حکایتی از دو عاشق،دو دلداده . جدال با مردی خودخواه،خودشیفته،خودبین،خود رای… حکایتی متفاوت از یک عشق،عشقی که از دید من شاید سفید باشد و از دید تو سیاه…اصلا بیا آن را خاکستری ببینیم… خاکستری روشن…متمایل به سفید… یا نه!تصمیم با توست،علی و ساغر را،هر رنگی خواستی بکش…آنهارا در حریری به رنگ آبان،هرطور دوست داشتی رنگ آمیزی کن

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۰ ساعت و ۹ دقیقه

مطالعه آنلاین حریری به رنگ آبان
نویسنده : سید آوید محتشم

خلاصه :

حکایتی از دو عاشق،دو دلداده . جدال با مردی خودخواه،خودشیفته،خودبین،خود رای… حکایتی متفاوت از یک عشق،عشقی که از دید من شاید سفید باشد و از دید تو سیاه…اصلا بیا آن را خاکستری ببینیم… خاکستری روشن…متمایل به سفید… یا نه!تصمیم با توست،علی و ساغر را،هر رنگی خواستی بکش…آنهارا در حریری به رنگ آبان،هرطور دوست داشتی رنگ آمیزی کن

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی ‎

مقدمه:

اينجا پاييز است

اينجا هوا سرد است

اينجا هوا ابريست

اينجا، هوا، هواي باران است

اينجا همه ي کوچه ها و خيابان ها خيس است

اينجا دلتنگي ها نارنجيست

اينجا يک دل عاشق، چشم انتظارست

و چه سخت است

هم پاييز باشد

هم ابر باشد

هم باران

هم جاده اي خيس.

هم قلبي عاشق

اما ...

نه دستي باشد براي فشردن

نه پايي براي قدم زدن

نه نگاهي براي زل زدن.

سخت است تنها زير باران قدم زدن

سخت است يخ زدن دست هايي، از سردي اين همه دلتنگي

سخت است نچشيدن طعم لب ها، در زير باران

سخت است باقي ماندن نگاه، در کوچه هاي انتظار

سخت است هر روز صبح

از شيشه ي باران خورده ي احساس

دلي را تماشا کردن که زير باران اين همه دلتنگي

زير باران اين همه حسرت

آرزوي دوباره ديدني را

زير چتري از باران ب*و*سه ها دارد

آري سخت است

اما ...

اينجا

همينجا که پاييز، هوايش سرد و ابري و بارانيست

همين جا که کوچه هايش، خيس از باران دلتنگي ست

و از همين پنجره ي باران خورده ي احساس

با همين قلب عاشق

کنار همان نيمکت چوبي اولين قرار

با باراني از ب*و*سه ها

کنار تک تک لحظه هاي باراني

خاطراتي مرور مي شود.

خاطراتي لا به لاي حريري به رنگ آبان!

دستمال کاغذي که بين انگشتاي بلند کشيدش مچاله شده بود، حالا داشت تيکه تيکه مي شد. دستمال نمناک بود. اينو کامل حس مي کرد ولي اين نمناکي به خاطر اشک نبود، حاصل مشت شدن دست ها و انگشتاش توي هم بود؛ لعنتيا عرق کرده بودن.

هميشه از اين عرق کردن شکايت مي کرد. اينکه هيچ وقت جرئت نداشت با کسي دست بده مگر اينکه اول يه دور دست هاش رو به مانتوش بکشه و مطمئن شه خشکن. مسلما هيچکس دوست نداشت يه دست نمناک رو تو دست بگيره.

نفس داغش به پنجره ي اتاق خورد. دوباره با دلشوره زل زد به صفحه ي گوشيش. تيکه هاي دستمال رو روي زمين ريخت و براي هزارمين بار شماره رو گرفت و براي هزارمين بار صداي «مشترک مورد نظر خاموش است.» گوشش رو آزار داد و خط کشيد رو اعصابش. لب پايينش رو توي دهن کشيد و با حرص مشغول مک زدن شد. عادتش بود؛ وقتي که به شدت استرس داشت يا به جون دستمال کاغذي مي افتاد يا لب پايينش. لبي که مادر اعتقاد داشت به خاطر زيادي مکيدن بد شکل شده، ولي ... ولي علي مي گفت لباش خيليم خوشگلن.

از يادآوري لبخند علي، وقتي اولين بار اين حرف رو بهش زده بود لبخندي صورتش رو پوشوند. گرم شد. خون دويد تو رگ هاش. چقدر فکر کردن به علي لذت بخش بود.

فکرش رفت به اون روز پاييزي. زير درختاي بدون برگ پارک روي نيمکتا نشسته بودن و هات چاکلت مي خوردن. اون روز به شدت استرس داشت. اولين بار بود که داشت کنار يه پسر، بدون اطلاع خونواده، تو خيابون، قدم برمي داشت. اولين بار بود که توي پارک، کنار هم نشسته بودن. اون روزم لب پايينش رو تو دهن کشيده بود و مي مکيد.

-ميشه بپرسم چرا لبتو مک مي زني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جا خورده بود. سريع لبش رو از بين دندوناش آزاد کرده بود و دستاي خيس از عرقش رو روي لبش کشيده بود تا اگه ردي از آب دهنش هست پاک شه. اين حرکتش، علي رو به خنده انداخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منو ياد بچه هاي کودکستان مي ندازي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون روز در جواب علي فقط سرخ شده بود و سرش رو پايين انداخته بود. علي با محبت زل زده بود تو صورتش و گفته بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ لبات خيلي خوشگلن. اينجور بمکيشون، خشک ميشن. بد ميشه! اينکارو نکن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولي بعدها گفته بود وقتي لبتو مي کشي بين دندونات، دلم مي ريزه! دلم مي خواد که ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ياد اين حرف علي که افتاد، غش غش خنديد و زير لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ سياسوخته ي دوست داشتني خودمي! الهي من قربون خودت و احساساتت برم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز خوب نخنديده بود که باز استرس به جونش افتاد. دل و رودش بدجور توي هم مي پيچيدن. دستش رفت سمت جعبه ي دستمال کاغذي. خالي بود! با حرص جعبه رو پرت کرد. اين بار گلاويز دکمه ي بلوزي که پوشيده بود شد. يکي از بلوزهاي علي بود که به تنش زار مي زد. بوي تن اونو مي داد. يه بوي آرامش بخش. باز شماره رو گرفت و با تلاش براي مهار اشک هايي که تو چشماش حلقه زده بودن گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بردار! جون ساغر بردار. بردار وگرنه گريه مي کنم علي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولي در نهايت همون صداي سرد و بيروح رو شنيده بود: «مشترک مورد نظر ...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه نتونست اشک هاش رو کنترل کنه. با قدرت از حصار پلکاش بيرون زدن و روي صورتش جاري شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ علي؟ علي کجايي تو؟ جون خودم رو قسم دادم علي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست چهل و شش ساعت بود که باهاش حرف نزده بود. صداي گرم و مردونش رو نشنيده بود. علي گفته بود اگه تا چهل و هشت ساعت ديگه روشن نشدم بدون که ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولي ساغر نشنيده بود. يعني نخواسته بود که بشنوه! حتي تصورشم سخت بود چه برسه به ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش رو روي تخت انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- علي جواب بده! مي خوام يه خبر خوش بهت بدم! به خاطر من نه، به خاطر بچت جواب بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه! بچه اي که علي پدرش بود. چه بچه ي خوشبختي بود. علي، مرد قهرمان، کسي که ساغر براش حاضر بود ريسک کنه. اونم چه ريسکايي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکاش شدت گرفتن. دستش نشست رو شکمش. شکمي که ميزبان يه کوچولوي سه هفته اي بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر سعي کرد ذهنش رو از هر چي فکر منفي هست خالي کنه. دستش رو محکم روي شکمش فشار داد و زير لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ دعا کن بابايي جواب بده! دعا کن حالش خوب باشه! دعا کن مامانم! دعا کن. من مي ترسم. از اينکه تنها بمونيم مي ترسم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو به آسمون گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خدايا به آبروي اين موجود بي گ*ن*ا*ه قسمت ميدم مراقبش باش! خيلي خيلي مراقبش باش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد لبخند زده بود. دلش قرص بود. دو ساعت ديگه، صد و بيست دقيقه ي ديگه،علي زنگ مي زد! علي، علي، علي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زل زد به ساعت رو به روش. عقربه ي بلند روي دوازده وايساد. زير لب زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ پنجاه و نه، پنجاه و هشت، پنجاه و هفت، پنجاه و شش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش از صفحه ي ساعت سر خورد. زانوهاش هر لحظه لرزون تر مي شدن عقربه بلند داشت به دوازده نزديک مي شد. داشت به چهل و هشت ساعت نزديک مي شد. اشک در چشمان قهوه اي و درشتش حلقه زد. دوباره به جون دستمال کاغذي ها تيکه تيکه ي کف اتاق افتاد. هر لحظه قلبش ديوانه وارتر مي تپيد. اشک تند تند روي گونه هاي برجستش غلت مي زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دان دان! ساعت دوي بامداد؛ اينجا تهران است، صداي جمهوري اسلامي ايران!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ثانيه اي بعد قدم هايي بودند که روي هم تا خوردند، زني بود که روي زمين افتاد و ضجه هايي که سکوت عمارت را شکست. ضجه هايي که در آن ساعت از شب، خواب را از چشم ساکنين اين خانه مي گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهل و هشت ساعت گذشته بود. علي سرش مي رفت قولش نمي رفت، اين يعني الآن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق هقش اوج گرفت و زاري کردنش شديدتر شد. در اتاق باز شد و در آستانه ي در ماهرخ ظاهر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ساغر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدن لرزون زن رو در ب*غ*ل گرفت و ناليد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ الهي بميرم برات گلم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هواي سرد آبان ماه لرز و بادي که سوزنده بود. سرگرد رفيعي آخرين نگاه رو به اطراف انداخت و به سمت باقي مونده ي سرباز ها رفت. صداي کوبيده شدن پاهايي همزمان به گوش رسيد، سرگرد پالتوش رو دور خودش پيچيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همه با احمدي برگرديد پاسگاه! سروان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سروان حسيني جلو اومد و بعد از احترام خيره شد به چشماي سرگرد رفيعي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله سرگرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باز کنترل کن ببين چيزي تو محل نمونده باشه. آخرين بررسي ها رو انجام بده و برگرد پاسگاه، تا فردا صبح گزارش کار روي ميز من باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سروان مجددا اداي احترام کرد و دور شد. سرگرد لبخند محزوني زد و سوار ماشين آگاهي شد و به راننده اجازه ي حرکت داد. چشمش رو به دفترچه اي که تو دستش بود انداخت و آهي کشيد و زير لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدا کنه طوريش نشده باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بريم پاسگاه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با جديت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه بريم بيمارستان، بايد از حال مصدومين باخبر بشيم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راننده اجابت کرد و به سمت بيمارستان رفت. بي توجه به ذهن پر تشويش سرگرد رفيعي به رو به رو زل زد. او هم خسته بود و دوست داشت زير لحاف گرمش بخوابد ولي از بدي هاي آش خور بودن اين بود که بايد مطيع اوامر مافوق باشي! اونم چه مافوقي! سرگرد رفيعي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما در اون لحظه در سر سرگرد ولوله اي به پا بود. نگراني براي مصدومين حادثه، مخصوصا دوست و يار قديميش. نگران بود براي نيروي نفوذي. براي علي اي که به اجبار تن به اين کار داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهي کشيد، نفهميد ماشين کي در حياط بيمارستان متوقف شد. حتما سرهنگ هم اينجا بود. با قدم هاي بلند به سمت اتاق دکتر رفت. با تقه اي وارد شد و رو به دکتر که داشت مطالعه مي کرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سرگرد رفيعي هستم، از دايره مبارزه با مواد مخدر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر لبخندي زد و عينکش رو از چشم برداشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خسته نباشيد سرگرد، شب پر مصدومي داشتين!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد تلخ سر تکون داد. همه ي مصدوم ها به کنار، علي هم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با غمي که ناخواسته خط مي کشيد روي صداي کلفتش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حال علي محب المصطفي چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر فکر کرد و با خونسردي گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هموني که تيربارون شده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط تونست سر تکون بده، شنيدن تيربارون شدنم وحشتناک بود چه برسه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-يازده تا تير خورده. پنج تا به پاهاش، سه تا به دستاش و باقي به قسمت شکم. جوون قوي اي هست. با اون همه خوني که از دست داده خوب طاقت آورده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد با صداي لرزون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اميدي به بهبودي هست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تمام تيرها خارج شدن. بستگي داره که خونريزي بند بياد يا نه، بستگي داره بدنش مقاومت بکنه يا نه، ولي در موارد مشابه، خودت بهتر مي دوني سرگرد، يازده تا تير کم نيست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد با غمي مشهود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با انتقال اميدي حاصل ميشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر به سمت در رفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمي دونم، ما همه ي تلاشمون رو کرديم، ولي اگه دوست داريد انتقالش بديد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه از اتاق بيرون رفته بود. سرگرد چند دقيقه ي ديگر وايساد و با غصه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تنها کاري که از دستم برمياد اينه که انتقالش بديم به تهران!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق بيرون زد. بعد دوباره آهي کشيد و ياد آخرين حرفاي علي افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو رو خدا به ساغرم خبر بده. هرچي شد بهش بگو، تو انتظار نذارش. اون طاقت انتظار رو نداره!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد با حرص نفسش رو بيرون فرستاد. زير لب غر زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علي اين حماقت چي بود تو کردي. قاچاق مواد مخدرم حرفه بود رفتي سمتش؟ اگه نمي شناختمت غصم نمي شد ولي ... علي تويي که از دود متنفر بودي و اين همه بد و بيراه به قاچاقچيا مي گفتي. اين همراهي باهاشون چه کاري بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم پاش رو روي زمين کوبيد، به ساغر چي مي گفت؟ مي گفت علي رو آبکش کردن؟ مي گفت علي تا شهادت يه قدم فاصله داره؟ مي گفت علي تا آخرين لحظه ساغر از دهنش نمي افتاده؟ چي مي گفت خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک دويد تو چشماش، رسيده بود پشت در اتاق. سرهنگيم اون اطراف نبود که مانع ريزش اشک هاش شه! زل زد به صورت هم بازي قديمش. تيم فوتبال دبيرستان نصر. علي عضو قدر تيم بود، با اينکه از همه کوچيک تر بود ولي قدرتش تو دويدن ستايش شدني بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره زل زد به صورت سبزه ي دوستش که با کلي دستگاه داشت نفس مي کشيد. اشک از چشماي سرگرد مي چکيد. دفترچه هنوز تو دستش بود. صداي علي تو گوشش، برق نگاهش تو چشماش «ساغر رو منتظر نذار. اين دفتر رو بده بهش! بگو عاشقشم تا ابد!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد سرش رو به شيشه ي کوچک و پر خش آي سي يو تکيه داد و زل زد به علي. ناليد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-روي گفتن ندارم علي! ساغر دلش به تو خوشه! مي ترسم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اون لحظه چقدر سخت بود فرياد نزدن، شيون نکردن، اکتفا کردن به اشک هايي که سر مي خوردند ولي ذره اي بغضت رو سبک نمي کردن، چقدر سخت بود شماره گرفتن و شنيدن صداي ساغر وقتي قرار بود بگه متاسفم. از امانتيت خوب مراقبت نکردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشت گره کردش رو به ديوار کوبيد و ناليد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا من! من نمي تونم اينا رو به اون عاشق مظلوم بگم! ساغر. ساغر کاش الان اينجا بودي. من نمي تونم باهات حرف بزنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زير لب ناليد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدايا خودت کمکم کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کلي زحمت و خود خوري، با کلي درگيري و بالا پايين کردن کلمه ها به خودش جرات داد تا شماره اي که توي دفتر نوشته شده بود رو بگيره. مي دونست ساغر منتظره، درنگ بيشتر رو جايز ندونست انگشت شستش روي شماره ها تاب خورد. با استرسي که از سرگرد رفيعي بعيد بود گوشي رو به گوشش چسبوند و دو تا نفس عميق کشيد. هنوز بوق اول کامل خورده نشده بود که صداي گرفته ي زني خط انداخت بر اعصابش. ساغر بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرماييد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه تلخي کشيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم ساغر معتمد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي گرفته ي زن اومد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من مادرش هستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش؟ چقدر صداي مادر ساغر جوون بود! بعد سريع فکر کرد چه خوب که خود ساغر جواب نداده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودشون نيستن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي ريز گريه ي زن بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما کي هستين آقا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من سرگرد رفيعي هستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي زن براي چند لحظه قطع شد و بعد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از علي خبر داريد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد نفس عميقي کشيد. با کلافگي دستش رو توي موهاش فرستاد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زنگ زدم بگم توي بيمارستانه، امشب منتقل ميشه تهران!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي هق هق زن اوج گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چي شده؟ چه بلايي سرش اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تير خورده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدا خفه شد و بعد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زنده مي مونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون جمله اي رو به زبون آورد که ازش وحشت داشت. چي مي گفت؟ اينکه دکتر اميدوارش نکرده؟ با بغضي که گلوش رو چنگ مي کشيد ناليد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دعا کنيد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدا گريه يک لحظه هم قطع نمي شد. سرگرد رفيعي با کلافگي گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانومش خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي هق هق زن بلندتر شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبه؟ داره مي ميره. از ديشب صدبار از حال رفته. از همه جا بي خبر بوديم، حتي نمي دونستيم با کي بايد تماس بگيريم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلب مرد هر لحظه بيشتر فشرده مي شد. با اين حال سعي کرد خونسرديش رو حفظ کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ساعت هشت مي رسه بيمارستان. بيايد اونجا، يه امانتي دارم براتون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن آه بلند بالايي کشيد و قطع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالي که فکر مي کرد چه طوري براي ساغر عاشق بگه علي ... اشک تندتر روي گونش سر خورد. ساغر حامله بود و استرس براش خطر آفرين!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زير لب ناليد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدا از سرت نگذره فرامرز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد با چشمايي اشک آلود کنار بستر ساغر نشست، دستش رو روي موهاي رنگ شدش کشيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ساغرم؟ بيدار نميشي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماي تب دار ساغر باز شد. با ترس زل زد به چشماي اشک آلود ماهرخ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علي زنگ زد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهرخ لبش رو گاز گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه، سرگرد رفيعي نامي تماس گرفت، علي خوبه دخترم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماي ساغر براي لحظه اي برق زدن و بعد با شک نگاهش رو به ماهرخ دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا خودش زنگ نزده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهرخ آهي کشيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودش. چيزه ... يکم ناخوشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نتونست حرفش رو ادامه بده چون ساغر دستش رو گذاشت رو گوش هاش و با تمام وجود جيغ کشيد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نـــه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دکتر صفايي به آي سي يو. دکتر صفايي به آي سي يو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه سرگرد روي دکتر و کادر همراهش که با عجله به سمت آي سي يو مي دويدن خشک شد. آهي از سر ناعلاجي کشيد و توي دلش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«علي قوي تر از اون چيزيه که مي دونم. طاقت مياره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خيره شد به تخت دوستي که براش مثل برادر بود. هرچند زياد صميمي نبودن ولي قبولش داشت، رو سرش قسم مي خورد. علي يه مرد واقعي بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر از بخش بيرون اومد و رو به روي سرگرد ايستاد و با خونسردي گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هيچ چيز مشخص نيست. نمي تونيم چيزي بگيم. خونريزي قطع شده. بايد صبر کنيم ببينيم هوشياري چقدر ميشه، من حدس مي زنم به سرش هم ضربه خورده باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اينو گفت و گذشت. هنوز ساعت هشت نشده بود. زودتر رسيده بودند. هنوز ساغر رو نديده بود. کسي که دل و دين علي رو دزديده بود، کسي که علي به خاطرش ريسک مي کرد، با جونش. آهي کشيد. چطور دختري بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صداي جيغ و گريه ي برگشت. دو زن که نسبتا هم سن بودند به سمتش مي اومدن و زار مي زدن. هردو زيبا، هردو خوش پوش! کدوم ساغر بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زني که سرتا پا مشکي پوشيده بود دو طرف همراهش رو گرفته بود و بدتر از اون گريه مي کرد و ازش مي خواست آروم باشه، گريه نکنه. داد نزنه، ولي صداي علي، علي زدن قطع نمي شد. به سمتشون دويد. ايستاد و زل زد به چهره ي رنگ پريده و استخواني زني که حدس ميزد ساغر باشه. موهاي رنگ کردش با صورت بي رنگ و حالش هيچ تناسبي نداشت. با غصه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ساغر خانوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه اشک آلودش رو به صورت مرد انداخت. حس کرد خيلي آشناست. ديده بودتش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براي چند لحظه سکوت کرد. در سکوت هق هق کرد و خيره شد به مرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سرگرد رفيعي هستم دوست ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز حرفش تموم نشده بود که کشيده اي مهمون صورتش شد. با بهت به زني که کشيده رو زده بود نگاه کرد. اين همون ساغر مظلوم علي بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي ناله اش بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عوضي کثافت، به خاطر تو به اين روز افتاد، اينم راه بود کشيديش توش؟ چرا نذاشتي با همونا همکاري کنه؟ فوقش مي افتاد زندان. توي عوضي کشيديش به چهار راه مرگ. تو عليم رو به اين روز انداختي. کثافت، ازت نمي گذرم به خدا نمي بخشمت. اگه ... اگه فقط يه تار مو از سرش کم شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زانو افتاد. زن مشکي پوش ب*غ*لش کرد. بي توجه به سرگرد که ماتش برده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ساغر آروم باش. دخترم آروم. به فکر بچت باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه خيس ساغر بالا خزيد. رو صورت برافروخته ي سرگرد، انگار نه انگار بيمارستان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به جون خودش، به جون بچش بلايي سرش بياد روز خوش نمي بيني سرگرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرد رفيعي براي اولين بار ترسيد. از سماجت نگاه يک زن، از بغض صداي يک عاشق، از ضجه هايي که هر لحظه ضعيف تر مي شدن، از چموشي کلام ساغر! زن بهترين دوستش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دفتر رو جلوي ساغر گذاشت و بي درنگ به سمت در خروجي رفت! مقصر بود؟ نبود؟ علي هم مثل بقيه ي اعضاي باند! سرش رو به سمت آسمون گرفت و ناليد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدايا خودت کمکش کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و نفهميد ساغر از هوش رفت. حتي نتونست خودش رو به پشت شيشه ي آي سي يو برسونه. نتونست صورت عشقش رو ببينه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش رو پر صدا فوت کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا به اين راه رفتي علي؟ چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و فکر کرد اينا همش حاصل عشق بود؟ حاصل دوست داشتن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توقعي نبود مرد يخي اي که هيچ وقت عاشق نشده بود بتونه درک کنه علي و ساغر قصه رو. زوج عاشقي که سر راهشون پر بود از موانع!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهي کشيد و به طرف رانندش رفت. زير لب زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-يعني چي ميشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي هق هق ساغر يک لحظه هم قطع نمي شد. پرستار با مهربوني دستي روي موهاي ل*خ*ت و طلاييش کشيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم خوشگله، اينجوري بخواي گريه کني که از پا در مياي. به فکر خودت نيستي به فکر بچت باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق هقش اوج گرفت. به کل بچه رو فراموش کرده بود، فراموش کرده بود يه جنين سه هفته اي رو توي شکم داره. دستش رو روي شکمش گذاشت و ناليد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دلم واسش مي سوزه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرستار با لبخند دستش رو روي دستاي لاغر و عرق کرده ي ساغر گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟ اينکه مامان به اين خوشگلي و باباي به اون قوي اي داره بده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر با دست ديگش اشک چشماش رو پاک کرد و سعي کرد لبخند بزنه! باباي قوي، تنومند، تحصيل کرده، سياه سوخته، با چشماي نافذ مشکي! دلش لرزيد. علي همه کسش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرستار که ديد براي چند لحظه تونسته اشک رو از صورت ساغر کنار بزنه به وجد اومد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دوس داري درباره ي جنينت بدوني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر سري تکون داد و خيره شد به پرستار. پرستار خوشگل و مهربون طوري باهاش برخورد مي کرد که انگار سال ها بود مي شناختش و دردش رو درک مي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفتي چند وقت از بارداريت مي گذره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداي گرفته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سه هفته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرستار ابروي نازکش رو بالا داد و خنديد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوخي. ني نيت هنوز خيلي کوچولوئه. کمتر از يه ميليمتره. يه توده اس از يه عالمه سلول. سلولايي که وحشي وار دارن تقسيم ميشن. ني ني شما الان داره دنبال راهي مي گرده که تو رحم جانشين شه! مي دوني الان تو چقدر احتياج به آرامش داري؟ به خونسردي؟ الان دوره ي خطرناکيه. خودتو اذيت کني يعني داري بچت رو اذيت مي کني. بچه اذيت شه صبح باباي هرکولش عصبي ميشه! سعي کن آروم باشي و توکل کني به خدا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جيب روپوش سفيدش قرآن کوچکي بيرون کشيد و به دستاي ساغر داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بخونش. آرومت مي کنه. به جاي گريه و خود آزاري سعي کن دعا کني! شوهرت الان به دعا احتياج داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد و دستي روي شونه ي ساغر گذاشت و بعد از اتاق بيرون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر آهي کشيد و سعي کرد آروم باشه. قرآن رو باز کرد و مشغول خوندن سوره ي ياسين شد. اين سوره رو خيلي دوست داشت، بدجور به دلش مي نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرم خوندن اين سوره ي فشنگ بود که در باز شد و ماهرخ پا به اتاق گذاشت. با ديدن ساغر که در آرامش مشغول خوندن قرآن بود لبخندي زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهتري گلم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر لبخند مادرخوندش رو با لبخند جواب داد و از تخت پايين اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره خيلي بهترم. ميرم پيش علي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهرخ مانع از رفتنش شد و دوباره ي روي تخت نشوندتش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بيا اين آب ميوه رو بخور. بعد برو اونجا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر سکوت کرد و مشغول مک زدن به ني شد و زل زد به چشماي ماهرخ و بدون در آوردن ني از دهنش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا کي برمي گرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهرخ نفس پر حرصي کشيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الهي برنگرده. چه مي دونم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت برقرار شد. ماهرخ دستش رو به کيفش رسوند و دفترچه رو بيرون کشيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اين دفتر رو سرگرد آورده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قيافه ي ساغر درهم شد. با دست لرزون دفتر رو گرفت. بازش کرد و زل زد به دست خط آشناي علي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«کم رنگ ترين قلم ها، از قوي ترين حافظه ها ماندگارتر است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مي نويسم براي روزهايي که شايد فراموش کنم، به چه قيمتي به او رسيدم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نام يگانه معبود عالم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز خيلي اتفاقي تصميم گرفتم بنويسم، از روزمرگي هام، از زندگي فلاکت بار دانشجويي، از روزايي که به سختي شب ميشن، از اين شهر پر دود. البته ناگفته نماند برنامه اي که از تلويزيون هم ديدم به شدت در تصميم گيري من براي نوشتن موثر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم تلويزيون، امروز هاتف از خونه برگشت با خودش يه تلويزيون درب و داغون آورده بود از اونجايي که لنگه کفشم تو بيابون غنيمته کلي ذوق مرگ شديم. آنتن رو تنظيم کرديم و شبيه نديده ها رديف خوابيديم جلوي تلويزيون و شبکه هاي به شدت مهيج رو بالا پايين کرديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه برنامه بود براي نوجوانان، از فوايد خاطره نويسي و روزنگاري مي گفت. تصميم گرفتم بنويسم. ضرري نداره، شايد يه روزي همين نوشته ها به دردم خورد، يه جمله ايم گفت که منو ياد دفتراي برنامه ريزي قلم چي انداخت، کمرنگ ترين قلم ها، از قوي ترين حافظه ها ماندگارترند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هاتف و سجاد رفتيم دفتر خريديم و تصميم داريم از امروز بنويسيم. شايد يه روز يه کله خراب پيدا شد و نوشته هاي ما رو چاپ کرد. شايد يکي به چشم داستان بلند و به قول سجاد نوول بهشون نگاه کرد. اصلا يه روز شايد اين دفتر و دادم دست پسرم و گفتم بخون پسر. ببين بابات همين جوري به اينجايي که هست نرسيده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هه! مطمئنم با اين وضع اقتصادي و اجتماعي من سي سال ديگه از اينم بدترم. خدا به دادم برسه. اصلا کي زن يه آس و پاس آسمون جل ميشه؟ بي خيال اين حرفا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بذار اول خودمو معرفي کنم. الان حس يه استاد دانشگاه رو دارم که تو انجمن چايي خوران تمرگيده رو صندلي و مي خواد خودشو معرفي کنه! آي چه قدر در اين لحظه حس مي کنم آدم مهميم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من علي هستم، علي محب المصطفي. دانشجوي ترم آخر کارشناسي رياضيات و کاربردها. بيست و پنج سالمه، دير مشرف شدم به اين خراب شده ي به قول رفقا يوني!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو يه خونواده ي متوسط رو به پايين به دنيا اومدم. پسر دوم هستم. پدرم بناست و مادرم آرايشگر. برادر بزرگم عادل، بيست و هشت سالشه، به زحمت درس خوند، مهندسي نفت و الانم تو شرکت نفت کار مي کنه، زن نداره، ميگه زن مايه ي آزاره. البته من مي دونم از پس مخارج برنمياد وگرنه کي دلش مي خواد عزب بمونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه خواهرم کوچيک تر از خودم دارم، عطيه. شانزده سالشه، سر به هوا و بازيگوشه، نمي خواد بياد دانشگاه، ديپلمشم از ترس من و عادل مي خواد بگيره. مامانم در حال تدارک ديدن جهيزيه اس تا عروسش کنه. منم که از بس شرايط مالي خونواده خوب بود يه دوسالي رو رفتم مکانيکي و ور دست بابام بنايي کردم تا تونستم يه چهار قروني پس انداز کنم و بيام دانشگاه. البته الان مثل هاپو پشيمونم از رشته اي که دارم مي خونم. چهار سال عمرم رفت، بين درساي سخت و فشار زندگي پوسيدم. حالام هيچي به هيچي. نه کاري نه باري. کار هست ولي نه کار پولساز! يا به قول استاد زبان عموميمون لوکرتيو! بگذريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سه تا از دوستام، هاتف و سجاد و معين اينجا خونه گرفتيم. يه خونه ي چهل متري که شبيه زندان مي مونه. يه فرش سه در چهار رنگ و رو رفته کفش پهنه، چهار دست رخت خواب و بالش و يه دوتا قفسه کتاب و دوتا قابلمه درب و داغون زنگ زده و سه تا بشقاب و يه ماهي تابه و ده دوازده تا قاشق چنگال و دوتا ليوان، کل وسايل خونه ي ما رو تشکيل ميدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته چهارتا بشقاب داشتيم ولي پريشب معين يکيشو شکست، از بس دست و پا چلفتيه. هرچند بود و نبود يه بشقاب تاثيري نداره ما غذامون رو تو لانچ مي خوريم. چقدر اين ظرفاي يه بار مصرف خوبن. فقط تازگيا گرون شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردا که چهارشنبه ست و من امتحان هندسه سرتاسري دارم، از اون درساييه که خود استادم نمي فهمه چي ميگه. فقط بايد دعا کنم نمره بيارم. البته اين امتحان نيس کوئيزه! زنيکه کوتوله ي سياسوخته دو جلسه اومده درس داده تاريخ کوئيز مشخص کرده. اي تف به ذات کثيف و عقده ايش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اين لحظه که ساعت يازدهه، من هنوز لاي جزوم رو باز نکردم. منتظرم اراذل همخونه کپه مرگشون رو بذارن بعد من بچپم تو بالکن و يکم بدرسم خبر مرگم. حالا تا اين الاغاي دي جي مي خوابن يکم توصيفشون مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معين بيست و سه سالشه. مهندسي شيمي مي خونه، همشهريمه. يعني اهوازيه! قدش صد و هفتاد و نهه. وزنش آخرين بار شصت و هشت بود جديدا رو نمي دونم. يه موجود به شدت بي آزار، بي صدا و صد البته دست و پا چلفتي و چلمنگ. قيافش خيلي خيلي شبيه مندليفه! عادت داره لباساي سه سايز بزرگتر بپوشه و مرتب خر بزنه! راستي يادم رفت بگم معين جزو دانشجوهاي نخبه ي دانشگاهه، ترم دومِ کارشناسي ارشده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همخونه ي دوم ما، موجودي به شدت پر سر و صدا، پر حرف، خاله زنک و دي جي، هاتفِ عزيزمه. همش در حال ورجه ورجه اس، قدش صد و هشتاد و دو هست. وزنش رو ديروز بهم گفت هفتاد و سه. مرتب هندزفري تو گوششه، مديريت بازرگاني مي خونه. ترم نهمه ولي به اين زوديا فارغ التحصيل نميشه. علاقه ي شديدي به دختر جماعت داره، هفته اي سه بار شکست عشقي مي خوره، کافيه دختري بهش بگه سلام تا هاتف آدرس خونه رو بهش بده و ما رو بفرسته پي نخود سياه و دختره رو برداره بياره خونه! اين بشر سرش به همه چي گرمه جز درس. به شدت احساس خوش صدايي مي کنه و صداي نکرش هميشه بلنده! آمار تمام دختراي يوني رو هم داره. راستي هاتف شيرازيه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همخونه ي سوم من که کمي متعادل تشريف داره سجاده. قد دو متر، وزن شصت و سه کيلو. در معرض شکستن، پسري عاقل درسخون، البته در حد معمولي. نماز خون و متعهد، کاري، دانشجوي ترم آخر مهندسي آي تي. بابليه. با همه کنار مياد، به محض ايجاد دعوا و کنتاک ريش سفيدي مي کنه. عاشق دختر عموشه و به محض تموم شدن درسش قراره باهاش مزدوج شه. کارت سلفامون دستشه و هر روز اون واسمون از دانشگاه غذا مياره، خونه رو هم مرتب تميز مي کنه، معين بهش ميگه مامان، هاتف ميگه خانومم، منم که بهش ميگم کوزت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم که گل سرسبدِ هم خونه هاي رنگارنگمم. آدم معمولي، صبور، جدي و تا حدي اخمالوئم. قدم صد و نود و سه، وزن هشتاد و پنج. هي يادش بخير يه زماني قهرمان بوکس بودم، هاتف زن منه، شوهر معين! مي تونم بگم هرکي منو مي شناسه ازم حساب مي بره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد ميگه شبيه ويل اسميت هستم، خودم که قبول ندارم، پوستم تيره است. البته عطيه ميگه سبزه ولي با خودم که دروغ ندارم، من زيادي سياهم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهل دختربازي و چشم چرونيم نيستم. يعني فرصتشو ندارم. همراه درس خوندن تو يه موسسه کنکور، رياضي تدريس مي کنم و بعضي شبا هم تو پمپ بنزين شيفت مي ايستم، اين واسه وقتيه که کفگير به ته ديگ بخوره و بي پولي فشار بياره وگرنه در حالت عادي با همون کلاس کنکورا زندگي مي گذره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي گوش خراش هاتف قطع شد. من برم هندسه بخونم. باي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر نگاهش رو از شيشه ي پر خط و خش اتاق گرفت و ناليد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بميرم تو اين وضعيت نبينمت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهرخ دستي روي شونش گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نشسته هم مي توني اون دفترچه رو بخوني. رو پا ايستادن واست خوب نيست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر آهي کشيد و از پنچره فاصله گرفت. روي صندلي نشست و نفسش رو آه مانند به بيرون هدايت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون حتي نمي دونست علي تو پمپ بنزين کار مي کنه. نمي دونست پسر مغرور و خوش چهره ي دانشگاه، که يه کمي پوستش تيره بود. گاهي براي امرار معاش مجبوره چه کارايي بکنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطره اشکي از گوشه ي چشمش چکيد. دفتر رو باز کرد و مشغول خوندن ادامه ي نوشته ها شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوئيز رو خوب دادم، فکر مي کنم هر سه نمرش رو بگيرم. اين که از اين!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز بعد از کلاس تو محوطه هاتف رو ديدم، ايستاديم کنار هم و مشغول حرف زدن بوديم که چشماش چهارتا شد. هندزفري رو از گوشش بيرون کشيد و از کنار بازوم چشمشو دوخت به يه نقطه که در تير رس من نبود و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قد حدودا صد و هفتاد، وزن نزديکاي پنجاه! خوشگل و تو دل برو، تا حالا نديدمش. احتمالا ترم بوقيه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمي کردم و محکم روي دوشش کوبيدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چند بار بگم وقتي کنار مني دخترا رو ديد نزن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماشو چرخوند رو صورتم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برو بابا! من برم آمارشو دربيارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد ورجه ورجه کنان از کنارم گذشت. منم هوفي نفسم رو بيرون دادم و راهي خونه شدم. ساعت سه کلاس داشتم. اونم با کنکورياي گرامي، همون خنگايي که بايد با آرامش باهاشون حرف مي زدم که مبادا تو روحيشون تاثير بذاره ولي بعضي وقتا تحملشون به شدت سخت مي شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يکي از شاگردام هست که هنوز جمع جبري سه تا عدد صحيح رو بلد نيست، بعد تو روياهاش مي خواد معماري خواجه نصير قبول شه، آخه من چي مي تونم به اين بشر بگم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم با خودم غر غر مي کردم که موبايلم زنگ خورد. با ديدن شماره ي هاتف غرولندي کردم، اينکه الان اينجا بود! يعني چکارم داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بنال!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اي توف به گور بد اخلاقت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زير لب غرغري کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حرف بزن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداشو نازک کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شوهريه بدي هستي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با جديت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هاتف بنال ببينم چي ميگي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آمارشو در آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زبون زدم به لبم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آمار کي رو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا نوبت اون بود غرغر کنه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اَه. همون قد صدو هفتاد وزن پنجاه رو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اي گند بزنن ذات پليدتو! به اين سرعت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوه! خانومتو دست کم گرفتي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه يادم نبود تو خاله زنکي هستي بدون لنگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اول بگو چطوري فهميدي کيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همراهيش دوس دخترم بوده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آهان، خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دختره ترم آخر آمارِ دانشگاه يزد بوده ،ترم آخرشو انتقالي گرفته براي اينجا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من مونده بودم چطوري در عرض اين مدت کوتاه تونسته بود اينا رو بفهمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اسمش ساغره، فاميليشم معتمد. فعلا همينا رو مي دونم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عشق دو روز آيندتون اين ساغر خانومه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جاي جواب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجايي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دارم ميرم سمت سردر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-يه چي بگم پاچه نمي گيري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندم گرفت، به زبون بي زبوني داشت بهم مي گفت هاپو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه خيالت راحت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اين دختره ... چيزه، حس مي کنم، يعني فقط من حس مي کنم. لنگه ي خودته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهام بالا پريد. چي داشت مي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منظورت چيه هاتف؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يکم منِ و منِ کرد و در نهايت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مي ترسم سگ شي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غريدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-يا حرفي نزن، يا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منظورم واضح بود علي! به خدا من جاي تو بودم درنگ نمي کردم و بهش پيشنهاد دوستي مي دادم. تو نديديش ولي من ديدمش. خوشگله علي! خيلي خوشگل!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوشگلا رو که واسه تو کنار گذاشتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبي شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الاغ جان! اون خوشگليايي که با من رفيق ميشن آدم نيستن که! ولي اين دختره يه معصوميت تو چهرشه! مي فهمي منظورم رو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي هاتف از معصوميت دختري حرف ميزد يعني بايد رو سرش قسم خورد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علي. لنگه ي خودته، هم مغرور بودنش،هم معصوميتش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه نتونستم جلوي خندم رو بگيرم. غش غش خنديدم و بي توجه به دخترايي که با تعجب نگام مي کردن گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هاتف! اينا همه رو تو همون يه نگاه فهميدي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفي کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اصلا تو آدم نيستي! من رفتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بيب تلفن رو قطع کرد. من موندم هاتف کجا و اين لحن حرف زدن! هيچ وقت اين قدر جدي نديده بودمش، ولي ... گذشت ديگه. البته، دروغه اگه بگم حرص نخوردم که چرا دختره رو نديدم. کاش ديده بودمش. هاتف داشت از معصوميتش مي گفت. يعني کي بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر معتمد؟ معتمد! چه فاميلي! حتما از اين خر پول مايه داراست. اصلا به من چه کيه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهي به ساعت درب و داغون قديميم انداختم. خواب رفته بود، به ناچار صفحه ي گوشيم رو نگاه کردم. يک و نيم بود. ديگه فرصت خونه رفتن و نهار خوردنم نبود. گوشي رو تو جيب شلوارم چپوندم و به سمت سردر دويدم. تا هشت شب قرار بود گرسنگي رو تحمل کنم ولي ملالي نيست. علي رو هيچي نمي تونه از پا دربياره! هيچي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديشب يه خواب ... ديدم، استغفرا... چه خوابي بود! بهش فکر مي کنم مو به تنم سيخ ميشه! چي بود اون خواب? خدايا! با خوردن لگدي به پهلوم مجبور شدم چشمامو باز کنم. سجاد بود که داشت تک تکمون رو واسه نماز صبح بيدار مي کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا کشش و روحيه ي بلند شدن از رخت خوابم رو نداشتم. مخصوصا وقتي به اون خوابه فکر مي کردم ولي ... چاره اي نبود. سجاد وقتي ميگه پاشيد، يعني پاشيد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هاتف تو آشپزخونه داشت وضو مي گرفت. البته وضو که نه، داشت دوش مي گرفت. صد بار درست وضو گرفتن رو يادش داده بودم بازم روز از نو، روزي از نو. معينم رفته بود دستشويي خوابش برده بود. سجاد هم قامت بسته بود و داشت نمازشو با دقت مي خوند. نفسم رو پر صدا بيرون دادم و اومدم برم سمت حموم که صداي خنده هاي هاتف بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به به! چه شب خجسته اي بوده ديشب! خوش گذشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمي بهش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببند گاله رو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ورجه وورجه کرد و اومد سمتم و دستاشو دور گردنم حلقه کرد و آويزونم شد و با جيغ جيغ گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مگه من مردم تو خواب مي بيني!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يعني من آدمي به شنگولي و پر انرژي اي هاتف نديدم. با چندش از خودم جداش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باز شروع کردي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب من زنتم ديگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي خنده ي معين اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولش کن هاتف! زشته اين حرفا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هاتف برگشت و با غر و لند و اخم ساختگي بهش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ضعيفه، نبينم تو کار ما دخالت کني! من و شوهريم بايد با هم صحبت کنيم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره دستاشو دور گردنم حلقه کرده و با جيغ و ويغ شروع کرد به غر زدن. خندم گرفته بود از دستش! مي خواست لبامو بب*و*سه اول صبح مشعوف شم. هرچيم من اينور اونور مي کردم خودمو، ول کن نبود! صداي سجاد ختم کننده ي قائله بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هاتف ولش کن بره غسلشو کنه نمازش قضا شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره از دست اين موجود به شدت پر سر و صدا آزاد شدم. چپيدم تو حموم و وايسادم زير دوش آب گرم. چه حالي مي داد زير همون دوش بخوابي، ولي ... نمازم قضا مي شد. تندي موهامو شامپو زدم و غسليدم و پريدم بيرون! لباسامو دو ثانيه اي پوشيدم و وايسادم به نماز، هر چند تمرکز حواس، وقتي هاتف داشت رپ مي خوند بعيد به نظر مي رسيد ولي چاره اي نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد سفره رو پهن کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ديرمون شد. بازم نون خريدن رو سپرديم به اين معين، رفته و برنگشته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه تيکه از نون بيات چند روز گذشته رو برداشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا هر روز نون تازه نخورين نميشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هاتف با حرص چاييشو هم زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نخير نميشه! پوستم خراب ميشه. همين جوريش تو بهم نگاه نمي کني شبا خواب از ما بهترون مي بيني، چه برسه به اينکه نون بياتم بخورم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کردم و زل زدم بهش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تمومش کن! اَه، اول صبي اعصاب نمي ذاري واسه آدم! گ*ن*ا*ه که نکردم! بهتر از توام که هر روز با يکي مي خوابي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد طبق عادتش پريد وسط و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علي بي جنبه شدي! هاتف داره شوخي مي کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرصي برگشتم سمتش و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از وقتي بيدار شديم يه ريز داره ميگه! به اون چه اصلا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد خنديد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با هم دوس باشين!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آي که چقدر از اين جمله بدم مي اومد، يعني چي با هم دوس باشين؟ مگه ما مهدکودکي بوديم؟ اگه هاتفم مهدکودکي بود من که نبودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه بعد از کلي تاخير معين شل و ول رسيد و همي نطور که نفس نفس مي زد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تمام مسيرو دويدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هاتف که بي خيال من شده بود گير داد به معين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ضعيفه، ما رو گشنه ول کردي کدوم گوري رفتي؟ باعث شدي ما يه دعوا بکنيم اول صبي! مگه تا نونوايي چقدر راهه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معين طبق عادت هميشگيش سکوت کرد! چقدر اين آدم صبور و بي سر و صدا بود! درد و بلاش دو دستي وسط سر هاتف!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از صبحونه هر چهارتامون شال و کلاه کرديم بريم دانشگاه. پنجشنبه ها رو دوس نداشتم. از اول صبح کلاس بوديم تا آخر شب! سجاد کارت سلفامون رو به دستمون داد و مثل يه مامان مهربون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نهار بريد بخوريد! شام امشبم که رويدادهاي هفته ست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هاتف کارتش رو توي جيبش گذاشت و باز اون هندزفرياشو بيرون کشيد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رويداد هفته هيچي نداريم! بايد علي غذا بپزه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشماي باز گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد بلافاصله برنامه اي که اول ترم نوشته بود کشيد بيرون و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پنجشنبه ها، نون با معينه، آب و چايي با هاتف، جارو زدن با من، شام با علي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوفي نفسم رو بيرون فرستادم و با غصه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوکي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از هيچکاري به اندازه آشپزي بدم نمياد! حس مي کنم شخصيتم رو مياره پايين!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خط واحد دانشگاه جلومون ترمز زد و چهارتايي پريديم بالا! همه ي صندلي ها پر بودن به ناچار وسط وايساديم! نگاهم رو از دخترايي که عين چي زل زده بودن بهمون گرفتم و مشغول حرف زدن با سجاد بودم که ويز ويز هاتف بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم ببينم چي ميگه که ديدم صورتش از هيجان گل انداخته. با ابرو به پشت سرش اشاره کرد و زمزمه وار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مقنعه مشکي، موهاي قهوه ايشو کج تو صورتش ريخته، فر مژه زده، داره با گوشيش ور ميره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع موردي رو که گفت بين دخترايي که روي صندلي نشسته بودن پيدا کردم. تنها چيزي که ازش ديدم دستاي به شدت سفيدش بود که مي رفت موهاش رو بفرسته توي مقنعه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براي کسري از ثانيه سرش رو بلند کرد و نگاهش افتاد تو چشمام. قلبم ريخت! نفسم قطع شد. نمي دونم چي تو نگاهم ديد که يه لبخند خجالتي زد و باز سرش رو انداخت تو گوشيش! نگاهم رو برگردوندم و چشم تو چشم شدم با معيني که داشت منتظر نگاهم مي کرد. انگار وضع نگاهم خيلي اسفناک بود که تو گوش هاتف گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از دست رفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اينقدر بي طاقتيم عيان بود که معين بي دست و پا هم فهميد! خدايا توبه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اينجاي نوشته ها که رسيد ساغر ناخواسته لبخندي زد. فکرش رفت به او روزا؛ اون روزي که براي اولين بار نگاه علي رو متوجه خودش ديده بود! اون روز رو خوب به خاطر داشت. دهم مهر بود. هوا نسبتا گرم بود. يه تي شرت مشکي جذب با شلوار لي سورمه اي پوشيده بود، تعريفش رو از همکلاسياش زياد شنيده بود، اينکه پسر مغروريه و به هيچ کس حتي نگاه نمي کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر چقدر در اون لحظه احساس غرور مي کرد که نگاه اون رو روي خودش حس کرده. سعي کرد دوباره تک تک اعضاي صورت علي رو به خاطر بياره، ولي چيزي جز دوتا برق نگاه مشکي تو ذهنش نبود! همون اولم دلش براي اين برق نگاه لرزيده بود! براي چشماي مشکي اي که به صورت سبزه اش جذبه داده بودن! اون روز تمام مدت ساغر به علي فکر کرده بود. به موهاي ساده و مرتبش، به تيپ قشنگش و به برق خاص چشماش! دوستاش راست مي گفتن؛ هيکل قشنگي داشت؛ بزرگ و ماهيچه اي، البته نه اونقدر که آدم رو به وحشت بندازه! مثل آندر تيکر و جان سينايي که پسرهاي فاميل مي مردند تا اون شکلي شن، نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين پسر چشم مشکي، در عين درشت بودن، رو فرم بود! حق مي داد به دخترهايي که براش سينه چاک مي دادند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره زل زد به دست خط علي مهربونش. پسر مغروري که با يه نگاه دلش رو برده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمي دونم چرا اينقدر ذهنم درگيرش شده بود. چرا يه دختر تونسته بود اينقدر منو مشغول کنه که از کلاس اول و دومم هيچي نفهمم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براي نهار راهي سلف شدم، هر چند به شدت احساس سيري مي کردم. کوله پشتيمو روي ميز انداختم و سرم رو روش گذاشتم. کاش مي شد تصوير لبخندش رو پاک کنم، جذابيت پوست سفيدش رو، موهاي خوش رنگ قهوه ايش ... خدايا چه جاذبه اي تو اين دختر بود؟ من که پسر دبيرستاني نبودم که با يه نگاه بخوام دل بدم، پس اسم اين احساسم چي بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید