داستان درباره ی دختری به اسم بهار هستش که یه روز موقع برگشت از مدرسه متوجه ماشین ناشناسی جلوی در خ و نه شون میشه که ….

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۵۶ دقیقه

مطالعه آنلاین ازدواج اجباری
شین ناشناسی جلوی در خ و نه شون میشه که ….

ادامه رمان:

تازه از مدرسه تعطیل شده بودم تو راه خونه بودم سرکوچه با سارا خدافظی کردم خونه ی ما یکی از نقاط پایین

شهر بود یه خونه ویلایی حیاط دار با دیدن bmw سفید رنگی که در خونه پارک شده بود تعجب کردم تو این محله هیچکی از این ماشینا نداشتم اونم ماشینی که جلوی خونه ما پارک شده باشه با تعجب رفتم تو خونه دو جفت کفش مردونه در خونه گذاشته بود در رو باز کردم ورفتم تو خونه ما طوری بود که پذیرایی و نشیمن یکی بود برای اینکه بری تو اتاقا باید ازونجا رد میشدی با کنجکاوی رفتم تو با دیدن دوتا پسر جوون که روی زمین نشسته بودن دیگه خیلی تعجب کردم با شک نگاشون کردمو سلام دادن اونام با شک جوابمو دادن سریع رفتم تو اتاقم و درو بستم باران کوچولوی من تو اتاق با لباسای مهدش خوابش برده بود اروم بوسیدمش و لباساش و طوری که بیدار نشه در اوردم لباسای خودمم عوض کردم و رفتم توی اشپزخونه بازم باید ازجلوی اون دوتا مرد رد میشدم این دفعه باباهم روبه روش نشسته بود به بابام سلام کردم که با مهربونی جوابمو داد رفتم تو اشپزخونه و بابا رو صدا زدم -بابا؟ -جانم؟ -میشه چندلحظه بیاین؟ -اره بابا اومد -جانم؟ -اینا کین بابا؟ یه اهی کشید که جیگرم خون شد -همون طلبکارامم دخترم الان دوهفته از مهلتی که بهم دادن گذشته اومدن پولشونو بگیرن با ناراحتی به بابا نگاه کردمو گفتم -حالا میخواین چیکار کنین؟؟

++++

-نمیدونم دخترم -چیزی بردین بخورنن؟ -نه دخترم -پس شما برین من میارم بابا سرشو تکون داد و رفت پیش مهمونا منم براشون اب پرتغال گرفتم و همراه با شیرینی بردم براشون تا اشپزخونه اومدم بیرون دوتا چشم طوسی و دیدم که زل زده بود بهم و داشت براندازم میکرد اصلا از نگاهش خوشم نیومد مردیکه فکر کرده اومده لباس بخره با اخم صورتمو ازش برگردوندم و بهشون تعارف کردم بعدم بااجازه ای گفتم و رفتم تو اتاقم خونه ما دوتا اتاق خواب داشت که من و باران تو یه اتاق میخوابیدیم وبهراد و بهرام و بابام تویه اتاق مامانم وقتی باران به دنیا اومد سر زایمان طاقت نیاورد و واسه همیشه ترکمون کرد به عکس که روی میز مطالعم بود خیری شدم عکس خودمو باران بود قیافم طوری بو که همه میگفتم خیلی جذاب و تو دل برویم موهای قهوه ای روشن با چشمای خاکستری رنگ موهامم صاف بودو تا کمرم میرسید از موی بلند بدم میومد و نمیذاشتم موهام زیاد بلند بشه دماغم صاف بود و به صورتم میومد به نظر خودم تنها زیبایی که داشتم لبام بود لبای قلوه ای صورتی رنگ پوستم نه خیلی سفید بود نه زیاد سبزه ولی باران کاملا عکس من بود او دختری با چشای درشت مشکی با پوستی سفید بود و موهایی طلایی که همشون فر بود انگار نشستی با اتو همشو و فر ریز کردی همیشه عاشق موهاش بودم از بس رفته بودم تو انالیز خودم یادم رفت ساعت از دو گذشته اروم باران و بیدار کردم -ابجی خوشگله ی من بیدار نمیشه؟ تکونی به خودش داد و دوباره چشاش و بست -باران خانوم پاشو پشای نازتو باز کن از صبح تا حالا دلم واست یه ذره شده خانومی باران-خوابم میاد ابجی -بلند شو بلند شو ببینم -یکم دیگه بخوابم -نخیرم نمیشه بدو میخوایم ناهار بخوریم اگه نیای میدم غذاتو بهراد بخوره ها سریع از جاش بلند شد و گفت نه نه خودم میام خندیدمو دستشو گرفنمو بلندش کرد -بریم دست و صورتتو بشوریم اومدیم از اتاق بیرون ای بابا اینا چرا نمیرن واسه خودشون باران و بردم دستشویی و دست و صورتشو شستم فرستادمش بیرون و خودمم ابی به صورتم زدم تا من اومدم بیرون اونام بلند شدن دم در واستاده بودم تاباهاشون خداحافظی کنم اون مرد قد بلنده که با نگاش داشت من و میخورد موقع خداحافظی همچین زل زد بهم و با یه لبخند چندشی ازم خداحافظی کرد که فقط تونستم با نفرت نگاش کنم با بسته شدن در حیاط به خودم اومدم سریع رفتم تو اشپزخونه غذای دیشب و گرم کردم سفره رو پهن کردم بابا و باران و صدا کردم با همدیگه سر سفره نشسته بودیم که سرو کله ی بهراد وبهرامم پیدا شد دوتا دادش دیوونه من که اگه یه روز تو خونه نبودم خونه کاملا سوت و کور بود بهراد 22 سالش بود و بهراد 21 سالش هردوتاشونم معماری میخوندن والانم تویه شرکت مشغول به کار بودن بهرام-به به میبینم باز صبر نکردین که ما بیایم باران بدو بلند شدو خودشو انداخت تو بقلش همیشه از بهراد فرار میکرد اخه بهراد تا میتونست اذیتش میکرد بهرام-به به عروسک خودم چه طوری تو باران-خوبم داداشی چی واسم خریدی -ای پدر سوخته همچین پریدی بقلم گفتم دلت واسم تنگ شده نگو دلت واسه یه چیز دیگه تنگ شده بعدم یه تک تک از جیبش در اوردو داد دست باران بهراد-اه اه چقده شما این دختره ی زشته و لوسش میکنین باران-زشت خودتی بی تربیت بعدم از بقل بهرام پرید پایین رفت تو بقل بابا نشست باران-بابا مگه من زشتم؟ -نخیرم دختر از ماهم خوشگلتره مگه نه بهار خانوم به باران لبخندی زدم و گفتم بله -حالا بدو بیا بشین ناهارتو بخور باران-سیر شدم ابجی میخوام تک تک بخورم با اخم نگاش کردمو گفتم -اول ناهار بعد تک تک لباشو برچید و نگام کرد -بااین نگات خر نمیشم بدو بیا بهراد-تو خر خدایی هستی باباجان -جونننننننننننننننن ننن؟

-بادمجون -بمیر بابا فعلا حوصلت و ندارم -وای وای وای چه دخمل بی تربیتی -باران بدو اومد نشست کنارمو تا ته غذاشو خورد وقتی همه غذاشون و خوردن سفره رو جمع کردم بابا از وقتی طلبکارا رفته بودن خیلی تو خودش بود بهرام-بابا طوری شده؟ بابا اصلا حواسش نبود به بهرام اشاره کردم به بیخیال شه اونم با سر اشاره کرد که چی شده رفتم کنارش نشستم و قضیه طلبکارا رو واسش تعریف کردم با ناراحتی به بابا نگاه کرد من بلند شدم رفتم ظرفا رو شستم وقتی اومدم بیرون بابا صدام زد -بله؟ -دخترم یه دقیقه بیا تواتاق به بهرام و بهراد نگاه کردم که اونام داشتم بهم نگاه میکردن رفتم تواتاق روبه روی بابا نشسته بودم بابام هیچ حرفی نمیزد منتظر نگاش میکردم که یهو گفت -فقط قصدم اسایش شما بو حالا چطوری تو اون دنیا جواب بنفشه رو بدم ای خدا با نگرانی گفتم -چی شده بابا؟>دارین نگرانم میکنین با چشایی که توش اشک جمع شده بود بهم نگاه کرد وگفت -ای کاش امروز دیر میومدی خونه ،طلبکارا اومده بودن طلبشون بگیرن منم داشتم بهشون میگفتم که بهم وقت بدن که تو اومدی اون از خدا بی خبرام گفتن یا پولمون ومیدی یا میندازیمت زندان اینقده بهشون خواهش کردم که بهم وقت بدن که سپهری گفت از طلبم میگذرم به یه شرطی -منم گفتم هرچی باشه قبوله -اونم گفت باید دخترتو بدی بهم -منم گفتم اینکارو نمیکنم -گفت پس باید بری زندان فقط بااین شرط از حقم میگذرم با بهت داشتم به حرفای بابا گوش میدادم گیج شده بودم مگه من چند سالم بود فقط 15 سالم بود حالا باید با یه مردی که سن بابام و داشت ازدواج میکردم اصلا سپهری کدوم بود ولی خداییش سن بابام که نبودن به یکیشون میخورد30 باشه اون یکیم28 29 -بهار؟ به بابا نگاه کردم -من وببخش دخترم نباید این حرفارو بهت میزدم هرطوری شده پولشو جور میکنم خودشم به حرفی که میزد اعتماد نداشت -میشه برم تو اتاقم؟ -برو دخترم خیلی ذهنم درگیر بود نه میتونستم درس بخونم نه میتونستم به خوابم زانوهام و تو بغلم گرفته بودم داشتم فکر میکردم خیلی شب سختی بود فقط 3 ساعت تونسته بود چشم روی هم بذارم صبح به سختی پاشدم و صبحونه رو اماده کردم امروز نوبت من بود باران و ببرم مهد پس باید زودتر حرکت میکردم -باران؟عزیزم پاشو باید بریم مهد یکم نق زد ولی به هزار بدبختی بیدار شد بهش صبحونش و دادم و لباساش و پوشوندم خوراکی هاییم که باید با خودش میبرد و توی کیفش گذاشتم و باهم از خونه زدیم بیرون هوا داشت کم کم سرد می شد باید به فکر لباس زمستونی می افتادیم باران و که تحویلش دادم راه افتادم سمت مدرسه ،سر هیچکدوم از کلاسا حواسم به درس نبود دیگه حتی حوصله خودمم نداشتم چند روزی بود که موقع برگشت از مدرسه همون bmw سفیده تعقیبم میکرد طوری که حتی سارا هم متوجه شده بود این یارو مشکوک میزنه سارا-بهار -هوم؟ -این ماشینه الان چند روزه داره دنبالمون میاد خیلی مشکوک میزنه کم کم دارم میترسم بدون اینکه برگردم طرف ماشین شونه هام و انداختم بالا و گفتم -بیخیال مثلا میخواد چیکارمون کنه؟چند روز بگدره خودش خسته میشه -چه قده تو خونسردی دختر سرمو و تکون دادم و سر کوچه ازش خداحافظی کردم وقتی مطمین شدم سارا رفته برگشتم سمت ماشین که هنوزم داشت میومد بهش نزدیک شدم و زدم به شیشش -بله؟ -چرا تعقیبم می کنید؟ -به خودم مربوطه خانوم -میدونید که میتونم ازتون شکایت کنم شونه هاش و با بی قدی بالا انداخت -فعلا که کار شما پیش من گیره -خوشم نمیاد دنبالم راه میفتین -باید عادت کنی -قصدت چیه ازین کارا؟ -میخوام ببینم همسر ایندم چه جور ادمی دیگه داشت زیادی چرت و پرت میگفت یه ختده عصبی کردم گفتم -همسر ایندت با خونسردی جواب داد -اوهوم -این ارزو رو به گور ببری که زنت بشم دوبارم اگه اومدی دنبالم به بابام میگم بعدم با عصبانیت راه افتادم سمت خونه که صداش و از پشت سرم شنیدم -

تو بیداری میبینم خانوم کوچولو رفتم تو خونه و درو محکم کوبوندم بهم که بابا پرید تو حیاط -چی شده بهار؟چرا در و این طوری میکوبونی بهم؟ -سلام هیچی -علیک سلام ،ترسوندیم دختر لبخندی روش زدم که از نگرانی در بیاد -باران و اوردین؟ -اره داره بازی میکنه با سرو صدا پریدم تو خونه و باران و بغلش کردم و محکم می بوسیدم -ابجی خفم کردی،ولم کن ،بابااااااااااااااااااا ولش کردم -خوب دلم واست تنگ شده بود خوشگل من -خوب خفم کردی؟اگه من طوریم میشد کی جواب بابا رو میداد؟ جووووووووووووووووووووووووو ون؟ چشام چارتا شد چه زبونی دراورده بود این وروجک به بابا نگاه کردم که داشت می خندید -چه ربطی به بابا داشت؟ رفت رو پای بابا نشست و گفت -اخه من عزیز دل بابام،مگه نه بابایی؟ دیگه داشتم با دهن باز نگاش میکردم -اره عزیز دل بابا ای خدا این نیم وجبیم برای ما ادم شده بود این سپهری از رو نمیرفت هنوزم داشت دنبالم میومدبا سارا داشتیم میخندیدم و راه میرفتیم که سامان یکی از پسرای لات کوچه جلومون و گرفت -به به خانوم خانوما چه عجب ما چشممون به جمال شما روشن شد دست سارا و گرفتم و خواستم از کنارش رد شم که جلومو گرفت -حالا کجا خانومی بودیم در خدمتتون -برو کنار -اگه نرم؟ همون موقع دیدم که سپهری از ماشینش پیاده شد یا خدا این و دیگع کجای دلم بذارم -تورو خدا برو اونور -را نداره جون شوما سپهری-چه خبره اینجا؟ چشام و بستم سامان-به توچه دارم با نامزدم حرف میزنم -ااا،نه بابا نامزد شمان -با اجازه شما مشکلی داری سپهری جدی شد و رو به من و سارا گفت برین تو ماشین بشینین تا من بیام باترس بهش نگاه کردم اروم طوری که فقط سارا بشنوه گفتم -سارا با 1 2 3 من بدو اونم فقط سرشو تکون داد -1 2 3 شروع کردیم به دوییدن همه با تعجب بهمون نگاه میکردن دیگه نفسی واسمون نمونده بود سر کوچه که رسیدم گفتم -سارا ببخشید به خاطرمن توم به دردسر افتادی بغلم کردو گفت -دیگه این حرفارو نزن مراقب خودت باش بهار خیلی نگرانتم سرمو تکون دادم و ازش خدافظی کردم و پریدم و توخونه داشتم از ترس سکته میکردم باید بابا حرف میزدم واین قضیه رو بهش میگفتم -بابا میشه باهاتون حرف بزنم؟ -بگو دخترم؟ به بهراد و بهرام که زوم شده بودن بهم اشاره کردم بابام که منظورم و گرفته بود بلند شد و گفت بریم تو اتاق صدای داد بهراد بلند شد -اهکی فقط ما اینجا غریبه ایم شما پذر و دختر چند روزه خیلی مشکوک میزنین خندیدیم و جوابشو ندادیم -جانم؟ -راستش ..... بابا.... -بگو بهار سرم و انداختم پایین و گفتم -راستش این سپهری از وقتی که از خونه رفتن هر روز تعقیبم میکنه ،من خیلی میترسم بابا بابا هیچی نگفت سرمو بالا کردم دیدم بابا داره با جدیت نگام میکنه -چرا قبلا بهم نگفتی؟ -اخه فکر میگردم دست برمیداره -مردیکه ی عوضی نگران نباش ازین به بعد خودم میبرمت و میارمت -اخه اینجوری واسه شما سخت میشه -نگران من نباش الانم برو یه چیزی درست کن بخوریم چشمی گفتم و رفتم تو اشپزخونه راحت ترین غذا الان کتلت بود سریع اماده کردم و سفره رو پهن کردم اشپزیم خیلی خوب بود زمانیکه مادرجون زنده بود تونسته بودم ازش اشپزی یاد بگیرم از فردای اونروز بابا من و میبرد و میاورد بعد یعه هفته که تازه از مدرسه اومده بودم در خونه رو زدن چادرمو سرم کردمو رفتم دم در درو که باز کردم اخمام رفت توهم سپهری بود -بله؟ -بابات هست؟ -نخیر -کی میاد؟ -نمیدونم -ببین بچه من باکسی شوخی ندارم گفتم بابات کی میاد -رفته دنبال باران -برو کنار بیام تو تا وقتی بابات میاد چشم غره ای بهش رفتم و گفتم -تو ماشینتون منتظر بمونید بعدم محکم درو کوبوندم -ادمت میکنم دختره نفهم اداشو در اوردم و گفتم -برو بابا مردیکه دیوونه صدای بحث بابا با سپهری از تو حیاط میومد -ببین اقای شرفی تاالان هرچی بهت مهلت دادم بسته یه شرط برات گذاشتم که اونم قبول نکردی منتظرم باش شب با پلیس میرسم خدمتتون قلبم ریخت چیییییییییییی؟پلیس؟

وای اگه پلیس میومد ابرومون میرفت بابا رو اگه میبردن تکلیف ماها چی میشد؟ یعنی هیچ راهی جز بله من وجود نداشت؟ کنار در نشستم این همه بابا واسمون فداکاری کرد بود یه بارم من باید یکی کاری میکردم تصمیم گرفته بودم جواب بله رو بهش بدم حتی اگه بابا و پسرا مخالفت کنن تصور اینکه بابا رو پشت میله های زندان ببینم هم ازارم میداد با عزمی راسخ بلند شدمو رفتم تو اشپزخونه بابا که اومد تو خونه باید باهاش حرف بزنم با صدای بسته شدن در اومدم بیرون -بابا؟ برگشت طرفم -سلام -سلام باباجان -بابا من تصمیمم و گرفتم -درباره ی چی؟ سرمو انداختم پایین و گفتم -درمورد ازدواج با سپهری بابا با عصبانیت نگام کردو گفت -ببین بهار بهت گفتم من یه غلطی کردمو این موضوع و بهت گفتم ازتم خواستم فراموشش کنی من نمیذارم خودتو بدبخت کنی -ولی بابا من خودم میخوام هیچ اجباریم تو کارم نیست با سیلی که بابا بهم زد ساکت شدمو و اشکام شروع کرد ریختن باران دویید طرفم محلش ندادم و رو به بابا گفتم -تا کی باید به خاطر ما زحمت بکشی و زیرحرف زور هر کس و ناکسی بشی دیگه نمیتونم ببینم بابام هی جلوی هر خری تا کمر خم میش و چشم چشم میکنه دیگه نمیتونم تحمل کنم این مردیکه اشغال تازه به دوران رسیده هرچی از دهنش در میاد نثارت کنه،نمیتونم تحمل کنم بارانی که طعم مادر داشتن و نچشیده بی پدرم بشه میفهمی بابا؟ این حرفای اخرو داد میزدم بارانم با من گریه میکرد تو چشای بابا اشک جمع شده بود بابا-نمیدونستم همیشه باعث سرافکندگیتونم براتون پدری نکردم با ناباوری نگاه کردم بهش و گفتم -بابا؟من منظورم این نبود من میخوام بگم نمیتونم تحمل کنم کسی به بابام که عزیزتر از جونمه توهین کنه میفهمین؟ ازتون خواهش میکنم بذارین من باهاش ازدواج کنم بعدم اشکام و پاک کردم و سعی کردم لبخند بزنم -اینطورم که معلومه ادمه بدی نیست هوم؟ خواهش میکنم بابا اگه هنوزم دوسم دارین بذارید این کارو کنم -اگه منم رضایت بدم بهراد و بهرام و چیکار میکنی؟ -شما راضی بشین اونا با من باشه؟ با التماس زل زدم تو چشاش با ناراحتی نگام کردو رفت تو اتاقش باران و که هنوزم داشت گریه میکرد بغلم کردم و گفتم -تو چرا گریه میکنی عزیزم؟ -ابجی هق هقش دلم و کباب کرد فکر اینکه بخوام ازش جدا بشم داشت دیوونم میکرد -جون دلم؟ -تو میخوای از پیشمون بری؟ -نه کی همچین حرفی و زده؟ -پس چرا داشتی با بابا دعوا میکردی -هیچی عزیزم اشکاش و پاک کردم و گفتم -امروز مهد خوش گذشت؟ -اوهوم امروز با مهسا یه عالمه بازی کردیم همونطور که لباساشو عوض میکردم اونم داشت برام میگفت تو مهد چیکار میکرده بهراد-بهار بهار -بله؟ -کوشین؟ -تو اتاقیم چرا؟ -بیا بابا یه ناهار بده مردیم از گرسنگی -بذار از راه برسی بعد شروع کن نق نق کردن -بیخی بابا بدو -اومدم قرار شده بود بابا با پسرا صحبت کنه و بهشون قضیه رو بگه منم تو اتاقم مثل بید میلرزیدم میدونستم که پسرا به شدت مخالفت میکنن و میان سراغم

با صدای داد بهرام فهمیدم که بابا بهشون گفت -الان باید شما به ما بگین؟فکر میکردم به عنوان بچه بزرگ خونواده یکم ارزش داشته باشم حالا که هرچی خواستین شده اومدین نظر مارو میپرسین اره؟ بهراد-یعنی چی بابا یعنی ما اینقده بی غیرت شدیم که بذاریم خواهرمون با یه همچین ادم اشغالی عروسی کنه تو خواب ببینه پسره الدنگ

بابا-چه خبرتونه صداتون و تو خونه من نبرین بالا من اجبارش نکردم خودش خواسته بهراد-غلط کرده دختره بیشور مگه دست خودشه بهار کدوم گوری بیا ببینم بابا-بهراد مراقب حرف زدنت باش با خواهرت درست صحبت کن بهرام-نه بابا بذار من باید تکلیفمو با این دختره خیره سر روشن کنم واسه من سرخود تصمیم میگیره صدای پاشو که به اتاق نزدیک میشد میشنیدم با برخورد در به دیوار از جا پریدم همونطور که بهرام یه قدم جلو میومد من میرفتم عقب -واسه من بزرگ شدی ؟ها؟واسم تصمیم ازدواج میگیری دختره ی اشغال حالیت میکنم کمربندی که دستش بود اورد بالا من از بس عقب رفته بودم خورده بودم تو دیوار با ترس داشتم بهش نگاه میکردم

با اولین ضربه ای که زد دادم رفت هوا

-باباااااااااااااااااااااا اا بابا-بهرام به خدا قسم به روح بنفشه قسم دستت بهش بخوره من میدونم باتو تمام حرمتارو میشکنم بهرام با نفرت نگاشو ازم ن که رو زمین افتاده بودم و گریه میکردم گرفته و ازخونه زد بیرون بابا اومد بغلم کرد سرمو گذاشتم رو سینه بابا و ازته دل زار زدم -گریه نکن دخترم دستش بشکنه که روت بلند شد ،گریه نکن عزیز دلم اون شب گذشت بابا به سپهری رضایتش و اعلام کرده بود از اونروز تا حالا نه بهرام تحویلم میگرفت نه بهراد خیلی احساس بدی داشتم قرار بود امشب سپهری بیاد خونه تا بابا صحبتاشون و بکنن توی اتاقم نشسته بودم به بدبختیام فکر میکردم -ابجی به باران نگاه کردم -میشه بغلت بخوابم ؟ -چرا؟ -نمیدونم ولی خیلی میترسم دستامو باز کردمو بارانم اومد تو بغلم اروم خوابید موهاش و از جلوی صورتش زدم کنار قیافش تو خواب خیلی معصوم میشد عینهو فرشته ها مگه من میتونستم یه روزم ازین فرشته کوچولو دور باشم

سپهری امد بابا صدام کرد رفتم تو اتاق و سپهری باهمون مردی که اونروز باهاش بود اومده بود با نفرت بهش نگاه کردم هردوتا منتظر بودن بهشون سلام کنم ولی من با نفرت صورتمو ازشون برگردوندم رفتم اشپزخونه تا براشون یه چیزی بیارم کوفت کنن وقتی سینی چایی رو جلوی سپهری گرفتم اروم طوری که فقط من بشنوم گفت -ادمت میکنم دختره چموش -منم وا میستم نگات میکنم بعدم رفتم کنار بهراد و بهرام که با خشم نگاشون میکردن نشستم با خداحافظی کردن و بلند شدن همه به خودم اومدم قرار محضر و گذاشته بودن قرار بود بعد عقد اونم از شکایتش بگذره موقع رفتن سپهری برگشت طرفم و گفت -خداحافظ عزیزم فردا میبینمت با حالتی که معلوم بود ازش متنفرم بهش نگاه کردم که پوزخندی تحویلم دادو رفت بیرون فردا قرار بود عقد کنم و برای همیشه ازین خونه برم وبغضم گرفته بود شب تا صبح نخوابیدم قرار نبود امروز برم مدرسه بابا زنگ زده بود و گفته بود حالم خوب نیست بلند شدم رفتم صبحونه رو اماده کردم بعد خوردن صبحانه اماده شدم سپهری ساعت 10 میومد دنبالمون الان 9 بود باران و بابا صبح گذاشته بود مهد کودک بهرام و بهرادم قرار نبود امروز برن شرکت مانتوی مشکیم و با شلوار لی سفیدم پوشیدم یه شال سفیدم سرم کردم حوصله ارایش نداشتم از اتاق زدم بیرون روی زمین روبه روی تلویزیون نشستم زنگ و زدن صبرکردم باباشونم بیان بعد همه باهم بریم اخر از همه از خونه زدم بیرون بابا جلوی ماشین نشسته بودو من و پسارم عقب نشستیم اونم راه افتاد سمت محضر بله رو دادم

با شرطایی که محضر دار جلوم گذاشته بود که باید میخوندمشون امضا میکردم اشکام سرازیر شد پسره ی بیشور،شرط گذاشته بود بعد ازدواج حق ندارم هیچکدوم ار اعضای خانوادم و ببینم حق طلاق بااون بود مهریمم سه تا سکه گذاشته بود بدون هیچ حرفی امضا کردم و برگه هارو دوباره تحویلش دادم جلوی در خونه نگه داشت باید میرفتم وسایلام و جمع میکردم و باهاش میرفتم

بااشک پیاده شدم دوییدم تو اتاقم و در و بستم و زار زدم و وسایلام و جمع میکردم

بعد اینکه جمع کردن وسایلم تموم شد رفتم بیرون همه پشت در اتاقم جمع شده بودن رفتم تو بغل بابام و دوباره گریه کردم که بابام همراه من اشک میریخت بعد بابا رفتم تو بغل بهرام بعد اونم بهراد دلم برای همشون خیلی تنگ میشد باران کوچولومم که مهذ بود یعنی دیگه نمیتونستم ببینمش؟ باگریه اومدم بیرون رفتم سمت ماشین برگشتم دوباره طرفشون با گریه نگاشون کردم باید میرفتم اگه یه خورده دیگه میموندم نمیتونستم ازشون دل بکنم سریع سوار ماشین شدم و در بستم سعی میکردم صدای هق هقم در نیاد این سپهریم هرچند دقیقه بر میگشت و با پوزخند نگام میکرد با دادش از جا پریدم -بس دیگه سرم رفت همش زار میزنه دستمو گرفتم جلوی دهنم و صورتمو برگردوندم سمت شیشه و بیرون و نگاه کردم نمیدونستم داره کجا میره بعد 30 min جلوی یه خونه نگه داشت -پیاده شو اروم از ماشین پیاده شدم قدم به زور تا سر شونش میرسید پشت سرش راه افتادم درو که باز کرد کنار واستاد تا من اول برم نگاش کردم -برو تو اروم اومدم تو اوووووووووووووووووووووووه چه حیاطی بود قسمت راست حیاط یه استخر بزرگ بود و قسمت چپشم یه الاچیق بود که وسط چمن ها ساخته بودنش با صدای پارس سگی که داشت بهم نزدیک میشد به خودم اومدم جیغ کشیدم و دوییدم طرف سپهری و پشتش قایم شدم -بشین سالی یه سگ سیاه شکاری بود خیلی بزرگ و وحشتناک بود -بیا کاریت نداره با ترس دنبالش راه افتادم و سعی میکردم کنارش راه برم تا از دست این سگه درامان باشم در خونه رو که باز کرد دیگه فکم افتاد یه خونه دوبلکس خیلی شیک اولل تا وارد میشدیم یه اشپزخونه اپن خیلی بزرگ روبه روت بود جلوش یه سالن بزرگ بود که توش مبلای سفید و مشکی چیده بودن با یه ال ای دی بزرگ که به دیوار وصلش کرده بودن

رو دیوارام عکسای سپهری رو وصل کرده بود اوه چه عکسایی بود عجب جیگری بود این و ما خبر نداشتیم -اگه دید زدنت تموم شد بیا بریم بالا با ترس نگاش کردم که اهمیتی نداد و راه افتا به سمتت بالا ناچارا پشت سرش رفتم بالام دقیقا یه سالن داشت نصف سالن پایینی که با مبلای بادمجونی چیده شده بود

سه تا اتاق تو سالن بالا بود در یکی از اتاق رو باز گذاشت و گفت برو تو رفتم داخل یه اتاق با رنگ قرمز یه تخت دونفره با روتختی قرمز با یه میز ارایش قرمز رنگ که دقیقا جلوی تخت بود وجود داشت خیلی اتاق بزرگی بود -بیا اینم اتاقمون چیییییییییییییییییییییییی ییییییییی؟اتاقمون؟نه پ دختره خنگ این تورو خواسته که بری تو یه اتاق دیگه بخوابی !عاشق چش و ابروم که نشده بگه برو یه اتاق دیگه

بهش نگاه کردم که با بیخیالی داشت دکمه های بلوزشو باز میکرد -من.....من باید اینجا بخوابم؟ سرمو بلند کردمو بهش نگاه کردم -اره -ولی.... -ببین دختر خانوم اینجا نیومدی مهمونی اوکی؟تو زن منی پس هرجایی که من میخوابم باید توهم بخوابیافتاد؟ فقط نگاش کردم که دستشو بردو کمربندش و باز کرد سریع برگشتم و چشام و بستم که صدای قه قهش و از پشت سرم شنیدم سریع از اتاق اومدم بیرون -کجا رفتی؟ واستادم ولی برنگشتم -بیا اینجا ببینم داشتم مثل بید میلرزیدم برگشتم طرفش -بیا کاریت ندارم فقط میخوام کمد لباساتو نشونت بدم با شک نگاش کردم وراه افتادم سمت اتاق در کمدی که تو اتاق بود و باز کردو بهم نشون داد -بیا لباساتو اینجا بذار

سرمو تکون دادم و بهش نگاه کردم -هان؟ -هیچی -چرا اینطوری نگاه میکنی؟

-خوب....چیزه....میگم نمیشه من یه جای دیگه به خوابم همچین دادی زد که چسبیدم به سقف -گفتمممممممممممممممم نههههههههههههههههههه یعنی نه خوشم نمیاد یه حرف و چند بار تکرار کنم اروم گفتم -خوب بابا حالا چته روانی؟ ولی متاسفانه شنید -چی گفتی؟ با وحشت بهش که داشت جلو میومد نگاه کردم ولی کم نیاوردم -همونی که شنفتی -نشنیدم یه بار دیگه بگو -اون دیگه مشکل خودته برو خودت و بیا دکتر نشون بده بعدم خواستم بیام بیرون که دستمو از پشت گرفت و پیچوند -اخ اخ ولم کن بیشعور -گفتم ادمت میکنم نگفتم -تو برو اول خودت و ادم کن فشار دستشو بیشتر کرد دیگه اشکم در اومده بود چه زوریم داشت -ولممممممممممممم کن -اگه نکنم؟ ای دستم ولم کن -خواهش کن -جیغ میزنم -بزن اینجا هیشکی صداتو نمشنوه -تورو خداااااااااااا -اهان حالا شد دستمو ول کرد و رفت پایین اروم نشستم رو زمین زانوهام و بغلم گرفتم سرمو گذاشتم روشون و زار زدم انگار تازه یادم افتاده بوده چه غلطی کردم دلم واسه تنهایی خودم سوخت اگه بابا بود حتما میکشتتش که دستش و رو دختر عزیز دردونش بلند کرده همونجا نشسته بودم گریم بند اومده بود خوشم نمیومد برم بشینم ور دلش با صدای نکرش که به پایین اومد بیشتر ازقبل ازش بدم اومدم تموم مردونگیش به زورش بابا مگه میشه به اجبار به عقد کسی در بیای -هوی بهار پاشو بیا پایین یه چیزی بده بخوریم هوی تو کلات بیشعور مگه من اشپزتم خودت یه چیزی درست کن و کوفت کن بچه پررو انگار داره با کارگرش حرف میزنه -مگه دروغ میگم؟ با صداش که کنار گوشم بود پریدم هوا با گیجی نگاش کردم -هان؟ -فکر کردی من واقعا عاشقتم که باهات عروسی کردم نه کوچولو تو فقط واسم مثل یه اسباب بازی میمونی کامران به هیچ دختری دل نمی بنده یعنی هنوز اینقد احمق نشده که به دخترا اعتماد کنه حالام پاشو یه چیزی درس کنم بخورم با بداخلاقی جوابشو دادم -من اشپزی بلد نیستم -ااااا،ولی بابات که خیلی از دست پختت تعریف میکرد -الکی تعریف میکرد شونش و انداخت بالا و گفت پس از گشنگش بمیر عروسک برو بابا دلت خوشه !هان پس الان فهمیدم اسم جناب کامرانه عجب کشفی کردم برو بابا دلت خوشه خوبه خودش گفت اسمش کامران حالا هرچی بره به جهنم اخخخخخخخخخخخخخخخخخ که چقد خوابم میومد رفتم رو تخت دراز کشیدم وای که چقده نرم بود به سه نرسیده خوابم برد با احساس حرکت چیزی رو صورتم از خواب بیدار شدم با گیجی به اطرافم نگاه کردم با دیدن عزراییل یا همون کامران بالای سرم به خودم اومدم و سریع اخم کردم -هان به چی نگاه میکنی؟ -به تو چه دارم به اسباب بازی جدیدم نگاه میکنم -من اسباب بازی تو نیستم -چرا هستی چون من تورو از بابات خریدم -خفه شو -هوی هوی مراقب حرف زدنت باش وگرنه میگیرم لهت میکنم -اگه مرد بودی هی زورت و به رخ من نمی کشیدی یه لبخند بدجنسانه ای بهم زد -در مردیم که شکی نیست مسخوای بهت نشون بدم چشام و از شدت خشم بستم و از روی تخت بلند شدم -ااا،کجا رفتی تازه میخواستم بهت ثابت کنم مردیم فقط به زورم نیست بعدم شروع کرد به خندیدن -رو اب بخندی نمکدون هنوز لباسای بیرونم تنم بود حتی شالمم در نیاورده بودم رفتم تو اشپزخونه صدای شکمم بلند شده بود ای کوفتتتتتتتتتتتت بخوری ظرفای یه بار مصرف خالی که معلوم بود اقا از بیرون واسه خودشون غذا گرفتن روی میز نهار خوری بود در یخچال و باز کردم خدارو شکر توش همه چیز بود بعد اینکه یه چیزی خوردم بدون توجه بهش رامو گرفتم و رفتم بالا شب شده بود و موقع خواب قلبم داشت از جا کنده می شد وای خدایا خودمو دست تو میسپارم این پسره نیاد کرم بریزه با باز شدن در دیگه فکر کنم دیگه سکته هرو زدم یه گوشه تخت کز کرده بودم کامران بدون توجه بهم تی شرتش و در اورد و بایه شلوارک روی تخت دراز کشید وقتی دید من هنوزم با لباس بیرون نشستم و تکون نمیخورم با تعجب تکونم داد و گفت -هوی زنده ای؟ -هوی تو کلات تا حلوای تورو نخورم نمی میرم -اوفففففف حالا بگیر بخواب بابا -نمیخوام -به جهنم تا صبح بیدار باش سر وصدا کنی من میدونم با تو فمیدی -ها -زهرمار تو جیگرت -اه بمیر بابا خوابم میاد بعدم پتورو کشید روش و خوابید

خوش به حالش چقدر راحت میتونست بخوابه دلم هوای باران و کرده بود یاد دیشب افتادم که تو بغلم خوابیده بود امشب کجا خواب بود حتما رفته بود پیش بابا دلم هوای خونه رو کرده بود شروع کردم اروم اروم گریه کردم خیلی تلاش کردم صدای هق هقم بلند نشه ولی با بلند شدن کامران فهمیدم که اشتباه کردم -باز چته چرا داری گریه میکنی؟اگه گذاشتی کپه مرگمو بذارم چته؟ با مظلومیت تمام نگاش کردم و گفتم -دلم واسه خانوادم تنگ شده اوفیییییییییییییی کرد وبا لحن مهربون تری گفت -خوب میگی چیکار کنم؟خودت قبول کردی؟مگه من اجبارت کردم؟ -اگه تو بیشتر به بابا وقت میدادی دیگه من مجبور نبودم تحملت کن -نه بابا؟اون بابای تو اگه میتونست پول جور کنه تو همون وقتی که بهش داده بودم جور میکرد حالام به خدا اگه دوباره صدات دراد من میدونم تو بگیر بخواب جان مادرت بعدم گرفت خوابید اه عین هو خرس میخوابه وقتی دیدم که او بی هیچ خیالی خوابیده منم اروم مانتوم و دراوردم و شلوارم و عوض کردم گوشه ترین قسمت تخت دراز کشیدم تا چشام و بستم خوابم برد صبح با سرو صدای یکی از خواب بلند شدم کامران داشت لباس می پوشید پتو رو از خودم کنار زدم ولی تاجایی که من بادم بود دیشب پتو رو خودم ننداخته بود چون همش رو کامران بود حتما کار این بشر بوده اروم بلند شدم -چرا بیدار شدی ؟بگیر بخواب -نمیخوام خوابم نمیاد بهش نگاه کردم که جلوی اینه داشت کرواتشو میبست اهکی میره این همه راه و اق چه شیک میرن سرکار -کجا میری؟ -قبرستون -سرقبرت؟ از تو اینه یه چپ چپی نگام کرد -هان چیه؟ -سر صبحی باز شروع نکن بهار شونه هامو انداختم بالا و همونطور که موهام و با کش میبستم گفتم -به من چه خودت شروع کردی -خوب بابا توم کم نیاری یه وقت -نترس حواسم هست -صبحونه رو اماده کن -نوکر بابات غلام سیاه -توم همچین سفید نیستی -از توی زغال اخته که بهترم -اهکی همه دخترا جون میدن واسه رنگ پوست من -ارزونی همون دخترا رامو کج کردم سمت دستشویی حالا دستشویی کجا بود خدا میدونه دیگه داشتم میترکیدم نمیدونم کجاست یریع پریدم تو اتاق و بهش گفتم -ببین.....چیزه -هان؟ این دستشویی کجاست زد زیر خنده تو همین طبقه یکی هست همین و بگیر برو مستقیم اون در مشکیه سرمو تکون دادم و دوییدم سمت دستشویی وقتی اومدم بیرون نفس راحتی کشیدم اروم رفتم پایین کامران پشت میز نشسته بود داشت کوفت میکرد صبحونه -خوش گذشت؟ -جای شما خالی سرشو تکون داد و گفت -دوستان به جای ما عجب رویی داشت این بشر با کمال پررویی رفتم نشستم جلوشو شروع کردم صبحونه خوردن زل زده بود بهم داشت اعصابم و خورد میکرد لقمه مو انداختم تو ظرف -چیه به چی نگاه میکنی؟ -به تو چه دوست دارم نگاه کنم -رو تو برم من ای بابا بذار کوفت کنم ابروهاش و بالا انداخت منم بلند شدم داشتم از کنارش رد میشدم که دستمو گرفت و گفت -بشین بخور بعدم بلند شد و رفت سمت در -من رفتم خداحافظ -برو که دیگه برنگردی -به کوری چشم توم شده برمیگردم با یکی از اون حوری خوشگلام میام

رمان ایرانی

چند ساعتی از وقتی که کامران رفته بود میگذشت حوصلم خیلی سر رفته بود نشسته بود پای تلویزیون و کانالای ماهواره رو عوض میکردم ناهارم و خوردم تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم لباسامو برداشتم و پرییدم تو حموم

واسه خودم اواز مییخوندم و میرقصیدم تو حموم زندگی اینجام خیلی بد نبود می شد واسه خودم حال کنم فقط بدی که داشت این بود که دیگه نمیتونست هیچکدوم از اعضای خانوادم و ببینم حولموو تنم کردم اومدم بیرون با دیدن کامران جلوی خودم یه چیغ زدم و پریدم دوباره تو حموم سریع تی شرتم و با گرمکن مشکیم پوشدم کلاه حموممو گذاشتم سرم اروم رفتم پایین صدای یه زن میومد با چیزی که دیدم هنگ کردم ولی سریع به خودم اومدم رفتم پایین و سلام کردم دختره همچین با غرور نگام کرد که یهویی گفتم دختر رعیس جمهوره کامران-عزیزم ایشون بهار هستن خواهر بنده وایشونم ایدا خانوم عشق من یهویی زدم زیر خنده هرکاری کردم نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم کامران با حرص گفت-چته بهار دیوونه شدی به سلامتی مگه جک گفتم واست؟ میخواستم حرصشو در بیارم واسه همین رو کردم به دختره و گفتم -ببخشید عزیزم ولی فکر کنم کامران اشتباهی من وبا خواهرش اشتباه گرفته به کامران نگاه کردم که داشت با تهدید نگام میکرد ولی من بدون توجه بهش برگشتم سمت دختره و گفتم -عزیزم من بهارم همسر کامران جون اینبار نوبت دختره بود که بزنه زیر خنده -بامزه بود حالا اگه جکات تموم شد من و با کامران تنها بذار -واست جک نگفتم که اینجوری میگی میتونی از کامران بخوای شناسنامشو واست بیاره مگه نه کامران؟ کامران و کارد میزدی خونش در نمیومد سرخ شده بود خفن حال کردم بالاخره زهر خودمو ریختم ایدا-کامران این چی میگه؟ -چرت و پرت عزیزم تحویلش نگیر -الان من چرت میگم کامران؟اگه راست میگی شناسنامتو بیار نشونش بده داد زد -تمومش کنننننننننننننن بهار شونه هام و انداختم بالا وگفتم اصلا به من چه ایدا-نه واستا ببینم الان یادم اومد توکه خواهر نداشتی؟پس این خانوم کیه؟ کامران به تته پته افتاده بود

-کی گفته من خواهر ندارم؟

یهویی دختره از جاش بلند شدو رفت سمت در

-احمق خودتی اقا کامران

-صبرکن ایدا....واستا

با بسته شدن در به طرف من اومد

همش داد میزد

-نمیتونستی جلوی دهنت و بگیری؟هاننننننننننننننننن ننن؟

-به من چه میخواستی بهش درو غ نگی

-که تو زن منی اره؟ همون طور که میومد جلو من میرفت عقب یهو دوییدم سمت پله ها اونم شروع کرد پشت سرم بدوییدن به غلط کردن افتاده بودم رفتم تو اتاق و در وبستم ولی اون پاشو گذاشت لای در هرکاری کردم نتونستم جلوشو بگیرم اخرم درو هل دادو اومد تو با وحشت بهش که داشت کمربندشو باز میکرد نگاه میکردم -چیه؟چرا میترسی مگه نگفتی زن منی؟مگه زن از شوهرش میترسه؟ هاااااااااااااااااااااانننن ننننننن؟ من و شوتم کرد رو تخت و لباساشو در اورد وحشیانه خیمه زد رومو شروع کردن بوسیدن لبام نفس کم اورده بودم و تموم و تلاشم و میکردم که از خودم بلندش کنم ولی نمیشد خیلی سنگین بود اشکام همینجوری میریخت تا لباشو برداشت شروع کردم خواهش کردن -ولم کن ....کامران ...تورو خدا دارم له میشم ولی اون بدون توجه بهم لباسمو در اورد و به کار خودش ادامه میداد دستش که رفت به شلوارم دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم تورو خدا نه خواهش میکنم با چشای خمارش نگام کردو دوباره سرش و انداخت ایین و شلوارم و در اورد درد داشتم داشتم میمردم ولی اون ول کن نبود جیغا و خواهش های منم اصلا تاثیری نداشت ساعت دو نصف شب بود که دست برداشو کنارم خوابید

از زور درد به خودم می پیچیدم که یهویی بلند شد و شروع کرد به بوسیدن لبام دیگه حتی اشکمم نداشتم که بریزم فقط دلم میخواست بره گمشه بعد اینکه کاملا ارضا شد گفت -خیلی حال دادی عروسک کوچولو،اینم به خاطر اینکه رو حرفی که زدی وایستی بعدم پشتش و کرد بهم و خوابید اروم بلند شدمو لباسامو برداشتم با بدبختی خودمو کشوندم حموم احساس میکردم گناه کردم همم نجس شده زیر دوش هق هقم وبلند کردم و از ته دل زار زدم زیر دلم به شدت درد میکرد اروم لباسامو پوشیدم و روی مبل های تو سالن دراز کشیدم وسعی کردم بخوابم ولی با دردی که داشتم مگه میشد خورشید طلوع کرده بود که خوابم برد احساس کردم کسی چیزی روم کشید ولی اونقدر خسته بودم که حتی حوصله باز کردن چشمامم نداشتم -بهار بهار پاشو بیا اینا رو بخور حالم ازش بهم می خورد اروم از سر جام بلند شدم با دیدن ساعت چشام 4تا شد ساعت 2 بعدازظهر و نشون میداد وای خدا من چه همه خوابیدم حالم خیلی بهتر از دیشب بود با دیدن کامران که با لباس تو خونه از اتاق اومد بیرون با نفرت نگاش کردم رفتم تو اشپزخونه جیگر گرفته بود اصلا تو عمرم لب به جیگر نزده بودم خوشم نمیومد

یه ماهی از اون ماجرا میگذشت رفتارم خیلی خیلی با کامران سرد بود به طوری که خودشم میدونست نباید به پر و پام بپیچه اونم بیشتر تو خودش بودو صاف میرفت و میومد از اون شب به بعد اتاقم و ازش جدا کرده بودم ولی چه فایده اون که کار خودش و کرده بود دیگه نمیتونستم برم مدرسه کامران هروقت میرفت سرکار در خونه رو از پشت قفل میکرد سیم تلفنم مکشید شده بودم یه زندونی تو خونش رفتم تو حیاط و شروع کردم واسه خودم قدم زدن سوز بدی میومد یه بافت قرمز رنگ دورم گرفته بودم تا ته باغ رفتم اولین بار بود که میومدم تو باغ خیلی فضای قشنگی داشت با باز شدن در حیاط سرمو انداختم پایین و رفتم ته باغ که نتونه من وببینه بعد چند دقیقه دیدم که کامران فریاد زنان همونطور که اسمم و صدا میزم دویید از خونه بیرون اروم از پشت درختا اومدم بیرون و رفتم سمت در با دیدن من اومد جلو ومحکم خوابوند تو گوشم با چشایی که خالی از هراحساس و سرد سرد بود زل زدم تو چشاش و هیچی نگفتم یه قطره اشکم نریختم خیلی وقت بود تبدیل شده بودم به یک سنگ -کدوم گوری بودی؟ -رامو کشیدم و از کنارش رد شدم که دستمو گرفت وبا حرص گفت -گفتم کدوم گوری بودی؟ -کور که نبودی ببینی از کدوم گوری دارم میام -دفعه اخرت باشه میای تو حیاط فهمیدی یه پوزخنر بهش زدم که بیشتر حرصش گرفت دستمو محکم فشار دادو گفت فهمیدی یانه؟ -همه که مثل تو نفهم نیستن دستمو ول کن یکی دیگه خوابوند تو گوشم و گفت -بار اخرت باشه با من اینجوری حرف میزنی فهمیدی؟ -ازت متنفرم متنفر -هه هه فکر کردی بنده عاشق سینه چاکتم کور خوندی عروسک تو فقز به در یه شبم خوردی الانم مجبورم نگهت دارم وگرنه شوتت میکردم بیرون عادت ندارم از یکی دوبار استفاده کنم دستمو محکم کشوندم از دستش بیرون و یکی خوابوندم تو گوشش و با عصبانیت داد زدم -بیین چی از دهنت در میاد بیشعور نفهم ولم کن بذار برم تو که استفادتو ازم کردی دیگه چی از جون من میخوای هان؟ دستشو گذاشته بود رو صورتش و با تعجب به من نگاه میکرد خودم و که خالی کردم و تمام چیزایی که تو دلم مونده بود و بهش گفتم بعدم بدون توجه بهش راه افتادم سمت خونه و یه راست رفتم سمت اتاقم و در وقفل کردم رو تختم دراز کشیدم دلم واسه خونه تنگ شده بود تو فلشم و که با خودم اورده بودم به ال سی دی کوچیکی تو اتاق بود وصل کردم تموم اهنگایی که یه زمانی واسه خودم ریخته بودمشون با هر بیتی که میخوند اشکام گوله گوله میریخت پایین

اگه بدونی من چقد دلم تنگ شده

همه دلخوشیم همین یه اهنگ شده

در نمیاری اشک منه احساسی و

بغل نمی کنی اونکه نمیشناسی و

اگه بدونی این روزا چقد داغونم چقد مراقب وسایل این خونه ام دعاکن اون روزای خویمون برگرده ببین ندیدنت چقد شکستم کرده

خستم کرده اگه بدونی ازین خونه میرم چی اگه بدونی من از غصه پیرم چی اگه بدونی عکسات و بغل کردم اگه بدونی من دارم میمیرم چی (اهنگ اکه بدونی علیرضا طلیسچی) یهو احساس حالت تهوع بهم دست داد بدو دوییدم سمت در اتاق و بازش کردم دوییدم سمت دستشویی کامران که تو سالن نشسته بود با تعجب بهم نگاه میکرد با شدت عق میزدم تمام محتویات معدم خالی شده بود کامران در و باز کردو با نگرانی پرسید چی شده بهار؟ کنارش زدم و رفتم بیرون

دنبالم راه افتاد و از پشت شونم گرفت برگشتم وبا داد گفتم -به من دست نزن ازت بدم میاد -خوب بابا حالا چرا هار میشی تقصیر منه که خواستم ببینم چه مرگته اصلا برو بمیر بعدم رفت رو کاناپه لم داد دیگه حوصله این و نداشتم -اره میخوام برم بمیرم دست از سرم بردارررررررررررررررر بعدم رفتم تو اتاق شققققققق درو کوبوندم به هم اروم رفتم طرف تختم وروش دراز کشیدم خیلی حالم بود همش حالت تهوع داشتم عکس کامران و که روی میز کنار تختم بود برداشتم و نگاش کردم اولین باری بود که با دقت نگاش میکردم پووستی سفید و چشای سبز رنگ با مزه های کشیده و دماغی صاف و متوسط که به صورتش میومد،با لبایی نه بزرگ و نه کوچیک همیشم رو صورتش ته ریش کمی داشت درکل خیلی جذاب بود از هیکلشم معلوم بود که ورزشکاره از خودم حرصم گرفت که نشسته بودمو ارزیابیش میکردم با عصبانیت روی تخت نشستم و عکسش و کوبوندم به دیوار که با صدای وحشتناکی خورد شدو ریخت رو زمین یهو در اتاق باز شد و کامران با عصبانیت اومد داخل -چته ؟چه مرگته؟این ادا اطوارا رو واسه من درنیار تو زن منی نیاوردمت اینجا خاله بازی کنی باید وظیفه زن و شوهریت خوب انجام بدی فهمیدی خوشم نمیاد یه ماهه اعتصاب کردی شیرفهم شد؟ به کنارم که رسید از بوش حالم بهم خوردو کنار زدمش و دوییدم تو دستشویی دیگه هیچی نبود که بخوابم بالا بیارم الکی فقط عق میزدم سرم گیج میرفت بعد اینکه صورتمو شستم دستمو اروم گرفتم به دیوار و راه افتادم سمت اتاق بدون توجه بهم دراز کشیده بود و سیگار میکشید دماغم و گرفتم و از کنارش رد شدم که یه چپ چپی نگام کردم نمیدونم چم شده بود حتی سر سفره شامم از بوی شام حالم بهم خورد حدس میزدم چه مرگم شده میخواستم اگه بشه فردا یه جوری از خونه بزنم بیرون و برم ازمایش بدم فقط دعا میکردم حدسم درست نباشه نمیخواستم یه موجود بی گناه الکی وارد این دنیا بشه اخر شب رفتم تو اتاقش و در زدم -چیه؟ -من فردا میخوام برم بیرون اخماش رفت توهم -کجا به سلامتی؟ -میخوام برم باران و ببینم -بیخود لازم نکرده نکنه یادت رفته باهم چه قراری گذاشته بودیم -من باتو هیچ قراری نذاشتم شونش و انداخت بالا وگفت -فعلا که امضات تو اون برگه هست اعصابم خورد شد -میخواام برم ببینمش -گفتم نمیشه میفهمی یا نه؟ با اشک نگاش کردم -خواهش میکنم با دیدن اشکم و التماسم کمی دلش نرم شد -فردا زودتر میام خودم میبرمت فقط از دور باید ببینیش اهکی نمیشد که من میخواستم برم ازمایشگاه این و با خودم کجا میبردم -چرا زندانیم کردی؟مگه من میخوام فرار کنم که باهام اینجوری میکنی؟ -شاید از کجا معلوم نخوای فرار کنی؟ از کوره در رفتم و گفتم -اخه احمق بیشور من اگه میخواستم فرار کنم قبل ازینکه این بلا رو سرم بیاری فرار میکردم نه الان که گوه زدی تو زندگیم

-همون که گفتم یا با خودم میری یا اصلا اجازه نمیدم

-به جهنم

بعدم رفتم تو اتاقم اصلا نباید منتش و میکشیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روتختم دراز کشیده بود مو سعی میکردم با این حالم کنار بیام بعد دوساعت کامران در و باز کرد و اومد تو با تلخی گفتم -طویله نیست سرتو انداختی پایین مثل گاو میای تو -شد یه بار مثل ادم حرف بزنی؟ -ندیدم تو مثل ادم حرف بزنی که بخوام مثل ادم باهات حرف بزنم -اصلا حرف زدن با تو بی فایدس اومدم بگم فردا خواستی هر گوری میتونی بری با خوشحالی از جام بلند شدم و گفتم -راست میگی؟ -اره فقط 2 ساعت بیشتر نباید بیرون باشی از خونه رفتی بیرون بهم زنگ میزنی سر 2ساعت زنگ میزنم خونه ،خونه نباشی من میدونم با تو فهمیدی؟ سرمو تکون دادم و گفتم -من شمارت و ندارم واسه همین نمیتونم بهت زنگ بزنم یه کارت گرفت جلوم شماره موبایلش و شرکت و ادرس شرکت روش نوشته بود ازش کارت و گرفتم و سرمو تکون دادم اونم بدون حرفی رفت بیرون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح با خیال راحت ساعت 9 از خواب بیدار شدم و رفتم پایین کامران نبود هرروز 7 میرفت شرکتش سریع اومدم بالا و اماده شدم مانتو سورمه ای مو که تا زانوم میومد و با جوراب شلواری مشکی کلفتم پوشیدم موهامم از یه طرف بافت افریقایی زدم و بقیه رو فرق ریختم تو صورتم بعدم بقیش و با کلیپسم جمع کردم روسری ساتن سورمه ای و سفیدم و سرم کردم در اخرم کالجای خوشگل سورمه ای مو پام کردم میخواستم اگه جواب +بود برم شرکت کامران حسابی قهوه ایش کنم سریع زنگ زدم ازانسی که شمارش رو میز تلفن بود سر 10 minاومد بهش گفتم یه ازمایشگاه من و ببره اونم سریع جلوی یه ازمایشگاه پیادم کرد وقتی به پرستار گفتم واسه چه ازمایشی اومدم همچین بد نگام کرد که انگار ازون دخترای خیابونیم بعدم با تلخی بهم شماره داد تا وایستم تو نوبت بعد نیم ساعت بالاخره نوبتم شد بعد اینکه ازمایش و دادم -کی اماده میشه؟ -چیه خیلی عجله داری؟ -بله!میتونین سریع امادش کنین؟ -واستا چند لحظه بعدم رفت تو یه اتاقی و بعد که برگشت گفت -تا 30 دقیقه دیگه اماده میشه تشکری کردم و روی صندلی های توی راهرو نشستم به خودم قول داده بودم که اگه منفی بود دیگه با کامران کل کل نکنم دعا دعا میکردم حامله نباشم که یکی دیگرم وارد این زندگی نکبتی کنم با صدای پرستار که صدام میکرد به خودم اومدم -خانوم بهار شرفی -بله؟منم -بفرمایید جواب ازمایشتون اماده است بلند شدم رفتم طرفش که گفت -نمیدونم باید بهت تبریک بگم یا اینکه ..... بعدم با یه حالتی بهم نگاه کرد که دیگه نتونستم تحمل کنم -خانوم محترم مراقب حرف زدنتون باشین بنده شوهر دارم ازین دخترای هرجایی نیستم شمام بهتره به جای فضولی کردن تو کار مردم کارتون درست انجام بدین پرستار با تعجب بهم نگاه کردو گفت -واقعا شوهر داری؟ بد نگاش کردم که سریع به خودش اومد -پس بفرمایید مبارکه با گیجی نگاش کردم و گفتم -چی؟ -وا خانوم حالتون خوبه؟میگم مبارکه شما حامله اید با این حرفش یه آه کشیدم که دل خودم واسه خودم سوخت برگه ازمایش و از دستش گرفتم و روی اولین صندلی نشستم یعنی به معنای کامل بدبخت شدم وقتی حالم جا اومد تصمیم گرفتم برم ششرکتش سریع یه دربست گرفتم و کارت کامران و دادم دستش -اقا برو اینجا -چشم خانوم عجب خر تو خری بود حال ادم بهم میخوره با این ترافیک کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم اولل عجب شرکتی بود یه برج خیلی شیک رفتم تو حالا دیگه نمیتونستم بفهمم کدوم طبقه باید برم روبه نگهبانی که دم در نشسته بود کردم و گفتم -ببخشید پدرجان شرکت سازه گستران کدوم طبقه است؟ -طبقه نهم دخترم -ممنون اساناسور وزدم و منتظر موندم تا اومدم تو یه نفر دیگم خودشو پرت کرد تو اسانسور با تعجب بهش نگاه کردم که نفس نفس میزد وقتی نگاهمو متوجه خودش دید یه لبخند زشت بهم زد سرم و انداختم پایین و هرچی اون صحبت میکرد محلش نمیدادم و فقط میخواستم زودتر برسم طبقه نهم تا اسانسور واستاد پسره هم همزمان با من اومد بیرون اوه خدای من نکنه این میخواد دنبالم راه بیفته رفتم در شرکت سمت چپی و زدم بعد چند دقیقه در باز شد -بله؟ -با اقای سپهری کار دارم؟ -وقت قبلی داشتین؟ با بی حوصلگی سرمو تکون دادم وگفتم -نه -پس شرمنده بعدم درو بست دوباره در زدم -بله؟ -اقا برو کنار خود اقای سپهری گفتن من بیام -بله؟ -ای بابا میری کنار یا نه؟ بعدم بلند داد زدم -کامران......کامران بیا بیرون پیرمرد بیچاره با تعجب بهم نگاه میکرد همه اومده بودن بیرون و داشتن بهم نگاه میکردن با داد کامران همه به خودشون اومدن -اینجا چه خبره؟چرا شماها سرکارتون نیستین؟چی شده حسن اقا پیرمرد با ترس جواب داد -نمیدونم به خدا اقا این خانوم هی اصرار دارن شمارو ببینن -کدوم خانوم؟ اوففففففففففف مثل اینکه اقا هنوز مارو رویت نکرده بود با کنار رفتن پیرمرده ازه من و دید و با تعجب گفت -بهار تو اینجا چیکار میکنی؟ -اگه این اقا اجازه بدن بیام تو بهت میگم اینجا چیکار میکنم بعدم یه چپ چپی نگاهی به پیرمرده کردم که سرشو انداخت پایین و رفت از جلوی در کنار -مگه با شما ها ندارم برین سر کارتون دیگه بعدم دست من و گرفت و کشوندم تو اتاق خودش ومحکم درو بست -تو چرا اینجایی؟ یه پوزخند بهش زدم و زل زدم تو چشاش با عصبانیت دستش و تو موهاش کشید و دوباره حرفش و تکرار کرد اما بلند تر -بهار میگم تو اینجا چیکار میکنی؟ برگه ازمایشم و از تو کیفم در اوردم و پرت کردم تو صورتش برپه رو از جلوی پاش برداشت و با تعجب نگاش کرد -این چیه؟ -فکر میکردم سواد داشته باشی اقای مهندس که یهو در باز شد و همون مردی که اونروز با کامران اومده بود خونه و محضر اومد داخل با دیدن من تو اتاق کامرات چشاش 6 تا شد -علی برو بیرون بعد صدات میکنم ولی این یارو اصلا تو باغ نبود با نفرت نگامو ازش گرفتم -علیییییییییییییییی گفتم برو بیرون یارو تازه به خودش اومد و رفت بیرون و در و محکم کوبوند بهم روی مبل نشستم و شروع کردم با انگشتام بازی کردن بعد چند دقیقه که دیدم ازش صدایی نمیاد سرمو بلند کردم با بهت داشت به برگه نگاه میکرد -چیه ؟باورت نمیشه؟نه؟ -این یعنی چی؟ از جام بلند شدم و داد زدم -این یعنی اینکه گند زدی تو زندگیم،این یعنی اینکه داری بابا میشی،این یعنی اینکه ازت متنفرم میفهمی جناب سپهری؟ با صدای ارومی گفت -دروغ میگی؟ -فکر نمیکنم تو این موقعیت حوصله دروغ گفتن داشته باشم -ببین بهار اصلا ازین شوخی که داری میکنی خوشم نمیاد دیگه تحمل نداشتم زدم زیر گریه و گفتم -ای کاش شوخی بود ای کاش دروغ بود .افتادم رو مبلو زار زدم کامران اومد کنارم نشستو بغلم کرد با نفرت خودمو کشوندم کنار وگفتم:::

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به من دست نزن عوضیی -صداتو بیار پایین هی هیچی بهش نمیگم پررو شده،چیه ؟انگار چی شده حامله ای که حامله ای از اولم نیومده بودی مهمونی فهمیدی؟زنمی باید وظیفتو درست انجام بدی -وظیفه من بچه اوردن واسه تویه؟اره؟ فقطط نگام کردو هیچی نگفت این سکوتش جری ترم کرد -چرا اخه مگه من چیکارت داشتم که این همه بلا سرم اوردی؟من که داشتم زندگی خودمو میکردم چرا گند زدی به زندگیم عصبانی شدو داد زد -واسه اینکه اون بابای حروم زادت پولمو بالا کشیدو یه ابم روش فهمیدی؟ با بهت نگاش کردم به بابای من میگفت حروم زاده رفتم جلوش و یکی مجمک خوابوندم تو صورتش با داد گفتم -حروم زاده تویی عوضی که هنوز بلد نیستی نباید اینجوری حرف بزنی؟حروم زاده جدو ابادته اشغال با بهت بهم نگاه میکرد بعد چند دقیقه با عصبانیت اومد طرفمو گفت -تو چه غلطی کردی؟ -همون غلطی که شایستت بود با هرقدمی که میومد جلو من میرفتم عقب داشتم کم کم میترسیدم ولی به روی خودن نیاوردم مباید میفهمید ازش ترسیدم -چیه عقده کردی که بزنی؟بیا بزن این همه بدبختی سرم اوردی اینم روش -زیادی حرف میزنی بهار داری رو اعصابم راه میری -طلاقم بده تا دیگه رو اعصابت راه نرم -هه طلاقت بدم که بری راحت بااون پسره اشغال بریزی روهم کور خوندی بهار خانوم -چی میگی تو ؟کدوم پسره؟همه که مثل تو نیستن که هرروز با یکی جلوی زنشون لاس بزنن سرجاش واستادو خنده ای کردو گفت -اها پس بگو خانوم از کجا سوخته،چیه حسودیت شده خانوم کوچولو -تو خواب ببینی ارزونی همون اشغالا،خیلی ازت خوشم میاد که باز به دخترایی که باهات هستنمم حسودی کنم -هرچی باشم از اون پسسره بی سروپا که بهترم،طلاقت بدم بری با اون لاس بزنی با گریه داد زدم -بفهم چی داری میگی عوضی،من قبل ازدواجم ازین گوها نخورده بودم که بخوام بعد ازدواجم بخورم....هی هیچی بهت نمیگم گوه زیادی نخور همون موقع در باز شده و همون مرده که اسمش علی بود اومد تو -چه خبره اینجا؟صداتون تا طبقه پایین میاد؟دعوا دارید برید خونه دعواتون و بکنید کامران با عصبانیت داد زد سرش -مگه بهت نگفتم برو بیرون؟کی بهت اجازه داد بیای تو؟ -خوب حالا چته تو باز سگ شدی؟ -علیییییییییییییییییییییی بدون توجه به اون دوتا از اتاق اومدم بیرون همه دم در واستاده بودن با خارج شدن من همه نگاها برگشت طرفم سرمو انداختم پایین و از کنارشون رد شدم زدم از شرکت بیرون حرفای کامران خیلی برام سنگین تموم شده بود دلم میخواست برم یه جا بایکی دردو دل کنم واسه همین تاکسی گرفتم و رفتم بهش زهرا وقتی کنار قبر مامان رسیدم شروع کردم ازش گله کردن وقتی خودمو خوب خالی کردم لبخند تلخی زدم و گفتم -مامانم یه خبر واست دارم ولی نمیدونم باید ازین خبر خوشحال باشم یا ناراحت دستمو وگذاشتم رو شکمم و گفتم -داری مامان بزرگ میشی مامان وقتی به خودم اومدم که همه جا تاریک شده بودو هیچکس تو بهشت زهرا نبود با وحشت ازجام بلند شدم و درو ورم ونگاه کردم اروم اروم راه افتادم سمت در بهشت زهرا ولی خییلی ازینجا فاصله داشت ماشینیم ازینجا رد نمیشد و که من برسونه از ترس به گریه افتادم چاره ای نداشت باید به کامرا زنگ میزدم تا گوشیم و روشن کردم زنگ خورد با شنیدن صداش هق هقم بلند شد -کامران؟ -معلومه تو کدوم قبری هستی؟چرا اون گوشی واموندت خاموشه؟هاااااااااان؟با توم...به خدا بهار اگه دستم بهت برسه من میدونم وتو -کامران؟ -زهرمار کامرا کدوم گوری هستی گریه نکن کجایی؟ -یه دقیقه حرف نزن خوب گوش کن،من بهشت زهرام اینجا هیششکی نیست کامران من خیلی میترسم بیا دنبالم دارم سکته میکنم کامران که معلوم بود کوتاه اومده با یه لحن ارومی گفت -اخه تو اونوقت شب بهشت زهرا چیکار میکنی ها؟ -دلم گرفته بود اومدم اینجا تورو خدا بیااااااااااااااا -خیل خوب گریه نکن توراهم دارم میام خواست گوشیو قطع کنه که با گریه گفتم -نه نه قطع نکن حرف بزن من میترسم -خیل خوب نترس توراهمم برو سمت نگهبانی تا تو برسی اونجا منم رسیدم داشتم با وحشت حرکت میکردم که چراغای ماشینی و دیدم که داشت میومد طرفم با وحشت دوییم یه گوشه و خودم و قایم کردم -بهاررررررر ،چرا جواب نمیدی اروم شروع کردم حرف زدن -کامران الان یه ماشین اومد اینجا من میترسم بیا -دارم میام دیگه....برو دیگه لعنتی اه،برو سمت نگهبانی شروع کردم به دوییدن طرف درنگهبانی به نگهبانی که رسیدم شروع کردم در زدن پیرمرده بیچاره با تعجب بهم نگاه کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرمرده بیچاره با تعجب بهم نگاه کرد -سلام -سلام دخترم چیه چیزی شده؟ -پدرجون میشه بیام داخل سرشو تکون داد و گفت -اره باباجان بیا رفتم تو یه گوشه نشستم اصلا حواسم نبود کامران پشت خطه با صدای دادش به خودم اومدم -بهارررررررررررررررررررر ؟الوووو؟بهار -الو؟ -چرا جواب نمیدی سکتم دادی!الان کجایی؟ -اومدم نگهبانی -خیل خوب گوشی و بده به نگهبانه گوشی و گرفتم طرفش با این کارم دیگه داشت شاخاش میزد بیرون -چیه؟ -همسرم میخواد باهاتون صحبت کنه -همسرتتتتتتتتتت؟با من؟ -بله گوشیو گرفت و شروع کرد صحبت کردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باشه پسرم فقط زود بیا مثل اینکه حالش زیاد خوب نیست بعد حرف زدنش گوشیو قطع کردو گرفت طرفم و رفت واسم اب قند اورد ولی تا یه قلوپ از اب قند خوردم بالا اوردم پیرمرد هول کرده بود سریع رفت سطل اشغال و جلوم گذاشت تا تونستم عق زدم حالم خیلی بد بود -خوبی باباجا؟ -اره پدرجون خوبم نگران نباشید -ولی دخترم... نذاشتم ادامه بده و با لبخند گفتم -به خدا خوبم پدرجون نگران نباشین -نمیدونم والله دخترم بعد چند دقیقه صدای در اومد پیرمرده که درو باز کرد قامت کامران وکه با نگرانی پشت در واستاده بود دیدم -بله؟ -سلام پدرجان!خانوم من اینجاست؟ -اره اره پسرم بیا تو حالش خوب نیست کامارن سرشو تکون داد و اومد تو ازش خجالت میکشیدم سلام کردم و سرم و انداختم پایین -من باتو باید چیکار کنم بهار؟مردم از نگرانی میمردی یه خبر بدی کدوم گورستونی میری؟ با حرفاش دوباره اشکام سرازیر شد با هق هق گفتم -ببخشید -چی و ببخشم مردم و زنده شدم ازون موقع -اروم باش باباجا زنت حالش خوب نیس حالا که خدارو شکر مشکلی پیش نیومده گناه داره دعواش نکن -اخه پدرجون واسه چیزای بی ارزش قهر میکنه میره واسه خودش با حالت تهاجمی گفتم -اصلا بی ارزش نبود کامران بهم نگاه کردو پوفی کرد -بیا بریم ببینم بعدم رو کرد طرف پیرمرده -ممنون پدرجان ببخشید به شمام زحمت دادیم -چه زحمتی جوون؟توم باباجان دیگه تنهایی این جور جاها نیا خطرناکه -چشم -برین به سلامت کامران دستشو طرفم دراز کرد سریع دستمو گذاشتم تو دستش وبعد خداحافطی از نگهبان زدیم بیرون -ماشین و اونور پارک کردم باید یکم پیاده بریم خودم و بهش چسبونده بودم وقتی فکرش میوفتم که این همه مسیر تاریک و تنهایی اومدم بدنم به لرزه میوفته -چته بهار چرا اینقده سردی؟ سرمو تکون دادم و گفتم -میترسم اینجا خیلی وحشتناکه دستمو و محکم فشار دادوگفت -ازچی میترسی ؟اینجا به این ارومی و ساکتی -خوب از همون ارومی و ساکتیش میترسم دیگه -خیل خوب بیا بریم تا به ماشین رسیدیم سریع پریدم توش و در سمت خودمو قفل کردم کامرانم با خنده نگام میکرد -چرا نگام میکنی؟تورو خدا فقط سریع برو -حقته همینجا پیادت کنم تا دیگه خودتو لوس نکنی -منم که پیاده شدم بعدم صورتمو کردم سمت شیشه تا خونه دیگه باهم حرفی نزدیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریموت در و زد با ماشین رفتیم تو تا ماشین واستاد سریع پریدم پایین ورفتم تو خونه داشتم تو اتاقم لباسام و عوض میکردم که کامران با جدیت صدام زد قلبم شروع کرد تند تند زدن نکنه میخواد باهام دعوا کنه؟نه خدا جونم ازت خواهش میکنم از صبح تا حالا کم بدبختی نکشیدم -بهارررررررررررر -هاننننننننننننننننن؟ -بیا پایین کارت دارم یه بسم الله گفتم و رفتم پایین -چیه؟ -بشین باید باهام حرف بزنیم اروم نشستم رو مبل جلوش و پام و انداختم رو اون پام سعی میکرردم خودم و خونسرد نشون بدم فقط خدا میدونست تو دل من چه خبره دیدم ساکت داره به یه گوشه نگاه میکنه و حرفی نمیزنه با بی حوصلگی گفتم -چی میخوای بگی ؟سرکارم گذاشتی؟ -هان؟ یه چپ چپی نگاش کردم که حساب کار دستش اومد و سریع جدی شد -راجب بچس سریع جبهه گرفتم میدونستم الان میگه نمیخوامش باید بندازیش ولی من نمیتونستم این کارو کنم میخواستم بچم و به دنیا بیارم تا بتونم لااقل سرمو با اون گرم کنم -خوب؟ -باید سقطش کنی -من این کارو نمیکنم -ببین بهار اصلا حوصله کل کل کردن باهات و ندارم پس لجبازی نکن ،من میگم بچه رو باید سقط کنی یعنی باید این بچه سقط بشه فهمیدی؟ -نخیر نفهمیدم من این بچه رو س.ق.طش ن می ک ن م،همه چیزمو ازم گرفتی دیگه نمیذارم بچم و ازم بگیری -هه هه تو چه طور میخوای بچه ای و که از باباش بدت میاد به دنیا میاد با تلخی گفتم -از باباش بدم میاد دلیل نمیشه از بچم بدم بیاد -ببین من حوصله ندارم یه توله سگ پس بندازی شب تا صبح واق واق کنه فهمیدی؟ -اقای کامران سپهری این ارزو وباخودت به گور ببری که من این بچه رو بندازم با عصبانیت ازجاش بلند شد و انگشتش و به حالت تهدید جلوم تکون دادو داد زد -یا این بچه رو سقطش میکنی یا اینقدر میزنمش تا سقط شه باهات اصلا شوخیم ندارم ازجام بلند شدم و دستم و تو هوا تکون دادم و گفتم بروبابا بعدم رفتم سمت پله ها -حالا میبینیم بهار خانوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم بالا و تا سرم به بالش رسید خوابم برد خیلی خسته بودم تا خود صبح راحت خوابیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم تصمیم داشتم خودم ناهار درست کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واسه ناهار ماکارونی درست کردم یه ماسک زده بودم جلو دهنم تا حالم بد نشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناهارم و خوردم رفتم حموم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدونستم کامران به این زودیا نمیاد واسه همین تاپ دکلته سفیدم و با دامن کوتاه سفیدم که خیلی خوشمل بود وبالای زانوم بود وچین چینی بود پوشیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم جلوی اینه بعد اتو کردن موهام یه کمیم به خودم رسیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاملا سرحال شده بودم رفتم یواشکی لبتاب کامران و برداشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدا رو شکر رمز نذاشته بود واسش رفتم تو عکساش با دیدن هرکذوم از عکسا دهنم صدمتر باز میشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو هرکدوم از عکسا کامران تو پارتی بود و دخترای مختلفی تو بغلش بودن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجب ادم مزخرفی بود این کامران

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اه اه حالم ازش بهم خورد خجالتم نمیکشه باهرکدومشونم عکس انداخته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم تو music هاش و اهنگ شادمهر و گذاشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسمم داره یادم میره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون تو صدام نمیکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا که عاشقت شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو اعتنا نمی کنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلتنگ تر میشم ولی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشنیده میگیری من و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز همه حال تورو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از من فقط می پرسن و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این که با من نیستی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیوونه میشم از غمت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا نمیخوام بشنوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که اشتباه گرفتمت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتن تو کوتاه بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما همونم کم نبود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گذشته بودم از همه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچکس به غیر تو نبود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

( این اهنگ و دیروز گوش میدادم و گریه میکردم )

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه بابا سلیقش خوب بود یه چندتا اهنگ دیگم گوش دادم و رو تخت کامران دراز کشیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای کامران که من و صدا میکردم چشام و باز کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهار پاشو ببینم چرا اینجا خوابیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو تخت نشستم و گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشام هنوز بسته بود وقتی دیدم حرف نمیزنه یه چشم و باز کردم ببینم کجاییه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که دیدم زل زده بهم رد نگاشو که دنبال کردم دیدم تاپم اومده تا وسط سینه هام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع دستمو گذاشتم رو سینمو ،پامو بلند کردم و با پام زدم توشکم کامران و گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هویی کجارو نگاه میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که با این کارم دامنم رفت کنار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه داشتم از خجالت میمردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع از تخت پریدم پایین و خواستم در برم که کامران دستمو کشیدو افتادم روش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم از روش بلند شم ولی هرکاری میکردم نمیشد محکم گرفته بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولم کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینقده وول نخور تا من نخوام نمیتونی بلند شی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولم کن کامران الان بالا میارم بو میدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هه هه این کلکا دیگه قدیمی شده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به خدا دارم بالا میارم کامران تورو خدا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و برم گردوند و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به یه شرط

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولم کن نمیخوامممم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به لبام که سرخ بود نگاه کرد و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واسه کی این لبارو سرخ کردی؟هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم کم دستش داشت از زیر لباسم میرفت بالا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناله گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامران توروخدا ولم کن من حامله ام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب من چیکار به حاملگی تو دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی صورتشو اورد جلو از بوش حالم بد شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا اولین عق و زدم ولم کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع دستشو وکه زیر لباسم بود زدم کنار و دوییدم طرف دستشویی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه داشتم دیوونه میشدم همش بالا میاوردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی اومدم بیرون کامران و ندیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی کاناپه دراز کشدم که کامران سرو کله اش پیدا شدو گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اماده شو بریم بیرون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من نمیام حوصله ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بلند شو بریم شاید حالت بهتر بشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم نمیام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به درک نیا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اومد نشست رو مبل جلوییم وگوشیش و دراورد و زنگ زد به یکی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام عزیزم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اره منم خوبم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه حتما باید کاری داشته باشم شاید دلم واست تنگ شده باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قهقه ای زد وگفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ای شیطوون،نه بابا میخواستم ببینم وثت داری بریم بیرون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوه اوه زبون نریز بچه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قربونت برم پس 8 اماده باش میام دنبالت،فعلا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی داشت حرف میزد زیر چشمی داشت بهم نگاه میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم بی تفاوت چشام وبسته بودم ولی تمام حواسم بهش بود که داره چی میگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسره ی بیشور یکم دیگه اصرار نکرد باهاش یرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بوی سیگار از جام بلند شدم با نفرت بهش نگاه انداختم وداشتم میرفتم سمت اتاقم که با صدای جدیش واستادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهار واستا ببینم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واستادم ولی برنگشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برو اماده شو زود باش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم طرفش و گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما با همون عزیزتون تشریف ببرین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اونم میاد شمام برو حاضر شو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیخوام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازجاش بلند شدو اومد طرفم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برو امده شو اون روی سگ من و بالانیار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیخوام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کاری نکن خودم لباسات و عوضض کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جرئتشو نداری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لبخند بدجنسی زدو گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میخوای بهت نشون بدم دارم یا ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برو بابا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم طرف در اتاقم که گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میری اماده بشی من حوصله ندارم باهات کل کل کنم زود حاضر شو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم تو اتاقم اول میخواستم نرم و لج کنم ولی یه حسی قلقلکم میداد که شده برم روی دختره رو کم کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واسه همین مانتو تنگم و که خیلی کوتاه بود وکتی بود استین سه ربع داشت با شلوار سفید تنگ و شال سفیدم ست کردم،کفشای پاشنه 10 سانتی مشکیمم برداشتم موهامم اتو کردم و از پشت گیره گلمو زدم و دوطرف موهام واتو کردم وازیر شال سفیدم ریختم بیرون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دور چشامو مشکی کردم و بایکم رز گونه ورز لب دیگه همه چی تموم شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعداینکه کارم تموم شد کیف پولمو برداشتم و اومدم از اتاق بیرون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامران رو کاناپه دراز کشیده بود و پشاش و بسته بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینجوری بهتر میتونستم دیدش بزنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شلوار کتون قهوه ای بایه بلوز شکلاتی که استیناش و تا ارنج تا زده بود پوشیده بود با کالجای قهوه ای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی شیک شده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه سرفه مصلحتی کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که چشاش و باز کرد با دیدین من یه چند دقیقه بهم زل زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیهههههههههه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع نگاشو گرفت و سوییچ و از رومیز برداشت و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بریم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سرش از پله ها اومدم پایین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوار ماشین که شدیم با ریموت درو باز کردو گاز و گرفت و رفت بیرون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا محلش ندادم ولی سنگینی نگاشو رو خودم احساس میکردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد چند دقیقه جلوی یه خونه پارک کرد و بوق زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز به ثانیه نشده بود یه دختره از خونه پرید بیرون با عشوه اومد طرف ماشین ولی با دیدن من مات شد و واستاد یه پوزخند تحویلش دادم و صورتمو برگردوندم طرف کامران که با لبخند اون مواجه شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایشی کردم و صاف نشستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیشیه رو کشید پایین و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا دیگه مارال چرا ماتت برده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره با ناز گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کامران جون اخه جلو که جا نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم و با تحقیر نگاش کردم که چپ چپی نگام کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشاتم مشکل پیدا کرده ها مارال عقب که جایه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره با یه لحن عقی گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی عقب بشینم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اروم گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه پ بیا بشین رو پای این یابو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که باعث شد کامران بلند بخنده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اعصابم بهم ریخته بود رو به کامران اروم گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زهرمار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باخنده گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جیگرت عزیزم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به دختره کردم وگفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سوار شو دیگه اه چقده ناز میکنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به توچه اصلا دلم میخواد ناز کنم وکامرانم نازم وبخره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کردم وگفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدا خوب درو تخته رو باهم جور میکنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کامراااااااااااااان ایشون کی باشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مارال زوذ باش سوار شو دیگه دیر میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره با ناز سوار شدو از پشت گونه کامران و بوسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب عزیزم نگفتی این کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامران هیچی نگفت وبه من نگاه کرد،بهش نگاه کردم و پوزخند زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودم عهد کرده بودم دیگه غلطی که فعه پیش کرده بودم که الان این وضعم بود ونکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب ایشون دخترخاله بنده هستن بهار خانوم،ایشونم مارالن دوست دختر بنده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگامو ازش گرفتم وبه بیرون نگاه کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسره ی بیشور بچش داره تو شکمم من بزرگ میشه اونوقت میگه دخترخالشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگفته بودی دخترخالت اینقده بچس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوبه حالا به تو گفته خاله و دخترخاله داره من که شوهرمه نمیدونم اصلا کی هست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامران با یه لحنی که توش شیطنت موج میزد گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه همچین بچم نیس مگه نه بهارجون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابشو ندادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارال باحسی که توش حسادت موج میزد گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه نگفتی تنهایی اگه میدونستم همراه داری که نمیومدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا لوس نشو،راستی مارال ادرس اونجایی که رفتی بچت و انداختی و بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واسه چی میخوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کار دارم تو بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گند زدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اره بدجور مثل خر گیر کردم توش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-توکه همیشه حواست بود هول شده بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالاااااااااا ،ادرس و بده بیاد شر بچرو بکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینا داشتن درمورد بچه من حرف میزدن اعصابم خورد شد و گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من بچه رو س ق ط ن م ی ک ن م این صدبار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهار ما دراینباره قبلا باهم حرف زذیم مگه نه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ردی جوابتم شنیدی اگه بخوای بچم و سقطش کنی باید از رو جنازه من رد بشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارال با یه لحنی که توش تعجب موج میزد گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کامران تو با دخترخالت ریختی بهم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا مست بودم هیچی نفهمیدم اونروزش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر نمیکردی زیاد بچس ؟چندسالشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-15

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیییییییییییییییییییییییی یی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اروم بابا گوشم کر شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میشه موضوعتون از من به یه چیزه دیگه تغیر بدین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این با حرص زیاد گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خاک توسرت کامران با این بدبخت چیکار داشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مارال اصلا غلط کدم بهت گفت بیخیال

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون موقع کامران ماشین و پارک کردو پیاده شدیم و رفتیم تو یه کافه سنتی که یه جای خیلی شیک بود و پر بود ازتختای چوبی که تویه محیط سرباز سرسبز که درختای بلندی داشت وابشار مصنوعیم وسطش بود روی یه تخت نشستیم بعد یه چند دقیقه یه پسره دیگم رسید و که باز دوباره مارال خودشو اویزون پسره کردو تف تف بوس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اه اه حالم بهم خورد اون پسره با کامران دست و داد و نوبت من که رسید با یه علامت سوال بزرگ و با حیرت اول به من نگاه کرد و بعدم به کامران

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-معرفی نمیکنی کامران جان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هوم چرا دخترخاله بنده بهار خانوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسره دستشو اورد جلو گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منم فریدم خوشبختم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه نگاه به دستش کردم و یه نگاه به صورتشو گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

++رمان**

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منم همینطور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم بدون اینکه به روی خودش بیاره که قشنگ قهوه ای شده دستشو جمع کردو یه لبخند هیز بهم زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا از پسره با اون نگاهای هیزش خوشم نیومد این دختره هم که تمومش و میمالوند به پسره اخرم نفهمیدم این با کامران دوسته یا با فرید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتما دیده کامران فعلا مشغوله گفته این یکی و بچسبم نپره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره ساعت 10 اقا رضایت دادن تا بریم به زور این چندشاعت و تحمل کرده بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو ماشین چشام و بسته بودم و به اهنگ خط و نشون امیرعلی که داشت پخش میشد گوش میدادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با واستادن ماشین چشام و باز کردم ولی با دیدن جایی که نگه داشته بود تعجب کردم و برگشتم سمت کامران داشت با گوشیش ور میرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا واستادی اینجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهم نگاه کردو گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حوصله خونه رو ندارم پیاده شو یکم قدم بزنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودمم اصلا حوصله نداشتم برم تو اون خونه بزرگ و از تنهایی دق کنم واسه همین بدون هیچ حرفی پیاده شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اروم کنارهم راه میرفتیم ولی هیچ حرفی نمیزدیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن بوفه ای که وسط پارک بود وفاصله نسبتا زیادی باهامون داشت دلم هوای پفک لینا کرد ولی اصلا دوست نداشتم به کامران بگم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حسرت داشتم راه میرفتم ولی اخر دیگه نتونستم تحمل کنم حتما باید میخورم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وگرنه چشاش بچم کاج میشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یاداوری نی نیم لبخندی زدم که کامران گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیه واسه خودت جک میگی و میخندی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه یاد یه چیزی افتادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم طرفش و زل زدم تو چشاش وهیچی نگفتم چشاش دیوونه کننده بود اونم منتظر زل زده بود تو چشام واسه اینکه بحث و عوض کنم گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من پفک کیخوام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میگم پفک میخوام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه بچه شدی؟بیخیال بابا حوصله داری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه فقط بچه ها پفک میخورن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیخیال اومدیم قدم بزنیم نه اینکه پفک بخوریم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه خسیس گفتم و با حالت قهر رفتم سمت یه نیمکت و روش نشستم و با گوشیم ور رفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اومد طرفم و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیل خوب قهر نکن میخرم برات

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیخوام دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همونطور که از کنارم رد میشد گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی بچه ای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اروم گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس چرا نذاشتی بچگیم و کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهی کشیدم و به ساعتم نگاه کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیه خانومی طرفت کاشتت نیومده؟اشکال نداره خودمون در خدمتتیم خانومی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو بلند کردم و به سه تا پسری که روبه روم واستاده بودم نگاه کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که یکیشون سوتی کشیدو گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اولل عجب لعبتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عجب لبایی جون میده واسه خوردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفاشون خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین و اخم کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خاک تو سر پسره که همچین دافی و قال گذاشته بیا عزیزم پیش خودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم یکیشون اومد طرفم واسه همین از جام بلند شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اییییییییییییییییی جووووووووووووون عجب هیکل سکسی داری خانومی بیا یه شب باما قول میدم بهت بد نگذره پول خوبیم بهت میدیم خانومی فقط ارزون حساب کن مشتری شیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدم خودشو دوستای جلف تر از خودش زدن زیر خنده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همش تقصیر خودم بود اگه به خازر لجبازی با کامران اینجوری تیپ نمیزدم و ارایش نمیکردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الان یه همچین بی سر و پاهایی جردت متلک انداختن نداشتن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راه افتادم طرف بوفه ای که کامران رفته بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون پسرام پشت سرم راه افتاده بودن با دستی که روی ب.ا.س.ن.م قرار گرفت جیغی زدم و برگشتم طرف پسره و همچین خوابوندم تو صورتشو شروع کردم به فحش دادن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ترس داشتم سکته میکردم اون نقطه از پارکم هیچکس نبود سعی کردم اصلا نشون ندم که ترسیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از پسرا از پشت خودشو بهم چسبونده بود و داشت خودشو بالا وپایین میکرد و ای جون ای جون میگفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم ازش جدابشم که دستشو دورم حلقه کرد و اون پسرای دیگم میگفتن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ارمان زنگ بزن داوود ماشین و بیاره بریم خونه ما کسی نیست یه شب توپ بااین خانومی داشته باشیم بعدم دتشو کشید رو لبم وگفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اووووووووومممممممم جون دارم لحظه شماری میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن قامت کامران زدم زیر گریه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسری که از پشت بغلم کرده بود گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیه عزیزم لذت نمیبری؟اشکال نداره مهم منم که دارم لذت میبرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامران با عصبانیت و قدم های تند داشت بهمون نزدیک میشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کفشام که پاشنه 10 سانتی نوک تیزی داشت محکم کوبوندم تو پای پیری که پشت سرم بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخی کرد و ولم کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع اومدم برم طرف کامران که اون یکی پسره دستمو وگرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا خانومی به همین زودی میخوای بری؟در خدمت باشیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامران از پشت گردن پسره رو گرفت که پسره ولم کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-که میخوای درخدمتش باشی اره عوضی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اخ اخ ولم کن به توچه اصلا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نشونت میدم به من چه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدم محکم از پشت زد تو کمر پسره که باعث شد پسره نیم خیز رو زمین بیوفته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع دوییدم و پشت کامران پناه گرفتم و از پشت بلوزشو تو دستم گرفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوستای پسره اومدن و با کامران درگیر شدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد چند دقیقه که دیدن نمیتونن با کامران مبارزه کنن بعد چندتا فحش رکیک ازمون دور شدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بینی کامران داشت خون میومد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع از تو جیبم دستمال برئاشتم و خون دماغ کامران و باهاش پاک کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق هقم تموم نمیشد کامران رو نیمکت نشسته بود و منم روبه روش زانو زده بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بسه ساکت باش بهار سرم و بردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدم من و کنار زدو پفکایی که رو زمین پرت کرده بود برداشت و گرفت طرفم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا اینم پفکت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیخوام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بگیر حوصله ندارم به قران میزنم همینجا لهت میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جدیت تو صداش ترسیم از دستش گرفتم بعدم پشت سرش راه افتادم سمت ماشین تا توی ماشین نشستم دادش رفت هوا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه جلف بازی دراوردی که این طوری داشتن باهات لاس میزدن؟ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واسه من که شوهرتم ازین ارایشا نمیکنی بعد واسه هر بی پدر و مادری که توخیابونه واسم لبات و سرخ میکنی و عین هو دخترای خیابونی خودت و درست میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گریه گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به خدا من کاری نکردم داشتم میومدم پیش تو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خفه شو دهنت و ببند نمیخوام صدای نحست و بشنوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا خود خونه اشک میریختم و کامران با عصبانیت رانندگی میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تارسیدیم سریع از ماشین پیاده شدم وبا گریه رفتم تو اتاقم و در وبستم با همون لباسا رو تخت افتاده بودمو گریه میکردم ونفهمیدم کی خوابم برد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حس اینکه کسی داره لباسام و در میاره با وحشت بلند شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامران که دید ترسیدم گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بگیر بخواب منم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر مانتوم فقط لباس زیر داشتم ،داشتم از خجالت اب میشدم دستمو گذاشتم رو دست کامران و گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودم عوض میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم بهم نگاه کردو هیچی نگفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جام بلند شدم منتظر بودم که کامران بره بیرون ولی اون گرفت رو تختم دراز کشیدو چشاش و بست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اروم گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اروم گفتم: میخوای اینجا بخوابی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اره اشکالی اره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر بهم نگاه کرد. فقط با مظلومیت نگاش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماشو بست و گفت: سریع لباستو عوض کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم وایستادم وقتی دیدم چشماشو باز نمیکنه,پشتم رو کردم بهش و مانتومو در اوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم د

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نبال یه لباس پوشیده توی کمدم میگشتم,وقتی تی شرت مشکیمو پیدا کردم برگشتم طرفش تا ببینم چشماش بستس یا نه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که تا برگشتم دیدم چشماش بازه و چار چشمی داره منو نگاه میکنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع برگشتم و گفتم:چشماتو ببند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با احساس اینکه کامران پشت سرمه,چشمامو بستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و نفسمو تو سینم حبس کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش دور کمرم حلقه شد با ناله گفتم:کامران

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی زمین بلندم کرد و رو تخت خوابوندم خودشم روم خیمه زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیکه داشتم احساس خطر میکردم:_ کامران من حاملم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواهش میکنم!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روم خم شدو لبام و محکم بوسید و پاشد رفت از اتاق بیرون سریع بلند شدم لباسمو پوشیدمو شلوارمم با شلوارک سیاهم عوض کردم و خزیدم زیر پتو از فکر اینکه اگه کامران مثل اون دفعه به حرفم گوش نمیکرد تنم لرزید معلوم نبود چه بلایی سر بچم میومد چشام و بستم هنوز به 3 نرسیده بود خوابم برد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز جمعه بود زود بیدار شدم و رفتم اشپزخونه لبم به خاطر گازی که دیشب کامران گرفته بود کبود شده بود داشتم صبحونه رو اماده میکردم که کامرانم سر رسید ازش هم به خاطر کار دیروزم و کاری که میخواست باهام بکنه خجالت میکشیدم اروم به کامران که با یه شلوارک مشکی و رکابی مشکی جلوم بود سلام دادم اونم سرشو تکون داد و خمیازه ای کشید و پشت میز نشست سریع صبحونمو خوردم به کامران گفتم -تموم شدی صدام کن بیام جمع کنم محلم نداد خیلی ازین کارش ناراحت شدم با بغض اومدم و رفتم تو اتاقم روی تختم دراز کشیدم و اروم اروم اشک میریختم نمیدونم چرا حرکات کامران واسم مهم شده بود با کمترین بی اعتناییش یا دعواش میزدم زیر گریه یا بغض میکردم برای اینکه حال و هوام عوض بشه تصمیم گرفتم برم تو حیاط لباسامو عوض کردم و با یه شلوار ورزشی همراه با سیوشرت مشکیش پوشیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهامم دم اسبی بستم و رفتم تو حیاط وقتی داشتم از جلوی کامران رد میشدم متوجه نگاه خیره اش به خودم شدم -کجا؟ با لحن مظلومی گفتم -حوصلم سر رفته میخوام برم تو حیاط -با اجازه کی؟ -نمیخوام برم سفر قندهار که تو همین حیاطم میترسی فرار کنم خودتم پاشو بیا سرشو تکون داد منم زدم بیرون اهنگ ارومی گذاشته بودم اروم اروم قدم میزدم با احساس اینکه یکی داره دنبالم میاد برگشتم با دیدن چیزی که پشت سرم بود جیغی زدم وکامران و صدا کردم سگ سیاه و زشت کامران داشت دنبالم میومد ترسیده بودم و فقط کامران کامران میکردم من عقب عقب میرفتم وسگم با هرقدم من میومد جلو -گمشووووووووو فقط جیغ میزدم دیدم کامران با دو از خونه اومد بیرون با دیدن من و اون سگ زشتش زذ زیر خنده بلند داد زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زهرمار،تورو خدا بیا این سگ زشتتو از من دور کن -حقته -کامران به خدا الان پس میوفتم جون هرکی که دوست داری سگه خواست به طرفم خیز برداره که جیغ بلندی کشیدم و دستام و جلوی چشمم گرفتم کامران سوتی زدو گفت -سالییییییییی بدو بیا اینجا پسر سگ زشت با صدای کامران به طرفش دویید و جلوی پاش واستاد کامرانم زانو زدو سگ و نوازش کرد منم ازین فرصت استفاده کردم و دوییدم سمت خونه که پارس سگه بلند شد نزدیکشون که رسیدم اروم اروم داشتم از کنارشون رد میشدم که کامران دستمو گرف و کشید طف خودش با التماس گفتم -کامران تورو خدا ولم کن ،جون من -بیا بابا بالاخره که چی تو قراره تا اخر عمرت اینجا باشی نمیشه که تا میای بیرون جیغت بره هوا فکر کن من امروز نمیبودم تو میخواستی چیکار کنی؟ با لجبازی سعی داشتم دستمو از دستای قدرتمندش بکشم بیرون -

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولم کن خوب بفروشش اینجوری منم راحترم -عمرا اگه شده تورو بفروشم این و نمیفروشم از حرفش خیلی ناراحت شدم هیچی نگفتم و سرم و انداختم پایین اونم که فهمید حرف بی ربطی زده گفت -ببخشید اصلا حواسم نبود چی گفتم حالا بیا به خدا حیوونه بدی نیست خیلیم خوبه بعدم دستی رو سر سگه کشدو گفت -مگه نه سالی؟ سگه پارسی کرد که من زیر خودمو خیس کردم و جیغ زدم کامران خنده ای کردو دستمو کشیدو رو پاش که قایم بود نشوند سگه دقیقا جلوم بود چشام و از ترس بستم و سرم و تو سینه کامران قایم کردم -کامران من دارم سکته میکنم تورو خدا بگو بره اونور -نمیشه باید باهاش دوست بشی -نمیخوام خودم و تو بغل کامران قایم کرده بودم و میلرزیدم صدای جدی کامران باعث شد بیشتر بهش بچسبم -بهار چشات و باز کن تا چشام و باز کردم دیدم سگه کنار پامه از وحشت از هوش رفتم ودیگه هیچی حالیم نبود با صدای دونفر که بالای سرم پچ پچ میگردن چشام و باز کردم -بیا اقای مجنون اینم خانومت با این حرفش کامران سریع به طرفم چرخید -بهار خوبی.؟چت شد تورو دختر همون موقع احساس کردم دارم بالا میارم با دستم به اون خانومه فهموندم اونم سریع واسم سطل اورد و گذاشت جلوم بیحال روی تخت افتادم که خانومه گفت -چرا بالا اوردی؟واستا برم دکتر و صدا کنم گفتم -نمیخواد حاملم -اوه اوه دختر پس واجب شد حتما به دکتر بگم بعدم سریع از اتاق زد بیرون کامران اومد کنارم و دستم و گرفت -بهار خوبی؟ بهش نگاه کردم دلم واسش سوخت واسه همین لبخند بیجونی زدم و گفتم -خوبم نگران نباش دکتر اومد و بعد معاینه رو به کامران کرد -به خانومتون استرس وارد شده شما باید بیشتر مراقب باشین هرگونه استرس و هیجان واسه خودشو بچش بده -بله خانوم دکتر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ایشون سرمشون تموم بشه مرخصن میتونید ببریدشون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامران تشکری کردوروبه من گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من برم کارای ترخیصتو انجام بدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادم و از پشت رفتنش و نگاه کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینقدر گرستم بود اصلا حوصله اینو نداشتم برم خونه و ناهار درست کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمم تموم شده بود و منظر کامران نشسته بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شالمو درست کردو صورتمو اب زدم به خودم نگاه کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط مانتو شال و تنم کرده بود شلوارم همون شلوار ورزشیم بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونمو و بالا انداختم و با خودم گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه اشکالی داره تا همین چند وقت پیش مد بود باهمین شلوارا برن بیرون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا مام یه روز پوشیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون موقع اومد کامران اومد تو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اماده ای ؟بریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار کامران راه افتادم همه یه جور خاصی نگامون میکردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو ماشین ساکت بودیم که کامران گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بریم رستوران

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کله قبول کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در یک رستوران نگه داشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی میکردم اروم اروم بخورم ولی نمیشد وقتی تموم کردم سرم و که بالا گرفتم دیدم کامران خیره شده به من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سر گفتم هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زددو گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سیرشدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پرویی گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جاش بلند شد و رفت حساب کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو برگردوندم و اطرافم و دید زدم یه چند تا دختر بودن که زل زده بودن به کامران یکیم از یکی دیگه زشت تر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه ای بالا انداختم و ازجام بلند شدمو ومنتطر کامران موندم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامران که اومد باهمدیگه از جلوی دخترا رد شدیم و یه پوزخند مسخره تحویلشون دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجب دوره زمونه ای شده به خدا انگار نه انگار که من بااین نره غول اومدم ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوار ماشین شدیم پشت چراغ قرمز واستاده بودیم با دیدن سیسمونی که اونطرف خیابون بود با ذوق برگشتم طرفش و گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای کامران دور بزن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب برگشت طرفم و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واسه چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون سیسمونیرو نگاه چقده چیزای خوشگلی داره دور بزن دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند سرشو تکون داد و راهنما زدو دور زد اونزرف خیابون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع از ماشین پیاده شدم و منتظر کامران موندم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامران دستمو گرفت هیچ تلاشی نکردم دستمو بکشم بیرون تا همینجاشم که نگفته بود این بچه قرار نیست به دنیا بیاد خودش کلی بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ذوق به لباسای بچه گونه نگاه میکردم و از هرکدوم که خوشم میومد با ناز برمیگشتم طرف کامران و میگفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این نازه مگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید