آرزو و امید قصد ازدواج دارند ولی این وسط جواب یک آزمایش همه چیز را بهم می زند . امید با دخترخاله ی خودش نامزد می کند و آرزو می ماند و دنیایی از تنهایی . با ورود شخصیت غریبی به اسم امیرعلی به زندگی آرزو همه چیز تغییر می کند و باید دید امیرعلی چطور آرزوی ناامید را به زندگی برمی گرداند . آیا این دو می توانند در کنار هم زوج خوشبختی باشند در صورتی که آرزو هنوز هم به امید فکر می کند ؟؟ ...

ژانر : عاشقانه، طنز

تخمین مدت زمان مطالعه : ۴ ساعت و ۱۳ دقیقه

مطالعه آنلاین آرامش حضور تو
نویسنده : مطهره علیزاده

ژانر : #عاشقانه #طنز

خلاصه :

آرزو و امید قصد ازدواج دارند ولی این وسط جواب یک آزمایش همه چیز را بهم می زند . امید با دخترخاله ی خودش نامزد می کند و آرزو می ماند و دنیایی از تنهایی .

با ورود شخصیت غریبی به اسم امیرعلی به زندگی آرزو همه چیز تغییر می کند و باید دید امیرعلی چطور آرزوی ناامید را به زندگی برمی گرداند . آیا این دو می توانند در کنار هم زوج خوشبختی باشند در صورتی که آرزو هنوز هم به امید فکر می کند ؟؟ ...

مقدمه:

دل به هر چه بستم از دستم رفت... تقدیر دنیا تا بحال برای من اینگونه بوده است که با تنهایی سر کنم و دم نزنم! نمی دانم...شاید یک اتفاق غیرمنتظره برگ زندگی من را برگرداند! یک آشنایی کاملا رسمی! من تو را ببینم و تو در نگاه اول ،محبت نثارم کنی و من دلم بلرزد و مصمم شوم برای گرفتن تصمیمی سرنوشت ساز... به راستی زندگی من و تو چگونه ادامه پیدا خواهد کرد بدون وجود عشق؟ عشقی که من مدت ها پیش نثار کس دیگری کرده بودم و حالا او در کنار دیگری خوشبخت است!

هیچ چیز این دنیا قابل پیش بینی نیست ولی مطمئنم و می دانم که اگر 'او' چیزی را بگیرد، بهترین را جانشینش می کند... من پس از اینهمه تنهایی و دلهره به آرامش نیاز دارم... آرامشی که با آن رها شوم از روزهای سخت دلتنگی... شاید این آرامش از جانب تو باشد!

" آرامش حضور تو"!

"به نام آنکه یادش آرامش بخش قلبهاست"

نگاهم خیره به برگه ای بود که امیدمان را نا امید کرد! به راستی چرا روزگار با ما اینگونه تا میکرد؟ خسته نشد از بس چوب لای چرخمان گذاشت؟ بغض نهفته در گلویم عجیب اعلام حضور میکرد! نگاهم پر اشکم را به امید دوختم که مانند اسفند روی آتیش بالا و پایین میپرید و آرام و قرار نداشت:

-آروم باش امید...

با یک حرکت کتش را از تن کند و روی صندلی نشست:

-نمیتونم آرزو... نمیتونم! میفهمی بچه دار نشدن یعنی چی؟ یعنی یه عمر باید تنها زندگی کنیم...

یک سمت لبم کش آمد! امید بزرگترین مشکلمان را فراموش کرده بود! بچه دار نشدن که کوچکترینش بود!:

-فارغ از بچه دار نشدن... مامانتو چیکار کنیم؟ فکر میکنی بزاره با این وجود ازدواج کنیم؟ بهترین بهانه دنیا دستش اومده تا نزاره بهم برسیم... امروز بهترین روز دنیا میشه واسه مامانت!

چهره ی امید با ناامیدی به سمتم برگشت، چند لحظه با نگرانی نگاهم کرد و سپس سرش را به عقب متمایل کرد و چشمانش را بست:

-خدای من... خدای من! مامانو یادم نبود! اونو کجای دلم بزارم؟

-فقط بدون باید به فکر عقدت با...ندا... باشی! از امروز آرزو دیگه مرد... تمام امیدم نا امید شد...

کلمات با درد و همراه با قطرات اشک از دهانم خارج میشد. خدا میداند چه کشیدم تا نام ندا را بر زبان بیاورم... امید دستم را در دستش گرفت :

-آرزو چی داری میگی؟ ندا رو میخوام چیکار؟ من خودم با مامانم صحبت میکنم. راضیش میکنم!

سرم را به طرفین تکان دادم:

-نه... مامانت راضی نمیشه... اینو میدونم! جدای از اون تو عاشق بچه هایی مگه میتونی بدون بچه تا آخر عمرت با من زندگی کنی؟ مگه میتونی از چشیدن طعم پدر شدن بخاطر من بگذری؟

این نسبت فامیلی لعنتی بالاخره کار دستمون داد!

نگاهش رنگ غم گرفت:

-آرزو....

حرف هایش را از چشم هایش خواندم. میدانستم مردد است! ولی خدا را گواه میگیرم که من ترسم فقط از بابت زنعمو بود، کسی که به هیچ عنوان راضی به ازدواج ما نبود و با اصرار های مکرر امید به اکراه قبول کرده بود تا به خواستگاری بیاید. من با امید بی بچه هم سر میکردم... ولی این خودخواهی بود تا نظرم را به او از این بابت تحمیل کنم. امید حق انتخاب داشت...

از روی صندلی بلند شد و چند دقیقه ای در سکوت جلوی چشمان من از اینطرف به آن طرف رفت. آخر جلوی پاهای من زانو زد و نگاهش را به چشمان پر از سوالم دوخت:

-آرزو... من با مامانم صحبت میکنم... همه ی تلاشمو میکنم تا راضیش کنم... ولی... اینو بدون... من همیشه دوستت داشتم و دارم... بدون هر اتفاقی واسه آیندمون افتاد تصمیم من نبود! تو راست میگی من بچه دوست دارم ولی تو رو بیشتر میخوام... راه های زیادی واسه حل این مشکل هست... مشکل اصلی ما مامانمه اونو حل کنیم همه چیز تمومه! تو فقط منتظر باش تا من ببینم چیکار میکنم؟ تو این مدت ممکنه کمتر همو ببینیم... مواظب خودت باش...

***

درست یک هفته از آن روز لعنتی میگذشت و من بدون آنکه در این مدت حتی مکالمه ای با امید داشته باشم در بی خبری سر میکردم. درب اتاقم با چند تقه ای که به آن خورد به آرامی باز شد. برادر بزرگم در حالی که پاکتی به دست داشت قدمی به سمتم جلو آمد، در چشمانش نگرانی و اضطراب موج میزد. آب دهانم را قورت دادم و با صدایی خود نیز به سختی می شنیدمش پرسیدم:

-چیزی شده؟

آرمان پاکت طلایی رنگ را به سمتم دراز کرد:

-بخونی متوجه میشی!

با تردید پاکت را از دستش کشیدم و نگاهی گذرا به جلدش انداختم، کارت دعوتی بود. اما برای کجا؟ کاغذ را از پاکت بیرون کشیدم و بازش کردم، دو اسم نوشته شده روی کاغذ نگاهم را میخ کوب کرد! " امید و ندا" جشن عقد... روز... ساعت...به صرف.... باغ پذیرایی...

شوک زده بی حرکت ایستاده بودم. با تکان هایی که به بدنم وارد شد نگاه از کاغذ گرفتم، آرمان در حالی که با ترس نگاهم میکرد پرسید:

-خوبی؟

خوب؟؟؟ چه قدر با این واژه غریبه شده بودم! مگر میشد پیمان ازدواج عشقت را با دیگری ببینی و خوب باشی؟؟ مگر قرار نبود امید با مادرش صحبت کند؟ چرا سر از عقد با دیگری در آورد؟ من تمام این هفته منتظر یک خبر بودم، خوب یا بدش فرقی نمیکرد فقط یک خبر! ولی حالا خوب و بد که هیچ من بدترین خبر دنیا را شنیدم! شنیدم نه! دیدم! من بدترین خبر دنیا را دیدم! با همین چشمان خودم نام امید را در کنار نام دختر دیگری دیدم...

آرمان کاغذ را از دستم کشید و چهار تکه اش کرد! :

-آرزو حرف بزن ببینم... تو داری منو نگران میکنی!

لبانم از هم باز شد:

-زنده ام هنوز!

نفسش را از دهان بیرون داد:

-اصلا تقصیر منه! چرا این کارت رو آوردم به تو نشون دادم؟ باید همون جلو در جلو چشمای خودش ریز ریزش میکردم! معلوم نیست با چه رویی کارت عقدشو واسه ما آورده پسره ی احمق!

بی توجه به حرف های آرمان پرسیدم:

-امید اینجا بود؟ اون کارت رو آورده بود؟

-آره خود خرش با دوشیزه محترمش که تو ماشین تمرگیده بود!

سپس دست داخل جیب شلوارش برد و کاغذ تا شده ای را بیرون کشید

و آنرا به سمتم پرت کرد:

-بگیر... زر زر های آقاست! به ولای علی اگه به روح مامان قسمم نداده بود میکوبیدم تو صورتش تا واست نامه خداحافظ نفرسته! آرزو میخونی و ریز ریزش میکنی... بعدا لای وسایل هات ببینمش دیگه هر کاری کردم پای خودته!

این ها را گفت و از اتاق خارج شد و در را محکم کوبید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست های لرزانم به سمت کاغذ روی زمین افتاده پیش رفت، با اشک و آه بازش کردم، خط امید کلمات را بر سرم میکوبید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرزوی من... به راستی که آرزوی من ماندی و به حقیقت نپیوستی... روزگار همیشه طوری رقم میخورد که انتظارش را نداریم! آرزو... اگر ناله ها و نفرین های مادرم ترس بر دلم نینداخته بود تصمیمم را عملی میکردم! تصمیم داشتم از خانه ببرم تا همیشه با هم باشیم... ولی ترسیدم... ترسیدم از آن روزی که تو را نیز به لجنی بکشم که در آینده ای نه چندان دور هدیه ای از طرف مادرم به من بود! نخواستم بودنم در کنارت تباهی رویاهایت باشد... زندگی ما با هم هیچگاه آن طور که میخواستیم نمیشد... میدانم دلگیر و آزرده خاطری از من! ولی بدان این کار به صلاح هر دویمان بود... دست تقدیر ما را تبدیل به دو خط موازی کرد که هرگز به هم نمیرسند... کاش خویشاوندی مان به واسطه ی یک آشنایی بود تا مجبور به دعوتتان نمیشدم... آرزو... در این جشن که برای هر دو مان پر درد است شرکت نکن... نیا... نیا تا بتوانم حضور ندا را در کنارم به جای تو تحمل کنم... نیا آرزو... مرگ امید نیا... اجازه بده این شب لعنتی هم تمام شود تا ببینیم روزگار باز چگونه لحظات را به کاممان زهر میکند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط بدان برایت آرزو میکنم که در کنار همسر آینده ات هر که هست خوشبخت شوی... نمی گویم فراموشم کن ولی اجازه بده در ذهنت کمرنگ شوم... اینگونه برای هردومان بهتر است...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

'خداحافظت' "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاغذ را در دستم مچاله کردم. چه راحت حرف از فراموشی میزد... سرم را روی بالشت گذاشتم قطرات اشک راهشان را باز کردند و در لابه لای موهایم گم شدند... اندیشه درباره ی آینده ای بدون حضور امید برایم غیر قابل درک بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدترین روز عمرم فرا رسید. بعد از صبحانه پدر با من صحبت کرد و آمدن و یا نیامدن به این مجلس را به اختیار خودم گذاشت. مردد بودم برای رفتن... نمیتوانستم درست انتخاب کنم. روی تخت نشستم و سرم را با دو دستم گرفتم، همچنان با خود چه کنم چه کنم؟ میکردم که ناگهان درب اتاقم باز شد و به دنبال آن آوا دختر خاله ام خود را به داخل اتاق پرت کرد! از همان بدو ورودش مانند معنای اسمش سروصدا ایجاد میکرد!:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نکبت من چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بی حالی سرم را بالا گرفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر میکنی چطور باشم؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در لحظه تغییر موضع داد و با نگرانی به سمتم آمد و دستش را دور گردنم حلقه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بمیرم برات آرزو... غصه نخوری ها! اصلا بره گمشه... لیاقتتو نداشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدانم حالا که امید دیگر برای من نبود چرا برای دفاع از او جبهه گرفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آوا ببند دهنتو! فقط زنعمو باعث و بانی این عقده... و گرنه امید هنوزم چشمش دنباله منه... مثل من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را به زیر بالشتم بردم و نامه ی تا شده ی امید را بیرون کشیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بگیر بخون ببین چه خونی به دلمونه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا با کنجکاوی نامه را گرفت و در سکوت شروع به خواندن کرد. پس از چند لحظه در حالی که سرش را به تاسف تکان میداد، نگاهم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امشب رو چیکار میکنی؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه جوری میگذرونمش مثل همه ی شب ها...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولی باید به این عقد بری... میفهمی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچ معلومه چی داری میگی؟ فقط دو دقیقه خودتو جای من بزار میتونی تو مراسم عقد عشقت شرکت کنی؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا از روی تخت بلند شد و به سمت کمد لباس هایم رفت، یک کت و دامن دخترانه از آن بیرون کشید و روی تخت پرت کرد، سپس به سمت کشوی شال و روسری هایم رفت و همرنگ کت و دامنم شالی انتخاب کرد، در مقابل نگاه خیره من که نمیدانستم چه میکند روی تخت نشست و دستانم را در دست گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین آرزو... بالاخره که چی؟ امید امشب عقد میکنه و تمام! دیگه ماله تو نیست! باید به عقدش بری تا به زنعموت نشون بدی که نشکستی، تا به خودت بقبولونی که زندگی پستی بلندی زیاد داره... میفهمی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تظاهر به دروغ کنم؟ من شکستم آوا... این از چهرم به راحتی مشخصه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا صورتم را با دستانش قاب گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اصلا این دلایل رو ول کن... مگه امید ازت نخواسته تا نیایی تو این جشن؟ هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را به تایید تکان دادم، چشمانم لبالب از اشک بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب ازت هم خواسته که تو ذهنت نقشش رو کمرنگ کنی... ببین اولین قدم واسه فراموش کردن همین بی توجهیه... بی توجهی به حرف هاش... به خواسته هاش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهش بی توجهش باش تا کم کم خودش هم برات بشه یه آدم معمولی مثل همه ی آدم ها...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطره اشکی روی گونه ام بارید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیتونم آوا... نمیتونم... من دوسش دارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا گونه ی مرطوبم را بوسید و سرم را در آغوش گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میدونم سخته آرزو... ولی باید بتونی... میدونم خیلی سخته... ولی همین که واسه اولین بار استارت بزنی دیگه راه میفتی... فقط یکم عذاب کشیدن داره... بعدش به یه جایی میرسی میبینی چقدر برات بی اهمیت شده... طوری که وقتی گذشته ات رو مرور میکنی باورت نمیشه این آدم چه نقشی تو زندگیت داشته... و حالا کجای زندگیته....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا گفت و گفت تا مرا مجاب به رفتن کرد. خود نیز بی دعوت تصمیم گرفت همراه من باشد تا کمتر با خودم تنها شوم... سخت بود خیلی سخت... ولی به قول آوا باید استارت کار را یکروز یک جایی میزدم... و من چه شب سختی را برای فراموش کردن خاطراتمان انتخاب کردم...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همبن که پایم را در آن باغ لعنتی گذاشتم مثل سگ از آمدنم پشیمان شدم! مگر میتوانستم ببینم و بی تفاوت باشم؟ مگر میتوانستم مثل سنگ باشم؟ اصلا مگر میتوانستم فراموش کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست آوا را که در کنارم با خونسردی قدم میزد گرفتم و بیش از حد معمول فشردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا برگردیم آوا!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هایش را درهم کشید و چشم غره ای نثارم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درد بی درمون! بزار پات برسه بعد شروع کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحنم حالت التماس به خود گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خواهش میکنم آوا... من تحملشو ندارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا گویا که برای شنیدن جمله های من گوشش کر شده بود دستم را کشید و وادار به حرکتم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زنعموت دیدمون! داره میاد! آرزو گند بزنی همینجا لهت میکنم! اون ادعات الان به درد میخوره... پپه بازی در نمیاری! یه تبریک خشک و خالی همراه با طعنه و کنایه بسشه! فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیر بود برای جواب دادن چون زنعمو به نزدیکی مان رسید. آنقدر خوشحال بود از وصلت با خانواده ی خواهرش که حوصله ی بد عنقی با من را نداشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بر خلاف آنچه انتظار داشتم دستم را صمیمانه فشرد و صورتم را بوسید! :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوش اومدین دخترا! واسه عروسیتون جشن بگیریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نمانده بود که دهان باز آوا به سنگ فرش باغ برسد! نمیدانم آن لحظه زبان پر نیش و کنایه اش را موش خورده بود یا آن را جا گذاشته بود که به گفتن 'ممنونی' اکتفا کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنعمو ما را به میزی که پدرم و آرمان آن را تصاحب کرده بودند راهنمایی کرد. اصلا آن دو چه هنگام از ما جدا شدند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شانس خوش من میزی که در اختیارمان بود دید کاملی به جایگاه عروس و داماد نداشت و همین سبب شد تا حداقل راحت بنشینم! نگاه های خیره و نگران آرمان اذیتم میکرد! برادرم نگرانم بود و همین اضطراب را در دلم ریشه دار میکرد... امید و ندا که در جایگاه خود جای گرفتند عاقد نیز با دفتر و دستکش در جایگاهش مستقر شد. گویا سلام و احوالپرسی عروس و داماد با میهمانان به بعد از عقد موکول شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاقد میخواند و میخواند و من حالم بدتر میشد. عاقد وکالت میخواست و هر کس چیزی میگفت. نوبت به زیر لفظی که رسید از جایم بلند شدم و دست آوا را نیز کشیدم. پدرم و آرمان با تعجب به ما نگاه کردند،:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزه بابا... من میخوام برم دستشویی... بیا آوا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر جواب پدر نماندم و همراه آوا از میزمان دور شدم. میدانستم تحملش را ندارم و در جلوی چشم نبودن بهترین گزینه بود! آوا که میدانست دردم از چیست چیزی نگفت، با فاصله کمی از عروس و داماد و اطرافیان پشت درختی بهمراه آوا قایم شدم. نگاهم به امید بود که دستبندی را به دور دست ندا بست! رنج آور بود... خیلی زیاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندا با آن صدای نازک و ظریفش بله را که داد یک قطره اشک با درد روی گونه ام نشست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام شد... تا این لحظه باور نداشتم ولی انگار واقعا تمام شد! صدای دست و سوت کر کننده بود. نوبت به امید که رسید چنان بدون تامل بله را گفت که گویا کسی به اسم آرزو وجود نداشته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* کی توی قلبت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جای من اومد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسممو از تو خاطر تو برد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کی بوده اینقدر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینقده راحت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باعثش بود که خاطراتمون مرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی شده حالا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که از این دنیااا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زندگی رو بدون من میخوای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چجوری میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چجوری میتونی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میتونی با خودت کنار بیایی....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اختیار دست خودم نبود به پهنای صورت اشک میریختم و برای عشق از دست رفته ام غصه میخوردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک لحظه نگاه امید به چشمانم افتاد نگاهش را بی توجه گرفت ، اما لحظه ای نگذشت که سریعا برگشت و نگاه متعجبش روی صورتم ثابت ماند! لعنتی نباید میدید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

2 سال لحظه لحظه هامان را با هم زندگی کرده بودیم، با اخلاق هم آشنا بودیم، شک نداشتم که امید از همین فاصله فهمید که گریه میکنم چرا که در هنگام گریه لب پایینم را به لب بالایی ام میفشردم و ابروانم را بهم نزدیک میکردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من نیز فهمیدم که امید بغض کرد! چرا که همیشه وقتی بغض به گلویش چنگ میزد سرش را بالا میگرفت و به اطراف نگاه میکرد و با دهانش نفس میکشید...! شرایط برای او سخت تر بود... همه ی نگاه ها به سمت عروس و داماد بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای آوا به سمتش برگشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آبغورت تموم شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک هایم را پس زدم و سرم را تکان دادم، آوا قدمی از درخت دور شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بریم برای عرض تبریک!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آوا یه جوری میکوبونم تو دهنت که بری با برف سال دیگه پایین بیایی! تبریک و زهر مار، تبریک و درد، تبریک و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خوب خیلی خوب، بیا برگردیم سر میز، اسهال هم گرفته بودی تا الان باید کارت تموم میشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یادآوری پدرم و آرمان سرم را تکان دادم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بریم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-صبر کن اون آرایش مسخرت که رو صورتت سفره پهن کرده رو تمیز کنم! همه باید بفهمن جنابعالی زر زر کردی؟ بیا بریم دستشویی زود باش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گذشت... اما به سختی! در مقابل نگاه نگران و خیره پدر و برادرم معذب بودم. آوا هم هرازگاهی سقلمه ای از زیر میز به پهلویم وارد میکرد تا اشک جمع شده در چشمانم را فرو خورم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام هوش و حواسم را جمع کرده بودم تا نگاهم به نگاه امید نیفتد... نمیخواستم امشب را برایش زهر کنم. او نیز مثل من بی تقصیر بود! نشد... روزگار نخواست که با هم باشیم... و ما چاره ای جز تسلیم شدن نداشتیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ضربه ای که به بازویم وارد شد سرم را به سمت آوا برگرداندم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا به صورت کاملا تصنعی لبانش را تا پشت گوش هایش کش داد و لیوان شربتی به سمتم گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا شربت بخور! گلوت خشک شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم ممانعت کنم اما با نیشگونی که از پایم گرفت با تشکر کوتاهی لیوان را از دستش گرفتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این دختر هم امروز قوز بالا غوزی بود برای من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اجبار یک قلوپ از شربت خوردم ، برای منی که در بدترین شرایط روحی به سر میبردم شیرینی این شربت تلخ تر از زهر بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هر زحمتی بود ثانیه ها سپری شدند و ساعت ها گذشتند تا به خانه برگردیم، آوا را به اجبار به خانه شان رساندیم، این دختر امشب هم دست بردار نبود و همچنان نمی خواست که من با خودم خلوت کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی میکردم خودم را بی خیال نشان دهم ولی پدر و آرمان که بچه ی 2 ساله نبودند! حالم را میفهمیدند. بخصوص آرمان که تمام حواسش پیش من بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خانه که رسیدیم لباس هایم را عوض کردم... یک بلوز و شلوار گشاد خانگی پوشیدم و از همان در اتاق سرم را بیرون کشیدم و شب بخیری گفتم! چه خوب بود که درکم کردند و چیزی نگفتند، این اجازه را به من دادند تا کمی هم با خودم تنها باشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امشب فشار زیادی کشیده بودم و باید یک جایی تخلیه میشدم، چه جایی بهتر از اتاق خوابم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همدم تنهایی های من در هر حالی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض نشسته در گلویم حتی این فرصت را به من نداد تا در اتاق را ببندم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.سرم را سمت در و دیوار چرخاندم و زدم زیر گریه...دیگر تحمل این بغض لعنتی را نداشتم...قدمی به جلو برداشتم و در را بستم ...و به هق هق افتادم...اشک هایم کل صورتم را خیس کرده بودند...قدم به قدم جلو رفتم..."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را به تختم رساندم... سرم را در بالشتم فرو کردم و هق هق گریه ام بلند شد... نباید کسی از شکسته شدنم خبر داشته باشد... نمی گزارم متوجه قلب شکسته ام بشوند... میخواهم خود را قوی نشان دهم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هجوم خاطرات و لحظه لحظه های زندگی ام با امید دست از سرم برنمیداشتند... خاطره ای نه چندان دور...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" آرزو این کارت عروسیه چه خوشگله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای امید معرکه اس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب پس پسندیدی بزار تاریخ رو معلوم کنیم از همین سفارش میدیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامانت چرا با من بده؟ چرا دوستم نداره؟ گاهی وقت ها فکر میکنم به همین خاطر شاید هیچ وقت نشه که با هم باشیم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشت اشاره اش را به علامت سکوت نزدیک لبانم قرار داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیسسس... نزن این حرفو... هیچ کس نمیتونه باعث نرسیدن امید و آرزو بهم دیگه بشه... اصلا این دو اسم همیشه کنار هم بودن و کنار هم قشنگن... هر وقت این دو اسم کنار هم نبودن بدون دنیا بی ارزش ترین چیزه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو بالشتی ام را چنگ زدم. راست گفت... در این حال و هوا بی ارزش ترین چیز برای من همین دنیا بود... ولی برای او هم بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا حالا کجاست؟ چه میکند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی الان در کنار همسرش به من فکر میکند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به این که امید و آرزو بهم نرسیدند و دنیا بی ارزش است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را به طرفین تکان دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه آرزو... نه.... دیگه حق نداری به امید فکر کنی... اون یه مرد زن داره... تو داری با این افکار خودتو تو گناه میندازی... باید هر اتفاقی افتاده رو فراموش کنی... باید یادت بره که عاشقش بودی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سخت ترین مرحله بود همین شروع! از کجا باید فراموشی را آغاز میکردم؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای آوا مغزمو خوردی! ولم کن! مگه دیونه شدم که برم پیش روانشناس؟ من دردمو میدونم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صورت نمایشی علامت "خاک بر سرت" نشانم داد!:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الاغ! مگه فقط دیوونه ها میرن پیشه روانشناس؟ هان؟ در ضمن تو دردتو میدونی ولی درمانت رو نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آوا ولم کن بمیرم هم پیش روانشناس نمیرم! بهم برمیخوره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واه واه! تو این هیر و ویر که روزی دو کیلو داری از دست میدی هم فکر کلاستی؟ در هرصورت به من ربطی نداره اگه با زبون نرم نفهمی با زبون کتک و زور میفهمونمت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر داشتم از دست این دختر دیوانه میشدم! :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فرض محال من قبول کردم! تو روانشناس میشناسی؟ بابات دیوونه بوده یا مامانت که روانشناس خوب بشناسی؟ ؟ !!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چنان اخمی کرد که با وجود جثه ی ریزی که داشت از جذبه اش ترسیدم!:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اول اینکه فرض محال و درد! دوم اینکه دیوونه تویی! سوم اینکه خیلی خری که به خاله ی خودت هم میگی دیوونه! چهارم اینکه من مثل تو الاغ نیستم بی گدار به آب بزنم! برات وقت گرفتم آدرسشم بت میدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهایم به قدری گرد شد که فکر کنم تا نیمه های پیشانی ام کش آمد!:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آوا تو یه احمقی! من نمیام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا از روی میز پایین آمد و کارتی را به سمتم شوت کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فردا ساعت 4. یادت نره! فقط پول ویزیت یادت نره! در ضمن نری از وسط دو نیمه ات میکنم، نصفتو میزارم فریزر نصف دیگتو واسه ناهار قیمه و قورمه میکنم! میدونی که این کار رو میکنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق که خارج شد موهایم را از دو طرف گرفتم و کشیدم! آوا یک دنده و زور گو بود وقتی کاری را میگفت و انجام نمیدادم عواقبش پای خودم بود. حکم خواهر نداشته ام را داشت... همیشه در سختی ها کنارم بود... هیچگاه یادم نمیرود پس از مرگ مادرم که حال روحی خوبی نداشتم تا 40 روز آوا پرستاری ام را کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید همین روانشناس بتواند تا حدودی راهنمایی ام کند ، رفتن که ضرر ندارد، برای امتحان هم بد نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای باران خورده آرامش خاصی را به من القا میکرد. مطب مسیر سر راستی را داشت و همین سبب شد تا خیلی راحت پیدایش کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"دکتر کبیری دکترای روانشناسی بالینی"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم را از دهان بیرون دادم و وارد آسانسور شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خود دائم کلنجار میرفتم که از کدام دری سخن بگویم؟ اصلا چه بگویم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای زنی که رسیدن به "طبقه چهارم" را اطلاع داد از آسانسور خارج شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وارد شدن به داخل مطب اولین چیزی که نگاه مرا به سمت خود کشاند میز منشی بود. دختر جوانی که با حجابی معمولی و آرایشی ملایم پشت میزی نشسته بود و مشغول تلفن صحبت کردن بود. به سمت میزش قدم برداشتم با دیدن من مکالمه اش را کوتاه کرد و پس از قطع تلفن از من پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام! من شایگان هستم برای ساعت 4 وقت داشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی دفترش را بالا و پایین کرد و سپس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله، منتظر بمونید نفر بعدی شمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تشکری کردم و به سمت صندلی های انتظار رفتم. فرصت خوبی بود تا کمی روی حرف هایی که قرار بود بزنم فکر کنم. همچنان فکرم درگیر بود که نگاهم به درب اتاق دکتر کشیده بود با دیدن تابلوی کوچکی که در کنار در نصب بود چشم هایم گرد شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"دکتر کوروش کبیری "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین را کم داشتم! من باید برای یک مرد حرف میزدم؟؟ من اصلا نمی توانستم با جنس مخالف ارتباط برقرار کنم امید هم جزو غیر ممکن ها بود! حالا من برای یک مرد که نمیدانم میانسال است یا یک مرد کچل خپل از عشق و عاشقی بگویم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسخره ام نکند؟ به او بگویم چگونه باید فراموشش کنم لابد میگفت کار خاصی نداره که خودتو بزن به بیخیالی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب پایینم را هی گاز میگرفتم، استرسم بیشتر شده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اتاق باز شد و به دنبال آن مردی بیرون آمد. منشی رو به سمت من کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اکراه از جا بلند شدم و به سمت در رفتم، قبل از در زدن چند نفس عمیق کشیدم و پس از چند تقه ضربه به در دستگیره را پایین کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاق بزرگی به همراه نوری زیاد بود. با دیدن شخصی که پشت میز نشسته بود نفسم را کلافه بیرون دادم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا دعا کند دستم به او نرسد! اینبار من او را از وسط دو نیم میکنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای پسر جوان یا همان دکتر به خودم آمدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دم در بده! چرا نمیاین داخل؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را بستم و قدمی به سمت جلو برداشتم! زیر لب سلامی کردم که خودم هم نشنیدم! با دست اشاره کرد که بنشینم! نشستم و دسته کیفم را در دست فشردم، اعصابم بیش از حد خورد بود به قولی سیم هایم قاطی کرده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب، میتونم اسمتونو بپرسم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شایگان هستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منظورم اسم کوچیکتون بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه اصراری در برقراری رابطه ای صمیمانه داشت!:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آرزو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب خانم آرزو من اینجا هستم تا مشکلتون رو بشنوم و راهنمایی تون کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سخت ترین مرحله فرا رسید! حالا چه کنم؟ وقتی دید همچنان ساکتم از جا بلند شد ، قد و هیکل خوبی داشت، چهره اش هم زیبا بود ولی من نمیتوانستم احساس راحتی کنم، شاید روی هم رفته 30-32 سال سن داشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی صندلی مقابل من نشست، آرنج هایش را روی پاهایش گذاشت و سرش را به سمت جلو متمایل کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر کن منم دوست صمیمیت، شما دخترا حتما حداقل یه دوست صمیمی دارین! الان فک کن من همونم! حالا شروع کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دهانم پرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الان یعنی شما رو آوا فرض کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد. شاید به سادگی من!:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آوا دوست صمیمیته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دختر خالمه! حکم خواهر نداشته ام رو برام داره. ولی الان میخوام سر به تنش نباشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پر تعجب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من نیز صادقانه پاسخ دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون بود که بهم پیشنهاد داد بیام پیش روانشناس برم و برام از اینجا وقت گرفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب مگه این بده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه فقط فکر نمیکردم دکتر شما باشین، آوا میدونه من نمیتونم با جنس مخالف خوب ارتباط برقرار کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پشتی صندلی تکیه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منم یه آدم مثل همه ی آدم ها مطمئن باش فقط میخوام کمکت کنم. حالا از هر جایی راحتی شروع کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نچ ! مثل اینکه بی خیال نمیشد! ناچار به گفتن شدم! از مرگ مادرم و تنهایی ام شروع کردم و به قضیه امید رسیدم، این که بعد از مرگ مادرم امید با محبت هایش مرا وابسته به خود کرد... گفتم و گفتم.... از همه جا... از اتفاقی که افتاد... از شب عقدش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آوا من ترو میبینم دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غش غش میخندید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب مسخره! دکتر که زن و مرد نداره توام با این کارات! ببینم لپ گلی هم شده بودی؟ دوستام میگفتن خیلی خوشگله راست میگفتن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مسخره! مبارک صاحابش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوه! ببخشید که به مال مردم دست درازی کردیم! خوب حالا چی گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفت تو مرحله اول سعی کن اون قدر فکرتو مشغول کنی که کمتر بهش فکر کنی، گفت کم با خودت خلوت کن... کم خاطراتتونو یاد آور شو... بهم گفت کلاس برم! منم گفتم کلاس های دانشگاه خودش یه پروژس! فعلا که اینا رو تجویز کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جلسه ی بعد هم بهت وقت داد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گفت هر وقت تونستی ذهنت رو اونقدر مشغول کنی که کمتر بهش فکر کنی، دوباره بیا! ولی من نمیرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا دیوونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درسته باهاش حرف زدم سبک شدم، ولی دیگه راهی واسه جلسه بعد نمیمونه! همین کاری که گفت رو انجام بدم حله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خل وضعی دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب دیگه زیاد ور نزن شارژم داره تموم میشه! کاری نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گدا گشنه ی بدبخت! خداحافظ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه در اتاقم قدم میزدم، ذهنم قفل کرده بود... نمی دانستم دقیقا از کجا و چگونه شروع کنم؟ چطور میتوانم خاطرات 2 ساله ام با امید که لحظه لحظه هایش در ذهنم حک شده بود را به باد فراموشی بسپارم؟ کاش میشد از جای دیگری شروع کرد! ولی هر طور فکر میکردم و از هر که میپرسیدم همین جواب را میداد! ' کمتر فکر کردن!'

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این شرایط عجیب عذابم میداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با فکری که در ذهنم جرقه زد از ناراحتی صورتم را مچاله کردم! ولی بهترین راه بود... چاره ای نبود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به روی کاغذ هایی بود که در شعله های رقصان آتش میسوختند... سخت بود... خیلی سخت بود که بسوزانمش... دفتری که امید برایم خریده بود و از خاطراتمان نوشته بودم... بی نظیر ترین لحظاتمان در همین دفتر ثبت شده بود... ولی چاره ی دیگری هم بود؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا همین دفتر در جلوی چشمان نویسنده اش میسوخت... کاش میتوانستم خاطراتم را بسوزانم... به قول آوا کاش میشد این مغز را گاهی اوقات "ری استارت " کرد... در تمام 21 سال عمرم تا بحال این چنین ضربه ندیده بودم! حس نابودی و فنا داشتم... دیگر حتی هدف خود را برای زندگی نمیدانستم... از زمانی که دنیا را درک کردم تمام هوش و حواسم پیش امید بود و وقتی از جانب او نیز مطمئن شدم عشق و محبتم به او ریشه دار شد... قدرت تحلیل و درک آن را نداشتم که منبعد دیگر نباید به امید فکر کنم... هیچگاه فکر نمیکردم روزی باید آرزوی با او بودن و نفس کشیدن در کنارش را با خود به گور ببرم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاکستر شد! تمام لحظات و خاطراتم... بوی کاغذ های سوخته بر خلاف همیشه اینبار آزارم میداد... این کاغذ ها سند عاشق بودن من بود... سند را سوزاندم! برای شروع خوب بود. ولی کاش میتوانستم تک تک سلول هایی که خاطراتم با امید را به ثبت رسانده بود نیز بسوزانم! کاش میشد... کاش بتوانم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای زنگ آیفون به سمتش رفتم، آرمان و آوا در قاب آیفون تصویری خود را جا کرده بودند و آوا برایم شکلک های مسخره در میاورد! :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جمع کن زبونتو! کسی نمیگیردت ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ور ور نکن درو باز کن یخ زدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکمه باز کردن در را فشردم و زیر لب نچ نچی کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وای عشقمممممم کدوم گوری هستی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای خدا... باز این آوا بلند گو قورت داد!:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینجام چه خبرته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک آن همانند کوالا به من چسبید و سر و صورتم را با تف زینت داد! با حالت چندش از او جدا شدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گمشو... اه... حالمو خراب کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا بی آنکه ناراحت شود مجددا از گردنم آویزان شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قربونت برم تو خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشکوک نگاهش کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزی شده آوا؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان سلامی کرد و پس از دست دادن با من به طبقه بالا رفت تا لباس عوض کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از رفتن او آوا کمی خودش را جمع و جور کرد!:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-امممم میگم...تو چقدر حواس پرتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب امروز چندمه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب امروووووز بیست و ششمه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک آن با به یاد آوری مناسبت امروز ساکت شدم!:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آوا تولد آرمانه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خسته نباشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اصلا ببینم تو چطوری با آرمان اومدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زنگ زدم گفتم از شرکت که داره میاد خونه بیاد دنبال من ، منم بیاره! تا کمکت کنم براش تولد بگیری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایم بالا پرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اونوقت به تو چه مربوط؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیارشون پایین بابا! خوب پسرخاله امه ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نخواستم بیشتر از این اذیتش کنم. آوا و آرمان همدیگر را دوست داشتند و این از نگاه ها و رفتارشان مشخص بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان عاشق شیطنت های آوا بود و آوا هم خیلی ضایع همه ی حواسش جمع برادر من بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب الان چیکار کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من کیک سفارش دادم! فقط باید بریم کادو بخریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این دختر فکر کیک را هم کرده بود؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین آرزو من به رامین گفتم زنگ بزنه به آرمان چند ساعتی سرشو گرم کنه تا ما وسایل رو آماده کنیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه خاله فریبا هم امشب میاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره . مامان من و خانواده خاله فریبا هم هستن! دایی فرهاد رو هم که میشناسی بوی کیک به دماغش بخوره خودش خودشو دعوت میکنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به پیشانی ام کشیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر خوبیه! حالا رامین کی زنگ میزنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قرار شده تا نیم ساعت دیگه بزنگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حین آرمان از اتاقش بیرون آمد در حالی که پله ها را دو تا یکی میکرد کت اسپرتش را به تن کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آرزو رامین زنگ زده جایی باید بریم! چیزی از بیرون نمیخوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه نه به سلامت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب پس خداحافظ . آوا خداحافظ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از آنکه آرمان رفت آوا کمی از من فاصله گرفت و قری به کمرش داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قر تو کمر فراوونه! رامین خوب موقعی زنگ زده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب حالا توام! حالا چیکار کنیم؟ بابام هم تا دو ساعت دیگه میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا کمی فکر کرد و سپس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین آرزو من میرم آت و آشغال تولد رو بخرم توام شام رو ردیف کن! خواستی به بابات هم یادآوری کن کادو بخره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آت و آشغال چی میخری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ریسمان و بادکنک و فشفشه و شمع گل و شمع 26 و بمب کاغذ رنگی جهت زهر ترک کردن و ....!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خوب فهمیدم! من شام چی درست کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آرمان قیمه دوست داره قیمه بزار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاقل اندرسفیه نگاهش کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آواااا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اولین بار در عمرش خجالت کشید و سرش را به زیر انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب من برم خرید! هر چی دوست داشتی بزار! فعلا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به سرعت نور محو شد.من نیز به آشپزخانه رفتم تا مشغول شوم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظرف دو ساعت تمام مهمان ها آمدند، خاله افرا مادر آوا ، خاله فریبا به همراه پسرش رهام و همسرش. که البته رامین هم پسر همین خاله ام بود که فعلا وظیفه سرگرم کردن آرمان را به عهده داشت! پدر آوا وقتی که آوا خیلی بچه بود طی یک تصادف از دنیا رفت و خاله افرا به جهت علاقه ای که به همسرش داشت با وجود آنکه بسیار جوان و زیبا بود دیگر ازدواج نکرد! دایی فرهاد هم بود. دایی فرهاد 28 ساله بود و مجرد! آنقدر شوخ بود که هر کس از فامیل مراسمی میگرفت او را دعوت میکردند برای مجلس گرمی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله فریبا به آشپزخانه آمد و مجددا مرا بوسید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بمیرم برات خاله!زحمت افتادی،فرزانه نیست ببینه دخترش چه خانومی شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن نام مادرم چشم هایم پر از اشک شد. من به مادرم خیلی وابسته بودم خیلی... مرگ او بدترین اتفاق عمرم بود... خاله فریبا با دیدن چشمان اشکی من با ناراحتی مرا در آغوش گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخش منو آرزو نمیخواستم ناراحتت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را از خاله جدا کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این چه حرفیه خاله؟ یه دقیقه دلم واسه مامانم تنگ شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا خود را به آشپزخانه رساند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آرمان و رامین تا دو دقیقه دیگه میرسن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی با دقت به چشمانم نگاه کرد و با تردید پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آرزو تو گریه کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع چشمهایم را پاک کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزی نیست آوا! بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد پذیرایی که شدم رهام و دایی فرهاد را دیدم که هر کدام بمب کاغذ رنگی به دست گرفته اند و نزدیک در ورودی ایستاده اند! عمو رسول شوهر خاله فریبا لبخندی به لب داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا انگار که چیزی یادش آمده باشد یکدفعه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فرهاد، رهام! اون بمب ها رو نترکونید رو سر آرمان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا با ناراحتی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا عمو حسین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آرمان تو بچگی موقع ترس تنگی نفس میگرفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دایی فرهاد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون مال 5 سالگیش بود تموم شد رفت آقا حسین! بزار خوش باشیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گویا که قانع شده باشد چیزی نگفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنگ در که به صدا در آمد من به سمت آیفون رفتم و در را باز کردم. به آرمان خبر داده بودم که امشب خاله ها و دایی مهمان ما هستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد و رهام یکبار دیگر به حالت آماده باش قرار گرفتند. آوا نیز با لبخند در کنار من ایستاد تا حاصل زحماتش را ببیند! خاله ها و عمو رسول و بابا نیز روی مبل ها نشسته بودند و آماده کف زدن بودند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ورودی باز بود و آرمان با زدن چند تقه به آن به همراه رامین وارد شد، از همان بدو ورودش دایی فرهاد و رهام بمب ها را روی سرش ترکاندند! من و آوا به همراه بزرگتر ها نیز دست زدیم و یکصدا گفتیم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تولدت مبارک!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان یک لحظه سرجایش میخکوب شد و رنگ از رخش پرید! سپس روی زمین زانو زد و دستش یقه اش را چنگ زد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگرانی همگی به سمتش رفتیم. رهام که به تازگی تخصصش را در زمینه قلب گرفته بود آرمان را روی زمین خواباند و دو دکمه ی اول لباسش را باز کرد و دستش را روی قلب آرمان گذاشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آرمان سعی کن نفس بکشی خوب؟ شروع کن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان با درد پایش را روی زمین میکشید و سعی داشت راه نفسش را باز کند، من از ترس گریه میکردم آخر این هم تولد بود ما گرفتیم؟ !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رهام به سمت من برگشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آرزو گریه نکن برو یه لیوان آب خنک بیار زود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا که حال خراب مرا دید خود به سمت آشپزخانه رفت و آب آورد، آنقدر هول بود که از در آشپزخانه تا در ورودی نصف آب را روی زمین ریخت، نگرانی و اضطراب از سر و صورتش میریخت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رهام کمی آب روی صورت آرمان ریخت و کمی هم داخل دهانش. بالاخره بعد از آنکه همگی زهره ترک شدیم و رهام تصمیم داشت نفس مصنوعی بدهد آرمان به سختی شروع به نفس کشیدن کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله افرا با بادبزنش بالای سر آرمان نشسته بود و مانند کولر عمل میکرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا با نگرانی نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همش تقصیر منه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا نفس راحتی کشید و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الهی شکر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ که به رخ آرمان برگشت از روی زمین بلند شد و نشست. رهام دست روی شانه اش گذاشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان نگاهی به او و سپس نگاهی به دایی فرهاد انداخت و طوری که فقط آن دو بشنوند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دهنتون سرویس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و سپس بلند تر اضافه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-روزای بهتری هم واسه کشتن من هست ها! چیزی نمیشه ما دو تا تاریخ رو به خودمون اختصاص بدیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دایی فرهاد دستش را کشید تا از روی زمین بلند شود :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کم قوقولي قوقو کن! کولی! پاشو بیا بریم ادامه مراسم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رهام و دایی و رامین ، آرمان را کشان کشان به سمت میز عسلی بردند که کیک را روی آن گذاشته بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از عکس های آرمان را که آوا از اتاق من کش رفته بود روی کیک انداخته بودند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمع های 26 سالگی آرمان را که روشن کردیم، آوا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قبل از اینکه فوت کنی یه آرزو کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان دستم را کشید و من تقریبا روی مبل پرت شدم و خودم را جمع و جور کردم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرما اینم آرزو! دیگه چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دایی یکی از پس کله ی آرمان زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خنگولی دیگه! نگفت آرزو رو بیار پیشت بنشون که! گفت یه آرزو بکن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان نیز برای بار اول با بی پروایی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آرزو میکنم سال دیگه نامزد داشته باشم یه کادو بیشتر از امسال نصیبم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز حرفش تمام نشده بود که شمع ها خاموش شد، همه با تعجب به دایی فرهاد نگاه میکردیم که شمع ها را فوت کرده بود و مانند عقب مانده ها تند تند دست میزد و میگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مبارکـــــــــه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوا به سمتش رفت و بازویش را نیشگونی گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میکشمت دایی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رهام مجددا شمع ها را روشن کرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آرمان اون آرزوی بی تربیتتو کردی حالا یه آرزوی پسر پاستوریزه ای بکن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان نگاهی به من و بابا انداخت و نگاهی گذرا به آوا !:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ان شاء الله همیشه همینطور جمعمون جمع بمونه و کنار هم باشیم، تازه بیشترم بشیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و سپس شمع هایش را فوت کرد.همگی دست زدیم و رامین گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیشول از هر دری وارد میشه حرف از تشکیل خونواده میزنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان کیک را برشی داد و تقسیم را عهده ی خاله افرا گذاشت.دایی فرهاد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشماشو من میخوام افرا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رهام: خاله موهاشم ماله من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رامین ادای دختر های لوس را درآورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دستش ماله خودمه تا همیشه دستمو بگیره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه ریز ریز خندیدند! نگاهم به آوا افتاد که در فکر بود و یک دفعه بی حواس بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قلبشم ماله من!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکدفعه جمع ساکت شد و آوا از خجالت سرخ سرخ! آرمان زیر چشمی نگاهش به آوا بود و لبخند محوی روی لبانش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرهاد با دستش محکم از کمر آرمان زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فک کنم داری به آرزوت میرسی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اهم اوهوم خاله فریبا حواسمان را به کادو ها جمع کردیم.خاله فریبا تصادفی کادویی را برداشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این ماله کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دایی فرهاد دستش را بالا آورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ماله منه آبجی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله فریبا شروع به خواندن کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کادوی دایی فرهاد یک ست گرمکن ورزشی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دایی روی دسته مبل نشست و روی شکمش ضرب گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باز شد دیده شد، حتما پسندیده شد! غلط کرده نپسندیده شه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان صورت دایی فرهاد را بوسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دستت درد نکنه دایی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دایی ابروهایش را بالا برد و لب گزید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جلل الخالق! الله اکبر و لله الحمد! بچه چند ساعته داره حرف میزنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید