دختری بنام عسل که در شمال زندگی میکنه،تهران دانشگاه قبول میشه و با دوستش رها تو تهران خونه مجردی میگیرن.هردو فکر میکنند خونه روبه رویی تاابد خالیه اما غافل ازاینکه باشروع شدن دانشگاه خونه روبه رویی هم خونه مجردی پسرونه میشه.اما…اونها که خبر ندارن …

ژانر : عاشقانه، طنز

تخمین مدت زمان مطالعه : ۴ ساعت و ۴۴ دقیقه

مطالعه آنلاین ساختمان دو واحده
نویسنده: حدیثه اسماعیلی

ژانر: عشقانه – طنز

خلاصه رمان:

دختری بنام عسل که در شمال زندگی میکنه،تهران دانشگاه قبول میشه و با دوستش رها تو تهران خونه مجردی میگیرن.هردو فکر میکنند خونه روبه رویی تاابد خالیه اما غافل ازاینکه باشروع شدن دانشگاه خونه روبه رویی هم خونه مجردی پسرونه میشه.اما…اونها که خبر ندارن …

قسمتی از رمان ساختمان دو واحده :

منم که این چیزا حالیم نبود.رفتم طرف در و سعی کردم درو باز کنم که یادم افتاد قفلش کنم.قفلو سریع چرخوندم در بلافاصله باز شد.در که باز شد ۱۵جفت چشم زوم شد رومن.کنارشون زدمو رفتم تو حال شروع کردم به جیغ زدنو بالا پریدن.میون دادو هوارام هم گفتم: …

ادامه رمان:

به نام خدا

با استرس لبتابو روشن کردم.دستم میلرزید اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم.به هیچکی نگفته بودم که الان میخوام نتایج کنکورو نگاه کنم.در اتاقمو کامل بسته بودم قفلم کرده بودم یهو یکی نیاد تو!میدونم کنکورمو خوب دادم ولی منم دیگه!تو خانواده به اسم عسل استرسی معروفم!البته به فضول خانوم هم معروف هستما...بگذریم.وقتی اسم سایتو زدم وارد سایت شدم با استرس دنبال اسمم میگشتم،که یهو.اون پایین نوشته بود عسل معاف.اصلا به بقیش نگاه نکردم چنان جیغی زدم که صدای جاروبرقی مامانم قطع شد.پریدم بالا و واسه خودم کلی جیغ زدم.کلی هم هورا میکشیدم.یهو دیدم یه مشت آدم به در اتاق میکوبن و پشت سرهم میگن:

سالمی؟؟؟

منم که این چیزا حالیم نبود.رفتم طرف در و سعی کردم درو باز کنم که یادم افتاد قفلش کنم.قفلو سریع چرخوندم در بلافاصله باز شد.در که باز شد 15جفت چشم زوم شد رومن.کنارشون زدمو رفتم تو حال شروع کردم به جیغ زدنو بالا پریدن.میون دادو هوارام هم گفتم:

دانشگاااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااا قبول شدممممممممممم!

منتظر بودم کلی واسم دست بزنن.ولی هیچ صدایی ازشون درنیومد.وایسادم و بهشون نگاه کردم که دیدم 6 تا آدم بعلاوه مامانم دارن بهم نگاه میکنن!یاامام زمان اینا کین.صورتمو کج کردمو گفتم:

شما کی اومدین؟؟؟؟؟؟؟

بهنام یدونه آروم کوبید تو پیشونیشو چشاشو بست!یهو یه ایل آدم دوییدن طرفمو شروع کردن به جیغ و دادو هورا کشیدن و تبریک گفتن.نه مثل اینکه هنوز جو هست.منم که دیدم جو مناسبه عین اونا شروع کرده به جیغ کشیدن!چند دقیقه بعد که اوضاع آروم شد تازه متوجه شدم که بهنام و بهار،ندا و نوا،عرفان وعلی توی خونه ان.بهنام و بهار دخترداییو پسر داییمن!ندا و نوا هم دخترخاله هام.عرفان داداش بزرگم و علی داداش کوچیکمه!عرفان و علی هیچی بقیه باز چتراشونو باز کردن اینجا؟؟؟؟ندا و نوا دو قلوان که یه سال از من کوچیکترن.بهارهم سن و بهنام از من بزرگتره.لبمو کج کردمو گفتم:

تا کی چتراتون اینجا بازه؟؟؟

بهنام لم داد روی مبلو گفت:

حالا حالا ها هستیم

_ مامانتینا کجان؟

_ خونه مامان جون

(مامان بزرگم)مامانم گفت:

عسل یعنی چی تا کی چتراتون اینجا بازه.زشته

و بعد لبشو گاز گرفت.شونه ای بالا انداختمو گفتم:

خب راس میگم دیگه

عرفان بحثو عوض کردو گفت:

حالا چی قبول شدی؟؟؟؟

_نمیدونم

چشای عرفان گرد شدو گفت:

نمیدونی؟؟؟؟

_من فقط اسممو دیدم همین

سریع رفتم تو اتاق که همه پشت سرم اومدن.8 نفری به لبتاب زول زدیم!عرفان نچی کردو گفت:

معماری

من واسه خودم دست زدم که نوا یه پس گردنی زدو گفت:

بابا معمار آینده

عرفان ادامه داد:

تهران...تهران قبول شده

سری تکون دادم.علی گفت:

خوبه دیگه.بری تهران به ما اینجا کلی خوش میگذره

بالبخند گفتم:

به منم کلی خوش میگذره

اخم کردو جواب نداد.علی، یه پسر 16 سالس که تازه یاد گرفته غیرتی باشه.خیلی هم غیرتیه.اصلا نگا نمیکنه یارو کیه میره یقشو میگیره ولی عرفان اینجوری نیست.غیرتیه ولی نه مثل علی که بیاد دعوا کنه!خلاصه لبتابو خاموش کردمو بعد سوال پیچ کردنشون فهمیدم نوید(داداش ندا و نوا) هم تو راهه و قراره یه نفر دیگه به جمع چترا اضافه بشه!این بچه ها هر تابستون جمع میشن شمال.خاله و داییم میرن خونه مامانبزرگم!ولی این بچه ها میان خونه ما!معمولا یه هفته ایناام میمونن!و تو اون تایمی که من با استرس رفته بودم تو اتاقو درو قفل کرده بودم اینا اومده بودن.ساعت یک ظهر بود منم خیلی گشنم بود.خواستم چیزی بگم که مامان نهارو آورد.با دیدن غذا همه مشغول خوردن شدیم.صدا از هیچکی در نمیومد.سرمو بالا گرفتمو با تاسف سری تکون دادم.چنان افتاده بودن رو بشقاب که انگار از آنگولایی،جایی فرار کردن...مامان که ته دیگو آورد سر همه اومد بالا.سریع گفتم:

فقط کافیه به من نرسه چنان میزنمتون که خودتونم نفهمین.

بهنام گفت:

پس خودمونو واسه یه کتک خوردن حسابی آماده کنیم

و همه یهو ریختن رو بشقاب ته دیگا.بعد از چند دقیقه همه با یه ته دیگ به جای خودشون برگشتن و تنها چیزی که تو سفره بود بشقابی پراز خالی بود.هیچــــــــــــــــــ� �ـــــــی توش نبودا هیچیییی.یعنی من با خرس حرف زده بودم برام ته دیگه میذاشت.با تعجب به مامانم نگاه کردم که دیدم اونم داره با چشای اندازه لیوان به بشقاب نگاه میکنه.سرشو بالا آوردو یه چشمک به من زد.این یعنی تو قابلمه هنوزم ته دیگ هست.یه لبخند دندون نما زدم و سریع همه غذامو خوردم.بعد حمله ور شدم به طرف آشپزخونه.در قابلمرو باز کردمو با دیدن اون همه ته دیگ ذوق زده شروع به خوردن کردم که یهو بهار اومد تو آشپزخونه.سریع ته دیگارو زیر برنج قایم کردمو درشو گذاشتم.بهار مشکوک گفت:

چیکار میکردی؟؟؟؟

_هیچ کار خاصی انجام نمیدادم

رفتم طرفشو گفتم:

بیا بریم دیگه

جون ته دیگ درخطر بود باید میبردمش بیرون...خلاصه به کمک هم ظرفارو جمع کردیم و منو بهار ظرفارو شستیم.چنان جدی ظرف میشست انگار داره لباس عروسی میشوره. ظرفارو که شستیم مامانم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها برید لطفا استراحت کنید.بعد از ظهر هرکاری میخواید بکنید.خواهشا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون میدونست بچه ها سرو صدا میکنن و نمیذارن مامانم بخوابه.مامانمم اگه یه روز ظهر نخوابه شبش ساعت هشت شب بخیرو میگه.بهاره و ندا و نوا اومدن تو اتاق من بهنام هم رفت تو اتاق علی و عرفان.بچه ها چون خسته راه بودن دو دیقه ای خوابشون برد ولی من تازه یاد دانشگاهم افتادم.معماری تهران قبول شدم.یعنی بابا میذاره برم؟؟؟؟عرفان و علی چی؟؟؟یعنی باید برم تو خوابگاه؟؟؟چجوری خوابگاه پیدا کنم؟رها رها رهاااااااا.عالیه.رها رو اصلا یادم نبود.سریع گوشیمو برداشتم شمارشو گرفتم که یچیزی شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موجودی کافی نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اههههه مسخره.الان چه وقت این حرف بود.بیخیال گوشیم شدم و رفتم تو پذیرایی و تلفنو برداشتم.تند تند شماره رها رو گرفتم که یه بوق نزده برداشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_روگوشی خوابیده بودی؟؟؟؟بذار یه بوق بخوره بعد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داشتم سوزن بازی میکردم.سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام رهااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااا.خوبی؟� �؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مرسی.چقد خوشحال

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نتایج دانشگارو نگاه کردی؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگه اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وای.آره اومده برو ببین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باشه میرم.توچی قبول شدی حالا؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_معماری.تهران برو ببین رها بدو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مبارکه.باشه باشه.خدافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و سریع قطع کرد.بیچاره چقد هول شد.رها دوست صمیمی من و اونم شمالیه.ما از دبیرستان درسامون خیلی خوب بود.کنکورمون رو هم عالی دادیم.انتخاب رشته هامونم مثل هم بود.رتبه کنکورمون اومده بود خوب بود ولی فکر نمیکردم که تهران قبول شم. معماری و هردومون انتخاب کردیم.امیدوارم اونم مثل من تهران قبول شده باشه!گوشی تو دستم بودو تند تند دعا میخوندم که اونم تهران قبول شده باشه.نمیدونم شاید معجزه بود یا شروع زندگی جدید من.ده دقیقه بعد تلفن زنگ خوردو تنها چیزی که من شنیدم جیغ رها بود که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معماری تهران

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا باورم نمیشد.شاید این چیز امکان نداشته باشه ولی به نظر من یه معجزه بود که هردومون یچیز رو قبول شدیم.باخوشحالی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راست میگی؟؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره به جون عسل.معماری تهران.عسل دیدی عین هم شدیم؟معماری تهران هردوموووووون.تو یه دانشگاه عسل.باورت میشه؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب اشتباه میکنی باید باورت شه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وای استرس دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میذارن بریم تهران آخه؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو به اینا فکر نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگه میشه؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عسل انقد استرس وارد نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خیله خب.خدافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ناراحت شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه عزیزم خدافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفنو قطع کردم و گذاشتم سرجاش.همینطور که میرفتم تو اتاقم به بابام فکر میکردم.بابام یه شرکت فروش مصالح ساختمانی داشت.امروز هم اونجا بود.فکر خوبیه.سریع به اتاق رفتم وایسادم جلو آینه.به خودم نگاه کردم.همه بهم میگفتن بهم نمیاد هیجده سالم باشه.یابیست و دو.یا بیست و سه.ولی خب من هیجده سالمه چرا سن منو انقد بزرگ میکنن؟موهام قهوه ایه روشنه واز بچگی هم گونه هام تقریبا عین اونایی بوده که پروتز کردن.چشمای طوسی.دماغ معمولی لب هم معمولی.قدم هم 170.لاغرم.ولی من نمیدونم چرا میگن بهت نمیخوره.بیخیال این فکرا شدمو رفتم آروم در کمدو باز کردم.یه مانتوی آبی نفتی با شلوار مشکی.یه روسری آبی هم برداشتمو سریع سرم کردم.کیفمو گوشیمو و همچنین سوییچ مامانمم برداشتمو از خونه بیرون رفتم.تند کتونیمو پام کردمو از خونه عین جت پریدم بیرون.سوار پرشیای خوشگل مامان شدمو سریع خودمو به شرکت بابا رسوندم که یکم دور بود.اصلا صبر نداشتم.سر راه ترمز زدم یه شیرینی هم خریدم.وقتی رسیدم بعد پارک کردن ماشین وارد ساختمون شدم.استرس داشت از سرم بیرون میزد.وقتی به طبقه مورد نظر رسیدم خودمو به منشی رسوندم.تا منو دید سریع از جاش بلند شدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلام خانوم معاف.خوش اومدین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام خانوم کریمی.بابا هست؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله.بفرمایید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع به طرف اتاق رفتم و دوتقه به در زدم.با شنیدن بفرمایید خواستم وارد شم اما اول یه نفس عمیق کشیدمو بعد لبخند زدم.در اتاقو که باز کردم بابا اول با دیدن من تعجب کرد اما بعد لبخند زد.از جا بلند شدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به به!تک دخترم.خوش اومدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام بابا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باهاش روبوسی کردم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست پرم که اومدی!خبریه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بعلـــــــــــــــــه.شیر ینی قبولی دانشگاهه دخترتونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا چشاش برق زد. یه لبخند از ته دل زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مبارکــــــــــــــــــــ ـــــه.پس این شیرینی خوردن داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرینی رو باز کردم.شیرینی مورد علاقشو خریده بودم.بابا یه دونه خوردو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب...حالا کجا؟؟؟چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_معماری تهران!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توقع داشتم بابا اخم کنه ولی لبخندی زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آفرین.تهران.خبر خوبی بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مرسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دایینا اومدن؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره خالینا و دایینا اومدن .البته خودشون نه بچه هاشون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پس زیادیم.منم شب با شیرینی میام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب همینو میبریم دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اینو که الان اینجا پخش میکنم تموم میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و پس از گفتن این حرف خانوم کریمی رو خواست و اون هم اومد.بابا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این شیرینی رو پخش کن.دخترم دانشگاه قبول شده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم کریمی لبخند زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مبارک باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی ممنون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون هم لبخندی زد. شیرینی رو گرفت و خارج شد.یکم من من کردموگفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جانم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_رها هم عین من...تهران قبول شده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چقد خوب.میتونید باهم باشید خیال منم راحت تره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی با این حرفش قلب من دومتر زیرش خالی شد.یعنی من عاشقتممممممممممم.با هیجان گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی...میذارین من برم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا چشاشو گرد کردو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این چه حرفیه.دخترم شبو روز داشته درس میخونده بعد من نذارم بره؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مرسی بابا مررررررررسی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_البته شب با هم صحبت میکنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باشه.من برم بابا دیر میشه.زود بیا خونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا سری تکون داد و خداحافظی کرد.سریع از شرکت بیرون اومدمو سوار ماشین شدم.تاخونه واسه خودم دنیایی داشتم.اصلا حالم یجوری بود که هرکی میدید فکر میکرد من دیوونه ام.صدای آهنگو زیاد کرده بودمو میرفتم.وقتی رسیدم خونه یه دویست و شیش جلو در بود.ماشین کیه؟؟؟ماشینو پارک کردم.دروبا کلید باز کردمو وارد ساختمون شدم.وقتی در اصلی رو هم با کلید باز کردم متوجه شدم همه ازخواب بیدار شدن و دارن بستنی میخورن.مامان با دیدن من که کفشام دستم بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کجا بودی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_رفته بودم پیش بابا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخی.نتونستی یکم صبر کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه نتونستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم چرخید و متوجه نوید شدم.پسر جک فامیل.روبهش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علیک سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لیس به بستنیش زد.بعد برگشت طرف منو سری تکون دادو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد یه لیس دیگه به بستنیش زد.خاک برسرت مرد مگه اینجوری بستنی میخوره؟؟؟کفشمو گذاشتم تو جا کفشیو رفتم تو اتاقم.یه تنیک پوشیدم.شالم رو هم سرم کردمو اومدم بیرون.بعد این که منم بستنیمو خوردم مامانم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با جمع پسرها صحبت میکنم.شام امشب با همتونه.هرچی میخواید باید درست کنید چون دخترم دانشگاه قبول شده مهمون شماییم.مامان باباهاتونم میان با مادرجون پدرجون.پس حواستون باشه ضایع نشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منو بهار زدیم زیر خنده.نوید شروع کرد به صرفه کردن.از جاش بلند شدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باور کنید من اومدم یه سر بزنم برم من واسه خوردن شام برمیگردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عرفان دستشو گرفت کشیدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بشین سرجات شام اتفاقا با خودته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم شونه ای بالا انداختو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه هرکاری دوست دارید بکنید واسه شام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندا سریع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راستی شستن ظرفاهم با خودتونه ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بشکنی زدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راس میگه راس میگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام سری تکون دادو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقا من وظیفه شاد سازی گروه رو انجام میدم.من دست میزنم شما بپزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جدی پاشید کارارو انجام بدید گشنمونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام یه پس گردنی زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی آقا 16 سالته ماشاالله بزرگ شدی بلدی غذا هم بپزی پاشو پاشو آفرین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شام دیر شه من میدونمو شماهاااا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم خاله بچه ها بیجنبه بازیو بس کنید پاشید دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راستی یکم خونرو هم تمیز کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و فرصت حرف به هیچکیو نداد.بهنام پاشد یه دستمال بست دورکلش وخواست گردگیری کنه که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله اینجا اصلا کثیف نیست من چیو تمیز کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معلومه که کثیف نیست.قبل اینکه شما بیاین گردگیری کردم ولی الان شما دوباره انجامش بدین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام سری تکون دادو شروع کرد.علی جارو میکشید.نوید شروع کرد به کباب درست کردن عرفانم برنج گذاشت!عرفان دمکنیو گذاشت رو سرش و پیشبندم بست و مثلا داشت به نوید آموزش میداد.نوید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عرفان بپیچونیم بریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عرفان با ملاقه زد تو سرشو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غذاتو بپز عجیجم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد صداشو جدی کردو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این همه کار میکنم که بدم توعه گوریل شکمو بخوری؟توام که پول نمیدی بریم بیرون من باید حساب کنم.پس بشین غذاتو بپز

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مااینور ترکیده بودیم ازخنده.تقریبا دوساعت بعدغذا حاضر شد.حالا تازه ساعت6 بعد از ظهره.عرفان سرشو خاروندو بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان برنج داره میپزه چیکارش کنم؟؟؟؟ساعت شیشه تازه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من تقلب نمیرسونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام با تاسف گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیوانه ساعت چهار برداشتی برنج گذاشتی همین میشه دیگه.دانشمند باید الان زیرشو خاموش کنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عرفان هم همونکارو کردوگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیطون واسه خودت خانومه خونه ای شدیا وقت شوهر کردنته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام با ناز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من میخوام ادامه تحصیل بدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و عرفان درجواب گفت:زارت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منو دخترا وارد اتاق شدیم مامان هم قرار بود بره خونه مادر بزرگم.بهار گفت:بچه ها بیاید ببینیدو گوشیو گذاشت وسط.از دونه دونه کاراشون فیلم گرفته بود.اینو کی گرفت؟؟؟؟؟؟؟؟خودش جواب داد:انقد یواشکی فیلم گرفتم هیچکدومتون نفهمیدید...ماام کلی خندیدیم.تقریبا ساعت 8همه مهمونا اومدن.باباهم با یه بسته شیرینی اومده بود.پسرا سریع شامو آوردن.خوردیم غذارو...ولی بزور خوردیم... علی هم مثلا سالاد درست کرده بود.کاهو رو دو نصف کرده بودو انداخته بود تو ظرف.انقد کاهوهارو بزرگ خورد کرده بود هرکی فقط دو تیکه برمیداشت.غذا که تموم شد پسرا جمعش کردنو ظرفارو شستن.برای اولین بار خوب بود.خاله و زنداییم هم کلی بهم تبریک گفتن.داییم بحث اصلیو باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب حالا محمد(اسم بابامه)چه تصمیمی داری؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من با آقای دادفر(بابای رها.تنها رفیق فاب بابامه)صحبت کردم.تصمیم گرفتیم دوتامون پول بذاریم نزدیک دانشگاشون براشون خونه اجاره کنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.انقد ذوق کرده بودم نزدیک بود جیغ بزنم.ولی نمیشد بروزش داد.لبخند دندون نمایی زدم و هیچی نگفتم.دایی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر خیلی خوبیه.عسل هم کلی پیشرفت میکنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و شروع کردن به بحثای متفرقه.بهنام گفت:عسل میای جرئت حقیقت؟؟با لبخند به اونها ملحق شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه این بچه ها تا یه هفته خونه ما چتر شدن.میگم چتر مامانم میگه زشته.انقد باهاشون شوخی کرده بودیم دیگه عادت کرده بودن.از فردای رفتن اونا هممون به فکر خونه و وسایلش بودیم.باباینا دنبال خونه بودن و آخرشم یه خونه تو طبقه پنجم یه آپارتمان نزدیک دانشگاه اجاره کردن.منو رهاهم میرفتیم وسایل خونه بخریم.خدایی مگه نباید همچی خوشگل باشه؟خونه مجردیه ولی باید در حد توان شیک باشه دیگه.وقتی من میتونم چیزارو باهم ست کنم چرا نکنم.این رهای پررو ام که همش گیر میداد آخرشم با عصبانیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میزنم تو دهنتا.جهاز نمیخری که!آخه کی جعبه دستمال کاغذیو با مبل خونه ست میکنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جلوه قشنگ تری داره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به کارم ادامه دادم.بعد خریدن وسایلا و انتقال اونها به تهران قرار بر این بود فردا که نهم مهر بود ما به تهران بریم و کارای دانشگامونو انجام بدیم.چون کارا زیاد بود تا زمان شروع دانشگاه تهران میموندیم.فردا صبح با رها به تهران میرفتیم.ساعت 6 بعد از ظهر بود که کمکم حالو هوای ناراحتی تو خونه ما پیچید.عرفان از این ناراحت بود که چرا ما خونه مجردی گرفتیم.میگفت دوتا دختر تنهاتو شهر غریب امنیت ندارن.خوب شد بااین حرفاش بابا خونه رو بیخیال نشد.آخرشم عرفان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس من هروقت دلم بخواد میرم بهشون سر میزنم به من هم ربطی نداره که چه روزی باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از خونه رفت بیرون...یاامام زمان.عرفانو تاحالا اینجوری ندیده بودم.از علی بعید نبود.ولی علی الان فقط اخم میکردو حرفی نمیزد.شامو که خوردیم معلوم بود مامان بغض داره.ظرفارو که شستیم خواستم بخندونمش که موفق نشدم.بعد از اون رو مبل نشستیم و همگی به تلویزیون زول زدیم.هیچی از فیلمش نمیفهمیدیم.خواستم یکم بحثو احساساتی کنم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من دیگه فردا میرم حلالم کنید.اگه اذیتتون کردم ببخشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من تمام سعیمو داشتم حرفم اوج حس رو داشته باشه که علی زد به بازومو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خرس گنده از تو بعید بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچی زده بودم پرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بی تربیت فردا دارم میرما

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بهتر اتاقت مال من میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان لبشو گاز گرفتو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی...زشته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و علی زد زیر خنده.وا!مثه اینکه هوا آلوده شده زده به مغز علی. داداشم داره دیوونه میشه!بعد دیدن فیلمی که اصلا متوجهش نشدن از جامون پاشدیمو هرکی به سمت اتاقش رفت تا بخوابه.منم با یه دنیا اخم رفتم تو اتاقم که یهو یه صدا اومد که من منفجر شدم از خنده.دستشویی نزدیک اتاق من بود و صدا واضح رسید.هرکی بود بی شک ترکید.صدایی که من شنیدم چیزی جز این نمیگفت.خلاصه شب با هزار جور فکرو خیال خوابیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

**********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند از جام پاشدمو به گوشیم نگاه کردم.لبخندم کاملا عصبی بود.روبه گوشیم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وا مونده ی خر میمیری انقد زنگ نزنی؟بزنم همینجا تو دیوار له شی .مسخره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از جام پاشدم رفتم طرف دستشویی که دیدم همه خوابن.چقد بدرقه خوبی واقعا.مطمعن باشم من سر راهی نیستم؟؟؟؟انگار نه انگار من دارم میرم پاشید بابا.رفتم طرف دستشویی و بعد چند دقیقه بیرون اومدو به دستشویی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم برات تنگ میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دماغمو کشیدم بالا.در اتاق پسرا باز بود.علی که خدایی نکرده عین میت افتاده بود رو تخت.عرفانم نبود.چه داداش مهربونی.پاشده رفته سرکار.همون موقع صدای آلارم گوشیه باباهم به گوش رسید و هردوشون از خواب بیدار شدن.بابا با لبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلام دختر تهرونی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلام.صبح بخیر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان سری تکون دادو به طرف دستشویی رفت.منم خودم رفتم تا صبونه رو آماده کنم.زیاد اشتها نداشتم ولی کلی نون پنیر با گردو خوردم.خوبه حالا گشنم نبود.ولی لامصب خیلی میچسبید.اصلا آدم خود به خود اشتهاش باز میشد.آخرین لقممو هم گرفتمو رفتم تو اتاق.یه مانتو تا بستونی سرمه ای با خال خالای سفید انتخاب کردم.هرموقع میپوشیدم علی میگفت شبیه یوزپلنگ شدی.چقد داداش من بی تربیته!تو آیینه براش شکلک دراوردم که همون موقع با قیافه خوابالو اومد توو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اا بازم که یوز پلنگ شدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خودتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من؟؟؟؟من الان کجام شبیه _یوزپلنگه؟مگه داریم مگه میشه؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_قیافت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست بزنتم که بابام صداش کردو رفت.خداروشکر.ادامه لباسمو پوشیدم.یه شلوار سفید و یه شال سفید.والا میپزیم تو راه.کتونیمم که اونجا بود بعدا میپوشیدمش.خلاصه همه وسایلمو آوردم بیرون.خانوادمو برای آخرین بار بغل کردم.علی درگوشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گذاشتم بری تهران از اعتماد من سوء استفاده نکنیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و یدونه محکم کوبوند پشتم که بخاطر ضربه گردنم پنج متر پرت شد جلو.باباهم دوباره همه نصیحتارو کرد مامانمم آخرش بغضش ترکیدو گریه کرد.بوسش کردمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرروز بهتون زنگ میزنم قول میدم.گریه نکن من نمیخوام ناراحتیتو موقع رفتن ببینم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان میون گریه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناراحت نیستم که خوشالم.نمیبینی اشک شوغه؟داری میری ته دیگای تو قابلمه میمونه برا من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به گریش ادامه داد.چشام شد اندازه ته دیگ.چه بدبختیم من.همه ته دیگارو که این دوتا نره غول میخورن.علی چنان زد زیر خنده و شروع کرد به مسخره کردن که باباهم خندش گرفت.لبخند ژکوندی زدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعله...فک کنم منو از پرورشگاهی جایی اوردین نه؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی با خندش ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونستی از تو جوب برت داشتیم؟؟من که گفته بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم طرفش یه بیشگون از بازوش گرفتم که جیغش داشت درمیومد.با لبخند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز به من که آدمم و از جوب اومدم تو که هنوز موجود ناشناخته ای چی میگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی خندیدو چیزی نگفت.با صدای آیفون همه از فکر بیرون اومدیم.آقای داد فر بود که میگفت زود برم پایین تا مارو ببره ترمینال.یبار دیگه همرو بغل کردم.مامانم کلی بوسم کرد.از خونه بیرون اومدمو دونه دونه وسایلمو چک کردم.همچیم بود.از ساختمون خارج شدمو در آخر نگاه آخرو به خونه ویلاییمون انداختم.به این منطقه زیبامون.به دریا.انگار خدایی نکرده دارم میمیرم.اشکم نمیومدا ولی نمیدونم چرا آب بینیم هی میومد منم مجبور بودم بکشم بالا بعد همه فک میکردن دارم گریه میکنم.نگاهی به رها انداختم.نیشش انقد باز بود آدم فک میکرد داره میره آنتالیایی،جایی.نشستیم تو ماشینو به سمت ترمینال راه افتادیم.تا اونجا فقط به جاده و باغ نگاه کردم.راستش ناراحت بودم.هم ازاینکه دارم میرم هم خیلی ناراحت شده بودم که عرفان نمونده بود خداحافظی کنه باهام.مگه داداشم نبود؟؟؟؟اصلا برم تهران کلی باهاش دعوا میکنم.الان نمیشه!آقای دادفر دم ترمینال نگه داشتو دوباره رهارو بغل کرد.وسایل هامون رو تو ماشینی که به تهران میرفتو قبلا بلیط گرفته بودیم قرار داد.ماهم بعد خداحافظی وارد اتوبوس شدیم.نگاهی به رهای خوشحال کردم.یه دختر سبزه و بانمک.قدش از من کوتاه تر بود.وقتی میخندید لپاش میرفت تو و خوشگلش میکرد.موهای مشکیش هم کلی بهش زیبایی داده بود.چشم ازش برداشتمو به بیرون چشم دوختم.اتوبوس یه ربع بعد راه افتاد.حالا منم بغضم گرفته بود اگه گریه نمیکردم میترکیدم.یاد همچی که میوفتادم مخصوصا رفتار عرفان گریم بیشتر میشد.اصلا خیلی بهم برخورده بود که نمونده بود خونه.یه قطره اشک شد دوتا...دوتا شد سه تا و همینجور ادامه داشت که رها برگشت طرفم.میدونستم قیافشو چه شکلی میکنه الان.کله صورتش مچاله میشه.رها یدونه کوبوند رو دستم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر خجالت بکش.خرس گنده سن خر پیرو داری اشک تمساحم که میریزی.اینجوری شبیه گربه میشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاخدا باغ وحش شدم رفت که.برگشتم طرفشو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میخوای حیوونای دیگه هم به من نسبت بده ها؟؟؟اگه دلت میخواد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهاشو بالا انداخت.انگشت اشارشو به طرف من گرفتو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه کن. الان اخلاقت سگ شده زبونتم میشه مثه نیش مار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی کردمو خواستم چیزی بگم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الانم عین ببر حمله میکنه به من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمامو گرد کردم.ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباستم که شبیه یوزپلنگت کرده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهنم باز مونده بود.خرس گنده هستم.خر پیر هستم.اشک تمساحم میریزم.اینجوری هم شبیه گربه میشم.اخلاقمم سگ میشه زبونمم عین نیش مار.عین ببرم بهش حمله میکنم.لباسمم که شبیه یوزپلنگم کرده.یعنی آفرین به این دقتت رها.یدونه کوبوندم تو سرش که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الانم شدی الاغ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بی تربیت مگه من باغ وحشم همرو به من نسبت میدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها در جواب فقط لبخند زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میوه میخوری؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز به تهران نرسیده بودم که گوشیم زنگ خورد.عرفان بود.میخواستم جواب ندم ولی گفتم شاید زنگ زده عذر خواهی کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام خوبی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم صدامو آروم کردم و بعدشروع کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوبم؟؟؟؟؟چی میشد امروز سرکار نری بمونی خواهرتو بدرقه کنی.ها؟؟؟؟؟مثلا دارم میام برای سه چهار ماه بمونم تهران منو شاید نبینی نیومدی خواهرتو برای آخرین بار ببینی؟حقته الان قطع کنم جوابتم ندم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عرفان سریع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه نه نه نه قطع نکنیا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف نزدم.خودش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میموندم باهات خدافظی میکردم گریم میگرفت.بهتر بود حضوری ازت خدافظی نکنم واسه همین بهت زنگ زدم.اینجوری بهتر بود.خیلی دوست دارم آجی عزیزم ایشالله همیشه موفق باشی.خودم هر چند وقت یبار میام بهت سر میزنم مطمئن باش...آجی گلم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقد غمگین حرف زد بغضم گرفتو رفتم تو اوج ناراحتی.تو حس بودم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برو تو دانشگاتون دنبال دختر خوبم بگرد برا من منم زن بگیرم توروخدا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیوونه.میون بغض خندم گرفت.گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عرفان دیوونه.دلم برات تنگ میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_منم همینطور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بیایاااا!نچسبی به کارت منو یادت بره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه تو عین زیگیل چسبیدی به مخم اصلا ازش بیرون نمیای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محبت کردنشم خرکیه.لبخندی زدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو میخوای ابراز محبت نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدو بعد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برو دیگه مزاحم نمیشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مراحمی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اون که صد درصد.برو کار دارم.بای بای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خدافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و گوشیو قطع کردم.همه کینه چند ساعت پیشم رفع شد!الهی عزیزم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا خدا اینجا آسانسور خراب شه من چیکار کنم.پنج طبقست؟؟؟؟؟؟؟؟؟صاحبخونه تا بالا باهامون اومدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای دادفرو آقای معاف گفتن که زیاد شلوغ نکنید که صدا میره پایین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه کن توروخدا بابا اینجا آبروی منو برای چی بردی آخه؟؟؟؟نگاهم به در روبه رویی افتاد.پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این خونه مال کیه؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینجا الان تا چند وقته دیگه خالیه.صاحبش یه پسر جوونیه که الانم ایران نیست.خیالتون راحت.فک نکنم اصلا بخواد بیاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون موقع اصلا به این موضوع اهمیتی ندادمو فقط باشه ای گفتم.صاحبخونه رفتو منو رهاهم وسایلو بردیم داخل.چه خونه ای شده بود.منم دیگه!اصلا یه دختر با سلیقه.به رها گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدی نتیجه با من اومدن خریدو؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره دیدم.خونمون کلش شده زرشکی.انگار تو انار نشستیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_قشنگه که.راستی اتاق تو کدومه اتاق من کدومه؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_والا من موقع چیدن اینجا یادمه که اون تهیه مال منه این نزدیک در مال تو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادمو به اتاق زیبای جدیدم رفتم.عین جت همه وسایلمو سرجاش گذاشتم.حولمو لباسمو برداشتمو رفتم حموم!یه ساعت بعد که اومدم بیرون ساعت 2 ظهر بود.صدای شکممون خونرو برداشته بود.رفتم تو یخچال که دیدم هیچی توش نییییست!رو به رها گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها اینجا فقط گشنگی پیدا میشه.بیا برو یچیز بخر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برو بابا.بیا اولین روز خودمونو یجا مهمون کنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من خودمو مهمون تو میکنم.بریم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میدونستی خیلی چتری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه حاضر شدیم تا بریم بیرون. منه خنگم که تهرانو نمیشناسم خودمو چتر کردم.روبه روییمون یه آژانسی بود.رها که زود تر از من حاضر شده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من میرم یه ماشین بگیرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_رها؟؟؟تو کجارو بلدی آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا درسته شمال زندگی میکنم ولی خونه جد و آباد بابام تهرانه. چند وقت پیش اومدیم تهران پسر عموم بردمون یه رستوران خوب.زیاد دور نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادم.چی بهتر از این؟یه نهار مفتی.نگاهی به تیپم کردم.یه مانتو صورتی با شلوار و کفش و شال مشکی.خوب بود!گوشیمو کلیدو برداشتمو رفتیم.آژانسیه سریع مارو سوار یه ماشین کرد.آدرسو که رها داد راننده هه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جای قشنگی میخواید برید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها لبخندی زدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آره.قشنگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راننده که یه پسر جوون بود صدای ضبطو زیاد کردو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اذیتتون که نمیکنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه راننده هه تااونجا حرف زد رهاهم عین خنگ ها جوابشو میداد.وقتی رسیدیم من زودتر پیاده شدم که متوجه شدم رها هنوز نشسته.سرمو بردم تو که دیدم راننده یه کارت گرفت طرف رها و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارتون تموم شد به همین شماره زنگ بزنید بیام دنبالتون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رها کارتو گرفتو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ممنون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اومد بیرون.وای مگه میشه؟؟؟؟مگه داریم دختر انقد خنگ؟پسره که رفت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها خاک بر سرت چرا گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا اینجا آژانس نداره بگیم بیاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_رها اون بهت شماره داده تو که زنگ بزنی باهاش دوست شی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها گیج گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یدونه کوبوندم تو پیشونیمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقد تو شمال پسرا راس راس اومدن درخواست دادن فرقشونو نمیفهمی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها سریع شماررو انداخت تو جوب و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاک تو سر خرش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اون خره یاتو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد رستوران شدیم.با کلی کلاس نشستیم رو یه میز دونفره.رها منو رو برداشتو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی میخوری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی داره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من خودم جوجه کباب میخورم تو چی میخوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کوبیده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها به گارسون سفارش دادو بعد به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل بد شد شماررو گرفتم؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چیکارت کنم خنگی دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب نفهمیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولش کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه گذشت که دوباره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای خیلی بد شد نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه رها نمیدونستی دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها سری تکون دادو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آره بابا ولش کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو انداختم پایین.بعد چند دقیقه آوردم بالا که دیدم رها داره با چشمای اندازه دیگ آش نذری به یکی نگاه میکنه.به عقب برگشتم که دیدم کل رستوران چشاشون این شکلیه.یه پسر که...فک نکنم اصلا آدم به حساب میومد چه برسه به پسر.یه موجود ناشناخته شبیه پسر بود که موهاشو عین سیخ به بالا داده بود.موهاشم کوتاه نبود که بگی دیزلی چیزیه.یذره جلوی موهاشو سیخ داده بود بالا بقیه پشتشو که بلند بود همینجوری ول کرده بود.فک کنم اتو کشیده بود که انقد صاف بود.ابروهاشم برداشته بود.تنها چیزی که منو خیلی متعجب کرده بود نگین زیر لبش بود.یعنی وای برمن!من میرم عروسی از اینا میزنم.تیپم که...فک کنم با شهرداری قرار داد بسته با خشتکه شلوارش همجارو جارو کنه!اه اه پسره نکبت.خاک تو سرت.یه آدامس اندازه توپ والیبالم تو دهنش بود هرچی میجویید نیم لیتر آب دهنش میریخت زمین.اه!سرم رو برگردوندم تا به اون نکبت خان نگاه نکنم.آخه پسرم انقد زشتو بی شعور؟؟؟حالم بهم خورد.رها هم نگاهشو برداشت.غذارو که آوردن رها با هر قاشقی که میخورد یا تیپ این پسررو مسخره میگرد یا میگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای کاش زودتر بهم گفته بودی شماررو نمیگرفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی دلم میخواست با لبه ی بشقابم بزنم تو دهنش که راحت شه بره اون دنیا مارم راحت کنه!خلاصه وقتی رفتیم حساب کنیم دیدیم پسره با کلی اعتماد به نفس رفته مخ یه دختره که خیلی شیک تیپ زده بود رو بزنه!و جالب تر اینجا بود که دختره شماررو گرفت.یعنی واجب شد با لبه ی بشقابم بزنم توسر همتون.از رستوران که بیرون اومدیم جونمون درومد تا ماشین پیدا کنیم.هواهم انقد گرم بود انگار قصد داشت ما رو بپزونه.با پولی که بابا داده بود رفتیم تا برای خونه خرید کنیم.شاد شنگول 200 تومنو همون روز اول خرج کردیم!منو این همه ولخرجی محاله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عسل نمیری بدو دیگــــــــــــــه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب خب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیشد آغا نمیشد.هرکاری میکردم مقنعه هه شبیه موشک میشد!واینمیستاد رو سرم.رها با عصبانیت اومد تو اتاق و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم میخواد بزنم لهت کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خودش سریع مقنعمو درست کرد.نگاه تو آینه کردم.جلل خالق.رها کوله پشتیمو برداشتو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدو عسل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و منم سریع بیرون رفتم.حالا مگه بند کتونی بسته میشد؟اوف.همشو فرو کردم تو خود کتونی و سوار آسانسور شدیم.چه حالی میداد.اصولا همه خونه های شمال ویلاییه آسانسور ماسانسور زیاد نداره.شرکت باباهم بعضی اوقات میرم.چه آهنگ قشنگی.آدم میره توحس.تو اوج حس بودم که یکی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همکف

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرض.پرید وسط احساسات ما.پیاده شدیم و رفتیم تا اتوبوس سوار شیم.با کلی خط عوض کردن و سوار شدن به مترو رسیدیم به دانشگاه.یاامام زمان.دانشگاس یا سالن مد؟؟؟؟؟یعنی اگه یکی میگفت چشام شده اندازه لیوان تعجب نمیکردم.لبمو گاز گرفتمو نگاهی به خودم انداختم سرتا پا مشکی بودم.موهامم ساده بسته بودم.اینا شینیون میکنن میان اینجا.لبمو دوباره گاز گرفتم که رها گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیچاره لبه تو.چقد گازش میگری.چشاتم که شده اندازه بشقاب.آدمانه رفتار کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم به حالت اول برگردم.خودمو درست کردم وبا چشم غره رفتن به همشون اونروزو گذروندم.خلاصه اونروز واسه دانشگاه جونمون درومده بود.تاریخ کلاسا و زمان بندیو ...یعنی تا ظهر تو اون گرما جونم درومد!بعد از اوکی همه کارا راه افتادیم بریم یه جایی به نام انقلاب وسایل بخریم.کوله پشتی قبلا خریده بودیم.خودکار مداد پاک کن های لازممون و برگه a4واسه جزوه و پاپکو خریدیم.ساعت 5بعد از ظهر که عین جنازه رسیدیم خونه رها گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببین عسل امروز دهم مهر.دانشگاه پنج روز دیگه شروع میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کلا گفتم فضولیو استرستو میذاری کنار.حواستم جمع میکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سعی میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عسل!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_رها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پاشو شام بپز

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پاشو خودت بپز

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رفت تو اتاقش.مرض بگیری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه.ما تو این چهار روز یا میشستیم تو خونه یا میرفتیم خونه دوستای تهرانمون.هرروزم که به خانواده تو شمال زنگ میزدیم.داستانی که زندگی منو مهیج تر یا شاید حرص درار تر کرد کمکم شروع شد.فردا روز اول دانشگاه بود.رها عین بچه مدرسه ای ها ساعت ده شب رفت تا بخوابه.ولی من خوابم نمیبرد!رو تخت دراز کشیده بودم که یه صدایی شنیدم.صدای در آسانسور.و بعد صدای کوبیده شدن در.گوشامو تیز کردم تا ببینم چیز دیگه ای میشنوم یانه.اما نه صدایی نبود.توهم زدم یعنی؟؟نه توهم نبود.اصلا نمیتونستم با خودم کنار بیام.مگه خونه روبه رویی خالی نبود؟؟؟؟ صاحبخونه گفت که اون حالا حالاها نمیاد.!!نکنه دزد باشه؟؟؟بااین فکرم عین جت پریدم طرف در.قدمو بلند کردم تا از اون سوراخ روی در بتونم بیرونو ببینم.هیچی نبود.نه آسانسور طبقه ما بود!نه در روبه رویی باز بود.وا پس چی بود؟؟؟؟از در فاصله گرفتمو یه صلوات فرستادم رفتم تو اتاقم.ولی خب همش تو فکر بودم دیگه.نزدیکای ساعت دو بود که خوابم برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم میخواست کف پامو بکوبونم تو دهنش!انقد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل پاشو عسل پاشو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مخم ترکید.با عصبانیت از جام پاشدمو رفتم دستشویی وقتی بیرون اومدم دیدم هنوز یکم هوا تاریکه.نگاهی به ساعت کردم که دیدم پنجو نیمه.چشامو گرد کردمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنجوووووووووووووووووووووو نیـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــم ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برگشتم طرف رها وسوالی نگاش کردم.گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آره دیگه پنجو نیم.تا برسیم دانشگاه دیر میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کله سحر راه بیوفتیم کجا بریم؟؟؟؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دانشگاه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_رها من تاحالا ساعت پنجو نیم از خواب بیدار نشده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_انقد غر نزن.بیچاره شوهر تو.هرچند میدونم آخرم میترشی میوفتی رو دستمون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حوصله نشستم سر میزو صبحونه خوردم.نمیرفت پایین لامصب.چاییو برداشتم بخورم که یه لحظه احساس کرده یه تیکه آتیش انداختن تو گلوم.افتادم به صرفه.آخرش صدامو صاف کردم.رها رفت تو اتاق تا کیفشو بیاره.منم خواستم برم تو اتاق که باز صدای دیشب اومد.اما این بار صدا کوبیده شدن در و بعد صدای آسانسور.عین جت پریدم طرف در که دیدم آسانسور طبقه چهارم ایستاده و از علامتش معلومه که یکی درو باز کرده و بعد آسانسور به پایین راه افتاد.پس صدا از طبقه چهارم میاد.صد درصد خیالاتی شدم.ولی شایدم نشدم.رفتم تو اتاق تا حاضرشم.این دفعه مقنعمو هم قشنگ تر سر کردم.از درکه بیرون اومدم یاد دیشب افتادم.همینطور که سوار آسانسور شدیم پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها؟تو دیشب ساعت ده خوابیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه یازده یا یازدهو نیم خوابیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یه صدا اومد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه صدایی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_در آسانسور بازو بسته شد.شنیدی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه!کی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دیشب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_توهم زدی بابا.صاحبخونه گفت صاحب این ملک رو به رویی الان نمیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آهان.باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیخیال شدم.راست میگفت شاید خیالاتی شدم.سوار بی آر تای شدیم و تا دم مترو رفتیم.نیم ساعت بعد که تازه ساعت شیشو ربع بود رسیدیم دانشگاه.اولین کلاسمون هفت بود.رو یکی از صندلیا نشستیم.همه کمکم میومدن!دانشگاه تقریبا شلوغ شده بود.یه ربع به هفت وارد کلاس شدیم.انتظار داشتم مثل روز اول مدرسه هیچکی نیاد اما هم استاد ها و هم دانشجوها به موقع اومده بودن.روز اول بود منم با اشتیاق به توضیحاتش گوش میدادم.ساعت تقریبا نه بود که استاد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خسته نباشیدو وسایلشو جمع کرد.بچه ها عین مورو ملخ ریختن بیرون یه عده ام دنبال استاد.من که داشتم تلف میشدم به رها گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدو بریم یچیز بخویم وگرنه میمیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رها گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بمیر یه حلوایی هم به ما برسه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابشو ندادم.چقد انرژی داشتم که نصفشم به حرف زدن خرج کنم؟نشستیم رو یکی از میز های دونفره.دوتا قهوه با کیک سفارش دادیم.سرمو گذاشتم رو میز که رها گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عسل عسل پاشو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو بالا آوردم.به جایی که اشاره میکرد نگاه کردم که متوجه 4 تا پسر شدم که میز بغلیه ما نشسته بودن.همه هم ورزشکار و خوشتیپ و خوشگل.اما یکیون از همه خوشگل تر که نه...جذاب تر بود.بازوهم داشت.زیاد گنده نبود.هیکلش رو فرم بود.عینک خنگولیم رو چشماش بود.حالا نمیدونم طبی بود یا نه!انقد با افاده و کلاس قهوشو میخورد آدم فکر میکرد از اون آدم میلیاردراس!البته فکر نمیکردم ضایع بود.یه ساعتی بسته بود به دستش معلوم بود گرونه.از تیپشم که تابلو بود!سریع نگاهمو جمع کردم خیلی ضایع بهشون نگاه میکردیم.قهومونو با کیکمون و که آوردن شروع به خوردن کردیم.اصلا دیگه حواسم به اونا نبود.حواسم به این خوراکیه خوشمزه جلوم بود.آدم غذارو ول میکنه به دیگران نگاه کنه؟؟؟با اشتیاق خوردم.نیم ساعت دیگه یه کلاس دیگه داشتیم.رفتم تا حساب کنم که آقاعه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهمونه ما باشین؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون موقع همون پسر جذابه اومد بغل من تا حساب کنه ولی این صاحب بوفه ایه حواسش به من بود.لبخند ژکوندی زدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بفرمایین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مهمون باشین امروزو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم میخواست بزنم تو دهنش.نگاهی به پسر بغلیم کردم که دیدم اخم کرده.اینم علاف کرده.پولو بیشتر به طرفش گرفتمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ممنون.بفرمایین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه دیگه امروزو مهمون ما باشین.اولین روزه دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پولو گذاشتم رو میزو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من علاقه ای به مهمون شدن ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهنم از این همه پررویی باز مونده بود.چند قدم به عقب رفتم ولی بعد دوباره برگشتمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیشنهاد میکنم وقتی میاین بیرون ماسک بزنید.هوای آلوده رو مغزتون تاثیر گذاشته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برگشتم که دیدم سه تا از همون پسرا پشت من منتظر این یکی دوستشون بودن ولی خب حرف منو شنیده بودن دیگه.یکیشون شصتشو گرفت طرفمو لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیگ لایک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به اون راه افتادم بیرون از بوفه که رها گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کجا؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دویید طرفم.حالا من زدم زیر خنده.اصلا نفهمیدم چی به اون یارو گفتم همینجوری اومد تو ذهنم حالا خندم گرفته بود.رها گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید