داستان روایتی از زندگی غزال ریاضی مهر است که مردی همچون بختک بر زندگی‌اش سایه می‌افکند...

ژانر : اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۹ ساعت و ۲۷ دقیقه

مطالعه آنلاین جهنم سرد
نویسنده : راز.س

ژانر : #اجتماعی

خلاصه :

داستان روایتی از زندگی غزال ریاضی مهر است که مردی همچون بختک بر زندگی‌اش سایه می‌افکند...

نفس های گرمش و روی گردنم حس می کردم. موهای تنم سیخ شده و لرزش خفیفی بهم دست داده بود. عجیب بود که قبلا این نفس ها بهم احساس گرمی می داد. عجیب بود قبلا می تونستم حسش کنم و کنارش گرم بشم. می تونستم با گرمای بدنش از خود بی خود بشم و کنترلم و از دست بدم.

زمانی در آغوشش احساس می کردم تمام سلول های وجودم به حرکت در آمده. زمانی در آغوشش حس می کردم لبهام برای بوسیده شدن خلق شدن. کوچکترین برخورد دستش روی پوست تنم تموم زنانگیم و به بازی می گرفت و نفس های مرتبم کشیده می شد. به طرفش کششی غیر قابل کنترل داشتم. لبهاش که لبهام و به بازی می گرفت احساس می کردم تمام شیرینی های دنیا به وجودم سرازیر شده. بوسیده شدن، در آغوش گرفته شدن شیرین بود اما حالا...

احساس می کردم دارم بین تنش و دیوار سرد پشت سرم خفه میشم. چشمام سنگین می شد و انگار از هوش می رفتم. تنم کرخت شده بود. بیهوش شدنم با اسیر شدن توی دستاش برابر بود. تمام انرژیم و جمع کردم و دستام و بین بدنمون کشیدم. دستام و به سمت سینش جمع کردم. انگار احساس کرد بازم از خود بی خود شدم که اجازه داد دستام و بالاتر بکشم و سرش و به سمت لبهام کج کرد. قبل از اینکه لبهاش روی لبهام بشینه لبخندی به چشمای به اشک نشستم هدیه کرد. تمام انرژی توی بدنم و جمع کردم و با تمام قدرتم به عقب هلش دادم تا بتونم از دستش فرار کنم. به محض دور شدنش به سمت پله های پایین می دویدم و فرار می کردم. از نوع حرکاتم فکر کرده بود بازم بهش پا میدم که مثل همیشه محکم واینستاده بود با فشاری که به تنش وارد کردم غیر منتظره تمام تنش از تنم جدا شد و یکباره هوا تموم وجودم و در آغوش گرفت. دستم به سرعت به سمت گلوم رفت و نفس کشیدم. هوای اطرافم و به ریه هام فرستادم اما با صدای برخوردی به تندی سر بلند کردم. تنش با نرده های آهنی برخورد کرد و صدای بدی ایجاد کرد پاش کاملا روی لبه ی پله قرار گرفت و به عقب کشیده شد. ناخوداگاه قدم هام جلو کشیده و دستم برای گرفتن دستش دراز شد. نگاه وحشت زده اش و دنبال کردم و با چرخیدن سرش سر من هم چرخید و شاهد پرت شدنش از هشت پله ی بعدی بود. با برخورد چیز محکمی با سنگ، کف دستی که برای گرفتنش دراز کرده بودم پایین افتاد. صدایی که توی گوشهام پیچید و من احساس کردم تمام قلبم پاره شد. قدمی جلو گذاشتم و انتظار بلند شدنش و داشتم اما با واکنشی که نشون نداد خودم و به بالای پله ها رسوندم. نگاهش کردم تنش کاملا بی جون پایین پله ها افتاده بود. پای راستش کمی جمع شده و پای چپش به سمت راست متمایل بود. چشماش بسته و سرش هم به راست متمایل شده بود. اولین پله را پایین رفتم. قلبم با سرعت باورنکردنی می کوبید. پله های بعدی و به سرعت پایین رفتم خودم و بالای سرش رسونده روی زانوهام خم شدم. دستم و به سمت سرش بردم تا تکونش بدم. آروم صداش زدم. اما باز هم واکنشی نشون نداد. دستم و زیر سرش گذاشتم تا بلندش کنم اما با وجود گرمایی که توی تنم بود. با وجود اینکه احساس می کردم گرما خفه ام می کنه اما باز هم گرمایی که از بین موهاش به روی انگشتان دستم منتقل شد و کاملا حس کردم.

فصل اول: من وجود دارم

مامان بشقاب میوه را جلویم گذاشت و رو به رویم نشست. پاهایم را که تو آغوش گرفته بودم رها کردم و نگاهم را دوباره به صفحه تلویزیون بردم. چاقو را روی پوست پرتقال چرخ داد و پرسید: چته باز؟

همیشه همین را می پرسید. «چته» چند حرف ساده اما توضیح من برای چم بودن زیاد بود طولانی بود. من توضیحات زیادی برای حالم داشتم اما کسی برای شنیدنش تمایلی نشان نمی داد. شانه بالا انداختم: هیچی.

- پس چرا باز غمبرک گرفتی؟

- چیزیم نیست مامان ولم کن.

پرتقال پر پر شده را توی بشقابم گذاشت: نکن با خودت دخترم. داری خودت و داغون می کنیا. یجوری رفتار می کنی انگار غم دنیا رو سینته.

- نه مامان غم دنیا روی سینم نیست فقط دارم به بخت بد خودم لعنت می کنم. خسته شدم دارم دیوونه میشم. زندگیم و ببین. آخر هفته هست عوض اینکه مثل همه پیش شوهرم باشم تنهایی نشستم جلوی تلویزیون.

- اون که کاری باهات نداره مادر. اذیتت نمی کنه. زندگیت که تامینه بزار دنبال خوشیاش باشه. مرده. خیلی زود خودش ول می کنه میچسبه به زندگی.

پوزخند صدا داری زدم. ول می کرد و می چسبید به زندگی؟ غیر ممکن بود. برای وحید زندگی یعنی تمام تفریحات روزانه اش. زندگی برای وحید در میان تفریحاتش با دوستانش، فوتبال و هزار کوفت و زهرماری دیگر معنی پیدا می کرد. برای وحید زندگی چیزی جز خوش گذراندن و تفریح نبود. مامان از پایان یافتن این زندگی اش می گفت؟ امکان نداشت.

بر زبانم آمد: کاش هیچوقت ازدواج نمی کردم.

مامان در حال بلند شدن به بازویم کوبید: خوبه خوبه. داری مزخرف میگی. پسر به این گلی. چی برات کم گذاشته؟ قدرش و بدون. بده بچم یکم میره تفریح و خوش گذرونی؟ توام با رفقات برو بچرخ. مگه اون اعتراض می کنه؟

نه. وحید اعتراض کردن نمی دانست. در میان وجود وحید اعتراض کردن معنی نداشت. با همه چیز خود را وفق می داد. همه چیز را می پذیرفت. همه چیز را همانطور که بود قبول می کرد.

با سکوتم ادامه داد: میبینی خودتم نمی تونی رو پسرم عیب بزاری. الکی بهونه میگیری.

شقیقه ام تیر کشید دردش را حتی در قلبم هم حس کردم. برای مادری که تمام صحبت هایش با دخترانش توضیح بسیار کمی از شب زفاف بود چه انتظاری می رفت. خسته از تکرار بیهوده احساساتی که اهمیتی برای کسی نداشت از پله ها بالا رفتم. صفحه موبایلم روی میز روشن و خاموش می شد. به در تکیه زدم تا صفحه اش خاموش شود و وارد شدم. چراغ چشمک زن آبی رنگش نشان تماس بی پاسخ بود روی تخت دراز کشیدم. چشم بسته و نفس کشیدم.

بی آنکه بخواهم دلتنگ خود عوضی اش بودم. دلتنگ آغوشش... دلم آغوشی را می خواست که در وجودش عشق بازی کنم. تمام بدنم امشب نیاز شده بود و فریاد می زد و کمی تنوع می خواست با شوهری که به دنبال چیز دیگری بود. تمام افکارم بوسه هایش را یاد آوری می کرد. حرکات دستانش روی تنم را... انگار بود که دستش را از نوک پایم تا روی شکمم بازی می داد و بیشتر وسوسه ام می کرد. پاهایم کرخت شده بود. چشم بسته بودم و تصورش می کردم دو شب قبل را به یاد می آوردم که لبهایم را بوسه زده و رویم که خیمه زده بود با ناراحتی نگاهش کرده بودم بی توجه به ناراحتی ام دست زیر بلوزم برده بود و من تمام ناراحتی ام را فراموش کرده بودم. فراموش کرده بودم ساعتی قبل بخاطر دیر آمدنش شام نخورده ام بخاطر دیر آمدنش منتظر مانده ام و انگار هرگز ناراحتی وجود نداشته است. به پیراهنش چنگ زده و لبهایش را به دندان گرفته بودم.

با صدای مامان به سرعت چشم گشوده و دستم را که جای دستش زیر بلوزم قرار گرفته بود عقب کشیدم. مامان برای شام دعوتم می کرد و من هیچ اشتهایی نداشتم نه برای شام خوردن نه برای نفس کشیدن دلتنگ لحظات قبل بودم که در میان دنیایم غرق شده بودم. ذهنم تکرار می کرد برای شام خوردن پایین نروم اما تمام حس و حالم پریده بود. بلند شدم. لباس عوض کردم و پایین رفتم. بابا با دیدنم لبخندی زد و در پاسخ سلامم دختر گل بابایی بر لب آورد و حالم را جویا شد. لبخند زده و روبرویش نشستم. حال و احوال وحید و پدر و مادرش را جویا شد. در مورد دانشگاهم سوالاتی کرد و مامان در سکوت و با افتخار نگاهم می کرد. همیشه همین بود چنان در مورد من و افتخاراتم، در مورد داماد ثروتمند و تحصیل کرده اش صحبت می کرد گاه شک می کردم در مورد من صحبت می کند یا نه؟!

بعد از شام برگشتم اتاقم. باز هم گوشی ام زنگ می زد با عصبانیت پاسخ گوی شماره ای که نمی شناختم شدم و تمام عصبانیتم را به فریادی تبدیل کردم و تقریبا غریدم: بلـــه؟

صدای آرام مردانه ای پیچید و من متعجب گوشی را از گوشم دور کردم و با روشن شدنش به شماره ی ناآشنای آن خیره شدم. با پیچیدن دوباره صدایش گوشی را روی گوشم گذاشته و زمزمه زدم: بفرمایید.

صدا دلنشین و مردانه بود. تک سرفه ای زد و زمزمه کرد: می بخشید مزاحم شدم.

- امرتون و بفرمایید

کمی مکث کرد. برای گفتن چیزی که می خواست گویی دو دل بود. لحظاتی طول کشید که به حرف آمد: خانم ریاضی من از دانشجوهاتون هستم.

سرم را عقب کشیدم. لعنتی... حالا وقت زنگ زدن بود. چرخیدم و نگاهی به ساعت انداختم. عقربه های ساعت به دوازده نزدیک می شدند. خودم را به میز رساندم و اینبار جدی تر و خشن گفتم: بفرمایید. چی باعث شده این وقت شب با من تماس بگیرید.

کنایه ام را نادیده گرفت و زمزمه کرد: من چند ساعتی هست سعی می کنم تماس بگیرم اما پاسخ گو نبودید.

برای پاسخگو نبودن به او هم باید جوابگو می بودم؟ انتظار داشت به محض زنگ خوردن گوشی ام جواب بدهم؟ چیزی هم بدهکار شده بودم. بی حوصله گفتم: کارتون چیه؟

- خانم ریاضی من از دینامیک سازه نمره لازم برای پاس کردن و نگرفتم.

ابروانم بالا رفت. برای نمره نگرفتنش من مقصر بودم؟ پرسیدم: شما آقای؟

- هادیان هستم.

سعی کردم یادآوری کنم هادیان چه نمره ای از سازه گرفته بود؟ با یادآوری هفته پیش که در دانشگاه هم جلوی راهم سبز شده بود چهره اش در برابر چشمانم شکل گرفت. روی تخت نشستم: جناب هادیان کاری از دست من برنمیاد متاسفانه. شما هفت گرفتین من کمکی نمی تونم بهتون بکنم.

- خانم من درگیر بودم. بخاطر مسائلی نتونستم در طول امتحان پاسخگو باشم.

- گفتم که کمکی از دست من برنمیاد هفته پیش هم توضیح دادم.

- اما شما نمی تونید شرایط من و درک کنید؟ من می تونم توضیح بدم توی چه شرایطی بودم. مطمئنم وقتی بشنوید نظرتون و عوض می کنید.

- جناب هادیان شرایط شما تاثیری توی نظر من نداره. شما نمره ای که من بتونم کمکی بهتون بکنم و بدست نیاوردید. متاسفم. انشاا... ترم بعد نمره لازم و میگیرید و پاس می کنی. شبتون بخیر.

بدون اینکه منتظر پاسخش باشم تلفن را قطع کردم. می شناختمش. چندان دانشجوی مرتبی نبود. سر کلاس های من که یک در میان حاضر می شد. همیشه هم با غضب نگاهم می کرد. ابروانش در هم گره خورده و بد خلق بود. ترم قبل دو درس با من داشت و هر دو درس نمره ی خوبی گرفته بود و من هم بی طرفانه نمره اش را رد کرده بودم اما اینبار، چاره ای نبود من اهل نمره دادن نبودم تمایلی برای اینکار نشان نمی دادم مگر به اندازه چند صدم می شد.

نیمه های شب با برخورد نفس های گرمی به گلویم چشم باز کردم. نگاهم از چشمان بسته ی وحید به سمت لبهای خوشفرم وبازش کشیده شد. دستش را به دور کمرم حلقه کرده بود. سعی کردم کمی خود را عقب بکشم که بیشتر مرا در آغوشش فشرد. بیخیال ناراحتی ام شده و سرم را به سینه اش نزدیک کردم و با قفل شدن پایش دور پاهایم به خواب رفتم. وحید خواب بود که دوباره بیدار شدم جمعه بود و وحید هرگز جمعه ها باز نمی گشت. برنامه اش برای کوه از عصر پنج شنبه تا عصر جمعه چیده می شد. خود را از آغوشش بیرون کشیدم و روی تخت نشستم. تیشرت و شلوار گرمکن به تن داشت. تنش بوی عرق می داد با غرغر از تخت پایین رفتم: هی بهش میگم با تن عرق کرده پیش من نخواب انگار دارم با در و دیوار حرف می زنم.

موهای بلند و شرابی ام را به سمت پایین کشیدم تا با کشی که دور مچم انداخته بودم جمعشان کنم که نگاهم به چشمان باز و لبخند روی لبهایش افتاد. دهن کجی کردم: صحت خواب...

خندید: صبح عالی متعالی.

- چی شد زود برگشتی؟

روی تخت نشست و کششی به تنش داد: دلم واست تنگیده بود.

چپ چپ نگاهش کردم: صد بار گفتم با تن عرق کرده پیش من نخواب...

لب ورچید: پیش تو نخوابم پیش کی بخوابم؟ برم پیش دختر مردم بخوابم؟

با خشم به سمتش حمله کردم. دستانش را بدور مچ دستانم حلقه کرد و میان خنده هایش زمزمه کرد: آروم آروم.

صدایم ناخودآگاه بالا رفت: بخدا وحید از این غلطا بکنی پوستت و زنده زنده می کنم. هرچی هیچی نمیگم...

با خنده هایش جمله ام را نیمه کاره رها کردم. دستانم را به سمت لبهایش برد:وحید غلط بکنه... وحید چلاق بشه... اصلا اگه منم بخوام، این صاحب مرده نمیزاره...

اشاره ای به قلبش کرد. صدایش را ته گلویش انداخت و خواند: دلکم دلبرکم... دلبر بانمکم... چی آوردی سرکم و شکستی بال و پرکم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشتی بر سینه اش کوبیدم: گم شو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا تکلیف چیه؟ برم یا بمونم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با انگشت ضربه ای به بینی ام زد: با دست پس میزنی با پا پیش میکشی... بانو آفرودیت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هافستوس تا به خاطر بوی عرق ترکت نکردم، پاشو یه دوش بگیر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وحید دستانم را رها کرد و دوباره روی تخت دراز کشید: اه... باز که برگشتی سر خونه اول... روز تعطیل، اول صبحی گیر نده دیگه... ببین چقدر خسته ام، انگار کوه کندم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاهایش را در شکم جمع کرد و به پهلو خوابید. موهای سیاهش روی پیشانی اش ریخته و چشمان بسته اش را پنهان کرده بود. دستم ناخودآگاه پیش رفت و موهای روی پیشانی اش را نوازش کرد. لبخندی زد و بیشتر خود را به سمتم کشید و سر به روی ران پایم گذاشت. قلبم لرزید برای این حالتش. بوسه ای روی موهایش زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتوی مو را از بین موهایم بیرون کشیدم و دستم را به حالتی که می خواستم روی موهایم به حرکت در آوردم. با رضایت از حالت موها اتو را روی میز گذاشتم و به عقب چرخیدم. به سرعت روی تخت را مرتب کردم و جلوی آینه نشستم. ساعت نزدیک نه بود و هر لحظه امکان رسیدن وحید وجود داشت. رژ لبم را پررنگ تر کردم و نگاهی رضایت مند در آینه به اندامم انداختم. راضی بودم. نگاهم به روی شکمم رسید و سر خم کردم. ناخودآگاه دستم را رویش به حرکت در آورده و لبخند تلخی زدم. با صدای چرخیدن کلید درون قفل قدم تند کردم و خودم را به درب ورودی رساندم. کیف سیاه چرمش را روی مبل رها کرد و با صدای قدم هایم به سمتم برگشت لحظاتی متعجب نگاهم کرد و بعد سر خم کرد و سوت زنان با ابروهای بالا رفته پیش آمد. چرخی به دورم زد و بالاخره دست دور شانه هایم انداخت: خوشگل شدی. خبریه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر کج کردم به سمت شانه اش و شانه بالا انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت آشپزخانه قدم برداشتم که با قدم هایم به همراهم کشیده شد: جون وحید خبریه؟ مامانم اینا قراره بیان؟ سالگرد عروسیمونه؟ تولدمه؟ تولدته؟ چه خبره اینقد خوشگل کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازویش را از روی شانه هایم کنار زدم و با لبهای آویزان وارد آشپزخانه شدم. خود را از روی صندلی پایه بلند جلوی کانتر بالا کشید و دستانش را روی آن قرار داد: بانو آفرودیت امروز قصد دارن قلب نداشته من و تیکه پاره کنن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان پر از شربت آلبالو را جلویش گذاشتم و رو به رویش خم شدم: همیشه باید خبری باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه ای خیره نگاهم کرد و غیر منتظره دست روی قلبش گذاشت خود را عقب کشید: آخ خدای من... امروز به من رحم کن... بانو قسم یاد کرده اند مرا به گناه هوس آلوده کنند. آه خدایا من با چنین زیبایی چگونه وفادار بمانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب به دندان گزیدم نخندم. رو برگردانده و مشغول چیدن میز شام شدم. دستانش را به دورم حلقه زد و بوسه ای کوتاه روی شانه ام زد: صد بار گفتم از این لباسای خوشگل رنگی رنگی نپوش به فکر این قلب منم باش که طاقت این همه هیجان و نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم. صندلی را عقب کشید: بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تشکر کرده و روی صندلی نشستم. کف دستش را بازی داد و کمی خم شد: وظیفه هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم. کنارم نشست و انگشتانم را در دست گرفت و فشرد: چه کردی امشب. بابا می گفت بمون شام و کارخونه بخوریم خوب شد به حرفش گوش ندادما اگه گوش کرده بودم این همه هیجان از دستم در می رفت بابا که نمی دونه من یه آفرودیت تو خونم دارم هر لحظه با این قلب من بازی می کنه می ترسم از این همه هیجان سکته کنم تو باید جوابگوی مامان بابام باشیا. اگه گفتن چرا مُرد بگو بس که هیجان به قلبش تزریق شد دووم نیاورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کردم. به راحتی با مرگ هم شوخی می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید: اخمت و بخورم نکن اینجوری. اصلا بگو خوب شد مرد از دستش یه نفس راحت می کشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تشر صدایش زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بشقابش را به سمتم گرفت تا برایش غذا بکشم: چشم خانم من ساکت میشم. اصلا دیگه حرف نمیزنم شما اخم نکنیا... بکش بکش که روده بزرگه داره لشکرش و آماده می کنه ضربه نهایی و بزنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شام بین صحبت های ناتمام وحید صرف شد با تاکیدش برای حرف نزدن تمام طول صرف شام حرف زد. از سرایدار ساختمان که نگران وضع حمل خانمش بود تا مهندس کارخانه که محصولات را اشتباهی تحویل مشتری داده بود و مشتری ناراضی با اخم و تشر با او تماس گرفته بود. اما با شوخی های وحید نتوانسته بود به ناراحتی اش ادامه دهد و در نتیجه ماجرا ختم به خیر شده بود. در حال جمع کردن میز نگاهی به خودم توی آینه بوفه کابینت ها انداختم. لبهایم را بهم مالیدم تا رژ لبم یکنواخت شود. یقه پیراهنم را کمی پایین تر کشیدم تا سینه ام بیشتر خودنمایی کند لبخندی به خودم توی آینه زدم و با کوبیده شدن دستانش بهم چرخیدم و نگاهم خیره تلویزیون ماند و صدایش همچون پتک بر سرم فرود آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- غزال بدو بیا که بازی شروع شد. اون تخمه رو هم بیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خشم به صفحه تلویزیون خیره شدم. لعنتی. دندان هایم را روی هم ساییدم و نفس هایم از عصبانیت کش پیدا کرد. انتظار این را نداشتم. هرگز فکر نمی کردم امشب برنامه فوتبالی بر پا باشد. از آشپزخانه خارج شدم: وحید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را حتی از صفحه تلویزیون نگرفت: هوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وحید بهتره امشب بیخیال فوتبال بشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه ای کوتاه نگاهم کرد: چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از عصبانیت دستانم را مشت کردم: امشب شب من و توئه. می تونی بعدا ببینیش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداخت: اذیت نکن غزال مزه ش به همین زنده بودنشه. بعدا که اینجوری نمی چسبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک به چشمانم دوید و نالیدم: وحید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی نگاهم نکرد: غزال فقط چهل و پنج دقیقه هست بعدش تموم میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو گرداندم. وارد اتاق شدم و در اتاق را با تمام قدرت کوبیدم اما گوش های وحید فقط صدای بازی را می شنید. از برابر آینه سفید و بزرگ تمام قد گذشتم. با خشم بازویم را روی لبهایم کشیدم و رژ لبم روی صورتم پخش شد و رد بدی از خود بجا گذاشت. صندل های سیاهم را پرت کردم به سمت کمد دیواری ها و روی تخت دراز کشیدم. پتو را روی خودم کشیده و تا روی سرم بالا آوردمش و بالاخره بعد از دقایقی اجازه دادم اشک هایم سرازیر شود. به بخت بد خودم لعنت و نفرین می فرستادم. از اینکه باید با همچین مردی زندگی می کردم و هر شب تن و بدنم می لرزید احساس حقارت می کردم. باید در زندگی مردی می بودم که مرا در جایگاه دوم قرار می داد. بازوهایم را در آغوش کشیدم سرم را بیشتر در بالشت فرو بردم برایم اهمیتی نداشت بالشت های سفید با آرایش سنگینم رنگ میگیرند. چشمانم آرام آرام گرم شد و بدور از انتظارم بخواب رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بوسه ای که بر پشت گردنم نشست چشم باز کردم. لحظه ای طول کشید تا همه چیز در ذهنم یادآوری شود. بوسه ی دیگرش که روی شانه ام نشست خودم را کنار کشیدم. دستش را به روی شکمم حلقه کرد و به سمت خود کشیدم. با عصبانیت سعی کردم دستش را از روی شکمم دور کنم. سرش را از روی گردنم جلو و تقریبا رویم خیمه زد. سعی کردم نگاهش نکنم اما ناخودآگاه نگاهم روی سینه لختش خیره ماند. کمی به سمتم خم شد و بوسه ای روی بینی ام زد. سر کج کردم و غریدم: ولم کن وحید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زبانش را از گونه ام تا لبهایم کشید و نفسش را توی صورتم رها کرد: چجوری ولت کنم وقتی اینقدر خوردنی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازویش را که در طرف دیگر بدنم قرار داده بود پس زدم که به سرعت دستش را دور مچ دستم حلقه و بالای سرم قفل کرد. اشک از چشمانم سرازیر شد. خم شد و اشک چشمانم را بوسید و با چند بوسه ی دیگر تا چشمانم بالا آمد: وحید بمیره اشک به چشمات نیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بوسه هایش احساسات خاموش شده درونم بیدار می شد. ناخودآگاه به بازویش چنگ زدم و می دانستم خوب می داند در این زمان بیش از همیشه به آغوشش نیاز دارم. دستش را به راحتی به دور کمرم حلقه کرد و با رها کردن خودش روی تخت مرا هم همراهش به آغوش کشید و محکم به خود فشرد. هیچ کس همچون وحید نمی توانست احساسات خفته مرا بیدار کند. وحید تک تک حرکات مرا می شناخت. با گذشت هفت سال تنها لطفی بود که در حقم می کرد. از نفس های سنگین شده ام که نشان می داد چقدر با او بودن را طالبم تا زمانی که شدید نیازمند آغوشش می شدم و او می دانست هورمون های بدنم به کار افتاده. از لبخندی که به گفته اش هرگز نمی توانست جز لحظات با هم بودنمان نصیبش شود. وحید زنانگی هایم را خیلی خوب می شناخت. بهتر از آنکه می توانستم تصور کنم و این مرا در برابر او بازنده ای بیش نمی کرد. شب هایی که فوتبال را به من ترجیح داده بود کم نبودند. شبهایی که بعد از بخواب رفتنم بیدارم می کرد اما تک تک حرکاتش، تک تک لحظاتی که با وجودش ساخته می شد باعث می شد آن شب ها کاملا از یادم فراری شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کمرش چنگ زدم و او سر بلند کرد. موهایی که ساعتی پیش کاملا به سمت بالا شانه شده بود حالا با حرکات دست من روی پیشانی اش بهم ریخته بود. به چشمان قرمزش خیره شدم خم شد بوسه ای روی پیشانی ام نشاند و من لبخند زدم. سرم را به سینه کشید و فشرد با انگشتم روی سینه اش نامش را حک می کردم که پرسید: خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط سر تکان دادم. پتو را تا روی شانه هایم بالا آورد: زبونت و گربه خورده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم: اوهوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانش را روی پهلویم حرکت داد و من از حس قلقلکی که در وجودم پیچید تنم سخت شد که به سمتم خم شد و میان بوسیدنم گفت: شایدم من خوردمش... بزار فکر کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظاتی متفکر نگاهش را به چراغ خواب دوخت و به سمتم برگشت: هوم یادم اومد. اونقدر خوشمزه بود. حسابی چسبید. ولی می دونی فکر می کنم یکم دیگه ازش مونده باید کارش و تموم کنم. به رویش خیمه زدم که چشم بست. لبهایم را کوتاه بوسید و دستش را برای در آغوش کشیدنم گشود. من باز هم با او بودن را می خواستم. بعد از بیدار شدن احساسات خفته ام حال دلم خواب نمی خواست. می خواستم بار دیگر با او باشم کنارش باشم و لمسش کنم می خواستم باز هم نفس های کش دارش را بشنوم وجودم از شور و شعف بودنش گرم شود اما وحید خسته بود. خسته بود و چشمانش کاملا خمار خواب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیفم را از روی صندلی با روکش چرمی کرم برداشتم و در ماشین را گشودم. قبل از قفل کردن درها صدایی از پشت سر از جا پراندم. متعجب برگشتم و به چهره آشنایی که رو در رویم بود خیره شدم. لحظاتی طول کشید تا لب گشود: سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای حرف زدن استخاره می کرد. همین؟ برای سلام گفتن جلوی مرا گرفته بود. ته ریشی داشت که صورتش را تو پر تر و مردانه تر نشان می داد. بینی عقابی اش با چشمان عسلی نگاه تیزی را به فرد مقابل القا می کرد. کیفم را روی شانه انداختم و برگه هایم را در آغوش فشردم: امری داشتین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من و بخاطر نمیارین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره آشنایی داشت اما بخاطر نمی آوردم. باید بیاد می آوردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلماتی که می خواستم بر زبان بیاورم را مزه مزه کردم: متاسفم بخاطر نمیارم. من می شناسمتون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هادیان هستم خانم. حامد هادیان. سه روز پیش باهاتون تماس گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاملا بخاطر آوردم. همان هادیانی که دینامیک سازه را پاس نشده بود و سه روز گذشته تلفنم را از جا کنده بود. بالاخره به لیست انسداد گوشی ام اضافه شده بود و تماس هایش رد می شد. از بودن در برابرش معذب بودم. حس بدی داشتم می دانستم هیچ کاری به روی نظرم در مورد نمره اش تاثیر نخواهد گذاشت. اما دور از ادب بود بعد از معرفی اش راهم را بکشم و بروم. سرم را کمی خم کردم: من قبلا هم عرض کردم جناب هادیان متاسفانه کاری از دست من برنمیاد. شما این ترم هم همین درس و بردارین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم ریاضی من نمی تونم اینکار و بکنم. با اینکار یه ترم عقب می افتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکان دادم: متاسفم کاری از دستم برنمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هایش در هم رفت. چهره سرد و خشنش عصبانی تر هم شده بود. لب تر کردم و با ببخشیدی از کنارش گذشتم. موبایلم توی کیفم زنگ می خورد. مارال پشت خط بود و برای شام دعوتمان می کرد. برنامه وحید را نمی دانستم اما قول شب را دادم. این مرد با آن نگاه خشمگینش ذهنم را مشوش کرده بود. خانم مهبی مسئول آموزش را دیدم کنارش ایستادم و دقایقی به حال و احوال گذراندم. در مورد دختر کوچکش پانیذ پرسیدم و او لحظاتی در مورد شیطنت ها و غیر قابل کنترل شدنش حرف زد. مهبی را دوست داشتم بی غل و غش بود و راحت. برخلاف بیشتر خانم های دانشگاه که فکر می کردند بخاطر مدرک تحصیلی و اوضاع مالی ام آدم مغرور و بد خلقی هستم و ازم دوری میکردند مهبی با مهربانی نزدیکم می شد با من به گفتگو می نشست و از روزانه هایش می گفت. تحقیقاتم را تحویل دکتر برزگر دادم. با خوشحالی پذیرایم شده بود به گفته ی خودش بهترین دانشجوی دوران تدریسش بودم. دکتر برزگر از آشنایان دور عمو نادر بود که بعدها متوجه شدم نسبت دور فامیلی هم با ما دارد بعد از ازدواجم و حضورش در مراسم عروسی ام رفت و آمدی هر چند اندک بین ما و خانواده اش ایجاد شده بود. دو پسرش برای ادامه تحصیل مهاجرت کرده و همراه همسرش تنها زندگی می کرد. سوسن جان با موهای طلایی مدل مصری اش برای من بسیار دوست داشتنی بود مخصوصا محبتش نسبت به من و وحید باعث میشد بیشتر به سمتش جذب شوم. بر خلاف مامان با او تقریبا راحت تر بودم می توانستم گاهی از مشکلات زندگی با او سخن بگویم برایش درد و دل کنم و آرام بگیرم. قبل از ازدواج می گفتند درد و دل کردن باعث آرامش می شود خنده ام می گرفت اما بعد از ازدواج کاملا این جمله را درک کردم. واقعا درد و دل کردن باعث می شد صبرت برای تحمل مشکلات بیشتر شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر برزگر برای چای مهمانم کرد. در مورد وحید و تعطیلات پرسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایم را به زیر مقنعه فرستاده و برای برداشتن فنجان چای خم شدم. دکتر رو در روی من روی مبل های سبز رسمی نشست پای چپش را به روی پای راست هدایت کرد و گفت: می خواستم یه چیزی بهت بگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنجکاوانه پرسیدم: بفرمایید استاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی تنش را عقب کشید: در مورد یکی از دانشجوها... گویا این ترم دینامیک سازه داشته باهات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجب گیری کرده بودم از دست این درس دینامیک سازه و این جناب هادیان. سکوت کردم تا دکتر ادامه داد: حامد هادیان. شاید بشناسیش از دانشجوهای خوب دانشگاهه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را بالا گرفتم و گفتم: می شناسم استاد. درسهایی هم که با من داشتن با نمره خوبی پاس کرده بودن جز دینامیک سازه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر بی توجه به اشاره ام که می خواستم بحث را تمام کنم ادامه داد: پس خودت خبر داری دینامیک سازه رو نتونسته پاس کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بی ادبی نگاهی به ساعتم انداختم: بله استاد خبر دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- غزال جان برای نمره اش یکم بهش ارفاق کن. واقعا پسر خوبیه این ترمم مشکلی براش پیش اومده بود. بهش سخت نگیر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمره اش؟ دکتر که می دانست. می دانست من عمرا به کسی این چنین نمره ای بدهم. می دانست و باز درخواست می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همه خوب می دونیم اون از دانشجوهای عالی دانشگاهه. اگه نتونسته نمره بگیره بخاطر مشکلیه که براش پیش اومده و گرنه کم نمیزاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوب یا بد بودنش را مگر من باید در نظر می گرفتم؟ به لبه ی مانتوی سیاه رنگم چنگ زدم و بین انگشتانم فشردمش. برای هر کسی مشکلی پیش می آمد. در طول پنج سال تدریسم به هیچ کس حتی تک نمره ای نداده بودم و حالا باید برای این جنابی که ادعای خوب بودنش را داشتند چهار نمره رد می کردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک سرفه ای زده و نگاه دزدیدم: اما استاد این کار بی انصافی در حق بقیه بچه هاست. شما که روال کاری من و می دونید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی فکر کرد و گفت: می دونم این برخلاف روال کاریه که دنبال می کنی اما هادیان با بقیه فرق می کنه. اون برای اینجا بودن کلی تلاش کرده بورسیه دانشگاهه افتخار دانشکده هست نباید گذاشت بخاطر یه مشکل اینطور پرونده تحصیلیش خراب بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی ام به صدا در آمد و من با خوشحالی برای فرار از این موقعیت به کیفم چنگ زدم و ببخشیدی هم زمزمه کردم. روی پاهایم کشیدمش و گوشی را بیرون آوردم. لیلا پشت خط بود. با عذرخواهی دیگری تلفن را به گوش نزدیک کردم: جانم لیلا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوهو... من پیش مرگ اون جانمت بشم. چطوری خانم خانما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم: ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پر هیجانش کمی آرامتر شد: نمی تونی بحرفی نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره درسته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیغ جیغ کرد: خب فدای سرت مهم منم که می تونم بحرفم. امروز که بعد از ظهر برنامه ای نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه چطور مگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جدی شد: من و فرزام مهمونی دعوتیم پس این وروجک خاله خیلی دلش واست تنگ شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را بستم و با یادآوری حضور دکتر به سرعت چشم گشودم. لعنت به من که تلفن را بی موقع جواب داده بودم. نگه داشتن این وروجک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساعت سه می تونی برش داری. دستت درد نکنه دیگه. من برم دیرم شده. راستی به وحید سلام برسون خودتم از طرف من ماچ مالی کن تا بعدا خودم حسابی تلافی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از یادآوری بوسه هایش صورتم در هم رفت. می دانستم کس دیگری نیست تا به او بسپاردش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه. خوش بگذره سلام برسون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا باشی. بای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی را قطع کردم و در حین گذاشتنش توی کیفم نگاهی به ساعتش انداختم. اگر ساعت سه باید آنجا می بودم دیر می شد. تکانی به خودم دادم: ببخشید استاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد و گفت: خواهش می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانم را در هم فشردم: قول نمیدم بهش نمره بدم ولی در موردش فکر می کنم. شرایط بقیه بچه ها رو می سنجم ببینم جای نمره دادن هست یا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشحالی حتی توی برق چشمانش هم مشخص شد. بلند شد و به سمت میزش رفت و گفت: ممنون دخترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی نیم خیز شدم: اگه اجازه بدین من رفع زحمت کنم. مزاحم شما هم شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگه هایی به سمتم گرفت. برای گرفتنش جلو رفتم. برگه ها و کاتولوگ ها را گرفتم دکتر توضیح داد: طراحی دستی سالن صنعتیه. طرح یه سوله هست که مطابق درخواستشون طراحی شده. سعی کن محاسبات و سریعتر تحویل بدی تا برای نقشه پایانی بفرستیمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم استاد من سعی می کنم تا آخر هفته تمومش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می دونم از پسش برمیای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می بخشید که عجله دارم باید جایی برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به لبخند خوش حالت روی صورتش خیره شده بودم. خنده های بلندش در گوشم طنین می انداخت. من لایق نداشتن یکی مثل او بودم؟ گناه من برای نداشتن یکی مثل او چه بود؟ کیف سفید و خاکستری اش را توی دست تاب داد و نوک کفش پای راستش را به پشت ساق پای چپش فرستاد و کمی بالا پایینش کرد. لبخند زدم. یقه پالتوی خاکستری اش روی بازوهایش افتاده بود و او بی توجه درگیر بحث بود. یک زن نزدیک شد و جمع چند نفره شان را بهم ریخت. با دور شدن بقیه لبخند به لب چرخی به دور خود زد و نگاهش به رویم که ثابت ماند. دست بالا بردم و آرام تکان دادم. به سمتم به راه افتاد و پیش آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین باری که یک دختر احساس می کند می تواند مادر باشد همان اولین باریست که عروسک دوست داشتنی اش را به روی پاهای دراز شده اش می خواباند و برایش لالایی می خواد. سالها عروسک را در آغوش می فشارد می خواباندش، میخوراندش و برایش مادری می کند. سالها بعد عروسک دوست داشتنی تبدیل می شود به کودکی که در حال رفت و آمد در اتوبوس، خیابان یا حتی خواهرزاده یا برادر زاده ای که برایت شیرین زبانی می کند. کودکی که درونت را به جوش می آورد و احساسات مادرانه ات را تحت فرمان میگیرد. ناخودآگاه نزدیکش می شوی. لبخند میزنی و در سینه می فشری کودکی را که ناخودآگاه احساساتت را جذب کرده. اولین باری که با همسرت، با مردی که رویاهایت را با او سهیم شده ای و می دانی می خواهی پدر کودکت باشد در موردش حرف میزنی خجالت مادرانه تمام وجودت را در بر می گیرد و دلت ضعف می رود برای مادر بودن. مادر کودک این مرد بودن. برایش روزها و شب ها نقشه می کشی برای کودکی که در آغوش خواهی گرفت. به سینه خواهی فشرد و دست مادرانه بر سرش خواهی کشید. احساسات مادرانه زندگی ات را لذت بخش می کند. می گویند بهشت زیر پای مادران است و تو حس می کنی مادر بودن با ارزش تر از بهشت است. اینکه او را در آغوش بگیری و لبخند بر لبهایش ببینی مگر چیزی شیرین تر از این وجود دارد؟ مگر می شود مادر بود و چیز دیگری را طلب کرد. تنها یک لبخندش تنها یک حرکتش تو را سرشار از لذت می کند. مانند این دست به سینه نشستنش. دست به سینه شدنش و زل زدنش به رو به رو. این لذت چیزی فراتر از هر شیرینی است که در دهانت مزه مزه می شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بستنی می خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم. لب ورچیده و به بیرون نگاه می کرد. پاهایش به کف ماشین نمی رسید و از صندلی آویزان مانده بود. قد کشیدنش هم لذت داشت. راهنما زدم و فرمان را به راست چرخاندم: وانیلی با زعفرانی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در برابر سوپری بزرگ توقف کردم. متفکر دست تپلش را به زیر چانه زد. برای این عادت به ارث برده اش هم لبخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر کج کردم وگفتم: بپر پایین خودت انتخاب کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جفت چراغ های راهنمای ماشین را روشن کردم و پیاده شدم. در را برایش گشودم و دستم را برای کمک جلو بردم. بی توجه به دستم پایین پرید. دست پیش بردم و کوله پشتی اش را گرفتم و روی صندلی گذاشتم. از روی جوی آب پرید و به سمت مغازه دوید. به دنبالش رفتم. در را گشودم تا قبل از من وارد مغازه شود. با اشاره ام به سمت یخچال بستنی ها رفت. در یخچال را گشودم و به دست های آویزانش از یخچال نگاه کردم. کمی خم شدم. دستانم را به دور کمرش گره زده و بالا کشیدمش. با خوشحالی و چشمان براقش توی یخچال خم شد. انتخابش بین بستنی عروسکی و بستنی پیچی سخت شده بود که پایین کشیدمش: هر دو رو میبریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سنگین تر شده بود و پاهایم با کفش های پاشنه بلندم برای نگه داشتنش گز گز می کرد. با خوشحالی بستنی ها را به آغوش چسباند. دو بستنی دیگر هم برداشته و به سمت پیشخوان رفتم. مرد مغازه دار که دستش را برای گرفتن بستنی ها از او جلو آورد دستی بین موهایش کشیدم: اشکالی نداره بزارین باشه. دو بستنی را محکم در آغوش گرفت و نگاهش به سمت آدامس های عروسکی رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظاتی بعد با کلی خوراکی مورد علاقه اش از مغازه بیرون آمدیم. هنوز هم بستنی ها را در آغوش داشت. پلاستیک خوراکی ها را روی صندلی عقب گذاشتم و به سمتش برگشتم. اعلام صلح کرده بود و کنار جوی آب منتظر بود برای سوار شدن کمکش کنم. روی صندلی گذاشتمش به محض سوار شدنم بستنی پیچی را به سمت دهانم گرفت. با خنده گازی زدم و از سرمایش چشم بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاهایم را صندل های آبی بیرون کشیدم و به انگشتان لاک خورده ام خیره شدم. پاهایم گزگز می کرد و احساس می کردم صدای آرام تلویزیون برایم مثل لالایی است. به تصویر دخترک پیچیده شده در لباس های رنگی خیره شدم. بالشت را کنارش جای داده بود و نگاهش خیره خیره به تلویزیون بود و هر از گاهی قاشقی از ماست را در دهان می گذاشت. نگاهم به سر تا سر خونه کشیده شد. بالاخره همه چیز را مرتب کرده بودم. تا ساعت ها بعد کنارش در پارک سرسره بازی و تاب بازی کرده بودم و بعد هم تمام خانه را به همراهش بهم ریخته بودم. چشمانم آرام آرام گرم شد و بخواب رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با احساس چیز گرمی روی تنم به آرامی چشم گشودم و دیدمش با دستان کوچکش پتویی را روی تنم انداخت. لبخند زدم. دستانم را برای در آغوش کشیدنش باز کردم و او خود را در آغوشم جا داد. پاهایش را بالا کشید و نفس هایش را در سینه ام رها کرد. چشمانم باز هم سنگین شد و بخواب رفتم. صدای آرام نفس هایش، بوی تنش، گرمای وجودش بهترین خواب را برایم به ارمغان آوره بود. راحت ترین خوابی که مدتها بود تجربه نکرده بودم را لمس می کردم. دستان تپل دوست داشتنی اش را دور کمرم پیچیده بود. صدای شاد خنده هایش هنوز هم در گوشم طنین انداز بود. حتی با وجود خوابی که می دانستم وجودم را در برگرفته، اما باز هم صورتش در برابر چشمانم قرار داشت. شیرین زبانی هایش همه و همه پر از لذت و شیرینی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سر و صدایی که از بیرون می آمد چشم گشودم. نگاهم گنگ سر تا سر خانه چرخید. لحظاتی طول کشید تا در تاریکی خانه که با نور اندکی که از پنجره های نفوذ می کرد و همینطور چراغ های روشنایی ورودی آشپزخانه محیط اطرافم را کاملا درک کنم. سر چرخانده و به او که در آغوشم بود لبخند زدم. تنم را کمی بالا کشیدم و به آرامی دستم را که زیر سرش بود کمی به طرف خود چرخاندم. ساعت روی مچم نزدیک به یازده را نشان می داد. به آرامی سرش را از روی بازویم به کوسن بالای سرم هل دادم و از کنارش بلند شدم. تکانی خورد و باز هم آرام خوابید. دهانش کمی باز مانده و پلک های بلندش خوش فرم روی هم افتاده بود. از جا بلند شدم و تن کرخت شده ام و تکونی دادم. به سمت گوشی ام که روی میز قرار داشت و چراغش روشن و خاموش می شد رفتم. ده تماس رد شده و یک پیام داشتم. تماس های رد شده که فقط نشانی از طرف تماس گیرنده داشت از طرف حامد هادیان بود اما اس ام اس از طرف وحید ارسال شده بود. بازش کردم و با چشمانی که خیلی سریع به اشک نشست به متن کوتاهش خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« دارم با بچه ها میرم شمال. نگران نشو»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانم به دور گوشی فشرده شد. لب هایم به لرزش افتاد و لرز تمام تنم را فرا گرفت. عصبانی بودم اما تمام خشم به قطره اشکی تبدیل شد و از چشمم چکید. چشمانم را بستم تا بغضی که به گلویم چنگ می زد را فرو دهم. ناخن های بلندم کف دستم را به درد آورد تا دست گشودم. گوشی را روی میز رها کرده و چرخیدم چراغ ها را روشن کردم و به سمت آشپزخانه رفتم. سوسیس هایی که ساعتی پیش از یخچال بیرون آورده بودم را خرد کردم. پیاز را درون روغن تفت دادم و رب و ادویه اضافه کردم. کمی اب جوش ریختم و منتظر ماندم آبش تبخیر شود و بعد سوسیس ها را درون مایع ریخته و سرخ کردم. گوجه و خیارشور را هم خورد کرده و و روی میز چهارنفره درون آشپزخانه چیدم. نوشابه سیاه رنگی که می دانستم دوست دارد را درون پارچ خالی کردم و روی میز گذاشتم و کمی اب هم درونش ریختم. بعد از آماده شدن میز به سمت کاناپه رفتم و کنارش روی زانوانم خم شدم. لبخند تلخی به صورت در خواب رفته اش زده و خم شدم. موهای روی پیشانی اش را کنار زده و بوسیدم. بعد از سومین بوسه به آرامی تکان خورد و چشم باز کرد. لبخندی به رویش زدم. لحظاتی گنگ نگاهم کرد و بعد تکان خورد. بلندش کردم: پاش و وروجک نمی خوای شام بخوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازویش را از دستم بیرون کشید و از روی کاناپه پایین پرید. همانطور وسط اتاق ایستاده بود که از کنارش گذشتم و در حال حرکت به سمت آشپزخانه زمزمه کردم: بدو دست و صورتت و بشور و بیا شام بخوریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به اطراف خانه انداخت و به سمت سرویس به راه افتاد. با ورودش به دنبالش رفتم و کنار در منتظر ماندم. لحظاتی بعد با صورت خیس بیرون آمد. حوله سفید با خط های آبی مخصوصش را به دستش دادم. دنبالم آمد و لحظاتی بعد غیب شد. چرخیدم و دیدم تبلتش را از روی میز برداشت. دست به کمر زدم: اول شام بعد بازی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد آشپزخانه شد. روی صندلی که عقب کشیده بودم نشست: الان بازیم تموم شده محمد ازم جلو می افته. بزنمش بره بالا بعد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا برایش غذا بکشم تبلتش را به طرفم گرفت: ببین خونم خوشگل شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تبلت را گرفتم و بشقاب را جلویش گذاشتم. به خانه ای نگاه کردم که از آخرین باری که نشانم داده بود زیباتر شده بود. خندیدم: چقدر خوشگل شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش را روی میز قرار داد و روی صندلی ایستاد. به طرفم خم شد که نزدیک تر شدم مبادا بخاطر خم شدنش بیفتد و با انگشت اشاره اش مراحلی که برای زیباتر شدن بازی طی کرده بود را توضیح داد. گوجه ای از روی میز برداشتم و در دهانش گذاشتم در حال جویدنش متعجب نگاهم کرد که شانه بالا انداختم و اشاره زدم: بشین بخور بعد با هم بازی می کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمکی هم به صحبت هایم افزوده و ادامه دادم: شاید بتونیم خونت و خوشگل تر از اینی که هست بکنیم تا فردا حسابی حال محمد و بگیریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش را بهم کوبید و خندید. با هیجان روی صندلی اش برگشت و گفت: محمد امروز همش می گفت خونه اون بهتره ولی علیرضا گفت خونه من قشنگ تره. آیدینم موافق بود. محمد کلی ناراحت شد بعدم رفت با وانیا بازی کرد وانیا هم دیگه با من حرف نزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوانش را به طرفم گرفت تا برایش نوشابه بریزم و ادامه داد: اگه بازی و ببرم به وانیا میگم فقط با من دوست بشه دیگه با محمد بازی نکنه. آیدین میگه محمد حسوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرعه ای نوشید و لیوان به دست نگاهم کرد: چرا محمد حسوده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جای خالی وحید خیره شدم. به صندلی که همیشه روی آن می نشست رو برگرداندم و لبخندی به نگاه منتظرش زدم. دستمال را برای پاک کردن دور لبهایش جلو بردم: شاید چون دوست داره تو بیشتر باهاش دوست باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان را به روی میز برگرداند و سرش را عقب کشید: من باهاش دوستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میدونم دوستی ولی محمد می خواد بیشتر باهات دوست باشه. دوست داره تنها دوست تو باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تندی سس دهانش را باد زد: اما من می خوام با آیدین و علیرضا هم دوست باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم با صدای بلند. مثل وحید می خواست با همه دوست باشد. همه را به یک اندازه دوست داشت. کمتر نه. شاید یک کمی یکی را بیشتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کدومشون و بیشتر دوست داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی متفکر نگاه کرد و قاشق پر را به دهان برد: همشون و.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا جمع کردن میز شام دفتر نقاشی اش را روی میز پهن کرد. کنارش نشستم و مداد قرمز رنگ را از میان مداد رنگی ها بیرون کشیدم: کجا رو رنگ کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به مداد توی دستم انداخت. سر کج کرد و متفکر به صفحه نقاشی اش خیره شد و من خیره صورت دوست داشتنی اش شدم که دلم را زیر و رو می کرد. انگشت اشاره اش را روی ماهی های نقاشی شده درون اب فشرد: ماهیا رو رنگ کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مداد را روی ماهی بزرگ و کوچیک و بد شکل توی حرکت دادم: ماهی دوست داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشگلن. قرمزن و تو آب میرن بالا میان پایین. دهنشون و اینجوری اینجوری می کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دهانش را چند باری باز و بسته کرد. خندیدم و دستانم را دو طرف صورتش گذاشتم و به لبهایش بوسه زدم. لب ورچید و با اخم نگاهم کرد: تو که دوست دخترم نیستی اینجوری بوسم می کنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمان گرد شده نگاهش کردم: مگه فقط دوست دخترت و باید اینجوری بوس کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو هیچی بلد نیستیا. معلومه آدم که نباید همه رو یه جور بوس کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منفجر شدم. در آغوشم کشیده و محکم فشردمش. برای این شیطنتش دلم ضعف می رفت. خودش را از آغوشم بیرون کشید و سر جایش نشست: نکن بزار نقاشیم و بکشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مداد را به دست گرفتم و در حال رنگ کردن ماهی ها تک تک کلماتی که به کار برده بود را توی ذهنم تکرار کردم. پسرک دوست داشتنی من. با این سنش دنبال دوست دختر هم بود. می فهمید فقط باید دوست دخترش را اینطور ببوسد. لحظاتی بعد بازویم را روی میز دراز کردم و سرم را روی بازویم گذاشتم. با آرامش به چهره دقیقش که با دقت محو نقاشی اش بود خیره شدم. ساعتی بعد بی توجه به نقاشی بلند شد و به طرف ماشین هایش که روی زمین پهن بود رفت و مشغول بازی شد. گوشی ام را آوردم و کنارش نشستم. چند عکس گرفتم که به سمتم برگشت. گوشی را از دستم گرفت و کنارم نشست: بیا سلفی بگیریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و دماغش را بین دو انگشتم کشیدم: وروجک تو میدونی سلفی چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم نگاهم کرد: مگه من بچه ام ندونم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دستان کوچیکش روی گوشی موبایل نگاه کردم و سری به نفی تکان دادم: نه عزیزدلم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم در آغوشم فشردمش: تو وروجک خودمی. بیا سلفی بگیریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی را جلوی صورتمان گرفت و سرش را به سرم چسباند. تصویر را در اینستاگرام من، با ضمیمه «من و وروجکم» منتشر کردیم. اجازه دادم در مورد تک تک افرادی که عکس را لایک می کردند و پیام های فرستاده شده اظهار نظر کند. به خنده هایش نسبت به مامان که به سرعت عکسمان را لایک کرده بود لبخند زدم... انگشت اشاره اش را به صورت عمود به صفحه گوشی گرفته بود و رفتار مامان را تقلید می کرد که برای کار با گوشی اش از این روش استفاده می کرد. کم کم خمیازه هایش شروع شد و ساعتی بعد سر به روی پایم گذاشت و بخواب رفت. انگشتانم را میان موهایش به حرکت در آورده و لبخند می زدم. لبخندی که از روی لبهایم جدا شدنی نبود. نگاهم به صفحه تلویزیون بود و نفس هایم آرام و کشیده بودند برای بو کشیدن حضورش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تصویر زن و مرد روی صفحه تلویزیون لبخند می زدم. به دختر بچه توی تصویر هم لبخند می زدم. به زن دیوانه هم لبخند می زدم. به تک تک درختان و اشیا هم لبخند می زدم. همه چیز در نظرم زیبا بود. از کانالی که فوتبال پخش می کرد گذشتم و باز هم لبخند زدم. نبودن وحید اهمیتی نداشت چندان اهمیتی نداشت که لبخند را از لبهایم دور کند. هیچ چیز در این دنیا در این لحظه نمی توانست حس خوشبختی را که به وجود چنگ می زد و تمام سلول هایم را به خوشی وا می داشت را از من بگیرد. نمی توانست حس لذتی را که چرخیدن انگشتانم در میان موهایش به من می داد را از من بگیرد. حسی را که از این حالت داشتم نمی دانستم چطور باید معنا کنم اما این حس لذت فراتر از تمام احساساتی بود که در طول سالهای زندگی ام لمس کرده بودم. احساسم مرا به عرش می برد و دنیا را زیر پایم قرار می داد. من در این لحظه از تمام دنیا بی نیاز بودم. مرگ اگر فرا میخواندم با آغوش باز می پذیرفتم. اگر قرار بود در این لحظه دنیا بایست با کمال میل تن به این ایستادن می دادم تا این حس خوشبختی همیشه ماندگار باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما افسوس گاهی تمام خوشبختی ها لحظاتی بیشتر ماندگار نمیشوند. اینجا در این لحظه خوشبختی من سر به آسمان برده بود اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما با به صدا در آمدن زنگ در...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس جودی را داشتم که فهمیده بود نمی تواند بابالنگ درازش را از نزدیک ببیند. حس جودی را داشتم که خوشحالی اش از حضور بابا لنگ دراز تلخ شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم تمام خوشی ام، تمام رویاها و آرزوهایی که در لحظاتی کوتاه ساخته بودم به باد سپرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانم بین موهای گرمش متوقف شده بود. سرما به سرعت تمام تنم را در برگرفته بود. سریعتر از یک جنازه تنم سرد شد و با تردید سرش را به روی بالشت قرار دادم. در را به روی لیلا گشودم و به صورت خندانش به سختی لبخندی تحویل دادم. لبخند تلخی که او به مهربانی تعبیر کرد و در آغوشم کشید. دستانم را در دست گرفت و فشرد: فدات بشم غزال جونم اذیتت کرده حتما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری به نفی تکان دادم و به سختی نالیدم: نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همراهم آمد. در آغوشش کشید و وسایل پخش شده اش را در کیفش جمع کردم و به سمتش گرفتم. بوسه ای بر سرش زد و بغض به سینه ام چنگ انداخت. چشمان به خواب رفته اش را باز کرد و با دیدن لیلا دستانش را به دور گردنش حلقه زد و خود را در آغوشش بالا کشید و زمزمه زد: مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو گردانده و لب گزیدم. لیلا به راه افتاد. تا پشت در بدرقه اش کردم و با وارد شدنش به آسانسور در را بستم. تنم لرزید و به در سفید رنگ خانه ام تکیه زدم. چشمانم را بستم و روی زانوان سست شده ام سر خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما فراموش کرده بودم که این بچه، این خوشبختی، این لبخند به من تعلق ندارند. فراموش کرده بودم کودکی که در آغوش می فشردم، کودکی که مادرانه بخاطرش لبخند می زدم، کودکی که برای من انرژی بود به من تعلق ندارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و باز هم من می ماندم و خانه ای که هیچ صدای نفس هایی جز نفس های خودم از آن برنمی خواست. باز هم من می ماندم و خانه ای خالی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر که هستی تمام آنچه از زن بودن میبینی زندگی عاشقانه ایست که تو را به سوی خود میکشد اما نمیدانی زن که باشی زن بودنت بخاطر بودن مردت معنا پیدا میکند. هرکجا که قدم میگذاری اول سراغ او را میگیرند و بعد شاید این میان نامی هم از حال و هوای تو ببرند. هر کجا که قدم میگذاری از اوضاع زندگیت تا رنگ پیراهن او را می پرسند و تو با خوشحالی لباسهای جدیدت را برایشان به نمایش میگذاری تا نشان دهی برای او چقدر اهمیت داری. زن که می شوی بودنت در میان صدای جرینگ جرینگ النگوهایت گم می شود. زن که می شوی تمام شعار های فمنیستی ات را در صندوق می گذاری و چند قفله اش می کنی. چون زن بودن یعنی همسر بودن مادر بودن برای خودت نبودن و برای دیگران بودن. وظیفه ات می شود نگرانی برای حال تک تک آدم هایی که برای او مهم هستند و نقشی هرچند کمرنگ در زندگی او دارند. زن که می شوی یادت می رود تویی هم بود که روزی با شعار های فمیستی اش بالای مجلس می نشست و دم از زندگی رویایی می زد. حال در آشپزخانه کوچک خانه ات اسیر شده ای و زنانگی به رخ میکشی لباس هایش را مرتب میکنی و نگاهت از روی او دور نمی شود مبادا قلبش برای کس دیگری بلغزد. هر قدمی که برمیداری می خواهی بدانی مورد علاقه او واقع میشوی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بودن خودت گم می شود در میان زندگی که روزی رویایش را جور دیگر در ذهن می پرواندی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی پایت می لغزد و به رفتن فکر میکنی اما به کدامین راه را نمیدانی. خانواده ای که تو را با او قبول دارند یا فرزندانی که قانون با بی رحمی متعلق به او میداند. زن که میشوی دیگر نامت را هم به فراموشی می سپاری. می شوی همسر او. با نام او صدایت می زنند. با نام او تکان می خوری و حرکت می کنی. زن که می شوی خودت را در میان خواسته های او پنهان می کنی مبادا چیزی باشی جز آنچه او می خواهد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن بودن. زن یک مرد بودن ربطی به تحصیلات و شغل های آنچنانی ندارد. حتی ثروت و ناز و نعمت گذشته هم به کمکت نمی آید. با تمام مقاومت هایت به خودت که می آیی زن شده ای. زنی از جنس او... زنی که با او معنی پیدا میکند. زن بودن ساده نیست. زن یک مرد بودن، معنا داشتن و زندگی کردن،گرم بودن و خواستن برای حفظ آنچه بدست آورده ای هرگز ساده نبوده و ساده نخواهد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده آور است اما زن بودن یعنی خود واقعی ات را در میان کودک و همسرت فراموش کنی و برای لبخند آن ها جان دهی. خوشبختی برایت با بودن آنها معنی پیدا کند. مهم نیست در گذشته چقدر از بوی آشپزخانه بیزار بودی حالا با عشق در همان آشپزخانه ای که بویش هم باعث مسمومیتت می شد برای او ترتیب ناهار می دهی. ناهار مورد علاقه او و فرزندت را. میدانی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودت از این غذایی که تدارک میبینی بیزاری، اما خواسته ات را به یک لبخند آنها، به یک تعریف کوتاه آنها فدا میکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن بودن به این سادگی ها نیست که از دور بنشینی و نظاره گر باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن بودن یعنی زن بودن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن که می شوی با تمام احساسات بدی که وجودت را تصرف کرده لبخند می زنی و تمام احساساتت را پنهان می کنی. تمام شب های تنهایی ات را جلوی تلویزیون روشن بخواب می روی اما غرورت اجازه نمی دهد مهمان خانه پدرت شوی. با کوچکترین صدایی ترس به وجودت چنگ می زند اما از کسی نمیخواهی شبهای تنهایی ات را همراهت باشد. با قدرت نبود او را که باید می بود تاب می آوری و دم نمیزنی. زن که می شوی نمی توانی پایت را با قدرت روی گاز بفشاری مبادا اتفاقی برایت بیفتد و باعث سرافکندگی او و خانواده ات شوی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایم را کمی محکم تر روی گاز فشردم. ماشین را در پارکینگ متوقف کردم و نگاهی در آینه به خودم انداختم. رژ لب پررنگ صورتی ام امروز بیش از اندازه تو چشم می زد اما من هیچ قصدی برای کمرنگ تر کردن یا پاک کردنش نداشتم. امروز را با آرایشی که روی صورتم کشیده بودم می گذراندم و اجازه می دادم بدون وحید به من هم خوش بگذرد. ناهار را در یکی از بهترین رستوران ها می خوردم و با فرنوش به سینما می رفتم. شب را هم خانه فرنوش می ماندم و تمام طول روز را خوش می گذراندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرونده ها را تحویل دکتر دادم و به سوالش در مورد حامد هادیان لبخند خجالت زده ای تحویل دادم. سری با ناامیدی تکان داد: باهاش حرف بزن شرایطش و درک کن شاید تونستی کمکش کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتانم را به بازی گرفتم: استاد اگه به ایشون نمره بدم در حق...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگذاشت جمله ام را ادامه دهم و با ناراحتی و تاسف دست به شانه ام گذاشت: باشه دخترم. هر چی خودت صلاح می دونی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب تر کردم. نمی شد. نمی توانستم. برخلاف آنی بود که باور داشتم. سر به زیر انداختم: متاسفم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در برابرم ایستاد و همچون پدری که دخترش را مواخذه می کند گفت: من هیچوقت نخواستم و نمی خوامم نظرم و بهت تحمیل کنم. اگه از تصمیمت مطمئنی و فکر می کنی بهترین تصمیمه پس نباید متاسف باشی. جلوی همه از تصمیمت دفاع کن حتی اگه اون آدم من باشم. تو تصمیم گرفتی به حامد نمره قبولی ندی. اینکه بعدش چه بلاهایی سرش میاد و هم قبول کردی. می دونی که حامد بورسیه دانشگاهه و با این پاس نشدن ضربه بزرگی می خوره اما خب وقتی بورسیه شده باید تحت هر شرایطی درسش و می خونده پس رو تصمیمت جدی باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند تلخی زدم و استاد موضوع بحث را عوض کرد. در مورد تحلیل پارامتر های بازتاب زمان خطی پرسید. تمام مولفه های بدست آمده را توضیح داده و تحلیل کردم. فایل های اکسل را تحویل دادم و بلند شدم. احساس خوبی نداشتم و دلم نمی خواست از برنامه ام عقب باشم. از دکتر خداحافظی کردم و از اتاقش خارج شدم. طول کریدور را با قدم های بلند می پیمودم. صدای برخورد پاشنه های هفت سانتی کفش هایم با کف سنگی ریتم یک نواختی ایجاد می کرد که توجه افراد محدودی را که در گوشه و اطراف مشغول رفت و آمد یا پچ پچ بودند را به سمتم جلب می کرد. گاهی سلامی از طرفشان نصیبم می شد و گاهی کسانی که ترم های قبل نمره ای از من دریافت نکرده بودند با اخم رو برمی گرداندند. برای من اهمیتی نداشت من قوانین خاص خودم را برای اداره کلاس هایم داشتم و اجازه نمی دادم کسی از این موقعیت استفاده کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از در بزرگ و شیشه ای خارج می شدم که کسی صدایم زد. به عقب چرخیدم و دیدمش. پشت سرم با فاصله چند قدم ایستاده بود. شلوار پارچه ای طوسی رنگی به تن داشت که با پلیور مردانه سرمه ای که یقه اش را کاملا بالا کشیده بود و صورتش در آن پنهان می شد. پالتوی طوسی هم به تن داشت و هیکل بزرگ و قد بلندش را بزرگتر نشان می داد. هیکلش با فاصله زیادی که از من داشت باز هم بزرگتر نشان می داد. با دو سه قدم بزرگ رو در رویم ایستاد و ناخودآگاه مجبورم کرد قدمی عقب بردارم. فاصله بینمان که او تقریبا سینه به سینه اش کرده بود بیشتر شد و سرم را بالا گرفتم: بفرمایید جناب هادیان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوتی که به لبهایش زده بود طولانی شد. اخم کوچکی بر پیشانی ام نشانده و خیره خیره نگاهش کردم. سر کج کرد: لطفا اجازه بدین صحبت کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را روی هم فشردم و نفس سختی کشیدم و تمام هوای اطرافم را به ریه هایم کشیده و رها کردم. تمام روزهای گذشته را زنگ زده بود. تمام روزهای گذشته شماره اش روی گوشی ام حک شده بود و من باید برای خلاصی از این موضوع کاری می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را بالا گرفتم و توی چشمان خیره اش لبخند زدم: باشه صحبت کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم و به راه افتادم. دنبالم آمد. سرم را کمی چرخاندم. قدش خیلی بلند تر از من بود. قدم به سرشانه های وحید می رسید و با پوشیدن کفش های پاشنه بلند می توانستم اختلاف قدی زیادمان را از بین ببرم اما این مرد... گوشی توی دستم را بیشتر فشردم. لعنتی زیادی قد بلند بود. کاملا همراهم می آمد. قدم هایش را تا جای ممکن با قدم هایم همراه کرده بود و کاملا نزدیکم قدم برمی داشت. کمی به راست متمایل شدم و چند سانتی فاصله ام را افزایش دادم. متعجب نگاهم کرد و من برای فرار از این نگاه متعجبش آب دهانم را فرو دادم: خب نمی خواین بگین کارتون با من چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست پیش گرفته بودم. به هیچ عنوان تصمیم نداشتم به او نمره دهم حتی اگر تمام دانشگاه بسیج می شدند. از همان زمانی که برای اولین بار سر کلاسهایم مورد تمسخر دانشجو ها قرار گرفتم و به خودشان اجازه دادند هر حرفی پشت سرم بزنند و کلاسهایم را با کلاسهای مهدکودک اشتباه بگیرند تصمیم گرفتم در نمره ها تلافی کنم. نمره هایی که تمام دانشجویان را به دنبالم ردیف کرد تا نمره بگیرند و با نمره نگرفتن از من همگی مجبور شدند ترمی دیگر سر کلاسهایم بنشینند. من برای این کارم دلیل داشتم و اجازه نمی دادم پسرکی که مشخص نبود شب امتحانش کجا خوش می گذرانده شخصیتی که برای ساختنش تلاش کرده بودم را زیر سوال ببرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه پاس نشم زندگیم بهم میریزه. این نمره برای من خیلی مهمه. من فقط ازتون نمره قبولی می خوام همین. اون شب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد پارکینگ شدیم. نگاهم را کاملا به رو به رو دوخته بودم: برای من اهمیتی نداره که شما اون شب کجا بودین و چیکار می کردین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم ریاضی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ماشین نزدیک می شدیم. سوئیچم را از کیفم بیرون کشیدم: ببینید آقای هادیان شما تحت هر شرایطی باید برای امتحان درس می خوندین. اینکه اون جلسه اومدین سر جلسه امتحان یعنی موقعیت امتحان دادن و داشتین. اگه غیر از این بود می تونستین این درس و حذف کنین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندان هایش را روی هم سایید: من بخاطر پیشنهاد اساتید این درس و حذف نکردم وگرنه تصمیم داشتم همین کار و بکنم. اما اساتید پیشنهاد دادن امتحان بدم شاید از پسش بربیام که متاسفانه نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سانتافه سفید دوست داشتنی ام که کادوی سالگرد ازدواج دو سال پیش بود تکیه زدم: اساتید از طرف خودشون صحبت کردن چرا نمیرید از همون اساتید نمره بخواین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه خیره اش را بیخیال شدم و ادامه دادم: وقتی این همه آدم تو این دانشگاه سنگ شما رو به سینه میزنن بایدم انتظار داشت خودتون و گم کنین. فکر کردین چون چند نفر از اساتید طرفتون هستن همه چی تموم شده. اشتباه کردین آقا... من به کسی که برای درس ارزش قائل نباشه نمره رد نمی کنم که فردا بره یه ساختمونی بسازه که سر مردم خراب بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتش در کسری از ثانیه رنگ گرفت و رگه های قرمز رنگ درون چشمانش پیدا شد. قدمی جلو گذاشت و سینه به سینه ام شد. باید قدمی عقب می گذاشتم. از این رخ به رخ شدنش خوشم نیامده بود. شاید هم زیاده روی کرده بودم. نگاهی به اطراف انداختم. اگر اینجا به باد کتکم هم می گرفت کسی خبر دار نمی شد. دانشگاه درچنین روز بارانی خلوت بود و کمتر کسی در پارکینگ پیدا می شد. لحظه ای ترس در دلم رخنه کرد. اگر بلایی سرم می آورد. باید قدمی عقب می گذاشتم. کافی بود به عقب بچرخم در ماشین را باز کنم و بپرم داخل ماشین. همین و بس... دیگر دستش به من نمی رسید و خلاص می شدم. نمی توانست بلایی سرم بیاورد. اما نه... عقب کشیدنم. مطمئن شدنش از ترسیدم همانا و بهانه به دستش افتادن همانا. سعی کردم کاملا نامعلوم آب خشک شده دهانم را فرو دهم. اخمش غلیظ تر شد و صورتش را نزدیک تر آورد. تمام تلاشم را کردم تکانی نخورم مبادا ترسم را احساس کند. کنار گوشم به حرف آمد: حیف اون وقتی که من برای نمره گرفتن از شما تلف کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی سرش را عقب کشید و با پوزخند ادامه داد: نه حیف وقتی که من سر کلاسای شما تلف کردم. اگه قراره با نمره ای که تو میدی مدرک بگیرم همون بهتر نگیرم. تو چی می فهمی از مشکلات، اصلا چی حالیت میشه؟ مشکل زندگی تو میشه عوض کردن ماشینت و رنگ کردن موهات. تویی که تو پول غلت زدی چی حالیته؟ فکر کردی خیلی می فهمی؟ مواظب باش اون خونه ای که تو می سازی سر کسی خراب نشه مطمئن باش اشکالی از من گیرت نمیاد. اونی که باید به تحصیلاتش ایراد گرفت خودتی که معلوم نیست با چقدر پول خرج کردن اینجا وایستادی و پز اون مدرک به درد نخورت و میدی. برو خوش باش زندگی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی که در برابر صورتم تهدید کنان تکان می خورد را پایین برد و گوشی اش را جیب پالتویش بیرون کشید. با دیدن شماره ای رنگش به وضوح پرید. به سرعت قدمی عقب گذاشت و پاسخ داد: چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشخص نبود فرد پشت گوشی چه بر زبان آورد که رنگش سفید تر شد. لبهایش لرزید و انگشتانش محکم تر به دور گوشی تلفن چفت شد تا مانع افتادن گوشی از دستان لرزانش شود. صدایش بالا رفت و تند و هراسان تکرار کرد: الان میام. الان میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه بمن در همان حال راه افتاد. قلبم لرزید... نگران بود. هراسان بود. لعنتی حتی فراموش کرده بود تهدیدم می کرد. تهدیدم کرده بود. بجهنم هر اتفاقی برایش افتاده بود... نه. تهدید کرده بود که کرده بود. با این حالش... دستانش هم می لرزید. نگاهش کردم. می دوید و در عین حال مشخص بود حتی نمی داند باید از کدام راه حرکت کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بجهنم که نمی توانست حتی راست راه برود. پشت فرمان نشستم و استارت زدم. ماشین را به حرکت در آوردم. پایش پیچ خورد و از درد خم شد. با عصبانیت مشتی به زانویش کوبید و لنگان لنگان به راه افتاد. کسی که پشت تلفن بود مگر چه گفته بود که اینطور عجله به خرج می داد و هراسان شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایم را روی گاز فشردم و از کنارش گذشتم. از آینه خیره اش شدم. لنگ زدنش شدیدتر شده بود هر لحظه ممکن بود نقش زمین شود. ماشین را متوقف کردم. دنده عقب گرفتم و جلوی پایش توقف کردم. باز هم متوجهم نشده بود. در چند لحظه چه بر سرش آمده بود؟ شیشه را پایین دادم و صدا زدم: آقای هادیان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دومین باری که صدا زدم برگشت. گیج و درمانده نگاهم کرد. خبری از عصبانیت چند دقیقه پیش نبود. با سر اشاره ای به صندلی کنارم زدم: سوار شین می رسونمتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظاتی طول کشید تا ابروانش در هم رود. رو برگرداند که ادامه دادم: انگار عجله دارین. با اون وضع پاتون و این بارون هم نمی تونین این نزدیکیا ماشین گیر بیارین. سوار شین هر کجا بخواین می رسونمتون. مطمئن باشین به این خاطر مدیون من نمیشین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز همانطور ایستاده بود که ادامه دادم: مگه عجله نداشتین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویی یادآوری کردم. برگشت. بی حرف سوار شد و در را بست. پایم را روی گاز فشردم و از پارکینگ خارج شدم. از در ورودی دانشگاه که بیرون رفتیم نگاهش کردم. سرش را بین دست راستش گرفته بود و از پنجره به بیرون نگاهم می کرد اما مطمئنا به چیز دیگری می اندیشید و متوجه اطراف نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسیدم: کجا برم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیج نگاهم کرد و لحظاتی بعد زمزمه کرد: بیمارستان میلاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب نگاهش کردم. ابروانم بالا پرید. بیمارستان. از ذهنم هر چیزی گذشته بود بجز بیمارستان. بیمارستان می رفت؟ همسرش مریض بود؟ شاید هم بچه اش... به سن و سالش هم می خورد بچه ای داشته باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اطراف بیمارستان شلوغ بود. ماشین را به سختی پارک کردم و نگاهم را دوختم به او که دور از این دنیا بود. دستم را در برابر صورتش تکان دادم: رسیدیم آقای هادیان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشت. زیر لب تشکر کرد و پیاده شد. به دنبالش پیاده شدم. به دنبالش راه افتاده بودم. وارد ساختمان بیمارستان که شدیم به سمت آسانسور رفت. وارد آسانسور که می شد متوجه من شد. چند لحظه ای گیج نگاهم کرد. لحظه ای منتظر بودم از حضورم عصبانی شود. منتظر بودم واکنشی نشان دهد اما سکوت کرد و من به خودم جرات دادم و در آسانسور کنارش ایستادم. دلیل بودنم را نمی دانستم. کنجکاو بودم دلیل این حالش را بدانم اما اینکه تا اینجا بیایم همراهش باشم را درک نمی کردم از من بعید بود همراه این مرد راه افتاده باشم اما راه افتاده بودم. شاید هم حس فضولی ام را تحریک کرده بود و سکوتش این حس را بدتر می کرد. شاید هم می خواستم نشان دهم آنطور که او مرا شیطانی خبیث می پنداشت نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با باز شدن در از استیشن پرستاری گذشتیم. حالا تقریبا همراهش قدم برمی داشتم. به رفت و آمد پرستار ها نگاه می کردم و نگاه متعجبشان را از نظر می گذراندم. بعضی با تعجب نگاهم می کردند و بعضی دیگر بی تفاوت می گذشتند. با نزدیک شدنمان مردی که روی صندلی های انتظار نشسته بود از جا برخاست. متعجب مرا لحظه ای از نظر گذراند و بعد به طرف او آمد. مرد شباهت زیادی به او داشت. اما کمی قد کوتاه تر از او بود و مسن تر... موهای سرش جوگندمی شده بودند و روی پیشانی اش هم خطوطی دیده می شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد نزدیک که شد گفت: با شوک برش گردوندن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط سر تکان داد. در سکوت... مرد به طرفم برگشت. زیر نگاه خیره اش حس بدی داشتم سر به زیر انداختم و سلام دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گرمی پاسخم را داد و حالم را پرس و جو شد. حامد هادیان زیر نگاه خیره دو نفرمان به راه افتاد و به سمت صندلی ها رفت و خسته و کلافه نشست. چشم روی هم گذاشت و سرش را به دیوار سنگی تکیه زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد نگاهش را از او گرفت و گفت: ناصر هادیان هستم. برادر حامد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب تر کردم: غزال ریاضی مهر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد: خوشبختم. حامد اذیتتون کرده تا اینجا کشوندتتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری به نفی تکان دادم: نه... حالشون بد بود. پاشون پیچ خورد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با این حرف نگاهی به پایش انداختم. پای راستش را کمی کج گذاشته بود و به زمین می فشرد اما در صورتش هیچ واکنشی وجود نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نادر به سمتش رفت: پات پیچ خورده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم گشود. نگاهش را از برادرش گرفت و به من که کمی دورتر ایستاده بودم نگاه کرد و گفت: چیزی نیست.برم خونه می بندمش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نادر کنارش نشست: پاش و برو پات و نشون بده بیا، میخوام برم کار دارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی بین موهایش فرو برد: برو تو بکارت برس... اینجا هستم. نگران نباش میرم نشون میدم چیزی نشده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نادر برخاست و پالتویش را هم از روی صندلی برداشت، در برابرم ایستاد: خوشحال شدم خانم. ممنون که تا اینجا زحمت کشیدین اومدین. می بخشید که باید برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکان دادم و او با گفتن با اجازه و مراقب خودت باشی هم به حامد هادیان به راه افتاد. گنگ همانطور وسط ایستاده بودم. نگاه خیره اش را به من دوخته بود. کیفم را روی صندلی بینمان گذاشتم و کنارش نشستم. کمی جا به جا شد و راست نشست. موهای بیرون زده از مقنعه ام را زیر مقنعه فرستادم و نگاهم را به دیوار رو به رو دوختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسید: دلت به حالم سوخت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مادرته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شما نبود. او شده بود. شاید بخاطر آن بحث شدیدی که بینمان بوجود آمده بود اما بعد از دیدن این حالتش به نظرم مزخرف آمد که شما خطابش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتم را کاوید: بابام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنجکاوانه نگاهش کردم. میخواستم سوالات بیشتری بپرسم. مثلا در مورد بیماری اش که...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند روز پیش تصادف کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروانم را بالا کشیدم. تصادف کرده بود؟ چند روز پیش؟ مثلا چند روز پیش؟ نکند؟ دلیلش برای حاضر نشدن سر امتحان؟!...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بخاطر همین امتحان ندادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند زد: حالا می خوای بخاطرش بهم نمره بدی؟!...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و صادقانه پاسخ دادم: نمی دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید. اول کوتاه و بعد به خنده افتاد. سرش را به راست برگرداند و خندید. پرستاری که از آی سی یو بیرون آمده بود با تعجب نگاهمان کرد و رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی خودم را عقب کشیدم: امیدوارم زودتر خوب بشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعت انداختم. برای امروز برنامه ریزی کرده بودم. گوشی موبایلم؟ توی ماشین جا مانده بود. همان موقع که سوار شده بودم جلوی داشبورت جا گذاشته بودمش. کسی نگرانم می شد؟ قطعا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به پای راستش انداختم: باید یه فکری برای پات بکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شد. تکانی به پایش داد و از دردش چهره در هم کشید. دستش را روی مچ پایش گذاشت و آرام آرام تکانش داد. منتظر بودم برای معالجه پایش به اورژانس برود اما لحظاتی بعد دوباره به همان حالت نشست. پرسیدم: بهتره بری اورژانس...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداخت: خوب میشه خیلی مهم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم. نگاهم کرد. انتظار داشت همچنان بنشینم؟ همانجا بنشینم و کنارش باشم؟ از افکار مزخرفی که از رفتارهایش به سراغم می آمد چهره در هم کشیدم. کیفم را برداشتم و راه افتادم. سنگینی نگاهش را حس کردم اما نه من چیزی بر زبان آوردم نه او...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا رسیدن به ماشین اندیشیدم دلیلم برای همراهش شدن چه بود و هر لحظه تصویر آن لحظات توی پارکینگ در برابر چشمانم جان گرفت. اعتراف کردم دلم برایش سوخته بود. دو خیابانی از بیمارستان دور شده بودم اما همچنان تصویر زمین خوردنش در برابر چشمانم بود. بارها پلک زدم تا تصویرش از برابر چشمانم دور شود. ولی همچنان در برابر چشمانم بود. فرنوش تماس گرفت. دنبالم می گشت و برای ساعت شش بلیط خریده بود یادم آمد ناهار نخورده ام ماشین را گوشه ای نگه داشتم و ساندویچ خریدم تا رسیدن به خانه فرنوش در ماشین خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرنوش کنارم نشست و به قیافه متفکرم نگاه کرد: چته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفش برگشتم: هوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میگم این چه قیافه ایه؟ میخواستی از این قیافه ها بگیری چرا سر من نازل شدی؟ میرفتی پیش وحید جونت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوشابه باقی مانده توی شیشه را سر کشیدم: رفته شمال...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هنوز برنگشته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی برمی گرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداختم: هر وقت دلش زده شد. چه می دونم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتی نگاهم کرد و من از این نگاه بیزار بودم. اخم کردم: اونطوری نگام نکنا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تقصیر خودته غزال... صد بار گفتم وحید اهل خوشیه تو هم باهاش خوشی کن. بخدا به هیچ جای دنیا برنمیخوره باهاش بگذرونی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم: مگه همه زندگی خوشیه؟ چقدر دیگه خوشی کنم؟ یکی مثل وحید ته خیالش راحته از باباش یه ارث درست و حسابی بهش رسیده و می تونه تا آخر عمرش خرج کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب تو هم خرجش کن. مگه شوهرت نیست؟ هرچی مال اونه مال تو هم هست. همین و خرجش کن. تو چرا میدویی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من خوشم نمیاد زندگیم اینطوری بیهوده بگذره. از اینکه وقتم و فقط به گشتن و چرخیدن دور خودم تلف کنم عصبی میشم. از اینکه به هیچ دردی نخورم بدم میاد. می خوام زندگی کنم خوش باشم ولی توی کارم توی لحظاتی که می گذرونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره آمد. بعد از یک هفته... تمام روز با خستگی روی تخت ولو شد و نزدیکش نشدم. از بودنش در خانه آرامش داشتم. بودنش هرچند خواب بودنش هر چند تنها بودنم اما خوشحال بودم... آرام بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام ظرف و ظروف اطراف خانه را شستم. گرد گیری کردم. کیک پختم. ناهار درست کردم و سراغش رفتم. چند باری صدایش زدم اما چنان در خواب غرق بود که متوجه نشد. لبخند زدم. روی شکم خوابیده بود. بالشت مرا در آغوش داشت. روی زانوانم نشستم و به صورتش خیره شدم. سمت چپ بینی اش جای زخمی بود که می دانستم از سالهای شر و شور دبیرستان به یادگار دارد. موهای ریخته روی صورتش را کنار زدم. قلبم برای بوسیدنش بالا پایین رفت. سرم را تا روی صورتش خم کردم اما با ریختن موهایم روی صورتش به سرعت عقب کشیدم. تکانی خورد و بیشتر بالشتم را در سینه فشرد. بالشت مرا در سینه می فشرد. روی تخت دراز کشیدم و از پشت سرم را روی شانه اش گذاشتم. چرخید و در آغوشم کشید. بوی عرق می داد اما اهمیتی نداشت. دلتنگ آغوشش بودم. پای چپش را دور پاهایم قفل کرد. سرم را بیشتر به سینه اش فشردم و خودم را در آغوشش جمع کردم. تمام هفته گذشته ترسیده بودم. لرزیده بودم و شدیدتر از همه آنها دلتنگش بودم. تکان تکان می خوردم و سعی داشتم بیشتر خودم را در آغوشش حل کنم که با بوسه ای که به روی موهایم زد آرام گرفتم چشم بستم و بعد از یک هفته آرام خوابیدم بدون ترس بدون دلتنگی بدون هیچ حس درد آوری...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوابم برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برایم کل حصیری آورده بود. کلاه را روی سرم گذاشته بودم و سلفی می گرفتم. دست دور گردنم انداخت: بهت میادا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را به شانه اش تکیه زدم: خوب شدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را باریک کرد: خوب که نه... جیگر شدی! باید یه فکری بکنم اینطوری پیش بری مجبورم غل و زنجیرت کنم کسی نگات نکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی را از دستم بیرون کشید: لازم نکرده سلفی بگیری... خودم نگات می کنم بسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش حرکت کردم: گوشیم و بده وحید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جون غزالم راه نداره... اصلا از این به بعد سلفی ملفی تعطیل فقط خودم نگات می کنم لازمم شد خودم ازت عکس میگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بازویش که بالای سرش گرفته بود آویزان شدم. کلاه را روی صورتم کشید: بشین اههه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وحید اذیتم نکن دیگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دماغم را بین دو انگشتش کشید و لپم را بوسید: آخه تو رو اذیت نکنم کی و بکنم؟ نمیدونی که اذیت کردنت چه کیفی میده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست به کمر نگاهش کردم: اینطوریاست؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداخت: همینطوریاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش حمله کردم و او در رفت. از روی مبل پرید: هین غزال الان همسایه فکر می کنن چه خبره. فکر می کنن من کمربندم و در آوردم میزنمتا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به گلدان جلوی پایش انداختم. اگر از سمت راست می رفتم سراغش نمی توانست از کنار گلدان بگذرد. به سمت راست حرکت کردم که دستانش را بالا برد: وایسا... ببین خبر ندارن که شوهر بدبخت بیچاره علیل زن ذلیل اینطوری داره مورد حملات خانمش قرار میگیره. زنگ میزنن پلیس ملیس اون یه ذره آبرویی هم که داریم به باد میره ها...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرکت سریعم به سمت راست، پا روی دسته مبل گذاشت و به سرعت از روی میز پرید، مبل تکان شدیدی خورد. هین بلندی کشید و نفس زنان آن طرف میز ایستاد. با عصبانیت نگاهش کردم. زبونش را بیرون کشید و زبون درازی کرد: من بُردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خشم غریدم: عمرا... بگیرم می کشمت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای ننه. مامانم کجایی؟ بیا که دردونت و داره می کشه این عروس عزیزت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خشم فریاد زدم: وحید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست روی قلبش گذاشت: آخ جانم؟ جان دلم؟ قربون اون صدای زمخت وحید گفتنت برم. جون بخواه تو... وحید پیش مرگت بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ام گرفت: دلقک...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک آمد. گوشی ام را به طرفم گرفت: آره بخند... بخند که دنیا دو روزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم. دلتنگش بودم. مشتی روانه سینه اش کردم: دلم واست تنگ شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش را دو طرف صورتم گذاشت. بوسه ای کوتاه به لبهایم زد: منم خانمم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اشتیاق خودم را بالا کشیدم و لب بر لبش گذاشتم. قلبــــم... ذهنــم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلتنگ این لعنتی شوهر نامم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای بوسه هایش جان دادم. برای حرکت دستش زیر تاپ گردنی ام چشم بستم و خودم را سپردم به دستانش... سر عقب برد و من در چشمانش به دنبال وجود خودم گشتم. نگاهش تنها در چشمانم خیره بود. چشمانش می خندید... تشنه بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشحال بودم. برای بودن خودم... برای زن بودن خودم. برای مرد بودن او خوشحال بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اینکه می توانستم این تشنگی را در چشمانش ببینم خوشحال بودم. چشمانش یادآور می کرد زن بودنم چقدر دل نشین است وقتی می تواند او را این چنین تشنه کند. انگشتانش میان موهایم لغزید و من از کشیده شدن موهایم هم لذت بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یقه گرد تیشرتش را چنگ زدم... دستانش را دور کمرم حلقه کرده... چشمانش خیره ام هستند... تبدار... نیمه باز... همه چیز خوب است...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر... فقط اگر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این تلفن لعنتی به صدا در نمی آمد... لبهایش را از لبهایم جدا کرد و نفس گرفت. زمزمه زد: ولش کن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین کافی بود برای بی توجهی به کسی که پشت خط انتظارم را می کشید. مردمک چشمانم که به دنبال صدا به سمت میز کشیده شده بودند دوباره به سمت چشمانش برگشتند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با زنگ دوباره گوشی... آشفته و سرد نگاهش کردم. نگاه یخ بسته اش را به چشمانم دوخت و عقب کشید. دستش را که روی لباس زیرم بازی می کرد عقب کشید و خودش را روی کاناپه رها کرد. قلبم مچاله شد... با ناراحتی نگاهش کردم که با دیدن نگاه غمگینم صورتم را جلو کشید و بوسید: تلفنت و جواب بده... و لطفا خاموشش کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاموشش کنم؟ قطعا خاموشش می کردم. لعنت به هر آدمی که پشت خط بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم های لرزان و بی حسم را به دنبال تنم تا میز کشیدم. گوشی ام را که به دست گرفتم چشمان خشمگینم روی نام حامد هادیان خیره ماند. دندان هایم را روی هم ساییدم... لعنت به این مرد... لعنت به هر چیزی که نام حامد هادیان را یدک می کشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت دستم روی دکمه فشاری سمت راست گوشی فشرده و صدای خاموش شدن گوشی بلند شد. دستی که به دور شکمم حلقه شد تمام خشمم پر کشید. تنم را عقب کشیدم و در آغوشش مهار شدم و در مقابل سکوتش به سمتش برگشتم: یکی از داشنجوها بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در برابرم قرار گرفت و همانطور که بازوهایش را زیر نشیمن گاهم حلقه می کرد و بالا میکشیدم پرسید: بابا یه نمره بده بزار راحتمون بزارن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از بالا رفتن در آغوشش تیشرتش را از تنش بیرون کشیدم و در حال فشردن میان انگشتانم دستانم را به دور گردنش حلقه زدم: عمرا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذهنم فریاد زد برای او نمره رد کرده ای...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای حامد هادیان عوضی نکبت بار که شیرین ترین لحظه ی امروزم را تلخ کرده بود نمره رد کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشسته بودم روی صندلی... روی صندلی سفت و سخت چوبی کافه... گرم بود... سرما را می شد با هر بار باز شدن در احساس نمود... دست به بغل نگاهش می کردم. واقعا مرا تا به این کافه کشانده بود؟تا این کافه؟ او؟!... با چه فکری آمده بودم؟ باید می رفتم شرکت آوند سازه... باید در مورد زیر سازها با مهندس کارجو صحبت می کردم و به توافق می رسیدم اما بجای رفتن به شرکت رو در روی این مرد با اخم های در هم که مرا خانم خطاب می کرد و با توپ پر تقاضای صحبت نموده بود نشسته بودم. دلیلش برای این صحبت را درک نمی کردم. شاید کنجکاوی پاهایم را همراهش کرده بود. مگر نمره نمی خواست؟ نمره ای که من سه بار تا پای کامپیوتر رفته بودم و رد نکرده بودم. دو بار هم به بهانه نمره ندادن از خانه بیرون زده بودم. یکبار هم با وحید تماس گرفته بودم و سرش چنان غری زده بودم که خنده هایش به « آروم باش، ببین من دوست دارم »ای ختم شده بود. این مرد که بهترین لحظه شب گذشته مرا به تاراج برده بود چه از جان من میخواست که اینطور طلبکار نگاهم می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گارسون سفارش می خواست. بستنی سفارشی من با آب سرد و فنجان قهوه تلخ و کیک شکلاتی اش قابل مقایسه نبود. مطمئنا صبحانه نخورده بود. اس ام اس تبلیغاتی رسیده که همراه اول با پرویی تمام امروز برای بار سوم تکرار می کرد را انتخاب کردم و در حال نابود سازی اش لحظه ای کوتاه سر بلند کردم. همچنان نگاهم می کرد. با همان اخم هایی که اصلا به چهره اش نمی آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره کلافه از بازی با گوشی ام پرسیدم: پدرتون خوبن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حوصله به حرف آمد: تغییر خاصی توی وضعیتش پیش نیومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی را کناری گذاشتم. برای تشکر مرا به اینجا کشانده بود؟ برای تشکر کردن بابت نمره ای که داده بودم؟ با این اخم های چین انداز روی پیشانی اش؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گارسون لیوان کج و بد شکل پر بستنی را با آن چتر رنگی رنگی پیش رویم گذاشت و کیک شیک و خوشفرم را در برابر او... اخم کردم. مثل بچه ها از اینکه کیک او خوشگل تر از بستنی من بود اخم کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظاتی گذشته بود و من همچنان عصبانی بودم. از اینجا بودنم از اینکه این بستنی با لیوان کج و زشتش جلوم بود. از اینکه رو به روی این پسرک بی تربیت عصبانی نشسته بودم. با خشم لیوان و پس زدم: برای چی من و کشوندی اینجا؟!...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز مفرد شده بود. به جهنم که مفرد شده بود. چنگال را در کیک خامه ای فرو برد و من دندان روی هم ساییدم. از اینجا بودنم عصبانی بودم... هر لحظه بیشتر از قبل...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صدای جدی... که سعی می کردم آرام نگهش دارم متعجب شده بود. نگاهم کرد. دستانش را در سینه گره زد و به صندلی سخت چوبی تکیه. زیر ذره بین گذاشته بودتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا بهم نمره دادین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم گرد شد. تعجب؟ نه وحشت... این مرد دیوانه بود. باید از دست این مرد فرار می کردم. چرا؟ واقعا چرا؟ جای پرسیدن داشت؟ دو هفته تمام زندگی مرا جهنم کرده بود... هر کس و ناکسی را که می دیدم برای او طلب نمره می کرد. در آخر هم آن پای پیچ خورده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصویرش در برابر چشمانم جان گرفت و چشم روی هم فشردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد آن حس بدبختی که در او دیده بودم؟ نه واقعا پرسیدن داشت چرا؟ پوزخندی زدم. باید آرام می بودم... این مرد چه انتظاری از من داشت؟ نکند فکر کرده بود عاشق چشم و ابروی بی ریختش شده ام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را جلوتر کشیدم: چه فرقی می کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه از روی ترحم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما می خوای فکر کنی از روی ترحم بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه غیر از اینه؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمسخر گفتم: هر طور میخوای فکر کن... اینکه من چرا نمره دادم اونم به تو که اولین نفری هستی که از زمانی که شروع کردم به تدریس بهش نمره دادم به خودم مربوطه نه هیچ کس دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من این نمره رو نمی خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیخواست؟ این نمره ای که زندگی مرا جهنم کرده بود را نمی خواست؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه... حالا دیگه کاری از دستم برنمیاد. اما ترم بعد دو درس باهام داری می تونم هر دو رو بندازمت. خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان آب به سرعت از لبهایش جدا شد و به سرفه افتاد. خنده ام گرفته بود. بین سرفه هایش نفس کشید و متعجب گفت: چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم ترسناک و جدی، چشم غره ای نثارش کردم. می توانستم فکش را له کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداختم. چرایش را نمی دانستم... شاید هم می دانستم... من از چزوندن این مرد با اخم توی چشمهایش و چین روی پیشانی اش، با این دهان باز و سرفه هایی که سعی در خفه کردنش داشت لذت می بردم. این مرد با تمام بیچارگی اش حس لذتی را در دلم به حرکت در آورده بود که کم پیش می آمد تجربه کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ نگفت... شاید هم من دیگر جایی برای بحث نگذاشته بودم. خفه اش کرده بودم. تمام آنچه باید به زبان می آورد را خفه کرده بودم. لبخند زدم. با بدجنسی لبخند زدم و به گارسون اشاره زدم فاکتور بیاورد و در همان حال اضافه کردم: فکر کنم ماشین نداری! میتونم برسونمت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گنگ نگاهم کرد. از کافه خارج شدیم... برای حساب کردن پول کیک و قهوه اش ناراحت شد و در برابر اعتراضش رو برگرداندم و کنایه زدم: وقتی با یکی که توی پول غلت زده بیرون میری باید فکر این چیزاشم باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ابروان بالا رفته و چینی که دیگر در پیشانی اش نبود نگاهم کرد. خنده ام گرفت. بالاخره از حالت های چهره این مرد خنده ام گرفت و خنده ام به او انرژی داد تا به دنبالم نه همراهم قدم بردارد. کنارم روی صندلی کمک راننده که نشست پرسید: در مورد درسا جدی بودین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواست تاکید کند باید شما خطابش کنم؟ واقعا از من چنین انتظاری داشت؟ قطعا فاصله سنی زیادی نداشتیم. شاید هم بزرگتر از من می بود... استارت زدم و چهره اش را از نظر گذراندم. قطعا بزرگتر بود. اما من هیچ تمایلی برای اینکه این دانشجوی پرادعای بی تربیت را شما خطاب کنم نداشتم. پس...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: بله... اگه ناراضی باشی دلیلی نداره بهت نمره بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این بی انصافیه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروانم را بالا کشیدم: نمره دادن منم به تو در حق بقیه بی انصافی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من تمام تلاشم و می کنم. با اونا قابل مقایسه ام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونا هم تمام تلاششون و می کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه همشون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه همشون... خب این یک مورد را حق داشت: بعضیاشون که اینکار و می کنن... می تونی تو هم کاری کنی من بهونه ای برای نمره کم دادن نداشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره بعد از مدت ها یک سال از استادش بودن، بعد از دو هفته سر و کله زدن با او لبخند کمرنگی که روی لبهایش نشست را دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفنم زنگ خورد. جیران برای شام آخر هفته دعوتمان می کرد. من و وحید را... جشن سالگرد ازدواجش بود و ما باید شرکت می کردیم. برای آخر هفته برنامه خاصی نداشتم اما از وحید مطمئن نبودم، دنبال بهانه گشتم و تصمیم برای حضور در جشنشان را به بعد موکول کردم. تمام مدتی که مشغول صحبت بودم سکوت کرده بود. در سکوت فقط گوش داد و من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در فکر فرو رفته بود. گوشی را روی داشبورد گذاشتم: کجا باید برم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خود آمد: مزاحم شما هم شدم همین دور و بر پیاده میشم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کار خاصی ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میخواستم یه هوایی عوض کنم و برم بیمارستان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ذهنم مسیر را از نظر گذراندم: اگه دیرت نمیشه وسطا یه کاری دارم نیم ساعت بکارم برسم بعد بریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دعوت کردم همراهم باشد و او پذیرفت... انتظار پذیرفتن نداشتم شاید هم با دیدن نام شرکت کنجکاو شده بود. آوند سازه مشهور بود. جای پای محکمی داشت. منشی با دیدنم از جا برخاست: سلام خانم دکتر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم: سلام. مهندس کارجو تشریف دارن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به او کنارم ایستاده بود انداخت و گفت: بله. بفرمایید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت اتاق مهندس کارجو راه افتادم. مهندس از دیدن او تعجب کرده بود. به مهندس به عنوان یکی از شاگردانم و آینده داران این صنعت معرفی کردم. از قیافه اش مشخص بود از آشنایی با کارجو خوشحال است. دعوت به نشستن کرد... بعد از سفارش قهوه رو به رویمان نشست: وحید چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که چشمان سیاه رنگش را از نظر می گذراندم لبخند زدم: سلام می رسونه... مثل همیشه خوب و سرحال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید. با ملایمت گفت: این پسر کی قراره آدم بشه خدا می دونه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم ضعف رفت برای این کلام پر از محبتی که می دانستم احساس برادرانه یدک می کشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهندس نظام و حاجی وند که به جمعمان پیوستند نقشه ها پهن شد... نگاهی به هادیان انداختم دورتر ایستاده بود اما تمام حواسش پی نقشه ها بود. حاجی وند دست به کمر قدمی عقب گذاشت و گفت: دکتر به نظر من همون چهار تا بولت کافیه... شش تا اضافیه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش برگشتم. نگاه خیره هادیان را نادیده گرفتم: اشتباه نکنید مهندس... وزن ساختمون بیشتر از ایناست. چهار تا جوابگو نمیشه... به نظر خودم شش تا هم کمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نظام چانه اش را خاراند و گفت: منم با خانم ریاضی موافقم... شش تا بهتر باید باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه هادیان که رفت به سمت ساعتش، دفترچه یادداشتم را بستم: اگه اجازه بدین من دیگه مرخص میشم. برای آخرین بررسی نهایی نقشه ها رو برام ایمیل کنید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارجو نگاهم کرد: برات می فرستیم نقشه ها رو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تشکر کردم. کارجو دستش را مردانه به سمت هادیان گرفت: جناب هادیان خوشحال شدم. امیدوارم در این زمینه موفق باشین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هادیان هم تشکر کرد. نگاه خشمگین حاجی وند را نادیده گرفتم و با خداحافظی گرمی از نظام از شرکت بیرون زدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست در جیب فرو برد و پرسید: فکر نمی کردم برای این شرکت کار کنین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند پهنی زدم: کار که نمیشه گفت. من فقط استراکچرم. برای شرکت های زیادی هم اینکار و می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروانش را بالا کشید و سر تکان داد: در آمد خوبی داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداختم: بد که نیست... البته واسه من چندان فرقی نمی کنه. بالاخره لای پر قو بزرگ شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند قدمی جلو رفتم که برگشتم دیدم ایستاده... به طرفش برگشتم: چرا وایستادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا کی میخواین این حرفم و تکرار کنین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهان. منظورش همان بزرگ شدن من لای پر قو بود. در اینکه از حرفش ناراحت شده بودم شکی وجود نداشت. مطمئنا او روزهایی را که میان درس خواندن هایم به صورت نیمه وقت کار می کردم را ندیده بود. اما این با تمام تلاشهای من... با تمام مشکلاتی که سعی کرده بودم از ذهن دور کنم و این ثروتی که نادیده اش می گرفتم؛ لای پر قو بزرگ شدن من زیادی برایم سنگین تمام شده بود. من نه لای پر قو بزرگ شده بودم نه با ثروت آنچنانی وحید خودنمایی می کردم. ماشینم را دوست داشتم و از لباسهای شیکم لذت می بردم. نهایت استفاده من از ثروت وحید تنها هدایایی بود که نصیبم می شد. من حتی برای خریدهایم به پولی که وحید به حسابم واریز می کرد دست نمی زدم. او با تمام ندانستن هایش بی انصافی زیادی در حقم کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید