داستان درباره ی دختری به اسم مینا هستش که جدیدا با پسری به اسم عادل از یک خانواده ی ثروتمندی اشنا شده.عادل قصد داره که با مینا ازدواج کنه ولی مینا عادل رو فقط واسه دوستی میخواد و قصد ازدواج با اونو نداره تا اینکه مینا پسر عموی عادل رو میبینه و عاشق اون میشه اما…..

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۴۳ دقیقه

مطالعه آنلاین کویر تشنه
نویسنده : مریم اولیایی

ژانر: #عاشقانه #اجتماعی

خلاصه :

داستان درباره ی دختری به اسم مینا هستش که جدیدا با پسری به اسم عادل از یک خانواده ی ثروتمندی اشنا شده.عادل قصد داره که با مینا ازدواج کنه ولی مینا عادل رو فقط واسه دوستی میخواد و قصد ازدواج با اونو نداره تا اینکه مینا پسر عموی عادل رو میبینه و عاشق اون میشه اما…..

از هفت هشت سالگی یادم می آید هر وقت سر خاک پدر می رفتیم، مادر به جای اینکه سر مزارش فاتحه بخواند، ناسزا میگفت.او را لعنت میکرد و برایش طلب زجر و شکنجه میکرد. به سینه اش می کوبید و می گفت: "مرد، خدا نیامرزدت. خدا هر چی ظلم به من و اون کردی سرت بیاره. تنت تو قبر بلرزه که مثل زلزله زندگی من و این بچه رو ویرون کردی." آن لحظه خیلی ناراحت و عصبی میشدم، اما بعد که میگفت: "آخه هنوز هم دوستت دارم. دلم برات میسوزه. حاضر بودم با خودت زندگی میکردم، اما الان آن قدر انتظارشو نمیکشیدم." گیج میشدم. مثل درمانده ها سر در نمیاوردم.

سیزده چهارده ساله که شدم، بالاخره جرات کردم و پرسیدم: "به چه حقی بابامو نفرین میکنی؟ اون دستش از دنیا کوتاهه. مگه چیکار کرده؟ ما که تو ناز و نعمتیم. چی برات کم گذاشته؟ دوستش هم که داشتی.دوستت هم که داشته!"

مادر با چشمهای اشک آلودش به من نگریست. حرف گنگی در نگاهش سرگردان بود که به بیان در نمی آمد. دوباره به سنگ قبر چشم دوخت و این بار با صدای بلندتری نالید: "خدا، چی کار کنم؟ تا کی این همه درد و غصه رو تو دلم بریزم؟ این بچه رو چطور قانع کنم؟"

باز این ضجه*هایش مرا محکوم به سکوت کرد. اما آخر تا کی باید بیجواب میماندم؟ بنابراین از رو نرفتم و هنگام بازگشت، در حالی که رانندگی میکرد، از او پرسیدم: "مامان آدم حسابم کن و جواب سوالم را بده. من می خوام بدونم بابام کی بوده. این حق منه."

-تو عزیز دل منی. تو امید زندگی منی، قربونت برم. اما نمیتونم الان به تو تفهیم کنم که چی به ما گذشته. به دلایلی نمیتونم، دخترم.

-آخه یعنی چی؟

-یعنی اینکه وقتی بزرگتر شدی و فهمیدی حق چیه و معنی بعضی کلماتو بهتر درک کردی، وقتی عقلت آنقدر رشد کرد که درست قضاوت کنی، اون وقت بهت میگم. قول میدم. الان زوده. بدتر افکارت پریشون میشه.

هفده ساله که شدم، چون ظرفیتم پر بود، لب گشودم و پرسیدم: مامان تو اصلا بابامو دوست داشتی؟

-خوب معلومه. بله که دوستش داشتم.

-منظورم وقتیه که زنش شدی.

-نه

-برای من بابای خوبی بود؟

مادر کلافه به نظر میرسید. آنقدر سکوت کرد که گفتم: خوب فهمیدم. بابای خوبی واسه م نبوده. اما میخوام بدونم پس چرا به خودمون زحمت میدیم میریم سر خاکش؟

-ببین، دخترم، چون چیزی از زندگی ما نمیدونی، نمیتونم جوابی بهت بدم. تو بابای خیلی خیلی خوبی داشتی. یه بابای نمونه. اما..... اما...... دختر، دست از سرم بردار. آنقدر نمک روزخمم نپاش. هر موقع وقتش بشه، خودم بهت میگم دیگه.

-دست بردار نیستم. کاری نکن سر به بیابون بذارم، مامان. حالم خیلی بده. دیگه تحمل ندارم. دارم روانی میشم. همین روز هاس که سر خاک من هم بیای ها! گفته باشم.

-خدا نکنه. این حرفها چیه؟ من دلم به تو خوش، سپیده.

-اگه برات ارزش دارم حرف بزن. پرده از واقعیت بردار. راحتم کن. نه عکسی از پدرم نشونم میدی، نه خاطره ای تعریف میکنی. گاهی فکر می کنم...... فکر میکنم.....

-بگو. فکر میکنی که چی؟

-که... که.... اصلا پدر شناسنامه ای نداشته ام.

رنگ از رخسار مادر پرید. خشکش زد. روی صندلی آشپزخانه نشست. انگار پاهایش قدرت نگهداریش را نداشت. از حرفم شرمنده شدم. شانهٔ او را نوازش کردم و گفتم: معذرت میخوام. میدونم تو زن پاکی هستی. اما تو هم بودی همین فکرو میکردی و مثل من گاهی تصمیم به خودکشی میگرفتی.

به اتاقم پناه بردم و بسترم را پر از مرواریدهای اشک کردم. دلم نوازش پدر را می خواست،اما دستهای ظریف مادر را پشتم حس کردم. لبهٔ تخت نشست و گفت: میدونی، شاید اگه زن نانجیب و ناپاکی بودم، تو این دنیا هیچی از دست نمیدادم. آنقدر بدبختی نمیکشیدم و تو هم الان پدرت کنارت بود. اون وقت حسابم رو با خدا اون دنیا پاک میکردم. هر چند که مطمئنم این دنیا در مکافاته و آدم همین جا پاسخ گناه هایی رو که کرده میگیره. من نانجیب نبودم و تو فرزند حلالزاده ای. هرگز در مورد من چنین فکری نکن. اما در مورد سوالت، هر موقع تونستی زیباترین و کاملترین تعریفو از یه انسان عاشق و یه انسان خأئن بکنی، اون روز واسه ت درددل میکنم. اون وقت خاطراتی رو برات تعریف میکنم که شاید شنیدنش خیلی تلخ باشه. اون روز عقده ای رو که پانزده ساله تو سینه نگه داشتم برات باز می کنم. اون روز تو رو با خودم آشنا میکنم. بهت قول میدم. میخواد همین الان باشه، میخواد بعدها باشه. یه تعریف زیبا میخوام.

معنایی که آن لحظه برای مادر کردم به دلش ننشست. از کنارم برخاست و رفت. از آن روز به بعد کارم در آمد. افتادم دنبال یافتن معنا. به نظر دو کلمهٔ ساده با معانی مشخص می آمدند، اما هیچ کدام از تعاریف مادر را راضی نمیکرد. کلی کتاب خواندم، سراغ کلی آدم رفتم، و خیلی جدی به خاله مهناز و عمو علی گیر دادم. فکر میکردم آنها حتما خاطرات زندگی مادرم را میدانند و میتوانند کمک بزرگی باشند. اما مادر زیپ دهان آنها را هم بسته بود. از نگاههایشان میفهمیدم از همه چیز آگاه اما خاموشند. بهانه میاوردند و میگفتند همان معانی معمولی را بلدیم و از راز مینا بیخبریم. این مسئله شدیدا در روحیه ام اثر منفی گذاشته بود. به جای اینکه فکر درس و تحصیل باشم، دنبال این دو واژه بودم تا پدرم رو بشناسم.

یک سال و اندی دیگر گذشت و به راز مادرم پی نبردم. بعد از گرفتن دیپلم خودم را برای کنکور آماده کردم، اما آن سال موفق نشدم. علتش فقط و فقط فکر مشغولم بود. تمرکز نداشتم و هنوز جا و شخصیت خودم را پیدا نکرده بودم. اگر بگویم سر کنکور حواسم پیش خاطرات مادرم و پدر بدم بود، اگر بگویم وقتی تستهای بینش اسلامی را پاسخ میدادم نفرین و ناله های مادر و عاقبت بد پدرم در آن دنیا جلوی چشمم میامد، شاید باورش مشکل باشد. من فقط به تستهای ذهنم پاسخ می گفتم و بس. تا نمی فهمیدم دختر چه مردی هستم، نمیتوانستم آینده ام را بسازم.

به نظر من غیر ممکن بود، اما برای خدای مهربان کاری نداشت و من سال بعد در رشتهٔ ادبیات فارسی قبول شدم. مادر وقتی اسمم را در روزنامه دید، از خوشحالی بالا پرید و با هیجانی خاص گفت: الهی شکر! اگه تو همه چیز خجالت زده اونم، دست کم از این بابت رو سفید شدم. وقتی مرا دید که عجیب غریب نگاهش میکنم، مرا بوسید و گفت: آفرین. بهت تبریک میگم. نمیدونی چقدر خوشحالم کردی و چه قدر از بارهایی که رو دوشم میکشم برداشتی. رو سفیدم کردی، دخترم.

با کنایه و طعنه گفتم: مامان پس تو خجالتزدهٔ بابا هم هستی؟ خوبه. هم متنفری، هم عاشقی، هم خجالتزده. واقعاً جالبه.

-معانی رو پیدا کردی؟

-بیشتر حس میکنم سر کارم گذاشته ای. چون بهترین معانی رو برایت پیدا کرده ام.

-به جون خودت معانیت راضیم نکرده. وگرنه می گفتم.

-تو بدتر اعصاب منو خراب کرده ای. روزی که تو بستر بیماری بیفتم، هرگز نمی بخشمت.

-بچه جون، نمیخوام وقتی ماجرای زندگی من و پدرتو شنیدی، سرزنشم کنی.

-چرا سرزنشت کنم مامان؟ تو بدبخت ترین و زجرکشیده ترین و بی کس ترین زنی هستی که دیده ام. با اینکه از مال دنیا بی نیازی، با اینکه پیش همه و همه احترام داری، با اینکه آدم معتقدی هستی، اصلاً خوشبخت نیستی. و این منو خیلی آزار میده. پدرم که به اون زودی از دست رفت. پدر تو که اصلاً نمیگه دختری به اسم مینا دارم، چه برسه که حالتو بپرسه. مادربزرگ هم که اجازه اش دست پدربزرگه و چی بشه یه سریع به ما بزنه. باز گلی به جمال خاله مهناز که طاقت دوریمونو نداره و گلی به جمال خانوادهٔ بابام که تنهامون نمیذارن. از پدر و مادر و شوهر که خیری ندیده ای. اقلاً امیدوارم من دختر خوبی برات باشم. هرگز تو رو سرزنش نمیکنم، حتی اگه اون تفکر غلطی که گهی ذهنمو مشغول میکرد واقعیت داشت.

مادر دستی به سرم کشید و گفت: من زن خوشبختی هستم، دخترم، و همیشه خدا رو شکر میکنم، چون به اشتباهم تو همین دنیا پی بردم و وقت برای پاک شدن بیشتر دارم. من خوشبختم چون تو رو دارم. خوشبختم چون هنوز نور امیدی تو دلم موج میزنه. از پدرم هم اصلاً گله مند نیستم. تو واسهٔ من غصه نخور. زندگی هر کسو که خوب بررسی کنی، توش مشکلات و غم و غصه پره. حالا مال من این جوریه. ما محکومیم که تو این دنیا زندگی کنیم، و البته مختاریم که خوب یا بد زندگی کنیم. هر چی به سرمون میاد مسببش خودمونیم. خدای مهربون سفره لطف و رحمتش برای همه پهنه، عزیزم.

-با همهٔ اینها، کاش یه پدر نمونه بالا سرم بود که بهش افتخار میکردم. صد افسوس!

اشکهای مادر باریدن گرفت، و همین اشکها بهانهٔ خوبی برای سکوتش شد.

یک روز پنجشنبه که به قصد رفتن سر مزار بابا از ماشین پیاده می*شدیم، مادر با حالتی خاص گفت: نرو، بشین. بشین بریم.

با تعجب پرسیدم: مگه نمیخوایم بریم سر خاک بابا؟ واسهٔ چی برگردیم؟

-مگه نمیبینی بابت مهمون داره.

یک زن و یک پسر یازده دوازده ساله کنار قبرش نشسته بودند و فاتحه می خواندند. دقیقتر که نگاهشان کردم، آنها را شناختم. از اقوام بودند.

پرسیدم: اونها اینجا چی کار میکنن؟

-تو هنوز جواب سوال منو نداده ای. نزدیک سه ساله منتظرم. اون وقت مراتب از من سوال میکنی، بچه.

-خوب هر چی میگم، میگی اونی که میخوام نیست.

-خوب نیست دیگه.

-نیست که نیست.

-پس من هم نمیدونم اونها چرا اینجان. لابد اومدن بهشت زهرا، سر خاک بابت هم اومدن.

جشن تولد بیست سالگی ام بسیار با شکوه برگزار شد. همهٔ دوستان و بیشتر اقوام حضور داشتند. هنگامی که میخواستم چاقو را در دل کیک فرو کنم، عمو علی آهسته گفت: جای پدرت خالی.

-ممنونم، عمو. اما من هیچ وقت جای پدری رو که در حقم پدری نکرد و برای مادرم همسر خوبی نبود در جشنم خالی نمیکنم. همون بهتر که مرد و من ندیدمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو علی با تعجب و ناراحتی گفت: این طور نیست، عزیزم. سخت در اشتباهی. در مورد پدرت این طور قضاوت نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اولین بار از بریدن کیک تولدم بدم آمد. به حدی عصبی شده بودم که دوستم، فریال، که در حال فیلمبرداری بود، گفت: مگه میخوای آدم بکشی که این طور چاقو رو فرو میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخر شب، موقع خداحافظی عمو را بوسیدم و گفتم: عمو جون، من باید حتماً با شما صحبت کنم. گمون نکنم عمر زیادی داشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو خیلی خونسرد گفت: اگه میخوای وصیت کنی که خوب همه رو ببخش به من، قربونت. اگر هم می خوای فضولی مضولی کنی که من معذورم. من با مامانت عهدی بستم که نمی شکنمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه وصیته، نه فضولی. کار دیگه ای دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس لابد میخوای منو بکشی، اموال منو تصاحب کنی، هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمو، دارم جدی صحبت می کنم.ای بابا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس فردا باهام تماس بگیر، جایی قرار بذاریم. با دختر خوشگلی مثل تو جهنم هم بهشته. الهی قربونت برم. آخ که چه قدر دوستت دارم، عزیز دل عمو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمو، آبلمبوم کردین. بس دیگه. چه قدر می بوسین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو علی عزیزتر از جانم مدیریت خوانده بود و شرکت ساختمانی عظیمی را همراه عمو علی محمد اداره میکرد. در کار برج سازی و ساخت طرحهای عظیم بودند. البته به گفتهٔ همه، آنها برای پدر خدابیامرزم کار میکردند. یعنی میگفتند: بیشتر این عظمت مال من است. عمو علی سی و نه ساله و مجرد و بسیار تو دل برو بود، که از بخت بد همهٔ عشاقش، عاشق خاله مهناز من بود. من وامانده از دنیا هیچ نمی فهمیدم که چرا خالهٔ بی عقلم نمی خواهد شوهری سرتر از خودش داشته باشد.حس میکردم برای عمو علی میمیرد، اما سر در نمی آوردم که چرا نمی خواهدش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز بعد از راه دانشگاه به شرکت رفتم. عمو به قول خودش استقبال گرمی از رئیسش به عمل آورد و هی به مستخدم سفارش خوردنی داد. بعد از بگو بخندهای همیشگی گفت: خوب عزیزم اولاً به شرکت خودت خوش اومدی. این اخمهاتو باز کن که اموالتو خوب ببینی. حالا بگو که در خدمتم. هر چه دل تنگت میخواهد بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من هر چی دارم از زحمات و مهربونیهای شماست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو هر چی داری از زحمات پدرته. ما هم همینطور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دارم دیوونه میشم، عمو. شما میگین خوب بود، مامان میگه بد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مادرت دروغ نمیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای، یکی منو برسونه تیمارستان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو علی خندید و گفت: خوب پدرت واسهٔ تو پدر خوبی بود، واسهٔ ما داداش خوبی بود، لابد واسهٔ مینا خانوم همسر خوبی نبوده. این کجاش گیج کننده س؟! تو هم گیر داده ای ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما باید جای من باشید تا درکم کنین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میدونم. حق داری. ولی در عوض معلومه که حسابی بزرگ شده ای. قدیمها از این حرفها نمیزدی. مینا خانم حق داشت که میگفت باید صبر کنیم تا حسابی بزرگ بشه و خوب و بد رو تشخیص بده. من که فکر میکنم کم کم وقتشه همه چیز رو بفهمی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کاش مامانم اینجا بود و حرفهای شما رو می شنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مامانت فشار نیار. قلبش بیماره. اینطوری آرامش اونو بهم می ریزی. حالا بابات یه مرد خوب یا بد، چه فرقی میکنه؟ مهم اینه که تو دختر خوبی هستی و مایهٔ افتخار ما و همه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من ساده از این مسئله نمی گذرم. تا نفهمم پدرم کی بوده، امکان نداره سر سفره عقد با کسی بشینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این خیلی فکر خوبیه. چون تا شوهر نکرده ای، مال مایی. به نفع ماس، نباید بذاریم سر در بیاری. یه غریبه بیاد این همه ملو جمع کنه که چی بشه؟ یه عمر زحمت کشیده ایم، بعد شهر تو بیاد بگه سلام علیکم، بگیم بفرمایید، این همه مالو واسهٔ شما جمع کرده بودیم؟ اصلاً خّریته محضه. به جون تو فکر شوهر موهرو از سرت به در کن، عمو. به نفع همه اس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمو علی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جون عمو؟ خوب برو شوهر کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممکنه یه دختر بی پدر بدبختو از هزار فکر و غصه در بیارین؟ تا عمر دارم دعاتون میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دختر بی پدر بدبخت چیه؟ این حرفها چیه؟ تو هم پدر و مادر داری، هم خوشبختی، هم.......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهم کمک میکنین یا پاشم برم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه کمکی، عمو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میخوام یه چیزی رو برام معنی کنین. مامانم گفته اگه معنی یه چیزی رو براش پیدا کنم، همه چیز رو دربارهٔ بابام بهم میگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی هست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اول بگین آقا ارسلان و زن و بچه اش چه نسبتی با بابام داشتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو علی اخمهایش درهم رفت و گفت: نشد! تو گفتی باید چیزی رو معنی کنم، نگفتی باید جّد و آباد شناسی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه سر خاک بابام بودن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب باشن مگه اشکالی داره؟ آدم تا بهشت زهرا میره، سر خاک غریبه و دوست و آشنا هم میره دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینو که میدونم، عمو علی. اشکالی نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب چرا مامانم تا اونا رو دید فرار کرد؟ سر خاک نرفتیم تا اونها رفتن. اصلا یه عمر ازشون فرار میکنه. آخه یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو علی از پشت میزش بلند شد. نفسی بیرون داد و گفت: اتفاقا مامانت با ارسلان خیلی خوبه. اما با زنش مشکل داره. فرار نمیکنه، نمیخواد باهاشون روبرو بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب دو نفر گاهی با هم جور نیستن، عزیزم. لزومی نداره با هم رفت و آمد کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ارسلان کیه بابام بوده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دوست بابات بوده. خودشون عقیده داشتن مثل دو تا برادرن، اما مامانت انگار از زن ارسلان کار زشتی دیده که دوست نداره باهاشون رفت و آمد کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه کار زشتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیدونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میدونین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بس کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من مطمئنم بابام با زن عمو افسانه نسبتی داشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب بله. افسانه زن برادر ما و دختر عموی ماس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه. ارتباط خیلی نزدیکتر بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مثلا افسانه خواهر بابات بوده، اون وقت عمه ات زن عموت شده؟ آره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه عمو. نمیشه که خواهر و برادر با هم ازدواج کنن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس چی میگی تو؟ پدر منو درآوردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما بهم بگین. من دارم دیوونه میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به یکی گفتن چرا دیوونه شده ای، گفت من یه زن گرفتم که یه دختر هیجده ساله داشت. دختر زنم با بابام ازدواج کرد، پس زنم مادر زن پدرشوهرش شد. دختر زن من پسری زایید که داداش من و نوه زنم بود، پس نوه من هم بود. پس من پدربزرگ داداشم بودم. زن من پسری زایید و زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و مادربزرگ اون شد. پس پسرم داداش مادربزرگش بود و من خواهر زاده پسرم. اون وقت میگن چرا دیوونه شده ای. حالا حکایت توئه، قربونت برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه میشه دختر عمو آنقدر پسر عموشو دوست داشته باشه که مرتب سر خاکش بره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین، عمو جون، تو به این چیزها پیله نکن، چون ما خودمون هم نمیدونیم کی به کیه. فقط بابات تو خونه عمومون بزرگ شد. اما نسبت خونی با اونها نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس آقا ارسلان چطور با شما برادره؟ شما چطور برادرزادهٔ آقا رادشین هستین و نسبت خونی ندارین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو انگار دید بدجوری خیطی بالا آورده، چون گفت: بابا ول کن. جون مادرت ول کن. بابات داداش ما بوده دیگه، عزیز من. افسانه و ارسلان و عمو هم خیلی بابات رو دوست داشتن، آنقدر که داداشو بردن پیش خودشون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیفهمم واقعا نمیفهمم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا بگو چی رو باید معنی کنم؟ از مرحله پرت نشو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه جواب منو ندادین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیتونم، پیله نکن، عمو. یه روزی خودت میفهمی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مثلا چه قدر باید صبر کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه چهار ماه دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا سه ماه دیگه مگه چه اتفاقی می افته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامانتو راضی میکنم که حقیقتو بهت بگه تا وقتی میخواد بره زیر عمل، خیالش راحت باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی بخشمتون. همینطور آدمو می پیچونین و از زیرش در میرین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سوالتو بکن عمو جون. عجب گرفتاری شده ایم امروز! نمیدونم صبح سحر تو روی کی نگاه کرده ام که تو مثل بلا نازل شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده من عمو از حالت گریه بیرون آمد و پرسید: حالا چی رو معنی کنم بپرس تا پشیمون نشده ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-انسان عاشق کیه؟ انسان خأئن کیه؟ اینو که دیگه امیدوارم بتونین بگین. اگه نتونین به خاله مهناز حق میدم به خدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سوال مامانت اینه و تو آنقدر به عالم و آدم التماس میکنی؟ یعنی نمیدونی معنی این دو تا چیه؟ یعنی این همه سال درس میخونی، هیچ دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه کتاب واسه اش معنی برده ام. قبول نکرده. میگه اونی که میخوام اینها نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب حالا که اومده ای پیش یه عالمِ فیلسوفِ عارفِ دانشمند سالک.......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اِه، عمو، بس کنین دیگه، شب شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بچه، دارم خودمو معرفی میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه مامان معنا رو پسندید، میفهمم اینهایی که گفتین هستین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس خوب گوش کن. انسان عاشق یکی مثل توئه. مگه همیشه نمیگی من عاشق عمو علی هستم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین دیگه. اون وقت خائن یعنی وقتی که میگم بیا یه بوس به عمو بده، نمیای. اون موقع به من خیانت کرده ای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم: وسط دعوا نرخ تعیین نکنین عمو. کار دارم باید برم. وقت رفتن یه بوس میدم خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب اگه این طوره، پس میریم بالای منبر. آره میگفتم. تو چه حسی به من داری؟ یعنی چه جوری عاشق منی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی خیلی دوستتون دارم. خیلی بهتون وابسته م. خیلی بهتون نیاز دارم. با شما کمبود پدر رو کمتر حس کرده ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب اگه این طوره که به جای یه ماچ دو تا ماچ میدی میری. این همه مفیدم، قیمت میره بالا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینهایی که گفتی درسته همه نشونهٔ عشقه، اما به اون چیز مهم اشاره نکردی. فکر کنم مادرت همینهو میخواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی، عمو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی چی رو چی، عمو؟ چه زرنگه دختره! تو باید بگی. من فقط اجازه دارم راهنماییت کنم. عجب گرفتاری شده ام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب آدم وقتی عاشق کسی باشه، دوست داره تمام وقتشو با اون بگذرونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آفرین خوب چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چون بهش نیاز داره. یعنی چون کنارش آرامش میگیره. میدونین، عمو، من چون عاشق کسی نیستم، نمیتونم زیاد حس عاشقی رو بیان کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس ما تا حالا آب تو هاون میکوبیدیم، خانوم؟ پس این تن کیه مقابل شما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عاشق شما هستم، اما به عنوان یه برادرزاده. منظورم عشق زن و شوهر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رابطه هر چی میخواد باشه. عشق تو به همسرت، به برادرت، به مادرت. عشق عشق دیگه. اما مهم اینه که چقدر و چطور دوستش داری. تو درست اشاره کردی. اما بگو ببینم، عاشق چه توقعی از معشوقش داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینکه طرف مقابل درکش کنه، ناراحتش نکنه، تنهاش نذاره، خلاصه کاری کنه این آرامش همیشه حفظ بشه. درواقع یه جور تسلیم شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هزار آفرین. عشق یعنی آرامش مطلق کنار معشوق. وقتی عاشق واقعی باشی، هیچ چیز جز رخسار محبوبت نمی بینی. هیچ صدایی جز صدای اون روحتو صیقل نمیده. هیچ چیز جز اون نمیخوای. همهٔ حرکت معشوقت برایت زیباست. حتی اشتباهاتش، حتی غرورش. واسهٔ همینه که عشق واقعی به مرحلهٔ دوست داشتن میرسه و میشه گذشت واقعی. تنهایی رو با اون و برابر اون بودن دوست داری. تنهایی رو برای به اون اندیشیدن دوست داری. غرورتو تسلیم عشق میکنی. خطا رو نمی بینی و در واقع یه جورایی کوری. مثل من دربه در.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو در حالی که به سمت پنجره میرفت، در احساسش غرق شد و گفت: به قول شعر عشق یعنی مستی و دیوانگی/ عشق یعنی با جهان بیگانگی/ عشق یعنی شب نخفتن تا سحر / عشق یعنی سجده ها با چشم تر/ عشق یعنی سر به دار آویختن/ عشق یعنی اشک حسرت ریختن/ عشق یعنی در جهان رسوا شدن/ عشق یعنی مست و بی پروا شدن/ عشق یعنی سوختن یا ساختن/ عشق یعنی زندگی را باختن/ عشق یعنی انتظار و انتظار / عشق یعنی هر چه بینی عکس یار/ عشق یعنی دیده بر در دوختن/ عشق یعنی در فراقش سوختن/ عشق یعنی لحظه های التهاب/ عشق یعنی لحظه های ناب ناب/ عشق یعنی سوزنی، آه شبان/ عشق یعنی معنی رنگین کمان/ عشق یعنی شاعری دلسوخته/ عشق یعنی آتشی افروخته/ عشق یعنی با گلی گفتم سخن/ عشق یعنی خون لاله بر چمن/ عشق یعنی شعله بر خرمن زدن/ عشق یعنی رسم دل بر هم زدن/ عشق یعنی یک تیمم یک نماز/ عشق یعنی عالمی راز و نیاز/ عشق یعنی با پرستو پر زدن/ عشق یعنی آب بر آذر زدن/ عشق یعنی چون محمد پا به راه/ عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه/ عشق یعنی بیستون کندن به دست/ عشق یعنی زاهد اما بت پرست/ عشق یعنی همچو من شیدا شدن/ عشق یعنی قطره و دریا شدن/ عشق یعنی یک شقایق غرق خون/ عشق یعنی درد و محنت در درون/ عشق یعنی یک تبلور یک سرود/ عشق یعنی یک سلام و یک درود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو علی همانطور که روبروی پنجره ایستاده و یک دستش را به شیشه گذاشته بود، سر به زیر انداخت و در رویای خودش غرق شد. هیچ حال خوشی نداشت. صدایش زدم: عمو جون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که برمیگشت، با خودش گفت: عشق یعنی انتظار و انتظار. لعنت به تو، مهناز، که فکر آرومو از من ربوده ای. آخه تا کی انتظار؟ تا کی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این خاله ات تا کی میخواد منو علاف نگاه داره؟ دختر هیچ به روی مبارکش نمیاره. چهل سالم شد و رفت پی کارش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب شما تا کی میخواین بشینین به پاش؟ ولش کنین، خودش میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میترسم. صد بار خواسته ام قیدشو بزنم، برم جای دیگه خواستگاری. اما نه میتونم فراموشش کنم، نه جرأتشو دارم. میترسم به لجبازی بیفته و پانزده ساله دیگه ما رو سر کار بذاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آهان، پس الکی میخواین برین خواستگاری که بترسونینش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من جز اون کسی رو نمیخوام. یه عمر هم باشه صبر میکنم. آخه نه هم نمیگه لامروت که تکلیفمو بدونم. میگه فعلاً نه. فعلاً باید صبر کنیم. فعلاً زمینه واسهٔ ازدواج مساعد نیست. میگه می بینی که من هم به پای تو نشسته ام، اما بابام فعلاً رضایت نمیده. آخه بگو دختر، دیگه سنی ازت گذشته. باید خودت تصمیم بگیری. می ترشی و می مونی تنها هان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حالتی جدی گفتم: باش، بهش میگم عمو. خودتونو ناراحت نکنین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه موقع حرفی نزنی ها! جون مادرت نگی من چی گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودتون الان گفتین بگو دختر این طوری می ترشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی من خودم داشتم به اون می گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-که این طور. من فکر کردم که باید برم مو به مو به خاله مهناز بگم که شما چی گفتین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه خیر، تو بیجا فکر کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو زدیم زیر خنده. پرسیدم: خوب، حالا اگه دوباره دو صفحه شعر نمیگین، بگین خائن یعنی کی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آهان، اینجا هم باید دوباره برم بالای منبر. دخترم، بسیاری از فلاسفه معتقدن.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمو!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آهان، نظر خودمو بگم. چون به هر حال سریع تو سرها بلند کرده ایم. باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایین، لطفاً.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خائن کسیه که روی همهٔ جملات و اشعار من یه خط قرمز بکشه و بگه این ها چرت و پرته و به اینها پشت کنه. خیانت یعنی شکستن قلبی که روزی اونطور که برات گفتم می خوای. دوباره بگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه، قربون شکلتون. ممنونم متوجه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خوب. خیانت یعنی شکستن قلبی که روزی اونطور برات می تپیده و تو تیر دردناکی بهش پرتاب کرده ای. اونو نادیده گرفته ای. یعنی ظلم کردن در حق کسی که این عشق به پات ریخته. بی نهایت دوستت داشته، آنقدر که از اشتباهای وحشتناکت گذشته. یعنی حقو زیر پا گذاشتن. یعنی بی وجدانی، عزیزم. و خائن گناهکاریه که فأعل این فعل هاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه خوب و آسون معنی کردین، عمو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شاید به خاطر اینه که این افعال رو به چشم دیده ام و فاعلشونو خوب میشناسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کی میتونه آنقدر پست باشه عمو، محاله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو سر به زیر انداخت و ادامه داد: محال نیست، عمو جون. من عاشقی رو به چشم دیده ام که هنوز در حیرتم چطور یه عمرو فدای معشوق کرد. نمیدونم، شاید هم ارزششو داره. اگه من بودم، هرگز به پاش نمی نشستم و هرگز نمی بخشیدمش. هرگز! من هم عاشقم. خودت میدونی، که چه قدر خاله مهنازتو دوست دارم. اما هرگز غرورمو به این عشق نفروختم و نمیفروشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خاله مهناز هم شما رو خیلی دوست داره، عمو. اما نمیدونم چرا پا رو نفسش میذاره. شاید درست نباشه بگم، اما اشکی که تو چشم شماست منو مجبور میکنه پرده از یه راز بردارم، و اون اینه که خال مهناز چند بار برای شما گریه کرده. نمیدونم چرا زیر لب میگفت: هر چی میکشم از دست ننهٔ توئه. من نمی فهمم چرا مامانم به همهٔ عالم و آدم مدیونه و نمی فهمم چرا از بس خوبه و مهربونه همه دوستش دارن و ول کنش نیستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگه پدرم خائن بود که مرده و رفته. اگه مادرم خائن بوده پس چرا آنقدر با خدا و پاک نشست و منو بزرگ کرد؟ مامانم خیلی زیباس. من که دخترشم هر موقع به چشمهاش نگاه می کنم لذت میبرم، وای به حال مردها. این همه خاستگار داره که من شاهدم، عمو، اما به بابام وفاداره. بابایی که هرگز بهش خوبی نکرده و هرگز برنمیگرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو علی نگاه دلسوزانه ای به من کرد. سریع به افسوس تکان داد و گفت: من فقط اجازه داشتم تا این حد راهنماییت کنم. قضاوت در مورد دیگران در حد من نیست عزیزم. حالا هم چاییتو بخور و اونقدر فکر نکن. آخرش انیشتین میشی، اونوقت به ما عموهای خنگ نمیخوری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب با مادرم پشت میز شام نشسته بودم. روحیهٔ مادر بد نبود و هیچ دوست نداشتم با سوالاتم ناراحتش کنم، اما چه کنم که عاشق دانستن بودم. عاشق اینکه پرده از راز او بردارم. بالاخره دست به طرف سبزی خوردن بردم و گفتم: دوباره برای سوالهات جواب پیدا کرده ام، بگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بسم ا...! باز شروع شد. بچه جون، تو نمیتونی جواب سوال منو بدی. بیخود خودتو خسته نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه سر کارم گذاشته باشی. وگرنه برای هر سوالی جوابی هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب بگو. ایشالله که این یکی به دلم بشینه. خودم هم خسته شده ام. یه موقع با این حال نزار و قلب خرابم می افتم می میرم، تو بیجواب می مونی و لعنتم میکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وقتی دهان گشودم و معانی را برایش گفتم، با حیرت به من چشم دوخته و قاشق را در دهانش نگاه داشته بود. وقتی خیانت را برایش معنی کردم، اشک از چشمهایش سرازیر شد. وقتی یک فصل گریه کرد، پرسید: کی بهت کمک کرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچ کس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو چشمهام نگاه کن ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دوستم بهم کمک کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به من دروغ نگو. اینهای که تو گفتی از زبون کساییه که از زندگی من با خبرن. جون مینا کی کمکت کرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب عمو علی. اما به خدا فقط معنی کرد. حتی نگفت کی عاشق بوده کی خائن. گفت اجازه ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خوب، پس زدی به هدف. من هم سر قولم هستم، باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی امشب همه چیزو برام میگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به شرطی که قول بدی نه احساساتی بشی نه عصبانی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قول میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو دیگه دختر بزرگی شده ای. کم کم وقت ازدواجته. دوست دارم یه امشب رودرواسی مادر دختری رو کنار بذارم و هر چی تو قلب و ذهنمه بیان بکنم و زندگیمو توری برات تعریف کنم که فکر کنی از زبون یه دوست صمیمیه. اما در قدرتم نیست که تو چشمهای قشنگت نگاه کنم و پرده از رازها بردارم، دخترم. برام ساخته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آمادهٔ شنیدن هر چیزی هستم، راحت باش، مامان. خواهش میکنم بگو. چیزی رو حذف نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خوب پس زندگی مینا زربافو ورق میزنیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*************************************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقریباً بیست و یک سال پیش بود. دختری هفده ساله بودم. تعریف نباشد، دختری جذاب و تو دل برو بودم. چشمهای مشکی بادامی ام به مادرم رفته بود و پوست سفید و اجزای متناسب صورتم به عمه ام. موهایم آنقدر لخت و پر و براق بود که مادرم برای اینکه چشم نخورم، همیشه آنها را برایم می بافت. پدرم مغازهٔ پارچه فروشی بزرگی داشت و به قول عمو علی ات وضعمان خیلی بیست بود. بنام بودیم و سرشناس. اسم حسین زرباف که می آمد، به به همه در می آمد که خانواده ای چنین هستن و چنان هستند. مهناز آن موقع دوازده ساله بود. دختری خوش زبان و بانمک بود و درست مثل الانش حاضر جواب و پر جنب و جوش. یک روز که از مدرسه برمیگشتم، دیدم پدر و مادرم جلوی در کوچه ایستاده اند و آقای رادش را که از دوستان قدیمی پدرم بود بدرقه میکنند. خیلی مودبانه سلام و احوالپرسی کردم. مثل همیشه با نگاه مهربانش جواب سلام من را داد و گفت: هزار ماشالله چه زود شناختی، دخترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه میشه مهربونی مثل شما رو نشناسم، اقای رادش؟ سالها بود ما رو فراموش کرده بودین. دلمون براتون تنگ شده بود. ذکر خیر شما تو خونه ما همیشه هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ما هم دلمون برای همهٔ شما تنگ شده بود. خدا شاهد نصرت که دیگه دلش لک زده واسهٔ مامانت. تازه از اصفهان اومده ایم، قربونت. در اولین فرصت برنامه میذاریم که همدیگر رو ببینیم. نصرت اگه بدونه تو آنقدر بزرگ و خوشگل شده ای چه می کنه! همیشه میگفت: مینا جون بزرگ بشه از اون خوشگل های بلا میشه. حسین جون، حالا بلاس یا ناقلا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه خندیدیم. پدر نه گذاشت و نه برداشت، گفت: والا باید یه بدبختی پیدا کنیم که بلا از خونمون دور شه. زلزله س.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدا واست نگهش داره. خانوم. مثل مامانشه. خوشحال شدم دیدمتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر گفت: ما هم همینطور. خوشحال شدیم دیدیمتون، آقا سعید. تو رو خدا تشریف بیارین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حتماً در اولین فرصت خدمت میرسیم، با اجازه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای رادش خداحافظی کرد و رفت. هنوز در حیاط منزل بودیم که مادر گفت: حسین آقای رادش واقعا برگشته تهران؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره دیگه، با اصفهان خداحافظی کرده ان. دو ماه اومدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه خوب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبترش اینه که امروز که اومده بود مغازه، صحبت شراکت میکرد. میگه بیا با ما شریک شو، زمین می خریم، می سازیم و می فروشیم. دیدم بد نمیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خوب آدمهای مطمئنی ان. به حرفش گوش کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه حامد راضی بشه ملک پدری رو بفروشیم، میتونیم. خوب سرمایه ایه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ایشالله راضی میشه. بیا دست و روتو بشور، نهار بخوریم. همین پنجشنبه هم دعوتشون کن. میخوام نصرت خانمو ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امر مادر اطاعت شد و پنجشنبه مهمانهای عزیز خانوادهٔ زرباف وارد شدند. نصرت خانم زن بانمک و تپل مپلی بود. چهل و چهار پنج سال بیشتر نداشت و با نگاهش دنیای محبت را به دل آدم می ریخت. قربان صدقه هایش دلچسب بود. من فکر میکردم بیچاره حتماً دلش دختر میخواد که با دیدن من و مهناز دلش قیلی ویلی رفته. اما اونقدر که به مادرم علاقه داشت به ما هم محبت داشت. آقای رادش هم کلی از ما تعریف کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم ساعت بد آقازاده ها وارد شدند. خداییش یکی از یکی بهتر و آقاتر بودند. هر سه قد بلند و چهارشانه و چشم و ابرو مشکی. آن موقع عادل بیست و هشت ساله بود، علی محمد بیست و چهار ساله، و علی* هم شانزده ساله. سه تایی آنقدر مؤدب و سنگین بودند که من جلویشان کم آورده بودم. یادم است وقتی سینی چای را مقابلشان گرفتم، هیچ کدام به صورتم نگاه نکردند و فقط تشکر کردند و چای برداشتند. اما کمی که خجالتها فروکش کرد، متوجه شدم عادل دو سه بار یواشکی من را از نظر گذراند و بالاخره سر صحبت را با این پرسش باز کرد: مینا خانم رشتهٔ تحصیلی شما چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علوم تجربی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس حتماً میخواین راه پزشکی رو در پیش بگیرین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تا خدا چی بخواد. اما راستش دبیری رو بیشتر دوست دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دبیری هم خیلی عالیه. اگه تلاش کنین، حتماً خدا هم براتون میخواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ایشالله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نصرت خانم گفت: مینا جون، اگه اشکالی تو ریاضی یا فیزیک داشتی، میتونی از عادل یا علی محمد کمک بگیری. خیلی واردان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم، حتماً.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهت میاد از اون شاگرد زرنگها باشی. آره، دخترم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من به لبخندی اکتفا کردم. به جای من مادر پاسخ داد: درسش که بیسته. اما انضباطش با التماس بیسته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه خندیدیم. نصرت خانم گفت: به این مرتبی و خانمی، اعظم جون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-در مرتب و تمیز بودنش حرفی نیست. بحث سر شیطنتشه. یه مدرسه تو کار این مونده ان. یه روز که غایب میشه، اینجا زنگ بارونه که کجاس. البته بچه ام شیطنتهاش مودبانه و بموقعه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره آن شب به پایان رسید و مهمانهای عزیز ما رفتند، اما تا پاسی از شب صحبتشان در خانه باقی بود. پدر چشمش عادل را گرفته بود و مراتب از او تعریف میکرد. میگفت: چقدر خوش سیما و باوقار شده. آدم حظ میکنه. ماشاالله دست راست باباشه. طرح ساخت و ساز میده و پول رو پول میذارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفتم: اونوقت علی محمد کدوم دست باباشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر گفت: دست چپ باباشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم پرسیدم: علی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر بینی من را بین دو انگشتش فشرد و گفت: اون نور چشم باباشه. منتها نپرس چرا که میترسم جوابتو بدم، دختر شیطون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهناز گفت: خوب اگه شما میترسین، من میگم. نور چشم باباشه چون ته طغاری باباشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اینکه تلافی کنم، یکمرتبه از جا برخاستم و مهناز ته طغاری صد تا پا قرض گرفت و پا به فرار گذاشت. اما... وقتی دید من خندان سر جایم نشسته ام، قرضهایش را پس داد و قدمهایش را کند کرد و گفت: بیمزه! این بار واقعا از جا برخاستم. مهناز گفت: غلط کردم. و غیب شد و نفهمیدم کجا رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آن دوران من شبها با فکر حمید، پسر عمو حامد، خواب میرفتم. خیلی دوستش داشتم. بیست و سه سال بیشتر نداشت و در مغازهٔ پدرش کار میکرد. وضعشان خیلی روبراه بود و فرش فروشی داشتند. حمید هم به من خیلی علاقه داشت. این عشق را از نگاهمان به هم تشخیص میدادیم، وگرنه هیچ وقت با هم صحبتی نکرده بودیم. اما آن شب آن آرامش خیال به هم ریخته بود و ترسی به آن شلاق میزد. از اینکه به عنوان عروس آن خانواده مورد پسند واقع شوم وحشت به جانم افتاده بود. آن شب خیلی خوب فهمیدم که مورد پسند رادش ها واقع شده ام، چرا که یک مثل قدیمی میگوید: مادر را ببین دختر را بگیر. و آنها عاشق مادرم بودند. مادر من زن نمونه ایی بود و هست. و خوب من از مادرم زیباتر بودم. چشمهایم چشمهای هر بیننده ای را روی صورتم میخکوب میکرد. اما من فقط و فقط طالب نگاه حمید بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو هفته بعد به منزل آنها دعوت شدیم. و واقعا چه منزلی! خوب دیگر، آنها که برای مردم واحد روی واحد میساختند، برای خودشان معلوم است چه ساخته بودند. وقت نهار بساط جوجه کباب و کباب کوبیده در حیاط زیبای منزلشان پهن شد و آن روز بهاری در حیاط با صفای میزبان مهربانمان، با آن غذاهای رنگارنگ و خوشمزه خیلی زیباتر سپری شد. بعد از نهار صحبت از این در و آن در شد. گه گاه از نگاه های عاشقانهٔ عادل اعصابم به هم میریخت و بیشتر دلتنگ حمید میشدم. در دلم به مهناز غبطه میخوردم که به بهانهٔ درس خواندن به اتاق رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نصرت خانم گفت: عادل جون، یه برنامه ای واسه مینا جون بریز که حوصله اش سر نره مادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جملهٔ خانم رادش خیلی خنده ام گرفت. واقعا جلوی خودم را گرفتم تا نخندم. عادل بیچاره هم که انگار بدتر از من از خنده خودداری میکرد، با رودربایستی گفت: بله، حتما. مینا خانم، اهل بازی هستین که؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بدم نمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با شطرنج موافقین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کمی بلدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عادل از علی خواست شطرنج را از درون منزل بیاورد. با خودم عهد کردم آبروی زربافها را حفظ کنم و روی عادل را کم کنم. عادل شطرنج را باز کرد و چیدیم. پرسید: سفید یا سیاه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر بستنی برای همه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موافقم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازی شروع شد. علی و علی محمد هم کم کم با دخالتهایشان خودشان را به ما نزدیک کردند و کنار ما نشستند. علی با عادل بود و علی محمد با من. اما اعتراف میکنم در برابر عادل شکست را پذیرفتم. نابغه بود. با هوش و تیز. علی محمد مدام به من انرژی مثبت میداد، تا اینکه نصرت خانم مدافع خوب و تکیه گاه محکمم را از درون منزل صدا زد. وقتی برخاست گفتم: زودتر برگردین. رقیب خیلی نابغه س.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عادل نگاهی به من کرد که نفهمیدم به چه منظور بود. علی محمد پاسخ داد: چشم، زود بر میگردم. اما شما کمک نمیخواین ماشاالله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه چهار دقیقه نگذشته بود که علی محمد خودش نیامد که هیچ، علی را هم صدا زد. پرسیدم: چرا یکی یکی دارین میرین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی گفت: شما که باید از رفتن من خوشحال بشین مینا خانم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قصدمون سرگرمیه. رقابت بهانهٔ رفاقت علی آقا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مطمئنم اینبار نگاه عادل عاشقانه بود. بازی به جای حساسی رسیده بود. عادل مرتب به من کیش میداد. داشتم میباختم که علی محمد آمد و گفت: عادل، تلفن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه حساسی بود. عادل از علی محمد خواست که به پشت خطی بگوید بعداً تماس بگیرد. علی محمد گفت: اقای مهندس صمیمیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عادل گفت: بهش بگو تا آخر هفته تحویلشون میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اقای رادش گفت: پاشو پسرم، زشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کنایه گفتم: آره، اقای صمیمی رو منتظر نذارین. من تقلب نمیکنم. خیالتون راحت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عادل در حالی که برمیخاست گفت: مطمئن نیستم، مینا خانم، چون دارین میبازین. مامان خودتون هم که اعتراف کردن خیلی شیطونین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی تصنعی زدم، در حالی که از درون میسوختم. وقتی عادل رفت و موقعیت رو مناسب دیدم، یکی از سربازهای مهم عادل را برداشتم و در جیب پیراهنم گذاشتم تا دیگر روحیهٔ منفی به آدم ندهد و بیخود به کسی تهمت نزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عادل برگشت. نگاهی به صفحهٔ شطرنج انداخت و نگاهی به من، و پرسید: خوب نوبت کی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نوبت شما. رو به علی محمد گفتم: شما نمیاین کمکم آقای مهندس؟ دارم میبازم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی محمد نگاهی به مادرش کرد و گفت: شما راحت باشین. بازی دو نفره اس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فهمیدم که مادرش از او خواسته ما را تنها بگذارد. خلاصه عادل مهره ای را حرکت داد. با اینکه مدافع خوب وزیرش را دزدیده بودم، هنوز می تاخت. بالاخره هم باختم. اگر سرباز را ندزدیده بودم اینقدر از خودم شرمنده نمیشدم. به حقیقت اعتراف کردم و گفتم: خیلی عالی بازی کردین، آقای مهندس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما هم همینطور. آفرین. عرقمو درآوردین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عیب نداره. عوضش یه بستنی واستون میخرم، خنک میشین، عرقاتون خشک میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حال جمع کردن مهره ها نگاه زیبایی به من کرد و گفت: خیلی عذر میخوام، اگه ممکن سربازمونو پس بدین، بهش نیاز داریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خجالت مردم و زنده شدم. این پسر در حین سکوت چقدر دقیق و تودار بود. با لبخند گفتم: سرباز جاش تو میدون جنگ، نه پیش من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون که بله. سربازی رو که به جای میدون جنگ پیش شما باشه دار میزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خون به صورتم دوید و به لبخندی اکتفا کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه داد: بهش رحم نمیکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از کجا مطمئنین پیش منه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پیش شما و تو جیب شماست. خیلی هم بهش خوش گذشته. بسشه. پررو میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به سینه ام کردم و گوشهٔ لبم را جویدم. با لبخند به عادل نگاه کردم و گفتم: بذارین مردم خوش باشن. خیرخواه مردم باشین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میترسم زیادی بهش خوش بگذره، حالش بد بشه، دفعات بعد به حرفم گوش نده و ببازم. آخه به این جور جاها عادت نداره. سر به زیره و نجیب. اگه صاحبش منم که خوب تربیتش کرده ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرباز را از جیبم بیرون آوردم و به عادل دادم و گفتم: بفرمایین. اما وقتی زیادی بهش فشار بیارین، حریص میشه و دیگه به حرفتون گوش نمیده. پس بذارین راحت باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عادل جعبهٔ شطرنج را بست و گفت: بله، حق با شماست. دیدین که به روش نیاوردم و اجازه دادم مدتی با شما باشه. خیلی وقته فهمیده ام سربازام دررفته. همون موقع که برگشتم فهمیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باورم نمیشد اینقدر حاضر جواب و تیز باشد. راستش از او خوشم آمد. آن روز هم برای خودش روز خوبی بود و من شب باز با کلی فکر خوابیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرار بر این شد که یک شب منزل عمو حامد جمع شویم و در مورد فروش ارثیهٔ پدریشان صحبت کنیم. آن شب برای اینکه هر طور شده به حمید ندا را داده باشم که اگر مرا میخواهد زودتر بجنبد، به حنانه خواهرش گفتم: حنانه، کاش رشتهٔ ریاضی رو انتخاب کرده بودیم. پسرهای آقای رادش هر دو شون ریاضی خونده ان و واسهٔ خودشون مهندس راه و ساختمون شده ان. ما مگه چیمون از اونها کمتره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حمید پرسید: مگه اومده ان تهران؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی وقته. اومده ان اینجا زندگی میکنن. خونشون مثل قصره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حنانه گفت: انگار به دلت بدجوری نشسته ان، مینا خانم. بگو کدومشونو من بردارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اینکه واقعا دلچسبن شکی نیست. اما من تو نخ اینها نیستم. اونها انگار به من گیر داده ان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ از رخسار حمید پرید. نگاه حسودانه ای به من کرد و گفت: تو هنوز دهنت بو شیر میده، مینا. نکنه گولشونو بخوریها! بهتر از اونها واسهٔ تو هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-معلومه که هست. موضوع اینه که اونها فکر میکنن بهتر از من دیگه نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کمی بعد یک روز دیدم مادر دوباره دارد آنها را دعوت میکند. به تندی گفتم: مامان، شما هم حوصله دارین ها نمیگین ما امتحان داریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-و، خیلی دلت بخواد، دخترهٔ بی سلیقه. از اونها بهتر کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه ما چند روز پیش اونها رو دیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بگو هرروز! چه اشکالی داره؟ با آدمهای خوب و با فرهنگ هر روز باشی، باز هم کمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیگین دو تا دختر بزرگ دارین، اونها سه تا پسر دارن، این رفت و آمدها به صلاح نیست؟ این فکرها رو نمیکنین؟ آخه ما معذبیم. اونها هم همینطور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به هم عادت میکنین و کم کم جونتون واسه هم در میره. صبر داشته باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واه واه! خدا نکنه! اصلا ازشون خوشم نمیاد. به زور باید دو کلمه حرف ازشون بیرون کشید. من ندیده ام پسر اینقدر کم رو باشه. بی روحن. اه اه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جلسهٔ اول و دوم که نباید توقع داشته باشی رو کولت بپرن، مادر. درستش همینه. کم کم به اخلاق هم آشنا میشین، با هم صمیمی میشین، روتون به هم باز میشه. تازه مگه اون روز کم با عادل و علی محمد کر کر خنده راه انداخته بودین؟ سرمونو بردین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من پسرهای مثل پسرهای فامیل خودمون دوست دارم که از در و دیوار بالا برن، شوخی کنن، بگن، بخندن، پر انرژی باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لابد گلشون هم حمید عمو حامدته که عالم از دستش به تنگ اومده، یا اون یکی مسعود که کم مونده ببرنش دیوونه خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حمید که حرف نداره، مامان. عالم باید قدرشو بدونن. من که خیلی دوستش دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باریکلا! چشم و دلم روشن! یادم باشه به بابات بگم. دیگه خواب شب به ما حرومه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا پسر عمومه. منظور بدی که ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه عقل داشته باشی، همین عادلو که آدم حظ میکنه تو صورتش نگاه کنه اسیر خودت میکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واه واه! یه دفعه بگین برم خودمو بکشم دیگه! یه وقت از این برنامه ها واسهٔ ما نچینین ها! من به این شوهر بکن نیستم. اولا باید اختلاف سنیش با من کم باشه. عادل ده سال از من بزرگتره. بعدش هم میدونین که چه خصوصیات اخلاقی ای رو دوست دارم. هیچ با این پسره جور نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عوض این حرفها برو کمی از عادل چیز یاد بگیر که مثل شطرنج اون روز نشه. برو دعا کن تو رو قابل بدونن، بیان خواستگاریت. بچه چه از خودراضی شده. عادل صد تا خاطرخواه داره، اونوقت این براش ناز میکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشمهای آهویی من شاهو به تعظیم وادار میکنه، چه برسه به عادل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدا کنه. ما که از خدامونه دامادمون شاه باشه و ماشین عروس دخترمون کالاسکهٔ طلایی. ولی کو شانس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هنوز وقتش نشده. به وقتش زنگ میزنن. غصه نخور، مامان جون. یه روز ملکه میشم و شما افتخار میکنین. به شرطی که دور عادلو خط بکشین ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه شاهی واسهٔ تو باشه، همون عادله و بس. حرف منو بشنو مادر. دلشو بدست بیار. حیفه ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این نصرت خانم چیز خورتون کرده. میدونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دخترهٔ بی عقل، بیخود تهمت نزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امتحانات خرداد ماه را پشت سر گذاشتم. رفت و آمدها به هفته ای یک بار رسید. تیرباران نگاه های عادل خواسته ام کرده بود. خودم را بی حوصله نشان میدادم تا دست از سرم بردارد، اما انگار هر چه سنگین تر و آرامتر میشدم، عادل شیفته تر میشد. همیشه و همه جا حواسش به من بود. حتی یک بار در یکی از پیک نیک ها مرا از پرت شدن و آسیب دیدن نجات داد. هر چه میکردم از ته دل از او متنفر باشم، نمیتوانستم. او را برای دوستی دوست داشتم. با او بودن را دوست داشتم. اما حاضر نبودم لحظه ای همسرش باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهریور ماه پدر و آقای رادش قرار مسافرت گذاشتند و قرار شد دست جمعی به شمال برویم. من مخالفت کردم و گفتم: من که نمیام. میرم خونه مادربزرگ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر گفت: یعنی چی؟ ما به خاطر شما داریم میریم مسافرت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب مسافرت میام. اما با اینها نمیام معذبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو که سنگ پای قزوینو از رو برده ای! من معذبم! چه حرفها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمو حامد هم پیشنهاد مسافرت داد. چرا باید با اینها بریم؟ من با اونها بهم خوش میگذره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من از زن عموت خوشم نمیاد. مسافرت بهمون زهر میشه، قربونت برم. تو هم نیای که ما نمیریم. نه ماه که دارم بهتون رسیدگی میکنم. راحت مدرسه رفتین و اومدین. غذاتون آماده بوده و همه چیز مهیا. اونوقت حاضر نیستین سه چهار روز من با کسای باشم که بهم خوش میگذره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی این جملات رو از مادرم شنیدم، به او حق دادم و مخالفت نکردم. او با نصرت خانم عشق میکرد و من هم مادرم را میپرستیدم و خوشحالیش برایم یک دنیا ارزش داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصمیم گرفتم با دل خوش به مسافرت بروم، اما خوشی به ما نیامده بود، چون شب قبل از مسافرت صحبت آهستهٔ پدر و مادرم را شنیدم. مادر میگفت: من به اونها دختر بده نیستم. اصلا آبم با سیمین تو یه جوب نمیره، حسین. یه جوری ردشون کن برن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی بگم که برن، خانم؟ برادرم، ناراحت میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دخترمو بدم که یه عمر هم اون بکشه؟ من از دست سیمین کم کشیده ام که حالا دخترمو دو دستی تقدیمش کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من خودم میدونم حمید وصلهٔ تن ما نیست، اما مونده ام به برادرم چی بگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این چیزها خجالت بردار نیست، حسین جون. زندگیه پارهٔ تنمونه. مینا که یه جور خله. حمید هم که خدای دیوونه هاس. این دو تا به هم بیفتن، روزگارمونو سیاه میکنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولی انگار مینا بدش نمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مینا غلط کرده. عقل نداره. دختره عاشق خل و دیوونه هاس. میگه شوهر من باید از دیوار راست بالا بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو زدند زیر خنده. پدر گفت: این شوهر با یه چیزی عوضی گرفته. اعظم، ببریمش دکتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه میدونم والا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا یه جوری ردشون میکنم دیگه. میگم میخواد درس بخونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنشب تا صبح دیده بر هم نگذاشتم. دلم میخواست فریاد میزدم و میزان عشقم را به همه نشان میدادم. من باید به حمید میرسیدم، بنابراین سکوت به صلاحم نبود. صبح سر میز صبحانه خجالت را کنار گذاشتم و گفتم: معذرت میخوام، دیشب شنیدم عمو حامد از من خواستگاری کرده مامان. ناخواسته شنیدم. داشتم رد میشودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب اره. اما ما جوابمون منفیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر که از لحن پرسش من تعجب کرده بود گفت: آخه تو چی حمیدو دوست داری، دخترهٔ بی عقل؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دوست داشتن علت نمیخواد. دوست دارم دیگه. شما چرا بابا رو دوست دارین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب واسهٔ اینکه مرد خوبیه. اهل زندگی و زن و بچه اس. کوری؟ نمی بینی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب از اول که نمیدونستین این طوریه. بابا هم اون موقع مثل الان حمید یه کل داشت و یه دست و پای دراز. والا حمید هم همهٔ اینها رو داره. تازه همخون باباس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از قیافهٔ مادرم خنده ام گرفت. هر دو قاه قاه زدیم زیر خنده. مادر یه توسری برایم فرستاد و گفت: خاک تو سرت بچه. بلد نیستی دو کلمه حرف بزنی. سال دیگه دیپلمه میشی. یه کله داشت و یه دست و پای دراز چیه آخه؟ خوب آدم همین ها رو داره دیگه. ما منظورمون اخلاق و شخصیت و ثروت و تحصیلاته، مینا. و از همه مهمتر خانواده. تو خودت مادر حمیدو میشناسی، چه مارمولکیه. فکر کردی میذاره آب خوش از گلوت پایین بره؟ تازه دختر عمو پسر عمو خوب نیست با هم ازدواج کنن. ما صلاح تورو بهتر میدونیم. یه کم عاقل باش. وقتی از ازدواج با حمید پشیمون بشی، تو و ماییم که بدبخت میشیم نه اونها. حمید بچه ننه س. اخلاق و منش نداره. آخه تو حمیدو کنار عادل بذار، ببین حق دارم حرص بخورم یا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من عادلو دوست ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-والا من هم اول باباتو دوست نداشتم. ولی الان براش میمیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اومدین و عادل هرگز خواستگاری نکرد. اون وقت چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نصرت خانم سربسته تو رو از ما خواسته. عادل خیلی دوستت داره. کالسکهٔ طلایی داره میرسه جلوی درها! این وسط حمید لنگ درازو علم نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامان جون عادلو بدبخت نکنین. من احساسی بهش ندارم. چرا متوجه نیستین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صیغهٔ عقد که بینتون جاری بشه، یه دنیا احساس هم بینتون جاری میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون لحظه اگه احساس کنم عزراییل کنارمه، خیلی خوشحال میشم به خدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میگم خلی، بابات میگه نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من حمیدو دوست دارم ، جز اون هم با کسی ازدواج نمیکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو بیخود میکنی دخترهٔ پررو. مگه اون روز من مرده باشم. یه عمر زحمت نکشیدم که ثمرهٔ زندگیمو بدم به اون مفت خورها. تو بچه ای، نمیفهمی. من با اونها زندگی کرده ام. نمیذارم تو هم خون دل بخوری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خوب. شما آرزوهای منو به باد بدین، من هم محل سگ به عادل نمیذارم و آرزوهای شما رو به باد میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تورو به عادل هم ندم به حمید نمیدم. اینو تو اون کله ات فرو کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبانی و صبحانه نخورده راه بالا را در پیش گرفتم و به اتاقم پناه بردم و های های اشک ریختم. مادر به جز یک بار صدایم نزد. پدر هم که انگار نمیخواست رودربایستی بینمان از بین برود، دنبالم نیامد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب مهناز با یک سینی غذا به اتاقم آمد و گفت: آبجی جون تو نشسته ای اینجا گریه میکنی، و اونها دارن پایین میگن و میخندن. بیا غذاتو بخور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار کبریت زیرم روشن کرده باشند، از جا جستم و کوسن تخت را به طرف مهناز پرت کردم. او هم سینی را همانجا روی فرش گذاشت و آنقدر با مزه فرار کرد که کلی خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح روز بعد مهناز را صدا زدم تا از دلش در بیاورم. پرسیدم: چه خبرها مهناز جون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا به عمو گفته که مینا میخواد درس بخونه و ازدواج فامیلی هم به صلاح نیست. انگار عمو حامد ناراحت شده، گفته پس فروش ملک ارثیمون هم به صلاح نیست. حالا بابا ناراحته که نمیتونه با اقای رادش شریک بشه و مجبوره زمین لواسونشو بفروشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشحال شدم و گفتم بلکه این موضوع باعث وصل من و حمید شود، اما اشتباه من در این بود که نمیدانستم پدر و مادر آنقدر عاشق فرزندانشانند که به خاطر مال بچه هایشان را قربانی نمیکنند. این موضوع باعث شد که مسافرت را برایشان به تلخی زهر مار کنم. خودم را در ویلایی که اجاره کرده بودیم حبس کرده بودم و با هیچ کس هیچ جا نمیرفتم و کمتر در جمع حاضر میشدم. در مواقع حضورم هم آنقدر توی خودم بودم که کسی جرات نمیکرد حالم را بپرسد. آخر صدای نصرت خانم درآمد که: آخه یکی بگه این بچه چشه. نکنه دوست نداشته بیاد مسافرت. میخوای زودتر برگردیم مینا جون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به اتاق خوابم برگشتم، مادرم سراغم آمد و کلی دعوایم کرد. چته قنبرک زده ای، آبرومونو بردی، مینا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالم خوب نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چته، حمید بیاد اینجا حالت خوب میشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باید بابا رو ازتون بگیرن تا بفهمین من چمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه حمید ارزش غصه خوردن داره؟ عادل داره مثل پروانه دورت میچرخه. د هر چیزی لیاقت میخواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کردم و به گوشه ای زل زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه داد: مردم فکر میکنن نمیخواسته ای باهاشون بیای مسافرت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب علتشو بهشون بگین. شما که خوب با هم درددل میکنین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفتم. باید بدونن چرا باهاشون شریک نمیشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفتین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره که گفتم. بندهٔ خدا گفت: ما باید زودتر بجنبیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زمین لواسونو قرار بود ویلا کنین، نه اینکه بفروشین. بگین مغازه و ساختمون نخواستیم. چی چی رو بجنبیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا چرت و پرت میگی؟ منظورشون از زودتر بجنبیم اینه که زودتر تورو ببرن، قربونت برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببرن؟ کجا ببرن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با همون کالسکه هه ببرن به قصر خوشبختی عادل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلکهایم یکی به زمین چسبید یکی به آسمان. بعد از کلی جا خوردن، با صدای بلند گفتم: میخوام جیغ بکشم. لطفا برین بیرون، مامان، که به شما بی احترامی نشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وا مگه زده به سرت بچه؟ میگن دختره خلع و دیوونس ها! نکنی این کارو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفتم برین بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر سریع دستگیرهٔ در را به طرف پایین کشید و گفت: اگه به حرف ما گوش بدی که زهی سعادت. حاضرم رو قرآن قسم بخورم که تو فقط با عادل خوشبخت میشی. اما اگر به حرف دلت بری، بدبخت روزگاری، مینا. چون تو فقط دو قدم جلوتر رو میبینی و ما اون دورهارو. تو مو میبینی و ما پیچش مو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر رفت و در را محکم بست. هر چه کردم، رویم نشد جیغ بکشم. بنابرین از روی زمین برخاستم و روی تخت دراز کشیدم و صورتم را در بالش فرو بردم و اشک ریختم. جز این چاره ای نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غروب تنها کنار ساحل رفتم و روی ماسه ها نشستم. صدای برخورد امواج به من آرامش بخشید. عاشق صدای آب بودم. اصلا همیشه به عشق شنیدن صدای برخورد امواج به ساحل به شمال میرفتم. به خداحافظی زیبای خورشید با این طرف زمینیها خیره شدم و آرزو کردم که میتوانستم مثل آن از بالا به همه نگاه کنم و سیرت واقعی مردم را بشناسم و بفهمم کی خوب است کی بد، با کی آدم خوشبخت میشود با کی بدبخت. دلم میخواست حمید را از آن بالا نگاه میکردم. یا حتا عادل را. شاید حق با پدر و مادرم بود، اما چه کنم که من فقط صدای قلبم را میشنیدم. تجربه و دلیل و برهان برایم خنده دار بود. منطق اصلا قابل درک نبود. مهم علاقه بود. به تفاهم و اینطور چیزهای مهم اصلا فکر نمیکردم. عقلم را داده بودم به دست قلبم و با آینده ام قمار میکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه داشتم کمی به خود می آمدم که یکمرتبه عقل کلّ، که آن موقع از نظر من فقط بلا بود، نازل شد. کنارم نشست و گفت: اگه شما تنهایی رو دوست دارین، من اصلا دوست ندارم. میخواهم پیش شما بشینم. اشکالی که نداره، مینا خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اشکالی هم داشته باشه، دیگه کاریه که شده و نشسته این، آقا عادل. بنده هم حال پا شدن ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و با دستهایش شلوارش را تکاند و قصد برخاستن کرد. و گفت: ببخشین اگه باعث آزارتون هستم. حقیقت اینه که طاقت دیدن ناراحتی شما را ندارم. مثل اینکه تنهایی رو تحمل کنم بهتره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدم واقعا دارد از جا بلند میشود. دلم سوخت و گفتم: بشینین خواهش میکنم. شما باعث آزار من نیستین. دلم گرفته و میخوام پاچه بگیرم. فقط همین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خدا خواسته نشست و باز با لبخند گفت: باش بگیرین، هر چه از دوست رسد نیکوست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار لبخند من از او عمیق تر شد. به خورشید نصفه نیمه نگاه کرد و گفت: غروبها دل همه میگیره مینا خانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گمان نکنم شما غمی داشته باشین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همه سعی میکنن تو ویترین ظاهرشون قشنگترینها رو به نمایش بذارن. چهرهٔ من هم یکی از این ویترینهاس. باورش نکنین. چهرهٔ خندون و آروم دارم، اما دلم پر از گریه و غصه اس. پر از تلاطم و نگرانیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب دوست ندارم مردمو ناراحت کنم. از انرژی منفی به مردم دادن خوشم نمیاد. چه کاریه آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس من هم کار خوبی نمیکنم که چهرهٔ غمگینمو پنهون نمیکنم و مدام انرژی منفی منتشر میکنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب آره دیگه. میبینین که چه اثری رو من گذاشته و چه چرت و پرتهایی تحویلتون میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو خندیدیم. گفتم: باز گلی به جمال شما که نمیتونین ناراحتی منو ببینین. واقعا ممنونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچ کس نمیتونه ناراحتی شما رو ببینه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما پدر و مادرم خیلی راحت منو ناراحت میکنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اونها تجربه دارن. شما اون تجربه رو ندارین که از نصیحتشون ناراحت میشین. اون همخونها پدر و مادر شمان که مطمئناً به سعادت شما فکر میکنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس شما هم خبر دارین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امروز بعدازظهر فهمیدم. مامانم گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به نظرتون مخالفتشون منطقیه یا غیر منطقی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب اگه بخواهیم احساسی برخورد کنیم، غیر منطقی. اما اگه بخواهیم عاقلانه فکر کنیم، منطقی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این کجاش منطقیه که چون مادرم با زن عموم نمیسازه، من هم نمیتونم بسازم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-و علت مخالفت پدرتون چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شاید چون به حرف مادرمه. یا شاید هم بهترشو سراغ داره. نمیدونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اونها هردوشون به خوشبختی شما فکر میکنن. من مطمئنم اگه پسر عموتون آدم دلخواه مادر و پدرتون بود، اونها با وجود هزار مشکل با زن عموتون، هرگز با ازدواج شما مخالفت نمیکردن. اونها به عاقلانه اندیشیدن حمید آقا شک دارن. به خوبیش شک دارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما من حس میکنم میتونم کنار حمید خوب زندگی کنم. ما همدیگر رو خیلی دوست داریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همیشه اونهای که همدیگر رو دوست دارن با هم خوشبخت نمیشن. زندگی فراز و نشیب هایی داره که گاهی دو تا عاشقو دو تا دشمن میکنه. الان شما سنی ندارین. بزرگتر که بشین، میفهمین چه اشتباهیه که آدم تنها عشق و علاقه رو ببینه. اونوقت پشیمونی سودی نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب الان هم اگه با کسی ازدواج کنم که عقلم میگه و دلم نمیگه، باز هم پشیمون میشم، میدونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله هرگز با کسی ازدواج نکنین که عقلتون میگه و دلتون نمیگه. این هم اشتباهه. آدم اول از همه چیز، قبل از هر چیز باید از طرف مقابلش خوشش بیاد، بعد به مسائل دیگه توجه کنه. در این صورت احتمال اینکه پشیمون بشین خیلی کمه. تو ازدواج اول صورت بعد سیرت. آدم اول قیافهٔ طرفو میبینه. اگه به دل نشست، بعد رو تحصیلات و ثروت و اخلاق و رفتار تحقیق میکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میدونم تا آخر عمر نمیتونم فراموشش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همیشه دنبال کسی بگردین که واقعا دوستتون داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینو چطور میشه فهمید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همونطور که من فهمیدم شما اصلا منو دوست ندارید و روحیاتمو نمی پسندین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خجالت نگاهش نکردم. تکه سنگی را در آب پرت کردم. پرسیدم: پس شما چرا منو دوست دارین؟ من که به قول شما دوستتون ندارم، چرا دنبال من هستین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سوالتون بجاس، مینا خانم. اما باید بگم من دنبال یه چیزهایی هستم که در شما هست. بعد هم تنفر تو چشمتون نمیبینم. اتفاقا این صداقت شما رو میرسونه که دل و زبون و نگاهتون یکیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من با شما بودنو دوست دارم، اما زندگی کردن کنار شما رو دوست ندارم. وگرنه هر عقل سلیمی شما رو تائید میکنه. شما آدم کاملی هستین. علت اینکه شما رو واسهٔ سایهٔ سر قرار دادن نمیخوام علاقه به حمیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید