من… همانی هستم که روزی برایت سرافکندگی بودم و بدان که روزی آرزویم را خواهی داشت! من “مرده شورم! آمده ام تا نجسی ها و ناپاکی ها را بشویم… آمده ام تا یک کاسه آب بریزم روی کثافتی که آدمها از خودشان ساختند! و بعد غسلشان بدهم و خباثتشان را دفن کنم! داستان در مورد یه دختر مرده شوره که با یه گروه قاچاقچی همراه میشه یه دختر شاید دزد…شاید بد… شاید خوب

ژانر : پلیسی، جنایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ ساعت و ۱۱ دقیقه

مطالعه آنلاین مرده شور (جلد دوم قاتل سریالی)
نویسنده : LAVENDER

ژانر : #پلیسی #جنایی

خلاصه :

من… همانی هستم که روزی برایت سرافکندگی بودم و بدان که روزی آرزویم را خواهی داشت!

من “مرده شورم!

آمده ام تا نجسی ها و ناپاکی ها را بشویم…

آمده ام تا یک کاسه آب بریزم روی کثافتی که آدمها از خودشان ساختند!

و بعد غسلشان بدهم و خباثتشان را دفن کنم!

داستان در مورد یه دختر مرده شوره که با یه گروه قاچاقچی همراه میشه یه دختر شاید دزد…شاید بد… شاید خوب

فصل اول:مرده شور دزد...

صدای قدمهای سریعی که از پله ها بالا می اومدن باعث شد عرق سردی رو تنم بشینه . با هراس به درِ اتاق نگاه کردم.داشت میومد....تو تاریک و روشن اتاق چشم چرخوندم.چشمم به کمد اتاق افتاد. از بالا تا پایین نگاهش کردم.بزرگ بود.جا میشدم! سریع به سمتش رفتم و درش رو بیصدا باز کردم.صدای قدمها آروم تو راهرو پیچید. با یه حرکت رفتم توی کمد و درشو بستم.

لای لباسهای آویزون شده گم شدم.پچ پچ وار غر غر کردم:«نگا چه همه هم لباس داره مرتیکه ی الاغ....»

صدای در اتاق که اومد،دستم رفت رو دهنم و چسبیدم به عقب کمد!چشمهام گشاد شده بود. پیدام میکرد کارم تموم بود!دستِ دیگم رفت پشت کمرم و اسلحمو لمس کردم. تمام بدنم خیس عرق بود. قدمها آروم آروم داشتن به کمد نزدیک میشدن و من واضح تر صدای قلبمو می شنیدم.چشمامو بستم و لرزون یه بسم ا... گفتم.قدمها جلوی کمد ایستادند.ضربان قلبم تند تر از این نمیزد!همه ی بدنم می لرزید.

"خدایا درو باز نکنه..."نگاهم به رو به رو بود.نفس نفس میزدم.با حرکت قدمها به یه جهت دیگه لبخند ترسیده ای روی لبم نشست. داشتم نفس راحتمو می دادم بیرون که......

***

گوشه ی کتش رو گرفتم و تو یه حرکت برش گردوندم.دو تا انگشتمو بردم گوشه ی گلوش...نبضش می زد!دستمو برداشتم و نفسی گرفتم.به صورتش نگاه کردم.تقصیر خودش بود!میخواست درو باز نکنه!پوزخندی زدم. واقعا من از این می ترسیدم؟از جا بلند شدم.ضربه ای که بهش زده بودم حالا حالاها می خوابوندش.باید زودتر از این خونه ی لعنتی می رفتم بیرون.دوباره نگاهی به هیکلش انداختم. ولی اگه به موقع ضربه نمی زدم کارم ساخته بود ها!

خم شدم و دستامو گذاشتم رو شونه هاش.سرشونه های کتشو چنگ زدم و با تمام زورم کشیدم.حتی یه میلی متر هم جا به جا نشد. دست و پام از ترسی که بهم وارد شده بود،شل و ول بود و زور نداشتم.راست ایستادم و با اخم گفتم:«هر چی خوردی پس ندادی نه؟فقط هیکل گنده کردی نره غول؟»خیلی دلم می خواست یه تف هم بندازم ولی خودمو کنترل کردم.زیاد هم واجب نبود جا به جاش کنم. تو اون تاریک و روشنی واقعا اذیت می شدم. به خصوص با وضعیت چشمام....!دستمو بردم زیر گلوم و با یه حرکت ماسکو از روی صورتم برداشتم.بدون نگاه دیگه ای از اتاق زدم بیرون.

ایستادم روی نوک پاهام.توی راهرو طبقه ی بالا بودم.آهسته روی نوک پاهام راهرو رو طی کردم و از پله ها رفتم پایین.خونه ی قصر مانندش تاریک بود.منم چیزی نمی دیدم! فقط سعی کردم همون راهی رو که اومدم برگردم.رسیدم به در سالن. درو باز کردم و رفتم بیرون.همین که پامو گذاشتم بیرون،یه اسلحه رو شقیقه ام نشست.ایست کردم.چند لحظه ساکت موندم و بعد پوزخندی زدم و گفتم:«منم....!بکش کنار!»

اسلحه کنار رفت و قیافه ی مزخرف ابراهیم معروف به ابی شیشه جلوی صورتم قرار گرفت و من تو اون روشنایی کم چراغ کوچه یه چیزایی از صورتش دیدم.

سنگین گفت:«چرا دیر کردی؟»

باز پوزخند زدم.چه غلطا......!ازش نگاه گرفتم و با دست زدمش کنار و گفتم:«بتوچه...»

و حیاط رو بی صدا طی کردم و از اون خونه زدیم بیرون.....

***

به چشمهای همیشه وحشیش نگاه کردم.به کله ی تاس و بدون حتی یه تار موش!به قدرتش،به ادعاهاش که تو صورتش داد می زد.به غروری که داره....به این شخصیت و هیکل تهوع آورش!برای هزارمین بار نگاه کردم.

غیر از من، اِبی و نریمان و شیدا و ثمین هم تو اتاقن.من سرِ پا،رئیس شکم گنده امون لم داده به صندلی چرخدارش.شیدا و ثمین در حال پچ پچ روی مبل دو نفره، اِبی و نریمان هم دو طرف من ایستادن.رئیس شکم گنده هنوز سرش تو مدارکیه که براش آوردم،که از اون خونه دزدیدم، و یه پوزخند کج و کمرنگ گوشه ی لبشه..

دستامو پشتم گره دادم و سرمو تو اتاق چرخوندم. یه اتاق بزرگ با سقف کنده کاری شده که یه گوشه اش یه تخت دو نفره ی بزرگ با ملافه های صورتی رنگه و طرف دیگه اش یه دست مبل با یه میز کار و یه صندلی چرخدار. یعنی جایی که ما بودیم.چشم از تخت گرفتم.شاید هیچ جای دنیا به اندازه ای که رو این تخت گناه شده، کثیف و پر گناه نباشه. به شیدا و ثمین که دارن آهسته غش غش می خندن نگاه می کنم.معشوقه های رئیس شکم گنده ام!

_خوب.....!

سرمو برگردوندم و نگاش کردم. کاغذا تو دستش بود و داشت نگام می کرد.بی تفاوت نگاش کردم و گفتم:«خوب چی؟»

چشمهای پر شرارتش برقی زد.لبخندی زد و گفت:«دیگه چیزی نبود؟»

با چشمهام به میز اشاره کردم و گفتم:«هر چی بود آوردم!»

به سر تا پام نگاه کرد. آهسته و با دقت...توی دلم پوزخندی زدم. خداروشکر چیزی عایدش نمی شد!دوباره رو چشمام مکث کرد. گوشه ی لبش رو متفکرانه خاروند و گفت:«از اینهمه شجاعتت تعجب می کنم جوجه ماشینی!»

فقط نگاهش کردم.می دونستم! می دونستم نباید جواب بدم. اگه جواب می دادم عصبی میشد.عصبی می شد و عاقبت عصبی شدنش کمربند های نریمان بود! پس لالمونی گرفتم و منتظر موندم هرچی می خواد بگه تا برم گورمو گم کنم.

کاغذا رو پرت کرد روی میز و بلند شد.نگاه منم باهاش بالا اومد. اومد به طرفم...دستام همچنان پشتم بود و راست و قوی ایستاده بودم. دورم چرخی زد. آروم...حرص در آر...تهوع آور! رو به روم با فاصله ی کمی ایستاد.با همون لبخند شرور گوشه ی لبش! صورتشو آورد نزدیک تر و زمزمه کرد:«امیدوارم همیشه همینطوری بمونی موش کوچولوی زبل!» چند لحظه تو چشمام خیره موند و بعد سرشو کشید عقب و با نگاه آخرش به من رو به اِبی گفت:«می تونه بره!» و نفس من از ته معده ام بالا اومد.

خدایا شکرت....اول به خاطر اینکه بی دردسر همه چی گذشت و دوم به خاطر اینکه منو با اِبی در انداخت.نریمان یه سگ به تمام معنا بود! رئیس شکم گنده ام رفت تا بشینه و من سریع سرمو خم کردم و چرخیدم و با قدمهای پرشتابی از اتاق اومدم بیرون.شیدا و ثمین هنوز غش غش می خندیدن و پچ پچ می کردن. نمی دونم امشب کدومشون لقمه ی رئیس شکم گنده ام بود!

در اتاقو بستم و داشتم تو راهرو می رفتم.

_وایسا.....

ایستادم و برگشتم.تو اون تاریکی و با اون وضعیت چشمام هیچی دیده نمی شد ولی صدا،صدای اِبی بود.

_کارت خوب بود!

خونسرد جواب دادم:«می دونم!»

صدای قدمهاشو شنیدم که داشت نزدیک تر می شد.

_کاش دست از پا خطا نکنی. دلم نمی خواد دوباره کمربند بخوری!

حالا جلوم بود.پوزخندی زدم و گفتم:«نگران نباش!خیلی هم درد نداره....»

_الآن چیکار می خوای بکنی؟

_میرم کپه ی مرگمو بذارم....»اما دروغ گفتم!

اِبی آروم گفت:«زیر بالشتت یه چیزی گذاشتم.یادت نره برداری!»

_باشه!باهام نمی یای؟

خندید و گفت:«جرئت فرار کردن نداری،مطمئنم!بی عرضه تر از این حرفایی...»

تو تاریکی پوزخند بی صدایی رو لبم نشست. چقدر احمق بود!

_خیله خوب....شب بخیر!

عادت داشتم بگم "شب بخیر" نه "شب خوش" حتی اگه جوابمو ندن.مثل الآنِ اِبی که فقط رفتنم رو نگاه کرد.با احتیط رسیدم بالای پله ها.چسبیدم به نرده و آهسته رفتم پایین.وضعیت چشمام خراب بود.واقعا خراب!خداروشکر که سالن پایین یه چراغ خواب داشت. وسط سالن ایستادم.یه سالن نسبتا بزرگ و قدیمی با یه دست مبل کهنه ی قهوه ای که سمت چپ من چیده شده بودند. یه میز وسط بود و روش چند تا بطری شراب با کارتهای پاسور بود و گوشه ی مبل ها یه شومینه که با شعله ی کم روشن بود. چرخیدم سمت راست! با نورِ کم چراغ خواب،آشپزخونه ی اُپن تقریبا دیده میشد. البته کمی تا قسمتی مات! کاملا بهم ریخته و نا مرتب.ظرفهای نشسته توی سینک بود و یه باریکه ی آب از شیر روشون می ریخت و صدای ترسناکی ایجاد می کرد.رومو برگردوندم و به طرفِ در رفتم.به من ربطی نداشت که این حیوونا ظرفی برای غذا خوردن نداشتند!

رسیدم به اتاقم. یه زیر زمین کوچیک ولی قابل تحمل!از همه مهم تر اینکه بهم اهمیت داده بودن و اتاق کاملا تمیز بود. یه تخت تمیز و مرتب و یه سینک ظرفشویی با یه آینه و یه جالباسی!اینا اشیای اتاقم بودن.اول از همه رفتم به طرف بالشتم!اتاقم غرق نور بود.همیشه! بالشت رو بلند کردم.یه عکس بود!عکسِ یه دختر....قربانی بعدی!قیافه اش بد نبود.حیف که...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیخیال!عکسو گذاشتم زیر بالشت و ولو شدم روی تختم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستکشهامو دستم کردم.پشت به اون تختِ سنگیِ کذایی و رو به دیوار...پیش بندم رو هم از روی سرمو رد کردم و دوتا بندشو از پشت گره زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مُنا برو بعدی رو بیار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این اسم مزخرفم متنفر بودم.بدون اینکه به گوینده ی این جمله یعنی خانم ساجدی که پشت سرم بود نگاه کنم رفتم به طرف در. تا درِ اتاق رو بستم انگار به مغزم حمله شد.سالنِ انتظار پر بود از جمعیتِ سیاه پوش و و عزادار. به در تکیه دادم و سالن رو نگاه کردم.از اول تا آخر!صدای گریه و ضجه و صورت های سرخ و خیس تنها چیزی بود که اینجا پیدا می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تکیه امو برداشتم و رامو به سمت سردخونه ادامه دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو گذاشتم روی درِ یخچال!دستم می لرزید.بارِ چندم بود؟نفرِ چندم بود؟ درِ تقریبا کوچیکِ آهنی رو باز کردم.بدنم عرق کرده بود.در کامل باز شد و محفظه ی دراز و تاریک بهم دهن کجی کرد.دستِ لرزونمو گذاشتم رو لبه ی تختِ آهنی و آروم آروم کشیدمش بیرون. من چیم خدایا؟چطور این شکلی شدم؟یعنی این کار درسته؟چرا کارم کشید به اینجا....؟پشیمونم خدایا....پشیمون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تخت آهنی بیرون میومد و کیسه ی سیاهِ زیپ دار منو می ترسوند،مثل همیشه!عادت نمی کردم....هیچوقت به این کارِ کثیف عادت نمی کردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تخت رو هُل می دادم به سمتِ اتاق مرده شورخونه و دعا می کردم کسی نفهمه.وارد اتاق شدم و تخت رو سپردم به خانم مالکی و خودم رفتم به طرف پارچه ها. بوی تند کافور حالمو بهم زد.بوی سدر هم میومد. صدای دستور های خانم ساجدی برای سرعت گرفتن کار و صدای آب ریختن رو جنازه رو می شنیدم اما برنمی گشتم و پارچه ی سفید رو توی مشتم فشار می دادم."خدایا نفهمن..."اگه می فهمیدن شاید همه چی بهم می ریخت. خداکنه کارم رو تمیز انجام داده باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یخ زدم و پارچه رو فشار دادم.آهسته برگشتم. یا خدا!پهلوش بریده بود.لعنتی!چرا نفهمیده بودم؟ نفس عمیقی کشیدم و رفتم نزدیک. خانم ساجدی داشت زخم رو برسی می کرد و خانم مالکی تشت به دست،بالا سرش منتظر بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زورکی لبخند زدم و گفتم:«چیزی نیست. حتما من به جایی زدمش!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم ساجدی با اخم سر بلند کرد. یه کم نگاهم کرد و جدی گفت:«اینم آدمه مُنا. مگه نمی گم دقت کن؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره لرزان خندیدم و گفتم:«بیشتر حواسمو جمع می کنم. ببخشید!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم ساجدی بازم نگاهم کرد و بعد از چند ثانیه به کارش ادامه داد. برگشتم و رفتم کفن رو ببُرم. دستمو روی سینه ام گذاشتم و نفس راحتی کشیدم.به خیر گذشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صحنه ها مثل قبل دوباره تکرار شد. بعد از تموم شدن شستشوی جنازه،با تک زدن من به گوشی اِبی،صدای دعوا تو راهرو پیچید. همه چیز بهم ریخت. خانواده ی مُرده می خواستن جنازه رو ببرن شهر خودشون دفن کنن. عصبانی بودن و ...دیگه از این تکرار حالم بهم می خورد. از قیافه ی این مرد عوضی که شوهر این زن بود و داشت دروغی یقه پاره می کرد و جنگ راه انداخته بود حالم بهم می خورد. یه ساعتی طول کشید تا کارهای اون جنازه ی بیچاره رو که اول از همه من به خدمتش رسیده بودم،انجام بدن و شرشون کنده شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم ساجدی روی صندلی ولو شد و کلافه نفسشو فوت کرد و گفت:«این دیگه چه وضعیه؟این چندمین باره که این خانواده ها میان مُرده هاشونو می برن؟یعنی قبل از اینکه بیان اینجا عقلشون نمی کشه که چی می خوان؟خوبه والا!» و با دست خودشو باد زد.به قیافه ی اخمو و ناراضیش خیره شدم. شک کرده بود!حق داشت. این وضعیت شک برانگیز شده بود.باید با شکم گنده حرف می زدم. دستکشهامو با حرص در آوردم و پرت کردم روی تاقچه ی سنگی و بدون توجه به مُنا مُنا گفتن های خانم ساجدی از اونجا زدم بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بین آدمای گریون سالن می گذشتم و چشمای دردناکمو فشار می دادم.می سوخت!واقعا چشمام می سوخت. عین دو تا گوی آتیش. لعنتی!به لنز حساسیت داشتم. باید می رفتم خونه....باید شیدا این لعنتی هارو در میاورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه به صدای آمبولانس و همهمه ی مردم و صدای قرآنی که توی اون محوطه ی وسیع پیچیده بود اهمیتی بدم، با اون چشمهایی که تار می دیدن و تند تند اشک ازشون میومد،خودمو به ماشین اِبی رسوندم و به محض نشستنم رو صندلی عقب بهش توپیدم:«راه بیفت!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه از آینه نگام کرد و بعد راه افتاد. چشمهامو بستم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم. چشمام داشت آتیش می گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بذار من درشون بیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابشو ندادم.چند لحظه بعد با صدایی سنگین گفت:«لجبازی نکن. پدرِ چشمات در میاد!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی با چشمهای بسته غریدم:«تو فقط اگه می تونی خفه شو!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداشو بلند کرد:«واقعا که خری. از این کثافتی که هستی بدتر میشی اگه من بهت دست بزنم؟چرا می خوای خودتو خر کنی؟ما هممون آشغالیم،فرقی نداره.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_لال شو اِبی...!»اینو جدی و خونسرد گفتم که البته جواب داد. اِبی نفسشو فوت کرد و پاشو رو پدال گاز فشرد و ماشین سرعت گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تختم نشسته بودم. پاهامو بغل کرده بودم و عینک ذره بینیِ بزرگ و مربعی شکلم روی چشمام بود.دلم گرفته بود. از همه...از شیدا که به خاطر درآوردن دوتا لنز کلی کنایه زد و با ثمین هر هر خندیدن. از پوزخند تمسخر آمیز اِبی....از همه چیز دلم گرفته. دوست داشتم همه چی تموم بشه. دوست داشتم یه روز مسبب این اتفاق،مسبب ضعیف شدن چشمای عزیزم بفهمه که چه زجری کشیدم.مسببش درست انتهای همین کوچه توی یه ساختمون دو طبقه ی شیک با نمای سنگ مرمر سفید زندگی می کرد و از من متنفر بود. از ما.... از اعضای این خونه. روزی هزار بار منو می دید و منو نمی شناخت!پر از خشم و نفرت نگاه می کرد.به من....به شیدا...به ثمین!چیزی نمی گفت. آقاتر از این حرفا بود. اما می دونستم چه فکرایی می کنه. بهش حق می دادم. هر کس دیگه ای هم بود همین فکر رو می کرد اما....دل من می شکست. از اینکه منو نمی شناخت. از اینکه همه چیز یادش رفته بود. از اینکه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقه ای به در خورد و منو به خودم آورد.به در شیشه ای نگاه کردم و رئیس شکم گنده ام از پشت در پرسید:«بیداری مُنا؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتامو بردم زیر عینکم و اشکامو پاک کردم. از رو تخت بلند شدم و رفتم در رو باز کردم.بدون نگاه به من و بدون تعارف با کفش اومد داخل.صورتم جمع شد. احمقِ شکم گنده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسط اتاق ایستاد و به دور و برش نگاه کرد.همه چیز معمولی بود.خداروشکر! برگشت به طرفم. موشکافانه نگام کرد و گفت:«محموله رسیده به دستشون.خیلی هم راضی بودن!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرئت پیدا کردم و یه قدم رفتم جلو و گفتم:« دارن مشکوک می شن. کارمون داره لو میره.تقاضای اونا هم زیاده و همیشه هم از یه شهر خاص .فکر نکنم دیگه بشه با این وضع....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخندی زد و وسط حرفم گفت:«کله شق بازی رو بذار کنار مُنا. من هنوز به هدف اصلیم نرسیدم. پنج ماهه از زندگیم زدم و چپیدم تو این دخمه به خاطر اون جوجه فکلی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اما اون هیچی نمی دونه. حتی از کار ما هم خبر نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه سر تکون داد:«برام مهم نیست چیزی میدونه یا نه.این مهمه که چیزایی تو خونش داره که روحشم خبر نداره چقدر باارزشن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اما اون....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداشو برد بالا:«این لوس بازیا یعنی چی؟روزی که اومدی اینجا باید فکرشو میکردی. فکر کردی من چیم؟یه دائم الخمر هوس باز؟ این ظاهر منه بچه. من خیلی بیشتر می خوام.اینکارا هم که واسه تو سخت نیست. جوجه ای درست،ولی یه جاهایی به درد می خوری!» حرفشو قطع کرد. نگاهی خریدارانه بهم انداخت و چند قدم دیگه جلو اومد. درست رو به روم ایستاد و با موذی گری گفت:« فقط حیف که خوشگل نیستی....» داشت صورتشو می آورد جلو که....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_رئیس اینجایی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرف اِبی برگشت و نگاش کرد. منم با ترس به اِبی نگاه کردم....بدنم می لرزید. دستامو مشت کرده بودم. باید این حیوونو می برد بیرون. باید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اِبی نگاهی بهم انداخت و رو به شکم گنده گفت:«بیا بالا کارت دارم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شکم گنده بدون نگاهی به من به طرف اِبی رفت و همونطور که دوتایی داشتن از در می رفتن بیرون گفت:«چی کار؟» و در بسته شد و صدای بالا رفتنشون از پله هارو شنیدم. عقب عقب رفتم و لرزون نشستم روی تخت. چشمام هنوزم گشاد و ترسیده بود. به زور آب دهنمو قورت دادم. خدایا...من از این کثافت متنفر بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ترمزی که اِبیزد،چشمامو باز کردم.نگاهمو از رو به رو گرفتم و از پنجره بیرونو نگاه کردم.تاریک بود ولی یه چیزایی معلوم می شد. خونه ی بزرگی بود که فقط درش تو دید بود.یه خونه ی ویلایی...همونطور که به خونه نگاه می کردم گفتم:«باز خودتو نندازی وسط . اگه احتیاجی بهت بود،زنگ می زنم!» و با یه حرکت درو باز کردم و پیاده شدم و درو بهم زدم.خم شدم و بند کفشای ورزشیمو محکم کردم. کشِ سر پاچه های شلوارمو هم کشیدم تا دور مچ پام جمع بشه. راست ایستادم و کلاهمو کشیدم روی سرم. یه شلوار شیش جیب خاکی پام بود با یه گرم کن بارونیِ جلو بسته ی کلاه دار، اونم به رنگ خاکی. تیپم همیشه همین بود. اسلامی و پسرونه!پشت کمرم رو هم چک کردم. اسلحه سرجاش بود.بدون نگاهی به چپ و راست عرض کوچه رو رد کردم و رسیدم به در. یه در آهنی بزرگ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوبیش این بود که برجستگی روش زیاد داشت.رنگشم که تو اون تاریکی و با وضعیت چشمای لنز دارم،قابل تشخیص نبود. دستمو گذاشتم رو یکی از آهنایی که از در بیرون زده بود. پامو هم گذاشتم روی دستگیره ی در. با یه حرکت خودمو کشیدم بالا و نشستم روی در.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درش حفاظ نداشت. به باغ خونه نگاه کردم. وحشت آور و تاریک بود با یه عالمه درخت ترسناک و صدای باد که می پیچید لای شاخه ها...انتهای باغ چند تا چراغ دیده می شد. اونم به زور! صدای سگشون هر چند لحظه یه بار میومد. دو تا پامو آوردم این طرفِ در و پریدم پایین. چهار دست و پا روی زمین بودم. همونطوری نشسته دور و برمو دید زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سگه یکم اونور تر با زنجیر به یه درخت بسته شده بود و داشت رو به من پارس می کرد. چقدرم زشت بود،یک دست سیاه!بلند شدم و دستامو بهم زدم تا خاکش بریزه.صداش داشت بالا تر می رفت که سوتمو از جیبم درآوردم و داخلش فوت کردم. سگه ساکت شد و نگام کرد!لبخندی بهش زدم و از کنارش رد شدم. کفِ زمین همش سنگ ریزه بود.کفشامو یه گوشه، کنار باغچه ی بزرگشون درآوردم و بعد داخل راهِ باریکی که به اون خونه ختم می شد،دویدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رسیدم به در خونه.داخل این خونه فقط یه زن و شوهر زندگی می کنن. شوهره صاحب یه کارخونه ی تولید قطعات ماشینه. زنه هم بیکار و بی عار دنبال عمل دماغ و جراحی صورت و یوگا و کوفت و زهرمار. غیر این دوتا ، موجودات زنده ی دیگه ای از قبیل میمون و طوطی هم تو خونشون زندگی می کردن و ...از همه مهم تر!گاو صندوق خوشگلی که طبقه ی بالا توی اتاق خواب، زیرِ تخت شاهانه ی این زن و شوهر مهربون قرار داشت. من یادم نمیاد هیچوقت تختی داشته باشم البته غیر از الآن، اما این روزا زیاد می بینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از در شیشه ایِ شفاف که روش طرح گل داشت، داخل رو نگاه کردم. نشسته بودن داخل سالن و نصفه بدنشون دیده می شد، داشتن چایی می خوردن و شاید تلویزیون هم میدیدن. البته شایدم چایی نمی خوردن. اما پای تلویزیون کیف میده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو برگردوندم و اول آهسته و بعد با سرعت دویدم و ساختمون رو دور زدم.پشتِ ساختمون یه در بود. از اون می شد رفت داخل! در رو آهسته باز کردم و وارد آشپزخونه شدم. یه لحظه ماتم برد.واو...!ما آشپزخونه داشتیم،مردمم آشپزخونه دارن. اینقدر قشنگ و شیک بود که دلم می خواست بمونم و یه دلِ سیر آشپزی کنم.یه میز نهارخوری چهار نفره وسط بود.ماشین لباسشویی و ظرفشویی و دوتا یخچال یه طرف، و طرف دیگه کابینت ها و سینک ظرفشویی و یه گاز فر دار قرار داشت. ماکرو ویو هم روی کابینت های MDF با طرح چوب بود. پوفی کردم!بیخیال...غرق تحلیل بودم که صدای پایی اومد.نفسم رفت.زل زدم به درِ آشپزخونه. یا خدا!به دور و بر نگاه کردم و چشمم خورد به میز. سریع یکی از صندلی هارو کنار زدم و چپیدم زیر میز. روی میز یه رومیزی تقریبا بلند انداخته بودن و وقتی صندلی ها رو دورش می چیدی،زیرش دیده نمی شد.آهسته نشستم و صندلی رو برگردوندم سر جاش. لعنتی!این یکی رو یادم نبود. این احتمالا خدمتکار تقریبا جوونِ خونه بود که دختر خاله ی خانمِ خونه می شد. از سر ناچاری هفتِ صبح تا نه شب اینجا کار می کرد. دستمو بلند کردم و ساعتو نگاه کردم. یازده شب بود! پس چرا نرفته بود؟ صدای پاش پیچید تو آشپزخونه. خدا کنه زود بره....چند لحظه بعد صدای پای یه نفر دیگه هم اومد و صدای صحبت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آماده شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله خانم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ریختی داخلش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ناراحت خدمتکار اومد:«ولی خانم....!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زن اومد که با تحکم گفت:«ریختی یا نه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خانم آخه....!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای کلافه ی زن اومد که گفت:«اَه...برو کنار ببینم. تو عرضه ی این کارارو نداری!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خانم اگه بمیره چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نترس نمیمیره. سمش قوی نیست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پس چرا......؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن عصبانی پرید وسط حرف خدمتکار:«اَه....چقدر حرف میزنی؟برو حاضر شو برو خونت. بدو ببینم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه سکوت بود و بعد به نظرم خدمتکاره از آشپزخونه رفت بیرون.صدای بهم زدن غذا هم اومد. شکمم غر غر کرد ولی به احتمال زیاد من دلم نمی خواست از این غذای سمی بخورم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد،نفر دوم هم از آشپزخونه خارج شد. صدای خداحافظی زنِ خدمتکار که اومد،منم از زیر میز اومدم بیرون. راست ایستادم و به قابلمه ی تفلون صورتی رنگ نگاه کردم. با بیخیالی شونه بالا انداختم. به من چه که شوهره بیچاره امشب قراره بمیره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آشپزخونه اُپن نبود. اینم یه امتیاز مثبت! کنار دیوار ایستادم و سرک کشیدم. خیلی اون طرف تر نشسته بودن و طبق حدسم داشتن تلویزیون میدیدن. صبح می خوان شام بخورن؟ به سمت چپم نگاه کردم و پوزخند زدم. راه پله دقیقا کنار آشپزخونه بود. آروم از پشت دیوار اومدم بیرون و رفتم رو پله ی اول. نفس عمیقی کشیدم و تند تند پله هارو رفتم بالا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وایسا ببینم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پام مابین دوتا پله خشک شد و نفسم حبس شد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_وایسا ببینم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پام مابین دوتا پله خشک شد و نفسم حبس شد...همه ی وجودم یخ زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گفتم وایستا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که وایستادم. وقتی حرف دیگه ای نشنیدم،آهسته و ترسیده سرمو برگردوندم.انگار زندگی به من برگشت. نفس راحتی کشیدم. کسی پشت سرم نبود. برگشتم و تند تند بقیه ی پله هارو رفتم بالا. به آخرین پله که رسیدم،صدای جیغِ زن باعث شد بایستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ولم کن لعنتی آشغال. چی از جونم میخوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای عصبانی مرد بلندتر بود:«جونتو!دقیقا جونتو!فکر کردی میتونی هر غلطی خواستی بکنی و من مثله بُز نگات کنم؟» و بلندتر نعره کشید:«آره؟فکر کردی منم یه بی غیرت عوضیم مثل بابات؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چته یهو رم کردی؟من چیکار کردم که خودم خبر ندارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چیکار کردی؟ تویه آشغال دیروز با فرزاد قرار نداشتی؟نرفتی خونش؟ بنال عوضی! خوب معلومه...تویی که قبل از ازدواج اونجوری با من بودی الآنم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پر نفرت زن بلافاصله اومد:«حالم ازت بهم میخوره. از این شک و تردیدهات. از این تهمت هات. از این مسخره بازیهات....» و صدای قدمهای سریعش توی سالن پیچید. سریع از جام پریدم و دویدم تو اتاق.تو تنها اتاق اون طبقه.نمیدونم مگه مرض داشتن خونه رو دوبلکس کنن و بعد این طبقه فقط یه اتاق داشته باشه؟در اتاق رو باز کردم. قطعا میومد داخلِ اتاق... درو آهسته بستم و پشت در ایستادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قدمهای خشمگین و سریعش اومد و چند لحظه بعد با ضرب درو باز کرد و وارد اتاق شد. تو کسری از ثانیه حمله کردم به طرفش و از پشت دستاشو گرفتم و آوردم پشتش و با یه دست نگه داشتم و دست دیگمم گذاشتم روی دهنش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار خشک شده بود. کنار گوشش گفتم:«سلام!» چنان جیغی از ته دل کشید که حس کردم دستم داره پاره پوره میشه.دستمو به زور رو دهنش نگه داشتم تا همین صدای خفه هم بیرون نره.شروع کرد به جیغ کشیدن و تکون خوردن. خیلی ترسیده بود. هیچ جوره ساکت نمی شد. دستمو بیشتر رو دهنش فشار دادم و کنار گوشش گفتم:«هـــیس!ساکت میگم. یه لحظه ساکت باش. من کاریت ندارم. یه لحظه صبر کن. بذار توضیح بدم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم کم ساکت شد و آروم ایستاد. دستم از اشکاش خیس شده بود. نفسی کشیدم و آروم گفتم:«آفرین!آفرین دختر خوب!من هیچ کاری باهات ندارم. فقط میخوام یه لطفی بکنی و کلید گاو صندوقِ زیر تخت رو بهم بدی. باشه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولش انگار تعجب کرد از اطلاعات وسیعم! ولی بعد دوباره شروع کرد به تقلا کردن و خودشو تکون داد. دلم نمی خواست بیهوشش کنم ولی عمرا راهِ دیگه ای نداشتم. هر دوتا دستام گیر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پووفی کردم و گفتم:«ببین دختر! دلم نمی خواد امشب دوتا جنازه تو این خونه جا بذارم ، اوکی؟پس آروم برو به طرفی که کلید اونجاست. رمزی که نیست گاو صندوق، ها؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند تند سرشو به معنی "نه" تکون داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوب خوبه!چه شوهره عهدِ بوقی داری. الآن از این رمزی ها اومده،توپ! هیچ دزد باکلاس و خوشگل و ماهی مثل من هم نمی تونه بیاد دزدی. ببینم می فهمی چی میگم دیگه ، ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدبخت چند لحظه گیج بود انگار که بعدش تند تند با سر تایید کرد. خندیدم و گفتم:«خوب خداروشکر. حالا برو به طرف کلید!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم راه افتاد به طرف تخت.منم پشت سرش با احتیاط رفتم. از تخت رد شد و رفت به طرف عسلی گوشه ی تخت و جلوش ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چیه؟اینجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشو آروم تکون داد. خوب! ان شاءا...که راست گفته اما حالا باهاش چیکار کنم؟دو تا دستام درگیر بود. تو یه لحظه دستاشو ول کردم و یه ضربه به پشت گردنش زدم. قبل از اینکه بتونه داد بزنه،جسمش توی دستام شل شد و در حال افتادن بود.هلش دادم روی تخت. درازش کردم و پاهاشم گذاشتم روی تخت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش و خرم از پله ها اومدم پایین.سوت می زدم و لی لی می کردم. ولی این پولدارا هم عجب حالی می کنن. اینقده کیف داره از این پله ها پایین اومدن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایین پله ها یه لحظه ایستادم و داخل سالن رو نگاه کردم. شوهره نبود.آهسته سرکی تو آشپزخونه کشیدم.آهان!اینجاست....خاک بر سر، با زنش دعوا کرده اونوقت نشسته غذا می خوره.شکمم غر غر کرد. لامصب قورمه سبزی بود ولی خوب سمی هم بود! از پشت دیوار اومدم کنار و ایستادم جلوی آشپزخونه. یه دستمو تکیه دادم به دیوار و نگاش کردم. هنوز متوجه نشده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میدونی....؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عین شوک زده ها سرش پرید بالا. خندیدم و ادامه دادم:«خیلی بده آدم با زنش دعوا کنه و بعد بیاد با خیال راحت غذا کوفت کنه...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماتش برده بود. قاشق و چنگال رو رها کرد روی میز و آروم بلند شد. یکمی با بهت سر تا پامو نگاه کرد و گفت:«تو دیگه کی هستی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب به خودم اشاره کردم:«من؟کسِ خاصی نیستم. اومده بودم یه سری بزنم بهتون ببینم خوبین یا نه که دیدم عین سگ و گربه افتادین به جونِ هم!» چشمکی زدم و ادامه دادم:«حالا هم دارم زحمتو کم می کنم!» و از اونجا رد شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لحظه دوباره سرمو بردم تو آشپزخونه:«راستی؟من جای تو بودم از اون غذا نمی خوردم!زت زیاد.» تو یه لحظه صورت عصبانیشو دیدم و حمله کردنش به طرف در آشپزخونه.از در آشپزخونه کنده شدم و با سرعت دویدم به طرف در سالن. درو چنگ زدم و از پله ها پریدم پایین. تو اون سنگریزه ها دویدن واقعا سخت بود. نفس نفس می زدم و صدای دویدن مرد و دادهای عصبانیش بیشتر می ترسوندم. رسیدم به نزدیک سگ.سگه با دیدن ما شروع کرد به پارس کردن. سریع خم شدم و کفشامو چنگ زدم و با یه حرکت درو باز کردم و دویدم به طرف ماشین. تو یه حرکت درو باز کردم و پریدم تو ماشین و داد زدم:«بــــرو....»اِبی شوکه پاشو گذاشت روی گاز و ماشین از جا کنده شد و پرواز کرد. به زحمت خم شدم و درِ ماشین رو بستم. برنگشتم ببینم مرده چیکار کرد.وای خدا!ترس داشت ولی کیف داد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستای لرزون مدارکو از زیر لباسم در آوردم و نفس راحتی کشیدم. داشتم خدارو شکر می کردم که صدای اِبی بلند شد:«مگه مجبوری از این غلطا می کنی؟نمی تونی مثل آدم بری برشون داری و بیای؟میدونی اگه پلاکای ماشینو نکنده بودم گیر میفتادیم؟عقل تو کلت نیست؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو بردم زیر گردنمو ماسکو از روی صورتم برداشتم و پرت کردم عقب و بیخیال گفتم:«نه نیست!به تو هم ربطی نداره!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم دستکشامو در می آوردم که ماشینو زد کنار و با حرص ترمز دستی رو کشید.اعتنایی نکردم.دستکش هارو هم پرت کردم جلوی پام.صدای "تیک" اومد و ماشین روشن شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_به من نگاه کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که چی بشه؟غول بیابونیه بی مصرف...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلندتر گفت:«منو ببین مُنا!» برگشتم و جدی زل زدم تو صورتش.اِبی...اِبی یه مرده. وقتی میگم مرد یعنی مرد! قیافه اش مثل این بادیگارداس. چارشونه اس و یه ردِّ چاقو رو صورتشه. از کنار بینی تا نزدیک فکش. همیشه اخم داره. خلافکار هست....قاچاقچی هم هست اما....آشغال نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چشمام تابی دادم و گفتم:«خوب بنال!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دستش پشت فرمون بود و دست دیگه اشو انداخته بود پشت صندلی من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میدونی داری چیکار میکنی؟تو واسه این کارا ساخته نشدی مُنا. تو نباید بین این عوضیا بپلکی.بهت نمیاد. عمرا نمیشه باور کرد تو به این وضع عادت کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم و گفتم:«بس کن این حرفای تکراری و کلیشه ای رو. خوب که چی؟چون بهم نمیاد دلیل میشه که انجامش ندم؟تو مثل اینکه خیلی شکمت سیره، آره؟ولی محض اطلاعت من دلم نمی خواد دوباره کارتون خواب بشم یا اون شکم گنده یه تیر خالی کنه تو مغزم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داد زد:«تا کی؟تا کی می خوای این کثافت کاری رو ادامه بدی؟ تا کی می خوای.....؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زدم به سیم آخر و جیغ زدم:«آره...آره من کثافتم. من یه خلافکار پاپتی ام. من مرده شور شدم ، می دونی چرا؟چون جیم بزنم و برم موادای اون شکم گنده ی بی همه چیزو جاسازی کنم تو بدن مرده ها و بفرستمشون یه شهر دیگه. من دزدم....آره یه عوضیم. از دیوار مردم میرم بالا و داخل زندگیشون سرک می کشم. خاک بر سرِ من و این زندگی. چرا دست از سرم بر نمی داری؟چرا شدی آینه دقّ من مرتیکه؟من هر چی که هستم به خودم مربوطه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اِبی با اخم های درهم به من که نفس نفس می زدم نگاه می کرد. فقط نگاه!یه نگاه ناراحت...رومو برگردوندم سمتِ پنجره. گلوم گرفته بود و بینیم می سوخت. نزدیک بود گریم در بیاد. زیر لب گفتم:«حالا هم برو تا امشب مهمون کمربندای اون نریمان بیشعور نشدم.» و سرمو بالا گرفتم و تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم. بیخیال مُنا....خیلی خری اگه گریه کنی.تو نباید تسلیم بشی.مُنا...مُنا...مُنا....حالم از این اسم بهم می خوره. چند لحظه سکوت بود تا اینکه صدای استارت اومد و ماشین آروم راه افتاد. اِبی گیره من بود...کلیک کرده بود رو من تا سردربیاره واسه چی با اونا قاطی شدم. نمی دونست که مجبور شدم...مجبور!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم گفتم:«شوخی میکنی،آره؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نریمان سر تکون داد و زنجیرو توی دستش چرخوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک خنده ی ناباوری کردم:«یعنی چی؟مگه خودش نگفت امروزو استراحت کنم؟آدم نیست که حرفشو عوض میکنه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نریمان با اخم انگشتشو جلوم تکون داد و گفت:«هِی هِی...مواظب باش چی از دهنت در میاد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آخه خودت میفهمی چی میگی؟من برم اونجا چی بگم بهشون؟بگم یهو نظرم عوض شد اومدم مرده بشورم؟اونا همینجوری هم به من مشکوکن. منی که اونجوری رفتم گفتم اومدم واسه ثواب مرده شور بشم و تا حالا دست به یه مرده هم نزدم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دروغ چرا....؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نریمان پوزخندی زد و دستاشو تا نصفه تو جیب شلوار لیش کرد و گفت:«غلط کردی...پس من موادا رو جاسازی میکنم آره؟بعدشم....این مشکل توئه. حالا ایندفعه عفو کن مُنا بانو،دفعه ی بعد حتما واسه مردنشون ازت اجازه میگیرن!» و مسخره نگام کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشت حرصمو در میاورد. داشت اعصابمو بهم می ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاش کردم و گفتم:«خیله خوب گمشو....» با ابروهای بالا رفته نگام کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:«خیله خوب برو بیرون تا حاضر شم،میام!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نریمان مسخره خندید و عقب عقب رفت و بعدش چرخید و رفت بیرون.میمون! خودمو انداختم روی تخت.خدایا...یه لحظه این شکم گنده ی بی مصرفو بدون هیچ سلاحی بیار جلوم تا پدرشو در بیارم.بی فکر احمق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جام بلند شدم تا حاضر بشم. تموم میشه....یه روز این مسخره بازی تموم میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینجا مثل همیشه پر هیاهو بود.پر از آدم...پر از عزادار...رسیدم دم درِ اتاق!دستی به پیشونیم کشیدم و بدون در زدن،درو باز کردم.هر سه تاشون با پیشبند های سبز برگشتن به سمتم. با لبخند زورکی نگاشون کردم و سلام کردم و سعی کردم نگاهم به جنازه ی روی تخت سنگی نیفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم ساجدی اولین نفر به حرف اومد:«علیک سلام.چی شده؟اینجا چیکار میکنی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه قدم رفتم جلو و درو بستم.مژگان هم بود.عضو چهارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_راستش حوصلم سررفته بود.دیدم امروز لازم نیست استراحت کنم.اومدم بمونم،خانم مالکی بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم مالکی انگار که دنیا رو بهش داده باشن با زاری گفت:«خدا خیرت بده دختر.عوضشو از خدا بگیری. نمیدونی امروز چقدر کار دارم.» و شروع کرد به درآوردن دستکش ها و پیش بندش...اما خانم ساجدی مشکوک نگاهی به سرتاپام کرد و گفت:«تو که دیروز خیلی اصرار داشتی بری...گفتی خسته ای و اینا.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوب آره!اون شکم گنده ی احمق گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستامو توهم پیچیدم و باز لبخند مسخره ای زدم و گفتم:«آره خوب...ولی خوشم نمیاد زیاد تو خونه بمونم.» طرز نگاه خانم ساجدی میگفت که امکان نداره باور کرده باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه بعد خانم مالکی حاضر و آماده داشت خداحافظی می کرد که خانم ساجدی یهو گفت:«صبر کن طیبه...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ما همه بهش نگاه کردیم که ادامه داد:«امروز طیبه قرار بود بمونه و اینجارو تمیز کنه و کارارو راست و ریس کنه.ممکن بود تا شب هم طول بکشه. حالا اگه طیبه بره تو می مونی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشت مستقیم و جدی بهم نگاه می کرد.نوک انگشتام یخ زد و آب دهنم خود به خود قورت داده شد.چند لحظه بعد انگار از شوک در اومدم که چند بار سرمو تکون دادم و گلوم رو صاف کردم و به زور گفتم:«آ...آره.چه فرقی میکنه؟من می مونم دیگه...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم ساجدی با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد و خانم مالکی لبخندی زد و منو بوسید و خداحافظی کرد و رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم زود رفتم طرف وسایلم و به نگاه خانم ساجدی و مژگان اهمیتی ندادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم ساجدی....یه زن تقریبا 47 ساله...مجرد!شکسته شده.تقریبا چاقه و دستاش پر از چروکه.صورتش از اون صورتاس که همیشه ازشون میترسی.یه ذره نرمش نداره،همیشه اخموئه و طلبکار اما....همه ی آدمای به ظاهر اخمو،یه قلب مهربون دارن...مثل خانم ساجدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مژگان...یه زن 34 ساله اس.شوهرش معتاده و یه بچه ی ناز و مامانی داره.خودش خوشگله.مثل این خارجیا میمونه. عینکیه و همیشه ساکته.کم حرف میزنه و زیاد دخالت نمیکنه.کارشو انجام میده و همونطور که بی سر و صدا اومده،بی سر و صدا هم میره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم مالکی...یه زن 52 ساله اس.مهربون و ساده.بر عکس خانم ساجدی،هرچی بگی باور میکنه. خیلی خوش اخلاقه و وقتی میره توی فکر،دیگه انگار اینجا نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

15 سالگی ازدواج کرده و شوهرش وقتی که توی عقد بودن شهید شده. دوباره ازدواج کرده و الآن شیش تا بچه داره!همه بزرگ شدن و ازدواج کردن و همیشه هم پیش این مادر مهربونن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم که....هنوز هیچی ازم معلوم نیست.من مُنام...من یه مرده شورم در حالی که وقتی یه مرده میبینم از ترس میمیرم.من یه قاچاقچی خلافکارم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من کیم....؟هنوز معلوم نیست.....!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبرستون...توی روز کاملا یه مکان عادیه! انگار یه پارکه،یا یه خیابون...اما...خدانکنه که شبشو ببینی! اینجا خونه ی بعدی ماست اما....نمیدونم!نمیدونم چرا اینقدر هممون ازش وحشت داریم. نمیدونم چرا از سکوتش می ترسیم. نمیدونم....اون بیچاره هایی که زیر خروار ها خاک خوابیدن،چه کاری ممکنه با ما داشته باشن به جز توقع یه فاتحه؟نمیدونم....از زنده ها باید ترسید نه از اینایی که دستشون از دنیا کوتاست....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت سنگینی فضای غسال خونه رو پر کرده.هوا دم داره و انگار میخواد خفه ات کنه.فضا خیلی ترسناکه....وحشتناک و مبهم....یکی از مهتابی های سالن نیم سوخته است و گهگاهی صدای "تیک" میاد و روشن میشه و بلافاصله "تیک"صدا میده و خاموش میشه. صدای روشن و خاموش شدن مهتابی توی سالن می پیچه و من بیشتر میترسم. صداش مثلِ صدای پاست...انگار یکی داره میاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی میکنم با سرعت بیشتری زمین رو طی بکشم،در و دیوار رو بسابم و سنگ مردشور خونه رو تمیز کنم. دلم میخواست زود خلاص بشم. میدونستم تو قسمت مردا اکبر آقا مونده، تاهم من تنها نباشم و هم اون اونجا رو تمیز کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چند لحظه یکبار بر میگشتم و در اتاق رو با وحشت نگاه می کردم و باز با دیدن خالی بودن اون قسمت از سالن که از درِ باز معلوم می شد، به کارم ادامه می دادم. آخر هم از بس ترسیدم رفتم در اتاق رو بستم،ولی بلافاصله بازش کردم چون بسته اش ترسناک تر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی اینجا رو تمیز میکنم یادِ مامانم میفتم.مامانم، مادر بود...مثلِ همه ی مامانا...مهربون بود اما خوب....زیاد از من خوشش نمیومد. بیشتر داداشامو دوست داشت. گاهی با منم خوب بود و این "گاهی" ها خیلی کم اتفاق میفتاد. اینجا رو که تمیز میکنم یادِ مامانم میفتم....اونم همیشه دوست داشت من کار کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای افتادن چیزی ، طِی از دستم افتاد و وحشت زده برگشتم و "هی"بلندی کشیدم.با دیدن کاسه ی مسی که افتاده بود،دوباره نفسم برگشت.چشمامو بستم و نفس راحتی کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیغ بلند و از ته دلی کشیدم و همه ی وجودم تکون خورد. آنی روی زمین نشستم و سرمو با دستام پوشوندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه گذشت و اتفاقی نیفتاد و من خورده نشدم!آروم با نفس نفس هایی که می زدم،دستامو از سرم جدا کردم و سرمو گرفتم بالا. با دیدن کسی که اخمو به در تکیه داده بود،آهسته بلند شدم.قیافه ام هنوزم وحشت زده بود. اون اینجا چیکار می کرد؟دست و پام بی حس شده بود و زانو هام می لرزید. ترسیده، یه نیمچه سرمو پایین آوردم و گفتم:«سلام...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط نگاهم کرد. تکیه اشو از در برداشت و اومد داخل.پوزخندی زد و دور و برش رو نگاه کرد و رو به من گفت:«چرا سرِ کارت نیستی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوزم شوکه بودم.هنوز تمام تنم خیس عرق بود. اخمی کردم و دستای کفی شده ام رو بالا آوردم و گفتم:«سرِ کارمم....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه دیگه! سر کارت تو خونه ی اون مرتیکه اس. نکنه امشب نوبت تو نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مات نگاش کردم. انگار خودشم از حرفی که زده بود جا خورد که دستشو گذاشت روی دهنش و زمزمه کرد:«لعنتی....!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی وقتا که مامانم از دستم عصبانی می شد هم،این حرفا رو می زد.حرفای بد...حرفای خیلی بد که منو داغون می کرد. که باعث می شد برم حموم و ساعتها زیر دوش گریه کنم. مامانم وقتی عصبانی می شد هیچی نمی فهمید! اون زمانا به مامانم حق نمی دادم اون حرفا رو بزنه،چون آدم درستی بودم.بچه ی خوبی بودم اما....الآن به این مردی که رو به روم ایستاده حق میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو انداختم پایین.چند بار پلک زدم تا اشکام نریزه و آروم گفتم:«آقای فرسان...اینجا قسمت زنونه است.جدا از اینکه منو ترسوندید،اگه اکبر آقا بفهمه اومدید اینجا،خیلی ناراحت میشه.پس بفرمایید بیرون....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند تمسخر آمیزی زد که باعث شد سرمو بگیرم بالا.چند قدم اومد جلو و دستاشو توی جیباش کرد و آمرانه گفت:«راه بیفت....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمام توی هم رفت و پرسشی نگاش کردم.این مرد از این کاراش چه قصدی داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی جوابی بهش ندادم تکرار کرد:« مگه نشنیدی چی گفتم؟راه بیفت از اینجا بریم....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و بی تفاوت گفتم:«یعنی چی؟برای چی باید بیام؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخماشو توی هم کشید و عصبانی گفت:«برای اینکه من میگم. داره نصفه شب میشه و تو هنوز تو این قبرستونی. زود باش بند و بساطتو جمع کن بریم....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهام از تعجب رفت بالا.چند بار پلک زدم و بعد متعجب گفتم:«من اینجا کار دارم هنوز....باید کارمو تموم کنم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار طاقتش تموم شد که داد زد:«گفتم گمشو از اینجا بیرون....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلندش چشمامو بستم و دندونامو روی هم فشار دادم. داشت اعصابمو خط خطی می کرد این بچه فضولِ نادون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو یه حرکت ناگهانی چشمامو باز کردم و یه پامو گذاشتم جلو و یه دستمو بردم زیر کتفش. با دست دیگم کشیدمش روی کولم و زدمش زمین."آی" بلندی گفت و چشماشو روی هم فشار داد و روی زمین تو خودش جمع شد. بالا سرش خم شدم و دستشو که هنوز ول نکرده بودم چرخوندم و صدای ناله اشو بلند تر کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببین بچه!بارِ آخره اینجا واسه من تکلیف تعیین می کنی. من هر چی که هستم به خودم مربوطه. من نمی دونم واسه چی راه افتادی زاغ سیای منو چوب می زنی، اما خوش ندارم دفعه ی دیگه چرت و پرت از دهنت در بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماشو باز کرده بود و با دست دیگه اش سعی داشت دستشو از چنگال من در بیاره. دستشو با شدت ول کردم و از کنارش رد شدم تا برم به اکبر آقا خبر بدم.لباسش از دستای کفیِ من خیس شده بود.صدای سرفه اش اومد و "آخ" ی که دوباره گفت. خودم میدونم چقدر دردش گرفته ولی حقشه. نباید خودشو قاطی کارای من بکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی با اکبر آقا برگشتم،نشسته بود همونجایی که زمینش زدم و داشت کتفشو می مالید. اکبر آقا نگاهی به من کرد و رفت جلو.خم شد و چند ضربه زد به پشتش. فرسان با اخم سرشو برگردوند و اکبر آقا با ملایمت گفت:«پاشو...پاشو پسرم...ورود افراد متفرقه به اینجا ممنوعه اونم به قسمت خواهران.پاشو برو خونت بذار شر بخوابه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون تمام مدت با غضب به من نگاه می کرد.اعتناش نکردم و نگاهمو دوختم به تخت سنگی سبز رنگ.حرفی نزد و با کمک اکبر آقا از جاش بلند شد و هردوشون از کنارم رد شدن و رفتن بیرون و اون تمام مدت نگاهش روی من بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا رفتن بیرون غر زدم:«خوب نگاه کن...اینقدر نگاه کن تا چشمات از کاسه در بیاد!»تا گفتم چشم،سوزش چشمای خودم از حساسیت این لنزای لعنتی شروع شد.خندم گرفت و همون لحظه صدای گوشیم بلند شد.درش آوردم.یه پیام بود از طرف اِبی:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"دیگه هر چی کار کردی بسه.بپر بیا بیرون که اون پیر کفتار منتظره..."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اِبی هم از اون بدش میومد.نمیدونم چرا؟!گوشی رو برگردوندم تو جیب عقب شلوار جینم و نفسمو فوت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کشو رو کشیدم جلو.یه عالمه خرت و پرت داشت.کاغذ و سوزن و ماشین دوخت و ماشین حساب مهندسی و خودکار و یه عالمه خنزر پنزر دیگه....کشو رو زیر و رو کردم و دوباره با حرص فرستادمش داخل. کشوی بعدی رو باز کردم.چند تا دسته چک و کارت عابر بانک و چند تا کاغذ دیگه.همه رو زیر و زبر کردم.نبود....پووف....نبود لعنتی. کشو رو محکم فرستادم داخل و بلندشدم.دستامو به کمرم زدم و نگاهمو دوختم به سقف.یعنی ممکنه کجا گذاشته باشه اشون؟گاو صندوق که نداره.....سرمو آوردم پایین و دور و برمو نگاه کردم.یه میز که روش چراغ مطالعه و یه لپ تاپ داشت. با چند تا خودکار و یه تقویم رو میزی.یه کمد هم هست که من کنارش ایستادم و دیگه هیچی نبود تو اتاق کار این مرتیکه ی صاحبخونه.راه افتادم به سمتِ در....باید اتاق خواب رو می گشتم.هر لحظه ممکنه یکیشون بیاد خونه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درِ اتاق رو باز کردم و برق رو زدم.یه لحظه ماتم برد.وای خدا...عجب جاییه!یه پنجره ی سراسری بزرگ داشت درست رو به روی من که جلوش یه تخت بود.اونم چه تختی!دوازده نفره بود به گمونم....سفیدِ سفید بود و یه ده بیستایی هم بالشت داشت.بالای تخت هم پرده های حریر سفید داشت.سقف اتاق هم شب نما بود...یه آسمون پرستاره.دستگیره ی در از دستم ول شد و در خورد به دیوار.اینا واقعا اینجا خوابشون می بره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چپ نگاه کردم.یه کمد بزرگ با شیش تا در و کنار تخت هم یه میز عسلی قشنگ بودبه رنگ مشکی که روشم یه آباژور بود.پووفی کردم و سرمو تکون دادم و رفتم سراغ کمد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمد ها رو گشته بودم و داشتم می رفتم طرفِ میزِ کنار تخت که صدای بهم خوردن دری، سرِ جا خشکم کرد.صدای درِ ورودی بود.مطمئنم!چون صدای شیشه هم اومد و درِ ورودی شیشه ای بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای!دو دستی زدم تو سرم. به غلط کردن افتادم.اگه دو تایی بودن باید چه خاکی به سرم می ریختم؟هِی می رفتم عقب و میومدم جلو.یه قدم می رفتم چپ و دوقدم می رفتم راست. وای خدایا...چه شکری بخورم حالا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لحظه ایستادم.نفس عمیقی کشیدم و به خودم امیدواری دادم.چرخیدم و رفتم سمتِ در. خدارو صد هزار مرتبه شکر که خونشون دوبلکس بود. البته طبقه ی بالاش گردان بود و چند تا اتاق دیگه هم داشت که همشون به صافیِ دل مؤمن بودن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار دیوار راهرو ایستادم.یه لوستر بزرگ از سقف آویزون بود و تا سالن پایین می رسید.خیلی هم خوشگل بود.نگاهمو ازش گرفتم ، صدای پایی رو شنیدم و یه زن اومد جلوی دیدم که داشت می رفت به طرف پله ها.موهای بلند قهوه ای داشت و یه تی شرت سفید تنش بود.معلوم بود از بیرون اومده چون شلوار لیِ مشکیش هنوز پاش بود و یه مانتو و چادر و کیف هم تو یکی از دستاش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا می خواست پاشو بذاره رو پله ی اول و منم می خواستم برم گم و گور بشم،صدای وحشتناک بهم خوردن در اومد و منو زن هردو سرِ جامون ایستادیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پَهَ...گل بود به سبزه نیز آراسته شد.برگشتم اینبار واقعا برم گم شم که صدای مهربون زن باعث شد برای فضولی هم که شده چند لحظه صبر کنم:«سلام عزیزم.چرا اینقدر زود برگشتی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب غر زدم:«خبر مرگتون....جفتتون زود برگشتین...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قدمهای سنگین و شمرده ای اومد و قامت مردی جلوی زن پیدا شد.خودمو بیشتر بردم پشت دیوار... از اون بالا فقط پالتوی بلند مشکیش معلوم بود و دستاش که پالتو رو کنار زده بودن و داخل جیبای شلوار جین مشکیش بودن.قدش بلندتر از زن بود. چند لحظه فقط بهم نگاه کردن تا اینکه زن یه قدم رفت جلو و گفت:«چی شده؟خوبی امین؟چرا....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کجا بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای متعجب زن اومد:«چی؟» و صدای فریاد مرد:«گفتم کدوم گوری بودی تا حالا؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معلوم بود زن تعجب کرده که جواب نمیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایِ سیلی ناگهانی، سرِ جام تکونی خوردم.زن افتاده بود روی زمین و مرد داشت می رفت بالا سرش...داشتن از جلوی دیدم خارج می شدن.آروم از پشت دیوار اومدم بیرون و رفتم کنار نرده ها.حالا قشنگ دیده می شدن.زن دستشو گذاشته بود روی گونه اش و افتاده بود کفِ سالن و وسایلش هم اونطرف تر ولو شده بود روی زمین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد بالا سرش خم شد و با خشم وصف نا شدنی ای گفت:«زر بزن...کجا بودی؟کجا بودی هرزه ی خائن؟کجا بودی آشغال؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن چند لحظه نگاهش کرد و بعد با صدای لرزونی گفت:«مَ...من...من رفته بودم...به خدا....»و مرد عربده کشید:«خفه شو....» و....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونم چی بگم؟فقط می دونم با اولین لگدی که به شکم زن زد،منم سر جام افتادم و بعد از اون با هر لگدش، با هر مشتش و با هر فحشی که می داد، یه قطره اشک از چشمهای من می ریخت و من از پشت نرده ها،انگار پشت میله های زندون بودم و این صحنه ها رو نگاه می کردم.اون زن بی گناه بود....خدایا...مطمئنم بی گناه بود و حتی صداش هم در نمیومد.حتی داد هم نزد...حتی شکایتی هم نکرد...دلم می خواست پاشم و برم پدر اون مرتیکه رو در بیارم ولی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونم چقدر گذشت تا اینکه خسته شد. از کتک زدن اون زن معصوم خسته شد. به نفس نفس زدن افتاده بود.یقه ی زنِ خون آلودش رو گرفت و یکم از زمین بلندش کرد و با حرص گفت:« تا برنگشتم تنِ لشتو جمع می کنی و میری گم میشی.برگردم ببینم اینجایی اینبار واقعا می کشمت!» و من نمی دونستم اون زن هنوز زنده است یا نه...محکم ولش کرد و زن پرت شد روی زمین.داشتم نگاهش می کردم.با یه مرده هیچ فرقی نداشت. با صدای بهم خوردن در، بدنم یه لرز هیستیریک رفت.زن توی خودش جمع شد و دست خونیشو روی سرامیک ها کشید.اونهمه خون از کجا بود؟زن دستشو روی زمین دراز کرد.می خواست خودشو به جایی برسونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم اومدم و دستمو به نرده ها گرفتم و بلند شدم.دستامو روی صورتم گذاشتم و چند لحظه فکر کردم و از ذهنم گذشت:"خدایا خودت کمک کن..."اشکامو پاک کردم و دویدم به سمت پله ها...تا نصفه ی پله ها رو دویدم و رفتم پایین و بعد روی نرده نشستم و سُر خوردم پایین. نرسیده به انتهای نرده ها،پریدم پایین و دویدم به سمتِ زن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالا سرش خودمو انداختم روی زمین.غرقِ خون بود....به پهلو افتاده بود. برش گردوندم.بالا تنه اش رو تو بغلم گرفتم و دستمو گذاشتم روی گونه ی خونیش و با هول گفتم:«خانم خوبی؟ترخدا حرف بزن...منو میبینی؟صدامو میشنوی؟خانم؟صدامو می شنوی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتش خونی بود و چند تار از موهاش به صورتش چسبیده بود. لای چشماشو باز کرد و نگاهم کرد.چند لحظه نگاهم کرد و بعد لباش تکونی خورد. دوباره با ترس تند تند گفتم:«چیه؟چیه خانم؟چی می خوای بگی؟ببین خوب میشی باشه؟فقط طاقت بیار. الآن می برمت بیمارستان...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواستم بلندش کنم که با دست بی جونش دستمو گرفت.سرمو برگردوندم و نگاش کردم.دوباره لباش تکون خورد.سریع سرمو بردم پایین تا ببینم چی میگه.تا گوشم به لبش نزدیک شد آروم زمزمه کرد:«بچه ام...» و دستم ول شد....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار کشف مهمی کرده باشم سرمو بردم عقب و بلند و با هیجان گفتم:«بچه ات؟آره...؟کو؟کجاست؟نترس...من مواظبشم.تو خونه اس؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همینطور به صورتش ضربه های آروم می زدم و اینا رو می پرسیدم اما...چشماش بسته بود و سرش شُل ،رها شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عجله و هول و ولا می خواستم بذارمش زمین و برم دنبال بچه اش که یه لحظه...صبر کن ببینم...!بالا که اصلا اتاق بچه نبود. ی..یعنی چی؟نفسم بند اومد و چشمامو بستم.سرمو آروم چرخوندم به طرفِ شکمش و چشمامو باز کردم.روی زمین پر از خون بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ضربه به شیشه زدم.اِبی خوابیده بود و درهای ماشین قفل بود.تکون نخورد.استرس داشتم.نمی خواستم بذارم اون زن بمیره.باید نجاتشون می دادم.با حرص مشت زدم به شیشه.از جا پرید.چند لحظه گیج به رو به روش نگاه کرد و سرشو تکون داد تا خوابش بپره و بعد برگشت طرف شیشه. با دیدنم درارو باز کرد و پیاده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت نگاش کردم و گفتم:«چه وقته خوابه الآن؟بیا دنبالم...» و راه افتادم به سمت خونه.پشت سرم راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کجا بیام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بیا میگم بهت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مدارکو برداشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یه دیقه خفه باش و بی حرف بیا پشت سرم...میتونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساکت شد و صدای نفس حرصی ای که داد بیرون، اومد.هر دو وارد خونه شدیم. من رفتم به طرف زن و بالا سرش روی دو پا نشستم و شروع کردم به توضیح دادن:«باید برسونیمش بیمارستان.با هم می بریمش چون یه زن همراهش باشه بهتره.بعد که برگشتیم می گردم دنبال مدارک....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه گذشت و صدایی ازش در نیومد.برگشتم به طرفش.شوکه به زن خونیِ رو به روش خیره بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند گفتم:«چرا ماتت برده؟بیا ببرش داره جون میده....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لکنت و ترس خیره به زن گفت:«تو....تو اینجوریش کردی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو تو هوا تکون دادم:«بمیر بابا....شوهر بی پدرش این بالا رو سرش آورد.بیا ببرش!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار از شوک در اومد که اخماش کم کم رفت تو هم. نگاهشو از زن گرفت و به من دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از نگاهش کلافه شدم و با حرص گفتم:«چیه؟چه مرگته؟زیر لفظی میخوای؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جدی گفت:«مدارکو پیدا کن و بیا....این مسئله نه به تو مربوطه نه به من.تو ماشین منتظرم....» و برگشت که بره. می رفت بدبخت می شدم. بلند شدم و با التماس گفتم:«وایسا اِبی...خواهش میکنم.بیا ببریمش بیمارستان.حالش بده.بچه تو شکمشه.اگه بذاریمش بریم می میره....!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایستاد و برگشت:«خوب بمیره...مدارک چی پس؟بدون اونا بریم اون پدرسگ کله ی جفتمونو میکنه....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گور پدر مدارک.الآن جون این بدبخت مهمه یا مدارک؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زد:«مدارک....» و دوباره رو به رفتن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داد زدم:«خیله خوب...خیله خوب عوضی صبر کن....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره برگشت به طرفم و خونسرد نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم تر ادامه دادم:«تو ببرش تو ماشین.منم مدارکو پیدا میکنم و میام...باشه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشت اشاره اشو آورد بالا و گفت:«حالا شد!» و اومد به طرف زن.خم شد و دستاشو برد زیر بدنش و با یه حرکت بغلش کرد و بلند شد. به من که انگار تو این دنیا نبودم نگاه کرد و گفت:«بجنب تا نمرده....» و رفت به طرفِ در.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم سرمو تکون دادم و دویدم سمت پله ها....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی صندلی های آبی رنگ بیمارستان نشسته بودم.آرنج دستام روی زانوهام بود و سرم پایین. با انگشتام بازی می کردم و تو زاویه ی دیدم یه جفت پوتین بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو بردم بالا و با عصبانیت نگاهش کردم.یه دفعه طاقت نیاوردم و بلند شدم و گفتم:«یعنی چی؟مگه جرم کردم رسوندمش بیمارستان؟می ذاشتم بمیره خوب بود؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرباز نفس کلافه ای از این سوال صد دفعه تکراریم کشید و ملایم گفت:«خانم ترخدا آروم باشید.اینجا بیمارستانه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هوچی گری گفتم:«مگه کورم نمیبینم بیمارستانه؟میگم من باید برم....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه قدم از دیوار پشت سرش فاصله گرفت و باز با ملایمت گفت:«خانم محترم.بیماری که شما آوردین تقریبا با یه مرده فرقی نداشت.باید منتظر بمونید به هوش بیاد و حرفاتونو تایید کنه.رک میگم....تا وقتی ایشون صحت حرفاتونو تایید نکنه،شما ضارب هستید!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پووفی کردم و دوباره نشستم روی صندلی.آخ اگه می دونستی من کیم....؟اگه می دونستی....؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه نگاه به خودم کردم.ماسکمو درآورده بودم و با این تیپ پسرونه واقعا جلب توجه می کردم.تیپم با حجاب بود اما معمول نبود.اونم جلوی این مردم همیشه دنبال سوژه...یه چشم غره به مردی که یکم اون طرف تر روی صندلی ها نشسته بود و زل زده بود به من،رفتم و سرمو انداختم پایین....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی داشتیم با اِبی اون زن رو می رسوندیم بیمارستان ،چند لحظه به هوش اومد و فقط یه جمله گفت،یه جمله با نفسی که به زحمت در میومد:«"به شوهرم زنگ بزن و بگو....بگو داییم از خارج برگشته....خواهش میکنم زنگ بزن....خواهش میکنم خانم...."»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کیفش که کنارم بود نگاهی کردم.تصمیممو گرفتم و زیپ کیف مارکشو باز کردم و گوشیشو تو جیب بغل کیف پیدا کردم.رفتم توی مخاطبینش.به عبارت "همسر مهربان"پوزخندی زدم.چقدرم مهربون بود لامصب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و رفتم جلوی همون مردی که داشت نگاهم می کرد.جلوش ایستادم و دستمو بردم جلو و با طلبکاری گفتم:«گوشیتو بده...!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند ملایمی زد و بی حرف گوشیشو از جیب شلوارش درآورد و گذاشت کفِ دستم. لبخند کجی زدم و ازش فاصله گرفتم.همونطور که از کنار سرباز مراقبم رد می شدم و داشتم شماره ی شوهر اون زن رو با گوشی این مرده می گرفتم گفتم:«میرم چند قدم اونطرف تر یه تلفن بزنم.مراقبم باش در نَرم...» و بی نگاه بهش پوزخندی زدم و رفتم جلوی صندلی ها.گوشی اون زن رو انداختم توی کیفش و قدمهامو تند تر کردم و فاصله گرفتم.جلوی ایستگاه پرستاری ایستادم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم...چند بار زنگ زدم و جواب نداد.بار چهارم بود که بعد از چند تا بوق صدای عصبی ای پیچید تو گوشی:«می بینی جواب نمیدم، چرا هِی زنگ می زنی کَنه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی کشیدم و با جدیت گفتم:«خوب گوشاتو وا کن مرتیکه ی بی غیرت....از کتک زدن زنت و خونین و مالین کردنش و کشتن بچه ی تو شکمش می گذریم.....از اینکه گورتو گم کردی و این بیچاره رو ول کردی به حال خودش،باشه....از اینم می گذریم...خلاصه بگم...از اینکه تهمت خیانت زدی بهش،نمیشه گذشت...وقتی داشت جون می داد خواست بهت بگم داییش از خارج برگشته...حالا هم بگرد دنبال جنازه اش!» و گوشی رو از گوشم کندم و سریع قطعش کردم.چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم. می شد حدس زد چه اتفاقی افتاده.حتما زنشو با داییش تو خیابون دیده و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم و قدم زنان رسیدم به اون مرد.گوشی رو انداختم روی پاهاش که سرشو آورد بالا.لبخندی زدم و گفتم:«دمت گرم...» اونم چشماشو به معنی تایید باز و بسته کرد.از کنار سرباز که متعجب نگاهم می کرد گذشتم و ولو شدم رو صندلی ها...شاید کارم درست نبود.من رفته بودم خونشون دزدی...شاید برام دردسر بشه....شاید بدبخت بشم...شاید به خاک سیاه بشینم....اما...اما اون لحظه هیچ فکر دیگه ای به ذهنم نرسید.فقط میدونم تا آخر عمر عذاب وجدان داشتم اگه نجاتش نمی دادم....حالا هر چی میخواد بشه،بشه....!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونم چند ساعت روی اون صندلی ها نشستم که پرستار اومد و گفت وضعیتش ثابت شده و آوردنش بخش.انگار دنیا رو بهم دادن...نفس راحتی کشیدم و به این فکر کردم که تو این چند ساعت چند بار گوشی اون مرد زنگ خورد و شماره ی شوهرِ این زن روش افتاد.تا اینکه مرده کلافه شد و گوشیشو خاموش کرد و رفت.منم خونسرد اعتنایی نکردم. بذار بمیره از نگرانی...بذار جونش برسه به لبش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پرستار اجازه گرفتم برم ببینمش.سربازه هنوز هم به دیوار تکیه داده بود و مراقب بود ولی من دیگه عصبانی نبودم.با این کار خوبی که کرده بودم انگار دنیا قشنگ شده بود...انگار همه چیز آروم بود....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در رو آروم باز کردم و رفتم داخل و درو بستم.یه اتاق نسبتا کوچیک بود و و دوتا تخت داشت که یکیش خالی بود.اون یکی که پر بود، یه نفر خیلی معصوم روش دراز کشیده بود و روشو کرده بود به سمت پنجره....رفتم جلو و کنار تخت ایستادم.انگار متوجه حضورم شد که سرشو چرخوند و نگاهم کرد. دستپاچه شدم و سریع گفتم:«سلام!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا فکر کن منه پر رو دستپاچه بشم...زیر چشمش کبودی پررنگی بود که چشمشو ریز کرده بود.کنار لبش هم زخم بزرگی بود و روی پیشونیش هم خراش افتاده بود.یکی از دستاش ضرب دیده بود و باندپیچی شده بود و به دست دیگشم سرم زده بودند.نگاه کنجکاوم رو که دید لبخندی زد و با صدای آروم و گرفته ای جواب سلاممو داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چشمهاش نگاه کردم و با احتیاط پرسیدم:«خوبین؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندش پررنگ شد ولی زخم لبش باعث شد صورتش تو هم جمع بشه...با دست زخمشو لمس کرد و گفت:«آره خیلی....بچه ی یک ماهه ام افتاده.شوهرم تا حد مرگ کتکم زده و دارم از درد میمیرم....خیلی خوبم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض کرده بود.آب دهنمو قورت دادم.طرز حرف زدنش قلبمو فشار میداد.روشو برگردوند و چند لحظه به سقف نگاه کرد و بعد گفت:«تو منو آوردی بیمارستان...؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباسمو تو مشت گرفتم و لبخند احمقانه ای زدم و گفتم:«میشه گفت....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشت و نافذ نگاهم کرد و گفت:«علم غیب داشتی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کجی زدم و مستقیم نگاهش کردم و گفتم:«نه اومده بودم دزدی که دعواتونو دیدم...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهاش رفت بالا و من لبخند پررنگ تری زدم و ادامه دادم:«میخوای از شوهرت جدابشی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره به سقف نگاه کرد و گفت:«نه....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه...؟واقعا...؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم کرد و با لبخند گفت:«تا ببینم چی میشه...بهش گفتی داییم اومده؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب نگاهش کردم و گفتم:«آره گفتم...چند تا هم فحشش دادم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم جون خندید و گفت:«خوب کردی...شاید ببخشمش...من هنوزم عاشقشم...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اون....اون کثافت تا حد مرگ تو رو زده.بچتو کشته....بچه ی خودشو...اونوقت...؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم کرد و با آرامش و ملایمت گفت:«یه عمره بهم خوبی کرده.هر چی گفتم به حرفم گوش داده.نمیشه فقط همین یه بار بدیشو ببینم...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسمو کلافه فوت کردم و دستمو بردم روی سرم و با نوک انگشت کفِ کلمو خاروندم. این زنه دیوونه اس باور کن!اگه من بودم.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم و گفتم:«با داییت دیده بودت؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه بالا انداخت:«احتمالا...از وقتی با امین آشنا شدم،هنوز داییمو ندیده.داییمم جوونه.37 سالشه.توی پارک بودیم و احتمالا امین با هم دیده امون....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عجب....!ببین به این سربازه میگی من ضارب نبودم تا بذاره برم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دزد که بودی....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه بالا انداختم و بیخیال گفتم:«بعدا میتونی شکایت کنی ولی الآن بذار برم...ساعت یکه شبه...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره کم جون خندید...به احتمال زیاد به پر رو بازی های من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا سربازه بیاد و رضایت بگیره و من از اونجا خلاص بشم،نیم ساعتی طول کشید.از پله های طبقه ی دوم داشتم میومدم پایین و با خودم می گفتم:«اِ..اِ..اِ..گفت جدا نمیشم....آدم اینقدر بی مغز؟اینقدر احمق؟زنیکه ی خل و چل....خوب جدا نشو تا بازم این بلا رو سرت بیاره...خنگی دیگه...خنگ!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسط غر غر ها و حرص خوردنام بود که صدای فریادی شنیدم.از فکر در اومدم.نصفه شب تو این بیمارستان چه خبره؟از روی پله ی آخر اومدم پایین و انتهای سالن پایین رو نگاه کردم.چند تا آدم و مریض با سرم و لباس بیمارستان جلوی ایستگاه پرستاری بودن و یک نفر داشت با سرپرستار دعوا می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یعنی چی؟مگه اینجا در و پیکر نداره؟مگه اینجا طویله اس؟بهت میگم زن من کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم نزدیک تر و صدای سر پرستار اومد که با کلافگی گفت:«ترخدا آروم تر آقا.نصفه شبه مریضا خوابن!» و رو به پرستار کناریش گفت:«پس چی شد این حراست؟» نذاشت اون دختره جوابشو بده و بلافاصله رو به مرد گفت:«آخه شما نمی گید مشکل خانمتون چیه.چرا آوردنش؟نه اسمشو میگی نه مرضشو...خوب من از کجا بدونم کیه؟» رسیده بودم به ایستگاه پرستاری و داشتم به مرده نگاه می کردم.همون حیوون بود.اما آشفته و بهم ریخته...موهای قشنگ و مرتبش روی پیشونیش ریخته بود و چشماش قرمز بود.قبل از اینکه بتونه حرف بزنه،خشم همه ی وجودمو گرفت و قبل از هر اتفاقی پریدم جلو و یه مشت محکم کوبیدم تو صورتش.پرت شد روی زمین و مردم و پرستارها "هین"بلندی کشیدن. داشتم با حرص دوباره حمله می کردم تا بکشمش که چند نفر از پشت گرفتنم.همونطور که تقلا می کردم ولم کنن رو به اون مرد که مبهوت دستشو روی دماغش گرفته بود و نگاهم می کرد داد زدم:«حیوون آشغال...اومدی دنبال کی؟دنبال جنازه ی زنت؟یا اون یه لخته خون یه ماهه ای که انداختنش تو مستراح؟تو آدمی؟تو مردی خاک بر سر؟تف به روت...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز مات داشت نگاهم می کرد.چند نفر بازوهامو گرفته بودن و هی "هیس،هیس" می کردن.برگشتم به طرفشون.دو تا پرستار بودن. با خشم گفتم:«خیله خوب ولم کنین.کاریش ندارم....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید بعد از چند لحظه ولم کردن و من با حرص لباسامو مرتب کردم.مرد با کمک چند نفر بلند شد و همون لحظه حراست سر رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه خبره اینجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرستاره توضیح داد و اون دوتا مرد نگهبان مردمو متفرق کردن و با ما هم صحبت کردن و گفتن زود تر بریم بیرون.آرامش دوباره برگشت و چراغای سالن کم و بیش خاموش شدن. بعد از نگاه پر خشمی که به اون مرد انداختم اومدم برم که بازومو بی وزن گرفت. چنان برگشتم به طرفش که سریع دستشو پایین انداخت. دست دیگه اش روی دماغش بود و ازش خون می چکید. مظلوم نگاهم کرد و گفت:« میدونی زنم کجاست نه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی آشفته بود.داغون بود.انگار یه مرده ی از قبر بلند شده رو میدیدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به حالش با طعنه و حرص گفتم:«زنت؟؟؟منظورت همون هرزه ی خائنه؟» چند لحظه نگاهم کرد که رومو برگردوندم.صداش با التماس اومد که گفت:«تورو جون هر کی دوست داری....تورو جان عزیزت بگو کجاست....تو همین بیمارستانه؟تو رسوندیش بیمارستان؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم و همونطور که می رفتم گفتم:«بمیر بابا...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز یه قدم بر نداشته بودم که پاچه ی شلوارم کشیده شد. ایستادم و با سرعت نور برگشتم عقب. دو زانو نشسته بود روی زمین و شلوارمو گرفته بود. با عصبانیت پامو تکون دادم و گفتم:« ولم کن معلوم هست چه غلطی میکنی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی ولم نکرد.سرش پایین بود . یه دستش به پاچه ی شلوارم، یه دستشم به بینی خونیش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خواهش میکنم خانم.التماس میکنم.باید ببینمش.باید ببینم حالش خوبه یا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم و گفتم:«آره خیلی...داره از مرگ بچش بندری میرقصه.داره از بی غیرتی شوهرش دایره میزنه....اصلا هم حالش بد نیست!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرشو آورد بالا و با چشمهای قرمزش نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه کم خم شدم و سرمو بردم جلو و با نفرت گفتم:«اگه یه ذره از وقاحت و بی شرفی تورو داشتم، مطمئن باش زندت نمی ذاشتم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خشونت پامو کشیدم و چرخیدم برم که...سر جا خشکم زد.مرد گنده زد زیر گریه. با بهت برگشتم و نگاهش کردم. اونقدر با شدت هق هق می کرد که چشمام گشاد شده بود. چند تا پرستار هم داشتن به ما نگاه می کردن. رو به اون مردم فضول لبخند زورکی ای زدم که صدای پر از بغض و گرفته اش بلند شد:«تو رو به همون خدایی که میپرستی...بهم بگو زنم کجاست....» و دوباره گریه کرد و شونه هاش لرزید.باورم نمی شد ولی میدونستم هرچی هم که بشه،خودشو هم که بکشه بازم هیچی جبران نمیشه. سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و آروم گفتم:«طبقه ی بالاست.اتاق 206!» و رفتم.بدون یک لحظه مکث!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو غلط کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای فریادش باعث شد بلرزم.سرم پایین بود و جرئت نداشتم حرفی بزنم.جلوم رژه می رفت و دستاش به کمرش بود.حرص میخورد و اگه جا داشت،می زد منو میکشت!چند قدم که راه رفت باز واستاد و رو بهم گفت:«احمق اصلا فکر نکردی اگه گیر بیفتی چی میشه؟حس انسان دوستانه ات یهو قلمبه شد؟منه خرو بگو به یه جوجه ماشینی اعتماد کردم و کل زندگیمو دادم دستش...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم چیزی نگفتم و لبامو روی هم فشار دادم تا اینکه طاقتش تموم شد و داد زد:«یه زری بزن!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اِبی پرید وسط دعوا و گفت:«آقا راستش....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستشو بالا آورد و اِبی رو ساکت کرد و با خشم گفت:«حسابِ تو رو هم به وقتش می رسم نگران نباش!» و باز با عصبانیت به من توپید:«حرف بزن!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو یه ذره دادم بالا.واقعا عصبانی بود...جرئت حرف زدن نداشتم اما اگه ساکت می موندم عصبانی تر می شد.به خاطرِ همین رو به چشمای عصبانی و قرمز شده اش به زور گفتم:«هر چی شد پای خودم...» با زدن این حرفم فقط یه لحظه طول کشید تا بپره طرفم و یه سیلیِ محکم بخوابونه تو گوشم.تعادلمو از دست دادم و افتادم روی زمین.دستمو گذاشتم روی صورتم و سعی کردم به این فکر نکنم که پنج تا آدم تو اتاقن...به هیچکس نگاه نکردم تا قیافه های تمسخر آمیزشون رو ببینم اما صدای خندیدن شیدا و ثمین رو شنیدم....و یه عضو جدید که اسمش ستاره بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالا سرم ایستاد و غرید:«پاشو گمشو برو تا بعد بهت بگم یه من ماست چقدر کره میده...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه اونجا بودن و من انگار لِه شدم.سعی کردم به این فکر نکنم که امشب یه لقمه ی چربی به اسم ستاره داره و نمیتونه منو تنبیه کنه!باید خداروشکر می کردم؟با تکیه به زمین به زور بلند شدم و رفتم به طرف در. نگاه همشون سنگینی میکرد.....از همشون متنفر بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار اِبی تو ماشین نشسته بودم و داشتم به رو به روم نگاه میکردم که یه کوچه ی تاریک بود.سه روز از اون شب گذشته بود و رئیس شکم گنده با من کاری نداشت.حرفی نزدم....و اونم چیزی نگفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید نیم ساعت صبر می کردم تا این مهمونی شروع بشه و بعدش بتونم کارم رو انجام بدم.این روزا شکم گنده حسابی مشکوک می زد.دو تا عضو جدید آورده بود تو گروه...اولیش همون ستاره بود و دومیش....یه پسر 27 ساله به اسم کوروش. ستاره یه دختر 19 ساله بود...فقط 19 ساله و شده بود یه سوگلی ِ به تمام معنا!جلوی رئیس شکم گنده و نریمان و اِبی یه عشوه ها می ریخت که کور رو شفا می داد!خوشگله...موهاش حنایی رنگه و صورتش بچگونه و با مزه اس البته وقتایی که آرایشش کمه.وقتی آرایشش زیاده یه هیولاست!ابروهاش کشیده و نازکه و صورتش صاف و سفیده. چهره اش معصومه ولی....روحش آلوده شده.هر شب براش دعا میکنم.هرشب....شاید احمقانه باشه اما به نظرم به هر کسی میشه امید داشت.خدایا...تو که امیدتو از من قطع نکردی،نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برو دیگه....وقتشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از فکر بیرون اومدم.از شیشه ی کنار اِبی نگاهی به اون خونه که اون سمت کوچه بود انداختم.دو نفر داشتن می رفتن توش. نگاهمو گرفتم و کلاهمو کشیدم روی سرم.آفتاب گیر رو دادم پایین و نگاهی توی نور کم ماشین به خودم انداختم.قیافه ام فرق کرده بود چون ثمین گریمم کرده بود و اینجا نمی تونستم ماسک داشته باشم.فقط خدا کنه این لنزای لعنتی اذیتم نکنه امشب...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آفتاب گیر رو دادم بالا و گفتم:«اصلا معلوم نیست کجا گذاشته اشون؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اِبی یه دستشو جنتلمنانه گذاشت روی فرمون و گفت:«اصلا...شاید گذاشته باشه روی پشت بوم،شاید گذاشته باشه توی قفس سگش،شایدم چال کرده باشه تو باغچه اش!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم.کارم رسما در اومده بود.یه "باشه" گفتم و پیاده شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استرس داشتم و تند تند عرق می کردم و ته دلم خالی بود.دستشویی داشتم و کلا....همه ی حسای بد حمله کرده بودن به من!اولین بار بود که یه همچین جایی میومدم.از درِ حیاط رفتم داخل.خیلی طبیعی مثل یه مهمونی معمولی در خونه باز بود و همه رفت و آمد داشتن.از پنجره های ساختمون میشد دید که داخل تاریکه و فقط رقص نور سبز و قرمز روشنش کرده. در سالن رو باز کردم و رفتم داخل.صدای جیغ و داد و موزیک تند اعصاب خورد کنی هجوم آورد به طرفم.هوای داخل خونه گرفته بود و دود همه جا پخش شده بود. یه سالن تاریک بود که چند نفر وسط می رقصیدن و چند نفر دیگه روی مبل ها نشسته بودن و حرف می زدن و مشغول خوردن بودن. صرف نظر از قاطی بودن زن و مرد و این دودهای پخش شده و بوی تریاک و بطری های شراب، یه مهمونی معمولی بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستامو تو جیب گرمکن بارونیم کردم و اطرافو دید زدم.خوب الآن باید چیکار می کردم؟مثلا باید میرفتم وسط می رقصیدم؟یا میرفتم یه لیوان شراب می ریختم و به سلامتی سر می کشیدم؟یا نه...باید با یه حرکت جانانه همه رو نفله می کردم و می گشتم دنبال مدارک؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو برگردوندم به چپ.یه پسر بود که هیکل تقریبا بزرگی داشت و قیافه اش زیاد تو تاریکی معلوم نبود. بی توجه بهش دوباره سرمو برگردوندم و به چشم چرونیم ادامه دادم و گفتم:«گیریم که علیک...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدایا این جواب خوبی بود؟آخه جواب سلام واجبه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت:«من سهیل هستم...خوش اومدین!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز بی اعتنا نگاهی بهش انداختم.دستشو آورده بود جلو تا بهش دست بدم. نیشخندی زدم و گفتم:«بزرگ میشی،یاد می گیری دستتو جلو هر کسی دراز نکنی!» و باز به نگاه کردن به اطرافم مشغول شدم.حس کردم که با چند لحظه مکث دستشو عقب کشید ولی نرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اَ...چه همه آدم خوشگل بود اینجا....دخترا همه از دم نخستین بودن!!پسرا هم که....بهتره از توصیفشون بگذرم چون انگار همون دخترن دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من صاحب مهمونی هستم.تولدمه!افتخار آشنایی با کیو دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار برق سه فاز از کلم پرید.خیره به مردی که داشت موز کوفت می کرد،خشکم زد و اون ادامه داد:«خوشحال میشم باهاتون آشنا بشم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم خودمو جمع و جور کنم.صدامو صاف کردم و چند بار پلک زدم و اینبار کامل برگشتم طرفش. لبخند مضطربی که همه ی سعیمو کردم طبیعی باشه زدم و گفتم:«واقعا؟شما آقا سهیل هستین؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا که به تاریکی عادت کرده بودم،صورتش واضح تر دیده می شد. از همون پسرای دختر نما بود.در کمال تعجبم یه نگین رو دماغش گذاشته بود و یه گوشواره ی حلقه ای هم تو گوش چپش داشت.یه لباس یقه شلِ سفید تنش بود با شلوار کتون سفید...داشت شاخام می زد بیرون!مطمئنا اگه میگفت شب نامزدیمه و دارم شوهر میکنم واقعی تر بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه ابروشو داده بود بالا و داشت بهم نگاه میکرد.به روی خودم نیاوردم که چشمام از تعجب تیپش گشاد شده بود و منم بهش لبخند زدم که گفت:«شما منو میشناسین؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریلکس تر شده بودم و حالم بهتر بود.دستی به پیشونیم کشیدم و مثل این دختر لوسا گفتم:«وای...کیه که شما رو نشناسه؟راستش من اینجا دعوت نبودم.همینطوری اومدم که شما رو زیارت کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دروغ که حناق نمیشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت:«چه مشهور بودم و خودم خبر نداشتم.شما لطف کردین که تشریف آوردین.بفرمایید داخل.بفرمایید پذیرایی بشید...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستشو آورد پشتم که راهنماییم کنه و من زود رفتم جلو تا دستش بهم نخوره و تقریبا دویدم سمت میز پذیرایی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر نمیکردم پارتی پارتی که میگن این باشه.فکر می کردم پارتی یه چیز عجیب غریبیه....یه چیزی که نمیشه تصورش کرد.یه چیز فضایی مثلا!اما الآن میدیدم که توش همون کارایی رو انجام میدن که تو هر مهمونی ای میشد دید.البته...!من هنوز نمی دونستم اون راه پله ی تاریکی که به طبقه ی بالا ختم می شه و گاهی دو نفر یا سه نفر ازش بالا میرن و پایین میان ، قضیه اش چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بریزم براتون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خیالاتم در اومدم و به صورتش که لبخند مضحکی داشت نگاه کردم و بعد نگاهم چرخید روی دستش...احمقانه بود که فکر کنم اون بطری قرمز رنگ دلستره پاک و طاهره؟قطعا حماقت بود....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند ملوسی بهش زدم و با ناز کوچولویی گفتم:«اوم...نه فعلا زوده!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ی بلندی کرد که دلم خالی شد.بمیرم من با این زرت و پرت بلغور کردنم!زیر لب "زهرمار"ی نثارش کردم.بطری رو کج کرد و تو یه جام برای خودش ریخت و سرخوش گفت:«خوبه....تو هم از خودمونی مثل اینکه!خوب پس دوست داری چیکار کنی؟بریم برقصیم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زرشک....!فقط همین یه کارم مونده بود.چشم ننه ام روشن!نمی دونستم چطور باید این غول بیابونی که از قضا صاحبخونه هم بود و ناجور امشب کارم به دستش افتاده بود ،رو دست به سر کنم!الآن خراب رو اعصابم جفتک میپروند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو یه حرکت ابداعی دستمو بالا آوردم و به نشونه ی "نه" تکون دادم و دستپاچه گفتم:«اوه...نه نه!فعلا اونم زوده. باید یکم به محیط عادت کنم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم نگاهم کرد و بعد جام شرابشو یه نفس سر کشید و گذاشتش روی میز و با نفس راحتی گفت:«اوکی...پس من میرم و برمیگردم...تا میام از خودت پذیرایی کن!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و چشمکی زد و توی دود و شلوغی و تاریکی گم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوف...خدایا میلیون میلیون تشکر!حالا که از شر اون کنه خلاص شده بودم تونستم دوباره یه نگاهی به اطراف بکنم. اِبی گفت این آدم غیر قابل پیش بینیه!یعنی معلوم نیست اون لعنتی ها رو کجا گذاشته.هر چی هم که باشه،باز من اول از گشتن اتاق و تخت و کمد شروع می کنم نه قفس سگ!حتی شاید همه ی تابلوها رو هم بگردم.شاید این احمق هم اون چیز میز ها رو پشت تابلوهاش قایم کرده باشه.مثل همون مرتیکه ی حیوونی که زنشو کتک زده بود و من وقتی داشتم از اتاقشون نا امید میومدم بیرون متوجه تابلوی روی دیوار رو به روی تخت شده بودم که یه عکس عاشقانه از یه عروس و داماد خوشبخت بود و کنجکاو شدم به پشت تابلو یه نگاهی بندازم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به لبام کشیدم و باز دور و برم رو دید زدم.هیچکس حواسش به من نبود. چرخیدم و بدون جلب توجه به سمت پله ها رفتم و تند تند و بی صدا ازشون رفتم بالا.هرچند اگه صدایی هم داشتم تو اون موزیک بلند و وحشتناک اصلا شنیده نمی شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبقه ی بالا یه نشیمن کوچولو با یه دست مبل بود و یه راهرو با پنج تا در!یه در درست روبه روت وقتی که وارد راهرو میشدی و دو تا در سمت راست،دو تا هم سمت چپ! یه چراغ کم نور قرمز رنگ هم به سقف راهرو نصب بود و حکم چراغ خواب داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر پنج تا در بسته بود و من سرگردون ایستاده بودم جلوی راهرو. داشتم فکر می کردم ده بیست سی چهل کنم و برم تو یکی از اتاقا که صدایی باعث شد توجهم جلب بشه. یه صدای ملتمس و شاید گریون:«لعنتی دست از سرم بردار....ولم کن....ترخدا ولم کن!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمام خودکار رفت توی هم.صدای یه دختر بود.تو یه اتاق در بسته...گریون بود....ملتمس بود...تو یه مهمونیِ مختلط! وای خدا...!معطل نکردم . صدا از دومین درِ سمت چپ بود.هجوم بردم سمت در و تو یه حرکت با ضرب درو باز کردم و پرت شدم داخل...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدسم درست بود.پسری که دختری رو کنار دیوار گیر انداخته بود،با شتاب چرخید سمت من. من همچنان بهت زده نگاهم از صورت خشمگین اون پسر به صورت گریون اون دختر حرکت می کرد و برعکس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو دیگه کدوم خری هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یقه ی دختره رو ول کرده بود و با خشم وصف ناشدنی ای که صورتشو قرمز کرده بود به من نگاه می کرد. در رو ول کردم و دست به سینه شدم.خونسردیمو به دست آورده بودم.پس پوزخندی زدم و گفتم:«همون خری که بدجوری بلده جفتک بندازه. زورت به ضعیف تر از خودت رسیده؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم پوزخندی زد و به دختر که سر به زیر گریه میکرد،اشاره کرد و گفت:«این ضعیف تر از منه؟این کثافت ده تای منو میزاره تو جیب بغلش!اصلا تو چی میگی این وسط؟گمشو بذار به کارم برسم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همون لبهای کج چند قدم رفتم جلو و در همون حین گفتم:«خوبیت نداره گل پسر!اصلا خوبیت نداره دو تا نامحرم زیر یه سقف تنها باشن!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستشو تو هوا تکون داد و "برو بابا"یی گفت و برگشت تا دوباره بره سراغ دختره. دندونامو روی هم فشار دادم و چند قدم بلند برداشتم و تو یه لحظه شونه اشوگرفتم و برش گردوندم.تا به خودش بجنبه،زیر بغلش رو گرفتم و چرخیدم و پشتم رو بهش کردم و تو کسری از ثانیه کشیدمش روی کولم و محکم کوبیدمش به زمین جلوی پام!...صورتش جمع شد و "آخ" ی گفت.دستشو که هنوز تو دستم بود،چرخوندم و با حرص گفتم:«وقتی به حرف بزرگترت گوش نمیکنی،نتیجه اش میشه این!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم با فشار به دستش جیغشو در میاوردم که دستم از دستش جدا شد و رفت پشتم و کسی کشیدم عقب.مات مونده بودم که چه اتفاقی افتاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم اتفاقاتو تجزیه و تحلیل می کردم که صدای محکمی از پشت سرم،درست نزدیک گوشم گفت:«پاشین جمع کنین برین.هِی....تنه لش!با توام ها...پاشو گمشو برو بیرون!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره که همون اول از کنار پسره با احتیاط رد شد و بعد دوید و از اتاق زد بیرون. پسره هم چند لحظه طول کشید تا بتونه بلند شه و خودشو جمع و جور کنه.اونم کمر خم در حالی که کتفشو فشار می داد و احتمالا روح و روان منو آباد می کرد،رفت به طرف در.قبل از اینکه از اتاق خارج بشه،صدای پشت سرم تشر زد:«درم ببند!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در بسته شد و من هنوز مات و منگ به این اتفاقات نگاه می کردم.دستام پشت سرم با یه دست دیگه محکم ثابت شده بود. چند لحظه که گذشت به خودم اومدم و تکونی خوردم اما دستام محکم تر فشرده شد.اونقدر محکم و با قدرت نگهم داشته بود که عمرا اگه می تونستم برگردم و ببینمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اوقات تلخی غر زدم:«ولم کن ببینم.تو دیگه کی هستی؟واسه چی منو اینجوری گرفتی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مردونه اش دوباره کنار گوشم بلند شد:«ابله...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودمو به شدت تکون دادم و گفتم:«ابله هفت جد و آبادته.ولم کن ببینم حرف حسابت چیه؟ولم کن!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شدت هلم داد جلو و من وسط اتاق قبل از اینکه بیفتم،خودمو نگه داشتم.سریع برگشتم پشت سرم.برگشتم همانا و خشک شدنم همان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حیرت زمزمه کردم:«آقا...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستاشو به کمرش زده بود و به سقف نگاه می کرد.نفسهای عمیق می کشید تا خودشو آروم کنه. خدای من!این چه کاره احمقانه ای بود؟به چه جرئتی اومده بود تو این مهمونی؟ داشتم با تعجب از سر تا پا و از پا تا سر نگاهش می کردم.خشکم زده بود!جدا از اینکه اینجا بود،نمی فهمیدم چرا این برخورد رو با من کرد.چرا عصبانی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم با خودم حرف می زدم و دلیل می آوردم که یهو چشماشو دوخت بهم. با نگاه جدی و صورت اخموش،آب دهنمو با ترس قورت دادم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_معلوم هست داری چیکار میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمای ترسیده امو دوختم به زمین.منی که جلوی همه سعی می کردم گربه باشم،جلوی این آدم همیشه موش بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_با توام خانم مارپل!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره آب دهنمو قورت دادم و همونطور سر به زیر،آروم گفتم:«من دارم به وظیفه ام عمل می کنم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند گفت:«وظیفه؟!تو این شیش ماه میشه بپرسم دقیقا چیکار کردی؟صدای رئیس در اومده...ما به تو اعتماد کردیم....»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمام رفت تو هم.خوب یعنی چی؟مگه من خیانتی کردم؟مگه من عین بچه ی آدم پولمو نمی گرفتم و کارمو نمی کردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید