الهام به دلیل رقت قلب و بخشیدن وسایل شخصی موردنیاز خودش به نیازمندان به دیوانگی شهرت میابد و به همین دلیل خواستگارش بجای او عمه اش الناز را که شباهت به او دارد ولی عاقل ! است انتخاب میکند . خاله الهام به یاریش میشتابد و از او میخواهد که برای اثبات عاقلیش درس بخواند و به دانشگاه برود . ولی با قبولی الهام در کنکور و پیدا شدن خواستگاری با شرایط خوب ، پدرش میخواهد مانع تحصیل او شود ؛ ولی کیان پسرخاله که خود عاشق دختری هندو به نام گیتی است با پیشنهاد ازدواج مصلحتی بار دیگر به یاریش میشتابد تا ....

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۵ دقیقه

مطالعه آنلاین مرا یاد آر
نویسنده : فهیمه رحیمی

ژانر : #عاشقانه

خلاصه :

الهام به دلیل رقت قلب و بخشیدن وسایل شخصی موردنیاز خودش به نیازمندان به دیوانگی شهرت میابد و به همین دلیل خواستگارش بجای او عمه اش الناز را که شباهت به او دارد ولی عاقل ! است انتخاب میکند . خاله الهام به یاریش میشتابد و از او میخواهد که برای اثبات عاقلیش درس بخواند و به دانشگاه برود . ولی با قبولی الهام در کنکور و پیدا شدن خواستگاری با شرایط خوب ، پدرش میخواهد مانع تحصیل او شود ؛ ولی کیان پسرخاله که خود عاشق دختری هندو به نام گیتی است با پیشنهاد ازدواج مصلحتی بار دیگر به یاریش میشتابد تا ....

وقتي با زنيبل خريد از در خانه وارد شدم، مادرم با نگاهي اجمالي به اندامم ناگهان مانند برق گرفته ها بر خود لرزيد و سيلي بر صورت زد و با آوايي بلند پرسيد:

- پس کفشهايت کو؟

مانند گنهکاران سر بزير انداختم و هيچ نگفتم. او که از سکوتم بيش از نداشتن کفش خشمگين شده بود دست به آسمان بلند کرد و گفت :

- خدايا يا مرگ مرا برسون يا به اين دختر عقل بده!

بعد دوباره به سر تا پايم دقيقتر نگاه کرد و بار ديگر پرسيد:

- کفشهايت را چه کردي؟

کف پايم به خارش افتاده بود که از روي پاي ديگر استفاده کردم و خواستم آن را بخارانم که حس کردم در اثر پياده روي کف جورابم سوراخ شده و اگر مادر بفهمد به يقين اين بار تنبيهي فراتر از فرياد خواهم داشت. پس خارش پا را فراموش کردم و به عمه ام که ايستاده بود و بر وبر مرا نگاه مي کرد نگريستم و از او ياري خواستم . معني نگاهم را فهميد و به سويم حرکت کرد و زنبيل را با خشونت از دستم بيرون کشيد و با اين حرکت فهماند که در جبهه مادر است و مرا گناهکار دانست .

مادر بزرگ در حاليکه پوست باقالي هاي گرفته شده را در گوني مي ريخت بدون آنکه نگاهم کند رو به مادر گفت :

- ولش کن! خون خودت را کثيف نکن . اين از بچگي کم عقل بود . يادت مي آيد وقتي شيرت خشک شد و تو از بتول ديوانه خواستي به جاي بچه مرده اش ، بچه تو را شير بدهد من مخالفت کردم و گفتم اين کار رانکن . ولي تو گوش نکردي و حالا عواقبش را مي بيني.

مادر رنجيده خاطر پرسيد:

- بايد چکار مي کردم ؟ مي گذاشتم بچه ام از گرسنگي بميرد؟

مادر بزرگ سر تکان داد و پريد :

- مگر بچه من مرد؟ من با شير خشک و نشاسته بزرگش کردم تو هم مي توانستي اين کار را بکني اما تنبلي درست کردن نشاسته و شير باعث شد جگر گوشه ات را به دست بتول بدهي تا شيرش بدهد . پس حالا هم دست به آسمان بلند کردن و ناله و نفرين کردن ندارد .

من آرام ، آرام خود را به آشپز خانه کنار در حياط رسانده بودم و حرفهاي آنها را از آشپزخانه مي شنيدم . عمه ام آهسته پرسيد :

- کفشهايت کو؟

و من هم آرام جواب دادم :

- بخشيدم به گدايي که کفش به پا نداشت .

عمه ام اخم بر پيشاني آورد و با تمسخر پرسيد :

- مگر خودت جز آن کفش ، کفش ديگري داري ؟

سر تکان دادم به نشانه "نه" و او گفت :

- پس خودت حالا شدي گداهه. اگر گمان داري که من کفشم را به تو مي دهم اشتباه مي کني .

با بي قيدي شانه بالا انداختم و گفتم نده و از سر رنجش و قهر از آشپزخانه خارج شدم و به طرف اتاق مي رفتم که بار ديگر صداي خشمگين مادر را شنيدم که مي پرسيد :

- کجا ؟ مي خواهي با جورابهاي کثيف وارد اتاق شوي ؟ آنها را در بياور و بشور و پاهايت را هم زير شير آب تميز کن .

داشتم جورابم را مي شستم که چشمم به پارگي جوراب افتاد و زود آن را شستم و روي بند انداختم . مشغول شستن پاهايم بودم که عمه از آشپزخانه خارج شد و رو به مادرم گفت :

- زن داداش من به "الهام " گفتم که به اميد اين نباشد که من کفشم را به او بدهم.

مادر که نمي دانست طرف او را بگيرد يا به حال من دل بسوزاند زير لبي گفت :

-باشه خودم فکري به حالش مي کنم .

از لحن مغموم مادر دلم گرفت و هنگاميکه در گوشه اتاق چمبک زدم و نشستم براي آني از کرده خود پشيمان شدم و از خود پرسيدم :

- چرا اينکار را کردي ؟ تو که مي داني وضع مالي خانواده اجازه بذل و بخشش نمي دهد . اين کار جز ديوانگي نام ديگري دارد ؟

اين اولين بار نبود که دست به چنين کارهايي مي زدم ؟ از کودکي تاب ديدن ناراحتي ديگران را نداشتم و در مدرسه و خيابان با بخشيدن قلم و مداد و ژاکت تنم به ديگران باعث خشم مادر و اهالي خانه شده بودم و در اين ميان تنها پدرم بود که نه کارم را تاييد و نه تقبيح کرده بود . شايد سکوت او موجب شده بود که چنين گمان کنم که راضي است و کارم را تاييد مي کند . وقتي صداي پاي مادر را از روي پله ها شنيدم خود را در گوشه اتاق جمع کردم تا وقتي مرا مي بيند با گمان اينکه به جاي دختر بيست و دو ساله اش دخترکي کوچک نشسته دلش به حالم بسوزد و از شماتت بيشتر دست بردارد اما اين کارم ديگ خشم مادر را بيشتر به جوش آورد و گفت:

- خودت را به موش مردگي مي زني که گناهت را ببخشم ؟ آخه تو کي مي خواهي بزرگ شوي ؟ آدم عاقل کفش پايش را مي بخشد و با پاي بدون کفش راه مي ر.ود ؟ هيچ فکر کرده اي که چرا کسي به خواستگاريت نمي آيد؟ تو و عمه ات هم سن وسال هستيد . او يک سال است که نامزد شده ولي کسي براي تو قدم پيش نگذاشته توي کوچه و محله همه مي دانند که تو عقلت پاره سنگ بر مي دارد و کسي عروس ديوانه نمي خواهد . حق با خانم بزرگ است بايد مي گذاشتم با قنداق و نشاسته بزرگ شوي تا اينطور آبرويم را پيش در و همسايه ها نبري . حالا بگو بدون کفش چطور مي خواهي از خانه خارج شوي؟ عمه ات هم که کفشهايش به جانش بسته است و حاضر نيست به تو کمک کند.

گفتم :

- مهم نيست . پولهايم را جمع مي کنم تا بتوانم ...

مادر حرفم را قطع کرد و با پرسيدن چند ماه مي تواني از خانه خارج نشوي ؟ دهانم را بست . بلافاصله در مغزم شروع به شمارش کردم و به خود گفتم روزي سي تومن در ماه مي شود نهصد تومن و سه ماه ، سه تا نهصد تومن مي شود دو هزار و هفتصد تومن و چهار ماه مي شود... که مادر با گفتن بلند شو در کتري آب بريز الان است که پدرت از راه برسد ، رشته افکارم را از هم پاره کرد، پول ها را در راه حساب کردن جاگذاشتم و بلند شدم . مادر در صندو.ق خانه مشغول بود و داشت چيزهايي را زير و رو مي کرد . وقتي عرق ريزان از آنجا خارج شد گفت :

- بپوش ببين اندازه پايت هست يا نه؟

آن را گرفتم و پوشيدم . کفش تنگ بود و به زحمت پايم را در ان جا دادم . وقتي مادر گفت چند قدم راه برو ، از فشار انگشتان پايم صداي آخم بلند شد . مادر گفت :

- خيلي سال است استفاده نشده و خودش را جمع کرده ، وقتي چند بار بپوشي باز ميشود ، اگر هم نشد چاره اي نيست و بايد تحمل کني تا عيد برسد و بتواني کفش نو بپوشي .

باز هم شمارش کردم . اولين ماه تابستان و دو ماه نا پاييز و سه ماه هم زمستان روي هم هشت ماه . آن قدر وحشت کردم که کفش را از پا در آوردم و به سرعت از اتاق خارج شدم مادر که شتابم را ديد نگران پرسيد :

- کجا مي روي؟

و من فرياد زدم :

- مي روم تااگر گداهه هنوز نرفته کفشم را از او پس بگيرم.

* * *

سرم را زير شمد کرده و خود را به خواب زده بودم و در همان حال گوش به حرفهاي پدر و مادر داشتم. پدرم گفت :

- ولش کن چرا اينقدر به جانش نق مي زني .دست خودش که نيست . مال شيري است که خورده . من و تو مقصريم نه او !

مادر گفت:

- مي دا نم و به همين خاطر خود را سرزنش مي کنم و دلم به حالش مي سورد . اي کاش موقع به دنيا آوردنش سر زا رفته بودم و اين روزها را نمي ديدم

- پدر با صدايي آرامتر گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا که شده و چاره اي جز تحمل نيست . خدا را شکر کن که بي آزار است و به کسي کاري ندارد و اگر چيزي به کسي مي بخشد از خودش مي بخشد . اواخر عمر بتول خانم را به خاطر بياور که چه حالي پيدا کرده بود و هيچکس جرات نزديک شدن به او را نداشت . دعا کن که دخترمان آنطوري نشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در اوج ديوانگي وقتي چشمش به الهام مي افتاد آرام مي شد و او را مي شناخت و مي خنديد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پدر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا رحمتش کند وقتي هم که مي خواست جان بدهد تا دست الهام را به دست نگرفت جان به ملک الموت نداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهرت لج کرده و به الهام کفش نمي دهد . من هم کفش عروسيم را دادم تا بپوشد که برايش کوچک است و انگشتانش را مي چلاند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند روز صبر کن تا برايش فکري بکنم . اما خودمانيم زن ،الهام باهمه ديوانگي اش توانست ديپلم بگيرد . شاهکار کرد . او کاري را انجام داد که خواهرم نتوانست و در نيمه راه رهايش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا همه در ها را به روي بنده اش نمي بندد . اگر اين خل بازي ها را از خود در نياورد هيچ ## نمي فهمد که رگي از ديوانگي دارد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفهاي آنها را شنيدم و فکرم رفت دنبال گداهه و با خود فکر کردم حتمي کفشهايم را گذاشته بالاي سرش تا دزد آنها را نبرد . بوي عطر گل شب بو را به جان کشيدم و با احساس سبکي و آرامش چشم بر هم گذاشته ، خوابيدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه سراسيمه وارد اتاق شد و کنارم نشست و با هيجان گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نامه اميد آمده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشمت روشن . حالش خوب است ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه به جاي جواب دستم را گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زود باش جوابش را بنويس تا همين امروز پستش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب نگاهش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا من بنويسم ؟ آن يکي دو بار هم که نوشتم اشتباه کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه اول نا باور نگاهم کرد و بعد که ديد حرفم جدي است قيافه اي مظلو مانه به خود گرفت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودت را لوس نکن . خواهش مي کنم بنويس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بي قيدي شانه بالا انداختم و کفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به من مربوط نيست او نامزد توست و خودت مي بايد جواب نامه اش را بدهي.اگر مادر بفهمد که من به جاي تو جواب نامه اميد را مي دهم مي داني چه بلايي سر من در مي آورد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه با هر دو دستش دستهايم را گرفت و اين بار با لحني التماس آميز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الهام خواهش مي کنم تو که نمي خواهي آبرويم پيش اميد برود ، مي خواهي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم و پرسيدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا بايد آبرويت برود؟ تو خودت سواد داري و مي تواني نامه بنويسي. اين کار را از من نخواه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه سر به زير انداخت و گويي که از افشاي رازي ناراحت است، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه مي دوني اميد فکر مي کند من اين نامه ها را خودم مي نويسم و آن قدر تعريف و تمجيد کرده که نگو و نپرس. حالا اگر من خودم بنويسم مي فهمد و پاک آبرويم مي رود. خواهش مي کنم الهام اصلا بيا معامله اي بکنيم ، تو جواب نامه اميد را بده و من هم يکي از کفشهايم را به تو مي دهم. قبول است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که دلم بخاطر التماس هايش نرم شده بود و اگر پيشنهاد کفش را هم نمي کرد براي نامزدش نامه مي نوشتم ، اما از اين پيشنهاد هم بدم نيامد و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قبول اما بايد آن کفش ورني بند باريکت را به من بدهي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه اول اخم کرد و خواست اعتراض کند اما هيچ نگفت و لحظه اي بعد با گفتن باشه قبول بنويس . دفتر و قلمي مقابلم گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اول نامه را بده بخوانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه اين بار عصباني شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه خير نمي دهم تو به نامه من چکار داري ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه خره من بايد بدانم چي نوشته تا جوابش را بدهم يا نه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه که مجاب شده بود از لاي همان دفتر نامه اي بيرون کشيد و به دستم داد و من ديدم که سرتاسر نامه از عشق و وفاداري و لعنت بر هجر و جدايي نوشته و نامزد پر احساسش را نه يکبار بلکه چندين بار ستوده ، در دل به عمه حق دادم که نگران شود ، و بعد از خواندن گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نامه را بگذار باشد تا پس از درست کردن غذا آن را برايت بنويسم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه هراسان شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه همين حالا بنويس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس جواب همه را تو بايد بدهي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او بلند شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من غذا را آماده مي کنم.ببين براي چند خط نامه چقدر بايد پاسخ بدهم. از اول کارم اشتباه بود و نمي بايست از تو مي خواستم جواب نامه را بدهي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خو.نسرد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا هم دير نشده و هر چه زودتر بفهمد بهتر است . اين نامه نگاري يکسال و اندي ديگر ادامه دارد و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه بي حوصله شد و با گفتن خودم بهتر از تو مي دانم ، داشت از اتاق بيرون مي رفت که لحظه اي پا سست کرد و پرسيد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- غذا چي درست کنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همه چي روي کابينت آشپزخانه است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه ديگر معطل نکرد و پله ها را شتابان طي کرد و پايين رفت . نامه اميد را بار ديگر خواندم و اين بار با حسي ديگر گويي براستي براي نامزد خود نامه مي نويسم قلم روي کاغذ گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اميد من بي تو سرگردان همچون بادبادکي درآسمان لايتناهي رها شده و احساسم اين است که سر نخ اين بادبادک به دست توست و تو آرام ، آرام نخ را به دور قرقره مي پيچي و مرا به خود نزديکتر مي کني . مي دانم که درد انتظار سخت ، و سخت تر از آن چشم انتظاري نامه ايست که بوي تو را برايم ارمغان مي آورد . باور کن روزهايم همچون شبهاي بي مهتاب تاريک و وحشت زاست و با تمام تلاشي که به خرج مي دهم تا چراغ اميد را شعله ور نگهدارم و تنها به روزهاي خوش آينده اي که با هم شروع خواهيم کرد فکر کنم. اما ياس شعله را به کور سو مدل مي کند و قلبم را مي لرزاند . شبها وقتي همه به خواب مي روند حلقه نامزدي را که تو به انگشتانم کردي روبرويم مي گذارم و با آن حرف مي زنم . به من نخند و مپندار که ديوانه اي را به همسري گزيده اي ، اما شايد زياد هم ره به خطا نرفته اي و اگر اين دوري به درازا بکشد وقتي که برگردي با مجنوني روبرو شوي. تو نوشته اي که با شوق روز را آغاز مي کني و شب را به اميد فردا سحر مي کني . خوشحالم که يکي از ما به روزهاي تقويم مي خندد و روي آن خط مي کشد . چون تو از من خواسته اي که آفتاب و روشني روز را باور کنم و تا باز آمدن پستچي که نامه تو را به من برساند چشم انتظار مي مانم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در پايين نامه بي اختيار نوشتم الهام و بعد آن را امضا کردم.خوشبختانه در مرور نامه بود که فهميدم چه اشتباهي کرده ام و الهام را به الناز تغيير دادم . وقتي عمه مجدد به اتاق آمد ، نامه تمام شده بود. عمه کفش ورني را کنارم گذاشت و با افسوس گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط دو ، سه بار بيشتر نپوشيده بودمش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کفش را برداشتم و به آن نگاه کردم و ضمن پوشيدن گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چندان هم نو نيست.اما نامه من نو و دسته اول است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسم نامه موجب شد عمه کفش را فراموش کند و نامه را بردارد و بخواند . برقي که از سر رضايت از چشمش جهيد را ديدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور است خوب نوشته ام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اي بد نيست . اما اي کاش جمله هاي قشنگتري مي نوشتي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با کفشها در اتاق شروع به راه رفتن کردم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همين ها را هم نبايد مي نوشتم . فراموش کرده اي که شما دو نفر فقط نامرد هستيد و نه زن و شوهر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه اخم بر پيشاني و ابرو انداخت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اصلا اينطور نيست و همه مي دانند که ما بزودي عروسي خواهيم کرد. صداي برهم خوردن در حياط که آمد عمه با عجله نامه ها را در وسط دفتر گذاشت و بلند شد و از پنجره به حياط سرک کشيد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آمدند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسيدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در مورد کفش به مادر بزرگ چي مي گي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودش ديشب به من گفت که کفشم را به تو بدهم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصباني شدم و پرسيدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- و تو دلت نيامد آن را همينطوري به من بدهي و در مقابلش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمه با صدا خنديد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پاداش بي زحمت لذت ندارد! دارد؟ لنگه کفش را به طرفش پرت کردم و او با دادن جا خالي از اتاق بيرون رفت، در حاليکه صداي بلند خنده اش از راه پله هم به گوش مي رسيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب در زير شمد بدون آن که از عمه رنجيده باشم خاطرات خوش دوران کودکيمان به يادم آمد و اين که هر دو مثل دو قلوهايي بوديم که به يک نسبت از محبت خانواده برخوردار بوديم. من و عمه فقط بيست و چهار ساعت با هم اختلاف داشتيم و او زدوتر به دنيا آمده بود. حاملگي مادر بزرگ آنطور که از زبان مادر شنيدم ، ناخواسته و باعث شرمندگي شده بود که با عروس نوجوان خود برابري کرده باشد . شباهت ما به هم اين باور را به ديگراني که ما را نمي شناختند مي داد که ما هر دو خواهر و دوقلو هستيم. در دوران تحصيل نيز بارها و بارها به اين پرسش که آيا شما دوقلو هستيد جواب نه داده و شرح داده بوديم که عمه و برادرزاده هستيم. الناز را دوست داشتم و هنوز هم دارم با اين که به گمانم کمي حسود است و همه چيزهاي خوب را فقط براي خود مي خواهد اما باطنا خوش قلب است . بو مي کشم و بگمانم مي رسد که بوي گل شب بو با عطر خاک باران خورده ممزوج شده و ياد جنگلها و سبزه زاران شمال را زنده مي کند . بي اختيار خود را مسافر بيشه زار کردم و همراه مرغان وحشي به سوي صخره اي بلند دويدم تا از فراز آن به امواج کف آلود دريا که آغاز طوفاني را با کوبيدن امواج خود به صخره اعلان مي کرد را ببينم و آسمان نيلي را که ابرهاي سياه، زيبايي اش را پنهان مي کرد شاهد باشم . در اثر وزش تند باد بود يا دستي که مرا به سوي پرتگاه هل داد جيغ کشيدم و بر جاي نشستم . پدر و مادر هنوز بيدار بودند و جيغ نا بهنگامم آنها را مشوش کرده بود و در حاليکه نگاه معني داري به يکديگر مي کردند مادر پرسيد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چي شده الهام؟ خواب ديدي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم بگويم بيدار بودم و از صخره پرت شدم . اما به جاي آن فقط سر فرود آوردم و مادر ليواني آب به دستم داد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آسمان غريد و تو را بيدار کرد . چيزي نيست راحت بخواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي بار ديگر دراز کشيدم چشمهايم را زير شمد نبستم و فقط به صداي باران گوش کردم و به ملاقات الناز و اميد در زير باران فکر کردم و از خود پرسيدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آيا قدم زدن در زير باران لذت بخش تر است يا در زير نور مهتاب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتي چشمهايم بار ديگر بسته شد به خود گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهم نيست . مي شود هر دو را لذت بخش دانست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح نفوذ نگاه پدر به صورتم موجب رنگ پريدگي چهره ام شد و مادر آن را به حساب بيماري سرماخوردگي گذاشت و پرسيد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رنگت پريده سرما خورده اي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نشانه نه سر تکان دادم و با اين حرکت قيافه هر دو را غم زده کردم . اما وقتي خنديدم و گفتم نگران نباشيد حالا، حالاها مانده تا ديوانگي ام بروز کند ، لبخند محزون بر لبهاي آنها نشاندم و مادر آه کشيد و پدر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اين مزخرفات را باور نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتها شاید هم سالها بود که این جمله دیوانه را شنیده و به آن خو گرفته بودم . گویی اگر مرا عاقل می خواندند می بایست تعجب کنم . در باورم این نقش بسته بود که دیوانگی مثل جوش کوچکی است که با نوشیدن شیر از سینه بتول خانم وارد بدنم شده و در جایی از وجودم خانه کرده که کم کم و با گذشت ایام بزرگ شده و روزی خود را نشانم خواهد داد و سالهای تحصیل و درک معنای دیوانگی هم نتوانسته بود این ذهنیت دوران کودکی را از بین ببرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبحها وقتی سر از خواب بر می داشتم پنهان از چشم دیگران بدنم را لمس می کردم تا مطمئن شوم برآمدگی و آماس در وجودم پیدا نشده و هنگامیکه اطمینان پیدا می کردم با گفتن امروز هم به خیر گذشت روز را با خوشی آغاز می کردم باورم این بود که شبها در حال خواب این جوش که حالا دیگر باید غده ای شده باشد از غفلتم استفاده کرده و خود را بروز خواهد داد . یادم می آید وقتی دخترکی دبستانی بودم و مداد و تراشم را به همشاگردی ام که از ظاهرش فهمیده بودم بضاعت مالی خوبی ندارند بخشیده و دل او را خوش کرده بودم از مادر کتک مفصلی خورده و فردای آن روز با هم راهی مدرسه شده بودیم تا مادر به مدیر دبستانم بگوید که من دیوانه بی آزاری هستم که به کارهایی که می کنم آگاهی ندارم و از آنها بخواهد که نگذارند من لوازم تحریرم را بذل و بخشش کنم . از آن روز نگاه معلم کلاسم وقتی به من می افتاد حس می کردم که نگران است و زمانی که جایم از پشت نیمکت به تک صندلی گوشه کلاس تغییر کرد فهمیدم که او هم مرا دیوانه می پندارد . گرچه نمرات کلاسم از همه شاگردان بهتر بود ، اما هرگز مبصر نشدم و مسئولیت نگهداری کلاس به من محول نشد . کم کم به زندگی درزیر ذره بین عادت کردم و خوشحالی ام وقتی بود که می شنیدم که می گفتند ما که حرکت غیرعادی از این دختر نمی بینیم . اما آنها اگر به محله می آمدند و پرس و جو می کردند یقینا نظرشان تغییر می کرد . چرا که من در زمستان و در زیر بارش برف ژاکت خود را از تن درآورده و به تن دخترکی فقیرکرده و تا رسیدن به خانه از سرما لرزیده بودم . کتک مادر و ناله و نفرین او اثرش از تبسم و دلخوشی دخترک کمتر بود و همان شب وقتی تب کردم ، حرارت بدنم با آرامشی ژرف و عمیق همراه بود. نمی دانم جز این چند نمونه دیگر چه عمل غیر عادی انجام داده بودم که حتی پدرم یقین کرده بود که نرمال نیستم و با مادر هم فکر و هم زبان شده بود . گرچه هیچوقت خودش مرا دیوانه خطاب نکرده بود اما نگاهش و با ایماو اشاره کردن به مادر می فهمیدم که او نیز مرا سالم و تندرست نمی داند . وقتی امتحان نهایی دادم و بدون تجدید توانستم مدرک بگیرم ، چشمهای همه دیدنی بود و هیچ ## گمان نمی کرد که موفق شده باشم . من قبول شده بودم و عمه الناز به بهانه آمادگی درس خواندن ندارم ، آن را رها کرده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مادر می گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می خواهم معلم شوم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنجیده خاطر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همینطوریش هم ناراحتی داری وای به وقتی که بخواهی بچه های مردم را درس بدهی . بهتر است در خانه بمانی و خیاطی یاد بگیری مثل عمه النازت . ببین چه خوب لباس می دوزد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشبختانه به کمک الگوی یک ژورنال برای خود دامنی دوختم و مادر متقاعد شد که خیاطخانه نرفته خیاط هستم و مرا از رفتن معاف کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه نشینی ام موجب شد چند خواستکار در خانه را بکوبند و داخل شوند . اما چند روز بعد له لبهانه های مختلف درخواست خود را پس بگیرند . همه میدانستیم که آنها در تحقیقات محلی که انجام داده اند به این حقیقت پی برده اند که عقل عروس پاره سنگ بر می دارد و عادی نیست . سال گذشته هم وقتی خانواده امید به خواستگاری آمدند ، به نام من قدم به خانه گذاشتند و پس از آن حلقه به دست الناز کردند . چه فرق می کرد الهام یا الناز . هر دو شکل هم اما با یک تفاوت فاحش یکی عاقل و دیگری ای کمکی خل و چل. خوشبختم که آنها مرا انتخاب نکردند چرا که من یک هزارم جهیزیه الناز رانمی توانستم به خانه امید ببرم . گویا مادر از خیلی سال پیش فهمیده بود که من بیخ ریشش ماندگارم و تهیه جهیزیه ندیده بود . خدا بیامرز پدر بزرگم وقتی فوت کرد هرچه پول نقد داشت برای الناز وصیت کرده بود و تنها همین خانه اش را به پدرم داده بود که اتاقهای بالا در اختیار ما باشد . خوب چندان هم بد نیست و من با بودن عمه کمتر احساس دلتنگی و تنهایی می کنم و وقتمان با دوخت و دوز لباس و وسایل عروس می گذرد . از وقتی هم که امید به سفر یکساله رفته تا در قشم تجارت کند و اجناس خارجی به فروشگاه لوازم خانگی پدرش روانه کند ، من شده ام کاتب الناز . دو ماه پیش و شایدم کمی بیشتر وقتی امید به دیدن الناز آمد دو مرغ عشق که در قفس سفید زیبایی بود برای او هدیه آورد و شنیدم که موقع رفتن به الناز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مواظب الهام و مرغها باش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم بگویم که خودت دیوانه ای ، اما وقتی عمه خندید و گفت : او تا بحال آزارش به یک مورچه هم نرسیده ، خوشحال شدم و به خود گفتم خوب نیست که من باعث رنجش و کدورت شوم و به ناچار سکوت کردم اما برای اثبات به او از پدر مصرانه خواستم که برای من هم قناری بخرد تا از صدای آوازش همه لذت ببرند و به گمانم پدر دلش به حالم سوخت و فردای آن شب با قناری به خانه آمد که گرچه قفسش به زیبایی قفس مرغهای عشق نیست ، اما پرنده درون قفس هنرش بیشتر از دو مرغی است که فقط نوک بر هم می سایند و یکدیگر را ناز و نوازش می کنند . از سر حرص و بغض است که پرنده های زیبا را با زاغ و کلاغ برابر می کنم و لطف عشق را با خدنگ خشم تبدیل به نفرت می کنم . اما بعد از ظهرها وقتی آفتاب از روی دیوار آرام آرام پایین می کشد و مادر بزرگ دو قالیچه قمی اش را در حیاط پهن می کند و برای بابا پشتی ابری می گذارد و صدا می کند الهام بیا پایین پیش ما ، قلبم می لرزد و قند توی دلم آب می شود . می دوم پایین و جای بابام می نشینم تا او بیاید . آن وقت الناز گوبلن می دوزد و منهم پس دوزی می کنم . مادر شام تهیه می کند و مادر بزرگ کنار سماور می نشیند و آن قدر صبر می کند تا آفتاب کاملا از خانه بیرون برود و بعد از آن چای دم می کند تا وقتی که پدرم می آید چای تازه دم بنوشد . من دوست دارم بعد از خوردن شام وقتی مادر بزرگ شب چره می آورد و در وسط گل قالی می گذارد به جای خوردن چشم برهم بگذارم و فکر کنم . و بعد نفسم را از بو پرکنم و از خود می پرسم چرا شاه پسند بویش به خوش بویی یاس نیست و در ذهنم آن دو را به عقد یکدیگر در می آورم و هر دو را بر یک مسند می نشانم . اما پدر به گمان اینکه خوابم گرفته می گوید بلند شو برو بالا بخواب و عیشم را منقص می کند . آن وقت من می مانم و بیداری در زیر شمد و فکر این که آیا خاله به قولش وفا می کند و به دنبالم می اید تا مرا یک هفته ای مهمان خانه اش کند یا نه. با اینکه دل خوشی نسبت به پسر خاله گنده دماغم ندارد و از غرور و تکبر او و نگاههای استفهام آمیزش که بین عمو و خاله رد و بدل می کند خوشم نمی آید ، اما چون به کارم کاری ندارد و زیاد با من صحبت نمی کند از او گریزان نیستم . چه برخلاف او ، خاله زنی پرنشاط و بذله گوست و شوهرش آنقدر مهربان که گاهی افسوس می خورم که چرا او پدر این پسر ازخود را ضی است و پدر من نیست . چه روحیه ی پسر خاله ام و کم حرفی او به پدر من شباهت دارد و آن دو با هم راحت زندگی می کردند . خاله نازنینم در هفته ای که مهمانش می شدم ، به من نهایت لطف را می کرد و سعی می کرد مرا به گردش و تفریح ببرد تا با خاطره ای خوش به خانه برگردم . سینما و پارک جزء برنامه تغییرناپذیر خاله بود و غالبا پسرخاله ما را دم در پارک می گذاشت و خودش می رفت و در ساعت تعیین شده مقابل پارک اتومبیل پارک می کرد تا من و خاله را به خانه برساند. او نه سینما را دوست داشت و نه قدم زدن در پارک را. به همین خاطر من و خاله همیشه دوتایی بودیم و شوهرش ترجیح می داد پای برنامه تلویزیون بشیند و با خواندن روزنامه و کتاب خود را مشغول کند . وضع مالی خاله بهتر از ما بود . گهگاهی خاله پنهان از چشم پدرم به مادر کمک مالی می کرد تا غرور پدرم جریحه دار نشود . اما کمکهای خاله هم نمی دانم چرا تغییری در روند زندگی ما حاصل نمی کرد و آب از آب تکان نمی خورد . هر چه من در انتظار آمدن خاله روزشماری می کردم ، برعکس مادرم اصلا در این فکر نبود که چرا خواهرش قول و قرار هر ساله را فراموش کرده و برای بردنم نیامده است . داشتم با عمه بقچه های دوخته شده اش را اتو می کردم که او برای تشکر گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگر بخاطر خیاطی من نبود تو حالا با خاله ات خوش می کذراندی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی دید نگاهش می کنم لبخند زد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زن داداش به او تلفن کرد و خواست تا دنبالت نیاید تا وقتی که کار خیاطی تمام شود . به گمانم فردا یا پس فردا پیدایش شود . راستی الهام تو اگر بروی و نامه امید برسد من چه خاکی باید بر سرم بریزم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن قدر از شنیدن این که مادر تفریح مرا بخاطر جهیزیه الناز فدا کرده خشمگین و عصبی بودم که گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خاک با کود باشد بهتر است و به حال موهایت بهتر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابم را شوخی تلقی کرد و با کشیدن موهایم گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه ! اما راستی نگفتی من چکار باید بکنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تلفن کن تلفنی جواب نامه را می دهم و توهم بنویس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار راستی، راستی قصد شوخی داشتم اما حرفم الناز را به فکر فرو برد و بعد با گفتن فکر بدی نیست ، گویا نظرم را پسندید و دیگر در این مورد صحبت نکرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیش بینی الناز درست از آب درآمد و فردای آن روز خاله مهمان خانه مان شد و دلم را از خوشی لرزاند . مادر بزرگ آنچه را که برای الناز آماده کرده بود نشان خاله داد تا نظر او را بداند و خاله هم با دقت و وسواس خاصی یک به یک نگاه کرد و با گفتن دستتان درد نکند گویی آنها را برای او تدارک دیده بودند تشکر کرد و در آخر چند اظهار نظر کرد که مادر بزرگ خوشحال رو به من گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زیاد مزاحم خاله نشو و زود برگرد تا فرمایشات خاله خانم را انجام دهیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه رنجیده ام را به خاله دوختم و او که متوجه رنجشم شده بود خندید و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم بزرگ حالا حالاها فرصت دارید و نباید عجله کنید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر بزرگ از حرف خاله خوشش نیامد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه بماند خود الهام انجام می دهد . مگر تا بحال چه کسی کمکش کرده ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر از حرف مادر بزرگ آزرده خاطر شد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم بزرگ حق کشی نکنید . خودتان خوب می دانید که الهام هم پا به پای الناز زحمت کشید و از زیر بار مسئولیت شانه خالی نکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر بزرگ که توقع دفاع از من را نداشت با حالتی عصبی بلند شد و آنچه را که در مقابل خاله گشوده بود جمع کرد و کنار اتاق گذاشت . خاله که اوضاع را کمی ناآرام دید از جا بلند شد و با بوسیدن صورت مادر بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم خانم بزرگ زیاد نگهش نمی دارم و زود برش می گردانم . خیالتان آسوده باشد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنگام عصر وقتی پسرخاله برای بردن ما آمد بیشتر از نوشیدن یک لیوان شربت صبر نکرد و رو به خاله پرسید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برویم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله هم رو به من کرد و پرسید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آماده ای ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من بلند شدم و پیش خود گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خاله نمی داند که من از صبح آماده رفتن هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی سوار اتومبیل شدیم و پسرخاله حرکت کرد ََ، خاله از او پرسید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پدرت کجاست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که می آمدم مشغول آبیاری باغچه ها بود . مستقیم به خانه بروم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره امروز به قدر کافی حرص خورده ام و تحمل کرده ام . نمی دانم خواهرم چگونه این همه سال این زن را تحمل کرده و صدایش در نیامده . ای کاش صبح آنجا بودی و خودت می دیدی که چقدر کار خیاطی انجام شده و او به جای تشکر از الهام تازه دو قورت و نیمش بالا بود و در آخر این همه زحمت را به دختر خودش نسبت داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس می کردم که پسر خاله اصلا حواسش متوجه حرفهای مادرش نبود و در عوالم خود سیر می کرد . دلم می خواست کم رویی و خجالت را کنار می گذاشتم و رو به او می گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شنیدی مادرت چه گفت؟ او دارد از من تعریف می کند و از زحمتی که برای الناز کشیده ام حرف می زند . اما به جای آن به خیابان نگاه کردم و به خود گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- او با جرز دیوار تفاوت ندارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی مقابل در خانه اتومبیل توقف کرد، هنوز از خاک بوی نم و رطوبت استشمام می شد . پسرخاله در خانه را باز کرد و ما داخل شدیم اما خودش به درون نیامد و در را پشت سر ما بست و رفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی قدم به درون هال گذاشتیم خاله چند بار صدا زد «قاسمی» قاسمی؟ اما کسی جواب نداد . خاله چراغها را روشن کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتمی رفته پارک نزدیک خانه . چند هفته ایست که عصر می رود پارک و با بازنشسته هایی چون خودش یکی دو ساعتی وقت می گذراند . تا تو لباست را عوض کنی من هم شام درست می کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساکم را برداشتم و به طرف اتاقی که هرسال به مدت یک هفته به من تعلق پیدا می کرد به راه افتادم و در ضمن نگاه کردم ببینم از عید تا تابستان خاله چه تغییراتی در اثاث خانه داده است . هیچ چیز تغییر نکرده بود . اما وقتی وارد اتاق شدم لحظه ای متحیر ایستادم و تماشا کردم . آن اتاق هر ساله نبود و یک تختخواب یک نفره و میز توالت با چند کشوی بزرگ دیده می شد . فرش همان فرش قدیمی و پرده ها هم همان هایی بودند که قبلا بود . وقتی کشو را بیرون کشیدم ، از دیدن چند بلوز و دامن نخی و شلوار خانه به گمان این که کشوی لباسهای خاله را بیرون کشیده ام فورا کشو را بستم و از ساکم لباس خانه در آوردم و پوشیدم و به دنبال یافتن خاله راهی آشپزخانه شدم . خاله وقتی مرا دید خندید و پرسید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور بود خوشت آمد ؟ منظورش را فهمیدم و گفتم اتاق زیبایی شده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو دیگر دختر بزرگی هستی و باید مثل خانمها تحویلت گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به قاسمی گفتم که الهام وقتش رسیده که مهمانمان شود ، گفت بهتر است پیش از آوردن او اسباب راحتی اش را فراهم کنیم و با هم رفتیم تخت و دراور خریدیم . راستی چند تا بلوز و دامن هم برایت خریده ام . آنها را دیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله. زیبا بودند اما فکر نکردم که مال من است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دو تا از بلوزها نو و بقیه مال من بود که حالا دیگر اندازه من نیست. الهام از مادرت شنیدم که باز دسته گل به آب دادی و کفشهایت را حاتم بخشی کرده ای درست است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- او از من کفش خواست و من هم دریغ نکردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله خندید و پرسید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آن وقت خودت بدون کفش توخیابان حرکت کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیابان نبود . چند تا کوچه را پا برهنه طی کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله پرسید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ناراحت نشدی وقتی مردم تو را بدون کفش دیدند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداختم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ! مهم نبود ! گمان می کنم آن وقتی باید ناراحت می شدم که خودم کفش به پا داشتم و دیگری پا برهنه راه می رفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما اغلب این گداها عوام فریبی می کنند و به راستی آن طورکه خود را نشان می دهند فقیر و تهیدست نیستند . کار خیر خوب است اما نه اینطور که تو عمل می کنی ، با تو شرط می بندم که اگر فردا هم او را ببینی بدون کفش می بینی . این حرفه آنهاست تا با جریحه دار کردن احساس مردم آنها را تلکه کنند . من اگر جای خواهرم بودم ، فردای آن روز تو را با خود می بردم یکی دو چهارراه دیگر و به طور حتم همان گدا را پیدا می کردم و نشانت می دادم تا با چشم خودت ببینی و باور کنی . خوب بگذریم . حالا از خودت بگو . امروز تمام وقت ما شد نگاه کردن جهیزیه . راستی از اینهمه بقچه و ملافه و روبالشتی ، چیزی هم نصیب تو می شود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم : نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسید : چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من بدون لحظه ای درنگ گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون مادر می داند کسی سراغم نمی آید و من پیر دختر باقی خواهم ماند . پس چه لزومی دارد خود را گرفتار قرض و دردسر جهیزیه درست کردن بکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله اخم کرد پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه کسی این مزخرفات را به گوش تو و خواهرم خوانده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بار دیگر شانه بالا انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچ ## . جون واقعیت است همه قبول کرده ایم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله دستم را گرفت و چون از آشپزخانه بیرون آمدیم مرا روی مبل نشاند و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- و من به تو می گویم که همه در اشتباه هستید و تو نه تنها خل و چل نیستی، بلکه از خیلی از آدمها هم با هوشتر و داناتری . به من بگو آیا آدم دیوانه می تواند تحمل کند و بدون دردسر مدرک بگیرد؟ آیا آدم خل و چل می تواند به آن خوبی و تمیزی خیاطی کند ؟ آیا آدم عقل باخته می تواند مثل تو اینطور منظم و مرتب باشد و از تمیزی مثل آفتاب بدرخشد؟ من می گویم آنهایی که به انگ دیوانگی می زنند خودشان دیوانه اند نه تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما من سالهاست این را پذیرفته ام و دیگر برایم تازگی ندارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله نگاه خشمگینش را به من دوخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا باید برایت عادی شود ؟ تو نباید اجازه بدهی کسی دیوانه خطابت کند. من گمانم این است که مادر بزرگت به عمد تو را پیش همه دیوانه جلوه داده تا دختر خودش در خانه نماند و ... وای خدای من مرا ببخش ! بی جهت به این پیرزن تهمت زدم . اما از سویی دیگر دلم می سوزد که می شنوم این تهمت ها بر تو وارد می شود و خواهرم با سکوتش آن را تایید می کند . چند شب پیش وقتی من و قاسمی داشتیم در مورد تو صحبت می کردیم هر دو، هر چه گشتیم تا نمونه ای برای رفتار غیر عادی ات پیدا کنیم ، پیدا نکردیم و هر دو به این نتیجه رسیدیم که تو از همه عاقلتری . حرفم را باور کن !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیده شدن صدای بر هم خوردن در حیاط ، خاله بلند شد وگفت : قاسمی از پارک برگشت ! و همینطور هم بود . آقای قاسمی که من او را از بچگی به علت نداشتن عمو ، عمو خطاب کرده بودم وقتی چشمش برمن افتاد لبخند بر لبش نقش بست و با بوسیدن پیشانی ام به من خوشامد گفت و جویای حالم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روبروی هم نشسته بودیم و عمو داشت از ماجرایی که شنیده بود برایمان نقل قول می کرد که بار دیگر صدای در خانه شنیده شد و این بار هم خاله گفت : کیان آمد . عمو بدون آنکه سخن خود را قطع کند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جنون ادواری در یک لحظه دست به گریبان مردک می شود و با چند ضربه چاقو زن و سه فرزندش را به قتل می رساند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیان که آخر صحبت عمو را شنیده بود با لحنی معترض گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز شما شایعه را باور کردید ؟ این چه قتلی است که شرحش را در هیچ روزنامه ای ننوشته اند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو به تمسخر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیست که همه وقایع مملکت را بی کم و کاست دنبال می کنی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی اختیار نگاهم به خاله افتاد و دیدم که او با چشمان فراخ شده به همسرش نگاه می کند . کاملا مشخص بود که او را از ادامه این بحث برحذر می کرد و او به خاله ننگریسته بود و یا از نگاه او معنا را درک نکرده بود . وقتی کیان از خاله پرسید شام حاضر است یا دوش بگیرم ؟ خاله بلند شد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا وسایل شام را آماده کنم تو هم می توانی دوش بگیری !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنبال خاله روان بودم که عمو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خود را عاقلتر از همه می داند ولی ... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله با گفتن هیش ، ناراضی بودن خود را نشان داد و در آشپزخانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچ وقت آب این پدر و پسر به یک جوی نرفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بر سر سفره شام سکوت حاکم بود و به گمانم رسید که وجود یکدیگر را به اجبار تحمل می کنند . وقتی صدای زنگ تلفن برخاست کیان آن را برداشت و با لحنی خشک گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلامش هم کوتاه بود و بعد از اندکی تامل رو به من کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با شما کار دارند . الناز خانم است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شرمندگی بلند شدم و گوشی را از او گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله عمه جان !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه سلام کرد و با شتاب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نامه امید بعد از رفتن تو رسید و من صبر کردم تا مادر بالا برود تا بتوانم با تو تماس بگیرم . حالا می گی چکار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: نمی دانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگر نگفتی که تلفنی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش را قطع کردم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه اینطور که نمی شود . من باید اول نامه را بخوانم و بعد جواب بدهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشد . چند لحظه صبر کن تا برایت بخوانم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم بگویم فردا که صدای خش، خش کاغذ بگوشم رسید و پس از آن صدای عمه که گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام و احوالپرسی را دیگر نمی خوانم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد شروع به خواندن نامه کرد و من سراپا گوش شدم . از سکوتم میزبانان نگران شدند و نگاهی به یکدیگر انداختند و زمانی که مجبور شدم بگویم آهسته تر بخوان ، دیدم که نگرانی آنها از میان رفت . نامه که تمام شد عمه پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می گویی تا من بنویسم یا این که می نویسی و بعد برایم می خوانی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به گمانم مجبورم خودم پست کنم چرا که نامه های قبلی هم با دست خط من است . پس می نویسم و بعد برایت می خوانم و اگر پسندیدی از همین جا برایش پست می کنم. آیا چیزی هست که بخواهی به آن اضافه کنی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره . برایش بنویس که پدرت ، یعنی داداشم اجازه نمی دهد من و مادرم به قشم برویم و بهتر است که او به تهران بیاید . بعد هم بگو که مرغهای عشق حالشان خوب است و دلشان برای او تنگ شده . وای الهام . امید از من عکس خواسته . عکس را چکار کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می نویسم که داداشم اجازه نداد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمله من موجب خنده میزبانان شد و خودم هم خندیدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در آخر اضافه می کنم که شاید در نامه بعدی برایت بفرستم که دلش نشکند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الناز که خیالش کمی آسوده شده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط دقت کن که زیاد خشک و رسمی ننویسی و زیاد هم از نا امیدی ننویس . نامه این دفعه اش فقط شده بود پند و اندرز .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم اطاعت می کنم . دیگر چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الناز کمی فکر کرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقتی نوشتی برایم بخوان تا بگویم که دیگر چی به آن اضافه کنی . الهام ! خواهش می کنم همین حالا بنویس . چون می دانی تا این نامه نوشته نشود من قرار و آرام نخواهم داشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم اطاعت می کنم دیگر کاری نداری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که الناز با لحنی مایوس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم به حالش سوخت و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین حالا می نویسم و به تو زنگ می زنم ، پس بیدار باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی گوشی را قطع کردم خاله پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اتفاقی افتاده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجبور شدم در حضور آنها بگویم که کاتب الناز شده ام و به جای او برای نامزدش نامه می نویسم . از این حرفم هرسه با صدای بلند خندیدند و قلبا خوشحال شدم که دیدم جو کسالت آور به پایان رسیده و بر لب همه گل خنده نشسته . من و خاله و کیان سفره را جمع کردیم و من می خواستم ظرفها را بشورم که خاله مخالفت کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو نامه ات را بنویس تا عمه ات دیوانه نشده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید اولین بار بود که می شنیدم کسی در مورد الناز از جمله دیوانه استفاده کرد و به جای تمام غمهای سالیانم از ته دل خندیدم و به اتاقم رفتم تا نامه امید را بنویسم . اما متاسفانه نه قلم داشتم و نه کاغذ . وقتی از خاله درخواست کردم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو از کیان بگیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این کار آنقدر معذب شدم که تصمیم گرفتم از نوشتن نامه منصرف شوم اما از پسرخاله تقاضای کاغذ و قلم نکنم. اتاقهایمان روبروی هم و تنها دو گام از هم فاصله داشت . لحظه ای پشت در اتاقش صبر کردم و بعد با پشیمانی وارد اتاقم شدم و در را بستم . روی تخت نشستم و فکر کردم که چکار باید بکنم .تصمیم گرفتم که نامه ننوشته را برای الناز بخوانم و وانمود کنم که دارم از روی نوشته می خوانم . با این فکر پای تلفن نشستم و شماره گرفتم . وقتی صدای الناز را شنیدم او متعجب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به همین زودی نوشتی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره ، پس زودتر یادداشت کن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الناز گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبرکن کاغذ و مداد بیاورم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سنجاق سرم را برداشته بودم تا موهایم رها شوند و هوا بخورند . پس سنجاق را مثل قلم در دست گرفتم و روی میز با تصور این که کاغذ است نوشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام ای سفر کرده مهربان ، ای کسی که جادوی نگاهت ، چنان سحرم می کند که قادر نیستم کلمات را گرد هم جمع کنم و راز دلم را اقرار کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای الناز را شنیدم که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کمی یواشتر بخوان تا بتوانم بنویسم . از جادوی نگاهت بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو بخوان تا من بقیه اش را بگویم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب پرسید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگر از روی نوشته نمی خوانی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برق هم قادر نبود به این سرعت نامه بنویسد . نه ! دارم از خودم می گویم تا تو بنویسی و خیالت راحت شود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس بلندی کشید و شروع به خواندن کرد . من هم جمله ام را تغییر دادم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جادوی نگاهت چنان سحرم می کند که خود را در بهشت و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الناز سخنم را قطع کرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه . اولی قشنگ تر بود . اسم بهشت آدم را به یاد مردن و زندگی پس از مرگ می اندازد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه خط بزن . حالا از اول سطر برایم بخوان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الناز خواند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام ای سفرکرده مهربان . ای کسی که جادوی نگاهت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بنویس چنان سحرم می کند که قادر نیستم کلمات را گرد هم جمع کنم و از خود بگویم . ساعتی می شود که نامه ات را دریافت کرده ام و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بار دیگر صدای الناز بلند شد که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می نویسم نامه پر مهرت را دریافت کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حرفم را قطع نکن و بعدا هرچه خواستی تغییرش بده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الناز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه ، باشه. دیگه هیچی نمی گم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نامه را پیش از خواندن بوییدم و بر دیده نهادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الناز پرسید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داری با من حرف می زنی یا نامه می نویسی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فریاد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه دختر خل مگر من نامه دریافت کردم ؟ معلوم است که دارم از زبان تو می نویسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الناز با لحنی بغض آلود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عصبانی نشو . من که تو را نمی بینم تا متوجه حرکاتت شوم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله حق با توست . اما عمه جان از همین حالا وقتی می گویم بنویس بدان که داری نامه می نویسی . لطفا صحبت نکن با بتوانم حواسم را جمع کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الناز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه . هر وقت بگی می نویسم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بنویس . نامه تو را ساعتی پیش دریافت کردم و قبل از خواندن بوییدم و بر چشم گذاشتم . می دانی چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای الناز را شنیدم که پرسید : چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براستی از کوره در رفته بودم و با خشم فریاد کشیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- محض ارا. اینطور نمی شه! مگر قرار نیست من نامه بنویسم پس می نویسم و آن را پست می کنم . اما قبل از پست کردن برایت می خوانم . پس تا فردا شب بخیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی گوشی را با خشم قطع کردم ، از حماقت او آن قدر عصبانی بودم که از اتاق خارج شدم تا لیوانی آب بنوشم . اعضا خانواده هر یک به اتاق خود رفته و هال و آشپزخانه خاموش و بی صدا بود . چراغ روشن کردم و قدم به آشپزخانه گذاشتم و لیوان آب را لاجرعه سرکشیدم و در همان حال دلم برای الناز سوخت و به خود گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درخواست می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این تصمیم پشت در اتاق کیان ایستادم و تقه ای به در زدم . وقتی در را گشود چنان خجالت کشیدم که زبانم بند آمد و به سختی توانستم بگویم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاغذ و قلم می خواهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او لبخند بر لب داشت و همین لبخند موجب قوت قلبم شد . وقتی قلم و کاغذ را بسویم گرفت ، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- براستی می توانستی بدون آنکه یادداشت کنی یک نامه کامل بگویی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با این که این کار را تا بحال نکرده ام اما می توانستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حافظه خوبی داری . بدون آن که بخواهم صدایت رامی شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- متاسفم که باعث آزار شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکان داد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه برعکس . کنجکاو شده بودم که ببینم بدون قلم و کاغذ چگونه نامه می نویسید . اما گویا عمه الناز شما با در دست داشتن قلم و کاغذ نتوانست مکنوناتت شما را مکتوب کند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله نتوانست. شاید مقصر من هستم که به جای او می نویسم و او فقط پس می کند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پیش از این که بروید به این سوالم جواب دهید . آیا تا بحال پیش آمده که از زبان یک مرد برای خانمی نامه بنویسید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این سوال بی اختیار خندیدم و پیشانی او را پر از چین و چروک کردم و فهمیدم که خنده ام نابجا بود . شرمنده سر به زیر انداختم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه پیش نیامده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد دیگر به انتظار نایستادم و با گفتن از قلم و کاغذ ممنونم ، شب بخیر، به اتاق رفتم و در را پشت سرم بستم . بعد با حالتی عصبی پشت میز نشستم و جواب نامه امید را دادم . این نامه دیگر نامه قبلی نبود و از جملات سرد و کلیشه ای استفاده کرده بودم و با این نیت که زین پس عمه باید خود جواب نامه هایش را بدهد به بستر رفتم و دیده برهم گذاشتم . اما به جای خواب فکرم رفت به دنبال سوال کیان و از خود پرسیدم یعنی او هم به درد عمه مبتلاست و نمی تواند مکنونات قبلی اش را به صورت جمله بنویسد ؟ اگر چنین است چرا از تماس تلفنی بهره نمی گیرد ؟ بعد به خود جواب دادم شاید نامزد او هم مسافر است و از هزینه تلفن نگران است . اما او که فقیر نیست و از در آمد خوبی برخوردار است. شاید حق باخاله است که می گوید پسرش نم پس نمی دهد و بیشتر درآمدش را پس انداز می کند . اگر اینطور باشد بیچاره نامزدش که مجبور است عمری با مرد خسیس بسازد . از کاغذ و قلم دادنش معلوم است که حق با خاله است . فقط یک برگ کاغذ . هیچ فکر نکرد که ممکن است نامه خط خوردگی پیدا کند و کاغذ دیگری برای پاکنویس لازم باشد . آه که چقدر از مرد خسیس و ناخن خشک بدم می آید. اما از این که مرا مورد اعتماد و اطمینان قرار داد و با سوالش به من رساند که در زندگی اش دختری نقش دارد می بایست از او تشکر می کردم . آه اگر خنده نابجا نکرده بودم شاید بیشتر از خودش و نامزدش اطلاعات کسب کرده بودم . اما همین خنده موجب شد او به یاد دیوانگی ام بیفتد و از گفتن پشیمان شود . می بایست در رفتار و حرکاتم بیشتر دقت داشته باشم و مراقب باشم تا اعتماد سلب شده را مجددا به دست آورم . با این تصمیم دیده برهم گذاشتم و به خواب رفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل دوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح به هنگام صرف صبحانه وقتی پسرخاله با عجله و شتاب صبحانه می خورد خاله معترض پرسید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا اینقدر با عجله ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او در حالیکه بلند می شد گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیشب خوب نخوابیدم و قرار ملاقاتم دیر شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرخاله هنوز از در خارج نشده بود که خاله پرسید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نهار برمی گردی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر خاله گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گمان نکنم چطور مگر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله گفت : می خواهم الهام را ببرم سینما و بعد هم دوتایی بیرون پیتزا می خوریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیان با گفتن خوش بگذرد ، کیفش را برداشت و با شتاب از خانه خارج شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو هم که از برنامه با خبر شد ، بلند شد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من هم به دیدن خواهرم می روم و هنگام غروب برمی گردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله با پایین آوردن سرش موافقتش را اعلام کرد و بعد رو به من گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر عجله کنی به سانس اول می رسیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دور نبودن سینما از خانه خاله که تنها چهارراهی فاصله بود ، خاله ترجیح می داد از همان سینما استفاده کند و تنها فیلمهایی را که همان سینما اکران می کرد، ببیند . وقتی مقابل گیشه ایستادیم خاله با پرسیدن چه فیلمی است ؟ بدون توجه به پوسترهای پشت ویترین ، خانم فروشنده بلیط را وادار نمود تا بگوید فیلم رزمی است و با این اطلاع خاله اخم بر پیشانی آورد و رو به من پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فیلم رزمی دوست داری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی سر تکان دادم به نشانه نه خاله بازویم را گرفت و هر دو از مقابل سینما دور شدیم و خاله گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می رویم پاساژ و در آنجا گردش می کنیم . پاساژی تازه افتتاح شده که می دانم تو از دیدن آن خوشت می آید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاساژ در چهار طبقه و با تعداد مغازه های نسبتا زیاد که تنوع اجناس آنها همانطور که خاله گفته بود سرگرم کننده بود . خاله وقتی پشت ویترین یک جواهر فروشی ایستاد و با دقت به طلاهای درون ویترین نگاه کرد . پرسیدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می خواهید طلا بخرید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به رویم لبخند زد و با گفتن با کدام پول ؟ جوابم را داد و بعد اضافه کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلم می خواهد به عروس آینده ام طلایی زیبا هدیه کنم . اما گران نباشد . اما متاسفانه هر روز که می گذرد طلا گران می شود که ارزان نمی شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خود فکر کردم که خاله هم از وجود عروس خود آگاه است و بی اختیار پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشگل است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله پرسید : کی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : عروس !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله با صدا خندید و گفت : چه می دانم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم خندیدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما من می دانم زیباست و آقا کیان راحسابی اسیر کرده !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله مثل برق گرفته ها تکان سختی خورد و پرسید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی گفتی یکبار دیگه بگو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من هم چون حرفی برای گفتن نداشتم ماجرای شب گذشته را تعریف کردم و در آخر گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خاله اگر من بی موقع نخندیده بودم حتمی آقا کیان از او برایم تعریف می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله با نظرم موافق نبود و به اخلاق پسرش بهتر از من آگاه بود سر تکان داد و گفت: نه او هیچوقت این کار را نمی کرد چون می داند تو آدم راز نگهداری نیستی و به همه خواهی گفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تعبیر و عقیده خاله در مورد خودم آنجنان افسرده شدم که زیر لب پرسیدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خاله من کدام دهن لقی را کرده ام که ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله حرفم را قطع کرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین که ماجرای دیشب را برایم تعریف کردی . البته من خوشحال شدم که به من گفتی اما تو نمی بایست حرف کیان را برایم نقل قول می کردی . این رفتار با سن و سال تو مغایر است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : اشتباه کردم متاسفم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله به رویم لبخند زد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من کارت را در مورد خودم تایید می کنم اما اگر آنچه از کیان شنیدی را برای مادرت و الناز تعریف کنی آن وقت ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شتابزده گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من اینکار را نمی کنم و هیچ ## از دهان من حرفی نخواهد شنید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله دستم را گرفت و ما از پشت ویترین طلافروشی گذشتیم . وقتی تمام مغازه ها را یک به یک دیدیم و پایین آمدیم خاله نگاهی به ساعت دستش کرد و گفت می رویم پیتزا بخوریم . جای خوبیست و به خانه نزدیک است . وارد پیتزا فروشی که شدیم بیشتر صندلی ها اشغال شده بود و خاله ترجیح داد به جای انتظار کشیدن برای خالی شدن صندلی غذای خود را گرفته و به خانه ببریم . وقتی با دستی پر وارد خانه شدیم خاله نفس بلند و آسوده ای کشید و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچ کجا خانه نمی شود . امروز بخت با ما سازگار نبود . نه سینما ، نه پیتزا فروشی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم : خانه بهتر است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بار دیگر تایید کرد و گفت : زودتر بخوریم تا سرد نشده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عجله تغییر لباس دادیم و هر کدام جعبه خود را پیش رو گذاشتیم که مشغول خوردن شویم که صدای بر هم خوردن در آمد و خاله گفت: قاسمی بر گشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید