سه تفنگدار شیطون رو که یادتونه ؟ همونایی که همه رو دیوونه کرده بودن و تو شیطونی و خرابکاری نظیر نداشتن . حالا این سه تا شیطون بازم به هم رسیدن ، اون هم بعد از ده سال . تو این ده سال خیلی چیزا تو این سه تا فرق کرده . رفتار هاشون ، اخلاقاشون ، کاراشون و ... همه فرق کرده اما هنوز هم سه تفنگدارن . سه تفنگدار که قراره ماجراهای عاشقانه و پلیسی رو دنبال کنن .

ژانر : پلیسی، عاشقانه، طنز

تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۴۲ دقیقه

مطالعه آنلاین بازگشت سه تفنگدار(جلد دوم سه تفنگدار شیطون)
نویسنده :فاطمه موسوی ( آیدا )

زاویه دید : از زبان سه تفنگدار معروف ما

جلد : دوم

خلاصه :

سه تفنگدار شیطون رو که یادتونه ؟ همونایی که همه رو دیوونه کرده بودن و تو شیطونی و خرابکاری نظیر نداشتن . حالا این سه تا شیطون بازم به هم رسیدن ، اون هم بعد از ده سال . تو این ده سال خیلی چیزا تو این سه تا فرق کرده . رفتار هاشون ، اخلاقاشون ، کاراشون و ... همه فرق کرده اما هنوز هم سه تفنگدارن . سه تفنگدار که قراره ماجراهای عاشقانه و پلیسی رو دنبال کنن .

سخن نویسنده :

سلام به همگی دوستان گلم ! بالاخره تصمیم رو گرفتم و استارت جلد دوم رو زدم . توضیحاتی که راجب جلد دوم باید بدم اینه که این جلد دیگه اون طنز بودن سابق رو شاید نداشته باشه و وارد ماجراهای پلیسی و عاشقانه میشه . دیگه از اون فضای بچگونه خبری نیست . نمی گم طنز نیست اما طنز بودن داستان به حد نرمالی رسیده . شخصیت های جدیدی به رمان اضافه شدن که بعضی نقش اصلی رو تو رمان دارن . امیدوارم که ازرمان خوشتون بیاد .​

مقدمه :

تنگ که میگویم ...

نه مثل تنگی پیراهن ...

دلتنگی من ...

شبیه حال نهنگی است ...

که به جای اقیانوس ...

او را در تنگ ماهی انداخته اند ...

دلم برایت تنگ شده است ...

این یعنی ریه های من ...

دم و باز دم ...

نفس های تورا کم آورده اند ...

دلم برایت تنگ شده است ...​

♥آیدا♥

نگاهی به داخل کاپوت انداختم . انگارنه انگار . هیچی نمی فهمم . شانسی دستم رو بردم داخل تا سیمی قطعه ای چیزی رو تکون بدم که با خراشیده شدن مچ دستم جیغم به هوا رفت . دستم رو با شدت از کاپوت بیرون کشیدم و سرم رو بلند کردم اما لبه ی تیز کاپوت محکم خورد پشت گردنم . دیگه اشکم در اومده بود . صدای خندون ارش رو از کنار ماشین شنیدم :

ارش – کمک لازم ندارین خانوم دست و پا چلفتی ؟

من – اشتباه گرفتی . بنده یه پا مکانیکم واسه خودم .

آرش – اِاِاِاِ که اینطور ! پس وایسا تا صبح شاید تونستی درستش کنی .

این و که گفت راه افتاد سمت در سالن . یه نگاه به ماشین دویست و شیش مشکی رنگم انداختم و با قیافه فلک زده گفتم :

من- باشه بابا . بلد نیستم . تورو جون بچه نداشتت بیا درستش کن صبح لازمش دارم .

ایستاد و برگشت سمت ماشین . خودمو کنار کشیدم و جلوی کاپوت ایستاد . ژست کارشناسانه به خودش گرفت و با دقت توش رو برسی کرد . یکم قطعه هارو جا به جا کرد و باهاشون ور رفت تا آخر سر سرش رو بلند کرد و با بی خیالی گفت :

آرش – سنسور دورموتور داغونه . باید ببریمش مکانیکی .

کم مونده بود بشینم زار زار گریه کنم . آخه اینم شانسه که من دارم ؟ با دوتا دست زدم تو سرم و گفتم :

من – دِ خب من فردا چه غلطی کنم ؟

آرش در کاپوت رو بست و با خنده گفت :

آرش – تا اداره پیاده میری یکم اون شکمت آب بشه . زشته دختر اینقدر چاق باشه . نمی گیرنت می ترشی .

فوری دست به کمر شدم و گفتم :

من – خیلی دلشون بخواد . اصلا کی گفته من چاقم . همین دیروز از شرکت جهانی مدلینگ بهم پیشنهاد کار دادن .

آرش پقی زد زیر خنده و همونطور که دستش رو با دستمال پاک می کرد گفت :

آرش – اوه اوه شرکت جهانی مدلینگ . اونم هیشکی نه تو . برو خودتو خر کن .

تا اومدم چیزی بگم دستمال رو پرت کرد سمتم . سریع تو هوا گرفتمش . تا اومدم بهش بتوپم دستش رو تکون دادو گفت :

آرش – خب بابا تو اصلا آنجلینا جولی . فعلا برو سرو صورتت رو تمیز کن که شبیه حاجی فیروز شدی .

اینو گفت رفت تو خونه . گوشیم رو از روی تخت توی حیاط برداشتم و تو صفحه سیاهش به خودم نگاه کردم . چشمام گرد شد . راست می گفت . مثل حاجی فیروز شده بودم . پیشونیم و لپم و گوشه لبم همه سیاه شده بود . یه نگاه حسرت بار به ماشین خوشگلم انداختم و وارد خونه شدم . سریع رفتم تو توالت و تو آینه سیاهی هارو پاک کردم .دستی به موهام کشیدم و از توالت خارج شدم . مامان تو آشپزخونه در حال پختن ماکارانی بود و بابا و آیهان هم مشغول تماشای فوتبال بودن . از رادمان و آرش هم خبری نبود . موهام رو که تازه کوتاه کرده بودم رو با تل زدم بالا و وارد آشپزخونه شدم . مامان داشت قابلمه رو برای آبکش کردن بلند می کرد . سریع رفتم سمتش و دستگیره هارو ازش گرفتم .

من – مامان جان مگه نگفتم برای این کارا منو یا آرش رو صدا کن .

مامان – دختر جون هنوز اونقدرا هم بی عرضه نشدم که نتونم یه برنج رو آبکش کنم .

من – اون که بعله اما تا وقتی ما هستیم این کارا مسئولیتش با ما .

ماکارانی های سفید رنگ رو آبکش کردم و گفتم :

من- آرش و رادمان دارن چکار می کنن ؟

مامان – مثل همیشه پای این پلو استشن ها هستن .

لقمه مواد ماکارانی که تو دهنم بود با شدت پرید تو گلوم . همزمان هم نفس تنگی گرفته بودم و سرفه می کردم و هم از شدت خنده داشتم طلف می شدم . بالاخره با ضربه های محکم مامان لقمه رفت پایین . مامان با هول و ولا گفت :

مامان – چت شد یهو ؟ چرا اینطور شدی ؟

من- مامان من آخه پلو استشن چیه دیگه ؟ اون پلی استیشن .

مامان اخمی کردو همونطور که نون هارو ته قابلمه می چیند گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان- چمیدونم . اینقدر از این آت آشغالا زیاد شده که آدم قاتی می کنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر زیرکی خندیدم و شروع کردم به آماده کردن بشقاب ها . مامان اومد کنارم و یه بسته پلاستیک داد دستم و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – اینم اسپری رادمان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- این دست شما چیکار می کنه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – مثل دفعه قبل انداخته بود یه گوشه که سربه نیست بشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – پوووف دیگه نمی دونم باید چیکارش کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – نگران نباش درست میشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند وقتی بود که رادمان میخواست نشون بده که بدون اسپری آسمش هم دووم میاره اما تو دوبار آخر از شدت نفس تنگی رسوندیمش بیمارستان . هر بار اسپری شو یک جا قایم می کنه . هر چقدر هم که باهاش صحبت می کنم باز هم کار خودش رو می کنه . به سمت طبقه بالا رفتم تا آرش و رادمان رو برای شام صدا کنم . صدای دعوا و کرکری خوندناشون کل راهروی بالا رو برداشته بود . در اتاق رادمان رو که پر از عکسای فوتبالیست ها بود و باز کردم . هردو لبه ی تخت نشسته بودن و با هیجان بازی می کردن . زدم به درو گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – بازیکنان عزیز ! بیاین شام آمادس .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردو چیزی نگفتن و همونطور به بازی کردن ادامه دادن . محکمتر زدم به در و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – با شما هستم ها !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما انگار نه انگار . خبیثانه خندیدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – باشه ! پس همه ته دیگ ها مال خودمه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا این حرف از دهنم خارج شد هردو دسته رو انداختن و به سمت پایین حمله ور شدن . زدم زیر خنده . چه می کنه این ته دیگ . منم سریع رفتم پایین تا دخل ته دیگ ها رو نیاوردن . سر میز مثل همیشه آرش و آیهان سر ته دیگ تو سرو کله هم میزدن و از هزار جور کلک سعی داشتن ته دیگ همدیگرو بدزدن . مامان مثل همیشه تند تند برای رادمان غذا می کشیدو به زور به خوردش میداد . تنها کسی که خیلی آروم و ریلکس داشت غذاشو می خورد بابا بود .یهو یاد چیزی افتادم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – ای وای ، حالا فردا چکار کنم بدون ماشین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا – مگه ماشینت درست نشد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – نه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش همونطور با دهن پر یه چیزی رو بلغور کرد که هیچکدوم چیزی ازش نفهمیدیم . آیهان ترب گردی رو سمتش پرت کردو گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – چندش خان هر چی تو دهنت بود رو با جزئیات مشاهده کردیم . اول اون لامصب رو بجو بعد حرف بزن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش تند تند غذا رو قورت دادو گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش – فردا با ماشین من برو تا ماشینت رو ببرم مکانیکی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – پس خودت چطور میری سرکار ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش – لازم نکرده فکر من باشی . غذاتو بخور .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینم از ماشین فردام . خدارو شکر آرش ماشینش رو داد وگرنه فردا می مردم تا به اداره برسم . به نشونه تشکر یکی از ته دیگ هامو بهش دادم که از ذوق نزدیک بود از صندلی پرت بشه پایین . آیهان با چهره مچاله شده گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – اینم آدمه که بهش ته دیگ میدی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش همون طور که خرچ خرچ ته دیگ رو می جوید و پزش رو به آیهان میداد گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش – بدبخت ، آیدا فهمیده که کی لایق این ته دیگ بلوری .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – ببین اگر ماشین رو بهش نمی دادی بهت میداد ته دیگ رو یا نه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رادمان همونطور که لیوان نوشابش رو پر می کرد گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رادمان – اصلا مامان به تنها کسی که ته دیگ هاشو میده منم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه خندیدن . رو بهش کردم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – من به فدات . ته دیگ که هیچی کل بشقابمو بهت میدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای اهوع گفتم آیهان و آرش بلند شد . مامان با مهربونی که همیشه با رادمان داشت بازم براش ماکارانی کشیدو وادارش کرد که بخوره . نگاهم به دیس افتاد که چشمام گرد شد . خالی خالی بود . مگه میشه ؟ الان که همه داشتیم حرف میزدیم . نگاهم آروم آروم بالا اومد و رو بابا زوم شد . بشقابش خالی بودو داشت نوشابش رو تا ته سر می کشید . با شوک گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – بابا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان رو روی میز گذاشت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا – جانم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – پس ، پس ماکارانی های توی دیس کجاست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا خندیدو تا خواست چیزی بگه نگاهش به نگاه برزخیه مامان افتاد . سریع با تته پته گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا – ماکارانی ها ؟ کجا رفتن ؟ آرش تو خوردیشون ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه آرش چیزی بگه مامان با صدای نسبتا بلندی گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – باز دوباره چشم منو دور دیدی تا دم دستت بود خوردی ؟ اون شب رو یادت رفت که از شدت پر خوری راهی بیمارستان شدی ؟ آخه تو چقدر بی مسئولیت و بی خیالی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا – د خب گشنم بود . از صبح فقط یه بشقاب قرمه سبزی خوردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان با خنده گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – بابا مطمئنی یک بشقاب بود ؟ گمونم دو بشقاب و نیم رو خوردی ها !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا چشم غره شدیدی به آیهان رفت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا – گمونم چشمات ضعیف شدن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به بحث هاشون بلند شدم و بشقاب ها و وسیله هارو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن . بعد از اینکه ظرف هارو شستم رفتم تو سالن و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- خانواده گرامی شب همگی بخیر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش – شب بخیر . فقط سوییج رو گذاشتم کنار مجسمه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باشه ای گفتم و بعد از شب به خیر گفتن به همه راهی اتاقم شدم . در مشکی رنگ اتاقم رو باز کردم و به قول آیهان وارد تونل وحشت شدم . مامان همیشه میگه من خوف برم میداره وقتی وارد اتاق تو می شم . اولین چیزی که وقتی وارد میشی به چشم میخوره عنکبوت بزرگ پارچه ایمه که توی یه تور چسبیده به کنج سقف آویزونش کردم . شیش تا چشم داره که دقیقا وقتی وارد میشی انگار که زل زده تو چشمت . اتاق رو کاغذ دیواری مشکی با طرح جمجمه سر کرده بودم که مامان شدیدا ازش متنفر بود . توی یه شیشه تقریبا بزرگ یه مار با زهر کشیده شده نگه داری می کردم که هدیه داداش مامان بزرگ یعنی دایی مامان بوده . برای همین مامان تاحالا موفق نشده از بین ببرتش . اسمش رو گذاشتم سی سی جون . شاید اسمش برای یه مار عجبیب باشه اما خدایی خیلی بهش میاد . تل روی موهامو برداشتم و خودم رو روی تخت پرت کردم . داشت چشمام گرم میشد که تازه یادم افتاد ای دل غافل برق رو خاموش نکردم . حالا کی حوصله داره این همه راه رو بره و برق رو خاموش کنه ؟ همینطور با چشمای نیمه باز به لامپ نگاه می کردم که بلکه خودش از رو بره خاموش بشه اما اونم پرو پرو زل زده بود تو چشمام و همونطور روشن مونده بود . صدام رو بلند کردم و اسم آرش رو صدا زدم . بعد از یک دقیقه در اتاق باز شدو آرش اومد تو :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش – چیه ؟ چی شده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – صدات زدم واسم برق روخاموش کنی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش همونطور مات و مبهوت داشت نگام می کرد . منم پرو پرو داشتم بهش نگاه می کردم . کم کم تعجب چهرش جاشو به عصبانیت داد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش – خل شدی ؟ منو از اون پایین کشیدی بالا که بیام واست لامپ خاموش کنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – خب خودم حوصله ندارم بلند بشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش – نوکر بابات غلام سیاه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اومد بره که جیغ کشیدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – مامان ! بابا ! آرش داره اذیتم می کنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستشو محکم کوبید روی لامپ و لامپ رو خاموش کردو رفت . لبخندی پیروزمندانه زدم و پتو رو بالا تر کشیدم . چقدر خوبه یکی یدونه باشی همه ازت حساب ببرن . صدای آرش و رادمان توی راهرو بلند شد که داشتن به سمت اتاق رادمان می رفتن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش – این دور رو ازت می برم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رادمان – دور قبلی هم همین رو می گفتی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش – دوره قبلی دلم واست سوخت بهت رحم کردم این دوره کارت ساختس .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رادمان – شرط می بندم یک امتیاز هم نمیتونی جلو بزنی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش – حالا ببین .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم کم خوابم برد و صداشون برام محو شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قوقولی قوقول توی مغزم اکو میشد . سرمو اینور و اونور تکون میدادم که صداش از بین بره اما هیچ فایده ای نداشت . بالشت رو برداشتم و روی سرم فشار دادم اما انگار نه انگار . با کلافکی از جام بلند شدم و موهای ژولیدم رو کنار زدم . بزور و زحمت لای چشمم رو باز کردم . چیزی رو نمی دیدم . دست بردم و روی میز کنار تختم رو لمس کردم . دستم به گوشیم خورد . برش داشتم و روشنش کردم . از شدت نورش سریع چشم هام رو بستم . بعد از اینکه چشمام به نور عادت کرد آروم آروم چشم هام رو باز کردم . نگاهم که به ساعت گوشی افتاد کم مونده بود پس بیوفتم . 3:30 نصفه شب . فقط دلم میخواست برم اون خروس بی محل رو بگیرم و تا میخوره با دمپایی بزنم تو سرش . گوشی رو انداختم روی میز و دوباره سعی کردم بخوابم اما مگه این خروس گوربه گور شده می ذاشت ؟ آخر سر کلافه بلند شدم و رفتم تو تراس اتاقم . از هجوم سرما یک لحظه خشک شدم . بارون باریده بود و سوز هوا بیشتر شده بود . نگاهی به خونه بغلی انداختم . تو منطقه ای که ما زندگی می کردیم غیر از خونه ما و دوتا خونه بغلیمون هیچ خونه دیگه ای اونجا نبود . خونه ما درست وسط این دوتا خونه محاصره شده بود . اینجا خونه مادر جون بود که وقتی اومدیم پیشش یک سال بعدش به نام بابا زدو دوسال بعدش فوت شد . از اون موقع تو شمال موندیم و دیگه به تهران بر نگشتیم . خونه نسبتا بزرگی بود که تقریبا نزدیک دارو درخت ها ساخته شده بود و منطقش خالی از سکنه و مسکنی بود . خونه بغلی کاملا متروکه بود و هیچکس توش زندگی نمی کرد اما اون یکی مال آقای نورایی بود که یه دو سه ماهی برای کار به آبادان رفته و خونش رو سپرده دست ما . نکرده این خروس مزاحمش رو با خودش ببره . یه سنگ از گوشه تراس برداشتم و نشونه گیری کردم . طبق محاسباتم و فاصله تراس از خونه و وزش باد سنگ درست باید بخوره تو نوکش . با تموم توان سنگ رو پرتاب کردم . تا سنگ بهش نزدیک شد جای خالی دادو دویید زیر توری که آقای نورایی براش ساخته بود . از حرص داشتم با تمام توان دندون هامو روی هم فشار میدادم . خروسه یه نگاه خبیث بهم انداخت و نوکش رو باز کردو با تموم توانش شروع به قوقولی کردن کرد . خم شدم و داد کشیدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – اینقدر قوقولی قوقول کن تا گلوت پاره بشه . به درک .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیخیال خروس شدم و وارد اتاقم شدم . خوابم کاملا پریده بود . برق اتاق رو روشن کردم و جلوی میز نشستم . حالا که خوابم نمی برد می تونستم برم یه دوش بگیرم و یه صبحانه توپ بخورم تا ساعت کاریم برسه . بلند شدم و حوله به دست راهی حمام شدم . بعد از یک ساعت حمام کردن با آب داغ طبق عادت بچگی حوله کلاهدارم رو پوشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم . سالن کاملا ساکت و تاریک بود . حق داره والا . ساعت چهار و نیم بود . رفتم سر یخچال . پاهام روی سرامیک های سرد آشپزخونه داشت یخ میزد . تنگ آب رو در آودم و به سمت کابینت رفتم . تا اومدم آب رو داخل لیوان بریزم صدای پای کسی رو شنیدم . تا برگشتم آیهان رو چوب به دست پشت سرم دیدم . از ترس جیع کوچیکی کشیدم و دومتر پریدم اون ور تر . آیهان با چشمای گرد شده بهم نگاه کردو گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – تو اینجا چی کار می کنی ؟ چرا حوله تنت کردی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – بنده باید ازت بپرسم چرا چوب به دست پشت سر من مثل عزرائیل ایستادی . قابل توجه که حمام بودم حوله تنمه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – ای موقع شب چه وقت حمامه ؟ منم فکر کردم دزدی چیزی هستی خب .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – با صدای خروس اسکول آقای نورایی بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد . درضمن آخه کدوم دزدی با حوله میره دزدی کنه ؟ اصلا کدوم دزدی میره سراغ یخچال آب میخوره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – چمیدونم بابا به قول مامان دوره زمونه عوض شده از همه ، همه چی بر میاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – تو چرا هنوز بیداری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – هیچی فکرم درگیره خوابم نبرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – چیزی شده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – قول میدی به مامان چیزی نگی ؟ نمی خوام ناراحت بشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – باشه چی شده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – مثل همیشه آرسام با پرستو بحثشون شده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – اینکه کار همیشگیشونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – اره اما ایندفعه شدید تر از دفعه قبلیه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – نگران نباش . این دختره رو که میشناسی ! فردا دوباره یه سرویس طلا میبینه خوشش میاد میره سراغ آرسام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – گاهی دلم برای آرسام میسوزه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- نسوزه برادر من . اون روزی که هی بهش گفتیم این دختره فقط قد دراز کرده و مغزش اندازه نخوده گوش ندادو پاش رو کرد تو یه کفش که نه پرستو دختر عاقل و خوبیه . حالا بکشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نگفت چون میدونست که حق با منه . هر چی که سر آرسام میاد تقصیر خودشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- حالا دعوا سر چی هست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – مامان پرستو و خود پرستو گیر دادن که چون آرسام عروسی بزرگی نگرفته باید پرستو رو ببره هلند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم مونده بود از شدت عصبانیت سکته کنم . اینا چه فکری برای خودشون کردن ؟ با عصبانیت گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- همین فردا میرم خونشون تکلیف رو باهاشون روشن می کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – بیخیال به قول خودت میگذره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- نخیر اینا خیلی پرو شدن . فکر کردن دختر شاه پریون تحویلمون دادن که انتظار شمش طلا دارن . یه دختر دراز و قراضه تحویلمون دادن که نه کار کردن بلده و نه چهره رویایی داره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – نکنه میخوای بری اینارو فردا بهشون بگی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- چرا که نه . 9 ساله که دارن مارو می چزونن حالا نوبت منه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیهان – همون آیدا شرو اعصاب خورد کنی . عوض نشدی هنوز .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردو خندیدیم و به اتاق هامون رفتیم . دیگه ساعت 5 و خورده ای بود . حوله رو در اوردم و لباس بافت سبزو شلوار خونگیمو پوشیدم و رفتم سر کامپیوتر . نگاه دوباره ای به ساعت انداختم . شک داشتم این موقع کسی انلاین باشه . دلو زدم به دریا و تلگرام رو باز کردم . با کمال تعجب دیدم ماهور انلاینه . براش نوشتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( زود تند سریع اعتراف کن این ساعت داری با کی چت می کنی ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از دو دقیقه بالاخره چشمم به جمال typing… روشن شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((چشت دراد دارم با محمد می چتم ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد نامزد ماهور بود . پسر خوب و سربه زیری بودو باهم دیگه تو محل کار اشنا شده بودن . براش نوشتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((نچ نچ نچ . خجالت هم خوب چیزیه والا ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((ماکه نامزدیم عذرمون موجه بگو بینم خودت این ساعت چرا آنلاینی ؟))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((با صدای خروس از خواب پاشدم دیگه خوابم نبرد .))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((باشه . منم خر . کدوم خروسی این موقع شب قدقد می کنه؟))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((اولا که در خر بودن تو شکی نیست . دوما اینکه پرفسور خروس قوقولی قوقول می کنه نه قدقد.))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((چه فرقی داره . حالا من صدای زنشو گفتم . مهم کاریه که الان می کردی . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((بابا کاری نمی کردم . تازه از حمام در اومدم .))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندتا کله متعجب فرستاد و بعد نوشت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( این موقع شب ؟ حمام ؟ مگه داریم ؟ مگه می شه ؟ ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((دیگه شب هم نمیشه گفت داره صبح میشه . حالا اینارو بیخیال ، نامزد جونت چطوره ؟ ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((هیچی بابا فعلا سر این خواهر عوضیش گیر افتادیم . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((برای چی ؟ چیکار به خواهره دارین ؟ شما عروسیتون رو بگیرین . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( تو که خانواده اینارو میشناسی . پاشون رو کردن تو یه کفش که اول بچه بزرگ تر میره خونه بخت بعد کوچیکه . از شانس گند ماهم محمد بچه کوچیکس . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( تا اونجایی که میدونم خواهر محمد دم بخته . پس دیر یا زود ازدواج می کنه دیگه . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( تو هنوز این عفریته رو نشناختی . واسه در آوردن حرص منم که شده ازدواج نمی کنه . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( دِ خب مگه تو چیکارش کردی ؟))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((خانوم باشی دوست داشته دوستش زن محمد بشه و حالا که نقشه هاش بهم خورده داره از ته میسوزه .))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((محمد حالا چی میگه ؟ کاری نمی کنه ؟ ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( محمد هر خوبی که داشته باشه یکی از بدی هاش که همه خوبی هارو پر میده اینه که بلد نیست رو حرف مامان و باباش وایسه و از حقش دفاع کنه . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( خب اینطور که نمیشه . یعنی شما دوتا تا اخر باید منتظر بمونید تا این خانوم دست از لجبازی برداره ؟ ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( به حرف خانواده اونا بله تا آخر ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( میخوای باهاشون بیام صحبت کنم ؟ شاید راضی شدن ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( دلت خوشه ها ! تا مادر بزرگم که اینقدر یک دندس رفت باهاشون صحبت کرد اثری نداشت . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( اون مادر بزرگت بود . من آیدام می فهمی آیدا ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندتا شکلک خنده فرستاد . بعد از یک دقیقه دوباره نوشت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( خب حالا اینارو وللش . خودت چه خبر ؟))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( هیچی بابا از شانس گندم ماشینم خراب شد . آرش فعلا ماشینش رو بهم قرض داد . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( برو خوشحال باش . ماشین اون از مال تو شیک تره که ! ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( مگه من مثل تو دنبال مال دنیام ؟ برو کافر . برو از دنیا دل بکن . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( باشه من عاشق مال دنیا . حالا کی بود سر یه سرویس طلا که آرسام واسه پرستو خریده بود داشت خودش رو می کشت ؟))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( اون بحثش فرق می کنه . درضمن اسم اون دختره دراز بد قواره رو نیار که عق می زنم . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( باز چی شده ؟ دعواشون شده ؟))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( اگر بفهمی چی گفتن آتیش می گیری . ))​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( بگو از فوضولی مردم ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( دختر و مادر پرو برگشتن میگن چون عروسی آن چنانی نگرفتین باید پرستو رو ببره هلند . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( زکی ، هلند . لیاقت این دختره فوقش تا سومالی . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( خدایی . امروز قراره برم حالشون رو جا بیارم . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( ایول . خبرش رو حتما به منم بدی ها . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( حتما . خب من فعلا دیگه برم حاضر شم . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( باشه گلم . موفق باشی . ))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از خداحافظی با ماهور بلند شدم و شروع کردم به حاضر شدن . لباس های فرمم رو پوشیدم و مقنعم رو سرم کردم . اما مگه درست میشد . هرکاری می کردم لبش کج می شد . از همون اول به لبه ی مقنعه حساس بودم همش هم از شانس تو صاف کردنش مشکل داشتم . حدود یک ربع باهاش ور رفتم اما فایده ای نداشت . بالاخره تسلیم گذاشتن طلق شدم . بعد از گذاشتن طلق چادرم رو سر کردم و کیفم رو برداشتم . گوشیم رو انداختم تو کیف و راه افتادم پایین . صدای تلق تولوق از تو آشپزخونه میومد . کیفم رو روی مبل انداختم و وارد آشپزخونه شدم . مامان پشت به من مشغول روشن کردن چایی ساز برای صبحانه بود . پام رو که داخل آشپزخونه گذاشتم از شانسم چادرم گیر کرد به لیوان روی اپن و لیوان با صدای بدی به چهل تیکه کوچیک و بزرگ تقسیم شد . مامان هین بلندی کشید و برگشت سمتم . دستام رو به معنای چیزی نیست بالا گرفتم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- نترس مامان جان ، چادرم بهش گیر کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان- کی اومدی پایین ؟ مردم از ترس دختر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- شرمنده داشتم می رفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اومدم تکون بخورم که مامان جیغ کشید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان- تکون نخور ! وایسا شیشه هارو جمع کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – نمی خواد ... جای خالی میدم می رم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – چی چی رو جای خالی میدم ....میره تو پات .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای رادمان از پشت سرم بلند شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رادمان – مامان بیخیال سرکارت شو .... مامان جون دیگه نمیزاره بری .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- برای چی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش از در آشپزخونه وارد شدو همونطور که خمیازه می کشید گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش – چون تا سه ساعت باید کارای امنیتی رو انجام بده که یه وقتی شیشه ای رو زمین جا نمونه بره تو پای کسی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو بر گردوندم و به مامان نگاه کردم . از چشماش داد میزد که همچین قصدی داره . سریع قبل از هر حرکتی از جانبش از روی شیشه ها پریدم و از آشپزخونه در رفتم . صدای داد مامان بلند شد . سریع چادرم رو درست کردم و راه افتادم . بابا که تازه نون به دست رسیده بود تو حیاط با خنده گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا – باز دوباره خانوم رئیس گیرت انداخت ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همونطور که تند تند بند کتونیم رو می بستم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- می خواست گیر بندازه اما سریع در رفتم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوار ماشین آرش شدم و همونطور که از حیاط دنده عقب می گرفتم گفتم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- خدافظ .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا- خدا به همراهت دختر جون . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راه افتادم و برو که رفتیم . سرعت رو بیشتر کردم . صدای اس ام اس گوشیم بلند شد . همونطور که حواسم به جلو بود گوشی رو از کیفم در آوردم و پیام رو باز کردم . عرفانه بود :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(( دوست دارم یه خورده ،​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قد یه سوسک مرده ، ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهت کلک زدم من ،​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوسکه هنوز نمرده ....چطوری جیگیلیه من؟ ))​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زدم زیر خنده . خدایا یه عقلی به این دختر بده . براش نوشتم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((با اجازه جناب فوضول خان دارم میرم سر کار . در ضمن نگفته بودی که بلدی شعر بگی!))​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((بله پس چی ... من رو دست کم گرفتی ؟))​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((خانوم اعتماد به سقف بنده الان در حال رانندگی هستم . بعدا باهات صحبت می کنم . ))​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از فرستادم پیام گوشی رو انداختم رو صندلی شاگرد . مثل همیشه ترافیک . پام رو روی ترمز فشار دادم و پشت وانت سسفید رنگ ایستادم . چشم هام رو برای چند دقیقه تا باز شدن ترافیک بستم . امروز بعد از اداره یادم باشه حتما به خونه آرسام اینا یه سر بزنم . با به یاد آوردن حرفاشون دوباره اخمام رفت تو هم . اینا چه فکری راجع به ما کردن؟ از بس از همون اول هرچی گفتن مامان و آرسام گفتن چشم دور برشون داشته . حالا خودم آدمشون می کنم . بالاخره راه باز شد . گاز دادم و راه افتادم . خدارو شکر زود راه افتادم وگرنه بدبختی داشتم . نیم ساعت بعد جلوی در اداره بودم . ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم . چادرم رو صاف کردم و راه افتادم . محدوده حیاط مثل همیشه پر بود . سرباز ها همونطور که مجرم هارو گرفته بودن به سمت ساختمون یا بیرون اداره می رفتن و مجرم ها هم سعی می کردن با حرف هاشون سرباز هارو قانع کنن . اما خوب میدونن که هیچ فایده ای نداره . از پله بالا رفتم و وارد ساختمون شدم . به محض اینکه پام رو داخل گذاشتم متوجه شدم که یه اشکالی تو کار هست . یه نگاه به دورو برم انداختم . مردم که برای شکایت اومده بودن خیلی با احتیاط راه می رفتن و چند تا سر باز مشغول طی کشیدن زمین بودن . نگاهی به زمین انداختم که اه از نهادم بلند شد . حالا فهمیدم مشکل از کجا بود . پام رفته بود تو آب . رو کردم سمت سربازی که داشت به آبدار خونه می کرد و صداش زدم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من-چرا اینجا اینطور شده؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرباز سریع احترام گذاشت و گفت :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرباز- چاه فاضلاب زده بالا قربان . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادم . اینم از این . آخه الان وقت بالا زدن آب بود ؟ روی نوک کفش به سمت اتاقم رفتم . در اتاق رو باز کردم و واردش شدم . باز خدارو شکر اتاقم سالمه . نگاهم به چادرم که افتادم از حرص جیغی کشیدم . پایینش کلا خیس شده بود . درست همون لحظه که جیغ کشیدم چیزی از روی صندلیم پرید بالا . با وحشت چند قدم به عقب رفتم و به اون موجود که بلند شده بود نگاه کردم . با تعجب گفتم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- محسن ! تو اینجا چکار می کنی ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن – اااا اومدی ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – جواب منو بده . تو اتاق من چکار داشتی ؟سکتم دادی .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن – بابا جوش نیار . خوابم میومد اومدم اتاقت یکم بخوابم .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم مونده بود بزنم همونجا خاکش کنم . کیفم رو انداختم روی صندلی و گفتم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – مگه اتاق من کاروانسرا ست که اومدی اینجا بخوابی ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن – بابا اتاق خودم رو آب گرفته . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- خوب به درک ... پاشو برو بینم .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن – شرم و حیا هم خوب چیزیه والا .... خیر سرت داری با مافوقت صحبت می کنی ها !​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- پاشو جمعش کن ببینم ... مردم مافوق دارن منم مافوق دارم .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن – مگه چمه ؟ خیلیم خوشگل و خوشتیپم ....​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- آره خیلی ! مردم مافوق دارن ما اعتماد به سقف داریم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن همونطور که از روی صندلی بلند می شد و به سمتم میومد گفت :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن – سرکار خانوم خیلیا آرزوشونه که این مافوق خوشتیپ رو زیارت کنند . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- مافوق خوشتیپ لطف می کنید برید بیرون بنده کارم رو شروع کنم ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن دستش رو روی چونش کشیدو قیافه متفکرانه به خودش گرفت . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن – امممم بزار فکر کنم .... خب یکم التماس کن .... شاید قبول کنم .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همونطور که با عصبانیت کیفم رو بر می داشتم گفتم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- التماس کنم ؟ هان ؟ حالا یه التماسی نشونت بدم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن که فهمیده بود قصدم چیه سریع از اتاق زد بیرون و در و بست و کیفم خورد تو در . پسره پرو . کیف رو برداشتم و گذاشتم سر جاش و به سمت میزم حرکت کرده . یهو صدای محسن از پشت در شنیدم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن – خیلی وحشی .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه از شدت خشم قرمز شده بودم . با تمام سرعت به سمت در رفتم و با ضرب بازش کردم . اما از شانس در رفته بود . خودش می دونست اگر بگیرمش زنده نمی زارمش . همون موقع یکی از همکارا که اسمش محمد مسعودی بود رد شد . تا منو جلوی در دید با خنده گفت :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسعودی – سلام خانوم موسوی . خوبین ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم گفتم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- مرسی . با اجازه . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و درو محکم بستم . ریز ریز خندیدم . میتونستم خیلی راحت قیافه وا رفتش رو تصور کنم . با اینکه کاری نکرده نمی دونم چرا اینقدر از این بشر متنفرم . به سمت میزم رفتم و تا اومدم بشینم در با شدت باز شد . با فکر اینکه ایندفعه هم محسنه یکی از پرونده ها رو برداشتم و محکم به سمتش پرت کردم . صدای داد محدثه در اومد . اوخ اوخ ، پرونده صاف خورده بود تو دماغش . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه – چته وحشی ؟ مگه از آمازون اومدی ؟ ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – شرمنده فکر کردم محسن.​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه- همین کارارو می کنی که کسی نمی گیرتت . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- باز پرو شدیا . نه که خودت رو کسی گرفته .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه- خبر نداری الان که من اینجام در خونمون صف خواستگاریه .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- خواب دیدی . خب حالا بیا بشین .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه با همون دماغ سرخ شده اومد رو مبل جلوی میزم نشست . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه – دیشب چرا هر چی بهت زنگ زدم بر نداشتی ؟نگرانت شدیم .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من-دیشب ؟دیشب که من گوشیم یه سره کنارم بود . نکنه به خط قبلیم زنگ زدی ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه – اخ حواس رو ببین . دوباره به خط قدیمیت زنگ زدم . یادم باشه شماره جدیدت رو به مهدی بدم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو پریدم سمتش و یقش رو گرفتم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- ینی تو بده ببین چه بلایی سرت میارم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه- خب بابا وحشی . بیچاره داداشم . لیاقتش رو نداری .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- اوه اوه داداشش . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه – بدبخت یه بچه داری کی میاد بگیرتت ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- تو خیابونا هم حتما آوارم نه ؟ برو خدا روزیتو جای دیگه بده من که میدونم داری خرم می کنی .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه – واقعا مهدی عاشق چیه تو اسکل شده ؟ نه خوشگلی ، نه اخلاق داری ....​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – اهوع صبر کن بینم . اونوقت تو خوشگلی ؟ ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه – بهتر تو هستم جگره .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردو خندیدیم . این بحث همیشگی ما بود . اخرش هم با جگره گفتن محدثه ختم می شد . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- حالا اینا رو بیخیال . احوالات عشق جناب عالی چطوره ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه – دلم براش تنگولیده . بهونه ای هم ندارم که برم پیشش .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- چرا نداری ؟ پاشو برو بگو سلام بر تو ای تک ستاره قلبـ.....​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه – بسه . خوبه میدونی از این حرفا بدم میاد . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- ینی اگر اون هم همین هارو بهت بگه بازم بدت میاد ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو خودشو روی مبل یک نفره رها کردو صورتش کج و کوجه شد .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه – اون ....اون که ....وای......ینی میشه ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- پاشو ببینم با این ریخت و قیافش . خجالت هم خوب چیزیه .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه – بی احساس . اصلا تو چرا اینقدر بی عاطفه ای ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- بنده بی عاطفه نیستم . خودت هم دلیل این جوابای رد رو میدونی . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه- بله خوب میدونم . یه روز یه خری پیدا شد و جناب عالی .....​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- هووووی درست صحبت کن . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه بلند شدو یک شکلات از توی ظرف رو میزم برداشت و همونطور که بیرون می رفت گفت :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محدثه- کلا زبون نفهمی . می بینمت .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نگفتم و نشستم پشت میز و به کارای خودم مشغول شدم .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

♥ فاطمه ♥​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- رضا .... رضا .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا – همممم .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- واقعا واجبه که بری ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا – نرم بشینم ریخت تورو نگاه کنم ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک گوشه چشمم رو با روسری چرک شده صورتیم پاک کردم و گفتم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- پس من تو خونه تنها چکار کنم ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا – ای بمیری که نمیزاری یه غذا درست و حسابی بخوریم . بمیر اصلا ...خوبه ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- خب چکار کنم دلم برات تنگ میشه بری .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا – بس می کنی یا ....​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احمد – کات ....بابا رضا اینجا باید اون قسمت اون روی سگ منو بالا نیار رو می گفتی .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا دستی به پیشونیش کشیدو گفت :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا- شرمنده باز قاطی کردم . امروز فکرم درگیره . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا از روی صندلی بلند شدو همونطور که در خودکار قرمز رنگش رو می بست گفت :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا- برای امروز بسته . همگی خسته نباشید .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه بچه ها پخش شدن . پالتو رنگ و رو رفته قهوه ای رو از تنم در اوردم و مانتو مشکیم رو صاف کردم . روسری رو با شال آبی رنگم عوض کردم و از سن پریدم پایین . شیلا اومد سمتم و با لبخند گفت :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا-بابا بازیگر ... اونوقت تو با این استعدادت نمی خواستی بیای بازی کنی ؟ خیلی خلی ... خییییلی ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- بابا وقت نمی کنم دخی . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا – وقت نمی کنم و اینارو بریز دور .... فعلا اماده شو باهم بریم یه قهوه توپ بزنیم .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- ایول . صبر کن الان آماده میشم .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا – برای مفت خوری خوب وقت داریا .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- اون بحثش جداست .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا خندیدو رفت سمت بقیه و منم سریع رفتم تو اتاق گریم تا لباس هام رو عوض کنم . با شیلا توی کافی شاپ نشسته بودیم و ساکت به همدیگه زل زده بودیم . بدون هیچ حرفی . یه قلپ از نسکافه خوردم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- چرا ما مثل این دختر پسرای عاشق بهم زل زدیم ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا – تورو نمی دونم اما من به پشت سرت زل زدم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم . دوتا پسر با موهای کاملا عجیب پشتمون نشستنه بودن . برگشتم و گفتم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- شیلا !!​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا – چیه ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- این گوریل ها دیدن دارن که زل زدی بهشون ؟ واقعا که .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا – بابا می بینمشون یاد کارتون تام و جری میوفتم . وقتی یه چیز تو سر تام میخورد و سرش باد می کرد مثل موهای اون پسر تی شرت سبزه می شد . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردو زدیم زیر خنده . خداییش راست گفت . پسرا که دیدن داریم می خندیم ایشی گفتن که خندم دوبرابر شد . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا – خب حالا اینارو بی خیال . چه خبر از مهراب ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- خبر خاصی نیست . مثل همیشه باهام عادی برخورد می کنه . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا – عجب شیر برنجیه این پسر . تا بغالی سر کوچه فهمیده تو عاشقشی اما این انگار نه انگار .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- خودش خوب خبر داره اما به روی خودش نمیاره . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا- دیگه بدتر . من موندم این شامپانزه چی داره که تو عاشقش شدی .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- اولا که شامپانزه شوهر نداشتته . دوما که خیلی سر تر از اون کیوان . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیوان یکی از بچه های تئاتر بود که شیلا بدجوری خاطر خواش بود . البته کیوان هم دست کمی از شیلا نداشت اما بچمون زیادی مثبت و سر به زیر بود واسه همین مدام به شیلا ضد حال می زد . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا – اونو نگو که دلم ازش خونه . پسره پرو برگشته میگه ...​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش رو مثل کیوان کلفت کردو گفت :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا – خانوم زاهدی به نظرم درست نیست که دور از جمع بچه ها دوتایی صحبت کنیم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو گذاشتم روی میزو شروع کردم به خندیدن . دقیقا می تونستم چهره اون لحظه شیلا رو تصور کنم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا – بخند ! آره بخند ! گریت هم موقع عروسی مهراب میبینم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- بیخود . نفوذ بد نزن . پاشو بریم که دارم از خستگی وا میرم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردو بلند شدیم و بعد از حساب کردن سوار ماشین من شدیم . شیلا رو رسوندم در خونشون . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا – دستت درد نکنه . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – خواهش می کنم . میشه پنج تومن . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا یه لگد به لاستیک ماشین پراید خوشگلم زدو گفت :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیلا – پاشو جمعش کن ببینم . دو قدم راه رو با ابو قراضت طی کردی پول هم می خوای ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- از فردا که دیگه نیومدم دنبالت با دوچرخه این راه رو طی کردی حالیت میشه . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینو گفتم و پام رو گذاشتم روی گاز . یکم جلو تر پشت چراغ قرمز ایست کردم . دستی به فرمون ماشینم کشیدم و گفتم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- نفسم به دل نگیری ها . اون خل و چل یه چیزی گفت . تو خوشگل ترین ماشین دنیایی . پرنسس منی تو . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو برگردوندم که دیدم که مرد حدودا بالای 25 سال با چشمای اندازه دیگ بهم زل زده . باز دوباره در ملاء عام قربون صدقه ماشینم رفتم . خیلی متشخصانه عینکم رو زدم بالا گفتم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- چیزی شده ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماش دوباره گرد تر شد . حتما از تغییر رفتارم تعجب کرده بود . چراغ که سبز شد با یه خدا شفا بده از بغلم رد شد . پوفی گفتم و راه افتادم . اینم از سهمیه امروزم . به قول مهدی داداشم تا یه روز لقب دیوونه نگیرم که روزم شب نمیشه . برام پیام اومد . بازش کردم . حلال زاده مهدی بود . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

((تو راه اومدنه تخم مرغ بخر ))​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار یه سوپری زدم رو ترمز . بعد از خرید تخم مرغ و یه چن تا بسته چیپس و پفک به سمت خونه راه افتادم . اومدم دکمه ریموت رو بزنم که نگاهم به ماشین محمد افتاد که جلوی در پارکینگ پارک شده بود . از حرص جیغ کشیدم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- محمد بمیری !​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص ماشین رو کنار ماشینش پارک کردم که نتونه حرکت کنه . پلاستیک خرید هارو برداشتم و وارد خونه شدم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – اهل و عیال من اومدم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی اومد سمتم و گفت :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی – چقدر دیر کردی . مردم از گشنگی . رفته بودی تخم مرغ بخری یا تخم مرغ بزاری . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – همونطور که داشتم به سمت آشپزخونه می رفتم یه پس گردنی به محمد زدم و گفتم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- از ایشون بپرس . باز ماشینش رو جلوی در پارکینگ گذاشته . درگیر پارک کردن بودم .​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد پس کلش رو مالید و گفت :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد – دست خر کوتاه . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیغ کشیدم و اومدم حمله کنم سمتش که با داد مامان متوقف شدم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – باز تو دوباره رفتی از این آشغالا خریدی ؟ چرا اینقدر تو زبون نفهمی دختر . مریض میشی مثل خواهرت . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی – آره دیگه . مثل یه تیکه گوشت میوفتی روی تخت . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان که اینو شنید با دمپایی افتاد به رد مهدی . خنده ای کردم و وارد اتاقم شدم . صدای عطسه و فین فین محدثه خواهر کوچیکم از تو اتاقش تا اتاقم میومد . چینی به دماغم دادم و چندشی بهش گفتم . لباسام رو با لباسای راحتی عوض کردم و از اتاق زدم بیرون . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – مگه شما دوتا نباید الان سرکار باشید ؟ چرا اینقدر علافید شما ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد – امروز مرخصی گرفتیم . ​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – برای چی ؟​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی – بمونیم برای مهمونی شب حمالی کنیم . .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – شب ؟ شب باز چه خبره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – کلا فامیل رودعوت کردم . خیلی وقته صداشون نکرده بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- مامان تو همین هفته پیش مهمونی دادی ها ! خوشت میاد پول خرج کنی و از ما کار بکشی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی در گوشم آروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی – اگر بفهمی کی دعوته نظرت عوض میشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – خب کل فامیل دیگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی – کل فامیل و .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلافاصله قلبم شروع کرد به بندری رفتن . آروم و تیکه تیکه گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- مهراب ؟.... مهراب اینا ..... دعوت هستن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی چشمکی به معنای اره زد و رفت تو آشپزخونه . مامان از تو آشپزخونه داشت بلند بلند حرف میزد تا قانعم کنه که مهمونی لازمه و خوب کرده مهمونی گرفته . سریع دوییدم تو آشپزخونه و همونطور که دستکش های ظرف شستن رو می پوشیدم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- نه . خوب کردین . به قول عمو پورنگ مهمون حبیب خداست پس قدمش مبارک ... خب ظرف های نشسته رو رد کنید بیاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – بسم الـ.... این باز دوباره جنی شد .... مهدی چی چی به این گفتی که همچین شد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی همونطور که زرده تخم مرغ رو پخش می کرد با شیطنت گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی – هیچی .... فقط یکم از فواید مهمون و مهمون داری و صله رحم و از این جور چیزا واسش گفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردو بهم چشمک زدیم و ریز ریز خندیدیم . مهدی و محدثه کاملا از عاشق بودن من با خبر بودن . اما مامان و محمد اصلا خبر نداشتن . سر همین خبر نداشتن مامان تا میتونه نا خواسته حرصم میده . یادمه یک روز رفته بودیم خونه مهراب اینا ، داشتیم چایی می خوردیم که یهو مامان برگشت به نیره خانوم مامان مهراب گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – نیره جون چرا برای گل پسرت زن نمی گیری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیره خانوم – مهرداد که نامزده ..... مهراب هم که زوده هنوز .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – چی چیو زوده ؟ .... اگر بخوای خودم یه دختر خوب برات پیدا می کنما .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره من اون لحظه کاملا دیدنی بود . دستی دستی مادر بنده داشت بدبختم می کرد . با خنده زورکی گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- مامان جان چرا آخه اصرار می کنی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – من تا عروسی این پسر رو نبینم دست بردار نیستم . اصلا بیاد دختر خالت مهناز رو بگیره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- مادر من مهناز که دوسال از مهراب بزرگ تره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – به جاش خانوم دکتریه برای خودش . نیره جون خبر نداری چه دختریه .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان شروع کرد به تعریف و تمجید از مهناز . من همون طور بی حرکت زل زده بودم بهش . به خودم که اومدم دیدم دیر بجنبم مهراب پریده . تو یک حرکت خودم رو انداختم روی زمین و شروع کردم به ناله :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – آخ پام .... وای نفسم در نمیاد .... آخ سرم درد می کنه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یاد اون روز و اصرار های مامان دوباره با حرص دندونام رو روی هم ساییدم . تا اومدم بشقابی رو که یک ساعته تو دستم کفی مونده رو آب بکشم مامان کنارم زد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – یه ظرف خواستی بشوری . کل آب منطقه رو هدر دادی . پاشو برو تو اتاقت تو دست و پا نباش برا من بهتره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای محمد از تو سالن بلند شد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد – پس کجاست این حقوق بشر ؟ این دختره باید بره تو اتاقش راحت اونوقت منو مهدی فلک زده حمالی کنیم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – جناب عالی توالت رو شستی ؟ اگر نشسته باشی یه حقوق بشری بهت نشون میدم که خروسای آسمون زارزار گریه کنن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد – مامان اون مرغای آسمونن ها . چرا آخه جاشون رو عوض می کنید ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون طور که به سمت اتاقم می رفتم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من – شما توالتت رو بشور جناب توالت شور .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درو بستم و دمپایی محمد خورد تو در اتاقم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

..........................

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم . یه مانتو فیروزه ای با روسری ستش و شلوار جین پوشیده بودم . تیپم عالی بود ولی بدجوری استرس داشتم . همچین بودم که انگار داشتن میومدن خواستگاریم . پوووووف . از دست تو مهراب . ببین منو به چه روزی انداختی . به قول شیلا همچین خوشگلم نیستی . صدای زنگ بلند شد . مثل وحشیا حمله کردم سمت در . محدثه و مهدی که از موضوع خبر داشتن زدن زیر خنده اما مامان و بابا و محمد با تعجب نگاهم می کردن .خاله اینا وارد شدن . وا رفتم . اینا که نبودن . خیلی عادی و با لبخندی تابلو با خاله سلام و علیک کردم . به به مهناز خانوم هم که تشریف آوردن . از اون روزی که مامان اون حرف رو زد به کل از مهناز زده شدم . با اون هم به زور رو بوسی کردم و تعارفشون کردم داخل . از اون روز هر وقت مهناز رو میبینم یاد پرستو زن داداش آیدا میوفتم . حالا می فهمم از یکی بدت بیاد و طرف فامیل باشه چه حس بدیه . گفتم آیدا ، یادش بخیر . دلم بدجوری برای اون دوتا منگول تنگ شده . ای بابا حیف که جدا شدیم . با صدای مامان به خودم اومدم . همه نشسته بودن و فقط من با قیافه شل و وا رفته حاکی از احساسات فوران شده وسط سالن ایستاده بودم . مامان با صدای خیلی مهربون که توش یه حسابت رو می رسم قلنبه بود گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – فاطمه جان مادر برو برای مهمونا چایی بیار .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چنان از نگاهش ترسیدم که یک لحظه احساس کردم مامان اصغر قاتل ((قاتل زنجیره ای ایران)) و منم طعمش هستم . سریع با یه لبخند جیم زدم تو آشپزخونه . یه چایی هول هولکی ریختم که تمام دست و بالم سوخت . تا اومدم چایی رو ببرم بیرون مامان وارد آشپزخونه شد و با دیدن سینی چایی که توش قطره قطره چایی ریخته بودو تمام قند ها خیس شده بودن صورتش از عصبانیت قرمز شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان – د آخه من به تو چی بگم فاطمه ؟ امشب چت شده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواستم بگم مهراب جونم داره میاد اما بجاش گفتم :​

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید