سرنوشتی عجیب در حال رقم‌خوردن است؛ رازی که برای فاش‌شدن به دوازده قربانی نیاز دارد. حسیبا؛ دختری معمولی مثل همه دخترهاست که غافل از سرنوشت شگفت‌انگیزی که در انتظارشه، با پسری به نام آرتین نامزد میشه. آرتین پلیسی وظیفه‌شناس و بی‌باکه که علاقه‌ی چندانی به این ازدواج نداره. در کشاکش داستان، رازی بزرگ در دنیایی از ناشناخته‌ها برملا میشه که…

ژانر : عاشقانه، فانتزی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ ساعت و ۲۶ دقیقه

مطالعه آنلاین شاهزاده ای از آسمان
نویسنده : نارسیس زد ای آر

ژانر : #عاشقانه #فانتزی

خلاصه :

سرنوشتی عجیب در حال رقم‌خوردن است؛ رازی که برای فاش‌شدن به دوازده قربانی نیاز دارد.

حسیبا؛ دختری معمولی مثل همه دخترهاست که غافل از سرنوشت شگفت‌انگیزی که در انتظارشه، با پسری به نام آرتین نامزد میشه. آرتین پلیسی وظیفه‌شناس و بی‌باکه که علاقه‌ی چندانی به این ازدواج نداره.

در کشاکش داستان، رازی بزرگ در دنیایی از ناشناخته‌ها برملا میشه که…

آرتین:

با تونفا ضربه‌ی محکمی به کیسه بوکس زدم؛ صدای بلندی داد و چند بار دور خودش چرخید. هنوز راضی نشده بودم؛ ضربه محکم‌تری زدم و این کار رو دوباره و سه‌باره تکرار کردم. فکر این که این‌قدر سریع دلم رو به یه دختر باختم، داشت دیوونه‌ام می‌کرد. کی فکرش رو می‌کنه دختری که برای حل مهم‌ترین پرونده عمرم طعمه‌ای بود، شکارچی دلم شده. این برای من که همیشه از عشق و عاشقی فراری بودم، یک رسوایی بزرگ بود.

چند تا نفس عمیق کشیدم و تونفا رو گوشه سالن، روی ردیف تاتمی‌هایی که روی هم چیده شده بودند، پرت کردم و باعث شد تکونی بخورند و همه با هم به کف سالن سقوط کنند.

هه! چند وقت دیگه مسابقه قهرمانی دفاع شخصی کشور رو پیش رو داشتم و این حال و روزم بود. روی زمین نشستم و سرم رو به دیوار پشت سرم زدم. دیگه مخم نمی‌کشید.

صدای بلند سقوط کوهی از تاتمی، باعث شد محسن با عجله وارد سالن بشه و با دیدن افتضاحی که به بار آوردم چشم غره‌ای بهم بره. دیگه تو این یک ماه به رفتارام عادت کرده بود. می‌دونست به خاطر مشکل حل این پرونده اعصاب درستی ندارم؛ به خاطر همین جرئت نکرد چیزی بگه.

یک‌راست سراغ تاتمی‌ها رفت و وقتی کارش تموم شد، تونفا رو از زمین برداشت و به سمتم اومد، سر تونفا رو به طرفم دراز کرد و گفت:

_ بگیر داداش.

وقتی دید عکس العملی نشون نمیدم، کنارم نشست و گفت:

_ چته آرتین؟ این مدت که پرونده‌ی گم‌شدن این دخترا افتاده زیر دستت بدجور داغونی؛ چرا این‌قدر این قضیه واست مهم شده؟ نا‌سلامتی تو قهرمان دفاع شخصی کشوری پسر! یه نگاه به خودت بنداز؛ داری ذره ذره آب میشی داداش من.

آخه چه‌طور می‌تونستم از علت مهم‌بودن این پرونده برای همکارم بگم، وقتی پای آبرو و ناموسم وسط بود. کلافه سرم رو تکون دادم و گفتم:

_ولم کن محسن‌، یه چیزی میگم ناراحت میشی.

عصبانی پوفی کشید؛ دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و بلند شد و در حالی که دور می‌شد گفت:

_ تو که این‌قدر درگیر این پرونده‌ای، دیگه نامزدکردنت چی بود؟ ببین اون دختر بیچاره چی می‌کشه از دستت.

از سالن بیرون رفت و در رو محکم پشت سرش بست.

هه دختر بیچاره! یکی باید دلش به حال من بسوزه. با این تصور که اون دختر کلید حل بزرگ‌ترین معمای زندگیمه، باهاش نامزد شدم و حالا نه تنها چیزی دستگیرم نشده، بلکه خودم هم گرفتارش شدم.

چشمام رو بستم و سعی کردم برای هزارمین بار همه چیز رو تو ذهن آشفته‌ام تحلیل کنم. درطول یک ماه، یازده تا دختر ناپدید شدند، همه‌شون با این دختر در ارتباط بودند و به گفته شاهدا، آخرین کسی که باهاشون دیده شده هم همین دختر بوده. پس چرا تو بازجویی‌ها چیزی دستگیرمون نشد؟ چرا با وجود این که بهش نزدیک شدم و حتی باهم نامزد هم شدیم هنوز نتونستم گره کور این معما رو باز کنم؟ حالا هم که این افتضاح پیش اومده و دل بی‌صاحبم این جوری گیر این دختره افتاده.

سرم رو بین دستام گرفتم و انگشتام رو با حرص بین موهام فرو بردم. تو بد دوراهی گیر کردم.

***

حسیبا:

بعد از دوهفته هنوز باورم نمیشه پدر رضایت به نامزدی من و آرتین داده؛ پسر باجذبه‌ای که غرور و اقتدار از لحن حرف‌زدنش مشخص بود.

هیچ‌وقت یادم نمیره روزی رو که برای خواستگاری تک و تنها پا پیش گذاشت و وارد خونه‌مون شد، وقتی از لای در اتاق یواشکی دید می‌زدم، چهره‌ی پرابهتش اولین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد. نمی‌دونم از کجا متوجه نگاه‌های من شده بود که برگشت و صاف بهم زل زد! شرط می‌بندم چشمام رو از لای در دید.

هنوز هم با یادآوری اون روز به خودم به خاطر این فضولی بی‌موقع لعنت می‌فرستم؛ ولی مشکل از اون جایی شروع شد که روز عقد با تمام ذوق یه دختر بیست ساله تو چشماش نگاه کردم و...

تو چشماش هر چیزی رو دیدم، جز عشق! اون من رو دوست نداشت. چشمای خالی از احساسش دلم رو خالی کرده بود و از انتخابم پشیمون شده بودم؛ ولی دیگه پشیمونی چه فایده‌ای داشت وقتی کار از کار گذشته بود.

روی تختم غلت زدم و چراغ خواب فیروزه‌ای روی میز رو روشن کردم. عادتم بود که وقتی فکرم مشغول چیزیه، خواب به چشمام نیاد و امشب هم یکی از اون شب‌ها بود. فکر آینده مبهمی که قرار بود با آرتین داشته باشم داشت دیوونه‌ام می‌کرد.

با صدای قار و قور شکمم، یادم افتاد شام درست و حسابی نخوردم. دستم رو روی شکمم گذاشتم. بدجور ضعف کرده بودم و احساس می‌کردم معده‌ام تو هم می‌پیچه. باید همین الان چیزی می‌خوردم، وگرنه تا صبح زنده نمی‌موندم.

موهای بلند و تاب خورده‌ام رو چند دور پیچیدم و با کلیپس بزرگ سفید که تضاد عجیبی با موهای بی‌‌‌نهایت سیاهم داشت، روی سرم محکم کردم. آروم در اتاق رو باز کردم و تو نور ضعیف چراغ خواب دیواری هال، به طرف آشپزخونه حرکت کردم.

با دیدن هیکل سیاهی که تو تاریکی روی صندلی آشپزخونه نشسته بود، هول کردم و هینی کشیدم. سایه سیاه سریع دستش رو به طرف کلید برق برد؛ یک ثانیه بعد همه جا روشن شد و پدر در حالی که با چشمای رنگ آسمونش بهم نگاه می‌کرد، جلوم ظاهر شد. اوف! قلبم اومد تو دهنم. شاکی شدم و رو بهش گفتم:

_ داشتم سکته می‌کردم بابایی، چرا تو تاریکی نشستید؟

لبخند مبهمی روی لب‌هاش نشست، جلو اومد و دستی روی سرم کشید و گفت:

_ من قربون بابایی‌گفتنت بشم دختر شیرینم.

بعد نگاهی به لباس‌هام کرد و گفت:

_چه‌قدر با این لباس شبیه بچگی‌هات شدی.

نگاهم روی بلوز شلوار سفید با خرس‌های بنفش چرخید. راست می‌گفت؛ این لباس واسه خیلی وقت پیش بود و دیگه باید از دور خارج می‌شد.

لبخندی زدم و با عصبانیت ساختگی گفتم:

_ بابا! شما هم خوب بلدید از جواب دادن به سوالی که دوست ندارید طفره بریدا.

چشمای مهربون پدر غمگین شد، آهی کشید و گفت:

_چیزی نیست دخترم، تو چرا بیداری؟ برو بخواب.

همون لحظه انگار شاهد از غیب رسید و صدای قار و قور شکمم دوباره بلند شد. گوشه‌ی لبم رو گزیدم، نگاهی به شکمم کردم و گفتم:

_ من به خاطر این بیدارم.

دوباره لبخند روی لب‌هاش برگشت چشمکی زد و گفت:

_خب پس بریم یه دستبردی به یخچال بزنیم...

سر یخچال رفتم و ظرف کوکو سیب‌زمینی رو بیرون آوردم، روی میز گذاشتمش و بدون این که گرمش کنم، شروع به خوردن کردم.

از گوشه‌ی چشم حواسم به پدر بود که تو این مدت فقط نشست و به جای نا‌معلومی خیره شد. غم و دل‌مشغولی بزرگی رو از نگاهش می‌خوندم؛ ولی می‌دونستم اگه چیزی بپرسم، جوابی نمیده. پس بی‌خیال شدم و در عوض سوالی رو که چند روز ذهنم رو مشغول کرده بود پرسیدم:

_ بابا، چرا این قدر اصرار کردید با آرتین نامزد کنم؟

اصرار که چه عرض کنم؛ پدر یه جورایی مجبورم کرده بود بله رو بگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون‌طور که تو اون نقطه نامعلوم سیر می‌کرد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه بار که بهت گفتم دخترم؛ این جوون از همه لحاظ خوبه؛ علاوه بر این شغلش بود که توجهم رو به خودش جلب کرد. قطعا یه پلیس بیشتر و بهتر از هرکسی می‌تونه ازت محافظت کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو جلوی صورتم گرفتم و با دهن پر گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اوه! بابا مگه من چه شخصیت مهمی هستم که باید ازم محافظت بشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار چیز مهمی یادش اومد؛ چون بالاخره نگاهش رو از اون نقطه نامعلوم برداشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ راستی این مدت که تنها جایی نمیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا یه دفعه این مساله یادش افتاد؟ با تعجب لقمه کوکو تو دهنم رو قورت دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه بابا جان، یا با مامان میرم یا با آژانس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو مدتی که یازده تا از دوستام گم شده بودند، بابا خیلی حساس‌تر شده بود و اجازه نمی‌داد هیچ جا تنها برم، حتی باشگاه و دانشگاه رو هم یا باید با خودشون می‌رفتم یا با احمد آقا راننده آژانس سرکوچه. یه جورایی از این وضعیت خسته شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه بهش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بابا آخه کی میاد دختر زشت شما رو بدزده؟ مگه دختر خوشگل‌تر از من کمه تو این شهر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه سرش رو به سمتم برگردوند و اخمی کرد که دلم ریخت! انگشت اشاره‌اش رو مثل وقتایی که می‌خواست دعوام کنه، بالا برد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دیگه این حرف رو نزن حسیبا، دیگه نشنوم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوک‌زده از این برخورد طوفانی، بغض کردم و با چشم‌هایی که پرده‌ای از اشک روش نشسته بود نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر که معلوم بود از رفتارش پشیمون شده، صندلیش رو جلو‌تر کشید و سرم رو تو بغلش گرفت و با دست مردونه و پرمهرش شروع به نوازش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عشق بابا من که جز تو و مادرت تو این دنیا کسی رو ندارم. در ضمن دیگه نشنوم بگی خوشگل نیستما؛ اون چشمای مشکی و بادومی تو که معصومیت ازشون می‌باره می‌ارزه به کل دنیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این که می‌دونستم فرزند از چشم پدر و مادرش زیبا‌ترین بچه‌ی دنیاست؛ ولی بازم از تعریفش قند تو دلم آب شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی وقتی یادم به دماغ یه کوچولو بزرگم افتاد، داغم تازه شد. سریع سرم رو از بغلش بیرون کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس دماغم چی بابا؟ چرا نذاشتی عملش کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا که از این تغییر موضع ناگهانی من خنده‌اش گرفته بود، نگاه مهربونی بهم انداخت و گفت: وای دوباره یادش افتاد! دیگه پررو نشو دختر کوچولو، دماغت خیلی هم خوبه و به صورتت میاد. پاشو برو بخواب ببینم‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتی از جام بلند شدم، صندلی رو با حرص زیر میز گذاشتم و پدر رو با دنیای اسرار خودش تنها گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتین:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خسته و کوفته کفش‌هام رو درآوردم و وارد آپارتمان کوچیکم شدم. این روزا کار فیزیکی زیادی نداشتم؛ اما اون چه که بیشتر آزارم می‌داد، مشغله فکری بود و مطمئنا مشغله فکری خیلی بیشتر از مشغله کاری خستم می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیراهن قهوه‌ای رو در آوردم و روی دسته مبل پرت کردم. نگاهی به شلوار سیاهم انداختم و سری رو به نشونه‌ی تاسف تکون دادم؛ چه تیپ افتضاحی! کِی اینا رو پوشیده بودم که یادم نیست؟! باورم نمیشه منی که این قدر به تیپم اهمیت می‌دادم، الان به این روز افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم برای اون پسر فعال و سرزنده‌ی درونم تنگ شده بود. همون پلیس وظیفه‌شناس که همه بهش حسادت می‌کردند، همون پسر که لحظه‌ای غم و ناراحتی رو به خودش راه نمی‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی از ته دلم کشیدم و بدون این که چیزی بخورم، به سمت اتاق خواب رفتم؛ شاید می‌تونستم بعد از چند روز با کمی خواب، از کمبود‌ها و ضعف‌های بدنم کم کنم‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت دراز کشیدم، غلت زدم و چشمم به کمد لباس افتاد، گوشه کاغذ بزرگی که از بالای کمد بیرون زده بود، توجهم رو به خودش جلب کرد. بلند شدم و کاغذ رو برداشتم و متوجه شدم یه عکسه، عکسی که خاطره‌ی دوهفته پیش رو برام زنده می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره روی تخت دراز کشیدم و نگاهم روی دختر غمگین توی عکس ثابت موند. هیچ‌وقت اون روز رو فراموش نمی‌کنم؛ روزی که برای من حکم بستن قراردادی برای حل پرونده‌ام رو داشت و برای اون دختر، حکم بستن پیمانی برای شروع یک زندگی عاشقانه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز هم اون لحظه که با چشمای پرذوق و مشکیش تو چشمام زل زد تا شادی و امیدش رو باهام تقسیم کنه، فراموش نمی‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی نگاهم کرد و چشمای معصومش یه دفعه غمگین شد و خنده از لب‌های کوچیک و بچه‌گونه‌اش پر کشید، دلم ریخت و مطمئن شدم چشمام همه رازم رو فاش کردند. تازه اون موقع بود که فهمیدم اشتباه بزرگی کردم؛ این احساسات پاک یه دختر بود که داشت بازیچه دستم می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اون روز خیلی سعی کردم اشتباهم رو جبران کنم؛ اما هرگز دیگه اون نگاه پر از عشق رو تو چشماش ندیدم، باید همون موقع صدای شکستن قلبش رو می‌شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر بار که به دیدنش می‌رفتم، بیشتر عاشق رفتاراش می‌شدم، عاشق شیطنت‌هایی که گاهی با پدرش می‌کرد، عاشق لجبازی‌های بچه‌گونه‌ای که با مادرش داشت، عاشق ادبی که تو صحبتش بود، عاشق حجب و حیای دخترونه‌ای که تو رفتارش موج می‌زد و عاشق چشماش؛ چشمایی که با هر خنده‌اش می‌خندیدند و دنیای دیگه‌ای دور از همه غم‌ها و استرس‌هام بهم هدیه می‌دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچی بیشتر می‌گذشت، بیشتر متوجه می‌شدم خطا رفتم. این دختر هیچ نقشی تو قضیه دخترای گم‌شده و پرونده‌ای که به خاطرش وارد زندگیش شده بودم نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شده بودم مثل یه آدم دوشخصیتی که تو تنهایی به خاطر معمای حل‌نشده زندگیم، همه‌اش تو خودم بودم و با دیدن حسیبا شخصیت دومم رو می‌شد؛ همه‌ی اون مشکلات رو فراموش می‌کردم و امید به زندگی رو تو وجودم پیدا می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی اوقات فکر می‌کردم این دختر افسونگر قهاریه که تونسته این جوری تو قلبم نفوذ کنه. افسونگر بی‌وفایی که خیلی زود قلبم رو مال خودش کرد؛ ولی من رو به خاطر اشتباهم نبخشید و قلبش رو به دستم نسپرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یادآوری خاطرات گذشته قلبم تیر کشید. تو این مدت به اندازه یک عمر فکر و دل‌مشغولی داشتم. احساس می‌کردم بار یک دنیا روی دوشمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عکس دونفره رو روی میز گذاشتم و به جای دستمال‌کاغذی شیشه‌ای تکیه دادم تا همیشه جلو چشمام باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی بعد همین طور که به عکس نگاه می‌کردم، کم‌ کم چشمام گرم شدند و برای اولین بار تو این چند روز با آرامش خوابیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی چشمام رو باز کردم، هوا کاملا تاریک شده بود. کورمال کورمال به طرف کلید برق رفتم و تو یک لحظه اتاق غرق نور شد. سریع دستم رو روی چشمام گذاشتم تا به نور عادت کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم که به ساعت افتاد، تازه فهمیدم چه‌قدر زیاد خوابیدم؛ امشب خونه حسیبا دعوت بودم و ساعت هفت بود. وقت زیادی نداشتم. سریع آبی به صورتم زدم و بعد از خوندن نماز مغرب، سراغ کمد لباس‌ها رفتم. تصمیم داشتم امروز هم مثل بقیه وقت‌هایی که به دیدن حسیبا می‌رفتم، بهترین لباس‌هام رو بپوشم. باید تمام سعی‌ام رو می‌کردم تا قلب این دختر رو مال خودم کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شلوار کتان سورمه‌ای رو پام کردم و پیراهن چهارخونه آبی مشکی رو هم روش پوشیدم. هماهنگی لباس‌هام رو با یه شومیز سورمه‌ای کامل کردم. یقه‌ی پیراهن رو از زیر شومیز بیرون آوردم و مرتبش کردم. ساعت مچی رو هم دور دستم بستم و ادکلن همیشگی رو روی مچ دست و گردنم خالی کردم. پالتو و ساک‌دستی‌های روی کاناپه رو برداشتم و زدم بیرون. امشب می‌خواستم تمام تلاشم رو برای به‌دست آوردن حسیبا بکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسیبا:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سراغ کشوی لباس‌ها رفتم و شروع به گشتن کردم. علاقه‌ای به پوشیدن لباس‌های خیلی باز و تنگ جلوی آرتین نداشتم، پس تونیک نخی بنفش و بلندم رو پوشیدم و با یه شلوار لی و روسری بلند سورمه‌ای خودم رو راحت کردم. با دیدن خودم تو آینه آه کشیدم. الان اگه هر دختری جای من بود، بهترین لباساش رو واسه نامزدش می‌پوشید؛ ولی من هربار با یادآوری روز عقد، نگاه و رفتار آرتین جلو چشمام می‌اومد و ازش زده می‌شدم. بعد از اون روز حتی جلو نیومد تا به خاطرش توضیحی بده. شاید قانع می‌شدم و می‌تونستم راحت‌تر باهاش کنار بیام، راحت‌تر عاشقش بشم؛ ولی تنها کاری که تو این دو هفته انجام داد این بود که بشینه و از دور نگاهم کنه یا نهایتا لبخندی تحویلم بده و اینا برای قانع‌کردن دل من اصلا کافی نبودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای اهم اهم مامان نگاهم به سمت در اتاق چرخید. وای بازم اومده بود از لباس پوشیدنم اشکال بگیره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از این که حرفی بزنه، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من لباسام رو عوض نمی‌کنم مادر من؛ با اینا راحت ترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان چند بار سرش رو بالا و پایین کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌دونم، می‌دونم چه دختر لجبازی دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا هم وارد اتاق شد و به طرفداری از من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا داری دوباره اذیتش می‌کنی زهره جان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان هیکل تپلش رو سمت بابا چرخوند و با گلایه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مرداس نمی‌بینی داره چی می‌پوشه؟ همیشه همین کار رو می‌کنه عزیزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمای آبی بابا روی لباس‌هام چرخید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگه چشه لباساش زهره جان؟ بیا، بیا بریم کارات مونده منم کمکت می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دست مامان رو گرفت و سمت آشپزخونه کشید. مامان لحظه آخر برگشت و چشم غره‌ای بهم رفت و با بابا همراه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوف، خداروشکر! اصلا حوصله سر و کله‌زدن با مامان رو نداشتم؛ به خصوص امروز که تو باشگاه با الهام دعوام شده بود و تا خونه جر و بحث طولانی با هم داشتیم، اعصابم بیشتر از هر وقتی ضعیف شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت هشت بود که زنگ خونه رو زدند. بابا گرمکن توسی رنگی رو که ست شلوارش بود پوشید و به حیاط رفت. چند روزی بود که اف اف خراب شده بود و مجبور بودیم خودمون بریم در رو باز کنیم. باز خداروشکر که خونه یک طبقه بود و تو آپارتمان زندگی نمی‌کردیم، وگرنه مجبور بودیم برای بازکردن در چند تا پله رو بالا و پایین کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پنجره‌ی پذیرایی بابا رو دیدم که به سمت در رفت و بازش کرد. آرتین با چند تا ساک دستی وارد حیاط شد و شروع به احوال پرسی باهاش کرد. نمی‌دونم اون ساک دستی‌های تو دستش چی بودند. قبل از این که مثل روز خواستگاری دوباره نگاه‌های یواشکیم رو ردیابی کنه، از پنجره فاصله گرفتم. سمت چادر سفید و گل‌دارم دویدم سرش کردم. تو آشپزخونه رفتم و خودم رو مشغول درست‌کردن سالاد کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مامان رو از دم در شنیدم. مثل همیشه داشت قربون صدقه‌ی آرتین می‌رفت، قشنگ حس می‌کردم آرتین رو به اندازه پسر نداشته‌اش دوست داره‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند دقیقه همه وارد شدند و روی مبل‌های آبی‌رنگ نشیمن نشستند. بیشتر دکور خونه به سلیقه بابا آبی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینی چای رو برداشتم و سمت پذیرایی رفتم. بعد از سلام و احوالپرسی، اون رو روی میز گذاشتم و روی یکی از مبل‌های تک‌نفره نشستم. سنگینی نگاه آرتین رو روی خودم حس کردم. ناخودآگاه نگاهم سمتش چرخید و دیدم با لبخندی که دندون‌های سفید و ردیفش رو بیشتر از همیشه نمایان کرده بود، نگاهم می‌کنه. باید چی‌کار می‌کردم. آیا این لبخند‌ها نشونه عشق بودند؟ در جوابش به یه لبخند کوچیک اکتفا کردم و سرم رو پایین انداختم. همه چیز مثل دفعات قبل بود. باز هم اون نگاه‌ها و لبخند‌ها، بی‌هیچ حرفی. انگار نه انگار که من هم آدم بودم. همه‌ی صحبتش با بابا و مامان بود و این بیشتر از همه حرصم می‌داد. دلم می‌خواست برم جلو، تو چشمای قهوه‌ای و مردونه‌اش نگاه کنم و همه دلخوری‌هایی رو که ازش داشتم، بهش بگم تا با یه توضیح همه چیز رو حل کنه؛ ولی غرورم هرگز این اجازه رو نمی‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای مامان از فکر و خیال بیرون اومدم:" حسیبا بیا بریم غذا رو بکشیم؛ آرتین جان، آقا مرداس، شما هم بفرمایید سر سفره."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادم و دنبال مامان به طرف آشپزخونه راه افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از خوردن شام خواستم خودم رو مشغول شستن ظرف‌ها کنم که پدر صدام زد؛ حتما می‌خواست براشون چیزی ببرم. وقتی رسیدم تو پذیرایی کسی نبود. روی مبلی که موقعیتش دقیقا پشت به آشپزخونه بود، پاهای یه نفر رو دیدم. نزدیک شدم و تونستم آرتین رو تشخیص بدم، پس مامان اینا کجا بودند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو‌تر رفتم و از آرتین که با خیال راحت رو مبل لم داده بود پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببخشید پس بابا مامانم کجا رفتن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای من ابروی راستش رو بالا داد و آروم سرش رو چرخوند تا تو زاویه دیدش باشم. وای خدا نگاهش چه جذبه‌ای داشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم، نباید این‌قدر زود وا بدی دختر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتین با لحن مطمئنش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من ازشون خواستم تا تنها صحبت کنیم، حسیبا لطفا بشین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آره منم باور کردم؛ یعنی هیچی زیر سر مامان نبود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم و روی دور‌ترین مبلی که ممکن بود نشستم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب، بفرمایید من در خدمتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه از جاش بلند شد و به سمتم اومد. با دیدن هیکل مردونه و پرهیبتش استرس گرفتم و پام پشت سر هم روی زمین ضرب گرفت. می‌دونستم قهرمان ورزش‌های رزمیه و همیشه تو رویاهام آرزو داشتم همسرم یه رزمی‌کار مثل خودم باشه؛ ولی نمی‌دونم چرا حالا که آرزوم برآورده شده، سرنوشت جوری رقم خورده که بینمون این همه فاصله‌ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی مبل دونفره بغل دستم نشست و ازم خواست برم و کنارش بشینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی ادکلنش تو بینیم پیچید و ضربان قلبم رو بالا برد. سرم رو با استرس تکون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه، ممنون اگه حرفی دارید همین فاصله برای شنیدن کافیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم خدا خدا می‌کردم در مورد اون روز صحبت کنه و بگه که همه چیز سوءتفاهم بوده، عشقش رو بهم ابراز کنه و سعی کنه از دلم در بیاره تا منم سعی کنم بیشتر دوستش داشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی رو که گوشه‌ی لبش اومد، سریع جمع کرد و سرش رو پایین انداخت. با اون بینی عقابی، شکل کارآگاه‌های فیلمای پلیسی شده بود. دستی روی موهای قهوه‌ای تیره و کوتاهش کشید، آرنجش رو به دسته مبل تکیه داد و انگشتاش رو روی لباش گذاشت؛ معلوم بود داره بدجور در مورد حرفی که می‌خواد بزنه فکر می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای زنگ موبایل هر دومون از دنیای فکر و خیال بیرون اومدیم؛ سریع سمت پالتوش رفت، گوشی رو از جیبش در آورد و شروع به صحبت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الو، سلام. چی شده بگو... اشکال نداره کار مهمی ندارم بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی؟! یعنی صحبت با من، اون هم وقتی که این‌قدر بهش نیاز داشتم کار مهمی نبود؟بدجور بهم برخورد. سریع از جام بلند شدم، تو اتاقم رفتم و در رو پشت سرم بستم؛ دیگه عمرا اجازه بدم باهام صحبت کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دونم پشت اون تلفن مزاحم چی بهش گفتند که پنج دقیقه بعد صدای خداحافظیش با مامان بابا به گوشم رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هه! عاشق دل خسته ما رو باش. حتی براش مهم نبود از دستش ناراحت شدم، حتی نیومد باهام خداحافظی کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشیدم و خودم رو روی تخت انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بلند و کش‌دار تو فضای سرد و سیاه پیچید. چند نفر باهم از جایی نامعلوم اسمم رو صدا می‌زدند و با هربار صدازدن ضربان قلبم بالا‌تر می‌رفت. نور آبی رنگ شناور از دور نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و فضای اطراف رو روشن‌تر می‌کرد. حالا همه جا پر از درخت شده بود؛ ولی هنوز تاریکی زیر پام بود. می‌خواستم فرار کنم؛ اما می‌ترسیدم داخل فضای سیاه زیر پام سقوط کنم. یک لحظه احساس خفگی کردم، دست‌هام رو روی گلوم فشار دادم. نور آبی سرعت گرفت و با شتاب به طرفم حرکت کرد، نا‌خودآگاه قدمی به عقب برداشتم و توی فضای سیاه و بی‌‌‌نهایت پرت شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خواب پریدم و نفس عمیق و صداداری کشیدم که به جیغ بیشتر شبیه بود. نگاه مضطربم رو دور و اطراف چرخوندم و وقتی فهمیدم تو اتاق امن خودم هستم، نفس راحتی کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه بابا با چهره‌ی نگران در رو باز کرد و خودش رو تو اتاق انداخت. فکر کنم اون هم صدای نفس‌های مضطربم رو شنیده. اومد سمتم و بدن بی‌حالم رو تو بغلش گرفت؛ وای خدا چه آرامشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه بی‌رمقم رو سمتش چرخوندم و لب‌های خشکیده‌ام رو چندبار مثل ماهی به هم زدم اما صدام در نیومد. با دیدن حال و روزم سمت آشپزخونه دوید و با لیوان آب برگشت لیوان رو از دستش گرفتم و بی‌معطلی سر کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست پر از مهرش رو روی سرم حس کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه قدردانی بهش انداختم و لیوان خالی رو روی میز گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی مطمئن شد حالم بهتره، لبه تخت نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی بود دخترم؟ چرا تو خواب جیغ می‌زدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبام رو با زبونم خیس کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چیزی نبود بابا، خواب بد دیدم، مهم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمای پدر تنگ شد، با شک پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه خوابی می‌دیدی دخترم؟ می‌تونی برام تعریف کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ثانیه به ثانیه اون کابوس لعنتی جلو چشمام بود؛ ولی نمی‌خواستم پدر رو به خاطر یه خواب نگران کنم؛ به خاطر همین گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه بابایی، یادم نمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر سری تکون داد و بلند شد که بره. دلم نمی‌خواست این قدر زود تنها شم. دستش رو گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابایی میشه پیشم بمونید و داستان اون شاهزاده رو دوباره برام تعریف کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند تو چشمای خسته‌اش نشست. می‌دونستم امشب هم مثل چند شب پیش درست و حسابی نخوابیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره لبه تخت نشست. من هم از خداخواسته سریع خوابیدم، پتو رو تا زیر گلوم بالا کشیدم و منتظرشنیدن داستان مورد علاقه‌ام شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو یه سرزمین دور، پر از قصر‌های بزرگ و زیبا با رودخونه‌های پر آب و زلال و جنگل‌های سرسبز، یه شاهزاده آبی زندگی می‌کرد. شاهزاده‌ای که عاشق خانوادش بود. شاهزاده قصه ما بزرگ‌ترین پسر پادشاه شهری بود، به اسم لاجورد. تو اون سرزمین قلمرو‌های زیادی وجود داشت، همگی هم با هم دوست و متحد بودن و زیر سایه رحمت پروردگار خوش و خرم زندگی می‌کردند تا این که....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از این که ادامه داستانی رو که تقریبا از حفظ بودم بشنوم، خوابم برده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح روز بعد با صدای غرغر‌های مامان از خواب بیدار شدم. وای بازم نماز صبح خواب موندم که این جور عصبانیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کف دستم رو به پیشونیم کوبوندم و تو دلم خودم رو به خاطر تنبلی سرزنش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یواشکی از اتاق اومدم بیرون و خودم رو تو دستشویی انداختم. باید چند دقیقه صبر می‌کردم تا آروم‌تر بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از پنج دقیقه بیرون اومدم و در حالی که حوله‌ی زرد رو تو دستای خیسم جابه جا می‌کردم، وارد آشپزخونه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان داشت یکی از اون قرمه سبزی‌های بی‌نظیرش رو بار می‌ذاشت. آروم از پشت نزدیکش شدم و محکم تو بغلم گرفتمش و چند تا ب*و*س آبدار رو لپش نشوندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان که هیچ‌وقت از این کارا خوشش نمی‌اومد، هولی خورد و کفگیر قرمه سبزی رو روی سرم فرود آورد! قشنگ کله‌ام بوی قرمه سبزی گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک لحظه هر دو متعجب به همدیگه نگاه کردیم و قبل از این که داد و بیدادش شروع بشه، تو حموم پریدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا عجب شانسی داشتم یه روزم که اومدم بهش ابراز محبت کنم، قرمه‌سبزی تو سرم کوبوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمدا حموم رو طول دادم. در برابر عصبانیتش هیچ شانسی نداشتم. بعضی اوقات فکر می‌کردم بابا خیلی صبوره که این قدر با مامان کنار میاد، شاید هم خیلی نسبت بهش عشق داره، دقیقا چیزی که آرتین نسبت به من نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کشیدم و شیر آب رو بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از حموم، سریع برای رفتن به دانشگاه حاضر شدم. چادرم رو دستم گرفتم و گوشیم رو از تو کیف بیرون آوردم. بنا به خواسته بابا باید با احمد آقا، آژانسی سر کوچه، می‌رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از این که شماره رو پیدا کنم صدای مامان از تو آشپزخونه بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا خدا چی کارم داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با احتیاط وارد آشپزخونه شدم و کنار میز ایستادم. دستام رو به نشونه تسلیم بالا بردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جانم مامان جان می‌خوای دعوام کنی؟ من تسلیم، از الان عذر خواهی می‌کنم، فقط شما عصبانی نباش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و جلو‌تر اومد. یکی از صندلی‌های میز رو بیرون کشید. روش نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ای جوجه! با همین حرفات بابات رو دیوونه خودت کردی دیگه، بشین کارت دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی رو به روش رو بیرون کشیدم و نشستم، مطمئنم یه خوابی برام دیده که این قدر مهربون شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمای منتظر نگاهش کردم. یه کم من و من کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دیشب آرتین با بابات صحبت کرده، امروز ساعت پنج و نیم می‌رید بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام از تعجب گرد شدند، بابا؟! امکان نداشت اجازه بده با آرتین بیرون برم، به خصوص این مدت که این دخترا پشت سر هم گم‌ میشن خیلی حساس‌تر شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه کم فکر کردم و با یادآوری کار دیشب آرتین، اخمام تو هم رفت. به مامان گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من باید برم دانشگاه مامان جان، نمی‌تونم برم بیرون. باید دیشب اول ازم می‌پرسیدین بعد قرار می‌ذاشتین. اصلا بابا چه جوری راضی شد؟ تو این مدت یه بارم نذاشته تنها باشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آرتین با بابات صحبت کرد و اجازه‌ات رو گرفت. قراره یه ساعته برید و برگردید. لازم نکرده امروز بری دانشگاه، حالا واسه من درس‌خون شده؛ بعد از دوهفته بابات راضی شده ،حالا تو دبه در بیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد چشم غره‌ای بهم رفت و بی‌توجه به غر غرهام بلند شد و سمت کمد دیواری رفت. چندتا ساک دستی رو بیرون کشید و تو آشپزخونه آورد. چه‌قدر آشنا بودند؛ فکر کنم همونایی بودند که دیشب دست آرتین دیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن محتویات ساک‌دستی‌ها، دهن منِ از همه جا بی‌خبر بیشتر از قبل باز می‌شد. وقتی کارش تموم شد، یک جفت پوتین ساق بلند قهوه‌ای، یه مانتوی کتان پاییزه و کلاه دار تقریبا بلند هم رنگ پوتین‌ها و یه روسری چهارخونه قهوه‌ای جلوم ردیف شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس‌ها واقعا قشنگ بودند؛ ولی بوی توطئه از صد کیلومتریشون می‌اومد. چشمام رو تنگ کردم و رو به مامان گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از اندازه و مدلشون که معلومه مال شما نیست مامان جان، پس واسه منه. حالا بگید ببینم چی شده که این قدر ولخرجی کردید؟ من که تازه لباس خریدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان اخمی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_معلومه که واسه من نیست، اینا رو آرتین واست خریده آورده، امروز که میرید بیرون بپوشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تعجب کم مونده بود شاخ در بیارم. نه به اون رفتار دیشبش، نه به این دست و دل‌بازی هاش. با وجود رفتار‌های ناراحت کننده‌اش، چه طور انتظار داشت باهاش برم بیرون؟ اون هم با این لباسا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص نگاهی به لباس‌ها انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حرف من همونه مادر من، امروز دانشگاه دارم، در ضمن خودم لباس دارم، نیازی به اینا نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان قیافه مهربونی به خودش گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببین حسیبا، آرتین نامزد توئه، نامحرم نیستید که هر دفعه میاد میری خودت رو تو صد لا چادر قایم می‌کنی. فکر نکن نفهمیدم میری عمدا بد‌ترین و کهنه‌ترین لباسات رو جلوش می‌پوشی. به خدا خیلی پسر آقاییه که تا حالا چیزی نگفته. حتی تو خونه هم به خودت نمی‌رسی. حیف اون چشمای خوشگل و بادومی و اون لبای کوچولوت نیست؟ به خدا با یه آرایش ساده از این رو به اون رو میشی، هر چند که الان هم بدون آرایش عالی هستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن حرفای مامان عصبانی‌تر شدم. جوری حرف می‌زد که انگار با یه بچه پنج ساله طرفه. چه‌طور پیش خودش فکر می‌کرد من عمدا این کارا رو می‌کنم؟ یعنی تا به حال یک بار هم حس نکرده بود این کار‌های من به خاطر اینه که فکر می‌کنم واسه آرتین هیچ اهمیتی ندارم؟ که تو دلم هیچ میل و رغبتی برای زیبا بودن برای همسری که دوستم نداره نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتی از جام بلند شدم و به سمت در راه افتادم و زیر لب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من امروز با این مرد بیرون برو نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معنی اسامی:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسیبا: پاک‌نژاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتین: پاک و مقدس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رأس ساعت پنج و نیم زنگ خونه به صدا در اومد و همزمان دلشوره عجیبی به جونم افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخه چرا این‌قدر وقت‌شناس بود؟ آهی کشیدم و جلوی آینه قدی راهرو خودم رو ورانداز کردم؛ مانتوی کتان بلند کلاه‌دار با پوتین‌های ساق بلند و روسری چهارخونه قهوه‌ای. و این گونه بود که من به سادگی مغلوب زبون چرب و نرم مامان عزیزم شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کشیدم و چادرم رو سر کردم. پام رو که بیرون گذاشتم، دیدمش. امروز خوشتیپ‌تر از همیشه بود. با اون بارونی یه کم بلندِ مشکی و پیرهن سفیدی که در تضاد با رنگ سیاه شلوار و شال گردنش بود، بیشتر از هر زمانی تو چشم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش سمتم چرخید و لبخندی دندون‌ نما تحویلم داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتار خشک و رسمیش تو این مدت باعث شد از لبخند گرم و بی‌‌‌نهایت صمیمیش تعجب کنم و سرم‌ رو پایین بندازم. سرمای بهاری اواخر اسفند لرزه به تنم انداخت. سرم رو به طرف مامان چرخوندم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ما زود برمی‌گردیم، هوا سرده برو تو مامان جان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از تموم‌شدن حرفم با خجالت سمت سمند مشکی که رو به روی خونه پارک شده بود، رفتم و سوار شدم. این اولین باره که قراره باهاش برم بیرون، شاید هم اولین بار که قراره چند ساعت تنها باشیم. فقط خداکنه بیرون از شهر نریم؛ به خاطر خواب‌های آشفته این مدت و هشدار‌های پدر، علاقه‌ای برای رفتن به جاهای ناامن نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلشوره‌ای که چند دقیقه پیش به جونم افتاده بود، دوباره سراغم اومد و باعث شد پام کف ماشین ضرب بگیره. خدایا من امروز چم شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتین:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رفتن زهره خانم، من هم به سمت ماشین رفتم. نگاه کنجکاوی رو که با نزدیک‌شدنم سریع به جلو برگشت، دیدم و لبخندی گوشه‌ی لبم جا خوش کرد. کاش امروز حال بهتری داشتم تا می‌تونستم اولین خاطره گشت و گذارمون رو به یاد موندنی کنم؛ اما افسوس! خبر ناگواری که دیشب با اون تماس لعنتی به گوشم رسید، روی روحیم تاثیر منفی گذاشت و باعث شد گردشی که مدت‌ها پیش براش نقشه کشیده بودم، از یک برنامه تفریحی به یک برنامه حرف‌کشی و بازجویی از دختری که همه راه‌ها بهش ختم می‌شد تبدیل بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ماشین رو باز کردم و نشستم. کمربند ایمنی رو از روی سینه‌ام رد کردم و نگاهی بهش انداختم. چشم از دیوار سفید و بی‌طرح و نقش کنار ماشین برنداشت؛ معلوم بود خیلی از این دیدار ناگهانی خوشحال نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آینه نگاهی به پشت انداختم و دنده عقب از کوچه بیرون اومدم. حضور دختری در کنارم که قلب و روحم رو مال خودش کرده بود، باعث می‌شد با حس مسئولیت و احتیاط بیشتری رانندگی کنم، شاید هم می‌خواستم با این کارم یه جورایی از خودم و رانندگیم تعریف کرده باشم تا این اطمینان رو بهش بدم کنار مطمئن‌ترین مرد دنیا نشسته و با وجود من نیازی به هیچ‌کس نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند دقیقه با خودم کنار اومدم و تصمیم گرفتم سکوت رو بشکنم تا شاید بتونم کمی اطلاعات ناب و ارزشمند به دست بیارم. صدام رو صاف کردم و اولین سوال این بازجویی غیر رسمی رو پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب دیروز چی کارا کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن سوالم بالاخره دست از تماشای مناظر تکراری اطراف برداشت و سرش رو به سمتم برگردوند. با تعجب نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دیروز که شما خونه ما بودید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو به علامت منفی تکون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه، منظورم قبل از اومدن منه، از صبح.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و منی کرد و بعد از چند لحظه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کار خاصی نکردم، صبح دانشگاه نداشتم و خونه موندم، عصر هم یه سر رفتم باشگاه و برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم خوب پیش می‌رفتم، یک قدم نزدیک به هدف. خنده مصنوعی تحویلش دادم و سوال دوم رو پرسیدم: باشگاه چه‌طور بود؟ تو باشگاه یه دوستی داری که... فکر کنم اسمش الهامه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن حرفم اخماش رفت تو هم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شما از کجا می‌دونید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار خراب کردم؛ داشت بهم شک می‌کرد. دوباره لبخندی زدم و در حالی که سعی می‌کردم همه چیز رو عادی جلوه بدم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب، تو نامزد منی عزیزم، باید خبر داشته باشم با کی میری با کی میای. حالا رابطه‌ات با این دوستت چه‌طوره؟ با هم مشکلی ندارید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو به طرف پنجره برگردوند و با لحنی ناراحت و آزرده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بد نیستیم، دیروز یه کم دعوامون شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به صورتم کشیدم و با کنجکاوی پرسیدم: چرا دعوا؟! یعنی از دیروز تاحالا یه زنگم به دوستت نزدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه، خودش مقصر بود، خودشم باید جلو بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی واقعا از اون خبر ناگوار اطلاعی نداشت؟ باید بهش می‌گفتم و عکس‌العملش رو می‌دیدم تا خیلی چیز‌ها مشخص بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم نگاهی بهش انداختم و بی‌مقدمه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اما دوستت از دیروز بعد باشگاه ناپدید شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باشنیدن حرفم یه دفعه مثل برق گرفته‌ها برگشت سمتم و با تعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی؟ مطمئنید؟ یعنی الهامم گم شد؟ مثل اونای دیگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد نگاهش رو سمت پنجره کشوند و وقتی دید از شهر دور شدیم، با چشمایی که از اشک و وحشت پر شده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ داریم کجا می‌ریم؟ لطفا از این بیشتر از شهر خارج نشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن چشمای پر اشکش، یه لحظه انگار قلبم از حرکت ایستاد. چرا این دختر این‌قدر ترسیده بود؟! فکر کنم زیاده‌روی کرده بودم و بویی از قضیه برده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین رو کنار یکی از باغ‌ها پارک کردم و روی صندلی جابه جا شدم تا رو به روش قرار بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم رو تو صورت خیس از اشکش چرخوندم و روی چشمای زیباش ثابت نگه داشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا از من می‌ترسی حسیبا؟ مگه من غریبه‌ام که با بیرون اومدن باهام این قدر مشکل داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌هاش رو با پشت دست پاک کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من با شما مشکلی ندارم؛ یعنی هیچ امیدی به پیداشدن الهام نیست؟ یعنی اونم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره زد زیر گریه. خدایا باید این اشک‌ها رو باور کنم یا اون شواهد دقیق رو؟ چه‌طور ممکنه دختری به پاکی حسیبا کوچک‌ترین نقشی تو گم‌شدن اون دخترا داشته باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم بدجور آتیش گرفته بود و از دست خودم عصبانی بودم که چرا این خبر رو بهش دادم. دستم رو آروم و با احتیاط جلو بردم و روی چادرش کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ناراحت نباش، ما همه دوستات رو پیدا می‌کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه سرش رو از روی دستاش بلند کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بچه گول می‌زنید؟ شما اگه می‌خواستید پیداشون کنید تا حالا این کار رو کرده بودید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه تحمل این همه فشار رو نداشتم. این همه معمای حل نشده و این رفتار‌های سرد از طرف حسیبا. اون چی می‌دونست از حال خرابم و از اضطراب هر شبم به خاطر این پرونده؟ واقعا که این همه بدبیاری بی‌سابقه بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشت‌هام رو دور بازوش حلقه زدم و با حرص گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مطمئنی تمام تلاشمون رو نکردیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه پر اشکش رو به بازوش که تو چنگم گرفتار شده بود، انداخت و در ماشین رو باز کرد. دستش رو از دستم کشید و بیرون دوید و من رو با چادری که تو دستام جا مونده بود، تنها گذاشت. آخه چرا هیچی درست نمی‌شد؟ چرا این هزارتوی معما به سرانجام نمی‌رسید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو به فرمان ماشین تکیه دادم و صورتم رو تو چادرش فرو بردم. چند بار بوش کردم؛ بوی آشنای یک دوست رو می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند دقیقه وقتی حالم بهتر شد، سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. باید فضا رو عوض می‌کردم؛ اون دختر گناهی نداشت، نباید ناراحتش می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ماشین پیاده شدم و به سمتش رفتم؛ اما با دیدنش نفسم تو سینه حبس شد. با اون لباسا بی‌نظیر شده بود، واقعا حق داشتی چادر سرت کنی دختر، عجب دلربا بودی امروز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای حبس شده تو ریه‌هام رو بیرون دادم و با لحن پر محبت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_با این که هوا سرده و درختا این قدر لختن؛ اما منظره قشنگیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی نداد. با دقت به صورتش نگاه کردم. گونه‌هاش سرخ شده بودند و ترکیب صورتش رو دلنشین‌تر کرده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به آسمون انداختم؛ هوا داشت کم کم تاریک می‌شد و باید چشمام رو راضی می‌کردم تا از این دختر زیبا دل بکنن. باوضعیت نا‌امنی که این مدت به وجود اومده بود، درست نبود تو تاریکی بیرون باشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش زدم و راهم رو سمت ماشین کج کردم؛ اما با صدایی که از طرف باغ رو به رویی شنیدیم، هر دو از جا پریدیم. چشم‌های جست‌و‌جوگرم رو تنگ کردم و داخل باغ رو زیر نظر گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدا اول شبیه جرقه‌های کوچیک بود که کم کم بلند و بلند‌تر می‌شد و یه دفعه انگار گُر گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید آتیش سوزی شده باشه. اگه این طور باشه، باید زود‌تر آتش نشانی رو خبر می‌کردم تا باغ‌های مردم نابود نشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره حسیبا رو صدا زدم و به سمت ماشین دویدم و دنبال موبایلم همه جا رو زیر و رو کردم؛ ولی انگار آب شده بود رفته بود تو زمین، شاید هم... آره تو پاسگاه جا گذاشته بودمش، اصلا یادم‌ نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید با موبایل حسیبا تماس می‌گرفتم. دستم رو تا نزدیک کیفش بردم؛ اما منصرف شدم، باید اول ازش اجازه می‌گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موقعیت ماشین جوری بود که پشت به باغ پارک شده بود و دید درستی به حسیبا نداشتم. سریع از ماشین پیاده شدم. هم زمان صدای هماهنگی مثل گروه سرود از دور دست بلند شد. هر لحظه با واضح‌تر شدن صدا چشم‌هام از تعجب باز‌تر می‌شدند. صدا با لحن کش‌دار انگار اسم کسی رو صدا می‌زد. با یه کم دقت می‌شد اسم رو تشخیص داد، حسیبا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم رو سمت حسیبا چرخوندم؛ ولی سر جاش نبود. دیگه دارم دیوونه میشم؛ این جا چه خبره؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدایا حالا باید چی کار کنم؟! دلم آشوب بود؛ انگار خبر از اتفاقی داشت که قراره زندگیم رو عوض کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لحظه ته دلم از فکر از دست‌دادنش خالی شد و آروم شروع به خوندن آیت‌الکرسی کردم؛ آرامش و تمرکز تنها چیزی بود که الان بهش نیاز داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من یک پلیس بودم، کارم همین بود؛ پیداکردن گمشده‌ها. باید فکر می‌کردم کجا ممکنه رفته باشه. نگاهی به اطراف انداختم. اون باغ، اون جا تنها جایی بود که می‌تونسته رفته باشه. باید می‌رفتم و اون جا دنبالش می‌گشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داخل باغ تاریک‌تر از بیرونش بود و سکوت عجیب و کرکننده‌ای توش برقرار بود. انگار همه اون صدا‌ها یه دفعه قطع شد. می‌خواستم خوش بین باشم؛ اما دلم گواهی بد می‌داد. اگه اتفاقی براش افتاده باشه، هرگز نمی‌تونم خودم رو ببخشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه و کنار باغی رو که لحظه به لحظه به تاریکی و سکوتش اضافه می‌شد گشتم؛ اما انگار هیچ‌وقت دختری به اسم حسیبا همراه من نبوده تا بخواد پیدا شه. کجایی دختر؟ کجایی، کجایی. با دیدن روسری چهارخونه قهوه‌ای که با وزش باد روی شاخه درخت تاب می‌خورد، دلم ریخت و به سمتش دویدم. پس حدسم درست بود، از همین طرف رفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آخرین صدایی که از خودم سراغ داشتم، اسمش رو صدا زدم. نه یک بار و دوبار، ده‌ها بار صداش زدم. با هر بار صدازدن اسمش گلوم می‌سوخت، انگار داشت پاره می‌شد. خدایا خودت کمکم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌خواستم دوباره صداش بزنم؛ اما نور آبی رنگ و کوچیکی که از انتهای باغ سو سو می‌زد دهنم رو بست. امید تو قلبم زنده شد و به سمت نور دویدم. هر چی نزدیک‌تر می‌شدم، اندام کشیده حسیبا با اون موهای بلند و مشکی بیشتر نمایان می‌شد. دوباره صداش زدم؛ اما توجهی نکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدای من اون شعله آبی شناور بین زمین و آسمون چی بود! به عمرم چنین چیزی رو ندیده بودم و همین باعث می‌شد بیشتر وحشت کنم. با دیدن حسیبا که داشت دستش رو سمت شعله آبی رنگ می‌برد، دوباره اون حس شوم سراغم اومد. داشت چی کار می‌کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند قدمی رو که باهاش فاصله داشتم دویدم. باید جلوش رو می‌گرفتم؛ اون شعله نشونه خوبی نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هم زمان با برخورد دستش با شعله شناور، از پشت تو بغلم گرفتمش تا از اون عالم بی‌خبری و خلسه نجاتش بدم؛ اما انگار دیر شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسیبا:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هام رو از درد روی هم فشار دادم، آخی گفتم و به سختی سر جام نشستم. از دیدن محیط اطرافم کم مونده بود شاخ در بیارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدایا این جا دیگه کجا بود! نور نقره‌ای مهتاب، دشتی وسیع با درخت‌های سبز و سر به فلک کشیده رو که گوشه به گوشه پراکنده بودند روشن کرده بود. این جا خیلی با شهر ما فرق داشت!.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تکون خوردن چیزی تو فاصله دو متریم، هول خوردم و سریع پا شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر نور ماه جثهٔ انسانی رو که طاق باز روی زمین افتاده بود، تشخیص دادم. آروم نزدیکش شدم و تونستم چهره‌ی آشناش رو ببینم، آرتین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این این‌جا چی کار می‌کرد. من این‌جا چی کار می‌کردم خدایا، این‌جا چه خبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارش نشستم و با عصبانیت تکونش دادم. خدا می‌دونه من رو کجا آورده و می‌خواد چه بلایی سرم بیاره. دوباره تکونش دادم و هم زمان شروع به داد و بیداد کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پاشو ببینم. این جا کجاست آوردی من رو؟ تو رو خدا پاشو، بابام حتما الان خیلی نگران شده، پاشو چرا این جوری می‌کنی؟ مگه بیهوش شدی که تکون نمی‌خوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه خیر، مثل این که راستی راستی بیهوشه. پس اگه آرتین من رو نیاورده این جا، کار کی بوده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نا‌امیدانه به تکه سنگ بزرگی که پشتم بود تکیه دادم. سرم رو روی پاهام گذاشتم و تو فکر رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این جا هیچ شباهتی به هیچ جا نداشت. اون‌قدر زیبا بود که بیشتر شبیه یه رویا بود. تو شهر ما الان همه درختا خشک و بی‌برگ هستند؛ ولی این‌جا..!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی شنیدم و سریع سرم رو بلند کردم. صدا از طرف آرتین بود. چهار دست و پا سمتش رفتم؛ انگار این دفعه داشت به هوش می‌اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بر خلاف دفعه پیش آروم صداش زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آرتین... بیدار شو آرتین..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداروشکر مثل این که چشماش داشتند باز می‌شدند. نا‌خودآگاه لبخندی روی لبم شکل گرفت و آهی از سر آسودگی کشیدم. آروم‌ بلند شد و سر جاش نشست. سرش رو پایین انداخته بود و با دو انگشت شقیقه‌هاش رو ماساژ می‌داد. معلوم بود سردرد داره و هنوز کاملا هوشیار نیست. پنج دقیقه به همین منوال گذشت تا بالأخره کاسه صبرم لبریز شد و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ما این جا چی کار می‌کنیم؟ این جا کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون طور که سرش پایین بود، با لحن عصبی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من باید بگم؟ تو بودی که مثل بچه‌ها دنبال یه چیز آبی کرده بودی و بهش دست زدی، من اومدم جلوت رو بگیرم که این جوری شد! وای سرم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا از حرفاش سر در نمی‌آوردم، پس چرا من هیچی یادم نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدام رو محکم کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه، من هیچی یادم نیست. از کجا معلوم اینا همه‌اش نقشه تو نباشه که من رو بدزدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و سرش رو بالا آورد تا جوابم رو بده؛ ولی دهانش نیم باز موند و مات قیافه‌ام شد. خدایا این امروز چش شده! دیگه از این وضعیت عجیب و غریب داشت گریه‌ام می‌گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک‌هاش رو به هم فشرد و دوباره باز کرد، با دقت بیشتری نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو چرا این جوری شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترس برم داشت، حتما صورتم زخمی شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستام رو روش کشیدم؛ ولی هیچ چیز غیر عادی حس نکردم. هنوز داشت با چشمای بهت‌زده‌اش نگاهم می‌کرد. اعصابم رو خرد کرد، این چرا اینجوری شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیه؟ نکنه شاخ و دم درآوردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لکنت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ن.. نه.. نه تو تاریکی چیز زیادی معلوم نیست؛ ولی انگار صورتت....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی شبیه کوبیده‌شدن سم چند اسب روی زمین رو از دور شنیدیم و دوتایی به هم نگاه کردیم. آرتین از جاش بلند شد و نگاهی به جایی که صدا ازش می‌اومد انداخت. بعد از چند ثانیه دوباره نشست و در حالی که چشماش رو از شدت سردرد تنگ می‌کرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چند تا سوار دارن نزدیک میشن، پاشو باید بریم یه جا مخفی بشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام از تعجب چهار تا شدن؛ اسب؟! سوار؟! این جا دیگه کجا بود؟! قبل از این که بخوام کاری کنم دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کمرهای خم‌شده و قدم‌های کوتاه به طرف جنگلِ پشت سرمون دویدیم و تا جای ممکن از سوار‌هایی که هرلحظه نزدیک‌تر می‌شدند دور شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد جنگل شدیم و پشت یکی از درخت‌های بزرگ پناه گرفتیم. خداروشکر، فکر کنم سوار‌ها تو تاریکی ما رو ندیدند؛ چون چند دور تو دشت زدند و کم کم دور شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی خیالم راحت شد، برگشتم و با دقت به فضای عجیب اطرافم نگاه کردم. این جنگل رو هرگز تو عمرم ندیده بودم، پر از درخت‌های بلند با تنه‌های کلفت بود. معلوم بود جنگل خیلی قدیمیه که درختاش این‌قدر بزرگند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا نمی‌تونستم چیزی رو تو ذهنم تحلیل کنم، قوه تفکرم رو از دست داده بودم و احساس می‌کردم خوابم. نگاهم به آرتین افتاد که داشت با دقت درخت‌ها رو بررسی می‌کرد، گاهی دستش رو روشون می‌کشید و گاهی خم می‌شد و مشتی از خاک رو تو دستش می‌گرفت و وقتی خوب وارسیش می‌کرد،روی زمین می‌ریخت. معلوم بود اون هم مثل من گیج شده. بالاخره بعد از چند دقیقه، کلافه چند بار سرش رو تکون داد و در حالی که شال گردنش رو دور سرش می‌بست، رو به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بیا، باید برای امشب جای امنی پیدا کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه انگار دلم پایین ریخت، پس اون هم نمی‌دونست این‌جا کجاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر تنها شدن تو این جنگل نیمه تاریک، ترس رو تو تمام وجودم انداخت و باعث شد فاصله چند قدمی رو کم کنم و به سمت آرتین بدوم و پشت سرش به طرف قلب جنگل حرکت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک ساعتی بود که بی‌صدا و تو تاریکی پیاده‌روی می‌کردیم و از بین درخت‌های شبیه به هم رد می‌شدیم؛ اما انگار این جنگل هیچ‌وقت قرار نبود تموم بشه. هرچی جلو‌تر می‌رفتیم نا‌امید‌تر می‌شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتین هم تو این مدت فقط سکوت کرده بود. مشخص بود بی‌هدف داره تو جنگل راه میره و فکرش درگیر جای دیگه‌ایه، حتما اون هم داشت به راز این شب عجیب فکر می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه خسته شده بودم و پاهام از این همه پیاده‌روی روی زمین پر از پستی و بلندی درد گرفته بودند. این جوری به هیچ جا نمی‌رسیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر جام ایستادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این مسیری که ما میریم به هیچ جا نمی‌رسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو به طرف راستم گرفتم و ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بیا از این طرف بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشت و نگاهی به سمتی که اشاره می‌کردم انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه، همین راه رو پیش می‌گیریم بالاخره به جایی می‌رسیم، اگر مسیرمون رو تغییر بدیم گم می‌شیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص روی زمین نشستم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من دیگه خسته شدم، نمی‌تونم راه بیام، پاهام درد گرفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه چشماش رو بست و با عصبانیت داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میشه تو این موقعیت این‌قدر سنگ جلوی پامون نندازی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفش ناراحت شدم، مگه من عمدا این کارو کردم، یا مگه دردگرفتن پاهام دست خودم بود؟ سرم رو پایین انداختم، بغضم گرفته بود. این دومین بار بود که داشت دعوام می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای قدم‌هاش که نزدیک می‌شدند، سرم رو بالا گرفتم و با ناراحتی نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار متوجه شده بود باهام بد حرف زده؛ چون این بار خنده خسته‌ای گوشه لبش نشونده بود. کنارم روی پا نشست و آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب به من حق بده، این جا امن نیست. باید هر چی زود‌تر جایی رو پیدا کنیم، حتی یک دقیقه وسط این جنگل بزرگ و نا‌شناس موندن خطرناکه. حالا میگی چی کار کنم؟ می‌خوای بغلت کنم ببرمت تا خسته نشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم بند اومد، جوابش واقعا قانع‌کننده بود. قبل از این که حرفش رو عملی کنه، از جام بلند شدم و جلو‌تر از خودش راه افتادم. من این جا کاملا بی‌پناه بودم و دوست نداشتم حالا که تنهاییم کاری کنم که فکر سوء استفاده از موقعیت به سرش بزنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم ساعت دیگه هم پیاده‌روی کردیم و تو این مدت هیچ کدوم حرفی نزدیم. بالاخره به فضای خالی و بی‌درختی که به صخره بزرگی منتهی می‌شد رسیدیم. وسط فضای خالی برکه پرآب و زیبا زیر نور ماه می‌درخشید. اطراف برکه پر از بابونه‌های وحشی زرد و سفید بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتین بی‌توجه به زیبایی بی‌‌‌نهایت برکه و اطرافش، سمت صخره دوید و چند تا از بوته‌های گل رو زیر پاش له کرد. عجب آدم بی‌احساسی بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه کم که وضعیت رو بررسی کرد، از اون طرف برکه صدام زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کنار گل‌ها، نه از روشون به سمتش رفتم و رد نگاهش رو تا دهانه غار کوچیکی که پایین صخره دهن باز کرده بود دنبال کردم. خب خداروشکر، پس بالاخره یه جایی پیدا شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتین خوشحال از کشف جدیدش پالتوش رو در آورد و گفت: این رو بگیر، من میرم تو غار رو ببینم اگه امن بود میگم تو هم بیای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از این حرف بلافاصله پالتو رو تو دستام‌‌ رها کرد و به سمت صخره رفت. سرش رو کمی خم کرد و از دهانه باریک داخل رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی تنها شدم، ترس مثل موجود موذی که منتظر موقعیت مناسب باشه تو وجودم خزید. اگه تو غار حیوون یا موجودی باشه که بهش حمله کنه چی؟ اگه بعدش بیاد سراغ من چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهنم رو قورت دادم و شروع به خوندن آیت‌الکرسی کردم. همیشه تو لحظه‌های بد جواب می‌داد و کلی آرومم می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ریزش چند تا خرده سنگ از داخل غار بلند شد و پشت سرش صدای قدم‌های ریز و پشت سر هم؛ یه چیزی داشت نزدیک می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند قدم عقب رفتم. نگاهم رو حتی یک لحظه هم از دهانه غار برنداشتم، نفسم رو تو سینه حبس کردم و بازم عقب‌تر رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از پاهام تو آب برکه رفت و سریع بیرون کشیدم. پس آرتین چی شده؟ نکنه اتفاقی براش افتاده باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه ضربان قلبم به صد و هشتادتا رسیده بود. صدای قدم‌های ریز بلند‌تر شد و چند تا چشم درخشان رو تو ورودی غار تشخیص دادم. قبل از این که بتونم فرار کنم جیغی زدم و از پشت تو برکه سُر خوردم. هم زمان هفت هشت تا روباه کوچیک با عجله از غار بیرون دویدند و تو جنگل گم شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روباه! من از چند تا روباه کوچیک ترسیده بودم و این افتضاح رو به بار آوردم؟! واقعا خجالت آور بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتین بیرون اومد و وقتی من رو با اون حال زار تو برکه دید، چنان اخمی کرد که باعث شد تو خودم جمع بشم. بعد از چند لحظه کم کم اخماش باز شد و پقی زد زیر خنده. واقعا هم حال و روزم خنده‌دار بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زور خودم رو از تو برکه بیرون کشیدم و نگاهی به سر تا پام انداختم. خداروشکر آبش تمیز بود و گلی نشده بودم؛ اما عوضش مثل موش آب‌کشیده شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لباس‌های خیس شالاپ و شولوپ‌کنان به طرف آرتین رفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عوض این که بخندی یه فکری به حال من کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع خنده‌اش رو جمع کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بیا، ببین چه جایی پیدا کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سرش با احتیاط وارد فضای تاریک و راهرومانند شدم. دستام رو به دیواره‌ها گرفتم تا نیفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی که جلو رفتیم، کم کم فضا روشن‌تر شد و بالاخره وارد محوطه بزرگ غار شدیم. غار که چه عرض کنم، نمی‌دونم به جایی که یه سوراخ بزرگ رو سقفش باشه چی میگن؛ ولی به هر حال بهتر از هیچی بود. همین که چهار تا دیوار دورمون باشه، کلی احساس امنیت می‌کنم. نگاهی به قرص ماه که از سوراخ بزرگ کاملا مشخص بود، انداختم؛ بیشتر غار به وسیله همین نور روشن شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو رفتم و وسط محوطه خالی دستم رو دور خودم حلقه کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من این جوری سرما می‌خورم، خیلی سردم شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه آرتین شدم که چشمای تعجب‌زده‌اش رو بهم دوخته بود و نگاهم می‌کرد. این چرا امشب این جوری شده بود؟ چرا همش به من زل می‌زد؟ انگار فراموش کرده بود من چه وضعی دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو چند بار براش تکون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حواست کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی کرد و بعد از چند لحظه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فراموش کرده بودم، چند دقیقه صبر کن الان برمی‌گردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری به نشونه تایید تکون دادم و رفتم روی تخته سنگ بزرگی که گوشه غار جا خوش کرده بود نشستم و باز تو فکر اتفاقاتی که افتاده رفتم. می‌دونستم هیچ راهی جز ای نکه تا فردا صبر کنم ندارم؛ ولی بازم فکرم درگیر آینده نا‌معلوم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدود یه ربع بعد آرتین در حالی که یک بغل چوب خشک تو دستاش جمع کرده بود، وارد شد. چوبا رو وسط غار روی هم چید و یکی از نازک‌ترین هاش رو ریش ریش کرد. بعد از تو جیبش کبریت رو در آورد و چوب‌های ریش ریش رو آتیش زد و اون ها رو زیر بقیه چوب‌ها گذاشت تا اون‌ها هم آتیش بگیرند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کبریت تو دستش نگاه کردم و با لحن مشکوک گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون چیه؟ مگه تو سیگار می‌کشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از سوالم جا خورد.به کبریت تو دستش نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مگه قراره هر کی کبریت تو جیبشه سیگاری باشه؟ پاشو عوض این که به این چیزا گیر بدی، برو لباسات رو در بیار بنداز کنار آتیش خشک بشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به لباسام انداختم و با خجالت گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه... نه همین جوری خوبه، کنار آتیش می‌شینم خودش خشک میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه کم چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هرجور راحتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد کنار آتیش دراز کشید و پشتش رو بهم کرد. عجب نامردی بود! یعنی دشمن آدم هم این‌قدر بهش به محلی نمی‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرتین:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با طلوع آفتاب و تابش اولین اشعه خورشید چشمام رو باز کردم و با دیدن غار بزرگ همه اتفاقات تو ذهنم ریکاوری شد. دیشب وانمود کرده بودم می‌خوابم تا بتونم با خیال راحت تا نیمه شب بیدار باشم و به این جا فکر کنم، به راه حلی برای این معمای جدید و پیچیده، این مکان ناشناخته و این اتفاقات باور نکردنی. همیشه عادت داشتم؛ وقتی از حل مشکلی عاجز می‌شدم، تو تنهایی با خودم فکر می‌کردم، اون قدر که به نتیجه برسم، حالا خوب یا بد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی داشت کم کم هوش از سرم می‌رفت و تقریبا به هیچ راه حلی نرسیدم، خدا خدا کردم که فردا صبح وقتی بیدار می‌شم بفهمم همه اینا خواب بوده؛ ولی حالا همه چیز واقعی‌تر از همیشه جلوی چشمام بود و این یعنی باید همین امروز برای نجات خودم و حسیبا کاری کنم. حسیبا... پس حسیبا کجا بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو روی چشمم کشیدم و نگاهم به آتیش خاموش افتاد. دیشب با همون لباسای خیس خوابیده بود. خدا کنه مریض نشده باشه. بلند شدم و سر جام نشستم. گردنم به خاطر خوابیدن روی سطح سرد و سنگی غار حسابی درد گرفته بود. کش و قوسی به خودم دادم و با چند تا حرکت قلنج گردنم رو شکستم. نگاهم رو تو غار چرخوندم و متوجه مانتوی قهوه‌ای که روی تخته سنگ بزرگ پهن شده بود، شدم. مانتوش بود؛ اما خودش نبود. کم کم داشتم نگران می‌شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قدم‌های کسی رو که داشت وارد غار می‌شد، شنیدم و خودم رو عقب کشیدم. از پشت ستون سنگی و نتراشیده نگاهم رو به ورودی غار دوختم و چشمام روی دختر زیبایی که پوتین‌های بلندش رو تو دستاش گرفته بود و با احتیاط پا روی سنگ‌های ریز و درشت کف غار می‌ذاشت ثابت موند. باورم نمی‌شد این دختر حسیبای من باشه، اون حالا زیبا‌تر از همیشه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناباورانه به حرکاتش نگاه می‌کردم و با خودم فکر می‌کردم این همه تغییر چه طور ممکنه اتفاق بیفته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با تعجب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو چرا این‌جوری شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای من هینی کشید و به سمت مانتوش دوید. از رفتارش بیشتر تعجب کردم، مگه ما با هم محرم نبودیم؟ پس این کارا واسه چی بود؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتی بلند شدم و سمتش رفتم. پشت به من مشغول بستن دکمه‌های مانتوش بود. باید می‌فهمیدم، باید علت این اتفاقات رو کشف می‌کردم. شونه‌هاش رو گرفتم و با یه حرکت اون رو سمت خودم چرخوندم. خیلی مقاومت می‌کرد. نزدیک تخته سنگ کشوندمش و به زور نشوندمش. جلوش زانو زدم و تو صورت متعجبش دقیق شدم و دیگه نتونستم چشم ازش بردارم. چه قدر با اون سایه آبی‌رنگ زیبا که دور چشم‌های مشکیش خودنمایی می‌کرد زیباتر شده بود، چه‌قدر با هاله آبی نقره‌ای و براقی که روی گونه‌هاش کشیده شده بود، بی‌نظیر شده بود. با اون لب‌های سرخ و کوچیک چه معصوم شده بود و با موهای سراسر مشکی که رگه‌های آبی توش می‌درخشید چه دلفریب شده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس دیشب درست دیده بود. باورم نمی‌شد این فرشته زیبا مال منه. این جا نه وسیله آرایشی بود و نه وقتی برای این‌ کار، پس این چهره..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسیبا هم از رفتار من تعجب کرده بود و دیگه تقلایی برای فرار نمی‌کرد. دستم رو سمت صورتش بردم. می‌خواستم مطمئن بشم همه اینا واقعیه، آرایش نیست. سریع صورتش رو عقب کشید. با یک دست چونه‌اش رو گرفتم و انگشت اشاره دست دیگه‌ام رو روی گونه‌ی براقش کشیدم و پشت سرش به انگشتم نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه خیر! خبری از هیچ رنگ و آرایشی نبود. خودم هم باورم نمی‌شد حسیبا دختری باشه که تو این موقعیت فکر این چیزا باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار انگشتم رو سمت لب‌هاش بردم؛ ولی سرش رو محکم عقب کشید و به دیوار پشت سرش برخورد کرد؛ از شدت برخورد چهره‌اش تو هم رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو تو بغلم گرفتم؛ ولی به زور بیرون کشیدش و بلند شد. کمی ازم فاصله گرفت و در حالی که پشت سرش رو می‌مالید و کلاه مانتو رو روی سرش می‌کشید با عصبانیت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این کارا یعنی چی؟ الان تو این موقعیت وقت این کاراست؟ من از استرس این که این جا گیر افتادیم خواب به چشمام نمیاد و تو یادِ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اعصابم دوباره داشت به هم می‌ریخت. اصلا دوست نداشتم درباره من چنین فکرایی کنه. ؛نگاه ناراحتم رو به چشمای جادوییش انداختم و گفتم: اشتباه می‌کنی، من چنین قصدی نداشتم، من هم به اندازه تو نگرانم؛ ولی....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دونستم باید چه طور براش توضیح بدم؛ این جا هیچ آینه‌ای برای اثبات حرفام نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه یاد برخورد سرش با دیوار افتادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ راستی سرت چی شد؟ می‌خوای ببینمش؟ چیزی نشده باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم اول رو که به طرفش برداشتم چند قدم عقب رفت و سریع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید