داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت ناگهانی مادر بزرگش و بعد از سالها دوری به ایران برمی‌گردد… آشنایی او با مرد جوانی در هواپیما و ناگفته‌هایی در مورد زندگیش، این داستان را شکل خواهد داد…

ژانر : درام

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۳ ساعت و ۲۷ دقیقه

مطالعه آنلاین ناگفته ها
نویسنده : بهاره حسینی

ژانر : #درام

خلاصه :

داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت ناگهانی مادر بزرگش و بعد از سالها دوری به ایران برمی‌گردد…

آشنایی او با مرد جوانی در هواپیما و ناگفته‌هایی در مورد زندگیش، این داستان را شکل خواهد داد…

فصل اول

با تکان هواپیما از خواب پریدم و کتاب روی پاهایم سر خورد و کف هواپیما افتاد. خم شدم تا آن را بردارم. ولی کسی که کنار من نشسته بود سریعتر از من خم شد و کتاب را که تقریبا زیر پای خودش افتاده بود، برداشت و به دستم داد. سرم را بلند کردم و با لبخندی از چهره ی جوان و خنده رویش تشکر کردم. وقتی که من سوار شدم هنوز صندلی کناری من خالی بود. من تقریبا اولین مسافری بودم که سوار شده بودم و خسته و خواب آلود، همان لحظات اول خوابم برده بود و متوجه نشده بودم که چه زمانی صندلی کناریم پر شده است.

- مرسی!

کتاب را جلوی چشمانش گرفت و جلدش را نگاه کرد و با لبخندی دوباره و به فارسی غلیظ و با لهجه ایی گفت:

- بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

خنده ام را فرو خوردم و دستم را برای گرفتن کتاب پرواز با خورشید فریدون مشیری دراز کردم. کتاب را کف دستم گذاشت و دست دیگرش را به طرفم دراز کرد. کتاب را روی زانوانم گذاشتم و با او دست دادم.

- ادل کریمی

به چهره خندان و زیبایش لبخند زدم. از آن چهره هایی داشت که دوست دارید هر از چند لحظه نگاهی به آن بیاندازید تا همان انرژی مثبت نهفته در چهره اش به شما هم انرژی بدهد. تا حدودی مرا به یاد ماهی انداخت. منهای موهای شرابی رنگش که پسرانه کوتاه شده بود. چهره ی پر از شیطنت و چشمان درشت اش مرا به یاد ماهی عزیزم انداخت. دستم را در دستش گذاشتم و او دستم را محکم فشرد و تکان داد. از نحوه دست دادنش هم مشخص بود که علاوه بر چهره شاد، دارای روحیه ی شادی هم هست. محکم و پر انرژی. نه مثل من خسته و بی حال!

با اشاره به کتاب شعرم ادامه دادم:

- فارسی رو خوب بلدید.

لبخند باز و گشاده ایی زد و سرش را تکان داد.

- پدرم ایرانیه. مادرم هم نصفش ایرانیه.

سرم را مودبانه تکان دادم و او با انگشت شصت به صندلی کناریش اشاره کرد و گفت:

- این هم دوست پسرم، بابی.

او کاملا چرخیده بود و رو به من قرار گرفته بود و چون کمی درشت هیکل بود من نمی توانستم جناب بابی را که او معرفی کرده بود، ببینم.

کمی خم شدم و از کنار شانه ی او به مرد جوانی که روی صندلی لم داده بود نگاه کردم. درشت هیکل و قد بلند بود. به طوری که علی رقم اینکه روی صندلی به جلو سر خورده بود، ولی پاهای بلندش نمایانگر قد بلند او بود. با تعجب نگاهش کردم. بابی اسم مخفف و خودمانی بود که آمریکایی ها به رابرت داده بودند و رابرت را بابی صدا می کردند. ولی او با آن چهره کاملا شرقیش مرا کمی به تردید انداخت. چشمان سیاه و کشیده و ابروان پرپشت مردان ایرانی را داشت. بی تفاوت به من که نگاهش می کردم مشغول حل کردن جدول کلمات متقاطع بود. چهره ای جذاب و مردانه داشت. اما چیزی که در لحظه اول توجه مرا جلب کرده بود، قد بلند و صورت جذابش نبود. سرش بود که موهایش را از ته تراشیده بود و با آن کت و شلوار کراوات مشکی، درست شبیه به شخصیت فیلم هیت من شده بود!

بی توجه به نگاه من حتی سرش را هم بلند نکرد تا نگاهی به من بیندازد، سلام و اظهار آشنایی پیشکش.

دوباره به ادل کریمی نگاه کردم که با شیفتگی به کتابم نگاه می کرد. کتاب را به طرفش گرفتم و گفتم :

- این برای شما. به نظرم خیلی دلتون رو برده. من نازلی کسروی هستم.

از گوشه چشم دیدم که جناب بابی سرش را از روی جدول درون دستش بلند کرد و با کنجکاوی به من نگاه کرد. چند ثانیه، و بعد دوباره به جدال با جدولش مشغول شد.

ادل خندان و با شوق کتاب را از من گرفت و گفت:

- واقعا مطمنی که میخوای بدیش به من؟

با خنده سرم را تکان دادم.

- وای مرسی....

بعد به طرف بابی چرخید و با هیجان رو به آن کوه یخ گفت:

- وای بابی ببین خانم کسروی چه هدیه به من دادن!

دوباره سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد. چشمانش ترسناک بودند. سرد بود و بسیار بسیار خونسرد و نافذ. دوباره سرش را پایین انداخت و به کارش مشغول شد.

تمام پرواز نیویورک پاریس را ادل یک بند حرف زد و جناب بابی هم بی تفاوت به صحبتهای ما سرش به کار خودش گرم بود. و من در عجب بودم که آیا واقعا بین آنها رابطه دوستی وجود دارد؟

تفاوت از زمین تا آسمان بود! ادل خونگرم و شاد و پر انرژی و بابی سرد و مرموز و بی حوصله.

ادل از همه جا صحبت می کرد. از آرایشگرش که دیگر از کارش راضی نبود و می خواست که آرایشگاهش را عوض کند گرفته تا مدل جدید پیراهن کیت میدلتون عروس سلطنتیه انگلیس! و من هم تمام مدت با لبخندی به حرفهایش گوش می دادم یا حداقل سعی می کردم که گوش کنم!

او دیگر از ماهی و گلی هم بدتر بود. یک پارچه شور و هیجان بود.

وقتی که در فرودگاه پاریس پیاده شدم. کمی گیج بودم و صدای یکنواخت ادل که اصرار داشت تمام مدت به فارسی صحبت کند در گوشم بود. از او خداحافظی کردم و برای هم آرزوی موفقیت کردیم و او شماره اش را به من داد و با اصرار شماره مرا هم گرفت تا دوستیمان را ادامه دهیم. تلو تلو خوران از آنها جدا شدم و به ترمینال دیگری در همان (فرودگاه شارل دوگل) رفتم تا با پرواز دیگری که حدودا سه ساعت دیگر بود به تهران برگردم.

خسته بودم و سردرد بدی داشتم. تنها چیزی که می خواستم یک دوش آب گرم و یک خواب کامل بود. اولی را شاید می توانستم به محض رسیدن به ایران داشته باشم. ولی دومی چیزی بود که سالها از آن محروم بودم. کم خواب و بسیار بد خواب بودم. به طوریکه گاهی در محیطی مثل هواپیما از شدت خستگی خوابم می برد و گاهی تمام شب را بیدار می ماندم. نگاهی دوباره به شماره پروازم کردم و روی تابلو به دنبال آن گشتم. خدا را شکر که تاخیر نداشت. بعد از آن پرواز طاقت فرسا حالا یک پرواز دیگر در پیش داشتم. دوست داشتم حالا که بعد از نه سال دوری از وطنم به ایران برمی گردم حداقل برای مراسم شادی باشد و نه برای تشییع جنازه مامان پری.

فکرم را به تابلوی پروازها منحرف کردم، تا دوباره موج ناراحتی مرا در خودش غرق نکند. چمدان را تحویل قسمت بار دادم و کارت پرواز را گرفتم و به کافه تریای فرودگاه رفتم تا چیزی بخورم. همین که فنجان قهوه ام را سفارش دادم بابی را دیدم که از در کافه تریا وارد شد و پشت یکی را میزهای کنار پنجره، که رو به باند فرودگاه مشرف بود، نشست. حقیقا قد بلندی داشت. چیزی در حدود یک متر و نود. شاید هم بیشتر. دوباره سر تراشیده اش توجه ام را جلب کرد. سرش در زیر نور لامپها برق می زد و همین باعث شد تا خنده ام بگیرد.

سرم را پایین انداختم و قهوه ام را هم زدم. در عجب بودم که ادل کجاست. توقع داشتم که هر لحظه از در کافه تریا وارد شود. ولی ناگهان به خاطر آوردم که او گفته بود در پاریس خواهد ماند. پس این طور که از ظاهر قضیه بر می آمد آنها راهشان از هم جدا شده بود. دوباره نگاهش کردم. هر دو آرنجش را روی میز گذاشته بود و دستش را بالا آورده و جلوی دهانش به هم قلاب کرده بود و از پنجره به پرواز هواپیما ها چشم دوخته بود. قهوه ام را نوشیدم و از در کافه تریا بیرون آمدم.

به تمام قسمت های فرودگاه سر زدم و اجناس تمام فری شاپ ها را نگاه کردم. با دیدن لباس های خوش آب و رنگ و کیف های بزرگ و زنانه یادم افتاد که آن چنان سریع و اورژانسی راهی شده بودم که حتی فرصت نکرده بودم برای ماهی و محمد و گلی چیزی بخرم. و البته عمران. به سمت فروشگاه ها رفتم تا فکر عمران از سرم خارج شود. نمی خواستم به او فکر کنم. حداقل نه حالا.

لباسها را زیر و رو کردم. برای ماهی یک پیراهن رنگانگ حریر خریدم. عاشقش شدم. مطمن بودم که ماهی هم با آن روحیه شاد از آن خوشش خواهد آمد. یک پیراهن سیاه هم برایش خریدم. لازمش می شد. یعنی این یک قلم جنس برای همه ماها لازم بود. برای گلی هم یک کیف بزرگ زنانه مارک هرمس گرفتم. گلی عاشق کیف بود. برای محمد هم یک کراوات و کت چرم مارک هرمس گرفتم. یکی یک پیراهن مشکی هم برای همه آنها و خودم خریدم.

دوباره چرخی در فروشگاه زدم. وقتی که صحبت از عمران می شد من واقعا قفل میکردم که چه کار باید بکنم؟ چه حرفی بزنم و چه رفتاری از خودم نشان بدهم؟

کراواتها را زیر و رو کردم ولی چیزی پیدا نکردم. به سراغ کت های زمستانه فروشگاه رفتم. کت های بسیار زیبایی از آرمانی و یا گوچی بود. ولی من باز هم نتوانستم چیزی را انتخاب کنم. سرگردان میان رگال لباسها می چرخیدم که از پشت به کسی خوردم. چرخیدم تا عذر خواهی کنم که با جناب بابی رو به رو شدم. یک پالتوی زمستان سه ربع در دست داشت و ظاهرا می خواست که آن را امتحان کند.

به انگلیسی عذر خواهی کردم. چند ثانیه با همان نگاه سرد و مرموزش مرا اسکن کرد و در نهایت به فارسی گفت:

- خواهش می کنم.

با حیرت نگاهش کردم. پس حدسم درست بود و او ایرانی بود. ولی حالا چرا بابی؟ حتما دورگه بود. بی تفاوت به من پالتو را پوشید و جلوی آیینه ایستاد و کمی چپ و راست شد تا بتواند از تمام زوایا لباس را در تن خود ببیند. نتوانستم از تحسین او خودداری کنم. بسیار خوش اندام و خوش قیافه بود. ولی به نظر می رسید که اخلاقش رابطه ای کاملا معکوس با چهره اش دارد!

دوباره به کنکاشم برای خرید هدیه ایی برای عمران برگشتم. به بخش ساعت ها و زیورآلات رفتم. تا جای که یادم بود عمران از ساعت خیلی خوشش می آمد. البته اگر بعد از نه سال سلیقه اش عوض نشده باشد. یک ساعت کاسیو ادیفایس برایش انتخاب کردم. ولی در انتخاب رنگ مشکی و سفیدش دودل بودم که با صدای کنار دستم از جا پریدم.

- به نظرم مشکیش خیلی قشنگ تره .

به چشمان سرد و سیاهش نگاه کردم و سرم را تکان دادم و با لبخند گفتم :

- بله مشکی قشنگه. میشه خواهش کنم شما یک لحظه ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به بقیه حرفم مچ دستش را بالا آورد و رو به روی صورت من گرفت. دقیقا همان مارک و مدل و همان رنگ مشکی به پشت دستش بسته شده بود. دوباره لبخند زدم و به فروشنده گفتم که همان را برایم کادو کند. بی توجه به من به زیور آلات نگاه می کرد. حتما می خواست برای ادل چیزی بخرد. به فروشنده گفت که یک گوشواره کوچک با نگین مرواید حدید را برایش بیاورد. گوشواره را در دستش گرفت و نگاه کرد. به نظرم این گوشواره برای دختری مثل ادل کمی سنگین بود. و بیشتر مناسب یک خانم مسن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای ادله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاهم کرد و پوزخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ادل؟ چرا باید براش کادو بخرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خجالت از سوال نابه جایم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید. قصدم فضولی نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی تفاوت چانه اش را بالا برد و با لحن خونسردی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوست دخترم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین یک جمله. ظاهرا جناب بابی تشخیص داد که برای توضیح همین یک جمله کافی است. در حالیکه خودم را لعنت می کردم که چرا چنین سوالی را پرسیده بودم، در جهت توجیه خودم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من اصلا نمی خواستم فضولی کنم. چون خودش گفت که شما دوست پسرش هستید من این سوال رو کردم. باز هم عذر می خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که گوشواره را در دستش برسی می کرد، نگاهم کرد. موشکافانه و دقیق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دخترا گاهی رویاهاشون رو با واقعیت اشتباه میگیرن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبم را با خجالت گزیدم و سرم را تکان دادم. معمولا من چنین شخصییتی ندارم که بخواهم در زندگی کسی سرک بکشم و یا سوال شخصی از کسی بپرسم. آن هم از یک مرد غریبه. و به نظرم می رسید که این سوال، بار اول و آخرم بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره عذر خواهی کردم و به سرعت به طرف صندوق رفتم و پول ساعت را پرداختم و از در فروشگاه خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی دیگر در سالن ترانزیت چرخیدم و دوباره به تریا برگشتم تا یک فنجان قهوه ی دیگر بخورم. بالاخره سه ساعت گذشت و زمان پروازم رسید. سوار هواپیما شدم و متوجه شدم که بابی دو ردیف جلو تر از من نشسته بود. ظاهرا او هم به وطن برمی گشت. چرخید تا از مهماندار یک لیوان آب بگیرد که با هم چشم در چشم شدیم. چند لحظه مرا نگاه کرد و بعد گوشه لبش بالا رفت و من از خجالت سرخ شدم و سرم را پایین انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای مهماندار که خواهش می کرد به علت وارد شدن به حریم هوایی ایران، بانوان روسری هایشان را به سر کنند به خودم آمدم و شالم را از داخل کیف بیرون آوردم. موهایم را بالای سرم با گیره جمع کردم و شال را روی سرم انداختم و دوباره از پنجره به ابرهای سفید و پفکی نگاه کردم. به ملاقاتم با عمران فکر می کردم. محمد گفته بود که خودش در فرودگاه به استقبالم می آید. ولی خوب دیر یا زود بالاخره با عمران مواجه می شدم و همین دیدار برایم سخت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چمدانهایم را تحویل گرفتم و بعد از انجام کارهای گمرکی و گذرنامه به طرف درب خروجی رفتم. چمدانهایم نسبتا سنگین بود و من علاوه بر آنها کیف لپ تاپ و کیف دستیم را هم حمل می کردم. اطرافم را نگاه کردم تا یک چرخ دستی پیدا کنم، بلکه از شر این چمدانهای سنگین قبل از آنکه مرا به زمین بیاندازند نجات پیدا کنم که احساس کردم کسی از پشت سر دسته ی چمدانم را می کشد. به عقب چرخیدم. جناب بابی بود که دسته چمدانم را گرفته بود و به جلو هل می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی آقای .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم را قطع کردم. نام خانوادگی او را نمی دانستم. تنها چیزی که از او می دانستم اسم مخفف و کوتاه بابی بود. که حتی نمی دانستم مخفف چیست؟ رابرت یا اسم دیگری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را کمی به طرف من چرخاند و نیم نگاهی به من کرد و بی تفاوت خودش را معرفی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابک پژمان مهابادی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاهش کردم و سعی کردم تا به زور جلوی خنده ام را بگیرم. بابی؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله خوشبختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را کمی تکان داد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تنها هستید یا کسی قراره بیاد سراغتون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی به اطرافم نگاه کردم تا بلکه محمد را پیدا کنم. حالا تقریبا به جلوی در ورودی رسیده بودیم و جمعیت زیادی از استقبال کنندگان با دسته گل و اشک و لبخند به استقبال عزیزانشان آمده بودند. در میان جمعیت به دنبال محمد گشتم. ولی کمی آن طرف تر، به دور از شلوغی او را دیدم که به ستونی تکیه داده بود و در حالیکه یک شاخه گل رز قرمز در دستش بود، به سمتی مخالف جایی که من ایستاده بودم نگاه می کرد. برای لحظه ایی قلبم فرو ریخت. نفس عمیقی کشیدم. اصلا تغییر نکرده بود. همان جذبه، همان قد و هیکل درشت و بلند و همان چهره ایی که زنها همیشه به دنبالش بودند. فقط کمی مسن تر شده بود. موهای کنار شقیقه اش سفید شده بود ولی از جذابیت ظاهریش چیزی کم نکرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم که خونسرد باشم. بالاخره که چی؟ این دیدار باید انجام می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتی که عمران ایستاده بود اشاره کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله مرسی. اومدن سراغم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عمران نگاه کرد و بعد با تعجب به من، و دوباره به عمران.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چمدان را به جلو هل داد و در همان حال پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با عمران کسروی چه نسبتی دارید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه ای ایستادم و با حیرت نگاهش کردم. او عمران را از کجا میشناخت؟ نگاهم کرد و با دیدن تعجب در چشمان من توضیح داد که :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمران و علی کسروی با من و پدرم تو کارهای تجاری شریک هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم و آهسته گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من دخترشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنچنان با حیرت نگاهم کرد که خنده ام گرفت. چند ثانیه مرا خوب برانداز کرد. به نظرم به دنبال شباهتی بین من و عمران می گشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شبیه نیستید. عمران جوون تر از اونیکه دختر همسن شما داشته باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شالم را که عقب رفته بود، جلو کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شبیه مادرم هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی دیگر توضیحی درباره سن و سال عمران ندادم. دلیلی نداشت که بگویم فاصله سنی من و پدرم بیست سال است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره نگاهم کرد و سرش را تکان داد. حالا درست پشت سر عمران ایستاده بودیم. دوباره نفس عمیقی کشیدم و او را صدا کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمران

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخید و نگاهم کرد. می توانستم حیرت و تعجب و در عین حال تحسین را در چشمانش ببینم. چند لحظه بدون توجه به اطراف فقط به من نگاه کرد. سعی کردم تا لبخند بزنم. به هر حال او پدرم بود. هر چه بود مهم نبود؛ وقتی که او در زیر سایه این کلمه، یعنی پدر قرار می گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کجی زدم. اصلا نمی دانستم که چه واکنشی باید نشان بدهم؟ شما به پدری که بعد از نه سال بی خبری کامل او را می بینید چه می گویید؟ « سلام پدر من برگشتم؟ یا سلام پدر دلم برایت تنگ شده بود؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی خوب مشکل این جا بود که من اصلا به او پدر نمی گفتم. برای من او همیشه عمران بود. نه بیشتر و نه کمتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او هم معذب و سرگردان لبخندی زورکی زد و در کمال تعجب به طرفم خم شد و بغلم کرد. همین. برای لحظه ایی کوتاه و بعد دوباره کمرش را صاف کرد و این بار متوجه همراه کنار دستم شد و با تعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابک؟ تو با نازی هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هم دست دادند و بابک توضیح داد که در پرواز با هم آشنا شدیم. عمران دوباره نگاهم کرد و به مردی که کمی عقب تر از ما با کت و شلوار ایستاده بود اشاره کرد تا چمدان را از دست بابک بگیرد و با دست راستش بازوی مرا گرفت و در همان حال با بابک صحبت می کرد. به نظرم بابک کمی گیج شده بود. چون نگاهش به طور دایم بین من و عمران در حرکت بود. جلوی در ورودی فرودگاه با بابک خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم. کنارم نشست. کمی خودم را جمع کردم ولی او دستم را به نرمی در دست گرفت و آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بزرگ شدی. خوشگل شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. لبخند زد . من هم لبخندی به زور زدم و به بیرون خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شبیه مادرت شدی. درست مثل....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش را قطع کرد. حرف زدن درباره مادرم چیزی بود که عمران کسروی بزرگ از انجام آن عاجز بود. دوباره به بیرون خیره شدم. فرودگاه مهرآباد را بیشتر دوست داشتم. این فرودگاه زیادی دور و غریب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را همچنان در دست داشت و در همان حال به راننده هم گفت که کجا برود و چه کار بکند. همانطور که بیرون را نگاه می کردم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان پری چطور مرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برایم مهم بود بدانم زنی که جای تمام بی محبتی ها و نا مهربانی های عمران را برایم پر کرده بود چطور فوت شده است؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و سعی کردم تا مثل همیشه قوی باشم. مثل این چند سال. دستش را از دستم جدا کرد و کمی از من فاصله گرفت و در حالیکه از پنجره به بیرون خیره شده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی راحت. تو رختخواب نیفتاد. حتی به بیمارستان هم نکشید. تو خونه تموم کرد، تو خواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم. ناراحت و غمگین بود. پس عمران کسروی هم چیزی به اسم احساس و عاطفه در وجودش بود و من خبر نداشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی تشییع جنازه است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم نگاهی به من کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خاکش کردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای نسبتا بلندی گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم کرد و آهسته گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مجبور بودیم نازی، درک کن. تو دیر رسیدی و مامان پری همیشه از اینکه جنازه اش رو زمین بمونه و دیر دفن بشه میترسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم که اشک تا پشت پلکهایم آمده است. لب بالایم را گزیدم و سرم را به طرف شیشه چرخاندم تا عمران متوجه حالم نشود. راست می گفت مامان پری همیشه می گفت مرده را باید زود دفن کرد و خوب نیست که مرده را زیاد نگه داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فردا سومه میریم سر خاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه نگاهش کنم فقط سرم را تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناراحت شده بودم. به اندازه تمام این سالهای دلتنگی ناراحت شده بودم ولی آنها هم حق داشتند. نمی شد مامان پری را روی زمین نگه داشت. ناراحت از این بودم که چرا نباید آن زمان من ایران باشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبم را از داخل گاز گرفتم و سعی کردم خونسرد باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- محمد قرار بود بیاد دنبالم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را چرخاند و به من نگاه کرد. نگاهش دلخور بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان ناراحتی که من اومدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه باید میگفتم؟ آره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره از پنجره به بیرون نگاه کردم. ماشین پشت ترافیک وحشتناک ولیعصر قرار گرفت. مشتاقانه به بیرون نگاه میکردم. مغازه ها، پاساژها، حتی بانکها. دلم برای همه چیز این شهر تنگ شده بود. حتی دود و آلودگی آن! با رفتن به سمت خیابان دربندی تجریش با تردید پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هنوز همون جایی؟ خونه رو عوض نکردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم کرد و لبخند زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه هنوز همون جا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندش را بی جواب گذاشتم. جلوی درب خانه نگه داشت و راننده چمدانهای مرا به داخل برد. پیاده شدم و از در کوچک ورودی پا به درون حیاط بزرگ و پر از درخت گذاشتم. با حسرت و عشق به درختان و عمارت قدیمی خانه نگاه می کردم. بارها و بارها این خانه را در خواب دیده بودم و گاهی فکر می کردم که زمانی خواهد رسید که دوباره این خانه را ببینم؟ ولی هیچ وقت دوست نداشتم که به دلیل مرگ مامان پری دوباره بتوانم این خانه را ببینم. نگاهی به استخر کردم. پر از برگ درختان چنار بود و کاملا کثیف و بلا استفاده شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای باز شدن درب خانه نگاهم را از استخر گرفتم و به ماهی که با عجله از پله پایین می آمد نگاه کردم. در مقایسه با پارسال که همراه گلی به دیدنم آمدند، هیچ فرقی نکرده بود؛ فقط کمی چاق شده بود که خیلی زیباتر و بانمک ترش کرده بود. با خنده و مهربانی جلو آمد و محکم مرا در آغوش گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماهی جون....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او را بوسیدم. تنها زنی که به او اجازه می دادم مرا ببوسد گلی و ماهی بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جان ماهی! تو چرا اینقدر لاغر شدی؟ داری تا میشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و از گوشه چشم عمران را دیدم که ما را نگاه می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه کم مریض بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده بودی؟ حالا بهتری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان حال دستش را دور کمرم حلقه کرد و با هم به طرف ساختمان رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زخم معده. آره مرسی بهترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درب ساختمان باز شد و محمد بیرون آمد. دستانش را از هم گشود و من را به آغوش خودش دعوت کرد. در آغوشش فرو رفتم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. محمد و ماهی و گلی و مامان پری، تنها دارایی های من در این دنیا بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطوری نازی جان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به اطراف کردم. حتما بدری خانم نبود که محمد جرات کرده بود این طور مرا در آغوش بگیرد. آخرین باری که همه با هم به دیدنم آمدند، بدری خانم تمام مدت رفتاری سرد و تا حدودی خشن با من داشت و هر وقت برخوردی بین من و محمد پیش می آمد او سریع عکس العمل نشان می داد. به گمانم می ترسید که شاید من پسرش را از راه به در کنم. محمد هم برای اینکه مادرش را حساستر نکند سعی می کرد زیاد با من گرم نگیرد. ولی در خلوت هایمان هنوز هم او محمد بود و من نازی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر لاغر شدی دختر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی با لحن گلایه آمیزی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والا منم همین رو گفتم. میگه زخم معده داشته، بعد تازه خانم باید به ما بگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و همه به داخل رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان هم من نگفتم، تو پرسیدی من جواب دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لذت به در و دیوار خانه نگاه می کردم. به هال بزرگی که جلوی سرسرای ورودی خانه بود. با آن دکوری هایی که همه قدیمی و عتیقه بودند. یادم آمد که مامان پری با چه عشقی از آن صندلی هایی لهستانی که یک دست کامل چهار نفره بود و دقیقا یادگار زمان جنگ جهانی دوم بود صحبت می کرد. داستان به داستان برایم تعریف می کرد. خیلی از لهستانی ها به ایران پناه آورده بودند و مدل صندلی چوبی که هنوز هم به اسم صندلی لهستانی معروف بود، یادگار آن دوران بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاشق چراغ های لاله ی اصلش بودم. نه از این قلابی ها که لامپ برقی دارند و همه جا پیدا می شوند، حتی در یک سوغاتی فروشی در (L.A) آمریکا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چراغ لاله های مامان پری اصل بودند و شمعی. با عکس ناصرالدین شاه که کاملا با دست نقاشی شده بود و گل های سرخ و مخملی و پرنده های بهشتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دکور های درون بوفه چوبی عتیقه نگاه کردم. آن همه چینی های گل سرخی و بشقاب های کریستال ورشوی اصل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جرات می توانم بگویم آن همه عتیقه ایی که در این خانه بود، در عتیقه فروشی های خیابان منوچهری هم نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای ماهی به خودم آمدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا یه چیزی بخور، یه کم بخواب نازی جان چشمات قرمز شده. حالا وقت برای دیدن بسیاره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم و عمران رو به ماهی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماهنوش جان به خانم صدری بگو برای نازی غذا گرم کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد بازویم را گرفت و با هم به اتاق قدیمم رفتیم. ماهی هم رفت تا برای من غذا بیاورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خبر؟ خودت چطوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم. به چشمان مهربان و جذابش که حاضر بودم برایش جانم را بدهم. دستش را گرفتم و با هم از پله ها بالا رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمران میگفت مامان پری اذیت نشد. میگفت آروم و تو خواب مرد. آره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را تکان داد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره. خدا کنه همه مردنها همین طوری باشه. بدون هیچ دردسر و نارحتی. نه برای خودش نه برای اطرافیان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشیدم و به اتاق قدیمم نگاه کردم. بر خلاف سالن پذیرایی و حیاط که عاشقشان بودم، از اتاقم متنفر بودم. از تخت و میز تحریرم بیزار بودم. چشمانم را بستم تا تمام آن خاطرات بد را در عمیق ترین زوایای ذهنم مخفی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر می خواستم اینجا بمانم، حتی برای مدت کوتاهی، باید اتاقم را عوض می کردم. باید با عمران صحبت می کردم. دوست داشتم که در اتاق مامان پری بمانم. اتاق او پر بود از خاطرات شیرین. نوازش ها و بوسه هایش، شانه کردن موهایم و قصه گفتنهای طولانی و با حوصله اش. از او میخواستم که با هم خاله بازی کنیم و پیرزن به آن سن و سال برای آنکه دل مرا نشکند قبول می کرد که با من بازی کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت که مشخص بود تازه ملحفه هایش عوض شده است نشستم و شالم را از سرم باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گلی چطوره؟ کی به سلامتی فارغ میشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد چمدانم را روی زمین کنار تخت گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونم خوبه. نمی دونم والا. فکر کنم یه چند ماهی مونده. اونها هم خیال دارن برن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- احتمالا میرن فرانسه پیش مادر شوهر گلی. خانم سیفی خیلی وقته که تنها شده. سال پیش بود که پدر شوهر گلی فوت کرد. ولی خوب اینها یه کم درگیر شدن نتونستن برن. حالا دیگه احتمالا بعد از به دنیا اومدن بچه میرن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم و در چمدان را باز کردم. ماهی هم با سینی غذا وارد اتاق شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قربونت برم چرا زحمت کشیدی؟ خودم می اومدم پایین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شد و گونه ام را بوسید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بخور یه کم جون بگیری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و از چمدان سوغاتی هایشان را بیرون آوردم. ماهی با دیدن پیراهن جیغی کشید و با سرو صدا دوباره مرا بوسید. محمد هم تشکر کرد و گفت که اتفاقا دلش یک کت چرم می خواسته است. ساعت عمران را در چمدان باقی گذاشتم و به سرویس بهداشتی رفتم و دست و صورتم را شستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی که به اتاق برگشتم ماهی پیراهن را جلوی تنش گرفته بود و به محمد نشان می داد. پیراهن سیاه را به طرفش گرفتم و این بار با اشک و ناراحتی تشکر کرد. کمی غذا خوردم و دوباره با ماهی و محمد صحبت کردیم. از گذشته ها و از دوران کودکی که با هم داشتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و ماهی تقریبا هم سن بودیم. من چند ماه از ماهی کوچکتر بودم و گل نوش با یک اختلاف سنی چهار ساله با ما بیست و پنج سال و محمد سی ساله بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به یاد شیطنت های که با گلی انجام می دادیم افتادم. من و ماهی و گلی همیشه به بازی و شیطنت بودیم و در این میان نقش ماهی از هم قوی تر بود. به طوریکه اگر یک خرابکاری صورت می گرفت و یا اتفاقی می افتاد اولین کسی که در مظن اتهام قرار می گرفت، ماهی بیچاره بود. در این میان کسی که نقش سوپاپ اطمینان را برای خرابکاریها و شیطنت های ما ایفا می کرد، محمد بود. محمد بود که همیشه حواسش به من و خواهرهایش بود و نمی گذاشت که کارها و کاوش های علمی ما خطرناک و دردسر ساز شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده ماجرای روزی که من و ماهی به تبعیت از آزمایش کوه آتشفشان کتاب علوم مدرسه چیزی نمانده بود که خانه عمران را به آتش بکشیم، به یادشان آوردم. محمد بینوا با کپسول آتش نشانی به مهار آتش پرداخته بود و کمی هم دستش سوخته بود، ولی نگذاشته بود که کسی به غیر از مامان پری از ماجرا بویی ببرد و از همه مهم تر اینکه نگذاشته بود که ما به خودمان صدمه بزنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی خندید و ماجرای تشریع کرم پاغچه را به یادمان آورد! من و البته بیشتر ماهی، عاشق کارهای عملی و صد البته خطرناک بودیم. ماهی دوست داشت که همه چیز را تجربه کند. یادم می آید که عمران همیشه به عمو علی می گفت، خدا را شکر که ماهی دختر است و گرنه با این کنجکاوی بیش از اندازه که دوست دارد هر چیزی را امتحان کند اگر پسر بود تا به حال معتاد شده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی ماجرا جو و شیطان و تشنه خطر و ریسک بود و من هم شیفته اینکه دنباله روی راه او باشم. ما آن قدر عاشق هم بودیم که به یک مدرسه می رفتیم و چون نام خانوادگی هر دویمان کسروی بود به همه گفته بودیم که خواهر هستیم و زمانی که بدری خانم برای گرفتن کارنامه به مدرسه رفته بود دروغ ما فاش شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوران خوشی که با آنها داشتم برایم قابل مقایسه با هیچ کدام از سالهای که در غربت گذرانده بودم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یاد غربت به یاد بابک افتادم و رو به محمد کردم و پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- محمد تو آقایی به اسم بابک پژمان مهابادی می شناسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد با تعجب نگاهم کرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره تو از کجا می شناسیش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد با خنده گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه زود آپدیت شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما من شش دانگ حواسم به ماهی بود. و اینکه با بردن اسم آقا مثل گل شقایق سرخ شده بود. چشمانم را برایش تنگ کردم و او هم که فهمیده بود من چیزهایی بو برده ام با خنده چشمکی زد و با ابرویش به محمد اشاره کرد که یعنی به وقتش برایت توضیح می دهم. آن قدر همدیگر را خوب می شناختیم که دیگر احتیاجی به این که حرف بزنیم، نبود. ماهی می توانست با یک اشاره هر حرفی را به من منتقل کند. سرم را تکان دادم و رو به محمد که هاج و واج به پانتومیم ما نگاه می کرد، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب نگفتی کی هست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد ابروی بالا برد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با هم کار می کنیم. پسر خیلی باهوشیه. شم اقتصادیش عالی کار میکنه. عمران همیشه میگه این پسر دست (شاه میداس) رو داره. دست به هر چی میزنه طلا میشه.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی حرفش را قطع کرد و با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لابد دعای ثری جون گرفتتش (بعد کمی صدایش را کلفت کرد. درست مثل صدای یک زن مسن و گفت) الهی مادر دست به خاکستر بزنی طلا بشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دوباره غش غش خندید و به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای نازی فکر کن بابک بره دست به آب و بعد ....دنگ دنگ آفتابه تو دستش تبدیل به طلا بشه! البته آفتابه اگر طلا هم باشه باز جاش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش را قطع کرد و از شدت خنده روی زمین افتاد. من هم بعد از مدتها آن قدر خندیده بودم که تمام دل و روده هایم درد گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد در حالیکه خودش هم می خندید گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر هر ...دختریه لوس. آره داشتم میگفتم. البته بیشتر تو کار صادرات اسبه. اسب به کشورهای حوضه خلیج فارس صادر میکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چانه ام را بالا بردم و ماهی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب حالا نگفتی تو از کجا اون رو می شناسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با هم تو هواپیما آشنا شدیم. وقتی عمران رو دید تعجب کرد و گفت که با شما کار میکنه برای همین پرسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد سرش را تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره یه سفر کاری رفته بود. گفته بود که امروز برمیگرده ولی فکر نمی کردم با پرواز تو باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سفر کاری؟!! اما چیزی که من دیدم به نظر چندان هم کاریه کاری نمی آمد. حرفی نزدم. اگر یک درصد هم ماهی از بابک خوشش می آمد من اصلا نمی خواستم که با حرفم خیالات عاشقانه اش را به هم بریزم. مخصوصا که خود بابک گفته بود که ادل دوست دخترش نبوده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی نگاهی به ساعت کرد و رو به محمد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پاشو محمد کم کم بریم گلی منتظره. نازی هم باید استراحت کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد بلند شد و من گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا کجا؟ زوده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی صورتم را بوسید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه قربونش، باید بریم. تو هم خسته ایی قیافه ات داد میزنه. فردا تو بهشت زهرا میبینمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم و سعی کردم تا دوباره این واقعیت که مامان پری مرده است را از فکرم بیرون کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از رفتن آنها دوش گرفتم و کادوی عمران را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم. چراغ اتاق عمران روشن بود و از آشپز خانه هم سر و صدای به هم خوردن قابلمه می آمد. ضربه ای به در زدم و وارد شدم. یکی دیگر از جاهایی که در آن خانه از آن بدم می آمد، اتاق عمران بود. یاد زمانهایی می افتادم که برای توبیخ مرا به اتاقش فرا می خواند و با آن نگاه نافذش جوری به من نگاه می کرد که من از ترس قالب تهی می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت میز تحریرش نشسته بود و به حساب و کتاب هایش می رسید. سرش را بلند کرد و با تعجب مرا نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی میخواستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون هیچ حرفی جعبه ساعت را روی میز گذاشتم و کمی از او فاصله گرفتم. جعبه را برداشت و با احتیاط آن را باز کرد. مثل اینکه من بن لادن هستم و حالا هم یک بمب ساعتی را به او هدیه داده ام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی قشنگه نازی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کمال تعجب من ساعت خودش را از دست باز کرد و ساعت اهدایی مرا به جایش بست. دوباره نگاهم کرد و با لبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهش میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه دیگر هر دو نفرمان این پا و آن پا کردیم. ولی ظاهرا هیچ حرفی برای گفتن به هم نداشتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میتونم اتاقم رو عوض کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟ مگه اون جا ناراحتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط سرم را تکان دادم. چون اگر دهانم را باز می کردم، موجی از تمام دلتنگی ها و بی کسی ها به روی سرش بهمن می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره. برو تو اتاق کنار اتاق من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می خوام برم تو اتاق مامان پری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه مرا نگاه کرد و بعد سرش را پایین انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه اگر راحتی برو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تشکر کردم و چون هیچ حرف دیگری برای گفتن نبود از اتاق بیرون آمدم و به اتاقم رفتم. چیزی که در حال حاضر واقعا به آن احتیاج داشتم یک خواب طولانی بود. البته اگر می توانستم و می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل دوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی آیینه شال مشکی ام را سر کردم و کیفم را برداشتم و قبل از آنکه کاملا از اتاق خارج شوم دوباره برگشتم و عینک دودیم را برداشتم. لازم می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمران رو به روی آیینه میز کنسول درون راه روی طبقه بالا ایستاده بود و کراواتش را می بست. به ظاهر سرتا پا سیاهش نگاه کردم. چقدر مامان پری از رنگ سیاه متنفر بود. همیشه می گفت پوشیدن سیاه کراهت دارد. می گفت دوست ندارد بعد از مرگش زیاد سیاه پوش باشیم. در حدی که جلوی حرف و دهان مردم گرفته شود و پشت سرمان نگویند که مگر شلغم به زیر خاک کرده ایم که سیاه به تن نکرده ایم. در همین حد کافی است. خدا بیامرز پیرزن مهربان و دوست داشتنی بود به طوریکه همیشه و همه جوره به فکر اطرافیانش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمران از داخل آیینه مرا دید و با حرکت سرش به من سلام کرد. اخم هایش در هم بود و من می دانستم که امروز روز سرخوشی پدرم نیست. من هم فقط سرم را برایش تکان دادم. یک زمانی از روزهایی که او به اصطلاح روی مود خوبش نبود به حد مرگ می ترسیدم. ولی حالا بعد از نه سال در غربت زندگی کردن و دیدن بعضی چیزها فکر می کردم که عمران آن چنان هم ترسناک نیست، حتی زمانی که عصبی و خشن باشد. گاهی پیش می آید که آدمیزاد از چیزی اشباع می شود و دیگر دلش را می زند. دوست روان پزشکی داشتم که همیشه می گفت با این روش بعضی از ترسها عصبی و فوبیا را درمان می کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای من هم این اتفاق افتاده بود. من از ترس عمران تقریبا اشباع شده بودم. زندگی کردن یک دختر دوازده ساله ی تنها، در یک شبانه روزی در ایالت واشنگتن آمریکا اصلا کار راحتی نیست و من کسی بودم که چنین چیزی را از سر گذرانده بودم. مهم نبود که عمه کتایون آن جا بود و همه جوره مرا حمایت می کرد. مهم این بود که من در نهایت تنها بودم. پس دیگر عمران برایم بی اهمیت شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون هیچ حرفی سوار ماشین شدیم و تا بهشت زهرا هر کدام در جهت مخالف از پنجره به بیرون نگاه می کردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ماشین پیاده شدم و به کمی آن طرف تر، جایی که جمعیت نسبتا زیادی جمع شده بودند نگاه کردم. سعی کردم تا از بین جمعیت ماهی یا محمد را پیدا کنم که گل نوش را دیدم که با آن شکم گرد و قلنبه و کوچک و با نمکش قل می خورد و به سمت من می آمد. دلم برایش ضعف رفت. تند کردم و به سمتش رفتم و همدیگر را بدون هیچ حرفی در آغوش گرفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی از من فاصله گرفت و خوب نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گلی به فدات تو چرا اینقدر لاغر شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بازویش را گرفتم و گونه اش را بوسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا نکنه گلی جان. یه کم مریض بودم. حالا خوبم. تو چطوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عشق دستش را روی شکمش گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم خوبم. تو رو دیدم بهتر شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هم به طرف قبر تازه و پوشیده از گل مامان پری رفتیم. با تعجب به آن جمعیت نگاه کردم. بیشتر آنها را نمی شناختم. در میان جمعیت به دنبال ماهی گشتم. کنار بدری خانم ایستاده بود و اشاره کرد تا به نزدشان بروم. با اینکه احساس می کردم که بدری خانم چشم دیدن مرا ندارد ولی مجبور بودم که با او راه بیایم. هر سه تا بچه هایش تمام هست و نیست من در این دنیا بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو رفتم و با بدری خانم که به نظر می رسید به دلیل فوت مامان پری کمی مهربان شده است، روبوسی کردم. بدری خانم فطرتا زن بدی نبود و من درک می کردم که او فقط از این می ترسید که محمد عاشق من شود و من محمد را از راه به در کنم. برای محمداش خوابها دیده بود و قطعا من در آنها جایی نداشتم. ولی چیزی که او نمی دانست این بود که من هیچ وقت محمد را به چشم یک مرد نگاه نکرده بودم. محمد همیشه برایم پر از قداست و خوبی بود. هیچ وقت به جنبه های مردانه محمد حتی برای لحظه ای فکر نکرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو علی کمی آن طرف تر ایستاده بود و با یک آقای مسن مشغول صحبت بود. با دیدن من اشاره محبت آمیزی کرد و من هم با لبخند جوابش را دادم. این مرد به گردن من خیلی حق داشت. زمانهایی که از ترس عمران به او پناه می بردم همه جوره مرا حمایت می کرد. تنها زمانی که او نتوانست جلوی عمران بایستد، زمانی بود که عمران مرا راهی غربت کرد. گاهی به این فکر می کردم که روحیه مهربان و لوطی منشی که محمد داشت را از عمو علی به ارث برده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی زیر گوشم آهسته زمزمه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند اجباری زدم و دستم را زیر بازویش حلقه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم به قبر مامان پری نگاه نکنم. نمی توانستم. احساس می کردم که هر لحظه اشکم سرازیر خواهد شد. تمام آن مهربانی ها و تمام آن عشقی را که بی چشم داشت به پای من می ریخت، پیش چشم هایم آمد. در تمام این نه سال هر سال تابستان را با آن همه بیماریی که داشت و سفر را برایش دشوار می کرد به دیدن من آمده بود. به طوریکه عمه کتایون به شوخی می گفت مامان پری برای دیدن من که دخترش هستم و این همه سال در غربتم نیامده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و ماهی دوباره به فین فین و گریه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طفلک عمه کتایون چه میکشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم و در همین لحظه بدری خانم هم که چشمانش قرمز شده بود سرش را کمی نزدیک سر من آورد و آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نازلی عمه کتایونت چطور بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهسته جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بد. نمی دونید دو شبانه روز تمام گریه کرد ولی خوب دکترش گفته بود با وجود سقط جنین های مکررش اصلا نباید تکون بخوره. تا روزی که من اومدم همش گریه می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی دوباره فین فین کرد و بینی اش را گرفت و یک دستمال هم به من داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به عمران افتاد و در کمال تعجب متوجه شدم که در زیر آن عینک آفتابی بزرگش، چشمانش خیس از اشک است. حتی شانه هایش هم آهسته می لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قاری که آورده بودند به طور جان سوزی برای مادر می خواند و همه را به گریه انداخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم که چیزی به خفه شدنم نمانده است. دوباره نفس عمیقی کشیدم و این بار دیگر به گریه افتادم. گریه ایی آهسته و شستشو دهنده ی تمام قلب مجروح و روح غمگینم. ماهی و گلی در دو طرفم قرار گرفتند و با هم گریه کردیم. محمد کمی آن طرف تر کنار مرد جوانی ایستاده بود و او هم در زیر عینک آفتابیش اشک هایش را پنهان کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی شد که مامان پری را دوست نداشت. آن قدر ماه و مهربان بود که ناخوداگاه همه را به سمت خودش جلب می کرد. کمی آن طرف تر متوجه دوستان هم سن و سال خودش شدم که با غم و غصه گریه می کردند. پیرزنهایی که بیشترشان با عصا و یا حتی واکر به خودشان سختی داده بودند و این همه راه را برای دوستشان آمده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مراسم رو به پایان بود و محمد خودش دنبال کارها افتاد و همه چیز را سرو سامان داد. عمو علی به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نازی جان! چرا اینقدر لاغر شدی بابا جان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی به کلمه ی بابا جان زدم. چیزی که هرگز عمران به من نگفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی عمو جون. یه کم مریض بودم. شما چطورید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شکر. خودت چطوری؟ کتی چطور بود؟ کی به سلامتی بارش رو میذاره زمین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کنم چند ماه دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آمدن بدری خانم که چپ چپ به عمو علی نگاه می کرد، حرفمان نیمه تمام ماند. عمران از همه برای رفتن به هتل دعوت گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارش رفتم و صدایش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمران؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخید و رو به روی من قرار گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان پری همیشه دوست داشت خرج مراسمش برای خیریه بشه یادت که هست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه مرا نگاه کرد. نگاهش با آنکه عصبی بود ولی مثل همیشه بی تفاوت نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله یادمه. ولی منم آبرو دارم. خرج خیریه رو کنار گذاشتم. دقیقا معادل همین خرج. حتی بیشتر. باز هم مشکلیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط نگاهش کردم و بدون هیچ حرفی چرخیدم تا به طرف ماشین بروم که با بابک پژمان چشم در چشم شدم. موشکافانه به من و عمران نگاه می کرد. نمی دانم که چه مقدار از حرفهای ما را شنیده بود؟ اصلا هم برایم مهم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان سرد و سیاهش ترسناک بود. سرم را پایین انداختم و به سمت ماشین رفتم. عمران هم بعد از چند لحظه به من ملحق شد و در کنارم نشست و به راننده گفت که به کجا برود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ حرفی نزد ولی کاملا مشخص بود که ناراحت است. ولی برایم جالب بود که حرفی نمی زند و عکس الاعملی نشان نمی دهد. عمرانی که من می شناختم با هر حرکت نابه جای من از کوره در می رفت و من باید خودم را برای یک توبیخ آماده می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی در هتل پیاده شدم، ولی چون ماشین را خیلی کنار و نزدیک به جوی آب پارک کرده بود، چیزی نمانده بود که با سر به درون جوی بزرگ و کثیف بیافتم. عمران بازویم را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مواظب باش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون هیچ حرفی بازویم را از دستش بیرون کشیدم و به طرف ماهی و محمد که تازه از ماشین پیاده شده بودند، رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر میز غذا نگاهی به محمد کردم. کنار بابک و همان مرد جوانی که در بهشت زهرا هم کنارش ایستاده بود نشسته بود و خیلی جدی صحبت می کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من کنار ماهی و گلی نشسته بودم. ماهی تمام مدت چشم از بابک برنمی داشت. ولی بابک بی توجه بود و اصلا نگاهی هم به طرف ماهی نمی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نظرم مرد کاملا جدی و کمی خشکی می آمد. شخصیتش زمین تا آسمان با ماهی شیطان و شیرین فرق داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بسیار بسیار اتو کشیده و رسمی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آرنجم به بازوی ماهی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب چه خبرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی خندید و آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جون من جذاب نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ام را فرو خوردم. امان از دست ماهی. همیشه ضربتی عمل می کرد. خیلی سریع و ناگهانی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکام دادم و آهسته گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بستگی داره که جذابیت رو چطوری تعریف کنی ماهی جان. تو هر عصری یک جور آدمها رو جذاب می دونستن. زنهای قجری که از نظر ما گودزیلا هستن برای مردای اون دوره حوری پری بودن..!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و آهسته زیر خنده زد. اما در جو ساکت آنجا که همه آرام صحبت می کردند و سعی داشتند که جوی غم انگیز را حاکم کنند، حتی اگر غمگین هم نباشند، خنده ی آرام ماهی خیلی جلب توجه کرد. به طوری که همه ساکت شدند و به ما نگاه کردند. احساس کردم که صورتم از خجالت برافروخته و داغ شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدری خانم آن چنان چشم غره ای به ماهی رفت که طفلک ماهی خفه شد و لبش را گزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه با تعجب به ما نگاه می کردند. تا اینکه خدا عمر بدهد، مادر بزرگ ماهی که جاری مامان پری هم می شد و خیلی هم خاطر مامان پری را می خواست گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا رحمت کنه پری خانم رو. بنده ی خوب خدا تو مراسم ختمش همه با وجود ناراحتی خندان هستن و مجلس سنگین و نفس گیر نیست. این نشون میده که پری خانم جاش راحته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس راحتی کشیدم و نگاه تشکر آمیزی به عزیز خانم کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری برایم تکان داد. ولی بدری خانم همچنان با خشم به ماهی نگاه می کرد و مطمن بودم که منتظر فرصت است تا ماهی را حسابی ادب کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به محمد افتاد. لبخند کم رنگی به لب داشت که سعی در مخفی کردنش داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر کناریش جدی و خشک به من زل زده بود، که در همان لحظه متوجه شباهت بی اندازه اش به بابک شدم. البته منهای موهای بلندی که داشت و مردانه به عقب شانه شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و البته بابک که پوزخندی بر لب داشت و با تمسخر به ما نگاه می کرد. اخم کردم و نگاهم را به ظرف سوپم دوختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طفلک ماهی سیم هایش قطع شده بود و تا آخر غذا حتی سرش را بلند نکرد تا به بابک هم نگاه کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اتمام غذا ماهی که مثل همیشه شده بود و روحیه اش را به دست آورده بود، آهسته کنار گوشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیدی چه گندی زدم؟ مامان منو می کشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تقصیر من شد. من خندوندمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمکی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جون من به نظرت جذاب نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را به نشانه نفی تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه اصلا، حتی یک ذره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی پشت چشمی نازک کرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بس که بی سلیقه ایی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و آهسته گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماهی اون مرده که تو قبرستون هم کنار محمد بود کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماهی نگاهی سریع به جمع سه نفره ی آنها کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باربد. برادر ناتنی بابکه. از پدر یکی هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد آهسته به زن مسنی که کنار بدری خانم ایستاده بود و با صمیمیت با او صحبت می کرد، اشاره کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون زنه رو میبینی که کنار مامان ایستاده؟ اون مادر بابکه. همون ثری جون مذکور دیشب! نامادری باربده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهسته و بدون جلب توجه نگاهش کردم. خیلی پر طمطراق لباس پوشیده بود و جواهر به خودش آویزان کرده بود. به طوریکه اگر او را با جواهراتش وزن می کردند، وزن واقعی خودش مشخص نمی شد!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ماهی نگاه کردم و ماهی که مثل همیشه فکر مرا خوانده بود با ابروهای بالا برده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تازه به دوران رسیده است عزیز جان. این طور که شنیدم مادر خدا بیامرز باربد زن خوبی بوده. دم دمای آخر که مریض میشه این ثری خانم رو میارن برای پرستاریش. بعد از مرگش هم آقای پژمان که میبینه ثری خانم زن بیچاره ایی و باربد هم بهش عادت کرده صیغه اش میکنه. تا همین چند وقت قبل هم صیغه بود ولی حالا میگه عقد کردیم. خدا عالمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چانه ام را بالا بردم و در همین لحظه بدری خانم به کنار ما آمد و با اخم به ماهی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه نمی شدی اگه یه دقیقه زبون به دهن میگرفتی. خجالتم خوب چیزیه. تن مامان پری رو تو گور نلرزونید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عزیز خانم به کنارمان آمد و رو به عروسش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولشون کن بدری جوون هستن. من مطمنم پری هم اگر بود عشق می کرد می دید اینها شادن دارن می خندن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدری خانم با گلایه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه عزیز خانم جلوی دهن مردم رو که نمی شه گرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دهن مردم مثل دروازه است. هیچ جوری نمی شه جلوش رو گرفت. هر کاری بکنی بالاخره یه حرفی توش در میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد برای کوتاه کردن بحث رو به من کرد و با محبت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نازلی جان خوبی مادر؟ بیا بغلم ببینمت. چقدر خوشکل شدی، ماه شدی، بزرگ شدی. از فرداست که عمران باید بشینه تو خونه جواب خواستگار بده .اصلا تو قبرستون نشناختمت. اگر بدری تو رو نشونم نمی داد محال بود بشناسمت. چقدر شبیه مادر خدا بیامرزت شدی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آغوشم گرفت و با محبت گونه هایم را بوسید. عمران به کنار من آمد و رو به عزیز خانم در حالیکه نگاهش به من بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه زن عمو. نازی رو شوهر نمی دم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عزیز خانم نگاهی به عمران انداخت و با خنده گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا مادر مگه میخوای ترشیش بندازی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی خندید و عمران دستش را زیر بازویم حلقه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فعلا زوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه به عمران نگاه کنم فقط برای حفظ ظاهر خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهمانها برای رفتن آماده شده بودند و برای گفتن تسلیت جلو می آمدند و عمران هم همان جا کارت مجلس هفتم را به دستشان می داد و از حضورشان تشکر می کرد. عده کمی را می شناختم. ولی به نظر می رسید که همه مرا می شناسند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخرین خانواده ایی که برای عرض تسلیت و خداحافظی جلو آمدند، خانواده پژمان بودند. آقای پژمان در حالیکه هر دو پسرش در دو طرفش قرار گرفته بودند و ثری خانم با یک فاصله تقریبا یک متری به آنها می آمد، به طرف ما آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرم ایستادن و راه رفتن پسرها با آقای پژمان مرا به یاد گارد امنیتی انداخت. لبخندم را فرو خوردم و به رو به رو نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمران با آقای پژمان دست داد و مرا معرفی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لطف کردی قادر خان. اینم نازلی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه مکث کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دخترمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قادر خان نگاهی با تعجب به من کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماشالا.. عمران دختر به این بزرگی داری؟ خوب موندیا ... بزنم به تخته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما خوبی دخترم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم و با لبخند و مودبانه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی به لطف شما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری برایم تکان داد و بازوی عمران را گرفت و کمی از من فاصله گرفت و آهسته آهسته شروع به صحبت کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک با برادرش جلو آمد و دستش را به سمتم دراز کرد و مودبانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تسلیت می گم نازی خانم. غم آخرتون باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را بالا بردم تا جوابش را بدهم که با لبخند کجی که روی لبش بود مواجه شدم. دلم می خواست که با یک مشت آن لبخند کج را از روی صورتش پاک کنم. حیف که حرفش را کاملا مودبانه گفته بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی به سرعت به کنار من آمد و با ناز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطوری بابک؟ تو چطوری باربد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخیدم و با تعجب و خنده به ماهی نگاه کردم. ماهی چشمکی زد و رو به بابک گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میبینم که با دختر عموم تو هواپیما آشنا شدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک در حالیکه نگاهش به من بود سرش را تکان داد و کوتاه و مختصر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته دختر پسر عموی بابات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا هر چی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد رو به من کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نازی جان با باربد آشنا شو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستش به باربد اشاره کرد. بر خلاف برادرش چشمانش آرام تر و گرم تر بود. ملایم تر و خوشرو تر به نظر می رسید و از همه مهم تر اینکه آن پوزخند نفرت انگیز به روی لبانش نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را فشردم و اظهار خوشبختی کردم. مودبانه تشکر کرد و تسلیت گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی کمی از ما فاصله گرفته بود و با بابک گرم صحبت بود. بابک همچنان آن پوزخند احمقانه به روی لبانش بود و من در عجب بودم که آیا ماهی کور است که نمی بیند مردک دارد او را مسخره می کند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتی به طرفشان رفتم و بازوی ماهی را گرفتم و با لحن سرد و خشکی از بابک خداحافظی کردم و ماهی را هم به دنبال خودم کشاندم. کاملا مشخص بود که بابک تعجب کرده است. دیگر از آن پوزخند احمقانه به روی لبانش خبری نبود. با کنجکاوی مرا نگاه می کرد و نگاهش کاملا آرام و به دور از هر گونه تمسخر و ریش خندی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهی آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ... چرا همچین کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با جدیت نگاهش کردم ولی تصمیمم را در آخرین لحظه عوض کردم و به جای حرف اصلی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا دیگه .. حالا وقت برای جناب پژمان مهابادی زیاده. امشب میای اونجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم هم نمیدانستم که چرا حرف اصلی را نگفتم؟ شاید چون فکر می کردم که واقعا بابک هدفی از پوزخند زدن نداشته باشد و بی منظور این کار را می کند. ماهی دستش را در دستم گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر نکنم. به گلی قول دادم شب اونجا باشم. سعید که می بینی نیست. گلی هم تنهاست تو بیا بریم اونجا، همه دور هم. به محمد هم می گیم بیاد عالی می شه . دوباره مثل قدیمها . یادته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگر می شد که یادم نباشد بهترین روزهای عمرم را؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم و با خوشحالی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را بالا برد تا محمد را با تکان دستش صدا کند و من هم رفتم به عمران بگویم که قصد دارم شب را با ماهی و محمد در خانه گلی بگذرانیم. عمران هنوز با قادر خان که حالا بابک و باربد هم به جمعشان پیوسته بودند، گرم صحبت درباره تجارت و کار خودشان بودند. جلو رفتم و عذرخواهانه جریان را مختصر و مفید برای عمران گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نمیشه بری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنچنان با حیرت نگاهش کردم مثل اینکه به گوش هایم اطمینان نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمران با همان نگاه جدی همیشگی اش نگاهم کرد و خیلی خونسرد و بی تفاوت به ناراحتی من دوباره گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم که نمی شه بری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس بد روزهای گذشته داشت تکرار می شد. روزهایی که به خاطر یک کار کوچک توبیخ می شدم. بغضی که همراه با حس بد تحقیر شدن، آن هم جلوی چشمان چند آدم غریبه در گلویم به وجود آمده بود، خفه کننده و طاقت فرسا بود. همانطور خیره به عمران نگاه می کردم. چون مطمن بودم با کوچکترین پلک زدنی اشک هایم سرازیر خواهد شد و این خفتی بود که هرگز حاضر به تن دادن به آن نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس می کردم که صورتم از خشم و خجالت بر افروخته شده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قادر خان که اوضاع را اینطور دید با لحن مهربان و دلجویی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمران جان...بابا بذار بره. جوونن دوست دارن یه شب پیش هم باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب عمران از پیش برایم مثل روز مشخص بود. عمران یک دنده تر و لجباز تر از اینها بود که بگذارد کسی برایش تعیین تکلیف کند. مخصوصا درباره امر خطیر تربیت من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه قادر خان. نازی به اندازه کافی از من دور بوده، حالا فقط باید به من برسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نتوانستم پوزخندی که حاصل حرف خنده دار عمران بود را از لبم پاک کنم. حتی با وجود اینکه می دانستم به ضررم تمام می شود. عمران که پوزخند مرا دید اخم غلیظی کرد و بازویم را گرفت. این هم یکی دیگر از شگردهای قدیمی اش بود. انجام کاری که کسی عوارضی از آن نمی دید. می دانستم که تا چند ثانیه دیگر فشار انگشتانش را آنقدر زیاد خواهد کرد که برای شکستن بازویم کافی باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون هیچ حرفی به جلو خیره شدم. ساکت و سرد. گذاشتم تا او کارش را بکند. فشار دستش زیاد شد و من همچنان خاموش ایستاده بودم. بدتر از اینها را پشت سر گذاشته بودم. با حرف بابک کار عمران ناتمام ماند و دستش از بازویم جدا شد. یعنی بابک دستش را جدا کرد و با لحن غریبی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمران اگر اجازه بدی ما با ماهی و گل نوش و محمد می خواستیم بریم یه سر درکه. بذار نازی خانم هم با ما بیاد. برگشتن میاریمش در خونه. سر راهمونه. بالاخره باید از تجریش رد شیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمران نگاهش کرد و سرش را تکان داد و بدون هیچ حرفی با قادر خان که بیچاره هنوز گیج و منگ بود، از ما فاصله گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک بدون هیچ حرفی فقط نگاهم می کرد و من هم ساکت به رو به رو خیره شده بودم. به بشقابها و میز سلف سرویس هتل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابک با لحنی آرام بخش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید