گیسو دختری هجده ساله، مغرور، لجباز، غد و یک دنده که هر کاری رو دوست داره انجام می‌ده و به حرف هیچ کس گوش نمی‌ده؛ اما یه قلب پاک توی سینه اش داره. موضوع اصلی رمان از اون جایی شروع می‌شه که پسرداییش مسیح، پسری از جنس تعصب و غیرت بعد از مدت ها برمی‌گرده و با گیسویی رو به رو می‌شه که هیچ چیز اون براش آشنا نیست و در این بین اتفاقاتی برای گیسو می‌یفته و رازهایی برملا می‌شه.

ژانر : عاشقانه، اجتماعی، رازآلود

تخمین مدت زمان مطالعه : ۴ ساعت و ۳۰ دقیقه

مطالعه آنلاین عشق گیسو
نویسنده : م_صمدی

ژانر : #عاشقانه #رازالود #اجتماعی

خلاصه :

گیسو دختری هجده ساله، مغرور، لجباز، غد و یک دنده که هر کاری رو دوست داره انجام می‌ده و به حرف هیچ کس گوش نمی‌ده؛ اما یه قلب پاک توی سینه اش داره. موضوع اصلی رمان از اون جایی شروع می‌شه که پسرداییش مسیح، پسری از جنس تعصب و غیرت بعد از مدت ها برمی‌گرده و با گیسویی رو به رو می‌شه که هیچ چیز اون براش آشنا نیست و در این بین اتفاقاتی برای گیسو می‌یفته و رازهایی برملا می‌شه.

بی توجه به حرف های مامان رفتم داخل اتاقم تا حاضر بشم و با لیلی برم بیرون. لیلی دختر همسایه‌مونه که چهار سالی می‌شه باهاش دوست شدم. یه پیراهن مردونه چارخونه‌‌ی گشاد پوشیدم و یه شلوار جین سرمه ای قد نود. جلوی آیینه وایسادم و به خودم نگاه کردم. چشم هام رو خیلی دوست دارم. رنگ خاصیه که بعضی وقت ها به آبی و بعضی اوقات به سبز آبی مایل می‌شه با مژه های بلند و فری که زیباییشون رو چند برابر کردن. دماغ متناسب با چهره‌ام و لب‌های قلوه‌ای صورتی. پوستم سفیده و موهای خیلی بلند لَختی به رنگ طلایی دارم که تا زیر باسنم می‌رسه. موهای بلندم رو شونه کردم و آزادانه باز گذاشتم، آرایش کمی کردم. شال مشکی رنگم رو روی موهام انداختم. کوله‌ی کوچیکم رو برداشتم و وسایل هام رو داخلش ریختم. همون طور که با کوله‌ام ور می‌رفتم در اتاق باز شد. بدون این که سرم رو بلند کنم گفتم:

_ چند بار بگم اول در بزنین بعد بیاین داخل؟

مامان بدون این که به حرفم توجه کنه گفت:

_ گیسو چرا من رو حرص می‌دی؟ خسته‌ام کردی، این چه ریختیه باز؟

گوشیم رو برداشتم و به لیلی تک زنگ انداختم تا از خونه شون بیاد بیرون. در همون حال گفتم:

_ مگه بار اوله من رو این ریختی می‌بینی؟

یه پوف کلافه کشید و نشست روی تخت و گفت:

_ دیروز زنگ زدم مسیح، همه چی رو براش تعریف کردم. تو دیگه از کنترلم خارج شدی و به حرف هیچ کس گوش نمی‌دی.

با اخم نگاهش می‌کردم. پوزخندی روی لب‌هام نقش بست و گفتم:

_ هه، خب که چی؟ باهاش حرف زدی همه چی درست می‌شه؟ من حرف گوش کن می‌شم؟ ولم کن مامان.

_ آره درست می‌شه، داره برمی‌گرده.

شوک زده سرم رو برگردوندم و نگاهش کردم. با بهت گفتم:

_ چی؟

بی حرف از جاش بلند شد و بیرون رفت. در اتاق رو محکم به هم کوبید که چشم‌هام رو به هم فشردم. خیلی عصبی شده بودم، اه لعنتی. کوله‌ام رو با حرص روی دوشم انداختم و از خونه بیرون زدم. دایی یه خونه‌ی بزرگ دو طبقه داشت که خودش طبقه‌ی پایین و طبقه‌ی بالاش ما زندگی می‌کنیم. بعد از اون اتفاق نحس چهار سال پیش دایی نذاشت تنها زندگی کنیم و ما رو آورد توی خونه‌اش. داشتم از وسط باغ می‌گذشتم که زن دایی رو دیدم. روی نیمکت کنار گل ها نشسته بود و کتاب می‌خوند. خیلی دوستش دارم، زن مهربونیه. با صدای بلند گفتم:

_ سلام نفیسه جون.

زن دایی هم با مهربونی جواب سلامم رو داد و گفت:

_ جایی می‌ری عزیزم؟

_ آره زن دایی، حوصله‌ام سر رفته دارم می‌رم با لیلی یه چرخی بزنیم.

زن دایی لبخندی زد و گفت:

_ خوش بگذره عزیزم.

چشمکی حواله‌اش کردم. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:

_ خب، کاری نداری زن دایی؟ من رفتم.

_ به سلامت مادر، مواظب خودت باش.

سرم رو به نشونه‌ی باشه تکون دادم و به سمت در حیاط حرکت کردم. همین که از در زدم بیرون لیلی رو مقابلم دیدم که مثل طلبکارها وایساده بود. ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_ ها چیه؟ بیا من رو بخور.

لیلی دست به سینه شد و با کنایه گفت:

_ چرا این قدر زود تشریف آوردی؟

به صورت بامزه‌اش نگاه کردم. صورت گرد گندم گونی داشت با چشم و ابرو‌ی مشکی. لب‌های کوچیک و قلوه‌ای و موهایی خرمایی رنگ. در کل دختر خوشگلی بود. عینک‌های گرد آنتی رفلکسم رو به چشم‌هام زدم تا تیپ هنریم تکمیل بشه. توی پیاده رو شروع کردیم به راه رفتن که لیلی گفت:

_ چیزی شده؟ پکری انگار.

پوف کلافه‌ای کشیدم و گفتم:

_ آره، مسیح داره برمی‌گرده.

لیلی سرجاش وایساد و با دهن باز نگاهم کرد.

_ چی؟ مسیح داره برمی‌گرده؟

رو به روش وایسادم و گفتم:

_ آره، مامان این بار رفته همه چی رو گذاشته کف دستش.

_ خب حالا می‌خوای چی‌ کار کنی؟ مسیح تو رو با این وضع ببینه حتماً تو رو می‌کشه.

نیشخندی زدم و گفتم:

_ مرسی از روحیه دادنت. اه ولش کن بیا بریم کتابخونه باید کتاب‌هام رو تحویل بدم.

لیلی آهی کشید و گفت:

_ باشه، بذار یه تاکسی بگیرم.

تا موقعی که ماشین جلوی پامون وایساد من غرق افکارم بودم. سوار پراید درب و داغون شدیم که لیلی گفت:

_ می‌گم گیسو هفته‌ی دیگه جواب کنکور می‌یاد خیلی استرس دارم.

با همون بیخیالی ذاتیم گفتم:

_ خب که چی؟ مگه برام مهمه.

_ وا، یعنی چی؟ خر می‌دونی اگه قبول نشیم باید سال دیگه دوباره کنکور بدیم؟

حوصله‌ی لیلی رو نداشتم. گوشیم رو درآوردم و قفلش رو باز کردم که دیدم باز کامران برام پیام فرستاده. اه این پسر چه قدر پیله‌ست. لیلی وقتی دید اصلاً به حرف هاش گوش نمی‌دم ساکت نشست و تا وقتی که به کتابخونه رسیدیم چیزی نگفت. پول کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. لیلی هم پشت سر من پیاده شد. بی هیچ حرفی به سمت کتابخونه حرکت کردیم. وارد کتابخونه شدم و کارت عضویتم رو همراه با کتاب‌ها به خانم اکبری دادم. رفتم روی یه صندلی نشستم که لیلی هم جفت من جا گرفت. از سکوت کتابخونه آرامش می‌گرفتم. چهار سالی می‌شه که بیشتر اوقاتم رو توی کتابخونه می‌گذروندم. با شنیدن اسمم از زبون لیلی از افکارم خارج شدم و به اون نگاه کردم. چشم‌های مهربونش رو بهم دوخته بود. دختری که چهار سال اخلاق سگی من رو تحمل کرد؛ ولی رفیق نیمه راه نشد. با صدای آرومی گفت:

_گیسو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در جوابش هوم آرومی گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌گم گیسو نمی‌خوای تمومش کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی رو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خودت خوب می‌دونی منظورم چیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هام رو بستم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بی خیال لیلی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آخه چرا این کار رو با خودت و مادرت می‌کنی؟ اون چه گناهی کرده؟ چرا اذیتش می‌کنی؟ تا کی باید این اخلاقت رو تحمل کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همون چشم های بسته گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به تو مربوط نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌تونستم صورت قرمز شده‌اش رو ناشی از خشم تصور کنم. با دندون های کلید شده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به درک، بلکه مسیح بتونه تو رو آدم کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هام رو باز کردم و به لیلی نگاه کردم که دست به سینه و بغ کرده نشسته بود و اطرافش رو دید می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو انداختم دور شونه‌اش و به خودم فشارش دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ لیلی من چرا این قدر نگرانی آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌های اشکیش رو بهم دوخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من نگرانتم، می‌ترسم برات اتفاقی بیفته. چرا سعی می‌کنی اونی باشی که در اصل نیستی. چرا این قدر سرد شدی؟ آخه من چی‌کار کنم که تو اتفاق چهار سال پیشت رو فراموش کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو توی بغلم گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون اتفاق، اصلاً برام مهم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده‌ی تلخی روی لب‌هام نقش بست و ادامه دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ درست می‌شه. شاید حق با تو باشه، مسیح می‌تونه من رو آدم کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشت آرومی به بازوم زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مسخره، من که می‌دونم تو اون بیچاره رو کچل می‌کنی. پاشو بریم غروب شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جام بلند شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو برو خونه، من هم یکی دو ساعت دیگه برمی‌گردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون مادر بیچاره‌ات ماشینت رو ازت گرفت که نگردی توی خیابون‌ها، بدبخت نمی‌دونه که چه دیوونه ای هستی. پاشو بریم یه امشب رو زود برو خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اه ول کن لیلی، برم اون جا که چی بشه؟ می‌رم پیش علی یه کوفتی می‌خورم. تازه باید برم فروشگاه، حسینی کار داره باهام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وا روز جمعه‌ای دیگه چی کارت داره؟ همین یه روز رو تعطیلی باز باید بری کار کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه بابا، گفتش جنس جدید آوردن دست تنهاست برم کمکش کنم جنس ها رو بچینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باشه، پس من می‌رم امشب مهمون داریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باشه، فعلاً.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت فست فودی علی که یه خیابون بالاتر از کتابخونه بود حرکت کردم. وقتی رسیدم روی میز همیشگی نشستم. علی رو دیدم که به سمتم می‌یاد. علی برادر لیلیه که اون رو مثل برادر خودم می‌دونم و خیلی هم هوام رو داره. وقتی به من رسید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به به، ببین کی اومده؟ آبجی گیسو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند محوی که روی لب‌هام بود بهش سلام کردم. اون هم متقابلاً جوابم رو با مهربونی داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب گیسو جان، همون همیشگی رو میل می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه، پیتزا پپرونی لطفاً.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ای به چشم، ده دقیقه‌ی دیگه آماده ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ده دقیقه‌ی بعدش غذا رو جلوم گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نوش جان خواهرکم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی به مهربونیش زدم و تشکر کردم. بعد از اتمام غذام پول رو روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم. علی هیچ وقت پولی ازم نمی‌گرفت. مجبور بودم پول رو روی میز بذارم و برم. با صدای بلند خداحافظی کردم که علی هم همون طور جوابم رو داد. پیاده به سمت بوتیک راه افتادم، خیلی دور نبود. ربع ساعت بعدش به بوتیک رسیدم که آقای حسینی رو سخت مشغول جابه جا کردن اجناس دیدم. آروم بهش سلام کردم که اون هم با خستگی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اِ گیسو اومدی، سلام. بدو کلی کار هست. این جعبه ها رو بگیر برو توی قفسه‌ی خالی بچین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی هیچ حرفی من هم مشغول چیدن اجناس شدم. آقای آرش حسینی یه مرد سی ساله مهربونه که دوست مسیح هم هست. به خاطر همین دایی اجازه داد پیشش کار کنم. به تازگی عقد کرده. زنش خیلی دختر دوست داشتنیه و بیشتر وقت ها می‌یاد این جا و به من کمک می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(مسیح)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای بار چندم بود که شماره‌ی پرواز هلند به ایران رو می‌شنیدم. بلیطم رو دادم و با پله برقی پایین رفتم. سوار اتوبوس شدم و منتظر موندم تا به سمت هواپیما حرکت کنه. از وقتی که عمه زنگ زد تا حالا همه‌اش فکرم مشغول بود. گیسو چه کردی با خودت؟ روی صندلیم نشستم که یه پیرمرد هم کنارم جا گرفت. بعد از بلند شدن هواپیما هندزفری رو توی گوشم گذاشتم و آهنگی رو پلی کردم. صندلی رو کمی خوابوندم و چشم‌هام رو بستم. با صدای شخصی چشم‌هام رو باز کردم. نگاه کردم دیدم مهماندار بالای سرمه و می‌گه صندلی رو به حالت عادی برگردونم و کمربندم رو ببندم. بعد از این که کمربندم رو بستم نگاهی به آسمون شب رنگ انداختم. ساعت الان نه به وقت تهرانه. نیم ساعت بعدش فرود اومدیم. بعد از تحویل گرفتن ساک‌هام یه تاکسی گرفتم و رفتم به خونه‌ی پدریم. پول کرایه رو حساب کردم و ساک به دست به سمت خونه رفتم. دست کردم توی جیب کتم و دسته کلید رو درآوردم. با چرخش کلید توی قفل، در حیاط باز شد. با دیدن باغ لبخندی روی لبم نشست. روی سنگ فرش‌ها راه می‌رفتم و تمام خاطراتم از جلوی چشم‌هام عبور کردند. در ورودی رو آروم باز کردم و به سمت جلو رفتم. مامان و بابا رو به روی تلوزیون روی کاناپه نشسته بودن و باهم حرف می‌زدن. ساکم رو گذاشتم یه گوشه و آروم به سمتشون حرکت کردم. از پشت سرم رو آوردم بینشون و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مهمون نمی‌خوان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با دیدنم جیغی کشید و با خوشحالی کاناپه رو دور زد. خودش رو انداخت توی بغلم. محکم به خودم فشارش دادم و بوسه‌ای روی موهای نرمش کاشتم. بعد از رفع دلتنگی رفتم سمت بابا و مردونه به آغوش کشیدمش. بابا دستی روی کتفم زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به به، ببین کی این جاست؟ خیلی خوش اومدی پسر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان هنوز داشت اشک می‌ریخت که گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وای مامان بسه، گریه برای چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عزیز دلم اشک شوقه، برای دیدنت لحظه شماری می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من فدای اون اشک‌هات بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خدانکنه عزیز دلم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حامد؟ حامد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه با سر وصدا وارد خونه شد که نگاهش به من افتاد. شوک زده داشت نگاهم می‌کرد که من پیش قدم شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چه طوری عمه خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه با خوشحالی سمتم دوید و بغلم کرد، صورتم رو بوسید. مدام قربون صدقه‌ام می‌رفت. خنده‌ای کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عمه‌ی خوشگلم، آروم باش. این اشک‌ها برای چیه؟ شما و مامان که عین همین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با لبخند داشت نگاهمون می‌کرد که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حنانه؟ کارم داشتی صدام کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه چند لحظه به بابا نگاه کرد. انگار داشت فکر می‌کرد که چه کاری داشت. با لحنی نگران رو به بابا کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وای حامد، گیسو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا اخم‌هاش توی هم رفت و متعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو؟ چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه نگاهی سرشار از شرم به من انداخت و انگشت‌هاش رو به هم گره زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هنوز برنگشته، تا حالا این قدر دیر نکرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گره‌ی ابروهام عمیق تر شد. بابا هم دست کمی از من نداشت. عصبی گوشیش رو درآورد و شماره‌ای رو گرفت. کمی بعد گوشی رو از گوشش دور کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ در دسترس نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه موهام رو چنگ زدم. این دختر دیگه شورش رو درآورده. وقتی عمه با من صحبت کرد هیچ فکر نمی‌کردم اوضاع به این وخامت باشه. با این فکر گره ابروهام عمیق تر شد. رو به عمه کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از کی گیسو این طوری شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از وقتی تو رفتی بی قراری هاش بیشتر شدن و کم کم اخلاقش عوض شد، نمی‌تونستم کنترلش کنم. هرچی هم باهاش حرف می‌زنم حرف توی کله اش نمی‌ره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کشیدم و رفتم توی حیاط. نمی‌تونستم آروم بشم. داشتم از درون می‌سوختم. گیسو به چه جراتی تا این وقت شب تک و تنها بین این همه گرگ توی خیابون ها پرسه می‌زنه؟ دستم رو توی جیبم گذاشتم و دستی به گردنم کشیدم. ناگهان صدای ماشینی رو شنیدم که جلوی در حیاط توقف کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(گیسو)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی همه‌ی جنس ها رو چیدم به ساعت مچیم نگاه کردم. ساعت ده شبه باید برگردم خونه دیر شده. همیشه بیشتر از هشت یا نه شب بیرون نمی‌موندم. با عجله به آقای حسینی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آقای حسینی، من کارم رو تموم کردم اگه اجازه بدین برم خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای حسینی یه نگاه به ساعت کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من هم کارم تموم شد، صبر کن می‌رسونمت دیر وقته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم از خدا خواسته چشمی گفتم و یه گوشه وایسادم. آقای حسینی بعد از این که بوتیک رو قفل کرد به سمت ماشینش رفت که گوشه‌ی خیابون پارک شده بود. من هم روی صندلی شاگرد نشستم. ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد. بیشتر وقت‌ها که دیر می‌شد زحمت می‌کشید و من رو می‌رسوند تا دایی این‌ها نگران نشن. توی راه داشتم به مسیح فکر می‌کردم. پسری که توی هر لحظه‌ی زندگیم حضور داشت. خیلی مراقبم بود؛ ولی بعد از رفتنش همه چی تغییر کرد. وقتی به خونه رسیدیم کلی تشکر کردم. گفتم که به مهناز جون هم سلام برسونه و خداحافظی کردم. از ماشین پیاده شدم که تک بوقی زد. ماشین رو حرکت داد و رفت. خیلی خسته شده بودم. دلم یه دوش آب گرم می‌خواست تا همه‌ی خستگیم رفع بشه. در حیاط رو با کلید باز کردم و رفتم داخل. در رو هم پشت سرم محکم بستم. سرم رو انداختم پایین و به سمت خونه راه افتادم. داشتم به برگشت مسیح فکر می‌کردم که محکم خوردم به شخصی. حتماً مش رحیمه. بدون این که سرم رو بلند کنم راهم رو کج کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببخش مش رحیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو دستم محکم کشیده شد. با ترس سرم رو بلند کردم که دوتا چشم عصبانی رو جلوی روم دیدم. شوکه داشتم نگاهش می‌کردم. وای خدای من نه! آب دهنم رو با صدا قورت دادم. حسابی از قیافه‌اش ترسیده بودم. تاریکی باغ و قیافه‌ی ترسناکش ته دلم رو خالی کرد. همین طور داشت دستم رو فشار می‌داد. با اخمی که ابروهاش رو به هم پیوند داده بود توی چشم‌هام نگاه می‌کرد و سکوت کرده بود. می‌دونستم این آرامش قبل از طوفانه. تا این وقت شب بیرون موندن من برای مسیح یعنی فاجعه. دستم خیلی درد می‌کرد. آروم بهش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین یه کلمه کبریتی شد روی انبار باروت. چنان دادی سرم زد که تمام تنم به لرزه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تا این وقت شب بیرون چه غلطی می‌کنی؟ ها؟ این یارو کی بود تو رو رسوند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون این که منتظر باشه جوابش رو بدم من رو کشون کشون برد سمت خونه‌ی دایی. می‌دونستم که حسابی رنگم پریده. از بچگی از مسیح می‌ترسیدم. نمی‌تونستم کار خلاف میل اون رو انجام بدم. در خونه رو با شتاب باز کرد و من رو محکم پرت کرد داخل که پام به قالی گیر کرد و افتادم زمین. زبونم بند اومده بود. هیچی نمی‌تونستم بگم. هم از اومدن یهوییش شوکه شده بودم و هم از این عصبانیت بی نهایتش. سرم رو بلند کردم که دیدم مامان و دایی و زن دایی هم دست کمی از من ندارن. برگشت سمت اون‌ها و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌دونستین این دختره هرشب تا این وقت شب بیرونه و چیزی به من نگفتین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم‌های سرخش برگشت سمت من و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این چه ریختیه؟ از کی تا حالا با بلوز و شلوار می‌ری بیرون؟ اون بیشرف کی بود تو رو رسوند؟ هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو یه لگد محکم کوبید به پام. خیلی دردم گرفت؛ اما فقط اخم کردم. انگار با این ضربه‌اش من هم به خودم اومدم. با اخم‌های درهم از جام پاشدم و مقابلش سینه سپر کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به تو چه؟ تو چه کاره‌ای؟ من هرکاری دلم بخواد انجام می‌دم. تو کی باشی جلوی من رو بگیری و برام حنجره پاره می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتش از زور عصبانیت رو به کبودی بود. مامانم پا در میونی کرد، من رو کشید اون سمت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ای لال بشی تو دختر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به مسیح کرد و گفت: ‌

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عمه ولش کن، این دختر نفهمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی مسیح انگار نمی‌شنید مامانم چی می‌گه. با صدای دورگه‌ای گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو الان چه زری زدی؟ می‌بینم که زبون درآوردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو با صدای بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ زبونت رو از حلقومت می‌کشم بیرون تا دیگه برام زر زر نکنی. از کی تا حالا جرات پیدا کردی این ریختی باشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم با کمال خونسردیم بهش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هه، نکنه باید از تو اجازه بگیرم؟ تو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو دایی سرمون نعره‌ای کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ساکت، با هر دوتاتونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با داد دایی حامد ساکت شدم و به اون چشم دوختم. با اخم برگشت سمتم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو کجا بودی تا این وقت شب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای آرومی بهش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بوتیک بودم، آقای حسینی طبق خواسته‌ی شما من رو رسوندن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دایی هم با همون اخم چاشنی صورتش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ امروز که جمعه‌ست، بوتیک چه خبر بوده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جنس جدید آوردن. دست تنها بودن، زنگ زدن گفتن که برم کمکشون. برای همین دیر شد، شما ببخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خیلی خب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسیح متعجب از مکالمه‌مون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی چی رو خیلی خب؟ بابا چه خبره این جا؟ کدوم بوتیک؟ کدوم آقای حسینی؟ کی اجازه داده که گیسو کار کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دایی نیم نگاهی به مسیح انداخت و به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می‌تونی بری دخترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دایی سمت مسیح برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مسیح، تو بیا بشین پسر برات توضیح می‌دم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم برم خونه. مسیح همین‌ طور که از کنارم رد می‌شد آروم دم گوشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آدمت می‌کنم گیسو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی عصبی بودم، رفتم بالا و در خونه رو محکم بستم. رفتم توی اتاقم و با حرص لباس‌هام رو از تنم درآوردم. خودم رو انداختم توی حموم و دوش آب سرد رو باز کردم. با پاشیدن آب سرد روی سر و تنم برای لحظه‌ای نفسم بند اومد که باعث شد عصبانیتم فروکش کنه. بعد از چند دقیقه شیر آب رو بستم و حوله‌ی تن پوشم رو تنم کردم. از حموم اومدم بیرون. بدون این که موهام رو خشک کنم راهی آشپزخونه شدم. برای خودم کاپوچینو درست کردم. طره‌ای از موهام رو پشت گوشم زدم. قهوه رو داخل ماگ صورتیم ریختم و رفتم توی بالکن نشستم. قهوه رو مزه مزه کردم. هوس یه نخ سیگار کرده بودم. مامان با دیدن مسیح حالا حالاها نمی‌یاد بالا پس می‌تونم یه نخ بکشم. رفتم داخل اتاقم و از جیب مخفی کیفم پاکت سیگارم رو با فندک صورتیم درآوردم. برگشتم بالکن و یه نخ سیگار از پاکتم درآوردم و روی لبم گذاشتم. روشنش کردم و پک عمیقی کشیدم که ته گلوم سوخت. سرم رو گرفتم بالا و دهنم رو کمی باز کردم. گذاشتم دود سیگار به تنهایی از دهنم خارج شه. من عاشق این استایل سیگار کشیدن خودم بودم. پک دیگه‌ای کشیدم و سرم رو به سمت باغ چرخوندم. آرنجم رو به دسته صندلی تکیه دادم. سیگار رو بین انگشت اشاره و وسطی نگه داشته بودم که یهو سیگار از بین انگشت‌هام کشیده شد و پشت بندش کف دستم سوخت. جیغی از درد کشیدم و سرم رو بلند کردم. مسیح با چشم های سرخ شده از عصبانیت و فک قفل شده با فاصله‌ی کمی روم خیمه زده بود. چشم‌هام دو دو می‌زدن از ترس. اصلاً فکرش رو نمی‌کردم مسیح بیاد بالا. دهنم رو باز کردم چیزی بگم که با پشت دست محکم کوبید توی دهنم. گوشه‌ی لبم خیلی می‌سوخت. از درد چشم‌‌هام پر از اشک شد. بی هیچ حرفی فقط خیره نگاهش کردم. با همون دندون‌های چفت شده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این رو زدم تا دیگه جرات این رو نداشته باشی دوباره سیگار رو روی اون لب هات بذاری. دفعه‌ی دیگه مطمئن نیستم بلای بدتری رو سرت نیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چنان داد زد که ناخوداگاه توی جام تکون بدی خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فهمیدی یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آر... آر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نشنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره فهمیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راست وایساد و پاکت سیگار رو با دستش مچاله کرد. فندک رو محکم کوبید زمین که به چند تکه تقسیم شد. از بالکن خارج شد و کمی بعد صدای در ورودی رو شنیدم. ماگ حاوی قهوه‌ی سرد شده‌ام رو بردم آشپزخونه و پرتش کردم داخل ظرفشویی. رفتم داخل اتاقم و در رو محکم به هم کوبیدم. رو به روی آیینه قدی وایسادم. حوله‌ی تن پوش سفیدم تا بالای زانوم می‌رسید و پاهای سفیدم در معرض دید بود. یقه ام کمی باز شده بود. موهای بلند طلایی دورم رو احاطه کرده بودن. به صورتم خیره شدم، لب پایینیم پاره شده بود و رنگ صورتم پریده بود. به کف دستم نگاه کردم. جای سوختگی سیگار تاول زده بود. چشم‌هام پر از اشک شد. پسره‌ی وحشی، نگاه نیومده چه بلایی سرم آورد. پماد سوختگی زدم به دستم. خسته خودم رو روی تخت پرت کردم. سرم رو روی بالش گذاشتم و به خواب رفتم. صبح با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم. گوشی رو برداشتم، دیدم لیلی زنگ می‌زنه. دکمه‌ی سبز رو لمس کردم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم. با همون صدای خواب آلود جوابش رو دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جانم لیلی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به به، سلام خانم خوابالو. می‌دونم الان اعصابت خط خطیه و حوصله‌ی شنیدن حرف‌هام رو نداری؛ ولی خواستم بگم که می‌خوایم با بچه‌ها بریم بیرون، می‌یای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کدوم بچه‌ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من، علی، مینا و مدیسا، می‌یای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خمیازه‌ای کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باشه، ساعت چند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه ساعت دیگه آماده شو بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باشه. خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه نگاه به ساعت کردم. ساعت یازده صبحه. مثل این که برای ناهار می‌خوان برن بیرون. بلند شدم دست و صورتم رو شستم. موهام رو شونه کردم و دورم ریختم. ست ورزشی آدیداسم رو تنم کردم که یه تیشرت سفید بالای ناف بود با یه شلوار ورزشی قرمز رنگ. دست زخمیم رو چسب زدم، روی لبم رژ کالباسی مالیدم که پارگیش معلوم نشه. رفتم توی آشپزخونه که کاغذ روی پخچال رو دیدم. مامان نوشته بود که برم خونه‌ی دایی. بعد از این که گوشیم رو برداشتم رفتم پایین خونه‌ی دایی. همین که وارد خونه شدم مسیح رو جلو‌ی روم دیدم. با دیدنش هول شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم نگاهم کرد و سرش رو تکون داد. ایش، انگار الاغه فقط کله‌اش رو تکون می‌ده. خوب آنالیزش کردم. کت و شلوار خوش دوختی تنش بود که کاملاً برازنده اش بود. بی اختیار گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جایی می‌ری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحن سردی جوابم رو داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دلیلی نمی‌بینم برای تو توضیح بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاک توی سرت گیسو، خوب کنف شدی. نوش جونت تا تو باشی از این غلط‌ها نکنی. با اخم ادامه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو از امروز دیگه نمی‌ری سر کار باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی؟ چرا نرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همین که گفتم امروز هم حق نداری از خونه بری بیرون، فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص داشتم نگاهش می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مسیح این کارها چیه؟ مگه من بچه‌ام؟ بزرگ شدم، تو چهارساله نبودی فکر کردی من هنوز همون گیسوی چهارده ساله‌ام؟ نخیر، هیجده سالم شده. اختیاراتم دست خودمه. هرکاری بکنم مسئولش منم نه تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خشم نزدیکم شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو اول صبحی اعصابم رو به هم نریز، می‌فهمی این رو یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط با اخم نگاهش می‌کردم که راهش رو گرفت و رفت داخل پارکینگ. با ماشینش که چهار سالی می‌شه ازش استفاده نکرده بود اومد بیرون و در رو با ریموت باز کرد و رفت. پوزخندی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به همین خیال باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم توی آشپزخونه که دیدم مامان و زن دایی مشغول حرف زدنن. سلام کردم که زن دایی به گرمی جوابم رو داد؛ ولی مامان با اخم سلام آرومی کرد. می‌دونستم از چی ناراحته. یه لیوان شیر از یخچال ریختم و خوردمش. روی میز غذاخوری آشپزخونه نشستم و مشغول بازی با گوشیم شدم که مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چند وقته کار می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون این که سرم رو بلند کنم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خیلی وقته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو مامان محکم زد روی دستم. اخم هام توی هم رفتن و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اِ مامان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یامان، از کی غریبه شدم که بهم نمی‌گی چی کار می‌کنی؟ می‌دونی من هر شب دلم هزار راه می‌ره تا تو برگردی خونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کلافگی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به دایی گفته بودم، خود دایی بود که آقای حسینی رو به من معرفی کرد. در ضمن دوست مسیحه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه نگاه به مامان کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مامانی، ماشین رو امروز لازم دارم سویچ رو بهم بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هاش توهم رفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ماشین بی ماشین. شنیدم که مسیح بهت گفت حق نداری بری بیرون، شر درست نکن بچه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نتونستم جلوی پوزخندم رو بگیرم. با همون لب کج شده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ توکه من رو می‌شناسی. ماشین رو ندی هم من می‌رم. پس بهتره با ماشین خودم برم تا با ماشین پسر مردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفم صورتش از خشم قرمز شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دختر بی حیا، گمشو برو خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون این که تغییری توی حالت صورتم ایجاد کنم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس بهتره ماشین رو بدی؛ چون تضمین نمی‌کنم آبروت رو جلوی همسایه ها نبرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خشم بلند شد و داد زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برو گمشو از جلو چشم‌هام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم طبقه‌ی بالا و وارد اتاقم شدم. ساعت یه ربع به دوازده بود. زیاد وقت نداشتم. یه پیراهن چهارخونه‌ی مردونه و یه شلوار قد نود پوشیدم. کتونی سفیدم رو در آوردم. یه شال مشکی ساده هم روی موهای فرق شده‌ام انداختم. به آرایش نیاز نداشتم. کوله‌ی مشکی رنگم رو برداشتم و وسایلم رو داخلش ریختم. از اتاق بیرون رفتم. از کنار اتاق مامان می‌گذشتم که یادم افتاد سویچ ماشین خوشگلم رو بردارم. خودم می‌دونستم کجا می‌ذاره؛ ولی توی این مدت نبردمش. رفتم داخل اتاق و کشوی کوچیک میز آرایشش رو باز کردم و سویچ آئودی مشکی رنگم رو برداشتم. یه زنگ به لیلی زدم و آدرس رو ازش گرفتم. سوار ماشین شدم. روشنش کردم و به سمت بیرون هدایتش کردم. لحظه‌ی آخر مامان دوید سمتم تا جلوم رو بگیره؛ ولی من گازش رو دادم و رفتم بیرون. بعد نیم ساعت به سفره خونه‌ای که بچه‌‌ها اومده بودن رسیدم. ماشین رو پارک کردم و داخل سفره خونه شدم. همین که وارد شدم لیلی رو دیدم که برام دست تکون می‌ده. سمتش رفتم. هرچی نزدیک می‌شدم اخم‌هام بیشتر تو‌ی هم می‌رفت. قرار نبود این‌ها سرخرهاشون رو با خودشون بیارن. با اخم به علی، مینا و مدیسا سلام کردم. اون‌ها رو هم آدم حساب نکردم و فقط سرم رو تکون دادم رو به لیلی کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نگفته بودی دوست پسرهاشون رو می‌یارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلی هم که از رک گویی من شرمسار شده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آخه دوست داشتم تو هم توی جمع ما باشی، می‌دونستم اگه بگم نمی‌یای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامیار دوست پسر مدیسا پرید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو خانم یه روز رو با ما بد بگذرون، چی می‌شه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون این که نگاهش کنم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ قطعاً با اون گندی که زدی بد می‌گذره. می‌دونی داداش جناب‌عالی هنوز دست از سرم برنداشته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامیار با قیافه‌ی وا رفته خودش رو جمع و جور کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شرمنده‌ام، نمی‌دونستم این قدر بی ظرفیته وگرنه شماره‌ات رو بهش نمی‌دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باز هم بهت می‌گم که بهش برسونی، اگه یه بار دیگه جلوم سبز شه و زنگ و پیام بفرسته می‌رم ازش شکایت می‌کنم. پسره‌ی نچسب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گرم صحبت با مینا و لیلی بودم. پسرها هم داشتن قلیون می‌کشیدن که با شنیدن صدای آشنایی سیخ سر جام نشستم. صدا از پشت سرم می‌یومد و داشت نزدیک تر می‌شد. قطعاً این صدا متعلق به مسیح بود؛ ولی آخه این جا چی‌ کار می‌کرد؟ از گوشه‌ی چشمم نگاهش کردم. با آقای حسینی و یه پسر دیگه که نمی‌شناختم روی تخت پشتی نشستن. آخه چرا من این قدر بد شانسم؟ مثل این که همه چی دست به دست هم دادن تا من رو به دست مسیح بکشن. باید هرچه سریع تر می‌رفتم بیرون. وگرنه مسیح جنازه‌ام رو از این جا بیرون می‌کرد. اون هم با وجود این دوتا کره خر مرگم حتمی بود. آروم رو به بچه ها گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نگاه کنین، من الان پا می‌شم می‌رم بیرون، هیچ کدومتون حق ندارین اسمم رو صدا بزنین باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلی که نگران شده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وا، چرا بری بیرون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تابلو نشی‌ها؛ ولی مسیح پشتمونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیلی یه هین کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وای زود باش برو تا ندیدتت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم آروم از جام بلند شدم و بدون این که جلب توجه کنم راه رفتم. صدای مسیح که با دوستش حرف می‌زد رو می‌شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه لحظه صبر کن ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا امام غریب فکر کنم من رو دید. سنگینی نگاهش رو حس کردم. برای همین با عجله خودم رو از سفره خونه انداختم بیرون و بلافاصله ریموت ماشینم رو زدم و سوارش شدم. از آیینه دیدم مسیح با عجله از سفره خونه اومد بیرون؛ ولی من گازش رو گرفتم و رفتم سمت خونه. وای خدا، من رو شناخت. اه لعنتی، بدبختم می‌کنه امروز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(مسیح)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از این که ماشینم رو بردم کارواش یه سر به نمایشگاه ماشین مهیار زدم. می‌خواستم یه ماشین نو بخرم. مهیار گرم صحبت درباره‌ی ماشین‌ها بود که نگاهم به یه مرسدس بنز مشکی رنگ افتاد. خیلی خوشم اومده بود ازش. رو به مهیار کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ داداش همین رو پسندیدم. سندش رو بنویس که فردا می‌خوام دم خونه باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهیارم با لبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ای به چشم داداش، همین فردا اول صبح دم خونه‌ات پیداش می‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه زنگ به آرش زدم و گفتم که بیاد نمایشگاه مهیار ببینمش که بعدش بریم باهم بیرون غذا بخوریم. وقتی آرش رسید هم دیگه رو مردونه بغل کردیم. دو سه سالی از من بزرگتر بود. حکم برادر بزرگترم رو داشت. مشغول حرف زدن شدیم. رو به آرش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شنیدم گیسو پیش تو کار می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرش یه لبخند زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره داداش، یه سالی می‌شه که پیشم کار می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هم متقابلاً یه لبخند محو زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از امروز دیگه کار نمی‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهای آرش بالا پریدن گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوشم نمی‌یاد گیسو کار کنه، این یه سالم من هیچ اطلاعی نداشتم. اگه می‌دونستم غیر ممکن بود بذارم کار کنه. از طرفی هم خوشحالم که پیش تو بوده و پیش غریبه‌ای کار نکرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب بچه‌ها، یه غذای خوشمزه‌ی ایرونی مهمون من پاتوق همیشگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر کدوم از ما سوار ماشین خودش شد و حرکت کردیم. وقتی به سفره خونه رسیدم، ماشین رو کنار یه آئودی مشکی پارک کردم. توجه من رو جلب کرد. عین همین رو امروز توی پارکینگ دیدم. یادم رفت بپرسم برای کیه، بیخیال. دستم رو روی شونه‌ی مهیار انداختم و باهم وارد سفره خونه شدیم. یه تخت خالی پیدا کردیم و روی اون نشستیم. رفتم کوبیده سفارش دادم. رو به روی آرش نشستم و با هم گرم صحبت شدیم. تخت جلویی‌مون یه جمع دختر و پسر بودن. توی دلم یه پوزخند زدم براشون. این قدر بدم می‌یومد از این دوست‌های خیابونی. یهو یکی از اون دخترها بلند شد و آروم شروع کرد راه رفتن. مشکوک می‌زد، به مهیار که داشت صحبت می‌کرد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه لحظه صبر کن ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دقت به دختره نگاه کردم. با دیدن موهای بلند طلاییش که آزادانه روی شونه هاش ریخته بود شَکَم به یقین تبدیل شد. من این دختر رو خیلی خوب می‌شناختم. با عجله بلند شدم و دنبالش رفتم. اون هم تندتر حرکت کرد و زود بیرون رفت. لحظه‌ی آخر دیدم که آئودی مشکی رنگ گازش رو داد و رفت. هه، پس آئودی برای گیسو بوده. داشتم منفجر می‌شدم. خیلی عصبی شده بودم. هیچی جلو دارم نبود، بی توجه به آرش که صدام می‌کرد اون رو سمتی هل دادم و سوار ماشینم شدم. با بیشترین سرعت راهی خونه شدم. راه نیم ساعته رو توی ده دقیقه طی کردم. جلوی خونه چنان زدم رو ترمز که جیغ لاستیک‌های ماشین دراومد. بدون این که ماشین رو داخل پارک کنم سویچ رو به سمت مش رحیم پرت کردم و رفتم سمت خونه عمه این‌ها. دختره‌ی خیره سر، من می‌دونم و تو. آدمت می‌کنم. عمه در رو باز کرد. با دیدن من رنگ از رخسارش پرید. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی شده عمه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زور خودم رو کنترل کرده بودم که صدام بالا نره آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو هست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره مادر، توی اتاقشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشید و ادامه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این دختر خیلی لجبازه، کلی بهش گفتم که این طوری نره بیرون؛ ولی مگه حرف گوش می‌ده. نمی‌دونی که امروز چی‌ها به من نگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم‌های درهم و فک منقبض شده رو به عمه کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دیگه بدتر. می‌دونین با چه سر و وضعی و پیش کی‌ها دیدمش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرف‌هایی که عمه زد خونم به جوش اومده بود. من این دختر رو این طوری تربیت نکرده بودم. از کنار عمه رد شدم و راهی اتاق گیسو شدم. دستگیره‌ی در رو کشیدم؛ ولی باز نشد، در رو قفل کرده بود. با صدایی که سعی در کنترلش داشتم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو بیا این در رو باز کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند بار محکم به در زدم، باز خطاب بهش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو حسابی عصبیم، با این کارت فقط من رو بیشتر دیوونه می‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لگد به در زدم و با داد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گفتم این لعنتی رو باز کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلید توی قفل در چرخید و در به آرومی باز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(گیسو)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عجله و ترس وارد خونه شدم. وای خدای من آخه این چه کاری بود کردم؟ کجا از مسیح فرار کنم؟ همین جور که داشتم مسافت حیاط رو می‌دویدم صدای جیغ لاستیک‌های ماشین مسیح هم اومد. با دست به سرم کوبیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بدبخت شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلاً نمی‌دونم چه طور‌ی در خونه رو باز کردم. فقط با داد رو به مامان که با تعجب نگاهم می‌کرد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مامان تو رو خدا نذار مسیح بیاد، من رو بیرون دید الان می‌کشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم رو توی اتاقم پرت کردم و در رو قفل کردم. قفسه‌ی سینه‌ام از ترس بالا و پایین می‌شد. یه کم که آروم شدم سرم رو چسبوندم به در تا حرف‌هاشون رو بشنوم؛ ولی چیزی نمی‌فهمیدم. دقایقی بعد ساکت شدن و صدای بسته شدن در ورودی رو شنیدم. آخیش، فکر کنم رفت. از در فاصله گرفتم و لباسم رو عوض کردم یه تاپ سفید کوتاه تنم کردم. شلوار ورزشی آبی رنگم رو داشتم پام می‌کردم که دستگیره‌ی در بالا و پایین شد. فکر کنم مامانه. سمت در رفتم تا بازش کنم که صدای مسیح رو شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو بیا این در رو باز کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ترس قالب تهی کردم. اصلاً توان تحرک نداشتم که این بار محکم به در زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو حسابی عصبیم، با این کارت فقط بیشتر من رو دیوونه می‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هیچ حرکتی نکردم. مثل مسخ شده‌ها فقط به در اتاق خیره شده بودم. با لگد محکمی که به در خورد من هم از جام پریدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گفتم این در لعنتی رو وا کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم سمت در اتاق حرکت کردم. کلید رو توی قفل در چرخوندم. با صدای تیک قفل در، قلب من هم از تپش وایساد. آروم در رو باز کردم و به صورت کبود شده و چشم‌های سرخ شده‌‌اش خیره شدم. قدمی به جلو برداشت که بی اختیار چند قدم عقب رفتم. در رو پشت سرش بست و قفلش کرد. کلید رو داخل جیب شلوارش گذاشت. دیگه روح توی تنم نمونده بود. آروم می‌یومد سمتم. من هم از ترس عقب عقب می‌رفتم که به میز تحریرم برخورد کردم. آروم بهش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببین مسیح، به خدا من نمی‌دونستم اون دوتا هم هستن. لیلی گفت جمع دخترونه ست. خودت که می‌دونی من اهل این کارها نیستم. به جون خودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم رو قطع کرد و نعره زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خفه شو. فکر کردی من احمقم؟ مگه بهت نگفتم حق نداری امروز بری بیرون هان؟ خود سر شدی، بی اجازه می‌ری بیرون، حرف‌های درشت بار مادرت می‌کنی. هه، تهدیدش می‌کنی که جلو‌ی همسایه‌ها آبروش رو ببری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صدای بلندش لالمونی گرفته بودم؛ ولی باز هم محکم جلوش وایساده بودم و حفظ ظاهر کرده بودم. من هم متقابلاً بهش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب که چی؟ مگه زندانی‌ام توی این خونه؟ من خودم حد و حدودم رو بلدم. لازم نیست هی تو بیای و تعیین تکلیف کنی برام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو دهنت رو ببند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم به سرش زد و ادامه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من الان اعصاب ندارم جواب من رو نده دختر. حد و حدودت اینه که باید از پیش چند تا پسر جمعت کنم هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی شدم و با تن صدای بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره حد و حدودم اینه، تو کی هستی؟ تو توی زندگی من هیچی نیستی. تو یه آدم زورگو و خودخواه و کثاف...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز حرفم تموم نشده بود که یه طرف صورتم سوخت. مات و مبهوت نگاهش می‌کردم. مسیح هیچ وقت دست رو من بلند نمی‌کرد. قفسه‌ی سینه‌اش از شدت خشم بالا و پایین می‌شد. با دندون‌های کلید شده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مواظب حرف زدنت باش، وگرنه برات گرون تموم می‌شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو بلند کرد که تند چشم‌هام رو بستم و دست‌هام رو حائل صورتم کردم. با احساس درد شدید توی سرم دست‌هام رو براشتم و آخی گفتم. موهام رو اسیر پنجه‌اش کرده بود و محکم می‌کشید. با اون صدای خش دارش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اگه یه بار دیگه ببینم این ها رو ریختی بیرون من می‌دونم و تو. فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فهمیدی رو چنان داد زد که بی اختیار سرم رو تند تند تکون دادم. عقب گرد کرد. در رو باز کرد و رفت بیرون. پشت بندش مامان اومد داخل و با دیدن گونه‌ی سرخ شدم چشم‌هاش نم دار شدن. نشستم رو‌ی تخت و دست‌هام رو دور پاهام حلقه کردم. مامان کنارم نشست و موهام رو ناز کرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آخه دختر قشنگم چرا این کارها رو می‌کنی؟ خودت که مسیح رو می‌شناسی، وقتی عصبیه نباید حاضر جوابی کنی، هیچی جلو دارش نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم انگشت‌هاش رو روی گونه‌ی ملتهبم گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این کارش هم از عمد نیست، از روی عصبانیت بوده. مسیح بیشتر از هر کسی هوای تو رو داره. هرکاری هم بکنه به خاطر خودت کرده، بد تو رو نمی‌خواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه پوزخند نشست گوشه‌ی لبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از همه‌ی مردها متنفرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دخترم فراموشش کن، چهارسال گذشته. مطمئنم که دیگه سراغی از تو نمی‌گیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض گلوم داشت خفه‌ام می‌کرد. با صدای لرزونی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اما من عاشقش بودم، چه طور تونست با ما این کار رو بکنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم اشک گوشه‌ی چشمش رو پاک کرد و سرم رو گذاشت روی پاهاش، مثل بچگی‌هام. آروم دست توی موهام می‌کشید و آرامشش رو به تک تک سلول‌هام تزریق می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تقاصش رو می‌بینه عزیز دلم. آروم باش، خودت رو خالی کن. بس نیست چهار ساله توی خودت ریختی و این قدر این بغض رو قورت دادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌تونستم، چهار ساله که این بغض لعنتی سر باز نمی‌کنه. دکترها می‌گفتن باید یه شوک بهش وارد بشه تا بتونه وقایع رو بپذیره، بذارید اون رو ببینه شاید این مشکل حل شد؛ اما من نمی‌تونستم اون رو ببینم. چهار ساله که از همه چیز فرار کردم. از واقعیت، از خودش و از نامردیش. با نوازش های دست مامانم کم کم چشم‌هام سنگین شدن و به خواب رفتم. روی نیمکت ته باغ نشسته بودم و با ام پی تری آهنگ گوش می‌دادم. یه هفته‌ای از اون اتفاق می‌گذره. یه هفته‌ست که رسماً خونه نشین شدم. توی این یه هفته نه من مسیح رو دیدم و نه اون تلاشی برای دیدنم می‌کرد؛ ولی می‌دونستم حسابی حواسش به من هست. همون روز عصرش اومد اتاقم و کل وسیله‌های الکترونیکیم رو از من گرفت. گوشی، آیپد، لپ تاپ، ماشین. هیچ کدوم این ها برام مهم نبودن، بود و نبودشون برام فرقی نمی‌کرد. همه‌ی حواسم به کتاب‌هایی که از کتابخونه می‌گرفتم بود. امروز باید می‌رفتم تحویلشون می‌دادم؛ ولی آخه چه طوری؟ محال بود بذارم بفهمن من می‌رفتم کتابخونه. پس زنگ می‌زنم لیلی بیاد ببرتشون. رفتم خونه و با تلفن خونه زنگ زدم لیلی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام لیلی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام عزیز دلم خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ممنون. می‌گم لیلی، می‌تونی یه سر بیای دم در بهت کتاب‌هام رو بدم ببری کتابخونه تحویل بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره عزیزم خودم اون جا کار دارم می‌خوام برم. یه ده دقیقه‌ی دیگه دم در باش تا ازت بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اوکی بای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون این که منتظر خداحافظی لیلی باشم گوشی رو قطع کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو، گیسو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای مامان به اتاقش رفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بله مامان کارم داشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره عزیزم، امروز ناهار خونه داییت پایین دعوتیم. دایی احمدت هم می‌یاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون دختر عملیش هم می‌یاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اِ گیسو، این چه حرفیه؟ آره همه‌شون هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه‌هام رو بالا انداختم وگفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عملیه دیگه. حالا به چه مناسبتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ داییت این‌ها می‌خوان برن لندن پیش رهی باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آهان، حالا چرا خود رهی نمی‌یاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ والا نمی‌دونم مادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم توی اتاقم. کتاب‌هام رو برداشتم و پایین رفتم. مسیح رو دیدم که توی باغ مشغول صحبت کردن با تلفن بود. بی توجه به اون سمت در حیاط رفتم که همون موقع به صدا در اومد. در رو باز کردم؛ چون مسیح وایساده بود و می‌دونستم زیر نظرم داره دست لیلی رو کشیدم و آوردمش داخل. باهم روبوسی کردیم و کتاب‌ها رو‌ دادم دستش. لیلی هم کتاب‌ها رو گذاشت توی کیفش. سرش رو که بلند کرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب دیگه من برم، مسیح داره می‌یاد این طرف.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو تکون دادم و رفت بیرون. در رو هم پشت سرش بستم. همین که به عقب برگشتم سینه به سینه‌ی مسیح شدم. بی تفاوت نگاهش کردم، اون هم با چشم‌های ریز شده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ لیلی چی کارت داشت که نیومده برگشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حوصله بودم برای همین بهش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کتاب‌های درسیش پیشم بود زنگ زدم بیاد ببره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستاش رو گذاشت توی جیبش و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ راستی مبارکت باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مبارک؟ مبارک چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی روی لبش نقش بست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بَه، خانم مهندس ما رو باش، واقعاً رو سفیدمون کردی با این حافظه‌‌ات. دیروز جواب کنکورت اومده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه که من گوشیم دستم بود یا لپ تاپم روی سایت سنجش قفل بود برای همین فراموش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باشه حالا. امروز به خاطر قبولیت بهت برمی‌گردونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کله‌ام رو خاروندم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حالا رتبه‌ام چه قدر بوده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اون قدری هست که بری مهندسی معماری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشیش زنگ خورد. از من دور شد و جواب گوشیش رو داد. از وقتی مسیح برگشته این اولین باری بود که بدون دعوا باهم حرف زدیم. سمت خونه رفتم که مامان رو خیلی شیک و خوشگل دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کجا مامان خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وا، مادر تو که هنوز آماده نشدی، بدو برو بالا لباس خوب بپوش بیا پایین الان داییت این‌ها می‌رسن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باشه الان می‌یام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم توی اتاقم و کمد لباس‌هام رو باز کردم. پر از پیرهن‌های چهارخونه بود. لبخندی زدم، دست بردم و یه تیشرت سفید گشاد و یه شلوار قد نود زاپدار مشکی برداشتم و پوشیدم. موهای بلندم رو شونه کردم. همیشه موهام رو باز می‌ذاشتم. یه پابند خوشگل هم به پام بستم با دستبند ظریف طلای سفیدم. با پوشیدن صندل سفید پشمیم تیپم تکمیل شد. دستم رو داخل جیبم گذاشتم و پایین رفتم. همین که پام رو روی آخرین پله گذاشتم ماشین دایی هم از راه رسید. نایستادم و وارد خونه‌ی دایی حامد شدم. بی توجه به بقیه که بلند شدن برن برای احوالپرسی من خودم رو روی مبل دو نفره‌ای انداختم. پا روی پا انداختم که یهو مسیح دست من رو کشید. بلندم کرد و برد پیش بقیه. آروم دم گوشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مودب باش، وقتی یه بزرگ تر می‌یاد باید بلند بشی بری استقبالش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای زن دایی احمد یا همون نرگس جون سرم رو چرخوندم که یهو تو بغلش مچاله شدم. لبخندی زدم و صورتش رو بوسیدم. نرگس جون هم مثل نفیسه جون مهربون بود. بالاخره خواهر بودن دیگه. بعد از این که با دایی احمد روبوسی کردم نوبت رسید به رها دخترشون. یه دختر عملی که خیلی ازش بدم می‌یومد. البته اون هم همین حس رو نسبت به من داره. با کلی عشوه و کرشمه سلام کرد. با دیدن مسیح یه جیغ خفه کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وای مسیح، دلم برات تنگ شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش رو توی بغل مسیح انداخت. با دیدن این صحنه دماغم رو چین دادم. اه چه تهوع آور. همیشه خودش رو آویزون این و اون می‌کرد. بیچاره مسیح لبخند زورکی می‌زد و سعی داشت از خودش دورش کنه. وقتی من رو دید با صدایی کش دار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اِ گیسو جون تو این جایی؟ سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به دست دراز شده‌اش خیلی سرد سلام کردم و جای قبلی رفتم نشستم. چند لحظه بعد مسیح هم کنارم نشست. می‌دونستم از رها فرار کرده. با یه ژست خاصی کنارم نشسته بود. چه قدر مسیح جذاب تر شده. رها هم بعد این که یه چشم غره به من رفت تک و تنها نشست روی تک مبل. دست‌هام رو گذاشتم زیر بغلم و و پا روی پا انداختم. داشتم بقیه رو دید می‌زدم که نرگس جون خطاب به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عزیزم دانشگاه قبول شدی یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان که بی‌خبر بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مگه جواب‌ها اومدن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همون خونسردی ذاتیم سرم رو تکون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره قبول شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان کلی خوشحال شد، اومد صورتم رو بوسید و قربون صدقه‌ام رفت. برگشت نشست سر جای قبلش. توی چشم‌های دایی‌هام برق تحسین رو می‌دیدم. یه لبخند محو بهشون زدم که اون‌ها هم با لبخند عمیق تری جوابم رو دادن. رهای نخود هر آش پرید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو جان انگار زیاد هم خوشحال نیست، حتماً رتبه‌ی بعدی رو آورده مگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرد و مغرور نگاهش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره رتبه‌ام افتضاحه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی روی لبم نشست و ادامه دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آخه می‌دونی چیه؟ رتبه‌ام اون قدری هست که به راحتی بتونم برم مهندسی معماری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک آن صورتش تماماً قرمز شد. می‌دونستم اون عاشق این رشته‌ست؛ ولی هیچ وقت نتونست قبول بشه. عمو احمد برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آفرین دخترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای زن دایی که ما رو به ناهار دعوت کرد بحث خاتمه پیدا کرد و بلند شدیم رفتیم دور میز ناهار خوری سلطنتی نشستیم. همه غرق افکار خودشون بودن و به آرومی غذاشون رو میل می‌کردن. من هم بعد از خوردن چند لقمه تشکر کردم و خودم رو سرگرم با سالاد کردم تا بقیه هم تموم کنن. بعد از ناهار همه دور هم توی پذیرایی نشسته بودیم که مریم خانم (زنی که تو مهمونی‌ها می‌یومد و به زن دایی توی کارهای خونه کمکش می‌کرد) وارد پذیرایی شد و به همه چای تعارف کرد. من هم که چای خور نبودم دستش رو رد کردم. همه با یه چیزی سرگرم بودن دایی حامد با دایی احمد و مسیح درباره کارهای شرکت باهم حرف می‌زدن. مامان و نفیسه جون و نرگس جونم باهم سرگرم حرف زدن بودن. رها هم که سرش توی گوشیش بود و نیشش تا بناگوشش وا بود. فقط من بودم که ساکت و تنها به در و دیوار نگاه می‌کردم. حوصله‌ام حسابی سر رفته بود. می‌خواستم پاشم برم؛ ولی می‌دونستم که بعدش توبیخ می‌شم که چرا این کار زشت رو کردی، پس تحمل کردم تا وقتی که بلند بشن و برن. با بلند شدن دایی احمد من هم یه نفس عمیق کشیدم. خلاصه همه برای بدرقه رفتن بیرون؛ ولی من خودم رو روی کاناپه جلوی تلوزیون انداختم و دراز کشیدم. شبکه‌ها رو بالا و پایین می‌کردم بلکه چیزی پیدا کنم تا نگاهش کنم. روی شبکه‌ای استپ کردم. فیلم ترسناک احضار روح داشت نشون می‌داد. عاشق فیلم‌های ترسناک بودم. صداش رو بلند کردم و مشغول نگاه کردن شدم. یهو یکی سرم رو بلند کرد، نشست و سرم رو گذاشت روی پاهاش. به صورتش نگاه کردم دیدم مسیحه. اون هم یه نگاه با لبخند دختر کشش تحویلم داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمی‌ترسی این ها رو می‌بینی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو سمت تلوزیون برگردوندم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه، چند بار دیدمش ترسناک نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اِ، تنها تنها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه با لیلی و علی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوب نیست این قدر فیلم‌های ترسناک ببینی، روی روحیه‌ات تاثیر می‌ذاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اه مسیح بذار نگاه کنم، این قدر گیر نده‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سنگینی نگاهش رو حس می‌کردم؛ ولی توجهی نکردم. اون هم آروم دست توی موهام می‌کشید که کم کم خوابم گرفت. با چشم های خمار نگاهش کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مسیح نکن خوابم می‌گیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به حرفم یه لبخند تحویلم داد و به حرکت دستش ادامه داد. پلک‌هام سنگین شدن و روی هم افتادن. توی خواب و بیداری بودم که حس کردم یکی پیشونیم رو بوسید؛ ولی نفهمیدم کیه، شاید مامان بود. وقتی از خواب بیدار شدم توی اتاق خودم بودم. وا! من که خونه‌ی دایی بودم. این جا چی کار می‌کنم؟ بیخیال حتماً دایی من رو آورده. رفتم توی پذیرایی، هیچ‌ کس نبود. ساعت دیواری رو نگاه کردم که ساعت نه شب رو نشون می‌داد. صورتم رو آب زدم و یه سیب از یخچال برداشتم. رفتم پایین ببینم مامان خونه‌ی دایی هست یا نه. وارد خونه دایی شدم؛ ولی اون جا هم کسی نبود. می‌دونستم مسیح توی اتاقشه؛ چون هر دو ماشینش توی پارکینگ پارک شده بود. سمت اتاقش رفتم و دو تقه به در زدم که صدای بفرماییدش رو شنیدم. آروم داخل شدم و بهش سلام کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ علیک سلام خانم خوابالو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت میز کارش نشسته بود و چیزی رو می‌نوشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مسیح می‌دونی مامان کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون این که سرش رو بلند کنه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آره، یه سر رفتن پیش عمه ی بابا، گویا مریض احواله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخی توی اتاقش زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آهان، تو چرا نرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم‌نگاهی بهم انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کار داشتم، می‌بینی که.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره مشغول نوشتن شد. اتاقش رو بررسی کردم. مسیح بزرگترین اتاق خونه رو داشت. زیر پنجره‌ی اتاق یه تخت سلطنتی دو نفره قرار داشت که سمت چپش میز توالت بود. سمت راست میز کارش بود کنارش هم یه کتابخونه‌ی بزرگ. یه دست مبل راحتی هم رو به روی تخت گذاشته بود. سمت کتابخونه حرکت کردم و دستی به کتاب‌هاش زدم. اکثر این ها رو خونده بودم. بعضی‌ها کتاب‌های خودش بودن و بعضی‌ها برای اتاق کتابخونه عمارت بود که من همه‌شون رو خونده بودم. با صدای مسیح به اون نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گیسو لپ تاپ، آیپد، گوشی و سویچت رو گذاشتم اتاقت. این بار رو می‌بخشمت؛ ولی وای به حالت اگه باز تکرار بشه. این‌‌ها که هیچی، بار دیگه تو رو اسیر خودم می‌کنم، فهمیدی یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روم رو برگردوندم تا پوزخند کش اومده روی لب‌هام رو نبینه. بی توجه به حرف اون گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید