آیه دختری با سرگذشت و سرنوشتی،جالب! این دختر تو بچگیش مشکلاتی داشته و ترسهایی رو تجربه کرده که بعد از بیست و یکسال نمیتونه فراموششون کنه. ترسوندن آیه تو بچگیش،سرگرمی نوه های بزرگ فامیل بود و خیلی هارو به خنده مینداخت! ترس هایی که شاید با روح و روان دختر،بازی کرده. سعی میکنه فراموش کنه اما یکبار دیگه،تو سن بلوغش،کسی دست رو نقطه ضعف آیه میذاره و دوباره زندگی اون رو درگیر میکنه...اینبار بدتر از همیشه...اینبار احساسات هم درگیره... ولی این سال،سالی نیست جز.. سیــــــزده،هشتادو نه! اون دختر،حالا بیست و یکسالشه،دختری پر از ترس و دلهره! آیه داستان ما دختری عصبیه و مجبوره بخاطر درمان خودش و از بین بردن ترسهایی که زندگیش رو نابود میکنن از یکی کمک بگیره! و چه کسی بهتر از یک روانشناس؟! سیـــزده،هشتــادو نه!

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۵ ساعت و ۳۴ دقیقه

مطالعه آنلاین سیـــــزده،هشتــــادو نه

!# quote==تخمین مدت زمان مطالعه رمان == ۱۵ ساعت و ۳۴ دقیقه!#

سیـــــزده،هشتــــادو نه!

حدیثه اسماعیلی

خلاصه:

آیه دختری با سرگذشت و سرنوشتی،جالب!

این دختر تو بچگیش مشکلاتی داشته و ترسهایی رو تجربه کرده که بعد از بیست و یکسال نمیتونه فراموششون کنه.

ترسوندن آیه تو بچگیش،سرگرمی نوه های بزرگ فامیل بود و خیلی هارو به خنده مینداخت!

ترس هایی که شاید با روح و روان دختر،بازی کرده.

سعی میکنه فراموش کنه اما یکبار دیگه،تو سن بلوغش،کسی دست رو نقطه ضعف آیه میذاره و دوباره زندگی اون رو درگیر میکنه...اینبار بدتر از همیشه...اینبار احساسات هم درگیره...

ولی این سال،سالی نیست جز..

سیــــــزده،هشتادو نه!

اون دختر،حالا بیست و یکسالشه،دختری پر از ترس و دلهره!

آیه داستان ما دختری عصبیه و مجبوره بخاطر درمان خودش و از بین بردن ترسهایی که زندگیش رو نابود میکنن از یکی کمک بگیره!

و چه کسی بهتر از یک روانشناس؟!

سیـــزده،هشتــادو نه!

سیــــزده،هشتادو نه:

گاز بزرگی به همبرگرم زدم و همین باعث شد نصف مواد از زیرش توی کیسه بریزه.مهرناز همونطور که سیب زمینیش رو میخورد گفت:

چند شبه رعایت نمیکنی ها!بااین وضع چاق میشی.

بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم:

نمیتونم از گشنگی بمیرم که.بیخیال بابا!نوشتی جزوه هارو؟

خودکارش رو پایین انداخت و گفت:

آره.یادت باشه کپی بگیرم برات!

زیر لب یه "خب" گفتمو یه گاز دیگه به همبرگر زدم!

ساره لگدی به پام زدو آروم گفت:

عین آدم بخور.آبرومونو بردی!

آدمه گشنه این چیزا سرش میشد مگه؟بیخیال غذام رو جوییدم.بیخیال چشم غره های ساره!غذامون که تموم شد یا بهتره بگم من که سیر شدم از جا بلند شدیم و از رستوران بیرون زدیم.مهرناز همونطور که جای لگد ساره رو،روی شلوار لی ش رو میتکوند گفت:

قضیه فرداشب چیه؟

شونه بالا انداختم و گفتم:

حتما خاله خانوم فیلش یاد هندستونش کرده و میخواد دوباره مهمونی های مضخرفش رو از سر بگیره!

ساره:

خوبه دیگه.مهمونی دوست دارم!

- منم دوست دارم.منتهی هر مهمونی غیر از مهمونی های خالم.بااون پسره بیشعورش!

مهرناز نچ کردو گفت:

بابا بیخیال اون پسر.پنج ساله نبوده از این به بعدم نیست دیگه.الانم هیچ چیز خاصی نیست.شب دعوتتون کرد.یه شامه سادس میخوری میای بیرون.تازه از اون مهمونی های بزن برقصی نیست!

و با دست هدایتمون کرد به سمت ایستگاه ها اتوبوس!بی آرتی که اومد با وجود پر بودنش،خودمونو توش چپوندیم.جا حتی برای نفس کشیدن هم نبود.کمکم داشتم خسته میشدم که به ایستگاه مربوطه رسیدیم و پیاده شدیم.مهرناز و ساره که به خونه مجردی خودشون رفتن.منم به سمت خونه خودمون راه افتادم.خوبیش این بود خونه هامون یه خیابون بیشتر فاصله نداشت!به احسانی که مشغول فوتبال دیدن بود سلام کردم و خسته و کوفته وارد اتاق شدم.بدون در نظر گرفتن نظافت،لباس هامو گوشه ای پرت کردم و بعداز پوشیدن لباس های تو خونه ای،روی تخت دراز کشیدم.حالا من موندم و تختِ خواب آورم...

***

خاله برای سومین بار زنگ زدو برنامه امشب رو هماهنگ کرد و من هربار از استاد اجازه گرفتم و بیرون رفتم تا جوابش رو بدم.اما یک کلاسمو هم نپیچوندم که به مهمونیشون برسم.به درک که تو نظرشون بیشعور میام.ساعت نه شب همراه بچه ها از کلاس بیرون زدیم و من بی توجه به غرهای مهرناز سعی میکردم کارام کمی طول بکشه.میل به رفتن نداشتم...من پنج ساله میل به رفتن ندارم.از همون موقع که قرص خور شدم!مهرناز به زور دربست گرفت و گفت:

بیشتر از این لفتش نده

هرچند من راضی نبودم زود برسم.سوار ماشین شدیم.راننده یه آهنگ عهد قجر گذاشته بود و با انگشتاش به فرمون ضربه میزد.اینم شاده واسه خودش.همونطور که به حرکات راننده لبخند میزدم آرایشمو توی صفحه گوشیم چک کردم.خوب بود.دم خونه خاله که تقریبا نزدیک ما بود پیاده شدم و با بچه ها خداحافظی کردم.بچه ها مثل همیشه که دربست میگرفتیم اول منو پیاده میکردن و بعد خودشون میرفتن.اونا از ترسم خبر داشتن...ترسی که نذاشتم جایی درز کنه جز پیش دوستام و داداشم!...

همونجور که زیر لب عین پیرزنا غر میزدم به سمت خونشون رفتم.نگاهی به ساختمون ده طبقشون کردم و جلو زنگ وایسادم.تند تند دست میچرخوندم تا ببینم کدومه.با یادآوری عدد هفت،زنگ مخصوصشو فشردم.پسری گفت:

بله

میخواستم بگم مگه کوری خب باز کن دیگه.منم.اما بی حوصله گفتم:

منم.باز کن

هرچند نمیدونستم کیه.پسره اون پشت یا کر شد.یا کور شد.یا کلا مرد که تا یک دقیقه در رو باز نکرد.و بعد با صدای بلند من که میگفت:

اه باز کن دیگه پام شکست

دست به کار شدو دکمه رو فشرد و این در لعنتی باز شد!وارد شدمو درو با پام بستم.به درک که صداش بلند بود.در اسانسوری که تو طبقه همکف بود رو باز کردمو رفتم توش.قیافم پکر شد بخاطر دیدن اون افرادی که بالا بودن.انقدری که من از آدمای این خونه بدم میاد،خدا از من بدش نمیاد.در آسانسور رو باز کردمو به طرف در رفتم.بسته بود.خب مگه نمیبینن آدم داره میاد خونشون ؟چرا مثلا درو باز نکردن؟زنگو زدم و خم شدم تا کفش هامو در بیارم.بدون باز کردن بندش،کتونیم رو از پام در آوردم که در باز شد و قامت بلند پسری نمایان شد.سربالا آوردم تا سلام بدم که...خشکم زد.مات شدم...متعجب شدم.زل زدم رو چهره ای که آخرین بار پنج ساله پیش دیدمش...دهنم باز شد،بسته شد و اخمام توهم رفت.دندون هامو روی هم فشردم و سرپایین انداختم برای ندیدن قیافش...قیافه ای که روزی محتاج دیدنش بودم و اما حالا...صدای آرومش بلند شد:

آیــه!

اخمام بیشتر تو هم رفت.تو دلم به خودم پوزخند زدم.اسمم رو صدا میزد...پنج ساله پیش چقدر میدادم اسممو از زبونش بشنوم؟سربالا آوردم و نگاهش کردم.جذاب شده بود.بزرگ شده بود!اما واسه من...همون بردیای بیست ساله ای بود که من رو بین ترس های کودکیم تنها گذاشت...برای یک صدم ثانیه برگشتم به پنج ساله پیش.جایی تاریک تر از این راهرویی که توش وایسادم...یجایی زیر آسمون خدا...من تنها بودم.تنها و دور از اون سازدوهلی که زده میشد.من داد میزدم و بردیایی نبود که نجاتم بده!بردیا با اومدنت من رو به کجا برگردوندی؟به موقعی که من یکسال بود فراموشش کرده بودم...یکسالی بود که داشتم تو آرامش زندگی میکردم و خاطرات قبلی یادم نبود.بردیا با دیدنت به کجا کشیده شدم؟با صدای خاله به خودم اومدم:

بیاین تو دیگه.

کفشم رو با پام به گوشه ای هل دادم و به لباس بردیا خیره شدم و منتظر بودم که کنار بره و من داخل شم.مثل اینکه شعورش نمیکشید.خواستم رو به زبون آوردم:

ممنون میشم بری اونور.

نفس عمیقی کشیدو کنار رفت.داخل شدمو سعی کردم لبخند بشونم به لبهام.هرچند میدونستم لبخند مسخره ای میشه.به همه افراد خونه سلام کردمو فهمیدم که شامشون رو خوردن.خاله با لحنی که فکر میکردم تمسخر قاطیش بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

والا دخترم مثله اینکه قابل ندونستی زودتر بیای...منم مهمونام رو گرسنگه نگه نداشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بافتم رو،روی تخت بهناز انداختم و بی تفاوت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کار خوبی کردی خاله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بشین برات غذا بیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی صندلی نشستم.بی هیچ حرفی.اعصابم خورد بود...صدای خاله دوباره بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این شام رو دادم بخاطر بردیا که برگشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و شروع به قربون صدقه رفتن کرد.همه هم به سلامتی و خوش اومد و فلان چیزهایی بارش کردن و من خشک شده از وجود بردیا به رو میزی خیره شده بودم.خاله از هرچیزی دوتا روی میز گذاشت.بی حرف اما با تعجب به ظرف روبه روییم خیره بودم که بردیا جلوم نشست.خاله خندیدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بردیام شام نخورد گفت مهمونمون ناراحت میشه.وایساد باتو بخوره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کجی به خاله زدم و بی توجه به بقیه سعی کردم غذا بخورم.هرچند بزور...اما چند قاشقی برای بر طرف کردن قارو قوری که بعدا ممکن بود از دلم دراد خوردم.اما دیگه نشد...نرفت پایین.این حجم انسانی که جلوم بود اشتهام رو کور میکرد.مغزم منعطف به پنج ساله پیش میشد اما من برش میگردوندم.گیج بودم...این پسر بعد از پنج سال...چرا برگشته بود؟برای چی؟برگشت تا خوشخوابی های این یکسال رو کوفتم کنه؟یا برگشته یادم بیاره پنج ساله پیش تو چه وضعی بازیش گرفتو غیبش زد؟یا میخواست بهم بفهمونه سر یه اتفاق بیخود چهارسال قرص خور شدم؟چشم هامو روی هم فشردم...حضورش رو دوست نداشتم.کاش نبود...کاش نبود و یادم نمیاورد.یکم که با غذا بازی کردم صدای آروم بردیا به گوشم خورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم برات تنگ شده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی من نه...پوزخندی تو دلم زدم و غذا رو به اطراف بشقاب هل دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشگل تر شدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توام همینطور.ولی واسه من دیگه جذاب نیستی.اینبار پوزخندم واقعی بود و شنید.پوزخندی برای خودم...واقعا پنج ساله پیش اگه همچین چیزی از زبونش میشنیدم یکجا بند بودم؟؟؟مطمئنا نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا با غذات بازی میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابش رو دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میل ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بخاطر منه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میخواستم بگم آخه تو چه کسی هستی که بخوای میل منو قطع کنی اما چرا دروغ؟بهتره بدونه...بدونه که خوشم نمیاد از بودنش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حضورتو دوست ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی من بخاطر تو برگشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قاشق رو توی ظرف گذاشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من اصلا نیاز به این کار نداشتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از جام بلند شدم و با گفتن"مرسی خاله"روی مبل کنار احسان نشستم.صدای خاله بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو که کم خوردی آیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو دانشگاه خورده بودم یچیزایی.مرسی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله "باشه"ای گفت.بی حوصله از بودنم تو این جمع به روبه روم که تی وی بود خیره بودم که دایی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب بردیا جان.بیا تعریف کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش نکردم ولی فهمیدم کنار دایی نشستو شروع کرد به حرف زدن.خاله که گویا تازه ظرف هارو جمع کرده بود کنار مامان نشست و شروع کرد به گفتن مهمونی که میخواد برای بردیا بگیره و خانواده شوهرش رو هم دعوت کنه.میگفت بردیا خواسته اول یه شام به خانواده مادریش بدن بعد مهمونی بگیرن.مامان هم مشتاق برای خاله تز میداد و هردو باهم برنامه ریزی میکردن.بی حوصله زل زده بودم به تلویزیون که جشن عروسی یه دختر و پسر روستایی رو نشون میداد.صدای سازدوهول تو گوشم زنگ زد.سازدوهول...دور از من زده میشد...من داد میزنم و کسی نمیشنوه...صدای زوزه گرگ میادو من...فرار میکنم...فرار میکنم به سمت...به سمته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست دراز کردم به سمت کنترل و تلویزیون رو خاموش کردم.از این ساز بدم میاد.از این ساز محلی بدم میاد.نگاه بردیا و بقیه به سمتم چرخید اما من فقط گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معذرت میخوام.صدای اضافی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره همه مشغول حرف زدن شدن اما سنگینی نگاهی رو حس میکردم...نگاهی که میدونست حرفم دروغ بود...سنگینی نگاه نابود گر دوران جوونیم.پسری که من رو چهارسال قرص خور کرد و خواب اجباری رو به خوردم داد.همش تقصیره این پسره...پسری که پنج سال تو زندگیم غیبش زد...کاش برنمیگشت...کاش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خوردن ضربه ای به کتفم به سمت چپ برگشتم که احسان خیلی آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای پیدا کردن راه فراری از اون خونه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه.خیلی خستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکون داد...نگاهی به ساعت مچیش که یازده و ربع رو نشون میداد کردو بعد سربالا گرفت.منتظر نگاهش کردم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا!بهتر نیست بریم؟آیه خستس!منم فردا کار دارم!شما خودتون هم کار جدید رو باید شروع کنید درسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زده بود تو خال.بهونه کردن کار بابام!بابا نگاهی به مامان کردو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راست میگه عاطفه جان.بهتره بریم.دیر میشه.فردا کار داریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مامان نگاه کردم.اون هم مثل اینکه مشتاق کار فرداش بود چون رضایت دادو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بله بریم دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله تعارف هارو از سر گرفت و من بی توجه به حرفهاش از جا بلند شدم و از تو اتاق بهناز،بافتم رو برداشتم!بی حوصله بیرون زدم که نگاهم،تو نگاه رنجیده بردیا افتاد.بی تفاوت راه افتادم به سمت ماماینا که دم در صداشون بالا رفته بود.جونم سرعت عمل...منتظر بهونه بودن انگاری!دم در با خاله خداحافظی کردم و بدون باز کردن بند کتونی هام،پاهام رو توشون فرو کردم و به سمت آسانسور راه افتادم.هرچند کفی زیرش سر خورد و بالا بلندی شد!اما مهم نبود...قصد من فقط فرار از این خونه بود.هرچه زودتر.فرار از این خونه ای که پسر تازه اومدش منو یاد گذشتم میندازه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سقف خیره بودم و به قبلا فکر میکردم!به موقعی که این ترس عین خوره افتاد توجونم...اما من فراموش کرده بودم...چرا با دیدن بردیا دوباره یادم افتاد؟برگشتم به پنج سالگیم...چیزهای مبهمی ازش یادم بود!چیزی که از اون روستای لعنتی یادم مونده بود...من،یه دختر پنج ساله که از بس گریه کرده بودم بخاطر بی محلی های مامانم،ساعت هشت شب بهونه ای واسه بیرون رفتن بچه بزرگای فامیل شدم...شاید همون موقع استارت ترس های من بود.ترس از تاریکی.تنهایی.رعدوبرق وبارون!من دختر بچه ای بودم که به در خونه یه غریبه میکوبیدم و گریه میکردمو ازش کمک میخواستم.من تو پنج سالگیام تو اون روستای در نظرم نفرین شده،گم شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه سر تکون دادم.چشمام رو،روی هم فشار دادم تاخوابم ببره!اما نمیشد...افکارم مانع خوابم میشد...لعنت به تو بردیا!لعنت بهت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستام دو ور سرم رو فشار دادم و زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لعنتی...لعنتی...لعنتی.نمیخوام دوباره بیای تو فکرم...نیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما چرا نمیشد؟چرا نمیتونستم از خودم دورشون کنم؟؟با صدای تیک تیک،سرم به سمت پنجره برگشت...بارون!بااعصاب داغون دستمو روی پیشونیم فشار دادم.امیدوارم هیچوقت بارون نیاد.امیدوارم بارون قطع شه!اما بارون بر عکس تصوراتم بیشتر میشد.پتورو روی سرم کشیدم و چشمامو بیشتر روی هم فشردم!کسی تو ذهنم فریاد کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بردیــــــا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و همون فرد زد زیر گریه!دستام رو جلوی چشمام گذاشتم تا نتونم تو ذهنم اون دختر شونزده ساله تنها میون یه قبرستون سنگین رو تصور کنم!اما اون دختر شونزده ساله داد میزد و کمک میخواست و صداش تو ذهن من میپیچید!صدای سازدوهول تو ذهنم اوج گرفت و دختر شونزده ساله تنها،جایی دور تر از روستا داد میزد و کمک میخواست اما کسی نبود...بردیا گم شده بود.ماشینی از جاده رد نمیشد!دختری که میدوئه به سمت خونه ساخته شده از آجر و کاه...خونه ای که نور ضعیفی ازش بیرون میزد!دختر شونزده ساله درو باز میکنه و صدای رعدو برق...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای رعدو برقی که میون آسمون خط انداخت پتورو کنار زدم و سریع روی تخت نشستم.صدای تیک تیک بارون روی مخم بود.این صدا به همه آرامش میداد ،اما به من ترس تزریق میکرد!عرق سردی رو روی بدنم حس میکردم.میترسیدم دراز بکشم و دوباره اون خاطرات قبلی یادم بیاد.به تاج تخت تکیه دادم و پتو رو دورم پیچیدم!چرا بعد یک سال فراموش کردن، با به یادآوردن اون خاطرات باز هم عرق سرد روی بدنم میشینه و ترس بدنم رو میگیره؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم...با صدای رعدو برق خودم رو بیشتر به تاج تخت فشار دادم.بالش رو از بغلم برداشتم و گذاشتم رو زانو هام و سر فشردم بهش!به درک که گردنم درد میگیره.هرچیه بهتر از فکر کردنه!هرچند دقیقه سرم رو بیشتر به بالش فشار میدادم تا صدای بارون رو نشنوم.فوش هام به بردیارو هم فاکتور میگیرم!بالاخره از افکار آزار دهنده آزاد شدم و به خواب رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باصدای جیغ ساره چشم باز کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاش کن هنوز کپیده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دست به کمر بهم نگاه میکرد.مهرناز لبخندی زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیدار شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به سمتم اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلام و درد.چهارساعته دارم فک میزنم خانوم چشم باز کرده میگه سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو به سمت گردنم بردم و کمی ماساژش دادم.درد میکرد.نصفه شب از گردن درد پاشدم و جامو درست کردم و حالا...دراز کش به این دونفر خیره بودم.مهرناز سرتکون دادو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازخدا لطف الهی کرد و بارون فرستاد،تو نتونستی خوب بخوابی نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوهوم...اگه بدونی چی شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره زود روی تخت نشست وبااشتیاق گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چــــی شد؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از سرعتی که برای نشستن به خرج داد تخت تکون محکمی خورد.مهرناز هم روی تخت نشست.هردو دست به سینه منتظر بودن.نگاه خواب آلویی به هردوشون انداختم و بی توجه به اشتیاقشون پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چطوری اومدین تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعریف کن دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما مهرناز جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان درو باز کرد و بعد رفت بیرون.این داداش توام خیر سرش سال آخره ها!چرا یه روز درمیون میره مدرسه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چبدونم.میگه بشینم خونه واسه کنکور بخونم بهتره تا برم مدرسه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از جام بلند شدم و پامو زمین گذاشتم که مهرناز دستم رو کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کجا؟؟؟؟؟؟بشین تعریف کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بذار برم یچیز بخورم،انرژی بگیرم میام تعریف میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به سمت دستشویی رفتم و صدای ساره رو شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میره تو دستشویی انرژی بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و مهرناز خندید!چند دقیقه بعد که خارج شدم با دیدن ساعت ابروهام بالا پرید...دهو نیم بود...از من بعید بود دهو نیم بیدار شم!روزایی که دانشگاه نداشتم زودتر از نه بیدار میشدم.به سمت آشپزخونه رفتم و بعد از برداشتن یه آبمیوه و کیک بیرون زدم و شروع کردم به صبحانه خوردن یا مثلا به قول مهرناز:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیر کردن شکم با مواد شیمیایی به بهونه صبحانه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من هیچ موقع نتونستم بهش بفهمونم که آب میوه طبیعیه!صدای مهرناز به گوشم رسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیه طولش نده یازدهو نیم باید باشگاه باشیما

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتمو مچاله کردم.این یکی یادم نبود.ابمیوه کیکم و خوردم که ساره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میگی یانه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ساعت اشاره کردمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داره یازده میشه.باید برم باشگاه سرخیابون خودمون!بعدشم باشگاه سرخیابون خالمینا باید برم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بایادآوری دیشب اخمام تو هم رفت.مهرناز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همونطور که حاضر میشی تعریف کن.دیشب چیا شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاپ مشکیه طرح دارمو تنم کردمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیروز رفتم خونه خالمینا...شام داده بود واس خاطر برگشتن بردیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیده هم میتونستم دهان های بازشون رو تصور کنم.شلوار تنگ آبی آسمونیمو پام کردمو جلوی آینه ایستادم.به قول ساره برای مالیدن یه خلوار آرایش.هرچند زیاد آرایش نمیکردم!ساره با تته پته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعــ...یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرناز:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی بردیا برگشته؟واقعا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره.دیروز دیدمش کاملا هنگ بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به میز آرایشم تکیه دادمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لحظه رفتم به شونزده سالگیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آینه که میدیدمشون،هنوز هم متعجب بودن!ساره چشم غره ای رفتو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشته مثلا واسه چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پد پنکیک رو به صورتم کشیدمو بی توجه به سوال ساره گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیشب میگفت خوشگل شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پوزخند مهرناز رو شنیدم.میدونستم که الان میخواد تو دلش اون پسره پنج سال غیب شده تو زندگیمو خفه کنه!اون بیشتر از ساره تو بهتر شدنم نقش داشت!آرایش چشمام که تموم شد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میگفت دلش برام تنگ شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غلط کرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی مهرناز با چشمهای نگرون نگاهم میکرد.شاید میترسید باز هم دلم برای بیخودی ترین پسره توی عمرم بلرزه!رژ لب جیگری رنگی به لبم زدم و همونطور که مانتو مشکیمو تنم میکردم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میگفت بخاطر من برگشته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو چی گفتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم....گفتم اصلا نیازی به این کار نداشتم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره نیشی باز کرد و مهرناز هم لبخند مهربونی به صورتم پاشید!هردوشون سریع آرایشاشونو تمدید کردن وبعد،هرسه نفر از خونه بیرون زدیم!باشگاه کمی دور تر بود.بعد از ده دقیقه تاخیر رسیدیم.خداروشکر کردم که توراه با سوال هاشون منو اذیت نکردن!پردرو کنار زدم و وارد شدم که صدای خوشحال چندنفر شنیده شد.سلامی به همشون کردم و به سمت رخت کن رفتم و گذاشتم چند نفری مهرناز رو درباره کلاس رقصش سوال پیچ کنن،و بعد برگشتم!فلش آهنگام رو به مسئول باشگاه دادم.فلش رو که زد ،آهنگ خارجی،باشگاه رو برداشت.همه با ذوق جلوی آینه های سراسری ایستادن و من بعد از اینکه آهنگ "تکون بده از آرش"رو برای گرم کردن انتخاب کردم جلوی همه،روبه روی اینه ایستادم و شروع کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرناز بعد از کلاسی که من سر خیابون خالینا داشتم سریع به خونه رفت تا برای کلاس زبانی که با دوتا بچه پولدار داشت آماده بشه.مهرناز از هممون پرکار تر بود!سه روز هفته تا ساعت نه شب که همه باهم دانشگاه داشتیم.دوروز دیگش مهرناز کلاس خصوصی زبان داشت.و بعد پنجشنبه هاهم رقص های ایرانی رو توی باشگاهی که من زومبا آموزش میدادم،به تعداد زیادی شاگرد یاد میداد!از وقتای آزادش هم برای درس خوندن استفاده میکرد.منو ساره به سمت خونه ما رفتیم.احسان همونطور که تست میزد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیه امروز خاله زنگ زد برای جمعه شب دعوتمون کرد مهمونی بردیا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لعنتی اروم زیرلب گفتم که از گوش تیز احسان دور نموند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی گفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه.تستتو بزن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با سر به کتاب تستش اشاره کردم اما اون موشکافانه نگاهم میکرد!چندباری ازم پرسیده بود مشکلم با خانواده خاله چیه اما جواب نداده بودم!اون زیادی غیرت داشت...روی منی که درنبود مامان که الحمدوالله هیچ موقع نبود ازش مواظبت میکردم.اگه میفهمید مشکل اصلیه من با بردیائه و همون پسر ترس های دوران نوجونیم رو به وجود آورده کلا خانواده خاله رو میشست و میذاشت کنار!وارد اتاق که شدیم ساره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میخوای بری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نرم؟بهونه بدم دستش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بری و بشه کابوس شبات؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه ساله فراموشش کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی دیروز خوب نخوابیدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفش برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو هنوزم از تاریکی میترسی.از رعدو برق میترسی.تو هنوزم شبا تنها برنمیگردی خونه!تو به جز دانشگاه شب ها بیرون نیستی!هنوز هم وقتی میبینیش ازش بدت میاد...هنوز..هنوز هم اون قوطیه قرص های خواب آور ته کشوته!تو فراموش نکردی!کنار اومدی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فراموش میکنم.باید...فراموش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و حولمو برداشتم و وارد حموم شدم.حرفهای ساره جالب بود.فراموش نکردم...کنار اومدم!لبخند کجی به حرفاش زدمو ودوش سر سری گرفتم و ده دقیقه ای بیرون زدم.صدای بحث احسان و ساره بلند شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا من حل کردم جوابش این میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نخیرم.همچین سوالی و من قبلا حل کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو که اصن رشتت ریاضی نیس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با من بحث نکن جوابش این میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به بحث بچگونشون لبخند زدم و به سمت آشپزخونه رفتم!کمی سالاد از دیروز مونده بود.اونرو بیرون آوردمو برای بچه هاهم یکم خوراکی بردم و نشستم رو مبل!با صدای موبایلم دست دراز کردمو از روی میز عسلی برش داشتم.شماره ناشناس بود.گزینه سبز رو فشار دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بردیام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس تو سینم حبس شد.دستم رفت رو گزینه قرمز و تماس قطع شد!چند دقیقه ای به شماره رندش نگاه کردمو بعد گوشیمو روی سایلنت گذاشتم.اما نه...باز میتونست زنگ بزنه.دستم رو دکمه کناریش رفت.دکمه رو فشردم.صفحه قفل گوشیم رفت و برند گوشم روی صفحه تاریک تکونی خوردو بعد...گوشی خاموش شد!پاهام رو توی شکمم جمع کردم و به تلویزیون خاموش خیره شدم...بردیا عوض نشده بود...جالب شده بود!صدای زنگ خونه درومد.از جا بلند شدم و به سمت آیفون رفتم..بادیدن چهره مامان...تعجب سراپام رو گرفت.مامان؟؟؟؟مامان الان از کارش زده اومده خونه؟دکمه ای روفشردم و به سمت در خونه رفتم.اسانسور به طبقه همکف رفت.درش باز شد،بسته شد و دکمه طبقه ما ابی شد.آسانسور آروم اروم بالا اومد.به طبقه ما که رسید در با صدا باز شدو مامان بیرون زد.لبخندی بهم زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوبی؟حاضری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حاضر؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که به احسان گفتم بهت بگه حاضر شی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حاضر شم واسه چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خرید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خرید؟خریده چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهرش معجب شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وا آیه.خالت زنگ زد واسه جمعه شب دعوت کرد مهمونی بردیا.باید هم یه کادوئه مناسب بگیریم هم لباس.من لباس ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی من دارم.نیازی هم به لباس ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه.همه لباسات تکراری شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان من یه لباس رو دوبار هم نپوشیدم تکراری شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیخوام بد به نظر بیای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بد به نظر نمیام.خیالت راحت.برو.خوش بگذره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیله خب.هدیه چی بخرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من نمیدونم.هرچی میخوای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب.خدافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ورفت.زرشک...میخواست واسه مهمونی اون پسرک لباس بخرم!پوزخندی زدمو داخل شدم.انقدر این پسر بی ارزش هست برای من که پول ،خرج لباس خریدن برای مهمونیش نکنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم.مهمونی یک ساعت بود شروع شده بود مامان منو زنگ کش کرده بود...خودش زودتر رفته بود برای کمک به آبجی جونش!.بابا هم زود اومده بود خونه و بعد از تعویض لباس رفته بود.حالا من مونده بودم بااحسان!حتی سرانگشت هم علاقه ای به رفتن نداشتم!خودم رو برای بار آخر تو آینه برانداز کردم.چشم های قهوه ای رنگی داشتم که حالا لنز آبی روش بود.مژه هام هم معمولی بود.نه زیادی بلندو نه زیاد کوتاه.اما معجزه ای به نام ریمل به قدو هیکلش اضافه کرده بود! پوستم سفید بود و حالا با پنکیک سفید تر شده بود.گونه های برجسته ای داشتم که رژگونه آجری رنگی روش رو پوشونده بود.بینیم قلمی بود و نگینی که برای این مهمونی روش چسبونده بودم خوشگل نشونش میداد!رژ لب جیگری رنگی هم روی لبای متوسطم زده بودم.موهای حالت دار قهوه ای رنگی که البته رنگ خورده بود هم آزادانه دور صورتم ریخته شده بودن.شالم رو سرم کردم و بعد از برداشتن گوشیم بیرون رفتم.احسان یه نگاهی به من کردو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوبه دلت نمیخواست بری مهمونیا!نگا چه خوشگل کرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهمونی آره.دلم نمیخواست برم!ولی حالا که مجبورم نمیتونم زشت برم که.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادو کلیدو برداشت!دم در کفش پاشنه دار کرمم رو پام کردمو همراه احسان،از ساختمون بیرون زدیم.نصف مسیر تو سکوت گذشت...خونه خاله دقیقا یک خیابون باما فاصله داشت و مسیر زیاد نبود...همونطور که راه میرفتیم احسان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیه...تو خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی بهش انداختمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آره.چمه مگه؟خوبم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چهارشنبه شب اومدم تو اتاقت.بارون میومد.تو نشسته خوابیده بودی.تو هنوزم میترسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو چرا به من واقعیت و نمیگی؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- احسان تاحالا هرچی بوده بهت گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر نمیکنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به عینک مستطیلی شکلش کردمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من خیلی وقته دیگه نمیترسم!بیخیال

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو مشکلت با خانواده خاله چیه!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به در خونه خالینا اشاره کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فعلا مشکلی ندارم.زنگو بزن بریم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن در خونشون پوفی کشیدو زنگ رو فشرد.چند دقیقه بعد در باز شدو صدای آروم خاله شنیده شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه عجب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه بهش وارد شدم و گذاشتم در رو احسان ببنده!همونطور که به سمت آسانسور میرفتیم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان گفت بهت بگم وقتی میای تو اخم نکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"اه"آرومی گفتمو چشم غره رفتم.احسان:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی به نظر من اخم کن.آدمای اون تو بیشعور تر از این حرفان.مخصوصا تازه از سفر رسیده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهش نگاه کردمو لبخندی زدم.نمیدونم چرا احسان بااینکه نمیدونه ناراحتی من از این پسر یا از این خونواده چیه این حرفو زد...اما خوشم اومد.من پنج سال بود از اون پسره صاحب مجلس خوشم نمیومد...هیچ وقت هم خوشم نخواهد اومد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای خانومی که محترمانه طبقه رو اعلام میکرد پیاده شدیم.در خونه باز بود و بهناز با یه کلاس خاصی به ما نگاه میکرد.سلام آرومی کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم خونشون فرش نداره باهمون کفشا تو رفتم.بهناز با یه لبخند کج مسخره سلام داد.دختره کوچولو...هرچند همسن من بود ولی خب!خاله بااون کت دامن شیکش جلو اومد و سلام کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه عجب...مهمونای مخصوص تشریف آوردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی ظریف متلک انداخت.لبخند کجی به مسخره ایه لبخند بهناز زدم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه مسافرتون خوش اومده.پا قدمش خوش باشه براتون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و کاملا جوری تبریک گفتم که مردم با بدنیا اومدن یه نوزاد این حرفو به زبون میارن.خاله که انگار عمق مطلب و دریافت نکرده بود لبخندی زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرسی.بیا برو عزیزم.برو لباستو عوض کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با احسان خیلی خوب سلام و علیک کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر مگه اومدی ختم؟چرا مشکی پوشیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اشاره ای به پیرهن مشکی جذبش کرد که کت مشکی روش میومد.احسان هم ازون لبخند کجکیا که فکر کنم کاملا ارثی بود زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتفاقا اینو پوشیدم که همچین برداشتی نشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به شلوار آلبالویی رنگ جذبش اشاره کرد.خاله خنده رسمی کردو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بچگیت خوش سرو زبون بودی.برو پسر...برو منتظرتن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و ازمون دور شد.هرچند میدونستم داره حرص میخوره که به قول خودش یه نیمچه بچه باهاش کلکل میکنه...هرچند من اسم این احسان بلند قد و نیمچه بچه نمیذارم...بی توجه به چشم غره های مامان به سمت اتاق بهناز رفتم که بهناز باصدای فوق العاده لوسش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونجا نه آیه جون.اتاق ماماینا.اتاق من که رختکن نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه معمولی نگاهش کردمو بعد بدونه اینکه سرانگشتی انرژی صرف جواب دادن به این بچه بکنم به سمت اتاق خالینا راه افتادمو مانتوی در نقش پالتوم رو دراوردم.جلوی اینه قدی اتاق خاله لباس پشمیه کرم رنگمو برانداز کردم.لباسی به حالت زیر سارافونی...تقریبا تا زانو و آستین بلند اما پشمی.کمربند قهوه ای رنگی روش میخورد.خوشگل بود و باحجاب.حداقل بدنم زیاد جلوی این قوم مانور نمیرفت.موهای قهوه ای رنگمو پشتم ریختم و فقط دست ای از اونهارو روی شونم انداختم.بعد از اینکه از خودم مطمئن شدم از اتاق بیرون زدم که اولین نفر نگاهم به بردیای خوش پوش افتاد که آب پرتقالی دستش بود و به در اتاق خالینا که حالا من ازش خارج میشدم خیره بود!بی توجه به ادب و تربیت نگاه ازش گرفتم که بازوم کمی کشیده شد.به سمت راست برگشتم که چهره حرصی مامان رو دیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهارساعته کجا بودی دیر اومدی؟همه مهمونا اومدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- علیک سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید که دیر اومدم تا قدم نو رسیدرو تبریک بگم.هرچند فکر کنم تبریک الانمو هم خاله قبول داشته باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبش رو گاز گرفتو کمی از رژش روی دندونش رفت.حرصی اما با ولوم پایین گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این حرفو جلوی بردیا نزنیا!بچم ناراحت میشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخواسته پوزخندی زدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه بچه های دیگران بچت بودن اِلا بچه های خودت.نترس نگفتم.ناراحت نمیشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناز اخم کرد.اعصابم زیادی خراب بود گویا،که تو حرفام به بی محلی های مامانم به بچه هاش هم اشاره شد.بازوم رو از دستش جدا کردمو لبخندی بهش زدم و آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الانم حرص نخور.از مهمونی لذت ببر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من میبرم نگران نباش.برو الان یکم با بردیا حرف بزن و تبریک بگو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما که قبلا بهش گفتیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان مهمونیه.برو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم پا قدمش رو تبریک میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم غره ای رفت و من ازش جدا شدم.بخاطر اینکه بعدا بازوی سفیدم اسیر نیشگون های مامان نشه به سمت بردیا رفتم.اخم نشوندم به ابروهامو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلام.خوشحالم که برگشتی پیش مامان بابات!حداقل مامانت از غم دوریت یدم دپرس نمیشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و تو دلم ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که وقتایی که مامانم خونست و باید پیش ما باشه رو پیش خواهر الکی دپرسش بگذرونه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بردیا لبخند یه وری زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ممنون.تبریکتون پذیرفته شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پررو.نمیپذیرفتی هم مهم نبود.ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ما چند روز پیش هم بعد پنج سال همو دیدیم.چرااون موقع نگفتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون شب برگشتنت عیب بود و شوک زدم کرد..اما حالا فهمیدم از تو همه چی برمیاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند رو لبش رفتو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس الان،یعنی دیگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اطراف نگاهی کردمو آروم باهمون اخم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الانم اگه مامانم مجبورم نمیکرد مطمئن باش اینجا واینمیستادم چه برسه به تبریک گفتن و حرف زدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کردو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفرتت الکیو بچه گانس.تو بعد پنج سال نمیخوای فراموش کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بااخم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الکی یا واقعیشو خودم مشخص میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هرکسی جز تو بود فراموش میکرد.حتی به یه ماه نرسیده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هرکسی جز من بود یه اتفاق ترسناک تو پنج سالگیش نداشت که تو شونزده سالگیش با تنها موندن تو یه قبرستون چهارسال قرص خور بشه.خوش بگذره پسرخاله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به دختری که داشت بهش نزدیک میشد اشاره کردم و به سمت مبل رفتم.هه...میگه بچگانه و الکیه!آره الکیه.چهارسال با قرص خواب،خوابیدن الکیه!همیشه تو این پنج سال که نبود و سراغی نگرفت دلم میخواست ببینمش یه مشت بکوبم تو دهنش و بگم تو که میدونستی من بچه بودم از چه چیزایی میترسیدم.چرا اونجا تنهام گذاشتیو رفتی!اما نه...حالا که دیدمش فهمیدم برام بی ارزش تر از این حرفاس که با مشت کوبوندن به صورتش درد دستم رو حتی واسه یه ثانیه تحمل کنم...ولی کاش...کاش یادش میموند که وقتی بچه بودم ترسوندن من تو تاریکی،تفریح بچه های فامیل بود...چقدر دلم میخواست حالا با بچه هاشون همین کارو بکنم...که بفهمن تاریکی،کابوست باشه...کاش این پسر مثلا تحصیل کرده میدونست تو شونزده سالگی رفتم دم در مرده شور خونه تا کمک بخوام...مرده شور خونه ای که حتی با آهن هم ساخته نشده بود که ترس اومدن جن رو نداشته باشم...من همیشه میترسیدم...از اون روستای جن زده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترای فامیل یا بهتره بگم بیکارای فامیل به طرفم اومدن و بزور سعی کردن منو برای رقص بلند کنن.میدونستن معلم رقصم...بهناز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب تو مگه معلم رقص نیستی؟پس الان مطمئنا باید یچیزی برای خودنمایی آماده کرده باشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اولا که من هیپاپ اموزش میدم نه رقص ایرانی.بعدشم نمیتونم اینجا پاشم هیپاپ برم برای پسر عموهای هیزت.درضمن...خودنمایی و جلب توجه مال شماس!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به وضوح حرص خوردو من چقدر خوشحال شدم.نازنین"دختر داییم"نیش باز کردو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که میدونم ازاون دوستت..چی بود اسمش...آهان مهرناز.همونی که خیلی قشنگ میرقصه،رقص ایرانی رو خوووب یادگرفتی.بعدشم خودت که هنر زیاد داری.حالا پاشو منو همراهی کن میمیری؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم دوباره با بهونه راضیش کنم که بهناز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلاس میذاری نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی بهش زدم.از جام بلند شدم و همونطور که الکی روی سرشونه لختش،ضربه آرومی میزدم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز بزرگ نشدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدو مطمئنا جواب بلد نبود.عوضش من که میدونستم آخر سر مامانو چجوری میندازه به جونم.نمونه بارز ننش!به چند نفری که وسط بودن علامت داد که میخواد آهنگو عوض کنه.اون هاهم از حرکت ایستادن.کمی آستین لباسم رو بالا کشیدم که دستبند نگین داره کرمم نمایان شد.آهنگ ای جونم سامی بیگی که تو خونه خاله پیچید،لبخند یه وری زدم...با تکنیک هایی که مهرناز برای رقص هاش استفاده میکرد میدونستم چجوری برقصم که نگاه ها به سمتم جمع شه.هرچند قصد من جلب توجه نبود.قصد من کم کردن روی اون دختر بچه بیست ساله بود!همراه نازی وسط رفتم و تو دلم جاتون خالیی برای ساره و مهرناز فرستادم.رقص رو که شروع کردم لبخندی روی لبم نشوندم.نازنین هم رقصش خوب بود اما نه در حد منی که با تموم بیست و یک سالگیم معلم رقص بودم.کاش مهرناز و ساره اینجا بودن.ماسه تا درکنار هم نمونه ایم...حتی با اخلاق خراب من...حتی با افسردگی های پنهان مهرناز...حتی با شیطنت بیش از حد ساره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهنگ به آخر که رسید صدای دست ها بالا رفتو تازه فهمیدم همه برای ما دونفر کنار کشیدن.انگار که نازنین شوهر منه و منو اون عاشقانه داریم میرقصیم که همه کشیدن کنار.نگاهی به بهناز مبهوت کردم و بعد با زدن پوزخندی روی مبل لم دادم.نازنین طبق معمول با نیش باز در حال تعریف کردن از رقصم بود و من هم لبخند کوچیکی روی لبم داشتم.نگاه خیره بردیا اذیتم میکرد...اگه برای رو کم کنی نبود جلوی این پسر یه قر ساده هم نمیدادم چه برسه رقصیدن با این آهنگ پرناز و عشوه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله زنگ شام زدو بعد میز تقریبا بزرگ خاله پر شد از غذاهای رنگارنگ...خاله ماام پولدار بود نمیدونستیم!به سمت میز رفتم و کمی سالاد توی ظرف یکبار مصرف کشیدم و گوشه ای،تنهای تنها مشغول خوردن شدم.با فرو رفتن کنار مبل دونفرم نگام به سمت احسان،داداش خوشتیپم چرخید!آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ اگه بدونی موقع رقصت نمیدونستم بخندم یا عصبانی باشم!قیافم داغون بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟؟؟برای چی بخندی و برای چی عصبانی باشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بخندم به چهره های دخترهای حسود.عصبانی بشم بخاطر چشم های درومده پسرا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با انگشت اشاره وانگشت وسطم،کمی لپش رو کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غیرتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه خواهر که بیشتر نداریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و مشغول شد...مشغول خوردن سالاد فصلم شدم که حضور بردیا رو جلوم حس کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان جان.پدرت صدات میکنه.گویا باید ماشین جابه جا کنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان نگاه مشکوکی بهش انداخت و از جاش بلند شد.دوباره مبل فرو رفت اما من بی توجه به اون انسان کنارم سالادمو خوردم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه اینجوری شام میخوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب ندادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لاغر میشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب ندادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از بی محلیات بدم میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بی محلی کردن حس جالبی داره...حالا میفهمم اون موقع ها چه حس خوبی داشتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آیه...بچه نشو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودم معلوم میکنم چی باشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از جام بلند شدم.ابروهام رو به هم نزدیک کردم تا شبیه اخم بشه.اخمی که سرسختی بیاره به وجودم.سرسختی که مانع اومدن چیز سخت تری تو گلوم بشه!خودم رو کنار نازنین جا کردم و به جمعیتی که درحال غذا خوردن بودن نگاه کردم!من بچه بودم؟؟؟؟شاید آره...شاید رفتار من بچگونه بود...اما همینه که هست.من یه دختر بچه شونزده ساله بودم.دختری که هنوز تو سن بلوغ و حساسیت بود.من از اون چهارسالی که هرشبش بخاطر ترسم از تاریکی خوابم نمیبرد نمیگذرم!من دختر شونزده ساله ای بودم که تو روستای جن زده ای گیر افتادم...از هیچ کدوم از شبایی که با به یادآوردن اون قبرستون و مرده شورخونه لعنتی نمیتونستم بخوابم نمیگذرم...حتی اگه رفتارم هم بچگونه باشه،نمیگذرم!من بچگی نکردم...پس شاید الان بچه باشم..پس نمیگذرم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچنان به سقف خیره بودم و خوابم نمیبرد.تو خاطرات بچگیم پرسه میزدم.هفت ساله که بودم،مامانم منو تنهایی با خانواده خالم به اون روستای لعنتی فرستاد.روستایی که تمامش ترس بود.تموم وجودش پر از اتفاق های ترسناک بود.یادمه یبار که تو جمع بزرگترای فامیل نشسته بودم از گذشته های اون روستا میگفتن.از اینکه چقدر ترسناک بوده...حتی اون روستا زمان هفت سالگیم هم ترسناک بود.روستایی که فقط خاندان های پولدارش،قران تو خونه داشتن و بقیه فقط میتونستن چندبار اونو بخونن.روستایی که یک خونش هم از آهن ساخته نشده بود...یه روستای عقب مونده...روستایی با افکار و عقاید قدیمی!یادمه انقد ترسیدم و خاطرات پنج سالگیم رو مرور کردم که شب،از ترسم نتونستم به دستشویی که تو حیاط بود برم و تو رخت خواب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یادمه تا صبح چقدر گریه کردم و فردا صبحش همین خاله ای که قربون صدقه میره بخاطر کار اشتباهم تو دهنم زد!دعوام کردو تو اون سرما برای تنبیهم با آب یخ دستو صورتم رو شست و مجبورم کرد رخت خوابم رو با همون آب بشورم...من دختر هفت ساله ای بودم...بچه ای که تو پنج سالگیش بخاطر تز دادن دختره بزرگ خاله،دم مردشور خونه تنها گذاشته شد و همون شب،به بهونه فرارم از پیششون دوبار سیلی خوردم از مادرم...یادمه مسخرم کردن و من تنهایی گریه کردم.یادمه من شب ها تواون روستا،بهونه ای واسه بیرون رفتن بچه بزرگای فامیل بودم و همیشه هم فراموش میشدم.یادمه با تموم بچگیم باید با سرعت میدوییدم تا یه وقت مثل پنج سالگیم منو تنها نذارن دم همون مردشور خونه!همش یادم بود و باعث شد چیز سر سختی تو گلوم بشینه...همه این ها یادم بود،مگه میشد یادم بره؟مادرو پدری که مثلا برای داشتن امکانات بیشتر،مهر و عاطفه رو ازم دور کردن و ازهمون اول من به دست مادربزرگم، بزرگ شدم...کاش الان هم بی بی بود...بی بی بود و میزد تو دهن بردیا بخاطر مسخره بازیش توی شونزده سالگیم... امشب خیلی دلم از اون قرصای چند سال پیش میخواد میخواد...خیلی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرناز تند تند جزوه هارو که از پسر خرخونی قرض گرفته بود توی برگه پاپکو یادداشت میکرد.ساره مدام سوال پیچم میکردو من خواب آلو جواب میدادم.جون نداشتم تا ساعت نه شب تو دانشگاه بمونم اما انگیزه ای هم برای خونه رفتن نداشتم.سرمو،روی میز کافی شاپ گذاشتم و سعی کردم کمی بخوابم.تو عالم خواب و بیداری بودم که صدای جیرینگ جیرینگ تلفن موبایلم بلند شد.شاکی چشم باز کردمو تند تند زیرلب به مخاطب فحش دادم.بادیدن شماره ای که تاصبح صدباری زنگ زده بود اخمام تو هم رفت.این پسر همیشه تو زندگیه من مزاحمه.بدون اینکه به خودم زحمت بدم تماسش رو جواب بدم،سایلنتش کردم و دوباره سرم رو روی میز گذاشتم.چند دقیقه ای گذشت که صدای ساره شنیده شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیه این یارو خودشو کشت.کیه که ج شو نمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ج شو!!!یعنی این دختر انقدر سختش میاد کلمه جواب رو کامل بگه؟بدون اینکه سرمو بالا بیارم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بردیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هین ارومی کشیدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الان من جواب میدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سربالا آوردم تا نذارم کاری کنه که زودتر از من،مهرناز دست رو دست ساره ای که داشت میومد تا تلفن و برداره گذاشتو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی محل باشیم بهتره.قصد اون فقط جلب توجهه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره دستشو عقب کشید و مهرناز دوباره مشغول شد.ساره نگاهی بااخم بهم انداختو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قیافشو.اینجوری با ما نمیای از اینجا بیرونا!ریملت یکم ریخته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم غره ای بهش رفتم.انگار ساعت شیشو نیم شب چیزی از ریختن ریمل معلومه! دستمو به سمت گوشیم دراز کردم.اینترنت همراهم رو به امید اینکه مدیر کلاس بگه کلاس ساعت هفت تشکیل نمیشه روشن کردم.با دیدن پیامی که از آقا پسره خرخون کلاس یا همون مدیر کلاس،مهدی مرتضوی اومده بود لبخندی زدمو پیامو باز کردم.پیامی بااین مضمون داده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوستان عزیز.آقای عزیزی گفتن نمیتونن این جلسه رو بیان!کلاس تشکیل نمیشه.موفق باشین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشی باز کردم که مهرناز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چته الان که نیشت بازه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باهمون نیش باز گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلاس تشکیل نمیشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو ضربه به ساعت مچیم زدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت هفته.کلاس عزیزی تشکیل نمیشه پس چی؟؟؟میتونیم بریم خونه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره سرتکون داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدا به عمر عزیزی بیافزایه ک نیومد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از فعلی که به کار برد،مهرناز خندیدو آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیافزایه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره مشتی به بازوی مهرناز زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بس میکنی یانه!گشنمه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه خط مونده...وایسا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و چند دقیقه بعد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تموم شد...بریم بریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از جاش بلند شدو ماهم به دنبالش.بعد از پرداخت هزینه کافی شاپ بیرون زدیم!همونطور که به طرف یه رستوران میرفتیم مهرناز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیروز مهرگل زنگ زده بود.گیر داده بود بیا اصفهان...بیا با داداش امین آشنا شو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره خندیدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من این ایمان و دیدما!جذابه که.برو باهاش دوست شو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرناز چپ چپ نگاهش کردو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همینم مونده.برم بااون اخمالوئه گند اخلاق دوست شم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرگل خواهر ناتنی مهرناز و امین هم دوست پسر مهرگل بود.مهرناز ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بااین کارای پی در پی من اصلا وقت میکنم جواب زنگای اونو بدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و کوله پشتیش رو کمی بالا کشید.خودش ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازشم.اونجوری که قبلا مهرگل میگفت رابطه امین اصلا با ایمان خوب نیست!معلوم نیست منو واسه چی میخوان ببندن به ریش این پسر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دستش رو به سمت فست فودی گرفت و تابلو رو نشون داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که سیب زمینی.شما چی میخورین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم سیب زمینی و سالاد.هرچند خیلی گشنمه.ولی نباید هیکلم بهم بخوره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره چشم غره ای به هردومون رفتو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نخیر من از همش میخوام.گشنمه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرناز زیرلب یه "گاو" به ریش ساره بست و داخل شد!ماهم به دنبالش!هرکسی سفارشاتشو گفت و اینبار ساره کارت کشید.سر میز قرمز رنگی نشستیم.گوشیم رو،روی میز گذاشتم که چراغ بالای صفحش سبز رنگ شد!دوباره صفحه روشن شدو اسم همون مزاحم همیشگی تکون خورد!پوف عمیقی کشیدم که مهرناز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب بده آیه!ببین چه مرگشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا جواب بده نمیخورتت که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست بردم به سمت گوشیم و روی قسمت سبز ضربه زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا جواب نمیدی؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش تقریبا بلند بود.اخمام تو هم رفت و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداتو بیار پایین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نفس عمیق کشیدنش رو شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا چهارساعته جواب زنگای منو نمیدادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلیلی نمیدیدم وسط کلاس جواب بدم.کارت چی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحنم زیادی سرد بود؟؟:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باهم حرف بزنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سرکلاسم!فعلا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و قطع کردم.نیشمو باز کردم که ساره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو محوطه عمومی اون و ببند آبرومون رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه بیشعور نثارش کردم و گوشیم رو خاموش کردم.مهرناز به صندلی تکیه دادو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهتر.همینجوری از سرت بازش کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی میخواد بگه!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره عصبی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میخواد اون مسخره بازیشو توجیه کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیروز فقط میگفت رفتارت بچگونس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرناز سر تکون دادو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست میگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باچشم های گرد شده نگاهش کردم.با خونسردی ذاتیش ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این رفتار بچه گونس...اما درباره تو صدق نمیکنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی چی که درباره این صدق نمیکنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرناز آرنج دو دست رو،روی میز گذاشتو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی اینکه آیه حق داره این کارارو بکنه!ایه دوران سختی و تو بچگیش داشته و مااینو تو اون چهارسال خیلی خوب فهمیدیم.اگه کسه دیگه ای بود میگفتیم آره،رفتاراش بچگونس و این یه موضوع الکی بوده...ولی آیه از بچگی با بردیا بزرگ شده.پس بردیا میدونسته از چه چیزایی میترسیده و انجام داده.هرچند حسی هم این لابه لاها بوده...تازه آیه از بچگی هم مادرش رو کامل نداشته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی عکس العمل به میز خط دار خیره شدم که مهرناز دستم رو فشردو آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیخوام دوباره درگیر بشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه از میز چشم بردارم لبخند کجی به مهرناز زدم و ناخواسته به قبل سفر کردم.یادم بود که چقدر به خودم میرسیدم که بردیا گوشه چشمی نثارم کنه...چقدر تو مهمونی ها میرقصیدم تا خوشش بیاد...پوفی کشیدمو سعی کردم شونزده سالگیم رو از فکرم دور کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساره برای گرفتن غذاها رفت و با سینی بزرگ قرمزی جلومون نشست.سالادو سیب زمینیم رو برداشتم و چنگال زدم...اسم بردیا خیلی چیزهارو یادم میاورد.یه روستای جن زده...یه دختر پنج ساله گم شده تو تاریکی ها...یه دختر هفت ساله مسخره شده...یه دختر ده ساله که میدوئه تا گرگ نخورتش...یه دختر شونزده ساله که بایه عالمه ترس از بچگیش تو یه قبرستونه خارج از روستا تنها میمونه...صدای سازدوهول...جیغ یه دختر شونزده ساله با دیدن یه...یه جنازه...نوشته از خاک به خاک برمیگردیم...چراغ روشن مردشور خونه...صدای زوزه گرگ و در آخر...یه دختر بیست و یک ساله ترسو...ترس از همه چیز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حوصله به توبیخ های مامان گوش میدادم.داشت دعوام میکرد بخاطر طرز صحبتم با بهناز.صدای دادش بالا رفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید