داستان در مورد دختریه به اسم مهسا که 6 ساله خانوادشو از دست داده…بهترین دوست و حامی زندگیش براش کاری تو یه عمارت قدیمی پیدا میکنه …عمارت سفید و بزرگی که رازی رو توی خودش پنهون کرده… پسری به نام نیما…ارباب کوچک عمارت، به کمک مهسا این راز رو کشف میکنه و خودش توی همین راز غرق میشه… پایان خوش…

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۵۷ دقیقه

مطالعه آنلاین عمارت عشق
نویسنده اش حروف الفبا رو تازه یاد گرفته...تمامی غذاها رژیمی بودن...ولی اینطور که معلومه از غذای خاصی بدش نمی اومد...لبخند شیطانی زدم ودفتر رو جای قبلیش گذاشتم...هیچوقت به یه آشپز نگید که چی باید درست کنه..."اصل اول:سوپرایزشدن"...یه تره ای واسه خودم خرد کردم که همتا نداشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اتاقم برگشتم...درسته که اتاق تمیزی بود ولی بازم نتونستم طاقت بیارم،روتختی رو برداشتم و تو ماشین گذاشتم،اتاق رو هم کمی گردگیری کردم.حالا بیشتر توش احساس آرامش میکردم.لباسامو تو کمد چیدم...رو تخت دراز کشیدم و زودتر از اون چیزی که فکر میکردم خوابم برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه روز بود که وارد این خونه شده بودم.تو این مدت ستایش چندباری بهم سر زد و میخواست که پیشم باشه اما خودم قبول نکردم.بالاخره که چی؟باید به این تنهایی ها عادت میکردم.اونم که نمیتونست همش نگران من باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب با صدای جابه جایی وسایلی از خواب پریدم.ترس برم داشته بود.نمیدونستم باید چیکار کنم؟نکنه دزده؟آخه باهوش کی غیر دزد اینموقع میره خونه کسی ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم از تخت پایین اومدم و در اتاقو باز کردم.صداها هنوزم میومد.سرکی به اطراف کشیدم،بغیراز چراغهای کم نور سبز رنگ که راهرو را روشن می کرد چیزی ندیدم...باید شجاع باشم وبه علی آقا زنگ بزنم...تلفن روی میز وتوی سالن بود...به آرامی به سمت سالن رفتم...چراغ یکی از اتاقهایی که در راهرو سمت راست بود روشن شد...اب دهانم رابه زحمت قورت دادم...نزدیک تلفن شدم ولی هنوز نگاهم به راهرو بود،صدای برخورد وسیله ای برروی پارکتهای کف اتاق منو به خودم آورد تا با عجله شماره علی آقا رو بگیرم...اما هر چه بوق می خورد اون جواب نمیداد...با گفتن "لعنت بهت"دوباره شماره را گرفتم...صدای قدم هایی از پشت سرم شنیدم،تا خواستم برگردم یه سایه سیاه جلوم ظاهر شد.از ترس قالب تهی کردم...تا خواستم داد بکشم دستشو جلوی دهنم گذاشت ومنو به دیوار کنار میز تلفن چسبوند.آنقدر این اتفاقات سریع پیش اومد که تلفن از میون دستانم افتاد وبا صدای بدی روی زمین افتاد ...هر چقدر تقلا میکردم نمیتونستم از دستان پر قدرتش فرارکنم.حتی توی تاریکی هم مشخص بود که زیادی سنگین وزن و قویه.صداشو شنیدم که عصبانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینقدر ورجه وورجه نکن بچه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوووه خدای من عجب دزد خوش صدایی بود... گیرا و مردونه...بم خاصی توی صداش موج میزد...تو عمرم دزد خوش صدا ندیده بودیم که بحمدالله مشاهده کردم...نفس های داغش به صورتم می خورد...انگار روی من خم شده بود...صدای زیبایش دوباره به گوشم رسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دستمو برمیدارم ولی وای بحالت اگه جیغ و داد راه بندازی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که از ترس صدام تو گلو خفه شده بود سری تکون دادم.دستشو آروم از رو دهنم برداشت و با دست دیگه ش لوسترپایه بلند ی که روی میز کنار من بود روشن کرد...نصف کمی از سالن روشن شد.از نور ناگهانی لوستر چشمانم بی اختیار بسته شد.باز همون صدای جذابش رو کنار گوشم رها کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشماتو باز کن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم چشمامو باز کردم و چهره این مهمون ناخونده کم کم در برابرم روشن شد.چشمامو که کامل باز کردم با دو چشم وحشی مشکی روبرو شدم.چشمایی درشت و مشکی که ابروهای کشیده و مرتب شده بالاشون چنان جذبه ای بهش داده بود که بیشتر ترسیدم.تصویر امیر بهادر خان در جلوی چشمانم ظاهر شد...قدش خیلی بلند بود اونقدر که من به زور تا بالای سینه ش میرسیدم.موهای مشکی،لبهایی بزرگ و گوشتی،دماغ کشیده و قشنگ که به عملی میخورد.چه ترکیبی به هم زده بود واسه خودش،دزد هم اینقدر جذاب آخه؟فقط این چرا اینقدر خوشتیپ کرده؟شلوار جین مشکی با پیراهن چارخونه قرمز و مشکی،این که همه چی تموم بود واسه خودش....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آنالیزت تموم شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداش به خودم اومدم.ای چشمات دربیاد مهسا...مثلا آقا اومده دزدی اونوقت تو داری قیافه شو دید میزنی؟گره ای به ابروهام دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو کی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جالبه...این منم که باید بپرسم تو کی هستی خانوم کوچولو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه بابا...تو نصف شب اومدی دزدی خونه مردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی کرد وهمراه با دادبلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دهنتو ببند احمق...اینجا خونه منه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم قلبم ایستاد.یا خدا.کارم تمومه.این پسرعموی ستایشه؟دیگه اخراجم.مطمئنم.دیدی چطور بیکار شدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگفتی کی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من من کنان گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من...من مهسام.مهسا فریماه...دوست ستایش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید نگاهی بهم انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دوست ستایش؟تو که قرار نبود اینقدر زود بیای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شمام قرار نبود اینقدر زود بیاین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باتمسخر نگاهی بهم انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جدی؟نمیدونستم باید با شما هماهنگ می کردم خانوم،مدیر برنامه های جدید پیدا کردم؟...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من....منظورم اینه که ستایش گفته بود آخر هفته میاین واسه همینم انتظار دیدنتونو نداشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلحشور عقبتر رفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس تو مهسایی هستی که ستایش اینقدر ازش تعریف میکرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به سرتا پام انداخت وابروهایش را بالا انداخت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه...همچین مالی هم نیستی!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفش عصبانی شدم.اخمی کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درست صحبت کنید آقا...من اجازه نمیدم کسی بهم توهین کنه.شما با یهویی اومدنتون نزدیک بود منو سکته بدید.فکر میکردم دزد اومده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم پوزخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو همیشه جلوی دزدا اینجوری ظاهر میشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو چند بار بالاو پایین کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ظاهرت رو میگم...مدل جدید لباس خوابه؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه متوجه حرفش شدم.نگاهی به خودم انداختم و جیغی کشیدم و فوری به طرف اتاقم دویدم.از خجالت داشتم آب میشدم.در رو محکم به هم زدم...با نفس نفس زدنم جلوی آینه قدی کمد ایستادم و نگاهی به خودم انداختم.دستم را محکم بر روی صورتم زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ووای خداجوووووون...ابروم رفت...اخه دختر اگه واقعا دزد بود که الان باید...نه نه نه خدارو شکر که دزد نبود...به لباسم با نگاهی مظلوم خیره شدم...با این لباس خواب کوتاه دوبنده ام یه خانوم کوچولوی واقعی بودم...بیچاره حق داشت بهم بگه همچین مالی نیستم...حقیقت تلخه...نزدیک آینه شدم وبه صورتم خیره شدم...ولی اونقدرها هم بد نبودم که این می گفت...خودش که از من بدتر بود با اون اخمای ترسناکش...صورتم را چپ وراست کردم...صورت گرد و سفیدی داشتم با لبهایی معمولی،بینیم به لطف خدا کشیده بود.ابروهایی هشتی و بلند.تنها ویژگی خوب صورتم چشمای درشت و قهوه ایم بود که ستایش میگفت:این چشمای آهویی تو رو هر کسی نداره.موهام مشکی و بلند بود که اینا رو از مادرم به ارث برده بودم.لاغر بودم اما خودم واسه دلگرمی به خودم میگفتم:باربی.قدم به زور به165 میرسید و در برابر سلحشور زیادی کوتاه بودم...با حسرت نگاهی به در اتاق انداختم وبه سمت تخت خواب رفتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت9 بود و من هنوز توی اتاقم بودم.هم ازش میترسیدم هم استرس داشتم.دیشب نشون داد که چقدر جذبه داره با اون چشماش.قدش که دیگه نگو.زمین تا آسمون بودیم.ماشاالله نردبونی بود واسه خودش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس فرمم آماده نبود برای همین تونیک شلوار ساده ای به تن کردم.موهامو مدل دم اسبی سفت کردموچند دور چرخوندم وبا کش پهنی به شکل گوجه پشت سرم بستم...به آرامی از اتاق خارج شدم...خبری ازش نبود...برای همین نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون دادم...خب تا اینجا ختم به خیر شد...مهسا جوون سکانس دوم شروع میشه که اونم سالن پایینه...از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم.خوشبختانه آنجا هم نبود...با یادآوری قد بلندش یاد چیزی افتادم وخنده ام گرفت...یعنی اگر با این قد وبالا می خواست جارو بزن قیافه اش دیدنی میشد...فک کنم حتی اگه بشینه هم بازم ازم بلند ترمیشد..."بابا لنگ دراز" اولین چیزی بود که می توانستم به او نسبت بدهم...گرچه او باید جلوی بابا لنگ دراز لنگ می انداخت...بهر حال خدایا انصافتو شکر...نمیشد از اون همه بلندی یه خوردش رو به من میدادی؟...چندسانت که چیزی از این دیلاق کم نمیکرد...کم میکرد؟؟؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسایل صبحونه رو آماده میکردم که آقا به آشپزخانه تشریف فرما شدن و ما روی ماهشونو واضح تر از دیشب زیارت کردیم.از حق نگذریم قیافه ش حرف نداشت ولی اخلاقش ظاهرا صفربود...این از اوناس که به قول مادرم فقط قد بلند کرده...ای خدا باز من چشمم به قد این افتاد و افسردگی گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی صندلی بلند شدم و با شرمندگی از اتفاق دیشب زمزمه وارسلام کردم.سری تکون داد و نشست.لال شی الهی.دیشب که خوب زبون داشتی حالا سر میجنبونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم واسش چای بریزم که به لطف خدا زبونش شفا پیدا کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قهوه میخورم...تلخ تلخ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش برگشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما من چایی آماده کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه ای بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به من ربطی نداره که تو چی آماده کردی،من همیشه قهوه میخورم.الانم سریع آمادش کن؛باید وظایفت رو من یادآوری کنم؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم پوزخند مهمون لبای خوش فرمش شد...دیگه دارم شک میکنم که این اداهاش پوزخندن یا لبهاش مادرزادی کج هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز خوبیش به این بود که با جای وسایل آشنایی داشتم وگرنه تا فردا باید دنبال قهوه میگشتم.تا قهوه داشت آماده میشد میخواستم ظرف مربا رو جلوش بذارم که باز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به عمرم لب به اینا نمیزنم،صبحونه من فقط خامه و عسله...فهمیدی؟...مگه اون دفترچه کوفتی رو نخوندی؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص نگاش کردم،با اینکه تو دفترچه نوشته شده بود ولی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس چرا توی یخچالتون همچین چیزی هست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرویی بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر نمیکنم به تو ارتباطی داشته باشه.کاری که گفتم بکن.راستی گفتی اسمت چی بود؟گلسا؟دلسا؟فریبا؟آهان...خاله ریزه.همین بود دیگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت بند حرفش یه نگاه به سر تا پام انداخت وگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خامه و عسل بیار...خاله ریزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی اگه بگم دود از کله م بلند شد دروغ نگفتم.رسما داشت کوتاه قدیمو به تمسخر میگرفت.حالا اون زیادی بلنده من چیکار کنم؟صبحونه دلخواهشو جلوش گذشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خواهش میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما نگاهی بمن انداخت با لبان کج شده از این همه پروایم به کنایه گفت:وظیفت بود!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الهی تو گلوت گیر کنه بی لیاقت.عوض تشکرش بود.نمیدونم چرا ازش نمی ترسیدم ودوست داشتم با او کل کل کنم...تا اینجا فهمیدم که بشدت اهل تیکه انداختن وتمسخر کردنه...پادشاهی زندگی کردن همینه...همه رو رعیت خودش میبینه مرتیکه جوهر لق....واقعا این شازده با این اخلاقش برادرزاده آقای سلحشوره؟؟؟مثلا هنرمنده مملکته!! اما دریغ از نقطه ای احساس که توکلامش باشه...زهر مار هم به این تلخی نیست...پوووف

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت قهوه جوش رفتم تا واسش قهوه بریزم که دوباره صداش دراومد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این چایی چی شد پس؟چقدر آروم کار میکنی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این چی گفت؟چای؟با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اماشما که قهوه خواستید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قهوه ای که اینقدر طول بکشه دیگه واسم مزه ای نداره.چایی بیار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای فرو بردن عصبانیتم نفس عمیقی کشیدم و باگفتن"چشم"به سمت قوری چای رفتم.وقتی لیوان چای رو جلوش گذاشتم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من بهت گفتم تو لیوان بریز؟فنجونی میخورم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نخیر...این آقا روز اولی میخواد منو سکته بده.خودم کم لاغرم با این رفت و آمدا فکر کنم چندکیلویی آب کرده باشم.خدا به دادم برسه.از یه صبحونه اینقدر ایراد میگیره وای به حال بقیه کارا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی فنجون چای رو روی میز گذاشتم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دو رنگه دیگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی کارد میزدی خونم درنمی اومد.خب چرا نسیه حرف میزنی؟مثه آدم همون اول بگو چی کوفت میکنی...بزنم فک خوشگلشو بیارم پایین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تجربه اولین روز کاریم واقعا سخت بود.بیچاره خدمتکارای قبلی حتما همین اخلاقشو دیدن که جا زدن.ولی فکر کرده.من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ناهار خونه نمیام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداش به طرفش برگشتم.خواستم بگم"الحمدالله"اما خوردمش.حالا فکر کرده من کشته مرده دیدنش.ولله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم میز صبحونه رو جمع میکردم که دیدم بلند شد،فنجون چای رو توی سینک گذاشت و به سمت قهوه جوش رفت.مات حرکتش بودم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همون قهوه رو ترجیح میدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه واجب شد مشتمو بکوبونم به صورتش...هرچند که مشت من خیلی میرسید میزد به چونه اش.صورتش نیازمند چارپایه بود.نردبون...دراز بی خاصیت...ای لنگات بشکنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فنجون قهوه رو به دست گرفت و همونطور که از آشپزخونه خارج میشد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بعد از کارت بیا تو حیاط... باید حرف بزنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد رفت.وسایل رو جمع کردم و شستم.به طرف حیاط رفتم .سلحشور یا همون نردبون خودمون روی صندلی راکینجر نشسته بود و چشماشو بسته بود.منم روی صندلی نشستم و منتظر شدم تا ببینم آقا کی نطقشون باز میشه.با چشمای بسته چقدر چهره آرومی داشت.تمام جذبه ش توی چشماش بود.وقتی دیدم آقا خیال صحبت نداره خودم پیش قدم شدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقای سلحشور با من کاری داشتید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی رو متوقف کرد.چند لحظه بعد چشماشو باز کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر کنم بهتره قبل از هر چیزی از خودت بگی خانوم کوچولو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم همون حرف همیشگی.از خودت بگو.دستامو توی هم قلاب کردم،سرمو پایین انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من...من مهسا فریماه هستم.اصالتا اهل شیرازم...بخاطر یه سری مشکلات به تهران اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیز دیگه ای باید بگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه چیزی نگفت.بعد دوباره به حرف اومد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا از جای قبلی اومدی بیرون؟ستایش میگفت قبلا توی یه خونه کار میکردی که اتفاقا خانواده خوبی هم بودن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله خانواده خوبی بودن اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیتونستم بگم اومدم بیرون چون پسرش بهم نظر داشت،آخه خودشم مجرد بود و من هیچ اطمینانی بهش نداشتم.میدونستم اگه اینو بگم بحثو میکشونه به خودش:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جواب ندادی،چی شد که کار قبلیتو ول کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مطمئن باشید من هیچ کار اشتباهی مرتکب نشدم.خواهش میکنم بهم اطمینان کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه...اما این اعتماد رو مدیون ستایش باش.چون من فقط بخاطر اون قبول کردم که اینجا باشی.پس بهتره حواستو جمع کنی که اعتماد هیچ کدوممونو از دست ندی...فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله...متوجه هستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چند سالته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیست و دو سال

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زیادی بچه ای.هر چی رو میگم خوب گوش کن چون یه بار بیشتر نمیگم...ساعت کاری من مشخص نیست.یه وقتایی تمام روز خونه هستم یه وقتایی هم هست که تا دیروقت نمیام اما تو همیشه باید در دسترس باشی.خونه همیشه باید مرتب باشه.وظایفتو که میشناسی؟در ضمن وارد اتاقمم نمیشی حتی محض کنجکاوی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاقتو چیکار دارم؟اصلا بهتر.لااقل کار من کمتر میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من مهمونی زیاد میگیرم...وقتایی که مهمونی توی عمارت باشه از شرکت خدماتی خدمتکار میارم...تو سر خدمتکارشون هستی وباید راهنماییشون کنی...آخر هفته ها هم دوتا خدمتکارمیاد تا خونه رو تمیز کنن..باید حواست باشه وبالا سرشون باشی...اینجا وسایل قیمتی زیاد هست...متوجه که هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم...خدا روشکر لازم نبود خونه به این بزرگی را به تنهایی تمیز کنم...نیما برگه سفیدی را از درون کیفی کنار پاش بود بیرون اورد وبه همراه خودکاری روی میز گذاشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قراردادته...امضاش کن...بیمه نمیشی...ماهی 700تومنم میگیری...اگه از کارت راضی باشم پاداش خوبی بهت میدم یا شاید حقوقت رو زیاد کردم...دیگه به خودت مربوطه که چطور می خوای کار کنی...از خدمتکارای قبلیم سفته سفید امضا می گرفتم...همونطور که قبلا گفتم اشیا اینجا قیمتی ان...برای اطمینان بیشتر این کار رومیکردم...بهر حال احتیاط شرت عقله...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی دلم پوزخندی زدم:عقل"...تمام ویتامین های وجودت رفته توی استخونات تا رشد کنی...عقلت کجا بود...شرط می بندم کله ات مثل توپ، توخالی تو خالی باشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما من ازت سفته نمیگیرم چون به ستایش وعموم اعتماد دارم...حتما چیزی می دونن که انقدرازت تعریف کردن...امیدوارم لایق اعتمادمون باشی...یه چیزی که خیلی واسم مهمه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکیه اشواز صندلی برداشت،آرنج دست چپش رو برروی زانویش گذاشت وچشماشو ریز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو این عمارت نباید بشونی وببینی...هر اتفاقی که تواین خونه میفته تو همین خونه می مونه...من از موشای توی دیوار بدم میاد ومطمئن باش درجا اونا رو میکشم...منظورمو میفهمی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی نگاه متعجبم را دید دوباره به صندلی تکیه داد وپای راستش رو روی پای چپش انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ازلحاظ فهمیدن که انتظاری ازت ندارم...بیخیال...رک بهت میگم...رازهای تو این خونه رو نباید به ستایش بگی...منظورم بی بی سی بازیه...گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخمی که بر روی ابروهام نشست خودکار رو برداشتم وبدون اینکه بخوونمش امضاش کردم وبرگه رو به سمتش گرفتم...از جام بلند شدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کاملا متوجه حرفاتون هستم آقای سلحشور...امیدوارم اتفاقی نیفته که باعث شرمندگی من پیش شما و ستایش بشه.اگه اجازه بدید من برم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما قرارداد روتوی کیفش گذاشت وبا لبخندی که ازش ندیده بودم بدون اینکه به من نگاهی بندازه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می تونی بری...راستی لباسای کثیفم رو توی سبد گذاشتم وقتی کار شستنت تموم شد خیلی با دقت اتوشون کن...حواست به خط اتوهم باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره بدون اینکه نگام کنه دستشو به معنی رفتن تکون داد.تو همین نصف روز کلی از اخلاقاش رو فهمیده بودم واین تصمیم هم گرفتم زیاد به پرو پاش نپیچم...خدا آخر و عاقبتمو با این آدم بخیر کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا راضی هستی از اونجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینوستایش ازم پرسید که از سر تنهایی و بی حوصلگی بهش زنگ زده بودم.گوشی تلفنو جابجا کردم و با مکثی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الان که نمیتونم جوابی بدم..فعلا زوده بگم خوبه یا بد...پسرعموی جنابعالی زیادی مغروره.اصلا هم خوش صحبت نیست.باورت میشه امروز واسه صبحونه خوردن کلی علافم کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه شیطون باری به خودم تو آینه انداختم ...اخ که چقد رعایت نکردن قوانینش لذت بخشه..."بی بی سی بازی ممنوع"...برو بابا...دختر وخبرچینی...آدم خفه میشه حرف تو دلش بمونه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جدی؟چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه میدونم.یه بار چایی میخواست بعد میگفت قهوه میخوام.تازه تشکرم بلد نیست.انگار من نوکرشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه نیستی؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا خدا...این دیگه از کجا اومد؟مگه نگفت ظهر نمیاد؟هنوز صدای ستایش از اونور خط میومد.گوشی رو قطع کردم و با ترس به سمتش برگشتم.توی چارچوب در ایستاده بود و با اخم وحشتناکی نگام میکرد.به تته پته افتاده بودم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-س...سلام آقای سلحشور...شما...شما کی اومدید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفمو قطع کرد و با عصبانیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یک:اینکه من کی میرم و کی میام به خودم مربوطه،دو:موش بازیت گل کرد نه؟سه:تو توی این خونه یه مستخدمی و یه مستخدم هر کاری که میکنه وظیفشه پس تشکر نیازی نیست...فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی جوابی ندادم محکمتر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پرسیدم فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ب...بله فهمیدم،دیگه تکرار نمیشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اتاقمو محکم بست و رفت.از ترس به سکسکه افتاده بودم.چرا همیشه مثل اجل معلق سر میرسید؟یعنی من بدشانسم در حد لیگ برترانگلیس...حالا خوبه گفت نمیام خونه...صدایش رو از ابتدای راهرو شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خاله ریزه....سریع بیا پایین کارت دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای لال شی پسر...خاله ریزه عمته....تو قدت زیادی بلنده نردبون...چیکار من داری آخه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اکراه بلند شدم و به طبقه پایین رفتم.توی آشپزخونه بود.داشت قهوه میخورد و همزمان با تلفن حرف میزد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بعداز ظهر پرواز دارم...آره،آره گفتم که حال مادرم خوش نیست،نمیدونم احتمالا دو هفته ای طول بکشه...باشه خبر میدم...کاری نداری؟قربانت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو قطع کرد و به من اشاره کرد که بشینم.کلا عادت داره آدمو دق بده تا حرف بزنه.قهوشو در آرامش کامل خورد و بعد از چند لحظه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شنیدی که گفتم پرواز دارم،مشخص نیست کی برگردم اما قبل رفتنم تذکرات لازمو بهت میدم.حق نداری مگر در مواقع ضروری از خونه بیرون بزنی،هیچ تلفنی رو هم جواب نمیدی،فکر نکن چون من نیستم آزادی که هر کاری دلت خواست بکنی...فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونم چرا فکر میکنه من نفهمم؟خب فهمیدم دیگه.هی همینو میپرسه.یه باره بگو اسیر شدم دیگه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شنیدم چی گفتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای وای من...مگه من بلند فکر کردم؟حالا باز خوبه فحشی چیزی ندادم وگرنه خونم حلال بود.نگاش کردم و آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درسته که شما...شما باید به من دستور بدید اما...اما فکر نمیکنید اینهایی که میگید یه کم سخت باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همون جدیت جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه...فکر نمیکنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون دیگه.این اصلا فکرش کار نمیکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم برم که کارتی جلوم گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این کارت عابره که به نام خودم گرفتم.توش پول ریختم که اگه چیزی نیاز شد بخری...بگیرش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما من که از دستور دادنش بدم اومده بود با حرصی که توی صدام مشخص بود گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من که قرار نیست جایی برم یا کسی اینجا بیاد...پس پولی هم نیاز ندارم آقای سلحشور...با اجازه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با فریادی که سرم زد در جا ایستادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وقتی بهت دستور میدم باید بگی چشم...دستم هنوز درازه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم وبا ناراحتی کارت رو از دستش گرفتم...هنوز چند قدم ازش دور نشده بودم که صدام زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خاله ریزه برگشتم لباس فرم تنت باشه...علی بهم گفت دادیش خیاطی...فکر نکن یادم رفته و چیزی بهت نمی گم...اگه بخوای باز قوانین این خونه رو نادیده بگیری کلات بدجوری تو کلاه من میره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه یه لحظه دیگه بمونم به طرف اتاقم رفتم.هیچوقت فکر نمیکردم منی که از گل نازکتر بهم نمیگفتن حالا باید از یه مرد دستور بگیرم و بیشتر از همه اینکه تحقیراشو تحمل کنم.کاش هیچوقت اون اتفاق نمی افتاد و من از خونه و زندگیم دور نمیشدم.خدایا این چه تقدیریه که برام نوشتی؟مگه من بنده بدی برات بودم که اینقدر بلا سرم میاری؟چقدر باید تحمل کنم آخه؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفن بی وقفه زنگ میخورد اما من گوشی رو برنمیداشتم.آقای سلحشور یه ساعتی میشد که به فرودگاه رفته و من باز تنها شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه از صدای تلفن بلند شدم ، از پریز کشیدمش که موبایل خودم زنگ خورد.ستایش بود.با خوشحالی دکمه سبز رو فشردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام ستایش خانوم گل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ستایش تقریبا عصبی بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ای بمیری دختر.چرا تلفن خونه رو جواب نمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه تو بودی که زنگ میزدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه...نیما بود.زنگ زد بهم گفت این خاله ریزه چرا گوشی رو جواب نمیده؟حالا منم متعجب که خاله ریزه کیه؟وقتی گفت منظورش تویی خندم گرفت ولی اینقدرعصبانی بود که جیکم درنمی اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خاله ریزه و مرض!حالا چیکار داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای خوب شد گفتی.بلیطشو جا گذاشته.زنگ زده بود که تو واسش ببری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من ببرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره،تو رو خدا زود ببر.بیچاره به هزار مصیبت بلیط گیرش اومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا خودش برنگشته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینجوری خیلی دیر میشد...مهسا جون ستایش ببرش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این پسرعموی تو هم آلزایمر داره ها...حالا کجا گذاشته بلیطو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفت تو کشوی میزشه.عجله کن باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه بابا...الان میرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو قطع کردم و به طرف اتاقش رفتم.موندم چطور همچین چیزی رو یادش رفته.در اتاقشو که باز کردم عطر خوش مریم به مشامم رسید.چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.چشم که باز کردم با یه اتاق که چه عرض کنم با یه سوییت بزرگ و شیک روبرو شدم.تختخواب دونفره ی مشکی رنگی وسط اتاق گذاشته شده بودو روبه روش هم یه تلویزیون ال سی دی بزرگ کنار پنجره خودنمایی می کرد...پرده حریر سفید رنگی اتاقشو بی شباهت به اتاق یک شاهزاده نکرده بود...سمت چپ تختش میزی قرار داشت که پر بود از عطر ووسایل شخصیش و سمت دیگر تخت کمد دودره ای بین دیوار تعبیه شده بود... روی دیوارقاب عکس های زیادی که همشون عکس از خودش بود زده...خودشیفتس دیگه.البته توی عکسا واقعا جذاب بود...یه دست نیم ست سفید و مشکی هم تو اتاق چیده ... یه گیتار خیلی خوشگلم رو دیوارش نصب بود.وای که چقدر عاشق آهنگ زدن بودم البته پیانو رو ترجیح میدادم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه یادم افتاد که واسه چی تو اتاقشم...فوری به سمت میز رفتم و کشوی اول رو باز کردم.خداروشکر بلیط دم دست بود.سریع برداشتمش و آماده رفتن شدم.فقط دعا میکردم که دیر نشه و گرنه به خونم تشنه میشد.پروازش ساعت3بود.هنوز یکساعتی فرصت داشتم.حالا من خودم استرس داشتم این ستایش هم ول کن نبود.همش زنگ میزد که رسیدی یا نه؟انگار بنده جت سوار شدم یا اینکه میتونستم پرواز کنم اما از سر لجبازی پرواز نمی کردم...ای بابا...فقط لنگ دراز کرده،با این کارش پی بردم قطعا بی خاصیته...آدم چیز به این مهمی یادش میره...دیلاق یه لا قبا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره بعد از کلی کاهش وزن و استرس رسیدم.حالا تو این بازار شام چطوری پیداش کنم؟از اطلاعات فرودگاه خواهش کردم که واسم پیجش کنه.اینطوری نیازی نبود کلی دنبالش بگردم.از دور دیدمش که داره به سمتم میاد.توقع داشتم وقتی منو ببینه از خوشحالی بال دربیاره اما برخلاف انتظارم وقتی بهم رسید با تشر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچ معلومه کدوم جهنمی بودی؟چرا تلفنو جواب نمیدادی؟شانس آوردی پرواز تاخیر داره وگرنه وای بحالت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی اختیار بغض کردم.عجب استقبال گرمی!!!.مرتیکه پررو... انگار من باعث شده بودم بلیطش یادش بره.میخواستم جوابشو بدم ولی میدونستم لب باز کنم اشکم دراومده.آروم بلیطو روی چمدون گذاشتم و پشت بهش ایستادم.بغضمو فرو بردم و باصدای گرفته ای گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من...من اگه تلفنو برنداشتم فقط به دستور خودتون بوده آقای سلحشور وگرنه من...من هیچ جهنمی نبودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد به سمت در خروجی دویدم.اشکام همینطور میریخت.تحقیر پشت تحقیر...معلوم نیست از بچگی چطور بزرگش کردن...حتما بجای غذا بهش نیش مار میدادن که انقد زبونش نیش داره...معلوم نیست به کدوم ساز آقا باید میرقصیدی.لعنت به من...زبونم ندارم از خودم دفاع کنم...اشکم دم مشکمه...مامان جونم... قربونت برم...قدم بدرک،حداقل یه زبون واسم به ارث میذاشتی که میفهمیدم بابا یه جا تو این دنیای کوفتی منم می تونم از خودم دفاع کنم...بخدا اگه مجبور نبودم یه لحظه هم پیشش نمی موندم.اشکام سر قبرت بریزه نردبون...وای زبونم لال...نه نه خدا نکنه.جوون مردم گ*ن*ا*ه داره.ولی خدا یه جوری حالشو بگیر که من لذت ببرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزها از پی هم میگذشتن و برگشت سلحشورکوچک نزدیک شده بود.طبق گفته اش هم آخر هفته سه خدمتکار به عمارت اومدن تاهمه جا رو تمیز کنن که البته یکی از اونا باغبون بود وباید درختها رو هرس میکرد.منم تمام حواسم بهشون بود که چیزی از وسایل خونه کم نشه...گرچه از اون دوتا خانوم خوشم اومده بود واونطور که فهمیدم این خدمتکارا نزدیک 3ساله به اینجا میان و درواقع مورد اعتماد آقا نیما هستن...فاطمه زن میانسالی که نسبتا چاق بود ولی از بخت بد من قد بلندش چاقیشو پنهون می کرد...اینم یه بهانه واسه اینکه دوباره جلوی آینه بایستم وغصه بخورم...ستاره دختر فاطمه است وجالب اینکه دانشجوی پرستاریه ولی برای اینکه کمک خرج خانوادش باشه همراه مادرش به عمارت می اومد...آقا مجتبی که توی باغ مشغول بود همسر فاطمه خانومه...دلم نیومد کمکشون نکنم برای همین منم مشغول گردگیری شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر سه درگیر سالن بودیم که ستاره با دستمال و شیشه شوری کنار پنجره ایستاده بود سریعا برگشت وجیغ بلندی کشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیییی...چی شده مادر؟؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه خانوم با عجله به سمت دخترش دوید که خنده ستاره مثل بمب تو سالن پیچید و باعث شد فاطمه وسط راه بایسته...هنوز از بهت جیغ بنفش ستاره بیرون نیومده بودیم که با لبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید مامان جون تو دلم مونده بود...آخه میگن وقتی توی جمع یه دفعه همه ساکت میشن دختری به دنیا میاد منم از سر ذوق جیغ کشیدم...فدای اون فرشته کوچولو بشم که الان بدنیا اومده...ووووی!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه دست به سینه وبا اخمهای درهم روبه ستاره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مادر بشی الهی ،که ببینی وقتی پاره تنت جیغ میکشه چه حالی بهت دست میده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ستاره به نگاهی شیطنت بار نزدیک مادرش شد و لپهاشو بین دستاش گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-انشالله مامان جون انشالله...خدا از زبون مبارکت بشنوه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرف خودش رو روی مبل سلطنتی انداخت و در حالی که دستمال رو توهوا می چرخوند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ای خدا پس اون یار ما کی میاد؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه ای از نفس پر حسرتی که ستاره کشید خنده ام گرفت...امان از دست دخترا...جون به جونشون کنن فقط از ازدواج های رویایی حرف میزنن...خیلی دوست دارم بدونم منشا وجودی این شاهزاده ها از زبون چه کسی نشات گرفته...ما که نه دیدیم ونه شنیدیم که این شاهزاده کسی رو خوشبخت کرده باشه...با پس گردنی که فاطمه به دخترش زد این قائله هم به پایان رسید وما دوباره به سر کار برگشتیم.تمام اون روز در کنار خانواده شاد رحیمی ها گذشت...از آوازهای عاشقونه آقا مجتبی توی باغ که برای همسرش می خوند وباعث می شد گلهای سرخ رنگی روی گونه فاطمه خانوم بشینه و یا رقص مضحک وعجیب وغریب ستاره که بگفته خودش کردی بود...حتی تونسته بودم لبخند نادر علی آقا رو هم ببینم که با چه ذوقی توی باغ کمک آقا مجتبی درختارو هرس میکرد...خیلی ازشون خوشم اومده بود،نگام پر شد از حسرت لحظه هایی که ای کاش قدر تک تک اونا رو می دونستم...صدای خنده مامان...قربون صدقه های بابا...چی شد اون همه زندگی وشور؟؟...اون لحظه چقد به ستاره حسودی کردم و توی دلم از خدا خواستم لبخند رو از روی لباشون دور نکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به گفته منبع معتبر بی بی سی، ستایش خانوم گل متوجه شدم نردبون دیلاق حال مادرش خوب شده و احتمالا دوشنبه شب برمیگرده،هرچند که من به این تاریخا دیگه اعتمادی نداشتم و هرلحظه منتظر اومدنش بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شبی که میخواست برگرده خونه رو مرتب کردم.غذا رو درست کردم و به حموم رفتم.بعد از یه دوش که حسابی حالمو جا آورد حولمو تنم کردم و از حموم بیرون زدم که به چیزی برخورد کردم.سرمو بالا آوردم که چشمم به جمال نردبون روشن شد.اونم همینطور خیره شده بود بهم.این زود رسید یا من زیادی توی حموم بودم؟نمیدونم چقدر گذشت که صداشو شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زبونتو گربه خورده خاله ریزه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرصم گرفت.ای خدا خودت شاهدی که من هی میخوام ملاحظه کنم خودش نمیذاره.هنوز نیومده شروع کرد.کمی عقب رفتم و و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما کی اومدید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و در حالیکه در دستشویی رو میبست گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینکه کی اومدم مهم نیست،فقط موندم چرا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرتا پا نگام کرد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا همش لحظه های خاص سر میرسم!!!؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رفت.لحظه های خاص یعنی چی؟یه نگاه به خودم انداختم.یعنی الهی بمیری مهسا.الهی کفنت کنن.آخه واجب بود همچین حوله ای تنت کنی؟خب مثل آدم لباستو تنت کن.حالا فهمیدم منظورش چیه.اون دفعه با لباس خواب منو دید حالام با این لباس کوتاه حمام.واقعا هم که عجب لحظه هایی سر میرسه.سریع وارد اتاقم شدم.لباس فرمم رو پوشیدم...لباسی با پیراهن آستین سه ربع سفید و دامنی مشکی وچون دامنش کوتاه بود مجبورشدم ساپورت مشکی هم بپوشم گرچه ساق پاهامو نمی پوشوند ولی من زیاد معتقد نبودم وهمون روز اولی هم بدون روسری جلوش ظاهر شدم ولی این دامن زیادی کوتاه بود کافی بود خم بشم...پسر پیغمبر که نیست،هست؟بهر حال با پوشیدن لباس مزخرف فرم برای چیدن میز به آشپزخونه رفتم.دلم بدجوری به صدا افتاده بود.با این حمامی هم که رفته بودم بیشتر احساس ضعف داشتم.با اینکه حوصله دیدنشو نداشتم اما به خاطر خودمم که شده رفتم واسه شام صداش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاقش صدای گیتار میومد.چقدر آروم میزد. بر عکس بداخلاقش که اصلا به ذوق هنریش نمی اومد ولی تو کارش خیلی خوب بود...اونقدر محو شنیدن آهنگ شده بودم که گرسنگی یادم رفت.وقتی کارش تموم شد آروم به در اتاقش زدم.چند لحظه هیچ صدایی نیومد.خواستم دوباره در بزنم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی میخوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقا...میخوام میزو بچینم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب چیکار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم گفتم"لطفا بفرمایید کوفت کنید":

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایید سر میز...لطفا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخه این لطفا دیگه وسطش چه صیغه ای بود؟...نه که خیلی ازش خوشم می اومد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میز رو کامل و قشنگ چیدم.عاشق فسنجونای خودم بودم.امکان نداشت کسی بخوره و تعریف نکنه.نمیدونم چرا دلم میخواست نردبون هم ازش میخورد.این اولین باری بود که توی این خونه فسنجون درست میکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد من، اونم به آشپزخونه اومد.صورتش کمی گرفته بود.یه غمی توی نگاهش بود.چشماش اون جدیت همیشگی رو نداشت.نمیدونم چش شده بود اما با وجود رفتار بدش دلم نمیخواست از چیزی ناراحت باشه.جالب اینکه همیشه چوب همین دل رحمیمو میخوردم !!ولی خب مثل اسمم ماه بودم ماه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این دیگه چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاش کردم که با اخمی که انگار بدترین وچندش آور ترین غذا رومیبینه به ظرف فسنجون نگاه می کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فسنجونه آقا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قاشق خورشخوری رو با اکراه تو ظرف چرخوند و مثل کسی که می خواد بالا بیاره سریع به صندلی تکیه داد و بینیشو گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مطمئنی این غذاست؟...نکنه غذای وولف رو بهم دادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تشبیه غذایم به غذای اون سگ ولگردش عصبانی شدم ونفسم رو بشدت بیرون دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نخیر...غذای سگ ماله سگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلمه سگ رواز روی قصد بشدت گفتم که نیما سریع بلند شد و یقه پیراهنمو بین دستاش گرفت وبا یه حرکت مثه پر کاهی بلندم کرد طوری که فقط نوک کفشهام زمین رو لمس می کرد،از ترس قالب تهی کردم...بخدا مطمئن شدم خود سگه... با برخورد نفسهای داغش به پوست صورتم وحشت زده سرم رو پایین انداختم وبه یقه لباسش خیره شدم...حتی نمی تونستم دستامو بلند کنم و روی دستاش بذارم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو چشمای من نگاه کن و بگو چه زری زدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دادی که سرم زد بی اختیار دستمو روی دستاش گذاشتم و سرم رو بیشتر تو یقه لباسم فرو کردم که دوباره فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهت گفتم تو چشمام نگاه کن و حرفتو دوباره بزن تا حالیت کنم کی سگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منو به خودش چسبوند و کنار گوشم با اون صدای زیبایی که حالا آروم شده بود تکرارکرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو چشمام نگاه کن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لمس لبهاش روی لاله گوشم کاملا بی وزن شدم و دستم از روی دستاش پایین افتاد...تنم از گرما می سوخت و ضربان قلبم دوبرابر شده بود،با ترس سرمو بلند کردم و تو چشمای به خون نشسته اش خیره شدم،اما یه لحظه طوفان چشماش فرو کش کرد و هر دو به چشمای هم زل زدیم...تنها صدایی که از آشپزخونه میومد صدای ضربان قلبمون بود...تند و وحشی...آب دهنمو به سختی فرو بردم اما بغض گلوم پایین نرفت و باعث شد چشمام پر از اشک بشه،نیما به آرومی یقه لباسمو رها کرد و ازم فاصله گرفت،ایستادن برام سخت بود،برای جلوگیری از افتادنم دستمو به کمد آشپزخونه گرفتم،باید حرفی میزدم و گرنه معلوم نبود تا چند دقیقه دیگه بتونم زیر این نگاهش دووم بیاورم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید آقای سلحشور...من قصد جسارت نداشتم...بخدا غذای روی میز فسنجونه...اگه فکر میکنید بد مزه اس و دوسش ندارید من فوری غذای دیگه ای درست می کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما تک سرفه ای کرد و نگاشو از چشمای اشک آلودم گرفت،چرخید وقصد خروج از آشپزخونه رو داشت که بین راه ایستاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین خوبه بیارش توی اتاقم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید