رمان جنجالی گناهکار دلنوشته های یک پسر و دختر یه نام های آرشام و دلارام با ویژگی های خیلی خاص را بیان میکند که طی یک داستان طولانی ماجرا های هیجان انگیزی را تجربه می کنند. گناهکارِ قصه ی ما یه مردِ..آرشام..مردی که به ظاهر خودش رو گناهکار نمی دونه..ولی.. حِرفه ش چیه؟..زورگیری؟!..باج گیری؟!..کلاهبرداری؟!..یا.. گناهش خلافه یا خلافش گناه؟..شاید هم هر دو.. گناهکارِ قصه ی ما دل داره؟!..وجدان داره؟!..من که میگم داره..ولی اگر دل داره و وجدان حالیشه پس چرا شد گناهکار؟!!.. چی شد که آرشام این مسیر رو تو زندگیش انتخاب کرد و تهش رسید به اینجا که این اسم شد لقبش؟!لقبی که خودش به خودش داد ولی کسی جرات نداشت اونو گناهکار بخونه.. این قصه از کجا شروع شد؟!..شاید از اونجایی که آرشام فهمید توی این دنیای بزرگ بین این ادمای دوراندیش و ظاهربین یا باید درّنده باشی یا بذاری اونا تو رو بدرن.. آرشام توی زندگیش یک هدف داره..هدفی که براش بی نهایت مهمه..خیلی ها رو برای رسیدن به این هدف از سر راهش بر می داره.. ایا عشق به سراغش میاد؟!.. مردی که حتی از اسمش هم فراریه..کسی که همیشه به عشق پشت پا زده و اون رو مزاحم تو کارش می دونه می تونه عاشق بشه؟!.. دلارام دختری پر از شور و احساس..درست نقطه ی مقابلِ مردی سرسخت از جنس غرور..این دختر چطور وارد زندگی آرشام میشه؟!..از راه عشق یا.. دختری که به هیچ عنوان حاضر نیست تو زندگیش حرف زور بشنوه و همیشه با زبون تند و تیزش از خودش دفاع می کنه..دختری که نترس نیست ولی لفظ قوی داره.. و اما شغل گناهکارِ ما چیه؟..به گناهش مربوطه؟.. خودش همیشه میگه :اسمم گناهکار..رسمم تباهکار..

ژانر : عاشقانه، اجتماعی، رازآلود، هیجانی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۵ ساعت و ۳۸ دقیقه

مطالعه آنلاین گناهکار (نسخه کامل)
نویسنده : فرشته تات شهدوست (fereshteh27)

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #رازآلود #هیجانی

خلاصه :

رمان جنجالی گناهکار دلنوشته های یک پسر و دختر یه نام های آرشام و دلارام با ویژگی های خیلی خاص را بیان میکند که طی یک داستان طولانی ماجرا های هیجان انگیزی را تجربه می کنند.

گناهکارِ قصه ی ما یه مردِ..آرشام..مردی که به ظاهر خودش رو گناهکار نمی دونه..ولی..

حِرفه ش چیه؟..زورگیری؟!..باج گیری؟!..کلاهبرداری؟!..یا..

گناهش خلافه یا خلافش گناه؟..شاید هم هر دو..

گناهکارِ قصه ی ما دل داره؟!..وجدان داره؟!..من که میگم داره..ولی اگر دل داره و وجدان حالیشه پس چرا شد گناهکار؟!!..

چی شد که آرشام این مسیر رو تو زندگیش انتخاب کرد و تهش رسید به اینجا که این اسم شد لقبش؟!لقبی که خودش به خودش داد ولی کسی جرات نداشت اونو گناهکار بخونه..

این قصه از کجا شروع شد؟!..شاید از اونجایی که آرشام فهمید توی این دنیای بزرگ بین این ادمای دوراندیش و ظاهربین یا باید درّنده باشی یا بذاری اونا تو رو بدرن..

آرشام توی زندگیش یک هدف داره..هدفی که براش بی نهایت مهمه..خیلی ها رو برای رسیدن به این هدف از سر راهش بر می داره..

ایا عشق به سراغش میاد؟!.. مردی که حتی از اسمش هم فراریه..کسی که همیشه به عشق پشت پا زده و اون رو مزاحم تو کارش می دونه می تونه عاشق بشه؟!..

دلارام دختری پر از شور و احساس..درست نقطه ی مقابلِ مردی سرسخت از جنس غرور..این دختر چطور وارد زندگی آرشام میشه؟!..از راه عشق یا..

دختری که به هیچ عنوان حاضر نیست تو زندگیش حرف زور بشنوه و همیشه با زبون تند و تیزش از خودش دفاع می کنه..دختری که نترس نیست ولی لفظ قوی داره..

و اما شغل گناهکارِ ما چیه؟..به گناهش مربوطه؟..

خودش همیشه میگه :اسمم گناهکار..رسمم تباهکار..

توجه کنید : این کتاب توسط انتشارات آراسبان به چاپ رسیده است.

از زبان نویسنده ی رمان: می تونستم این رمانو تو دو جلد تمومش کنم، ولی صرفا فقط به خاطر راحتی خود خواننده این کارو نکردم و گذاشتم همه ی موضوعات تو یک جلد اتفاق بیفته و به پایان برسه.

اینو بدونید که رمان گناهکار علاوه بر متفاوت بودن یک رمان طولانی و پرمحتوا خواهد بود. نمایانگر عشقی که با نیاز همراه نباشه و اون قدری قوی باشه که آدمی رو وادار به تغییر کنه.

مقدمه :

به نام خدایی که عشق را در قلبِ پاکِ یک عاشق جای داد تا از هوس دوری کند.

بر بستره ی غلیظ گناهان خود دست می کشم و با انگشت بر روی آن چنین می نویسم:

گناهکار، گناهکار، گناهکارم من!

خدایا گناهکارم؟! جز این واژه ای بر خود و اعمالم نتوانم گذارم.

چه کردم؟! در این دنیای بزرگ بین آدم هایی که کم و بیش خود به آغوش گناهان من روی آوردند.

من کیستم؟! آیا تنها یک گناهکار؟!

کسی که با ریا خوی گرفته بود، با دروغ برادری می کرد، با نیرنگ های فراوان این و آن را فریب می داد.

من آرشام، کسی هستم که لقب گناهکار را روی خود گذاشتم؛ آری تنها خود می دانم و خدایم!

من چه هستم؟! به راستی من کیستم خدایا؟! بنده ی خاطیِ تو؟!

من آرشام، کسی که معنای اسمش به قدرت وجودش بهایی پرداخته. من گناهکارم، از خلاف و گناه ابایی ندارم چون این راه را خود انتخاب کردم.

چه کسی می تواند به من کمک کند؟! خودم؟! خدا؟! بنده اش؟!

اما من نیز تهی خواهم ماند از همه چیز و هیچ چیز ... می خواهم؟! آیا می خواهم پاک شوم؟! نباشم مملو از گناه؟! خالی شوم؟!

نمی دانم سرگردانم، خود نمی دانم چه می خواهم و نمی دانم سرانجامم چه می شود!

دل ها شکستم، دیدگان را به اشک نشاندم، آه و ناله های زیادی پشت سرم است، ولی من به آن ها بهایی نمی دهم و بی توجه می گذرم و به گناهم ادامه می دهم.

من آرشام هستم، کسی که می تواند به راحتی گناه کند و دل مردم را بشکند، ولی نگذارد ذره ای از غرورش کم و کمرنگ تر شود.

من می توانم، چون می خواهم. چه چیز می تواند من را منصرف کند؟! در این راهی که قدم گذاشتم چه چیز می تواند مرا منع از گناه کند؟!

در این دنیایی که تاریکی نیمی از وجودش است، دنیایی که به چشم من روشنایی ندارد، چون تمامش سیاهی است. آیا آدمی هست که به دلم روشنایی بخشد؟! به راستی او کیست؟!

خود نمی دانم اصلا چنین کسی وجود دارد؟!

من بودم، بین همه ی این آدم ها بودم و با آن ها زندگی کردم؛ با گریه ها و ناله هایشان آشنا هستم، با غم و خنده هایشان که از روی بی دردی است!

خود دیدم که وقتی پای بر دنیای لطیفشان می گذارم، چه می شود؛ چون نسیمی بر پیکره ی آن ها می وزم ولی در آخر چون طوفانی سهمگین وجودشان را ویران می کنم و می گریزم!

آیا ترسی دارم؟! وجدانم خفته؟! آری خود چنین خواستم. وجدان خفته ام را چنین دوست دارم و از بیداری آن هراسی ندارم، چون خود می توانم جلوی آن بایستم.

چه چیز می تواند جلوی من بایستد؟! چه نیرویی می تواند با غرور و تکبر من مبارزه کند؟!

عشق چیست؟! قبولش ندارم؛ چون نیست، چون عشق پوچ است و من عشق را نمی شناسم، چون نمی خواهم که بشناسم و از عشق بیزارم؛ از آن می گریزم و به آن تن نمی دهم!

اما همه چیز دست ما نیست و گاهی زندگی آن طور که ما می خواهیم پیش نمی رود. برگ به برگ تقدیر بی وقفه ورق می خورد، بی آنکه از خود بپرسد به کجا چنین شتابان؟!

زندگی من، آرشام به کجا رسید؟! اصلا قصه ی زندگی آرشام از کجا شروع شد؟!

و این منم آرشام، اسمم گناهکار و رسمم تباهکار!

اسمم گناهکار، رسمم تباهکار

باران به من ببار، آری به من ببار

ویرانه شد دلم، خون گشت حاصلم

نفرین بر این گناه، باران به من ببار

آری به من ببار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم غلیظی نگاهش کردم. گریه می کرد و برام مهم نبود، ای کاش خفه می شد؛ صداش روی اعصابم بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو بهش کردم و با صدای بلند گفتم: هستی برو پایین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گریه داد زد: نمی خوام آرشام، چرا درکم نمی کنی؟ تو که می دونی عاشقتم، پس چرا با من همچین معامله ای کردی؟ چرا؟ چــــرا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خاطر جیغ هایی که می کشید، کنترلم رو از دست دادم و سریع از ماشین پیاده شدم. به طرفش رفتم، در رو باز کردم، بازوش رو توی چنگ گرفتم و کشیدمش بیرون. در برابر من توان مقاومت نداشت. غریدم: بیا بیرون عوضی، دیگه نمی خوام چشمام به ریخت نحست بیفته؛ یا گم می شی اونم برای همیشه؛ یا همین جا کارت رو یکسره می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک طرف زمین خاکی بود و یک طرفه دیگه پل هوایی و پرنده هم پر نمی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیغ کشید: دیگه می خوای باهام چکار کنی؟ من عوضیم یا تو؟ به روز سیاه نشوندیم و با احساساتم بازی کردی، دیگه چی دارم که می خوای ازم بگیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلش دادم و با اخم گفتم: باهات چکار کردم؟ بهت دست درازی کردم؟ ازت فیض بردم؟ یه شب رویایی رو برات رقم زدم؟ چکارت کردم کثافت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق هق می کرد و همه ی آرایشش توی صورتش پخش شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشست روی زمین و زار می زد. دلم براش نمی سوخت، آره این رو برای اون ها به حق می دیدم، از اینکه خردشون کنم لذت می بردم. وقتی می دیدم این طور جلوم زانو زدن و شیون و زاری راه انداختند! من کسی هستم که هیچ چیز و هیچ کس نمی تونست باهاش برابری کنه، غروری که من داشتم برای خودم ستودنی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لگد به پاش زدم: پاشو خودتو جمع کن. دارم بهت هشدار می دم هستی، اگر یک بار دیگه اون طرفا پیدات بشه زندت نمی ذارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشو بلند کرد و با گریه گفت: می دونم، خیلی خوب می شناسمت که هر غلطی ازت بر میاد. توی این مدت منو به بازی گرفتی و کاری کردی دوستت داشته باشم، ولی بعد که از خانوادم جدام کردی کشیدی کنار و گفتی همش یه بازی بود. خیلی نامردی آرشام، خیلی نامردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت یقشو چسبیدم و بلندش کردم که جیغ خفیفی کشید. زل زدم توی چشماش، تموم خشمم رو ریخته بودم توی چشمام. فک منقبض شدمو محکم تر روی هم فشار دادم. تکون محکمی بهش دادم و داد زدم: برای آخرین بار دارم بهت می گم، تو برام مثل یه اسباب بازی بودی. تو اولین و آخرین کسی هم نیستی که این طور اونو به بازی می گیرم. می دونی چیــه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلندتر داد زدم: عاشق اینم که خرد شدنتون رو ببینم. اون روح و احساس لطیفتون رو به آتیش بکشم؛ اشکو توی چشماتون ببینم و کاری کنم که جلوم زانو بزنید. دوست دارم توی چشمام زل بزنید و بگید غلط کردم آرشام، هر کار بگی می کنم، فقط ترکم نکن! اونجاست که برام با یه تیکه آشغال هیچ فرقی نمی کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هلش دادم که به پشت افتاد روی زمین و ناله کرد. بی صدا هق هق می کرد. از صدای بلندم وحشت کرده بود. سریع نشستم پشت فرمون و بدون اینکه به اطرافم توجه داشته باشم، حرکت کردم. از آینه عقب رو نگاه کردم، زانوهاش رو بغل گرفته بود و سرشو انداخته بود پایین. لبخند زدم، لبخندم پر رنگ تر شد و کم کم تبدیل به قهقهه شد! خنده ای از روی حرص و خشم. به حد جنون عصبی بودم؛ هیچ وقت نمی خندیدم، فقط وقتی که از شکست دادن غرور و خرد کردن احساساتشون سرمست می شدم و اون وقت بود که با صدای بلند قهقهه می زدم! ولی مثل همیشه آروم آروم صدام پایین اومد تا جایی که آثار لبخند هم روی لبام نموند. نمی دونم این چه حسی بود که دقیقا بعد از اجرای نقشم بهم دست می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی توی گوشم تکرار می شد که تو یک گناهکاری، ولی این پژواک رو دوست داشتم. آره، آرشام گناهکار بود! جنس مخالف برام یک جور وسیله ی سرگرمی بود. می گرفتمشون توی مشتم و هر وقت که می خواستم ولشون می کردم. اونا صرفا برام حکم اسباب بازی رو داشتن نه چیز دیگه. عاشقم می شدند، ولی عشقی تو کار من نبود. از روی نیاز می اومدن توی آغوشم؛ گرماش رو که حس می کردند دیگه کنترلی از خودشون نداشتند و مثل یه حیوون رامم می شدند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از توی آینه ی جلو به صورتم نگاه کردم؛ مثل همیشه یه اخم روی پیشونیم درست بین ابروهام نشسته بود. این اخم با من انس گرفته بود؛ نه خودم می خواستم که دور بشه و نه اون منو تنها می ذاشت. خوشحال بودم، یه خوشحالی تلخ. وقتی یکی از اون اسباب بازی ها رو دور مینداختم، می شدم اینی که الان هستم! نبضم تند می زد؛ با خشم از روی حرص درونم پر خروش می شد که با این تندی صدا و داغی خون توی رگ هام آروم می شدم. این گرما از سر نفرت بود، فقط نفرت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صورتم توی آینه نگاه کردم! پشیمون بودم؟! از انتخاب این راه و ... از ... نه! تموم این حس های مزاحم به نوعی، هیچ بود، پوچ و تو خالی، درست مثل حباب! تهی بودم، تهی از هر احساسی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی خونه ترمز کردم، در رو با ریموت باز کردم و ماشین رو بردم تو. هنوز پام رو از ماشین بیرون نذاشتم که چند تا از خدمه ها که بیرون از ویلا بودند، جلوم صف کشیدند. نگاهِ کوتاهی به تک تکشون انداختم؛ از بین این همه خدمه تنها شکوهی بود که مشاور و یه جورایی دست راستم محسوب می شد. از رمز و راز کارهای من با خبر نبود؛ فقط تا حدی که خودم می خواستم. این قدری که به دردم بخوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سنگین نگاهش کردم یک قدم به طرفم برداشت. سرش رو کمی خم کرد و گفت: سلام قربان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها به تکون دادن سرم اکتفا کردم وبا قدم هایی محکم وارد ویلا شدم. به طرف اتاق کارم رفتم، اتاقی که جز خودم هیچ کس حق ورود به اونجا رو نداشت؛ چه در حضور من و چه درغیابم. اگر کسی به یک قدمی اینجا نزدیک می شد و یا قصد کنجکاوی داخل اتاق رو داشت بی برو برگرد باید سزاش رو هم می دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی در رو به شکوهی کردم و با همون اخمی که روی صورت داشتم گفتم: بگو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می دونست این جور مواقع تنها به اصل قضایا گوش می کنم و کاری به جزییات ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قربان آقای شایان تماس گرفتند و اصرار داشتند حتما یه سر برید پیش ایشون؛ ظاهرا کار مهمی با شما داشتند و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو بردم بالا که سکوت کرد. بدون هیچ حرفی وارد اتاق شدم و در رو از داخل قفل کردم. تاریک بود و با زدن کلید برق فضای اتاق روشن شد، ولی روشناییش خیلی کم بود ،خیلی خیلی کم! نمی خواستم حتی ذره ای نور به داخل این اتاق راه پیدا کنه. تاریکی و سیاهی جزیی از اسرار این اتاق بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل همیشه با نگاه تیز و دقیق، فضای اطرافم رو از نظر گذروندم. همه چیز سر جای خودش بود. کمد مخصوص، میز و صندلی وسط اتاق، وایت بردی که روی سه پایه گوشه ی دیوار بود و همین طور مجموعه ای کامل و بی نقص از عکس هایی که با وجود اون ها من رو قدم به قدم به هدفم نزدیک می کرد. تمامی اون ها رو تو یک ردیف کنار هم به دیوار زده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«عکس» ولی نه هر عکسی، تصویر همه ی اونایی که با اشتیاق توی چنگم می اومدند. کسایی که علاوه بر احساس آرامش بعد از انتقام، مدتی هم من رو سرگرم می کردند. اونایی که باید تقاص پس می دادند، تقاص یک اشتباه بزرگ؛ این قدر بزرگ که براشون چنین مجازاتی رو در نظر گرفتم. نابودی حق بود بر اون ها، بر همه ی کسانی که مخالف آرشام بودند و من این حق رو بهشون می دادم؛ حق مجازات شدن، حق خرد شدن و شکستن! این گناه من بود و تا سر حد مرگ در لذت این گناه غرق می شم ... اما بین این ده نفر فقط نفر دهم با بقیه فرق داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت میز نشستم؛ با ژست خاصی به پشتی صندلی تکیه دادم و انگشتامو تو هم گره کردم. نگاهی به اطراف انداختم، از این فضای نیمه تاریک خوشم می اومد. هر وقت وارد اینجا می شدم یعنی نفر بعدی باید انتخاب می شد. انتخاب برای انجام مجازات و اون هم به روشی که آرشام در نظر می گرفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی صندلی بلند شدم و به طرفشون رفتم؛ دیگه نیازی به شمارش اون ها نبود و فقط سه نفر باقی مونده بود، از ده نفر سه نفر! و این یعنی لحظه به لحظه به هدف نزدیک شدن، یعنی قدمی رو به پیروزی برداشتن. با هر نفر یک قدم ... اما کار نفر نهم رو یه جورایی نیمه تموم گذاشته بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف دستگاه پخشی که کنار کمد بود، رفتم. دکمش رو فشردم و صدا توی فضای اتاق پخش شد. برای من روح نواز بود، دلنشین و پر از آرامش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آهنگ پرونده از حمید عسکری»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار اولی نبود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که توی قلب من می مرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگاه های عجیب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کفر منو در می آورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرز می پرید من کشتمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در فکر کشتن کشتمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من اون بد لعنتیو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اشک و لبخند کشتمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه سیگار از توی جلد در آوردم و با فندک زیپوم روشنش کردم. فندک طلایی رو پرت کردم روی میز و پک عمیقی به سیگارم زدم. چشمامو بستم، سرمو بلند کردمو دودش رو به آرومی بیرون دادم. وقتی چشمام رو باز کردم نگاهم بهش افتاد. عکس شماره ی هشت ... نفر بعدی اون بود. یه دختر با موهای بلوند، چشمان سبز که زیبایی چشمگیری نداشت. نه زیبا نبود، برای من معمولی بود! زیباترین موجود روی این کره ی خاکی هم جلوی چشمان من چشمگیر نبود. انگشت اشارمو روی صورتش کشیدم، پوزخند زدم و پک بعدی رو هم به سیگارم زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماژیک قرمز و از روی میز برداشتم و روی عکس دو خط به حالت ضربدر کشیدم. دو خط که از روی هم رد می شدند و هم رو نصف می کردند و با قرمزی رنگشون هشدار می دادند. نه به من، به صاحب عکس به این دختر؛ شیدا صدر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرونده هام کامل شدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چند تا سیگار و یه عکس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در پی اثبات یه جرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عشق و نفرت کشتمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انکار می کرد حرف منو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی که چشمامو می دید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گناه تازه ای نداشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط یک کم هرز می پرید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه ی اون ها فقط یک مشت آدم بی ثبات بودند؛ اینکه تا گوشه چشمی بهشون می کردم خودشون رو تسلیم من می کردند. حرفه ای عمل می کردم، جوری که مو لای درزش نمی رفت. اونا آدمای خاصی بودند، پس باید خاص باهاشون رفتار می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این همه حرف و حدیث

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حیثیت منو می برد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی که داشت تموم می کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جون منو قسم می خورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آرشام به خدا دوستت دارم. آرشام به جون خودت که عشقمی، به جون خودم ... چرا باورت نمی شه؟ چرا این قدر دل سنگی؟ چرا با من این کار رو می کنی؟ آرشـــــام!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نحسشون توی گوشم تکرار می شد، انگار جلوی چشمام ایستاده بودند. هر هفت نفر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون هایی که توی آغوش غرورم ذوب شدند؛ دخترانی که وسیله ی سرگرمی و انتقام آرشام بودند و روحشون توسط من به تباهی کشیده شد. مردی که غرورش رو نادیده گرفتند. کسی که تونست همشون رو به قعر سیاهی بکشه، ولی نخواستند باور کنند ... و حالا باید منتظر مجازات باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پک سوم رو به سیگارم زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم و هوشیار کشتمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیدار بیدار کشتمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چاره ی دیگه ای نبود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی اجبار کشتمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرز می پرید من کشتمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در فکر کشتن کشتمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من اون بد لعنتیو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اشک و لبخند کشتمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند تلخی روی لبام نشست. از روی غم، غمی که منو مجاب به این انتقام می کرد. توی سرم افکار مختلفی چرخ می خورد؛ فکر یک رویای سیاه و یا ... شایدم یک کابوس! آره به کابوس بیشتر شبیه بود، کابوس های من همیشه به حقیقت تبدیل می شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با انگشت اشارم به عکس ضربه زدم و با پوزخند گفتم: منتظرم باش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پک محکمی به سیگارم زدم و این بار دودش و توی صورتش بیرون دادم. عکس رو از صفحه برداشتم، وقت خرد شدنش رسیده بود؛ نفر هشتم منتظرم بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدمتکار شایان به استقبالم اومد و مثل همیشه رسمی جلوم ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای شایان توی اتاقشون هستند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله، آقا منتظر بودند تا شما تشریف بیارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون هیچ حرفی از پله ها بالا رفتم. اتاق شایان درست سمت راست بود. صدای قدم هام انعکاس عجیبی رو به سالن و فضای اطراف بخشیده بود. پشت در ایستادم و تقه ای زدم. صداش رو شنیدم، جدی مثل همیشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا تو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض ورودم به اتاق، نگاهی به اطراف انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوش اومدی پسر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه قدم به داخل برداشتم، نگاهم به رو به رو بود. میز بزرگی که انتهای اتاق قرار داشت و یک صندلی بزرگ که پشت به من بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یک چرخش به طرفم برگشت. حتی ژستش هم مثل همیشه بود، خسته کننده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی صندلی لم داده بود؛ ابروهاشو جمع کرد و پک عمیقی به سیگارش زد. سر سیگار روشن شد، سرخ و آتشین، و طولی نکشید که خاکستر شد! به حالت خاصی اون رو با حرص توی جا سیگاری کریستال خاموش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به موقع اومدی، بیا جلوتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند لحظه که توی چشماش زل زدم، قدمی به جلو برداشتم. رو به روش ایستادم و مثل خودش سرد نگاه کردم. جدی و خشک گفتم: ظاهرا باهام کار مهمی داشتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می دونست عادت ندارم موقع شنیدن حرف های طرف مقابلم بنشینم، برای همین تعارف به نشستن نکرد. با تموم علایق و خصلت های من آشنا بود. جای تعجب نداشت، یک عمر اون استاد بود و من شاگرد؛ ولی حالا اینی که رو به روش ایستاده ... خیلی راحت همه رو درس می ده! ولی شایان رذالتی توی وجودش داشت که این همه سال با تموم تلاشی که کردم نتونستم به پای اون برسم. بی بند و باری ای که شایان داشت، من ازش فراری بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه پاکت سفید گذاشت روی میز و به طرفم هُل داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بردار، تموم اطلاعات داخلش هست. مثل همیشه این بار هم باید کارت رو درست انجام بدی و فقط یک ماه فرصت داری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو تکون دادم و بدون هیچ حرف اضافه ای جوابش رو دادم: فهمیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرد، پاکت رو از روی میز برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر کس این اجازه رو نداشت که این طور سرسختانه در مقابل شایان بایسته و با غرور نگاهش کنه، اما خب منم هر کس نبودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی آینه ایستادم و دستی به کت و شلوار مشکی و خوش دوختی که به تن داشتم، کشیدم. امشب برای اجرای مرحله ی اول نقشم دعوت شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیشه ی شفاف ادکلنم رو از روی میز برداشتم، به زیر گردن و مچ دستم زدم. بوش مست کننده بود، تحریک کننده و جذب کننده! همونی که می خواستم و برای امشب مناسب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی آینه به خودم نگاه کردم؛ چشمان سیاهی که در وجود هر آدمی نفوذ می کرد و روح رو می شکافت. جسم که در برابر نگاه من توان مقاومت نداشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم، مرحله ی اول این بازی کم کم داره شروع می شه. شیدا صدر ... بهتره به بهترین شکل ممکن از آرشام استقبال کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوییچم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ وقت دوست نداشتم کسی برام رانندگی کنه؛ یه فراری مشکی رنگ که مدلش خاص بود، مثل همه ی اون چیزهایی که به من تعلق داشت. کسی که صاحب ثروتی عظیم بود، مردی تنها با هدفی حساب شده و آینده ای نامعلوم. زندگی سرد و بی روح آرشام، توی تنهایی هاش خلاصه می شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرکت کردم؛ امشب مهندس صدر توی خونش به مناسبت تولد دخترش شیدا مهمونی با شکوهی ترتیب داده بود. مطمئنا امشب کادوهای زیادی تقدیم دختر نازنینش می کردند و من با دادن هدیه ام به اون، در قبالش یک چیز به خصوص دریافت می کردم؛ قلب شیدا ... امشب اون قلبش رو به من می بازه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسط باغ باشکوه صدر ایستادم، ظاهرا جشن رو خارج از ویلا برگزار کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست راستم رو توی جیبم فرو بردم و نگاه دقیقی به اطراف انداختم. تعداد مهمان ها شاید بیش از سیصد نفر می رسید؛ برای چنین مهمانی تعداد کم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای موزیک ملایمی فضا رو پر کرد. قسمتی از باغ رو به پیست رقص اختصاص داده بودند. عده ای از مهمان ها حسابی مشغول بودند و عده ی دیگری هم به عیش و نوش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به مهندس صدر افتاد که با لبخند به طرفم می اومد. حالتم رو تغییر ندادم، حتی قدمی به طرفش بر نداشتم. رو به روم ایستاد؛ تنها توی چشماش خیره شدم، سرد، جدی ... و مغرور!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند روی لب هاش کم رنگ شد. ظاهرا توقع داشت گرم برخورد کنم و برای هر اقدامی پیش قدم بشم. دستشو جلو آورد و با لبخندی کاملا مصلحتی گفت: سلام مهندس تهرانی، از دیدنتون خوشحال شدم. سرافرازمون کردید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهمو از روی صورتش به سمت دستاش سوق دادم. بلاتکلیف ایستاده بود؛ دستم رو از توی جیبم در آوردم، باهاش دست دادم و تنها به کلمه ی «سلام» اکتفا کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مهمان ها اشاره کرد: بفرمایید مهندس، خیلی خیلی خوش آمدید ... حضورتون افتخاریست برای ما!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از خدمه ها رو صدا زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله آقا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدر به من اشاره کرد: آقای مهندس رو راهنمایی کن. بهترین جا رو که مخصوص مهمان های ویژه است رو در اختیارشون بذار و به بهترین شکل ازشون پذیرایی کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم قربان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدر با رضایت لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به خدمتکار بود؛ رو به من کمی خم شد و با احترام راهنماییم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم هام مثل همیشه هماهنگ و محکم بود. سنگینی نگاه مهمان ها رو خیلی خوب حس می کردم و این برام یک امر عادی بود. از بین این همه نگاه کنجکاو، فقط یکی از اون ها برام مهم بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست قسمت بالای باغ، میز و صندلی های شکیل و زیبایی چیده شده بود؛ میزهایی با پایه های طلایی و روکش سفید که روی هر کدوم از اون ها انواع نوشیدنی چیده شده بود. سمت راست، میز بزرگ مستطیل شکلی قرار داشت که روش رو با هدایای رنگارنگ و بزرگ پر کرده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی صندلی نشستم، کسی اون اطراف نبود پس در حال حاضر مهمان ویژه ی امشب من بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدمتکار مشغول پذیرایی شد، ولی نگاه کنجکاو و تیز من اطراف رو می پایید. در بین جمعیت به دنبالش می گشتم و نگاهم جوری نبود که بشه تشخیص داد به دنبال شخصی هستم. و بالاخره دیدمش! توی پیست با پسری جوان و قد بلند مشغول رقص بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دقیق تر نگاهش کردم؛ فاصلم باهاش نسبتا زیاد بود ولی نه اون قدر که نتونم به اندازه ی کافی اون رو آنالیز کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباسی کاملا باز، کفش های پاشنه بلند بندی به رنگ نقره ای که با هر چرخش تلالو خاصی ایجاد می کرد، موهای بلوند و بلند که نیمی به حالت فر و نیمی دیگر رو صاف و حالت دار پشت سرش بسته بود؛ کسی که قرار بود در اولین مرحله از بازی آرشام شرکت کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همراه پسر تانگو می رقصید. ظاهرا سنگینی نگاهم رو حس کرد؛ چشمانش اطراف رو پایید، ولی همچنان مشغول رقص بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم رو ازش گرفتم؛ لیوان پایه بلند نوشیدنی رو برداشتم. خدمتکاری که آماده ی خدمت کنارم ایستاده بود رو با تکان دادن دست مرخص کردم. به پشتی صندلی تکیه دادم، پا روی پا انداختم و با ژست خاصی مشغول نوشیدن شدم. از بالای لیوان نگاهش کردم. لیوان رو از لبام دور کردم؛ نگاهم رو از پایین به سمت بالا کشیدم ... آرام، مغرور و در عین حال بی تفاوت. نگاهم توی چشماش قفل شد. به روی لباش لبخند بود، ولی من هیچ عکس العملی نشون ندادم و بی توجه به اون و لبخندش، سرم رو چرخوندم. مشغول مزه مزه کردن نوشیدنیم شدم ... چشمام رو بستم و یک نفس سر کشیدم؛ بازی شروع شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حضورشو کنارم حس کردم. چشمام رو آهسته باز کردم، لیوان خالی توی دستم بود. حالتم رو تغییر ندادم و در همون حال به رو به رو خیره شدم. صداشو شنیدم، ظریف و طناز! همون چیزی که انتظار می رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام، شما باید مهندس تهرانی باشید، درسته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کردم؛ آروم سرم و چرخوندم و نگاه سردی بهش انداختم. نگاه سبز و شیفتش توی چشمام قفل شده بود و لب هاش به لبخند باز بود. دوباره به حالت اولم برگشتم و در همون حال جدی و خشک گفتم: شما منو می شناسید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هیجان گفت: کسی نیست که شما رو نشناسه. پدرم گفته بودند امشب یه مهمان ویژه توی جشن تولدم حضور داره، ولی به هیچ عنوان فکر نمی کردم اون مهمان شما باشید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی دلم پوزخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خیلی تعجب کردم وقتی که شما رو اینجا دیدم؛ واقعا باعث افتخارمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه کوتاهی بهش انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مدت هاست که مهندس صدر رو می شناسم، ولی تا به الان شما رو توی هیچ یک از مهمونی هاشون ندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد؛ ردیف دندان های سفید و براقش نمایان شد؛ لب های سرخ و آتشینش اون ها رو چون قابی در خود جای داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله من چند سالی خارج از کشور زندگی کردم. برای ادامه ی تحصیل به اروپا رفتم و الان مدت کوتاهیه که برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عالیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی عالیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیفتگی توی صداش موج می زد. برام تازگی نداشت؛ اینکه تحویلش می گرفتم و باهاش هم کلام می شدم جزوی از بازیم بود. مکث کوتاهی کردم و گفتم: برای چی برگشتید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب سوالش رو که ندادم کمی پکر شد، ولی با این حال ظاهرش رو حفظ کرد و با لبخند گفت: دیگه از زندگی توی اروپا خسته شده بودم؛ هیچ جذابیتی برام نداشت. بعد از فارغ التحصیلیم همون جا مشغول به کار شدم، ولی خب اینجا هم برای من کار هست. در حال حاضر توی شرکت پدرم هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهمو از روش برداشتم و ترجیح دادم سکوت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما خیلی کم حرف می زنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرد و مغرور گفتم: بی دلیل حرف نمی زنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تعریفتون رو زیاد شنیدم؛ خیلی دوست داشتم برای یک بار هم که شده از نزدیک ببینمتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می تونستید به شرکتم بیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درسته، ولی پدرم گفته بودند که شما هر کسی رو به اونجا راه نمی دید و بدون هماهنگی هم حق دیدنتون رو ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالتش اون رو نسبت به من صمیمی نشون می داد و هنوز خیلی زود بود که بخواد باهام راه بیاد. نگاه خاصی بهش انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما شما بدون هماهنگی هم می تونستید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتمو برگردوندم، نمی خواستم از توی نگاهم کذب گفتارم رو ببینه. هیچ کدوم از حرفام بویی از حقیقت نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش ذوق زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای شما فوق العاده هستین مهندس تهرانی! جدا به من لطف دارید. اگر می دونستم که حتما مزاحمتون می شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم رو عمیق بیرون دادم: مزاحم نیستید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچنان نگاهم به رو به رو بود و کلامم سرد، ولی در همون حال هم می تونستم جز به جز حرکاتش رو حدس بزنم؛ لحظه به لحظه بیشتر هیجان زده می شد، صدای نفس های عمیق و کشیدش رو شنیدم. آروم بودم، خیلی آروم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم نگاهی بهش انداختم. با لبخند به من زل زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی شده خانم صدر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه ثانیه ای رو از دست بده، گفت: شیدا خواهش می کنم ... من رو به اسم کوچیک صدا بزنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نگاهم رنگ تعجب پاشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو پایین انداخت، با انگشتای ظریف و کشیده ی دستش بازی می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی، ولی خب من به کسایی که اهمیت می دم این اجازه رو می دم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه اجازه ای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشو بلند کرد و توی چشمام زل زد. زیبایی آنچنانی نداشت و فقط می شه گفت جذاب و بی نهایت لوند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینکه منو به اسم کوچیک صدا بزنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهمو از صورتش برداشتم. دستم رو به سمت شیشه ی نوشیدنی دراز کردم که قصدم رو خوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اجازه بدید براتون بریزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کردم و با غرور نگاهش کردم. نخواستم جلوش رو بگیرم، این بازی من بود. همین رو می خواستم، قلبش رو به لرزه در بیارم و در بهترین موقعیت اون رو در هم بشکنم! خرد شدن اون ها فقط به دست آرشام نوشته شده بود، پس باید تا انتهای این بازی پیش می رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به رو به رو بود که درخشندگی لیوان و نوشیدنی داخلش چشمم رو زد. لیوان پایه بلند رو درست جلوی صورتم گرفت. نگاهم رو تا روی صورتش کشیدم با همون غرور همیشگیم نگاهش کردم. دستم رو به آرومی به سمت لیوان بردم و بدون اینکه کوچک ترین تماسی با دستش ایجاد کنم، اون رو ازش گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب رو توی چشماش دیدم. به وضوح مشخص بود، ولی اون از افکاری که در سر داشتم با خبر نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی ای که جلوم بود رو بیرون کشید و درست مقابلم نشست.پاهاش رو با طنازی روی هم انداخت؛ نگاهم رو تا روی صورتش بالا کشیدم. در همون حال و سکوت نوشیدنیم رو مزه مزه می کردم. دقیق بودم و ریز به ریز حرکاتش رو زیر نظر داشتم. دست راستش رو روی میز گذاشته بود و خیلی آهسته دست چپش رو روی پاهاش می کشید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی تفاوت نگاهم رو از روی صورتش برداشتم. این بار آهنگ ملایم تری پخش می شد. نورهای اطراف کم شده بودند و جمعیت حاضر در پیست نرم و هماهنگ توی آغوش هم می رقصیدند. چنین لحظه ای رو پیش بینی می کردم؛ اینکه الان بی نهایت مشتاق رقص با من بود، ولی الان وقتش نبود که بخوام در اولین برخورد خودم رو مشتاق نشون بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون مرد جوانی که باهاش می رقصید جلو اومد و دستش رو به سمتش دراز کرد. از گوشه ی چشم نگاهم کرد که کاملا خونسرد نشسته بودم و به رقصنده ها نگاه می کردم. با لبخندی کاملا مصنوعی از جا بلند شد و دست توی دست پسر به میان جمعیت رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی مسیر بازگشت به خونه بودم. امشب همه چیز به نحو احسنت به پایان رسید. مرحله ی اول به خوبی اجرا شد و من از این بابت خوشحال بودم. زمان خداحافظی کارتم رو بهش دادم و گفتم منتظر تماسش هستم. توی هیچ کدوم از نقشه هام من اولین نفری نبودم که به طرف مقابلم زنگ می زدم و این کار رو به خود اون ها محول می کردم که هر بار هم به راحتی پیش قدم می شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیابون فرعی خلوت بود. از هر دو مسیر هیچ ماشینی تردد نمی کرد. ساعت دوازده شب بود؛ خواستم کنار جاده ترمز کنم تا سیگارم رو روشن کنم که با کم شدن سرعتم، صدای مهیب و بلندی از پشت سر شنیدم. ماشین تکون شدیدی خورد و به سرعت پام رو روی ترمز فشار دادم که ماشین با صدای گوشخراشی در جا ایستاد. سرم رو به جلو خم شد و محکم با فرمون برخورد کرد. انگشت اشارم رو به پیشونی کشیدم؛ خون کمی از جای زخم بیرون زد.نگاهم به خون سرخ روی انگشتم بود که یکی محکم به شیشه ی پنجره ضربه زد؛ با تعجب نگاهش کردم. شیشه رو کامل پایین کشیدم. با اخم به من زل زده بود. داد زد: مرتیکه مگه پشت یابو نشستی؟! این چه وضع رانندگیه؟ تو که عرضه نداری یه همچین ماشینی رو برونی، برو گاری کشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاهش کردم؛ این دختر به چه جراتی چنین اراجیفی رو سر هم می کرد و به من نسبت می داد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا خواستم دهن باز کنم و جواب گستاخیش رو بدم، بلندتر از قبل داد زد: بیا پایین ببین چکار کردی؛ چه به روز ماشین آوردی. د مگه با تو نیستم؟! کر و لالی؟ چه بهتر، وقتی یه خسارت تپل پیادت کردم اون وقت یاد می گیری که کِی و کجا افسار یابوت رو بکشی، نه اینکه وسط خیابون بی توجه به پشتِ سریت زرتی بزنی رو ترمز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظرفیتم تکمیل شده بود. خسارت می خواست؟ خب بهش می دادم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ماشین رو باز کردم. حرکاتم نشون نمی داد که عصبانی هستم. پیاده شدم، رو به روش ایستادم، دست راستم رو روی در گذاشتم و با اخم غلیظی توی چشماش زل زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدش به زور تا شونه هام می رسید. سرش رو بالا گرفت و با شجاعت توی چشمام زل زد. چشمای خاکستریش زیر نور کم چراغای کنار خیابون برق می زد. عصبانی بود، ولی نه به اندازه ی من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی هوا در ماشین رو محکم به هم کوبیدم. در جا پرید و این بار با تردید نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همون اخم توی چشماش زل زدم. یک قدم به طرفش برداشتم که در مقابل این حرکتم یک قدم عقب رفت. دستشو روی بدنه ی ماشین گذاشت و نگاهم کرد. حالا ترس رو توی چشماش می دیدم، ولی توی حرکاتش نه! سرشو انداخت بالا و با گستاخی گفت: چیه؟ آدم ندیدی؟ چشماتو درویش کُنا، وگرنه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وگرنـه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدام آروم ولی با تحکم بود. ساکت شد و فقط نگاهم کرد، ولی خیلی زود به خودش اومد و گفت: وگرنه ... وگرنه بلایی به سرت میارم که خودت حض کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم. بی تفاوت یک قدم به طرفش برداشتم که این بار از جاش تکون نخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه مثل اینکه دل و جراتش بیشتر از این حرفاست. با نگاهی که حتم داشتم ترس و توی چشماش از اینی که هست پررنگ تر می کنه، گفتم: شما فاصلت رو با ماشین من حفظ نکردی. با اینکه من به این اصل توجه کردم و ترمز کردم، ولی این شما بودی که از عقب به ماشین من زدی؛ در این صورت مقصر شمایی خانم محترم. با این حال من حرفی ندارم، می تونید زنگ بزنید پلیس بیاد تا کروکی بکشه و اگر بناست من خسارت بدم که می دم، ولی در غیر این صورت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خشم نگاهش کردم و ادامه دادم: به خاطر تموم توهین ها و حرف های رکیکی که به من نسبت دادید باید جوابتونو یه جوری بدم، اما تو عمل! خب، حالا چی می گید؟ با این که یه خش به ماشینتون نیفتاده، خسارت می خواین؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاملا مشخص بود از لحنم وحشت کرده، ولی با این حال با سرسختیِ تمام ظاهرش رو تغییر نداد. این بار صداش لرزش خیلی کمی داشت که با کمترین دقتی قابل تشخیص بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا که روت خیلی زیاده! خسارت که نمی دی هیچ، تازه به فکر مجازات کردنمم هستی؟ اصلا شما کی باشی که بخوای منو مجازات کنی؟ برو کنار ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون هیچ حرکتی نگاهش کردم. با حرص لبه ی کتمو گرفت و کشید کنار. تکون نخوردم، هر چی سعی می کرد بی فایده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم؛ آروم نگاهشو بالا کشید و با تردید توی چشمام خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شد؟ پس چرا نمی ری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهنشو قورت داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیکل گندت رو بکش کنار ببین چطوری می رم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با غرور یک تای ابروم رو بالا انداختم و آروم رفتم کنار تا بتونه رد بشه. با این حرکت از جانب من، جسورتر شد و لبخند کجی نشست روی لباش. همین که از کنارم رد شد، دستمو به سمتش دراز کردم. برام مهم نبود که می خوام چکار کنم، فقط می خواستم جلوی این دختر بی پروا رو بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کشیدمش جلو و بدون اینکه برگردم دستشو که توی دستم بود، محکم فشار دادم. با درد، ریز ناله کرد و اخماشو کشید تو هم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجـــا؟ هنوز که تسویه حساب نکردیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نالید: آقا جون هر کی که دوست داری برو رد کارت. اصلا خسارت رو هم بی خیال شدم؛ فقط گیر نده، ولم کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما من می خوام خسارتت رو بدم. به هر حال لطف کردی و از عقب زدی به ماشینم؛ خوب نیست دست خالی برگردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست دستشو که اسیر دستای من بود رو آزاد کنه، ولی نتونست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می گم ولــم کن. اصلا غلط کردم، بکش کنار دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی چشمای خاکستریش خیره شدم؛ ترسیده بود. دستشو کشیدم و بردمش سمت ماشین. درو باز کردم و پرتش کردم تو. وحشت کرده بود؛ تا بخواد به خودش بیاد سریع نشستم پشت فرمون و قفل مرکزی رو زدم. ماشینو روشن کردم که صدای جیغ بلندش فضای سر بسته ی ماشینو پر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کثافت رذل، داری چکار می کنی؟ درو باز کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهتره باهاش کشتی نگیری؛ این در حالا حالاها باز نمی شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو خیلی بی جا می کنی! بهت می گم بازش کن. د بــــاز کن اینو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نترس نمی ذارم امشب بهت بد بگذره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پوزخند نگاهش کردم که رنگ از رخش پرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونم این کاره ای، وگرنه این موقع شب توی خیابون چکار می کردی؟ بهتره حرف اضافه نزنی و به جاش یه جوری با من راه بیای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک روی صورتش نشست. به بازوم چنگ زد: تو رو خدا ولم کن بذار برم. عوضی، چرا این جوری می کنی؟ من که کاریت نداشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هم نمی شه و هم نمی خوام که بشه، پس خفه شو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به پیر، به پیغمبر من این کاره نیستم، ولم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه، باور کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- د نکردی لعنتی! وگرنه دست از سرم برمی داشتی. رفته بودم بیمارستان، به خدا دارم از اونجا بر می گردم؛ بذار برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گوشه ی چشم نگاهش کردم. اخمامو بیشتر کشیدم توی هم و گفتم: بهت نمیاد چیزیت باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اصلا چرا باید برای تو توضیح بدم؟! بکش کنار بذار پیاده بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این موقع شب نگه دارم که گیر یکی دیگه بیفتی؟ با خودم باش که یه جورایی باهات تسویه هم کرده باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هق هق گفت: چه تسویه ای؟ چی داری می گی روانی؟ من که از خیرش گذشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچین سرش داد زدم که خودش رو جمع کرد و چسبید به در.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفــــه شــــو! به چه جراتی توی چشمام زل زدی و اون اراجیف رو سر هم کردی؟ به من می گی روانی؟ پس بذار نشونت بدم ... بذار نشونت بدم یه آدم روانی چه کارایی ازش بر میاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبانی بودم، درست مثل زمانی که می خواستم رابطمو با دخترا بهم بزنم؛ دخترایی که مدتیو باهاشون بازی می کردم و بعد هم از زندگیم برای همیشه پرتشون می کردم بیرون. این دختر یکی از اونا نبود، ولی چیزی هم کم نداشت. اونا با هدف نابود می شدند و این کاملا بی هدف و اتفاقی. برای تنوع بد نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سرعت می روندم که حس کردم بازوی راستم داغ شد و آتیش گرفت. داد زدم و سریع نگاهش کردم. یه چاقو توی دستش بود و از بازوم به شدت خون بیرون می زد. دوباره بهم حمله کرد که زدم کنار؛ فکر اینجاشو نکرده بودم که می تونه همراهش چاقو داشته باشه. همین که ماشینو نگه داشتم، دستاشو آورد جلو تا بهم ضربه بزنه. داد می زد و تمام تلاشش رو می کرد تا بتونه با چاقو سینمو بشکافه؛ ولی دستاشو محکم گرفته بودم. خون از بازوم می زد بیرون، سوزش شدیدش نشون می داد که زخمش عمیقه. پرتش کردم عقب که پشتش محکم خورد به در. محکم به در می کوبید؛ وحشی شده بود و از طرفی حالم زیاد خوب نبود. قفل درو زدم که مثل برق پرید پایین و فرار کرد. از توی آینه ی جلو نگاهش کردم، تند می دوید. دنده عقب گرفتم. یک لحظه برگشت؛ با دیدنم سرعتشو بیشتر کرد و رفت توی خیابون اصلی. از ماشین پیاده شدم و به طرفش رفتم. تند پرید توی یه تاکسی و خیلی زود از جلوی چشمام دور شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازومو گرفته بودم. از لا به لای انگشتام خون جاری بود. یک لحظه یاد ماشینش افتادم، باید می رفتم سراغش. دختر با دل و جراتی بود که تونست چنین کاری بکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رسیدم، دیدم اثری از ماشینش نیست. رفته بود، لعنتی! فقط یک بار دیگه به پستم بخوره، در اون صورت می دونستم باهاش چکار کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اولین بار از جانب یه دختر بهم آسیب رسیده بود و این حسابی برام گرون تموم شد. این بار اگه گیرم میفتاد نابودش می کردم، نابــــود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همراه پرستار وارد اتاق شدم. زخم عمیقی روی دستم ایجاد شده بود. پرستار از اتاق بیرون رفت. به دیوار سفید اتاق خیره شدم؛ صورت دختر هنوز هم جلوی چشمام بود. چشمای خاکستری، پوست سفید، لبای کوچیک. ظاهرش نظرمو جلب نکرده بود؛ به هیچ وجه! ولی گستاخی و جسارتی که توی وجودش داشت ... اون دختر بی پروایی بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اتاق باز شد؛ سرم رو چرخوندم و با دیدن مرد جوونی توی لباس سفید پزشکی اخم کردم. چون دقیقا با حضور بی موقعش باعث پاره شدن رشته ی افکارم شده بود. با لبخند نگاهم کرد و کنارم ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام، خانم پرستار گفتند که زخمتون نسبتا عمیقه. باید معاینه بشید، لطفا آروم باشید و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کارتــو بکن دکتــــر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای بلندم ساکت شد. درد دستم زیاد بود و این دکترِ پرحرف اینجا ایستاده بود و واسه ی من روضه می خوند. نگاهش کردم، با همون لبخند سرش رو تکون داد. به طرف میزی که کنار اتاق بود رفت و گفت:اسمتون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تهرانی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشو کج کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت. وسایل پانسمانو کنارم گذاشت، آستین لباسمو بالا زد. ابروهام از درد جمع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشبختم، من هم رادفر هستم. خب زخمتون زیاد عمیق نیست؛ آروم باشید تا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من آرومم، فقط کارتو بکن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش از حرکت ایستاد و کمی نگاهم کرد، ولی نگاه من مستقیم به روی دیوار بود. زخممو شستشو داد؛ لبامو محکم روی هم فشردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی خواین بگین این زخم چطور روی بازوتون افتاده؟! اینکه کار کیه و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نـــه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آرومی سرشو تکون داد:بسیار خب، هر طور راحتید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کردم؛ بیش از اندازه توی کارم فضولی می کرد. پرستار وارد اتاق شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دکتر رادفر، خانم امینی پشت خط هستند. گفتند باهاتون کار فوری دارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهشون بگید تا چند دقیقه ی دیگه خودم تماس می گیرم، فعلا نمی تونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه چشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرستار از اتاق بیرون رفت. کارش که تموم شد، دستکش هاشو در آورد. همون طور که دستاشو می شست، گفت: لباستون خونی شده، چون دستتون رو پانسمان کردم اون رو نپوشید بهتره. اگر بخواید من ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیازی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یک حرکت، با دست سالمم پیراهنمو در آوردم و پرتش کردم روی تخت. زیر پوش رکابی مشکی تنم بود. کتم رو روی همون تن کردم؛ همین کافی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم از اتاق بیرون برم که صداشو شنیدم، اما برنگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیشتر مراقب باشید. پانسمانتون رو سر موقع تعویض کنید. در ضمن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به روم ایستاد، کاغذی رو به طرفم گرفت و با لبخند گفت: این نسخه رو خریداری کنید. داروهاتون رو به موقع استفاده کنید. یه آمپول هم نوشتم که باید همین الان تزریق کنید؛ انشاالله که مشکلتون برطرف می شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم، تقریبا هم قد من بود؛ چهارشونه، چشمای مشکی، پوست گندمی و موهای یک دست مشکی. همون موقع در باز شد و همون پرستار دوباره وارد اتاق شد. با عجله رو به دکتر گفت: دکتر، خانم امینی می گن که کارشون فوریه و عجله دارن. چی بهشون بگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کنارم رد شد و همراه پرستار بیرون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از تسویه از بیمارستان بیرون اومدم و بدون اینکه حتی نگاه کوتاهی به نسخه بندازم یک راست به سمت خونه روندم. خسته بودم و به نظر خودم استراحت از هر چیزی بهتر بود. این زخم برای من به اندازه ی یک خراش هم اهمیت نداشت؛ زخم هایی که بر قلب و روح من نشسته بود، آزار دهنده تر و عمیق تر از زخم جسمم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تختم دراز کشیدم. جسما و روحا خسته بودم، ولی خواب هم با چشمام بیگانه بود. مثل همیشه این جور مواقع به موسیقی گوش می دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای رعد و برق از جا بلند شدم و کنار پنجره ایستادم. کنترل دستگاه رو از روی میز برداشتم و از همون جا روشنش کردم. صدای آهنگ فضای اتاق رو پر کرد و دیگه از اون سکوت خبری نبود. این آهنگ آرامش داشت و روحم رو آروم می کرد، وگرنه جسمم که مدت هاست در آرامشه؛ مثل یک مرده ی متحرک! پرده رو کنار زدم، بارون به شدت می بارید و قطرات لجوجانه خودشونو به پنجره ی اتاق می زدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آهنگ ببار بارون، سعید آسایش»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببار بارون ببار غــم دارم امشب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل خاک کویر تب دارم امشب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببار بارون به جون نیمه جونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببار بارون که هم رنگ جنونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببار بارون دلـم ماتـم گـــرفته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خوندنــم را غم گرفته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببار بارون که من داغـونم امشب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفیق ساقی و می خونم امشب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببار بارون که مــن ویرونم امشب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثـل دیـوونه هــا حیرونم امشب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست داغم رو روی شیشه ی بارون خورده کشیدم. نمی تونستم قطرات رو زیر پوستم لمس کنم. چشمامو بستم؛ صدای قطرات بارون که به شدت به شیشه ی پنجره می خورد، توی سرم می پیچید. چشمامو روی هم فشردم. اون شب بارونی ... اون ... اونجا ... کثافتای رذل ... اون آشغالای عوضی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمامو باز کردم. دستمو مشت کردم و به شیشه چسبوندم، پیشونیمو بهش تکیه دادم. تموم خاطرات پشت سر هم توی سرم ردیف می شدند و این منو آزار می داد. من فراموش کردم ... آره، آرشام اون شب نفرت انگیزو از یاد برده. نمی خوام هیچ چیزو به یاد بیارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببار بارون ببار غــم دارم امشب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل خاک کویر تب دارم امشب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببار بارون به جون نیمه جونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببار بارون که هم رنگ جنونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببار بارون دلـم ماتـم گـــرفته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خوندنــم را غم گرفته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببار بارون که من داغـونم امشب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفیق ساقی و می خونم امشب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببار بارون که مــن ویرونم امشب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثـل دیـوونه هــا حیرونم امشب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خشم برگشتم و دستامو توی جیبم فرو بردم. سرمو بالا گرفتم، حس می کردم در و دیوارهای این اتاق دارن بهم پوزخند می زنند. چشمامو محکم روی هم فشار دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آرشـــام، آرشـام من اینجام، چرا نگاهم نمی کنی؟ منو ببین. نگاهم کن! آرشام چشماتو باز کن!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عربده کشیدم و چشمامو باز کردم. با خشم به طرف میز گوشه ی اتاق رفتم و با همه ی اون چیزهایی که روش چیده شده بود بلندش کردم و پرتش کردم وسط اتاق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای شکستن گلدون و کریستال های روی میز، منو به جنون می رسوند. جای زخمم می سوخت، ولی برام مهم نبود. خشمم کنترل شده نبود، افسار گسیخته بود! داشتم دیوونه می شدم یا شاید هم شدم. آره، آرشام دیوونه است! دیوونش کردن، آرشامو روانی کردن اون لعنتیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آرشام، آرشام!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدام نکن لعنتی، صدام نکن، صدام نکن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زانو زدم، سرم به پایین خم شد. آهنگ هنوز هم پخش می شد. باز برگشته بود از اول و زمزمه های آرومش توی گوشم زنگ می زد. می خواستم آروم باشم، می خواستم این آهنگ آرومم کنه، ولی الان ... الان فقط خشم بود که وجودمو احاطه کرده بود. دستامو مشت کردم. فقط انتقام ... این حس شیرین بود که آرومم می کرد. انتقام حسی که همراه با جنون بود. منو تسخیر خودش کرده بود و راه برگشتی هم نداشتم و باید تا انتهای این راه رو می رفتم؛ راهی بی بازگشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک هفته گذشته بود و من هنوز در پاکت رو باز نکرده بودم. بیشتر از این نمی شد پشت گوش بندازم. پاکتو از توی گاو صندوق بیرون آوردم. با تقه ای که به در اتاق خورد، سرمو بلند کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا تو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قربان قهوتون رو آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگاهم به میز اشاره کردم. بعد از خارج شدن خدمتکار، سیگارمو روشن کردم و همزمان با فرستادن دودش به بیرون، در پاکت رو هم باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دود که از جلوی چشمام محو شد. عکسو بیرون کشیدم و با دیدنش یک تای ابرومو بالا انداختم. پس این بار نوبت این بود، کسی که خودمم منتظرش بودم. ظاهرا نمی دونست خیانتش هم به من، و در مقابل همین طور به شایان، عواقب خوشایندی در بر نخواهد داشت. خیانت به شایان، به من و همه ی گروه بود! من هم باید به نوعی باهاش تسویه می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهیاد ... نفر بعدی، کسی که نقشه ی قتلمو ریخته بود. چند تا مدرک ازش توی مشتم داشتم. می دونستم از من دل خوشی نداره؛ به ظاهر دوست و در باطن دشمنم محسوب می شد. چند جا مشتشو باز کرده بودم، ولی هر بار با شک ازش می گذشتم، ولی این بار فرق می کرد و ازش مدرک داشتم؛ اینکه قصد داره منو از سر راهش برداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هدف من کشتن آدما نبود، گرچه این ها آدم نیستند؛ انگل، رذل و پست فطرت هم برای این ها کمترین چیز به حساب می اومد. ولی من مجبورم! برای اینکه همیشه پیروز میدون باشم و سرسختیمو حفظ کنم، باید چشممو به روی خیلی چیزا ببندم. اما کسایی که بخوان نابودم کنند و مانع رسیدن به هدفم بشن رو از سر راه بر می دارم. همشون از قماش شایان بودند و اگه بهش دِینی نداشتم، تنها و به راحتی به اهداف خودم می رسیدم؛ ولی به زودی مسیرم یک طرفه خواهد شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی خونش نبود؛ بی شک می دونست دنبالشم. از مخفیگاهش خبر داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پشت گاوداری رفتم تو و ماشینم رو درست وسط گاوداری نگه داشتم. دیدمش؛ وسط محوطه ی خروجی ایستاده بود و با شنیدن صدای گاز ماشین، برگشت و نگاهم کرد. وحشت رو از همون فاصله توی چشماش دیدم. پوزخند زدم و عینک آفتابیمو روی چشمام جا به جا کردم. فرار کرد؛ به سرعت می دوید. پام رو روی گاز فشردم و پشت سرش رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دیوار که رسید ازش بالا رفت. سریع پریدم پایین و کتمو کندم و همراه عینکم پرت کردم توی ماشین. پریدم و دستمو به لبه ی دیوار گرفتم. خودمو کشیدم بالا و پریدم اون طرف. رفت پشت گاوداری؛ به سرعت باد پشت سرش دویدم. با توجه به سنش تر و فرز بود؛ لوله ی گاز رو گرفت و بالا رفت، از همون جا می تونست بپره توی گاوداری. پشت سرش رفتم، خواست بپره که سریع دستمو دراز کردم، یقش رو از پشت گرفتم و از بالای دیوار پرتش کردم پایین. از درد ناله کرد، مطمئن بودم دست، پاو یا دنده هاش خرد شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم کنارش، اونجا مکان مناسبی برای اجرای دستور شایان نبود. بردمش لا به لای درختا. نیمه بیهوش بود و همون ضربه کار خودشو کرده بود! پرتش کردم روی زمین، به خودش می پیچید. صدا خفه کنو روی اسلحه نصب کردم و نشونه گرفتم. لای چشماشو باز کرد و با دیدن اسلحه زبونش باز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نالید: نکن آرشام، ما که با هم همکاریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه شو! من با خیانتکارا همکاری نمی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مجبور شدم لعنتی، اونا تهدیدم کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببر صداتو کثافت! فکر نکن از کارات خبــــر ندارم که نقشه ی قتل منو می کشی، آره؟ در ضمن تو به بزرگ ترین دشمن ما نیمی از اسرار گروه شایانو لو دادی. خودت هم خوب می دونی در چنین موقعیتی مجازاتت چیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره می دونم، مرگ! این توی قانون اون شایان کثافته؛ و پایان هر چیز. می دونستم، ولی بازم این کار رو کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عکسایی که با اون دخترا و زیر دستای اون عوضی توی استخر انداخته بودی همه رو دیدم؛ تو چی فکر کردی؟ نفس بکشی شایان از همه چیز مطلع می شه، اون وقت توئه هیچی ندار می خواستی در حقش خیانت کنی؟ از پشت به هر دوی ما خنجر زدی، علی الخصوص به من که یه جورایی بهت اعتماد داشتم. تو به اعتمادم خیانت کردی. با اینکه دستتو خونده بودم، اما بازم شک داشتم تو پشت تموم این قضایا باشی. هنوزم من و شایانو دست کم گرفتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره خب بایدم طرفداریشو بکنی، چون اون ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه شو، بسه دیگه! هر چی که گفتی بسه، تموم شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب حرفی ندارم؛ آره خیانت کردم و جزاش رو هم می بینم. فقط اینو بدون از همه ی شماها متنفرم، از همتون بیــــزارم و مطمئن باش اگه کارم به اینجا کشیده نمی شد؛ از روی زمین نیست و نابودت می کردم. سر راه من قرار گرفتی ... توی حروم زاده حقت بود که اون طور بهت پشت کنم. حالا هم بزن؛ نزنی این منم که عزراییلو میارم پیشوازت. بزن، چرا منتظری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماشو بست. خشم همه ی وجودم رو گرفته بود. کثافت عوضی چطور جرات می کرد به من بگه حروم زاده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسلحه رو توی دستم فشردم. نوک اسلحه مرکز پیشونی شهیادو نشونه گرفته بود؛ شمارش معکوس شروع شد. سه، دو، یک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبامو روی هم فشردم، چشمامو بستم و باز کردم. خواستم ماشه رو بکشم که دیدم دستش به سرعت به طرف کمرش رفت و همین که خواست اسلحش و در بیاره؛ شلیک کردم و همزمان جسم بی جون شهیاد روی زمین افتاد. نفس حبس شدمو بیرون دادم و اسلحه رو آوردم پایین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک خائن کشته شد. این قانون جزای هر خیانتکاری بود؛ چه توی قانون من، چه شایان. خائن مستحق مجازات بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اجرا شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه، برات یه ماموریت جدید دارم آرشام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گوش می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه محموله ی بزرگ قراره از مرز افغانستان وارد ایران بشه؛ این قدری که توی این سری از بارهامون حساسیت به خرج دادم، توی هیچ کدوم تا به این مدت حساس نبودم. پس اینو بدون که بالاترین اهمیت رو برام داره. می خوام شخصا خودت روش نظارت کنی. تنها کسی که توی گروه بهش اعتماد کامل دارم و می دونم تحت هر شرایطی عاقلانه تصمیم می گیره، تو هستی. باید محدودت رو تغییر بدی و تا می تونی حفظش کنی. یه خط جدا بهت می دم که از طریق اون با من در ارتباط باشی. خونه و هر چیزی که بهش احتیاج داری رو برات محیا می کنم؛ از این بابت مشکلی نیست. تا زمانی که بهت ملحق نشدم هیچ کاری جز نگهداری و محافظت از محموله نمی کنی، و بعد از اون با شرکا و خریدارا وارد معامله می شیم؛ که بازم روی کمک تو حساب می کنم. یک بار گفتم و بازم می گم و تاکید می کنم که این محموله برای من خیلی مهمه؛ برای همین تو رو انتخاب کردم و می دونم از پسش بر میای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کردم. فکر نمی کردم؛ نه! چون نیازی به فکر کردن نبود. هیچ وقت توی کار قاچاق نبودم، ولی هر محموله ای که نیاز به ورود یا خروج داشت، این من بودم که بر کارها و اوامر شایان نظارت می کردم. و فقط و فقط بر حسب همون دینی که بهش داشتم. سودش تنها توی جیب اون می رفت و از اونجایی که خیلی جاها به دردم می خورد، من هم تو خیلی از کارها می تونستم براش حکم بهترین مهره رو داشته باشم. برای همین موقعیتمو حفظ می کردم و همیشه به بهترین نحو اونو به پایان می رسوندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسیار خب، کی باید حرکت کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخر همین هفته. هفته ی دیگه محموله وارد می شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو تکون دادم. باید آماده می شدم. این طور که از گفته های شایان مشخص بود؛ این ماموریت با ماموریتای دیگه فرق داشت! ولی خب ... منم کارمو بلد بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقه ای به در خورد. همون طور که پرونده ها و مدارک مربوط به شرکت رو بررسی می کردم، گفتم: بیا تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در باز و بسته شد. صدای قدم هاش رو شنیدم که به طرفم می اومد؛ خانم رحمانی منشی شرکت بود. سرمو بلند نکردم و در همون حال گفتم: بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قربان این برگه ها رو باید امضا کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کدوم برگه ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برگه های تحویل کالاهای جدید. بعضی هاشون هم فاکتور و رسید هستند، نیاز به تایید شما دارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بذار روی میز بعد امضا می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه چشم. راستی قربان، یه نفر می خواد شما رو ببینه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار سرمو بلند کردم، نگاهش کردم و جدی گفتم: گفته بودم نمی خوام کسی رو ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ترس، من و من کنان گفت: بـ ... بله ... بله؛ بهشون گفتم ... ولی ایشون گفتند که مانعی نداره و شما بهشون اجازه دادید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودشو معرفی کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه خانمی هستن؛ فکر کنم گفتن صدر ... درسته گفت شیدا صدر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسمو بیرون دادم به در اشاره کردم: بسیار خب، بگو بیاد داخل. در ضمن، دو فنجون قهوه بیار اتاقم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجبو توی چشماش دیدم، ولی چون می دونست اگه دیر به دستوراتم عمل کنه، بی برو برگرد حکمش اخراجه؛ بعد از گفتن «چشم قربان همین الان.» سریع از اتاق بیرون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهمو توی چشماش دوختم. همون طور که انتظارشو داشتم، شیک و چشمگیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با غرور به پشتی صندلیم تکیه دادم: چطور شد سر زده اومدید شرکت؟ مهندس صدر چطورند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتای کشیدشو با ناز توی هم گره زد و با لبخند نگاهم کرد: ایشونم خوبن و سلام رسوندن. خب دیگه، حُسنش به همین سر زده اومدنم بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب از شب تولدم به این طرف، دیگه خبری ازتون نداشتم؛ این شد که خدمت رسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله، کمی سرم شلوغ بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان چی؟ هنوزم سرتون شلوغه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه خاصی بهش انداختم و بدون اینکه به لحنم کوچک ترین تغییری بدم گفتم: نه تا قبل از اینکه شما بیاید؛ ولی الان تمام وقت در اختیارتون هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهشو دیدم که برقی درش جهید. نگاهم به انگشتای دستش افتاد که با استرس اون ها رو در هم می فشرد. پاهاشو تکون می داد و این ها همه نشون می داد که آروم و قرار نداره. مطمئنا بی دلیل اینجا نیومده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شگردم توی کار این بود، چون ماری زهرآلود و کشنده، آروم آروم به طعمه نزدیک می شدم، بدون اینکه اون رو به وحشت بندازم؛ و در بهترین زمان ممکن، طبق اونچه که من می خوام، طعمه اسیرم می شد. به طوری که هیچ راهی برای فرارش باقی نمی ذاشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستش برای یه کاری مزاحمتون شدم. البته بیشترین قصدم دیدن خود شما بود؛ آخه با همون دیدار اول ... چطور بگم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند ادامه داد: بگذریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کارتون با من چیه؟ کمکی ازم ساخته است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله، البته اگر قابل بدونید. من یه سرمایه ی جزئی دارم که بلااستفاده نگهش داشتم. تا به الان هیچ قصدی روش نداشتم؛ ولی وقتی تعریف شما رو از پدرم و شرکای ایشون شنیدم، و اینکه چقدر توی کارتون مهارت دارید؛ می خواستم اگه مایل باشید این سرمایه رو به شما واگذار کنم و در عوض منو شریک خودتون بدونید. دوست دارم در کنار شما مشغول به کار بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما که گفتید توی شرکت پدرتون مشغول هستید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله درسته؛ ولی اگه شما پیشنهادمو قبول کنید، می خوام کنار شما باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونید کار ما چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله البته. تا حدودی اینکه تو کار واردات و صادرات لوازم کامپیوتری و تجهیزاتی از این قبیل هستید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به علاوه ی یک سری چیزهای دیگه که تنها خودم و شرکام ازشون با خبر هستیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب حالا نظرتون چیه؟ منو هم توی جمع شرکاتون قبول می کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید