشو گرم میکنه... در اتاق دوباره باز میشه و اشکان داخل میشه... با لحن شوخ خودش با همه سلام میکنه... بعد میره پشت میزش میشینه... از نگاه های زیر چشمی نفس به اشکان به راحتی میشه فهمید که چقدر اشکان رو دوست داره.. از نگاه های گاه و بیگاه اشکان به نفس هم میشه به این موضوع رسید که این عشق یه طرفه نیست... هر چند اوایل حس میکردم رفتار اشکان به شدت عجیب و غریبه اما کم کم فهمیدم که اشتباه میکنم... ذهنمو درگیر کارم میکنم و سعی میکنم به گذشته فکر نکنم... با صدای نفس به خودم میام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس: ترنم بیا برسونمت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون، خونه نمیرم... میخوام بمونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس: برم از رستوران نزدیک شرکت چیزی برات بخرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی میزنمو میگم: ممنون غذا آوردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه میرن و فقط من میمونمو خودم... از تو کیفم لقمه رو بیرون میارمو میخورم... یاد حرفای مامان میفتم...ترنم چطور تونستی؟ چطور تونستی با زندگی خودت، با زندگی ما، از همه مهمتر با زندگی ترانه این کارو کنی... شیرمو حلالت نمیکنم ترنم... هیچوقت نمیبخشمت... تو باعث مرگ ترانه ای... با یادآوری اون روزا بغض بدی تو گلوم میشینه... یه گاز بزرگ به لقمه ام میزنمو و بغضمو به زحمت قورت میدم... بعد خوردن غذا دوباره کارمو ادامه میدم... ساعت کاری تا ساعت 2 هست اما من اضافه کاری قبول میکنم... هم به خاطر پولش... هم به خاطر اینکه تو خونه آرامش ندارم... دوست دارم تا میتونم از خونه دور باشم... خیلی خسته شدم ساعت پنج و ربعه... بقیه کارا رو میذارم واسه ی فردا... از شرکت خارج میشم... متوجه نم نم بارون میشم... عاشقه بارونم... عاشقه اینم که زیر بارون راه برمو اشک ریزم... اینجوری هیچکس هیچی نمیفهمه... هیچکس به خاطر اشکام پوزخند نمیزنه... هیچکس مسخرم نمیکنه... هیچکس نمیگه این اشکا حقشه... هیچکس با تاسف سر تکون نمیده... من عاشق بارونم چون همیشه با اشکاش اشکای منو مخفی میکنه.... جلوی در خونه ام... لباسم خیسه خیسه... درو باز میکنمو وارد میشم... جز مامان هیچکس خونه نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مهربونی میگم: سلام مامان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابمو نمیده... میرم توی اتاق... لباسامو عوض میکنم... میرم بیرونو میگم: مامان چایی میخوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز جوابمو نمیده... دلم عجیب گرفته... آهی میکشم... دو تا فنجون چایی میریزمو به سمت سالن حرکت میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی مامانم میشینمو چایی رو جلوش میذارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک تو چشماش جمع میشه... میدونم یاد ترانه افتاده... بعضی مواقع فکر میکنم اگه روزی بفهمن که همه حرفایه من حقیقت بود چیکار میکنند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین موقع درسالن باز میشه... طاها و طاهر خندون وارد سالن میشن... اما تا چشمشون به صورت خیسه مامان میفته اخماشون میره توهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طاها با عصبانیت میاد سمت منو با فریاد میگه: اینجا چه غلطی میکنی... باز اومدی جلوی مامان مثله آینه دق رو به روش نشستی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طاهر، برادر بزرگم با دو قدم بلند خودشو بهم میرسونه و بازومو میگیره و هلم میده و میگه: گم شو تو اتاقت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک تو چشام جمع میشه... یه نگاه به مامان میندازم که با چشمای یخ زده بهم نگاه میکنه... میدونم اون هم هیچوقت ازم دفاع نمیکنه... بی هیچ حرفی به سمت اتاقم میرم ... همین که داخل اتاقم میرم اشکام در میاد... صدای طاها و طاهر رو میشنوم که به مامان دلداری میدن... خیلی سخته که وجودت باعث آزار همه بشه... خیلی سخته... واقعا از زندگی سیرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب زمزمه میکنم:اندوه تازه ای نیست دلتنگی من و بی تفاوتی آدمها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترانه چرا باورم نکردی؟... چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرم کنار پنجره و به آسمون نگاه میکنم... آسمون هم امروز دلش گرفته... به نم نم بارون نگاه میکنم.... تو حال و هوای خودم هستم که در اتاق به شدت باز میشه و میخوره به دیوار... اه یادم رفت در رو قفل کنم... طاهر میاد تو اتاقمو با لحن خشنی میگه: بهتره زیاد اطراف مامان نچرخی... دوست ندارم خاطره هایه تلخی رو که تو برامون ساختی دوباره واسه ی مامان زنده بشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد با لحن غمگینی ادامه میده: هر چند که هرگز فراموش نمیشن فقط کمرنگ میشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند لحظه مکث دوباره با لحن خشنش ادامه میده: دفعه بعد دیگه اینطوری باهات برخورد نمیکنم... یه اشک از چشمای مامان بریزه زندگیتو از اینی که هست هم سیاه تر میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمای غمگینم زل زدم بهش و هیچی نمیگم... با خودم فکر میکنم مگه از این سیاهتر هم میشه... دنیای من خیلی وقته به جز سیاهی رنگی به چشم ندیده.... با صدای بسته شدن در به خودم میام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی میکشمو رو تخت میشینم... سرمو بین دستام میگیرم... واقعا نمیدونم چیکار کنم؟... چهار ساله دارم عذاب میکشم... هر روز به این امید پامو تو خونه میذارم که بخشیده بشم... و خودمم نمیدونم چرا باید منو ببخشن... وقتی اشتباهی نکردم... وقتی گ*ن*ا*هی مرتکب نشدم... ولی زندگی من روز به روز بدتر میشه... من تو این خونه نقش آدم بده رو دارم... دنیایی هم بگم اون طور که شما فکر میکنید نیست کسی باورم نمیکنه... ایکاش یکی بود آرومم میکرد... وقتی به خونوادم نگاه میکنم باورم نمیشه اینا همون آدمای گذشته هستن که مهربونی ازشون بیداد میکرد... من پول و ثروتشونو نمیخوام... فقط دنبال ذره ای محبتم که همون هم به دلیل گ*ن*ا*ه نکرده از من دریغ میکنند... بعد از 26 سال زندگی هیچی نشدم هیچی... همه مردم منو بدترین آدم کره ی زمین میدونند، پدرم... مادرم... برادرم... همسایه ها... فامیل... از همه مهمتر عشقم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لبخند تلخ میشینه رو لبم... حالا که فکر میکنم میبینم اگه هیچیه هیچی هم نشده باشم یه چیزی شدم... اونم آدم بده ی داستان زندگیه خودم... زیر لب زمزمه میکنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باغ امسال چه پاییر عجیبی دارد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاک کم آب شده مثل کویر تشنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیب هر سال در این فصل شکوفا میشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باغبان کرده فراموش که سیبی دارد »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو این خونه چقدر غریبم... با آدمایی که با جون و دل دوستشون دارم چقدر احساس غریبی میکنم... ای کاش باورم میکردن.. پدرم... مادرم... خواهرم... برادرام و سروش همه عشقم... هیچکس باورم نکرد... هنوز هم باورم ندارن... چه کنم با دل شکسته ام چه کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون ندارم همدمی بازیچه ی دلها شدم »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شنیدم چند ماهه نامزد کرده... فکر میکردم اگه هیچکس درکم نکنه لااقل سروش درکم میکنه... فکر میکردم اون باورم داره... فکر میکردم در برابر همه ازم دفاع میکنه... ولی اون از همه زودتر ترکم کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« پر رازی مث لیلی پر شعری مث نیما

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدن تو رنگ مهر رفتن تو رنگ یلدا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیا مث اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دید یارش داره میمیره موندش و صرف نظر کرد »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه ته دلم یه امیدی داشتم... امید برگشت اون رو... امید برگشت عشقم رو... کسی که همه زندگیم بود... اما بعد 4 سال خبر نامزدیش بهم رسیده... خدایا من از این زندگی سیرم خلاصم کن کم کم داره تحملم تموم میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو ایستگاه منتظر اتوب*و*س هستم... حس میکنم هیچ انگیزه ای تو زندگی ندارم... اتوب*و*س از راه رسید و من سوار شدم... از پشت شیشه به بیرون نگاه میکنم به خیابونهای خلوت... به پیاده روهای بدون رهگذر... مثله همیشه به سختی خودم رو به شرکت میرسونم... پشت کامپیوتر میشینمو کارمو انجام میدم که یه نفر میاد صدام میکنه و میگه مدیرعامل باهات کار داره... با تعجب از جام بلند میشیمو به سمت اتاق مدیرعامل حرکت میکنم... چند ضربه به در میزنمو وارد میشم... سرشو بلند میکنه و تا منو میبینه لبخندی میزنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام آقای رمضانی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای رمضانی: سلام دخترم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با من کاری داشتین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای رمضانی: آره دخترم بشین تا بهت بگم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو نزدیکترین مبل میشینمو خودمو منتظر نشون میدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای رمضانی: راستش دوستم بهم سپرده که به یه مترجم برای شرکت پسرش نیاز داره... من هم تصمیم گرفتم تو رو بفرستم... حقوقش تقریبا دو برابره اینجاست و شرایط دیگش هم خیلی بهتره... تو کارت خیلی خوبه... مطمئنم اگه در شرکتهای بزرگتر کار کنی پیشرفت میکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما .......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستشو میاره بالا و میگه: هنوز حرفام تموم نشده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساکت میشمو اون ادامه میده: دخترم اگر به این شرکت بری چند تا حسن برات داره... هم مسیر راهت کوتاه میشه... هم حقوقت بیشتره... هم شرایط خوبی داره و مهمتر از همه راه پیشرفت رو برات باز میکنه... این دوستم شرکتش چندین شعبه داره... که این شرکت دومین شرکتیه که توسط پسرش تاسیس شد... حالا اگه حرفی داری بگو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه کارم مورد قبولشون واقع نشد اونوقت چیکار کنم؟ شما که خودتون میدونید من خیلی به این کار احتیاج دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای رمضانی با لبخند میگه: نگران نباش... من مطمئنم کارت مورد تائیدشون قرار میگیره... حالا بگو ببینم نظرت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با این تعریفایی که شما کردین... حس میکنم موقعیته خوبیه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای رمضانی: آفرین دخترم... مطمئن باش پشیمون نمیشی... یه معرفی نامه برات مینویسم که به رئیس شرکت میدی... آدرس هم برات مینویسم... قرار شده امروز تا ساعت یازده یه نفرو بفرستم... پس عجله کن تا دیر نشده... همین الان حرکت کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی ازتون ممنونم، شما همیشه به من لطف داشتین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی میزنه و هیچی نمیگه... با اجازه ای میگمو از اتاق خارج میشم... میرم وسایلامو برمیدارمو از بچه ها خداحافظی میکنم... امروز مجبورم با تاکسی برم وگرنه دیرم میشه ساعت ده و ربعه اگه با اتوب*و*س برم دیر میرسم... بعد از چند دقیقه یه تاکسی میرسه و منم سوار میشم... همین که چشمم به شرکت میفته ترسی تو دلم سرازیر میشه... شرکتش خیلی بزرگه و من تجربه ی کاریم فقط در حد همون شرکت آقای رمضانیه... اصلا این شرکت در برابر شرکت قبلی غولیه برای خودش... بدجور استرس دارم... دوست دارم قبولم کنن... کار تو اون شرکت برام خیلی سخته... این شرکت هم خیلی به خونه نزدیکه هم حقوقش خوبه... وارد شرکت میشمو به سمت منشی میرم... وقتی خودمو معرفی میکنمو میگم از طرف آقای رمضانی اومدم سری تکون میده و میگه منتظر بشینم... منم رو صندلی منتظر میشینم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منشی: خانم بفرمایین داخل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف در رئیس شرکت میرم... چند ضربه به در میزنمو درو باز میکنم صدای بفرمایید یه پسر رو میشنوم... با شنیدن صداش ضربان قلبم بالا میره... خدایا یعنی خودشه... دستام بی اختیار به سمت دستگیره در میرن و درو باز میکنند.... به داخل میرم... خشکم میزنه... خدایا باورم نمیشه... خودشه... خوده خودشه... سرش پایینه و داره چیزی مینویسه... وقتی صدایی از جانبه من نمیشنوه سرشو بلند میکنه اونم خشکش میزنه... بعد از چهار سال بالاخره دیدمش... یه دنیا حرف باهاش دارم ولی هیچکدوم رو نمیتونم بهش بگم... دوباره تو چشمام یه دنیا غم میشینه و دلم گریه میخواد... دوست دارم تنها باشمو تا میتونم گریه کنم... به خودش میاد و پوزخندی میزنه... با لحن خشکی میگه: بفرمایید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگامو ازش میگیرم...اون دیگه ماله من نیست پس این نگاه ها چه فایده ای داره... سعی میکنم بی تفاوت باشم... خونسرده خونسرد... آرومه آروم... خیلی سخته ولی غیرممکن نیست... مهم نیست چقدر داغونم مهم اینه که در برابر دیگران نشکنم حتی اگه اون دیگری عشقم باشه... عشقی که هیچوقت سهمم نبود شاید هم بود ولی خودش نخواست که سهمم باشه... درو میبندم و داخل اتاق میشم.. آهسته آهسته به سمت میزش قدم برمیدارم بدون هیچ حرفی معرفی نامه رو روی میزش میذارم و دورترین مبل از اون رو انتخاب میکنمو میشینم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پوزخند میگه: اینقدر بیکار نیستم که نامه های عاشقانه ی جنابعالی رو بخونم... مگه خبر نداری که نامزد کردم؟... من زن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میپرم وسط حرفشو با خونسردی تصنعی میگم: معرفی نامه ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب میگه: چـــــــــی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونم این آرامش از کجا میاد اما حس میکنم خیلی آرومم با یه آرامش خاصی میگم: بنده فقط برای کار اینجا اومدم... اگه با من مشکلی دارین میتونین قبولم نکنید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پوزخند میگه: میخوای باور کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینبار من پوزخندی میزنمو میگم: اونش دیگه به من ربطی نداره... من تا همین چند دقیقه پیش از حضور شما تو این شرکت هیچ اطلاعی نداشتم... مهم نیست باور کنید یا نه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم میگم: اون روزایی که باید خیلی چیزا رو باور میکردی نکردی الان دیگه ازت هیچ انتظاری ندارم... اون موقع هم انتظار نابجایی داشتم... وقتی نزدیک ترین کسانم باورم نکردن تو که دیگه جای خود داری... هر چند من تو رو از هرکسی به خودم نزدیکتر میدونستم... بعضی مواقع توقع آدما میره بالا... توقع بیجایی بود که فکر میکردم هرکس باورم نکنه تو باورم میکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچی نمیگه...پاکت رو باز میکنه... معرفی نامه رو از پاکت خارج میکنه و میخونه... یه پوزخند میزنه و در برابر چشمای بهت زده ی من معرفی نامه رو از وسط پاره میکنه و میگه: دوست ندارم یه آدم ه*ر*ز*ه تو شرکتم کار کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند غمگینی میزنمو هیچی نمیگم... شاید تعجب میکنه که دیگه مثله گذشته گریه و زاری نمیکنم... که دیگه مثله گذشته ها التماس نمیکنم... که دیگه ازش نمیخوام باورم کنه... از رو مبل بلند میشمو با اجازه ای میگم... تعجب رو از چشماش میخونم... بی تفاوت از جلوی میزش رد میشمو به سمت در میرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت میگه: کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی میزنمو بدون هیچ حرفی درو باز میکنمو به سمتش برمیگردمو میگم: بیکار نیستم به چرندیات آدمی مثله شما گوش بدم... حق نگهدارتون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رگ گردنش متورم میشه... چشماش هم از عصبانیت قرمز میشه... نگامو ازش میگیرم... از اتاق خارج میشمو درو میبندم... به سمت آسانسور حرکت میکنم... دکمه ی آسانسور رو فشار میدم و منتظر میشم... وقتی آسانسور میرسه به داخل میرم و دکمه ی همکف رو میزنم قبل از اینکه در آسانسور کاملا بسته بشه کسی خودشو به داخل پرت میکنه... باز خودشه... سروش... ولی من نه ترسی ازش دارم نه هیچی... بی تفاوته بی تفاوتم... بازوهامو میگیره تو دستاشو محکم فشار میده و میگه: به چه جراتی با من اینجوری حرف میزنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی پوزخند رو لبامو میبینه عصبانی تر میشه و یه سیلی محکم به گوشم میزنه... صورتم عجیب میسوزه... پوزخند از لبام پاک میشه و یه لبخند غمگین جاشو میگیره... دیگه اشکی برام نمونده که خرج این سیلی کنم... من خیلی وقت پیش اشکامو خرج سیلی های ناحقی که خوردم کردم... میدونم تک تک عکس العملام براش عجیبه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحن غمگینی میگم: دنیای بدی شده مردا مردونگی رو تو زور و بازو میبینن ولی ایکاش میدونستن که مردونگی تو این چیزا نیست... بعضی وقتا یه بچه ی 5 ساله با بخشیدنه یه شکلات به دوستش مردونگی میکنه و بعضی وقتا یه مرد با زدن یه سیلی ناحق به گوش یه زن نامردی... چه قدر برام جالبه که یه بچه ی 5 ساله از خیلی از مردایی که ادعای مردی دارن مردتره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تموم شدن حرفه من آسانسور وایمیسته و من هم بازومو از دستش درمیارمو از آسانسور خارج میشم... مات و مبهوت بهم نگاه میکنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم میگم: دنبال ترنم نگرد... اون ترنم مرد... منی که میبینی خاکستر شده ی اون ترنم هستم... چیزی ازم باقی نمونده به جز مشتی خاکستر... مثله جنازه ای میمونم که این روزا هر کی از کنارم میگذره لگدی نثارم میکنه... چقدر داغونه داغونم... ایکاش میدونستی بهترین سیلی ای بود که تو این چهار سال خوردم... چون تو عشقم بودی و هستی... هر چی که از جانب تو برسه برام شیرینه شیرینه... حتی اگه خنجری باشه برای قلب تیکه تیکه شده ام... هنوز نمیتونم باور کنم که دیگه مال من نیستی... هنوز یادمه روزی که نگاهامون بهم گره خورد... روزی که دلامون لرزید... روزی که بهم اعتراف کردی... روزی که من قبولت کردم.. روزهای خوب عاشقیمون هنوز یادمه... ایکاش باورم میکردی... ما پنج سال باهم بودیم چطور باورم نکردی سروش... چطور باورم نکردی... هنوز برام سخته که ببینم دیگه خنده هات، دستهای گرمت، شونه های استوارت مال من نیستن... هنوز برام سخته تو رو کنار یکی دیگه ببینم... آخ سروش همه سرزنش های پدر و مادر و برادرامو همسایه ها ودوستام یه طرف... باور نکردن من از جانب تو هم یه طرف...چقدر داغونه داغونم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی میکشمو دوباره به سمت شرکت میرم فقط ضرر کردم... این همه پول تاکسی دادم آخرش هم هیچی به هیچی... من رو بگو که با خودم میگفتم بعد از مدتها شانس بهم رو کرده... ولی من کلا با واژه ی شانس غریبه ام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« سنگ قبرم را نمیسازد کسی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانده ام در کوچه های بی کسی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهترین دوستم مرا از یاد برد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوختم خاکسترم را باد برد »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست ندارم شرکت برم... دوست دارم ساعتها تو خیابون قدم بزنمو فکر کنم... گوشیمو از جیبم در میارمو با آقای رمضانی تماس میگیرم... بعد از چند بار بوق خوردن صداشو میشنوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام آقای رمضانی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای رمضانی: سلام دخترم... قبولت کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند غمگینی رو لبام میشینه و با خجالت میگم: راستش قبولم نکردن... حالا باید چیکار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای رمضانی با ناراحتی میگه: یعنی چی؟ مگه میشه؟ واقعا بد کسی رو از دست دادن... دخترم امروز برو استراحت کن از فردا بیا سرکارت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه دنیا ممنونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای رمضانی با ناراحتی میگه: شرمندتم دخترم... فکر نمیکردم اینجوری بشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این حرفا چیه؟ من شرمنده ام که نتونستم خوب خودمو نشون بدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای رمضانی: دیگه این حرفا رو نزن... بهتره بری استراحت کنی... فردا منتظرتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون آقای رمضانی ... خداحافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای رمضانی: خداحافظ دخترم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تماس رو قطع میکنم... چه خوب که بقیه روز رو بیکارم... اصلا حوصله ی شرکت رو نداشتم... حیف که از شرکت دورم وگرنه میرفتم تو پارک نزدیک شرکت رو نیمکت همیشگی مینشستمو به دنیای پاک بچه ها نگاه میکردم... تو خیابونا آروم آروم قدم میزنم و به لباسای پشت ویترین نگاه میکنم... من برای این لباسا پولی ندارم... سهم من از این لباسا فقط و فقط نگاه کردن از پشت ویترین مغازه هاست... ناراحت نیستم که پول خرید این لباسا رو ندارم... بر فرض که پول داشتمو این لباسها رو هم میخریدم.. کجا باید میپوشیدم... تو کدوم مهمونی... اکثر فامیلها که منو به مهمونیهاشون دعوت نمیکنند... اون عده ای هم که دعوت میکنند خونوادم اجازه نمیدن برم همیشه خودشون میرن.. اگه منو هم ببرن انقدر خودشون و فامیلا بهم طعنه میزنند که دلم میخواد وسط مهمونی بلند بشمو اونجا رو ترک کنم... همه ی این تجملات برای من بی معنی هستن... وقتی جایی رو نداری ازشون استفاده کنی همون بهتر که نتونی بخری... همونجور که با خودم حرف میزنم یه پسره ی فال فروش رو میبینم... خیلیا بی تفاوت از کنارش رد میشن... بعضی ها هم از روی دلسوزی ازش فال میخرن... بعضی ها هم اونو از خودشون میرونند... به طرف من میاد... صداشو میشنوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر: خانم یه فال از من بخرین... باور کنید همه فالام درست در میان... تو رو خدا خانم یه فال از من بخرین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست ندارم بهم التماس کنه... با لبخند دستی به سرش میکشمو میگم: باشه گلم... یکی از اون فالای خوبتو برام جدا کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خوشحالی میگه: چشم خانم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کیفم یه پنج هزارتومنی درمیارم... میخوام زیپ کیفم رو ببندم که چشمم به یه کیک میخوره... یادم میاد دیروز از گشنگی زیاد دو تا کیک خریدم اما وقت نکردم هر دوتاش رو بخورم... با لبخند کیک رو هم از کیفم در میارمو زیپ کیفم رو میکشمو کیفم رو میبندم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر: خانم بفرمایید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند میگم: مرسی گلم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد اون پنج هزارتومنی رو همراه کیک بهش میدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر: خانم این کی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کیک رو بخور تا بتونی بهتر به کارات برسی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به سرش میکشمو میگم مواظب خودش باش گلم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از کنارش دور میشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داد میزنه: خانم بقیه ی پولت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مهربونی میگم: ماله خودت... یه چیز بخر بخور... خیلی ضعیفی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد ازش دور میشم... هر چند اون پنج هزارتومنی برام خیلی ارزش داشت و ممکنه تو این ماه هم برای پول تاکسی هم برای این پنج هزارتومنی خیلی اذیت بشم... اما ارزشش رو داشت... با اون پول فقط میتونستم یه زندگی تکراری داشته باشم حالا ممکنه از خرج و مخارج کم بیارم ولی مطمئنم خدا یه جای دیگه دستمو میگیره چون دل اون پسربچه رو شاد کردم... احساس میکنم دلتنگیم کمتر شده... اما از غمم هیچی کم نشده... دلم پر میکشه برای اون روزا... برای با سروش بودن... برای خنده های از ته دلمون... برای زنگ زدنامون... برای اس ام اس دادنامون... ایکاش میشد یه بار دیگه اون روزا رو تجربه کنم... ای کاش میشد... ای کاش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بغض زمزمه وار میخونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در این تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداحافظ تو ای همپای شبهای غزل خوانی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداحافظ بدون تو گمان کردی که میمانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداحافظ بدون من یقین دارم که میمانی »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چقدر غمگین و تنهام... این روزها رو حتی برای دشمنام هم نمیخوام... خیلی سخته تو سخت ترین شرایط ندونی باید از کی کمک بگیری... هر چی به اطراف نگاه کنی هیچ کس رو برای همراهی پیدا نکنی... با اینکه اطرافت پر از آشناست با همه غریبه باشی... با اینکه عشقت در دو قدمیته اما مال تو نباشه... خیلی سخته... خیلی... چشمم به یه پارک میفته... لبخندی رو لبام میشینه... هر چند همون پارک نیست ولی خوب میشه توش قدم زد و به پاکی بچه ها نگاه کرد... با خوشحالی به اون طرف خیابون میرم... وارد پارک میشم... رو یکی از نیمکتها میشینم... ساندویچ نون و پنیری که واسه نهارم آماده کردم رو از کیفم درمیارمو شروع به خوردن ساندویچ میکنم... ساندویچم تموم شد ولی باز احساس گرسنگی میکنم... ولی باید با این گشنگی بسازم... یه شکلات از جیبم در میارمو تو دهنم میذارم... یه دختر کنارم میشینه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فراری هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از لحنش خوشم نیومد جوابشو نمیدم همونجور به بازی بچه ها نگاه میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه پوزخند میزنه و میگه: اگه جای خواب میخوای دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لبخند غمگین رو لبام میشینه... با خودم فکر میکنم تنها چیزی که تو این دنیا دارم همین جای خوابه... حالا که فکر میکنم میبینم شاید وضعم از خیلیا بهتر باشه... با دیدن لبخندم فکر میکنه موافقت کردم با اعتماد به نفس بیشتری به حرفاش ادامه میده: شهرستانی هستی... نه؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی از جانب من جوابی نمیشنوه میگه: نکنه لالی؟... لباسات که نشون میده زیادی املی ولی مهم نیست خودم درستت میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازومو میگیره و بلندم میکنه و میگه: همینجا بمون الان میام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینم از شانس گند من... نمیتونم دو دقیقه یه جا با آرامش فکر کنم... کیفمو بر میدارمو کم کم از نیمکت دور میشم... هنوز چند قدم بیشتر نرفتم که صدای دختر رو میشنوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر: کجا میری دختر... صبر کن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودشو به من میرسونه وبازومو میگیره و میگه: کجا میری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازومو از دستش میکشم بیرونو میگم: اونش به جنابعالی ربطی نداره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای یه پسره رو میشنوم که میگه: الناز چی شده؟ بچه ها میگن کارم داشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره با ابروهاش یه اشاره به من میکنه... یه لبخند رو لبهای پسره میشینه و به طرفمون میاد... با اخم بهشون نگاه میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر از الناز میپرسه: فراریه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الناز میگه: فکر کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت نگاشون میکنم... حوصله ی دردسر جدید ندارم... از اول که این دختره کنارم نشست باید از رو نیمکت بلند میشدم... این ندونم کاریهام آخر کار دستم میده... بی توجه به حرفای الناز و اون پسره راهمو کج میکنمو به سمت خیابون حرکت میکنم... یه پوزخند رو لبام میشینه... معلوم نیست چه ریخت و قیافه ای پیدا کردم که مردم منو شبیه دختر فراری ها میبینن... همونجور که دارم میرم یهو بازوم کشیده میشه... با تعجب به عقب برمیگردمو میبینم همون پسره ی تو پارکه... اخمام میره تو هم... بازوم تو دستش گرفته و میگه: کجا خانمی؟ تشریف داشتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد سعی میکنه منو با خودش به سمت یه ماشینی که کنار خیابون پارک شده ببره... قلبم با شدت میزنه... مثله اینکه موضوع واقعا جدیه... بازومو با همه قدرت از دستش بیرون میکشم و میگم: مزاحم نشو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسره نیشخندی میزنه و میگه: عزیزم اون وقتی که داشتی از خونه فرار میکردی باید به اینجاهاش هم فکر میکردی... نترس جای بدی نمیبرمت... جایی که میخوام ببرمت هم پول درمیاری... هم جای خواب داری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی میزنمو میگم: لازم نکرده از این لطفا در حق بنده بکنی، بنده پول و جای خواب نخوام کی رو باید ببینم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر: خوشم میاد که سرسختی... رام کردن اینجور دخترا لذت بخش تره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میخوام به راهم ادامه بدم که دوباره بازومو میگیره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به خیابون میندازم خلوته خلوته... گهگاهی یه ماشین از کنارمون رد میشه ولی متوجه مزاحمت این پسره نمیشه شایدم هم متوجه میشه ولی براش مهم نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسره با یه لحن خشن میگه: خوشم نمیاد حرفمو تکرار کنم بهتره مثله بچه ی آدم به حرفام گوش بدی وگرنه بد میبینی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد چاقوشو در میاره و میذاره رو شکمم... جلوم واستاده اگه کسی با ماشین از جلومون رو بشه متوجه نمیشه که روم چاقو کشیده ولی برام مهم نیست... شاید اینجوری راحت شدم... ممکنه از اینکه منو به زور بخواد سوار ماشین کنه بترسم چون نمیخوام پاکیمو از دست بدم ولی از مرگ ترسی ندارم تازه اینجوری از این زندگی نکبتی هم خلاص میشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی میزنمو میگم: ببین آقا پسر من تا همین حالا هم تا دلت بخواد بد دیدم... بالاتر از سیاهی که رنگی نیست... نهایته نهایتش مرگه دیگه... خدا پدرتو بیامرزه... این چاقو رو فرو کنو خلاصم کن... باور کن با کشتن من ثواب دنیا و آخرت رو واسه خودت میخری... مطمئن باش کسی دیه ازت نمیخواد... شاید اگه تو رو دیدن یه پولی هم بهت دادن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمای گرد شده نگام میکنه: انگار باور نمیکنه اینقدر بدبختم... انگار باور نمیکنه آرزوم مرگه... انگار با همه منجلابی که توش دست و پا میزنه هنوز به آخر خط نرسیده... انگار هنوز هم یه امیدی واسه زندگی داره... دیوونگی من براش جای تعجب داره... میدونم یه بدبختیه مثله من... هر دو بدبخت و بیچاره ایم... اون یه جور... من هم یه جور دیگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چته... همه ی حرفات یه ادعای تو خالی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه قدم از من فاصله میگیره... چاقو رو میذاره تو جیبش... زیر لب میگه: تو دیگه کی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لبخند تلخ میزنم و هیچی نمیگم... خیلی وقته دیگه عادت ندارم از غمهام سخن بگم... این روزا همه ی آدما کلی حرف واسه ی گفتن دارن... ولی من پر از نگفتن ها هستم... یه عالمه حرف که با گفتن درک نمیشه بلکه با لمس کردن درک میشه... همونجور که ازش دور میشم سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس میکنم و زیر لب میگم: ای کاش اون چاقو رو فرو میکردی... مطمئنم هیچکس از مرگم ناراحت نمیشد همه یه نفس راحت میکشیدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرومتر از قبل ادامه میدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« تا کجای قصه باید زدلتنگی نوشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا یه کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا فقط با گریه های بیقرار آرام شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خسته از این زندگی با غصه های بیشمار »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید برم اون طرف خیابون... بی حواس به سمت خیابون حرکت میکنم... از این همه تنهایی دلم گرفته... باید برم خونه... اگه قلبت آروم نباشه... هیچ جایی تو دنیا بهت آرامش نمیده.... صدای بوق ماشینی رو میشنوم و سرمو برمیگردونم و ماشینی رو میبینم که به سرعت به طرفم میاد... مغزم قفل میکنه و بعد فقط و فقط کشیده شدن بازوم رو احساس میکنم و ماشینی که به سرعت از کنارم رد میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو برمیگردونم میبینم همون پسره ی تو پارکه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر با فریاد میگه: معلومه حواست کجاست؟ داشتی خودت رو به کشتن میدادی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند تلخی میگم: چه فرقی به حال جنابعالی داره... خوده تو که داشتی چند دقیقه پیش منو تهدید به مرگ میکردی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بهت نگام میکنه و میگه: تو عمرم چشمهایی به این غمگینی ندیدم... با همه ی مصیبتهایی که میکشم... با اینکه خیلی روزا آرزوی مرگ میکنم ولی وقتی باهاش روبرو میشم جا میزنم اما امروز تو با چشمهای غمگینت دو بار با آغوش باز به پیشواز مرگ رفتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحن غمگینی میگم: شاید دلیلش اینه که تو هنوز امیدی داری ولی من ناامیده ناامیدم... شاید تو هنوز چیزایی داری که برات با ارزشن ولی من هیچی برای از دست دادن ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اولین بار نگاهش پر از ترحم میشه و میگه: مگه جرمت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک چشمامو پر میکنه و میگم: بزرگترین جرمه دنیا میدونی چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشو به نشونه ی ندونستن تکون میده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من با یه لحن غمگین میگم: بیگ*ن*ا*هی.. و من امروز محکوم به این جرمم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو نگاهش ناباوری موج میزنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه به جرم بی گ*ن*ا*هی گ*ن*ا*هکار شناخته بشی و هیچ کاری هم نتونی کنی لحظه به لحظه نابودتر میشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر: حرفاتو نمیفهمم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حق داری، اگه میفهمیدی جای تعجب داشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد زیر لب میگم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه رهایی چه بسته مرغی که پرش بریده باشد »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی میکشمو به پسره میگم: ممنون که نجاتم دادی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم راهمو میکشمو میرم همونجور که میرم با خودم میگم: هیچکس تو این دنیا بد نیست... همه بد میشن... خودمون از خودمون بدترینها رو میسازیم... کسی که ادعای خوب بودن نمیکرد امروز نجاتم داد و خیلیا که لحظه به لحظه خودشون رو بهترین میدونند اگه امروز اینجا بودن فقط و فقط با پوزخند مرگم رو تماشا میکردن... کی فکرشو میکرد آدمی که منو تهدید به مرگ میکرد خودش منو از مرگ نجات بده... با صدای زنگ گوشیم به خودم میام... با دیدن اسمه ماندانا لبخندی رو لبام میشینه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام گلم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: سلام بر دوست خل و چل خودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو رفتی اونور آب باز هم آدم نشدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: نیست که تو آدم شدی... هنوز همون گورخری هستی که بودی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خجالت نکش... ادامه بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: باشه باشه حتما

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باز تو زنگ زدی شروع کردی به چرت و پرت گفتن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا یه آه تصنعی میکشه و میگه: هی هی روزگار... دوست هم دوستای قدیم... زنگ که نمیزنی... حال و احوال که نمیپرسی... زنگ هم که میزنمو میخوام دو کلوم حرف حساب بزنم میگی چرت و پرت میگی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من که همه چی از حرفات شنیدم به جز دو کلمه حرف حساب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: اه.. خفه شو بببینم... خبرای مهم برات دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیگه چی شده؟ اینبار میخوای سر کی رو زیر آب کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا با جیغ میگه: ترنـــــــم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده میگم: بگو ببینم میخوای چی بگی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: قراره برگردیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شوق میگم: واسه همیشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند میخنده و میگه: آره گلم... واسه همیشه... از اول هم قرار نبود موندگار بشیم... فقط واسه درس امیر اومده بودیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بد هم که نشد، هم تو هم امیر ادامه تحصیل دادین از لحاظ مالی هم که تونستین مبلغ قابل توجهی پس انداز کنید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: آره... من این مدت ناراضی نبودم ولی خوب دلتنگی بدجور اذیتم میکرد... امیر هم دلش به موندن رضا نبود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا کی برمیگردین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: آخرای ماه دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی میکشمو میگم: باز خوبه داری میای؟ خیلی تنها بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا با لحن گرفته ای میگه: همش تقصیر خودته... نباید کوتاه میومدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودت که دیدی همه کار کردم ولی کسی باورم نکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: امیر همیشه میگه ای کاش ترنم هم راضی میشدو میومد پیش خودمون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حرفا میزنیا... با کدوم پول... با کدوم پشتوانه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: من و امیر که بودیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ماندانا خودت هم خوب میدونی اگه میومدم همین پیوند کوچیک هم برای همیشه از دست میرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: نیست که حالا همه چیز مثله قبله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی میکشمو میگم: خودم هم نمیدونم... دیگه خودم هم نمیدونم چی درسته چی غلط

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: هر وقت که به اون روزا فکر میکنم دلم آتیش میگیره... چطور یه خونواده میتونند اینجور بچه شون رو خرد کنند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیخیال مانی... آبی که ریخته شده دیگه جمع نمیشه... از اون جغله ات بگو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: اونم خوبه... با باباش رفته خرید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الهی خاله قربونش بره... نزدیکه یه ساله ندیدمش... ماندانا زودتر برگرد... خیلی دلتنگتون هستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: حتما گلم... حتما... من هم دلم برات تنگ شده... ترنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا به آرومی میپرسه: همه چیز هنوز مثله گذشته هست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی میکشمو هیچی نمیگم... خودش همه چیز رو میفهمه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتی میگه: متاسفم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا تو متاسفی ماندانا... تو که کاری نکردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: همیشه با خودم میگم اگه یه روز همه این آدما بفهمن حق با تو بود چیکار میکنند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باورت میشه تمام این چهار سال هر روز و هرشب از خودم همین سوال رو میپرسیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: ترنم میتونی ببخشیشون... اگه یه روز شرمنده برگردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی میزنمو میگم: این آدما نمیخوان سر به تنم باشه... بیخیال ماندانا... من اگه شانس داشتم جام اینجا نبود... من الان باید ارشدم رو گرفته باشم و تو بهترین شرکتها کار کنم... اما خودت وضعم رو ببین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: همیشه دوست داشتم کمکت کنم ولی حیف تو اون شرایط من هم ایران نبودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این حرفو نزن ماندانا... تنها کسی که هیچوقت تنهام نذاشت تو بودی... بهتره قطع کنی... هزینه ات زیاد میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: بیخیال بابا... حالا چیکار میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی دارم تو خیابون قدم میزنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: مگه نباید تو شرکت باشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امروز رو در استراحت بسر میبرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میخنده و میگه: چه عجب... تو که از خودت مثله ماشین کار میکشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه مکث میکنه و میگه: ترنم فکر کنم امیر و امیرارسلان اومدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برو گلم... فقط داری میای خبرم کن... ساعت پروازتو بهم بگو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندانا: حتما گلم... فعلا خداحافظت باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خداحافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند گوشی رو قطع میکنم... ماندانا دختر شر و شیطونیه... من خیلی دوستش دارم بعد از اینکه بنفشه باهام قطع رابطه کرد با ماندانا خیلی صمیمی شدم... از همه چیز زندگیم خبر داره... هر وقت به ایران میاد با هم قرار میذاریم و همدیگرو میبینیم... یه بچه ی سه ساله هم داره... شوهرش هم خیلی آدم خوبیه... امیر هم همه چیز رو راجع به من میدونه... ماندانا و امیر خیلی بهم کمک کردن... حتی امیر با سروش هم صحبت کرد اما همه اون روزا دنبال یه مقصر میگشتن و کسی رو بهتر از من برای نسبت دادن به اون اشتباهات پیدا نکردن... خیلی خوشحالم که حداقل ماندانا برمیگرده... هر وقت با ماندانا حرف میزنم احساس زنده بودن میکنم... دختر سرزنده و شادیه... منو به زندگی برمیگردونه هر چند فقط برای چند ساعت کوتاه ولی همون هم غنیمته... ای کاش زودتر بیاد شاید یه خورده از این تنهایی خلاص بشم... به سمت خونه میرم هر چند اون خونه برام مثله شکنجه گاه میمونه... اما بهتر از ول چرخیدن تو خیابوناست... همینجور که راه میرم به آینده ی نامعلومی که در انتظارمه فکر میکنم... هر جور که فکر میکنم تو زندگیم هیچ نور امیدی پیدا نمیکنم... همیشه آخرش به بن بست میخورم... دارم از کوچه پس کوچه های خلوت رد میشم که صدای فریاد یه زن رو میشنوم... یه مرد میخواد اونو به زور به داخل خونه ای بکشونه و زن با فریاد کمک میخواد... با عصبانیت به سمت اون خونه حرکت میکنم و به مرد میگم: آقا دارین چیکار میکنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به لباسام میندازه و با اخم میگه: از اینجا گمشو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دوباره میخواد زن رو به زور به داخل خونه بکشه که با کیفم به سرش میکوبم... مرد که انتظار این کارو از من نداشت همونجور که مچ دست اون زن تو دستشه به طرفم برمیگرده و میگه: تو چه غلطی کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهتره دستشو ول کنی وگرنه به پلیس خبر میدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستشو بالا میبره و با عصبانیت به صورتم سیلی میزنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعادلمو از دست میدمو محکم به دیوار برخورد میکنم... درد بدی رو روی پیشونیم احساس میکنم... دستمو به سمت پیشونیم میبرم که میبینم زخم شده و داره ازش خون میاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پوزخند نگام میکنه و میگه: بهت گفتم گم شو ولی گوش نکردی... بهتره حالا گورتو گم کنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دوباره مچ زن رو میگیره... زن تقلا میکنه و با التماس نگام میکنه... دلم برای زن میسوزه با جیغ و داد به طرف مرده میرمو اینبار چند دفعه با کیفم به سر و صورتش میزنم... مرده چند برابر منه... اما چون انتظار این کارو از من نداشت غافلگیر میشه برای اینکه جلوی من رو بگیره دست زن رو ول میکنه که با داد میگم: فرار کن... فرار کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن با نگرانی بهم نگاه میکنه که باز میگم:تو رو خدا فرار کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن با همه ی نیروش از کوچه دور میشه... مرد میخواد به طرفش بره که باز با چنگ و دندون و کیف جلوش رو میگیرم... یه سیلی محکم دیگه مهمونم میکنه که طعم شوری خون رو تو دهنم احساس میکنم... میخوام خودم هم فرار کنم ولی بدجور احساس گیجی میکنم... وقتی میبینه توانم کمتر شده با یه حرکت مچ دو تا دستام رو میگیره و به سمت خونه میکشه... با اون سیلی که بهم زد بدجور گیج شدم.. اما با همه ی اینا میدونم باید همه ی نیرومو جمع کنمو تا بتونم از دستش خلاص شم... کوچه اش خلوته خلوته... باز مثله همیشه خودم رو به دردسر انداختم... باز شروع میکنم به تقلا کردن... اما فایده ای نداره..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نیشخند میگه: اون یکی رو که فراری دادی پس باید خودت جور اون رو بکشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفش بیشتر میترسم... از ترس ضربان قلبم بالا میره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با جیغ میگم: ولم کن لعنتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پوزخند میگه: به همین زودی که نمیشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منو به سمت حیاط خونه میکشونه... میخواد در رو ببنده... موقع بستن در یه لحظه ازم غافل میشه که به شدت دستشو گاز میگیرمو از خونه خودمو به بیرون پرت میکنمو شروع میکنم به دویدن... صدای فحش و بد و بیراه هایی که بهم میده رو میشنوم... میدونم پشت سرمه... ولی من بی توجه به همه ی اینا به سرعت میدوم... خودم هم نمیدونم چقدر دویدم جرات ندارم به پشت سرم نگاه کنم... میترسم هنوز هم پشت سرم باشه... اونقدر دویدم که دیگه نمیتونم راحت نفس بکشم... بدجور به نفس نفس زدن افتادم... صدای پای یه نفر رو پشت سرم احساس میکنم... خودم رو به یکی از کوچه های خلوت میرسونمو با ترس به دیوار تکیه میدم... دستمو رو قلبم میذارم چند تا نفس عمیق میکشم... هر لحظه صدای قدمها نزدیک تر میشه... کیفمو بالا میبرم تا اگه خودش بود حداقل یه وسیله دفاعی داشته باشم... سایه طرف تو کوچه میفته میخوام با کیفم به سر و صورتش بزنم که میبینم این طرف کسی نیست به جز همون زنی که جلوی در با همون مرد درگیر بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن: نترس... منم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی از سر آسودگی میکشمو کیفمو میارم پایینو میگم: خوشحالم که حالت خوبه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مهربونی میگه: همش رو مدیون توام... امروز بهم لطف بزرگی کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی میزنمو میگم: این حرفا چیه؟... هر کسی جای من بود همین کارو میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهم نگاهی میندازه و میگه: بهت نمیخوره بچه بالای شهر باشی لابد مثله من اومدی کلفتی این بچه پولدارا رو بکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم میگیره از این همه بدبختیش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی میزنمو میگم: نه محله کارم این طرفاست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده میگه: پس بچه ی پایین شهری ولی این بالا بالاها کار میکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترجیح میدم اینجوری فکر کنه... دوست ندارم باهام معذب باشه... هرچند من هم با اون پایین مایینی ها فرقی ندارم... لبخندی میزنمو هیچی نمیگم... اونم که سکوتم رو نشونه ی تائید حرفاش میدونه میگه بیا یه درمونگاه بریم... پیشونیت بدجور زخم شده... نترس دیگه اونقدر دارم که هزینه ی درمونت رو بدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مهربونی میگم: من حالم خوبه... لازم نیست خودت رو ناراحت کنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو میگیره و میگه: اینجوری که نمیشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منو به زور دنبال خودش میکشونه... آهی میکشمو با خودم فکر میکنم از خونه رفتن که بهتره... ترجیح میدم با این غریبه باشم تا با آدمای به ظاهر آشنا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آرامش میگم: راستی نگفتی ماجرا از چه قرار بوده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی میکشه و میگه: ماجرای من با بدبختی رقم خورده.. مثله همیشه کلفتی تو خونه ی پولدارا... تحمل نگاه کثیف مرد پولداری که چشم زنش و دور دیده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تاسف سری تکون میدم که میگه: اسمت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند میزنمو میگم: ترنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن: برعکس ریخت و قیافت اسمه باکلاسی داری... تازه مثله این بالاشهریا حرف میزنی... درس خوندی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون میدمو میگم: آره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن: پس بگو... من که مدرک سیکلمم به زور گرفتم بعدش بابای معتادم زد تو سرمو به زور شوهرم داد... قدر زندگیت رو بدون دختر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم براش میسوزه... با مهربونی میپرسم: شوهرت آدمه خوبیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن با پوزخند میگه: دلت خوشه ها؟؟ بابای من یکی بدتر از خودشو واسه ی منه بدبخت جور کرد که تا به دو سال نکشید من رو طلاق داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب میگم: آخه چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکی گوشه ی چشمش جمع میشه و میگه: بچه دار نمیشدیم... هر چند دست بزن داشتو خیلی اذیتم کرد اما من به همون هم راضی بودم... بعد یه مدت که دید از بچه خبری نیست رفتیم پیشه ی دکتر... دکتر گفت مشکل از منه ولی با مصرف دارو میتونم بچه دار بشم... اما شوهرم هر روز بهم سرکوفت میزد آخرش هم کار خودش رو کردو رفت یه زن دیگه رفت... اون زن هم براش یه پسر آورد... با به دنیا اومدن پسره، هووم جا پای خودش رو سفت کردو گفت نمیتونه با من زندگی کنه... اون مرتیکه ی بی غیرتم گفت نون خور اضافه نمیخوام... مثله یه آشغال منو از زندگیش پرت کرد بیرون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتی میگم: الان با پدرت زندگی میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند تلخی میزنه و میگه: اون که اصلا حاضر نشد پامو تو خونش بذارم... به زور و زحمت یه انباری اجاره کردمو اونجا زندگی میکنم... برای خرج و مخارجم هم مجبورم خونه ی مردم کار کنم که خیلی وقتا اینجور بلاها سرم میاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو همین لحظه به درمونگاه میرسیم... به داخل میریمو دکتر زخم پیشونیمو پانسمان میکنه... همینجور که دکتر زخمم رو پانسمان میکنه به زندگی این زن سختی کشیده فکر میکنم.... شاید آقای رمضانی بتونه کمکی بهش کنه... حتما فردا در موردش با آقای رمضانی صحبت میکنم... وقتی پانسمان زخمم تموم میشه اجازه نمیدم اون زن حساب کنه خودم حساب میکنمو باهم از درمونگاه خارج میشیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستی نگفتی اسمت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن: مهربانم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند میگم: مثله اسمت بی نهایت مهربونی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهربان: شرمندم نکن دختر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستش من یه نفر رو میشناسم ممکنه بتونه بهت کمک کنه تا بتونی یه کار درست و حسابی پیدا کنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهربان با ناراحتی میگه: من که مثله تو درس درست و حسابی نخوندم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینا زیاد مهم نیست... تو فقط یه شماره بهم بده من خبرت میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شماره ای رو بهم میده و میگه: این شماره صابخونمه... صبحهای زود خونه ام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون میدمو میگم: حتما خبرتون میکنم فقط مواظبه خودت باش... هر جایی واسه کار کردن مناسب نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی میکشه و میگه: بعضی مواقع از روی ناچاری مجبورم برم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید