شیده تنها وارث خانواده ی بزرگ عمادزاده ست که قبلاً ازدواج نا موفقی داشته و برادر جوانش رو ۵ سال پیش، در یک حادثه مشکوک از دست داده. حالا به نظر می رسه افراد متفاوتی با نیت های مختلف قصد نزدیک شدن بهش رو دارن. داستان پیرامون راز مرگ شهرام و روابط پیچیده ی سه خانواده (شریک) ثروتمند هست. در نهایت تصمیم گیری شیده، زندگی اون رو در تقابل با شیوه ی زندگی مادرش قرار میگیره...

ژانر : عاشقانه، اجتماعی، معمایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۹ دقیقه

مطالعه آنلاین فصل بادبادک ها
نویسنده : مهسا زهیری

تعداد صفحات : 648

ژانر : عاشقانه , اجتماعی , معمایی

فصل بادبادک ها

خلاصه رمان :

شیده تنها وارث خانواده ی بزرگ عمادزاده ست که قبلاً ازدواج نا موفقی داشته و برادر جوانش رو ۵ سال پیش، در یک حادثه مشکوک از دست داده. حالا به نظر می رسه افراد متفاوتی با نیت های مختلف قصد نزدیک شدن بهش رو دارن. داستان پیرامون راز مرگ شهرام و روابط پیچیده ی سه خانواده (شریک) ثروتمند هست. در نهایت تصمیم گیری شیده، زندگی اون رو در تقابل با شیوه ی زندگی مادرش قرار میگیره...

ادامه رمان:

در اتاق با صدای قژ قژ باز شد و من و مهرناز سکوت کردیم. مهین خانوم با لبخند جلو اومد. نگاهم به ظرفهای تخمهی توی سینی افتاد که از مدلهای مختلف بود. سینی رو روی میز گذاشت و گفت: تو رو خدا تعارف نکنید. بفرمایید.

- ممنون. همه چی هست. چرا زحمت کشیدید؟

- چه زحمتی. نوش جان.

گاهی که برای رسوندن مهرناز سری به خونه شون میزدم، وضع همین بود. مهین خانوم هر چی تو خونه بود میآورد وسط که من رو حسابی خجالت زده میکرد. همین که بیرون رفت، مهرناز گفت: بخور دیگه. بعداً سر من غر میزنه.

به پوست میوههای توی ظرف اشاره کردم و گفتم: خوردم دیگه.

بعد از چند ثانیه به حرف اومد: نمیخوام بیرونت کنم ولی دیرت نشه.

خندیدم و گفتم: حوصله ندارم.

- تو که بالاخره میری، حداقل زودتر برو که حاضر شی.

راست میگفت. دکمههای باز مانتوم رو بستم و بلند شدم. کیفم رو برداشتم و گفتم: تو هم که طبق معمول نمیای!

- «نادری» همینطوری چشم دیدنم رو نداره. اگه تو مهمونی خصوصی شون بیام که حتماً اخراجم میکنه.

- جرأت نداره.

و ابروم رو بالا انداختم. در رو باز کرد و آرومتر گفت: آره! جرأت داشت که راحت طلاقت نمیداد.

- اون مربوط به شعور نداشته ش میشه! نه جرأت.

- حتماً مادرت خیلی خوشحاله.

- معلومه. بچهی واقعی ش داره میاد.

با تعجب نگاهم کرد و گفت: نکنه حسودی میکنی؟!

با خنده گفتم: مهین خانوم خدافظ!

از آشپزخونه بیرون اومد و گفت: چرا انقد زود؟

مهرناز: دیر هم کرده.

بیرون اومدم و گفتم: شب مهمون داریم.

هر دو جلوی در ایستادند و مهین خانوم گفت: به سلامتی. خیر باشه.

- مرسی. خیره.

- به به، مبارکه ایشالا!

- نه! منظورم اون نبود... مهمونی برگشتن برادرمه.

- آهان. چشمت روشن.

- مرسی بفرمایید داخل.

و مشغول ور رفتن با بندهای صندلم شدم.

- بفرمایید.

مهرناز: من تا مطمئن نشم رفتی، نمیرم تو.

مهین خانوم بهش چشم غره رفت و من خندیدم. همون لحظه آسانسور باز شد و پدرش بیرون اومد. با دیدن من سرش رو پایین انداخت و احوالپرسی کرد. امروز تو موسسه نبود. سریع پاچههای شلوارم رو مرتب کردم که باز بودن صندل دید نداشته باشه. خانوادهی دو آتیشهای نبودند ولی پدرش انقدر خودش رو جمع و جور میکرد که آدم ناخودآگاه به خودش شک میکرد. خدافظی کردم و وارد آسانسور شدم. حوصلهی شلوغی رو نداشتم ولی چارهای هم نبود.

پیاده شدم و قفل ماشین رو زدم. به پونه که پشت خط بود، گفتم: پشت در جنوبیام.

- اومدم عزیزم. صبر کن.

پشت در منتظر بودم. زنگ زدن فایدهای نداشت. سر و صدای موسیقی و جمع نمیذاشت صدای زنگ به گوش برسه. به خصوص که مهمونها از در اصلی وارد میشدند. دو دقیقه بعد در باز شد. لبخند زدم و منتظر شدم که پونه خودش رو بندازه تو بغلم. اما ایمان پشت در بود!

لبخند روی لبم کمرنگ شد. چند ثانیه خیره موندم و آخر گفتم: سلام داداش.

با خوشحالی در رو کامل باز کرد و گفت: اه اه. تو باز گفتی «داداش».

وارد شدم و گفتم: خیلیها اومدن؟

بغلم کرد که خیلی غیرمنتظره بود و من رو یاد چند سال پیش مینداخت. خودم رو جمع کردم. گفت: حداقل حالم رو بپرس، بعد...

از آغوشش بیرون اومدم و گفتم: ببخشید. حواسم پرت شد. خوبی؟ پونه خوبه؟ کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه. داخله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هم وارد راهروی پشتی شدیم که با یکی از ۸ لوستر ست طبقهی اول کاملاً روشن بود. پونه و مامان به طرفم اومدند. پونه مثل همیشه بهم آویزون شد و گفت: دلم برات تنگ شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان به پلهها اشاره کرد و گفت: برو حاضر شو، تا کسی ندیده. بابات فکر میکنه حمومی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه خندیدیم و صدای «ببخشید» از عقب توجه مون رو جلب کرد. برگشتم و دیدم مردی از حیاط کوچیک جنوبی وارد راهرو شد. تعجب کردم که موقع اومدن ندیده بودمش. به طرف جمعیت کمی که تو سالن اصلی بودند رفت و بوی خفیف سیگار و ادکلن به دماغم خورد. چهره ش به نظرم آشنا بود. شناختمش و به مامان گفتم: این همون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجا چکار میکنه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با ایمان اومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به ایمان گفتم: بابا خبر داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه کم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره با ترس به دور شدنش نگاه کردم که پونه دستم رو به طرف پلهها کشید و گفت: زود باش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی وارد اتاق شدیم سریع گفتم «اون پیراهن سفیده رو دربیار». پونه در کمد رو باز کرد. من لباس های بیرونم رو درآوردم و وارد حمام شدم. به 20 دقیقه نرسیده بود که من و پونه از پله های مرکزی که رو به روی سالن بود، پایین میومدیم. موهام روی شونه هام سشوار خورده بود. پونه هم کت و دامن زرشکی پوشیده بود. هنوز چند پله باقی مونده بود که بابا به طرفمون برگشت و لبخند زد. باید خودم رو برای سلام و احوالپرسی با یه عالمه آدم که هیچ کدوم چشم دیدن دیگری رو نداشت، آماده می کردم. زیر لب گفتم: همه اومدن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-«نادری» ها نرسیدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهتر. حوصله ی اخم و تخم انوش رو ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا از دوست هاش جدا شد و به پونه گفت: اجازه هست خواهر شوهرت رو قرض بگیرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اختیار دارید پدر جان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه به طرف مامان رفت و من و بابا به سمت میز «سعیدپور» ها حرکت کردیم. بابا آروم گفت: موسیقی رو دوست داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه متوجه موسیقی لایتی که فضا رو پر کرده بود شدم. آهنگ رو دوست داشتم. فضای کلاسیکی رو به مهمونی می داد که باعث آرامش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره. خیلی خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و با هم مشغول خوشامد گویی شدیم. اول از همه با زن ِ عموم که خودش هلند بود. برای دیدن برادرش اومده بود. بعد از فوت ناگهانی شهرام، بابا دوست داشت توی همه ی مهمونی ها من رو به عنوان تنها وارثش به همه نشون بده. از این رفتار خوشم نمیومد. یکی از اختلاف هام با انوش هم سر همین مسئله بود، ولی به خاطر بابا هر کاری می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش و بش کردن با آدم هایی که همه به نوعی یا دشمنت به حساب میان یا رقیب، خیلی مسخره و خسته کننده ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار شومینه ایستاده بودم و به ایمان و پونه که کمی دورتر بودند، نگاه می کردم. همیشه وقتی بعد چند ماه می دیدمش حس های مختلف به سراغم میومد ولی کم کم عادی می شد. 4 سال پیش که به خونه ی انوش رفتم، فکر نمی کردم بتونم راحت با همه چیز کنار بیام. اما حالا انگار یه قرن از اون روزها میگذره. حتی خوشحالم که چیزی به خود ایمان بروز نداده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتم رو برگردوندم که نگاهم به انتهای سالن افتاد. سیگارش رو خاموش کرد و صورتش رو از شیشه های سرتاسری رو به حیاط به سمت من برگردوند. سرم رو پایین انداختم که موذبش نکنم. حس می کردم همینطوری هم از اینجا بودن ناراحته. به خصوص که چشم های زیادی رو خیره کرده بود. دلم نمی خواست تصور کنه همه به عنوان یه آدم عجیب و غریب نگاهش می کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه کنارم ایستاد و گفت: خوبی گلم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا این همه احساس خرجت می کنم. اصلاً انگار نه انگار از عید تا حالا من رو ندیدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همه ش سه ماه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سه ماه و چند روز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم: خب حالا! عوضش برگشتید که بمونید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره ش کمی غمگین شد و گفت: آره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستش رو بگو! چی شده که یهو برگشتید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس چرا ناراحتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع لبخند زد و گفت: کجا ناراحتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام خانوم ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو به طرف صدا برگشتیم و پونه گفت: سلام استاد. خوبید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون. شنیدم قصد موندن دارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله. اگه خدا قبول کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش لبخند زد و من و «افشار» خندیدیم. پونه به سمت صندلی ها رفت و افشار گفت: هنوز هم مثل سر کلاس ها، تیکه میندازه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره. خوبه که بعد از ازدواج هم روحیه ش رو حفظ کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر می کردم ازدواج برای روحیه خوبه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چشم هام خیره شد که گفتم: نه همیشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درک می کنم ولی بهتره از تجربه های تلخ درس بگیریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با طعنه گفتم: زندگی دانشگاه نیست استاد! واحدهای افتاده رو نمیشه دوباره پاس کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای ملایم تری گفت: برای این لحن حرف زدن خیلی جوونی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده گفتم: شما هم برای این نصیحت های پدرانه خیلی جوونید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به طرف خانم ها رفتم. سر مامان به صحبت با فرح خانم گرم بود. تعجب کردم که از زن عموی من که خواهر شوهرش می شد جدا شده بود و با مامان حرف می زد. بعد از طلاق مادر اصلی م که یکی از نادری ها بود کسی معلم دبستان من رو به عنوان خانم این خونه قبول نکرده بود. به خصوص کسی مثل فرح خانم که زن سعیدپور بزرگ بود. به هر حال از روی تظاهر یا ادب گه گاه با مامان حرف می زد و لبخندی هم تحویل جمع می داد. کنارشون نشستم و به ناخن های سوهان کشیده و کوتاهم نگاه کردم. توی جمع معمولاً تمرکز گفتگو نداشتم و بابا از این عادتم ناراحت می شد. دوست داشت همه من رو به عنوان ملکه ی مجلس نشون بدن و قبطه بخورند. اما من ذاتاً اینجوری نبودم. از 2 سال پیش که طلاق گرفته بودم، بدتر هم شده بودم. فرح خانم رو به من گفت: هر سال که میگذره بیشتر شبیه منصور خان میشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند گفتم: به خاطر رنگ چشم هام اینطور به نظر می رسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شاید. ولی شبیه پری نیستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره به هم لبخند زدیم و زنعموم هم تصدیق کرد. فرح خانم برای چندمین بار به طرف انتهای سالن نگاه کرد. جایی که پسرش دور از همه نشسته بود و اجازه ی نزدیک شدن به بقیه ی سعیدپورها رو نداشت. چهره ی فرح خانم ناراحت شد. همون لحظه «نادری» بزرگ به همراه الهام داخل اومد و مشغول احوالپرسی گرم با جمع شد. الهام هم با گیجی سر تکون می داد. نادری با پدر دست داد و وقتی به من رسید خیلی خشک برخورد کرد که از پدر شوهر سابق انتظار دیگه ای هم نمیشه داشت. الهام مثل همیشه روب*و*سی کرد و کنارم نشست ولی حس می کردم هر دو ناراحت هستند. این حس با ورود آرام و نوید بیشتر هم شد. آرام نه تنها به من سلام نکرد، چشم غره ای هم برام رفت. این عادت خواهرشوهر بازی رو قبل از طلاق من و انوش هم داشت ولی نه انقدر. خوشبختانه الهام به خواهرش نرفته بود. پرسیدم: الهام! آرام چه ش بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مطمئنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند بار خواستم بپرسم «چرا انوش و زنش نیومدند؟» ولی جلوی خودم رو گرفتم. نمی خواستم تصور کنند برای من مهمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه مشغول گفتگو یا خوردن بودند. به هر طرف که نگاه می کردم یا سعیدپورها بودند یا نادری ها. بقیه هم دوست های مشترک این سه خانواده. نوید جوری بازوی آرام رو گرفته بود که انگار همین دیروز ازدواج کردند. حس می کردم تنها کسی که توی این ازدواج های خانوادگی بازنده بود، من بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم دوباره به طرف ایمان چرخید که حالا کنار پسر طرد شده ی سعیدپورها بود. آرام از میز عمه هاش بلند شد و به سمتمون اومد. رو به الهام گفت: چرا اینجا نشستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودتو کنترل کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پاشو. بابا کارت داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الهام با اکراه بلند شد و به طرف پدرش رفت. مامان از کنار گوشم پرسید: چی شده شیده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به میز انتهای سالن اشاره کردم و گفتم: بابا چطور این پسره رو راه داد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با ایمان توی نمایندگی قطر شریک بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جدی؟ چرا ایمان نگفته بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابات می دونست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب به بابا نگاه کردم. ازش بعید بود، وقتی هنوز هم توی مجالس رسمی لباس مشکی می پوشید... با یکی از نادری ها مشغول حرف زدن بود. یکی از پسرعموهای مادر واقعی م.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه بهم اشاره کرد و به طرفش رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خسته نشدی از مادربزرگ ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نچ نچ گفتم: مثلاً یکی شون مادرشوهرته ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه «مادربزرگ» فحشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و کنارش نشستم. یه تکه موز تعارف کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میل ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی سکوتش طولانی شد به صورتش نگاه کردم که ناراحت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا امروز همه عجیب شدند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منو میگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عجیب برای چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حس می کنم ناراحتی. مشکلی پیش اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به میز انتهای سالن نگاه کرد. می دونستم چیزی توی دلش نمی مونه. بعد از چند ثانیه به حرف اومد: گفتم میاییم ایران، از شر رستار راحت میشیم، این هم با ما اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا به من نگفته بودی با ایمان شریکه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر نمی کردم مهم باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند وقته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- 4 سال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروم رو بالا انداختم و چیزی نگفتم. یعنی 4 سال حتی حرفش هم پیش نیومده بود؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ناراحت شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابت چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فهمید سوتی داده و سکوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا چرا ازش خوشت نمیاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین چطوری به ایمان نگاه می کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیر نگاهش رو دنبال کردم و ایمان و رستار رو در حال گفتگو کنار شیشه های ایوان دیدم که خیلی هم به هم نزدیک شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب صدای جمعیت بالاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زد و گفت: اصلاً من نخوام این دور و بر شوهرم باشه باید کیو ببینم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا خوبه 4 ساله خارج زندگی می کنی! این بیچاره ها هم آدمند دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره. ولی نزدیک شوهر من نشند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده سرم رو تکون دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موقع شام بابا در کمال تعجب گفت: شیده جان! از استادت پذیرایی کن. امشب مهمون شماست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل اینکه بابا بدش نمیومد داماد جدید پیدا کنه! چی باید می گفتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افشار که نزدیکمون ایستاده بود گفت: آقای عمادزاده ی عزیز همیشه به من لطف دارند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش انوش اینجا بود و خودشیرینی های افشار رو می دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا به شونه ی افشار ضربه زد و گفت: تو مثل پسرمی کامران جان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بشقاب و چنگال رو برداشتم و گفتم: چی میل دارید جناب افشار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به طرف میز سلف رفتم. وقتی دیدم حرکت نکرد، برگشتم و سوالی نگاهش کردم که گفت: چرا انقدر رسمی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفم حرکت کرد و با هم راه افتادیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عذر می خوام. جور دیگه ای بلد نیستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله. در اینکه دختر سردی هستی شکی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند تکه کباب بره و مرغ و میگوی سوخاری توی بشقاب گذاشتم و همزمان گفتم: چرا همچین فکری کردید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رفتارت داد می زنه. حتی توی دانشگاه هم همینطور بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی سس روی کباب ها خالی کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این چیزها برای شناخت یه آدم کافی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وقتی اون آدم درهای آشنایی رو می بنده، چاره چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چشم هام خیره شد. بشقاب رو به دستش دادم و گفتم: نوش جان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف پونه و مامان رفتم. هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدا زد: شیده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم. یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: من گیاهخوارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بشقاب رو گوشه ی یکی از عسلی ها رها کرد و رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب طولانی ای بود. مهمون هایی که بیشتر از سر وظیفه و عادت میومدند، رفته بودند. نصف غذایی که تدارک دیده بودیم دست نخورده مونده بود. کمی برنج کشیدم و گوشه ی سالن نشستم. ساعت از 12 گذشته بود ولی من توی شلوغی زیاد، غذا از گلوم پایین نمی رفت. یه قاشق توی دهنم گذاشتم. پونه مشغول قدم زدن بود و مثل روز برام روشن بود که داره به چی فکر می کنه. یه قاشق دیگه خوردم. مامان داشت توی تمیز کردن سالن به مستخدم ها کمک می کرد. قاشق بعدی رو خوردم. بابا به طرف مامان رفت و گفت: فاطمه! تو مگه کمردرد نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الان خوبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا رو به زن هایی که برای کمک اومده بودند، گفت: بفرمایید استراحت کنید. بقیه ش برای فردا. مگه قراره برگردید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از خانم ها جواب داد: نه آقا! فردا جمعه ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس تو اتاق های پایین استراحت کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم ها با بلاتکلیفی به طرف اتاق ها و آشپزخونه رفتند. بابا به ظرف توی دستم اشاره کرد و گفت: الان چه وقت غذا خوردنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قاشق رو توی بشقاب گذاشتم. به طرف ایمان رفت. پونه کنارم نشست و گفت: چرا با پدر و مادرش نرفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون ها که قیدشو زدند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به ما چه ربطی داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حتماً مشکلی پیش اومده. شاید می خواد بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا از ایمان دور شد و به این طرف اومد. پونه سراغ ایمان رفت. بابا گفت: پسر سعیدپور اینجا می مونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب گفتم: اینجا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیالم از بابت شماها راحته. این پسره دنبال زن ها نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نتونستم جلوی لبخند زدنم رو بگیرم. جوری می گفت «پسر» که انگار با بچه ی مهد کودکی طرفه. تا جایی که من یادمه یک سال از شهرام بزرگتر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هنوز هم نمی ذارند برگرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی صریح گفت: به ما ربطی نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه با حرص روش رو از ایمان برگردوند و به سمت سوئیت خودشون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تویوتا ی سفیدم رو سر جای همیشگی تو پارکینگ گوشه ی حیاط پارک کردم و به طرف پله های خونه رفتم. ایمان و رستار از وقتی بیرون رفته بودم تا حالا توی ایوان نشسته بودند. سلام کردم و خواستم وارد خونه بشم که ایمان گفت: کجا رفته بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چطور مگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زود برگشتی. بیا بشین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی یکی از صندلی ها نشستم و کیف و نایلون توی دستم رو زمین گذاشتم. لبخندی به رستار زدم که فضا رو صمیمی تر کنم. از صبح و حتی موقع ناهار حس می کردم خیلی موذبه. اخمی کرد و روش رو برگردوند که نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم. رو به ایمان گفتم: از سوپرمارکت چیزی می خواستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایمان سر تکون داد و رستار گفت: تا سر کوچه هم با ماشین میرید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه ایرادی داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایمان کمی خم شد که داخل نایلون رو ببینه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا چی خریدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خرت و پرت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رستار با پوزخند گفت: آب انار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حالت مسخره ای ادامه داد: ویار کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و ایمان سکوت کردیم. اصلاً فکر نمی کردم رفتارش انقدر زننده باشه. وقتی نوجوون بودند گاهی با شهرام اینجا میومدند. به نظر پسر خوب و آرومی میومد. بعد هم که من به مشهد رفتم و ندیدمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایمان به حرف اومد: رستار! مگه نمی دونی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طوری به چشم های ایمان نگاه کردم که بفهمه حتی بعد از رفتن من هم حق نداره چیزی درباره ی من بهش بگه. بلند شدم و به سمت ساختمون رفتم. تمام طول روز سعی کردم قیافه ش رو نبینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شالم رو روی سرم مرتب کردم. کمی از موهای مشکی م روی پیشونی پخش بود که خیلی خوشم میومد و یاد دانشگاه می افتادم. ساعت زنگ زد. به طرف تخت رفتم و زنگش رو قطع کردم. 9:30 بود ولی من برای احتیاط کوک می کردم. امروز زودتر از همیشه بیدار شده بودم. طرح های نمونه رو توی کیف لپ تاپم جا دادم و از اتاق بیرون زدم. صدای مامان از آشپزخونه اومد: شیده! صبحونه نمی خوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو دفتر می خورم. پونه بیدار شد بگید زود برمی گرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه عزیزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف پارکینگ رفتم. بابا دیشب گفته بود که امروز میاد کارخونه تا کارهای ایمان و رستار رو روتین کنه. کنجکاو بودم که بفهمم چه کاری قراره بهشون سپرده بشه. مخصوصاً با موقعیت رستار. کارخونه چند کیلومتری تهران بود. جایی که با فرعی از اتوبان تهران- کرج جدا می شد. از دروازه ی شمالی که به پارکینگ نزدیک تر بود، وارد شدم. ساعت 10:05 بود برای هزارمین بار به خودم قول دادم «موقع برگشتن آروم می رونم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام طول مسیر تا دفترم با سر تکون دادن و لبخند زدن به کارمندها و کارگرها گذشت. دفترم گوشه ای از سالن طبقه ی دوم تو ساختمون اداری بود. اتاق مدیرهای بخش های مختلف توی همین طبقه بود. به جز بخش آزمایشگاه که ساختمون جدا داشت و مدیر مالی که طبقه ی اول بود. کارمندهای حسابداری و حسابرسی هم توی طبقه ی اول کار می کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در رو باز کردم و گفتم: سلام به همه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته این «همه» ای که می گفتم فقط 3 نفر بود. هر سه سرشون رو از مانیتورها بلند کردند و سلام گفتند. وارد اتاق شخصیم شدم که کوچیک بود و فقط یه پنجره داشت. کیفم رو گذاشتم و با طرح ها بیرون اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقای شیرازی! این هم طرح ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دستم گرفت و گفت: ممنون. من و ابراهیمی روشون کار می کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبه. صبح خبری نبود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرازی آروم خندید و مرادخانی گفت: نه خانوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشکوک نگاه کردم و گفتم: چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ربطی به بخش ما نداره، ولی صبح که آقای عمادزاده تشریف آورده بودند یه کمی جر و بحث پیش اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر سه منتظر بودند که سوال بعدی رو بپرسم ولی بهتر بود از خود بابا سوال می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقای سرلک و خانوم احمدی به زیر مجموعه ها منتقل...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرادخانی با اخم سکوت کرد و شیرازی ابرو بالا انداخت. از اتاق بیرون اومدم. شاید حق داشتند. وقتی مرد 40 ساله رو بذارن زیر دست یه زن 25 ساله نباید انتظار دیگه ای هم داشت. اما من به اندازه ی خودم تلاش کرده بودم. توی این رشته تخصص داشتم. خیلی از طرح هام توی ذهن مصرف کننده ها موندگار شده بود. کافی بود از پدرم بخوام تا مدیر یکی از نمایندگی های معتبر یا کارگاه ها باشم ولی همین شغل کوچیک رو ترجیح داده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به در باز دفتر مدیر اجرایی نگاه کردم و وارد شدم. رستار و سرلک روی کاناپه های کنار پنجره نشسته بودند. سرفه ای کردم که متوجه من بشند. هر دو برگشتند و عصبانیت هنوز توی چهره ی سرلک موج می زد. آروم گفتم: آقای سعیدپور! چند لحظه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رستار از سرلک عذرخواهی کرد و همراهم بیرون اومد. در رو بست و گفت: چی می خوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی دلم گفتم «بی ادب»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کارمندهام میگن صبح دعوا شده! مگه قراره همین جا کار کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باید به شما توضیح بدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ایمان کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تابلوی «مدیریت تولید» اشاره کرد و وارد اتاق خودش شد. به همون بخش رفتم و ایمان رو با چهره ای کاملاً سردرگم دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از این به بعد همین جا کار می کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره. بعد از تأیید انوش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه تأیید نکرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امروز نیومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حتماً سرلک و احمدی کلی شاکی شدند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی... اون زنه که دیگه نزدیک بود منو قورت بده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم: بابا کجا فرستادشون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بخش روغن و سویا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اونجا هم بزرگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-2 سال پیش قرار بود تو مدیر اونجا بشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من نمی خوام خودم رو درگیر مسئولیت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من هم ترس برم داشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟ تو که سابقه ی مدیریت داری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمایندگی خیلی فرق داره... باید بین این همه کارمند و خط تولید جابیفتم! می دونی چقدر مسئولیت داره؟ اگه کار بخوابه... اگه حادثه ای پیش بیاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده گفتم: حالا نمی خواد آیه ی یأس بخونی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هاش رو گرد کرد و مثل بچگی هامون ادا درآورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچ وقت بزرگ نمیشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوایل تیر بود. مانتوی روشن پوشیده بودم. هم به خاطر گرما و هم چون جوون ها از معلم های خوش پوش بیشتر یاد می گیرند. از شیشه های پاگرد به بیرون نگاه کردم. آب استخر وسط حیاط منظره ی زیبایی ایجاد کرده بود. به خصوص که کفش رو همین تازگی ها رنگ کرده بودیم. ایمان کنار ماشین بابا ایستاده بود. آقا یوسف هم گوشه ای نشسته بود. بابا معمولاً زیاد بیرون نمی رفت. دکترش فعالیت زیاد رو براش قدغن کرده بود. کار آقا یوسف هم کم شده بود و بیشتر به حیاط می رسید تا رانندگی برای بابا. ایمان به کاپوت تکیه داده بود و به استخر نگاه می کرد. چه روزهایی که همدیگه رو توی همین آب خیس می کردیم. البته شهرام از ما بزرگ تر بود و از همون موقع خودش رو به بابا می چسبوند و با ما قاطی نمی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگران نیستی زنش ببینه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ترس کمی از جا پریدم و عصبانی نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگران چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا هول کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چون یه نفر مثل جن پشتم ظاهر شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من اول صدات زدم ولی تو انقدر محوش بودی که نفهمیدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبانی تر گفتم: محو کی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با طعنه گفت: راننده ی بابات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیج نگاهش کردم که گفت: ایمان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا مزخرف میگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من آدم تیزی هستم. مخصوصاً توی این موارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زیاد هم به خودت امیدوار نباش... این بار اشتباه کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وقتی بغلت کرد، دیدمت. تو حیاط بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وقت ندارم تصورات تو رو بشنوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به سمت پله ها رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به هر حال اگر نیاز به درد دل داشتی، من دوست خوبی ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم خندید. ایستادم و گفتم: تمومش کن!... دوستی تو رو در حق شهرام دیدیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی که تا الان روی صورتش بود محو شد و جاش رو به نفرت داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگر اتهام منو قبول کنی، باید اتهام برادرت رو هم قبول کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم و مسیرم رو ادامه دادم. اصلاً نمی فهمیدم بابا برای چی تو این خونه راهش داده! من وارد آشپزخونه شدم و اون بیرون رفت. روزهای فرد به کارخونه نمی رفتم. در واقع کار زیادی به عهده ی من نبود. هر کدوم از کارمندها وظیفه ی خودش رو می دونست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت میز صبحانه نشستم و چای رو شیرین کردم. پونه با چهره ی گرفته کنارم نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-توی خونه می تونم جداشون کنم ولی بیرون کاری ازم برنمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منظورت رو نمی فهمم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ابرو به پنجره ی رو به حیاط اشاره کرد که صدای خنده ی مامان بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم خندیدم و گفتم: حساس نباش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قول بده وقتایی که توی کارخونه ای مراقبش باشی. تو قطر خودم تو شرکت بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده م بیشتر شد و کمی چای خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم! قول میدم. نمی خوای بری دیدن خونواده ت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیروز رفتم. مامانم عذرخواهی کرد که نتونستن برای مهمونی بیان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و مامان همزمان گفتیم: این حرفا چیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می خوای بری همون کلاس ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره. عصر میام با هم کلی حرف می زنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حرف هامون که جمعه تموم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا یه کاری می کنیم دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باقی مونده ی چای رو سر کشیدم. بلند شدم و در حالی که سوئیچ رو می چرخوندم سراغ ماشین رفتم. دیگه خیلی وقت بود مثل اون سال هایی که دانشگاه می رفتیم، صمیمی نبودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد کانون شدم. طبق عادت همیشگی اولین جایی که سر می زدم، اتاق مسئول آموزش بود. بعد از احوالپرسی پوشه ی حضور و غیاب رو گرفتم و وارد کارگاه شدم. هر کدوم از بچه ها پشت سیستم خودش نشسته بود. کلاس های کامپوتر و زبان من از همه ی کلاس ها شلوغ تر بود. چون هم شهریه لازم نداشت و هم اجازه داده بودم که مختلطباشه. بچه ها توی سن دبیرستان بودند و آموزش ها زیاد تخصصی نبود. یه حسن کلاس های مختلط این بود که بچه ها سرشون با همدیگه گرم می شد و به معلم گیر نمی دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی کلاس زبان هم تموم شد، ساعت 4 بعد از ظهر بود و من ناهار فقط یه نصفه ساندویچ خورده بودم. ساعت هایی که بیرون از خونه بودم زمان برام خیلی زود می گذشت و این رو دوست داشتم. توی خونه با وجود اینکه هیچ مشکلی نداشتم باز هم تمام مدت احساس بی فایده بودن می کردم. به خصوص که همه مثل قبل از ازدواجم باهام رفتار می کردند، در حالیکه حالا من خیلی عوض شده بودم و همه چیز تغییر کرده بود و یه عالمه خاطره ی خوب و بد به زندگیم اضافه شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی راهروی بلند که بیشتر شبیه سالن انتظار بیمارستان بود، قدم می زدم و مطمئن بودم که در اتاق افشار سر ساعت 4 باز میشه. با باز شدن در لبخند زدم. افشار هم خندید و گفت: این خانم زیبا به چی لبخند می زنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام. به وقت شناسی استادش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با من همراه شد و گفت: وقتی ساعتت روی قدم های کسی تنظیم باشه، وقت شناس هم میشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما باید ادبیات می خوندید نه گرافیک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی در ایستادیم. به چشم هام نگاه کرد و گفت: می ترسم عاقبت شاعر هم بشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو پایین انداختم و گفتم: از دیدنتون خوشحال شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این همه انتظار... حداقل یه گفتگوی ساده. خیلی زیاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برادرم تازه برگشته. این روزها باید بیشتر خونه باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فعلاً

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف ماشین حرکت کردم. با همین طرز حرف زدن یه دانشکده رو عاشق خودش کرده بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

40 دقیقه بعد وارد حیاط خونه شدم و اولین چیزی که به چشمم خورد، بنز بادمجونی بود که احتمالاً بابا برای راحتی ایمان گرفته بود. از همون بچگی هر کاری که لازم بود برای ایمان می کرد. به خصوص که پدرش فوت شده بود. خیلی احساس گرسنگی می کردم. سر و کله زدن با نوجوون ها انرژی زیادی ازم می گرفت ولی حس خوبی بهم می داد. وارد آشپزخونه شدم که مامان سریع حرفش رو قطع کرد. حتی متوجه موضوع گفتگو هم نشده بودم. این اولین باری بود که مامان و پونه اینطوری رفتار می کردند. به هر دو نگاه کردم که خودشون رو مشغول نشون می دادند. من هم سعی کردم به روی خودم نیارم. تکه ای شیرینی از یخچال بیرون آوردم و خواستم به اتاقم برم که مامان گفت: همین جا بخور. امروز چطور بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مثل همیشه. خسته ام. میرم بالا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرینی رو گاز زدم و بیرون اومدم. باید قبل از اینکه دوستم رو وارد خونه و زندگیم کنم، فکر این جاها رو می کردم. بعضی از رفتارها رو از غریبه ها میشه انتظار داشت ولی از دوست صمیمی نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز در جلوی بنز ایمان رو باز نکرده بود که بهشون رسیدم و گفتم: من چند لحظه با شما کار دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب گفت: با من؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به ایمان گفتم: ممکنه طول بکشه، تو برو. من هم دارم میام کارخونه، با ماشین من میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایمان نگاهی به من و رستار کرد و با گفتن «باشه» سوار شد و رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رستار با ابروی بالا رفته گفت: میشنوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ماشین اشاره کردم و گفتم: بشین. تو راه میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک ربع گذشته بود و توی اتوبان بودیم. ماشین ایمان رو ندیده بودم. حدس می زدم از یه مسیر دیگه اومده باشه. من مشغول جمله سازی بودم که منظورم رو بدون توهین بگم. رستار هم اصلاً به روی خودش نمی آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-روزهای زوج با من رفت و آمد می کنید. پنجشنبه ها هم که تعطیله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نباید بپرسم چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چون پونه از من خواسته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جدی؟!! فکر نمی کردم انقدر به فکر من باشه که برام راننده پیدا کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم و گفتم: پس خودت هم می دونی ازت خوشش نمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت: از آدم سطحی ای مثل اون انتظار دیگه ای هم نمیشه داشت. زن ها همه همینند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این ربطی به سطح و عمق! و زن بودن! نداره. دوست نداره شوهرش رو با کسی تقسیم کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خندید و گفت: پس خوبه که چیزی درباره ی تو نمی دونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم رو از جاده جدا کردم و عصبانی به طرفش برگشتم. سریع سرم رو چرخوندم و گفتم: داری پات رو از گلیمت درازتر می کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زیادی به پدرت رفتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نگفتم و ادامه داد: ایمان دوست معمولی منه. در واقع اصلاً برام جذاب نیست. از اینجور قیافه ها خوشم نمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندشم شد و خصوصیات خودش رو گفتم: لابد باید موهای فر بلند داشته باشه و روی چونه ش ریش بذاره؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی زد و خصوصیات من رو گفت: شاید... مطمئناً دنبال چشم سبز و پوست سفید نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی ندادم. زودتر از همیشه رسیدم و پارک کردم. ایمان هنوز نیومده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هم وارد راهرو شدیم و دوباره سلام و سر تکون دادن من شروع شد. یکی از کارگرها به سمتم اومد. قبلاً توی جریان بیمه ها نماینده ی کارگرها شده بود و من کمکشون کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام خانوم مهندس! خوب هستین انشالا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام. ممنون. دیگه مشکلی پیش نیومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه خانوم. دست شما درد نکنه. بچه ها همه دعا گو هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لطف دارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم و حرکت کردیم. رستار گفت: کارگرها تو ساختمون اداری چکار می کنند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حتماً با حسابداری کار داشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این لبخندهای تو رو اعصاب منه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب به طرفش برگشتم که روی پله ی پایینی بود. ادامه داد: از ترحم کردن خسته نمیشی؟ من خوب می دونم پولدارها وقتی می خوان مهربون نشون بدن، چه شکلی میشن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم و گفتم: من نه پولدارم، نه مهربون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راهم رو کج کردم و به طرف دفتر رفتم. همزمان با من مرادخانی که دختر چادری ای بود وارد شد. حوصله ی احوالپرسی نداشتم. سرسری سلام کردم و وارد اتاق شدم. تا قبل از ظهر فقط با طرح های خودم و شیرازی برای بسته بندی ها سر و کله زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ضربه به در خورد و شیرازی وارد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانوم عمادزاده بنرها رو همین الان شیر کردم رو سیستم شما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بشینید. الان باز می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت میزم ایستاد و به لبه ی میز تکیه داد: همین جا خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فایل های psd رو باز کردم و شیرازی درباره ی تغییراتی که داده بود صحبت کرد. کارهای تبلیغات رو توی همین دفتر انجام می دادیم. البته برای آگهی های تلوزیونی از متخصص های دیگه ای هم کمک می گرفتیم. در واقع اینجا هم دفتر سایت بود، هم تبلیغات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هر سه تا خوبند. کدوم مال اتوبانه؟ از نظر سایز میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همونی که زمینه ی آبی داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبه. بفرستید برای چاپ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در رو باز کرد. نگه داشت و گفت: راستی بسته بندی ها چی شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه چیزهایی توی ذهنم هست ولی می خوام با قالب های کارگاه ها هماهنگ باشه. می ترسم بودجه ی زیادی بخواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله. فقط سریع تر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوری حرف می زد که انگار اون رئیس منه. فقط خیره نگاهش کردم که خودش فهمید و بیرون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقت ناهار بود. خمیازه ای کشیدم و از دفتر بیرون زدم. به طبقه ی سوم رفتم و جلوی در مدیریت سر و گوش آب دادم. وقتی دیدم خبری نیست، شماره ی مهرناز رو گرفتم. سریع جواب داد: بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام. خوبی؟... نمیای ناهار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطع کردم و وارد دفتر شدم که دیدم مهرناز با خنده نگاهم می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بشین. نیومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جدی؟ شنبه هم که نیومده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زنگ زدم. گفت قرارها رو کنسل کنم، فردا هم نمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگفت چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه. صداش ناراحت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهوم گفتم و با هم بیرون رفتیم. من معمولاً ناهار رو با مهرناز توی سلف می خوردم. در واقع دم دست ترین آدمی که با مدیریت کارخونه رابطه داشت برای کارمندها من بودم و خیلی خوشم میومد که مثل دخترهای دیگه ی شرکای کارخونه دنبال زندگی شخصی نرفته بودم و توی ثروتی که قرار بود نصیبم بشه سهمی داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس کردم سنگینی چیزی تخت رو تکون داد. پلک هام رو باز کردم و بابا رو دیدم که کنارم نشسته بود. موهام رو ناز کرد و گفت: ساعت 11 صبحه! بیدار نمیشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ساعت کنار تخت نگاه انداختم و سرم رو توی بالش فرو بردم. بابا خندید و گفت: می خوای ببرمت بیرون؟ پونه و مادرت رو هم می بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حوصله ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از بس که خودت رو خسته می کنی! همه ش یا کارخونه ای یا کانون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت نشستم و گفتم: از بیکاری که بهتره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو الان باید بری دنبال تفریح. اصلاً برای چی موندی ایران. دخترعمو هات رو ببین. دارن جوونی می کنند، تو داری عمرت رو پای یه الدنگ حروم می کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب گفتم: پارسال که خاله دعوت نامه فرستاد. خودت نذاشتی برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون فرق داشت. نگفتم بری پیش خاله ت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در واقع خودم هم نمی خواستم برم. از مادرم خبری نداشتم چه برسه به خاله م.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه خبر از کامران؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی مکث کردم که یادم بیاد کامران کیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باید چه خبری باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و بلند شد. به سمت در رفت و گفت: روش فکر کن. موقعیت اون الدنگ بهتر بود ولی این هم بد نیست. استاد دانشگاهه. مدیر کانونه. پولداره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیغ زدم: بابا!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و بیرون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتم رو با حوله خشک کردم و از پله ها پایین رفتم. مامان و پونه دوباره در حال پچ پچ بودند که من باز هم به روی خودم نیاوردم و به طرف آشپزخونه رفتم. مامان وارد شد و گفت: صبح به خیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-صبح به خیر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبی؟ چه خبر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی. درگیر بسته های جدیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت صندلی نشستم و پونه هم کنارم نشست. مامان گفت: قوطی ها هم عوض میشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فعلاً نمی دونم. عوض کردن قالب های کارگاه ها ممکنه هزینه بر بشه. ولی من تلاشم رو می کنم. خیلی وقته شکل چیزی رو تغییر ندادیم. مخصوصاً شوینده ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه هم به حرف اومد: آره. اگه بدونی چه جنس هایی تو بازار قطر بود!... خارجی ها روی تبلیغات و شکل ظاهری خیلی تمرکز می کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من هم موافقم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت: حالا این چه ربطی به رشته ی گرافیک داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم خندیدم و گفتم: قوطی ها نه ولی تبلیغات چرا. ما بیشتر کارهای تبلیغاتی می کنیم. بنر، پوستر، کاغذ بسته بندی، کارهای سایت هم هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-او لا لا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بی شعور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه خندید و من یادم افتاد که باید به الهام زنگ بزنم. سریع ظرف های خودم رو شستم و بیرون رفتم. مامان از همون 17 سال پیش که اومده بود دوست نداشت از خدمتکارها کمک بگیره. به جز موقع تمیزکاری های کلی که واقعاً تمیز کردن خونه ی به این بزرگی یا رسیدگی به مهمونی ها کار سختی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف اتاقم دویدم. گوشیم رو از روی میز کامپیوتر برداشتم و شماره ی الهام رو گرفتم. ریجکت شد که از الهام بعید بود. حدس زدم جایی گیر کرده باشه. کنار پنجره ی بزرگ اتاقم ایستادم و به شکل های مختلف ابرها نگاه کردم که خودش زنگ زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب دادم: سلام الهام جان! مزاحم شدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام. نه. داخل نمی تونستم صحبت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاد روزهای اول طلاقم افتادم که همه مراقب حرف های من و الهام بودند. ما دوست دبیرستانی هم بودیم و رابطه مون حتی بعد از طلاق من و انوش هم گرم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مشکلی پیش اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستش... نمی دونم چی بگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پدرت دوباره با میلاد مخالفت کرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه. جریان اون نیست... یعنی اون هم هست. ولی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا انوش نمیاد کارخونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مهدیه تازه مرخص شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه چیزی توی دلم فرو ریخت. هنوز 8 ماهش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بچه سالمه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش غمگین شد و گفت: نه. بچه مرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه هر دو سکوت کردیم. اصلاً نمی دونستم باید چی بگم. این دومین بچه ی انوش بود که اینطوری مرده به دنیا اومده بود. سر اولین بچه ش همه با من سر سنگین شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا به کسی نگفتید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-انوش رو که میشناسی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سعی کن تو کارخونه باهاش برخوردی نداشته باشی. خیلی ناراحته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه. برو تا بهت گیر ندادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تماس رو که قطع کردم به این فکر می کردم که این اتفاق ها برای چیه؟ پس به خاطر همین تو مهمونی ما شرکت نکرده بودند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید