(سَقف کاغَذي) روايتگر آدم هايي که هرکدام در گذشته خودشون رو جا گذاشتن و براي پيداکردن قلب و روحشون دست به هرکاري مي زنند. از دختر پرآوازه اي که با يک گذشته نامعلوم هشت سال به بدنامي معروف شده و به خاطره همين گذشته تلخ روز عقدش مجبور به فرار ميشه، از گذشته مردي خوش نام و سرشناس که براي جبران اشتباهاتش دست به هرکاري ميزنه. تا آدم هايي رو به تصويرميکشه که سر زندگي قمار مي کنند. تمام شخصيت هاي داستان سرگذشت خودشون رو دارند اما به نوعي هرکدام به زندگي هم گره خوردن و تاثيرمي گيرند. (بيشتر بخش ها مربوط به گذشته ميشه)

ژانر : عاشقانه، طنز، اجتماعی، معمایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۶ ساعت و ۱۷ دقیقه

مطالعه آنلاین سَقف کاغَذي

!# quote==تخمین مدت زمان مطالعه رمان == ۱۶ ساعت و ۱۶ دقیقه!#

نام رمان :سَقف کاغَذي

موضوع :اجتماعي، عاشقانه کمي معمايي و روانشناسي

نويسنده :بهار گل

ویراستار: بهارگل

خلاصه :

(سَقف کاغَذي) روايتگر آدم هايي که هرکدام در گذشته خودشون رو جا گذاشتن و براي پيداکردن قلب و روحشون دست به هرکاري مي زنند. از دختر پرآوازه اي که با يک گذشته نامعلوم هشت سال به بدنامي معروف شده و به خاطره همين گذشته تلخ روز عقدش مجبور به فرار ميشه، از گذشته مردي خوش نام و سرشناس که براي جبران اشتباهاتش دست به هرکاري ميزنه. تا آدم هايي رو به تصويرميکشه که سر زندگي قمار مي کنند.

تمام شخصيت هاي داستان سرگذشت خودشون رو دارند اما به نوعي هرکدام به زندگي هم گره خوردن و تاثيرمي گيرند.

(بيشتر بخش ها مربوط به گذشته ميشه)

مقدمه :

"هياهوها تمام شد

جز سکوت و سياهي شب چيزي نه شنيده مي شود نه ديده

به همه چيز مي انديشم

به حرف هاي نا تمام درسينه مانده

به روزها و ساعت هاي هدر رفته، به روياهايم

در اسمان به دنبال ستاره اي مي گردم تاشبم را روشن کند

ستاره اي سوسو مي زند و به ياد مي اورم اگر تنهاي تنها شوم

بازهم خدايي هست."

براي بار هزارم به کاغذتو دستم خيره شدم. چشمم به خط تيره مثبت خشک شده بود. هنوزهم باور کردنش سخته. با حرص کاغذ مچاله شده رو به گوشه اي پرت کردم. چشمام سياه تاريکي مي کرد. ازشدت ضعف سرم رو به مبل تکيه دادم و چشمام رو با درد روي هم گذاشتم. همين امروز که قرار بود جشن دو نفره اي داشته باشيم بايد اين خبر گند بزنه به حالم. صداي زنگ تلفن سکوت سنگين خونه رو شکست.

اونقدربي حسو حال بودم که نمي تونستم خودم رو به سمتش برسونم. بعدچند تا بوق صداش تو فضا پيچيد.

_ الو ديار...عزيزم...هنوز نرسيدي؟.

_ فکر مي کردم بيشتر از من مشتاق اومدن به خونم باشي.

_ امشب يکم ديرتر ميام ولي قول ميدم تاصبح جشن بگيريم...هرموقع رسيدي زنگ بزن نگرانتم.

ازشادي صداش بغضم گرفت. کاش امشب نمي فهميدم.

خودش بود، همان صدايي که مدت هاست با شنيدنش غرق ارامش ميشم، از نبودش غرق ماتم. کاش مي دونستم از ديدن جواب آزمايش چه حالي ميشه.

پوزخندي به خوش خياليم ميزنم. حتما خوشحال ميشه اون که مثل من مانع رسيدن به آرزوهاش نيست.

خودم رو به حالت جنين وار جمع کردم.

تقريبا دو سال پيش بود که همه چيز شروع شد. دوسال پيش بود که فهميدم زندگي بدون او برام بي معني. فهميدم دختري به بدنامي من هم ميتونه دوست داشته بشه و از لاک تنهايي دربياد. به ذهنم فشار آوردم تا به خاطر بيارم ازچه روزي قدم به دنياي جديدي گذاشتم.

****************

_ي يبار...ب بزني...بي بيدار...مي ميشم.

سرتاپام رو نگاه کرده، دست به کمر باحرص گفت:

ــ خوبه خوبه يک چيزم بدهکارشدم...خانم بعد يک ساعت بيدارشدند ميگه "ت ترسي دم".

با تمسخر صداش رو آهسته کرد.

_ لازم نبود بگي از لکنت افتادنت مي شد فهميد چقدر ترسيدي!.

با دلخوري نگاهش کردم. مي دونستم اول صبحي با کي دعواش شده که سرمن خالي مي کنه.

چشم غره اي به نگاه خيرم زد. به خاطر زانو دردي که داشت خميده خميده از پله ها بالا رفت؛ همين طور غُر هم مي زد.

به اين بدو بيراه هاي هميشه اول صبح عادت کرده بودم. بي توجه به آه و ناله هاش رو به روي ايينه ترک برداشته کمدم ايستادم. مثل روزهاي ديگه ساده و اتو کشيده

_مانتو شلوار کهنه اي که افتاب رنگش رو عوض کرده بود بامقعنه ي کوتاه، بور شده_ حتي ديدن تيپم باعث خجالت خودمم بود!.

نميدونم چرا هميشه به اميد يک تغيير نسبت به ديروز، جلوي تنها ايينه قدي اتاقم به تماشاي خودم مي ايستادم؛ حتي اگر اين تغيير بودن يک لبخند از ته دل باشه.

از نگاه کردن به خودم دست کشيدم. براي تکرار يک روز ديگه کولم رو برداشتم و از تبعيدگاهم بيرون اومدم .

------

طبق عادت هميشه روزهام اول به طبقه بالا رفتم. به خاطرحساسيتي که اقاجون داشت هيچ وقت بدون اجازه وارد اين طبقه نمي شدم.

به درب شيشه اي ضربه اهسته اي زدم و منتظر ايستادم. ضربه ي دوم رو محکم تر زدم که اعظم خواب الود و خميازه کشان درب، رو باز کرد و بدون هيچ حرفي طلبکارانه نگاهم کرد.

با باز شدن در عطر بوي نانِ تازه مستت مي کرد. تازه يادت ميوفتاد با شکم گرسنه منتظرايستادي. هيچ وقت غرورم اجازه نمي داد براي گرفتن يک لقمه نان خواهش کنم.

پوزخندي به خوش خيالي خودم زدم. حتي اگر التماس هم مي کردم بايد اول از اقاجون اجازه مي گرفت.

بدون توجه به صداي شکمم، رو به اعظم که هر ثانيه خميازه اي مي کشيد گفتم:

_ تا شب کلاس دارم و دير خونه ميرسم.

مردد ازادامه جمله ام مکثي کردم و اهسته تر گفتم:

ـــ نگران نباشيد.

خميازه ي صدا دار بلندي کشيد؛ بعد پوزخندي کش دار گفت:

_ باشه به اقاجونت ميگم نگران نشه .

خجالت کشيدم. دليل پوزخند گوشه لبش رو خوب مي فهميدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرابا اينکه ميدوني هيچ کس متوجه نبودنت نيست بازم هرروز صبح برام تکرارمي کني!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو پايين گرفتم تا برق خوشحالي رو تو چشم هاش نبينم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفي براي گفتن نبود نفس عميقي کشيدم تا بغض نکنم. بدون گفتن کلمه ي ديگه اي از پله ها پايين اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازاون روزهاي گرم بهاري بودکه افتاب مستقيم به چشم هات مي تابيد. بااينکه مسيرايستگاه اتوبوس تاخونه زياد نبود اما تا دانشگاه بايد با دوتا اتوبوس و يک ماشين رفت و امد مي کردم. ازشدت گرما عرق مي ريختم. چشمام از نور زياد قرمز شده بود و جايي رو به سختي مي ديدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزديک درب ورودي دانشگاه متوجه نشدم شانه ام به شانه ي يک نفر خورد که براي چند لحظه هم من هم طرف مقابلم تعادلمون رو از دست داديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمي تونستم صورتش رو واضح ببينم؛ بدون هيچ عکس العملي به چهره اش نگاه مي کردم که تمامش رو قاب عينک گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به حالت طلبکارانه اي دست به کمر ايستاده بود. با ديدن چهره ام با مکثي سري تکان دادو رفت. تعجب نکردم، حتما فهميد ارزش وقت گذاشتن ندارم و درحد مخ زني نيستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد کلاس شدم. بدون اينکه نيم نگاهي به بقيه بندازم سرم رو پايين گرفتم و مستقيم رديف اول کنار ايدا نشستم. با سر سلام به چهره شادابش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عميقي کشيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازشدت گرما مقعنه ام رو بالا و پايين مي دادم. ساکتي کلاس تو ذوق ميزد نامحسوس سرم رو بين کلاس گردوندم. غيرمن و ايدا فقط شش نفر ديگه بودند جاي تعجب داشت !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ايدا...چراهيچ کس نيست ؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خونسردجزوش رو بازکردو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اگر بدوني چه فرقي ميکنه اين چند نفري هم که ميبيني اينجا نشستن مجبور شدن بيان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر ادامه جمله اش بودم که با ورود استاد ديگه صحبتي بينمون ردو بدل نشد. کلاس هم اونقدر ساکت بود که بدون وقفه درس داده بشه و فرصت صحبت کردند نداشته باشيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت ميزتک نفره تريا نشست. با اضافه کردن يک صندلي ديگه کنارش نشستم و منتظر بهش چشم دوختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ميگم ولي قول بده فکرت و درگير نکني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوي خندم رو گرفتم، فکر کرده بود من هم مثل خودشم که با اين چيزها فکرم درگير بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو تکان دادم و به پشتي صندلي تکيه زدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همين طور که با بالا و پايين کردن دستش النگوهاش صدا مي داد با هيجان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ الناز بچه هارو سه روز دعوت کرده ويلا شون تو شمال ...چه پسر چه دختر مثل اينکه پدر ومادرش يک هفته نيستند...اينم يک جشن و دورهمي ترتيب داده با گروهشون...خودشم با اون پسره اصفهاني تازه وارده ميره...ميگن به خاطر همين پسره، اين مهموني رو گرفته!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون گرفتن نفس تندتند حرف ميزد و از کارهايي که قرار بود انجام بدن مي گفت. واقعا دوست داشتم من هم بدون دغدغه اي براي چند لحظه مثل اون ها خوش باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ايدا يک نفس بگيري بد نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نميدوني چقدر دوست دارم اين پسره امير سالارو ببينم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اميرسالار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همين تازه وارده که ميخوادباهشون بره...تازه دوهفته که کلاسارو مياد ولي تو دل همه جا بازکرده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه اي بالادادم. بي تفاوت دست هام رو به هم گره زده به جلو خم شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خيلي وقته فهميدم اگرکسي واقعا بخواد با کسي دوست باشه نيازبه بهانه نداره. من و توام تا زماني که از خودمون فراري هستيم جايي برامون نيست. ما هيچ وقت مثل اونا نيستيم...هيچ وقتم حساب نميشيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ نگاهش تغيير کرد. با دلسوزي دستم رو گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ توخودت مي دوني اين سفر به دردماهم نميخورد...حتي اگردعوت بوديم بازم نمي رفتيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راست مي گفت بيشتر ناراحتي من از اين بود که نمي تونستم مثل بقيه دخترا شاد باشم وگرنه حسرت براي من معني نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم رو دادم به ايدا که براي گرفتن ناهار بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من حتي با بهترين دوست و يار هميشگيم فرق داشتم. کوچکترين تفاوتمون وضع ماليمون بود. ايدا از يک خانواده مرفع و ثروتمند حساب مي شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همين تفاوت کوچيک، وقتي کنارهم راه مي رفتيم خيلي به چشم مي يومد. گاهي از اينکه از بودن بامن خجالت نميکشه تعجب مي کردم. به اين فکرمي کردم، اگر از نظر اعتقادي خانواده محدودي نداشت؛ اون هم هيچ وقت همراه من نمي شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افراط پدر و مادرش نسبت بهش باعث شده بود، دور از جمع قرار بگيره و من هميشه خدارو از وجود عقايد سنتي خانواده اش شکر مي کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خاطر همين سنت هاي دست و پا گير خانواده اش نتونسته بود؛ اين طور بايد و شايد رفتارکنه. گرچه دختري هم نبود پايبند اصول اخلاقي نباشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جدايي من و حساب نشدنم بين جمع خيلي بيشتر از يک مانتو ي کهنه و عقايدم بود. با اينکه از اين گوشه گيري هميشه رنج مي بردم؛ ولي ترجيح مي دادم هيج وقت ديده نشم؛ حتي برام مهم نبود هر روز با القاب تازه اي تو دانشگاه صدا زده مي شدم. بيشتر از اين نمي تونستم حدو حدودها رو کم کنم؛ وگرنه من رو با لقبي که يک عمر باهش بزرگ شدم مي شناختن!. اين چهارسال دانشگاه اين ترس هميشگي من بود و باعث منزوي شدن بيشتر من ازجمع مي شد. از اين که با هويت خودم شناخته بشم. اون موقع حتي ديگه ايدايي هم وجود نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

--------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همهمه اي در کلاس ايجاد شده بود. شش نفري که حضور داشتند تند تند اعتراض مي کردن ولي استاد بي توجه بهشون يکي يکي اسامي رو مي خوند و گروه ها رو مشخص مي کرد. با اين کار مي خواست غيبت بچه هارو جبران کنه. من و ايدا که مثل هميشه فقط منتظر نتيجه بوديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ علي افشان و مليکا زاهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جمشيد جهان پور و ايدا شفيق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ايدا مثل مجسمه خشکش زد. حتي قدرت اعتراض هم نداشت. چهر ه اش شبيه سکته اي ها شده بود. نمي دونستم به حالت چشماش بخندم يا براي وضعيتي که پيدا کرده بود گريه کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهان پور يک اسم فراموش نشدني... اولين باري که شناختيمش و شرش دامنمون روگرفت, تنها گناهمون اين بود که با صداي بلند مي خنديديم، ولي کاري کرد که صداي خندهامون ديگه شنيده نشد!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردو بدون توجه به اطراف مي خنديديم که با صداي بلند جمشيد ساکت شديم و نگاه همه به سمت ما برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حاج اقا...حاج اقا...لطفا يکم يواشتر اينجا دختر جوون داريم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه مي دونستن به خاطر ابروهاي مشکي و تو پُر پيونديش که حالت دخترانه برداشته بود مخاطب جمشيد کيه!. ايدا از صداي خنده ي بچه ها اشک به چشماش اومد. برگشت تو چشماش نگاه کردو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حاج اقا اون مادرته که مردونگي زياد يادت داده!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمشيد با اين حرف چنان باضرب بلند شد که همه ترسيدن؛ ولي ايدا مصمم و محکم سرجاش ايستاده بود. جمشيد فقط چند لحظه نگاهش کرد، بعد با يک پوزخند دوباره نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون روز فکر کرديم همه چيز تمام شد؛ ولي از فرداش ايدا تو کل دانشگاه ملقب به حاج اقا شد. از اون روز به بعد کلا منزوي تر شد. من هم که لقب هاي خاص خودم رو داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونقدر از هم گروه شدند با جمشيد شوکه شده بود که اشاره ي دست من رو نمي ديد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ استادمن...من هم گروهمو با خانم شفيق عوض مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ متاسفم خانم صدر من تغيير نميدم اين هم به دوستاتون بگيد که من جابه جا نمي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گيج شده بود. هنوز باور نکرده بود با دشمنش هم گروه شده. استرسش رو، روي پدال گاز خالي مي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من اين درسو حدف مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ديوونه شدي ترم بعد ارايه نميشه يکسال عقب ميوفتي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مهم نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خواهش مي کنم يکم حرفايي که به من مي گفتي رو به خاطر بيار...يک پروژه ساده است ميشه تحمل کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشت از مسير اصلي دور مي شد که داد کشيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همين جاست نگه دار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با فريادم نزديک ساختمان پا روي ترمز گذاشت. از ترس چشماش گرده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا داد ميزني...ميدونم کجاست!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببخشيد...حواست نبود...داشتي رد مي شدي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش رو بيرون فوت کرده به ساختمان شرکت خيره شد و بانگراني پرسيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمي ترسي تنهايي؟...تا ساعت چند اينجايي؟... به کسي گفتي؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندي زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بگم براي کسي ام فرقي داره ؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماش رو کلافه بازو بسته کرد. شمرده شمرده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ براي من فرق ميکنه...هر اتفاقي افتاد به من زنگ بزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ته دلم از اين محبتش دل خوش شد. به سمتش خم شدم و ب*و*س*ه محکمي از لپش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ممنون...من برم ديرميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ماشين پياده شدم. روبه روي ساختمان صادرات و واردات طاها قرار گرفتم..دوباره شروع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طبقه چهار رسيدم. خانم حجتي درحال قفل کردن درب ورودي بود. سريع دويدم و با صداي بلند صداش زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانم حجتي...خانم حجتي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت صدا برگشت تا من رو ديد اخم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چه عجب! فکر مي کردم نمياي... ميدوني نميومدي مهندس بيرونت مي کرد؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس نفس ميزدم و اهسته زير لب "ببخشيدي" گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بيا اين کليداي چهار طبقه...تمام سالن هارو طي بکش و سفيد کننده استفاده کن...لوازم تو اشپزخونه هست...اگر وقت کردي پله ها روهم تميز کن، نشد فردا بيا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شايد فردا نتونم بيام...همين امروز تموم مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هرطور راحتي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بااين پا و اون پا کردني پر ترديد پرسيدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به مهندس براي حقوقم گفتين؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم ظريفي کرد و سرش رو با کيفش بند کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مهندس گفت بزار يک ماه بشه بعد بگه حقوق ميخوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ولي من لازم دارم...من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم رو قطع کرده عصبي گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من نميدونم دختر جان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي توجه به من داخل اسانسور شد. از پشت دستش رو به نشانه ي خداحافظي تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پکر به طرف ابدارخونه حرکت کردم. مطمئنم چيزي براي حقوقم نگفته بود. براي مهندس دو هفته زودتر چه فرقي مي کرد. با اينکه واسطه شده بود اين کاررو بدست بيارم؛ اما هيچ وقت به خاطره اين رفتارهاي خودخواهانش ازش خوشم نميومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس فرم و وسايل مخصوص رو برداشتم و مشغول به تميز کاري شدم. براي بهتر شدن تمرکزم، اهنگي با خودم زمزمه مي کردم و تي رو باريتم اهنگ هماهنگ مي کردم. اينطوري کمتر به مشکلاتم فکر مي کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خاطره همين عاشق اينجا بودم. اينجا فقط من بودم؛ بدون دغدغه هام...بدون هيچ پسوندي...سفيد ي اين ساختمان ارامش داشت و باعث مي شد گذر زمان رو فراموش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-----------------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه طبقه رو بي وقفه تميز کردم. از خستگي چشمام به سوزش افتاد بود. کمرم درد مي کرد!. فقط براي کمي استراحت به اتاق طبقه چهار پناه بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اتاق که شدم نفس عميقي کشيدم. اين اتاق عجيب به من ارامش مي داد و قلبم رو به تلاطم مينداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روي صندلي مخصوص مهندس نشستم.مثل هميشه با چشم هاي بسته به اين صندلي بزرگ چرم تکيه کردم و غرق روياهام شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ياداوري چند ماه پيش لبخند محوي گوشه ي لبم نقش بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد کلي دوندگي براي کار پيدا کردن اشتباهي به شرکتي که اگهي نظافتي و ابدارچي اقا داده بود رفتم. از منشي اونجا خواهش مي کردم اگر کسي استخدام نشده، من ميتونم ازمايشي بيام و خودم رو ثابت کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم حجتي براي انجام چند کار اداري به اون شرکت اومده بود و من رو درحال التماس کردن ديده بود. وقتي با نااميدي از شرکت بيرون اومدم جلوم رو گرفت و پيشنهاد کار نظافتي شرکت طاها رو بهم داد. براي من که فرقي نمي کرد چه کاري باشه همين که منبع درامدي داشته باشم کافي بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روز طول کشيد تا با مهندس صحبت کنه و استخدام بشم. اولين شرط ورود به اينجا نديدن هيچ يک از کارکنان واشنايي بود. در طول هفته سه روز بايد براي نظافت ميومدم با حقوق ثابت. براي شرايطي که من داشتم بدون ضامن و ضمانتي پيشنهاد عالي بود. مهمتر از همه لطمه اي به درسم وارد نمي شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون فکر سريع قبول کردم. بدون اينکه به چيزي شک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط دليل اين اعتماد رو پرسيدم...گفت:" دختري که براي کار حلال التماس کنه قابل اعتماده...تو مي تونستي خيلي راحت از جوونيت استفاده کني".

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي راحت تر از چيزي که فکر مي کردم استخدام شدم, و من چقدر ساده لوحانه ذوق کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اينکه اوايل از بدن درد خوابم نميبرد و برام خيلي سخت مي گذشت؛ ولي مثل خيلي چيزهاي ديگه عادت کردم. غير ايدا هم به هيچ کس چيزي نگفتم چون بودن من مهم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين اتاق هميشه يکي از ارزوهاي دور من بود. تو اين اتاق اجازه مي دادم روياهاي دخترانم و جوانيم پرو بال بگيرن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درخيالم مهندس يک پيرمرد مهربان اما جدي بود. جا سيگاريش هميشه دوتا نخ سيگار بيشتر نداشت که همان دو تا نخ بوش تمام فضاي اتاق رو پر مي کرد. تصورم هميشه ازش اين بود که کناره پنجره هاي سرتاسري اتاقش درحال سيگار کشيدن ايستاده و به منظره روبه رو خيره شده _ محکم و استوار _ اونقدر در ذهنم محترم بود که هيچ ذهنيت بدي نسبت بهش نمي تونستم داشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الارم گوشيم به صدا دراومد. ديگه زماني براي فکر کردن نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد مطمئن شدن از قفل اتاق ها و طبقات از شرکت خارج شدم. نميدونم چرا دلم نمي خواست امشب به خونه برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شايد به خاطره اينکه مي دونستم کسي چشم انتظارم نيست تا نگران دير رسيدنم باشه. از اين واقعيت تلخ کمرم تير کشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهسته قدم بر مي داشتم. به کوچه تنگ و باريک مون رسيدم، مثل هميشه ساسان درحال ديد زدن و تخمه شکستن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي بهش نزديک شدم، با پشت چشم نازک کردني سرش رو به سمت مخالف چرخوند!. وضعيتم خنده دار بود. اين پسره که کارش ديد زدن اين و اونه ادعاي عاشقي هم داشت، از ترس اهالي محل نيم نگاهي بهم نمي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهي کشيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط به خاطر اقاجون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون توجه به نگاه سنگين ساسان به پشت سرم, کليدرو تو قفل چرخوندم و واردخونه شدم. يک راست به طرف زير زمين رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحال اماده شدن براي خواب بودم که اعظم براي شام صدام زد. تعجب کردم از زمان شام من گذشته بود!. فکر نمي کردم امشب شام داشته باشم !.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم گواه بد مي داد. از ترس، استرس گرفته بودم و با پاهاي لرزان پشت در ايستادم. بعد چند تا نفس عميق در زدم و با" بياتو"اعظم داخل راه رو باريک که متصل به پذيرايي خونه بود شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اعظم و اقاجون کنار همديگه روي مبل دونفري که سليقه مادر بود نشسته بودند. اين طبقه بعد بازسازي کلي که داشت، هنوز هم اثاري از مادر توش پيدا مي شد. اقاجون درحال ميوه خوردن بود و اعظم حرکات من رو زير نظر داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلام زيرلبي دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اقاجون بدون اينکه سرش رو بلند کنه گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اگر زودتر دل ميکندي و کمتر به فکر ولگردي بودي...الان شام کنار خانوادت خورده بودي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نتونستم از لفظ خانواده پوزخند صداداري نزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صداي پوزخندم عصبي شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نگفتم بياي اينجا لباي...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"استغرالله اي" گفت و روي پاش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببين دختر همه ي محل، همه ي شهر مي دونند ديگه سبزي فروش محل يک دختر نااهل داره... به اندازه کافي با ديراومدنت به اهالي ثابت کردي چيکاره اي... فقط ميخوام بدوني فردا شب ديرتر بيا... هرجا هستي براي الواتي يک ساعتي بيشتر باش...فردا شب قراره براي مريم خواستگار بياد...خيلي هم خانواده خوبين، از جريانات توام خبر ندارن...نميخوام براش بد بشه موقعيت خوبشو به خاطر دختر ناخلف من از دست بده... نميخوام به خاطر تربيتم تا آخر عمر شرمنده مادرش باشم...البته من ميدونم کوتاهي از جانب من نبوده جنس خودتت نامرغوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همين طور يک بند مي گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من بارها در اين خونه قلبم شکسته بود. اين ادم روبه روم, هيچ وقت من رو نديد. هيچ وقت نشنيد. الان به خاطره دختري که گوشت و خونش نبود، منه هم خونش رو بدنام دونست. باورش برام خيلي سخت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفهميدم کي صورتم خيس شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي سرش رو بالا اورد و نگاه به صورت پر اشکم داد "لا اله الله اي" گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببين ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه طاقت نياوردم. اشکام رو با استينم پاک کردم. بي توجه به زبانه گرفتم داد کشيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ م من...ا اسم...دا دارم...ا اسم... دا دارم...خو خودت...رو روم...گ گذاشتي...ااص صلا...يا يادت...ههست؟...حا حالا...خ خراب... ش شدم!...م منم... د د خترت...م مگه ...غ غير... م من کي...ب برات...م مونده...چ چرا... ههشت... ساسال...م منو...ن نديدي... ااص صلا ...م منو...دو دو ست...دا داري؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خونسرد و بي تفاوت بهم خيره شده بود. بدون هيچ تغييري. انگارحرف هام رو نشنيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بسه هر چقدر چرتو پرت گفتي...بااون زبونت...برو ميخوام استراحت کنم...اعظم بفرستش بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ب بزار...ح حرف...ب بزنم ...بي بي انصاف...هي هيچ...و وقت...ن نذاشتي...ا الان...ب بزار...م من...د دخترتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالم بد بود. نفس نفس ميزدم. اعظم دستم رو گرفت و به زور حرکتم داد. جيغ کشيده به طرفش چرخيدم تا نگاهم کنه. بي توجه به حرف هام مثل هميشه با خيال راحت بلند شد و تو اتاق رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمم به در اتاقش خشک شد. پربغض لب زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هي هيچ...و وقت...م منو...ن نديدي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين صحنه ها فقط ياداور درد بود. بي توجه اي و ناديده گرفتند براي من مرگ لحظه اي بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي حس شده به کمک اعظم به زيرزمين کشيده شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بسته شدن در روي زمين سرخوردم. گريه ام تبديل به هق هق خفه اي شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گنگ به يک گوشه خيره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس پوچي مي کردم. دلم خيلي مي سوخت. براي دختري که تازه دوسال پا به اين خونه گذاشته بود دلسوزي مي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدت ها بود فراموش کرده بودم باري پر گ*ن*ا*ه به دوش دارم. باري که مدت هاست بابتش مجازات مي شدم که حتي پدرمم بهم رحم نمي کرد. دلم به حال اين سرنوشتم مي سوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهي کشيدم که صداش دل خودم رو لرزاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفريني نبود. اين درد بود. دردي که هشت سال فقط ناديده گرفته شد. لکه سياهي که هر سال بزرگتر مي شد و من هم کوچيک ترمي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو, رو به اسمان گرفتم و پربغض ناليدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کجاي اين زندگيتم؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بيحالي و کمر درد بلند شدم، تشک و بالشتم رو پهن کردم. مي دونستم نمي تونم امشب خواب راحتي داشته باشم و دوباره ديدن کابوس هام شروع مي شد. کابوسي که هشت سال باهش زندگي مي کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوايل از ترس ديدنشون شب اداري داشتم. تا مدت ها به خاطره اينکه مادر خيسي تشک رو نبينه خواب به چشم هام نميومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هيچ وقت يادم نميره...روز اولي که خودم رو خيس کردم تا چشمش به تشک خورد چنان به جانم افتاد که زير مشت و لگداش بي هوش شدم. تا مدت ها خود به خود کنترلم رو ازدست داده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به يادش پوزخندي زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتما اون بالا از ديدن زندگي من خوشحاله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با فکرهايي که مي کردم کم کم چشمام گرم شد و خودم رو به خواب سپردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديشب تاصبح خواب هاي پريشان مي ديدم. خواب فرهاد...فرهادي که هيچ وقت، قصد نداشت دست ازسرم برداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سري تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتي ياداوريش هم برام عذاب اور بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت ده بود و نمي تونستم به کلاس بعدي برسم. شانزده تماس از ايدا و پيام هايي که همشون مضمون کجايي بود، داشتم. حتما به خاطره غيبتم نگران شده و فکر کرده ديشب برام تو شرکت اتفاقي افتاده!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلافاصله بعداز اولين بوق جواب داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ الو ديار ؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم. صداش پراز شک و نگراني بود و من عاشق اين نگراني هاي نابش بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گلوي صاف کرده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام...ببخشيد نگرانت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عميقي کشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ميدوني چه فکرها نکردم؟...چرا کلاستو نيومدي؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خواب موندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثي کرد و آهسته پرسيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دعوات شده ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ديدمت بهت ميگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه اين که ميگي؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش گله مند شد. حق داشت زندگي من گفتني نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شارژم داره تموم ميشه...نمي تونم صحبت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باشه مثل هميشه حرفو عوض کن...از صداي گرفتت مشخصه چي شده... فردا مي بينمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون گرفتن جوابي از جانب من صداي بوق تو گوشي پيچيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به گوشيم خيره شدم. هميشه همين طور بود..دوست نداشتم يک ادم ديگه ام از دست بدم، درسته که از جريانات زندگيم خبر داشت اما مي ترسيدم از مهمترين راز زندگيم باخبر بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعداز اينکه کارهام رو انجام دادم اماده بيرون رفتن شدم. با سرو صدايي که تو حياط راه انداختم، به اعظم اعلام کردم که من دارم ميرم و از حضور من نگران نباشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به فروشگاه بزرگي رفتم و با ته مونده اي که برام باقي مونده بود، يکم خريد کردم و دوباره به خونه برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصميم داشتم بدون اينکه کسي متوجه بشه تو زيرزمين بمونم. جايي براي رفتن نداشتم. شرکت هم بيشتر از ساعت تعيين شده نمي تونستم باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي اهسته بدون کوچکترين صدايي در رو باز کردم و داخل زيرزمين شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسايلم رو جابه جا کردم. مواد خوراکي رو داخل يخچال گذاشتم. يخچال کوچيکي که مال اتاق خواب ايدا بود. پشت تشک ها قايمش کرده بودم. اگر اقاجون از وجودش خبردار مي شد از همان يک وعده غذايي که وظيفه مي دونستند سرسفرشون باشم محروم مي شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اينم پيشنهاد ايدا بود، وقتي در مورد وضعيتم فهميد گفت "خودت بايد به فکر خودت باشي".

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بااينکه درامد من زياد نبود تا اين يخچال هميشه پر باشه؛ ولي خيلي مواقع کمکم مي کرد و اين رو مديون ايدا و مهربانيش بودم. روزي که يواشکي باماشينش اورديم هيچ کس خونه نبود. هميشه وقتي حرفش پيش ميومد با سخاوتمندي مي گفت: "وقتي بدون استفاده بود کاري نکردم...فقط باعث شدم کمتر گرد وخاک بخوره".

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاشب خودم رو با درس خوندن مشغول کردم. اجازه ندادم ذهنم به گذشته و اتفاق ديشب کشيده بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا تقربيا تاريک شده بود. زيرزمين رو با شمع هايي که صبح خريده بودم روشن نگه داشته بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت نزديک هاي هشت بود که زنگ خونه به صدا دراومد. از گوشه ي پرده اقاجون رو ديدم که خيلي رسمي درحال خوش امد گويي به مهمان هاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعدادشون چهار نفر بود دو اقا و دو خانم. آخرين نفر پسر قد بلند و جواني بود که دسته گل به دست وارد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اقاجون خنده از روي لب هاش کنار نمي رفت. طوري رفتار مي کرد، کسي متوجه اين نمي شد که ناپدري عروسه!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد راهنمايشون به طبقه ي بالا بامکثي ايستاد و به سمت زير زمين نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع پرده رو انداختم. نمي خواستم مثل هميشه فکر اشتباهي درموردم بکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماتم زده روي زمين, روبه روي شمعي که درحال اب شدن بود نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اطرافم خيره شدم. گوشه گوشه ي اين زيرزمين، خاطرات تنبيه دوران کودکيم بود...الان خاطرات تنهاييم رو رقم ميزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي بزرگتر شدم فهميدم ترس از تاريکي اشک آدم هارو درنمياره...ترس از تنهايي، ترس از بي کسي ادم هارو اذيتم مي کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنيدن صداي راه رفتن بي خيال فکر زيادي, دوباره بلندشدم وگوشه ي پرده رو گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مريم و همان پسره رو به روي زيرزمين کناره حوض کوچک خونه ايستاده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مريم با چادر سفيدي که سرش کرده بود مثل فرشته ها شده بود. چقدر خوشبخته, با وجود اينکه پدر خودش رو داشت باز هم مردي بود که پدرانه خرجش کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقاجون حتي حاضر نشد ساسان به طور رسمي از من خواستگاري کنه. با پيغامي که به مادرش فرستاد گفت:"ديار هيچ مراسمي نداره اگر خواستين همين طوري قبولش کنيد".

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين حرف اقاجون باعث شد گذشته اي که براي همه ابهام داشت، به يقين تبديل بشه و از طرد شدن من همه خبردار بشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره زمزمه هاي اهل محل شروع شد. حرف هايي که چند سال خاک گرفته بود؛دوباره باعث مجلس گرم کني همسايه ها و باد به غب غب انداختن پري خانم مادر ساسان شد. هر چند حتي اگر مادر يک الاف و بي سواد باشه، منه بد آوازه در شاءن پسرش نبودم!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف هاي که هرکدام براي من يک خاطره رو زنده مي کرد. اين حرف ها فقط يک نفع براي من داشت اون هم قطع شدن نگاه هاي خيره ساسان و بي محلي کردناش نسبت به من بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زماني که اقاجون با اعظم ازدواج کرد, دوسال گذشت که مريم حاضر شد هر سه روز يکبار به ديدن مادرش بياد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين سه روز هيچ وقت کمبود عاطفي و مالي پيدا نکرد. آقاجون هميشه براش سنگ تمام مي ذاشت...به قول اعظم"پدرانه خرج مي کرد".

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوساله از بودنش حسرت به حسرت هام اضافه شد...حسرت محبت هايي که هيچ وقت خرج من نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وضع مالي آقاجون بالا نبود. ولي به قدري داشت که من کارگري نکنم و مجبور نشم خرج خودم و دانشگاهم رو به تنهايي بدست بيارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين دوسال با اومدنش همان مقدار ماهانه اي هم که مي گرفتم قطع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون مي دونستم هدف آقاجون فاصله گرفتن من از رشته مورد علاقه ام هست, با تمام سختي هايي که داشت خودم خرج زندگيم رو درآوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاشق رشته معماري بودم. بازحمت شبانه روز، درس خوندم و وارد بهترين دانشگاه شدم. بدون اينکه از موفقيت دخترش خوشحال بشه و بهش افتخار کنه!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انتقام بي دليل اقاجون و تاوان هشت ساله مرگ فرهاد باعث شده بود من به يک دختره بي هويت تبديل بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هيچ وقت نتونستم نظرش رو نسبت به اون اتفاق عوض کنم. اتفاقي که باعث مرگ فرهادو روح من شد. فرهاد، فرهادي که هميشه آرزو مي کردم کاش من به جاش مرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ياداوري گذشته مثل هميشه ناخواسته اشک تمام صورتم رو پر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به قدري حواسم پرت بود که متوجه نگاه خيره مريم و اون پسر نشدم!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک هام رو با پشت دست پاک کردم و گنگ نگاهشون کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر جوان سريع سرش رو پايين انداخت... اما مريم...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از نگاه معتجبش هول شده سريع پرده رو کشيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حالي داغون روي زمين نشسته، زانوهام رو بغل کردم و از شدت استرس موهام رو کشيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر به اقاجون مي گفت من تو خونه موندم, مطمينم تنبيهه سختي در انتظارم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

--------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ترسم وقتي صداي خداحافظي مهمان ها اومد، بازهم چراغ رو روشن نکردم. هرلحظه منتظر بودم درِ فلزي زيرزمين با ضرب باز بشه و اقاجون تو بياد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد يک ساعت انتظار و دلهره خبري نشد و با خيال راحت تري تونستم به درسام برسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح قبل از اين که کسي از خواب بيدار بشه زودتر ازحد معمول اماده شدم تا جلوي هر برخوردي رو بگيرم. هنوزهم به اين که مريم گفته باشه يا نه...شک داشتم !.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت هفت آهسته بدون کوچکترين صدايي از زيرزمين بيرون اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاورچين پاورچين به سمت در حياط حرکت مي کردم که با باز شدن در شيشه اي طبقه بالا سرجام خشک شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم از ترس بند اومد. چشمام رو بستم و شروع کردم به ذکر گفتن. خودم رو براي هر بدو بيراهي اماده کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ديارصبر کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش بود!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش چرخيدم. حاضر و اماده درحال کفش پوشيدن بود. با من مي خواست بياد؟!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي ارام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اينطوري نگام نکن...فقط ميخوام باهت بيام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهسته پله ها رو پايين اومد. دل تو دلم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تبعيت ازش حرکت کردم و باهم ازدرِ خونه خارج شديم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استرس داشتم. سکوتش آزار دهنده بود. مطمئن بودم اين پياده روي اول صبح، مربوط به ديشب مي شد. بيشتر نگرانيم هم بابت فهميدن اقاجون بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طاقت نياوردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من ديشب قصد نداشتم خواستگاريتو به هم بزنم...يعني ميدوني...جايي رو نداشتم برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_متاسفم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اگر خواستگاريت به هم خورد من حاضرم باهش صحبت کنم...مطمينم اونقدر دوست داره که قبول کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون هيچ عکس العمل يا حرفي فقط کنارم حرکت مي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکم داشت درميومد. اول صبحي هيچ واکنشي به معذرت خواهيم نداشت. اگر به آقاجون مي گفت ايندفعه از خونه بيرونم مي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به التماس افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببين مريم...وضعيت منو ميدوني...به کسي نگو...قول ميدم برات کاري کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد نيم نگاه کوتاهي، مستقيم رو به روم ايستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا هميشه فکر مي کني مقصري؟!...تو ديشب چيکارکردي؟!... فقط خونه پدرت بودي!...چرا بايد خواستگاري من به خاطره تو بهم بخوره !؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازلحن محکمش تعجب کردم. چيزي از من نمي دونست!؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره به راهش ادامه داد. با مکثي پشت سرش حرکت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي اهسته گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مريم...من، خب...چه طوري بگم...حتما نميدوني در.مورد من چه شايعه هايي هست...فقط کافي يکم تحقيق کنند و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم رو قطع کردو خيلي خونسرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دختره درستي نيستي...باعث مرگ برادرت شدي...نحسم هستي!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خجالت سرم رو پايين گرفتم. يک لحظه تمام بدنم عرق کرد. زندگي من تو همين سه جمله خلاصه مي شد. همه در مورد من اين ذهنيت رو داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مريم که ناراحتيم رو ديد لحنش رو عوض کرد. با دلسوزي شانم رو فشردو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ديار...نذار پدرت ازت استفاده کنه...زودتر زندگيتو نجات بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گنگ نگاهش کردم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ متوجه منظورت نميشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از اون خونه برو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اين حرفارو زدي که منو از خونه پدريم بيرون کني؟!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماش از حرف من گرد و دست به کمر ايستاده تک خنده ي پرحرصي زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من ميخوام فقط کمکت کنم...يکم فکر کني ميفهمي جايگاهي تو اون خونه نداري ...لازم به بيرون کردنت نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبي شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خوبي مي دونستم هيچ جايگاهي در اون خونه ندارم ولي از زبان مريم شنيدن برام سنگين تمام شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره کنترل زبانم رو ازدست دادم. ناخوداگاه صدام بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ل لطف...ک کن...ب به...ف فکر...م من... ن نباش...او اونجا...ه هر...چي چي...با با شه...خ خونه...م منه...ر رفتاراي...آ آقاجونم...به بخاطر...ا اينه...ه هنو زم... م مرگ ...ف فرهادو...ف فراموش...ن نکرده... م مطميننم...ه هنوز...م منوو ...دو دوست...دا داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل دختر بچه ها شده بودم که سرعروسک محبوبشون جيغ و داد مي کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب به صورت قرمز شدم نگاه مي کرد. از بهتش مشخص بود چيزي از مريضيم نمي دونست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باشه...ببخشيد ديار...اروم باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد به اهستگي با خودش زمزمه کرد"بهم گفته بود"!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوصله تجزيه و تحليل جملش رو نداشتم. بي توجه بهش به سمت ايستگاه اتوبوس پا تندکردم. بعد کمي فاصله سريع خودش رو بهم رسوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اينکه به روي خودش بياره با اصرار زياد من رو به صبحانه اي دعوت کرد. اين اصرارش رو براي صميميت بيشتر درک نمي کردم. با هر جمله تاکييد مي کرد بايد هم ديگررو بهتر بشناسيم تا قضاوت بي جا نکنيم. بيشتر از اين هم کنجکاوي نکردم. به خاطره اقاجون مجبور بودم همراهيش کنم. هرچند با سمج بودنش مجال مخالفتي هم نمي ذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي درمورد خواستگارش پرسيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوتاه ومختصر جواب داد"به درد هم نمي خوردن و قرار جواب منفي بدند".

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتار مريم برام معادل مجهولي بود که نمي تونستم به جواب برسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعي کردم بارسيدن به دانشگاه تمام حرف هاي که شنيدم رو فراموش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل هميشه رديف اول رو براي نشستن انتخاب کرده بود. بي توجه به سروصداي کلاس کنارش نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

--------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اضطراب از چهره اش مشخص بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ــ ايدا اينقدر استرس به خودت راه نده...شايد اونقدر که ما فکر مي کنيم آدم بدي نباشه... ببين...همه ي دخترا دوسش دارند، معلومه مهربونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودمم از حرفم خندم گرفت. باخنده ي من عصبي ترشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ورود استاد همه ساکت شدند. استاد بعد يک نگاه کلي به کلاس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ افتخار داديد تشريف اورديد !.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الناز با نازي که در صداش داشت گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ استاد باور کنيد کلاس شما هميشه جزوه بهترين ساعت هاست...به خاطر فوت يکي از عزيزان مجبور شديم غيبت کنيم!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه هاي کلاس با اين خوش شيريني ريز ريز مي خنديدن و ازش طرفداري مي کردند. همين طور که استاد و بچه ها هرکدام حرفي مي زدند و دروغ تحويل استاد مي دادند يکي از پشت سر من و ايدا بهمون نزديک شدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خيلي خوب بود...فقط جاي يک نفر خالي بود...حاج اقا با اهل عيال!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحن تمسخراميز جمشيد بود. ازهم گروه شدن با ايدا خبردار شده که پشت سر ما نشسته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ايدا از شنيدن صداش چنان شوکه شد که سيخ سرجاش نشسته بود و هيچ حرکتي نمي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست روي دستش گذاشتم و کمي فشار دادم. نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نگران نباش !.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماش رو آهسته بانگراني بازو بسته کرد. هردو مي دونستيم با چه جانوري هم گروه شده !.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استرسش به من هم منتقل شد. شروع به دعا خوندن کردم که حداقل هم گروه من قابل تحمل باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد _ بچه ها ساکت دليل هيچ کدومتون موجه نيست...لطفا ديگه ادامه نديد...اول هفته اسامي گروها رو مشخص کردم,تغيير هم نميکنه...تا دوهفته ديگه طرح هاتون رو تحويل مي ديد...هر طرح با توجه به ايده و دقيق بودنش امتياز ميگيره...پس تلاشتون رو بکنيد...هيچ بهانه اي هم قابل قبول نيست... بريم سراغ درس به اندازه کافي عقب هستيدـ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرف استاد کسي ديگه جرات اعتراض نداشت؛ همگي سکوت کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-----

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد اتمام کلاس درحال نوشتن جزوهاي ديروز بودم. بدون توجه به اطراف با چشم هاي ريزشده روي جزوها خم شده بودم و تند تند مي نوشتم _ اين عادت رو هميشه داشتم _

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه شدم کسي روبه روم ايستاد. اهسته سرم رو به بالا حرکت دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يک دستش رو تو جيب سمت چپش گذاشته بود، يک پوزخندم گوشه ي لبش داشت و با حالت طلب کارانه نگاهم مي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جزء بچه هاي کلاس نبود. تعجب کردم چرا بالاي سرمن ايستاده. تيپ خيلي رسمي داشت؛ برعکس بچه هاي کلاس که اسپورت پوش هستند _ با کت وشلوار طوسي تيره !_ سن بيشتري هم نسبت به ما داشت. به پشت سرم نامحسوس نگاه کردم تا مطمئن بشم با من کارداره!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي مطمئن شدم، خيلي محترمانه پرسيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مشکلي پيش اومده؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هميشه عادت داري چشماتو مثل موش کور کني؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قصد مسخره کردند داشت!. فکر کردم ازهم کلاسي ها نيست و براي جزوه اومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي توجه بهش شروع کردم به نوشتن که جزو از زير دستم کشيده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانيت نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جزومو بدين.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خونسرد جزو رو بالا گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اميرسالار راستين هستم...هم گروهيتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پوزخند گوشه لبش ادامه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مثل اينکه من خيلي بد شانس تر از جمشيد هستم...دوستتون به گيجي شما نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشاره به ورودي کلاس کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمشيد روبه روي ايدا ايستاده بود و نميزاشت از کلاس خارج بشه. به حدي حواسم پرت بودکه متوجه اطرافم نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخوداگاه بلندشدم و کنارش ايستادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببين خانم من اصلا دوست ندارم هم گروهي مثل شما داشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ايدا خيلي محکم و قاطع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فکر مي کنيد من خيلي مشتاقم!؟...خودتون يک فکري بکنيد به من مربوط نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمشيد نوچ نوچي کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نشد ديگه...ميري درستو حذف مي کني و گرنه برات خوب نميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مثل اينکه متوجه نشديد من حذف نمي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اخه شمارو چه به درس خوندن...برو بشين تو خونه بچه داري تو بکن...يک موقع خدايي نکرده کسي با قيافت از راه به در نشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اين حرف اشاره اي به ابروهاش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ايدا با اين حرف رنگش پريد و چشماش از اشک برق زد. معلوم بود خيلي سعي مي کنه جلوي اشکاش رو بگيره. جمشيد نقطه ضعف ايدا رو خوب فهميده بود!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست هاي جمشيد دوره اش کرده بودند هرکدام ابروهاي ايدا رو به يک چيزي تشبيه مي کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جو بدي بود. همه مي خنديدن و مسخره مي کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ايدا گنگ باهاله اي از اشک به جمشيد نگاه مي کرد و جمشيد با پوزخند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تحمل ديدن اشک ايدارو نداشتم. مي دونستم تحقير شدند جلوي يک عده چقدرميتونه دردناک باشه. ايدا روحش لطيف تر از اين عذاب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاضر بودم خودم بارها به ناحق تحقير بشم ولي اون نه!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچي کوتاه اومديم کافي بود. در اون لحظه متوجه شدن از لکنتم برام مهم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل هميشه وقتي عصباني مي شدم با صداي بلند و لرزشي که پيدا مي کردم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ف فکر...ک کردي...خ خيلي...خ خودت...بي بي ايرادي...چ چطور...ب به...خ خودت...ا اجازه...مي ميدي...ک کسي...ک که ...کا کاريت ...ن نداره...م مسخره...ک کني...د دفعه ...ا اخرت...با باشه...ب بهمون...تو توهين...مي مي کني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه ي بچه ها با چشم هاي گرد شده به من نگاه مي کردند. تعجب کرده بودند. نگاهشون رو دوست نداشتم. رنگ نگاه تعدادي ترحم، بعضي از روي تحقير بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس نفس مي زدم!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ايدا خوب مي دونست وقتي عصبي ميشم چه حالي پيدا مي کنم قبل از اينکه حالم بد بشه خيلي سريع کيفم رو برداشت و دستم رو محکم کشيد و ازکلاس بيرون برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داخل يک کلاس خالي شديم. نفس نفس مي زدم و مي لرزيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گريه از تو کيفم دنبال قرصام مي گشت. سعي مي کردم با تسلط بر اعصابم لرزشم رو کمتر کنم. اين لرزش ناشي از فشارعصبي صبح هم بود. دکتر گفته بود اگر نتونم عصابم رو کنترل کنم بعدها مشکلات بدتري به وجود مياد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرص ارامش بخشي از ورقش درآورد و با بطري آب خودش بهم داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو به پشت صندلي تکيه دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمي دونم چقدر گذشت که احساس بهتري داشتم اما ميل شديدي به خواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي ديد حالم بهتر شده اشکاش رو پاک کرد وگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ــ اخه قربونت بشم چرا عصباني ميشي؟!...اون احمق يک چيزي گفت تو چرا جواب دادي؟.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند تلخي زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مهم نيست...ولي از فردا ميشم لکنتي...يک لقب جديد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید