داستان درباره یه دختره عکاسه که خیلی کنجکاو و فضوله اخر سر این فوضیلش کار دستش میده وقتی داشته از یه جنازه عکس میگرفته..

ژانر : عاشقانه، طنز

تخمین مدت زمان مطالعه : ۲ ساعت و ۲۲ دقیقه

مطالعه آنلاین پ مثل پریسا
نویسنده : parisa_j

تعداد صفحات : 153

دانلود رمان پ مثل پریسا

خلاصه رمان :

داستان درباره یه دختره عکاسه که خیلی کنجکاو و فضوله اخر سر این فوضیلش کار دستش میده وقتی داشته از یه جنازه عکس میگرفته..

ادامه رمان:

آب دهنم تند تند قورت میدادم و از صحنه روبه روم عکس میگرفتم . من گفتم این مرتیکه یه ریگی به کفشش هست ،کی بود باور کنه .چند نفر داشتن با بیل زمین میکندن ،دونفر دیگه هم جنازه اوردن . عرق از کنار گوشم پاک کردم سعی کردم از صحنه ی مقابلم تصاویر واضح تر بگیرم ،هیچ صدایی تو این وقت شب نمیومد اونم تو این جنگل . اصلا اینجا کجاست تا حالا اینجا نیومده بودم ،فقط این میدونم از تهران خارج شدم .خوب عکسام گرفتم دیگه وقته رفته.اروم اروم همینجوری که به جلو نگاه میکردم عقب عقب رفتم تا از مسیر دیدشون خارج بشم .باصدای زنگ موبایلم به خودم گفتم کارت ساختش پریسا ،با تمام توان شروع کردم به دویدن ،چند باری سکندری خوردم اما بلندشدم .صدای پاشون که دنبالم میکردن میشنیدم ولی به عقب نگاه نمیکردم.رسیدم به جاده تا ماشینم حداقل یه کیلومتر راه بود ،با تمام توان شروع کردم به دویدن . خدایا ایندفعه من نجات بده دیگه به جون خودم قسم سمت همچین سوژه هایی نمیرم .یه لحظه احساس کردم خدا ازاون بالا بهم پوزخندزد نمیدونم چندمین باره که از این قولا دادم ،حقم داره والا ........ دیگه چیزی نمونده بود به ماشینم برسم که یه ماشین بنز مشکی رنگ که شیشه هاش دودی رنگ بود و از بیرون به داخل چیزی مشخص نبود جلوم گرفت .دو نفر از مردای هیکلی از ماشین پیاده شدن امدم عقب گرد کنم که وقتی برگشتم دیدم چند نفری که دنبالم میومدن پشتمن .ناامید چشام روشون میچرخوندم ،نه خدایا من نمیخوام اینجوری بمیرم .اگرم بمیرم کسی نمیفهمه من چه جوری مردم .اخه چرا به حرف مامانم اینا گوش نکردم،وااااای اون بیچاره ها بدون من چی میشن .نزدیک بود اشکم دربیاد ولی خودم نگه داشتم .اون دوتا مرد هیکلی وکت وشلواری امدن دستم گرفتن یه چیزیم تو سرم کشیدن میدونستم چیزی بگم امکان داره اشکم دربیاد برای همین ساکت شدم ببینم میخوان چیکارکنن.دستم از پشت بستن و من سمت ماشین هول دادن ،سوار ماشین که شدیم یکی ازهمینا که سمت راستم نشسته بود صداش درامد _خودشه اقا ........ صداش لرز به تنم انداخت ،از اون بدتر صدای جدی و خوش اهنگی بود که لرز تنم بیشتر کرد: _خوبه ،راه بیفت ..........

از بالا و پایین شدن ماشین میفهمیدم که توراهیم ،به خاطره چیزی که روی سرم کشیده بودن مجبور بودم نفس های عمیق بکشم . قطره های عرق از تیره های پشتم احساس میکردم و هر لحظه بیشتر میترسیدم . چه اتفاقی قرار برام بیفته ....... ماشین نگه داشت ،چیزی نمیفهمیدم . فقط احساس کردم دستم به طور وحشیانه ای کشیده شد . فکر کنم داخل یه خونه شدیم ،از پله ها بالا رفتیم ،سکندری خوردم چون دستم تو دست اون مرتیکه بود نیفتادم . اونقدر بازوم سفت گرفته بود که مطمینم جاش میموند. نشوندنم روی یه صندلی و بیرون رفتن ،صدای قفل کردن در شنیدم . الان من چرا ساکتم ؟؟؟خاک برسرت پریسا یه جیغ و داد ساده هم راه ننداختی ……نه اینجوری نمیشه بزار یه چیزی بگم بدونم چه بلایی قراره سرم بیاد ......... _الوووووو.........کسی اینجا نیست ؟؟؟؟؟؟صدام میشنوین ؟؟؟؟؟ صدایی نیومد ،بلندتر فریاد زدم : _باشماااااام ......یه کی بگه با من میخواین چیکار کنین ....لعنتی ها باشمامممم........ یه دفعه یه نفر محکم زد به در که صدای جیغ منم همزمان باهاش بالا رفت ..... _اون زبونت میکنی تو حلقت و دهنت میبندی یا اینکه خودم بیام زبونت از حلقومت درارم ...... باصدایی که از بغض و ترس دورگه شده بود اروم پرسیدم : _حداقل بگو چه بلایی قراره سرم بیاد ؟؟؟؟ صدای خشنش که بدون هیچ رحمی ادامه میداد از پشت درهای فلزی (البته احساس میکنم فلزیه )شنیدم : _فعلا همینجا بتمرگ تا اقا بیاد دربارت تصمیم بگیره ...... اسم اقارو که اورد دوباره تنم با یاد اوری تن صداش لرزید . تن صدای قشنگی داشت ولی اونقدر جدی و سرد بود ادم نا خوداگاه میترسید.......

چند ساعتی بود که همونجوری نشسته بودم ،نمیتونستم تکون بخورم . بدنم خشک شده بود ،معلوم نیست چرا این اقای لعنتی هم نمیاد من تکلیف خودم بدونم .با دستم ور میرفتم بلکه بتونم اون طناب سفت از دور مچم باز کنم ولی چیزی جز اخ نصیبم نشد .صدای در که شنیدم اروم توخودم جمع شدم ،صدای پای پرقدرت یه نفر احساس میکردم که به سمت من میاد و بعد صداش : _کیسه رو از سرش بردارین ..... _چشم اقا..... بدون هیچ نرمشی کیسه رو از سرم برداشتن .نور اتاق چشم زد و سری چشام بستم اما کم کم چشام باز کردم .پس اقا این مرد چشم سبزه که گوشه ابروش جای یه زخم عمیق مونده بود .ناخوداگاه اخمام کشیدم تو هم وشروع کردم به صحبت کردن : _قراره چه بلایی سرم بیارین ؟؟؟ از خنده ی بلندش دوباره تمام تنم لرزید .لعنت به تو که بدنمم بهت حساسیت پیدا کرده . _خودت چی فکر میکنی؟؟؟ من فکری نمیکنم لعنتی این بازی با من تموم کنین . اب دهنم قورت دادم و جواب دادم : _من قول میدم به کسی چیزی نگم .....اون عکسارم خودتون پاک کنین .اخه .....شغل من عکاسیه و خبرنگاریه من دنبال سوژه بودم. بااون لبخند ترسناکسش به من خیره شده بود ،خدا لعنتم کنه که اخرسر کار دست خودم دادم .خداکنه حداقل بدون زجر من بکشن . _پس قراره چه بلایی سرم بیارین ؟؟؟ _فکرای بهتری دربارت دارم ،تا یاد بگیری تو مسایلی که بهت مربوط نیست دخالت نکنی ....... بانفرت زل زدم تو چشاش و از روی دندونای چفت شدم ادامه دادم : _شما ادم کشتین هر غلطی خواستین کردین اونوقت ...... هنوز حرفم تموم نشده بود که طرف راست صورتم سوخت وبه اون سمت خم شد .کسافتای اشغال ادمم میکشن بابتش منم کتک میزنن . یقم گرفت با صندلی من کشید سمت خودش سعی کردم محکم باشم ولی نتونستم جلوی بدنم که منقبض میشه بگیرم . _ببین جوجه زبونت بهتره کوتاه کنی ،به تو هم ربطی نداره که کی ادم کشته کی نکشته البته مظلوم باشی بهتره (یقم ول کرد و داشت مرتب میکرد )چون اون موقع دلم میسوزه شاید اجازه بدم زنده بمونی....... دندونام محکم بهم فشاردادم تا چیزی نگم ،نگام ازش گرفتم به زمین زل زدم .از گوشه چشم دیدم که به سمت در رفتن و دربستن. خوبیش این بود که دوباره این کیسه سرم نکردن ،به اشکام اجازه دادم ارو اروم از چشام بریزن ،بلکه دلم یه ذره اروم بشه ............

چندساعتی بود که تو این اتاق سرد بودم ،اشکام تو صورتم خشک شده بود و جای خیسیش از سرما میسوخت.ل*ب*م خشک شده بود و با زبونم خیسش میکردم .کنار ل*ب*م همونجایی که اون مرتیکه که همه بهش میگفتن اقا زده بود میسوخت.قاروقور شکمم شروع شده بود خدالعنت کنه اون کسی که اون موقع به من زنگ زد ،اخه چه وقت زنگ زدن بود.زبونت گاز بگیر پریسا اگه مامانت اینا بودن چی؟؟؟ گفتم مامانم اینا باز داغ دلم تازه شد ،اگه آتو نمیدادم دستشون میشستم همینجا زار زار گریه میکردم ........ دوباره در بالا و پایین شد همون مرد هیکلی امد تو .لبخندوقیحش باعث شد قل*ب*م پر از نفرت بشه .با همون نفرت نگاش میکردم که موهام که بالای سرم جمع کرده بودم کشید . فقط تونستم بگم اخ _حیف ..... حیف که اقا نمیزاره و خودش باهات کار داره وگرنه ...... صداش توسط اون یکی مردی که من گرفته بود متوقف شد . _چیکار میکنی جواد ؟بیارش دیگه اقا منتظره ..... از من چشم برداشت و مشغول باز کردن دستم شد .حسابی بدنم خشک شده بود . جای طناب روی مچای دستم مونده بود .تو دلم فوشش میدادم ،چون اگه صدام درمیومد جوابم تو دهنی بود . فرصت نکردم دستم بمالم اینهو وحشیا دوباره من کشید . از این اخور که بیرون امدم تازه داشتم خونه رو میدیدم ،اینجا قصره یا خونس ؟؟؟اگه خونس پس من کجا زندگی میکنم ؟؟نامردا عجب مجسمه هاییم دارن ........خاک برسرشون مجسمه هاشونم لباس ندارن مثل صاحبش بیشورن .بله دیگه،زرت زرت ادم میکشن با پولش همچین خونه ای میخرن .......فرصت نکردم درباره خونه بیشتر فکر کنم انداختنم داخل یه اتاق تقریبا بزرگ که این اقاشون رو صندلی نشسته بود و سیگار میکشید .همینجوری داشتم اقا نگاه میکردم که به این جواد اشاره کرد ،اونم دستش روی شونم فشار داد باعث شد روی زانوم بیفتم .عوضی ،عقده ای با این هیکل و قد و قوارش محتاج زانوزدن من جلوشه ....هه..... _برای کی کار میکنی؟؟؟ باتعجب نگاش کردم . یعنی چی برای کی کار میکنم؟؟؟ _خوب من برای روزنامه گل کار میکنم ؟؟؟ نیشخند زد ،همش چشم به اون زخم کنار ابروش میفتاد. اگه اون نبود و لحن جدی و خشنش نبود میشد گفت چهره مهربونی داشت اما حالا واقعا از این قیافش میترسیدم ........ _خودت نزن به اون راه کی فرستادت؟؟؟ دوباره با تعجب نگاش کردم . _نمیخوای حرف بزنی ؟؟؟ کلافه گفتم :_اخه من چی بگم؟؟متوجه منظورتون نمیشم... _ببین اگه حرف نزنی مجبورم بسپرمت به جواداااا ،حالا خوددانی.. باسر اشاره کرد به جواد که پشت سرم بود . برگشتم جواد دیدم که بالبخند چندش اورش من نگاه میکرد.الان میفهمیدم چرا این شغل برای ما زنا مناسب نبود . اب دهنم قورت دادم و دوباره زل زدم به این مرد به اصطلاح اقا : _دارین اشتباه میکنین ،به خدا من هیچی نمیدونم . خبر ندارم من واسه روزنامه و مجله کار میکنم ...... سیگارش تو جا سیگاری خاموش کردو بلند شد ایستاد . خیلی جدی زل زد به من و گفت : _جواد ببرش مثل اینکه این دختره حرف بزن نیست....... جواد من گرفت و از زمین بلند کرد . تو ب*غ*ل این اشغال به تقلا کردم افتادم . _ولم کن عوضی ،میگم ولم کن ......(اقا دیگه پشتش به ما کرده بود )به خدا دروغ نمیگم ،ترخدا یکم رحم داشته باشین .....اصلا اصلا زنگ بزن از صاحبکارم بپرس ...... ولم کن .. دیگه داشتم جیغ میزدم ،ولی اون دستا محکم من گرفته بود . به در رسیده بودیم که اقا صداش درامد: _بسه ولش کن خودتم برو بیرون ...... جواد ناراضی من ول کرد و اتاق ترک کرد.ضربان قل*ب*م جوری میزد که از روی لباس صداش احساس میکردم .

دستم به چشام کشیدم تا اشکم درنیاد ،یه دفعه این اقا باقدمای سری امد سمت من که باعث شد منم سری به عقب برم و به دربچسبم .یقم گرفت تو دستش من بلند کرد طوری که روی نوک انگشتای پام ایستاده بودم .ازترس و نا خوداگاه دستش گرفتم ونگاش کردم . _ببین دختر نمیخوام بلایی سرت بیارم ،فقط دعا کن که راست گفته باشی وگرنه منم کاری برات نمیتونم بکنم ..... زبونم بند امده بود ،چیزی نمیتونستم بگم . یعنی چی؟؟چرانمیخواست بلایی سرم بیاد ؟؟مگه این جور ادما رحمم حالیشون میشه ؟؟اصلا اصلا اگه من دروغ بگم چرا نمیتونست برام کاری کنه؟؟همینجوری نگاش میکردم که یقم ول کرد و عقب رفت. _جواد .... جواد کجایی؟؟؟ یه لحظه ترسیدم نکنه بخواد دوباره من تحویل جواد بده ؟؟جواد با اون لبخند چندش اورش داخل شد . اه ببند نیشت ،حالا خیلی قشنگ میخندی با اون قیافه ترسناکت هی زرت زرتم لبخند میزنی. _ماشین اماده کن میریم خونه ...... _بله اقا ...... این دختره چی میشه اقا ؟؟؟ باترس زل زدم به ل*ب*ا*ش،خیلی خشک گفت : _با خودم میبرمش ..... اینو که گفت قلب منم چند لحظه اروم گرفت ،اما بعدش به این فکر افتادم نکنه خودش بلایی سرم بیاره؟؟؟؟جواد ناراضی راه افتاد تا ماشین اماده کنه ،منم پشت اقا همراه با چندتا محافظ راه افتادم. فکرشم نمیکردم که سر چندتا عکس این بلاهاسرم بیاد ...... میخواستن دوباره روسرم کیسه بکشن که اقا نزاشت و گفت نمیخواد .این ویلا مگه مگه مال خودش نبود الان کجا من دارن میبرن ؟؟؟بعد یک ساعت راه که بازم خارج ازتهران بود به یه ویلا خیلی قشنگ رسیدیم ،ولی این یکی کوچتر از اولی بود و اینکه اون اولیه مجلل تر بود.

کنار پنجره ایستاده بودم بیرون نگاه میکردم ،هوا روشن شده بود. یه نگاه به ساعتم کرد ،اوووووف این یعنی اینکه حدود شش ساعته من گم شدم و کسی ازم خبرنداره. با این محافظایی که اینا گزاشتن عمرا اگه بتونم فرار کنم ولی اینجوری نمیشه بالاخره باید یه کاری کنم وگرنه معلوم نیست چه بلایی سرم میاد ،حتی فکرشم موهای تنم سیخ میکنه ..........صدای قار و قور شکمم بلند شد ،من بدبخت از دیشب شامم نخورده بودم که این بلاها سرم امد .امدم از اتاق بیام بیرون که محافظ سری پرید جلوم ،یه لحظه خودمم موندم که نکنه کاری کردم خبر ندارم . _کجا؟؟؟؟ تا نوک زبونم امد بگم که سر قبرت ولی به جاش گفتم : _گشنمه...... _الان دیگه نمیشه باید اقا بیاد بعد غذات میارن واست ....... بعدم دوباره من هول داد داخل و اتاق و دربست .دندونام روهم فشار میدادم ،الهی همتون با اون اقاتون گور به گور بشین .یه دونه محکم با پام به تخت فلزی اتاق زدم که از درد نزدیک بود جیغ بکشم ولی سری دستم جلوی دهنم گرفتم .اشک توچشام جمع شد ناامید جلوی تخت افتادم ....... قسمت دوم : نمیدونم چه قدر گذشته بودو من همین جوری نشسته بودم تا بالاخره دربازشد یه پیرزن که نمیشدگفت مهربونه یانه بایه سینی داخل اتاق شد . سینی که گزاشت جلوم اینهو این قحطی زده هاشیر داغ داغ سرکشیدم . زبونم سوخت ولی اهمیت ندادم و نون و پنیر برای خودم لقمه گرفتم .خوب که سیرشدم نگام به پیرزنه کشیده شد که به من زل زده بود،لقمه های اخر میجویدم وهمراش ازش تشکر کردم ،چیزی نگفت . غذام که کامل تموم شد سینی برداشت که بره ازش پرسیدم :_برای اقا کار میکنی؟؟؟ این چه سوالی بود که من پرسیدم معلومه که برای اون مرد کار میکنه ،حقیقتش این بود که میخواستم از زیر زبونش حرف بکشم . ولی ساکت به راهش به سمت در ادامه داد .نکنه لاله؟؟؟ _کر و لالی؟؟؟ برگشت با اخم گفت :_من اجازه ندارم باهات صحبت کنم ..... نه خداروشکر لال نیست .ولی این زرنگ تر ازاین حرفاس .بلند شدم ایستادم :_حداقل بگو اسم این اقاتون چیه ؟؟؟ _متوجه نیستی اجازه ندارم باهات حرف بزنم ؟؟ _به نظرت خواسته ی زیاده اینکه بدونم کی من دزدیده ؟؟؟ چند ثانیه نگام کرد و بالاخره زبون باز کرد : _فقط میتونم بگم که اسم اقا آشا ....... درباز کرد و بیرون رفت . آشا ..... آشا چی؟؟؟فامیلیش چیه ؟؟؟ لعنتی برامم اشنا نیست .من فقط میخواستم دست اون مظفری (زیر دست آرشا )رو کنم اما الان .........

یه روز کامل تو این اتاق بودم کسی نیومده بود دنبالم ،این چه وضعشه دیگه ؟؟؟بالاخره میخواین من بکشین یا ولم کنین ؟؟؟اصلا چرا این جا من زندونی کردین ؟؟شالم محکم دور سرم پیچیدم با اون تونیک گشاد و بلندم رفتم سمت در ...... _هی میخوام بیام بیرون……باشماهام……درباز کنین .. دربازشد و یکی از محافظا امد داخل . خداروشکر که این محافظا قیافشون قابل قبپل تر از جواد بود و همین اینکه لحنشون مثل این جواد چندش اور نبود. _چیه ؟؟؟چه خبرته؟؟؟ این جارو گزاشتی روسرت ...... _میخوام آشا ببینم .... چشای این محافظ رو میگی اندازه کله کچل گندش شد . خاک برسرم جلوی محافظش اسمش صدازدم ،همه اینا میگن اقا من اسمش گفتم .سری جملم درست کردم . _میخوام اقا ببینم …… اخماش کشید توهم :_اقا بیکار تو یه الف بچه نیست ،برو بشین سرجات...... نمیدونم با کدوم جرعت صدام گزاشتم روی سرم وجوابش دادم : _بابا منم ادمم ،تکلیف من چیه ؟؟؟الان یه روزه گذشته خانوادم ازم خبر ندارن ...... _میخواستی اون موقع که اون عکسارو میگرفتی به فکر خانوادت بودی...... صدای آشا بود که از پشت محافظ میومد .زبونم نمیچرخید بهش بگم اقا ......محافظ کنار رفت آشا همراه یه پسره خوشتیپ وخوشگل که خیلی شبیه هم بودن دیده شد . احتمال میدادم داداش باشن.خود آشا به تنهایی داخل شد و در بست .نمیدونم ترس بود یا چیز دیگه که ساکت شده بودم …… _چیشد زبونت موش خورد ؟؟من نبودم خوب داشتی بلبل زبونی میکردی…… دوباره جرعتم به دست اورد و جوابش دادم. جلوی این جور ادما اگه ساکت بشی خورده میشی باید مثل خودشون رفتار کنی . _الان یه روزه که من اینجا زندانی کردین تکلیف من چیه ؟؟ از پرویی من ابروهاش بالا داد. باز چشم به اون زخم لعنتیش خورد. _میدونستی اگه من نبودم تا الان باید خانوادت برات فاتحه میخوندن؟؟؟؟؟ اب دهنم قورت دادم و منتظر نگاش کردم : _تا یه مدت باید اینجا بمونی ،درباره جزعیات کارم نمیتونم به تو چیزی بگم. (به سمت در رفت ولی یه دفعه برگشت )اهان راستی از اینجا خلاصی پیدا کردی سعی کن اندازه خودت لقمه برداری...... رفت بیرون در بست .

عوضی ،تیکش به من انداخت ورفت . ولی خیالم جمع شد که قرار نیست من بکشن .میخواستم یه راهی برای فرار پیدا کنم ولی وقتی که گفت قراره یه مدت اینجا بمونم نمیتونم ریسک کنم و بیشتر اعصبانیش کنم . بیچاره خانوادم الان به خاطره من کل شهرو زیر و رو کردن .دوباره تو اتاق تنها شدم ،کاش حداقل دوربینم اینجا بود با اون سرگرم میشدم . یاد جمله ی مامان افتادم :(تو این ماسماسک از من بیشتر دوست داری)یه لبخند تلخ روی ل*ب*م نشست .خانوادم دوست داشتن من مترجم زبان بشم اخه کلاس زبان میرفتم ،در کل زبانم خوب بود ،اما من از همون بچگی دنبال ماجرا جویی بودم اخرشم که سرنوشتم شد این ......... با صدای در از افکارم بیرون امدم،امد جلو دستم گرفت کشید که دستم عقب کشیدم وگفتم :_خودم میتونم بیام …… ازپله ها پایین امدیم آشا به همراه برادرش و یه مرد دیگه که روبه روی اینا نشسته بود .نمیدونم چرا از نگاه اون مرد مو جوگندمی خوشم نیومد. با امدن من نگاه ها سمت من چرخید . (مرد مو جوگندمی):_پس اینی که به خاطرش تو روز نامه ها اگهی دادن و عکسش زدن اینه ؟؟؟ این چی میگفت ؟؟؟یعنی خانوادم به خاطره من روزنامه دادن ؟؟؟ با اشاره سر آشا محافظ من دوباره روی مبل نشوند. انگار زبون ندارن ،خوب مثل ادم میگفتی خودم میشستم دیگه ...... (مرد مو جوگندمی):_میخوای چیکارش کنی ؟اینجا بودنش برات دردسره ,هموث موقع باید کارش یه سره میکردی...... دوباره قل*ب*م همراه بدنم به لرزه افتاد ،عجب غلطی کردما یه چندتا عکس گرفتم ،دوربینمم که دست خودتونه من دیگه مدرکی ندارم که ثابت کنم از جونم چی میخواین دیگه ...... (آشا ):_این مشکل من حل میکنم سردار ..... میخوام حل نکنی یه جوری بگو منم بفهمم قراره چه بلایی سرم بیاد اخه ....... سردار از جاش بلند شد بره ،محافظ بالاجبار منم بلند کرد. نه که از ریخت و قیافه این ادما خوشم میاد براشونم بلند بشم . _راسی آشا این دختره کر و لاله ؟؟؟ زیر لب زمزمه کردم کرو لال جد و ابادته که فقط آشا شنید و چشاش برام ترسناک کرد. نمیخواد زحمت بکشی آشا خان با همون جای چاقو کنار ابروتون به اندازه کافی ترسناک هستین.نفهمیدم آشا جوابش چی داد و کی این سردار از سالن بیرون رفت ....... (آشا):_شانس اوردی که نشنیدوگرنه چنان میزدمت که دیگه نتونی از جات پاشی...... پوزخند که زدم جری ترش کرد ،امدجلو دستم گرفت به یقش بلندم کرد .حالا صورتامون روبه رو هم بود طوری که نوک دماغمون بهم میخورد . _چیومیخوای ثابت کنی ؟که مردی؟زورت از من بیشتره؟مردبودنت و زور تو بازوت جور دیگه ای هم میتونی ثابت کنی...... چشاش گرد شد و گفت :_جوووووونم ،دوست داری مرد بودنم جور دیگه بهت ثابت کنم ....... حالا دیگه چشای منم گرد شده بود . عوضی ،منظور من چی بود این چی برداشت کرد بود . (برادر آشا ):_بسه دیگه بیخیال بیا بشین کارت دارم ...... تازه چشم افتاد به این یکی لندهور که داشت بیخیال واسه خودش میوه پوست میکند،اینا کین دیگه .....هه.....شیطون باید بیادجلوی اینا لنگ بندازه ........ آشا با گفتن دفعه اخرت باشه یقم ول کرد و رفت روی مبل پیش برادرش.قبل اینکه محافظ دستم بگیره خودم جلو جلو راه افتادم برم تو اتاقم .قبل رفتن از صدا زدن آشا فهمیدم که اسم برادرش ساشا .........

داخل اتاق قدم میزدم وبه لباسای تازه ای که واسم اورده بودن نگاه میکردم. خوب شد یه چیزی برای پوشیدن برام اوردن دیگه داشتم کپک میزدم. به دستور آشا میتونسم داخل ویلا بگردم به جز اون قسمتی که اتاق خود آشا بود ولی حق نداشتم از ویلا خارج بشم . نمیدونم این چه فکری کره راجبم حتی اگه از ویلا هم خارج میشدم کاری نمیتونستم بکنم ،اینجا خارج ازشهره و تقریبا کسی از اینجا عبور نمیکنه . موندم اخه اینجاهم جای زدن همچین ویلایی بود؟؟؟قدم برداشتم که برم سمت حموم یه لحظه با خودم فکر کردم نکنه تو حمومم دوربین گزاشته باشن ؟؟؟؟ولی فکر نکنما اونقدر روان پریش باشه چون تا الان میتونست کاری که میخواست انجام بده ،حتی فکرشم موهای تنم سیخ میکنه ........ بعد از جنگ اعصابی که باخودم داشتم بالاخره لباسام کندم و رفتم حموم.نیم ساعته حموم کردم ،طولش ندادم خداروشکر هرچی که احتیاج داشتم تو حموم بود. پلیور طوسی رنگی که همراه با یه شلوار جین به من داده بودن تنم کردم . موهام با همونجوری خیس باکلیپسی که داشتم بالای سرم جمع کردم ،چون برام شال نزاشته بودن مجبورشدم همون شال قبلیم بردارم . نه اینکه ادم خیلی مذهبی باشما نه میترسیدم ازشون برای همین تا میتونستم جلوی اینا خودم میپوشوندم.دراتاق باز کردم که محافظه طلبکار نگام کرد منم طلبکار نگاش کردم که یعنی چی، چه مرگته؟؟؟چیزی نگفت و دوباره صاف ایستاد .منم بیخیال ازکنارش گذشتم و پایین رفتم .اول رفتم آشپزخونه تا یه دلی از عزا دربیارم .همون پیرزنه تو آشپزخونه مشغول به کار بود،متوجه من که شد سلام ارومی بهش دادم که خیلی خشک جوابم داد. نه مثل اینکه فقط آشا مشکل نداشت کل اعضای این خونه مشکل دارن . بدون اینکه چیزی بگم خودش فهمید گشنمه یه مقدار خورشت فسجون با مقداری برنج جلوم گزاشت. شروع کردم با ولع خوردن ،اخ مامان کجایی که مثل همیشه از غذات ایراد بگیرم اخرشم تا ته غذات بخورم .همینطور که غذاهاروقورت میدادم باهاش بغضمم که از دلتنگی بود قورت میدادم. قسمت سوم : روی مبل نشسته بودم داشتم تلویزیون میدیدم ،گرچه اونقدر فکرم مشغول بود که چیزی از فیلم نفهمیدم ولی خوب از هیچی بهتر بود.آشا به همراه ساشا از در داخل امدن ،برام سوال شده بود که کدومشون بزرگترن از چهرشون که چیزی مشخص نبود .هردوشون چهره مردونه ای داشتن و اونقدرم شبیه هم بودن که ادم با نگاه اول اشتباه میگرفتشون.محل ندادم به تلویزیون خیره شدم.آشا چشش که به من خورد رو به ساشا گفت : _بیا بریم اتاق کارم این اینجاست ....... بتازون اقا آشا بتازون من که از اینجا بیرون میرم ،ایشالا شماهم همراه برادر گرام تو اون زندان اب خنک میخوری. نگاه خصمانم به خودش که دید گفت : _چیه؟حرفی داری؟؟؟ میخواستم بگم اره ایشالا بری زیر تریلی ولی جلوی زبونم گرفتم چون در اون صورت من بودم که به دست این اقا میرفتم زیر تریلی.فقط نگاش کردم . (ساشا) :_ولش کن این دختره رو چه قدر گیر میدی بهش...... الله اکبری زیر لب گفتم . دوتا داداشا نمیزارن من ساکت بمونم. آشا با چهره جدی از پله ها بالا رفت و ساشا هم با چهره شیطون. اخ اگه میشد میزدم دکوراسیون جفتشون پایین میاوردم چه قدر خوب میشد.....

ساعت یک شب بود هنوز اون پایین صداهایی میومد ،دیگه طاغتم تموم شد از روی تخت بلندشدم و سمت در رفتم .استینام بالا زدم و اهسته در باز کردم.از نبود محافظ تعجب کردم ،تو اون تاریکی چشام خوب گردوندم ولی کسی ندیدم. شالم از سرم برداشتم و داخل اتاق انداختم .اهسته اهسته سمت نرده ها رفتم ،چندتا پله پایین امدم و بعد اویزون نرده هاشدم وسعی کردم صداهارو بشنوم . _دخترها چیشدن ؟؟؟ (آشا):_نصفشون صادر کردیم دبی ...... _خوبه بقیه هم بفرستین ...... _چشم سردار..... اینا چی میگفتن ؟؟؟؟هرچی خون تو بدنم بود یه دفعه به مغزم رسید. اینا چه جور ادمایی هستن . دختر هم قاچاق میکنن.امدم بی سروصدا برگردم به اتاقم دستی جلوی دهنم گرفت و ل*ب*ش بود که به لاله ی گوشم چسبید. قل*ب*م تاپ تاپ صدا میکرد،دستم از روی ترس روی دست اون شخص گزاشتم که فقط تو گوشم هیس زمزمه میکرد.عقب عقب من بالا برد داخل یه اتاق انداخت .دستش که از دهنم برداشته شد تو تاریکی اتاق چهرش تشخیص دادم . دست به سینه و طلبکار من نگاه میکرد . اینم کسافتم مثل کسافتای پایینه در عجبم که چرا لوم نداده . _تو اونجا چه غلطی میکردی؟؟؟؟ منم مثل خودش بااخم دست به سینه شدم.نه اینا جدا فکر کردن اسیر اوردن ،خوب پس چی اوردن اگه چشای کورت باز کنی میفهمی که اسیری،راسی چرا اصلا لوم نداد ؟؟؟ _چیه با اون چشم های بادومیت زل زدی به من ؟جواب من بده به حمد الله کر که نیستی؟؟؟ هی من هیچی نمیگم تن اینا خودشون میخاره میگن پریسا بیا بخارون.اسیر گرفتن که گرفتن جوابش ندم لال میشم. _درسته من دست شمام ولی هرچی دلتون بخواد نمیتونین به من بگین .........واینکه من اونجا چه غلطی میکنم به خودم مربوطه... ابروهاش داد بالا _تو بچه پرو داری برای من تعیین و تکلیف میکنی؟؟؟ امدم جوابش بدم که صدای آشا از پشت در باعث شد ساشا فوری به سمتم امد و دستش گزاشت جلوی دهنم من به دیوار چسبوند . امدم با دستام دستش از دهنم بردارم که سری با اون دستش تو دستام بالای سرم نگه داشت.یعنی تو دلم فوشی نمونده بود که بهش نداده باشم....... _ساشا بیداری؟؟؟؟ _داشتم میخوابیدم کاری داری؟؟؟؟ _اره درباره دخترا و سردار گف...... ساشا به خاطره اینکه من تو اتاق بودم سری حرف آشا قطع کرد: _فردا راجبش حرف میزنیم ،من الان واقعا خستم ....... آشا باشه ای گفت و به سمت اتاق خودش رفت.همچنان دست ساشا روی دهنم بود که شروع کردم به تکون دادن خودم بلکه زودتر ولم کنه .اما خودش نزدیک من کردواروم جلوی صورتم زمزمه کرد : _چته هارشدی؟؟؟بزار بره اتاقش ولت میکنم ...... ازاونجایی که نمیتونستم جوابش بدم ترجیح دادم ساکت سرجام واستم تا زودترازادشم.بالاخره دستش از دهنم برداشت ،به نفس نفس افتاده بودم ،زیر لب طوری که نشنوه گفتم :کی به کی میگه هار........ امدم از اتاقش برم بیرون که دستش گزاشت روی در بست . _یادم نمیاد اجازه داده باشم بری؟؟؟میگی اونجا چیکار میکردی یا جور دیگه با آشا تسویه حساب میکنی؟؟؟ کسافت ،عقده ای ،لجن ...........اب دهنم قورت دادم و گفتم : _میخواستم برم اب بخورم که دیدم صدا میاد نرفتم همونجا روپله ها موندم......... دستش برداشت ولی عقب نرفت . درباز کردم از اتاق بیرون رفتم سری خودم داخل اتاقم انداختم و دربستم .اوووووف اینم به خی

ر گذشت ...........

با حرفایی که شنیده بودم تا خود صبح خوابم نبرد . اینا چه ادمای کثیفی بودن ،به هیچ کس رحم نمیکردن . نکنه قراره منم ........ پووووف حتی فکرشم لرز به تنم میندازه . ولی نه خود آشا گفت من فقط یه مدت پیششونم ...... اخه یه ادم چه قدر میتونه حیوون باشه که یه ادم از هم نوع خودش قاچاق کنه؟؟؟؟سرم محکم به زانوم کوبیدم . دردم امد ولی درد بی خبری از خانوادم و حرفای آشا بیشتر بود.نزدیکای صبح تازه خوابم برده بود که با بازشدن ناگهانی در منم سیخ ایستادم . آشا جدی زل زده بود به من ،از وقتی اون حرفارو شنیده بودم نفرتم ازش چند برابرشده بود..... _دیشب رو پله ها چرا فالگوش ایستاده بودی؟؟؟ ای ساشای نامرد لوم دادی که ،اخه از یه مشت قاچاقچی چه انتظاری داری؟؟؟خونسردیم حفظ کردم شمرده شروع کردم به صحبت کردن _هرچی اقا ساشا گفتن دروغه ..... متعجب گفت :_ساشا؟؟؟؟ _خوب اره دیگه .... _مگه ساشا هم خبر داره؟؟؟؟ الان فهمیدم که گند زدم ،ساشای قاچاقچی یه بارتو عمرش کار درست انجام داد من لو نداد . ولی از کجا فهمید اخه؟؟؟ _برای اونم دارم حالا بگو دیشب چه غلطی میکردی؟؟؟ _من .... به خدا ..... تشنم .... باهر یه کلمه ای که من میگفتم یه قدم میومد جلو برای همین لکنت گرفته بودم .حسابی که امد جلوم و منم جایی نداشتم که عقب بکشم گفت : _زبونت موش خورده دختر؟؟؟آره ؟؟؟ اب دهنم پرصدا قورت دادم که متوجه ترسم شد . کلافه دستی به صورتش کشید وگفت : _تا کجای حرفامون شنیدی؟؟؟؟فقط حرف بزن که حوصله لکنت گرفتن تو ندارم ...... _اگه ...... اگه بگم چه بلایی سرم میاری؟؟؟ دستش خم کرد و گزاشت رو دیوار پشت سرم : _میخوای بگم حرف نزنی چه بلایی سرت میاد ؟؟؟ خودکار زبونم شروع کرد به حرف زدن :_تا اونجایی که گفتین قاچاق انسان میکنین ..... منتظر بودم که کشیده بیاد تو صورتم ولی به جاش شنیدم : _اسمت چیه ؟؟؟؟ متعجب گفتم چی که دوباره حرفش تکرار کرد. _پریسا...... _بین پری خانم هرچی شنیدی یا نشنیدی ب هیچ کس نمیگی.....هیچکس ...حتی محافظاوگرنه ...... متوجهی دیگه ؟؟؟؟ بدون اینکه نگاش کنم اروم سرم تکون دادم ،اونم بدون هیچ حرف اضافه ای از اتاق بیرون رفت.......

امروز چهارمین روزیه که من اینجام و خانوادم از من خبری ندارن .صدای قهقه های پایینی ها تا بالا میومد ،معلوم نیست پارتی گرفتن ؟مهمونیه ؟نمیدونم والا.......چند تیکه لباسایی که به من داده بودن داخل کشوی اتاق جاسازی میکردم .یه شلوار خونه ای راحت با یه لباس استین دار طوسی رنگ تنم کردم .چون شالم شسته بودم مجبور شدم از دستمال سری که برام اورده بودن استفاده کنم .اول خوب موهام بالای سرم به صورت گوجه ای بستم وبعد دستمال سر سرم کردم.دوباره صدای قهقه ها تو ویلا پیچید و درد گفتن من بود که نصیبشون شد.استینام دادم بالا به سمت در رفتم ،اینا مهمونی دارن من که نباید از گشنگی بمیرم......محافظ همچنان دم در ایستاده بود و چون اجازه رفت و امد داشتم چیزی نگفت .هر چی پله هارو پایین تر میرفتم صدای خنده ها برام واضح تر میشد .چه واسه خودشونم جشن گرفته بودن........وقتی رسیدم پایین دیدم نه تعداد زیاد نیستن چندتا دختر و چندتا پسر که آشا بینشون تشخیص دادم،که یه دختر اینورش نشسته بود و یه دختر دیگه هم اونورش.نوچ نوچی کردم با همون تیپ خفنم که بین این عروسکای سانتی ماتال شبیه سوپورا شده بودم به اشپزخونه گام برداشتم که صدای یکی از این دخترا متوقفم کرد : _آشا جون معرفی نمیکنی؟؟؟؟ چه نازیم داد به صداش من که دختر بودم خوشم امد وای به حال بقیه......تازه چشم آشا به من افتاد ،اخم نکرد ،فقط نگام کرد. نفهمیدم چشاش خمار اون ش*ر*ا*ب*ی بود که تو دستش بود یا ........بدون توجه دوباره سمت آشپزخونه گام برداشتم که ایندفعه صدای خود آشا متوقفم کرد : _خدمتکار جدیده ...... دستم مشت شد . خدمتکار جد و ابادته،برگشتم سمتشون وگفتم : _چرا کامل معرفی نمیکنی ؟؟؟ببین عزیزم اینا من ........ با امدن ناگهانی آشا سمت من ادامه حرفم تو دهنم ماسید . خوب تقصیر من چیه خودش شروع میکنه اسیر گرفته تیکه و کنایه هم میزنه. خاک برسرت پریسا با اون چیزایی که تو دیدی همین که زندت گزاشته خودش خیلیه ........ _میگفتی……ادامه بده…… چشاش چرا اینقدر خماربودن ؟یعنی با یه لیوان ش*ر*ا*ب اینجوری م*س*ت شده ؟حالا انگار من دیدم چه قدر خورده . با نزدیک شدن کلش به کلم شوکه سرم عقب بردم . _چیه چشم گربه ای خوشگل ندیدی؟؟؟؟؟ ناخواداگاه زیر لب زمزمه کردم : _با اون زخم رو ابروت بیشتر ترسناکی تا خوشگل...... انگار حرفم به مزاقش خوش نیومد که دستم گرفت سمت پله ها هول داد.جلوی اون همه ادم این حرکتش برام سنگین بود ولی با پرویی گفتم : _من گشنمه ....... _گمشو بالا.....خونه خاله که نیست ،هرموقع کارم تموم شد میگم غذات بیارن ....... تحقیرشدن دیگه بسه ،با دو بالا رفتم . در اتاق محکم کوبیدم و سرم گزاشتم روتخت هق هقم تو بالش خفه کردم.نه از درد گشنگی از درد تخقیرشدن از درد بیچارگی ازدرد بی خانوادگی.......

الان که ساعت چهارصبحه دارم به خودم لعنت میفرستم که چرا برام غذا اوردن پسش زدم و غذا نخوردم . نمیدونم دیگه ای ناز کردنم سر چی بود ؟بالاخره هرچی که بود غرورم اجازه نمیداد که قبول کنم . هرچی نباشه من جلوی اون همه ادم حالا درسته زیاد نبود ولی خوب یه نفرم یه نفره که من خوردکرد.......اونم اقا تازه دوازده شب شام فرستادن برام ،بره به جهنم.......دوباره صدای قارو قور شکمم بلندشد ،ای خدا درسته ادم چاق و شکمویی نیستم ولی چرا هردفعه تو با غذا من امتحان میکنی......بلند شدم پاورچین پاورچین از پله خا پایین امدم ،خداروشکر محافظای خونه کمتر میومدن ولی محافظای بیرون همچنان بودن ،ای کاش یه کلاس رزمی میرفتم میتونستم از اینجا فرار کنم .مثل اینکه زیاد فیلم پلیسی دیدم توهمی شدم اخه من کلاس رزمی هم میرفتم با این هیکلم حریف چندتا از این قول پیکرا میشدم ؟؟؟به اشپزخونه رسیده بودم که دوباره صدای قارو قور شکمم بلندشد نه خیر این تا همه رو بیدار نکنه و منم رسوانکنه بیخیال نیست.......محکم زدم روی شکمم و شروع کردم باهاش صحبت کردن: _ببین زبون نفهم جان من میدونم تو گشنته اونایی که اون بالان کاری به این کارا ندارن الان صدات دربیاد میریزن پایین غذا که هیچی طوری میزننم هرچیم داشته باشی خالی بشه..... برای تایید به حرفم یه دونه دیگه زدم به شکمم که صدای خنده بلند یه نفر نزدیک خودم شنیدم ......چنان هول کردم و ترسیدم که امدم برگردم با دیوار اشپزخونه یکی شدم ،این درد لعنتی به کنار قل*ب*م درحال ایست بود.......دیگه برای فرار کردن دیرشده بود ،همونجا روی زمین نشستم تا هم دردم اروم بشه هم خنده این صدا قطع بشه .......بالاخره خندیدن طرف تموم شد و من تونستم به سختی تشخصیش بدم .این چرا هرجا من میرم هست ،بیا ترخدا ببین من تو چه وضعیتیم دید . _اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟ نه نمیدونستم قاچاقچیاهم جوک میگن .دارم دستشویی میکنم خوب تو اشپزخونه چیکار میکنن......میخواستم همه این حرفارو بهش بگم ولی کوجرعت الان هرکی ام جای من بود حال و روزش همین بود .هرکی بگه نه حرف مفت میزنه والا........انگار خودش فهمید چه حرف بی ربطی زده که دوباره ادامه داد: _تا اونجایی که یادم میاد گفتی گشنت نیست درسته ؟؟؟ الان چند ساعت گذشته ولی چشاش از خماری درنیومده بود،چرا؟؟؟ _گوشت سنگینه پری خانم یا بعضی اوقات که به نفعت نیست خودت میزنی به کری؟؟؟؟ ازبین دندونای چفت شدم نالیدم : _الان گشنم شد ...... امد دستم گرفت بلند کردم که از درد گشنگی و خوردن به دیوار دستم سفت به یقش چسبیدو خم شدم ...... اخی از ته گلوم گفتم ..... _چته؟؟؟؟؟ برای اینکه اتو اضافی بهش ندم بلندشدم صاف ایستادم تا بعدا سر وقت نگاه کنم ببینم چه بلایی سر شکمم امده ....... _هیچی...... دستش از یقم جدا کرد وگفت : _برو بالا از غذا خبری نیست تا بفهمی که هرچیزی زمانی داره ...... خودمم تصمیم داشتم دیگه برم .با دیدن قیافه نحست خودمم اشتهام کورشده بود تازه چندساعتی بیشتر به صبحانه نمونده.شونه انداختم به طرف پله ها رفتم اما نه اینجوری نمیشد باید قبلش یه چیزی بهش میگفتم. _چه خوب که شما زمان همه چی میدونین نمیدونستم این مورد درمورد قاچاقچی ها هم صدق میکنه......

به ثانیه نکشید که داغ کرد ،خوب شد حقته ببین سوزوندن چه حالی میده .....اما الان خدا به داد من برسه ......امد جلوم یقم دوباره گرفت و من از زمین بلند کرد ،الان روی انگشتای پام ایستاده بودم ....... _من قاچاقچی هستم یا نیستم فکر نکنم به تویی که تو دست من گیر افتادی مربوط باشه؟؟؟ دردی که دوباره تو شکمم پیچید اجازه نداد جوابش بدم و مجبور شدم دوباره خم بشم ...... _باز چت شد ؟؟؟ نه تونستم جوابش بدم نه فرصت داد که جوابش بدم .چراغ روشن کردو درمقابل بهت من ب*غ*لم کردو روی میز اشپزخونه خابوند.امدم بلندشم که دوباره هولم دادودوتا دستم گرفت و لباسم داد بالا.مونده بودم خجالت بکشم یا متعب زده بشم . شکمم که دید اخم کرد ،پس دردم به خاطره این بود که پرسینگ نافم توشکمم فرو رفته و پاره شده ....... _خدایی هدفت چیه از ناف سوراخ کردن ؟؟؟ برای تو سوراخ کردم دیگه عقل کل ،اخه به توچه که من نافم چرا سوراخه...... _مگه ادم حتما باید هدفی داشته باشه ،دوست داشتم برای دل خودم سوراخ ک ...اخ .... با ریختن بتادین رو نافم ادامه حرفم تو دهنم ماسید . این یارو با دوست دخترشم اینجوری رفتار میکنه؟داری میگی دوست دختر تو دستش اسیری اسیر همین که داره زخمت باند پیچی میکنه خودش کلیه .......... وقتی کارش تموم شد ،بدون اینکه لباسم پایین بکشه بدون حرف به طبقه بالا اشاره زد که یعنی تشریفت ببر بالا......منگولیسم خوب اگه میتونستم میرفتم دیگه .بازم فهمید نمیتونم برم ولی بیخیال نگام میکرد،یعنی من اگه دوباره دنبال همچین سوژه هایی رفتم خودم کفن خودم با همین دستام درست میکنم......حالا که بحثش پیش امده بزار از خانوادم بپرسم ،امد بره بالاکه سری شروع کردم به حرف زدن : _اقا آشا من چند وقته خانوادم ندیدم میشه یه زنگ بهشون بزنم ؟ تیز نگام کرد :_من میگم نره تو میگی بدوش،نه نمیشه هیچکس نباید بفهمه...... _ولی اونا خانوادمم...... _یه دفعه هم بهت گفتم قبل اینکه دست به این کار میزدی باید به فکر میفتادی....... بی فکر حرفی که تو دلم بود به زبون اوردم : _یه ادم چه قدر میتونه سنگدل باشه؟؟؟ پوزخندش شنیدم :_ادم باید یه جاهایی سنگدل باشه ،به دردت میخوره ...... مستقیم زل زدم تو چشاش وگفتم :_این حرفتون یادم میمونه....... اونم چند ثانیه به چشمام نگاه کرد و بعد دستی به صورتش کشید و کلافه از پله ها بالارفت........

قسمت چهارم : صدای اهنگ کل ویلارو برداشته بود ،بازم مهمونی ،بازم پار*ت*ی ، چه قدر اروم میشم با خنده هات ..... میام این راه تا تش پا به پات....... توهمه جونمی ،جونم فدات...... الهی قربون حرف زدنات...... مگه میشه تورو دوست نداشت ...... مگه میشه تورو تنها گذاشت ..... نفسام به چشات بسته شده ....... ببین عشقت ازم دیوونه ساخت....... تویه دنیایی ساختی واسه من ...... که تو خوابم نمیدیدم واسم ...... چه قدر این لحظه هارو دوست دارم ...... از این به بعد بگو مجنون به من ..... نمیزارم تورو از دست بدم ..... واسه تو قید دوستام زدم..... دیگه چی بهتر ازاین اتفاق..... که من به دنیای تو امدم ...... نگوبس کن برم .....میشه باشیم باهم.....این حال خوشو ....مدیونم به تو..... ولی صدای دست و جیغ اینجور چیزا نمیومد ،یا اینا خیلی ریلکس شدن یا اینکه همشون م*س*ت افتادن......دوباره این حس فضولی من گل کرد.....ببین خدا این همه حس چرا این حس به من دادی..... دوباره احساس کردم بهم پوزخندزد ،پس کی لبخند میزنی بهم ؟؟؟ بلندشدم از پله ها یواش یواش پایین رفتم ،اینهو این پلیسا .جوری رفتم که اگه کسی تو سالن باشه نتونه من ببینه .ولی.....اینجا که کسی جزآشا و ساشا نیست ......اوه اوه چه بساطیم برای خودشون راه انداختن ......اهنگ عوض شد و یه اهنگ غمگین خارجی شروع کرد به خوندن که آشا پشت سرهم لیوان بالارفت..... (آشا):_ببرصداش.... ساشا سری به یکی ازمحافظا اشاره کرد که صدای ضبط قطع کردن. اخیش مغز من داشت میرفت چه خبر بود ....... (ساشا):_داداش من چرا الکی سخت میگیری؟؟؟اون دوست نبود که دشمن بود ،همون بهتر که مرد...... سکوت آشا بود که نصیبش شد و بالا و پایین شدن دوباره قلب من . یادم باشه ازاینجا خلاصی پیدا کردم یه نوارقلب بدم بلکه بیماری قلبی نگرفته باشم...... _بیخال داداش ،درسته دوستت بود اما هرچی که بود تو دیر شناختیش اون فقط یه قاچاقچی نبود اون سر همه مارو کلاه گزاشت....... یعنی چی که اون قاچاقچی بود ؟؟خوب مگه شما ها نیستین ؟؟اه تندتند حرف بزنین ببینم جریان از چه قراره؟؟؟ (آشا ):_هرچی که بود من اون چندسال به عنوان دوست قبول داشتم .....لعنت به این پول که از ادما دیو میسازه..... لیوان بعدی رفت بالا. یکی باید این حرفارو به خودشون بزنه که به خاطره پول دختره های جوون مردم قاچاق میکنن.....

خواست قلپ بعدی بخوره که ساشا ازش لیوان گرفت و به سمت آشپزخونه امد ،چون آشپزخونه سمت پله ها بود زایه اس من همینجا بیخیال بشینم ،قبل اینکه به من برسه چندتا پله بالارفتم یه دفعه بلند شدم وسعی کردم خیلی عادی از پله ها پایین بیام ......چشم ساشا به من افتادوباتعجب گفت: _تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟ سعی کردم خیلی عادی رفتار کنم .... _قراره چیکار کنم ،میرم اب بخورم........چیزی شده؟؟؟ وبه لیوان توی دستش اشاره کردم که سری اخماش کشید توهم وگفت: _فضولیش به تو نیومده ابتو بخور برو بالا... ببین چه قدربدبختم که اینم فهمیده فضولم ،بدون محل دادن بهش رفتم آشپزخونه لیوان ابی برداشتم خوردم.اه ،حالا چی میشد این ساشای بیشور بیشتر حرف میزد من میفهمیدم قضیه از چه قراره.لیوان یه ضرب بالا کشیدم و برگشتم برم که چشم خورد به آشا که من باچشای قرمز نگاه میکرد ،اروم سرم تکون دادم زیر لب گفتم :_با چیزای دیگه هم میشه اروم شد.... نمیدونم فهمید چی گفتم یانه ،صبر نکردم از پله ها بالا امدم .شالم گزاشتم کنار تختم زیر پتو خزیدم و چشام بستم ....... نصفه شب بود که احساس کردم که یه چیزی روی شکمم افتاد ،چشام باز کردم که از ترس داشت از حدقه درمیومد .امدم جیغ بزنم که دستش جلوی دهنم گرفت .قل*ب*م انچنان میزد که احساس میکردم صداش از روی لباسم معلومه...... _هیش .....نترس...منم...... اینکه آشاعه اینجا چی میخواد؟تازه میگه نترس ،ترسم کمترنشد هیچ بیشترم شد......والا ادم از یه قاچاقچی ادم کش نمیترسه؟؟؟ _چی .....میخوای؟؟؟؟ باصدای دورگه و خش دارش جوابم داد: _مگه نگفتی با چیزای دیگه اروم بشم امدم اینجا که اروم بشم...... این الان چی گفت؟نه دقیقا چی گفت؟ میخواد با من اروم بشه ؟اصلا حرفم چه جوری شنید ؟؟؟؟ _من .....من منظورم این نبود...... اه حالا لکنت گرفتنم چه صیغه ایه ؟سعی کردم وول بخورم تا کلش از شکمم برداره که فقط جای زخمم درد گرفت.....سرش اورد بالا من نگاه کرد : _اینقدر وول نخور گفتم کاریت ندارم فقط میخوام چند دقیقه اینجا بخوابم...... بعدم سرش به شکمم مالوند،که ته دلم یه جوری شد.بیا همینم مونده بود که با کارای یه قاچاقچی یه جوری بشم .باصدای لرزونم گفتم : _میشه بلندشی؟؟؟؟ جوابی نشنیدم که دوباره حرفم تکرار کردم ولی فقط صدای نفس های منظمش بود که به گوشم میخورد . دستم بردم جلو که بکنم تو موهاش ولی وسطای راه یه دونه وشگون محکم از دستم گرفتم و زل زدم به سقف.نفهمیدم چند دقیقه طول کشید که به اینده و سرنوشتم فکر کردم تا خوابم برد......

چشام باز کردم با دست شروع کردم به مالوندن چشام ،چند ثانیه طول کشید تا اطراف برام اشنا بشه و اتفاقات دیشب یادم بیاد..... سرم تو اتاق گردوندم تا آشا پیدا کنم ولی تو اتاق نبود . خداروشکر که اینجا نبود ،بهتر نه من به روش میارم ایشالا اونم به روم نمیاره..... بلندشدم اولین کاری که کردم یه دوش سری و سیر گرفتم.یه لباس ساده قلاب بافی پوشیدم . هوا خیلی سرد شده بود با اون که جا جای این ویلا شوفاژ گذاشته بودن ولی خوب من از حموم امده بودم وسردم بود......... لامصبا چندشال برام نمیارن امروز حتما باید بهشون میگفتم از سر ناچاری همون شال روسرم گذاشتم و از پله ها پایین رفتم.هیچکس نبود ،به اشپزخونه رفتم و اون پیرزن مثل همیشه سلام و صبح به خیری بهم گفت که از روی ادب جوابش دادم......... الان وقت مناسبیه هاااا ببینم میتونم از زیر زبونش حرف بکشم.....لقمه کوچیکی درست کردم و اروم اروم شروع کردم به جویدن مابینشم پرسیدم : _من اینجا با کسی دوست نیستم ،حوصلم سر میره میشه اسم شمارو بدونم؟؟؟ با کمی مکث گفت:_خاتون صدام کن.... باشه ای گفتم و ادامه لقمم و جویدم . لقمم که قورت دادم ادامه صحبتم پیش کشیدم : _شما خیلی وقته اینجا کارمیکنین ...... بدون جواب دادن به من لیوان چای گزاشت جلوم وگفت : _چاییتون...... اه ،این چیزی بروز نمیده ،عجب ناکسیه این خاتون..... _خب چی میشه مثلا با من حرف بزنی؟؟؟؟ _حرف زدن که میشه ولی با دختر فضولی مثل تو من بهش اجازه نمیدم..... صدای آشا بود که درست دم گوشم زمزمه کرد که باعث شد از ترس چند ثانیه نفسم تو سینم حبس کنم.....امد روبه روی من روی یکی از صندلی ها نشست و سلام و صبح به خیر گرمی به خاتون داد. با لبخند کجی سرش برام تکون داد وگفت : _خوب میگفتی؟؟؟ اخم کردم و با تخسی شروع کردم به غذا خوردنم.یا جاهای حساس این باید برسه یا اون داداشش .اه ،گیر افتادم از دست این دوتا........ آشا هم بیخیال شروع کرد به غذا خوردنش ،خاتونم که کامل سرویس داد از آشپزخونه بیرون رفت. نمیدونم چرا احساس میکردم که آشا انگار یه چیزی میخواست بگه. شونم انداختم بالا و امدم برم بیرون که صداش متوقفم کرد: _بشین..... مجبوری نشستم .این پا اون پا میکرد که حرفش بزنه ،اوووف حرفت بزن دیگه این فکر کرده من بیکارم . نه که یه جلسه مهم داری بالا همه منتظرتن به خاطره همونه. امدم بلندشدم که صداش درامد: _دیشب اذیتت که نکردم؟؟؟؟ چشام میگی چهارتا که چه عرض کنم هشتا شد ،اذیتم نکرد ،مگه قراربود کار خاصی کنه ؟یعنی یادش نمیاد دیشب؟اصلا کی اذیت کردن نکرد من برای این اقا مهم شده؟دید دارم با چشمای قلمبه شده نگاش میکنم کلافه از جاش بلندشد گفت: _چته ؟؟؟خوب بگو کاری نکردم این نگاه کردنا چیه دیگه؟؟؟ اخم کردم یعنی چی این درباره من چه فکری کرده اینجوری میگه؟؟؟ _درباره من چه فکری میکنی شما؟؟؟؟ پوزخند زدوگفت :_من دیشب که مست بودم فکر نمیکردم چه برسه به الان ....... بازم نتونستم جلوی زبونم بگیرم : _همون بهتر که فکر نمیکنی...... دوتا دستش تو جیب شلوار راحتیش کرد با جذبه و اخم امد جلو : _نشنیدم بلندتر بگو.......

من چرا اینقدر از این میترسم ولی از ساشا نه اینقدر؟؟؟شاید چون دیدم چندتا ادم کشته و قاچاقچیه.....نمیدونم .....شاید.....نزدیک تر شد و سرش به معنی چی تکون داد.....اووووف خوب مجبوری جوابش بدی که الان مثل خر گیر کنی تو گل؟؟؟سری بحث عوض کردم: _میشه چندتا شال برام بخرین؟؟؟ از عوض شدن یهویی موضوع تعجب زده پرسید:_چی؟؟؟ _میگم میشه چندتا شال بخرین ،من ازوقتی امدم همین یه دونه استفاده میکنم...... _خوب مجبوری شال بزاری؟نزار ،فکر نمیکنم ادم مذهبی باشی... بااخم جوابش دادم : _ولی من اینطوری راحترم...... زهر خندی زد و یه قدم دیگه به من نزدیکتر شد : _میگم من دیشب که مست بودم دنبال همچین تیپایی مثل تو نبودم چه برسه که الان..... نه دیگه این داره زیادی توهین میکنه بیخیالم نمیشه،دوباره با پرخاش منم حرفم تکرار کردم : _منم گفتم همون بهتر که دنبالم نیستی...... به سمتم حمله کردکه یکدفعه صدای گلوله ازبیرون خونه شنیده شدو بعدصدای شکسته شدن پنجره های اشپزخونه و ویلا بود که به گوش میخوردوشیشه خورده هاش که همه جا پخش شد.....اونقدر شوکه شدم بودم که اصلا وقت نکردم از جام تکون بخورم ،فقط به این قضایا نگاه میکردم.یک آن دیدم یه نفر افتاد روی من و منم روی زمین خوابیدم .از درد پرت شدنم فقط تونستم بگم اخ..... _دختره احمق معلومه حواست کجاست ؟دوساعته دارم میگم دراز بکش...... _ای....اینجا.....چ خبره..... اسلحش از تو جیب شلوارش دراورد و اونم شروع کرد به تیراندازی. یعنی این موقع خوابم اسلحه کنارشه؟؟حرفا میزنی دختر این قاچاقچیه بعید نیست این کارا......جوابم نداد که تو این هیرویری اعصابم بیشتر خورد شد و بلندترحرفم تکرار کردم: _میگم اینجا چه خبره؟؟؟ تو صورتم خم شد عصبی تر از من جوابم داد: _هیسسسسسس ،خفه خون میگیری یانه؟؟؟؟ هیچی نگفتم . واقعا اوضای خوبی نداشتیم ،نگرانی تو چشای آشا میدیدم و ذرات عرق که از پیشونیش میریخت.....چند ثانیه روی زمین نشستیم تا ساشا هم کنار آشا قرار گرفت...... (آشا):_چیشده؟کی حمله کرده؟ (ساشا):_نمیدونم ......فکر کنم لو رفتیم ؟؟؟ _یعنی ممکنه فهمیده باشن ما کی هستیم؟؟؟ن فکر نکنم همچین بی احتیاطی کنن..... _به هر حال اینجا دیگه امن نیست باید بریم...... از حرفاشون چیزی سر درنیاوردم.داشتم حرفاشون تو ذهنم تجزیه و تحلیل میکردم که دستم کشیده شد........

آشا دستم گرفته بود و همینجورکه به سمت بیرون خونه میرفتیم میکشید،همچنان هم با ساشا به بیرون تیراندازی میکردن.از ترس صداهای بلندی که تا حالا نشنیده بودم و اتفاقاتی که تا حالا برام نیفتاده بود چشام بسته بودم که اگه مردم حداقل تو بی خبری بمیرم........بالاخره با بدبختی به ماشین رسیدیم این آشای بی فرهنگم من هول داد عقب ماشین و خودش ساشا جلو نشستن.با برخورد گلوله به شیشه عقب ماشین و خوردشدن شیشه ها جیغ های هیستیریک منم شروع شد ........فریاد آشا از بین جیغام شنیدم: _خفههههههه شو........ببند اون دهنت لعنتی ........ نه تنها جیغام کمترنشد بیشترشم کردم ،چون جیغ های من هیستیریک مانند و ناخواسته بود فریاد آشا باعث تحریکم میکرد.با چشای گرد شده درحالی که دستش تو گوشش گرفته بود برگشت سمتم : _د چته اخه لعنتی...... گلوم درد میکرد و جیغام کم کم داشت تحلیل میرفت .به جاش به نفس نفس افتاده بودم . مگه یه دختره بیست و دوساله چه قدر طاغت این همه اتفاق باهم داره که تو این مدت کم برام اتفاق افتاده. آشا از همون صندلی جلو پاش گزاشت روی صندلی عقب و خودش کنارم جا داد.خورده شیشه هایی که پشتم شکسته بود سری جمع کرد که یکی از شیشه ها دستش برید واخش درامد.شانس اوردم حالم بد بود وگرنه برای اینم من مواخذه میکرد.جرعت نداشتم عقب نگاه کنم ببینم دنبالمون هستن یا نه میترسیدم ولی خوب خداروشکر مثل اینکه اوضاع بهترشده که ساشا ریلکس تر رانندگی میکنه و صدای اسلحه نمیاد.آشا هم که دید من ارومترشدم دوباره رفت جلو با فوش دادن نمیدونم به کی مشغول بستن دستش شد.نفس عمیقی کشیدم و سرم گزاشتم روشیشه و چشام بستم....... قسمت پنجم: سعی کردم صدای مزاحمی که میخواست خواب قشنگم به هم بزنه پس بزنم،اما نه مثل اینکه کنه ول کن نیست .چشام بازکردم مثل همیشه که ازخواب بیدار میشدم طول میکشید تا اطراف واشخاص بیاد بیارم سری سیخ سرجام نشستم. _چه عجب خانم بلند شدن ،پیاده شو رسیدیم..... چند ثانیه گیج و منگ نگاش کردم تا همه چی بیاد اوردم .خیلی خوبم این چهره رو که باعث بدبختی و اوارگیم شده بود به یاد اوردم . اخ حتما الان خانوادم از دوری من دق کردن.بغضم پس زدم از ماشین پیاده شدم. تازه نگام به اطراف افتاد ،یه خونه که با چوب درست شده بود ،خدای من اینجا چه قدر خوشگله......کلبه ای که تقریبا میشه گفت صد متربود و با پله های بلند چوبی که روی نرده هاش گیاه های پیچ مانندی که اسمش نمیدونستم پیچیده شده بود.با صدای آشا که میگفت هنوز که اونجا ایستادی به قدمام سرعت بخشیدم داخل کلبه شدم.توش هم مثل بیرونش زیبا بود مخصوصا اون شومینه ای که چوبای فلزی مانندی شروع به سوختن کرده بودن.یه اتاق هم داخل کلبه بود ،فضولی زیاد جایز ندونستم یه گوشه نشستم.ساشا با گفتن من میرم شهر یه چیزایی بخرم من و آشا تنها گذاشت.ساکت یه گوشه نشسته بودم که آشا گوشی به دست از کلبه خارج شد .خیلی دلم میخواست بدونم به کی زنگ میزنه ولی اگه میفهمید حتما پوست از کلم میکند،برای همین بی چونه چرا سرجام نشستم...... چند ساعتی گذشت که ساشا با یه سری وسایل ضروری ومورد نیاز برگشت .بیشور نکرد یه دست لباس واسه من بیاره حالا برای خودش چندتابرداشته ،عوضی ببیناااااا.دوباره این دوتا برادر باهم به بیرون کلبه رفتن و مشغول صحبت شدن . منم برای اینکه از فضولی بیش از حد نمیرم داخل تنها اتاق این کلبه شدم وروتخت چوبیش دراز کشیدم و خوابم برد.......

باخمیازه از خواب بیدارشدم ودستام تو هم قلاب کردم به جلو کشیدم تا خستگیم در بره،یه خورده گلوم که هنوز به خاطره جیغایی که زده بودم درد میکرد و مالش دادم.پتویی که روم افتاده بود کنار زدم و از تخت بلند شدم ،خواستم در اتاق باز کنم که بازم صدای ساشاو آشا بود که اروم حرف میزدن. (ساشا):_باید محافظای جدیدتری بگیریم،باید از سروان بخوایم.... (آشا):_نه نمیتونم ریسک کنم،باید از سردار کمک بخوام که شک نکنه. هرچی بیشتر اینا حرف میزدن من بیشتر گیج میشدم.واضحم حرف نمیزنن بفهمم این جا چه خبره؟اصلا من ول کنن برم دیگه ،چه گیری دادن به من.......درباز کردم از اتاق خارج شدم که نگاه جفتشون برگشت سمت من ،دست به سینه ایستادم جفتشون امدم حرف بزنم که درد گلوم تجدید شد و فقط دهنم تونستم باز و بسته کنم...... (آشا ):_چرا ادای ماهی درمیاری؟؟؟ پشتش خودش و ساشا زدن زیر خنده ،دوباره بغضم گرفت،من به خاطره این عوضیا از درد نمیتونستم حرف بزنم اونوقت اینا من مسخره میکردن.بلندشدم تو اتاق دنبال ورق و خودکار بگردم که ماشالا اصلا انگار همچین چیزی اینجا وجود نداشت.دوتا بردارم با تعجب من نگاه میکردن.دستم تو سط آشا کشیده شدو من روبه روش قرار گرفتم . _چته ؟چرا شبیه مرغ سر کنده شدی؟ خوب من الان چی بگم وقتی نمیتونم حرف بزنم ،دهنم باز کردم که به جای صدا باز و بسته شد. (ساشا):_به خدا این دختره بازیش گرفته ...... سعی کردم حرف بزنم اما دردش نمیزاشت ،به والله که نمیتونستم حرف بزنم.قطرات اشک بود که از صورتم میریخت و هق هق بی صدام بود ،برگشتم برم تو اتاق که دستم تو دست آشا بودنتونستم. من برگردوندسمت خودش با اخم من به خودش نزدیک تر کرد و دستاش گزاشت پشتم از تعجب اشکام بند امد و به این صحنه نگاه میکردم. _چرا حرف نمیزنی؟؟؟ چشم بسته غیب میگه ،خوشی زده زیر دلم حرف نمیزنم ،باهوش خوب درد دارم دیگه.به گلوم اشاره کردم که اخماش بیشتر شد. _ساشا این نمیتونه حرف بزنه باید ببریمش دکتر..... _خطرناکه فعلا نمیتونیم جایی بریم ،بزار من میرم داروخونه یه سری دارو میگیرم...... بعدم با گفتن این حرف ماروتنها گذاشت ،نگام به دست باند پیچی شدش کشیده شد.نه چه مهربون شدن اینا ،خوبه قاچاقچیای با معرفتین ولی یه چیزی میلنگه این وسط.....یه دفعه ای یاد کسایی که با من تو اون خونه بودن افتادم مخصوصا خاتون یعنی چه بلایی سرشون امده. _حواست کجاس دختر..... لب زدم و اسم خاتون گفتم،نگاش کشیده شد سمت ل*ب*ا*م و بعد چشام .معذب شدم ولی دوباره اسم خاتون به لب اوردم.دوباره چشاش پایین اورد به ل*ب*ا*م زل زد.کلافه من هول داد عقب و گفت : _حالش خوبه چند تا از محافظام نجاتش دادن........به خاطره جیغایی که زدی نمیتونی حرف بزنی؟؟؟ سرم به معنی بله بالا و پایین کردم .رفت از کابینت های چوبی که ته کلبه قرار داشت یه شیشه برداشت که احتمال میدادم ش*ر*ا*ب باشه و بایه لیوان بیرون کلبه رفت.اووووف علاوه برقاچاقچی بودن باید الکی بودنم به صفتاش اضاف کنیم.........

با اون شربت تلخی که ساشا به من داد وقرصی که خورده بودم گلوم خیلی بهتر شده بود ،کلمات کوتاه میتونستم حرف بزنم.اصلا یادم نمیاد چه قدر داد زدم که اینطور باعث شد صدام بگیره.شب شام تو سکوت سرو شد ،اونم چه شامی ،فقط کنسرولوبیا داشتیم که منم از زور اینکه از گشنگی نمیرم خوردم .بعد شام آشا برای انجام دادن یه سری کارا که نفهمیدم چی بود ماروتنها گذاشت .اونقدر همه جا ساکت بود و ساشا هم با گوشی و لبتابش کار میکرد که منم ترجیح دادم بیرون بگردم.از جام بلندشدم که بالاخره چشم ساشا به من افتاد بدون محل دادن به اون به سمت در رفتم . _کجا؟؟؟؟؟ با صدای خش دارو کلفتم خیلی کوتاه گفتم : _بیرون ..... _عه.....من فکر کردم داری میای تو.......برای چی میری بیرون؟؟؟ _حوصلم .....سر رفت...... _بشین همینجا الان آشا میاد گیرش به من میده...... دیگه صدام رنگ التماس گرفت: _خواهش......فقط چند دقیقه..... از سر مجبوری اجازه داد. از پله های چوبی و قشنگ کلبه پایین امدم و شالم محکم تر دور خودم پیچیدم . هوا واقعا سرد بود و منم لباس محکمی نداشتم ولی خوب از تو اون کلبه موندن که بهتره....هوا تاریک بود و صدایی نمیومد . روی یه تیکه سنگ نشستم و هوای تازه با چشای بسته به ریه هام میفرستادم.بعد از چند دقیقه نور چراغ ماشین آشا چشام زد و باعث شد دستم جلوی چشام بگیرم .از ماشین پیاده شد که از درجلویی هم یه پسر جوون خوشتیپ نچندان زیبا پیاده شد....... (آشا):_حالا دیدی مشاهد کن صدرا جان ......ببین.....تو چه وضعیم ...حالا بروبه سردار بگو زودتر یه کاری کنه......بروووو.... برو اخرش بلندتر از حد معمول صدازد،اون پسرم که حالا اسمش فهمیده بودم یه نگاهی به اطراف و من کرد وروبه آشا گفت: _ماشین فردا میفرستم برات بیارن،بقیه کارا با سردار..... آشا عصبی سر تکون داد و صدرا بانگاهی که به اندازه سردار ازش خوشم نمیومد از ما دور شد.آشا هم وقت تلف نکرد با سرعت امد دست من کشید و من مثل همیشه فقط تونستم بگم اخ.

با عصبانیت در کلبه باز کرد و من هول داد داخل کلبه ،معلوم نیست باز چیشده که اقا وحشی شدن...... _چته آشا؟باز چیشده؟؟؟ _چی میخواستی بشه،سردارشک کرده. صدرا با من فرستاد به سختی قبول کرد..... _خوب تو دیگه تو اینجور مواقع عصبانی نباش ،خونسردیت حفظ کن ،فعلا که لو نرفتیم. من همچنان گیج نگاشون میکردم،آشا امد حرفی بزنه که فهمید من تو کل*ب*م نمیشه حرف زد ،خوب مریض بدی میزاشتی اون بیرون استراحتم میکردم توهم با خیال راحت حرفت میزدی. دوباره دستم گرفت ولی اینبار با ملایمت من داخل اتاق کلبه کردواحساس کردم در ازپشت قفل کرد.از بین دندونای چفت شدم لقب این روزاش که انتخاب کرده بودم گفتم :عوضی.....شالم از سرم برداشتم بالای تخت انداختم و خودم زیر پتو رو تخت مچاله کردم و بعدش خوابای رنگی برعکس این روزای بی رنگم امد سراغم..... وسطای شب با احساس سنگینی قفسه س*ی*ن*م از خواب بلندشدم. از دیدن سری که روی قفسه س*ی*ن*م بود شوکه تکون شدیدی خوردم که باعث شد طرف که حالا فهمیدم آشاس از خواب بیداربشه. _بلند .....شو..... سرش چند باری تکون داد و بعد از مالوندن سرش به قفسه س*ی*ن*م گفت: _گلوت درد داره؟؟؟ متعجب به سرش که حالا سمت چپ ثابت شده بو و تکون نمیخورد نگاه کردم.این شبا چه مهربون میشد،وقتی دید جواب نمیدم سرش بلند کرد من نگاه کرد.جدی ترحرفش تکرار کرد: _با توام درد داری هنوز؟؟؟ _بهترم ،دردم کمترشده ....... دوباره سرش تو قفسه س*ی*ن*م ثابت کرد وگفت : _خوب بگیر بخواب... _اما......تو با چه اجازه ای...... هنوز حرفم کامل تموم نشده بود که خودش بالاتر کشید و روی صورتم خم شد : _ببین پریسا اگه تو تحریکم نکنی و هی حرف نزنی کاریت ندارم و من فقط دنبال ارامشم . متاسفانه اینجا راحتم .....من......اصلا دلیلی نداره برات توضیح بدم ،میخوای تا بلایی سر خودم و خودت نیاوردم چشات ببند خواب...... باچشای گردشده بابت حرفاش و نزدیک شدنش نگاش کردم: _د لامصب میخوابی یا نه؟؟؟؟ بعد از چند ثانیه نگاه کردنش چشام بستم و بعد تنظیم شدن سر اون روی قفس س*ی*ن*م بودو دراخرهم صدای منظم نفس کشیدنش.....

با صدای جیک جیک پرنده ها از خواب بلندشدم،ازبس تو خواب تکون نخورده بودم و سر آشا به من فشار اورده بود بدنم خشک شده بود. اقا عین خیالش نبود بیخیال روبدن من درازکشیده و خوابش برده بود،شانس اوردی ادم مذهبی نیستم وگرنه چنان میزدمت که نفهمی چه جوری خوردی که اینجوری رو بدن من ولو میشی.اره پریسا خانم بعدشم بگو که چه جوری آشا جبران میکنه ،میزنه له و لوردت میکنه. نه خیر مثل اینکه اقا قصد بلندشدن نداره ،شروع کردم به تکون خوردن حداقل من از زیرش بتونم بلندبشم ،ولی با هیکل عضله ای اقا امکان پذیر نیست. ازخواب بلندشد ریلکس من نگاه کردوبا لبخند کج از اتاق خارج شد.بابا به خدا این یه تختش کمه ......... قسمت ششم : دوباره از اون کلبه کوچیک به ویلای قبلیمون برگشتیم ،نفهمیدیم چیشد وچه جوری با کی حرف زد ویلا مثل اولش شد.با این تفاوت که محافظا بیشتر از قبل شده بود...... بادیدن خاتون ناخوداگاه پریدم از لپش یه ب*و*س گنده کردم ، واقعا از اینکه سالم میدیدمش خوشحال بودم،بالاخره در این مدت اونم یه لبخند خشک و خالی تحویل ما داد.خاتون از آشا و ساشا بدتره والا..... این خوش و بش چند ثانیه ام با کشیدن دستم توسط آشا قطع شد ، دستم کشیدم عقب با گفتن خودم میتونم بیام ازش جدا شدم. بی تفاوت شونش بالا انداخت و دست به جیب به طبقه بالا رفت . زیر لب با خودم زمزمه کردم : _گفتم الان رم میکنه ...... با صدای زمزمه ی دم گوشم از جام پریدم و دستم رو قل*ب*م گزاشتم. _میخوای من جاش رم کنم؟؟؟؟ اول با شیطنت من نگاه کرد ولی بعد با اخم گفت : _چیز دیگه ای تو دلت نمونه بگو؟؟؟راحت باش…… نگاش کردم که فقط به بالا اشاره کرد ،یعنی برو تو اتاقت. البته من مودبانه ترجمش کردم ممکنه گفته باشه گمشو اتاقت . هرچی حالا،پله هارو دوتایکی بالارفتم و به اتاقم رسیدم......

موهای ل*خ*تم باعصبانیت تو سرم میکشیدم و تو اتاق رژه میرفتم، چرا تکلیف من معلوم نمیکنن ،اصلا درک ندارن خانوادم دارن چی میکشن.میخوان بکشن یه دفعه خلاصم کنن جنازم تحویل خانوادم برسه اونام تکلیف خودشون بدونن.شالی که تازه برام خریده بودن با عصبانیت سرم کردم از پله ها پایین رفتم ،نگام یه لحظه به اینه تو سالن افتاد . انگشتام به معنای پرفکت اوردم بالا ،ماشالا به این قیافه کم خونی داشتم از وقتیم امدم اینجا قرصام نخوردم شبیه میت شدم این به کنار موهام پریشون زیر شالم ریخته بود،پوفی کشیدم جلوی آینه یه ذره خودم مرتب کردم دوباره به راهم ادامه دادم. تو سالن گشتم کسی نبودمعلوم نیست اقایون کجا تشریف بردن ،احتما الان اتاق طبقه بالا هستن .برگشتم که از پله ها بالابرم چشم به گوشی که روی میز بود افتاد ،همه جارو خوب نگاه کردم یه سرکم کشیدم ببینم کسی از پله ها میاد یانه که خداروشکر کسی نبود. فوری رفتم سراغ گوشی قل*ب*م از دهنم داشت میزد بیرون .روشنش کردم رمز داشت یه پوزخند زدم ،اونقدر سر این عکاسیم مجبور بودم با گوشی فیلم بگیرم و گوشی مردم دستکاری کرده بودم که ریست کردنش بلد بودم .با روشن و خاموش شدن دوباره گوشی لبخند زدم و مشغول گرفتن شماره خونمون شدم باید صداشون میشنیدم دیگه بیشتر از این طاغت نداشتم بعدازچندتا بوق صدای الو گفتن مادرم تو گوشی پیچید و قلب من بود که بالا و پایین شد.اخ مامان اخ که چه قدر دلم براتون تنگ شده ،نمیدونم چی کشیدین نمیتونمم درک کنم. امدم بگم الو که گوشی از دستم کنده شد وبا کشیده ای که به صورتم خورد رو زمین افتادم.....آشا همینجور که سیمکارت از گوشی جدا میکرد با نگاه عصبانیش من مخاطب قرار داد: _بهت رو دادم،باهات راه امدم هارشدی؟کارت به جایی رسیده که با گوشی من زنگ میزنی ؟؟؟؟ جوابش ندادم به جاش دستم رو زخمی که الان کنارل*ب*م بازشده بود گذاشتم ،چی میگفتم به ادمی که درک نداره و معنی خانواده نمیفهمه؟؟؟جوابش چی میدادم که هر چه قدرم منطقی باشه بازم جوابم یه تو دهنیه دیگس؟؟؟برای چی از خودم دفاع میکردم وقتی جلوی اینا دفاع کردن یه اسیر بی معنیه؟؟؟ سیمکارت انداخت زیر پاش خوردش کرد ،بدون گریه کردن جلوی این بی رحم شاهد کاراش بودم.دستی من از جام بلند کرد که تازه فهمیدم ساشا هم از اول اینجا بوده درجواب کمکش پوزخند زدم. یه داداش میزنه یه داداش ناجی میشه . جالبه واقعا جالبه......کمکش پس زدم و امدم از پله ها بالا برم که آشا یقم چسبید و من به دیوار کبوند. _آشا ولش کن متوجه اشتباهش شده ...... _کاریش ندارم ،تو دخالت نکن.(برگشت سمت من)پارو دمم نزار عصبیم نکن ،نمیخوام بلایی سرت بیاد ،دارم قسم میخورم به اون خدا قسم میخورم که د....... وسط حرفش پریدم با چشای یخیم وصدای سردم گفتم: _تو خدارم میشناسی؟؟؟؟؟ چی ناله مانندی از گلوش خارج شد...... _میشناسی ادم میکشی؟میشناسی من اینجا گرفتین؟میشناسی نمیزاری از خانوادم خبر بگیرم؟میشناسی که قاچاقچی؟ میشناسی.......بعد تهدیدم میکنی جالبه ،اخرش مرگه دیگه مگه کاردیگه ای هم میتونین بکنین...... از بهت درامد ،با نگاهی که احساس میکرد به یه خنگ زل زده سرش به گوشم نزدیک کرد و جوابم داد: _هنوز خیلی بچه ای بایه دختری که هنوز دختره و اکبنده خیلی کارا میشه کرد..... به ثانیه نکشید که دستم یخ بست ،مغزم هنگ کرده . نکنه بخواد .....نه ......نه .....من خودم میکشم...... _نترس این نگفتم که بترسی این گفتم که بدونی همه مثل من فکر نمیکنن...... من هل داد سمت پله ها و پشت به من گفت برو بالاولی من اونقدر شوکه بودم که از جام تکون نخوردم با فریادش به خودم امدم تند تند بالا رفتم وخودم تو اتاق انداختم........

لبه ی تخت نشسته بودم به روبه رو خیره ،گوشه ل*ب*م میسوخت ولی اهمیت ندادم .صدای درم باعث نشد که سرم برگردونم ، از گوشه چشم دیدم که داخل شد ولی حوصله هیچکدوم از پایینی ها رو نداشتم .

_بیا بخور .....

سرم برنگردوندم هیچ محلم ندادم تا خودش بره پایین.....

_اقا آشا مرد بدی نیست ، اگه پا رو دمش نذاری کارت نداره ،مرده خوبیه ولی مجبوره ......بیش تر از این نمیتونم بگم.

از اتاق بیرون رفت و من با یه عالمه سوال تنها گذاشت .وقتی نمیتونی حرف بزنی حرف نزن ،من تو بهت میزاری.......

دوباره سنگینی یه نفر رو قفسه س*ی*ن*م احساس کردم باعث شد از خواب بیدار بشم .ادم چه قدر پرو میتونه باشه که من کتک بزنه بعد شبا موقع خوابش بیاد اینجا ، اصلا چه معنی داره ؟؟؟؟

_بلندشو.....باتوام بلندشوووو.....

سرش بلند کرد و مثل بچه ها به مالوندن چشماش مشغول شد .شبا مثل بچه ها میشد روزا شبیه قاچاقچیا ، نه شبیهش نه خودش بود .

_چیه؟؟؟

شیطونه همچین میگه یه دونه از اون کشیده هایی بهش بزنم که ظهر به من زد ،گرفته راحت خوابیده بعد میگه چیه ، اخمام کشیدم توهم سعی کردم جدی حرفام بزنم .....

_اینجا اتاق خواب شما نیست که راحت لم دادن ،برین بیرون ......

_منم نگفتم که اتاق خوابه منه ....

دهنم از این پروییش باز موند و جای زخم من بود که توسط ب*و*س*ه اون کنارل*ب*م شکارشد.چشام بیشتر باز موند ، اگه جا داشت از حدقه درمیومد.ته دلم قیلی ویلی رفت ولی نباید میرفت .اصلا چرا اینکار کرد ،هول شدم با دستم محکم کنارش زدم آن از روتخت پرت شد زمین .

_اخ ،چته وحشی؟؟؟

_ب...بلند شو برو اتاقت .....

بلندشد و صاف ایستاد ، امد نزدیکم خودش خم کرد که مجبور شدم روتخت دراز بکشم ،یکی از دستاش رو تخت گذاشت و خم شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمیخواستم بزنم ،ولی حقت بود .اگه مثل ادم به حرفم گوش کنی و اینقدر فضولی نکنی کسی اسیب نمیبینه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جالبه،حقم بود چون میخواستم خوانوادم ببینم ،اصلا درک میکنی خانوادم چه قدر نگرانن؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کشید که نفس های خوشبوش به صورتم خورد ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمیتونم چیزی بگم چرا درک نمیکنی ،فعلا اینجا موندگاری...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منطقت تو حلقم ،انتظار داره چیزایی که سر در نمیارم درک کنم اما اون درک نمیکنه که خانوادم نگران منن.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمیتونم درکت کنم ، میشه بری بیرون ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره چشاش مثل روز که ازش میترسیدم شده بود .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_به جهنم که درک نمیکنی ........

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلندشد با قدم های محکم و جدی سمت در رفت و محکم در کبوند، هه عقده ای من به جهنم بقیه بیدارنشن ؟بلندشدم که در قفل کنم ولی قفلی نبود باید از خاتون کلید بگیرم البته اگه بدن ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این صبحم مثل تمام صبحای لعنتی این چندروزم شروع شد ،با این تفاوت یه زخم کنارل*ب*م ......یه دست بلوز و شلوار ست خاکستری رنگ هم رنگ چشام برداشتم پوشیدم و یه سوییشرت مشکی هم روش .اهسته از پله ها پایین رفتم مثل همیشه پشت میز صبحانه نشستم ، خاتون دستش درد نکنه یه چای مشتی به خوردمون داد که از گشنگی بیش از حد داغ داغ خوردم که زبونم سوخت .همینجوری لقمه میگرفتم که ساشا داخل آشپزخانه شد ، محل ندادم .هرچی کم تر با این قاچاقچی ها حرف میزدم بهتر بود .فقط به خاتون سلام کرد و مشغول صبحونه خوردنش شد .به درک که به من سلام نکرد انگار من مهتاج سلام کردن اونم......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_لب چطوره ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وبعد به جای زخمم رو ل*ب*م اشاره کرد ، اگه تو و داداشت بزارین بهترم میشم .خیلی خلاصه و کوتاه جوابش دادم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بهتره ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلندشد از کابینت یه استکان برداره که اداش دراوردم ،خوبه ،ن بابا چشم بسته غیب گفت .جلل خالق این داره میخنده ، از خاتون بعیده یه لبخند رو ل*ب*ش بود من نگاه میکرد .ساشا با تعجب یه نگاه به من بعد یه نگاه خاتون انداخت .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اتفاقی افتاده؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی عادی گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه چه اتفاقی قراره بیفته؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم زیاد معطل نکرد باریختن اب پرتقال تو لیوانش از اشپزخونه بیرون رفت . طاغت نیاوردم و رو کردم به خاتون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خاتون خندیدنم بلدی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_غذات بخور دختر....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه بالا انداختم و مشغول لقمه گرفتن شدم .با تشکر از جام بلندشدم که بیرون رفتنم مصادف شد امدن آشا با یه دختر سانتی ماتال ،تا حالا ندیده بودمش .واقعا برای آشا و دخترایی که راحت خودشون دراختیارش میزاشتن متاسف بودم.دوست دختر گرفتن اینم مثل لباس عوض کردن تنش شده .اول یه نگاه به صورتم وبعد جای زخمم کرد و از کنارم گذشت.از نگاه اون دختره هم خوشم نیومد ،من جاش خجالت کشیده بودم که دارو ندارش بیرون ریخته بود.نچ نچی کردم سمت تلویزیون تو سالن رفتم ،ازبیکاری که بهتر بود......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنترل محکم رو مبل کوبوندم ،صدای قهقه ی اون دختره نچسب و آشا رو مخم رژه میرفت و نمیزاشت رو فیلمم تمرکز کنم ،چرا دروغ میگی بگو دختره و آشا خوش حالنن رو اعصابته وگرنه فیلم دیدنم مگه اعصاب میخواد ؟تلویزیون خاموش کردم و شالم از حرص محکم تر به سرم پیچیدم و از پله ها بالا رفتم .اتاق آشا چند تا اتاق با من فاصله داشت ، دوباره این حس فضولیم به بقیه حسام پیروز شد و یواش یواش سمت اتاق آشا رفتم .اوه اوه وضعیت اینارو ببین دختره رو ترخدا ،پدر و مادرش چه جوری تربیتش کردن خدا می دونه . دختره یه لباس ر*ق*ص عربی تور مانند که فقط س*ی*ن*ه و ب*ا*س*ن*ش پوشونده بود،تنش کرده بودم اونم قرمز جیغ همرنگ رژ ل*ب*ش.آشا هم لبه تخت تکیه داده بود و چندتا از دگمه های بالای لباسش باز بود .دختره با عشوه رفت سمت نوار که من ادای اوق زدن دراوردم .اهنگ پلی کردو شروع کرد به ر*ق*صیدن .دهنم از حیرت باز مونده بود ،بابا این چه هلوییه ؟؟؟کفم برید .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی آشا خیلی ریلکس و همراه اخم کوچیکش به این جیگر زل زده بود ،بابا یه حرکتی ،یه چیزی من جات دلم رفت ،ببند دهنت بابا این بیخیال شده تو ول کن نیستی؟؟؟همراه با عشوه گری لیوان شراب روسرش گذاشت که دمش گرم اروم منم شنید ،یواش یواش امد سمت آشا و همراه با ر*ق*ص لیوان شراب تو دهن آشا خالی کرد،روش خیمه زد. دستم اوردم بالا دوتا لبه ی دستم گاز گرفتم ،دخترا چه بی حیاشدن .صد رحمت به خودم ،از جلوی در اروم اروم کنار رفتم و تو اتاق خودم پناه بردم .نمیدونم چرا بی دلیل رو ل*ب*م ین لبخند تلخ نشست من اینجا جز میزدم این اقایون مشغول عشق و حال....هه......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قسمت هفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلیدی که با هزار بدبختی از ساشا و خاتون گرفته بودم تو قفل کردم و دربستم .به قول ساشا بهم لطف کردن بود ولی نمیگفت حق طبیعیمه با این همه مرد غریبه چطور دربازباشه ؟البته موندم چه جوری راضی شدن،شاید چون فهمیدن راه فراری ندارم ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیخیال شونه بالا انداختم و شالم از سرم دراوردم وزیر پتو خزیدم . اولین روزا چندشم میشد ،نمیدونستم تمیزه ؟کثیفه؟ولی الان خداروشکر خاتون به کارا رسیدگی میکرد.چند ثانیه گذشت که با بالاو پایین کردن دستگیره درقل*ب*م چندثانیه ازترس نزد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا دیگه در برای من قفل میکنی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی جاش نبود بگم رودل نکنی اقا؟؟؟نمیدونم چرا با فهمیدن اینکه آشا پشت دره و کاری نمیتونه بکنه جرعتم بیشتر شد و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عشق وحالت کردی امدی اینجا چیکار ؟برو به همون جیگرت بچسب‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از گفتن است حرف محکم با دوتا دست به ل*ب*م کوبیدم ‌.اخه این چه حرفی بود گفتم ؟نمیکه تو از کجا میدونی بعد میزنه این ور صورتتم مثل اینورت میکنه؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بگو حسودیت شده توهم ساپورتت کنم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقیح ....مرتیکه وقیح ......دندونام از حرص فشار دادم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_همه مثل شما و اون جیگرتون نیستن اقاااااا....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اقا اخر جملم کشیدم ،از روی مسخره کردن که همه اقا صدا میکردنش.اونم فهمید و محکم با مشت به در کوبید که صدای جیغ خفه من بلندشد.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فردا که میای بیرون .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابش ندادم که بیخیال بشه بره ولی....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولی اگه الان باز کنی کاریت ندارم.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم جوابش ندادم که زمزمش به سختی شنیدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باز کن.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم سوخت ولی من اسباب استفاده کسی نیستم و معنی نداره که بزارم داخل بشه.....دراخر مشت محکمش به درو با گفتن لعنتی دورشد.همونجوری روتخت افتادم و تا خود صبح خوابم نبرد......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیخیال خوابیدن صبح زود امدم به خاتون کمک کنم ،میدونستم الان خوابم نبرده بعداظهر از بی خوابی ولو میشم ولی خوب چیکار کنم دست خودم نبود تقصیر این پسره (آشا)بود که نتونستم بخوابم .خاتونم از اون جدیت و سختی اولین روزاش درامده بود و میشد یه کم باهاش حرف زد . اینجور که فهمیدم با شوهر خدابیامرزش از اول برای خانواده آشا اینا کار میکردم ،چندسال پیش تو یه سانحه ساشا و آشا خانوادشون از دست میدن ،دلم سوخت شاید اگه هنوز خانوادشون داشتن به راه خلاف کشیده نمیشدن و اینم فهمیدم که آشا سه سال از ساشا بزرگتره. آشا سی سالشه و ساشابیست وهفت سالش......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو صندلی نشسته بودم ازسوپ خوشمزه ای که هراه خاتون درست کرده بودیم میخوردم. آشا داخل شد و ناخوداگاه عضلات منم منقبض،اروم سلام دادم و مشول خوردن ادامه سوپم شدم. از خودم عصبانی شدم که اینجوری هول کردم ،من کار اشتباهی نکردم که باباش بترسم ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آشا هم مثل من ازاون سوپ میخورد و زل زده بود به من ،زیر نگاش معذب بودم ولی چاره ای نداشتم .خاتون با گفتن نوش جون به اقاشون از آشپزخانه بیرون رفت.آشا کف دستش به سمت من کشید که متعجب کف دستش نگاه کردم و بعد چشاش.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کلید.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمام رفت تو هم ،یعنی چیزی به اسم حریم حالیش نمیشه؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اما من اونجوری راحت نیستم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کسی دباره راحتی تو نظر نخواست گفتم کلید.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمام بیشتر توهم کردم و امدم جوابش بدم که پیش دستی کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_انگار خانوم یادشون رفته که اسیرن....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندبودکه به لباس نشست و بغض تو گلوی من.....بتازون اقا آشا نوبت منم میشه ،اون موقعست که من پوزخند میزنم و توگریه.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نشنیدی؟؟؟لازمه چندبار دیگه تکرار کنم ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغضم پس زدم ،سعی کردم باصدای محکم جوابش بدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من از اقاساشا اجازه گرفتم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش کمی از حد معمول بالاتر رفت ، انگار دیشب بد سوخته بود که اینجوری داشت عقده خالی میکرد....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اقای این خونه منم ،منم که تصمیم میگیرم ،سگم نکن پریسا کلید برو بیار......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هه ، من کاریت ندارم این خودتی که به تقی و توقی نخورده سگ میشی. برای جلوگیر ی ازسگ شدن اقا رفتم کلید اوردم جلوش گذاشتم و از اشپزخونه بیرون رفتم اما قبل رفتم حرف نمیزدم میمردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_به مظلوم ظلم کردن هنر نیست....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اشپزخونه زدم بیرون و اون یه قطره اشک سمج از رو گونم پاک کردم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو سالن بی هدف قدم میزدم که از پنجره ماشین سردارو اون پسره نچسب صدرا بود فک کنم ،اره صدرا از راه رسید.همینجوری مشغول دید زدن اینا بودم که فریاد آشا باعث شد از جا بپرم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پریسا تو اتاقت.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر کردم من کاری کردم که این دوباره این جوری شده ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_به خدا من کاری نکردم.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی داری بلغور میکنی بدو اتاقت.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه صبرنکردم ،فوری از پله ها بالا امدم . یعنی چیشده بود که آشا اینقدر پریشونه؟خداکنه دوباره تیراندازی نشه ،این دفعه دیگه از ترس سکته میکنم.صداهای پایین دلشوره به دلم انداخته ، میخواستم برم فضولی ولی چون اوضاع نامناسب بود ترجیح دادم حرف آشا گوش کنم تو اتاق بمونم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دراتاق بازشد و یکی از محافظا داخل شد ،دست من گرفت و پایین برد .بین راه هرچی گفتم آشا گفته بمونم تو اتاق گوش نکرد که نکرد.نگاه خیره همه رو من بود اب دهنم قورت دادم بیشتر تو خودم فرو رفتم .عوضئ اونقدر یهویی امد تو اتاق که نتونستم شالم سرم بزارم ،موهای ل*خ*تم وحشیانه دورم ریخته بودن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(سردار):_پس من اینو میبرم ،تا یه مدت آبا از اسیاب بیفته ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این الان چی گفت ؟؟من داره میگه ؟؟؟خدایا چه بلایی قراره سرم بیاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(آشا):_نمیشه ، بزاریم بمونه من خودم به بقیه کارا رسیدگی میکنم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ای ای امدی نسازیا ،اینجوری کلامون میره توهم مگه میخوام بخورمش که اینجوری میکنی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوری نگام کرد که تا ته استخونم نفوذ کرد ، آشا نزار ببرنم ترخداقبول نکن....کلافگی از نگاش معلوم بود .لعنتی داری به چی فکر میکنی ،مگه نگفتی نمیخوای بهم آسیبی برسه خوب پس چرا داری فکر میکنی؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باش اروم آشا که شنیدم دست و پام شل شد و نزدیک بود به زمین بخورم که دستای ساشا به دادم رسید .نگاه التماس وارم به ساشا دوختم بلکه اون دلش به رحم بیاد ولی اونم به مستقیم زل زده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(آشا):_فقط قول بدین تا بیام دنبالش سالم میمونه.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا این دختره گروگان برات مهم شده ؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آشا کلافه دستی به سرش کشید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سردار دیگه دارین زیادی دخالت میکنین و اینم میدونین من خوشم نمیاد توکارام دخالت بشه .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سردار از طرز حرف زدن آشا خوشش نیومدو اخماش کشید توهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خیل خوب داری زیادی بزرگش میکنی، صدرا بیارش....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاخکما فعال شد ،جدی جدی دارن من میبرن ،اگه برم معلوم نیست باوجود اینا چه بلایی سرم میاد ،هرچند که قول دادن ولی قول قاچاقچی ها چه به قول ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست صدرا به دستم نشست دیگه حالم دست خودم نبود ،جیغم هوا رفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آشاااااا ترخدا نزار ببرنم ،نامرررررد تو قول دادی....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین بار بود که اسمش صدا میزدم .ناراحتی تو چهرش میدیدم ولی من این ناراحتی نمیخواستم ،میخواستم نزاره من ببرن .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولم کن ،اون دست کثیفت از دستم بردار،مگه با تونیستم آشغا....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کشیده ای که به گوشم خورد بقیه حرفم تو گلوم خفه شد ،صدرا تو گوشم زد ،دست آشا امد که کمکم کنه ولی وسطای راه متوقف شدومشت شد .یه پوزخند نشست گوشه ل*ب*م هنوز زخم اینورم درست نشده بود که این جایگزینش شد....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببرش....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرف سردار دوباره صدرا من کشوند که دیدم از دستش دراوردم بدون نگاه کردن به ساشا و آشا از ویلا خارج شدم . بسه هرچه قدر تحقیر شدم ،دیگه کمک نمیخوام نه از این قاچاقچیایی که دل ندارن .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ماشین پیاده شدیم دست صدراامد به دستم بخوره که دوباره دستش پس زدم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چته حالا رم میکنی ،ریلکس صاحابت زود میاد دنبالت ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض بود که بیخ گلوم چسبید ،میتونستم جوابش بدم ،جوابشم این بود که شما قاچاقچیا صاحاب دارین نه ما ادمای معمولی ولی.....ولی جوابم تودهنی بود یا به چیزی بدتر .فکرشم نمیکردم که یه روز اون دختر حاضر جواب مجبور بشه درمقابل تحقرا و توهینای این ادما سکوت کنه.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جای این دختره کجاست بابا؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمیدونم ،یه اتاق براش پیدا کن دیگه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اتاق خودم چطوره ؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مسخره بازیت تموم کن ،مگه نشنیدی آشا چی گفت....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه بقیه حرفاشون نشنیدم ،اون گفت اتاقم و ندید که چه جوری من لرزیدم ،گفت اتاقم و ندید چه جوری تو خودم جمع شدم،ندید که چیزی درون قل*ب*م ریخت......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه اتاق از اتاق قبلیم کوچیکتر به من دادن ،لبه تخت نشستم از همونجا به اینه زل زدم . دختره تو آینه یه خورده برام غریبه بود ،شکلش میگم.موهام شلاقی دورم ریخته بودن،خون کنار ل*ب*م خشک شده بود و رنگم پریده و چشام .....ازهمه غریبه تر ،ترس ،کینه ،ناراحتی توشون موج میزد.....بلندشدم و اشکایی که تو چشام جمع شده بودو پاک کردم یاد حرف مامانم افتادم که وقتی مهد کودک میرفتم خوردم زمین وبقیه خندیدن و من شروع کردم به گریه کردن ،بچه ها دلشون سوخت و من گریه کردم به خاطره ترحم بچه ها به خودم. مامانم گفت تو با گریه کردن به خودت با عث ترحم اونا شدی، این جملش شد ملکه ذهنم ،پس الانم میتونم ....اره من پریسام میتونم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تو اتاق یه دونه دستمال کاغذی برداشتم سمت دستشویی رفتم ،اول موهام بالای سرم با موهای خودم گره زدم و بعد دستمال خیس کردم مشغول پاک کردن خون خشک شده ل*ب*م شدم .تاشب اتفاق خاصی نیفتاد و من روتخت به دیوار جلوم نگاه دوخته بودم .یه نفر بدون درباز کردن داخل اتاق شد که فهمیدم محافظه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برای شام باید بیای پایین ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمیخورم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی تفاوت بیرون رفت و در بست . پایین نرفتم نه اینکه گشنم نبودا په اتفاقا من تحمل گشنگی ندارم ولی خواستم لج کنم با خودم ،با اون پایینیا،باهمه.....درباز شد و ایندفعه صدرا دست به سینه داخل شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمیخوای که جنازت تحویل آشا بدم ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمام که از وقت امدن صدرا توهم کشیدن بودم و بیشتر توهم کشیدم وجوابش ندادم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوشگله البته الان همچینم خوشگل نیستی، لالی؟؟؟؟اخه لالم نیستی جیغ جیغاتم شنیدم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندونام بیشتر به هم فشاردادم تا با حرف زدن کار دست خودم ندم.امدم جلو خواست به زخم کنار ل*ب*م دست بزنه که ازش چندشم شد و روم برگردوندم‌. یقم گرفت تو دستش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دفعه اخرته از من رو برمیگردونیا (سرم کشید جلو و دم گوشم حرفش ادامه داد)اون موقعس که وحشی میشم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسافت ،اشغال ....از لحن صداش متنفرم ،از همه چی این پدرو پسر ،لحن ساشا و آشا اذیتم نکرد ولی این نفرت انگیزه ،متنفرم ازش،متنفر.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولم کرد خودشم رفت روی یکی از صندلیا نشست ،منم همونجا روتخت ولو شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_احمد ،احمد کجایی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله اقا....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اون لباس از پایین بیار....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله اقا....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو تمام مدتی که طول کشید اون لباس لعنتی بیاره نگاه خیره صدرا اذیتم میکرد و من نمیتونستم چیزی بگم چون فقط یه اسیر بودم.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس قرمز جیغ زنونه که به زحمت تا رون پای ادم میرسید و از پشتم تا کمرم چیزی نداشت به سمت صورتم پرت کرد.متعجب لباس از صورتم برداشتم نگاش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_امشب اینجا مهمونیه و توهم باید تو مهمونی شرکت کنی....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشام داشت از کاسه درمیمومد،من تو مهمونی این قاچاقچیا شرکت کنم ؟اونم با این لباس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دلیلی نمیبینم بخوام تو این مهمونی ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هی دخترجون دلیل بی دلیلش بابام میگه ،برای خودمم سواله چرا ازت خواسته؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این لباسم دستور پدرتونه ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اره....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خیل خوب پس من با خودشون حرف میزنم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امدم از کنارش رد بشم که مثل وحشیا دستم کشید و روتخت پرتم کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بازخواست چیوداری ازمن میکنی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم و جدی زل زدم تو چشاش :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حتی اگه من بکشی من با این لباس جلو شماها مانور نمیدم... ‌‌

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بامکث چندثانیه ای ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_راه های بهتری برای مجبور کردند هست ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اونوقت باید به آشا جواب پس بدی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونم چرا از اون استفاده کردم ولی برای محافظت از جونم تنها کاریه که میتونستم بکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_لباست عوض میکنم شب بهت میدم ولی یه چیزی زیاد به آشا اعتماد نکن استفادش که ازت ببره مثل بقیه بیخیالت میشه ،دوست دختراش که دیدی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابش ندادم ، گزاشتم فکر کنه آشا ازم استفاده میکنه ،اونم میل خودت حالا چند درجه بهتر.واقعا آشا مثل صدرا بود ؟؟؟اونقدر فکرم درگیر بود که نفهمیدم صدرا کی از اتاق بیرون رفت ،خسته رو تخت دراز کشیدم و به اینده نامعلومم فکر کردم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به لباسی که تازه اوردن نگاه میکردم ،خدایی خیلی خوشگل بود ،لباس طلایی رنگ با اکلیلای نقره ای که دنباله های لباس رو زمین کشیده میشد و استینای چسبون بلند.تن خوره خودمه ، بالاخره این قاچاقچیا به درد به چیزی خوردن......بلندشدم لباس تنم کردم ،هنوزم برام سواله که چرا ازم خواستن تو این مهمونی شرکت کنم .واااااای خدا همچین لباسی تو خوابم نمی دیدم ،خیلی به پوستم میومد.جلوی آینه از هرنوع لوازم آرایشی که میخواستی بود یه رژ طلایی رنگ انتخاب کردم وزدم ،با کرم پودر کبودیام پوشوندم و سایه مسی رنگ به چشام کشیدم ،زیرشونم یه خط چشم .خوب،همه چی تکمیله ،حالا خوبه نمیخواستم مهمونی برم ،از تنها نشستن تو اتاق که بهتره .موهام ازادانه رو شونم رها کردم و پایین رفتم .بوی عطرتلخ و سیگار قاطی شده بود. از بوش خوشم امد،از پله ها که پایین امدم نگاه هیز مردارو که دیدم از امدنم پشیمون شدم ،اصلا ای کاش بقچه پیچ میومدم،ازبین این همه نگاه های نا اشنا و کثیف نگاه آشا و ساشا به خودم تشخیص دادم ،بعد از اون رفتار اخرشون دیگه نمیخواستم ببینمشون .رفتم یه گوشه نشستم ،تو دلم گفتم حتما از قیافم تعریف میکنن ولی به ثانیه نکشید که جفتشون داغ کردن و آشا باقدم های سری سمت سرداررفت.واااا معلوم نیست اینجا چه خبره ،دستی به کمرم رسید که تمام موهای داشته و نداشته تو تنم سیخ شد ،فوری خودم جل کشیدم به صاحاب اون دستا که کسی جز صدرا نبود اخم کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اروم لیدی ،ریلکس ریلکس.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمام بیشتر توهم کشیدم و جوابش ندادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تنهایی خوش میگذره؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه خونم به جوش امد و نتونستم جلوی زبونم بگیرم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یعنی متوجه نمیشی نمیخوام باهات حرف بزنم ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ای کرد که با چندش روم برنگردوندم و ساشا دیدم دست به جیب به من و صدرا نگاه میکنه.زمزمه ی صدرا کنار گوشم شنیدم :_خوب شکارنا ازدستت...عقب نکشیدم ،شاید برای اذیت کردن ساشا برای اذیت کردن خودم که اونجوری ازشون کمک خواستم و ولم کردن .ساشا اخماش بیشتر توهم کشید با تکون دادن سرش روش اونور کرد .همنجوری سرم چرخوندم سمت صدرا که حالا فاصله صورتش با صورتم چند سانت بود از بین دندونای چفت شدم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خودت به من نچسبون ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اووووف ریلکس بابا پس فردا مجبوری به یه نفر دیگه بچسبی .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیج نگاش کردم که با گفتن بیخیال ازمن دورشد ،منظورش از این حرف چی بود ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از یه جانشستن و نگاه های خیره مردای جمع خسته شدم ،بلندشدم اروم سمت دستشویی رفتم .یه نگاه به آینه کردم و دستم الکی یه دور با آب و صابون شستم ،از دستشویی که بیرون امدم دستی سمت دهنم رفت و ضربان قلب منم بالا رفت.دستم به دستش چنگ زدم که برنگردوندم و محکم به دیوار کبوندم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_با چه اجازه ای اونم با این لباس پاشدی تو این مهمونی امدی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی دیدم آشاس ترسم از بین رفت و پرو زل زدم تو چهرش:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از اونجایی که شما من به یه نفر دیگه بخشیدین فکر نکنم دیگه بهذون مربوط باشه ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داری لج میکنی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بازم فکر نمی کنم بهتون مربوط باشه ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_د اخه لعنتی اگه بدونی اونا .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش با امدن سردار ناتمام موند و بعد ل*ب*ش بود که رو ل*ب*ا*م گذاشته شد ،چشام از تعجب باز مونده بود و کل بدنم خشک شد . نمیب*و*سید فقط ل*ب*ش فشار میداد،با سرفه ی سردار مثلا به خودش امد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عه سردار کی امدین ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مشغول بودی نفهمیدی، خوب گیر دادی به اینا.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این به درخت میگن یارو بلدم نیست حرف بزنه ،نمیدونم از زندگیش چی فهمیده ؟آشا لبخند مصنوعی زد که فقط من فهمیدم مصنوعی بودنش ... باسردار به سمت سالن رفتن لحظه اخریه نگاه به من کرد و دور ل*ب*ش از هیچ پاک کرد ولی من همچنان خشک شده سرجام ایستاده بودم .به خودم امدم یه دست به ل*ب*م کشیدم ،آشا من ب*و*سید؟؟؟احمق نشو پریسا آشا نمیخواست بفهمه تو با سردار حرف میزنی ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قسمت هشتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهمونی لعنتی هم تموم شد ،اگه نگاه های هیز و اذیتای صدرا فاکتور بگیریم درکل مهمونی خوبی بود .تا اخرشب دیگه ساشا و آشا به من نزدیک نشدن اما یه حسی بهم میگفت که مراقبمن ،نمیدونم چرا ولی این حس داشتم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس تا کردم به سمت اتاق صدرا به راه افتادم ،استفادم که کردم بهتره دیگه لباس پس بدم ،دستم اوردم بالا که در بزنم صدایی متوقفم کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوب کدومشون خوششون امد از این دختره ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا گیردادیا بزار بمونه دیگه .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بس کن این دختره خیلی چیزا از ما میدونه به نفعمونه که بفروشیمش اینجوری هم پول خوبی گیرمون میاد .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آشا چی میدونه ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اونم کنار میاد....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس از دستم افتاد ، وانستادم بقیه حرفش بشنوم عین یه تیکه رباط به سمت اتاقم رفتم .سرم سنگین شده بود ،انگار هرچی خون تو بدنم بود تو سرم جمع شد نه من نمیزارم من بفروشن ،حتی .....حتی اگه به قیمت مرگم تموم بشه.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مغزم کار نمیکرد بدون اینکه بفهمم چیکارمیکنم یه مشت به آینه زدم که خون از کنار دستم جاری شد ،شیشه تو دستم گرفتم .میترسیدم خیلیم میترسیدم که رگم بزنم ولی وقتی یاد اینکه بلایی بدتر قراره سرم بیاد باعث شد محکم شیشه رو دستم بکشم و دراخر بازشدن در و سیاهی مطلق بود که نصیبم شد ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اروم اروم پلکام از هم باز کردم ، با نورشدیدی که مستقیم به چشم میخورد دستم بالا اوردم که از درد اخ بلندی گفتم و دستم دوباره سرجاش افتاد.نگاه به مچم کردم کن باند سفید روش خودنمایی می کرد ،کم کم همه چی یادم امدو بغض کردم . نه ......نه ......خدایا من چرا زندم ؟؟چرا نجاتم دادی؟؟؟میدونم خودکشی گ*ن*ا*هه ولی .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بازشدن در حرفم نصفه موند و ساشا داخل شد .تازه به اتاق دقت کردم ویلای صدرا اینا نبودم ،یعنی امکان داره نجات پیدا کرده باشم ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فکر نمیکردم ایپقدر احمق باشی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی تو اتاق برداشت و دست به سینه نشست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اسمش بزار احمقیت،ترجیح میدم بمیرم تا بفروشنم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه ای تعجب تو نگاش موگ میزد ولی بعد قیافش عادی شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از کجا فهمیدی؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پشت در صداشون شنیدم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پس بازم فضولی کردی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اسمش هرچی میزاری بزار.......من کی نجات داد؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شانس اوردی دختر ناشیانه رگت زده بودی وگرنه الان حلوات باید میخوردیم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای تاثیر حرفاش چند ثانیه مکث کرد که بی تفاوت نگاش کردم ،اون قدر بی تفاوت که یعنی حرفات بی ارزشن .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چون نمیتونیم بیمارستان ببریمت صدرا زنگ زد یه نفر از اشناهاشون امدن معاینت کردن فقط نفهمیدم آشا از کجا فهمید امد دنبالت دیگه نزاشت اونجا بمونی تو بی هوشی اوردت اینجا.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم اهسته به معنی فهمیدن تکون دادم ،ساشا این دفعه امد روتخت کنارم نشست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا تمومش نمیکنین ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میگ چرا تمومش نمیکنین ؟اگه قراره من بکشین خوب بکشین اگه نه پس چرا ول نمیکنین ؟چرا این دست اون دست میکنین ؟چرا من به هم پاس میدین ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بزار آشا بیاد بهتره که همه چی بهت توضیح بدین اینجوری هم کارارو خراب تر نمیکنی هم جونت به خطر نمیندازی دیگه وقتشه که بدونی.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلندشد از اتاق رفت بیرون ،یعنی قراربود چه چیزایی بدونم ؟؟؟؟خداکنه حداقل از این بلاتکلیفی نجات پیدا کنم،با یه پوف مچ دست زخمیم دستم گرفتم شروع کردم اروم مالش دادن......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم از موقعی که رگم زده بودم بیشتر درد میکرد و به سختی غذایی رو که خاتون برام اورده بود میخوردم .هنوزم تو کف اون ب*و*سه ام که خاتون رو پیشونیم نشوند و زیر لب خداروشکر زمزمه کرد.بالاخره تونستم اینم راش بیارم ،بعد از گفتن این حرفم لبخند رو ل*ب*م نشست که با بازشدن در و امدن آشا سری لبخندم خوردم و به حالت قبلیم نشستم.دست به جیب با اون شلوار کتون خاکستریش تکیش به چارچوب در داد به من خیره شد.بی توجه به اون مشغول خوردن بقیه اون خورشت آلو خوشمزه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_احمق تر از تو دختر ندیدم......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پوزخندم مطمینم که شنید ولی همچنان خونسرد بود،نمردیم چهره خونسرداین اقا هم دیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دستت چطوره؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم؟قاشق تو ظرف انداختم و به دستم خیره شدم ،دستم خوبه میخوای ازقل*ب*مم بگم بعد از شنیدن فروختنم؟؟؟؟پوفی کردم موهام که رو صورتم ریخته بود ،پشت گوشم فرستادم . یادم باشه اولین فرصت شالم سر کنم دیگه دارم خیلی بی بندوبار میشم جلو این ادما......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_زبونتم با تیغ زدی نمیتونی حرف بزنی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی اصلا احساس عذاب وجدان ندارن اینجور ادما؟؟؟امد کنارم رو تخت نشست و مچ باندپیچی شدم تو دستش گرفت‌. میخواستم مچم از دستش دربیارم از اونجایی که دستم حسابی درد میکرد قدرت اون نداشتم که دیدم از دستش بیرون بیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمیخواستم چیزی بهت بگم نه تا وقتی که اوضاع درست نشده ولی مجبورم ،نمیخوام یه ادم بی گ*ن*ا*ه دیگه اسیب ببینه....(یه نفس عمیق)ساشا پلیسه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انچنان گردنم بالا اوردم که صدای قریچش شنیدم و از درد اخی گفتم ولی اون قدر شوک حرفش زیاد بود که بی توجه به درد گردنم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بالاخره خانوم زبون باز کردن ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه نگاش کردم که یعنی حرفت ادامه بده .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ما دنبال یه باند بزرگ قاچاق ادم هستیم ،الان چند ساله که من و ساشا دنبال این پرونده ایم ،داداش من تکواندوکارو پلیس مخفی برای همین کم کسی میشناستش و من ،یکی از مربیای تکواندو هستم .برای کمک به ساشا و چون هیچ کس من نمیشناخت وارد این بازی شدم .حدود سه سال پیش ،اگه تو یه دختر فضول اون روز مزاحم کار ما نمیشدی الان این سردار اینقدر به من شک نمیکرد و ما به رییس اصلی میرسوند.......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهن من میگی جا داشت از این بیشتر وا میشد ،یعنی چی ؟یعنی این همه وقت من اینارو بدون دلیل فوش دادم؟ یعنی اینا این همه وقت بی خود با من مثل جلادا رفتارمیکردن ؟؟؟؟؟حالا که فهمیده بودم اینا قاچاقچی نیستن ،نمیتونن به من اسیب برسونن صدام دادم تو گلوم داد زدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پس شما غلط میکنین من .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری خم شد روم دستش گذاشت تو دهنم و من خوابوند رو تخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ساکت شو ،هیچ کس حتی محافظا نمیدونن ما پلیسیم ،پشیمونم نکن از اینکه بهت گفتم.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی مطمین شد داد نمیزنم دستش از دهنم برداشت ولی از روم بلند نشد ،منم ارومتر ولی با حرص ادامه دادم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اصلا میفهمیم با من چیکار کردین؟میدونین خانوادم درچه حالی هستن ؟اصلا.....اصلا شاید من میمردم (بغض تو صدام پس زدم)شما از اون قاچاقچیا هم بدترین ......بدترین ..‌....خدالعنتتون کنه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه از روم بلندشد ،تکون نخوردم به سقف خیره شدم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پریسا میفهمی مجبور بودم یعنی چی؟؟؟ نمیتونم ریسک کنم ،نمیتونستم ....اونجوری هم خانودت تو خطر بودن ،هم تویی که دست ما بودی .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه نگام از سقف بردارم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برو بیرون .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزاشتم ادامه بده ،این دفعه سرم برگردوندم نگاش کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اسیرت که نیستم ......هستم ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخماش توهم رفت ،دیگه ترسناک نبود ،دیگه اون زخم رو پیشونیش برام ترسناک نبود.........

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از درد دستم از خواب بلندشدم ،ساعت رو دیوار عدد۴نشون میداد . قرص رو میزو همراه با یه لیوان آب خوردم ‌،بلکه دردم کمتربشه . این مسکنام بدجوری بی حالم کرده بود.بلندشدم سمت حموم رفتم تا ازبوم خفه نشم .اول یه مشمبا به سختی تو دست زخمیم کردم و بستم بعد تک تک لباسام دراوردم زیر دوش رفتم ‌. خنکی آب حالم جا اورد ،همیشه از بچگی عاشق آب بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو حموم چیکار میکنی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای آشا پشت در یه لحظه باعث ترسیدنم شد ،خداروشکر در قفل کرده بودم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_امدم آب بازی کنم یاد بچگیام افتادم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_زبونم که دراوردی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای حرص دارش باعث شد لبخند به ل*ب*م بیاد ولی با مشتی که به در زد از ترس به دیوار سرد اتاق چسبیدم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بیرون که میای....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فقط بلدی تهدید کنی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی نشنیدم ،برای چند ثانیه فقط صدای اب بود که میومد،به در نزدیک شدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_رفتی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_واسه چی امدی حموم ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه از سوال تکراریش جوابش دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوب امدم حموم دیگه اینم سواله؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_منظورم اینه که با این دست زخمیت واسه چی الان امدی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگران دست من بود؟دستی که یکی از دلیلاش برای زدن رگم خودش بود؟سرمای آب بالاخره رو منم تثیر گذاشت و لحنم سرد شد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دستم بستم حالاهم اگه سوالت تموم شد برو....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فشار آب زیاد کردم که صداش نشنوم ،اونم چیزی نگفت و انگار رفت. با بغض و حرص مشغول شستن خودم شدم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخیشی گفتم و با همون مهای خیس رو تخت ولو شدم ، شروع کردم اروم مالوندن جای رگم .صدای ماشین شنیدم و از جام بلندشدم پشت پنجره رفتم .با دیدن سردار بدنم شروع به لرزیدن کرد ‌،نکنه آشا من تحویل این روانی بدن ؟؟؟نه ، مگه خودت نشنیدی اینا پلیسن،شاید دروغ گفته باشن .فوری از در اتاق زدم بیرون و اروم اروم چندتا پله پایین رفتم از همونجا به حرفاشون گوش کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه عجب سردار از اینورا .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ما که میایم از تو خبری نیست....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خبر ؟والله خبر که هست شما چند وقتی افتادین سر لج ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میدونی که آشا باید محکم کاری کنیم ......حال دختره چطوره؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره تنم به لرز افتاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبه .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میخوای نگهش داری؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سردار چرا گیر دادی به این دختره ،شما فکر کن فروختیش من خودم میخرمش.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پس برای خودت میخوایش؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو فکر کن اره .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمیدونم این دختره چی داره که تو پسرم گیر دادین بهش؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پسرتون نمیدونم فعلا که مال منه و خوشم نمیاد که کسی به مال من چشم داشته باشه......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جام بلندشدم به سمت اتاقم رفتم ،منی که برای فضولی هرکاری میکردم دیگه حاضر نبودم اونجا بشینم اون صحبت های نفرت اورشون بشنوم . ته دلم خوش حال بودم که حداقل جام پیش آشا امنه ،شاید چون پلیس بودن یا شاید .........

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونم تو تنهاییت جایی واسه من هست یا نه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میون ما یه دیواره ،بگو میشه شکست یانه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی هرساعت و هروز،توی هرروزه هر هفته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو آتیشی به پا کردی که دودش تو چشم رفته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیالت تخته از اینکه تو فکرم جزتو هیچکس نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واسه فهمیدن دردم سکوت هرشبم بس نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل کاب*و*س میمونه ،همه شب های بی خوابی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه سخته نیستی و دیگه کنار هم نمیخوابیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باهمه ی سختیام ،چیزی توی زندگیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غیرنبودن تو من نشکسته .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه ی کوچه هایی که بی تو پا میزارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی وقته واسه من مثل بن بسته .......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معلوم نیست کی باز بهش جواب رد داده که اقا زده کانال غم ولی عجب اهنگیم گذاشته ،تو اتاق واسه خودم زمزمه میکردم که صدا قطع شد . یعنی چشم ندارن از اهنگشونم یه ذره گوش کنم ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روتخت بلندشدم ،قلنج های بدنم شکوندم از پله ها پایین رفتم ،سرم گردوندم کسی تو سالن نبود ‌‌.فقط یه لیوان و*ی*س*ک*ی رو میز بود ،البته حدس میزدم که و*ی*س*ک*ی باشه وگرنه من چه به شناختن نوع ش*ر*ا*ب......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوچ نوچ زیر لب گفتم ،پلیسای مملکت مارونگاه کن ترخدا ،آشا که پلیس نیست جوگیر میشی ،هرچی ساشا که هست بالاخره اینم داداششه ،یعنی قانع شدم چون این داداشش پلیسه نباید این یکیم بخوره.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم که برم س*ی*ن*ه به س*ی*ن*ه ساشا برخورد کردم با نفرت خودم عقب کشیدم که با تعجب نگام کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چته ؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا نمیدونست چمه؟؟؟الان به خاطره ایناس که خانوادم دارن زجر میکشن ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کنارش گذشتم که دستم متوقف شد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولم کن .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبه ،بلبل زبون شدی بعد شنیدن بعضی حرفا(اشاره کرد به موضوع پلیس بودنش).......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_معلومه این رفتار یعنی چی ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مطمینی میخوای همین جا بگم چرا سگ شدم (اشاره کردم به محافظا)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اشاره سرش دوتا محافظی که دم در ویلا ته سالن ایستاده بودن رفتن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا بگو ببینم خانم چشونه ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بیگ لایک اقا پلیسه (چشاش گردکرد که یعنی چرا این کلمه گفتم ،حالا خوبه اروم حرف میزدم )یعنی من میمردمم شما همچنان به ماموریتتون ادامه میدادین یا اینکه اصلا خودکشی نمیکردم میزاشتین بفروشنمم؟؟؟(میخواست حرف بزنه که نزاشتم )اصلا من بیخیال ،من به درک میدونی الان خانوادم درچه حالین ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش بلندشد و یه قدم نزدیک تر امد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میزاری حرف بزنم یا یه نفس خودت ادامه میدی ؟نمیخوای قضیه خودت یه ذره گردن بگیری ؟اگه الان فضولی نمیکردی نه برنامه چندسال تلاش ما بهم میخورد نه تو الان تو این مخمصه بودی.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گوش کن .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه تو گوش کن ،میتونی به ما کمک کنی زودتر همه چی برملا بشه توهم صحیح و سالم به خانوادت برسی یا اینکه لج کنی قضیه بدتر از این کنی ،بابت خانوادم اگه یه ذره بشینی فکر کنی ما چاره دیگه ای برای حفاظت از خانوادت نداشتیم .......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موندم جوابش چی بدم ،از یه طرف حق به اونا میدادم از یه طرف حق به خودم ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بشین منطقی فکر کن جوابت بهم بگو.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشتش کرد و به سمت پله ها رفت . تازه تونستم آشا که خونسرد به دیوار دست به سینه تکیه داده بود ببینم ،امد جلو لیوان ش*ر*ا*ب*ش برداشت به معنی سلامتی به سمت من بالا برد .سرم تکون دادم از سالن بیرون رفتم ........

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قسمت نهم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکرام کرده بودم باید کمک میکردم ،خیلی دلم میخواست لج کنم وجفتشون بسوزونم ولی این بازی نیست ،زندگیه ،زندگی هم شوخی بردار نیست ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دم در اتاق ساشا یه نفس عمیق کشیدم و در زدم و با گفتن بیا تو داخل شدم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوب تصمیت گرفتی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا نوک زبونم امد بگم نه ولیٔ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اره من هستم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبه ،بشین تا برات بگم باید چیکار کنی.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو کاناپه کنارش نشستم و به حرفای ساشا با دقت گوش کردم ،برای بعضی از ماموریت ها ممکنه ازم استفاده کنن،من سختیای زیادی به خاطره شغلم کشیدم پس از پس این یکیم برمیام .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شام همچنان به تنهایی با خاتون تو سکوت صرف شد ، این خاتونم برا خودش پلیسیه هاااا ، میدونست اینا چیکار ن نم پس نداد ،یادم باشه تو اولین فرصت درمورد خانواده این دوتا داداش کسب اطلاعات کنم .سرم اوردم بالا مثلا روبه خدا گفتم :فقط یه کوچولو........

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در باز کردم و با چشای گرد شده به صحنه روبه رو خیره شدم ،آشا چرا رو تخت من ولو شده بود ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الو.....هی.....برای چی اینجا خوابیدی؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکونی خورد و سرش برگردوند ولی چشاش باز نکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باتوام...... ای بابا ....‌بلندشو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک تر رفتم و شروع کردم به تکون دادنش ،که ناگهانی دستم گرفت و به سمت خودش پرت شدم .دهنش بوی الکل میداد.با حرص غریدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوب اون کوفتی نخور که که الان نشناسی کجایی.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو اتاق شخصی به اسم پریسام درست گفتم ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درد درست گفتم داره برای من ادرس هم میده،سرش نزدیک صورتم شد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کلا حرص میخوری شبیه این گربه ها میشی با این چشای بادومیت.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملت مست میکنن تعریفی چیزی از دهنشون میریزه این مست میکنه من با گربه مقایسه میکنه ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پاشو برو اتاقت بزار منم بخوابم ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی نداد و چشاش بست .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کری؟؟؟میگم پاشو برو دیگه .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تا کار دستت ندادم بزار بتمرگم ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه معنی جملش درک کنم شروع کردم واسه خودم حرف زدن:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا هرچی میخوای بتمرگی پاشو برو اتاقت ای.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دفعه تازه فهمیدم چی گفته با حرص هولش دادم که از اونور تخت پرت شد پایین ،نمیخواستم اونجوری هولش بدم .با حرص بلندشد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خودت خواستی ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلندشد امد سمت من و روتخت روم خیمه زد ،از ترس آب دهنم قورت دادم و اولین فکری که به ذهنم رسید بلغور کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ساشا پلیسه میگم بگیرتتااااا......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داری داداشم میگی دیگه .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک تر شد ،لامصب چرا اینجوری میکنه ،صورتش داشت به من نزدیک تر میشد که یه فکری به ذهنم رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوب باش صبرکن.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند رو ل*ب*ش نشست و نگاه کن ترخدا معلوم نیست چه قدر خورده که نگفت چرا من اینقدر سری راضی شدم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جام بلندشدم دستش گرفتم به سمت حموم رفتم ،تعجب کرد ولی دستش کشیدم ،نه مثل اینکه خداروشکر یه چیزایی میفهمه.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هولش دادم زیر دوش نامحسوس آب سرد باز کردم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب سرد که به دستم خورد من یخ زدم دیگه اون بدبخت بماند،هی کشید امد از زیر دوش امد کنار.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چته روانی؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اوردمت اینجا حالت جا بیاد ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بزار الان دوتایی حالمون جا میاد.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم به حرفش فکر میکردم که دستم گرفت کشید زیر دوش ،آب اونقدر سرد بود که یه لحظه احساس کردم سنگوب کردم.بدون اینکه بفهمم چیکار میکنم بهش چسبیدم و دستم ناخوداگاه چنگ کشید پشت شونش......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندونام از سردی آب بهم میخورد و همچنان خودم به آشا فشار میدادم تا اینکه من برگردوند جای من و خودش باهم عوض کرد.همینجوری که دندونام بهم میخورد بهش خیره بودم و اونم زیر دوش به من نگاه میکرد.چندتا دونه از موهاش رو صورتش ریخته بود که با دستش بالا داد.به خودم امدم ازش فاصله گرفتم .......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میشه آب ببندی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این جمله رو همینجوری که دندونام بهم میخورد گفتم ،خداکنه سرما نخورم.آب بست و همچنان به من نگاه میکرد ،خداکنه آشا هم سرما نخوره .......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم امدم درباز کردم از حموم خارج شدم ،تو این هیری ویری این ضربان قلب بالا رو چی معنی کنم ؟؟؟همینجوری که میلرزیدم رفتم سمت اتاق ساشا ،اون میتونست داداشش جمع کنه هرچند که کوچیکه بود و آشا پرجذبه تر .بدون در زدن وارد اتاق شدم ،صدای تق تق دندونام رو اعصابم بود. ساشا با تعجب لبتابش بست من نگاه کرد.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این چه وضعیه؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کردم ،موهایی که رو پیشونیم بود به هوا رفت .با حرص موهام پشت گوشم زدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ب...بیا....دا...دا..‌داداشت جمع ...کن.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره جمله تموم کردم ، تو این سرما کار غیر منطقی کردم که هم اون زیر دوش بردم هم خودم به این وضع کشوندم ولی اون لحظه مغزم کار نمیکرد.ساشا پتو تختش برداشت انداخت روم و از اتاق بیرون رفت .پتو محکم دور خودم پیچیدم و سمت اتاق خودم راه افتادم ،امدم در بازکنم که صداشون مانع شدن :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اینجا چیکار میکنی ؟؟اخه این چه وضعیه سر خودت و این دختره اوردی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب زمزمه کردم :این به درخت میگن بی فرهنگ ،بعدم گوشم بیشتر به در چسبوندم ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اه ول کن دیگه ساشا برو بیرون خوابم میاد .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بلندشو جمع کن بینم اتاق پریسا گرفتی ،خوابتم میاد ؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه عجب اسمم یاد گرفت.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میدونم اتاق کیه ،بابا اونقدرم مست نیستم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساشا با حرص گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پس چه مرگته؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من اینجا ارامش میگیرم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من از این اتاق و این دختر ،پریسا ارامش میگیرم .....سخته فهمیدنش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو قل*ب*م گذاشتم که صداش کسی نشنوه ،د چه مرگته؟؟؟ خوبه نگفته عاشقته ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی نشنیدم که که گوشم بیشتر به در چسبوندم که ناگهان در بازشد ،از ترس و خجالت چند ثانیه قل*ب*م نزد .خدایا من سالم دست خانوادم برسم خبرنگاری میزارم کنار .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من .....چیزه .....یعنی ،اصلا برین کنار برم اتاقم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوتاشون از پرویی من چشاشون گرد شده بود ،کنارشون زدم داخل اتاق شدم دربستم رو تخت ولو شدم که سری دوباره سیخ ایستادم .لباسای خیسم به تنم چسبیده بود ،فوری سمت کمد لباسا رفتم و دعا کردم که سرما نخورم.......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداروشکر از خواب که بیدارشدم نه گلو درد داشتم نه احساس سرما خوردگی و سردردی.....وارد آشپزخونه شدم و از پشت لپ خاتون ب*و*سیدم که از ترس دستش رو قل*ب*ش گذاشت که خندم گرفت .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دختر ترسوندیم .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببخشید خاتونی.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند چای دبش همیشگیش جلوم گذاشت ،الان موقع فضولی کردنه ، خدایا شرمنده دیگه خودت این غریضه تو وجودم گذاشتی.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خاتونییییییی.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی میخوای بپرسی باز؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشام از تعجب گرد شد.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از کجا فهمیدی؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من دیگه میشناسمت دختر.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا که میشناسیم خاتون ،میشه بگی پدر و مادر ساشا و آشا چیشدن؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دختر بیخیال نمیشی .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جون من خاتون ،قول میدم به کسی نگم ،تازه این حرفا که دونستنش خطرناک نیست.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاتون یه چای تلخ برای خودش ریخت و روبه روی من رو صندلی نشست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پدر و مادراین دوتا برادرا تو یه تصادف کشته شدن تا همین چند وقت پیش، پیش عموی خدابیامرزشون که ادم خوبیم بود زندگی میکردن ولی چون اون زن و بچه ای نداشت بعد مرگش همه چیش به این دوتا داداش میرسه .....ایناهم کسی به جز عموشون تو این کشور نداشتن بقیه خانوادشون که زیاد نیستن خارجن ........

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهوم گفتم و سرم تکون دادم ،یه قلپ از چاییم خوردم که ساشا وارد شد ‌. خوب شد زودتر از خاتون سوال کردما وگرنه از فضولی میمردم ،تو دلم اخیشی گفتم ......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید