دختری به نام تیام……دختری در سال سوم دبیرستان……..از لحاظ ظاهری متوسط ولی از لحاظ باطنی محشر….غرق در درس و بحث …….تا اینکه شاهزاده رویاهای هر دختری از راه میرسه…ولی تیام خانم چشم وگوشش اونقدر بسته بوده که شاهزاده رو نمیبینه ….شاهزاده هم چشمش باز و فقط قیافه رو میبینه و اخلاق رو نمیبینه تا اینکه…

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۴۵ دقیقه

مطالعه آنلاین عشق فلفلی

!# quote==تخمین مدت زمان مطالعه رمان == ۷ ساعت و ۴۵ دقیقه!#

نام رمان : رمان عشق فلفلی

به قلم : پانی مقدم

خلاصه ی از داستان رمان:

دختری به نام تیام……دختری در سال سوم دبیرستان……..از لحاظ ظاهری متوسط ولی از لحاظ باطنی محشر….غرق در درس و بحث …….تا اینکه شاهزاده رویاهای هر دختری از راه میرسه…ولی تیام خانم چشم وگوشش اونقدر بسته بوده که شاهزاده رو نمیبینه ….شاهزاده هم چشمش باز و فقط قیافه رو میبینه و اخلاق رو نمیبینه تا اینکه…

فصل اول.....

با اشاره چشم از صبا خواستم بلند شه...اونم بي هيچ حرف بلند شد و نشستم کنار سوگل.دستمو دور شونش حلقه کردم .سرشو گذاشته بود روي ميز و زار زار اشک ميريخت...دهنمو بردم نزديک گوشش و گفتم:«سوگل اين امتحان اونقدر هم مهم نيست که تو داري براش گريه ميکني.....»

_چي چي رو مهم نيست.....گفت تو معدل تاثير داره.

_هنوز اول ساله جاي جبران هست...

_واي تيام تو که مثل من گند نزدي پس حرف نزن.

سرمو عقب اوردم سعي کردم ناراحت نشم....اروم سرشو بالا اورد تو چشماي قهوه اي تيرش که قرمز شده بود نگاه کردم و گفت:ببخشيد....

_برو بابا.

همديگه رو بغل کرديم و اون همانطور که دماغشو ميکشيد بالا گفت:«تيام...تو تاحالا تک اوردي...نياوردي نميدوني من چه دردي دارم»

دستمو لاي موهاي خرمايي پر پشتش کردم و گفتم:«دبيرستانه و تک اوردنش»

_ديوونه.

سرشو از روي شونم برداشت که در با يک حرکت باز شد و شيدا و باران هم اومدند تو....با صداي بلند خوندند:

گريه نکن زار زار...

ميبرمت بازار...

ميفروشمت دوهزار...

دوهزار قديمي....

به زن عباس قلي....

ميخرم ازش يک بطري...

و با خنده به طرف سوگل اومدن.....و مشغول بهم ريختن موهاش شدن اونم با جيغ اعتراض ميکرد......

وقتي اون دوتا هم درکنار ما نشستند شديم 4 نفر روي يک نيمکت و نزديک بود من از اين طرف بيوفتم.....

باران:«بچه ها قراره امروز حسام بياد دنبالم...دوست دارم شماها هم ببينينش........سليقمو ببينين»

شيدا با خنده گفت:«سليقه تو که معلومه ...يا يک مرد چاق و شکم گنده و کچل و قد کوتاه ...يا يک پسرک جفاد(جواد)هست با موهاي کفتري و شلوار کردي..»

باران:«خيلي بيشعوري شيدا.»

شيدا:نظر لطفته.

من:«باران.....يعني جدي پدر مادرت موافقن؟يعني ميخواي به اين زودي عروس شي؟»

_نه به اين زودي زود....حالا نامزد بشيم....بعد کنکور ديگه...

شيدا:«اخر قضيه اشناييتونو برام تعريف نکردي»

باران:طولانيه يک وقت مناسب الان زنگ ميخوره..

شيدا:«پيچوندنت تو حلقم»

سوگل:«پاشين بينم پرس شدم»

شيدا:«بايد عادت کني به پرس شدن...دو روز ديگه ميري خونه شوهر...مادر شوهر مياد ميشينه روت حرف نبايد بزني»

سوگل:«حالا کسي نميخواد بره خونه شوهر.»

باران با جيغ گفت:«چرا من ميخوام»

باران و شيدا از روي صندلي نيمکت بلند شدند و به نيمکت بغلي رفتن.منم رفتم روي نيمکت جلويي و صبا اومد کنار سوگل.

ميزه دوم ميشستم.....زنگ خورد و بقيه دانش اموزان وارد کلاس شدند......غزل کنارم مينشست..دختر خوبي بود ولي کمي تنبل.

اون زنگ حسابان داشتيم.....معلم مردي قد بلند و با هيکلي ورزيده که عشق خيلي از بچه ها به خصوص شيدا شده بود.....هر وقت او وارد کلاس ميشد..هوش و حواس همه ميپريد.....با صداي تقه در همه درجاي خود نشستند

وارد کلاس شد بدون نگاه به بچه ها به سمت ميزش رفت.کيفش را که مطمئن بودم چرم اصل هست رو روي ميز گذاشت و زير چشمي همه ي بچه ها رو نگاه کرد.و بيشتر از همه روي شيدا خيره ماند..چشمم به حلقش خورد که توي دستش برق ميزد....يک حلقه تقريبا ساده و شيک.يعني ازدواج کرده....پس چرا تا هفته پيش دستش نميکرد......نگاهم به سمت شيدا کشيده شد اونم انگار متوجه حلقه شده بود چون اخماش رفت تو هم....قيافش بامزه شده بود.

يکي از بچه ها از اخر کلاس داد زد و گفت:«اقا مبارک باشه شيرينيش کو»

اينبار همه بچه ها چشمشون به دست اقاي يوسفي خيره ماند و شروع کردن به دست زدن....

اقاي يوسفي:بسه اينجا کلاس درسه نه مجلس عقد کنون.

يکي ديگه از بچه ها:اقا ما که مجلستون نبوديم بزارين اينجا خوش باشيم.

اقاي يوسفي ناگهان به سمت من چرخيد و گفت:شکيبا....برو مسئله هاي امتحان هفته پيش رو حل کن.

_من ؟

_شکيبا ديگه اي هم هست؟...

_نه.

_پس پاشو .

برگه رو از توي کيفم کشيدم و بلند شدم مانتوم رو صاف کردم و رفتم پاي تخته......ماژيک مشکي رو برداشتم و شروع کردم به حل مسائل....

با صداي زنگ ...صداي جيغ بچه ها هم رفت هوا...کيفمو برداشتم و رفتم سر ميز شيدا...قيافشو به حالت مسخره اي ناراحت کرده بود و گفت:«ديدي ترشيدم تيام»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خجالت بکش دختر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل:«چه حلقه ي خوشگلي داشت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا:خفه شو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل:چپه شو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بچه ها بياين ديگه......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل و شيدا و باران همراه من به دم در رفتيم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا: اق داداش اومدن...ديگه من برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهين جلو اومد و بلند گفت:سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همگي سلام کرديم و شيدا سريع خداحافظي کردو رفت...سوگلم همراه سرويسش رفت و باران هم منتظر حسام موند و منم پياده رفتم....هوا گرم بود و پياده روي ادمو کلافه ميکرد.کولمو انداختم روي دوشم و رفتم به خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسافت خونه تا مدرسه کم بود ولي خيلي پيچ در پيچ بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من تيام هستم...تيام شکيبا....دختري قد بلند و تقريبا خوش اندام....البته بقيه اينو ميگن چون شکم و پهلو ندارم.....صورت فوق معمولي دارم...دوتا چشم مشکي نه خيلي بزرگ و نه خيلي کوچيک و دماغ و دهن متوسط...رنگمم که گندميه..نه خوشگلم نه زشت....از خودم راضيم.........وضع درسام...در اين 3 سال دبيرستان نمره زير 16 نداشتم......يک برادر دارم به اسم فرهاد.....رسيدم به خونه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کليد رو کردم داخل قفل و وارد شدم....صداي دعواي مامان و بابا کل خونه رو برداشته بود....حياط بزرگ و با صفايي داشتيم....خاطرات کودکيم هم فت و فراوون بود رفتم داخل خونه در اتاقشون بسته بود و صداي جيغ و داد مامان ميومد.فرهاد هم نشسته بود روي مبل و درحال فوتبال نگاه کردن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگه امروز دانشگاه نداشتي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالش نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_به خدا اين ترم ميوفتي فرهاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مهم نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خجالت بکش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فکر کن کشيدم که چي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فري حالت خوب نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم داخل اتاقم جنگ اعصاب هنوز ادامه داشت...اتاق من کنار اتاق مامان اينا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با داد:«نديدي اون زن داداشت چطوري لباس ميپوشه....همه لباساش بالاي 500….600 تومنه اون وقت من يک 50 تومني براي يک مانتو ميخوام بهم نميدي.....عجب زمونه اي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_زري خانم.....من يک کارمند سادم.....ماهي 300 تومن ميگيرم تو اين گروني از کجا 50 تومن برات بيارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرروز يا يک روز درميون اين جنگ برپابود ...و هميشه هم بابا کنار ميومد.تازگي ها توقعات مامان داشت زياد ميشد و بابا از پسش برنميومد...فرهاد هم به مامان رفته بود کارنميکرد و پول ميخواست..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباسامو در اوردم و يک لباس راحتي پوشيدم که تلفن خونه زنگ خورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اين سر و صداها ...هيچکس صداي تلفن رو نميشنيد...از زير خروار ها لباس پيداش کردم..شماره خونه عزيز جون بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام تيام جان خوبي مادر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مرسي..شما خوبين؟عمو خوبن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبن مادر...فرهاد خوبه؟مامان خوبه؟بابا خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اره همه خوبن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سر نميزني به ما ديگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مدرسه ها شروع شده و درس ومشق نميزاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نکه تو تابستون خيلي ميومدين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عزيز جون...تيکه نندازين فداتون بشم ميدونيد که دليلشو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عزيز اهي بلند کشيد و گفت:امشب يک سر بياين اينجا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_براي چي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خونه مادربزرگ رفتن هم سوال داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه عزيزجوني..منظورم اينه کسي هم اونجاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_همين خودموني ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عزيز ميدوني که مامان من زن عمو رو ببينه عصبي ميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وقتي بفهمه کي داره مياد عصبي نميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کي مگه قراره بياد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ديگه من برم کارامو بکنم.شب ساعت 9 منتظرتونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خداحافظ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يعني کي قرار بود بياد....سر و صداها خوابيد....از اتاق رفتم بيرون مامان با خوشحالي در حال سرخ کردن گوشت ها بود باباهم روي مبل کنار فرهاد نشسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام عزيزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان:کي اومدي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام.نيم ساعتي ميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پس بيا کمک غذا درست کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اينکه از خستگي داشتم ميمردم رفتم داخل اشپزخونه و مشغول درست کردن سالاد شدم بعدشم بقيه غذا رو درست کردم و سفره انداختم.همه نشستن پاي سفره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:عزيز جون زنگ زد و گفت امشب بريم خونشون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان:ديشب خونشون بوديم که.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اينکه مامان از خونواده ي بابا بدش ميومد ولي عزيز جون استثنا بود و عاشقش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا:ميگفتي هر شب که زحمت نميديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:گفتن همه خودموني ها هم ميان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اگه اون پري گور به گوري هم باشه که من نميام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا:زري.!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:عزيز جون گفت يک کسي هست که اگه بفهمين کيه حتما مياين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان:کي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:نميدونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از تموم شدن غذا ظرف ها رو بردم توي اشپزخونه و مشغول شستن شدم.بقيه هم رفتن خوابيدن بعد از تموم شدن ظرفهابه اتاقم رفتم و شروع کردم به درس خوندن.اولين هفته از ماه ابان بود.....درس ها سنگين نشده بود ولي بايد از همين اول شروع ميکردم تا ساعت 6 درس خوندم و بعدش هم رفتم حموم...ساعت 7 و نيم بود که مامان گفت حاضرشم.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانتو خاکستريم رو همراه شلوار لي و شال مشکيم سرم کردم و رفتم دم در مشغول پوشيدن اديداس هايي که مطمئن بودم تقلبيه و به اصرار مامان خريدمشون شدم...فرهاد هم اومد کنارم نشست و مشغول کفش پوشيدن شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا کتوني ميپوشي.؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ميخوام برم فوتبال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگه خونه عزيز نمياي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه حسش نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حتي اگه مرواريدهم باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اونا که نميان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شايد اومدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد دست از بستن بندهاي کفشش کشيد و گفت:بگوجون من؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا قسم بخورم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد کفشاشو دراورد و انداخت اونطرف و کفش اسپرتاشو در اورد از کارش خندم گرفت وقتي خندمو ديد اونم خنديد و لپمو کشيد و گفت:عشقمي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من يا مرواريد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هردوتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا بلند شدم...و رفتم لب حوض نشستم اونم دنبالم اومد ولبه پله نشست و باداد گفت:بيا مامان ديگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان روسري ساتنشو روي سرش صاف کرد و کفش هاي پاشنه 10 سانتي شو که از بدترين جنس بود رو پاش کرد.از نظر مالي وضعمون بد بود ولي مامان هميشه سعي داشت بگه ما خيلي با کلاسيم.با صداي بوق ماشين از لب حوض بلند شدم و رفتم سمت در ...درو باز کردم که چشمم به پرايدمون خورد...نورش افتاده روي صورتم.دستمو جلوي چشمم گرفتم و رفتم سمت ماشين درو باز کردم و گفتم:سلام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام .بازم دير اومدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه...خيلي هم به موقع اومدين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اميدوارم نظر مامانتم همين باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي به بابا زدم و همون موقع مامان سوار شد.کيفشو گذاشت روي پاش و گفت:اين نورتو خاموش کن چشمم کور شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا:اگه خاموش ميکردم که جلوي پاتونو نميديدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد سوار شد و رفتيم به طرف خونه عزيز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خونه عزيز نزديک حرم (حرم امام رضا(ع))بود...و از خونه ما تا اونجا خيلي راه بود......45 دقيقه اي تو راه بوديم و غر غرهاي مامان رو تحمل کرديم تا رسيديم.بابا ماشينو يک کوچه عقب تر پارک کرد و پياده رفتيم به سمت خونشون. مامان با ديدن ماشين آزراي عمو اينا فحشي به انها داد واخماش رفت توهم و زنگ زديم....عزيز تند درو باز کرد و رفتيم داخل...با اينکه نزديک حرم بود ولي از آپارتمان هاي شيک و لوکس بود...عمو اينو واسه ي عزيز خريده بود به عنوان هديه روز مادر..چون هم عزيز راحت باشه هم نزديک حرم...طبقه اول بود و ماهم از اسانسور استفاده نميکرديم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان به در زد و وارد شديم....صداي همهمه خبر از جمعيت زيادي که داخل بودند ميکرد..خوبه عزيز گفت خودموني ها...اول که عزيز جون دم در ايستاده بود.....يکي از عادت هاي خوبشون اين بود که مهمون ميومد چه غريبه چه اشنا ميومدن دم در..بابا رفت داخل..عزيز جون بغلش کرد و سريع از بغلش درش اورد و مامان را در اغوش گرفت و بووسه اي بر پيشونيش زد و بعدش هم فرهاد و من....عزيز جون قدش از من خيلي کوتاه تر بود و من تا کمر بايد خم ميشدم....بوسه اي به گونه گوشتي اش زدم و اون هم سرمو بوسيد....کنار عزيز عمو سعيد ايستاده بود.....قد بلندي داشت و ريش بلند....قيافه جالبي نداشت ولي مثل بابا اخلاقش عالي بود باهم دست داديم .کنار عمو زن عمو پريچهره ايستاده بود ...قيافش دمغ شده بود معلوم بود باز مامان بهش تيکه انداخته.....زن عمو واقعا زن مهربوني بود ولي يک اخلاق بد داشت که زيادي پز ميداد...با اونم دست دادم.کنار زن عمو عمه سميرا ايستاده بود ..35 سالشه و تازه 1 ساله ازدواج کرده....2 هفته بود عمه رو نديده بودم چون اونا مسافرت بودن....عمه رو بغل کردم و مشغول بوس و ماچ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه:چه بزرگ شدي تو اين 2 هفته که نبودم عمه قربونت بره..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خدانکنه ...خوش گذشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جاي شما خالي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شوهر به جاي ما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه بيشگوني از پهلوم گرفت ....کار هميشگيش بود....در کنار عمه فرزاد شوهرش ايستاده بود...دکتر عمومي بود...اخلاقش درحد تيم ملي بد بود.....اه اه...با سر جواب سلاممو داد ..کنار فرزاد بد عنق عمو سهيل ايستاده بود...30 سالش بود ولي هنوز ازدواج نکرده بود...يک رستوران بزرگ توي شانديز داشت که هميشه ما رو مجاني مهمون ميکرد.عمو مردانه گونمو بوسيد .کنار عمو ...مرواريد ايستاده بود قبل اينکه مرواريد رو بغل کنم.نگاهم به سمت فرهاد چرخيد که جلوتر بود و داشت با بقيه سلام و عليک ميکرد..لپاش گل افتاده بود و نيشش باز بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام تيام جان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره چرخيدم سمت مرواريد.دختر خوبي بود.هم از نظر اخلاق هم قيافه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورت کشيده اي همراه ابروان پيوسته و دو تا چشم عسلي درشت و بيني قلمي و لبان برجسته خوش فرم....19 سالش بود و ترم اول پزشکي...بغلش کردم بوسش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبي مرواريد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ممنون...مرواريد هميشه لبخند ميزد و اين صورتش رو جذاب تر ميکرد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار مرواريد هم مهدي ايستاده بود ..اونم دبير فيزيک بود و 30 ساله و مجرد....خيلي بد اخلاق بود و وقتي شوخي ميکرد ادم حالش بهم ميخورد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اونم فاميل هاي دور که خودم خوب خوب نميشناسمشون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه بعد از سلام و احوال پرسي با کسايي که حتي يکبار توعمرم نديدمشون ...ميرم داخل اشپزخونه..عمه نشسته و داره سالاد درست ميکنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کاري نيست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا تيام جون....همون سيني چاي رو ميبري ...مرواريد پيش دستي برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سيني چاي رو برداشتم ...سنگين بود با هزار زحمت...رفتم بيرون از گوشه ي سالن شروع کردم...حالا خدا را شکر همه جا رو صندلي چينده بودند و نياز نبود خم شم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولين نفر که نميدونم کي بود رد کرد و گفت نميخوره..نفر بعدي.کوروش اقا بود که ميشد برادر زاده عزيز جون 60 سال را داشت ... بچه هاش تازه از المان برگشته بودند و به علت مريضي زن کوروش خان همه پاشدن اومدن مشهد پابوس امام رضا....استکان چاي رو برداشت و گفت:شما بايد دختر اقا سعيد باشي درسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه من دختر اقا سينام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_واقعا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مرواريد اشاره کردم و گفتم:اون دخترعمو سيناست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پس تو تيامي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب کردم که بشناسم.يکدونه قند برداشت و روبه يک خانمي که کمي ازش دورتر نشسته بود گفت:هستي خانم.....اين تيامه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن هيکل ريزه ميزه اي داشت....ابتدا اخمي کرد و سپس لبخند زد و گفت:بيا اينجا ببينم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گيج شده بودم..اينا چي ميگفتن.به اون چند نفري که در اون فاصله نشسته بودند چاي رو تعارف کردم و رفتم طرف زني که انگار اسمش هستي بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هيکلش خيلي ريزه ميزه بود فکر کنم نصف صندلي هم برايش کافي بود....خودشو کوچيک تر کرد و گفت:بشين دخترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اذيت ميشين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بشين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشستم کنارش .دست سردشو گذاشت روي پام.با اون شلوارکلفتي که من پام بود بازم سردي دستش حس ميشد.دختري جوون تقريبا 20 ساله کنارش نشسته بود و با کنجکاوي به حرف هاي ما گوش ميداد با اينکه صورتش اون طرف بود معلوم بود به حرف هاي ما گوش ميده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هستي گفت:خب تيام خانم شما بايد پيش دانشگاهي باشين درسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه من سومم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وا به من گفتند شما پيشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و گفتم:ببخشيد کي گفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بماند.چه رشته اي ميخوني حالا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_رياضي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پس خانم مهندسي ميشي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هرچي خدا بخواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دختر کنارش اشاره کرد و گفت:اينم پونه دختر من حسابداري ميخونه ..دانشگاه تهران...دو سه روز ديگه هم بايد برگرده تا عقب نمونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو دراز کردم و گفتم:خوش وقتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زد که گونه هاش چال افتاد.و گفت:منم همينطور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره سرجام نشستم و سکوت بر قرار شد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:شما همين 1 دختر رو داريد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه 2 تا پسر يکي از يکي بهتر دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و اون ادامه داد:يکي شون پژمان هست که رفته سر خونه زندگيش و يک فرشته ي کوچولو به اسم فربد دارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو تکون دادم و ادامه داد:اون پسرمم پارسا داره 25 سالش تموم ميشه.اونم مهندس برق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هميشه وقتي حرف درس ميشه من مشتاق ميشدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه دانشگاهي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ليسانسشو گرفته براي فوقش مياد دانشگاه فردوسي مشهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دانشگاه قبليشون چي بوده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نميدونم والا..ازش ميپرسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو تکون دادم انگار چه قدر برام مهم بود.لپهاش گل افناد و گفت:دخترم تو تاحالا درباره ي ازدواج فکر کردي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه ربطي داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نميخواي بهش فکر کني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من هنوز 17 سالمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من خودم 14 سالگي عروس شدم.16شدم پژمان به دنيا اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ماشا....الانم بهتون 16 ميخوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زد و من گفتم:من ديگه برم به کارام برسم ببخشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خواهش ميکنم دخترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و رفتم به سمت اشپزخونه که مامان صدام کرد ..چرخيدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هيچي مرواريد جان اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخيدم و رفتم تو که يک دفعگي خوردم به يک نفر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم عقب يک پسر تقريبا خوش اندام و خوش قد و بالا...دوتا چشم درشت و کشيده ميشي.قلبم داشت ميومد تو دهنم اين ديگه کي بود.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر:ببخشيد ترسوندمتون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم سکته ميکردم.لبخند خشکي زدم و گفتم:خوا....خواهش ...ميکنم....شما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من نوه کوروش خان هستم اگه بشناسيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يعني نوه برادرزاده عزيز جون.....چه پيچيده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بخشيدين؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از دستي که نبود.اشکالي نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي مسخره زد و گفت:من کارد پيدا نکردم براي مامان ميخواستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله الان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم سمت کمد يک کارد ميوه خوري برداشتم ودادم دستش اونم سريع رفت بيرون و داد به زني که دقيقا مقابل اشپزخانه نشسته بود.زن کارد را گرفت و غر غر کرد.ظرف شيريني رو برداشتم و رفتم بيرون ازهمون رو به رو شروع کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برداشت زير چشمي نگاهم کرد و گفت:شما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تيامم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر کنار دستي زن که قيافه بچه گانه اي داشت گفت:مامان پس اين تيامه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و شيريني را روبه او گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من سيرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بفرماييد يکدونه اشکال نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر چشم و ابرويي بالا انداخت و گفت:گفتم که نميخوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صاف شدم ..اب دهنمو قورت دادم و برگشتم که به کسايي که اونطرف بودن تعارف کنم که مرواريد اومد جلو و خورديم بهم و ظرفي که دست مرواريد بود افتاد روي زمين و خوشبختانه نشکست و قندها روي زمين ريخت....مرواريد که انگار شکه شده بود يک نگاه به من انداخت و من گفتم:ببخشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواهش ميکنم يواشي زير لب گفت و نشست روي زمين و شروع کرد به جمع کردن قندها .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قسمت سوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شدم که کمکش کنم که يکدفعگي فرهاد پريد جلوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من جمع ميکنم تو برو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب کمک ميکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست اروم هلم داد عقب و گفت:برو بينم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و با ظرف شيريني به سمت بقيه رفتم.....از کوروش خان شروع کردم کنار او زني مُسِن نشسته بود با هيکلي درشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بفرماييد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستهاي لرزان برداشت و گفت:ممنون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خواهش ميکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روبه مرد کنارش گفت:کوروش اين کيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تيام.نوه ي محترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وا....دختر سعيد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه دختر اقا سينا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اوا اين که 10 سال ديديمش 7…..8 سالش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بزرگ ميشن ديگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن دوباره روبه من شد و گفت:تو ميخواي خانم شي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جا خوردم....يعني چي منتظر بقيه حرفاش نشدم و به بقيه مهمونها رسيدم...کلا بين همه کسايي که اومده بودند.3 تا دختر جوون و 3 تا پسر جوون بود ...دوتا هم بچه.يکي فربد پسر پژمان و يک دختر ديگه که نميدونم کي بود بعد از پذيرايي به اشپزخونه برگشتم..مهدي،پسر عموم روي صندلي نشسته بود و مچ پاش رو ميمالوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چي شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هيچي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظرف خالي شيريني رو گذاشتم روي ميز و گفتم:بقيه کجان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو اتاقها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يک قدم بهش نزديک شدم و گفتم:مطمئني پات چيزي نشده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اره...اره....چه کنه اي !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پاش نگاه کردم و با صداي بلند تري گفت:ميخواي دوباره بپرس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از جاش بلند شد..يک پسر وارد اشپزخونه شد و مهدي بلند شدو گفت:چيزي ميخواي داداش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر به سمت مهدي رفت و منم رفتم به سمت در که از اشپزخونه خارج بشم که مهدي گفت:تو اتاق بزرگن ...الکي دنبالشون نگردي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخيدم سمتش هردوشون به من خيره بودند و مهدي يک لبخند گوشه ي لبش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرممو تکون دادم و رفتم به اتاق بزرگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرواريد و عمه سميرا مشغول پهن کردن تشک بودند و عزيز جون داشت با مامان و زن عمو پري حرف ميزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالشت ها رو از مروايد گرفتم و روي تشک ها گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان:اينا که خيلي پولدارن ...چرا نرفتن هتل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ميخواستن برن ولي من نذاشتم...بعد از مدتي بچه هاي برادرم اومدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن عمو:نصف بيان خونه ما..نصفي هم اينجا باشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عزيز:اينطوري که زياد ميشه..زري خانم شما خونت جا نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان:واه ...عزيز جون چي ميگي ما به زور خودمون جا ميشيم بعد مهمون بياريم حرف ها ميزنيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عزيز:فقط همين يک شب زري خانم باور کن جا نداريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چيکار کنم خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ميدونستم اين بحث ممکنه به بحث برسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مامان کي ميريم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عزيز:حالا به ايستين شام بخوريد بعد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:نه ديگه من فردا امتحان دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هرجور راحتي مادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بلند شد و رفت به بابا گفت اونم حاضر شد و بعد از يک خداحافظي طولاني اومديم بيرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تااز دم خونه ي اونها تا دم ماشين مامان يکراست غر ميزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_يعني چي اخه من 3 ساعته اونجا نشستم نه دختر اون برادرت نه اون خواهرت يک ليوان چاي دست ادم نميدن........براي شامم اومدم اونهمه برنج پاک کن و دم کن ...اون خواهرت يا زن داداشت يک تشکر کوچيک کردن......من اگه ديگه اينجا کار کردم...من شايد نخوام مهمون بياد خونم مگه به زور ميشه اي داد بي داد...سوار ماشين شديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد :بابا ضبط رو روشن کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان:نيازي نيست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا اونجا هيچ کس حرفي نميزد وقتي رسيديم فرهاد گفت:بابا شما هم فاميلهاتون زياد بودن به روتون نمياوردين؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا:اينکه بدي نداره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پس منم اگه 10 تا بچه بيارم اشکالي نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با خنده گفت:اگه زنت توانشو داشته باشه چرا که نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد :بابا پس يک زن پر توان برام پيدا کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان يکي پشت گردن فرهاد زد و گفت:خجالت بکش بچه زمان ما اسم عروسي ميومد همه قرمز ميشدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد:ولي اين تبصره ماله دخترهاست ها....پسر ها تازه باديم به غبغب ميندازن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با شوخي گفت:تيام جان توهم شوهر پر توان ميخواي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با داد:سينا!!!!!!!!!!!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اينجور شوخي ها از بابا بعيد بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد شديم سريع رفتم تو اتاق و خودمو انداختم روي تخت چوبيم که کنار کمد و زير پنجره بود...يک اتاق کوچيک که يک کمد بزرگ و دو دره در کنار تخت چوبيش و يک ميز وسط اتاق و يک فرش نيم سوخته و يک پنجره بزرگ و يک کتابخونه که پر بود از کتابهاي من.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا چشمامو بستم....رفتم به خواب..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت 4 ساعتو کوک کرده بودم.بلند شدم و يک ابي به دست و صورتم زدم ...نماز خوندم و و شروع کردم به درس خوندن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درس خوندم و اونقدر دوره کردم تا ساعت 6 و حاضر شدم و بدون صبحونه رفتم طرف مدرسه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه خواب بودم و من بايد تنهايي ميرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيابون ها هم خلوت و هوا سرد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قسمت4

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کيفم روي دوشم بود مثل اين بچه دبستاني ها ولي اينم کيف خودشو داشت...پيچيدم توي خيابون اصلي که شيدا و شاهين از جلو دراومدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا:سلام حضرت بانو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عليک سلام خوبين؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا:مچکريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهين:سلام عرض ميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اوا سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نديده بودمش ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا:داداشم لاغره وريزه ولي نه اينقدر که نبينيش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهي به هيکل شاهين انداختم برعکس خيلي گنده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهين:مشکلي نيست..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا:نميگفتي مشکلي بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهين:تک و تنها تو خيابون اين موقع صبح اي واي من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا:داري تور پهن ميکني باز؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهين:فکر کنم داره تور هاي ديشبشو جمع ميکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:بچه ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا:هيس بزار دقت کنه پسري جا نمونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يکي اروم زدم تو پهلوي شيدا که گفت:باشه باشه کارتو انجام بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتيم ميرفتيم که چشممون به يک گدا خورد که روي زمين نشسته بود...اول صبحي چه فعاله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهين:چه چيزهايي هم تو تورش افتاده.....اوه اوه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو پايين انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا بازوهامو فشار داد و گفت:دوس جونمو اذين نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهين:اذيت چيه واقعيته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرسه خنيديدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.نزديک در ورودي بوديم که دبير فيزيک رو ديديم..اقاي افشار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا با ديدن اون گفت:يا حضرت عزرائيل خودت کمک کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهين:کمک چيه بگو کار رو تموم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا:خدا نکنه....خدايا اين اجنه معلق که افريدي براي چي..مرتيکه چشم اسموني بيشعور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شيدا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا سرشو انداخت پايين و گفت:سلام استاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افشار سرشو بالا اورد نيم نگاهي به هردومون کردو گفت:عليک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا از پشت براش شکلک در اورد و از شاهين خداحافظي کرد و رفتيم داخل مدرسه.وارد کلاس شديم.شيدا کيفشو از راه دور روي ميز پرت کرد و رفت پاي تخت...گچ رو با صداي بدي کشيد روي تخته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبا بغل دستي سوگل نشسته بود و کتابش روي پاش بود... و يا صداي گچ داد زد:نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا صداشو بچگانه کرد و گفت:دوش دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبا زير لب طوري که شيدا نشود گفت:مسخره .و دستاشو روي گوشش گذاشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنگ اول فيزيک داشتيم.سوگل که از در وارد شد مثل ابر بهار گريه ميکرد....هرچي بهش ميگفتيم هنوز که نمره ها رو نداده گريه براي چي ميکني ولي اون به گريش ادامه ميداد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالا خره استاد وارد کلاس شد ..چشم هاي نگران همه روي او ثابت ماند.کيفش را روي ميز گذاشت و کتش را به پشت صندلي اويزان کرد و در جاي خود نشست...نگاهي به دفتر نمره اش انداخت و گفت:برنامه چيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبا از پشت من بلند شد و گفت:نمره ها رو بدين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد افشار ابروهاي پهنش را بالا انداخت و گفت:درسته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه صاف نشسته بوديم.غزل بغل دستيم هرزگاهي با استرس به من نگاه ميکرد و من فقط لبخند ميزدم.هميشه نمره هاي فيزيکم رو گند ميزدم و اگه ايندفعه هم بد ميشدم بي انصافي بود چون 5 ساعت شب قبلش درس خوندم.موهامو داخل دادم و دستامو در هم گره کردم...چشام روي ميز استاد که در فاصله دوري از ما بود ميخکوب شده بود....استاد ضربه ي ارامي به ميز زد و گفت:خب ...خب...خانما .....نمره ها اصلا خوب نبود....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يکي از بچه ها بلند شد و گفت:استاد پايين ترين نمره چند بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد سري تکون داد و گفت:2

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهن همه باز موند..استاد برگه ها رو توي دستاش محکم کرد و از جا بلند شد:يعني يک دختر سوم دبيرستاني....از 20 تا سوال اسون فيزيک بايد 2 تاشو بلد باشه..همه سراشونو پايين انداختن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خيله خب بسه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفر اول خانم....خب معلومه ....مثل هميشه شکيبا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو يک دفعگي اوردم بالا استاد لبخند تلخي زد و گفت:18.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا بلند شدم و گفتم:ممنون و برگه رو از دستش گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از خوندن چند نفر گفت:باران بهادري 13.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باران چنگي به صورتش زد و برگه را کشيد که نصفش پاره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_صباشيرزاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_14

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبا با غرور جلو رفت و برگه را گرفت و زير لب چيزي گفت و به سرجايش اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شيدانيک خواه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله اقا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خيلي عاليه 7.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ شيدا سرخ و سفيد شد و با قدم هاي اهسته برگشو گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل دماغشو کشيد بالا و به استاد نگاه ميکرد که اسم اونو صدا زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_و خانم سوگل صادقي...3.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل سرشو محکم روي ميز زد و شروع کرد به گريه کردن صبا رفت و برگشو گرفت و داد دستش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو گذاشتم روي دست سوگل و ازش خواستم گريه نکنه ولي نميشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افشار:خانم شکيبا ليست رو از دفتر بياريد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و رفتم به سمت طبقه پايين که دفتر شلوغ بود...ليست رو گرفتم و برگشتم به کلاس...5 دقيقه اخر کلاس بود که گفت ليست رو ببرم پس بدم..رفتم پس دادم و با دو برگشتم که زنگ خورد و اقاي افشار بلافاصله اومد بيرون و بهم خورديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبمو گاز گرفتم و گفتم:ببخشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افشار مردي قد بلند و لاغر بود.چشم هاي ريز و ابي روشني داشت و هميشه عينک گنده ميزد.ته ريش هم داشت...ابروهاشم که پر پر بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد و گفت:مايه مباحاته به يکي از دانش اموزهاي زرنگ بخورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمي کردم که خودمم دليلشو نميدونم ولي فهميدم ازش خوشم نيومده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بازم عذز ميخوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشو تکون داد و از کنارم رد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون روز هم تموم شد...با شيدا و سوگل و باران از کلاس خارج شديم و به حياط رفتيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دم در ايستاده بوديم که سوگل گفت:اگه مامانم بفهمه دو تيکم ميکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه سکوت کرده بوديم .که شاهين از دور نزديک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام خانما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه اروم جوابشو داديم که شيدا روبه من گفت:ما داريم ميريم توهم بيا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه مزاحم نميشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_يک جوري ميگه مزاحم نميشم انگار ميخوايم با لامبورگيني بريم..بايد پياده بريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و ازبچه ها خداحافظي کردم و همراه شيدا و شاهين به سمت خونه ميرفتيم که يک کوچه قبل کوچه اي که از هم بايد جدا ميشديم فرهاد رو ديدم.جلو اومد و سريع گفت:سلام کجا ميري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شيدا بلند گفت:سلام./

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد با تعجب نگاشون کرد که من گفتم:اين شيدا جان هست دوستم و برادرشون شاهين...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد نگاه بدي به من کرد و گفت:خداحافظ و دستمو کشيد خداحافظي کردم و رفتم اونور خيابون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قسمت پنجم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد ساکت بود دليل اينکارشو نميفهميدم اصلا دليلي نداشت که اينکارو بکنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد چند قدم از من جلوتر ميرفت و سريع در خونه رو باز کرد و داخل رفت منم دنبالش رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان در حال لباس پوشيدن بود و با عجله وسايلي را داخل ساکش ميگذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام چه خبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بدو حاضر شو دير شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کجا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد:خونه اقاي شجاع.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقنعه امو از روي سرم کشيدم و گفتم:مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ميخوايم بريم خونه عزيز ديگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مامان براي فردا درس دارم يعني چي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_يعني همين.بدو الان بابات مياد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباساي مدرسم رو در اوردم و يک مانتو سفيد که سر استين هاش و يقه اش دکمه خورده بود ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شلوار لي مشکي و يک شال سورمه اي سرم کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان نشسته بود روي مبل و با انگشتانش بازي ميکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آمادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان سرشو بالا اورد و ناگهان قيافش در هم رفت و گفت:واه . . . واه اين چه لباسيه . . .کيسه گوني تنت ميکردي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چشه مامان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بگو چش نيست. . . از اين لباس گشاد تر نداشتي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبه که.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه خير...يک تونيک برات اوردم همونجا تنت کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مامان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ها . . .چيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اونج يک عامله مَرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب باشه اين همه دختر با بدتراز اين ميان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو پايين انداختم و اخم کردم.با صداي بوق مامان کيفشو برداشت و به سمت در رفت و گفت:17 سالشه نميدونه چه لباسي بايد بپوشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد نيومد. . . .گفت عصري خودش مياد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوار ماشين شديم.بابا معلوم بود خستگي از سر و روش ميباره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي رسيديم.همه سر سفره بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان هم خواست قبل از عوض کردن لباس غذا بخوريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتيم سر سفره و با همه سلام و احوال پرسي کرديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید