شادی مجد ، دختر شاد و سرزنده ای بوده که دست تقدیر اون رو به یه آدم پرخاشگر و عصبی تبدیل کرده و باعث شده که یه دیوار بتنی بین خودش و همه ی آدم های اطرافش بکشه … اون از همه چی بریده و تنها چیزی که باعث می شه از دیوانگی نجات پیدا کنه کاره که حسابی خودش رو توش غرق می کنه …

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۷ ساعت و ۲۹ دقیقه

مطالعه آنلاین پشت دیوار تنهایی

!# quote==تخمین مدت زمان مطالعه رمان == ۱۷ ساعت و ۲۹ دقیقه!#

رمان پشت دیوار تنهایی

به قلم :bati!i

خلاصه ی از داستان رمان:

شادی مجد ، دختر شاد و سرزنده ای بوده که دست تقدیر اون رو به یه آدم پرخاشگر و عصبی تبدیل کرده و باعث شده که یه دیوار بتنی بین خودش و همه ی آدم های اطرافش بکشه … اون از همه چی بریده و تنها چیزی که باعث می شه از دیوانگی نجات پیدا کنه کاره که حسابی خودش رو توش غرق می کنه …

زندگی شهد گلی ست

زنبور زمان می خوردش

آنچه می ماند

تنها عسل خاطره هاست

با صدای در ، بالاخره سرم رو از کامپیوتر بیرون کشیدم .

- بله

نیما در رو باز کرد و گفت : اجازه هست بیام تو

لبخندی زدم :

- مگه می شه به شما اجازه نداد ... بفرمائید... بالاخره رئیسی نمی شه بهت نه گفت

در حالی که 2 تا قهوه تو دستش بود اومد کنارم نشست و گفت :

- آخه به من میاد رئیس بازی دربیارم ... تازه هرکیم اینجا از من حساب ببره ، همشون بعلاوه من از تو حساب می بریم

-صدای خندم بلند شد و در حالی که چینی از سر دلخوری به پیشونی و صورتم دادم گفتم : یعنی اینقدر ترسناکم...

باصدای که خنده توش موج می زد گفت : که مگه شک داری... و با لبخند نگام کرد...

با دلخوری ساختگی ، فنجون قهوه رو برداشتم و گفتم : دست شما درد نکنه ...

- نیما : حالا همچنین اخماشو تو هم کرده که انگار دفعه اولته که داری واقعیت ها رو می شنوی ... آخه یکی نیست بهت بگه دختر بلد نیستی الکی اخم نکن... حالا یکی نشناستت فکر می کنه چقدر این مسائل برات مهممه ...

دوباره نیشم تا بناگوشم باز شد و گفتم :

- حالا خواستم خودمو لوس کنماااااااا و مثلا دلخور شم ... اگه گذاشتی این چیزا رو تمرین کنم یاد بگیرم ...

-صدای قهقه ش بلند شد و در همون حال که می خندید گفت :

- فرض کن !!! یه لحظه برات مهم باشه... آخه اگه شنیدن این چیزا برات مهم بود و روت تاثیر میزاشت که دیگه شادی نبودی ... آخه من موندم مامان و بابات چه فکری کردن که اسم تورو گذاشتن شادی... هرچند همچین حال این جنس ذکور رو میگیری که خودت حسابی شاد می شی...

- آهان !!! که این طور ... باید حتما برم دکتر گوش... در همون حین که داشتم انگشتمو تو گوشام می کردم و سرمو به این ور و اونور تکون می دادم گفتم : آخه نمی دونم چرا الان به جای صدای گریه دارم صدای خنده می شنوم....

نیما با این کار من فقط می خندید و داشت نگام می کرد ... منم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم و یکم از قهوم خوردم ...

- راستی آقای ناراحت بابت قهوه ممنون ... فقط اینقدر حرف زدی که دیگه یخ کردش ... حالا توام دیگه لازم نیست که آبغوره بگیری ، اشکای یخیتو پاک کن و قهوتو بخور ...

با لبخندی که روی لبش بود و قهوشو برداشت و شروع به خوردن کرد ... در حالی که قهومو می خوردم به قیافه خوشحالش نگاه کردم و گفتم :

- حالا حداقل یکم ناراحت شو .. بعد اینقدر به من سرکوفت این اخلاق خوبمو بزن ...

- آخه من که دیگه می شناسمتو اون یه نیم چه اخلاق خوب و مهربونتو دیدم ، طرز رفتارت برام عادیه ! بابا دختر این چه کاری بود امروز با آقای ناصری کردی ... بیچاره همچین از زور عصبانیت قرمز شده بود که نگو ... یه ذره روی خودت کنترل داشته باش .. هنوز یاد نگرفتی هرکی هرچی بهت گفت نباید بپری بهش و پاچشو پاره پاره کنی ...

از شنیدن اسم ناصری صورتم منقبض شد ... یاد امروز و اون مرتیکه که افتادم دوباره حالم گرفته شد ...

- تقصیر خودشه ... مرتیکه هیز ...

- تو تقصیر اون شکی نیست ... مخصوصا که من درمورد اخلاق قشنگت بهش اولتیماتوم داده بودم ... قبلا به من گفته بود که چه همکار خوب و با شخصیتی داری وووو ... از اونجایی که می دونستم چجور آدمی هست و تو رو هم می شناختم تا تونستم از اخلاق قشنگت بهش گفتم که مبادا جلو روی خودت از این حرفا بزنه ... ولی مثل اینکه عشق کورش کرده بود و حرفای منو جدی نگرفت ...

- کوفت .. خنده داره مگه ... حالا خوبه پاچه گیری من تو کل ایران مشهوره و به شادی پاچه معروفم ... مرتیکه خجالت نمی کشه با وقاحت تو چشمای من زل زده ... (در حالی که ادای ناصری رو در می اوردم ) شادی خانم چشمای فوق العاده جذابی دارید ، اصلا سگ داره ... آدم نمی تونه چشم ازش برداره ... ماشالا توام که انگار که قراره فیلم اکشن ببینی ، همچین لم دادی رو صندلی و با هیجان منو نگاه می کردی.... مثلا مردی ، یه ذره روی کارمندات تعصب و غیرت داشته باشی بد نیست ... مرتیکه سن خر پیرست از سنش خجالت نمی کشید ...

- توام که اصلا از خجالتش درنیومدی .. تا خودت هستی که دیگه لازم نیست من به خودم زحمت بدم ... همچین قلاده اون سگ توی چشمتو باز کردی که فکر کنم یارو تا عمر داره جرات نداشته باشه به کسی بگه که چشماتون سگ داره ...

بعد چشاشو ریز کرد و توی چشمامو با دقت نگاه کرد و با خنده گفت :

- لامصب ، امروز دوبرمن اِ رو بسته بودیاااااااااا ...

از حرفاش دیگه نتونستم خودمو کنترل کنمو و صدای قهقه ام بلند شد ... نیما احمدی رئیس شرکتی بود که توش کار می کردم ... هرچند که تا چند روز دیگه ، بیشتر رئیسم نبود ... یجورایی توی دنیای به این بزرگی ، مردایی که باهاشون واقعا راحت بودم و بهشون اعتماد داشتم ، به اندازه ی انگشت های دستم هم نمی شدند .. که خوب یکی از این انگشت ها رو نیما به خودش اختصاص داده بود ... ولی بازم چند ماه اولی که تو این شرکت کار می کردم چند باری صابون اخلاق گلمم به تن نیما خورده بود ... چند وقتی بود که حسابی زود قاطی می کردم و اصلا به این توجه نمی کردم و که طرف مقابلم کیه و حسابی از خجالت طرف در میومدم ... یجورایی اگه مهارت و تخصصم توی کارم نبود ، الان بیکار بودم و هیچ کس بیشتر از 1هفته نمی تونست منو تحمل کنه ... ولی خدارو شکر به خاطر اینکه تو کارم ، حسابی کاردرست و حرفه ای بودم ، همین باعث می شد که تحملم کنن و فقط سعی می کردن که پر و پاچم نپیچن که این صلح بتونه ادامه داشته باشه ...

من شادی مجد ، دختر دوم یه خانواده ی 5 بودم .. 1خواهر و یه برادر دیگه ام داشتم ...تخصص اصلیم برنامه نویسی اِ و از اون جایی که هم استعداد خوبی تو تخصصم دارم و فعلا تنها مسئله ی مهم زندگیم کارمه و حسابی تو کارم موفقم ... هرچند که الان اسم شادی اصلا بهم نمی یاد ولی تا 2سال پیش این اسم حسابی برازندم بود ... من یه دختر شاد و سرزنده ای بودم که هیچ وقت صدای خنده هام قطع نمی شد ... همیشه با خودم فکر می کردم که اگر 3 روز متوالی موفق به خندیدن نشم ، حتما دیگه دنیا به آخر رسیده و آخرالزمان شده ... و هیچ مشکلی این قدر بزرگ نیست که آدم بخواد زندگی خودشو جهنم کنه .... ولی روزگار از من یه چیز دیگه درست کرد ، بعد از رابطم با امیر تبدیل شدم به آدمی عصبی ، حساس و زود رنج که چشم دیدن مرد ها رو نداشت ... مخصوصا مردایی که با قربون صدقه رفتن از یه دختر و تعریف و عاشق پیشه نشون دادن خودشون ، سعی می کردند قاپ یه دختر رو بدزند و به اون نزدیک شن ...

- نیما : حالا تا این وقت ، تو شرکت چیکار می کردی ... در حالی که به مانتیور کامپیوترم سرک می کشید گفت : نکنه دوباره داری فیلم نگاه می کنی که زمان از دستت در رفته ...

- در حالی که طلب کارانه دست به سینه به صندلی تکیه می دادم گفتم که : حالا یه دفعه داشتم فیلم نگاه می کردم ، تا کی می خوای سرکوفت بزنی ...

- یه دفعه من مچتو گرفتم ، راستشو بگو چندبار تو ساعت کاری داشتی فیلم نگاه می کردی ... هاااااا!!!! اعتراف کن سبک بشی ...

- نفس عمیقی کشیدم و قیافه ی متفکرانه ای به خودم گرفتم ... مثل اینکه باید اعتراف کنم ... من همه ی وقتمو تو این شرکت یا مشغول دیدن فیلمم یا دارم بازی می کنم ... اوقات فراغتمم مشغول دعوا و گرفتن پاچه ی کارمندای اینجا و مشتری های چشم و دل سیر اینجام ... یه غول چراغ جادو ام دارم که آرزو می کنم ، اونم برنامه هامو به بهترین نحو بهم تحویل می ده ..

یکم به جلو خم شدم و در حالی که سرم رو بالا و پایین می کردم تو چشمای نیما زل زدم و ادامه دادم : الان که اعتراف کردم خیلی سبک شدن ... نیما ازت ممنونم که این بستر رو برام مهیا کردی که به آرامش برسم ...

- نیما : والا من نفهمیدم تو این شرکت کی رئیسه ؟؟ یه موقع از رو نریااااااا دختر ...

- چشم جناب رئیس ... مطمئن باش که به حرفت گوش می دهمو از رو نمی رم ..!

- نیما : تو اون که شک ندارم ... حالا رئیس چه می کنی که تا این موقع تو شرکت موندی؟؟

- دارم بیل می زنم ...

- یعنی دنیا به آخر می رسه تو مثل بچه ی آدم جواب سوال رو بدی و هی جواب سر بالا ندی... آره ...

- J اوهوووووووووووم ...

نیما در حالی که دست به سینه به صندلیش تکیه می داد ، سری تکون داد و گفت : کی از دست تو راحت می شم ، خدا خودش می دونه ...

- نترس جناب رئیس ... دعاهات به زودی قراره برآورده شه ... 2،3روز دیگه این پروژه هم تموم می شه و تو و بچه های شرکت بالاخره یه نفس راحت از دست من می کشین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم های نیما تو هم رفت و آروم و ساکت ،کار کردن منو رو نگاه می کرد ... یه نفس عمیق کشید و اون رو با صدا بیرون داد و گفت : شادی تو از دست من ناراحت نیستی ..؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای چی؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای رفتنت از شرکت ؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ... قبلا هم در موردش باهم صحبت کردم ... من با این موضوع مشکلی ندارم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه من نمی دونم چرا سحر این کارا رو می کنه؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب معلومه ... برای این که دوستت داره؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه دوستم داشت که بهم شک نداشت ؟ شادی اون واقعا تو رو دوست داره ... اصلا رفتاراشو درک نمی کنم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیونه ... به جای اینکه خوشحال باشی چرا ناراحتی ؟؟ حساسیتی که سحر داره نشون می ده ؛ نشونه ی عشقه .. چون دوستت داره و براش مهمی این حساسیت رو نشون می ده ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما اون که من و تو رو خوب می شناسه ... میدونه که رابطه ی ما چجوریه .... اگه روی هر کس دیگه ای حساس می شد من این قدر تعجب نمی کردم ... تو چقدر برای رسیدن من و سحر به هم تلاش کردی ... اما اون الان..!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست از کار کشیدم و نذاشتم که حرفش رو کامل کنه ... نیما فکرای الکی نکن...ما قبلا در مورد این موضوع صحبت کردیم .. شاید تقصیر منو تو هم هست ... شاید بعد از ازدواجت من و تو رفتار نادرستی از خودمون نشون دادیم.. اول و آخر اون یه زنه و حساس.. اگه تورو دوست نداشت و تو براش مهم نبودی ، اون وقت این واکنش ها رو از خودش نشون نمی داد ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می دونی که دلیلی که من اینقدر باهات راحتمو یه جورایی تنها دوست ذکور منی ، زن ذلیل بودنت اِِِ ... یه جورایی اگه یه روز بخوای از سر سرخوشی به سحر بی تفاوت باشی و دوستش نداشته باشی ، خودم اون روز همچین چپت می کنم که نتونی دیگه سر جات وایسی ... سحر هم تو رو خیلی دوست داره ، هم منو .. شک نداشته باش ... ولی هر کسی به یه اندازه ای صبر و تحمل داره ... من و تو می دونیم که هیچ رابطه ی خاصی با هم نداریم ولی آدمای اطرافمون چی ؟؟ تنها مردی که من باهاش راحتم ، می گم ... می خندم ... و رفتار خشکی باهاش ندارم تویی... از طرفی توام که تو محیط کاریت و مشتری هات ، هر زنی بیاد و بخواد بیشتر از حدش بهت نزدیک شه و بهت پا بده رو همچین سگ محل می کنی که طرف به خودش شک می کنه که شاید کور یا کچله که تو باهاش همچین رفتاری می کنی ... اما توام با من راحتی ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه سری از این آدما یه جورایی حس می کنن که ما غرورشونو و احساساتشونو لگد مال کردیم و یه جورایی شمشیرشونو از رو بستن ... درسته که ما هم یکم زیاده روی کردیم ... ولی خوب تقصیر خودشون بوده ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما غمگین و ساکت سرش پایین بود و به صندلیش تکیه داده بود و در حالی که یه اخم کوچیک روی پیشونیش بود داشت به حرفایم گوش می داد ... انگار احتیاج داشت که دوباره ی همه ی این حرفای تکراریو بشنوه تا راحت تر باشه ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیما ، سحر اصلا آدم بد دلی نیست ... می دونی اون اوایل چقدر در مورد اینکه بعضیا میان و در مورد من و تو هی بهش متلک می ندازن دلخور و ناراحت بود ... چقدر با من درد دل می کرد و بهم می گفت که من به جفتتون اعتماد دارم ولی این حرفا و اینکه مجبورم گوش بدم چقدر شدن سوهان روحم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و تو هم خیلی سعی کردیم که مراعات کنیم و یه رفتاری کنیم که باعث سوء تفاهم بقیه نشه ... ولی فکر بعضیا مریضه ... فکر می کنن که 2تا غیر هم جنس نمی تونن که با هم یک رابطه ی سالم وکاملا دوستانه داشته باشن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی موقعی ام که تصمیم گرفتیم که تو محیط کار خیلی جدی با هم برخورد کنیم تا برای تو و زندگیت مشکلی پیش نیاد ، بازم برامون یه جور دیگه حرف درست کردن و شد یه بامبول جدید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحرم از سنگ نیست ... ولی حرفایی که به گوشش می رسه ، باعث می شه که تمام سلسله جبار عصبیش به هم بریزه ... ولی خداییش تا حالا شده بیاد و در مورد این موضوع با ناراحتی باهات صحبت کنه یا مستقیم به خودت چیزی بگه .. یا حتی به من ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاری که منو تو باید به کله ی پوکمون می رسید ، اون یه جورایی غیر مستقیم بهمون نشون داد .. یه جورایی که هیچ حرمتی این وسط شکسته نشد .. تنها کار درستی که این آشفتگی رو درست می کنه ، اینه که منو تو ، توی یه محیط کاری با هم نباشیم ... یه مدت از هم دور باشیم ... اینجوری دوباره 3تایی می شیم همون دوستای گل و خوب همیشگی ... من تازه یه داداش خل و چل زن ذلیل پیدا کردم ... چرا ناراحتی ... فکر کردی به همین راحتی شرمو از روی سر تون کم می کنم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهی خیال باطل آقا نیماااااا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما در حالی که یه لبخند گوشه ی لبش نقش بسته بود ، به آرومی سرشو بلند کرد و گفت : ولی جات تو شرکت حسابی خالی میشه ... از این به بعد کی می خواد هی بمن گیر بده و با من مخالفت کنه ... ازم حساب نبره .. باهام رک باشه و واقعیت ها رو بهم بگه ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ایشالا ساناز جون که اومد و خواستم کار رو بهش تحویل بدم ، حسابی سفارشات لازم رو بهش می کنم ... روزی یه فس کتکت بزنه ... جواباتو سر بالا بده ... از هیچی برای حرص دادن و مخالفت باهات دریغ نکنه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خنده ی نیما بلند و شد ودر همون حال گفت : البته تو قابلیت های ساناز که شک ندارم .. ولی فکر نکنم تو دنیا هیچ کس تو این جور مسائل به پای تو برسه ... یادته ماهای اول که اومده بودی اینجا .. درسته منو قورت می دادی ..... بعضی وقتا به خودم شک می کردم که شاید تو رئیس منی ... خدا بگم چیکارت کنه دختر ... یه ذره روی این اخلاقت کار کن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلیم دلت بخواد ... اخلاق به این خوبی ... تازشم شهرزاد کلی ازم راضیه و میگه که کلی پیشرفت داشتم ... توام بهتره به جای سرکوفت زدن یه ذره تشویقم کنی که زودتر پیشرفت کنم ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونی بزرگترین سوال زندگی من چیه..؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انگیزه ی خدا از خلقت تو؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیماااااااااااااااااااااا ااا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب راست میگم دیگه ... ماشالا خدا از همه چی بهت اشانتیون داده .. یه موجود بینهایت ترسناک .. مهربون ... خوش قلب .. منطقی .. متخصص پاچه گیری از آکسفورد ... عصبی ... بداخلاق که نمی شه با یه من عسل خورد .. به جاش هر چی ته زبون مونده بود که از قضا کمم نبوده به تو رسیده ... من اصلا بعضی وقتا شک می کنم که تو دختری !!! یه ذره لطافت و ملاحت از خودت به خرج بده .... میگم باید یه وقت از دکتر بگیرم ببرمت معاینه .. یه سبیل بزازی دیگه میشی یه مرد ... J

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قیافه ای حق به جانب به خودم گرفتم ... خوب دیگه چی .. اصلا رودروایسی نکنیااااا ... بخدا مدیونی اگه راحت نباشی... و حرفی تو دلت بمونه و نزنی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه من راحتم ... خیالت راحت ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قیافمو کج و کوله کردمو .. اون وقت به من میگی روم زیاده ... جناب رئیس بد نیست که یه موقع هام جلو آینه وایستید و یه نگاه به خودتون بندازید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ناراحت شدی؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با اهمون اخم روی صورتم زیر چشمی ، یه نگاه بهش انداختم ... بی تفاوت روی صندلیش نشسته بود ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو اوردم بالا ... یه نگاه عاقل اندر سفیل بهش انداختم و نیشمو تا بناگوشم باز کردم و گفتم... واقعا فکر کردی من بیدیم که با این طوفان ها بلرزم ... دست کم گرفتیاااااااا ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه... خدارو شکر .. یه لحظه فکر کردم چیزی خورده تو سرتو و یکم ناراحت شدی... حالا خیالم حسابی راحت شد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینطور که تو اینجا نشستی و مزاحم اوقات شریف من شدی ، فکر نکنم این پروژه تا 1ماه دیگم تموم شه .. این جوری یه بامبول دیگه برامون در میارن آآآآ ... تو خونه زندگی نداری که نشستی ور دل من .. پاشو برو دیگه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما از روی صندلی بلند شد و به سمت در رفت ... نرسیده به در برگشت گفت... راستی رفتی شرکت بردیا ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه چطور ؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین جوری ! آخه گفت که مثل اینکه قرار بود چند روز پیش بری ، یکم با محیط و کار آشنا شی و اگه صحبتی هست با هم بکنید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره ... ولی این چند وقت حسابی سرگرم کار بودم که به موقع بتونیم تحویلش بدیم ... زنگ زدم قرار و کنسل کردم و گفتم یه دفعه شنبه ی بعد میرم که کار و شروع کنم ، یه دفعه آشنا می شم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا چرا شنبه ؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میخوام چند روز برم مسافرت ، بعد برم ... این پروژه حسابی خستم کرده .. منم که خوش شانس ، نرسیده یکی دیگه بهم می دن ... می دونی که منم حوصله آدمای جدیدو ندارم .. حتما می خوان حسابی بامزه بشن ، منم که بی اعصاب !!!! ... بهتره برم یه ذره استراحت ، تمدد اعصاب !!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا به دادشون برسه .. ولی خدایی به بردیا حسودی می کنم ، کارمندای شرکتش خیلی خوبن ... هم اخلاقشون هم کارشون ... من وساطتشونو می کنم یه ذره بهشون رحم کن و با ذهن باز باهاشون برخورد کن .. ثواب داره به خدا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من همون رفیق شفیقتو بتونم تحمل کنم ، کار بزرگی کردم ... اگه یکی پیدا شه که از من خوش اخلاق تر باشه ، اونم رفیق شماست ... من موندم ، جا قهت بود ، سحر اونجا برای من کار جور کرد ... بخدا اگه بخاطر اینکه یه موقع سحر ناراحت نشه یا حس بدی پیدا نکنه نبود ، عمرا برای کار می رفتم اونجا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما در حالی که داشت می خندید گفت : بیچاره بردیا ..چه هیزم تری به تو فروخته خدا می دونه .. حالا خوبه بهت گفتم با ذهن باز برو اونجا ... هنوز نرفته که شمشیر که چه عرض کنم ، مسلسلتو به سمتش نشونه گرفتی ... سحرم خیر سرش اومده خوبی کنه ، برات یه شرکت خوب پیدا کرده که دیگه عذاب وجدان نداشته باشه ... ولی مواظب باش ، پسر مردمو نکشی ، خاطر خواه و طرفدار زیاد داره ... یه موقع ناکارت می کننااااا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینقدر لی لی به لا لاش گذاشتن که این قدر خودخواهو مغروره دیگه ... فکر می کنه از دماغ فیل افتاده ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه که اصلا تو نمی دونی غرورو با کدوم "ر" می نویسن !!! یکی نشناستت ، فکر می کنه که چه آدم مظلوم و سربه زیری هستی حالا ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خوب .. به خودم قول دادم که بهش کاری نداشته باشم ... ( با ناز سرمو تکون دادم و حالت بامزه ای به صورت دادم و ادامه دادم ) تازه ام با خودم عهد بستم مثل بچه ی آدم رفتار کنم و یکم مهربون تر باشم ... تازه با همه ی کارمندای اونجا می خوام حسابی دوست شم ... (جدی شدم و اد امه دادم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می دونی دارم به یه شروع خوب فکر می کنم ... من تو بد موقعیتی به این شرکت اومدم و رفتارام باعث این شد که الان هیچ دوستی اینجا نداشته باشم .. باید سعی کنم که اشتباه نکنم و محیط کار اونجام مثل اینجا متشنج نشه ... می دونی چی از همه بدتر ناراحتم می کنه ؟!! اینکه چند روز دیگه که من از اینجا برم هیچ کس از رفتنم ناراحت نمی شه و هیچ کس دلش برام تنگ نمی شه ... خیلی حس بدیه که بدونی اون بیرون همه دارن سریع تر کار می کنن که این پروژه تموم شه و دارن روز شماری می کنن که من از این جا برم .... فرض کن .. چند روز دیگه میام از همه خدافظی کنم ، همه خشک باهام خدافظی می کنن ، حالا بعضی دیگه ام حسابی برام مرام میزارن یه آرزوی موفقیت یا دلمون برات تنگ می شه دروغکی هم بهم می گن ... ولی همچین که پام به درآسانسور نرسیده .. یه دفعه صدای دی جی بلند میشه و حسابی سوت و کف و هورا ..... فک کن!! یه جشن حسابی به مناسب رفتنم از شرکت می گرن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیما ( در حالی که لبخند روی لب داشت ) : اگه این یکم خوشحالت می کنه باید بگم که یه نفر هست که از رفتنت ناراحته و دلش برات تنگ می شه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون که جزء وظایفتونه J

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا کی گفت که اون یه نفر منم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه جرئت داری از رفتن من ناراحتم نباشی J

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره پ چی که دارم ... ولی جدا از شوخی ، من که از همین الان حسابی دعا می کنم که موفق باشی و از الان از هیچ نذر و دعایی دریغ نمی کنم که بتونی یکم از مهربونیاتم به اونا نشون بدی و بتونی اونجا دوست پیدا کنی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کردی نمی تونم باهاشون دوست شم ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والا اینجا که هیچ چیزی ازت ندیدیم!! هرچند که قابلیت ذاتیشو داری ولی زیاد به اعصابت اعتماد ندارم ... مخصوصا که امروز اونجوری حال ناصری رو گرفتی !!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحن بامزه ای و شیطونی ادامه داد : ولی میگن تشویق موثره ، بیا با هم یه قراری بذاریم ... هر دوستی که اونجا پیدا کنی یه جایزه از طرف من داری ... هر کسم که شد دشمن خونیت ، به جاش باید تو برای من یه چیزی بخری .. اوناییم که نسبت بهت خنثی ان که هیچی ، یر به یر..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ( با ذوق و خوشحالی گفتم ) آخ جون J قبول ... شرکت بردیا چند نفر کارمند دارن؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زیادن.. چطور ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه دلم برات می سوزه !! ا قراره این همه برای من کادو بخری ... اشکالی نداره ... من که دل رحم ... نهایت برات قسط بندی می کنم J

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو اونجا دوست پیدا کن ... جهنم و ضرر!!! ولی خوش به حال منااااا !!! تو که دوست پیدا کن نیستی !!! چقدر قراره کادو بگیرم ..... چیزایی که لازم دارم و برات لیست می کنم که گیج نشی که برام چی بخری J

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اولا که زهی خیال باطل!!!! دوما من به تو میگم پاشو برو سر خونه زندگیت ، من کار دارم !! حالا پاشودی رفتی جلو در داری داری مخ منو میخوری...!! بی چاره سحر، از دست این فک خستگی ناپذیر تو چی می کشه ...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب خوب خوب !! ترسیدی چرا از فک من مایه میزاری ... نه که الان تو ساکتی فقط منم که دارم حرف می زنم ... تو که دوست پیدا کن نیستی چرا قپی میای که بمونی توش!! اشکال نداره من کادو نمی خوام ... من رفتم کار نداری ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از اولم که باهات کاری نداشتم ... ولی من به خودم قول دادم ... از اونجاییم که من خیلی تو مسئله روکم کنی حساسم و دوست ندارم کم بیارم ، اینجوری بهتره ، حداقل خودمو بیشتر کنترل می کنم ... قبول !!! قول قول .. فقط برو کادوهاتو آماده کن که دوستیابی من شروع شد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوکی.. من که حرفی ندارم ... به فکر جیب تو بودم ...(همونطور که ادای من رو درمیورد گفت ) قول قول .... من دیگه می رم ... دزدگیرم فعال می کنم .. حواست باشه موقع رفتن دوباره فعالش کنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به سلامت ... برو که منم برسم به کارام ... به سحرم سلام برسون .. از طرف منم یه ماچ آبدارش کن !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ جون ..! حتما .. سلامتو تمام و کمال بهش می رسونم خدافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیونه .. خدافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدود یک سال و نیمه که تو شرکت بهپاد که یه شرکت نرم افرازیه مشغول به کارم .. توی یک مسابقه ی مهم تونسته بودم مقام خوبی بیارم و یه برنامه ی حرفه ای و مناسب رو بنویسم ، بخاطر همین از چند تا شرکت بهم پیشنهاد کار شد .... منم به دلایلی چند وقتی بود که بیکار بودم و برای اینکه مشغول باشم و کمتر به مسائل اتفاق افتاده تو زندگیم فکر کنم ، از موقعیت پیش اومده خیلی خوشحال شدم و از اون استقبال کردم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما احمدی ، رئیس شرکت بهپاد ، یکی از افرادی بود که بهم پیشنهاد کار داده بود.. از اونجایی که نیما$ از دوستان استادم بود ، و از طرفی شرکتی موفق در ضمینه ی کاری خودش داشت ، تصمیم گرفتم که اون کار رو قبول کنم ... ولی خوب از طرفی هم یک قرارداد با شرایط خوب و حقوق بالایی هم در نظر گرفتن که همینم باعث اطمینانم تو انتخاب کار شد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ماهی بود که از امیر جدا گرفته بودم و اصلا شرایط روحی مناسبی نداشتم، فقط موقعی که غرق کارم می شدم می تونستم به هیچ موضوعی فکر نکنم ... به خاطر همین دیگه کارم شد زندگیم ... خیلی عصبی شده بودم و اصلا حوصله ی اطرافیانمم نداشتم ... دیگه هیچ شباهتی به گذشتم نداشتم .. آدمی که خوشحالی خودش و دیگران مهمترین مسئله ی زندگیش بود ... از اولم خیلی پرو بودم ولی هیچ وقت سعی نمی کردم کسی رو از خودم برنجونم و ناراحت کنم .. مگه اینکه حسابی به نقطه ی اوج می رسیدم یه دفعه می ترکیدم... اون موقع بود که خیلی ترسناک می شدم که اونم ظرف 5دقیقه فروکش می کرد و خودم با یه عالمه حس ندامت می رفتم و از طرف مقابلم به خاطر عصبانیتم عذر خواهی می کردم ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما الان اگه با یکی خوب رفتار می کردم برای خودم و اطرافیانم عجیب بود ... دیگه کسایی که منو می شناختن فهمیده بودن که ندیدن من بهتر از دیدنمه و هروقتم به هم برخورد می کردیم بجز یه سلام و خدافظ بامن رابطه ی دیگه ای برقرار نمی کردن!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخرهای تابستون بود که کار جدیدم رو شروع کردم ....از وقتی که تو شرکت بهپاد مشغول به کار شدم ، هیچ سعی نکردم که با کسی رابطه برقرار کنم ، حتی درست و حسابی اسم و فامیل کارمندای شرکت هم نمی دونستم ... هرچند وقت یه بارم یه چهره ی جدید به چشمم می خورد که می فهمیدم از کارمندای اونجاست ، ولی خوب هیچ کدوم از اینا برای من مهم نبود .. حوصله ی هیچ کس و نداشتم و تنهایی و آرامش خودمو دوست داشتم ولی نمی دونستم که این رفتار من از نظر همه خیلی عجیب و غریبه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

1ماه از استخدامم توی شرکت می گذشت و من این مدت با نحوه ی کار اونجا و مسائل مربوط به کارم حسابی آشنا شدم و تو یسری از کارها هم کمکایی رو می رسوندم ولی از اونجایی که پروژه ای که الان تو دست بود و از اهمیت برخوردار بود ، دیگه آخرای کارش بود ، نمی شد که توی اون کار کمک کنم و دورادور در موردش اطلاع داشتم به جاش مشغول انجام دادن کارهای دیگه شده بودم... اون روز صبح که وارد شرکت شدم ، سمائی منشی شرکت بهم اطلاع داد که ساعت 10 توی اتاق رئیس یه جلسه برای کارمندها است ... به اتاقم رفتم تا به کارام برسم ، تا 9 کارای موندمم جمع شد و از اونجایی که هنوز وظیفه ی مهمی به من داده نشده بود ، طبق روزای گذشته شروع کردم به مطالعه که ساعت 10 برای جلسه برم... وقتی که وارد اتاق نیما شدم ، یه لحظه جا خوردم ...! مگه سمائی نگفته بود که این جلسه برای کارمندهاست ... یعنی همه ی آدم هایی که اینجا هستن کارمندای شرکت اند !!!! جلل الخالق.. ! توی این 1 ماه که اینجا کار می کردم خیلی از آدم هایی که اینجا هستن رو تا حالا ندیده بودم ... خیلی هام فقط برام آشنا بودن و فقط چند نفر رو کامل می شناختم ... اگر خیلی از اینها رو توی خیابون یا جای دیگه می دیدم اصلا نمی دونستم که بااینا همکارم...!! با همون حالت متعجب و بهت زده یه صندلی خالی همون پایین و دور از بقیه پیدا کردم و روش نشستم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شرکت نیما ، شرکت قشنگ و بزرگی بود ... یه دکراسون مدرن ، ساده و شیک داشت که به آدم حس آرامش رو القا می کرد .. اکثر اتاق های کار اونجا ، اتاق های بزرگی بودند وکه یجورایی هر کدوم برای خودش بخش به حساب میومد ... معمولا بچه ها با نوع کار ضعیف و قوی توی همه ی بخش ها بخش شده بودن که بتونند به راحتی با هم تبادل اطلاعات داشته باشند و کارها سریع تر انجام شه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز اولی که برای عقد قرارداد به شرکت اومده بودم و نیما شرکت رو بهم نشون داد ، ازش خواهش کردم که یه جای خلوت رو برای کار من در نظر بگیره ... به خاطر همین ، من فقط با ستایش هم اتاق بودم... ستایش کلا دختر ساکتی بود ولی از بس تو زمان استراحت هم از من بی محلی و کم صحبتی دیده بود که دیگه زمان استراحت و بیکاریشم توی اتاق نمی موند و پیش بچه های دیگه می رفت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وارد شدن نیما ، کسایی هم که سرپا ایستاده بودن ، سر جاهاشون نشستن ... از وقتی که وارد اتاق شدم، فهمیدم که شدم نقل مجلس... هرکسی که تا حالا باهام برخورد داشت و یه جورایی منو می شناخت ، منو به بقیه که نمی شناختن نشون می داد و هرکسی که در مورد من یه نیم چه اطلاعاتی داشت به بقیه می گفت ... صداها شبیه پج پچ بود و از اینکه دارن در مورد من چی می گن زیاد سر در نمی اوردم ولی سنگینی نگاه ها رو روی خودم به خوبی می تونستم احساس کنم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی که نیما شروع به حرف زدن کرد ، دیگه پچ پچ ها قطع شد و همه سراپا گوش شدن تا بفهمن که قضیه جلسه چیه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام ، خوشحالم که قیافه های پر انرژی تونو دوباره می بینم ..امیدوارم که خستگی کار حسابی از تن تون در اومده باشه ... چون دیگه وقته استراحت تموم شده و یه کار جدید گرفتیم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه لبخندی زدند که یهو یکی از دخترا با ناز و عشوه گفت : واااااااااای آقای مهندس ... یه ذره به خودتون رحم کنید .. تازه 1هفتست که یکم فرصت نفس کشیدن پیدا کردید .... به خدا من نگرانتونم یه موقع مریض شید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخه من موندم بعضیا این چرت و پرتا و حرف های بی سروتهو از کجاشون در می آرن که می گن ... آخه یکی نیست به اینا بگه حرف نزنی کسی نمی گه که تو لالی ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از همینه نیما خوشم می اومد که به کسی رو نمی داد ... و بدون اینکه تغییری روی چهرش ایجاد کنه گفت : بابت نگرانیتون ممنون خانم اعلایی ... من خسته نیستم ... حالا اگه شما خسته اید مسئله ای نیست ، توی این پروژه از کمک بقیه بچه ها استفاده می کنیم ... شما هم می تونید تو سایر کارها با بچه های مربوطه کار کنید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اعلایی هول شد و اومد با همون عشوه قضیه رو درست کنه : نهههه آقای مهندس.. من منظورم خودم نبودم... به خاطر شما گفتم .... وگرنه کارکردن کنار شما به آدم انرژی فوق العاده ای می ده ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما هم از موضع خودش کوتاه نیومد و گفت : نه خانم اعلایی ، شما لطف دارید ... می دونم که شما هم تو پروژه قبل حسابی زحمت کشیدید و الان احتیاج به استراحت دارید ... منم تصمیمم رو گرفتم ، توی این پروژه می خوام یه سری تغییرات بدم تا فشاری روی کسی نباشه ... شما هم می تونید یکم استراحت کنید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون طور که من توی این 1ماه فهمیده بودم ، بچه ها توی 2قسمت کار می کردن .. یکی قسمت اصلی که مخصوص یک پروژه بزرگ بود و خود نیما هم توی این قسمت فعالیت می کرد ... یکی هم که مخصوص سایر کارها بود ، که فعلا منم توی این قسمت بودم ... کارهای کوچیک شرکت توی این قسمت انجام می شد .. معمولا تیم ها 1کی یا 2 نفره بود و یه جورایی هرکس مسئول کار خودش بود .. انگار که این قسمت هم یه جور استراحت گاه بود هم یه جور تبعیدگاه !!! چون اعلایی از وقتی فهمید که قراره چند ماهی رو اونجا سپری کنه حسابی دمق شد و حتی وسط جلسه نتونست دووم بیاره و بعد عذر خواهی کرد و رفت بیرون ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما آدم خوش قیافه و بامزه ای بود و از طرفی پول دار .. قدبلند و لاغری داشت .. صورت خوش فرم و چشم و ابرو مشکی و یه بینی عقابی ... ولی از همه بامزه تر چال روی لپش بود که وقتی می خندید ، خیلی بهش می یومد و بامزه می شد ... توی شرکت همه می دونستن که عاشق دختری به نام سحره ... ولی خوب ویژگی هاش باعث می شدن که خیلی ها دست از تلاش برای بدست اوردنش برندارن .. که خوب البته معمولا هرگونه نزدیک شدن به آقای مهندس ، عواقبی مثل خانم اعلائی و یا حتی بدتر هم می تونست براشون داشته باشه .... ولی خوب با کسایی هم که زیاد شیرین بازی در نمی اوردن هم خوب و دوستانه برخورد می کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اونجایی که زیاد موضوعاتی که حرف می زد برام جالب نبود و فکر می کردم خیلی به من مربوط نیست ، داشتم با گوشیم توی فضای مجازی ول می چرخیدم و اصلا حواسم به اطرافم نبود ... یه دفعه نگاه های سنگین همه رو روی خودم حس کردم ... با شک یکم سرمو اوردم بالا که صدای نیما منو به خودش اورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مجد ...حواستون کجاست ... چرا اینقدر دور نشستید ... لطف کنید تشریف بیارید اینجا پیش من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بععععله ... حالا معلوم نیست که از کیه داره منو صدا می کنه !!! هنگ کرده بودم و فقط یه عالمه چشم رو می دیدم که دارن منو نگاه می کنن!!! که دوباره صدای نیما منو به خودم اورد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مجد ... لطف کنید بیاید این سمت تا بچه ها بیشتر با شما آشنا شن ..!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهان !! خوب یعنی الان من باید از سر جام بلند شم و برم سمت مهندس احمدی ..! وقتی از روی صندلی بلند شدم ، حس کردم که سر همه یکم اومد بالا ... با خودم فکر کردم که اگه الان بشینمم دوباره سر اینا میاد پایین ... بعدم اگه بشین و پاشو کنم دیگه گردناشون هرز می شه و هی بالا و پایین میشه ...! از تصور این موضوع خودم خندم گرفت ولی سعی کردم به روی خودم نیارم و با یه اخم به سمت نیما حرکت کردم که نیما هم از دختری که صندلی کناریش نشسته بود خواست که بره و جای من بشینه .. دختره وقتی از کنار من رد شد ، آنچنان اخمی به من کرد که نگو... فکر کنم طرف از ساعت 8 که اومده بود اینجا جا گرفته بود که بتونه کنار نیما بشینه !!! می خواستم بهش بگم که بیا بابا ... همش برای خودت ... اشکای یخیتو پاک کن ... ولی هیچ چیز نگفتمو بدون تغییری توی حالت صورتم با همراهی چشم های سایر همکارام رفتم و روی صندلی که نیما نشونم داده بود نشستم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کنم ، همتون یه جورایی در مورد خانم مجد می دونید .. البته از نگاهاتون می تونم بخونم که خیلیاتون تا حالا با ایشون برخورد نداشتید ... که خوب به خاطر اینه که ایشون آدم آروم و ساکتی هستن که برای یه برنامه نویس مورد غیرعادی نیست ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از پسرها بلند گفت : مهندس دیگه ایشون از ساکت یه چیز اونورترن .... یه چیز شبیه شبح شدن ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفش همه شروع کردن به خنده و من فقط اخم روی پیشونیم بیشتر شد و با چشم های ریز شده داشتم نگاش می کردم تا قیافه ی این بامزه حسابی تو ذهنم بمونه تا سر فرصت یه شبحی بهش نشون بدم که حسابی جن زده بشه .....!!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیماهم در حالی که به حرف پسر می خندید ادامه داد : این جور نگید آقای کبیری .... برنامه نویس هرچی حرفه ای تر ، ساکت تر ...! طبیعیه !!! والا خود منم توی این 1ماه چند بار اونم اوایل بیشتر ایشون رو زیارت نکردم ، دیگه داشت یادم می رفت که کارمند جدید استخدام کردم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره همه با حرف های نیما شروع کردن به خندیدن.... حالا اونم بامزه شده بود ... انگار هرچقدر که در برابر مزه پرونی های مسخره ی دخترا خشک و جدی بود ... حسابی پایه بامزگی پسرا بود و حسابی باهاشون حال می کرد... حالام که مثل اینکه نقل مجلسشون من بودم ..... فقط امیدوارم بعدا به پروپام نپیچن .. وگرنه یه بلایی سر جفتشون می آرم که دعا کنن که ای کاش همون شبح بودم که نبودم رو هیچ کس حس نکنه ....!!!!!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای نیما به خودم اومد : حالا از شوخی که بگذریم ،من روی خانم مجد توی پروژه جدید حسابی حساب باز کردم .... این جوری شما هم بیشتر ایشونو می شناسید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدم شروع کرد به تشریح پروژه و جای هر کدوم از بچه ها رو مشخص کرد و وظایفشونو بهشون داد .... منم شدم مسئول یکی از قسمت های پروژه که یه جورایی قسمت کلیدی هم می شد ... برام عجیب بود که برای بار اول چنین مسئولیت رو بهم داده .. ولی از طرفی هم خوشحال بودم که شعورش رسیده و قابلیت های منو به خوبی درک کرده ... ولی از طرفی هم ناراحت بودم چون که باید از اتاقم کوچ می کردم و به اتاق های گروهی می رفتم که اصلا نسبت به هم اتاقیام حس خوبی نداشتم ... به غیر از 1کیشون ، پریناز صمدی که از قضا همون دختری بود که با چشم غره به خاطر غصب جاش بهم نگاه می کرد بود ، بقیه پسر بودن .... که حتی نمی دونستم چجور آدمایی هستن !!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اینکه صحبت های نیما تموم شد ، بقیه ایستاده و نشسته داشتند در مورد پروژه و مسائل دیگه با هم صحبت می کردند ... که یه دفعه با صدای نیما به خودم اومدم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیدوارم که بتونیم همکاری خوبی با هم داشته باشیم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با لبخند تصنعی که گوشه لبم بود ..... ممنون .. منم امیدوارم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا خبر جدیدی هم بود ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو اوردم بالا و تعجب نگاش کردم .... یعنی با من بود ...!!! تعجب منو که دید ، با خنده ادامه داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توی اینترنت ... گفتم شاید قراره اتفاق مهمی بیفته که به جای گوش دادن به حرفای من داشتید توی اینترنت می چرخیدید ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بسم اله ..!!!! از این فاصله چه دقتی داشت .. یعنی این قدر تابلو بودم .... حالا از کجا فهمیده بود نت گردی می کنم .... ولی از اونجایی که از دوران طوفولیت هیچ وقت از جواب کم نمی اوردم ... بدون اینکه خودمو ببازم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر می کردم که برنامه نویس ها چشم های ضعیفی دارن ... ولی نه .. انگار مصرف هویج تون بالاست !!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما که از قیافش معلوم بود از جواب و پرو بازی من جا خورده ، اول یکم نگام کرد .... انگار انتظار داشت منو یه ذره مضطرب و نادم ببینه ... یا مثل بامزه های اطرافش بگم ... وااااااااااااای آقای مهندس ... ببخشید .... ولی اشتباه متوجه شدید ... فقط داشتم گوشیمو چک می کردم ... وگرنه اینقدر کلام شما فسیح و دلنشینه که آدم دلش نمیااااد به غیر گوش دادن به حرف های شما کاری دیگه ای انجام بده ........ با فکر خودم لبخند کجی هم به قیافه ی طلبکارانم اضافه شد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته من بیشتر اینکه چشم هام قوی باشه ، باهوشم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماشالا بیشتر از اینکه باهوشم باشید ، خود شیفته اید ...!!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم های نیما از حرف های من و رک بودنم حسابی گرد شده بود .... منم که دیدم هنوز دلم به خاطر کاراش حسابی خونه ... بیشتر نشستن و جایز ندونستم و با یه گفتن یه ... ببخشید من برم و به کارام برسم ... از اتاق خارج شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند هفته ای از شروع پروژه ی جدید می گذشت ... از اونجایی که قسمت من در مورد کدنویسی بود و فعلا پروژه توی مرحله ی اولیه برنامه ریزی بود ... کار زیادی برای انجام دادن نداشتیم ... ولی از اونجایی که من مسئول قسمت بودم باید توی جلسه های برنامه ریزی شرکت می کردم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه چی اونطور که فکر می کردم شده بود ... پریناز که کلا چشم دیدن منو هم نداشت ... علنا هم بهم گفته بود : من موندم... نیما اصلا سابقه نداشته که یه تازه وارد و مسئول یه قسمت کنه .. مخصوصا قسمت به این مهمی !!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جااااااااااان ... نیمااااااا!!!! چقدر احساس دختر خاله بودن باهاش می کرد ... حالا عمرا جرات داشت که جلوی خودش بگه نیماااا..... یه جورایی دختر با سیاستی بود .. می دونست که این کارش ، مساوی با از چشم افتادن ... به خاطر همین بیشتر دلبری هاشو زیر زیرکی می کرد !!! ولی خوب معلوم نیست با خودش چه فکری می کرد ، که چراااا نیماااا جونش منو کرده مسئول بخش که به خاطر مسئولیتم ، هم زیاد می دیدمش ، هم یه جورایی واسط بین همه ی بخش ها به حساب می اومدم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی بهر حال تنها دختر توی اتاق از من خوشش نمی اومد و پسرها هم که ذاتا بامزه .. چند باری هم خواسته بودن با من ارتباط برقرار کنن همچین سرد وخشک باهاشون صحبت کرده بودم که بی خیال من شده بودن ... ولی دست از کارای مسخره شونم بر نمی داشتن!!!! منم فعلا فقط مسائل مربوط به جلسه ها رو براشون بازگو می کردم و بعد در مورد کار با هم یسری بحث و نظر می دادیم و منم یه جورایی باید نظریات و ایده هاشونو برای جلسه ی بعدی آماده می کردم تا کارهای برنامه ریزی بدون نقص انجام بشه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون روز قرار بود که یک جلسه دیگه با کارگزار های این پروژه داشته باشیم ... از یکی از مدیرهای اون شرکت که به عنوان مسئول بخش بود و همراه گروهشون می اومد اصلا خوشم نمی اومد و حس خوبی بهش نداشتم ... سلطانی یک مرد تقریبا 45 ساله بود .. قد متوسط و هیکل معمولی داشت ،چشم های ریز روشن داشت با موهایی کم پشت و روشن .. کلا از مدل قیافه هایی بود که هیزی به شدت توش به چشم می خورد ... وقتی روی صندلی می شست لم می داد به پشتی .. انگار رئیسه و همه ی ما برده هاشیم ... کلا دختر توی شرکت کم بودند و توی جلسه های برنامه ریزی به غیر از من فقط یک خانم دیگه حضور داشت و بقیه همه مرد بودند .... سلطانی هم از وقتی می اومد یا زل می زد به من یا یه فرهانی ... فرهانی با اینکه یه دختر راحت و بازیگوش بود ولی حتی اونم زیر نگاه های سلطانی معذب بود... به خاطر همین اکثرا می رفت و وسط پسرها می شست و جوری خودشو با اونا سرگرم می کرد که کمتر حواسش به سلطانی بره .. از اونجاییم که من هنوزم به جز مسائل کاری ، با کسی در مورد مسئله ای صحبت نمی کردم ، معمولا سرجام ساکت و آروم می شستم و فقط سعی می کردم سرم و پایین بندازم تا چشمم بهش نیوفته یا یه موقع مشتم به سمتش رونه نشهههه!!! حتی سری قبل ، بعد از تموم شدن جلسه هم خیلی جدی به نیما گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جناب رئیس.. صبر منم انداره ای داره .. بهتره یه فکری برای آقای سلطانی کنید .. وگرنه من به شما هیچ قولی رو نمی دم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار که خود نیما هم از موضوع دل خوشی نداشت ... سری تکون داد و گفت حتما..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیشتر از اینکه خوشگل باشم ، بامزه بودم ... چشم هام حالت خیلی شیطونی داشتند ولی مثل ثابق دیگه برقی توش دیده نمی شد ، ولی بازم همین حالت چشمام باعث شده بود که یه چهره ی جذابی داشته باشم ... پوستی گندمی و دماغی معمولی داشتم .. عجیب ترین اجزای صورتم لب هام بود.. مدل عجیبی داشت که تا حالا ندیده بودم .. ارتفاع لب هام زیاد بود ولی طول کمی داشت ... شاید از نظر بعضی ها قلوه ای به نظر می آمد ولی انتهای لب ها یه دفعه تبدیل به خط می شد !!! یه جورایی وسط لبام قلوه ای و بزرگ ولی بعدش تبدیل به یک خط ممتد می شد!! در کل وقتی بسته بود خوشگل بود ولی از اونجایی که قبلا خیلی خوش خنده بودم ، مدلشو موقع خندیدن دوست نداشتم ... ولی خوب الان زیاد این موضوع برام مهم نبود .. چون دیگه خندیدن برام مهم نبود !! یکی دیگه از حالت های بامزه صورتم هم این بود که موقع خندیدن به جای اینکه لپ هام چال بیفته ، زیر لب هام چال می افتاد ... مخصوصا الان که حسابی لاغر شدم ، چال زیر لب هام حسابی خودنمایی می کنن که هنوزم خیلی دوستشون دارم .. قبلا یکم پرتر بودم .. ولی این چند ماه حسابی لاغر شده بودم ... چون قبلا صورت تپلی داشتم ، به خاطر لاغری اصلا از قیافه نیوفتادم ... تازه به نظر خودم جذاب تر هم شده بودم ... قد نسبتا بلندی داشتم الان هیکل خوبی هم پیدا کرده بودم ... قبلا ها چقدر سعی می کردم که اینجوری خوش هیکل شم ولی خوب هیچ وقت نتیجه مطلوب رو نمی دیدم ولی حالا که برای این مسائل ذوق نمی کردم ، حسابی خوش هیکل شده بودم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت 10 قرار بود که همه تو اتاق نیما برای جلسه جمع شیم .. وقتی داشتم به سمت اتاق می رفتم ، سمائی منشی شرکت صدام کرد و بهم گفت که مهندس گفته یکم اینجا منتظر بمونم خودشون میان و منو صدا می کنن... برام عجیب بود .. چرا خوب؟؟ ولی با همون حالت بی اهمیت کنارش نشستم و منتظر جناب رئیس شدم که بیان دنبالم ... ماشالا چهرم دیگر قدرت انعطاف خودشو از دست داده بود .. هر خبری که می شنیدم ، عمرا کسی می تونست از توی چهرم بفهمه که نظرم در مورد اون موضوع چیه ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم اونجا نشستم ... وقتی دیدم که از جناب مهندس خبری نیست به سمائی نگاهی انداختم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم سمائی من می رم توی اتاقم .. کار مهندس تموم شد و جلسه خواست شروع شه بهم خبر بدید که بیام ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم بلند که صدای سمائی مانع این موضوع شد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مجد ، مهمون ها تشریف اوردن ، بقیه هم توی اتاق جناب احمدی هستن ... فقط جناب مهندس گفتن شما چند لحظه تشریف داشته باشید ، بعد برید داخل اتاق ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب کردم .. حالا این کار یعنی چی !! دست به سینه روی صندلیم تکیه دادم و تو فکر بودم که صدای نیما منو به خودم اورد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهندس مجد ... ببخشید که معطل شدید .. لطفا تشریف بیارید بریم که جلسه رو شروع کنیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم سری تکون دادم و بدون اینکه صورتم تغییری بدم بلند شدم و دنبالش راه افتادم ... وقتی وارد اتاق شدیم نیما گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید دوستان ... خانم مهندس یکم کار داشتن ... ولی خوب الان تشریف اوردن و می تونیم که کارمون رو شروع کنیم ... بعد صندلی رو به من نشون داد و من رو راهنمایی کرد که برم و روش بشینم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دیدن جایی که به من نشون داد ، تازه دوزاریم افتاد که قضیه چیه؟؟ جای من طوری بود که سلطانی اگه هم خودشو می کشت به هیچ وجه نمی تونست منو ببینه ... پس قضیه این بود ... یه جورایی هماهنگ بود که اول اونا بیان و بشینن ، بعدم یه جای مناسب رو برای من خالی کنن که دور از دسترس سلطانی باشه ... این جوری بدون اینکه بی احترامی خاصی به کسی بشه ، مشکل من هم حل می شد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سرش وارد اتاق شدم ، اون سر جاش نشست و منو راهنمایی کردم که برم سر جام بشینم ... همون موقع یه لبخند از ته دل روی لبم نشست و آروم ازش تشکر کردم ... که اونم گفت که خواهش می کنم ، بفرمائید که جلسه رو زودتر شروع کنیم ... بالاخره بعد از 2ماه که من توی این شرکت کار می کردم ، قیافه ی ثابتم یک تکونی خورد اونم یه لبخند که انگار واقعی بودنشو همه می تونستن درک کنن ... چون آدمایی که جلوم نشسته بودن با تعجبی که تابلو بود داشتن منو نگاه می کردن .. که با صدای نیما ، همه ی متوجه کار شد و همه مشغول بحث و گفت و گو شدند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند ساعت بحث و گفت و گو بالاخره جلسه تموم شد ... ولی هنوز همه نشسته بودند و هرکسی داشت با اون یکی صحبت می کرد ... طبق معمول من هیچ حرفی با کسی نداشتم .. یه مدت ساکت روی صندلیم نشستم ولی بعد از اینکه حوصلم سر رفت از سرجام بلند شدم و با گرفتن اجازه خواستم که اتاق رو ترک کنم ... به وسط اتاق نرسیده بودم که با صدای سلطانی سر جام خشک شدم .. انگار هرجور که شده باید زهر اون چشمای هیزشو به من می ریخت ... میگن کرم از خود درخته !!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به به ... خانم مهندس ... بابا کجا بودید ... دلمون براتون تنگ شده... ماشالا اینقدر دوست داشتنی و جذاب هستید که آدم شما رو نمی بینه حسابی دلش براتون تنگ می شه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیما که عصبانیت توی چهرش حسابی معلوم بود ... لبخند زورکی زد و ادامه داد ... شما لطف دارید آقای سلطانی .. ولی خوب خانم مهندس کار دارن ، باید به کاراشون برسن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا اومدم برم دوباره صدای سلطانی گوشم رسید ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته نمی خوام مزاحم کاراتون شم خانم مهندس ... ولی خوب یه سری از حرف ها در مورد پروژه مونده ، که می خواستم مستقیم با خودتون صحبت کنم ... اگه بتونید یه ذره از وقتتون رو به من بدید خیلی خوب می شه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر می کنم که جلسه تموم شده جناب سلطانی ... اگه حرفی بود ، بهتر بود تو طول جلسه می گفتید ... ولی خوب مسئله ای نیست بازم اگه موردی مونده بفرمائید ، در خدمتتون هستم ... فقط شرمنده من عجله دارم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه صندلی خالی بود ، رفتم که روی اون بشینم که دوباره صدای سلطانی بلند شد ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمائید اینجا کنار من بشینید ... و درحالی که از همکارش می خواست که از روی صندلی بلند شه ، به من اشاره کرد که برم و کنارش بشینم !!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همینم مونده بود ... برم و ور دل این مرتیکه هیز بشینم که حسابی بتونه با نگاهش منو بخوره!!!! حسابی کلافه بودم و نمی دونستم با این مرتیکه چیکار کنم .. صدای نیما رو شنیدم که در حالی که با دست یه صندلی دور از سلطانی نشون می داد گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مجد ، بفرمائید و سریع تر کاراتون رو انجام بدید ، چون باید کارهای شرکت آتیه سازان رو امروز حتما جمع کنید ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونم چرا... ولی دلم می خواست بپرم و حسابی ازش تشکر کنم ....!! هاااااااااااااا... یعنی واقعا این منم که اینقدر مهربون فکر می کنه!!! جالبههههه.... از فرصت استفاده کردم و قبل از اینکه نطق سلطانی دوباره دربیاد رفتم و اون سمت میز ، حدودا روبروش نشستم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجوری که نمی شه خانم مهندس ... حالا که کار دارید و عجله دارید بهتره بذاریم برای یه وقت دیگه که باهم صحبت کنیم .... لطف کنید شماره تماستون رو بدید ، باهاتون تماس می گیرم و یه قرار می ذاریم تا راحت تر بتونیم با هم صحبت کنیم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی ولم می کردن می پریدم و چشماشو درمی اوردم می ذاشتم کف دستش .... خون جلو چشمامو گرفته بود ... قبلا هام اصلا تحمل دیدن همچین آدم هایی رو نداشتم چه برسه الان که اصلا وضعیت روحی مناسبی نداشتم ..... از جام بلند شدم و با صدایی که توش حرص موج می زد گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شماره شرکت رو که دارید جناب سلطانی .... من به غیر از ساعت کاریم ، بقیه وقتام پره و کار انجام نمی دم ... لطف کنید اگه موضوع مهمی پیش اومد ، همین جا تماس بگیرید در خدمتتون هستم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که به حرف هام گوش می داد از جاش بلند شده بود و به سمتم می آمد ، با فاصله نزدیک من ایستاد ، انگار خودش فهمیده بود که باید فاصلشو با من حفظ کنه وگرنه احتمالا ناکار میشه .... وقتی ایستاد گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته نمی خواستم مزاحم اوقات فراغتت شم ... گفتم آخر هفته یه قرار بذاریم تا بتونیم بیشتر در مورد مسائل با هم حرف بزنیم ... یه جورایی مسئولیت شما اینجا کلیدی است و من خیلی به نظرات و ایده های شما احترام می ذارم و برام جالبه ...... گفتم اگه میشه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نذاشتم حرفش رو کامل کنه ، وسط حرفش پریدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون از لطفتون .. ولی من کار دارم .... هر مسئله ای که هست به مهندس احمدی منتقل کنید ، اگه لازم شد به من میگن و کارها به خوبی انجام می شه ... همه ی مهندس های اینجا ، افراد با قابلیت و توانمندی هستند .... این کار یک کار گروهیه .. اگه نظری دارید می تونید با هر کدوم از بچه های گروه در میون بذارید .... حتما بهش رسیدگی می کنیم ..... با اجازتون من کار دارم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم تموم شد ، سری هم براش تکون دادم و خواستم راه بیفتم و زودتر از اتاق خارج شم ... هرآن ممکن بود که منفجر بشم .. اصلا دلم نمی خواست این جو بی تفاوتی من بهم بریزه و برخورد بدی با کسی داشته باشم ... که بازم صداش ، که حالا چندش ترم شده بود رو نزدیک گوشم حس کردم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای شادی جان ... چقدر عجله داری ... یکمم به فکر این دل نازک ما باشید ... حسابی دلمون براتون تنگ شده .... ماشالا نمی شه اون چشم های شیطونتونو فراموش کرد ... هی به این مهندس گفتم که شما رو بیاره شرکت تا از نزدیک با کار و شرکت ما آشنا شید ... ولی خوب ایشون کم لطفی کردند ... خوب حقم دارن ، می ترسن شما به این زیبایی یه خدایی نکرده یکی قاپتونو بدزده ... خواستم خودم قول بگیرم ازتون که حتما تشریف بیارید شرکت .. البته یه باغی هم هست لواسون .. ناقابل ... آخر هفته ها با بچه ها جمع می شیم .. خواستم ازتون دعوت کنم که این هفته شمام تشریف بیارید .. حتما توی این چند وقت حسابی خسته شدید ... من که از کنار بودن با شما سیر نمی شم .. مطمئنم که آقای یاری رئیس شرکت هم شیفته اخلاق و منش شما می شن ... اینطوری فرصتی هم پیش میاد که بیشتر با مسائل آشنا بشید ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به معنای واقعی لال شده بودم .. شادی جااااااااااااان !!! مرتیکه خجالت هم نمی کشه !! ضربان قلبم 10 برابر شده بود و حسابی قرمز شده بودم ... هرآن احتمال ترکیدنم وجود داشت ... از بچگی همین شکلی بودم ... معمولا کم عصبانی می شدم ولی وقتی هم که می شدم بدجور عصبانی می شدم !!!!!! بلند بلند نفس می کشیدم .. حتی خودم فکر می کردم که صدای نفس کشیدنم بلندتر از صدای صحبت های اونه ..... یعنی اینقدر کم شعوره که با دیدن قیافه ی من همچنان به پروگریش ادامه میده..... متوجه نگاه های سنگین و مشکوک بقیه روم بودم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماشالا خیلی خوش اشتهایین جناب سلطانی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته من بیشتر باهوشو خوش سلیقه ام ... همیشه توجه ام به سمت بهترین ها کشیده می شه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر نمی کنید لقمه ای که برداشتید ، یه ذره بزرگ تر از دهنتونـــــه .... میترسم خدایی نکرده بمونه تو گلوتون.......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه خانم عزیز .... من حد خودمو می دونم .... همیشه برای کارام بهترین ها رو انتخاب می کنم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خشم و نفرت نگاش می کردم که ادامه داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه خانم به این زیبایی و جذابی ، حیف نیست که یه لبخند ملیح نزنه .... البته همین بی اعتنایی تون باعث جذابیت بیش از اندازه برای شما می شه .... ولی مطمئن باشید که با این زیبایی که شما دارید ، اگه یکم لوند تر و نرم تر با اطرافیانتون برخورد کنید ، مطمئن باشید که خیلی زود به هدف هاتون می رسید ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه خون جلو چشمامو گرفته بود ... انگار یارو سادیسم داشت و دوست داشت که حرص دادن منو ببینه ... هر وقت که عصبانی می شدم ناخودآگاه صدام بلند تر می شد ... با صدایی که از قبل بلندتر و شبیه داد و بیداد بود گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون آقا ... لازم نیست شما نگران پیشرفت من باشید ... من انقدر به کارم و مهارتم ایمان دارم که برای ترقی هیچ احتیاجی به هرزه بازی ندارم ....!!!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچند که قبلشم همه یه جورایی داشتند به مکالمات من و سلطانی گوش می دادند ، ولی با این حرفم که ماشالا با صدای بلندی هم گفتم ، عملا اتاق ساکت شد و همه چهار چشمی داشتن ما رو نگاه می کردند ..... و منتظر بودن ببینن آخر داستان این همکار مرموزشون چی می شه ...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار که سلطانی انتظار شنیدن همچین حرفی رو اونم با اون صدای بلند از من نداشت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه خانم .... اشتباه برداشت کردید ... من که حرف بدی نزدم ..... اینکه گفتم باید بیشتر باهم در مورد کار صحبت کنیم کجاش اشکال داره .... حالا خواستم در مقابل زحمتی ام که دارید می کشید ، شما رو به یه استراحتی دعوت کنم .. که اینم بیشتر به خاطر این بود که با انرژی بیشتری بتونید روی کار ما تمرکز کنید ........ من چه حرف بدی زدم که شما همچین برداشتی داشتید رو نمی دونم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط همین بود دیگه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والا فکر نمی کردم که تعریف کردن از کمالات یه خانم باعث ناراحتش بشه .......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اولا که دلیلی نمی بینم که شما دلتون برای من بسوزه و نگران خستگی من باشید ، من کارمو انجام می دم هر وقتم تموم شد و به نتیجه رسید ، دستمزدمو که گرفتم خستگیم از تنم درمیاد ... احتیاجی به تفریحات آخر هفته با شما ندارم .... دوما شما بیجا کردید که در مورد یه خانمی که با شما هیچ صنمی نداره نظر می دید .... لوند بودن یا نبودن من چه سودی برای شما داره که نگرانید .....نکنه ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نیما حرفم رو قطع کرد و نذاشت که حرفم رو ادامه بدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مجد .... خواهش می کنم .... جناب سلطانی مشتری خوب ما هستند و الان تو شرکت ما مهمانن .. خواهش می کنم مواظب حرف زدنتون باشید که یه موقع بی احترامی پیش نیاد و حرمتی شکسته نشه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدونستم که نیما بیشتر از من از دست یارو عصبانیه ... یجورایی آدم متعصبی بود و سعی می کرد که حرمت ها و حریم ها رو حفظ کنه .... ولی از اون طرف هم خیلی روی مشتری مداری سختگیر بود .... روز اولی هم که برای نوشتن قرارداد به شرکتش اومدم چندین بار روی این موضوع تاکید کرده بود و نظرش این بود که ، شاید خیلی وقت ها حرف های عجیب قریب و شاید برخوردهایی بدی از اونها ببینیم ، ولی اون چیزی که در نهایت مهمه اینه که اونا راضی از کار ما باشند و مایل به ادامه ی همکاری با ما و هم اینکه ما رو به دیگران معرفی کنند .... یه جورایی معتقد بود که مشتری مداری خودش بهترین تبلیغ برای کارمونه .... ولی توی اون لحظه من به تنها مسئله ای که فکر نمی کردم این چیزا بود و حسابی نسبت به هر حرفی با بی انصافی برخورد می کردم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جناب مهندس دلیلی نمی بینم که تو مسائل شخصی من دخالت کنید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حق با شماست ... مسائل شخصیتون به من ربطی نداره ... ولی شما الان وسط شرکت من وایستادید و دارید با کارگزار یکی از پروژه هامون این جور صحبت می کنید ... فکر کنم این موضوع یکم به من مربوط شه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش چرخیدم و در حالی که چشمامو یکم ریز کرده بودم ، اول یکم نگاهش کردم و بعد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شرمنده آقای مهندس ... شعار شرکتتونو یادم رفته بود .... مشتری مداری ... ببخشید .. من تاحالا توی یه پروژه رسمی توی این شرکت فعالیت نداشتم و از بسته های ویژه ی مخصوص مشتری های خوبتون هم خبر نداشتم .... اینجوری که بد شد .. ای کاش زودتر می گفتین یکم بهتر و مناسب تر می اومدم ..... ای کاش قبلش از جناب سلطانی می پرسیدید چه مدلی رو بیشتر می پسندن ، اونجور می اومدم که خدایی نکرده یه موقع تو ذوقشون نخوره ... ای بابا .. یه جورایی کم کاری از جانب شما بود.. حسابی دلخور شدن ... ایشون لوند رو ترجیح می دن .... من اشتباهی فکر می کردم که ایشون آدمای ساکت و از نظر ایشون بی اعتنا رو بیشتر می پسندن !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد رو به سلطانی کردم و ادامه دادم ..... شما به بزرگواری خودتون ببخشید جناب سلطانی ... حقیقتا من اینجا تازه واردم ..هنوز به چم و خم کار وارد نشدم ... هر کم وکاستی از طرف من بود شما ببخشید ایشالا سر فرصت جبران می کنم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه داشتن با دهن باز منو نگاه می کردن.... چون جلسه تموم شده بود و در اتاق هم باز بود ، بقیه کارکنانم توی چهارچوب در جم شده بودن و حسابی نگاه می کردن که چیزی رو از دست ندن ... تا سر فرصت بتونن از اول ماجرا هم سر در بیارن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و نیما هم داشتیم با نفرت و حرص به همدیگه نگاه کردیم .... خدایی خیلی بی انصافی کردم که اون حرف ها رو به نیما زدم .... اون بیچاره که از اول همه چی رو طوری چیده بود که من راحت باشم ، موقعی ام که سلطانی شروع به حرف زدن با من کرد ، تمام تلاشش رو کرد که سریعتر منو از دست اون نجات بده !!! حالا اون حرف ها خیلی به انصافی بود... ولی خوب طبق معمول عصبانتام ، کاری نداشتم تقصیر کیه .. فقط می دونستم که هرکی جلومه رو حسابی می شورم و میزارم کنار ... ای کاش وسط حرفام سعی نمی کرد که وساطت کنه و بحث بین ما رو تموم کنه !!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره نیما سکوت بینمون را شکست .. درحالی که عصبانیت توی صداش به وضوح معلوم بود، خیلی محترمانه گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مهندس جلسه تموم شده ، لطف کنید برید کارای شرکت آتیه سازان رو جمع جور کنید ... عصر باید بهشون تحویل بدیم ... بفرمائید ... بقیه ی دوستان هم بفرمائید سرکاراتون ... که از برنامه عقبیم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدا به این آتیه سازان که اصلا معلوم نیست از کجا سبز شده خیر و برکت بده که بهونه ای شده برای دک کردن من .... یه نفس عمیق کشیدم و با صدا بیرون دادم ، برگشتم به سمت در که برم بیرون ... هنوز عصبانیتم فروکش نکرده بود ... بقیه ام که تو چارچوب در وایساده بودند مات و مبهوت داشتن مارو نگاه می کردن تا بفهمن که دقیقا چه اتفاقی افتاده .... وقتی به در رسیدم، بقیه که هنوز گیج بودند یادشون رفته بود که دقیقا سر راه من برای خروج وایستادن .... وایستادم و یکم بهشون زل زدم بلکه تشریفشونو ببرن کنار ... اما معلوم نیست به چی فکر می کردن که همچنان به من نگاه می کردن .... طلب کارانه بهشون پریدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این سری اومدید برای تماشا ، تخمه هم بیارید که یه موقع حوصلتون سر نره ... ولی بهتره برید سرکارتون ... مهندس اصلا خوش نداره که خدایی نکرده کار مشتری هاش بمونه زمین .... برنامه سینما رو بذارید برای روزای تعطیل ، خودم قول می دم از خجالت همتون در بیام و یه سانس 3 ساعته براتون داشته باشم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه همه به خودشون اومدن و خودشون رو کشیدن عقب تا یه راه برای خروج برای من باز شد ، منم به سمت اتاقم رفت و محکم در اتاقم رو بستم ... دوست داشتم مثل سابق که عصبانی می شدم حسابی گریه کنم و خودمو خالی کنم .... ولی این چند وقت به خاطر شکی که بهم وارد شده بود ، یه طورایی اشکم خشک شده بود و فقط حرص می خوردم ... حتی اون اوایل از شدت حرص و عصبانیت چند بار تشنج هم بهم دست داده بود که دکترا تنها راه چاره قضیه رو گریه کردنم می دونستن!!! ولی گریه کردن حتی برای خود منم شده بود یه آرزو ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونم چقدر گذشت .. اصلا توی حال خودم نبودم .... حتی به چیزی هم فکر نمی کردم .. به معنای واقعی توی خلاء بودم ..... که صدای در بلند شد .. جوابی ندادم ..ترجیح می دادم اصلا دهنمو باز نکنم ... یه دفعه صدای باز شدن در رو شنیدم و پشت بند اون یه ببخشید ... سرم اوردم بالا که دیدم سمائی با یک قیافه ی مستاصل توی چهارچوب در وایستاده ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید مزاحمتون شدم .... مهندس گفتن صداتون کنم که برید اتاقشون ... مثل اینکه باهاتون کار دارن ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره قفل دهنمو شکستم و با صدایی که از ته چاه در میومد پرسیدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کسی هم پیششون هست ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انگار که منظورم رو فهمیده بود.... نه .. مهموناشون یه یک ساعتی هست که رفتن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه ... بهشون بگید که الان می رسم خدمتشون ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اتاق خارج شد و درو بست .... معلوم نیست چقدره همین جوری نشستم ... خدایا به امید خودت .. ای کاش همش یه خواب بود .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاقم خارج شدم و به سمت اتاق نیما رفتم .... هرکس که توی راهرو منو می دید ، زل می زد بهم ولی وقتی بهشون نزدیک می شدم ، یه جورایی خودشونو می پیچوندن یا خودشونو مشغول به کاری می کردند .... یکی نبود بهشون بگه که می ترسید ، جلوی من فضولیتون چیه .... احتمالا توی این مدتی که گذشته حسابی سر از ماجرا در اورده بودن و حسابی اونو تحلیل کرده بودن و الانم همشون منتظر قسمت آخر داستان بودن .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اتاق نیما که رسیدم ، نفس عمیقی کشیدم و در زدم ... با صدای نیما که گفت : بفرمائید .. در و باز کردم و وارد اتاق شدم .... همون اول در وایستادم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم سمائی گفتن که مثل اینکه با بنده کاری داشتید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشالا رو که نبود .... سنگ پای قزوین انگشت کوچیکمم نمی شد ... اونم انگار یکم آروم تر شده بود .... می شد از نگاهش اینو فهمید ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله بفرمائید بشینید .... لطف کنید درم پشت سرتون ببندید ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درو بستم و بافاصله چند تا صندلی ازش نشستم .. دوباره بینمون سکوتی بود که هرکدوم انتظار داشتیم اون یکی اونو بشکنه ... از اونجایی که اصلا علاقه ای به صحبت کردن توی اون وضعیت نداشتم و هنوز به حالت نرمال برنگشته بودم ، ترجیه دادم که کسی که سکوت رو می شکنه من نباشم ... مثل اینکه نیما هم اینو فهمیده بود که من هیچ علاقه ای به توضیح در مورد رفتارم ندارم پس خودش پیش قدم شد و این سکوت رو شکست ...... طفلک اومد با شوخی شروع کنه که مثلا یه ذره جو سبک تر شه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اصلا به شما ساکت و کم حرف نمی یومد که بخواید با کسی اینقدر رک صحبت کنید ... میگن فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه ..! شیرزنی هم هستید برای خودتونمااا ... در حالی که یک لبخندی روی لبش داشت ادامه داد ... ولی خانم مهندس .... ای کاش یکم بیشتر صبر و تحمل از خودتون بخرج می دادید.. حرف هایی که زدید ، اونم توی جمع ، فکر نمی کنم که درست بوده باشه ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای خدای من .... این بشر چقدر زود آروم شده بود و کنترل اعصابشو گرفته بود دستش .... ولی من هنوز آروم نشده بودم .... الان نه..... الان اصلا وقت مناسبی برای حرف زدن در مورد این قضیه نیست ....!!!!!!!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هامو بیشتر تو هم کردم و بعد از اینکه حرفای نیما تموم شد با لحن طلبکارانه ای گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شرمنده که مشتری تون ناراحت کردم ...... ببخشید ولی نمی تونم ازش عذرخواهی کنم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه من گفتم که ازش عذرخواهی کنید .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی دونم .... ولی با طرفداری که ازش کردید ، حتما انتظار دارید که زنگ بزنم و ازش عذرخواهی کنم .... حتما 2دیقه ام که بگذره ازم می خواید که باهاش مهربون تر برخورد کنم و یه ذره با سازی که میزنه برقصم که خدایی نکرده یه موقع از دستمون ناراحت نشن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا در مورد من همچین فکری می کنید ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به نظر من که مشتری هاتون برای شما ، مهم تر از کارمنداتونن ... خوب حق دارید ، کسی که براتون منفعت داره همون مشتری هاتون هستن ... وگرنه این همه آدم بیکار که از خداشونه که بیان و اینجا کار کنن ... مشتری دست به جیب و خوش حساب کم پیدا می شه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی بی انصافید!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقتی همه بی انصافن ، دلیلی نداره که منم از خودم انصاف به خرج بدم...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

2دیقه نمی تونستم مثل بچه ی آدم حرف بزنم ....انگار که دیگه صبر اونم تموم شده بود و این آرامشی که سعی می کرد از خودش نشون بده دیگه حسابی کم رنگ می شد ... هرچی بیشتر با هم صحبت می کردیم ، هر 2 بیشتر عصبانی می شدیم و صداهامونم به همون اندازه بلندتر می شد .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همون قدر که توی کارتون تکید و حرف ندارید ... توی بی انصافی هم لنگه ندارید ... بهتره یه ذره احترام خودتونو نگه دارید ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من با کسی کاری نداشتم و اصلا قصد نداشتم که به کسی بی احترامی کنم ... ولی وقتی خودتون احترام رو نگه نمی دارید ، انتظارم نداشته باشید که کسی هم احترام شما رو نگه داره ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه من به شما بی احترامی کردم ... نمی دونم چه حرفی زدم که همچین فکری می کنید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لازم نیست که حتما حرفی زده باشید .... وقتی که اون وسط طرف اون مرتیکه هیز رو می گیرید ، همین کافیه !!! اگه یه حرفی بهم می زدید بهتر از این بود که ازم بخواین جلوی اون آشغال ساکت بمونم .... من از قبل هم به شما اولتیماتونم داده بودم... گفته بودم که هیچ تضمینی روی برخوردم با سلطانی نیست ... هرکس یه صبری داره آقا ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید ... ولی نمی دونم شما درست نمی بینید یا خودتونو می زنید به گیجی ..... ای کاش قبل از اینکه اون حرف ها رو می زدید یه ذره فکر می کردید .... من که امروز تمام تلاشم رو کردم که شما راحت باشید و به خاطر اون معذب نباشید .... یعنی واقعا این قدر ارزش نداشتم به خاطر منم که شده یه ذره بیشتر تحمل کنید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی ببخشیدااااا .. ولی من دیگه بیشتر از تحملم از خودم صبر نشون دادم ...... ای کاش به جای قایم کردن من ، اون موقعی که شروع کرد به چشم چرونی یه ذره ازم دفاع می کردید ... نه اینکه محترمانه ازم بخواید که خفه شم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه قشنگ با داد و بیداد با هم حرف می زدیم و لازم بود یکی بیاد و ما 2 تا رو از هم جدا کنه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدرم خوب شما تشکر خودتونو به جا اوردید ..... اون چه حرف مزخرفی بود که تحویل من دادید .... شما که اینقدر مثلا روی خودتون تعصب دارید و از چشم چرونی های اون کلافه شده بودید ..... خجالت نکشدید که اون حرف ها رو زدید .... اونم جلوی همکاراتون .. مگه من شمارو به خاطر اینکه خدایی نکرده دختر خرابید استخدام کردم که اونجوری صحبت کردید ... چرا با حرفاتون شخصیت من و شرکتم رو بردید زیر سوال ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه که شما با دفاع های نابجاتون شخصیت منو زیر سوال نبردید ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه که شما هم فرصت دفاع ازتون رو به کسی دادید.... اون چه حرفی بود یه دفعه بلند گفتید ... یعنی چی که برای پیشرفت احتیاج به هرزه بازی ندارید ......... نمی گید که اتاق پر از مرده ... وقتی خودتون احترام خودتونو نگه نمی دارید ، چه انتظاری از بقیه دارید ... منم که حرفی نزدم ..... فقط خواستم این بحث بیشتر از این کش پیدا نکنه ... اونم فقط به خاطر خودتون بود ... ولی ماشالا شما همچین بریدید ، دوختید و تنتون کردید که چی .... هیچ مهلت دفاع یا حرفی رو به کسی دادید که الان طلبکارم هستید ؟؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگرم انتظار دفاع خیلی محکمی رو از طرف کسی دارید ،بهتره غرورتونو بذارید کنار و از لاک تنهایی خودتون یکم بیایید بیرون و یکم با بچه های شرکت دوست شید .... مطمئن باشید توی این شرایط حسابی هواتونو دارن و تنهاتون نمی ذارن .... همین الانشم یکم دیگه تحمل می کردید ، خوشون می دونستن که چیکار کنن که نه سیخ به سوزه نه کباب ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جناب مهندس ... هنوز اونقدر احمق و بدبخت نشدم که برای دفاع برابر یه مرد ، برم و پشت یه هم جنسش قایم شم ..... معلومم بود که چقدر نگرانن ... همچین با اشتیاق نگاه می کردن که انگار دارن فیلم اسکار رو نگاه می کنن ...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص از جام بلند شدم و به سمت در رفتم که برم بیرون ، در حالی که همه ی وجودم به خاطر عصبانیت می لرزید برگشتم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من تنها مسئله ی مهم زندگیم کارمه ، توش چیزی کم نمیذارم هیچ ، خیلی بیشتر از حد و اندازه ام براش وقت و انرژی می ذارم ..... از هیچکسم انتظاری ندارم چون اینجوری خودم راحت ترم .... وقتی اومدم این شرکت بی سرو صدا مشغول کارم شدم ... نه حرف کسی برام مهم بود .. نه نگاهاشون و نه پچ پچ هایی که گاه گدار در مورد خودم می شنیدم .... ولی نمی تونم بیخیال یه چیزایی بشم .. 1ماهه از شروع این پروژه می گذره. ... اگه اینقدر ادعای کار درست بودن دارید ، چرا تا حالا هیچ کدومتون فکری برای این موضوع نکرده بودید .... می دونید چرا ....... چون شمام مثل سایرین دنبال راحت ترین و پرمنفعت ترین راهید .... من نمی تونم برای نجات پیدا کردن از نگاه های یکی ، برم و خودمو با یه سری دیگه مشغول کنم که حالا اونا بیان و هوامو داشته باشن ، تا اگه یارو بهم نگاه کرد ، چپ چپ طرفو نگاه کنن .... برای من مرد با مرد هیچ فرقی نمی کنه .... یه بار به یکیتون اعتماد کردم برای 7 نسل بعدم هم کافیه ....... کاری ندارم که بقیه با فضای رمانتیک توی شرکتتون حال می کنن ، امیدوارم که اگه هنوز قراره اینجا کار کنم ، دیگه کسی اینجا به پروپای من نپیچه !! چون دیگه ظرفیت سکوت من ته کشیده ...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جفتمون حسابی عصبانی بودیم ، و هر دو بلند بلند نفس می کشیدیم .... دیگه موندن رو اصلا جایز ندونستم و از اتاق خارج شدم ... تمام بدنم می لرزید ... چیزی درست نشد هیچ ، بدتر همه چیز بهم ریخته بود .... وقتی از اتاق خارج شدم دیدم که همه تو راهرو وایستادن ... بادیدن من حسابی هول کردن و خواستن که پراکنده شن ولی مثل اینکه تیر و ترکش های نهایی قسمت اونا بود نمی تونستن از دست قسمت فرار کنن !!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشم میاد توی این شرکت هیچ کس کاری برای انجام دادن نداره ..... به جز فضولی و فال گوش وایستادن و پچ پچ کردن هیچ کاری ندارید انجام بدید که همه اینجان !!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت به اتاقم رفتم و کیفمو برداشتم و به سرعت از شرکت خارج شدم .......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی هدف توی خیابون ها شروع کردم راه رفتن ... حتی ماشینم هم برنداشتم .. خوبیش این بود که با این حالم قرار نبود تا خونه بابامینا برم ... خانوادم کرج زندگی می کردند .. از وقتی ام که توی شرکت مشغول شدم به بهانه ی خستگی و راه زیاد ، با هزار زحمت و بدخلقی راضیشون کردم که بیام و نزدیک شرکت یه خونه بگیرم .... وضعیت مالی بدی نداشتیم به خاطر همین یه سوئیت کوچیک و جمع جور نزدیک شرکت خریده بودم ... راه و خستگی بهانه بود ، بیشتر آرامش و تنهایی رو می خواست .... همین جور داشتم اتفاقات افتاده رو تو ذهنم مرور می کردم که نفهمیدم کی رسیدم به خونم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردای اون روز کذایی، شرکت نرفتم .... انگار هنوز آمادگی برخورد با نیما و بچه های شرکت رو نداشتم ... از یه طرفیم با شرایطی هم که پیش اومده بود ، اصلا انتظار اینکه دوباره ازم بخوان که اونجا کار کنم رو نداشتم .... هرچند که قرارداد محکمی بسته بودم ولی از بس از رفتار خودم ناراحت بودم ، اگه ازم می خواست که از شرکت برم ، خودم استعفامو می دادم .......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صبح که خونه بودم ، هیچ خبری از شرکت نشده بود ... منم که پرو ... حتی یه زنگ هم نزدم که امروز نمیام و برام مرخصی رد کنن ..... عصر بود که صدای زنگ گوشیم بلند شد .. از شرکت بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو بفرمائید ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام ... سمائی هستم خانم مجد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام .. بفرمائید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمائی بعد از کمی سکوت و انگار که از واکنش من حسابی می ترسید .. با حالت خاصی ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مجد مهندس فرمودند که بهتون اطلاع بدم که از فردا قراره کدنویسی پروژه شروع شه ... چون یکم از زمانبندی عقب افتادیم ، فردا صبح زود شرکت باشید تا بچه ها کار رو سریع تر شروع کنن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوب این یعنی که قرار نیست اخراج شم !!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون خانم سمائی .... به مهندس بفرمائید که صبح اول وقت شرکت هستم ... بابت غیبت امروز هم ازشون عذرخواهی کنید.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نفس عمیق سمائی به وضوح از پشت تلفن به گوش رسید ... خودم خندم گرفته بود ... طفلکی معلوم نیست که چقدر از واکنش من ترسیده بود ... دختر خوبی بود ، خورده شیشه نداشت .... با صدایی که بر خلاق قبل حالا حسابی نشان از آرامش رو داشت گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتما... بیشتر از این مزاحمتون نمی شم .. فردا توی شرکت می بینمتون .... خدانگهدار ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از خداحافظی تلفن رو قطع کردم.... ولی به فکر فرو رفتم ... به واکنش فردای نیما و بچه ها .... ولی خوب خیلی آروم شده بودم و الان کاملا حس ندامت توم موج می زد ، هرچند خیلی این حس رو بروز نمی دادم !!! هیچ کس از مسائلی که برام اتفاق افتاده بود خبر نداشت .... فکر می کردم اینجوری راحت تر می تونم هضمش کنم ... ، حتی پدر ومادر و خواهرم هم نتونسته بودن دلیل این رفتار های من رو بفهمن و هر وقت تلاشی برای سوال پرسیدن می کردن ، بعد از یه دعوای حسابی اونقدر حالم بد می شد که دیگه بیخیال فهمیدن اوضاع شده بودن .... چون اصلا دوست نداشتم که کسی از گذشتم سردر بیاره ، معمولا ساکت بودم و با کسی حرف نمی زدم ... تا کسی هم در مورد زندگیم کنجکاوی نکنه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت 6 بود که با صدای آلارم گوشیم از جام بلند شدم ، یه دوش گرفتم و یه صبحانه ی حسابی خوردم و یه لباس شیک و مرتب پوشیدم .... می خواستم با روحیه ی خوبی وارد شرکت شم ، که احتمال هرگونه برخورد جانبی رو حسابی کم کنه .... از اونجایی که ماشینم هنوز تو شرکت بود ، زودتر از خونه راه افتادم که دیر سرکار نباشم و ترجیحا زودتر از بقیه برم که دوباره یه دفعه یه عالمه چشم به من زل نزنه ..... در بدو ورودم به شرکت تنها کسی رو که دیدم ، سمائی بود که پشت میزش نشسته بود ، وارد شدم و سلام آرومی بهش کردم و اونم آروم جوابمو داد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اتاقم که شدم ، به غیر از یکی از بچه ها کسی نیومده بود ... اونم بعد از سلام یکم خودشو مشغول کرد و بعد از اتاق خارج شد ... همین طور که پیش بینی می کردم ، اون روز فضای سنگینی توی محیط کارم حاکم بود ولی نه من و نه هیچ کدوم از بچه ها سعی نمی کردن این آرامش نسبی رو بهم بزنیم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روز بعد ، به خاطر کاری باید پیش نیما می رفتم ...توی این چند روز نه من سراغ اون رفته بودم و نه اون سراغی از من گرفته بود .... یه جورایی وظیفه ی من بود که یه معذرت خواهی خشک و خالی هم که شده ازش بکنم ... اونروز بخاطر کارم ، رفتم و در اتاقش رو زدم و بعد از اجازه ، وارد اتاقش شدم و سلام کردم ... پشت میزش نشسته بود و خیلی جدی جواب سلامم رو داد .... هر کار کردم نتونستم با خودم کنار بیام و ازش معذرت خواهی کنم ... برای همین ،کاری رو که باهاش داشتم رو انجام دادم.... اونم سکوت کرده بود و فقط حرف های لازم رو بهم می زد و غیر از اون یک کلمه اضافه هم نگفت ... برگشتم که از اتاق خارج شم... دل دل می کردم که حرف بزنم یا نه ... آخرش عزم و جزم کردم و نرسیده به در برگشتم ..... اون فقط نگاهم می کرد .. انگار منتظر بود که این کارمند پررو ش بعد از 1هفته یه چیزایی رو به روی محترم خودشون بیاره ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای مهندس می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هنوزم جدی بود ... خواهش می کنم بفرمائید ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم و روی یه صندلی همون نزدیکی نشستم ... اینجور راحت تر بودم ... به جای اینکه سرمو بندازم پایین و شبیه آدم های پشیمون باشم ... توی چشماش نگاه کردم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می خواستم اگه باعث ناراحتیتون شدم ، ازتون عذرخواهی کنم .... احتمالا از دیدن من توی شرکتتون خیلی راضی و راحت نیستید ... اگه بابت قراردادی که بینمونه نگرانید ، می تونم استعفا بدم ... مشکلی با این موضوع ندارم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار معلم خوبی بودم ..... چون حالا اونم سرد و خشک شده بود و بدتر از من بدون اینکه به چهرش کوچکترین تغییری بده ، یکم به جلو خم شد و بدتر از من ، زل زد تو چشماشو گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مجد ... شما طبق قراردادتون ، نسبت به پروژه هایی که توی شرکت بدست می گیرید مسئولین .. و نمی تونید اون ها رو نصفه رها کنید ...بعد از اتمام این پروژه ....تصمیم با خودتونه ... شما استعداد خیلی خوبی دارید و من نمی خوام که شرکت کارمندهای خوبشو از دست بده .... ولی اگه خودتون تصمیم بگیرید که برید ، منم مخالفتی با رفتن شما ندارم و استعفاتونو قبول می کنم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار که دیگه نه اون حرفی برای گفتن داشت ... نه من ... هرچند که معذرت خواهیم بیشتر به درد عمه ی نداشتم می خورد ... ولی خوب بازم یکم راحتتر شده بودم ..... نیما هم با وجودی که خیلی با من احساس راحتی نمی کرد ولی باز رفتنم از شرکت رو دوش خودم گذاشته بود ..... حالا باید می دیدم تا آخر این پروژه قشنگ ، می تونستم با خودم کنار بیام و مثل بچه آدم رفتار کنم یا نه ؟!!!!!! بدون هر حرف اضافی دیگه ای ، از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اون ، یه جورایی همه چی مثل سابق شده بود .... دوباره همین طور بی تفاوت و سرد مشغول انجام کارها شده بودم .. اما چون کارها جدی تر شده بود ، هر اشتباه کوچیکی که از طرف هرکدوم از بچه های گروه اتفاق می افتاد ، شماتت و اخم و تر های من رو به همراه داشت ... از هیچ چیز کوچیکی هم نمی گذشتم و همچین با طرف مقابل برخورد و حتی گاها تحقیرش می کردم که همه برای انجام کارهاشون حسابی استرس داشتند .... برای خودمم عجیب بود .. قبلا هیچ وقت خطای کسی رو به خاطر اشتباه یا به خاطراطلاعات کم ، به روش نمی اوردم و همیشه سعی می کردم قضیه رو رفع و رجوع کنم و بدون اینکه ناراحت شه ایراداتشو بهش یاد بدم ... ولی الان نه!!!!! هر اشتباهی حتی اگر کوچیک ، مساوی بود به برخورد تندی از طرف من ..... از اونجاییم که بقیه هیچ علاقه ای با بحث کردن با من نداشتن و فکر می کردن که همیشه اینقدر تو کارم سخت گیرم و از طرفی هم قبول داشتن که اشتباه از طرف اون هاست ، هیچ چیزی نمی گفتن و فقط سعی می کردن که کارشون رو درست انجام بدن ....!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین رفتارم ، کم کم باعث شد ، که کاملا حس کنم ، هیچ کس چشم دیدنم رو نداره و به غیر از موارد کاری ، اگه جایی منو می دیدن به شدت متوجه معذب بودنشون می شدم و می فهمیدم که اصلا دوست ندارن که من اونجا باشم ..... به خاطر همین منم بشتر تو لاک تنهایی خودم فرو رفتم و نتونستم حتی 1 دوست هم پیدا کنم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند هفته بعد از برگشتنم به شرکت و شروع مجدد کار ، قرار بود یک جلسه ی دیگه با مشتری هامون داشته باشم ... یه جورایی حسابی کلافه بودم ... اصلا نمی دونستم که قراره با دیدن سلطانی چه اتفاقی بیفته و از طرفی هم نمی خواستم که دوباره اون جنجال ها تکرار شه .... ولی خوب این نگرانی من زیاد طول نکشید و صبح زود سمائی وارد اتاقمون شد و گفت مهندس گفته چون کارهای ما تازه شروع شده و فعلاکار ها زیاده ، من بمونم پیش بچه ها که یه موقع از برنامه عقب نیفتیم و از علی رضا محمدی که توی قسمت ما یه جورایی بعد از من مسئول قسمت بود خواست که برای جلسه بره ....... منم از خدا خواسته سریع قبول کردم و رو به محمدی ازش خواستم که به جای من توی جلسه شرکت کنه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچند که طبق معمول حالت صورتم هیچ چیزی رو نشون نمی داد ولی خوب یه جورایی تو دلم عروسی گرفته بودن ... بازم نیما اومده بود و پیشگیری کرده بود ... هر چند که خیلی برام مهم بود که توی جلسه ها خودم مستقیما شرکت کنم ولی بازم ازش ممنون بودم که نخواسته بود من و سلطانی رو دوباره با هم رودر رو کنه .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از شروع جلسه تمام موارد لازم رو به محمدی گفتم و اونم با برداشتن همه ی کارها و بررسی هاشون به سمت اتاق نیما رفت ... ساعت 10 بود و به احتمال زیاد جلسه شروع شده بود .. از اونجایی که حسابی به شانس خودم ایمان داشتم توی اتاقم بست نشستم و از اینکه از اتاق برم بیرون می ترسیدم ... 5دقیقه از شروع جلسه بیشتر نگذشته بود که در اتاق باز شد و محمدی با یه لبخند شیطون داخل شد ... نگاهی متعجبی بهش انداختم و فکر کردم که چیزی جا گذاشته... ولی در کمال ناباوری بهم گفت که مهندس خواسته که منم برم اتاقش برای جلسه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره داشتم قاطی می کردم ... حسابی استرس داشتم ... همش با خودم فکر می کردم که دوباره نیما حس مشتری مداریش گل کرده و نتونسته به سلطانی نه بگه ... حالام خواسته که برم و تو جلسه شرکت کنم .... محمدی همین طور منتظر دم در ایستاده بود ...... دلم می خواست کیفم رو بردارم و از شرکت بزنم بیرون .... یه جورایی فرار رو بهتر از هر برخورد احتمالی می دونستم ...... ولی باز با صدای محمدی به خودم اومدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مجد ... عجله کنید ..... همه منتظر شما هستند که جلسه رو شروع کنن ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار که دیگه چاره ای نداشتم .... بلند شدم و دنبالش راه افتادم ولی حسابی کلافه بودم و نفس های عمیق می کشیدم و دعا می کردم که دوباره بحثی پیش نیاد و همه چی به خیر و خوشی بگذره ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلانه سلانه پشت سرش راه افتادم ...انگار هنوزم منتظر بودم که یکی صدام کنه و برگردم اتاقم ... ولی نه ... دیگه به اتاق نیما رسیدیم و هیچ خبری از یک ناجی نشده بود .... نفس عمیقی کشیدم و پشت سر محمدی وارد اتاق شدم .... با ورودم به اتاق همه به سمتم برگشتن و با نگاه هایی که خنده توش موج می زد داشتند منو نگاه می کردند ..... نمی دونم!! یعنی اینقدر حوصلشون سر رفته بود که اینقدر مشتاق حضور من توی جلسه بودن ..... فکر کنم اینسری دیگه با خودشون تنقلاتم اوردن که حوصلشون سر نره ..... صدای پر انرژی نیما منو به خودم اورد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مهندس ... لطفا سریعتر بشینید ... جلسه شروع شده ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوفت و جلسه شروع شده .... حالا چه خوشحالم هست .... رفتم و روی صندلی خالی کنار محمدی نشستم .... اصلا به حرفهایی که زده می شد گوش نمی دادم و حسابی قیافم شبیه بادمجون تلخ شده بود ..... زیرچشمی داشتم دنبال سلطانی می گشتم تا بتونم حسابی موقعیتم رو نسبت بهش ارزیابی کنم ..... ولی نمی دیدمش .. به جاش یه مرد مسن که تا حالا ندیده بودم رو دیدم ... خوب عادی بود ، بعضی وقت ها بعضی از افراد برای توضیحات تخصصی تر با سلطانی همراه می شدن .. حتما دوباره دور از چشم اون منو نشونده بودن !!!! ولی بازم این موضوع من رو آروم نمی کرد و از هر برخوردی باهاش می ترسیدم و اصلا نمی دونستم این سری چه اتفاقی ممکنه بیفته ؟؟؟ توی فکر بودم که کسی رو نزدیک خودم حس کردم .. برگشتم و دیدم که محمدی خودش رو تا نزدیک گوش من رسونده .... به همون حالت تعجم یه اخم هم اضافه کردم و تا اومدم چیزی نثارش کنم ، حرفی زد که حسابی جا خوردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مهندس... راحت باشید ..... سلطانی نیومده ... به خاطر همین نیما منو فرستاد تا شما رو صدا کنم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن این حرف متعجب روی میز خم شدم تا بتونم نقاط دوراز چشمم هم به راحتی ببینم ...... آخه یکی نیست به من بگه واکنش قهت بود .... به سرعت تا کمر روی میز خم شدم تا از بابت حرفی که شنیده بودم مطمئن بشم .... که صدای نیما باعث شد که خجالت زده برگردم و توی صندلی خودم بخزم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مهندس اتقاقی افتاده ..... ( بعد از یه مکث و در حالی که یه لبخند ژکند گوشه ی لبش بود ادامه داد ) راستی شما دیر رسیدید ، فرصت نشد جناب یاری رو بهتون معرفی کنم ( در حالی که پیرمرد جدید جمع رو نشون می داد ) ایشون آقای یاری ، رئیس شرکت راه گستر هستند که از این به بعد خودشون مستقیما روی پروژه نظارت دارن ( و بعد در حالی که با سر اشاره ای به من می کرد ) ایشون هم مهندس مجد ، یکی از مدیران پروژه و مسئول قسمت اصلی و بدنه ی کد نویسی برنامه هستن .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاری سری تکون داد و ابراز خوش بختی کرد ..... منم از اونجایی که تازه متوجه حرکت ضایعم شده بودم ، لبخند کجی روی صورتم نشوندم و سری براش تکون دادم که یعنی منم از دیدن شما خوشحالم ...... خوبیش این بود ، تو این مدت همچین همه به اخلاق فوق العادم ایمان اورده بودن که کسی جرات مزه پرونی رو به خودش نداد ....... همه سعی می کردن خودشون رو کنترل کنن ، ولی به جاش حسابی قرمز شده بودن و ریز ریز تکون می خوردن .......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی همه ی این نگاه ها نتونست روی عروسی که تو دلم گرفته شده بود ، خدشه ای وارد کنه .... این حرف یعنی سلطانی نیست و انگار قرار نیست دیگه وجود نحصش رو تحمل کنم .......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاری یه پیرمرد حدود 60 ساله با موهای سفید سفید مثل برف بود .... اتوکشیده و مرتب ..... برخلاف سلطانی که بودن باهاش زیر یه سقفم باعث ناراحتی و معذب بودنم می شد ... اما یاری سیل بزرگ آرامشی رو توی دل من رونه کرده بود .... آرامشی که خیلی وقت بود دنبالش می گشتم و حالا نمی دونم چرا ... ولی انگار داشتم بهش می رسیدم ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلسه که تموم شد ، طبق معمول من به اتاقم برگشتم ..... طبق روال روزهایی که جلسه داشتیم ، قرار بود که کار رو بعد از ساعت ناهار و استراحت شروع کنیم ... منم از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به بررسی نتایج و مرور دوباره اونها تا بچه ها از استراحت برگردن ...... توی کار خوردم غرق بودم که صدای زنگ تلفن منو به خودم اورد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مجد .. می خواستم ببینم اگه کاری ندارید چند لحظه تشریف بیارید اتاق من ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه .. داشتم تا بچه ها از استراحت برمی گردن جلسه ی امروز رو مرور می کردم تا با تمرکز بیشتری کار رو شروع کنیم ..... الان میام ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه کاری دارید مسئله ای نیست .... مزاحمتون نمی شم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه گفتم کار مهمی ندارم ..... الان می رسم خدمتتون ........

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تشکری کرد و تلفن رو قطع کرد ... نمی دونم چرا ولی حس می کردم صدای نیما مضطربه ... تازه خیلیم مشکوک به نظر می رسید ...... یه جورایی گند زد به حس خوبم که از صبح پیدا کرده بودم و یکم استرس گرفتم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اتاقش که شدم ، یاری رو دیدم که تنها کنار نیما نشسته .... پس که این طور ..... خدایا به امید خودت .... یعنی قراره چه اتفاقی بیفته .... نفس عمیقی کشیدم و به سمتشون به راه افتادم ..... نزدیک که شدم یاری به احترامم بلند شد و با احترام صندلی روبه روشونو نشون داد و منو دعوت به نشستن کرد ... چه جنتلمن ... از آدمی به سن و سال اون بعید بود .... ولی خوب یه جورایی برام عجیب بود که استرسم هرچی بهش نزدیک تر می شدم کمتر می شد و وقتی بهش رسیدم کلا از بین رفت ..... برخلاف همیشه که اخم جزء لاینفک اجزای صورتم بود ، حالا یه لبخند ملیح که باید با میکروسکوپ رویت می شد اما از ته قلبم بود روی صورت جا خشک کرد .... انگار آرامش یاری به منم آرامش می داد .... با تشکر ازش روی صندلی روبروش نشستم .... برخلاف صحبت های من و نیما که معمولا با یه سکوت طولانی شروع می شد ، یاری رو به من سریع سرصحبت رو باز کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی دلم می خواست که امروز قبل از جلسه شما رو زیارت کنم و باهاتون صحبت کنم ... ولی متاسفانه وقت نشد.. حالاهم تا دیر نشده ، می خواستم ببینمتون ..... ( در حالی که یه لبخند بامزه رو لبش بود با شیطونی خاصی ادامه داد ) ولی انگار این مهندس احمدی ما خیلی از دست شرکت ما شاکیه ..... شما رو تو 7تا سوراخ قایم کرده دست کسی به شما نرسه ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه جناب یاری .. این چه حرفیه ...... گفتم شاید خانم مهندس کاری داشته باشن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ( لبخندش پررنگ تر شدو ) پسرم دارم شوخی می کنم .... الان به قیافه ی من میاد که جدی حرف بزنم ... تازه به شما هم حق می دم .... در هر حال خانم مهندس من می خواستم به عنوان رئیس شرکت ، بخاطر کاری که سلطانی کرد ازتون عذرخواهی کنم ...... همچنین به خاطر تعللم توی معذرت خواهی ... تا امروز چیزای ضدونقیض زیادی شنیدم .. کارمندای شرکت هم یه جورایی از سلطانی حساب می برن و زیاد بر علیه اون حرفی نمی زنن... ولی خوب ، از طرفیم من اونو خوب می شناسم و می دونستم که کم تقصیر نیست .... امروز بهترین فرصت بود که خودم مستقیم سر از ماجرا دربیارم .... بعد از دیدن شما و صحبت با مهندس ، حتمی دونستم که مراتب عذرخواهی خودم رو به اطلاعتون برسونم ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای خدای من ...بعد از یه مدت مدید بالاخره یه مرد باشعور و بافرهنگ پیدا شد ... نه تنها آدم با دیدنش به آرامش می رسید ، بلکه باحرف هاشم آدم رو آروم می کرد .... شایدم این خصلت رئیس ها بود که سعی می کنن گندکاری کارمندهاشون رو جمع و جور کنن، همانطور که نیما ، سعی می کرد کاری کنه که به قول خودش نه سیخ بسوزه نه کباب .... ولی نه! این فرق می کرد... هیچ تقصیری رو گردن من ننداخت و بی حرف و پیش فقط عذرخواهی کرد... اونم با این سن و سالش و ابهتش.... می دونستم که شرکت یاری یه شرکت خیلی معروفه و برای خودش خیلی بروبیا داره .... ولی با اینحال بدون هیچ منظوری اومد و به خاطر کاری که اصلا توش تقصیر نداشت عذرخواهی کرد... ولی اون نیما به خاطر چیزی که خودش هم توش مقصر بود، چی کار کرد!!!! نمی دونم ، شاید من بهش مهلت ندادم ... شاید اشکال از منم بود ... وقتی به کسی حساسیت پیدا می کردم نسبت بهشزیادی سخت گیر و بی انصاف می شدم ....! ولی یاری هیچ حساسیتی رو توی من ایجاد نکرد و از اول بهم آرامش می داد ، به خاطر همین عذرخواهیش بیشتر باعث شرمندگی و از طرفی یه خوشحالی زیاد شد .... که دیگه ظرفیتش از برق چشمام بیشتر شد و بعد از مدت ها یه لبخند گنده اونم از ته دل، به پهنای صورتم رو به ارمغان اورد .... از خجالت لپام گل انداخته بود و نمی تونستم این لبخند رو که نشون از عروسی توی دلم بود رو جمع کنم ... سرم رو انداختم پایین و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جناب یاری منو بیشتر از این شرمنده نکنید .... اصلا درست نیست که شما به خاطر مسئله ای که توش اصلا نقشی نداشتید از من عذرخواهی کنید....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه دخترم .... بالاخره سلطانی نماینده شرکتی که من مدیرشم و رفتارش منعکس کننده شرکت ما ... از طرفی اولش که بچه ها برخوردهای اونروز رو که الان با دیدنتون مطمئن شدم که خیلی سانسور داشت رو برام تعریف کردن ، نشناخته از دستت عصبانی شدم ... منی که سلطانی رو می شناختم حق نداشتم ندیده از شما ناراحت باشم ...... من دوست ندارم که رفتار یکی روی قضاوت دیگران روی من و اعتبارم تاثیر بذاره ..... سلطانی توی کارش خیلی خوبه ... از طرفی هم توی شرکت ما سهام داره و به خاطر همین آزادی عملش توی شرکت زیاده ولی بزرگترین مشکلش اینه که توی مسائل اخلاقی خیلی ضعیفه .... نمی دونم شاید آدم هایی که به پستش می خوردن زیادی زود خودشون رو وا می دادن .... برای همین زیادی اعتماد به نفسش بالا رفته .... ( در حالی که یکم خودشو یکم جلو کشید و حالت بامزه ای به صورت خودش داد با صدای آرومی گفت ) حالا بین خودمون 3نفر باشه ..... خوشحالم یکی پیدا شد و حالش رو گرفت .... درسته که اون روز توی شرکت شما زیاد به روی خودش نیورد که اونم از غرور زیاد و حق به جانب بودنشه ..... ولی بخاطر حرفایی که جلوی بچه های شرکت بهش زده بودید حسابی آتیشی بود ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو اوردم بالا و خواستم به خاطر هدیه دادن و یادآوری آرامش گمشدم ازش تشکر کنم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جناب یاری .. لطفا این حرف ها رو نزنید .... من بیشتر شرمنده می شم ..... البته نه به خاطر اصل رفتارم با آقای سلطانی .... بلکه به خاطر همه ی خوبی های شما

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه دخترم این چه حرفیه .... من همیشه معتقدم واقعیت ها رو باید گفت ... حتی اگه به نفع آدم نباشه ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ازتون خیلی ممنونم .... ( با یه لبخند عمیق تر ادامه دادم ..) حالا هم که همه چی بر اساس راستی و حقیقیته ، باید بگم که الان واقعا خوشحالم ..... بیشتر از همه به خاطر دیدن شماست که واقعا به آدم آرامش می دید و حس خوبی به آدم دست می ده ...... واقعا از مصاحبت با شما لذت بردم ... ( بعدم با یه قیافه ی شیطون که منو یاد قدیمام می انداخت ادامه دادم ) یه جورایی هم از اینکه شنیدم اینکه جناب سلطانی حسابی از دستم عصبانی بودن، خباثتم زیاد شده و خوشحالم ...... اینکه اون روز این همه مغرور بودن و اصلا از اتفاق های افتاده حس بدی نداشتن ، بیشتر من ناراحت می کرد ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم پرو بازیم گل کرد.... یکی نیست بگه نمی تونی مثل بچه ی آدم جلو اون زبونتو بگیری ....! احتمالا با این حرفم نیما می خواد کلمو بکنه ...! ولی برخلاف انتظارم بعد از این حرفم یه دفعه یاری با صدای بلند خندید و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والا من موندم چرا همه می گن که شما آدم بداخلاق و ترسناکی هستید .... والا به خاطر چیزایی که از شما شنیده بودم حسابی استرس داشتم ... ولی به خاطر خودمم که شده بود تصمیم داشتم باهاتون صحبت کنم ... یهجورایی انتظار هر برخوردی رو داشتم جز اینکه الان می بینم ...... حالا موندم که چرا بقیه این حرف ها رو در مورد شما می زنن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفش خندم گرفت و منم زدم زیر خنده ... جل الخالق ..... حالا دارم بلند می خندم ..... یه لحظه سرم رو برگردوندم که با دیدن قیافه ی نیما ناخودآگاه خندم بیشتر شد ..... طفلی از شدت تعجب چشماش گرد شده بود و داشت با دهن باز منو نگاه می کرد ..... سریع خودشو جمع و جور کرد و سعی کرد واکنش الان منو هضم کنه ... بعد با همون حالت متعجبش گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والا نمی دونم جناب یاری .... فکر کنم از قیافم معلومه که جوابی ندارم که بهتون بدم ..... یه لطفی کنید یه عکس ازتون برای ما بذارید که بزنیم جلوی خانم مجد ، که حداقل روش یکم تاثیر بذاره و دیگه بچه های شرکت رو با اخماشون سکته ندن ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندم رو خوردم و تبدیلش کردم به یه لبخند و به جاش یه اخم ظریف روی پیشونیم ایجاد کردم .... دوباره این نیما با مزه شد ... موندم چشم نداره 1 دیقه خنده و خوشحالی منو ببینه ... این حرف اِ می زنه ..... هرچند پر بیراه نمی گه .. حتی خودمم متعجب بودم که چطوریه که من اینقدر جلوی یاری راحت و بی پرده رفتار می کنم ...... حتی وجود یاری باعث شد که از حرف نیما زیاد ناراحت نشم ... فقط با این حرفش به خودم اومدمو سعی کردم یکم خودمو کنترل کنم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگید جناب مهندس .. هرچند اصلا درست نیست که توی این مدت کم من نظری در مورد خانم مهندس بگم ... ولی فکر می کنم که ایشون خیلی برای شخصیت خودشون ارزش قائل هستن .... برای همینم یکم زودجوشن ..... و به خاطر همین موضوع است که همه فکر می کنن ایشون حسابی مغرورن ... تعریف از خود نباشه من به حسم تو شناخت افراد اعتماد دارم .... توی چشماشون یه غم اِ .... اتفاقا به نظرم ایشون آدم محترمی هستن ... ولی خوب نمی خوان خودشونو درگیر روابط پیچیده اطرافشون کنن .... ولی معلومه که آدم منطقی و مهربونی هستن .. چون در غیر این صورت رفتارشون الان با غرور و خودخواهی همراه بود ... حتی حالام که داره می خنده و از نظر شمام خیلی عجیبه ، اصلا به خاطر اصل رفتارش با سلطانی پشیمون نیست ... که یعنی بدجور رفتار سلطانی آزارش می داده .... ولی خوب دخترم شاید اصلا درست نباشه که بخوام نصیحتت کنم .. ولی از من سردوگرم کشیده روزگار بشنو ..... خیلی همه چیزرو توی خودت نریز .... درسته این جوری فکر می کنی قوی تری ولی حیف وجود پاک و روشن شماست که کینه گرفته و دل مرده بشه .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا این سری من بودم که داشتم با چشمای 4تا شده و دهن باز اونو نگاه می کردم .... فکر کنم به معنای واقعی شبیه علامت تعجب شده بودم ..... یاری خیلی جدی داشت حرف می زد ..انگار خودمو بهتر از خودم می شناخت .... اما از کجا؟؟ یعنی چیزی در مورد من و گذشتم می دونست که اینقدر با اعتماد به نفس حرف می زد ..... ولی نمی دونم چرا بازم نسبت بهش اعتماد داشتم ...... هنوزم داشت بهم آرامش می داد ..... نمی تونستم بهش بدگمان باشم که این حرفها در مورد منو از کجا می دونه ..... در حالت عادی باید شک می کردم ..مخصوصا منی که نسبت به زمین و زمان مشکوک بودم و به هیچ احدی مخصوصا از جنس مذکر اعتماد نداشتم ... باید شک می کردم به خاطر برخوردم با سلطانی حتما رفته و از زندگی من سر در اورده .... ولی نمی دونم چرا بهم آرامش می داد ...... آرامشم بیشتر خودمو متعجب ولی ازطرفیم خوشحال می کرد ...... خوشحال از اینکه هنوز کاملا تبدیل به یه آدم سنگ و بدبین نشدم ... خوشحال از اینکه یکم می تونستم به خودم امیدوارم شم .... هرچند که از خودم خیلی دور شده بودم ولی از این امید جدید توی زندگیم خیلی هیجان زده بودم ... تا آخر وقتی که یاری اونجا بود ، حسابی توی فکر بودم .... حرفاشو می شنیدم و بهشون واکنش نشون می دادم ولی اصلا توی خودم نبودم .... یه جورایی انگار 2 قسمت شده بودم که یکیش توی جمع بود و یکیش توی یه خلوت بی صدا داشت به یاری و حرفاش فکر می کردم ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بلند شدن یاری به خودم اومدم .... انگار داشت خداحافظی می کرد و می رفت ..... همراه نیما همراهیش کردیم .... به اتاق خودم رفتم که متوجه وارد شدن کسی توی اتاقم شدم ... سرمو که اوردم بالا نیما رو در حالی که لبخند محوی روی لبش داشت بالای سرم دیدم ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید خانم مهندس .... در زدم .. ولی مثل اینکه متوجه نشدید .... اومدم که هم ازتون تشکر کنم هم معذرت خواهی کنم ..... معذرت خواهی برای رفتارهای این مدت ، یه جورایی حس می کنم که منم زیادی تند رفتم .. از طرفی هم تشکر کنم به خاطر رفتار خوبتون پیش آقای یاری ...... یه جورایی از اینکه اتفاقی که بیفته می ترسیدم و به خاطر همین اصلا مایل نبودم که ایشون شما رو ببینن ، ولی خوب بازم اشتباه کردم .... به هر حال حسابی باعث تعجبم شدید ..... انگار اصلا توی این چند ماه شما رو نشناختم ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهش می کنم ..... هرچند که یکم دیره ، ولی منم به شما یه معذرت خواهی بدهکارم .... مثل اینکه احتیاج به یه تلنگر داشتم تا یادم بیاد که کیم ..... بهر حال به خاطر برخورد بی انصافم باید ازتون عذرخواهی کنم .... در مورد آقای یاری هم خودم به اندازه ی شما متعجبم .... حضورش آرامشی که چند ماهه گمش کرده بودم رو دوباره توی وجودم بیدار کرد ..... مطمئن باشید که اصلا نمی تونم با همچین آدمی بد صحبت کنم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار از بیشتر حرف زدن می ترسید ... برگشت که از اتاق خارج بشه که نزدیک در طاقت نیورد برگشت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر نمی کردم بلد باشید بخندید ...... اگه قرار نیست که شهیدم کنید باید بگم که بهتون می یاد .... یه موقع هایی برای تنوع ام که شده بخندید .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه غلطا .. اینو که گفت سریع از اتاق خارج شد .... فکر کنم از شهادت احتمالی خودش می ترسید .... اون روز که حسابی ناپرهیزی کرده بودم و حالام از رفتار نیما دوباره یه دل سیر خندیدم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر کنم به غیر از جمله ی آخر نیما این اولین و آخرین باری بود که با نیما اینقدر متشخص و محترم صحبت می کردم .... چون تا یه مدت بعدشم که حسابی باهاش دوست شدم یا طبق معمول داشتم پاچشو می گرفتم و به قول خودش روی اعصابش پاتیناژ می رفتم و یا بعدش به قول خودش شده بودم داداش گلش و فقط با هم کل کل می کردیم و از سر کول هم بالا می رفتیم ... که تشخص هیچ جایی توی رابطمون نداشت ..... ولی اون روز ، یه روز خاص بود که نتیجه ش آشنایی من با شهرزاد ، تنها همدم و همراز من طی چند سال شد ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسابی سرمون به خاطر کار شلوغ شده بود و مسولیت یکی از حساسترین قسمت ها هم روی دوش من بود .... منم به معنای واقعی داشتم از همه بیگاری می کشیدم و از هیچی چشم پوشی نمی کردم ... اخلاق خوبمم فقط مختص زمانی بود که با شرکت راه گستر جلسه داشتیم و دوباره یه موج آرامش از طرف یاری دریافت می کردم .... دیگه بعد از جلسه ها منم توی سالن می موندم و با یکی حرف می زدم .... با یاری ..... باهاش راحت بودم .... اونم که انگار علم غیب داشت .. حرف هایی که در موردم می زد برام عجیب بود که بعد از پیشنهادی که بهم داد یه جورایی دلیل این علم غیب رو فهمیدم ..... تو همین مدت کم یه جورایی سربسته تونسته بود از زیر زبونم ماجرامو با امیر بفهمه ، فقط می دونست که نامزدم بوده و به خاطر اونه که اینطور پرخاشگر و عصبی شدم .... به خاطر همین شهرزاد رو بهم معرفی کرد .... شهرزاد یاری ؛ دختر جناب یاری متخصص روانشناس بود .... یه جورایی عشق و استعداد به روانشانسی توی خانواده ی یاری به شدت موج می زد و به قول خود یاری اصرار های پدرش باعث شده بود که اون به سمت تجارت بره ولی هیچ وقت از رشته ی مورد علاقش دست نشکیده و حسابی در این مورد مطالعه داشته و برای خودش صاحب نظری هم شده .......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اصرار یاری به دیدن شهرزاد رفتم ... شهرزاد کاملا شهبیه پدرش بود ... واقعا که خدا هرکسی رو برای کاری ساخته و به هر کسی استعدادی رو داده .. فقط ما باید کشفشون کنیم و اونو پرورش بدیم .... شهرزادم مثل پدرش یه نیروی عجیب و آرومی داشت .... چهره ای دلنشین که حتی با دیدنش هم آدم آرامش پیدا می کرد ... اوایل خیلی طفره می رفتم و فقط به خاطر اصرار های یاری بود که به دیدن شهرزاد می رفتم ولی بعد از چند جلسه حسابی بهش اعتماد کردم ... از قبلم خودم قبول داشتم که مشکل دارم و باید مشکلم رو حل کنم ولی هیچ وقت نمی تونستم به کسی اعتماد کنم و باهاش راحت باشم ...... ولی شهرزاد فرق می کرد ... می دونستم که حرفه ایه و حرفایی که می زنم فقط تو خلوت خودمون 2نفر می مونه ... حتی دوست نداشتم که یاری هم چیزی در موردش بدونه ... بالاخره بعد از چند ماه قصه ی زندگیم رو با خیال راحت برای یکی تعریف کردم .... راحت تر شده بودم ولی خوب نه!!!! هنوز برای خوب شدن زود بود ...!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا که خلوت خودم رو شکسته بودم ، انگار می تونستم با آدم های اطرافم راحت تر برخورد کنم .... ولی خوب رفتارهای این چند وقتم توی شرکت و از طرفی سخت گیری بیش از حدم توی کار ، باعث می شد که نرمش های گاه و بیگاه من اصلا به چشم نیاد و همه از دستم فرار کنن ..... یه جورایی دیگه خودمم به این شرایطم عادت کرده بودم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چندین هفته کار سخت بالاخره کار تموم شد .... قرار بود که طبق روال معمول برنامه 1هفته توسط شرکت راه گستر مورد استفاده قرار بگیره و بعد از اون هراشکالی که داشت برطرف بشه .... هرچند که سعی کرده بودم که چیزی رو از قلم نندازم و کارم بی نقص باشه ولی خوب توی پروژه های کامپیوتری معمولا مسائل ریزی زیادی وجود داشت که یه موقع از چشم دور می موند و معمولا توی کار خودشون رو نشون می دادم ..... از یه طرف هم حسابی ایمان داشتم که بالاخره سلطانی یه جا قراره زهر خودشو بریزه و شده ایرادات کوچیکم بزرگ کنه تلافی می کنه ..... چون اون قرار بود با نرم افزار کار کنه و دیگه یاری نمی تونست زیاد توی کیفیت کار دخالت کنه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از 1هفته توی اتاق نیما جمع شدیم تا در مورد نتیجه ی تست کار با ما صحبت کنه .... قیافه ی همه حسابی خسته بود .... اینقدر توی این چند ماه پروژه اویزونشون کرده بودم که همه با حالت تنفر منو نگاه می کردن ... یه جورایی همه بیشتر ناراحت بودن که قراره دوباره تا انتهای کار باز منو تحمل کنن...... اما خیلی طول نکشید، حرف های نیما باعث شد که قیافه ی خسته ی همه جای خودش رو به تعجب همراه با خوشحالی بده ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از همه ی شما به خاطر تلاشاتون تشکر می کنم .... امیدوارم که توی این 1هفته حسابی خستگی از تنتون دراومده باشه ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه کبیری که تندیس خوش مزگی توی شرکت بود پرید وسط حرفاش :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیما جان با بلاهایی که مهندس مجد سر ما اوردن ، فقط با مردن خستگی از تنمون در میاد ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه به رفتاراش و حرفاش عادت کرده بودم ..... توی شرکت حسابی معروف بود و همه باهاش خوش بودن ... انگار همه حسابی با حرفش حال کرده بودن چون می خندیدن و هی سراشون رو تکون می دادن ..... منم فقط منتظر بودم که نیما زودتر به حرف بیاد تا بریم و سریع تر کار رو شروع کنیم ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اشکال نداره .... عرشیا تو که مسئول شادسازی بچه هایی، حسابی خوشحالشون می کنی ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس نیما جان .. اضافه کاری یادت نره ..... نمی دونی که چه کار سختیه که بخوام به این طفلیا روحیه بدم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینقدر غر نزن ... یکم سختی باعث حرفه ای تر شدنمون می شه ..... توام نمی خواد خودتو تو زحمت بندازی .... می دونم الان چطوری خستگی همگی رو از تنشون دربیارم ....... از نظر فنی بعد از تست کار ، ما باید به ورژن نهایی رو ظرف مدت کوتاهی آماده کنیم ...... ولی خوب............................................ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید بهتون تبریک بگم ....چون با تشکر از سخت گیری های مهندس مجد ... نه تنها کار شما بی نقص بود و هیچ مشکل حتی توی یکی از لینک ها به چشم نمی خورد بلکه اونقدر بهتر از حد انتظار شرکت بود که جناب یاری 10% به عنوان حسن انجام کار اضافه بر قرار داد هم پرداخت کردن که این یعنی دیگه لازم نیست که دوباره روی پروژه فشرده کار کنیم و از طرفی یه پاداش خوب برای همه ی شما در نظر گرفته می شه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من خودم بیشتر از همه از حرف های نیما شک شدم .... اصلا فکر نمی کردم که سلطانی نتونسته هیچ اشکالی پیدا کنه .... صدای جیغ و دست بود که شدت به گوش می رسید ..... حالا همه ی اون قیافه های آویزون و خسته حسابی هیجان زده و خوشحال داشتن منو نگاه می کردن ..... منم از خوشحالی یه لبخند کمرنگ نثار همشون کردم که با شرایط حال کنن و خستگی و بدخلقی های این مدت من حسابی از تنشون دربیاد.... برخلاف این مدت که همه از دستم در می رفتن و هیچکس به عنوان دوست تحویلم نمی گرفت ؛ یکی یکی جلو اومدن و بهم تبریک گفتن .... حتی پریناز هم که از اول چشم دیدن منو نداشت اومد بغلم کردم ... پسرام همه تشکر و تبریک به خاطر کار و یه عالمه تیکه به خاطر اخلاق قشنگم موقع کار و خوشحالی که اون همه داد و بیداد بالاخره نتیجه داشته ..... کبیری هم ماشالا کم نمی ذاشت ..... حتی به مزه پرونی های اونم دیگه می خندیدم .... از وقتی که با شهرزاد صحبت می کردم یواش یواش دوباره خنده داشت مهمون صورتم می شد و الان بهترین فرصت بود که حسابی به نمایش بذارمش .... اونروز ناهار نیما حسابی ناپرهیزی کرد و همه رو توی یه رستوران خوب مهمون کرد و بعدم بقیه روز رو تعطیل کرد که حسابی همه برن خستگی در کنن .... امیدوار بودم که دیگه می تونم اونجا راحت باشم و بتونم روی روابطم با بچه های شرکت پیشرفت کنم ولی انگار .........

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روز از موفقیت بزرگ شرکت می گذشت و از اونجایی که کار زودتر از انتظار تموم شده بود و فعلا پروژه بزرگ دیگه ای توی دست نداشتم ... کار آنچنانی برای انجام دادن نبود و همه در حال ریکاوری بودن... اونروز دیگه حوصلم سر رفته بود و رفتم و برای خودم حسابی کار تراشیدم .... مشغول بودم و اصلا متوجه گذر زمان نبودم که صدای در منو به خودم اورد .... کبیری با اون لبخند همیشگیش جلوی در وایستاده بود ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مهندس یکم استراحت کنید ..... میدونید ساعت چنده ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب ساعتم رو نگاه کردم که دیدم بعله .... ساعت 7 شده و من اصلا متوجه تاریکی هوا نشدم .... همین جور توی فکر بودم که دوباره صداش بلند شد ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم مجد بهتره بقیشو بذارید برای فردا .... کسی توی شرکت نمونده ..... دیگه دیروقته ... خوب نیست که تنها بمونید ..... بهتره که بیاید که بریم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه با ادب ... نمردم و این کبیری بدون تیکه باهام حرف زد ...... انگار تو مصرف خوشمزگی هاش صرفه جویی می کنه و نگه می داره برای مواقعی که دوروبرش پره ... ولی خوب راست می گفت و دیر بود و بهتر بود منم می رفتم ... سری تکون دادم و گفتم که الان من می رم ... به اصرار وایستاد که باهم بریم تا من دوباره مشغول کار نشم و دیروقت از شرکت نزنم بیرون ....که یه موقع اتفاقی نیفته .... حالا اینم برای من غیرتی شده ....!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسایل هامو جمع کرد و باهم از شرکت خارج شدیم ... این چند روزم دیگه بقیه خیلی باهام سرد برخورد نمی کنن و بهتر شده بودن ..... نه خیلی زیاد ولی فکر می کردم برای شروع بد نیست ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اواخر پاییز بود و اون شب حسابی سرد شده بود .... وارد پارکینگ که شدیم سوز بدی بلند شد که باعث شد حسابی توی پالتوم فرو برم ..... تندتر راه می رفتم تا سریع تر به ماشینم برسم و سوارشم و بخاری بگیرم ... عرشیا هم بدتر از من .... ماشین هامون با فاصله از هم پارک شده بودن که به اصرار باهام اومد که اول من سوار ماشین شم و برم ... اما وقتی به ماشینم رسیدم وا رفتم .... پنجر بود ..... یکی حسابی پنچر بود و اونیکی حسابی کم باد شده بود ...... همیشه بابام می گفت که از ماشین داشتن فقط سوار شدنش رو بلدی.... هیچ وقت عادت نداشتم که ماشین رو چک کنم که وسط راه قالم نذاره !!!! با نفرت داشتم به لاستیک ها نگاه می کردم و به این فکر می کردم که حالا توی این سرما چیکار کنم .... عین ماست وایستاده بودم و عرشیا هم داشت به لاستیک ها لقد می زد و چک می کرد که اوضاعشون چطوره ؟؟؟ باز خوبه به حرفش گوش دادم و باهاش اومدم .. وگرنه توی این سرما این وقت شب می خواستم چی کار کنم ..... بعد از چندتا لگد حسابی که نثار لاستیک های بی نوا کرد اومد سمتمو گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بریم خانم مهندس .... من میرسونمتون ... هوا که حسابی سرده ، نمی شه وایستاد .... یکیشونم عوض کنیم معلوم نیست که بقیه شما رو بررسونن به مقصد ..... جایی که الان باز نیست ، میمونید تو خیابون .... بیایین بریم الانه که قندیل ببندیم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف حساب که جواب نداره .... باشه ای گفتم و دنبالش راه افتادم .... بدو بدو رفتیم و سوار ماشین شدیم و سریع بخاری رو روشن کردیم و خودمونم گرم ..... راه که افتاد مسیر رو پرسید ... خونم خیلی دور نبود و خیابوناهم خلوت .. یخ فک عرشیا هم که یکم آب شد ، دوباره شروع کرد به حرکت کردن :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم یذره از سختگیری و دقتی که توی کار دارید رو ، روی وسایلتون داشتید ، ماشین بدبخت به این روز نمی افتاد ...... مثل ما خستگی از سرو روش می بارید ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زیاد لی لی به لالاش بذارم پرو می شه !!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشماشو ریز کرد و گفت : حالا با ما بودید یا با ماشینتون ؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه شما در مورد خودتون حرف می زدید ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه داشتیم در مورد ماشین بی نواتون صحبت می کردم .... دلم براش سوخت ..... زبون داشت می رفت و ازتون شکایت می کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فعلا که شما وکیل مدافعش شدید ... ماشالا از زبونم که کم ندارید .....خیالتون راحت .. ماشین خوبیه ... بعدا این زحمتتون رو جبران می کنه .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والا در مقابل شما این زبونم که نباشه که شهید شدیم رفته ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی اینقدر ترسناکم ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خنده ای کرد و گفت : خیلی بیشتر از اینکه فکرشو بکنید .........!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اخمی کردم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم : ماشا شمام خیلی پرو تشریف دارید ...( سری تکون دادم و روبه رومو نگاه کردم ) منو بگو که سعی می کنم که مهربون باشم....اما مثل اینکه زبون شما نمی زاره ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعاااااااااااااا.... یعنی قصد دارید مهربون باشید ......( شیطون و گفت ) یعنی مهندس مجد مهربون چه شکلی می تونه باشه ........ نمی تونم تصوری داشته باشم ... چه شکلی می شید !!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب دیگه نمی تونیدم بفهمید .... به شما روی خوش نیومده ..... باید با جدیدت باهاتون برخورد بشه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جدی که نمی گید ؟؟؟؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه باهاتون شوخی دارم ؟؟ مگه من مثل شمام که با زمین و زمان شوخی داره ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید .... نمی خواستم جسارتی کنم..... اصلا من قصد داشتم شام برم بیرون .... یه رستوران خوب همین نزدیکی ها هست .... به عنوان معذرت خواهی می خوام دعوتتون کنم برای شام ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون ... اگه گشنتونه منو دم یه تاکسی پیاده کنید ... بیشتر از این مزاحمتون نمی شم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای بابا ... خانم مهندس .... اینقدر زودرنج نباشید دیگه ...... من که عذرخواهی کردم ... از غذا خوردن تنهاییم بیزارم .... شمام مگه نمی خواستید که مهربون باشید .. پس بیایید و یکم تمرین کنید و این حرفای منو نشنیده بگیرید ... نظرتون چیه ؟؟تمرین خوبیه ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوب دیگه شادی ... اون چوس کن تو از برق بکش ..... مگه خودت از اخلاقت خسته نشدی... اینهمه شهرزاد خودکشی کرده که یکم نرمش از خودم نشون بدم و اینقدر لجبازی نکنم .... اینم که معذرت خواهی کرد .... هرچند که همیشه عرشیا کبیری جزء آخرین افرادی بود که فکر می کردم قراره باهاش رابطه دوستانه برقرار کنم ... ولی خوب ..... از پس قسمت سختش بربیام دیگه بقیش راحتتر انجام می شه .... اول اخمامو باز کردم و بعد از یه مدتی گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه ..... عذرخواهیتون قبول .. حالا کجا بریم ...... فقط من خسته ام باید زود برگردم خونه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آهاااان ... حالا شد ..... محکم بشین که روده بزرگه کوچیک رو خورد .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گازشو گرفت و جلوی یه رستوران شیک که خیلی دور هم نبود وایستاد ... شب بدی نشد .... شام خوردیم و به مدد فک فعال عرشیا ، کلی با هم صحبت کردیم ... هرچند که خیلیش به کل کل گذشت ولی خوب همینم برای شروع خیلی بد نبود .... خوبی عرشیا این بود که بدتر از سنگ پا ، هرچی بهش می گفتی از رو نمی رفت و اصلا به روش نمیورد و تو بدترین وضیعت یه چی میذاشت رو حرفتو تحویلت میداد .... به خاطر همین خیلی به خاطر اخلاق قشنگم باهاش به مشکل بر نخوردم ..... 2تا تو مخ بودیم که داشتیم باهام شام می خوردیم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از شام منو رسوند و بازم جلوی خونم حسابی مخم رو به کار گرفت ... فکر کنم انتظار یه تعارف خشک و خالی رو داشت ... اما از اونجا که تعارف اومد نیومد داره و این پروتر از این حرفاست که تعارف بزنم نیاد تو .... بی خیال تعارفات شدم و اینقدر توی همون ماشین نشستم تا بالاخره از رو رفت و خدافظی کردیم و از هم جدا شدیم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونشب از سر خوشحالی سریع به شهرزاد زنگ زدم و همه چیز رو براش تعریف کردم ..... اونم بعد از شنیدن حرفام ، کلی ابراز خوش حالی کرد و بهم تذکر داد که مواظب رفتارام باشم که سنجیده باشه ..... نه خیلی سخت بگیرم نه خیلی آسون ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح زودتر از همیشه بیدار شدم ... یه دوش حسابی گرفتم و دوست داشتم که یه لباس خوب و شیک بپوشم .. تیپ خوبی داشتم ولی همیشه ساده بودم ... ولی دوست داشتم اونروز مرتب برم .... فکر می کردم تا همه داغن و فعلا باهام بد نیستن ، باید خودی نشون بدم .... یه جین آبی برداشتم با یه پالتوی شیک و فانتزی آبی فیروزه ای ... یه روسری سرمه ای آبی هم سرم کردم و یه کیف و کفش طوسی هم باهاش ست کردم ... یه آرایش ملیح و آروم کردم و از دیدن خودم توی آینه تعجب کردم .... یه چشمکی توی آینه به خودم زدم و اومدم برم که دوباره فکرهای مالیخویاییم باعث شد وایسم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا پسره خل وضع فکر می کنه به خاطر اون تیپ زدم .... امروز وقتش نیست .... به قول شهرزاد باید حواسم به رفتارم باشه ..... رنگ و مدل پالتوم خیلی تو چشم بود ، اونو با یه پالتوی صورمه ای عوض کردم ، اونم شیک بود ... یه کیف و کفش مشکی هم انتخاب کردم ... آرایش زیادی نداشتم ... بازم متفاوت و شیک بودم ولی خوب دیگه خیلی تغییراتم توی چشم نبود ... راضی از خودم راه افتادم ... تازه یادم افتاد که رخشم توی شرکت مونده ... به خاطر فشنی هم که راه انداخته بودم حسابی دیرم شده بود و یه دربست گرفتم که خیلی دیر نرسم شرکت .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون روز با انرژی تموم خودم رو به شرکت رسوندم ... خیلی گرم به همه سلام کردم و بقیه ام برخلاف قبل جوابم رو به خوبی دادم ... توی راهرو هم کبیری باهام یه سلام علیک خیلی گرم که برام عجیب به نظر می رسید کرد و بعد از یکم صحبت بازم به خاطر شام و زحمتی که دیشب کشیده بود ازش تشکر کردم .... هنوز هیچ حرف مشترکی با هم نداشتیم ولی من باید سعی می کردم که به اونها نزدیک شم .... اونم آروم آروم ..... چون کاملا معلوم بود که هنوزم با من راحت نیستن ... فقط از نفرتشون نسبت به من نسبت به چند روز قبل کمتر شده بود .... توی اتاق مشغول جمع کردن کارهام بودم که تصمیم گرفتم برم و یه کم توی شرکت بچرخم ... یکم سعی کنم که با بقیه رابطه برقرار کنم ..... معمولا به غیر از ساعت استراحت که سریع می رفتم و ناهار می خوردم و برمی گشتم فقط مواقعی از اتاقم خارج می شدم که مسئله کاری بود .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیرون رفتم .... نسبتا با سمائی راحت تر بودم ... دختر ساکت و آرومی بود و چون منشی شرکت بود و عملا جزء بچه های گروه کاری محسوب نمی شد ، کمتر به پرپاش پیچیده بودم .... هرچند به خاطر رفتارم با بقیه ازم حساب می برد ولی خوب از جمله آدم هایی بود که حداقل ازم متنفر نیست و نسبت بهم بی تفاوت بود ...... بهش که رسیدم دیدم حسابی کلافست و داره با سیستمش ور می ره .... انگار خدا خودش همه چیزو مهیا کرده بود ... نزدیکش شدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم سمائی مشکلی پیش اومده .... کمکی از دست من برمیاد .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو از سیستم بیرون کشید و متوجه من شد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ .. خانم مهندس شمایید .... والا سیستمم کلافم کرده .... هرچی باهاش ورمی رم درست نمی شه ..... دیگه می خواستم برم و یکی از بچه ها رو صدا کنم بیان و یه نگاه بهش بندازن ..... مرسی از لطفتون .. مزاحم شما نمی شم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه عزیزم!!!!! ..... منم فعلا کاری ندارم .. حالا که اینجام بذار یه نگاهی بهش بندازم ..... البته اگه اشکالی نداشته باشه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه خانم مهندس ... کی واردتر از شما .... گفتم که یه موقع مزاحمتون نباشم ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشستم پای سیستمش .... یکم تنظیماتش بهم ریخته بود که درست کردنش هم کاری نداشت .... ولی خوب از اونجاییم که نمی خواستم زود برم تو اتاقم الکی شروع کردم ور رفتن باهاش ....... شروع کردم پرسیدن از خودش ... اینکه چی خونده .. چندتا بچه ان و چه می کنه ...... اونم اولش معذب بود ولی خوب بعدش شروع کرد حسابی صحبت کردن با .... منم آروم آروم هی با سیستمش ور می رفتم ... کسایی که از کنارمون رد می شدن انگار که عجایب 8ام رو کشف کرده باشن ، به ما نگاه می کردن.... یه ربعی بود که داشتم با سیستمش ور می رفتم و خیلی وقت بود که درست شده بود ولی خوب به روی خودم نیوردم .... تلفن زنگ زد و نیما ازش خواست که به اتاقش بره ... اونم یه عذرخواهی کرد و منم بهش گفتم که میرم که 2تا چایی برای خودمون بیارم .... منم بلند شدم که برم از آبدارخونه در راستای دوست یابی 2تا چایی توپ بریزم و ببرم ..... خوشحال و خندان بودم که دم در آبدارخونه خشکم زد...............

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای عرشیا رو شنیدم که داره با چند نفر صحبت می کنه ... یکی داشت بهش می گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید