آرش آریا بعد از دوازده سال به دلیلی نا معلوم از پاریس به زادگاهش تهران بازمی گردد . دختری جوان به عنوان یک دوست صمیمی به پدر و مادرش نزدیک شده و آرش در این سفر تلاش می کند تا علت دوستی این دختر با پدر و مادرش را بفهمد . در این سفر به این نتیجه می رسد که این دختر جوان ربطی به گذشته رمز آلود خانوادگی اش دارد . اما آیا آرش آریا ؛ شقایق مهرجو را به خوبی شناخته ؟

ژانر : عاشقانه، اجتماعی، معمایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ روز و ۶ ساعت و ۳۳ دقیقه

مطالعه آنلاین زن کمانگیر
نویسنده : نوشته رویا رضوی

ژانر : اجتماعی،عاشقانه،معمایی

خلاصه ی رمان : آرش آریا بعد از دوازده سال به دلیلی نا معلوم از پاریس

به زادگاهش تهران بازمی گردد . دختری جوان به عنوان یک دوست

صمیمی به پدر و مادرش نزدیک شده و آرش در این سفر تلاش می کند تا

علت دوستی این دختر با پدر و مادرش را بفهمد . در این سفر به این نتیجه

می رسد که این دختر جوان ربطی به گذشته رمز آلود خانوادگی اش دارد .

اما آیا آرش آریا ؛ شقایق مهرجو را به خوبی شناخته ؟

+-+ نقطه ی صفر +-+

********************

راننده به خاطر فریادهایی که سرش می کشیدم تا جایی که می شد پایش را روی پدال گاز فشرد . به جز مسیر پیش رویم هیچ چیز را نمی دیدم . تمام دنیا رنگ باخته بود . این شهر خاکستری با تمام شکوه و جلالش سیاه شده بود . سیاهِ سیاه ! ماشین هنوز کامل متوقف نشده بود که خودم را از ماشین به بیرون پرت کردم و دوان دوان وارد ساختمان بیمارستان شدم . نفس زنان جلوی استیج اطلاعات ایستادم و به زحمت ذهنم را متمرکز کردم تا مشخصاتش را به زبان بیاورم . با یاد آوری مشخصاتش انگار جـانم تا حلقومم بالا می آمد . تا شماره ی اتاق به گوشم خورد باز هم دویدن را از سر گرفتم و خودم را به آن اتاق رساندم ... دستم را روی دستگیره گذاشتم و نفسی گرفتم ... تمام اعضا و جوارح بدنم نبض می زد ... اَگرها و مَگرها نفسم را بند آورده بودند ... دل به دریا زدم و وارد آن اتاق کذایی شدم .

اتاقی که جانم ، تمام وجودم با چشم هایی باز و مات و بی روح ... بی فروغ ... بی زندگی ، به سقف خیره مانده بود . زانوهایم تا شد ... بدنم دیگر نبض نداشت ... لرزش داشت ... چنان در جایم می لرزیدم که توان تکان خوردن حتی در حد یک اینچ را هم نداشتم . تا به خودم بیایم به دیوار پشت سرم کوبیده شدم و نگاهم در نگاه به خون نشسته ی مهدی نشست . خواستم پسش بزنم و به سمت تخت بروم اما محکم تر از قبل یه دیوار کوبیده شدم . از میان دندانهای کلید شده اش با خشم غرید :

- کجا ؟ کجا می ری کثافت ؟ کجا بودی بی شرفِ بی ناموس ؟

تقلا کردم رهایم کند . چشمم به قفسه ی سینه ی جسم نیمه جان یا شاید هم بی جان روی تخت بود تا شاید بتوانم تکان هایش را تشخیص بدهم . اما وقتی چشمانی چنان سرد و مرگ زده رو به سقف باز بمانند ، آیا صاحبشان زنده است ؟

صدایم انگار از ته چاه بیرون می آمد . ضعیف و خسته .

- زنده است ؟

یقه ام را محکم توی مشتش گرفت و با خشمی کنترل ناشدنی گفت : به نظرت زنده است ؟ نگاش کن شبیه زنده هاست ؟ کجا بودی بی شرف که زنتو سلاخی کردن ؟ کجا بودی بی ناموس که اومدن سراغ زن و بچه ات و تیکه پاره شون کردن ؟

بغضش ترکید و اشکش سر خورد روی گونه اش . نالید : کجا بودی لعنتی ؟

حرفهایش آوار می شد و بر سرم می ریخت ... این آوار سنگین بود ... این آوار تمام زندگی ام بود ... تمام زندگی ام جلوی چشمانم بی جان روی تخت بود ... تمام زندگی ام فرو ریخته بود ... تاب نیاوردم ... می گفتند تا شقایق هست زندگی باید کرد ! ... و حالا گل من ... شقایق من مرده بود ... پرپرش کرده بودند ... پرپرش کرده بودم ... مــــن ... لعنت به من .

صدایی سیاه و شوم در ذهنم مرثیه خوانی می کرد : شقایق مرد ... تو زنت رو هم کشتی ... قاتل ... تو قاتل زن و بچه ات هستی !

در مقابل اما دلم ناله می کرد : شقایقم ... وای ... وای ... شقایقم ... شقایقم !

+-+ شروع بازی +-+

******************

به همراه آقای صادقی ، مباشر نزدیک و مخصوص پدرم برای انجام چند کار بانکی به مرکز شهر می رفتیم . چون تازه برگشته و هنوز به ترافیک عادت نکرده بودم ، واقعا کلافه می شدم . ظاهرا صادقی هم متوجه حالت عصبی من شد و با خنده گفت : چند وقت بگذره عادت میکنی ... راستی درست رو ول کردی برات مشکلی پیش نمیاد ؟

- نه .

درسی در کار نبود . همه اش بهانه ایی بود برای دور ماندن از ایران . عجیب است که پدرم تا به الان ته و توی قضیه ی درس خواندنم را در نیاورده .

- من به پدرتون گفتم که ازتون نخواد که بیایین ، اما فشار کار خیلی سنگین بود .

چه خوب که ماشین دنده اوتومات است . دیگران پشت این ترافیک نفس گیر با کلاچ و دنده و گاز چه می کردند ؟ دستم میان موهایم پنجه شد و برای چندمین بار به عقب فرستادمشان . کاش در پاریس وقتی برای کوتاه کردنشان پیدا می کردم . دیا هم آنقدر درگیر بود که فرصت نداشت به من برسد .

-نه اتفاقا کار خوبی کردن که ازم خواستن بیام . خودم اصلا دوست ندارم پدر تو زحمت بیافتن . اونم تو این سن و سال ، دوست دارم هر کاری از دستم بر میاد براش انجام بدم .

خندید و گفت : - پدرت که ماشاالله سن و سالی نداره . تازه دلش از من و تو هم خیلی جوون تره و زنده دل تره .

چه زود متوجه دل مرده ام شده بود . غربیه ها گاهی بهتر از خودی ها درکت می کنند .

با هزار مکافات موفق شدم ماشین را جلوی بانک پارک کنم . هوا نسبتا گرم بود و به خاطر آفتاب شدید ظهر ، اکثر مردمی که توی پیاده روی بی دار و درخت ایستاده بودند یا دستشان را به عنوان سایه بان بالای چشم هایشان گرفته ، یا یک روزنامه بالای سرشان نگه داشته بودند .

- تو بشین . پیاده نشو ... ظاهرا اینجا پارک ممنوعه ... الان بانک خیلی شلوغه . من خودم می رم و بر می گردم ... تو بمون تا جریمه نشی .

دکمه را فشردم و ماشین خاموش شد . کمربندم را هم باز کردم .

- نه نیازی نیست منم باهات میام.

دوباره حرفش را همراه با لبخند دوستانه ایی تکرار کرد : - بمون ... صبر کن زود میام .

تشکر کردم و او هم با گام هایی سریع دور شد . به اطراف نگاهی انداختم ... هیچ پلیسی در کار نبود ... مردم بودند که تند و سریع راه می رفتند ... این طرف ... آن طرف ... گاهگداری یکی رد می شد و چپ چپ به ماشینم و بعد به من نگاه می کرد . همین طور که به اطراف نگاه می کردم متوجه یک چهره ی آشنا شدم . همان عینک آفتابی بزرگ همیشگی اش را به چشم داشت که البته خیلی هم بهش می آمد . چند تا بسته ی خرید هم دستش بود . تقریبا ده-پانزده متر جلوتر از ماشین من کنار خیابان ایستاد . انگار یک نفر هم همراهش بود و داشتند با هم صحبت می کردند . هر عابری که از کنارشان رد می شد با تعجب نگاهشان می کرد .

از طرز حرف زدنشان احساس کردم دارند با هم دعوا می کنند . دوباره دکمه را فشردم تا ماشین روشن شود و بتوانم شیشه ی ماشین را پایین بکشم . صدایشان را به وضوح نمی شنیدم ولی معلوم بود که دارند با هم جر و بحث می کنند . شقایق عصبی برای تاکسی هایی که عبور می کردند دست تکان می داد . اگر تاکسی ایی هم نگه می داشت ، تا به راننده چیزی می گفت ، تاکسی بلافاصله به راه می افتاد . حتما مسیرش به مسیر تاکسی ها نمی خورد . انگار از دست آن شخص

همراهش خیلی ناراحت بود چون مدام با عصبانیت سرش را تکان می داد .

یک ماشین مدل بالا جلویش توقف کرد . صدای ضبط صوتش کر کننده بود . نمی دانم چه بهش گفتند که مرد همراهش با عصبانیت به سمت راننده ی ماشین رفت . او هم بی توجه به آنها بسته هایی را که روی زمین گذاشته بود ، دوباره برداشت و آمد این طرف تر . حالا فاصله ی بین ما حتی سه متر هم نمی شد . آن ماشین رفت و مرد جوان باز هم آمد کنارش ایستاد . پشت به مرد برای تاکسی ها دست تکان می داد و علنا به او بی محلی می کرد . حالا به وضوح صدایشان را می شنیدم . "هه هه ! چه مفرح بود تماشا کردنشان ".

- گوش کنین خانم مهرجو ، باید یه دلیل منطقی بیارین . قصد ازدواج ندارم که نشد جواب !

تازه دوزاری ام افتاد که جریان چیست . حتما یکی از خواستگارهایش بود . پدر گفته بود که کشته مرده زیاد دارد آن هم از نوع پر و پا قرصش . باز هم یک تاکسی برایش نگه داشت و او هم جلو رفت و چیزی گفت و تاکسی هم ، راهش را گرفت و رفت . عجیب بود که خودش ماشین داشت و بازهم دنبال تاکسی بود .

کلافه دستی به صورتش کشید و با صدایی خشن که از او بعید بود گفت : -گوش کنین آقای مثلا محترم ! اگه هزار بار دیگه هم این سوالو بپرسین ، همین جوابو می شنوین . باور کنین اینو راست میگم . پس لطف کنین و مزاحم من نشین .

- خانم مهرجو خواهش میکنم ، التماس میکنم یه فرصت دیگه به من بدین .

این بار شقایق با عصبانیت و صدای بلند گفت : - آقای راد یا همین الان میرین یا به پلیس میگم که مزاحمم شدین.

مرد جوان به اطراف نگاه کرد و با پوزخند تمسخر آمیزی گفت : - خوشبختانه من اینجا هیچ پلیسی نمی بینم .

از این حرکتش خیلی بدم آمد . " مگر باید زور بالای سرمان باشد تا به آدم ها احترام بگذاریم ؟ کمی احترام گذاشتن به احوال انسان ها مگر چقدر سخت است ؟ "

کمر بندم را بستم و پایم را کمی روی پدال گاز فشردم و جلوی شقایق توقف کردم ، می دانستم اگر بوق بزنم به طرفم نگاه نمی کند ، برای همین شیشه را پایین کشیدم و صدایش کردم .

- سلام خانم مهرجو !

هم شقایق و هم آن مرد همراهش برگشتند و به من نگاه کردند ، اما شقایق جلو آمد و سلام کرد . کلافگی از تمام وجناتش می بارید ... چه رسد به صدایش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگر تشریف می برین منزل ، می تونم برسونمتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب نداد و می دانستم تردید دارد . مرد همراهش هم جلو آمد و با لحنی مشکوک گفت : - این آقا کی باشن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من جوابی ندادم و شقایق هم به جای هر جوابی بسته ها را برداشت و در عقب ماشین را باز کرد . آنها را روی صندلی ماشین گذاشت و بعد خودش هم جلوی ماشین کنار من نشست و قبل از بستن در به مرد گفت : - امیدوارم این بار آخری باشه که می بینمتون ... خداحافظ !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قیافه ی آن مرد واقعا دیدنی شده بود . تقریبا همسن و سال خودم بود . خوق قیافه ؛ جذاب ؛ خوش لباس . در را بست و من هم بدون هیچ حرف و معطلی حرکت کردم . کوله پشتی مشکی اش را روی پایش گذاشت و چند بار نفس عمیق کشید تا آرام شود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا معذرت میخوام آقای آریا اگه مجبور نبودم اصلا مزاحمتون نمی شدم . ولی دیگه نزدیک بود که خفه بشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام شده بود اما صدایش کمی خش داشت ، لحنش با من متفاوت بود . با آن لحنی که با پدر و مادرم صحبت می کرد با من صحبت نمی کرد . این را همین تازگی ها فهمیده بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خواهش می کنم مراحمین ... اگر گرمتونه درجه ی کولر رو بیشتر کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری به نشانه ی مخالفت تکان داد و کمربندش را بست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه خیلی ممنون ... گرما اذیتم نمی کنه ... آدمای زبون نفهمن که آدمو دیوونه می کنن ... به هر حال ببخشین .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اشکال نداره !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم چند لحظه خیره نگاهم کرد ، اما من نگاهش نکردم . دریچه ی کولر را سمت خودش تنظیم کرد و عینکش را در آورد . بوی عطر خوش و ملایمش تو فضای بسته ی ماشین پخش شد . پشت یک چراغ قرمز نگه داشتم و زیر چشمی نگاهی بهش انداختم . متوجه لرزش دست هایش شدم که یکی روی کوله اش و دیگری هم کمی پایین تر از قفسه ی سینه اش مشت شده بودند . نگاهم بالا آمد و متوجه چهره ی درهمش شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الان حالتون بهتره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم حال عادی ندارد . حتی نفس کشیدنش هم یک جور دیگر شده بود . لبخندی زد و گفت : - بله خیلی ممنون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از یخچال ماشین بطری کوچک آب معدنی را برداشتم و بهش دادم : - حتما باید خیلی خسته باشین، گرمای هوا و ترافیک آدمو کلافه میکنه . این همه گرما توی مهر ماه کمی عجیبه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری خم کرد و زیر لبی تشکر کرد . چراغ سبز شد و حرکت کردم . سکوت سنگینی بین مان حکم فرما بود . نمی دانستم باید همین طور ساکت بمانم یا راجع به چیزی صحبت کنم. او هم ساکت و آرام به بیرون نگاه می کرد. باز هم خوردم به ترافیک . این باعث میشد که وقت بیشتری با هم باشیم ولی اصلا از این موضوع خوشحال نبودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این شهر از کی اینطور شلوغ شد ؟ تا چند سال قبل که خیلی بهتر بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان که خوبه ، بعضی وقتا من این مسیرو دو ساعته یا بیشتر میرم خونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به بچه ایی که گل می فروخت نگاه کردم و پرسیدم : - محل کارتون اینجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه . اما اکثر اوقات میام اینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم پشت یک چراغ قرمز توقف کردم . صد و پنجاه ثانیه . برای خالی نبودن عریضه و به حرف کشیدنش گفتم : - تنها زمانی که آدم به درستی متوجه گذر زمان میشه پشت همین چراغ قرمزهاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درسته ، اما من انگار همیشه پشت چراغ قرمزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم و نگاهش کردم . متوجه ی لکه ی تیره خونی شدم که از بینی اش راه گرفته بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از بینی تون داره خون میاد . حالتون خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع دستمالی از کیفش در آورد و گرفت جلوی بینی اش . چند تا ماشین پشت سرم شروع کردند به بوق زدن تا متوجه بشوم که چراغ سبز شده . حرکت کردم و کمی جلوتر کنار خیابان نگه داشتم . شقایق همان طور که جلوی بینی اش را گرفته بود با تعجب به من نگاه کرد . سفیدی دستمال ، زیادی تضادِ سیاهیِ چشم های براقش را به رخ می کشید . چشمانش آن قدر قشنگ بود که نمی توانستم مستقیم نگاهشان کنم . نگاهم را دزدیدم و پرسیدم : - مطمئنین که حالتون خوبه ؟ نیازی نیست که بریم درمونگاه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید : - نه من هر وقت عصبی میشم خون دماغ میشم . چیز مهمی نیست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گر چه تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم ولی بدون هیچ حرف دیگه ایی راه افتادم . موبایلش به صدا در آمد ولی بدون اینکه جواب بدهد قطعش کرد . چند بار پشت سر هم تماس را رد کرد تا اینکه یک ملودی آرام و خیلی قشنگ از موبایلش پخش شد . اینبار جواب داد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام مامان ... مامانِ عزیزم دلیل نمیشه که هر بار جواب تلفنو نمیدم ، یعنی که مُردم! ... باور کنین حالم خوبه ... نه باور کنین هیچ طوریم نشده ... معلومه که جوابش رو نمیدم وقتی که منو وسط خیابون علاف کرده ... اگه هم اومد خونه راهش ندین و بگین شقایق گفته اگه جرات داری جلوی من آفتابی شو! ... نه مامان بیشتر از این نمیتونم صحبت کنم ... دارم میام خونه .... خداحافظ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماسش را که قطع کرد ، زیر لبی فحشی به شخصی امیر نام داد . تا خانه هر دو ساکت بودیم و هیچ حرف دیگری میانمان رد و بدل نشد . وقتی جلوی خانه نگه داشتم ، متوجه مادرش شدم که با نگرانی چشم انتظار دخترش بود . من هم پیاده شدم تا کمکش کنم بسته ها را بردارد که مانع شد و گفت : - خیلی ممنون آقای آریا بیشتر از این مزاحمتون نمی شم . اینا سبکن و وزنی ندارن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مادرش هم سلام و احوال پرسی مختصری کردم و بعد از هر دویشان خداحافظی کردم . تا حرکت کردم ، زنگ زدم به صادقی . بدون دلخوری و با شوخ طبعی گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا رفتی منو قال گذاشتی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا معذرت میخوام ، یه کار فوری پیش اومد . الان کجایین ؟ هنوزم تو بانک هستین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه تاکسی گرفتم دارم میرم شرکت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آیینه نگاهی به کوچه ی خالی انداختم . رفته بودند توی خانه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم الان میام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چطور به ذهنشان رسیده بود این نمایش را جلوی من راه بیندازند ؟ پدرم مرا احمق فرض کرده بود ؟ هه ... چرا که نه ، مگر برای پدرم چیزی غیر از یک احمق بودم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی وارد دفتر پدر شدم ، صادقی را دیدم که یک دستش را روی میز ستون تنش کرده بود و خم شده بود روی میز و مشغول صحبت با پدرم بود و به کاغذ روی میز اشاره می کرد . تا مرا دید گفت : - کجا رفتی آرش ؟ هر چی زنگ زدم جواب ندادی ، نگران شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم که یه کاری پیش اومد . موبایلم هم رو سایلنت بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند دوستانه ایی ، که ذره ایی هم به نظرم دوستانه نبود زد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دشمنت شرمنده آرش جان . من میرم پایین یه کاری هست که باید انجام بدم تا نیم ساعت دیگه با هم می ریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط سری خم کردم و روی مبل راحتی جلوی میز پدرم لم دادم و گوشی ام را در آوردم تا پیام هایم را چک کنم . صدای بسته شدن در که بلند شد ، سرم را بلند کردم به چشم های تیز پدرم خیره شدم که با حالت عجیبی نگاهم می کرد . دقیقا معنای نگاهش را می دانستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احتمالا می خواست بداند نتیجه ی نمایشی که کارگردانی اش را می کند به کجا رسیده . چشمانش را کمی تنگ کرد و من همچنان منتظر ، خیره نگاهش می کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وسط روز کجا یه دفعه غیبت زده؟ این کارت یه خورده عجیب نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست است . دوست دارد از بازی که راه انداخته است بشنود . بی خیال پا روی پا انداختم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه آشنا رو اونجا دیدم که رسوندمش خونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب وصف ناپذیری پرسید : -چـه کــار کـردی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خونسرد و بی تفاوت گفتم : - وقتی منتظر بودم دختر همسایه رو دیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلافاصله تکیه اش را از صندلی ریاستش گرفت و به جلو خم شد . چقدر مشتاق است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شقایق ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دل پوزخند زدم . "بله همان دختره ی زرد و لاجونِ نزار !"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله شقایق ! ماشین نداشت و تاکسی گیرش نمی اومد ... منم رسوندمش خونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست روی میز ضرب گرفت . از جوابم راضی نبود . می خواست بیشتر بداند . من پدرم را خوب می شناختم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همه اش همین بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه دقیقا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موذیانه خندید و گفت : - ای آب زیر کاه ! نگفتم تو هم از اون خوشت میاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه دلش می خواست در اسرع وقت به نتیجه ی دلخواه خودش برسد . این را فقط من می دانستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لطفا فکرای الکی نکنین .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ذوق گفت : - درست تعریف کن ببینم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالیکه به سختی جلوی پوزخند زدنم را می گرفتم تا خدایی ناکرده بهش بی حرمتی نکنم گفتم : - بابا چرا مثل بچه ها ذوق کردین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار جای ما پدر و پسر عوض شده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک تای ابرویش بالا رفت : - پسرم بعد یه عمر عرضه کرده و با یه نفر هم صحبت شده ، خوشحال نشم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اتفاقا اصلا باهاش حرف نزدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانش روی میز ریاستش ثابت ماندند و لبخند گوشه ی لبش هم پر کشید . اخمهایش نیز درهم شدند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون که خودش ماشین داره ، مطمئنی که می خواست تاکسی بگیره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش یک فیلم بردار روانه ام می کرد تا مجبور نشوم همه چیز را با جزئیات برایش شرح بدهم . حالا که کنجکاو بود ... هه .. بگذار بداند . شمرده شمرده توضیح دادم : - بله وسط خیابون بود و هیچ ماشینی براش نگه نمی داشت . تازه داشت با یه نفر هم دعوا می کرد . یه نفر مزاحمش شده بود . به نظرم یکی از همون خواستگارای پروپا قرصش بود که شما همیشه ازشون صحبت می کنین . بلند بلند تو پیاده رو صحبت می کردن و همه مردم داشتن نگاهشون می کردن . پسره اونقدر شقایق رو کفری کرده بود که می خواست اونو تحویل پلیس بده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتما تو هم رفتی با پسره دعوا کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جا داشت پقی بزنم زیر خنده اما بی حرمتی می شد . تمسخر کردن پدرم کار من نبود . نگاه متعجبم را بهش دوختم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه من اصلا از ماشین پیاده نشدم . فقط رفتم جلوی شقایق و بهش گفتم که اگه بخواد می تونم برسونمش خونه و اونم قبول کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای ترسو ... حداقل یه زهره چشمی از پسره می گرفتی . واقعا که آدم شل و ول ماستی هستی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به من چه مربوطه که بخوام خودمو قاطی مسائل اون بکنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره روی میز ضرب گرفت . عادتش است برای تمرکز کردن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نفهمیدی که اون یارو کی بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به نظرم " راد " صداش کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهایش ریزتر شدند و کوبش انگشتانش روی میز تند تر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- " پیمان راد " ! میشناسمش ... یعنی پدرشو می شناسم . آدمای سرشناسی هستن ... راستی ... شقایق اومد جلو کنار تو نشست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش می خواهد بداند آن دختر با نمایشنامه اش هماهنگ بوده است یا نه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله اومد جلو نشست چطور مگه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش کمی به طرف راست متمایل شد و عاقل اندرسفیهانه نگاهم کرد . لابد می خواهد نکاتی که به نظرم مهم نیامده را گوشزد کند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پسر آخه تو چقدر ساده ایی . می خواسته به طرف بفهمونه که با تو یه رابطه ایی داره و یارو دورش رو خط بکشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایم از تعجب بالا پرید . هه هه ... واقعا توقع دارد بازی ایی که راه انداخته ؛ با یک پرده نمایش به نتیجه برسد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمسخر نمی شود کرد اما کنایه که می توان زد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پدر من این فکرهای خاله زنکی چیه که می کنی ؟ اصلا همچین خبری نبود ، بنده خدا گرمش بود که اومد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ی شیطنت آمیزش باعث شد سکوت کنم و اخمهایم باز درهم شود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه پسر جون دیگه نمی خندم ، اما به هر حال کار خوبی کردی که رسوندیش خونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حوصله از این گفتگوی کسالت آور نفسم را به بیرون فوت کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودش هم خیلی تشکر کرد ، راستش بدجوری ناراحت و عصبی بود . طوری نفس نفس میزد که یه آن نگران این شدم که غش کنه . حتی از بینیش هم خون میومد منم نگرانش شدم و خواستم ببرمش درمونگاه که نذاشت و گفت که هر وقت عصبی میشه این حالت بهش دست میده . به نظرم که باید یه جور مشکل اعصاب داشته باشه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر شدم تا حرفم را تایید کند ولی این بار او بود که سگرمه هایش درهم شد . شاید دختره پایان نمایش پدرم را خراب از آب در آورده ... هه ... چه جالب .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی سکوتش طولانی شد آهسته پرسیدم : - شنیدین چی گفتم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهت گفت که اون خون دماغ شدن مال عصبی شدنشه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله چطور مگه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی اش را به چپ و راست تکان داد و باز هم در سکوت کمی خیره نگاهم کرد . گاهی اوقات نمی شد فکرش را خواند . انگشتانی که ضرب می زدند ، روی میز مشت شدند و تکیه گاه پدرم برای ایستادن . صندلی اش به عقب هول داد و بی تفاوت گفت : - هیچی همینجوری ... یه کم تعجب کردم ... ببینم قهوه میخوری برات بیارم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهل تعارف کردن نبودم . مخصوصا که قهوه هایش در دنیا تک بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته ، خیلی ممنون میشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می دانستم فکری شدنش و تعجب کردنش الکی نبوده . برای گذراندن وقت ، پیام های دیا را چک کردم . آخر هر گزارشی که فرستاده بود توی پرانتز اضافه کرده "دلم برات تنگ شده!" . حواسم به پیام ها بود که با صدای برخورد ماگ سرامیکی با شیشه ی میز سرم را بلند کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم غره ایی رفت :- حالا نمی شه مثل ایرانی ها بگی مستر فرانس !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک چیزی فکرش را مشغول کرده بود که به من گیر می داد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل اینکه خیلی نگران اون دختره هستین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پشتی مبل چرمی تکیه داد و راحت تر نشست . خیره به منظره ی بیرون شد و لبخند محوی روی لبهایش نشست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو نمی دونی من اون دختر رو چقدر دوست دارم . چطور بگم اون برام مثل آرزو می مونه . مهرش بد جوری به دلم نشسته . وقتی اومدیم تو این خونه شاید دو سه روز بیشتر نگذشته بود که یه روز بعد از ظهر اومد در خونمون . وقتی برای اولین بار دیدمش صورت آرزو رو تو صورت اون دیدم . یه کاسه آش آورده بود . ماه رمضون بود و هر روز یه چیزی قبل از افطار میاورد . حتی وقتی فهمید من و مادرت تنهاییم و کسی رو اینجا نداریم یه روز هم مارو دعوت کرد به خونشون برای افطاری . از اون به بعد بود که با هم رفت و آمد داشتیم . واقعا خانواده ی خوبی ان . خود شقایق هم خیلی دختر با محبتیه ، برام مثل دخترم می مونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چطور دلش می آمد خواهر نازنینم را با آن دختر مقایسه کند . ترس من هم از همین بود . آن دختر به طرز عجیبی پدر و مادرم را متأثر کرده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی من که هیچ وجه تشابهی بین و اون و آرزو نمی بینم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه خیره اش به منظره ی بیرون از روی نوک برجها به سمت بالا کشیده شد و روی قله ی کوه دماوند ثابت ماند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خاطر اینکه اون مثل هیچ کس دیگه ایی نیست ... مثل اون کوه می مونه . قوی و محکم ! و البته فرشته !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هه فرشته ... فرشته ایی که نقش بازی کند ، فرشته می شود ؟ از آن جایی که اصلا نمی شناختمش ترجیح دادم در موردش پیش خودم قضاوت نکنم . از روزی که برگشته بودم شاید تقریبا هر روز می دیدمش ، او هم مثل من سر ساعت هشت از خانه بیرون می آمد و سر کار می رفت . البته روزهایی که پدر هم همراهم بود مجبور می شدم کنارش نگه دارم تا پدر باهاش احوال پرسی کند . اما اگر خودم تنها بودم از کنارش رد می شدم و توجهی بهش نمی کردم . دوباره به کوه با شکوه نگاه کردم . به نماد ایستادگی و مقاومت ... هه ... پدرم چه قدر آن دختر را بزرگ کرده بود . بدون هیچ حرفی قهوه ام را برداشتم . هنوز چند جرعه بیشتر نخورده بودم که دوباره پدرم به حرف آمد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچ حرف دیگه ایی نزدین .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط چپ چپ نگاهش کردم و بعد با عصبانیت بلند شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا چرا اخم میکنی ؟ من که حرف بدی نزدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه جدی و بی تفاوتم را بهش دوختم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میرم پایین پیش صادقی و از اون طرف هم میرم کارخونه . خدا حافظ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شدم و ماگ قهوه را گذاشتم روی میز .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قهوه هم مثل همیشه عالی بود . ممنون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیفم را از روی مبل برداشتم و از دفتر خارج شدم . منشی به محض خروجم از اتاق خیلی واضح و آشکار صاف نشست . صدای کوبیدن گوشی و خنده اش را قبل از خروجم شنیده بودم . رفتم طرف آسانسور که صدای گوش خراشش بلند شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تشریف می برید آقای آریا ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم و نگاهی گذرا بهش انداختم . به قول رزا زیادی نچسب بود . خیره ی چشمان درشت و کشیده اش شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- که چی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هول کرد و دستپاچه تته پته کنان گفت : - هان ... هیـ ... هیچی ... به سلامت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جا داشت بهش تذکر بدهم ؟ که بیخودی پای تلفن نگوید و نخندد ؟ خیر . برای تذکر دادن که استخدام نشده بود . برای کار استخدام شده بود . چرخیدم و دکمه ی آسانسور را فشردم . فقط کافی بود یک بار دیگر در این وضع ببینمش تا اخراجش کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دقت به چهره ی سبزه و لاغر و کشیده ی دیا نگاه کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیا از چیزی ناراحتی ؟ چرا زیر چشمات سیاهه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشت اشاره اش را زیر پلکش کشید و گفت : - رفته بودم پارتی . بعدش که اومدم خونه درست صورتمو نشستم . حالمم خوبه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشکوک نگاهش کردم : - مطمئن باشم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همراه با لبخند عمیقی سرش را بالا پایین کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داری با دیا صحبت می کنی عزیزم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سرم روی تکیه گاه مبل نشست تا توی دید وب کم قرار بگیرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام دیا ... می تونم چند لحظه پسرمو ازت قرض بگیرم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیا بوسه ایی برایش فرستاد و گفت : - سلام مامی جی ! البته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخیدم و مادرم را نگاه کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاری با من دارین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره ... اگه برات زحمتی نیست تا همین سوپر مارکت سر کوچه برو و یه بیکینگ پودر برام بخر . من تا برم و بیام مایه ی کیک خراب میشه . باید کِرِمشو هم سریع درست کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فوریه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند پلک روی هم گذاشت که یعنی فوریه . دیا رفته بود . لب تاب را بستم و بلند شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان طور که به سمت راهروی ورودی می رفتم گفتم : - حالا چی می شد یکی رو واسه این جور خریدها نگه می داشتین ؟ حتما باید همه رو راهی ولایتشون می کردین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشت بر می گشت سمت آشپزخانه که ایستاد و دست به کمر زد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لطفش به اینه که خودمون همه ی کارای شخصیمون رو انجام بدیم . و گرنه که زندگیمون عادی نمی شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دل گفتم " زندگی ما هیچ وقت عادی نمی شه " . صندل های توی خانه را با کفش عوض کردم و از خانه خارج شدم . هه ... چه جالب ... داشتم می رفتم سوپر برای خرید . آن هم بعد از دوازده سال . وارد سوپر شدم و میان قفسه ها دنبال سفارش مادرم گشتم که صدای خانوم بازیگر از جایی بلند شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان داری پیر میشی فراموشی می گیری ! ... آخه تو خونه کشمش نداری چرا کشمش پلو درست می کنی ؟ ... نه بابا دارم از خستگی می میرم . نکنه منو گول می زنین که بکشونیدم خونه ... اَه مامان من دیگه بزرگ شدم ... باشه عزیز من الان میام ، خداحافظ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی مادرم هم با پدرم هم دست شده بود ؟ نه محال بود . مادرم هیچ وقت این کار را نمی کرد . پس این یکی را می گذارم بر حسب تصادف . داشتم پول خریدم را حساب می کردم که فروشنده با خنده با شقایق احوال پرسی کرد و من هم مجبور شدم سلامی بکنم . وقتی می رفتم بیرون متوجه شدم دو دختری که کنار شقایق ایستاده بودند ، ازش می پرسند که من کی هستم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه پیام های گوشی ام را بالا پایین می کردم تا شاید بتوانم تو این صف حواسم را از حضور آن دختر پرت کنم . سه روز بود که پیدایش نبود و فکر می کردم بازی تمام شده و حالا پدرم مرا برای نان خریدن می فرستد نانوایی که چی ؟ که باز این دختر جلوی چشمم رژه برود ؟ ظاهرا پدرم از این بازی دست بردار نبود . جا داشت که با هم درباره ی این موضوع حرف بزنیم ؟ که بگویم بس است ؟ نه ... نه این طوری بدتر فکر می کرد که به این موضوع اهمیت می دهم و ممکن بود بحثمان بالا بگیرد . من اینجا کارهای مهم تری داشتم . صدای زن مسنی مرا از افکارم بیرون کشید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام شقایق جون . چطوری حالت خوبه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و صدای همیشه سرحال و قبراق آن دختر را شنیدم که جواب داد : - خوبم خانم معتمدی . شما خوبین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنگشتم تا نگاه کنم و سرم را به گوشی ام گرم کردم تا حرف هایشان را نشنوم . پس این صف کی تمام می شد ؟ صدای چند دختر را شنیدم که انگار داشتند درباره ی من حرف می زدند . یکی شان گفت : - شقایق تو می شناسیش ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار سرم را بلند کردم و به شقایق نگاه کردم . سری به عنوان سلام خم کرد و منم همانطور جوابش را دادم و بعد برگشت و رو به دختره گفت : - آره می شناسمش . پسر آقای آریاست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جلویم نگاه کردم پیرمردی هن هن کنان دو عدد نان را توی کیفی پارچه ایی جا می داد . باز هم صدای جیغ جیغی بلند شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همون آقای مسنی که خیلی جذابه . وای واسه همینم هست که پسرش اینطوریه . وای ببینینش چقدر جذابه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی اختیار اخم کردم . صدای یک دختر دیگر را شنیدم : - آره خیلی ماهه ولی حیف که عصا قورت داده است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هه ... ظاهرا در این زمانی که من اینجا نبودم جای دختر و پسرهای هیز عوض شده بود . یعنی این دخترها واقعا نمی دانستند که من دارم صدایشان را می شنوم ؟ هوف ... پس این صف کی تمام می شد ؟ مردی که جلویم ایستاده بود برگشت و با لبخند صمیمی گفت : - شما حتما پسر آقای آریا هستین .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد از پدرم خیلی مسن تر بود . هر چند همیشه ؛ همه می گفتند خیلی خوب مانده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماشاالله هزار ماشالله مثل خود پدرتی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسری که جلوی مرد ایستاده بود سه عدد نان از شاگرد نانوایی گرفت و به طرف ما چرخید . نان ها به دست مرد داد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نان ها را که از پسرک گرفت ، کنار ایستاد تا جای او بایستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام منو به پدرت برسون !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رفت ، پشت پسر که از من جوان تر بود ایستادم . حتما احترام به بزرگ تر حالی اش می شد که نوبت خودش را به آن مرد مسن داد . بالاخره نوبت من هم شد . به خانه که برگشتم نان ها را گذاشتم روی میز و رو به پدرم که مشغول آب پرتقال گرفتن برای مادرم بود کردم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه آقایی تو صف بهتون سلام رسوند در ضمن ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه جدی ام را به چشم های پر جذبه اش دوختم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بار اول و آخرمه که اینجا نون می خرم . برای کارهای مهم تری اینجام !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بدون هیچ حرف دیگری از آنجا خارج شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

+-+ دردِ دل +-+

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اعصابی خراب دکمه ی کولر خراب شده را فشردم . نه ... انگار نه انگار . "امیر خر ! دلش خوشه دکتره ؟ قد گاو حالیش نیست . اَه این لامپ خراب شده هم که سبز نمیشه . چهل ثانیه ... اوف لعنتی" ... شیشه را پایین کشیدم تا هوای ماشین عوض شود اما بدتر دود پیکان قدیمی ماشین جلویی به خوردم رفت . به پیرمردی که پشت رل نشسته بود نگاه کردم . از توی آینه هم می شد نگاه خیره اش را دید . معلوم بود که غرق دنیای دیگر یست . لابد مثل ما همراه با گذر ثانیه ها بدبختی هایش را می شمرد . "آره لابد ... و گرنه چی آدمو این طوری مات می کنه؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بوق های متمادی ماشین های پشت سرم که اعصاب ندارند بهم فهماند که چراغ سبز شده . خم شدم و دیدم که بله ؛ سبز شده . اما پیرمرد قصد تکان خوردن ندارد . مات است . نکند مرده باشد ؟ صدای داد یک راننده ی بی اعصاب تر از من از آن پشت بلند شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم بزن کنار بذار بریم پی بدبختی مون . راهو چرا بند آوردی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ناچار من هم چند تا بوق زدم . اما نه . انگار نه انگار . به جلو خم شدم و بالا تنه ام را از شیشه دادم بیرون ... انگشت شست و اشاره ام را در دهانم گذاشتم و سوت بلندی زدم . یک سوت ... دو سوت ... سومین سوت بلند و فریاد من باعث شد پیر مرد تکانی بخورد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم غره ایی به چهره ی مات و بی خیالش رفتم : - عموجان بفرما برو . چراغ سبز شده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صاف سر جایم نشستم و او که حرکت کرد ، من هم روانه شدم . یک هم ماشین رد شد و یک خری از توی آن داد زد : - جــــــــــــون ! سوت زدنتو عشق است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهشان نمی کنم و شیشه را می کشم بالا . خوب است حداقل امیر به خودش زحمت داده و یک چسبی روی این شیشه ها کشیده تا دودی بشوند . وگرنه کله اش را می دادم صافکاری . به ده دقیقه نکشیده می خورم به چراغ بعدی . این یکی لامصب چهار دقیقه ایست . کمی دورتر تصویر مردی مسلسل به دست با سربندی قرمز در لباس ارتشی روی ساختمانی چهار طبقه ی کلنگی خودنمایی می کند . نگاهش درست به این جایی هست که ما هستیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"- می بینی ؟ پیرمرده رو دیدی چطور مات بدبختی هاش شده بود ؟ دل تو هم براش سوخت ؟ خب معلومه که می سوزه و گرنه الان تصویرت رو دیوار نقاشی نشده بود . مردم رو دیدی چطور بوق می زنن و از هم سبقت می گیرن تا برن به بدبختی هاشون برسن ؟ ... فکر می کنی رفتنت فایده ایی هم داشته ؟ ... می دونی ... یه روزی ازت بدم می اومد . همیشه بیشترِ لبخندِ مهربونِ معلم ها واسه ی بچه های شماها بود . اصلا کارشون درو کردن نصف جایزه ها و کارت های صد آفرین مدرسه بود . من خودمو می کشتم به چشم معلما بیام ... ولی نمی دونم چرا همیشه اونا رو بیشتر آدم حساب می کردن ."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی موذیانه روی لب هایم نقش بست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"-آخ که چقدر دلم می خواست برم تو دستشویی مدرسه و مقنعه شون رو بندازم تو چاه دستشویی و مواهشونو بکشم ... از تو چه پنهون این کارم کردم ... یه بارم جعبه مداد رنگی که یکی شون جایزه گرفته بود رو زنگ تفریح از تو کیفش دزدیدم و قایمکی بردم انداختم تو سطل آشغال حیاط مدرسه ... یه بارم جا مدادی یکی دیگه شون رو با خودکار خط خطی کردم تا زشت بشه ... تا دلت بخواد از این غلطای زیادی کردم ... چون همیشه سهمشون از ما بیشتر بود . ولی می دونی ؟ ... احمق بودم ... سهم همه ی دنیا رو هم بهشون بدن که تو رو نمی تونن بهشون برگردونن ، می تونن ؟ لابد وقتی برنگشتی دل پدر و مادرت به خون نشسته ، نه ؟ یا طفلکی زنت ؟ اونو بگو ... اصلا زن داشتی ؟ چقدر دوستش داشتی ؟ ... ولی می دونی حالا می فهمم تو همه رو دوست داشتی ... حتی منی رو که ندیدی و نمی شناختی دوست داشتی ... ولی می دونی چیه ؟ "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی عمیق و پر درد کشیدم و غمگین نگاهش کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"-کاش منم مثل تو برم ... دل پدر و مادرمو که خون کردم ، ولی کاش رفتنم به یه دردی بخوره."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چراغ سبز شد و راه افتادم . و نگاه مرد همچنان به افقی روشن خیره است که برایش جان داده اما حالا توی دود ترافیک و هوای آلوده محو شده . به نبش کوچه که رسیدم ، گردن کشیدم تا مبادا پسر آقای آریا آنجا باشد . نه ... خدا را شکر که نیست . شانس که ندارم . نمی دانم چه حکمتی ایست که تا پایم را توی کوچه می گذارم مصادف می شود با ایاب و ذهاب این بشر . البته کوچه مان دو نبشه است او همیشه مسیرش برعکس من است . اما متوجه آقای آریا می شوم که دارد ماشین را می برد داخل حیاط خونه ی خودشان . ماشین را زیر سایه ی درخت روبه روی دیوار حیاطمان پارک کردم و پیاده شدم . آقای آریا مرا دیده و منتظر است تا جلو بروم و احوال پرسی بکند . لبخند زدم و در سلام کردن پیش دستی کردم . مثل همیشه با خوش رویی جوابم را داد . و من مانده ام چرا پسرشان ذره ایی از خوش رویی خودشان را ندارد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالتون چطوره ؟ چند روزه که ندیدمتون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس بلندی کشید و باز هم لبخند پدرانه ایی روی لبش کاشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از کم سعادتی ما بوده دخترم . خودت چطوری ؟ خوبی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل همیشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهایش را کمی ریز کرد و سرش را یک وری چرخاند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به مهمانی امشب که میای ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیدونم شاید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک طوری نگاهم کرد که خنده ام گرفت . فهمید که می خواهم جیمفنگ بزنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده گفتم : آخه خیلی کار دارم . الانم اگه اومدم خونه فقط برای اینه که خودمو جلوی مامانم آفتابی کنم و دوباره در برم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هایش درهم شدند . حداقل این جذبه ی مردانه اش را به پسرش به ارث داده است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه نیای ناراحت میشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حواسم به نبش کوچه است . درست جایی دورتر پشت سرش ، تا مبادا آن بشر هم سر و کله اش پیدا شود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا به چه مناسبتی مهمونی گرفتین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به بهونه ی آرش . شاید یه نفرو توی مهمونی دید و پسندید . البته تهدید کرده که اگه اسم زن گرفتن بگیریم ، ول می کنه میذاره میره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خیال راحت نگاهم را از پشت سرش گرفتم و به چشمان تیره اش نگاه کردم که کوچک ترین شباهتی به پسرش نداشتند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مستأصل پیشانی ام را خاراندم و به اطرافم نگاه کردم . کاش راهی برای در رفتن از مهمانی پیدا کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا دیگه نمی تونین ما جوونا رو مجبور کنین .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی می شد اگه به حرف ما گوش می کردین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بدجنسی خندیدم : - ما که حرف گوش می دیم ، شما جوون از ما سربه راه تر دیدین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستش نه . اگه زیادم به پر وپای آرش نمی پیچم به خاطر اینه که الان که اینجاست خیالم از بابت همه ی کارا راحته . همه چیز افتاده رو غلتک و روال درست رو به خودش گرفته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"ای وای اومد" ... سر ماشین نقره ای رنگش که از سر نبش پیدا شد ، سریع رو به آقای آریا کردم و عقب عقب رفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه که ایشونم مثل شما کاری ان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند دست در کیفم کردم و دسته کلیدم را بیرون کشیدم و با شتاب حرفهایم را بلغور کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با اجازه تون من دیگه مرخص میشم . به زهره خانم سلام برسونین . فعلا خداحافظ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عجله کلید را در قفل در فرو می کردم ... "زود باش دختر ... رسید ... بجنب!" در که باز شد ، خیالم کمی راحت می شود ، فقط کمی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خداحافظ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی به آقای آریا تحویل دادم و خودم را به داخل حیاط انداختم و نفس راحتی کشیدم ... آخیش ... این بار به خیر گذشت و با آن بشر رو به رو نشدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خیال راحت وارد خونه ، بهشت روی زمینم شدم و با صدای بلند سلام کردم . شیرین هم جواب داد : - علیک سلام . بیا اینجا تو آشپزخونه ایم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیفم را دور از چشم مامانم روی اولین مبل پرت کردم و به آشپزخونه نگاهی انداختم . مامان را دیدم که دست به سینه پشت کانتر گارد گرفته تا یک دعوای اساسی با من راه بیاندازد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به قول خودش با چشم سفیدی لبخند زدم : - سلام کردم خانوم خانوما . جواب سلام واجبه ها .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هایش بیشتر درهم شدند . کانتر را دور زدم و بهش نزدیک شدم و گونه اش را با صدای بلندی بوسیدم . شیرین ، خندان سری تکان داد و با ابرو بالا انداختن حالی ام کرد که اوضاع بدجوری خراب است و این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان یک تای ابرویش بالا رفت و با تشر دعوا را آغاز کرد : - ساعت چنده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر چرخاندم و به ساعت بزرگ و مربع شکل سالن نگاهی انداختم و با پررویی جواب دادم : - دقیقا دو و سیزده دقیقه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرین که پشت میز نشسته و سالاد درست می کرد خندید . مادرم چشم غره ایی به او رفت و دوباره با عصبانیت بیشتری نگاهم کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جناب عالی مگه قرار نبود ساعت دوازده خونه باشی ؟ حرف من برای تو ارزش داره اصلا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کف هر دو دستم را روی صورتم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم ، لای انگشتانم را باز کردم و فقط کمی چشمانم معلوم شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عصبانی نباشین دیگه . ببخشین دیگه تکرار نمیشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرین با خنده گفت : - توبه ی گرگ مرگه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم بدون اینکه چشم از صورت پنهان شده ام بردارد با سر به شیرین اشاره کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینبارو راست میگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرین عتراض کرد : - وا مــــامــــان ! دست شما درد نکنه . من که همیشه راست میگم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستهایم را کنار زدم و رفتم جلو و محکم بغلش کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عصبانی نباش دیگه مامان گلی . بخند قربونت برم . قول میدم دیگه تکرار نشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آرامی با یک حرکت دست مرا از خودش دور کرد و انگشت اشاره اش را بالا آورد و تهدید کنان تکانش داد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختره ی چشم سفید . حق نداری از حالا به بعد بری بیرون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه ! معلوم بود امروز دیگر کوتاه بیا نیست . حالا که این طور بود و لوس بازی اثری نداشت من هم جدی شدم و با لحنی محکم گفتم : - متاسفم مامان کلی کار دارم و باید برم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه میخوای موقع مرگ ازت ناراض باشم برو به سلامت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به دنباله ی حرفش ، دستش را به طرف در خانه دراز کرد . یعنی راه باز و جاده دراز . همیشه همین جور بود . حرف را می کشاند به جایی که آدم را بگذارد توی منگنه . با اعتراض نالیدم : - مامان تو رو خدا !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم اخم درهم کشید و با عصبانیت گفت : - همین که گفتم . اگه فکر کردی الان اومدی اینجا جلوی من آفتابی بشی و بعد در بری کور خوندی . فکر نکن میذارم بری و دیر وقت برگردی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قول میدم سر ساعت برم و برگردم . به خدا خیلی مهمه که برم . راست می گم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی ایی عقب کشید و پشت میز نشست و به شیرین هم تشر زد : - زود باش دیگه چقدر لفتش میدی یه سالاد می خوای درست کنی ... الان بابات می رسه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرین عصبی عینکش را جابجا کرد و با دلخوری نگاهی به من انداخت و من هم شانه بالا انداختم . همیشه می ترسیدم این وسواس های مادرم من و شیرین را به جان هم بیاندازد . مثل این خواهرهای بدجنس سریالهای مزیکی . خندیدم و شیرین زیر لب کوفتی نثارم کرد . مادرم شروع به غرغر کرد : - همیشه همه چیز مهمه به غیر از خود جناب عالی . چرا نمی خوای بفهمی که تو برای من از هر چیزی مهمتری .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی ضلع کناری میز را بیرون کشیدم و مقابلش نشستم و از در دوستی وارد شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شمام برای من از همه چیز تو این دنیا مهم تری . ولی من قرار قبلی گذاشتم . قول میدم اگه امروز رو بذارین من برم تو هفته ی آینده تا سه روز از خونه بیرون نمیرم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز شیرین نخود آش شد : - اگه تا هفته ی دیگه زنده موندی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم چپ چپ نگاهش کرد و او هم به روی خودش نیاورد . نگاه درمانده اش را به من دوخت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قول دادی ها . اصلا کوتاه نمیام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم سر ساعت هشت خونه ام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرین باز هم پرید وسط : - هفت . قراره شب بریم خونه ی زهره خانم اینا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پا لگدی بهش زدم تا خفه خون بگیرد . اما کار از کار گذشته بود چون مادرم سریع دنباله ی حرف را گرفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره زودتر بیا تا آماده بشی و مثل اون دفعه عین جن وسط مهمانی ظاهر نشی و آبرومون رو ببری .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی هم خوب بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم بی توجه به حرفم ادامه داد : - شقایق اگه ساعت هفت خونه نباشی ، تا یک هفته حق نداری پات رو از خونه بیرون بذاری .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای تمام کردن این بحث همیشگی ، به سرعت سری به نشانه توافق تکان دادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه قبول ... سر ساعت هفت خونه ام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

+-+ حس نامرئی +-+

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

**********************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بر عکس همه ی قول هایی که داده بودم نتوانستم سر وقت خودم را به خونه برسانم . مامانم خیلی از دستم عصبانی بود و پشت تلفن با تندی باهام حرف می زد . با عصبانیت برای ماشینی که راه نمی داد تا رد بشوم و خودش مثل لاک پشت می راند بوق زدم . " عوضی ... همیشه کرم می ریزن برای زن ها ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان به خدا پشت ترافیک موندم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من این حرف ها حالیم نیست ... تو بیا خونه من می دونم و تو شقایق !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و قطع کرد و من فهمیدم باز هم یک طوفان دیگر در راه است . سریع خودم را به خونه رساندم و دوان دوان رفتم توی سالن پذیرایی . به نفس نفس افتاده بودم . خودم را روی اولین مبل انداختم و نفسی گرفتم . مامان با عصبانیت آمد بالای سرم ، اما تا چشمش به من افتاد نگاهش پر از نگرانی شد و هیــن خفه ایی کشید : - چی شده ؟ حالت خوبه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره . هر چی میگم تو ترافیک گیر کردم باور نمی کنین که . باور کنین من ساعت شیش در اومدم . ولی این موقع روز اونجا قیامته . همه ی ماشینا لاک پشتی میرن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارم نشست و با مهربانی دستی به صورتم کشید ... دست به موهای سیخ سیخ شده ام ... نوازشش تمام خستگی ام را از بین برد . با مهری مادرانه گفت : - باشه عزیزم ... حالت که جا اومد برو آماده شو .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک لیوان شربت خنک برایم آورد و صورتم را بوسید و با بغض گفت : چرا مواظب خودت نیستی ؟ میخوای منو دق بدی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بارها گفته بودم که چهره ی غمگین و صدای بغض آلود خودش هم مرا دق می دهد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامانِ گلم تو رو خدا . شما که می دونین من چقدر حواسم به خودم هست . حالم خوب خوبه . باور کنین .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از خوردن شربت بغلش کردم و بوسیدمش و رفتم به اتاقم تا آماده شوم برای مهمانی کذایی . شیرین تقه ایی به در زد :- یاالله بیام تو ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و جواب دادم : - بیا تو مسخره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاضر و آماده در لباس بلند و قشنگ آبی رنگی جلویم ظاهر شد . من و شیرین همیشه لباس بلند می پوشیدیم که البته اگر نمی پوشیدیم مامان و خصوصا شهروز پوستمان را می کندند . ولی دیگر برای خودمان هم عادت شده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو که می دونی تو ترافیک گیر می کنی زودتر راه بیافت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو یکی هیچی نگو . بیا بگو من کدوم لباس رو بپوشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفت سمت کمد لباس هایم . تند تند دکمه های مانتویم را باز کردم . صدای قیژ قیژ در کمد آمد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه روغن به لولای این بدبخت بزن ... اوم ...همون لباسی رو بپوش که شهروز برات آورده . خیلی بهت میاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کدوم ؟ سفیده ؟ ... اون یقه اش بازه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی هم قشنگه ... تازه اگه یقه اش یه ذره باز می بود شهروز صد سال سیاه نمی خریدش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانتو و شلوار جینم را پرت کردم روی تخت و تی شرتم را کشیدم پایین تا پاهایم را بپوشانم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه ... کاش نمی اومدم شیرین ... اصلا حوصله ندارم امشب .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به بهانه گیری ام حوله ام را به طرفم پرت کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- موهاتو هم من برات درست می کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و دستی به موهایی که به سه سانت هم نمی رسید کشیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیخواد همین جور باز و افشون خوبه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با ادا سرم را چرخاندم و مثلا موهای نداشته ام را در هوا پیچ و تابی دادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی خواد تو نظر بدی . فقط آروم بگیر و بذار من کارم رو بکنم . بجنب شقایق .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همینم مونده بود که آخر عمری تو منو شبیه دلقک سیرک بکنی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم بی توجه به حرف من صبر کرد تا دوش بگیرم . یک موقع هایی واقعا مثل یک خواهر بزرگتر رفتار می کرد و صبر و حوصله به خرج می داد . لباسم را پوشیدم و نشستم روی صندلی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا خانم ببینم چه کار می کنی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و گفت : تو انقدر قشنگی که آرایش نمیخوای . فقط یه کم زیر چشمات گود افتاده که باید پوشونده بشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از توی آینه برایش زبان در آوردم : - حس سوسکه بهم دست داد خاله سوسکه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم شانه هایم را گرفت تا روی صندلی وول نخورم : - ساکت !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از یک رب که غرغرهای من و مامان زیاد شده بود شیرین کارش را تمام کرد و لبخندی از سر رضایت زد : - ببین چه ناز شدی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لپ هایم را باد کردم و با ادا چشم چرخاندم . مگر خودش از کار خودش و خواهر کچلش تعریف می کرد . با اینکه خیلی قشنگ و ملایم آرایشم کرده بود ، شروع کردم به ایراد الکی گرفتن . او هم چون عادت من را می دانست ، بی خیال رفت بیرون . لباس سفیدم به سبک ملکه های مصری بود . روی یقه اش پر از نگین بود و از همان یقه چین می خورد و گشاد می شد و هیچی از هیکل نزار و لاغرم معلوم نمی شد . یه صندل سفید هم پوشیدم که مثلا همه چیزم ست باشد . مامان سراسیمه آمد و گفت : تو که خیلی ناز شدی . پس شیرین چی میگه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بدجنسی خندیدم و گفتم : -الکی اومده چغلی می کنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم گرد کرد و تشر زد : - بلند شو بریم دیر شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-صبر نمی کنین تا بابا بیاد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونم اومده و آماده است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عجله کمی عطر زدم و و مانتوی تمییزی برداشتم و رفتم پایین . پدرم که دم ورودی خونه مشغول صحبت با شیرین بود به طرفم چرخید و با لبخند نگاهم کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چـه عـجــب ! چشم ما به جمال شما روشن شد خانم خانوما .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه کار کنم بابا جون . سرم خیلی شلوغه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانتو را روی دوشم انداختم و از روی جا لباسی از بین ده تا شالی که متعلق به من و شیرین بود دنبال یک شال درست و حسابی گشتم ، که از چشم مادرم دور نماند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صد بار گفتم این همه شال و مانتو اینجا آویزوون نکنین . ناسلامتی هر کدومتون یه کمد تو اتاقتون دارین .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به شیرین که لب به هم می فشرد نگاه کردم . همیشه شلخته بودیم و باعث غرغر مامانم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاش به ما هم مثل اون بنده خداها می رسیدی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که با عجله لباسم را مرتب می کردم چرخیدم سمتش و به چهره ی مهربان پدرانه اش لبخند زدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قراره برنامه امو تغییر بدم و بیشتر تو خونه بمونم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و دستش را سمت مامان دراز کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما از این وعده های سرخرمن زیاد شنیدیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان دستش را دور بازوی او حلقه کرد و به او چسبید و مثل طلب کارها نگاهم کرد . حرفش با پدرم یکی بود برای همین این طور نگاهم می کرد . صادقانه گفتم : - این دفعه واقعیه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هم به خونه ی آقای آریا رفتیم . دو پیش خدمت در همان راهروی طولانی با عرض کم ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند . چشمشان به ما که افتاد برای تحویل گرفتن مانتو و شالمان پیش آمدند . معلوم بود قرار است مثل همیشه همه چیز درست و حساب شده پیش برود . بابا و مامان زودتر از من و شیرین وارد سالن شدند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبم شقایق ؟ موهام که به هم نریخته ؟ زیر چشمم سیاه نیست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوف ... تو بذار دو دقیقه بگذره ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دقت به صورت گرد و سفیدش نگاه کردم . چشمهای قهوه ایی تیره اش و موهای همرنگ چشمانش را به قشنگی همیشه آراسته بود . درس خوان بود ولی همین یک هنر خودآرایی را هم داشت . لبخند زدم و دستش را گرفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل همیشه نازی عزیزم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را فشرد و گفت : آره ... تو هم به من رفتی دیگه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دستم را رها کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زشته ... میگن دست به دست هم اومدن مهد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از راهروی پنج متری عبور کردیم و بابا و مامان را مشغول احوال پرسی با آقای آریا و زهره خانوم دیدیم . به جمعشان پیوستیم و سلام کردیم . آقای آریا با تحسین نگاهی به من انداخت و گفت : - فکر می کردم نمیای .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم و ابرو به مادرم که پشت سرم بود اشاره کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مجبور شدم بیام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای آریا خندید و رو به مامان کرد : - مگر شما از پسش بر بیاین خانوم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم عترض مامان بلند شد : - تازه با کلی تاخیر اومد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بازم به شما ، از پسر ما که هنوزم خبری نیست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی عطر خاص و مردانه ایی زیر بینی ام پیچید و حضور شخصی را پشت سرم احساس کردم . دستپاچه خودم را از سراهش کنار کشیدم . بی تفاوت از کنار منِ سد معبر گذر کرد و سلام کرد . پدرش بهش چشم غره ایی رفت و گفت : - منت گذاشتین آرش خـان !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خستگی گفت : - بیکار که نبودم . توشرکت معطل شدم و بعدشم تو ترافیک موندم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه شما از کدوم مسیر می رین و میاین که همیشه تو ترافیک موندین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جای اینکه بایستد ومواخذه شود گفت : - الان آماده میشم ... قربان !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رفت آقای آریا همراه با خنده ایی آرام گفت : - عمدا میگه قربان تا کفر منو در بیاره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی اختیار لبخند زدم . من هم یک وقت هایی به مامان همین را می گفتم . زهره خانوم مامان را به همراه خودش برد تا دوست دکترش را به او معرفی کند و بابا هم به همراه آقای آریا به سمت دوستان او رفتند . ماندیم من و شیرین . چشم چرخاندم که در این سالن سیصد متری که به قول خودشان زیادی نقلی بود ، یک جای دنج بدون سرخر پیدا کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من همیشه این خانه ی نه چندان بزرگ با دکوراسیون سوئدی اش را دوست داشتم . چندین ست مبل های راحتی کوتاه ، با رو کش کتان کرم و پرده های کرم همرنگش ، همیشه این سالن را روشن نگه می داشت . زهره خانوم از آن دسته آدم هاییست که جلوی نور به خانه اش را نمی گیرد و پرده های روشن همیشه کنار رفته اند . اشیاء و گلدان های دکوری رنگی رنگی ، تضاد زیبایی در رنگ روشن فضای سالن به وجود آورده . تنها شیء غایب در دکوراسیون همیشگی ، پاراوان چوبی طویلی است که تفکیک کننده ی میز ناهار خوری از فضای نشیمن بود و نبودش فضای سالن برای مهمانی یکدست کرده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا استخاره می کنی شقایق . بیا بریم بشینیم دیگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه بذار ببینم کجا خلوت تره تا بریم همون گوشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را نزدیک گوشم آورد و با همراه با خنده ی ریزی گفت : - اون گردن کلفته رو می بینی پای پله ها ایستاده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم چرخاندم و مردی با هیبت "غول تشن" را روی اولین پله ی ، پله های منتهی به طبقه ی دوم دیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موذیانه گفت : - نگو سری پیش دو تا از مهمانا رفته بودن بالا و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه نداد ، ولی وجود آن مرد گویای همه چیز بود . که زهره خانوم دوست نداشت کسی در خانه اش غلط زیادی بکند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا شقایق اون سمت خلوت تره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوتر از من راه افتاد و روی مبل هایی که مماس با دیوار آشپزخانه بودند نشستیم . که درست میافتادند جلوی پله ها .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به نظرت مهمونا سی نفر میشن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و با تعجب نگاهش کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عزیزم شماره عینکت رو عوض کن . اینا کم کمش چهل و پنج نفرن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر چرخاند و جمعیت حاضر را نگاه کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به هیچ کس نگاه نکن ، اینطوری فکر می کنن دنبال هم صحبت می گردی و پیداشون میشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاملا چرخید طرف من و لبخند زد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه داروغه ... .ولی واقعا هیچ جمعی ، همون جمع خودمون نمیشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یاد آوری بچه ها لبخند زدم : -آره یه مشت خل و چل .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت : - گمشو خیلی هم خوبیم . خب تعریف کن امروز چه طور بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندم عمق گرفت . حداقل این مهمانی این حسن را داشت که کمی وقتم را با خواهرم بگذرانم . یک پیش خدمت آمد و سینی محتوی قهوه و شیرینی را روی میز مقابلمان گذاشت . شروع به تعریف کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امروز کلا روز جالبی بود برام . رفته بودم یه فروشگاهی لباس بخرم . بعد صاحب مغازه هی تعارف می کرد بازم تشریف بیارین و قدم رنجه فرمودین . داشت منو می گفت ها ، ولی یه خانمه که اونم خرید کرده بود همین جور سر تکون می داد و لبخند می زد . وای طفلک وقتی فهمید فروشنده اصلا حواسش به اون نیست چقدر خجالت کشید و ضایع شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام خندید و گفت : - اتفاقا تو دانشگاهم یه همچین ماجرایی برای من پیش اومد . استاد به یکی دیگه اشاره کرد بیاد واسه کنفرانس ، من فکر کردم منو میگه ، بدو بدو رفتم . آخه حسابی خر زده بودم و می خواستم یه خودی نشون بدم ، استادم نامردی نکرد و گفت برگرد بشین سر جات . کلی ضایع شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جالب ترش اینجا بود که تو خیابون یه بچه اومد برام فال حافظ بگیره یه آقایی هم کنارم بود . بچه هه گفت فال حافظ بگیرم براتون ؟ من فقط سرم رو خم کردم و مرغ عشقه مثلا برای من فال در آورد و بچه هه شروع کرد به خوندن . مرده یه به به چه چهی کرد و گفت "آخ که چه شانسی دارم" . بعد پسره برگشت گفت "با شما نبودم که . فال این خانم بود" .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازهم آرام خندید . این آرام خندیدن همه اش به خاطر توصیه ی مادرم بود ، وگرنه پوست سرمان را می کند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مرض انقدر نخند . تازه بعد از ظهر بازم این اتفاق تکرار شد . تو مطب دکتر نشسته بودیم و منشی به من اشاره کرد که نوبت شماست ، ولی خانم بغل دستیم بدو بدو بلند شد که منشی گفت "با شما نبودم خانم با بغل دستیتون بودم" .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرین هی می خندید . خوشبختانه فعلا مادرم حواسش به ما نبود و راحت بودیم ، اما محض احتیاط گفتم : - کوفت ، یواش تر بخند . خلاصه امروز همه حسابی به خاطر من ضایع می شدن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی گرفت و بعد اخم هایش درهم شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستی مطب دکتر چه غلطی میکردی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همون غلطی که همه می کنن . یکی از بچه ها رو برده بودم دکتر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو چرا بچه ی مردم رو می بری دکتر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی تاسف سر تکان دادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگاه کن دکتر مملکت مارو . تو از درد مردم بی خبری چطور اسم خودت رو میذاری دکتر ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو گوشه ی لبش به سمت پایین آویزان شد و غمگین نگاهم کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقیر بودن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه کشیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید