‎ونــــــوس،دختری که بخاطر داشتن یه سری مشکلات یه تصمیم بزرگ میگیره.. و شاید ابلهانه و خطرناک ‎فرار از زندگیش...از ادمای دور و برش..ولی ناخواسته وارد یه جریاناتی میشه و با یه سری ادم دوست میشه…آدمایی که پاش رو به یه ویلا باز می کنن… ادمهایی که باعث میشن ونوس تغییر کنه!! و در اخر عاشق بشه!! ‎

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۴۳ دقیقه

مطالعه آنلاین فرار من
نویسنده : خورشید.ک

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی

خلاصه :

‎ونــــــوس،دختری که بخاطر داشتن یه سری مشکلات یه تصمیم بزرگ میگیره.. و شاید ابلهانه و خطرناک

‎فرار از زندگیش...از ادمای دور و برش..ولی ناخواسته وارد یه جریاناتی میشه و با یه سری ادم دوست میشه…آدمایی که پاش رو به یه ویلا باز می کنن… ادمهایی که باعث میشن ونوس تغییر کنه!! و در اخر عاشق بشه!!

- مامان آخه چرا نمی ذارین؟ واسه شما که بود و نبودِ من این جا فرقی نداره؟ من می خوام برم، درست مثل بقیه ی دوستام، می خوام درس بخونم، درس.

با کلافگی ادامه دادم:

- این جا به دردِ من نمی خوره. آخه چرا نمی خواین بفهمین؟!

و وقتی که دیدم انگار نمی خوام به اون نتیجه ی دلخواهم برسم، سرم رو با دو تا دستام گرفتم و خودم رو پرت کردم روی کاناپه.

مامان با آرامش داشت واسه ی خودش مغزِ پسته و بادوم هاش رو می خورد و تلویزیون تماشا می کرد و به منی که این همه مثل آتیش جلوش بالا و پایین پریده بودم کوچکترین اهمیتی هم نمی داد. اشک هام دونه دونه سُر می خوردن و بی صدا می ریختن روی گونه های برجستم. سرم رو بلند کردم و یه نگاه بهش انداختم که دیدم نگاه بی تفاوتِ مادرم به سمتِ منه. تا نگاه من رو دید دوباره همون حرف های تکراریِ همیشگی رو برام تکرار کرد:

- ونوس، پدرت موافق نیست. هزار بار بهت گفتم که از دخترای سرکش و لجوج خوشش نمیاد. پس خودت رو جمع و جور کن، همین الان. می فهمی چی می گم دختر؟ و دیگه این که می خواد خانواده کنار هم باشن، نه دور از هم!

پوزخندی بزرگ نشوندم روی لبم و گفتم:

- درسته، کنار هم. واقعا که کنار همیم، معلومه!

و دستم رو توی خونه چرخوندم و گفتم:

- پس کجاست تا کنار هم باشیم هان؟ پس یه دونه برادرم کجاست؟ الان خونه ی کدوم یکی از دوستاشه؟ اصلا دوستاش رو می شناسین؟ اصلا ...

این قدر حرص داشتم که دیگه نتونستم حرفم رو ادامه بدم. فقط از روی کاناپه بلند شدم و به سمتِ اتاقم راه افتادم. حس می کردم دارم نفرتم رو با کوبیدن پاهام روی پله ها خالی می کنم. ولی نفرتم مگه به این زودی از بین می رفت؟

صدای فاطمه خانوم که دقایقی پشت درِ اتاقم بود و مدام قربون صدقم می رفت و ازم می خواست که بیام شام بخورم بالاخره قطع شد. خوب می دونستن که من کله شق و مغرورتر از این حرف هام که از اتاق بیام بیرون. چرا با رفتن من مخالف بودن، چرا؟

****

چند ماه بعد.

به ساعت نگاه کردم. انگار این عقربه های لعنتی نمی خوان از جاشون یه تکونی بخورن و زود صبح بشه. یه جورای ناجوری هم استرس داشتم، هم خوشحال بودم. شاید هر کس دیگه ای جای من بود می گفت که می خوام دیوونگی بکنم! آره، اصلا من دیوونم، به کسی هم ربطی نداره. خسته شدم از این زندگی. از مادری که فقط به فکرِ قِر و قمیش و خریدای جورواجورشه، از برادری که زندگی رو خلاصه شده توی دوست و رفیقاش و پارتی های شبونه می بینه، از پدری که در روز شاید یک ساعت هم نمی بینمش و مُحبت پدری رو در حقم کامل نمی کنه و اسمِ پدر رو یدک می کشه. از همه و همه خسته شده بودم و دیگه طاقت نداشتم. فرار، بهترین راه فرار از این زندگی بود. تازه بیست سالگی رو رد کرده بودم ولی دلم خون بود از این زندگیِ پوچ. بازم توی جام یه غلتِ دیگه زدم. از این تخت هم متنفر شده بودم، انگار امشب بیشتر از شب های دیگه از خودش صدا در می آورد و با این صدای قیژ قیژش بیشتر می رفت روی اعصابِ پُر استرسم. فردا تموم می شد، همه ی اینا تموم می شد. برام مهم نبود که بعد از رفتنم چه کار می کنن، چه قدر دنبالم می گردن. اصلا وقت می کنن که دنبالم بگردن؟ تنها چیزهایی که برای خودم برداشته بودم چند دست لباس، به اضافه ی مدارک مورد احتیاجم مثل شناسنامه، گذرنامه، مدارک تحصیلیم و کارت های عابر بانکیم و ...

تنها چیزهایی که می خواستم با خودم از این خونه ی دَرَندشت و بزرگ ببرم، همشون توی همین یه کیف خلاصه می شدن. بی خوابی، عجیب زده بود به سرم و خواب رو از چشمای سیاهم گرفته بود. دلمم مثل چشمام از این زندگی، سیاه شده بود.

من، ونوس، تک دخترِ فرامرز رمضانی، یه دونه خواهرِ فرزاد و یه دونه دخترِ ژینوس خانوم. می خواستم از این خونه ی جهنمی و خالی از مهر و محبت برم. شاید تو خرابه های شهرمون بتونم بهتر نفس بکشم. می دونستم که تو این راه و تو این کار خیلی چیزا دنبالمه و یه دخترِ تنها توی بزرگیِ تهران، مثل یه ماهیِ کوچولو توی یه اقیانوس پُر از نهنگه. مهم دیگه من بودم و تصمیمی که گرفته بودم، نه هیچ کسِ دیگه. می دونستم که بعد از چند وقت فراموش می شم. هر چند انگار همین الانشم فراموش شده هستم!

بالاخره با نوری که اومد تو اتاق فهمیدم که صبح شده. جلوی بادِ کولر، بدنم بد جوری خشک شده بود. کش و قوسی به بدنم دادم و نگاهم چرخید روی ساعت اتاقم. اتاقم! تا چند ساعت دیگه باید همه چیزِ این خونه رو می دادم به دست فراموشی.

از جام بلند شدم و بعد از گرفتن یه دوش درست و حسابی خودم رو مثل هر روز که می رفتم باشگاه آماده کردم و خودمم به روی خودم نیاوردم که قراره چه اتفاقی بیفته. ساعت ده بود که از اتاق زدم بیرون و یه راست رفتم تو آشپزخونه. فاطمه خانوم میز رو چیده بود که با شنیدنِ سلامِ من برگشت سمتم.

زن مهربونی بود و چند سالی می شد که توی خونه برامون کار می کرد.

صبحانم رو کامل خوردم و ازش تشکر کردم و خواستم از آشپزخونه بزنم بیرون که مامان اومد تو.

- سلامت کجاست؟!

بازم اول صبحی سرِ ناسازگاری گذاشته بود باهام.

- سلام کردم ژینوس جون ولی انگار باد افتاده تو گوش هاتون که نشنیدین.

در حالی که از این حاضر جوابی من اخمی نشسته بود رو صورتش، چشم غره ای بهم رفت و گفت:

- دارم می رم آرایشگاه، تو نمی خوای بیای؟

و نگاهی به سر تا پای تر و تمیزِ من انداخت و با تکون دادنِ سرش، خودش اضافه کرد:

- هر چند، همچینم نیاز به آرایشگاه نداری.

و بعد از دادن چند تا دستور به فاطمه خانوم از آشپزخونه زد بیرون و در حالی که می رفت به طرف در، گفت که ماشین رو امروز با خودش می بره و من باید پیاده گز کنم!

من که یه پوزخند نشسته بود رو لبم زیر لب زمزمه کردم: «نمی گفتی هم نمی بردمش.»

فوری تا ماشین از خونه خارج شد، رفتم طبقه ی بالا و کوله پشتیم رو انداختم پشتم و برای بارِ آخر یه نگاه به خودم توی آینه انداختم.

- ونوس برو، جونت رو بردار و برو از این خونه ی لعنتی.

و همین کار رو هم کردم.

****

با صدای بسته شدنِ در ماشین افکارم رو جمع و جور کردم و به پسری که کنارم نشسته بود یه نیم نگاه انداختم و صورتم رو دوباره چرخوندم طرف بیرون. تاکسی توی آخرین ایستگاهش ایستاده بود که راننده آینه رو به سمتِ من که هنوز سمج نشسته بودم سرِ جام، تنظیم کرد و گفت:

- خانوم نمی خوای پیاده بشی؟

- نه، دربست برو به یکی از مسافرخونه های پایین شهر.

راننده که از خدا خواسته بود گازِ ماشین رو گرفت و رفت. هنوز اذانِ ظهر رو نداده بودن که تاکسی جلوی یه ساختمونِ کثیف و مخوف ایستاد.

- خانوم اینم یه مسافرخونه توی پایین شهر، دیگه امری نیست؟

در حالی که زیپ کولم رو می دادم پایین یه مشت اسکناس نو که تازه دیروز از بانک گرفته بودم رو گرفتم سمتش و اونم کرایش رو برداشت و پیاده شدم. ساک به دست روبروی مسافرخونه ایستادم. از این به بعد زندگیِ من تا یه مدت همین جوری باید بگذره. تا یه مدت که آب ها از آسیاب بیفته و همه چیز یه کم به حالتِ نرمال برگرده.

بالای در مسافرخونه روی یه تابلوی بزرگ نوشته بود.

«مسافرخونه آسمان»

راهروی کوچیکی رو پشت سر گذاشتم و از پله ها یکی یکی رفتم بالا. مسافرخونه معلوم بود که خیلی قدیمیه و سیاهی و تاریکی ازش می بارید. پیرمردی پشت میز نشسته بود و در حال چرت زدن بود. با گذاشته شدن کیفم روی میز چشمای خواب آلودش رو باز کرد و صاف توی جاش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی می خواین؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و نگاهش رو از سر تا پای من به حرکت در آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه اتاق خالی می خواستم، دارین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرمرد که نگاهی مشکوک بهم می انداخت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داریم، ولی ما اتاق به مجرد و یه زن تنها نمی دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای بخشکی شانـس! این که از اولش، وای به آخرش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زور پول و زبون بازی و بهانه های جورواجور که من از شهرستان اومدم و جایی رو ندارم. بالاخره آقا رو راضی کردیم که یه مدت اتاق بهمون بده! پیرمرد که از پولی که بهش داده بودم همچین بدش هم نیومده بود. لبخندزنان شروع کرد به شمردن پول ها. زیر لب گفتم: «آره، با دمت گردو بشکن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره پیرمرد لخ لخ کنان کلیـد اتاق رو دست گرفت و توی راهـرو باریک و طویـل شروع کرد به قدم زدن و وسطای راه جلوی اتاقی ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوله پشتیم رو جابجا کردم و وارد اتـاق شدم. یه اتاق شانزده متری که یه طرفش یه روشویی کوچیک بود و یه طرف دیگش که درش رو باز کرد یه حمام و دستشویی قرار داشت و یه تخت زهوار در رفته هم کنار پنجره گذاشته بود و یه گلیم کهنه هم وسط اتاق روی زمین پهن شده بود. بعد از چند دقیقه ای بالاخره پیرمرد راهش رو کشید و رفت و تنها شدم. خودم رو پرت کردم روی تخت چوبی و زهوار در رفته. یاد گوشیم افتادم و فوری از جام پریدم. سیم کارت رو از توش در آوردم و سیم کارت جدیدی رو که تازه دیروز خریده بودم رو گذاشتم توش و گوشی رو روشن کردم. با زدن سیفون دستشویی خیالم راحت شد که سیم کارت راهش رو کشید و رفت تو عمق چاه های فاضلاب. حالا با خیالِ راحت روی تخت دراز کشیدم و فارغ از هر چیزی خودم رو سپردم به دست خواب و چشمام فوری روی هم افتاد. با سر و صدای معدم از خواب بلند شدم و ساعت رو نگاه کردم! ساعت از چهار هم گذشته بود و نزدیـک به چهار ساعتی می شد که در خواب به سر می بردم و تلافیِ بد خوابیِ دیشب رو هم در آوردم. از توی کوله پشتی لباس هام رو در آوردم و حاضر شدم تا برای خوردنِ ناهار برم بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاغدِ دور ساندویچ رو مچاله کردم و انداختم توی سطل زباله ای که کنارم بود و بازم چشم دوختم به بازی کردن بچه هایی که با چه ذوق و شوقی سوار تاب و سُرسره می شدن و با سر و صداشون پارک رو گذاشته بودن رو سرشون. هیچ وقت یادم نمیاد که حتی یک بار هم بابا، من و فرزاد رو با خودش آورده باشه پارک و مثل پدرای دیگه وقتی سوارِ تاب می شیم پشتمون بایسته و هُلمون بده. حتما تا الان یه کم نگران نیومدنم به خونه شده بودن و یه چند باری هم سعی کرده بودن که باهام تماس بگیرن، ولی زهی خیال باطل، من خیلی وقت بود که تصمیمم رو گرفته بودم و دیگه کاری با اونا و زندگیشون نداشتم. دلمم نمی خواست که کاری به زندگیِ من داشته باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک هفته ای به همین منوال گذشـت. بازم طبق معمولِ هر روز غروب توی پارکی که نزدیک مسافرخونه بود روی یه صندلی برای خودم تک و تنها نشسته بودم و تو رویاهام غرق بودم که حس کردم یکی نشست کنارم. سرم رو برگردوندم. یه دخترِ مو بلوند و دماغ عملی، با چشمای درشت آبـی. فوری یه لبخندِ بزرگ نشوند روی لبش و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام، من گلارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دستش رو به نشونه ی صمیمیت و دوستی گرفت جلوم. خیلی عادی دستم رو میون دستای مثل مخملش جا دادم و با یه لبخندِ کم جون گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم ونـوس هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر که معلوم بود یه چند سالی از من بزرگتره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دو، سه روزی هست که می بینم این جا تنها می شینی و بعدم دوباره تنها بر می گردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای این که کنجکاویش رو بخوابونم همین طور که دست هام رو توی سینم قفل می کردم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره، یک هفته ای می شه که تنهام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در ادامه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از خونه زدم بیرون و دیگه تنها زندگی می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم سمتش که دیدم داره بهم لبخند می زنه. حس کردم داره مسخرم می کنه. فوری اخم هام رو کشیدم توی هم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جایی از حرفم خنده داشت؟ خب بگو منم بخندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که لبخندش رو قورت می داد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نـه، خیلی هم جالب بود دختر، چون من هم دقیقا دو سالی می شه که مثل خودت یه روز از خونه زدم بیرون و الان هم تنها زندگی می کنم. تازه دارم طعم زندگیم رو می چشم. تازه زندگی برام شده مثل عسـل، یه عسـلِ نـاب و درجه ی یـک!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طوری با ناز و عشوه حرف می زد که یه لحظه فکر کردم این دختر توی جردن زندگی می کنه. با یه دستش موهای بلوندش رو که اومده بود جلوی چشم هاش، زد کنار و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من تنها، تو تنها! میای با هم از تنهایی در بیایم؟ خیلی وقته که دنبالِ یه همخونه می گردم و این جوری بهتر می تونم از پسِ خرج و مخارجم در بیام. تازه دیگه تنها هم نیستم. به قیافت هم نمی خوره از اوناش باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و یه نگاه دیگه به سر تا پام انداخت. من که لبخند می زدم مثل خودش حرف زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیالت تخت. از اوناش نیستم از ایناشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و کف دستم رو نشونش دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این یعنی صاف و صادق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که دستش رو می گذاشت توی دستم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس از این به بعد من و تو می شیم ما و یه زندگیِ جدید رو شروع می کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونم چی شد، همه چیز از یه لج و لجبازی و فرار من شروع شد. فراری که باعث اومدنم به این مسافرخونه و این پارک داغون توی پایین شهر شد. همه چیز از همین جا شروع شد. من کسی نبودم که به این راحتی ها اعتماد کنم. با کسی طرح دوستی بریزم ولی حالا، همه چیزم تغییر کرده بود. یعنی خودم باعث این تغییر بودم و هنوزم هستم! یک هفته ای می شد که اومده بودم خونه ی گلاره. یه خونه، پایین شهر. یه پذیرایی که دو تا فرش می خورد و یه دست مبلِ زهوار در رفته و قدیمی هم کنجِ خونه خودنمایی می کرد و یه اتاق خواب فسقلی که یه مشت خرت و پرت توش بود، با یه آشپزخونه ی سوت و کور و خالی که همه ی تشکیلاتش رو یه گاز رومیزی و یه یخچالِ قدیمی رقم می زد. گلاره دختر خیلی خوب و خونگرمی بود. هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که بتونم به این زودی یه دوست و همدم برای خودم پیدا کنم. داستانِ زندگیش رو که شنیدم براش تاسف خوردم. حق داشت، با داشتن یه پدر دایم الخمر و یه مادرِ ه*ر*زه و معتاد بایدم آدم از زندگیش دست بکشه و خودش دنبالِ واقعیت زندگیش بگرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که خودم رو روی روزنامه هایی که سرتاسرِ فرش رو گرفته بود ولو می کردم. برگشتم سمتِ گلاره و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای خسته شدم از بس زنگ زدم به این شرکت ها و نتیجه ای نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که خمیازه ای می کشید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من فعلا توی همین کارخونه ی بسته بندی که هستم جام خوبه و از حقوقم راضیم. هر چی هم به این اقدسیِ خیر ندیده می گم که کارخونه نیرو نمی خواد؟ می گه: «نه، گفتم بهت که خودتونم زیادی هستین.» وگرنه خودم دربست مخلصت هم بودم، می آوردمت پیش خودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای زنگِ آیفون بحثمون نصفه کاره موند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سولماز، دوستِ گلاره بود که با یه پلاستیک خوراکی که توی دستش بود از سرِ کار برگشته بود و اومده بود به ما که طبقه ی پایینِ ساختمون زندگی می کردیم یه سر بزنه. دختر با نمک و قد بلندی بود. اولش زیاد به دلِ آدم نمی نشست ولی وقتی که باهاش همصحبت می شدی فوری آدم رو به خودش جذب می کرد. با سر و صدا و شوخی اومد تو خونه و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز این جا چه خبره؟ میدونِ جنگه؟ این همه روزنامه واسه چی دوباره ولو شده این جا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که در خونه رو می بست، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داریم واسه ونوس دنبالِ کار می گردیم،. ببینم، تو کاری چیزی سراغ نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سولماز که روی یکی از مبل ها می نشست گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب چرا نمی بریش توی همون کارخونه ی خودتون؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای بابا! این اقدسیِ ایکبیری، می گه نیرو لازم نداریم وگرنه خیالی نبود می بردمش. ببینم چایی می خوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سولماز که کنارش رو نشون می داد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بیا، حالا دو دقیقه این جا بتمرگ تا ببینم می تونم کاری واسه ی این دختر بکنم یا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و گوشیش رو در آورد و شروع کرد به حرف زدن با کسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از لبخندِ روی لبش می شد یه چیزایی حدس زد. خوشحال تو دلم خدا خدا می کردم که کارم حل بشه و بتونم از این به بعد روی پاهای خودم وایسم. بالاخره سولماز شروع کرد به حرف زدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند وقت پیش یکی از آشناهامون گفت که یکی رو می خواد که کارای خونش رو انجام بده و بهش هم جای خواب می ده، هم غذا، هم یه مقداری حقوق که بتونه باهاش اموراتِ خودش رو بگذرونه. به من که گفت، گفتم کسی رو سراغ ندارم. تو که یادته گلاره، آره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که انگار تازه یه چیزایی یادش اومده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره بابا. آخ آخ تازه یادم افتاد. خب بگو ببینم حالا طرف بهت چی گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفت که یه چند تایی اومدن خونش و به دلش ننشستن. الانم دنبال یه نفر دیگه می گردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و نگاهش چرخید و نشست توی نگاهِ من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نظرت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که خیلی خوشحال شده بود فوری دست هاش رو کوبید به هم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این یه موقعیت استثناییه. عجب خـر شانسی هستی دختر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که هنوز ساکت بودم از روی زمین بلند شدم و نشستم روی مبل روبرویی اونا و رو به سولماز گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا این آدما قابل اطمینان هستن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و سولماز هم شروع کرد به تعریف کردن برام که یه مردِ تقریبا پنجاه ساله که به همراهِ مادرش تنهان و وضع مالیش هم در حد عالیه و توپ نمی ترکوندشون و از این حرفا. خلاصه دیگه نفس واسه ی تعریف کردن ازشون کم آورده بود که گلاره با یه لیوان شربت رفت سمتش و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بذار حالا ونوس فکراش رو می کنه بهت فردا شب خبر می دیم. زیاد توی فشار قرارش نده، این زندگی خودشه و خودش باید تصمیم بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفِ گلاره، دیگه بحث بیشتر از اینا کش داده نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گلاره پس این سولماز کجاست که هنوز تا این وقتِ شب نیومده خونه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که سری تکون می داد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شاید براش مشکلی پیش اومده، دیدی که تلفنش رو هم جواب نمی ده. حالا امشبم نشد، فوقش فردا بهش خبر می دیدم که جوابِ تو به پیشنهادش مثبته دیگه. این که غصه خوردن نداره دختر جون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی خیالِ این افکار. رفتم تشک و بالشم رو از توی اتاق آوردم و پهنش کردم جلوی تلویزیون. نمی دونم چی شد که رفته رفته خوابم برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح که از خواب بیدار شدم گلاره رفته بود سرِ کار. کتری رو پُر از آب کردم و زیرش رو روشن کردم. نمی دونم چرا ولی حس می کردم با رفتن توی خونه ی اون مردی که سولماز می گفت، زندگیم تغییر می کرد! اولین بار بود که خودم می خواستم روی پاهای خودم وایسم و خودم کار کنم و خرجم رو در بیارم. تازه دو هفته ای می شد که از خونه زده بودم بیرون و هنوزم نتونسته بودن ردی ازم پیدا کنن. زیاد هم تمایلی نداشتم بدونم که اوضاع توی خونه از چه قراره و کی چه کار می کنه. به قولِ فاطی خانوم بی خبری خوش خبریه! بی اختیار آهی کشیدم. این راهی بود که خودم برای باقیِ زندگیم انتخاب کرده بودم و از این بابت هم ناراضی نبودم. تا نزدیکای غروب خودم رو یه جوری سرگرم کردم تا این که بالاخره گلاره اومد و سولماز هم همراهش بود. بعد از کمی حرف زدن گفت که، آماده باشیم که راننده ی اون مرد فردا صبح میاد دنبالمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برام جای تعجب داشت که چه طور این مرد با این همه ابهت و مال و ثروت می خواد رانندش رو بفرسته دنبالِ ما!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که خیلی تیز بود و فهمید که من به این قضیه کمی شک کردم فوری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب چه طور این خودش قراره رانندش رو بفرسته تو که آدرس رو بلدی، بده خودمون دوتایی می ریم دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سولماز که می خندید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا بی خیال! داره کار رو براتون راحت می کنه، اون وقت شماها سخت می گیرین. من دیگه می رم خونه ی خودم. خسته شدم از صبح تا حالا، فعلا بای بای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برای من دستی تکون داد و رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونم چرا صبحِ به این زودی از خواب بیدار شدم؟ به ساعت که نگاه کردم تازه ششِ صبح رو نشون می داد. حوله به دست رفتم سمت حمام. بهتر از بیکاری و فکرای مزخرفی بود که توی ذهنم، خودم بهشون پر و بال می دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسابی خودم رو سپردم به دست آب و شامپوهای خوش بو. وقتی از حمام اومدم بیرون، دیدم که گلاره هم بیدار شده و توی آشپزخونه داره چای دم می کنه. با صدای سلام من، برگشت سمتم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عافیت باشه خانوم خانوما. خوب اول صبحی به تن و جونت صفا دادیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی نشست کنج لبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره دیگه، دیدم خوابم نمی بره. تازه امروز هم روزِ اول کاریه، تر و تمیز باشم بد نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با چشمکی ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که می خندید شعله ی گاز رو بیشتر کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه که نیست، خیلی هم خوبه. پس تا چای دم بکشه منم برم یه دوش بگیرم که بعدش راننده میاد دنبالمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای بوقی دوتاییمون سرمون رو از پنجره کردیم بیرون. یه پارس کاملا مشکی و اسپرت! در خونه رو قفل کردیم و دوتایی زدیم بیرون. راننده از ماشین اومده بود پایین. یه پسرِ قد بلند و چهار شونه با هیکلی ورزیده توی کت و شلوارِ مشکیِ براق و یه جفت دستکشِ چرمی ناز هم توی دستاش. تو دلم برای این همه ابُهت و جذابی یه سوتی زدم. عجب راننده ای هم داره پدر صلواتـی! به همراهِ گلاره بعد از سلامی که کردیم نشستیم عقب و مردِ جوون و خوش تیپ راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راننده توی یکی از کوچه های شمرون جلوی یه ویلای بزرگ نگه داشت. وقتی پیاده شدم نمی دونم چرا ناخودآگاه یه ترسی نشست تو دلم و برگشتم سمت گلاره که دیدم لبخند اونم ناپدید شده و خیلی جدی داره نگاه می کنه. کولم رو انداختم پشتم و دستم رو انداختم دور بازوی گلاره که هنوزم ساکت ایستاده بود. با صدایی آروم طوری که فقط گلاره می تونست بشنوه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این جا یه جورایی مرموز به نظر می رسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره برگشت سمتم و فقط یه نگاهِ کوتاه انداخت تو چشمام، همین. کجا رفته بود اون گلاره ی پُر حرف. یه لحظه حس آشوبی توی دلم راه افتاد و زیر لب اسم خدا رو به زبون آوردم. دو نفر مردِ دیگه که مثل همین راننده، کت و شلوار پوشیده بودن این طرف و اون طرف در ویلا وایساده بودن. با دیدنِ ما یکیشون یه قدم اومد جلوتر و رو به گلاره کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خوش اومدین روناک خانوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که از تعجب همین جور مات و منگ مونده بودم. برگشتم و نگاهِ پُر استرسم رو دوختم تو چشمای گلاره، که دیدم لباش با یه لبخند، کج شد و رو به اون مرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زیادی حرف نزن، زودتر در رو باز کن مراد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست های من که دور بازوش بود رو کشید و با خودش برد داخل ویلا. انگار لال شده بودم ولی هر جوری بود بالاخره به خودم فشار آوردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا به تو گفت روناک؟ مگه تو گلاره نیستی؟ اصلا این آدما تو رو از کجا می شناختن؟ تو چه جوری اسم اون مرد رو بلد بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و همین طور که پشتِ سر هم و با یه ترسِ مبهم سوالاتم رو می ریختم بیرون سرِ جام ایستادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که قهقهه می زد بازوم رو دوباره کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بریم نـاز دختر! همه چیز رو می فهمی، اونم به موقعش، الان هم لال شو و راه بیفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و منو با خودش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چی خواستم مقاومت کنم فایده ای نداشت. خودم رو لعنت می کردم که چه قدر ساده و ابلهانه به این دختر اعتماد کرده بودم و باید تاوانِ این اعتماد و ساده لوحیِ خودم رو این جوری پس می دادم. با ترس و لرز و یه جورایی انگار خفه خون گرفته بودم. یه نفر دیگه که جلوی درب ساختمونِ ویلا وایساده بود برامون تعظیمی کرد و در رو باز کرد. ویلا شیک و مبله شده بود و هیچ کس توش دیده نمی شد. گلاره یا بهتر بگم روناک، بردم سمتِ یه کاناپه و پرتم کرد روش و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از جات تکون نمی خوری فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و انگشت اشارش رو به حالتِ تهدید گرفت جلوم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این جا هیچ غلطی نمی تونی بکنی. دیدی که همه جا محافظ داره، پس بهتره فکرِ فرار رو از اون مغزِ کوچولوت بندازی بیرون خانوم خوشگله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با قهقهه ای که می زد و بیشتر منو می ترسوند رفت سمت پله ها. اون قدر شوکه شده بودم که اصلا نمی تونستم از جام بلند بشم و حتی به خونه ای که به عنوانِ یه پرستار آورده بودنم توش و الان حس می کردم که این جا یه خبرهای جدیدی هست نگاهی بندازم. انگار خون توی دست و پاها و شاید مغزم هم منجمد شده بود که حتی نفس کشیدن رو هم برام سخت کرده بود. نیم ساعتی به همین منوال گذشت تا دیدم که همون راننده ای که آوردمون، اومد توی ویلا. نگاهی به سر تا پای من انداخت و سری تکون داد و رفت دنبال کار خودش. معلوم نبود گلاره داره چه غلطی می کنه که منو این جا گذاشته بود. توی این نیم ساعت، هزار تا فکر جورواجور کردم که من چه ربطی به این جا دارم؟ اصلا این گلاره کیه؟ چرا روناک صداش می کنن؟ و خیلی فکرای دیگه که باعث شد یه سر دردِ بد و عجیب بگیرم و به خودم لعنت بفرستم. مثلا قرار بود من بیام پرستاری مادرِ پیرِ یه مرد رو بکنم و کارای خونه رو به عهده بگیرم. اون وقت الان با این چیزی که می دیدم و اون چیزی که شنیده بودم زمین تا آسمون فرق داشت! از بلاتکیلفی و ترسی که توی تمام جونم رخنه کرده بود خسته شده بودم که با صدای کفش های کسی سرم رو گرفتم بالا! گلاره در حالی که یه کت و دامن خیلی شیک تنش کرده بود موهای بلوندش رو روی شونه هاش رها کرده بود و دستش رو هم دور بازوهای یه مرد حدودا پنجاه ساله انداخته بود و داشتن با هم از پله ها می اومدن پایین! ناخودآگاه از جام بلند شدم. تنها چیزی که می تونستم توی اون لحظه درکش کنم این بود که من، این جا، به تنهایی، هیچ اختیاری از خودم ندارم و فقط باید منتظر اتفاقات جدید و جدیدتر هم باشم. مرد که موهای جو گندمی و چشم های ریزی داشت از همون اول که روی پله ها بودن تا زمانی که رسیدن نزدیکم چشم از من بر نمی داشت. انگار داشت به یه کالای قابل فروش نگاه می کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز همون جور توی جام ایستاده خشکم زده بود که مرد نشست روی صندلیِ بزرگ و مخصوصی که وسطِ این همه کاناپه قرار داشت و گلاره هم نشست روی مبلی که نزدیکِ مرد بود و به من که هنوز خشکم زده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا وایسادی؟ بگیـر بشین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم هایی که حالا از فرطِ عصبانیت بیشتر از حدِ معمول درشت و گرد شده بود بهشون نگاهی نفرت انگیز انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای چی منو آوردید این جا؟ شماها کی هستید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد بی توجه به حرف های من اشاره کرد که برم جلوتر و با دستش مبلی رو نشون داد. صداش رو صاف کرد و با پوزخندی که روی لب های زشتش می نشوند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیست سالته دیگه، آره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که هنوز نگاهم رو از صورتِ دو تا آدم مرموزی که روبروم ایستاده بودن نمی گرفتم با صدایی که شاید از ترسِ مبهمی که توی وجودم نشسته بود و می خواستم کمی کنترلش کنم فقط به یه کلمه ی کوتاه اکتفا کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بلـه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی تمام جراتم رو جمع کردم و به گلاره که کنارش ایستاده بود نگاهی انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شماها که گفتین برای مادرِ پیرش پرستار می خواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با پوزخندی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کنم خودت پرستارِ لایق تری بودی که زودتر از من انتخابت کردن، آره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره تنها به لبخندی که نه، پوزخندی کوتاه اکتفا کرد و خودش رو بیشتر به مردِ کذایی چسبوند. که مرد همون موقع توی جاش تکونی خورد و در حالی که لبخندی کریه می زد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آهان انگار یه چیزایی داره حالیت می شه، ولی اشتباهی حالیت کردن. این جا کسی به پرستار نیاز نداره خوشگله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و قهقهه ای گوش خراش زد و رو به گلاره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه نه عزیزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که دست های مرد رو نوازش می کرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین طوره رییس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد که رگه های عصبانیت رو توی چشم های من به خوبی می دید و می خوند که من به این راحتی ها دست از کنجکاوی بر نمی دارم با عصبانیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فعلا لال شو و فقط به من و حرف هام گوش کن. هر کسی که پاش به این ویلا باز بشه فقط در یه صورت می تونه از این جا خارج بشه! اونم اینه که عزرائیل کمکش کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با قهقهه ای ادامه داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی تو ملوسک، زوده که بیفتی تو دستای عزرائیل نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دوباره شروع کرد به حرف زدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو از الان به بعد دیگه جزیی از ما و تشکیلاتمون هستی، پس خیلی بهتره که خودت رو با این جا و این محیط وفق بدی و نخوای که هم برای خودت و هم برای ما دردسر درست کنی. شیر فهم شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که تا اون موقع ساکت بود، با لبخندی گشاد به جای من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله رییس، ونوس دخترِ تیزیه و خوب حالیش می شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم گفتم: «اگه تیز بودم که گیرِ تو مارِ خوش خط و خال نمی افتادم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با نفرت بهش نگاه کردم که لبخندش رو پُررنگ تر کرد. مرد که پاش رو می انداخت روی اون یکی پاش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فعلا تا چند روزی آزادی، ولی بعدش کم کم با وظایفت آشنا می شی و می فهمی که برای چه کاری این جا آوردمت! فهمیدی یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که از حرف هاش چیزی سر در نمی آوردم فقط نگاهش کردم. که با صدای قهقهه ی مرد از جام پریدم. اینا انگار جنون و دیوونگی داشتن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا مثلِ گاو فقط نگاه می کنی؟ زبون نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون موقع با صدای بلندی داد زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صابر، صابر بیا این جا کارت دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون مردِ کذایی وارد شد و جلوی مرد تعظیم کوتاهی کرد و با نیم نگاهی به من و گلاره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله رییس، در خدمتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد که نگاهی به سر تا پای من می انداخت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امروز می خوام برم بیرون از شهر، آماده باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد که از جاش بلند می شد گلاره هم فوری از جاش پرید و در حالی که دوباره می چسبید به بازوی مرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، دارم می رم یه کم به کارهام سر و سامون بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با نگاهی به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه دست لباسِ درست و حسابی هم به این بده و یه کم حالیش کن که دور و اطرافش چی می گذره. اتاقش رو هم بهش نشون بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در ادامه در حالی که بازوش رو از توی دستِ گلاره می کشید بیرون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودت می دونی که امشب مهمون های خاصی دارم. واسه ی امشب آمادش کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره لبخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم سرورم. شما خیالتون راحت باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که نگاهی به سه تا آدم روبروم می انداختم لب به اعتراض باز کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی من می خوام برم. نمی خوام توی هیچ مهمونی هم شرکت کنم. چرا شماها نمی فهمین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد که نگاهی وحشتناک به من می انداخت برگشت سمت گلاره و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این مثل این که زیادی هم تیز نیست روناک! خوب همه چیز رو حالیش کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رفت و باعث شد نگهبان یا رانندش یه نگاهی متعجب به من بندازه و پشتِ سرِ گودرز از ویلا خارج بشه. گلاره یا همون روناک کذایی با عصبانیت اومد سمتم. در حالی که به بازوم چنگ می انداخت با دندون هایی که بد جور روی هم می فشردشون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راه بیفت بریم اتاقت رو بهت نشون بدم و سعی کن بیشتر از این از خودت، نفهم بازی در نیاری و یه کاری نکنی که خودم با دست های خودم زبونِ درازت رو کوتاه کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خودش جلوتر از من راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پذیرایی خارج شدیم و رفتیم سمت درِ بزرگی که ته سالن بود. انگار واردِ یه ساختمون دیگه شده بودیم. سبکش به کل با این یکی ساختمون فرق داشت و سقفش به بلندی اون طرف نبود و بیشترِ وسایلش چوبی بود و طراحیِ جالب و مدرنی داشت. همین طور که هنوز داشتم موقعیت خودم رو کمی ارزیابی می کردم، صدای گلاره بلند شد و با عصبانیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقتِ زیادی برای دید زدن داری، برو تو این اتاق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با دستش به اتاقِ روبرومون اشاره کرد. با احتیاط واردِ اتاق شدم. اتاق، کمِ کم چهل متر بود، با تجهیزاتِ کامل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای لحظه ای به یادِ اتاق خودم افتادم و اشک توی چشم هام حلقه زد و باعث شد که با نفرت بچرخم سمت گلاره. گلاره که خودش روی کاناپه ای که گوشه ی راست اتاق کنار پنجره بود می نشست گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بگیر بشین، باهات حرف دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشستم لبه ی تخت و به دختری که تا دیروز فکر می کردم توی این اوضاع، شده فرشته ی نجاتم و برام هر کاری می کنه تا یه زندگی خوب داشته باشم و از انتخاب دوستیش هیچ وقت پشیمون نمی شدم، نگاه کردم و سعی کردم صدام که دوباره انگار توی گلوم خفه شده بود رو آزاد کنم و بگم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به تو هم می گن دوست؟ چرا با دروغ هاتون منو به این جا کشوندید؟ چی می خواستی نصیبت بشه هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فوری با دیدنِ چشمای منتظرِ من که توش پُر از سوال بود یه پوزخند نشست روی لبش و شروع کرد به حرف زدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوایل می دیدم که تنها توی پارک می شینی و ساعت ها به بازیِ بچه ها نگاه می کنی. از توی چهرت نمی شد چیزی رو حدس زد، تا این که تصمیمم رو به رییس گفتم و وقتی موافقتش رو دیدم در موردت تحقیق کردم. دنبالت کردم و دیدم که تو یه مسافرخونه و تنها زندگی می کنی. یه کم که به پیرمرد پول دادم زبونش باز شد و گفت که داری دنبالِ کار می گردی و تازه از شهرستان اومدی و خلاصه چیزایی رو که توی این چند وقت ازت فهمیده بود رو بهم گفت. تو بهترین موقعیت برامون بودی. از شهرستان اومده بودی و کسی رو هم نداشتی. ما هم شاید به نیروی تازه نفس احتیاج داشتیم. تا این که گذشت و باهات طرح دوستی ریختم تا الان. فقط بگو ببنم اون داستانی که از زندگیت تعریف کردی واقعیت داشت یا رویا پردازی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید بهتر بود که هنوز چیز درستی از من و زندگیم ندونن به همین خاطر گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نـه، واقعیت داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونم چرا حس کردم همین که فکر کنه از یه جای دیگه اومدم توی این شهر برام بهتره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که سری تکون می داد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب، خیلی بهتر شد. این اتاقی که می بینی از این به بعد مال تو می شه. فکر نکنم توی خوابت هم یه همچین اتاقی رو تصور می کردی! بگذریم، حالا که به این اتاق رسیدی. اگه عاقل باشی این جا رو دو دستی می چسبی، دل می دی به کارایی که بهت واگذار می شه. فکر نکن این جا تو تنها دختری هستی که توی ویلا دیده می شه. نـه، این طور نیست و تو تنها نیستی. خیلی ها مثل تو اومدن توی باندِ ما و الانم از زندگیِ قبلیشون خیلی راضی تر هستن و دارن برای خودشون خانومی می کنن. پس بازم می گم عاقل باش. شب رییس یه مهمونی داره که چند تایی از بزرگای باند این جا می خوان بیان. تو هم باید کنارِ رییس باشی و لبخند هم از اون لبای قلوه ای و خوشگلت کنار نره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با چشمکی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتما تو رو ببینن یه درصدی بهمون تخفیف می دن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خودش غش غش خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همشون دیوونه بودن! مگه اون مردِ مو جو گندمی نگفت که تا چند روزی آزادم؟! پس چرا فوری دوباره نظرشون رو تغییر می دادن و من امشب باید توی این مهمونیِ کذایی شرکت می کردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه کم استراحت کن تا شب هنوز خیلی وقت مونده. باید برای شب سرحال باشی. اگه تونستی همین امشب نظر رییس رو جلب کنی که برای همیشه موندنی هستی و یه جورایی اگه دیگه خیلی به دلش بشینی می شی دستِ چپش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با پوزخندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دستِ راستش خودمم. بعید می دونم که دستِ چپ بخواد. من جای تو بودم سفت این موقعیت رو می چسبیدم و کار عاقلانه و درستش رو انجام می دادم. غروب آرایشگر میاد و برای مهمونیِ شام آمادت می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جاش بلند شد و در حالی که جلوی آینه ی قدی ای که گوشه ای از اتاق بود یه چرخی می زد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همه چیز باید عالی باشه. این رو تو گوشت فرو کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رفت به سمت در و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فعلا حقِ خروج از اتاق رو نداری و سرویس بهداشتی هم این جا داری پس به این احتیاجی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و کلید رو از روی در برداشت و همین که خواست از اتاق خارج بشه، با صدای نسبتا بلندی داد زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من امشب توی هیچ مهمونی نمیام. این رو تو گوشاتون فرو کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با داد، ادامه دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من از همتون متنفرم، متنفر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که دست به کمر ایستاده بود و به جسارتِ من پوزخندی تمسخر آمیز می زد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهیم دید حرفِ کی عملی می شه خانوم کوچولو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در رو بست و دقیقه ای بعد صدای چرخش کلید توی قفل رو شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناامید سرم رو بین دست هام گرفتم و نشستم لبه ی تختِ دو نفره ای که وسطِ اتاق بود. سرم به شدت درد می کرد و حس می کردم که ضربانِ قلبم کند شده. هر جور که می شد باید خودم رو از این جا رها می کردم. حس خوبی به این اتفاقات پیش اومده نداشتم و از پوزخندهای این آدم ها که همش توی صورتم می کوبیدن عصبی تر می شدم و این که هیچ جوابی به مخالفت های من نمی دادن و همش می خواستن کار خودشون رو انجام بدن، نشون می داد که درخواستِ من هیچ اهمیتی براشون نداره. بی اراده از جام بلند شدم و چرخی توی اتاق زدم و اول از همه رفتم سمت پنجره ی بزرگی که داشت، ولی با کنار زدن پرده ها، نرده های زیادی رو دیدم و ناخودآگاه یادِ زندان افتادم. فکرِ همه چیز رو کرده بودن و من به راستی توی این اتاق حبس شده بودم و هیچ راه فراری هم نداشتم. چشمام سیاهی می رفت ولی رفتم سمت سرویس بهداشتی و به امیدِ این که شاید پنجره ای کوچیک برای فرار داشته باشه بازش کردم یه حمامِ بزرگ که کمِ کم، ده نفر به راحتی توش جا می شدن با یه وانِ سفید و بزرگِ سرامیکی و البته بدون هیچ راهی برای فرار کردن. ناامیدتر از قبل و عصبی تر از قبل درش رو محکم و پُر سر و صدا بستم و برگشتم و اومدم سمت آینه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه مانتوی سفید با یه شلوارِ آبی نفتی و تنگ که پاهای بلندم رو به خوبی نشون می داد و یه کفشِ اسپرت مارک دارِ سفید پوشیده بودم و موهای به رنگ شبم هم توی صورتِ سفید و بی نقصم بد جور خودنمایی می کرد و چشمام، نه انگار که چشمام هنوزم ترسِ بزرگی توش نشسته بود. یعنی می خواست چه اتفاقی توی این ویلای بزرگ و درندشت برام بیفته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کشیدنِ آهی رفتم سمتِ کاناپه ای که کنارِ تخت بود و خودم رو ولو کردم روش. گاهی صداهایی توی سرم می پیچید که می خواست وسوسَم بکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ونـوس! خـر نباش، مگه دنبالِ همین موقعت نمی گشتی؟ مگه نمی خواستی از دستِ همه راحت باشی؟ مگه اون زندگی رو با همه ی امکاناتش رها نکردی و خواستی روی پاهای خودت وایسی؟ حالا هم زندگی کن. با این شرایطی که داری کنار بیا و زندگی کن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو تکون دادم و نذاشتم وجدانِ بی وجدانم بازم به این حرف های وسوسه انگیزش ادامه بده. باید می فهمیدم که اینا کیَن و این گلاره ی ع*و*ض*ی چرا منو آورده به این ویلا؟ مطمئنا می تونستم امشب توی این مهمونی یه چیزهایی متوجه بشم و همین هم بهترین راه بود. پس باید صبـر می کردم تا شب. هنوز نرسیده اون رییس پیرشون به مرگ تهدیدم کرده بود. پس نباید بیشتر بی گدار به آب می زدم و دردسر درست می کردم. موقعِ ناهار بود ولی انگار من فراموش شده بودم. تلویزیونی که توی اتاق بود رو خاموش کردم و تصمیم گرفتم تا آوردن ناهار یه چرت بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای چرخشِ کلید توی در صاف توی جام نشستم و چشمم افتاد به زنی تقریبا چهل ساله با لباس های مخصوصِ کنیزها و یه سینیِ بزرگ توی دستش که همین که وارد شد بوی غذای داغ پیچید توی مشامم. فقط یه نگاه به سر تا پام انداخت و با صدایی که بیشتر شبیه مردا بود نه زن ها، سینی رو گذاشت روی میز و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا دستور دادن که خوب غذاتون رو میل کنین و تا شب استراحت کنین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بدونِ این که حرف اضافه تری بزنه راهش رو کشید و رفت و بازم صدای چرخش کلید توی قفل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غذای رنگ و لعاب دارِ توی سینی بهم چشمک می زد ولی اون قدر اسید معدم زیاد شده بود و معدم عصبی شده بود که فکر می کردم حتی با خوردنِ لقمه ای غذا، معدم هر چی رو که خوردم به راحتی پس می زنه. نگاهم رو از سینی غذا جدا کردم و طاق باز روی تخت دراز کشیده بودم که چشم هام گرمِ خواب شد. نفهمیدم کی این همه ساعت گذشت. با صدای تق و توقی چشمام رو باز کردم و تو جام نیم خیز شدم. همون زنی که ظهر اومده بود و برام غذا آورده بود به همراهِ یه زنِ دیگه که یه کیفِ بزرگ از لوازم آرایشی توی دستش بود رو داشت راهنمایی می کرد که کیفش رو بذاره اون جا. با دیدنِ من که بیدار شده بودم، زنی که انگار آرایشگر بود لبخندی روی لبش نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این که همین جوریش هم خوشگله، وای به آرایش کردنش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون زنِ ظهری که انگار لال بود و بلد نبود نظر بده اومد سمتم و با صدای خشکش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس چرا غذاتون رو نخوردید؟ مگه نشنیدین که گفتم آقا دستور دادن که غذاتون رو میل کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با تکون دادنِ سرش که از روی تاسف بود ادامه داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آرایشگر اومده برای مهمونیِ شب آمادتون کنه. بهتره که باهاش همکاری کنین. لباس هم تا چند دقیقه ی دیگه براتون میارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خودش دولا شد و سینی رو که هنوزم پُر بود از روی میز برداشت و رفت طرفِ در و به آرایشگر که داشت وسایلش رو می چید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سفارشایی که کردم رو یادتون نره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از اتاق زد بیرون. کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت اومدم پایین. نگاهِ زن روی هیکلِ من به چرخش در اومد! یه تی شرتِ آستین کوتاهِ سفید و جذب که مارک بود با همون شلواری که اول اومدم پام بود پوشیده بودم، موهام رو هم موقعِ خوابیدن دورم باز کرده بودم و الان روی شونم پخش شده بود. زن که دید زدنش تموم شده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب، کارت تموم شد صورتت رو چند بار با آبِ سرد کمپرس کن و بعدش بیا این جا تا کارمون رو شروع کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و منم رفتم سمتِ سرویس بهداشتی. تا نشستم روی صندلی زن بدون زدن هیچ حرفی کارش رو شروع کرد و فقط گاهی دورتر می ایستاد و به صورتم که زیرِ دست های تند و ماهرش آرایش شده بود خیره می شد و یه چیزایی می گفت و منم انجامش می دادم. از این همه سکوت خسته شده بودم برای همین گفتم یه سوال بپرسم ببینم می تونم چیزی بفهمم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما همیشه میاین این جا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن که می خواست خطِ چشمم رو بکشه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سرت رو بگیر بالا و چشمات رو ببند. اِی تقریبا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه جوابِ مفصلی بهم داده بود. خطِ چشمم رو که کشید با رضایت به چهرم خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عالی شدی عزیزم، پاشو به خودت یه نگاه بنداز تا توی پوشیدنِ لباست کمکت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با لبخندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امشب سوگلیش می شی، می دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این همه حسِ لذتی که توی حرفش بود یه جورایی چندشم شد. حسِ بازیچه شدن و یه عروسکِ کوکی رو داشتم و هر لحظه حس می کردم بیشتر از لحظه ی قبل دلم می خواد که برگردم به گذشته و این اشتباه رو پاک کنم ولی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به لباس گلبهی رنگی که روی تخت افتاده بود خیره شدم و دوباره نگاهم رو انداختم توی آینه. محشر آرایشم کرده بود و سایه ها و رژگونه ای که روی پوستم زده بود هماهنگی خاصی با لباس داشت و صورتِ سفیدم رو خوشگل تر از قبل نشون می داد و موهای مثلِ شبم رو به حالت تل مانند، کج کرده بود توی صورتم و با سه تا گل نقره ای بالاش رو تزیین کرده بود و باقیش رو ساده ریخته بود دور شونه هام. از توی آینه دیدم که زنِ آرایشگر لباس به دست پشتم ایستاد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی خوای لباس هات رو عوض کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به ساعتی که توی دستش بود اشاره کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقت برای دیدنِ خودت تا آخر شب زیاد داری ملوس خانوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و توی پوشیدنِ لباس کمکم کرد و با خودش زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی زیبا شدی دختر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس گلبهی رنگ، انگار که برای من دوخته شده بود به حدی قشنگ روی بدنم نشسته بود که بعد از چند دوری که جلوی آینه چرخ زدم هنوزم توی شوک بودم! یه لباسِ شیک و ساده که بالا تنه ی تنگ و چسبون و از کمر به پایین، به حالت کلوش و پفِ کمی داشت و تیکه تیکه روی دامنِ لباس با حریرهای سفید مزین شده بود و آستین های پفکیِ کوتاه که تا همون بالای بازوهام می رسید و بدنِ سفیدم رو به نمایش می گذاشت. از این که این لباس تنم بود ناراحت نبودم، ولی از این که قراره جلوی چه کسایی با این لباس ظاهر بشم و با چه چشمی بهم نگاه کنن یه کم مضطرب بودم. همیشه توی مهمونی های خودمون هم از لباس های ل*خ*تی و باز استفاده می کردم و اگه گاهی هم دلم می خواست که یه کم پوشیده تر بگردم ژینوس انگِ امل بودن و عقب افتاده رو بهم می داد و می گفت که باید امروزی باشم، درست مثل خودش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کفش های گلبهی رنگ رو که هنوز کنار تختم بود و نپوشیده بودم رو برداشتم و بعد از این که سر و ته می کردمش به شماره ی زیرش نگاه کردم سی و هفت بود، ولی من که سایزِ پام سی و شش بود. پام کردم و همین طور که فکر می کردم یه کم برام گشاد بود که اونم با گذاشتنِ دستمال کاغذی جلوی کفش درستش کردم و با لبخندی تمسخر آمیز زیر لب زمزمه کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یادم باشه بگم که من پام سی و ششه، نه سی و هفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتِ توی اتاق هشت و نیم رو نشون می داد که درِ اتاق باز شد و گلاره اومد داخل. با نگاهی به سر تا پای من که حالا ایستاده بودم لبخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکرش رو می کردم که به این خوبی بشی. راه بیفت بریم، رییس منتظرته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونم چرا حس می کردم احتیاج دارم که یه بار دیگه توی آینه به خودم نگاه بندازم بلکه یه کم اعتماد به نفسم بیشتر بشه و همین کار رو هم کردم. همه چیز خوب بود و بلکه عالـی، شاید برای آزاد شدن باید راه های دیگه رو به جز دعوا انتخاب می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارِ گلاره از اتاق زدم بیرون. بهش که نگاه کردم دیدم اون هم دستِ کمی از من نداره و زیادی آراسته شده. حتما اون هم توی مهمونی امشب حضور داشت. مگه نه این که می گفت دستِ راست رییسه. باید کاری می کردم که دستِ راست رییس قطع بشه و خودم یه دستی کاراش رو به عهده بگیرم. سزای کسی که به اعتمادِ آدم خ*ی*ا*ن*ت می کرد چیزی جز این نبود. همین امشب باید این جا میخم رو محکم می کوبیدم و با سیاستی که از ژینوس، مادرِ عزیزم، به ارث برده بودم و آموزش هایی که زیر دستش برای رام کردن اطرافیانم مخصوصا مردا دیده بودم مطمئن بودم که می تونستم از پسِ امشب و رییسِ پیر بر بیام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای تق تق کفش هام رییس که پشت به ما و رو به پنجره ایستاده بود برگشت سمتمون. با اون چشم های نخودی و ریزش سر تا پای منو نگاه که نه، قورت داد و منم در جوابِ نگاه هاش یه لبخند نشوندم کنجِ لـبم. با دیدنِ لبخندِ من انگار آثارِ رضایت بیشتر توی چهرش نشست و شروع کرد به دست زدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آفرین روناک، یادم باشه از این به بعد این جور کارها رو به تو بسپارم. می بینم که سلیقت حرف نداره و خوب تونستی آدمش کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با این حرفش کاری کرد که لبخند فوری از روی لب هام محو بشه و جاش پوزخند بشینه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روناک که خـر کیف شده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما فقط کافیه امر کنین ارباب، اساعه انجامش می دم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رییس که با دستش اشاره می کرد برم طرفش، روناک رو مرخص کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می تونی بری، ولی قبلش بگو ببینم همه چیز طبق برنامه ریزی عمل شده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روناک که دست هاش رو توی هم قلاب می کرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله. همون جور که گفتین دستور دادم که تعدادِ نگهبان و محافظ های جلوی ویلا رو هم بیشتر کنن تا خیالتون راحت تر باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خـب، تو می تونی بری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به من که حالا کنارش ایستاده بودم لبخندی زد و اومد نزدیک تر. با یکی از انگشتاش صورتم رو از بالا تا پایین لمس کرد و سرش رو آورد نزدیک تر و در حالی که چشمای نخودیش رو می بست انگار عطر بدنم رو بو کشید. از حسِ این همه نزدیکی بهم، چندشم شد ولی سعی کردم که خونسرد باشم و این حالت چندش رو توی صورتم نبینه و موفق هم شدم. بعد از چند ثانیه خودش رو کشید عقب و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با یه نوشیدنی چه طوری خوشگلم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بدونِ این که بخواد بذاره من عکس العملی نشون بدم، رفت سمت میزی که یه شیشه و چند تا جام کنارش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین جور که داشت واسه ی خودش و من می ریخت، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلم می خواد امشب همه چیز عالی باشه. پس عاقل باش و هیچ حرفی نزن. امشب مهمون های ویژه ای دارم و تو هم مثل یه عروسک دست نیافتنی باید کنارم تا آخرش باشی. متوجه که هستی؟ درست مثل یه عروسک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخندی مصنوعی که تظاهر می کردم به طبیعی بودنش سرم رو تکونی دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله، هر چی که شما بگین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد که پوزخندی روی لب هاش می نشست، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه، همیشه از زن های سرکش بیزار بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در حالی که با دو تا جام می اومد سمتم، یکیش رو گرفت سمتِ من و اون یکیش رو هم خودش یه قلپ ازش خورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا حالا که امتحان کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی من فقط به محتوای داخلِ جام نگاهی کوتاه انداختم و هیچی نگفتم. جام رو داد دستم و در حالی که مالِ خودش رو می زد به جامِ من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به سلامتیِ عروسکِ ملوسِ امشب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و لیوان رو توی دست هام جا به جا کردم. و توی دلم گفتم: «به حقِ کارای نکرده!» حتما این جا می خواست م*ش*ر*و*ب خورمم بکنه! همیشه از این جور ک*ث*ا*ف*ت کاریا بدم می اومده ولی الان، اونم این جا، جلوی این مرد برام جای هیچ اعتراضی باقی نمی موند و از سر سیاست و مصلحت و البته برای بدست آوردن اعتماد یه سری آدم که حتی اسمشون رو هم درست نمی دونستم باید به هر سازی که می زدن براشون می ر*ق*صیدم تا بالاخره بتونم یه راهی برای رفتن از این ویلای لعنـتـی و مرموز پیدا کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببینم درس خوندی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که سرم رو بلند می کردم بهش نگاهی انداختم و جامِ توی دستم رو کمی تکون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله، دیپلم. ولی بیشتر از این خانوادم موافق نبودن که ادامه بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید خودم و خانوادم رو این جوری نشون می دادم، اگه می پرسید چرا فرار کردی و از خونه زدی بیرون، حداقل یه دلیل محکم داشته باشم و اون دلیلمم محدودیت باشه، محدودیتی که آخرش به آزادیم ختم شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم اونم عجب آزادی ای؟! که دوباره اسیر شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس خانوادت از این تفکرای قدیمی داشتن، آره؟ ولی دیگه راحت شدی، خیلی راحت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و قهقهه ای م*س*تانه زد. بعد از این که یه قلپ دیگه نوشید نگاهی به سر تا پام انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم گفتم: "«خدا بهت رحم کنه ونـوس! امشب از اون شباست که کلش رو باید توی اضطراب مرگباری به آخر برسونی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جامِ خالیش رو گذاشت روی میز و اومد سمتِ من و جامم رو از دستم گرفت و بعد از نگاهی به جام که هنوز پُر بود یه نگاه هم به من انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اولشه، کم کم به طعمش عادت می کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دستِ منو هم گرفت و از جام بلندم کرد و در حالی که دستاش رو می گذاشت روی بازوهای ل*خ*تم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مطمئنم شبِ خوبی در انتظارمونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در حالی که باعث شده بود از این که دست هام با دست های پیرش زنجیر بشه حس مرگ آوری بهم دست بده و بی توجه به من و عکس العملم آروم آروم راه افتاد به سمتِ دیگه ی سالن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دری کوچک که کنار پله هایی که به طبقه ی بالا ختم می شد نزدیک شد و بعد از گشودن در دوتایی رفتیم داخل و بعد از پایین رفتن از کمِ کم چهل تا پله که انگار به یه زیر زمین می رسد واردِ یه راهروی باریک شدیم که سر تا سرش روی سقف ها و دیوارهاش چراغ های کوچیک و رنگی روشن بود ولی بازم با این حال هنوز فضای اون جا تاریک و مخوف به نظر می رسید و آرامش و سکوتِ سنگین اون جا رو، صدای کفش های من در هم می شکست. جلوی درب فلزیِ بزرگی ایستاد و بعد از دادن یه سری رمز، در به صورتِ اتوماتیک رفت بالا و جلوی چشمم چیزی رو دیدم که همیشه توی فیلم ها دیده بودم. یه میزِ م*س*تطیلی شکل بزرگ که صندلی های زیادی دورش بود و کنارش یه میزِ بار که انواع و اقسام م*ش*ر*و*با توش پیدا می شد و اون طرف تر یه استخرِ بزرگ و چشمگیر که آدم رو به یه شنای رویایی دعوت می کرد. با صدای سرفش برگشتم سمتش و دیدم که اون نشسته و من هنوزم اون وسط وایسادم و دارم با چشمای مضطربم این طرف و اون طرف رو نگاه می کنم. در عین زیبایی فضا و مکان یه حس بدی به آدم دست می داد! یادِ حرفِ گلاره افتادم که گفت: «تو دیگه واردِ باندِ ما شدی و بهتره که عاقل باشی و بتونی رییس رو راضی کنی در غیر این صورت ...» حتما در غیر این صورت کُشته می شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فوری نگاهم رو چرخوندم طرفِ رییس و با قدم هایی آروم رفتم طرفش و بالای سرش ایستادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می خواین براتون یه نوشیدنی بریزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگاهی خشک و جدی توی صورتم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به یکی از شیشه ها اشاره کرد. یه جام از روی میز برداشتم و رفتم طرفِ میزِ بار. جامش رو تا نیمه پُر کردم و در حالی که تو دلم می گفتم زهر بخوری. لبخندی نشوندم روی لبم و گاماس گاماس رفتم طرفش. دلم می خواست هر چه زودتر امشب تموم بشه ولی این فقط یه آرزو بود و تازه شب داشت شروع می شد و من، و ونوسِ درونم پُر از تشویش و ترس بودیم. با صدایی برگشتم سمتِ راست و به مانیتوری که روی دیوار نصب شده بود نگاهی انداختم که فوری تصویرِ یه مرد اومد روش و صدایی که پیچید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قربان، مهمون هاتون رسیدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و تصویر در آنی از لحظه ناپدید شد. در حالی که از جاش بلند می شد جام رو گذاشت روی میز و دستش رو انداخت دور بازوی من و با نگاهی به چشمام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حواست حتی به نگاه کردن هاتم باشه ونوس. آدم های حساسی هستن و این نشون می ده که تو امشب چه کاره ای و می تونیم روت حسابی باز کنیم یا توی این امتحان رد می شی برای همیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با حرفش قلبم رو به لرزه انداخت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهمون هاش رو یه اکیپ سه نفره تشکیل می دادن که یکیشون یه زن سی ساله با موهای بلوند که یه کت یقه باز چرمی با یه شلوارِ تنگِ مشکی پوشیده بود و چکمه هایی براق که تا روی ساقِ پاش رو پوشنده بود و دو تا مرد که یکیشون انگار ایرانی و به نظر کمتر از سی سال سن داشت و موهای خرمایی رنگ و چشم های آبی رنگش توی نگاه اول آدم رو به خودش جذب می کرد و اون یکی هم یه مردِ فربه و کوتاه قد که فارسی رو بلد نبود و بیشترِ حرف هاش رو همون پسر که فهمیدم اسمش ویلیام بود براش ترجمه می کرد و اون دختره هم دست و پا شکسته و بیشتر از پسرِ جوان با لهجه ای غلیظ، فارسی هم می پروند و منم هنوز مثل مجسمه دستم دور بازوی مردِ پنجاه ساله ای که کنارم نشسته بود حلقه شده بود و هنوزم از حرف هایی که بینشون رد و بدل می شد چیزی سر در نمی آوردم و فقط با نگاهم به نگاه های کنجکاوشون لبخند می زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ورودِ یکی دو تا از خدمه ها پذیرایی رو شروع کردن و با پُر کردن جام های همه با لبخندی به لب "به سلامتی" گفتن و نوشیدند و منم با جامِ درون دستم فقط بازی کردم. رییس رو کرد به زنِ جوان که اسمش ماریا بود و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این بار پیشنهادتون واقعا بالاست. فکر نمی کنم اگه بخوایم این جوری ادامه بدیم بشه معامله ای با هم بکنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و یه قلپ از م*ش*ر*و*بش رو خورد. خسته شده بودم از بس که صاف و شق و رق توی صندلی بدون کمترین حرکتی نشسته بودم. زن که جامش رو می گذاشت روی میز با همون لهجه و با یه فارسیِ غیر سلیس شروع کرد به حرف زدن و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه، ما پیشنهاد دادیم، ولی این خیلی خوب به نفع شماست. این طور نیست دکتر ویلیام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویلیام که در حالِ توضیح دادن به اون مردِ فربه بود رو کرد به سمتِ رییس و من که کنارش نشسته بودم و بعد از نگاهی گذرا که به چهره ی من می انداخت با فارسیِ نسبتا سلیسی حرفش رو تایید کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این پیشنهاد عالیه! اگه فرصت می خواین می تونین فکر کنین جنابِ گودرز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با لبخندی به لب نگاهی به من انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مطمئنا شما همیشه چیزهای عالی رو نصیبِ خودتون می کنین و این بار هم همین طوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که تازه فهمیده بود رییس به اسمِ گودرز معروفه نگاهی بهش انداختم که دیدم با لبخندی گشاد، بر اثرِ اشاره ی ویلیام بهم نگاه می کنه و در حالی که جو گیر شده بود دستم رو که روی میز بود گرفت توی دستش و در حالی که مشغولِ بازی کردن با انگشت هام بود و حس تهوع آوری رو بهم انتقال می داد رو به ویلیام که داشت با دقت به ما نگاه می کرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته که همین طوره، ولی این بار رو باید کمی کوتاه بیاین تا این معامله صورت بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویلیام که به جای نگاه کردن به گودرز، به سر تا پای من نگاه می انداخت، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حرفتون جای تامل داره جناب گودرز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حسِ نگاه های ویلیام و لمس دست هام توسطِ این پیرِ پنجاه ساله حالت تهوعی عمیق بهم دست داده بود که مرد فربه شروع کرد به حرف زدن و گودرز دوباره حواسش رفت طرف اون و تو لحظه ی آخر که دستم رو رها می کرد ب*و*سه ی کوچیکی روی دستم نشوند که مطمئنا اینم جزیی از نقشش بود و من درست عروسکی بودم توی جمع این غریبه ها! تازه آخرِ حرف هاشون متوجه شدم که منظور از جنس، موادِ مخـدر بوده و اونم از نوع کوکائین و شیشه و چند تای دیگه که حتی اسمش رو هم بار اول بود می شنیدم و برام زیاد ملموس نبودن و با ناراحتی فهمیدم پس اینا یه باندِ قاچاق مواد مخدر بودن و گودرز هم گویی، پخش کننده بود. ترسی که توی دلم از فهمیدن این قضیه نشسته بود، مثلش رو تا به حال تجربه نکرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره بعد از دو ساعتی حرف زدن تصمیم گرفتن که شام رو کوفت کنن. از سرِ جام به همراهِ گودرز بلند شدم و در حالی که سعی می کردم یه کم حواسم رو به خودم و کارهام جمع کنم دستم رو این بار خودم دور بازوهاش حلقه کردم و راه افتادیم و من همش توی این فکر بودم که امشب شب آخریِ که دارم زندگی می کنم یا نه؟ کنار استخر رو دور زدیم و از در کوچیک و آهنی که اون جا بود رفتیم داخل. یه سالنِ پنجاه متری که یه سقفِ بلند داشت و یه لوستر شیشه ای بزرگ هم از وسطِ سقفش آویزون کرده بودن که اگه می افتاد روی کسی به احتمالِ زیاد طرف جا به جا، جان به جان آفرین تسلیم می کرد. یه میزِ سه در یک متری هم وسط، درست زیر نورهای لوستر قرار داشت که با دیدنش یه کم هنگ کردم. انواع و اقسام غذاها و سالادها و نوشیدنی هایی بود که روی این میزِ بزرگ به چشم می خورد. با تعارفِ گودرز همگی یه راست رفتن سمت میز و خیلی راحت بشقاب و قاشق هایی که آماده بود رو گرفتن توی دستشون و شروع کردن! حسابی گشنه شده بودم و باز هم از ترسِ این که مبادا اسیدِ معدم امرزو پیروز بشه و وضعِ امشب رو خراب کنه می ترسیدم که غذا بخورم و این که نمی خواستم حتی قاشقی هم جلوی اینا بذارم دهنم. گودرز که حواسش به من و گیجیم بود، سرش رو آورد نزدیکِ گوشم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس چرا مثل ماست وایسادی؟ شروع کن دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و یه بشقاب داد دستم. نـه! انگار داشتم یه کم تابلو بازی در می آوردم، فوری یه لبخند زوری نشوندم روی لبم و با صدایی پُر از ناز و عشوه که برای خودمم تعجب آور بود رو به گودرز کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از این خوراک میگو براتون بکشم گودرز خان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گودرز که حالا چشماش برقی می زد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با کمالِ میل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بشقابش رو به سمتم دراز کرد و حین این که براش غذا می کشیدم حرکات منو آنالیز می کرد. بعد از کشیدنِ غذای گودرز، سرم رو که بلند کردم نگاهم افتاد به چهره ی ویلیام که روبروم ایستاده بود و حین این که داشت یه تیکه از گوشتی که سوخاری شده بود و هنوزم به چنگالش بود می گذاشت توی دهنش به من زل زده بود! بی خیالِ نگاهش شدم و برای خودم یه کم گوشت گذاشتم و کمی از سالادهایی که روی میز و پُر از ذرتِ تازه بود و منم عاشقِ ذرت، برای خودم کشیدم و به همراهِ گودرز و بقیه که می خواستن برن سمت میزی که اون طرف تر بود بشینن راه افتادم که تازه نگاهم افتاد به محافظ هایی که اون طرف تر کنارِ یه درِ بزرگِ دیگه ایستاده بودن و هنوزم توی روشنایی این جا عینک به چشم داشتن و با لباسِ رسمی به تن، مثلِ یه مترسک جلوی چشم آدم خودنمایی می کردن! نگاهم رو از سمتِ دو مردی که اون گوشه ایستاده بودن گرفتم و کنارِ گودرز نشستم. شام رو در نهایتِ آرامش و فقط گاهی صدای برخوردِ قاشق و چنگال ها به بشقاب خوردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریا که خوردنِ غذاش تموم شده بود، دست های خوشگلش رو توی هم قلاب کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کردید؟ این پیشنهاد عالیه جناب گودرز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رییس که قاشق و چنگالش رو می گذاشت کنار بشقابش، با دستمالی که روی یقه ی کتش انداخته بود دور دهنش رو پاک کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکرهام رو که کردم ولی یه پیشنهاد هم من براتون دارم، در ازای نیم تُن دیگه، این مبلغ رو کمتر کنین. چه طوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن که به راحتی می شد برق رو توی چشم هاش دید. نگاهی به ویلیام که هنوزم داشت توی آرامش غذاش رو می خورد و ریز ریز با همون مرد فربه حرف می زد کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه طوره؟ نظرتون چیه جناب ویلیام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویلیام که صحبتش رو با همون مرد کذایی تموم می کرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- موافقیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با نگاهی به من که کنار گودرز نشسته بودم و به اون ها نگاه می کردم و حرف هاشون رو توی ذهنم تجزیه و تحلیل می کردم انداخت و در ادامه با لبخندی جذاب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین امشب محموله رو براتون می فرستیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گودرز که خوشحال شده بود، به من نگاهی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این عالیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رو به من کرد و با چشم هایی که انگار از اون حالتِ ریز و نخودیش در اومده بود و از خوشحالیِ لحظه ی پیش گرد شده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ونـوسِ عزیزم، یه کم نوشیدنی برامون می ریزی؟ امشب به یمنِ وجودت معامله عالی بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که لبخندی مصنوعی روی لبم می نشوندم، نگاهی گذرا به گودرز و ویلیام که چشم ازم بر نمی داشتند انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با کمالِ میل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و شامپاینی که روی میز قرار داشت رو باز و جام ها رو پُر کردم. دلم می خواست زودتر از زیر نگاه های گاه و بی گاهشون راحت بشم! شب خیلی خشک و بدی رو گذرونده بودم و بدتر از همه، این بود که فهمیدم با یه باند بزرگ طرفم و کارشون هم بدبخت کردن جوون های بی عقلِ مردمه! بالاخره مهمون های ویژه و خاص گودرز خان تصمیم گرفتن که برن! ویلیام که دستش رو به سمتم دراز می کرد با لهجه ی قشنگی که داشت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیدوارم که دفعه ی دیگه هم شما رو ببینم و از حضورتون لذت ببریم ونوس جان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که لبخندی می زدم دستش رو فشردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من هم از وجودتون لذت بردم و آشنایی با شما باعث افتخار بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و تو دلم گفتم: «اونم چه افتخار بزرگی، به به!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و نگاهم افتاد به مرد فربه که انگار از بس خورده بود شکمش در حال انفجار بود! وقتی روبروم ایستاد قدش به خاطر کفش های پاشنه بلندی که من پام کرده بودم کوتاه تر نشون می داد و در حالی که دستم رو که توی دستش بود می ب*و*سید یه چیزی به انگلیسی برام بلغور کرد و منم فقط با لبخندی عمیق سری تکون دادم و جمله ی آخرش رو که گفت: «سی یو لیتر!» رو فهمیدم و بالاخره از همون دری که دو تا محافظ ها ایستاده بودن خارج شدن و منم باز مثل یه آدامس و از روی ترسی که توی تمام وجودم رخنه کرده بود و بر خلاف میلم، چسبیدم به بازوی گودرز خان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونم چرا از این سکوتش بیشتر ترس توی دلم می نشست و فکرای احمقانه می زد به سرم، ولی بازم نمی تونستم هیچ کاری کنم و دست از پا خطا کردن مساوی بود با تموم شدنِ زندگیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگاهی به چهرش می شد فهمید که هنوزم داشت امشب رو توی ذهنش دو دو تا چهار تا می کرد و می سنجید که درست تا زمانی که جلوی در اتاقم ایستادیم سکوت اختیار کرده بود! بالاخره صداش رو صاف کرد و به قلب بی جونم یه ضربان تند داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امشب خوب بودی! خوشم میاد که حرف هایی که بهت زدم رو یادت نرفت و برعکسِ لحظه ی ورودت همه چیز رو مو به مو اجراش کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با پوزخندی که می زد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر چند هر چی بیشتر از این هم این جا بمونی خیلی بیشتر از قبل مطیعِ من می شی. الان هم برو استراحت کن تا فردا بیشتر با هم حرف بزنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خودش در اتاق رو که تعجب کردم قفل نشده بود باز کرد و تا موقعی که من نرفتم تو و در رو نبستم از جاش تکون نخورد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدایا این مرد پنجاه ساله به طور عجیبی، عجیب و غریب بود. چرا هیچ کس رو نمی تونستم این جا درک کنم و هیچ کدومشون برام ملموس نبودن! لباس گلبهی رنگ رو که امشب مثل یه عروسکم کرده بود، در آوردم و با حرص پرتش کردم روی مبل های مخملی و از توی کولم یه تاپ و شلوار در آوردم و پوشیدم و بدون این که دست به موها و آرایشِ صورتم بزنم پریدم توی تخت. این قدر امشب بهم استرس وارد شده بود که حس می کردم به جای غذا، زهرمار از گلوم رفته بود پایین و معدم هنوزم در حال طغیان بود و سوخت و سازش بالا. همین که می دونستم تا فردا هنوزم زنده می مونم کمی شاید آروم تر از قبلم کرده بود ولی هنوزم می دونستم که این جا بودن و موندن هیچ وقت سلامت جونم رو تضمین نمی کنه و این بدترین چیز ممکن بود. آهی کشیدم و سعی کردم با فشار دادن پلک هام خواب رو مهمون چشم های سیاهم بکنم و موفق شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیمه های شب بود که با صدای تق و توق از خواب پریدم. حس می کردم صدا خیلی بهم نزدیکه. برای همین توی جام نشستم و چشمام رو بیشتر چرخوندم ولی همه جا تاریک بود و فقط نور کمی از پنجره توی اتاق زده بود و با این حال هیچ چیز قابل دید نبود. پتویی که روم بود رو زدم کنار و پاورچین پاورچین رفتم سمت پنجره. گوشه ی پرده رو زدم کنار و چشم چرخوندم و بیرون رو نگاه کردم. همه جا مثل قبل بود و چیزی دیده نمی شد. با فکر این که حتما توهم زدم، آروم اومدم برم سمت تخت که دوباره یه صدایی شنیدم. این بار آروم رفتم سمت در اتاق و گوشم رو چسبوندم به در. آخـه من و چه به کارآگاه بازی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه صدای خرت خرتی شنیده می شد. دستگیره رو آروم کشیدم پایین و در کمال تعجب دیدم در باز شد! آب دهنم رو قورت دادم و در رو کمی بیشتر باز کردم. بازم صدایی که قبل شنیده بودم تکرار شد. از در فاصله گرفتم و با همون لباس هایی که تنم بود یه قدم برداشتم به سمت بیرون. صدا از سمت راست می اومد. آروم آروم و پا برهنه رفتم طرف صدا. حس کنجکاویم اون قدر بهم غلبه کرده بود که حتی مغزم فرمان نمی داد که شاید این کنجکاوی به ضررم تموم بشه. صدا قطع شده بود و من انگار با آرامش بهتری قدم بر می داشتم! با حس این که دستی روی دهن و بینیم قرار گرفته و در حال خفه شدنم، تقلا می کردم ولی به ثانیه نکشید که کشون کشون یکی، دوباره بردم طرف اتاقم و در رو با پاش هل داد و من و خودش رو پرت کرد توی اتاق و همچنان با یکی از دستاش دستم رو که گرفته بود پشتم فشار می داد و با اون یکی دستش جلوی دهنم رو گرفته بود و هر کاری می کردم که بتونم با دستِ آزادم دستش رو از روی دهنم بردارم نمی تونستم. با صدایی آروم در حالی که سرش رو فرو برده بود تو گردنم کنار گوشم زمزمه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این قدر وول نخـور! کاریت ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و آروم آروم دستش رو ول کرد! در حالی که تند تند نفس می کشیدم دستم رو گذاشتم روی قفسه سینم که از ترس به شدت بالا و پایین می شد! رفت طرف آباژور کنارِ تخت و دکمش رو فشار داد. با نوری که اتاق رو روشن کرد به مردی که روبروم بود نگاه کردم. یه آدمِ قد بلند و هیکلی که کلا توی لباس سیاه فرو رفته بود و جز چشماش که پوشیده نبود چیزی دیده نمی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم اومد سمتم و در حالی که با چشماش زل زده بود تو صورتم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نترس کاریت ندارم! تو هم بهتره کاری به کارِ من نداشته باشی! شتر دیدی ندیدی. فهمیدی یا نه؟ نمی خوام کسی از موضوعِ الان و اتفاقِ امشب با خبر بشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با یه قدمِ بلند اومد سمتم و به من که هنوز همون طور شوکه وایساده بودم و به سر تا پاش نگاه می کردم یه نگاه دیگه انداخت و دو تا دستاش رو گرفت به بازوهام و در حالی که تکونم می داد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می فهمی چی می گم؟ حالت خوبه یا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی من از ترس هنوزم زبونم بند اومده بود و قادر نبودم هیچ عکس العملی انجام بدم و انگار درست و حسابی صدای آدمی که توی سیاهی غرق شده بود و رو نمی شنیدم. به حد کافی امروز شوک بهم وارد شده بود و این آخری دیگه بد جوری ناکارم کرد! مردِ سیاه پوش وقتی دید که هیچ عکس العملی انجام نمی دم یه کم دست هاش رو که روی بازوهای ل*خ*تم بود ول کرد و با زدن یه سیلی محکم توی صورتم ازم فاصله گرفت. اشک هام بی محابا روی صورتم قل می خوردن و می ریختن و هق هقِ خفم توی گلوم داشت راه تنفسم رو می بست و هنوزم با چشمای اشک آلود به کسی که روبروم ایستاده بود خیره شده بودم که مرد با یه حرکتِ سریع منو کشید تو آغوشش و گذاشت که اشک هام لباسش رو خیس کنه. نمی دونم چه قدر گذشت که حسِ حلقه شدن دستی دور کمرم بهم فهموند که کجام و تازه داشتم به خودم می اومدم که دیدم تو ب*غ*ل مردی سیاه پوشم و داره می برتم به سمت تخت. همین که گذاشتم روی تخت دولا شد و پتو رو تا روی سینم کشید بالا و نگاهش رو انداخت به چشم های اشک آلودم. نمی دونم چرا ولی بی اختیار دستم رو بردم سمت صورتش و پارچه ای که کشیده بود دور صورتش رو کشیدم پایین. از چیزی که دیدم تعجب کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هـیس! لازم نیست چیزی بگی. بگیر بخواب و به هیچی فکر نکن. به وقتش باهات حرف می زنم. فقط کافیه بهم اعتماد کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دوباره پارچه رو روی صورتش درست کرد و راه افتاد سمت در اتاق. قبل از این که در رو باز کنه یه بار دیگه برگشت سمتم و نگاه کوتاهی بهم انداخت بعد به سرعت از اتاق زد بیرون. نگاهم رو دوختم به سقف و چیزایی که چند دقیقه قبل پیش اومده بود رو توی ذهنم مرور کردم. از صدایی که باعث شد از خواب بپرم و گذاشته شدن دستی دور دهنم و رسوندم به مرز خفگی. از مردی که شوک آخر و بزرگ رو اون بهم وارد کرد و باعث شد ابرهای سیاهی که توی چشم هام لونه کرده بودن ببارند و من و توی آغوشش بگیره و در آخر هم، از صورتی که جلوم دیدم و تا نگاه آخرش رو هزار بار برای خودم مرور کردم و دستِ آخر بدون این که به نتیجه برسم که داشت چه کار می کرد و اون، این وقت شب می خواست چه کار بکنه و چرا به من گفت که شتر دیدی ندیدی و آخرش هم که گفت با هم به وقتش حرف می زنیم و فقط کافیه بهم اعتماد کنی! همه و همه رو مرور کردم و با ذهنی که هیچ وقت تا به حال این همه پریشونی به خودش ندیده بود، بالاخره دم دم های صبح خوابم برد. با صدای خش خشی دوباره بلند شدم و این بار سریع توی جام نشستم که دیدم همون زن دیروز که برام غذا آورده بود یه عالمه بسته های بزرگ دستش بود و در کمد رو باز کرده بود و داشت چیز های توی بسته ها رو جا به جا می کرد. کمی خودم رو کشیدم سمت چپ و دیدم که داره یه سری لباس از توی بسته ها در میاره و آویزون می کنه. از تخت که اومدم پایین زن چشمش خورد به من و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهتره که بعد از گرفتنِ دوش سریع تر آماده بشین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با مکثی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید