درموردپسرى به نام شهابه که عاشق دخترى که برادرش خلاف کاره و خانواده شهاب مخالف ازدواج هستن ولى شهاب با ستاره ازدواج میکنه شهاب که پلیس مواد مخدر هست پرونده ناصر در دست شهاب میفته و ناصر متوجه این موضوع میشه و به فکر کشتن شهاب میفته

ژانر : پلیسی، عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۲ ساعت و ۱۴ دقیقه

مطالعه آنلاین تاوان سکوت
نویسنده : راضیه روستا

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #پلیسی

خلاصه :

درموردپسرى به نام شهابه که عاشق دخترى که برادرش خلاف کاره و خانواده شهاب مخالف ازدواج هستن ولى شهاب با ستاره ازدواج ميکنه شهاب که پليس مواد مخدر هست پرونده ناصر در دست شهاب ميفته و ناصر متوجه اين موضوع ميشه و به فکر کشتن شهاب ميفته

صدای ضبط صوت ماشین را بلند می کند و همراه آهنگ آن شروع به خواندن می کند:

«مشکی رنگ عشقه، مث رنگ چشای مهربونت»

همین طور که با آهنگ دم گرفته، می چرخد و به چشم های عسلی ستاره نگاه می کند. ستاره لبخند شیطنت آمیزی می زند و می گوید:

- مراقب جلوت باش آقای رنگ عشقه.

شهاب نگاهی به تاریکی جاده می کند و دوباره زل می زند به صورت گرد ستاره که هنوز دارد با همان لبخند نگاهش می کند. می گوید:

- تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است.

یک لحظه شیطان می رود توی جلدش که بگوید «مرده شوی نگاه تو، این چه نگاه کردن است» اما دلش نمی آید و ادامه می دهد:

- ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است.

ستاره دست های شهاب را، که دراز شده تا لپش را بگیرد، با آن انگشت های استخوانی و لطیفش می گیرد.

صورت شهاب و ستاره دارد به هم می رسد که صدایی سکوت را به هم می زند و همه چیز محو می شود.

شهاب با ناراحتی چشم هایش را باز می کند و دوباره آنها را می بندد تا به خواب شیرینش فکر کند. تنها خوابی که میان آن همه کابوس های شبانه، هر از گاهی می آید و برای لحظاتی، شب ها و خواب های تاریکش را ستاره باران می کند. دلش می خواهد بخوابد تا شاید این دفعه گرمای صورت ستاره اش را روی لب هایش حس کند؛ اما صدای زنگ در، دوباره بلند می شود. خودش را از تخت خواب جدا می کند و به سمت آیفون می رود.

-کیه؟

- نامه دارید.

- از زیر در بندازش تو.

- نمی شه، باید دفتر رو هم امضاء کنید قربان.

امضاء... قربان... چقدر این کلمات برایش چندش آور شده بودند.

- باش الآن میام.

آیفون را می گذارد و به سمت در حیاط حرکت می کند. در حیاط را که باز می کند، جوانی تکیه داده به موتور هوندایی و روی باک قرمز آن ضربه گرفته است. جوان با دیدن شهاب خودش را از موتور جدا می کند و همراه با سلام کردن پاکتی را به سمت شهاب می گیرد و می گوید:

- بفرمایید... این جا رو هم امضا کنید ما رفتیم.

گوشه ی پاکت نامه را می گیرد، جایی را که جوان نشان می دهد امضا می کند و برمی گردد به سمت داخل. از حیاط عبور می کند و یکراست می آید لبه ی تخت خوابش می نشیند. نگاهی به پشت و روی نامه می کند. نشانی فرستنده برایش آشنا نیست. نامه را باز می کند و شروع می کند به خواندن:

«خوش حالی که زنده موندی هان! خیلی خوش حال نباش دوباره میام سراغت و این دفعه عمرأ بزارم جون سالم در ببری. محاله بذارم تو زنده باشی و ستاره زیر خاک خوابیده باشه. می کشمت عوضی.»

کلمات توی ذهنش به راه می افتد:

«دوباره میام... محاله بزارم... می کشمت... می کشمت... می کشمت.»

احساس می کند گردنش آتش گرفته است. دست می گذارد روی کبودی دور گردنش و آرام روی تخت دراز می کشد. خاطرات گذشته همراه کلمات توی نامه ی ناصر حمله می کنند به روح نا آرام شهاب و او را به یاد روزها و سال های تلخ گذشته می اندازند.

شهاب نامه ی ناصر را به گوشه ای می اندازد و قاب عکس ستاره را از روی میز بالای تخت بر می دارد و می گیرد جلوی صورتش. چقدر چشم های ستاره وناصر شبیه هم اند. و اصلا به همین دلیل بود که عاشق ستاره شد و آن همه سال زجر کشید. دست می کشد روی عکس و با بغض می گوید:

«کجا رفتی خانومی... تو که می دونستی بی تو هیچم چرا تنهام گذاشتی.»

دوباره دست می گذارد روی کبودی گردنش و ادامه می دهد:

«چرا نشد من هم بیام پیشت؟»

زل می زند به چشم های عسلی ستاره و همراه آن چشم ها بر می گردد به محله ی کل هیبت و روزهای کودکی.

خانه شان دیوار به دیوار خانه ستاره بود. هر روز از اول صبح همراه خواهرش مرضیه، می رفتند توی کوچه جلو در حیاط، یک زیلوی کهنه پهن می کردند و هنوز کاسه بشقاب ها را نچیده بودند که سر و کله ستاره هم پیدا می شد.

ستاره می شد زن، شهاب مرد و مرضیه بچه شان؛ تا ظهر ستاره چای دم می کرد، مرضیه را حمام می کرد، ناهار درست می کرد و شهاب می رفت چند قدم آن طرف تر سرکار و می آمد. تا از این طرف مادر بیاید و صدا بزند« شهاب، مرضیه بیایید ناهر بخورید» و از آن طرف هم صدا بیاید که« ستاره بیا تو دیگه الآن ناصر میاد بلالت می کنه »، ده بار صبح می شد و شب می شد. ده بار ستاره چای دم می کرد و برای مرضیه لالایی می خواند. ده بار شهاب از سرکار بر می گشت و چای می خورد و رو ی زانو های ستاره می خوابید. فردا دوباره همان آش بود و همان کاسه. تا روزی که شهاب روی پاهای کوچک ستاره خوابیده بود و داشت خر و پف می کرد که ناصر سررسید چنان تیپایی گذاشت توی پهلوی شهاب که نفس او رفت و لب هایش کبود شد. چند لحظه بعد که نفشسش جا آمد، دید که ستاره گوش هایش را گرفته و دارد گریه می کند و ناصر با مشت های گره کرده بالای سرش ایستاده. چهار سالی از او بزرگ تر بود و توی تعمیرگاه استاد کاظم شاگردی می کرد. آن روز برای استاد کاظم کاری پیش آمده و نتوانسته بود بیاید مغازه را باز کند و ناصر مجبور شده بود برگردد خانه. هنوز درست و حسابی نفس شهاب جا نیامده بود که ناصر خواباند بیخ گوشش و گفت:

_ پدر سگ نامرد می کشمت...اگه یه بار دیگه از این غلط ها بکنی زنده ات نمی ذارم... فهمیدی گه سگ...

شهاب با بغض گفت:

_ ما که کاری نمی کردیم فقط داشتیم بازی...

ناصر زد پس کلاه ی شهاب و نگذاشت حرفش را تمام کند.

_ غلط کردین... انتر... برو با خواهر خودت بازی کن برو با مادر خودت بازی کن بی غیرت... یه بار دیگه دور و بر ستاره ببینمت همچین می زنمت که صدای سگ بدی... فهمیدی؟

نفهمیده بود. دلش نمی خواست بفهمد. یعنی دیگر نباید با ستاره بازی می کرد. آخر چرا؟ مگر آنها چکار کرده بودند. نمی فهمید.

تا، روزها و روزها گذشت و همگی بزرگ شدند و یواش یواش شهاب نوجوان شد و ستاره خانم. و تازه آن وقت بود که شهاب احساس کرد چقدر به ستاره وابسته است و چقدر بادیدن او شاد می شود و با ندیدنش ناراحت. اما چقدر سایه ناصر روی سر شهاب سنگینی می کرد. با اینکه حالا حسابی با هم پایه شده بودند و هر شب با هم می رفتند جلو کارخانه گل کوچک، اما هنوز هم ناصر تا شهاب و ستاره را جایی با هم می دید چنان چشم غره شان می رفت که بند دل هر دوی شان پاره می شد و نفسشان بند می آمد. در این سال ها آنقدر از دست ناصر کتک خورده بود که تعدادش یادش نمانده بود. تنها چیزی که می دانست این بود که از یک طرف دلش ستاره را می خواهد و از طرف دیگر مثل سگ از ناصر می ترسد و از او حساب می برد. دلش می خواست نظر ناصر را نسبت به خودش عوض کند. راه رسیدن به ستاره از ناصر می گذشت و شهاب حاضر بود هر کاری بکند تا به ستاره برسد. حتی نوچه ای ناصر را و ناصر هم خوشش می آمد که دیگران زیر دستش باشند و کوچکی اش را بکنند. دار و دسته ای راه انداخته بود و شده بود ناصر بی کله. و چه کارهایی که نمی کردند این ناصر بی کله و دار و دسته اش. و چه کارها که نکرده بود تا به ستاره برسد.

دست می کشد روی قاب عکس ستاره و دوباره می گوید:

«تو که می دونستی بی تو هیچم... چرا تنهام گذاشتی؟»

اشک هایش جاری می شوند و دیگر نمی تواند ستاره اش را ببیند قاب عکس ستاره را بغل می کند و آرام آرام شروع به گریه کردن می کند.

ستاره سرمای بدی خورده بود و چند روزی می شد که توی جا افتاده بود. شهاب حسابی نگران ستاره بود اما نمی دانست چطور می تواند ستاره را ببیند. مرضیه را مجبور می کرد روزی دو سه بار برود و احوال ستاره را بپرسد اما باز هم دلش آرام نمی گرفت. دلش می خواست خودش برود و از ستاره احوال پرسی کند ولی می ترسید. اگر ناصر می فهمید تکه بزرگش گوشش می شد.آمار ساعت های رفت و آمد ناصر را داشت. می دانست کی در تعمیرگاه است، کی در کارخانه. کی توی خرابه های کل هیبت مشغول سیگار کشیدن است و حشیش کشیدن یا ناس زدن. با این حال جرأت نمی کرد برود سراغ ستاره. می ترسید مثل آن روز که جلو خانه شان خاله بازی می کردند، ناصر یک دفعه سر برسد و بیفتد به جانش. وقتی عصبانی می شد بدجور آدم را کتک می زد. دست های سنگینی هم داشت. اما آخرش چه. باید می رفت و ستاره را می دید اما کی و چطور.

در تمام مدتی که آقای بابایی داشت گلوی خودش را پاره می کرد و جلوی کلاس انگلیسی بلغور می کرد، شهاب داشت فکر می کرد چطور می تواند برود خانه ی ناصر این ها و ستاره را ببیند.

قاسم کوبید به دنده ی شهاب و گفت:

- کجایی پسر... آقای بابایی با توئه.

شهاب به خودش آمد و گیج و مبهوت زل زد به آقای بابایی:

با دست پاچگی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بله...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای بابایی ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و چرخید سمت وایت برد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قاسم زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خودم اینجا دلم در پیش دلبر... خدایا این سفر کی می رسه سر... کی می رسه سر»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب کوبید به ساق پای قاسم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خفه شو ریقو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه ی هم کلاسی های شهاب می دانستند که او جزو دار و دسته ی ناصر بی کله است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به همین خاطر خیلی پا پیچش نمی شدند. و همین موضوع باعث شده بود که شهاب هر طور دلش بخواهد با بچه ها تا کند و هر چه دلش بخواهد بارشان کند. تا ظهر که زنگ تعطیلی را زدند، هر چه فکر کرد عقلش به جایی نرسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در تمام طول مسیر مدرسه به خانه هم، هزار و یک راه را بررسی کرد و هی زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نچ... نمی شه... ضایع بازیه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رسیده بود جلوی در خانه شان. دست دراز کرد سمت زنگ. هنوز انگشتش به شاسی نرسیده بود که مادر با کاسه ای آش در دست توی چهار چوب در ظاهر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب که جا خورده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام عزیز زهره مو بردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر با خنده جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام گل پسر... تو که این قدر نازک دل نبودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد خودش را کنار کشید و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برو داخل تا لباساتو عوض کنی برگشته م.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب نگاهی به کاسه ی توی دست مادرش کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه کم سوپ بار گذاشته بودم واسه ظهر. گفتم یه کاسه ش هم ببرم برای ستاره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی زبون چند روزه افتاده توی جا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به یک باره فکری توی ذهن شهاب جرقه زد. به سرعت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بدید من می برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو خسته ای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب دست دراز کرد به سمت کاسه ی سوپ و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خسته نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برای این که مادرش راضی شود ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه کاری هم با ناصر دارم. می رم و زود برمی گردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر کاسه را گذاشت توی دست های شهاب و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باشه عزیز... پیر شی الهی، ثواب داره... فقط زود بیایی ها؛ مرضیه و علی هم گرسنه و تشنه مونده ن منتظر تو تا ناهار بخوریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب کاسه را قاپید و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چشم... تا سفره رو بندازید آمده م.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راه افتاد سمت زنگ خانه ی ستاره و شاسی آن را فشار داد. خدا خدا می کرد ناصر خانه نباشد تا او بتواند به بهانه ی کتاب ریاضی برود داخل و ستاره اش را ببیند. آخ که چقدر دلش برای ستاره تنگ شده بود. الآن درست پنج روز بود که ستاره را ندیده بود. نه توی کوچه نه روی پشت بام و نه پشت پنجره. بدجور عادت کرده بود به چشم های ستاره. نمی دانست چرا و علتش چیست اما مدتی می شد که تا نگاهش به چشم های عسلی ستاره می افتاد ابتدا قلبش شروع می کرد به تپیدن و بعد همه ی بدنش می شد و احساسی لطیف همه ی وجودش را فرا می گرفت. آن قدر احساس آرامش می کرد که دلش می خواست ساعت ها زل بزند به چشم های ستاره و هیچ کار دیگری نکند. درست مثل وقت هایی که دراز می کشید روی پای مادرش و او آرام آرام دست می کشید روی سرش و زیر لب برایش محلی می خواند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« از آن روزی که ما را آفریدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به غیر از معصیت چیزی ندیدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداوندا به حق هشت و چارت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و مادر آن قدر می خواند و دست روی موهای شهاب می کشید که شهاب خوابش می برد. و حالا چند روز می شد که چشم های ستاره را ندیده بود. شهاب دوباره شاسی زنگ را فشار داد و آماده شد تا هر طور شده به بهانه ی کتاب ریاضی یا هر چیز دیگر برای لحظه ای هم که شده برود داخل و ستاره را از نزدیک ببیند و احوالش را بپرسد. صدای قدم هایی نزدیک و نزدیک تر می شد. شهاب کاسه ی سوپ را در دستش جابجا کرد و آماده سلام کردن شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در خانه با صدای گوش خراشی باز شد و هیکل درشت ناصر نمایان شد. شهاب نزدیک بود از ترس کاسه ی سوپ را بیندازد. به زحمت خودش را جمع و جور کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به سلام دایی ناصر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناصر ابروهایش را گره انداخت و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ علیک؛ فرمایش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب آب دهانش را قورت داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عزیز سوپ پخته بود گفت یه کاسه شم بیارم واسه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواست بگوید ستاره اما جرأت نکرد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ واسه شما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناصر نگاه چپی به کاسه کرد، آن را از دست شهاب قاپید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دست خاله نسرین درد نکنه... باش تا کاسه رو خالی کنم بیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب که حسابی ضد حال خورده بود جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عجله ای نیست بعدأ میام می گیرمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیدوار بود بعدأ که می آید کاسه را بگیرد ناصر خانه نباشد و او بتواند ستاره را ببیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما ناصر جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ لازم نکرده. صبر کن الآن میارمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرأت نکرد چیزی بگوید؛ همان جا پشت در ایستاد تا ناصر آمد و کاسه ی خالی را گرفت جلوی صورتش و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از خاله تشکر کن... عزت زیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و همین طور که داشت در حیاط را می بست گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یادت باشه 7 سرکوچه باشی می خوایم بریم رو بچه های دولت آباد رو کم کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناصر رفت و شهاب دلخور از بخت بدش آرام آرام به سمت در خانه شان به راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر کوچه که رسید ساعت هفت و ده دقیقه شده بود. کامران و چنگیز و سهراب حلقه زده بودند دور ناصر و قاه قاه می خندیدند. با دیدن شهاب سهراب کوچه باز کرد و همگی یک صدا گفتند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به شهاب پنبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد کامران ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دیگه داشتیم از اومدنت ناامید می شدیم ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب پشت سرش را خاراند و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام... ببخشید تا عزیزم رو پیچوندم یه کم دیر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چنگیز موذیانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بارک الله بچه مون بزرگ شده پیچوندن یاد گرفته... یادم باشه یه کفش جق جقه ای براش بخرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد دست دراز کرد تا لپ شهاب را بگیرد. شهاب صورتش را عقب کشید و با وجود آن که ترس داشت زد پشت دست چنگیز و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جمع کن مینیم با...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سگرمه های چنگیز توی هم رفت. با عصبانیت دست توی جیب شلوار شش جیبش و زنجیر ساچمه ای دانه درشت معروفش را بیرون آورد و با یک حرکت صدای همیشگی آن را بلند کرد و یکی دو بار جلوی صورت شهاب آن را ضربدری چرخاند و آماده شد یکی از آن ضربات معروفش را بخواباند روی ران شهاب. ناصر که تا آن موقع ساکت ایستاده بود، چشم غره ای به چنگیز رفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ غلاف کن این ماسماسکت رو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد رو کرد به شهاب وادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از آدمای بدقول خوشم نمی آد... یه بار دیگه دیر بیای سرقرار، حالا به هر دلیلی، همچین می خوابونم زیر گوشت که صدای سگ بدی... افتاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب آهسته جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناصر، سپس رو کرد به چنگیز و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو هم جنبه داشته باش... آدم که رو بچه محل خودش زنجیر نمی کشه حالا چه محمود خپل باشه، چه شهاب پنبه... افتاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چنگیز زنجیرش را جمع کرد توی مشتش و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ رو چشم ناصر جون. شرمنده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناصر چرخید به سمت انتهای کوچه و همین طور که راه می افتاد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بریم که دیر شد. الآنه که هر چی خر و سگه بریزه تو زمین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناصر به راه افتاد و بقیه بی هیچ صحبتی دنبال سرش حرکت کردند. کار هر روزشان بود. شب ها از هفت و هشت شب تا دوازده، یک بعد از نیمه شب و روزهای جمعه هم از هشت و نه صبح تا خود غروب جمع می شدند. توی زمین مینی فوتبال جلوی کارخانه و شرط بندی می کردند. گاهی گل کوچک بازی می کردند، گاهی یک ضرب ودو ضرب. آن چه مسلم بود این بود که هیچ کس دلش نمی خواست ببازد و همه جور بامبولی سر هم می کرد و همه جور جر زنی می کرد تا برنده شود. از همه ی محله ها می آمدند. اول شروع می کردند دست گرمی بازی کردن و نیم ساعتی که می گذشت بساط شرط بندی راه می افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر شهاب هر روز التماس کنان می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عزیز نکن... این کارها رو نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب خودش هم دلش نمی خواست شرط بندی کند ولی نمی توانست جلوی بچه ها کم بیاورد. یعنی نمی خواست که کم بیاورد. حداقل جلوی ناصر. به خاطر ستاره هم که شده بود باید خودش را توی دل ناصر جا می کرد. حالا هر طور که بشود. توپ خورد لبه ی آجر و به هوا بلند شد. محسن زگیل فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گل... گل...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناصر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چاییدی عمو... خواب دیدی خیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ زر نزن داور میگه گل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناصر گردنش را دراز کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جمعش کن. داور خر کیه... یکی از خودشون رو گذاشتن داور فکر می کنن ما هم مثل خودشون خریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محسن زگیل صدایش را انداخت توی گلو و فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بچه قرتی خر هفت جد و آبادته مگه می خوای...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و هنوز حرفش تمام نشده بود که ناصر یکی از آن کف گرگی های معروفش را نشاند توی صورت محسن و دعوا بالا گرفت. شهاب همین طور هاج و واج مانده بود چکار کند. کامران و چنگیز و مهراب افتاده بودند به جان دور و بری های محسن زگیل و حسابی داشتند از خجالت شان در می آمدند. شهاب آب دهانش را قورت داد و با خودش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« باید کاری کنم وگرنه بچه ها بعدأ آبروم رو می برند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ترس و لرز یکی دو بار بالا و پایین پرید و بعد همین طور که فریاد می زد، خودش را پرت کرد میان دعوا. پشت پیراهن یکی از بچه های محسن زگیل را گرفت و کشید. آن قدر محکم که یقه ی پسرک کنده شد و میان دست های شهاب ماند. پسرک چرخید سمت شهاب و تا شهاب آمد بجنبد با مشت گذاشت توی صورت شهاب. چنگیز زنجیر ساچمه ایش را در هوا چرخاند و آن را محکم نشاند روی کمر پسرک و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نامردا ضعیف گیر آوردین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب خودش را کشید گوشه ای و لب چاک خورده اش را با دست گرفت. در همین لحظه متوجه چاقوی توی دست محسن شد. محسن داشت به ناصر نزدیک می شد و ناصر بی خبر از همه جا افتاده بود میان دو سه نفر از بچه محله های محسن و داشت از خجالت آن ها در می آمد. شهاب از ترس خشکش زده بود. عقلش می گفت باید کاری کند اما جرأت نمی کرد. دست آخر دلش را به دریا زد و دوید سمت محسن و ناصر. دو قدمی آن ها رسیده بود که پایش گرفت به چیزی و همین طور که تلو تلو می خورد، رسید به ناصر و خورد به او. ناصر افتاد زمین و چاقویی که محسن پرتاب کرده بود به سمت ناصر، بازوی شهاب را شکافت و فریادش را به هوا بلند کرد. محسن و دار و دسته اش پا گذاشتند به فرار و ناصر بی کله و بچه ها دور شهاب جمع شدند. کامران همین طور که شانه های شهاب را گرفته بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بابا ای ول... بچه مون مردی شده واسه خودش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهراب ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ واقعأ دمت گرم اگه نبودی الآن داش ناصر آش و لاش شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب خنده ی تلخی کرد و بیهوش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هوش که آمد بازویش را بخیه کرده بودند و همه ی بچه ها دور تختش جمع شده بودند. تا چشمش به چشم های عسلی ناصر افتاد، ناصر لبخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خدا رو شکر که به هوش اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد سرش را جلو آورد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دمت گرم اگه نبودی شاید من الان مرده بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد در میان حیرت شهاب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جونم رو مدیون تو اَم... تا زنده م این لطفت رو فراموش نمی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب خوش حال از جملات ناصر زل زد به چشم های عسلی او. چقدر چشم های ناصر شبیه چشم های ستاره بود. هر چند چشم های ستاره آرامش را به روح شهاب تزریق می کرد و چشم های ناصر ترس و اضطراب را.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چند این دفعه چشم های ناصر مهربانی بیشتری داشت و به همین دلیل شهاب توانست برای اولین بار لحظاتی به چشم های ناصر خیره شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی کشید جای زخم روی بازویش و جای بخیه ها که حسابی می خاریدند. از خاراندن جای بخیه ها احساس خوبی داشت؛ بر عکس روزهای اول که همه اش درد بود و دلهره. درد بود و سر کوفت های مادر که می رفت و می آمد و غرولند می کرد. هر بار که پانسمان بازوی شهاب را عوض می کرد از اول کار تا آخر پانسمان یک ریز به جان شهاب غر می زد که: «آخر بابات چاقو کش بوده، مادرت اهل دعوا بوده، من نمی فهمم تو به کی رفتی. مگه این داداشت علی نیست توی یک روز و یک ساعت و یک دقیقه به دنیا اومدید ولی اون کجا تو کجا و...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه همین طور بوده. علی را خیلی دوست داشت. برادر دو قلویش بود؛ اما از این که پدر و مادرش چپ و راست آن ها را با هم مقایسه می کردند، متنفر بود. علی شده بود پسر خوبه ی خانه و او شده بود پسر بده. مهمانی می رفتند علی پسر عاقل و ساکت بود و شهاب شیطان و پر جنب و جوش. وقتی هم که برایشان مهمان می آمد علی می شد عصای دست مادر و شهاب زلزله ی خانه. در حالی که واقعأ این طور نبود. علی هم آب زیر کاهی بود که نگو. حتی بیشتر اوقات همه ی آتش ها از گور او بلند می شد ولی در نهایت کاسه کوزه ها سر شهاب می شکست. چرا؟ چون شهاب پر جنب و جوش بود و علی آرام و سر به زیر. یک بار که عمو شاهرخ آمده بود دیدن شان، وقتی رفت تا نماز بخواند، علی عینک عمو را برداشت و رفت سراغ مورچه های توی باغچه. شهاب داشت توی حیاط توپ بازی می کرد. علی نور آفتاب را از توی شیشه های عینک زوم می کرد روی مورچه های بیچاره و آن ها را برشته می کرد. دو سه تا از مورچه ها را سوزانده بود که شهاب متوجه علی و عینک توی دستش شد. آمد بالای سر علی و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این مال کیه؟ چکار داری می کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی موذیانه جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مال عمو شاهرخه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین لحظه مورچه ی بیچاره ی دیگری کباب شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب با دیدن این صحنه چندشش شد. زد توی سر علی و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این چه کاریه دیوانه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هووی مگه مرض داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ معلومه کی مرض داره. روانی چکار این بیچاره ها داری آخه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دلم می خواد به تو هیچ ربطی نداره شهاب خانوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب حسابی از حرف علی ناراحت شد. توپ توی دستش را به سمت صورت علی پرتاب کرد. علی بی اختیار دستش را گرفت جلوی صورتش و توپ خورد به عینک توی دست علی. عینک از دست علی افتاد روی کاشی کف حیاط و هم شیشه اش در آمد و هم دسته اش کج شد. وقتی بزرگ ترها فهمیدند، علی خودش را به موش مردگی زد و ادعا کرد که او فقط عینک را گذاشته بوده روی صورتش و این شهاب بوده که با توپ عمدأ زده به صورت علی و هم صورت علی را کبود کرده و هم عینک را داغان. و طبق معمول خانواده به همان نتیجه ی همیشگی رسیدند که شهاب شیطان است و بی تربیت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی وقتی که چاقو خورده بود و از درد به خودش می پیچید هم مادر ول کن نبود و خوبی های علی را به رخش می کشید و دردش را عمیق تر و دو چندان تر می کرد. شهاب مقابل تمام سر کوفت های مادر سکوت می کرد و خود خوری. گهگاه قاطی می کرد و داد و بیداد به راه می انداخت اما بیشتر مواقع ترجیح می داد سکوت کند و ناراحتی اش را بریزد توی خودش. در این مورد هم همین کار را کرد. با خودش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« آخر مادر چه می داند، علی ستاره اش کجا بوده. شاید اگر علی هم ستاره ای توی دنیا داشت الان جای من بود.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد به ستاره فکر کرد و چشم های عسلی او. و به ناصر بی کله فکر کرد که بعد از ماجرای چاقو از این رو به آن رو شده بود و با او جور دیگری رفتار می کرد. حالا کمتر برایش خط و نشان می کشید و حتی گاهی خودش دست شهاب را می گرفت و او را به خانه شان می برد تا شهاب توی درس ها به ستاره کمک کند. هر چند خودش همان جا کنارشان می نشست و در تمام مدت، شهاب را می پایید و شهاب جرات نمی کرد سرش را بالا بیاورد و چشم های عسلی ستاره اش را ببیند، اما همین که کنار ستاره بود و صدایش را می شنید عالی بود. همین که گرمای حضور ستاره را کنارش حس می کرد برایش رویایی بود. با خودش می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« کاش زودتر چاقو خورده بودم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد به لیچارهای پدر و مادرش می خندید و همین طور به علی که نمی دانست چقدر با شهاب تفاوت دارد با این که برادر دو قلوی اوست. شهاب حاضر بود هر کاری بکند تا توجه ناصر را جلب کند؛ تا بیشتر با ستاره اش باشد. هر چند هنوز درست نمی دانست ستاره هم احساسی نسبت به او دارد یا نه. هر دوی آن ها آن قدر زیر نگاه های سنگین ناصر له شده بودند که هیچ کدام از حال و روز دیگری خبر نداشتند و هیچ وقت هم جرأت نمی کردند از درونیات همدیگر سراغی بگیرند و متوجه دلبستگی های همدیگر بشوند. هر دو تنها به هفته ای یکی دو ساعت درس خواندن و تمرین حل کردن کنار همدیگر قانع بودند و دل خوش. چند باری شهاب می خواست دل به دریا بزند و لابلای فرمول های ریاضی از حس و حالش با ستاره حرف بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما نمی توانست به ستاره اش بگوید که چقدر دلش می خواهد به جای حد و مشتق برایش فریدون مشیری بخواند که:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما نمی توانست. دلش می خواست زل بزند به چشم های ستاره و سکوت کند. نگاه کند و سکوت کند. تا آخر دنیا فقط نگاه کند به چشم های عسلی ستاره و سکوت کند. اما نمی توانست. دلش می خواست مثل بچگی ها، سرش را بگذارد روی دامن ستاره و چشم هایش را ببندد تا ستاره آرام آرام دست بکشد روی موهای سیاهش و برایش لالایی بخواند و او مثلأ به خواب برود. که بعد ستاره آرام بلند شود و تا شوهرش یک چرت می زند، شام را آماده کند و بعد آرام بیاید بالای سر شهاب و بگوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آقا شهاب، شهاب جان، بلند شو شام آماده است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و شهاب خودش را به خواب بزند و این دنده آن دنده بشود که ستاره دوباره صدایش بزند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بلند شو مرد گنده. بلند شو شامت رو بخور بعد برو توی جات بخواب.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما نمی توانست. سایه سنگین ناصر را درست مثل همان روز که آمد و خواباند بیخ گوشش، روی سرش حس می کرد. حتی حالا که جان ناصر را نجات داده بود هم این سایه ی سنگین را روی سرش حس می کرد و ترجیح می داد سکوت کند. و به همین دیدار یکی دو ساعته بسنده کند. می ترسید اتفاقی بیفتد و ناصر بشود همان بد خلق همیشگی که اجازه نمی داد شهاب ده متری خانه شان بیاید چه برسد به

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نه، نباید کاری کن که همه چیز خراب شود، نه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب تصور یک روز دوری از ستاره را هم نمی کرد چه برسد به چند ماه، شاید هم چند سال. به ستاره و دوری از او که فکر می کرد تصمیم می گرفت، بی خیال دانشکده افسری بشود. ولی به پدر که فکر می کرد و به بقیه منصرف می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک شب پدر آمد خانه و شهاب و علی را صدا کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بچه ها کجایید؟... علی... شهاب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب به دلش مانده بود برای یک بار هم که شده پدر اول صدا بزند شهاب. ولی پدر همیشه اول می گفت علی و بعد صدا می زد شهاب. آن روز هم همین کار را کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کجایید مردهای گنده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی و شهاب یکی یکی از اتاق هایشان بیرون آمدند و توی هال روبروی پدر نشستند. پدر ابتدا شروع کرد به آسمان ریسمان بافتن:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببینید بابا، زندگی سخت شده. دیگه مثل قدیما نیست که یک نفر می تونست ده سر عائله رو بچرخونه یا چهار تا خانواده توی یه وجب جا با هم زندگی کنند. حالا زمونه عوض شده و همه چیز به هم ریخته. متوجه هستید که. علی و شهاب نگاهی به همدیگر کردند و با این که متوجه اصل موضوع نشده بودند با هم گفتند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بله حق با شماست. همین طوره که می گویید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر لبخندی زد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بارک الله به پسر های با شعورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می دونید که توی این دوره و زمونه کار کیمیا شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره یادش به گذشته ها افتاد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ قبلن ها اگه کسی سیکل داشت التماسش می کردند. همین طور کارهای مختلف بود که براش ردیف می شد. معلمی، کار بانک، دفتر داری و الی ماشالله... ولی حالا دکترهاش هم سرشون بی کلاه می مونه. اصلا چرا راه دور بریم خود من؛ سیکل رو که گرفتم شدم عریضه نویس درب دادگاه و یکی دو سال بعد هم کارمند دادگستری. ولی الان بیا نگاه کن. آدم داریم با فوق لیسانس نشسته عریضه می نویسه. هفت ساله. یکی هم نمی آد بگه خرت به چن. تازه هر روز گیر میدن که باید این کار رو بکنید یا اون کار رو نکنید... متوجه هستید که؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی و شهاب دوباره نگاه هم کردند. شهاب گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره آقا جون... چیزی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر صدایش را صاف کرد و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هنوز نه ولی ایشاالله به زودی میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی با تعجب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببینید بابا.. تو تو این دوره زمونه کار طلاست و گیر همه کسی نمی آد. مگه این که پارتی ای چیزی داشته باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها خوشحال شدند و با هم گفتند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر لبخند مغرورانه ای زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب توی این سال ها بلاخره کارمند دادگستری بودن اگه حقوقش کم بوده و درد سرش زیاد، عوضش آدم آشنا زیاد پیدا می کنه. شماها که ایشاالله تا یکی دو ماه دیگه دیپلمتون رو می گیرید و باید برید سربازی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب حرف پدرش را قطع کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی من می خوام ادامه تحصیل بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به هر حال باید بری خدمت یا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره ولی بعد از دانشگاه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثلا چه رشته ای می خوای بری حضرت آقا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هنوز نمی دونم دقیقا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر رو کرد به علی و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو چی شازده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم از دانشگاه بدم نمیاد ولی هنوز تصمیمی نگرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر برافروخته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله منم اگه یه بابایی داشتم که همه ی خرج و مخارجم را می داد بدم نمی اومد برم دانشگاه. آقایون حتما دانشگاه آزاد هم می خوان برن بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب و علی نگاهی به همدیگر کردند و چیزی نگفتند. پدر زیر لب غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لا اله الا الله...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد با عصبانیت فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرضیه یک لیوان چای بریز بیار ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب و علی لحظاتی سکوت کردند تا آتش خشم پدر فروکش کند. در این بین مرضیه به سرعت وارد آشپزخانه شد و با یک سینی چای در دست برگشت توی هال و سینی چای را گذاشت جلوی مردهای خانه. پدر لیوان چای را برداشت و چشم غره ای به شهاب و علی رفت و شروع کرد به نوشیدن چای. شهاب و علی لحظه ای مکث کردند و بعد یکی یکی لیوان چایشان را برداشتند و بدون آن که به پدر نگاه کنند، چایشان را نوشیدند. چای خوردن مردها که تمام شد مرضیه سینی خالی را برداشت و به آشپزخانه رفت. پدر که حالا کمی آرام شده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب گوش کنید ببینید چی می گم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب و علی سرشان را بالا آوردند و به لب های پدر زل زدند ببینند پدر چه می خواهد بگوید. پدر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من پول یا مفت ندارم بدم شما برید دانشگاه چهار سال عمرتون رو تلف کنید و آخرسر، دست از پا درازتر بر گردید سر جای اولتون یعنی همین جایی که الان هستید... اگه می خواهید ادامه تحصیل بدید خود دانید. مختارید اما روی من یک ریال هم حساب نکنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این را گفت و سکوت کرد. علی و شهاب هم سرهایشان را پایین انداختند و به سکوت شان ادامه دادند. لحظاتی بعد پدر دوباره به حرف آمد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما یه راه حل دیگه هم دارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها سرشان را بالا آوردند. پدر ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیروز یکی از افسران آشنا را دیدم می گفت که دانشکده ی افسری نیرو می گیره. گفتم دو تا پسرای من یکی دو ماه دیگه درسشون تمومه... دیپلمند می تونی کاری براشون بکنی. طرف با کلی من و من و منت دست آخر گفته حالا بگو یه سر بیان ببینم چه کار می تونم بکنم... حالا هم خدا می دونه عوض لطفش چند بار باید کار آشناهاش رو راه بندازم، اون وقت آقایون جفتک می اندازن که می خوایم درش بخونیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر دوباره داشت قاطی می کرد که علی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب این رو از اول می گفتی پدر من چی از این بهتر. این طوری با یه تیر سه تا نشون می زنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب با تعجب نگاه علی کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی این که این طوری هم دیگه نمی خواد بری سربازی، هم دانشگاه رفتیم، هم صاحب شغل شدیم. هم آقا جون گل مون رو خوشحال کردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه خودش بود و این چاخان هاش. اصلا به همین خاطر بود که در همه چیز و همه جا اول علی بود بعد شهاب. پدر لبخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قربون پسر چیز فهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما شهاب واقعا تردید داشت. نمی دانست همه ی آن چه که از زندگی می خواهد همین هایی بود که علی ردیف کرد پشت سر هم یا نه. به همین دلیل گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر اخم ابروهایش را در هم کشید وپرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی فقط می گم شاید بهتر باشه یک کم بیشتر فکر کنیم؛ شاید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی با شیطنت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره آقا جون، نیست از چهار پنج کشور و ارگان مهم پیشنهاد کار و بورسیه داریم اینه که باید بیشتر فکر کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این را گفت و زد زیر خنده. پدر هم خنده اش گرفت و قاه قاه خندید. شهاب عصبانی نگاه علی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی تو تصمیمت رو گرفتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی سرش را آورد جلوتر و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرد حسابی کار کجا بوده. چهار سال سختی داره عوضش سی سال راحتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا؟ فکر می کنی راحتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره بابا، کدوم کارمندی کار می کنه که ما دومیش باشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب سری تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خیالته. بعدشم شاید بقیه بخوان کار نکنند من و تو هم نباید کار کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و علی که همیشه همه چیز را خیلی راحت می گرفت و خیلی اهل فکر کردن نبود جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا بی خیال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد رو به پدر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا معلم اخلاق شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر در جواب علی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همچین بی راه هم نمی گه. آدم باید برای نونی که در میاره زحمت بکشه. آدم باید نون حلال بیاره سر سفره ی زن و بچه ش، بعدشم نظام جای تنبلی نیست؛ از همین حالا گفته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی فوری خودش را جمع کرد و موذیانه جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونم آقا جون می خواستم سر به سر شهاب بزارم وگرنه تا حالا دیدید من از زیر کاری در برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب با کنایه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ابدأ استغفر الله... علی آقا و زیر کار در رفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر زد زیر خنده و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خوب بسه دیگه. بلند شید برید دنبال کارتون. فقط مدارکی که لازم هست رو روی کاغذ می نویسم می دم به مادرتون. اون ها رو آماده کنید تا به وقتش خبرتون کنم برید سراغ بنده ی خدا ببینم چی پیش می آد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و چقدر زود قضیه جدی شد و همه چیز ردیف شد. حالا درست پنج ماه از آن روز می گذشت و شهاب و علی داشتند می رفتند به سمت دانشکده ی افسری و سرنوشت جدیدشان. علی سرخوش و بی غم جلوتر براه افتاده بود و تند تند قدم برمی داشت و شهاب هنوز مردد بود که باید برود یا نه. هنوز نمی دانست دلش می خواهد افسر بشود یا نه. و از همه ی این ها مهم تر هنوز نمی دانست می تواند دوری ستاره را تحمل کند یا نه. معلوم نبود چند وقت باید از ستاره دور باشد. اگر دانشکده توی شهر خودشان بود هم باز جای امیدواری بود که شبی، جمعه ای مرخصی بگیرد و بیاید ستاره را ببیند و برود، ولی حالا که باید می رفت هفتاد، هشتاد کیلومتر دورتر از شهر و ستاره اش، نمی دانست می تواند تحمل کند یا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب بارها با خودش فکر کرده بود « ما که همه ی شرایط دانشکده را داشتیم؛ توی امتحان وروردی هم که قبول شدیم؛ پس پدر کجای کار پارتی بازی کرده بود که ما نفهمیدیم.» بالاخره دلش را به دریا زد و از علی پرسید. علی در جواب شهاب خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آخه کی می خوای بزرگ بشی بچه؛ مگه نظام هر کی هر کیه. طرف یه قپی اومده بابای ساده ما هم باورش شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یعنی طرف به بابا رو دست زده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دوره شه پسر. حتی اگه کاری هم از دستت نمی آد باید طوری وانمود کنی که یعنی بدون تو اصلا کارها پیش نمی ره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب دوباره پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس تو چرا هیچی نگفتی تا حالا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی بگم. تو خوشت میاد دل بابا رو بشکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه ولی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی پرید توی حرف شهاب و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس ولی بی ولی. مهم اینه که الان دو ساله این جاییم و بابا هم خوشحاله که برای بچه هاش پارتی بازی کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب دیگر چیزی نگفت و به فکر فرو رفت. شاید حق با علی بود. شاید به همین دلیل بود که پدر همیشه هوای علی را بیشتر داشت. وقتی خوب فکر می کرد می دید این علی بوده که بیشتر باب میل پدر و مادرش رفتار کرده و بیشتر آن ها را درک کرده است. شهاب همیشه اهل پرسیدن بود و زیر بار نرفتن. می ترسید. زیاد هم می ترسید اما باز هم می پرسید و تا قانع نمی شد یا خودش، خودش را قانع نمی کرد، کاری را انجام نمی داد. حتی همین دانشکده افسری آمدن شان. با وجود آن که مطمئن نبود، با وجود آن که پدر و مادر و علی ده ها دلیل قانع کننده و منطقی آورده بودند اما شهاب راضی نشد تا وقتی که توانست خودش، خودش را قانع کند. آن هم با دلایلی که اگر به دیگران می گفت مسخره اش می کردند و به قول بابا به ریشش می خندیدند. شاید هیچ کس باور نمی کرد که شهاب، نه به خاطر شغل، نه به خاطر دانشگاه و نه به خاطر پدر و علی به دانشکده افسری نیامده بود؛ بلکه شهاب فقط برای فرار از ترسش حاضر شده بود به دانشکده افسری بیاید. سال ها بود که از همه کس و همه چیز ترسیده بود. از پدر، مادر، معلم، کریم قصاب، ناصر بی کله، کامران و حتی علی. حتی از علی هم می ترسید. می ترسید همیشه زیر سایه علی بماند و نتواند خودش را به خانواده اثبات کند. پس باید کاری می کرد که همه باور کنند شهاب بزرگ شده و مرد. باید به همه ثابت می کرد از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسد؛ حداقل در ظاهر هم که شده. و تنها به این دلیل بود که توانست خودش را راضی کند و به دانشکده افسری بیاید. و تنها به این دلیل بود که توانست سختی های کار را تحمل کند. آن وقت هایی که از شدت آموزش ها اشک توی چشم هایش جمع می شد و دلش می خواست پا بگذارد به فرار. آن شب هایی که توی خوابگاه بچه ها می گفتند و می خندیدند و او به یاد ستاره سرش را می کرد زیر پتو و زار زار گریه می کرد. آن وقت هایی که درجه دارها و اساتید غرورش را می شکستند تا آماده ی بزرگ شدن بشود. در تمام آن لحظه ها فقط به خاطر آن که دیگر نترسد همه چیز را تحمل می کرد. شب های زیادی خودش را می سپرد به خاطرات روزهای با ناصر و ستاره بودن و سعی می کرد همه چیز را تحمل کند. خیلی از شب ها دستش را می کشید به جای بخیه های روی بازویش و خاطرات دار و دسته ی ناصر بی کله را مرور می کرد تا خیالش برسد به خاطرات ستاره و دلش آرام بگیرد. یادش به «شین» های توی کتاب ریاضی و علوم و ادبیات ستاره که می افتاد دلش گرم می شد. خیالش آسوده می شد که ستاره هم دارد به او فکر می کند و این، آرامش می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتی که گذشت دلش را به دریا زد و نامه ای برای ستاره نوشت و او را برای مرضیه فرستاد و از او خواست که نامه را به ستاره برساند. می دانست کار خطرناکی دارد می کند اما آن قدر شجاع شده بود که دلش را به دریا بزند و اولین نامه ی عاشقانه ی عمرش را برای اولین و آخرین عشقش بنویسد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ستاره ی زندگی ام سلام؛ نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. نمی دانی چقدر این جا بدون تو برایم همه چیز سخت است. نمی دانم تو هم به من فکر می کنی یا نه . اما من لحظه ای نیست که به تو فکر نکنم. نمی دانم کار درستی کرده ام که برایت نامه نوشته ام یانه. شاید از دستم ناراحت بشوی. اما دیگر نمی توانستم تحمل کنم. سال هاست عشق تو را در دل دارم و آن را تنها حمل می کنم. اما دیگر نمی توانم. اگر باعث ناراحتی ات شدم من را ببخش. قول می دهم دیگر باعث ناراحتی ات نشوم. دوست دار تو شهاب.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از ارسال نامه برای ستاره، همه ی نگرانی های عالم هوار شدند روی دل شهاب. هر شب موقع خواب با خودش فکر می کرد که اگر ناراحتش کرده باشم چه؟ اگر فکر کند من از آن پسرهای هرزه هستم چه؟ یادش به ناصر می افتاد و ته دلش خالی می شد و با خودش می گفت: «وای اگر ناصر بفهمد چی. بیچاره مان می کند. هم ستاره را نا کار می کند هم من را.» بعد بی اختیار به خودش لعنت می فرستاد و می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« آخه این چه کاری بود که تو کردی احمق جان.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست آخر خودش را دلداری می داد که:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خدا کنه مرضیه نامه را نرسانده باشد به ستاره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر و خیال حسابی به هم ریخته بودش. طوری که در کلاس ها و آموزش ها نمی توانست حواسش را جمع کند و چند بار گند بالا آورد و تنبیه شد. حتی یک بار نزدیک بود از دانشکده اخراجش کنند که با التماس های خودش و علی، با گرفتن یک تعهمد نامه اجازه دادند بماند و به تحصیلش ادامه بدهد. بعد از ماجرای تعهدنامه تلاش کرد حواسش را بیشتر جمع کند و حالا که دو سال از دانشکده گذشته بود همه چیز را خراب نکند. هر چند واقعا شک داشت که بتواند یک افسر موفق بشود. اما باید تلاشش را می کرد. دلش می خواست هر طور شده بر ترسش غلبه کند تا بتواند ستاره را به دست بیاورد. تنها چیزی که نگرانش می کرد واکنش ستاره بود به نامه اش. دیگر از آن همه بلاتکلیفی کلافه شده بود. دو روز مرخصی گرفت و ظهر پنج شنبه ای راه افتاد به سمت شهر و خانه. به خانه که رسید هیچ کس خانه نبود. دوشی گرفت و توی هال دراز کشید و نفهمید کی خوابش برد. ساعت 11شب بود که از سر و صدای اهل خانه بیدار شد. همگی از خانه ی عمو شاهرخ برگشته بودند. با دیدن شهاب خوشحالی شان بیشتر شد و تا ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب شهاب را سوال پیچ کردند و از حال و روز خودش و علی و دانشکده پرسیدند. سوال هایشان که تمام شد یکی یکی رفتند توی اتاق شان تا شهاب فرصت کند و سری به اتاق مرضیه بزند. بعد از کلی مِن مِن کردن از مرضیه پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ امانتی ستاره رو دادیش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرضیه با شیطنت جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره با کلی بدبختی و ترس و لرز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن کلمات ترس و لزر، توی دل شهاب هم خالی شد و درست شد مثل روزی که ناصر چسباندش سینه ی دیوار و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« یک بار دیگه دور و بر ستاره ببینمت می کشمت فهمیدی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای مرضیه به خودش آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کجایی پسر با توام آی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب به خودش که آمد مرضیه روبرویش ایستاده بود و کاغذی را گرفته بود جلوی صورت او:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این هم جوابش آقا خیلی وقته دستمه ولی نمی دونستم چطور بهت برسونمش. با خوشحالی نامه را از دست مرضیه گرفت و به سرعت به اتاقش رفت تا آن را بخواند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ای نامه که می روی به سویش/ از جانب من ببوس رویش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوشته بودی دلت برایم تنگ شده و گفته بودی نمی دانی من هم دلم برایت تنگ شده یا نه. نمی دانی من هم به تو فکر می کنم یا نه. نوشته بودی شاید از دستت ناراحت بشوم. باید بگویم واقعا از دستت ناراحت شدم. چطور توانستی با من این کار را بکنی. چطور توانستی دو سال تمام بروی و از من خبری نگیری. مگر من چه بدی در حق تو کرده بودم. نمی دانی چقدر دلتنگ تو بودم. چقدر دلم برای صدایت تنگ شده. نمی دانی چند بار کتاب ها و جزوه هایم را زیر و رو کردم و به دست خط تو نگاه انداختم. کاش بودی و می دیدی چه روزها به یاد تو توی همان اتاق می نشستم و به جزوه ها خیره می شدم. بیچاره مادر، فکر می کرد دارم خودم را برای کنکور آماده می کنم. خیلی از دستت ناراحت بودم اما می خواهم بدانی دیگر از دستت ناراحت نیستم؛ به شرط آن که مرا از خودت بی خبر نگذاری و هر طور شده از حال و روزت با خبرم کنی. اگر یک بار دیگر بروی و پشت سرت را نگاه نکنی دیگر نه من و نه تو. فهمیدی؟ فدای تو، ستاره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب به پایان نامه که رسید دوباره برگشت اول نامه و آن را خواند. سه چهار بار آن را خواند. نامه را روی چشم هایش گذاشت. روی قلبش گذاشت. روی لب هایش گذاشت و بوسید. باورش نمی شد. ستاره اش نه تنها از ابراز عشق او ناراحت نشده بود که گلایه کرده بود چرا زودتر نامه ننوشته. از فرط خوشحالی تا صبح خوابش نبرد. فردا صبح، صبحانه را که خورد بلند شد و به بهانه دیدن ناصر زنگ در خانه ستاره را زد. شاسی زنگ را که فشار داد احساس کرد قلبش دارد می آید توی دهانش. از تصور این که الان در حیاط باز می شود و چشم های عسلی ستاره اش را در چهارچوب در می بیند همه ی بدنش داغ شده بود. چند لحظه بعد در حیاط باز شد و خاله رقیه در چهارچوب در ظاهر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب سلام کرد و خاله رقیه با خوش حالی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ علیک سلام پسرم.. خوش اومدی بفرما داخل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آن که شهاب از خدایش بود برود داخل اما گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ممنون خاله مزاحم نمی شم. عصر باید برگردم، گفتم اگر ناصر هست ببینمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله آهی کشید و چیزی نگفت. شهاب با نگرانی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیزی شده خاله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رقیه خانم جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه... فقط ناصر جگرم را خون کرده. معلوم نیست کجا میره، کجا میاد، با کی میره با کی میاد. چند روز چند روز می ره و پیداش نمی شه... الان چهار روزه رفته و نیومده. نمی دونم چکار کنم از دستش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب با ناراحتی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عجب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ناصره دیگه... همیشه خودش بوده و بی کله گی هاش. حتما همین دور و برها با بچه ها دارن خوش گذرونی می کنند. نگرانش نباشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رقیه خانم جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی بگم والله بگذریم... بیا تو خاله یه چایی شربتی چیزی بخور برو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ممنون مزاحم نمی شم... ایشاالله سر فرصت خدمت می رسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد خداحافظی کرد و برگشت. حسابی از دست خودش دلخور بود. زیر لب به خودش توپید که:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آخه این چه کاری بود کردی آقا خره.ناصر که نبود، خاله هم که اصرار کرد بری داخل. خب می رفتی ستاره رو هم می دیدی دیگه گوساله.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما دیگر کار از کار گذشته بود و باید تا مرخصی بعدی صبر می کرد. عصر که می خواست به دانشکده برگردد. نامه ای را به مرضیه داد و از او خواست که نامه را به ستاره برساند. و همچنین از مرضیه خواست جواب نامه های ستاره را به اسم خودش برایش پست کند به دانشکده. از خانواده خداحافظی کرد و برگشت به دانشکده. آن قدر خوشحال و سر حال بود که همه تعجب کرده بودند و از همه بیشتر علی. آمد سراغ شهاب و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خبری شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه. مثلا چه خبری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمی دونم؛ از وقتی برگشتی از این رو به اون رو شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیدن خونه و بابا و مامان سرحالم آورده، همین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی هم خوب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دیگر پا پیچ شهاب نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا تحمل فضای دانشکده برای شهاب راحت تر شده و تغییر دیگری که در شهاب به وجود آمده بود این بود که سر و حال قبراق سرکلاس ها حاضر می شد و با نمرات عالی کلاس ها را می گذراند. هیچ کس نمی دانست علت تمام این موفقیت ها ستاره بود و نامه هایش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« به نام پیوند دهنده ی قلب ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلامی چو بوی خوش آشنایی / تناه عشق و معبودم سلام. تنها تکیه گاه روزهای بی پناهی ام سلام. نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. تمام لحظه ها، روزها و شب ها را می شمارم تا درست تمام بشود و تو برگردی. لحظه ای نیست که به تو فکر نکنم و سراغت را از مرضیه نگیرم. متأسفانه به خاطر مجبورم نامه هایت را یک بار بخوانم و آن ها را از بین ببرم. واقعا ببخشید کاش می توانستم نامه هایت را نگه دارم و آن ها را بارها و بارها بخوانم ولی افسوس که نمی توانم. می ترسم ناصر متوجه بشود و بیچاره ام کند. نمی دانی چقدر ترسناک تر شده. وقتی نگاهت می کند احساس می کنی با چاقو قلبت را پاره کرده. به هر حال باز هم بابت نامه ها معذرت می خواهم. دوست دار تو ستاره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« سلام عشق من، نامه ات را خواندم و چقدر آرام گرفتم. ممنون که برایم نامه می نویسی و تنهایی ام را پر می کنی. تحمل فضای دانشکده با نامه ها و دست خط تو راحت تر شده. کاش می شد بیشتر برایم نامه می نوشتی. اما می دانم که همین مقدار را هم با کلی ترس و لرز می نویسی. گفته بودی نامه هایم را مجبوری از بین ببری؛ اشکال ندارد. هر کاری لازم است بکن تا فعلا کسی از عشق ما با خبر نشود تا درسم تمام بشود و انشاالله با اسب سفید بیایم به خواستگاری ات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسیر عشق تو شهاب.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« سلام بر اسیر عشقم شهاب. خوشحالم که مرا درک می کنی. همیشه فکر می کنم خدا چقدر مهربان است که شما را همسایه ما کرد تا من و تو از کودکی با هم باشیم و همدیگر را داشته باشیم. تو را نمی دانم ولی من، می دانم که اگر تو نبودی دیوانه می شدم. در این خانه ای که همه جایش سایه ناصر است و کارها و ترس هایش. مدتی هم هست که دیگر کاملا سر خود شده و معلوم نیست کجا می رود و چکار می کند، دیگر مادر هم چاره اش را نمی کند. راستی دیروز داشتم از نانوایی می آمدم کامران را دیدم. با پر رویی آمد جلو و سلام کرد. محلش نگذاشتم. داشتم می رفتم که ناصر سر رسید و چنان خواباند بیخ گوشش که دلم خنک شد. یادم به آن روز افتاد که روی دامنم خوابیده بودی و ناصر آمد. وای شهاب نمی دانی چقدر ترسیده بودم. هنوز هم وقتی به چشم هایش نگاه می کنم می ترسم. ببخشید شاید نباید قضیه کامران را می گفتم اما دوست دارم هیچ چیزی را از تو مخفی نکنم. اگر ناراحت شدی ببخشید. اما بدان ستاره یا مال تو است یا خاک قبرستان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به امید دیدار تو. ستاره ی شهاب.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ستاره ی من سلام. من هم خدا را شکر می کنم که از کودکی تو را سر راهم قرار داد. نمی دانم اگر تو نبودی دنیایم چطور می شد. فقط می دانم بدون تو حتی یک لحظه هم نمی خواهم زنده بمانم. من هم نگران ناصر هستم. هر چند همیشه سایه ترسناکی از او را بالای سر خودم داشته ام اما دوستش دارم. فقط به خاطر آن که چشم هایش شبیه چشم های توست و من هر وقت دلم برایت تنگ می شد با ترس زل می زدم به چشم های ناصر. همین طور ممنونم که ماجرای کامران را گفتی. هرچند خیلی ناراحت شدم از آن بی غیرت نامرد؛ اما خوشحالم که تو همه چیز را به من می گویی. این لازمه ی خوشبختی است و من از این بابت ممنونم. انشاالله وقتی آمدم از خجالت کامران هم در می آیم. هرچند می دانم ناصر حسابی حالش را جا آورده، اما خودم هم باید خدمتش برسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مراقب خودت و زیبایی هایت باش. فدای تو شهاب.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نامه ها یکی یکی می آمدند و می رفتند تا دو سال دیگر دانشکده هم تمام شد و شهاب و علی فارغ التحصیل شدند و به دلیل نمرات بالا و توانایی هایی که در طول تحصیل از خود نشان داده بودند، هر دو پس از گذراندن آموزش های لازم، به دایره مواد مخدر معرفی شدند. بنا شد بعد از 15 روز مرخصی شهاب خود را به دایره مواد مخدر رشت معرفی کند و علی به دایره کرمان. شهاب و علی خوشحال و سر حال حکم مرخصی و معرفی نامه خود را گرفتند و به سمت خانه به راه افتادند. شهاب تمام طول راه را به ستاره فکر می کرد و پایان سال های بی او بودن. هر چند باید بعد از پایان مرخصی به رشت می رفت و آن جا مشغول کار می شد. اما همین که پانزده روز وقت داشت تا یک دل سیر ستاره اش را ببیند برایش کافی بود. دلش نمی خواست به رشت و جدایی دوباره شان فکر کند. لااقل حالا که داشت می رفت مرخصی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب تا چشم به هم زد 15 روز مرخصی اش تمام شد و راه افتاد به سمت دایره مواد مخدر آگاهی رست. توی آن 15 روز توانست به هر بامبولی بود دو سه بار ستاره را ببیند و با تمام سلول های بدنش لحظه های با او بودن را لذت ببرد. اولین بامبولش طبق معمول بهانه ی دیدن ناصر بود که از قضا بعد از یک ماه به قول خاله رقیه تشریفش را آورده بود. دیدن ناصر بعد از آن همه سال حس و حال غریبی داشت برای شهاب. نمی دانست باید خوشحال باشد یانه. هنوز هم با دیدن ناصر، ترس همه ی وجودش را می گرفت. هر چند بعد از ماجرای دعوا و نجات دادن اتفاقی جان ناصر، حسابی رفتار ناصر با شهاب عوض شده بود؛ اما باز هم شهاب ته دلش از ناصر می ترسید و نمی دانست چرا. تنها نکته ای که می دانست این بود که نمی تواند به ناصر اعتماد داشته باشد. حتی حالا که بعد از چهار سال دوباره همدیگر را دیده بودند و یک روز تمام را با هم گذرانده بودند. تمام کوچه ها و محله های قدیمی را با هم رفتند و خاطرات خود را مرور کردند. از کوچه ی قهر و آشتی پشت حمام قدیمی بگیر تا باغ ملی و سینما و خرابه ی کل هیبت. همه جا را گشتند و هی به همدیگر گفتند « یادته کامران این جا چه کتکی خورد. یادته بعد از دیدن فیلم عقاب ها چه بزن بزنی راه انداختیم... یادش بخیر چقدر تفنگ بازی کردیم تو این خرابه و...» در تمام طول روز در تمام جاهایی که با هم رفتند، در همه ی خاطراتی که با هم مرور کردند ترسی پنهان شده بود. ترس شهاب از ناصر بی کله. ترسی که نمی گذاشت شهاب آزادانه در محله راه برود. آزادانه برود در خانه ی ستاره اش و او را یک دل سیر ببیند. 15 روز مرخصی داشت که اگر این ترس نبود هر طور شده بود هر روزش را با ستاره سر می کرد. اما این ترس لعنتی نگذاشت و فقط دو تا نیم ساعت فرصت کرد با ستاره اش باشد آن هم در حضور مرضیه و مادر و خاله رقیه. چاره ی دیگری نداشت. تنها راه حلش این بود که از مرضیه بخواهد به بهانه ای خاله رقیه و ستاره را بکشاند خانه ی خودشان. مرضیه هم الحق که کارش را خوب بلد بود. دوید سر کوچه و از سبزی فروشی مش ماشالله ده، بیست کیلو سبزی تازه خرید و بساط سبزی پاک کردن را راه انداخت. ده دقیقه ای که گذشت پرید لبه ی بهار خواب و صدا زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ستاره خانم... آهای ستاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ستاره جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله خانوم خانوما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرضیه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببینم دلت میاد من و مامان این جا سبزی پاک کنیم و تو اون جا راحت لم بدی پای تلویزیون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ستاره خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان از مامان اجازه می گیرم میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و چند دقیقه بعد همراه خاله رقیه آمدند و چهارتایی افتادند به جان سبزی های پهن شده روی چادر نماز مادر. شهاب هم از پشت پنجره اتاقش یک دل سیر ستاره را نگاه کرد بی آن که خودش را نشان بدهد. فقط همان جا نشست و زل زد به ستاره. به چشم های عسلی او. لب های کوچک و قرمز او. و به صورت گرد و نمکین ستاره. دوست داشت الان او بود و ستاره و همه چیز و همه کس تنهایشان می گذاشتند تا او دست های ستاره را بگیرد توی دست هایش تا گرمای وجودشان در هم جاری شود و برای ابد با هم بمانند؛ اما تا آن لحظه ها و روزها هنوز مدت ها فاصله بود و شهاب باید صبر می کرد و صبر. هر چند تحمل دوری ستاره روز به روز سخت تر می شد ولی چاره ای نبود. پدرش شرط کرده بود که اول کار، بعد ازدواج. و پدر هیچ وقت شوخی نداشت. حداقل در مورد کار و صد البته در درباره ی شهاب. پس باید باز هم صبر می کرد. دل سپرد به تقدیر و به سمت رشت به راه افتاد. در رشت خیلی زود جای خودش را باز کرد و به عنوان یک نیروی فعال و با انگیزه شناخته شد. با گذشت زمان تجربه های لازم را هم به دست آورد و یکی از ماموران زبده ی دایره مواد مخدر آگاهی رشت شد. آن قدر شم پلیسی بالایی داشت که به سرعت پرونده های محوله را حل می کرد و مجرمان را گیر می انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خرده فروش های محلی بگیر تا کله گنده ترها. خیلی زود نام سروان شهاب مولایی توی خلاف کارهای رشت پیچید. مامور زبده ای که امان قاچاقچیان ریز و درشت رشت را بریده بود و خواب را توی چشم هایشان حرام کرده بود. گاهی خود شهاب هم باور نمی کرد این خود اوست که دارد این طور یکه تازی می کند. اما عشق معجزه ها می کند. و فهمیدنش آن قدر ها هم سخت نبود وقتی که شهاب توی نامه هایش به ستاره می نوشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ای عشق همه بهانه از توست / من خامشم این ترانه از توست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ستاره ام سلام. نمی دانی چقدر دلم برای با تو بودن تنگ شده است. این جا هر روز باران می آید و مرا عاشق تر می کند. دلم می خواهد این جا باشی و دست در ست هم، شانه به شانه ی هم، بزنیم به دل خیابان و کوچه های بارانی و برویم. آن قدر برویم که خیس خیس شویم. آن قدر برویم که هیچ کس نباشد و فقط من بمانم و تو. وای ستاره نمی دانی چقدر دلم برای با تو بودن پر پر می زند. اگر تو نبودی تحمل این دنیای خشن و تیره برایم سخت می شد. تنها به عشق توست که در این تاریکی ها دوام می آورم و نمی شکنم. راستی حسابی در کارم موفق شده ام. دلم می خواهد آن قدر در کارم معروف بشوم که وقتی می آیم خواستگاری ات هیچ کس نتواند بگوید نه. به خصوص ناصر. می خواهم آن قدر موفق باشم که بتوانم تو را برای همیشه مال خودم بکنم. پس به امید آن روز همه ی سختی ها و دوری ها را تحمل می کنم. دوست دار تو شهاب.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و همین کار را هم می کرد. با آن که اساسا طبعی آرام و لطیف داشت اما سعی می کرد در ماموریت ها محکم و مقتدر عمل کند. سعی می کرد به خودش و به بقیه ثابت کند که او ماموری وظیفه شناس و آدمی قابل اعتماد است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزها و ماه ها می گذشتند. حالا یک سال و نیم بود که شهاب داشت توی رشت خدمت می کرد و آن قدر کار بلد شده بود که بتواند تقاضای انتقالی بکند و آگاهی شهر خودش با خوش حالی قبول کند و دنبال کارهایش را بگیرد و با هر سختی و بدبختی که شده کارهای انتقالی شهاب را ردیف کند تا قرار بشود شش ماه بعد یعنی وقتی خدمت شهاب در رشت، به دو سال رسید، منتقل شود به زادگاه خودش. و این یعنی پایان 6 سال دوری از ستاره. و این یعنی فصل دیگری از زندگی. فصلی پر از لحظه های با ستاره خندیدن. با ستاره چرخیدن. با ستاره بودن و بودن و بودن. شهاب تصمیمش را گرفته بود. می خواست زمان انتقالش همزمان باشد با زمان خواستگاری کردنش از ستاره. دیگر حاضر نبود حتی یک لحظه دور از ستاره بماند. پس تلفنی موضوع را به مادرش گفت و از مادرش خواست که مقدمات کار را فراهم کند تاو قتی حکم انتقالی اش آمد و توی شهر خودشان مستقر شد، به خواستگاری ستاره بروند. مادر، مثل همه مادرهای دنیا، با شنیدن این خبر خوشحال شد و قول داد که با پدر صحبت کند و در صورت موافقت او بقیه کارها را ردیف کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهار ماه دیگر هم گذشت. فقط دو مانده بود تا زمان انتقال شهاب. قرار بود مادر برنامه ی خواستگاری را ردیف کند اما هر بار که شهاب زنگ می زد و احوال می گرفت، مادر بهانه ای می آورد و می گفت هنوز فرصت نشده. یک بار می گفت « پدرت این روزها حال و روز خوشی ندارد و بهتر است صبر کنی تا بهتر شود.» دفعه ی بعد می گفت « با پدرت حرف زده ام گفته باید فکر کنم.» و پدر دو ماه بود که داشت فکر می کرد. هر بار شهاب سراغ نظر پدرش را می گرفت مادرش می گفت « شوخی بازی که نیست بچه. حرف یک عمر زندگیه. یک کم صبر داشته باش.» دست آخر بعد از پنج ماه آب پاکی ریخت روی دست شهاب و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابات می گه نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب با تعجب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه می دونم والله... می گه در شأن خانواده ی ما نیستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چه که در شأن خانواده ی ما نیستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر کمی این شاخه آن شاخه پرید و مِن و مِن کرد و دست آخر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می گه من آبروم رو از سر راه نیاوردم که... بله رقیه خانم خودش بسیار محترمه، ستاره هم از بچگی توی خانه ی خودمان بزرگ شده و مثل دختر خودم دوستش دارم. ولی نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که نمی فهمم. وقتی هم رقیه خانم رو قبول داره و هم ستاره رو پس دیگه مشکل چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر دوباره سکوت کرد. شهاب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عزیز می گی قضیه چیه یانه؟ جون به لبم کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی خودت نفهمیدی مشکل بابات کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب که انگار تازه متوجه شده باشد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ناصر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه عجب فهمیدی ... آره ... بابات می گه این ناصر لندهور مایه ننگ خانوادشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه ما چه کار ناصر داریم. مگه من می خوام با ناصر عروسی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش در جواب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه می دونم... فعلا که پاشو کرده توی یک کفش و می گه نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید