داستان در مورد زندگی شمیمه . دختری که پدر و مادرش و از دست داده و با خاله اش زندگی میکنه . سختی های زندگی از یه طرف و سخت گیری های خاله اش هم از یه طرف دیگه باعث میشه که شمیم از اون خونه فراری بشه . ولی دست تقدیر سرنوشت دیگه ای روبراش رقم زده . زندگی میخواد روی خوبش و بهش نشون بده . روزگار اون و سر راه خانوم بزرگ قرار میده ، کسی که خونه اش قراره برای شمیم تبدیل به یه کلبه امن بشه و سرنوشتش طور دیگه ای رقم بخوره ..

ژانر : عاشقانه، همخونه ای

تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ ساعت و ۱۲ دقیقه

مطالعه آنلاین وقتی او آمد
نویسنده : مهسا حسینی

ژانر : #عاشقانه #همخونه_ای

خلاصه :

داستان در مورد زندگی شمیمه . دختری که پدر و مادرش و از دست داده و با خاله اش زندگی میکنه . سختی های زندگی از یه طرف و سخت گیری های خاله اش هم از یه طرف دیگه باعث میشه که شمیم از اون خونه فراری بشه . ولی دست تقدیر سرنوشت دیگه ای روبراش رقم زده . زندگی میخواد روی خوبش و بهش نشون بده . روزگار اون و سر راه خانوم بزرگ قرار میده ، کسی که خونه اش قراره برای شمیم تبدیل به یه کلبه امن بشه و سرنوشتش طور دیگه ای رقم بخوره ..

پاهام ديگه جون نداشت نفسام به شماره افتاده بود حتي جرات نداشتم به پشت سرم نگاهي بندازم . فقط ميدويدم نميدونستم تا كجا ميخوام بدوم ولي اينو ميدونستم كه بايد خودم و نجات بدم . نبايد ميذاشتم دست كثيفشون بهم برسه .

شالي كه روي سرم انداخته بودم به خاطر شدت دويدنم از سرم افتاده بود . چشمام سياهي ميرفت . احساس ميكردم هيچ هوايي براي تنفس ندارم . ولي بازم به خودم نهيب ميزدم . "آفرين شميم تو ميتوني دختر تند تر بدو . خودت و نجات بده " صداي يكيشون و شنيدم كه الفاظ ركيك به كار ميبرد و به هر قيمتي بود ميخواست منو نگه داره ولي من حتي 1 ثانيه هم فكر خستگي و ايستادن و به ذهنم راه نميدادم . مدام صداشون مثل دو تا مگس توي گوشم بود . كوچه تاريك تاريك بود هيچ جارو نميديدم . هميشه از تاريكي ميترسيدم ولي الان موقع ترس نبود .

بالاخره يه نور ديدم داشتم به خيابون اصلي نزديك ميشدم خدا خدا ميكردم كه خيابون اصلي خلوت نباشه و بتونم از كسي كمك بخوام . نور چراغاي خيابون انگار اميدوارم كرد و بهم انرژي داد تند تر از قبل ميدويدم .

صداي اون دو تا مزاحم و ديگه پشتم نميشنيدم سرعتم و كمتر كردم و بالاخره به پشت سرم نگاه انداختم اما هيچ كس پشت سرم نبود . خوشحال شدم يعني گمم كرده بودن ؟ قدمام آهسته تر شده بود انگار دوباره داشتم نفس ميكشيدم . شالم و روي سرم مرتب كردم ديگه به سر كوچه رسيده بودم . خيابون پر رفت و آمد و شلوغي بود . انقدر ذهنم مشغول بود و ترس همه ي وجودم و گرفته بود كه اصلا نميتونستم تشخيص بدم كه توي كدوم خيابونم .

حالا بايد كجا ميرفتم ؟ كوله ام و از روي دوشم آوردم پايين و درش و باز كردم كيف پولم و از توش در آوردم نگاهي توش كردم فقط 50 هزار تومان داشتم . با اين پول مگه چند روز ميشد سر كرد ؟ تازه كجا بخوابم ؟ درمونده و غمگين بودم . تنها سرپناهي كه داشتم برام ناامن شده بود . كس ديگه اي رو نداشتم كه اين موقع شب بهش پناه ببرم .

از ته قلبم پدر و مادرم و صدا كردم آخه چرا من و تنها گذاشته بودن ؟ چرا من نبايد مثل خيلي ديگه از دخترا توي خونه اي باشم كه مادرم چراغش و روشن نگه داره و پدرم با زحمت نوني تو سفرمون بياره ؟ مگه من چه فرقي با بقيه دارم ؟

ياد حرف مامانم افتادم كه هميشه توي بدترين شرايط هم ميگفت ناشكري نكن هر كار خدا يه حكمتي داره . حتما ميخواد تورو محك بزنه .

چشمام به اشك نشسته بود با آستين مانتوم اشكام و پاك كردم و به راه افتادم . آره خدا بزرگ بود . خدا هيچ بنده ايش و تنها نميذاشت . بي هدف توي خيابون ها راه ميرفتم از جاهاي شلوغ و روشن ميرفتم كه ديگه مزاحمي دنبالم نكنه . كوله ام و با ترس به خودم چسبونده بودم و قدمهاي لرزون و پر از ترسم و به جلو ميبردم .

اتومبيل گرون قيمتي با سرعت كم كنارم حركت ميكرد اصلا نگاه هم نميكردم به رانندش فقط صداي بلند آهنگي از ماشينش شنيده ميشد و بعد صداي خودش :

- خانومي كجا ميري ؟برسونمت ؟شايد مسيرمون يكي باشه ؟

جواب من سكوت بود و سكوت دوباره به حرف اومد :

- هي با توام . انقدر كلاس نذار خوشگل تر از تو هم توي 2 دقيقه سوار شدن . انقدر ناز نكن خانومي خوب پول ميدما .

مردك احمق چه فكري در مورد من كرده بود ؟ خيلي دلم ميخواست قدرتش و داشتم تف مينداختم توي صورتش ولي نه اين موقع شب بدون هيچ سرپناه و پشتيباني كاري ازم ساخته نبود پس فقط سكوت كردم و به سرعت قدمام اضافه كردم . مدام حرف ميزد و چرت و پرت ميگفت . مدام نرخ تعيين ميكرد ! و من همينطور تو سكوت به راهم ادامه ميدادم .

صداي ترمز شديد ماشيني و جلوم شنيدم سرم و بالا گرفتم تا ببينم چه اتفاقي افتاده كه ديدم پسر جووني از ماشين پياده شد و اومد جلو و گفت :

- خانوم مزاحمه ؟

پسر اولي هم ترمز كرد و پياده شد :

- يه تو چه جوجه . دوستمه راهت و بگير برو .

پسر دومي با چهره اي برافروخته گفت :

- به من ميگي جوجه ؟ مگه خودت ناموس نداري كه به دختر مردم گير ميدي ؟

صدام در نميومد فقط با ترس و وحشت به اون دو نفر نگاه ميكردم . مردم كم كم با صداي داد و بيداد اون دو تا دورمون حلقه زدن هيچ كس حتي جلو نميرفت كه اون دو تا رو از هم جدا كنه . انگار اومده بودن سيرك ! البته حق هم داشتن واقعا مثل سيرك بود ! البته مجاني بود كه يكي از مزاياش بود ! بالاخره مردي حدود 50 سال بود كه اومد اون دو تا رو از هم جدا كرد پسر اولي سوار ماشينش شد و گازش و گرفت رفت . كم كم همه ي مردم متفرق شدن پسر دومي بهم نزديك شد و گفت :

- جايي ميري برسونمت ؟

با نگاهي شكاك آروم و با صدايي لرزون گفتم :

- نه خودم ميرم .

- اگه جايي رو نداري بيا بريم خونه ي خودم ازت پذيرايي ميكنم .

باورم نميشد اين حتي از اون پسر اولي هم احمق تر بود از كنارش گذشتم هنوزم صداش پشت سرم ميومد ولي توجهي نكردم خدايا كمكم كن من فقط تورو دارم . هنوز صداش ميومد اولش حرفا و خواهشاي مودبانه بود ولي مثل اينكه حوصلش و سر برده بودم چون ديگه داشت حرفا و فحشاي ركيك ميزد . اينم از 3 تا مزاحم امشب ! كجا برم آخه از شرش راحت شم ؟ توي همين فكر و خيالا بودم كه به عقب كشيده شدم همون پسره بود بازوم و گرفته بود و به عقب كشونده بودم يه لحظه با عصبانيت زل زدم تو چشاش و گفتم :

- ولم كن آشغال عوضي . به چه جراتي بهم دست ميزني ؟

- انقدر ادا در نيار واسه من بيا سوار شو

داشتم سعي ميكردم بازوم و از چنگالش بيرون بكشم ولي اون زورش از من خيلي بيشتر بود . توي همين گير و دار بوديم كه دوباره ماشيني كنارمون ترمز كرد . واقعا متعجب بودم مرداي اين مملكت چشون بود ؟! ميگفتن تا 3 نشه بازي نشه ولي اين كه 4 تا شد ! مردي 4 شونه و بلند قد و هيكلي كه چهره ي ترسناكي داشت از ماشين پياده شد صداي بم و ترسناكي هم داشت كه واقعا از اون موجودي وحشت ناك ميساخت يه لحظه از ترس كم مونده بود همون جا روي زمين ولو شم ولي جلوي خودم و گرفتم و از غفلت پسره استفاده كردم و بازوم و از دستش بيرون كشيدم . مرد حتي نيم نگاهي هم به سمتم ننداخت يه راست به سمت پسره رفت و با تحكم گفت :

- زود گورت و گم كن .

پسره در مقابلش مثل جوجه بود . از ترس سريع سوار ماشينش شد و رفت .

من از ترس سرجام خشكم زده بود نميتونستم ديگه از دست اين يكي ديگه در برم حتي با يه انگشتشم ميتونست منو بلند كنه ! صورتش و به طرف من برگردوند و توي چشام نگاه كرد . چشماي ملتمسم و بهش دوختم كه ديدم با سردي از كنارم رد شد و به طرف ماشين رفت در عقب و باز كرد خانوم مسني توي ماشين نشسته بود و به من اشاره كرد كه به طرفش برم . نفسي كشيدم و آروم و نامطمئن به سمتش رفتم نگاهش مهربان بود دستاي چروك و پيرش رو به طرفم دراز كرد و گفت :

- خوبي دخترم ؟ رنگش و نگاه كن چرا انقدر سفيد شدي عزيزم ؟ ترسيدي ؟

قدرت تكلم نداشتم مثل يه آدمي كه لاله فقط زل زده بودم تو چشماش ولي گرماي دستش به اميدي بهم ميداد كه باعث ميشد ناخود آگاه به اون صورت مهربون اعتماد كنم . وقتي جوابي از من نشنيد دوباره به حرف اومد :

- اسمت چيه دخترم ؟ كجا داري ميري ؟ ميخواي برسونيمت كه كسي مزاحمت نشه ؟

نگاه منتظرش و كه ديدم لب باز كردم :

- اسمم شميمه .

- چه اسم قشنگي . اين موقع شب كجا داري ميري دخترم ؟ خونتون كجاست ؟

- م ...م....من .... فرا...فرار .... كر...كردم .

سرم و انداختم پايين حتي از شنيدن اين كلمه هم حالم به هم ميخورد چه برسه به اينكه بخوام به زبون بيارمش و واقعا همچين كاري رو انجام بدم .نگاه پير زن رنگ تاسف به خودش گرفت سرش و آروم تكون داد و گفت :

- حتما تا الان مامان و بابات نگرانت شدن . چرا اين كار و كردي ؟ امن تر از خونت كجا ميخواي بري مادر ؟

اشك به چشمام هجوم آورد اون از زندگي من چي ميدونست ؟ كدوم خونه ي امن ؟ كدوم پدر و مادر ؟آروم به حرف اومدم :

- ولي من پدر و مادري ندارم .

دستام و توي دستاش فشرد و با لحن مهرباني گفت :

- اگه امشب جايي رو نداري ميتوني بياي پيش من اين موقع شب خوب نيست يه دختر توي خيابون بمونه . مياي مادر ؟

نميدونم لحن مهربون و صميميش بود يا نگاه معصوم و نورانيش كه باعث شد بهش اعتماد كنم . انگار ته قلبم روشن بود كه زن خوبيه و قابل اعتماده . البته راه ديگه اي هم نداشتم فوقش اگه باهاش نميرفتمم فقط تا صبح ميتونستم دووم بيارم توي خيابونا بقيش چي ؟ بالاخره احتمال داشت هر بلايي سرم بياد . سرم و به نشونه ي قبول دعوتش تكون دادم لبخند گرمي به صورتم پاشيد و رو به همون مرد ترسناك گفت :

-كيوان در اون طرف و براش باز كن بشينه .

مرد سري تكون داد و در طرف پيرزن و بست و در طرف ديگه ي اتومبيل و باز كرد و با نگاهش منتظر بود كه سوار بشم هنوزم از برق نگاهش و صورتش ميترسيدم قدمهام و تند تر برداشتم و به سمت در باز شده رفتم و خودم و انداختم توي ماشين . تا حالا تو عمرم همچين ماشيني سوار نشده بودم . يه لحظه حس كردم سيندرلام ! ولي بعد به خودم نهيب زدم "شميم بپر از خواب معلوم نيست سرنوشتت چي بشه و به كجا برسي پس افكار مسخرت و نگه دار واسه خودت و انقدر فسفر حروم نكن " خيلي خسته بودم از وقتي كه از خونه ي خاله زده بودم بيرون تا الان حتي 1 دقيقه هم نشسته بودم همش در حال راه رفتن و دويدن بودم تازه تحليل رفتن انرژيم و حس ميكردم . پاهام انگار هيچ جوني نداشت ديگه خيلي خسته بودم آروم چشمام و روي هم گذاشتم دقيقه اي بعد دست گرمي رو روي دستاي سردم حس كردم چشمام و باز كردم و لبخند مهربون پيرزن و ديدم انگار بهم قوت قلب ميداد منم بهش لبخندي زدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي طول نكشيد كه ماشين جلوي يه خونه ي ويلايي و بزرگ توقف كرد از شيشه ي ماشين به خونه كه بي شباهت به قصر نبود نگاهي انداختم هميشه فكر ميكردم اين خونه ها رو فقط تو خواب ميتونم ببينم ولي مثل اينكه اين حقيقت داشت . با تك بوق راننده در خونه ي ويلايي باز شد و ماشين داخل خونه رفت جلوي در خونه ماشين توقف كرد پير زن اشاره اي بهم كرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پياده شو رسيديم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل بره اي مطيع در ماشين و باز كردم و بيرون اومدم پام و روي سنگفرشاي حياط خونه كه گذاشتم انگار تازه متوجه شده بودم كه خواب نيستم . خونه ي باشكوهي بود خونه نماي سنگي زيبايي داشت كه با نورپردازي زيبايي كه داشت توي شب مثل كاخ هاي افسانه اي نشون ميداد خودشو . راننده به پيرزن توي پياده شدن كمك كرد همون لحظه زني فربه و سفيد و كوتاه قد خودش و به سرعت به پيرزن رسوند انقدر كوتاه و تپل بود يه لحظه از ذهنم گذشت كه انگار داره قل ميخوره خندم و خوردم و همونجور ساكت ايستادم منتظر دستور بعدي پير زن كه هنوز اسمش رو هم نميدونستم . زن فربه روبه پيرزن گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ چقدر دير كردين دلم هزار راه رفت آخه با اين حال مريضتون دكتر گفته زياد از خونه بيرون نرين و بيشتر استراحت كنين . زبونم لال اگه طوريتون بشه من چه خاكي تو سرم بريزم شما امانت شادي خانومين . با هزار اميد و آرزو شمارو دست من سپرد و رفت تورو خدا يكم به فكر خودتون باشين .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پيرزن لبخندي زد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوسن خانوم كمتر غر بزن .چيزيم كه نيست صحيح و سالم اومدم ور دلت .بريم تو از پا افتادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد رو به من گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شميم دخترم بيا تو مادر غريبي نكن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن فربه كه تازه فهميده بودم اسمش سوسنه تازه انگار منو ميديد . با نگاهي شكاك سر تا پام و برانداز كرد و زير بغل پيرزن و گرفت و كمكش كرد تا داخل بره منم آروم پشت سرشون قدم بر ميداشتم . انگار جو صميمي و خودموني خونه ي پير زن روي من اثر گذاشته بود ديگه اصلا احساس ترس نميكردم . سوسن پيرزن رو روي مبلي نشوند و رفت من هنوز سر پا وايستاده بودم كه نگاهي بهم كرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بشين دخترم غريبي نكن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم روي نزديك ترين مبل نشستم و سرم و پايين انداختم دوباره به حرف اومد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب فكر كنم خيلي خسته باشي امشب و استراحت كن صبح اگه دلت خواست برام از خودت بيشتر بگو .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از مهربوني اين زن شگفت زده شده بودم دوست داشتم برم و دستش و ببوسم اما انگار قفل شده بودم روي مبل من مني كردم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشيد ميتونم اسمتون و بدونم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنديد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ اصلا يادم رفت خودم و معرفي كنم بهت ببخش دخترم پيريه ديگه حواس نميمونه واسه آدم . من اسمم ثرياست اينجا همه بهم ميگن خانوم بزرگ تو هم ميتوني خانوم بزرگ صدام كني اينجارو هم كه ميبيني خونمه . اون خانومي رو هم كه ديدي اسمش سوسنه زن مهربون و خوبيه يه جورايي هم همدممه هم كمك حالم . رانندمم كه ديدي اسمش كيوانه . تو اين خونه فقط من و كيوان و سوسن و آقا صابر زندگي ميكنيم آقا صابر باغبونمه مرد خوبيه . الان سالهاست اين سه نفر با منن يه جورايي مثل خانوادم شدن ديگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سكوت كرد يه غمي تو چشماش بود منم سكوت كردم سوسن دوباره اومد قرصاي خانوم بزرگ و بهش داد و دوباره نگاهش و به من دوخت خانوم بزرگ رو به سوسن گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوسن خانوم يكي از اتاقاي بالارو واسه دختر گلم آماده كن يكم استراحت كنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوسن چشمي گفت و رو به من گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تشريف بيارين همرام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خانوم بزرگ تشكر كردم و به دنبال سوسن راه افتادم . خونه دوبلكس بود هميشه عاشق خونه هاي دوبلكس بودم . خدايا يعني خوابم ؟ سوسن در يكي از اتاقارو باز كرد و با دست اشاره اي به داخل كرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرماييد اينم از اتاق شما .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تشكري كردم و به داخل رفتم سوسن در اتاق و بست و رفت هميشه دوست داشتم يه اتاق قشنگ مثل اينجا داشته باشم واي حتي خواب اين اتاقم نميديدم .رنگ آميزي وسايل اتاق تقريبا آبي و كرم بود تخت يه نفره اي گوشه ي اتاق بود طرف ديگه ي اتاق ميز آرايش زيبايي ديده ميشد سمت ديگه ي اتاق كمد لباسا قرار داشت پنجره ي بزرگ و خوش منظره اي هم مقابل تخت قرار داشت كه با پارچه ي حرير آبي زينت داده شده بود . پنجره رو باز كردم سرم و رو به آسمون كردم و از ته دل گفتم :" خدايا ممنون كه اين بارم به دادم رسيدي ، مرسي كه دستم و گرفتي و نذاشتي به بي راهه برم "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يكم آسمون و تماشا كردم و پنجره رو بستم از توي كوله ام تنها لباسي كه داشتم و در آوردم و پوشيدم و زير پتو خزيدم گرماي پتو آرومم كرد و به خواب عميقي فرو رفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح با صداي سوسن خانوم از خواب پريدم لباسام و عوض كردم و همون لباساي ديشبم و پوشيدم و پايين رفتم خانوم بزرگ پشت ميز خيلي بزرگي نشسته بود و صبحانه ميخورد با لبخند ازم خواست كه بشينم و صبحانه بخورم آروم كنارش رفتم و روي صندلي نشستم سوسن خانومم سمت ديگرش نشست و مشغول خوردن صبحانه شديم بعد از خوردن به سوسن خانوم توي جمع كردن ميز كمك كردم . خانوم بزرگ ازم خواست كه به اتاقش برم پشت سرش وارد اتاقش شدم و به خواسته ي خودش در و پشت سرم بستم هنوزم سرم پايين بود صداش و شنيدم كه گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دخترم تو چرا انقدر خجالتي سرت و بالا بگير بذار صورت ماهت و ببينم . فرض كن منم مثل مادرت باهام غريبي نكن بيا بشين .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كنارش نشستم و دوباره به حرف اومد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب ديشب نتونستيم خوب با هم آشنا شيم من يه حدودايي از خودم تعريف كردم تو نميخواي از خودت بگي يكم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدايي گرفته گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چي بگم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثلا اينكه چند سالته كجا زندگي ميكردي چرا از خونتون فراري شدي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ميدونستم بالاخره يه روزي بايد به اين سوالا جواب بدم تك سرفه اي كردم و شروع كردم به گفتن :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يكم طولانيه حوصلش و دارين ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش و به نشونه ي تاييد تكون داد و تكيه زد به مبل . سعي كردم خاطرات خوب و بدم و به ياد بيارم دوباره :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اسمم شميمه 19 سالمه منم وقتي بچه بودم مثل هر بچه ي ديگه اي پدر و مادر داشتم سقفي بالا سرم داشتم خوشبختي رو حس ميكردم . پدري داشتم كه هميشه دست نوازشگرش و حس ميكردم مادري داشتم كه هميشه برام دل ميسوزوند . فاميل چنداني نداشتيم يه خاله و يه دايي و يه عمه همش داشتم از دار دنيا عمم كه ميگفتن وضع شوهرش توپ بود و خارج از كشور زندگي ميكرد و اصلا تا حالا نديده بودمش . ولي خاله و داييم و سالي يه بار ميديدم اونم با اكراه قبول ميكردن كه مارو ببينن آخه شنيده بودم باباي مامان كه يكي از بازارياي ثروتمند بوده با ازدواج مامان و بابام مخالف بوده آخه بابام اون زمان هيچي نداشت غذا هم به زور گيرمون ميومد . ولي مامانم عاشق بابام شده بود به خاطر عشقش پا گذاشته بود روي خانوادش و علاقش به پدرش با هر زوري كه بوده با بابام ازدواج ميكنه و واسه هميشه از خانوادش ميگذره و با بابام عازم شيراز ميشه منم همون جا به دنيا اومدم . كلا خاله و داييم دل خوشي از مادرم نداشتن چشم ديدن بابامو كه ديگه اصلا نداشتن . داييم كه كلا انگار واسش مهم نبود خواهر ديگه اي داره يا نه ولي باز خالم مهربون تر بود البته نه كه بگم دوستمون داشت . نه بيشتر قلبش اجازه نميداد كه بهمون پشت كنه مثل داييم . ولي سركوفتاش و هميشه به مامانم ميزد . 10 سالم كه بود بابا واسه ي كار مجبور بود بياد تهران كلي با ذوق و شوق وسايل جمع كرديم و با ماشين قراضه اي كه تازگيا بابا گرفته بود راهي تهران شديم . اما شانس باهامون نبود با يه كاميون تصادف كرديم و مامان و بابام جا به جا مردن منم راهي بيمارستان شدم تا 4 روز هيچ خبري از بابا و مامانم نداشتم همش غصه ميخوردم و تو عالم بچگي فكر ميكردم منو يادشون رفته روز 4 ام با ديدن خاله و داييم توي بيمارستان شكه شدم آخه سابقه نداشت يهو ببينمشون . اومدن پيشم و با دلسنگي تمام بهم گفتن بابا و مامانم مردن ! شك خيلي بدي بود تا اين سن اگه چيزي نداشتم حداقل دلم خوش بود كه پدر و مادرم و دارم ولي با اين اتفاق ديگه نميدونستم بايد چيكار كنم و به كي تكيه كنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي سريع مراسم خاكسپاري رو برگزار كردن . خيلي سوت و كور و غريبانه . انقدر گريه كرده بودم سر خاكشون كه چشمه ي اشكام خشك شده بود . با همون بچگيم داشتم فكر ميكردم كه حالا بايد كجا برم ؟ حالا بايد با كي زندگي كنم ؟ خيلي زود جواب اين سوالم و گرفتم بعد از خاكسپاري به خونه ي دايي رفتيم داييم 2 تا پسر داشت سالار و سهند خالم و داييم رفته بودن توي اتاق و در بسته بودن تا مثلا من صداشون و نشنوم ولي با دادهايي كه دايي ميزد مگه ميشد نشنيد . صداي دايي ميومد كه ميگفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به من چه توله ي يه نفر ديگه رو بزرگ كنم ميبريم ميندازيمش دم يه پرورشگاهي جايي من عمرا توله ي اون مرتيكه ي خر و بزرگ كنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي خالم ميومد كه ميگفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اين چه حرفيه بالاخره بچه ي خواهرمون بوده خدارو خوش نمياد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خدارو خوش بياد چه نياد از من كاري ساخته نيست خيلي ناراحتي براش خودت ببر بزرگش كن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت ها بحث و جدل كردن آخر قرار شد من برم خونه ي خاله و با اونا زندگي كنم البته زندگي كه نه بيشتر نقش كلفت و براشون داشتم تا يه فاميل و . خالم 2 تا پسر داشت 1 دختر . مهران و ماهان و مهشاد . مهشاد ازدواج كرده بود اما ماهان و مهران هر كدوم با اختلاف سني 3 سال و 4 سال ازم بزرگتر بودن . شوهر خالم از همون روز اول ناراضي بود از اومدنم به خونش همش به خالم غر ميزد . خالمم كم نمياورد تلافيش و سر من در مي آورد .خلاصه شده بودم نوكر بي جيره مواجب به ازاي كاري كه از صبح تا شب ميكردم اونا بهم غذا و جاي خواب ميدادن . ازشون ممنون بودم كه گذاشته بودن درسم و بخونم هر جوري بود ديپلمم و گرفتم . ولي نذاشتن ديگه درسم و ادامه بدم كم كم كه بزرگ شدم انگار پسراي دور و اطرافم نظرشون بيشتر طرفم جلب ميشد . حتي توجه ماهان و مهرانم بهم جلب شده بود . ماهان كوچيكتر بود و زياد تو نخ من نبود اما مهران خيلي حواسش بهم بود همش ميديدم كه داره نگام ميكنه بعضي وقتا لبخند ميزد بهم كه ميدونستم از سر دوستي نيست و يه دردسري پشت لبخندش هست . درست حدس زده بودم يه روز صبح مهران خونه مونده بود و دانشگاه نرفته بود رفت توي اتاق خالم و حدوداي 1 ساعتي با هم حرف زدن كه يهو صداي جيغ و داد خالم بلند شد نميدونستم چي شده كم پيش ميومد خالم سربچه هاش داد بزنه يهو در اتاق باز و شد و خالم با چهره ي سراخ از عصبانيت اومد بيرون و تا چشمش بهم خورد سمتم حمله كرد و با خودش برد منو تو اتاق . مهران و ديدم كه روي يكي از مبلاي تو اتاق نشسته و سرش تو دستشه با شنيدن صداي مامانش سرش و بلند كرد و توي چشماي من زل زد سرم و انداختم پايين خالم لگدي بهم زد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بد كردم نذاشتم آواره ي خيابونا بشي ؟ بد كردم بهت خونه و سرپناه دادم ؟ اين همه جلوي داداشم و شوهرم وايستادم كه تو عفريته رو بزرگ كنم بد كردم ؟ اين بود جواب زحمتاي من ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا نميدونستم از چي داري حرف ميزنه با گنگي داشتم نگاش ميكردم كه عصباني تر شد چنگي زد زير روسريم و موهام و تو چنگش گرفت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واسه من اداي هالوها رو در نيار . ميشيني زير پاي پسر من كه بگيرتت ؟ كور خوندي . پسر دست گلم و ميدم به يه بچه يتيم فلك زده ؟ بابات خواهرم و ازمون گرفت تو ميخواي پسرم و بگيري ؟ كور خوندي دختره ي هرزه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه متوجه نگاهها و لبخنداي مهران شدم خسته تر از اوني بودم كه بخوام توضيحي بدم فقط اين بين داد هاي بلند مهران و ميشنيدم كه ميگفت دوستم داره و از اين خزعبلات . ديگه نميتونستم اونجا رو تحمل كنم هر چي بدياشون و زورگويياشون و تحمل كرده بودم بس بود . شب تصميم گرفتم از خونه فرار كنم و كردم . كه اون اتفاقا افتاد و با شما برخورد كردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ با دقت به حرفام گوش ميداد دست نوازشي به سرم كشيد و يكي از اون لبخنداي مهربونش و به صورتم پاشيد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگران هيچي نباش نميذارم احساس تنهايي كني . پيش خودم بمون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحن صميمي و دلسوزانش قلبم رو گرم كرد از جام بلند شدم پايين پاش زانو زدمو به دستش بوسه زدم . سرم و بلند كرد و نگاهي تو چشمام كرد و مثل مادري كه نداشتم سرم و نوازش كرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

1 ماهي ميشد كه توي خونه ي خانوم بزرگ بودم . مطمئن بودم خاله حتي سراغي هم ازم نگرفته و از خدا خواسته بدون داشتن مزاحم به زندگيش ادامه داده . حسابي با سوسن خانوم و كيوان و آقا صابر دوست شده بودم بر خلاف بار اول ديگه الان اصلا از كيوان و چهرش نميترسيدم . بر خلاف ظاهرش قلب مهربون و رئوفي داشت . آقا صابر پير مرد خوش اخلاقي بود هميشه موقع كار آوازاي قديمي و قشنگي ميخوند به منم كار باغبوني ياد داده بود و بعضي وقتا كمكش ميكردم . سوسن خانوم خيلي خونگرم بود و هميشه نگران حالا فرقي نداشت من يا خانوم بزرگ يا آقا صابر يا حتي همين كيوان ! مثل پروانه دور خانوم بزرگ ميچرخيد و بهش ميرسيد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا جايي كه فهميده بودم خانوم بزرگ 2 تا بچه داشت 1 دختر و 1 پسر دخترش شادي28 ساله بود 1 سالي ميشد كه ازدواج كرده بود و با شوهرش به آلمان رفته بود . پسرش هم شادمهر 30 سالش بود اون ايران بود اما برام سوال بود كه چرا هيچ وقت سري به مامانش نميزنه . اونجور كه خانوم بزرگ ميگفت فهميده بودم كه خودش خونه ي جدا داره براي خودش و جاي ديگه اي زندگي ميكنه . البته خبر نداشتم متاهله يا مجرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين 1 ماه اصلا اينجا احساس غربت نميكردم . احساس ميكردم بالاخره خونه ي خودم و پيدا كردم خانوم بزرگ زن فوق العاده مهربوني بود خيلي فهميده و روشن فكر بود . بهم ميگفت اگه ميخوام ميتونم درسم و ادامه بدم و من با ذوق و شوق بسيار اين كار و به سال ديگه موكول كردم . واقعا شده بودم مثل دخترش انگار با اومدن من اونم از تنهايي در اومده بود اين حرفي بود كه از سوسن شنيدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه اون شميم گوشه گير قديم نبودم خانوم بزرگ كاري كرده بود كه اعتماد به نفسم و دوباره به دست آورده بودم . دوباره نشاط و شادي برگشته بود بهم . خانوم بزرگ هميشه نصيحتاي جالبي ميكرد وقتي حرف ميزد انقدر كلامش شيرين بود كه دوست داشتم ساعت ها كنارش بشينم و اون حرف بزنه برام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداي سوسن از خواب بيدار شدم يكي از لباسايي كه به تازگي با خانوم بزرگ خريده بوديم و پوشيدم و پايين رفتم صورت خانوم بزرگ و سوسن و بوسيدم و سر ميز نشستم مشغول خوردن بوديم كه زنگ در خونه به صدا در اومد همه تعجب كرده بوديم سابقه نداشت هيچ وقت كسي اينجا بياد حداقل توي اين 1 ماه كه خبري از كسي نبود اصلا نميدونستم كه خانوم بزرگ خواهر و برادري داره يا نه . سوسن بلند شد و رفت كه در و باز كنه دقيقه اي بعد برگشت و رو به خانوم بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم خواهرتون و دختر و پسرش هستن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ عصاش و برداشت و به سمت در خونه رفت من نميدونستم بايد چيكار كنم ؟ همونجوري مينشستم يا ميرفتم پيش مهموناي خانوم بزرگ ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي همين فكرا بودم كه سوسن به سمتم اومد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو لباسات و عوض كن يه شالي روسري چيزي هم سرت كن نامحرم دارن . برو دخترم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اين حرف سوسن مثل فنر از جا بلند شدم و به سمت اتاقم دويدم و تا حالا هيچ كدوم از فاميلاي خانوم بزرگ و نديده بودم . از يه طرف كنجكاو بودم و از طرف ديگه ميترسيدم . بايد خودم و چجوري بهشون معرفي ميكردم ؟ مثلا ميگفتم سلام من شميمم يه دختر فراري كه خواهرتون بهم سرپناه داد ؟ يا نه مثلا به دروغ ميگفتم كه من يكي از دوستاي خواهرتون شميمم ؟ البته اين يكي زيادم دروغ نبود بالاخره جز دوستاي خانوم بزرگ حساب ميشدم ديگه . از فكر اينكه من دوست خانوم بزرگ باشم خندم گرفت سن و سالش بهم نميخورد اگه ميگفتم فرزند خوندشم منطقي تر به نظر ميومد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شلوار لي و يه بلوز آبي رنگ پوشيدم و شال آبي كم رنگي هم سرم كردم . نفس عميقي كشيدم و تصميم گرفتم مراسم معارفه رو به عهده ي خانوم بزرگ بذارم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم از پله ها پايين رفتم پايين پله ها سوسن و ديدم كه با سيني چاي داشت سمت پذيرايي ميرفت از خدا خواسته به دنبال سوسن داخل اتاق رفتم اول همه نظرشون به سوسن و سيني چاي جلب شد ولي بعد نگاهشون به من كه مثل يه بچه ي ترسو پشت سوسن قايم شده بودم افتاد . تازه جرات كرده بودم به افراد توي اتاق نگاهي بندازم يه خانوم نسبتا مسن كنار خانوم بزرگ نشسته بود كه حدس زدم بايد خواهرش باشه كنارش دختر جوون و خوشگلي نشسته بود كه زيادي توي آرايش اغراق كرده بود و با ابروهاي بالا رفته مشغول ارزياني و برانداز كردن من بود . كنار دختر جوون پسري حدود 26 - 27 سال نشسته بود كه با يه لبخند زل زده بود بهم . زير نگاه اين سه نفر معذب بودم انگار خانوم بزرگ متوجه شده بود چون رو به سوسن گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوسن خانوم چايي هارو تعارف كن . شميم جان دخترم بيا اينجا كنار من بشين مادر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمت ديگه ي خانوم بزرگ و اشغال كردم و روي مبل نشستم بالاخره خواهر خانوم بزرگ به حرف اومد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ثريا جون معرفي نميكني اين خانوم جوون و ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس كردم بر خلاف كلام خانوم بزرگ توي كلام خواهرش هيچ نشونه اي از مهربوني و دوستي نيست . خانوم بزرگ لبخندي زد و رو به خواهرش گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معرفي ميكنم دختر گلم شميم يه مدتي قرار شده با من زندگي كنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توضيح كوتاهي كه خانوم بزرگ داد معلوم بود هيچ كدومشون و قانع نكرده بود . خانوم بزرگ رو به من كرد و با لبخند گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شميم جون ايشون خواهر من فريبا هستن . ايشون هم دختر گلش پونه خانوم و آقا پسرش پوريا جان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اظهار خوشبختي و تعارفات معمول فريبا خانوم كه معلوم بود هنوز در مورد حضورم توي اون خونه مشكوك بود با لحني كه سعي ميكرد مهربون جلوه بده گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درس ميخوني شميم جون ؟ چيكارا ميكني ؟ پدر و مادرت مشكلي ندارن با اينكه تنها اينجا باشي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست نداشتم همه از زندگيم سر در بيارن از طرفي هم نميخواستم به مهموناي خانوم بزرگ بي احترامي كنم و جواب سر بالا بدم انگار خانوم بزرگ ترديد و توي چشمام خوند كه خودش جواب خواهرش رو داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شميم قراره از سال جديد اينجا درس خوندن و شروع كنه هنوز هيچ رشته اي نميخونه . پدر و مادرشم راضين از اينكه پيش منه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد سريع بحث و عوض كرد و رو به پونه گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پونه جان درست به سلامتي تموم شد ديگه خاله ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه كه بدتر از مادرش اهل فيس و افاده بود با نگاهي مغرور به من رو به خانوم بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره ديگه خاله جون به سلامتي تموم شد ديگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ - خوب خدارو شكر دخترم موفق باشي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ رو به من اضافه كرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پونه جون مديريت بازرگاني ميخوند كه امسال به اميد خدا درسش تموم شد ديگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و به پونه تبريك گفتم با چهره ي سردي ازم تشكر كرد . فريبا خانوم با لبخندي به اندازه ي پهناي صورتش رو به خانوم بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا وقتي كه درس ميخوند يه بهونه ي درست و حسابي داشتم براي رد كردن خواستگاراش حالا نميدونم از اين به بعد به چه بهونه اي بايد خواستگاراش و دست به سر كنم . پس اين شازده پسر كي ميخواد يه سر و ساموني به زندگي خودش و پونه ي من بده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه منظورش نشدم نفهميدم شازده پسر و با كيه نگاهي به خانوم بزرگ انداختم كه ديدم لبخند ملايمي گوشه ي لبشه و رو به خواهرش گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهر حقيقتش همون يه بار كه من به شادمهر كسي رو پيشنهاد دادم واسه هفت پشتم بس بود . اگه حرفي بين پونه و شادمهر زده شده يا شادمهر قولي داده با خودشه . بچم بد ضربه اي خورد هنوزم كه هنوزه با من كه مادرشم سر سنگينه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فريبا خانوم از عصبانيت صورتش قرمز شده بود با صداي نسبتا بلندي رو به خانوم بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يعني ما هم مثل اون خانواده ايم ؟! از تو انتظار نداشتم خواهر ! مثلا ما فاميليم گوشت همو بخوريم استخون هم و دور نميندازيم . خوشم باشه حالا ما شديم بد ؟دستت درد نكنه خوب حق خواهري رو ادا كردي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ كه معلوم بود دلخور و ناراحته و يه جورايي سر دوراهي قرار گرفته به حرف اومد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فريبا اين حرفارو نزن شادمهر من نزديك 30 سالشه . خوب برم بهش چي بگم ؟ بگم بايد ازدواج كني ؟ اونم با دختر خواهر من ؟ به خدا من راضيم كي بهتر از پونه . مثل گل ميمونه اين دختر . تو خواهرمي ميشناسمت هم خودت و هم بچه هات و دوست دارم پورياي تو برام مثل شادمهر ميمونه يا پونه برام مثل شاديه . چه فرقي دارن با هم آخه ؟ تو به من اينو بگو . كم شكستي نخورده زنش بوده . بهش زمان بده بذار همون شادمهر هميشگي بشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر در نمياوردم كه در مورد چي دارن حرف ميزنن كنجكاو شده بودم كه به قول فريبا خانوم اين شازده پسر و ببينم ! نگاهم به فريبا خانوم افتاد كه با ناراحتي روشو از خانوم بزرگ گرفته بود و اخماش تو هم بود نگاهم چرخيد و سر خورد روي پونه سرش و پايين انداخته بود حالا نميدونم از خجالت بود از ناراحتي بود . دوباره نگاهم چرخيد و اين بار روي پوريا ثابت شد . وا اين ديگه چشه از وقتي اومده زل زده تو چشم من هي لبخند مليح تحويلم ميده ! انگار از همه بيخيال تر و راحت تر همين پوريا بود ! سرم پايين انداختم و تا وقتي عزم رفتن كردن سرم و بالا نياوردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتي بعد دوباره من و خانوم بزرگ تنها شديم هر چي خانوم بزرگ اصرار كرد كه واسه ي ناهار بمونن پيشمون ولي خواهرش كه رو ترش كرده بود از حرفاي خانوم بزرگ قبول نكرد كه بمونه آخرشم همشون با خداحافظي هاي سرد از خونه رفتن بيرون . البته به استثناي پوريا ! توي اون چند دقيقه كه ديدمش واقعا از ته دل حس كردم انگار هيچ غمي تو زندگيش نداره ! مدام يا بيخودي ميخنديد يا اينكه با لبخند زل ميزد تو چشاي من ! مفتي بود ديگه منم بودم هي نگاه ميكردم ! والا ! از غر غر كردناي خودم با خودم خندم گرفته بود . شميم داري ديگه ديوونه ميشي كم كم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره بعد از اين 1 ماه يكي از فاميلاي خانوم بزرگ و ديدم . نميدونم چرا ولي راجع به زندگي و گذشتشون كلا كنجكاو شده بودم مخصوصا با حرفايي كه از فريبا خانوم شنيده بودم . يه غمي توي چهره ي خانوم بزرگ بود كه ناخود آگاه كنجكاويم و بيشتر ميكرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست داشتم شادي و شادمهر و از نزديك ببينم . دوست داشتم بدونم اونام مثل مادرشون مهربون و دوست داشتني هستن يا نه . . .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

1 ماهي ميشد كه توي خونه ي خانوم بزرگ بودم . مطمئن بودم خاله حتي سراغي هم ازم نگرفته و از خدا خواسته بدون داشتن مزاحم به زندگيش ادامه داده . حسابي با سوسن خانوم و كيوان و آقا صابر دوست شده بودم بر خلاف بار اول ديگه الان اصلا از كيوان و چهرش نميترسيدم . بر خلاف ظاهرش قلب مهربون و رئوفي داشت . آقا صابر پير مرد خوش اخلاقي بود هميشه موقع كار آوازاي قديمي و قشنگي ميخوند به منم كار باغبوني ياد داده بود و بعضي وقتا كمكش ميكردم . سوسن خانوم خيلي خونگرم بود و هميشه نگران حالا فرقي نداشت من يا خانوم بزرگ يا آقا صابر يا حتي همين كيوان ! مثل پروانه دور خانوم بزرگ ميچرخيد و بهش ميرسيد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا جايي كه فهميده بودم خانوم بزرگ 2 تا بچه داشت 1 دختر و 1 پسر دخترش شادي28 ساله بود 1 سالي ميشد كه ازدواج كرده بود و با شوهرش به آلمان رفته بود . پسرش هم شادمهر 30 سالش بود اون ايران بود اما برام سوال بود كه چرا هيچ وقت سري به مامانش نميزنه . اونجور كه خانوم بزرگ ميگفت فهميده بودم كه خودش خونه ي جدا داره براي خودش و جاي ديگه اي زندگي ميكنه . البته خبر نداشتم متاهله يا مجرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين 1 ماه اصلا اينجا احساس غربت نميكردم . احساس ميكردم بالاخره خونه ي خودم و پيدا كردم خانوم بزرگ زن فوق العاده مهربوني بود خيلي فهميده و روشن فكر بود . بهم ميگفت اگه ميخوام ميتونم درسم و ادامه بدم و من با ذوق و شوق بسيار اين كار و به سال ديگه موكول كردم . واقعا شده بودم مثل دخترش انگار با اومدن من اونم از تنهايي در اومده بود اين حرفي بود كه از سوسن شنيدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه اون شميم گوشه گير قديم نبودم خانوم بزرگ كاري كرده بود كه اعتماد به نفسم و دوباره به دست آورده بودم . دوباره نشاط و شادي برگشته بود بهم . خانوم بزرگ هميشه نصيحتاي جالبي ميكرد وقتي حرف ميزد انقدر كلامش شيرين بود كه دوست داشتم ساعت ها كنارش بشينم و اون حرف بزنه برام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداي سوسن از خواب بيدار شدم يكي از لباسايي كه به تازگي با خانوم بزرگ خريده بوديم و پوشيدم و پايين رفتم صورت خانوم بزرگ و سوسن و بوسيدم و سر ميز نشستم مشغول خوردن بوديم كه زنگ در خونه به صدا در اومد همه تعجب كرده بوديم سابقه نداشت هيچ وقت كسي اينجا بياد حداقل توي اين 1 ماه كه خبري از كسي نبود اصلا نميدونستم كه خانوم بزرگ خواهر و برادري داره يا نه . سوسن بلند شد و رفت كه در و باز كنه دقيقه اي بعد برگشت و رو به خانوم بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم خواهرتون و دختر و پسرش هستن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ عصاش و برداشت و به سمت در خونه رفت من نميدونستم بايد چيكار كنم ؟ همونجوري مينشستم يا ميرفتم پيش مهموناي خانوم بزرگ ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي همين فكرا بودم كه سوسن به سمتم اومد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو لباسات و عوض كن يه شالي روسري چيزي هم سرت كن نامحرم دارن . برو دخترم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اين حرف سوسن مثل فنر از جا بلند شدم و به سمت اتاقم دويدم و تا حالا هيچ كدوم از فاميلاي خانوم بزرگ و نديده بودم . از يه طرف كنجكاو بودم و از طرف ديگه ميترسيدم . بايد خودم و چجوري بهشون معرفي ميكردم ؟ مثلا ميگفتم سلام من شميمم يه دختر فراري كه خواهرتون بهم سرپناه داد ؟ يا نه مثلا به دروغ ميگفتم كه من يكي از دوستاي خواهرتون شميمم ؟ البته اين يكي زيادم دروغ نبود بالاخره جز دوستاي خانوم بزرگ حساب ميشدم ديگه . از فكر اينكه من دوست خانوم بزرگ باشم خندم گرفت سن و سالش بهم نميخورد اگه ميگفتم فرزند خوندشم منطقي تر به نظر ميومد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شلوار لي و يه بلوز آبي رنگ پوشيدم و شال آبي كم رنگي هم سرم كردم . نفس عميقي كشيدم و تصميم گرفتم مراسم معارفه رو به عهده ي خانوم بزرگ بذارم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم از پله ها پايين رفتم پايين پله ها سوسن و ديدم كه با سيني چاي داشت سمت پذيرايي ميرفت از خدا خواسته به دنبال سوسن داخل اتاق رفتم اول همه نظرشون به سوسن و سيني چاي جلب شد ولي بعد نگاهشون به من كه مثل يه بچه ي ترسو پشت سوسن قايم شده بودم افتاد . تازه جرات كرده بودم به افراد توي اتاق نگاهي بندازم يه خانوم نسبتا مسن كنار خانوم بزرگ نشسته بود كه حدس زدم بايد خواهرش باشه كنارش دختر جوون و خوشگلي نشسته بود كه زيادي توي آرايش اغراق كرده بود و با ابروهاي بالا رفته مشغول ارزياني و برانداز كردن من بود . كنار دختر جوون پسري حدود 26 - 27 سال نشسته بود كه با يه لبخند زل زده بود بهم . زير نگاه اين سه نفر معذب بودم انگار خانوم بزرگ متوجه شده بود چون رو به سوسن گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوسن خانوم چايي هارو تعارف كن . شميم جان دخترم بيا اينجا كنار من بشين مادر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمت ديگه ي خانوم بزرگ و اشغال كردم و روي مبل نشستم بالاخره خواهر خانوم بزرگ به حرف اومد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ثريا جون معرفي نميكني اين خانوم جوون و ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس كردم بر خلاف كلام خانوم بزرگ توي كلام خواهرش هيچ نشونه اي از مهربوني و دوستي نيست . خانوم بزرگ لبخندي زد و رو به خواهرش گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معرفي ميكنم دختر گلم شميم يه مدتي قرار شده با من زندگي كنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توضيح كوتاهي كه خانوم بزرگ داد معلوم بود هيچ كدومشون و قانع نكرده بود . خانوم بزرگ رو به من كرد و با لبخند گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شميم جون ايشون خواهر من فريبا هستن . ايشون هم دختر گلش پونه خانوم و آقا پسرش پوريا جان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اظهار خوشبختي و تعارفات معمول فريبا خانوم كه معلوم بود هنوز در مورد حضورم توي اون خونه مشكوك بود با لحني كه سعي ميكرد مهربون جلوه بده گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درس ميخوني شميم جون ؟ چيكارا ميكني ؟ پدر و مادرت مشكلي ندارن با اينكه تنها اينجا باشي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست نداشتم همه از زندگيم سر در بيارن از طرفي هم نميخواستم به مهموناي خانوم بزرگ بي احترامي كنم و جواب سر بالا بدم انگار خانوم بزرگ ترديد و توي چشمام خوند كه خودش جواب خواهرش رو داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شميم قراره از سال جديد اينجا درس خوندن و شروع كنه هنوز هيچ رشته اي نميخونه . پدر و مادرشم راضين از اينكه پيش منه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد سريع بحث و عوض كرد و رو به پونه گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پونه جان درست به سلامتي تموم شد ديگه خاله ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه كه بدتر از مادرش اهل فيس و افاده بود با نگاهي مغرور به من رو به خانوم بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره ديگه خاله جون به سلامتي تموم شد ديگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ - خوب خدارو شكر دخترم موفق باشي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ رو به من اضافه كرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پونه جون مديريت بازرگاني ميخوند كه امسال به اميد خدا درسش تموم شد ديگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و به پونه تبريك گفتم با چهره ي سردي ازم تشكر كرد . فريبا خانوم با لبخندي به اندازه ي پهناي صورتش رو به خانوم بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا وقتي كه درس ميخوند يه بهونه ي درست و حسابي داشتم براي رد كردن خواستگاراش حالا نميدونم از اين به بعد به چه بهونه اي بايد خواستگاراش و دست به سر كنم . پس اين شازده پسر كي ميخواد يه سر و ساموني به زندگي خودش و پونه ي من بده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه منظورش نشدم نفهميدم شازده پسر و با كيه نگاهي به خانوم بزرگ انداختم كه ديدم لبخند ملايمي گوشه ي لبشه و رو به خواهرش گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهر حقيقتش همون يه بار كه من به شادمهر كسي رو پيشنهاد دادم واسه هفت پشتم بس بود . اگه حرفي بين پونه و شادمهر زده شده يا شادمهر قولي داده با خودشه . بچم بد ضربه اي خورد هنوزم كه هنوزه با من كه مادرشم سر سنگينه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فريبا خانوم از عصبانيت صورتش قرمز شده بود با صداي نسبتا بلندي رو به خانوم بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يعني ما هم مثل اون خانواده ايم ؟! از تو انتظار نداشتم خواهر ! مثلا ما فاميليم گوشت همو بخوريم استخون هم و دور نميندازيم . خوشم باشه حالا ما شديم بد ؟دستت درد نكنه خوب حق خواهري رو ادا كردي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ كه معلوم بود دلخور و ناراحته و يه جورايي سر دوراهي قرار گرفته به حرف اومد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فريبا اين حرفارو نزن شادمهر من نزديك 30 سالشه . خوب برم بهش چي بگم ؟ بگم بايد ازدواج كني ؟ اونم با دختر خواهر من ؟ به خدا من راضيم كي بهتر از پونه . مثل گل ميمونه اين دختر . تو خواهرمي ميشناسمت هم خودت و هم بچه هات و دوست دارم پورياي تو برام مثل شادمهر ميمونه يا پونه برام مثل شاديه . چه فرقي دارن با هم آخه ؟ تو به من اينو بگو . كم شكستي نخورده زنش بوده . بهش زمان بده بذار همون شادمهر هميشگي بشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر در نمياوردم كه در مورد چي دارن حرف ميزنن كنجكاو شده بودم كه به قول فريبا خانوم اين شازده پسر و ببينم ! نگاهم به فريبا خانوم افتاد كه با ناراحتي روشو از خانوم بزرگ گرفته بود و اخماش تو هم بود نگاهم چرخيد و سر خورد روي پونه سرش و پايين انداخته بود حالا نميدونم از خجالت بود از ناراحتي بود . دوباره نگاهم چرخيد و اين بار روي پوريا ثابت شد . وا اين ديگه چشه از وقتي اومده زل زده تو چشم من هي لبخند مليح تحويلم ميده ! انگار از همه بيخيال تر و راحت تر همين پوريا بود ! سرم پايين انداختم و تا وقتي عزم رفتن كردن سرم و بالا نياوردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتي بعد دوباره من و خانوم بزرگ تنها شديم هر چي خانوم بزرگ اصرار كرد كه واسه ي ناهار بمونن پيشمون ولي خواهرش كه رو ترش كرده بود از حرفاي خانوم بزرگ قبول نكرد كه بمونه آخرشم همشون با خداحافظي هاي سرد از خونه رفتن بيرون . البته به استثناي پوريا ! توي اون چند دقيقه كه ديدمش واقعا از ته دل حس كردم انگار هيچ غمي تو زندگيش نداره ! مدام يا بيخودي ميخنديد يا اينكه با لبخند زل ميزد تو چشاي من ! مفتي بود ديگه منم بودم هي نگاه ميكردم ! والا ! از غر غر كردناي خودم با خودم خندم گرفته بود . شميم داري ديگه ديوونه ميشي كم كم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره بعد از اين 1 ماه يكي از فاميلاي خانوم بزرگ و ديدم . نميدونم چرا ولي راجع به زندگي و گذشتشون كلا كنجكاو شده بودم مخصوصا با حرفايي كه از فريبا خانوم شنيده بودم . يه غمي توي چهره ي خانوم بزرگ بود كه ناخود آگاه كنجكاويم و بيشتر ميكرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست داشتم شادي و شادمهر و از نزديك ببينم . دوست داشتم بدونم اونام مثل مادرشون مهربون و دوست داشتني هستن يا نه . . .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

1 ماهي ميشد كه توي خونه ي خانوم بزرگ بودم . مطمئن بودم خاله حتي سراغي هم ازم نگرفته و از خدا خواسته بدون داشتن مزاحم به زندگيش ادامه داده . حسابي با سوسن خانوم و كيوان و آقا صابر دوست شده بودم بر خلاف بار اول ديگه الان اصلا از كيوان و چهرش نميترسيدم . بر خلاف ظاهرش قلب مهربون و رئوفي داشت . آقا صابر پير مرد خوش اخلاقي بود هميشه موقع كار آوازاي قديمي و قشنگي ميخوند به منم كار باغبوني ياد داده بود و بعضي وقتا كمكش ميكردم . سوسن خانوم خيلي خونگرم بود و هميشه نگران حالا فرقي نداشت من يا خانوم بزرگ يا آقا صابر يا حتي همين كيوان ! مثل پروانه دور خانوم بزرگ ميچرخيد و بهش ميرسيد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا جايي كه فهميده بودم خانوم بزرگ 2 تا بچه داشت 1 دختر و 1 پسر دخترش شادي28 ساله بود 1 سالي ميشد كه ازدواج كرده بود و با شوهرش به آلمان رفته بود . پسرش هم شادمهر 30 سالش بود اون ايران بود اما برام سوال بود كه چرا هيچ وقت سري به مامانش نميزنه . اونجور كه خانوم بزرگ ميگفت فهميده بودم كه خودش خونه ي جدا داره براي خودش و جاي ديگه اي زندگي ميكنه . البته خبر نداشتم متاهله يا مجرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين 1 ماه اصلا اينجا احساس غربت نميكردم . احساس ميكردم بالاخره خونه ي خودم و پيدا كردم خانوم بزرگ زن فوق العاده مهربوني بود خيلي فهميده و روشن فكر بود . بهم ميگفت اگه ميخوام ميتونم درسم و ادامه بدم و من با ذوق و شوق بسيار اين كار و به سال ديگه موكول كردم . واقعا شده بودم مثل دخترش انگار با اومدن من اونم از تنهايي در اومده بود اين حرفي بود كه از سوسن شنيدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه اون شميم گوشه گير قديم نبودم خانوم بزرگ كاري كرده بود كه اعتماد به نفسم و دوباره به دست آورده بودم . دوباره نشاط و شادي برگشته بود بهم . خانوم بزرگ هميشه نصيحتاي جالبي ميكرد وقتي حرف ميزد انقدر كلامش شيرين بود كه دوست داشتم ساعت ها كنارش بشينم و اون حرف بزنه برام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداي سوسن از خواب بيدار شدم يكي از لباسايي كه به تازگي با خانوم بزرگ خريده بوديم و پوشيدم و پايين رفتم صورت خانوم بزرگ و سوسن و بوسيدم و سر ميز نشستم مشغول خوردن بوديم كه زنگ در خونه به صدا در اومد همه تعجب كرده بوديم سابقه نداشت هيچ وقت كسي اينجا بياد حداقل توي اين 1 ماه كه خبري از كسي نبود اصلا نميدونستم كه خانوم بزرگ خواهر و برادري داره يا نه . سوسن بلند شد و رفت كه در و باز كنه دقيقه اي بعد برگشت و رو به خانوم بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم خواهرتون و دختر و پسرش هستن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ عصاش و برداشت و به سمت در خونه رفت من نميدونستم بايد چيكار كنم ؟ همونجوري مينشستم يا ميرفتم پيش مهموناي خانوم بزرگ ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي همين فكرا بودم كه سوسن به سمتم اومد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو لباسات و عوض كن يه شالي روسري چيزي هم سرت كن نامحرم دارن . برو دخترم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اين حرف سوسن مثل فنر از جا بلند شدم و به سمت اتاقم دويدم و تا حالا هيچ كدوم از فاميلاي خانوم بزرگ و نديده بودم . از يه طرف كنجكاو بودم و از طرف ديگه ميترسيدم . بايد خودم و چجوري بهشون معرفي ميكردم ؟ مثلا ميگفتم سلام من شميمم يه دختر فراري كه خواهرتون بهم سرپناه داد ؟ يا نه مثلا به دروغ ميگفتم كه من يكي از دوستاي خواهرتون شميمم ؟ البته اين يكي زيادم دروغ نبود بالاخره جز دوستاي خانوم بزرگ حساب ميشدم ديگه . از فكر اينكه من دوست خانوم بزرگ باشم خندم گرفت سن و سالش بهم نميخورد اگه ميگفتم فرزند خوندشم منطقي تر به نظر ميومد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شلوار لي و يه بلوز آبي رنگ پوشيدم و شال آبي كم رنگي هم سرم كردم . نفس عميقي كشيدم و تصميم گرفتم مراسم معارفه رو به عهده ي خانوم بزرگ بذارم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم از پله ها پايين رفتم پايين پله ها سوسن و ديدم كه با سيني چاي داشت سمت پذيرايي ميرفت از خدا خواسته به دنبال سوسن داخل اتاق رفتم اول همه نظرشون به سوسن و سيني چاي جلب شد ولي بعد نگاهشون به من كه مثل يه بچه ي ترسو پشت سوسن قايم شده بودم افتاد . تازه جرات كرده بودم به افراد توي اتاق نگاهي بندازم يه خانوم نسبتا مسن كنار خانوم بزرگ نشسته بود كه حدس زدم بايد خواهرش باشه كنارش دختر جوون و خوشگلي نشسته بود كه زيادي توي آرايش اغراق كرده بود و با ابروهاي بالا رفته مشغول ارزياني و برانداز كردن من بود . كنار دختر جوون پسري حدود 26 - 27 سال نشسته بود كه با يه لبخند زل زده بود بهم . زير نگاه اين سه نفر معذب بودم انگار خانوم بزرگ متوجه شده بود چون رو به سوسن گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوسن خانوم چايي هارو تعارف كن . شميم جان دخترم بيا اينجا كنار من بشين مادر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمت ديگه ي خانوم بزرگ و اشغال كردم و روي مبل نشستم بالاخره خواهر خانوم بزرگ به حرف اومد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ثريا جون معرفي نميكني اين خانوم جوون و ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس كردم بر خلاف كلام خانوم بزرگ توي كلام خواهرش هيچ نشونه اي از مهربوني و دوستي نيست . خانوم بزرگ لبخندي زد و رو به خواهرش گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معرفي ميكنم دختر گلم شميم يه مدتي قرار شده با من زندگي كنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توضيح كوتاهي كه خانوم بزرگ داد معلوم بود هيچ كدومشون و قانع نكرده بود . خانوم بزرگ رو به من كرد و با لبخند گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شميم جون ايشون خواهر من فريبا هستن . ايشون هم دختر گلش پونه خانوم و آقا پسرش پوريا جان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اظهار خوشبختي و تعارفات معمول فريبا خانوم كه معلوم بود هنوز در مورد حضورم توي اون خونه مشكوك بود با لحني كه سعي ميكرد مهربون جلوه بده گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درس ميخوني شميم جون ؟ چيكارا ميكني ؟ پدر و مادرت مشكلي ندارن با اينكه تنها اينجا باشي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست نداشتم همه از زندگيم سر در بيارن از طرفي هم نميخواستم به مهموناي خانوم بزرگ بي احترامي كنم و جواب سر بالا بدم انگار خانوم بزرگ ترديد و توي چشمام خوند كه خودش جواب خواهرش رو داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شميم قراره از سال جديد اينجا درس خوندن و شروع كنه هنوز هيچ رشته اي نميخونه . پدر و مادرشم راضين از اينكه پيش منه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد سريع بحث و عوض كرد و رو به پونه گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پونه جان درست به سلامتي تموم شد ديگه خاله ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پونه كه بدتر از مادرش اهل فيس و افاده بود با نگاهي مغرور به من رو به خانوم بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره ديگه خاله جون به سلامتي تموم شد ديگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ - خوب خدارو شكر دخترم موفق باشي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ رو به من اضافه كرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پونه جون مديريت بازرگاني ميخوند كه امسال به اميد خدا درسش تموم شد ديگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي زدم و به پونه تبريك گفتم با چهره ي سردي ازم تشكر كرد . فريبا خانوم با لبخندي به اندازه ي پهناي صورتش رو به خانوم بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا وقتي كه درس ميخوند يه بهونه ي درست و حسابي داشتم براي رد كردن خواستگاراش حالا نميدونم از اين به بعد به چه بهونه اي بايد خواستگاراش و دست به سر كنم . پس اين شازده پسر كي ميخواد يه سر و ساموني به زندگي خودش و پونه ي من بده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه منظورش نشدم نفهميدم شازده پسر و با كيه نگاهي به خانوم بزرگ انداختم كه ديدم لبخند ملايمي گوشه ي لبشه و رو به خواهرش گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهر حقيقتش همون يه بار كه من به شادمهر كسي رو پيشنهاد دادم واسه هفت پشتم بس بود . اگه حرفي بين پونه و شادمهر زده شده يا شادمهر قولي داده با خودشه . بچم بد ضربه اي خورد هنوزم كه هنوزه با من كه مادرشم سر سنگينه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فريبا خانوم از عصبانيت صورتش قرمز شده بود با صداي نسبتا بلندي رو به خانوم بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يعني ما هم مثل اون خانواده ايم ؟! از تو انتظار نداشتم خواهر ! مثلا ما فاميليم گوشت همو بخوريم استخون هم و دور نميندازيم . خوشم باشه حالا ما شديم بد ؟دستت درد نكنه خوب حق خواهري رو ادا كردي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ كه معلوم بود دلخور و ناراحته و يه جورايي سر دوراهي قرار گرفته به حرف اومد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فريبا اين حرفارو نزن شادمهر من نزديك 30 سالشه . خوب برم بهش چي بگم ؟ بگم بايد ازدواج كني ؟ اونم با دختر خواهر من ؟ به خدا من راضيم كي بهتر از پونه . مثل گل ميمونه اين دختر . تو خواهرمي ميشناسمت هم خودت و هم بچه هات و دوست دارم پورياي تو برام مثل شادمهر ميمونه يا پونه برام مثل شاديه . چه فرقي دارن با هم آخه ؟ تو به من اينو بگو . كم شكستي نخورده زنش بوده . بهش زمان بده بذار همون شادمهر هميشگي بشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر در نمياوردم كه در مورد چي دارن حرف ميزنن كنجكاو شده بودم كه به قول فريبا خانوم اين شازده پسر و ببينم ! نگاهم به فريبا خانوم افتاد كه با ناراحتي روشو از خانوم بزرگ گرفته بود و اخماش تو هم بود نگاهم چرخيد و سر خورد روي پونه سرش و پايين انداخته بود حالا نميدونم از خجالت بود از ناراحتي بود . دوباره نگاهم چرخيد و اين بار روي پوريا ثابت شد . وا اين ديگه چشه از وقتي اومده زل زده تو چشم من هي لبخند مليح تحويلم ميده ! انگار از همه بيخيال تر و راحت تر همين پوريا بود ! سرم پايين انداختم و تا وقتي عزم رفتن كردن سرم و بالا نياوردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتي بعد دوباره من و خانوم بزرگ تنها شديم هر چي خانوم بزرگ اصرار كرد كه واسه ي ناهار بمونن پيشمون ولي خواهرش كه رو ترش كرده بود از حرفاي خانوم بزرگ قبول نكرد كه بمونه آخرشم همشون با خداحافظي هاي سرد از خونه رفتن بيرون . البته به استثناي پوريا ! توي اون چند دقيقه كه ديدمش واقعا از ته دل حس كردم انگار هيچ غمي تو زندگيش نداره ! مدام يا بيخودي ميخنديد يا اينكه با لبخند زل ميزد تو چشاي من ! مفتي بود ديگه منم بودم هي نگاه ميكردم ! والا ! از غر غر كردناي خودم با خودم خندم گرفته بود . شميم داري ديگه ديوونه ميشي كم كم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره بعد از اين 1 ماه يكي از فاميلاي خانوم بزرگ و ديدم . نميدونم چرا ولي راجع به زندگي و گذشتشون كلا كنجكاو شده بودم مخصوصا با حرفايي كه از فريبا خانوم شنيده بودم . يه غمي توي چهره ي خانوم بزرگ بود كه ناخود آگاه كنجكاويم و بيشتر ميكرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست داشتم شادي و شادمهر و از نزديك ببينم . دوست داشتم بدونم اونام مثل مادرشون مهربون و دوست داشتني هستن يا نه . . .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كمتر از 1 دقيقه به سال تحويل مونده بود من و خانوم بزرگ و سوسن دور سفره هفت سين نشسته بوديم خانوم بزرگ قرآن ميخوند سوسنم چشم به تلويزيون دوخته بود و غرق فكر بود . ناخود آگاه به سال تحويل پارسال فكر كردم . دم سال تحويل خاله و خانوادش با لباساي نو همه با هم كنار سفره نشسته بودن و من تنها توي اتاقم چمباتمه زده بودم و اشك چشام به ياد پدر و مادرم به روي گونه هام جاري بود . نفس عميقي كشيدم و خدارو شكر كردم كه امسال كساني رو پيشم دارم كه دوستشون دارم . بالاخره سال تحويل شد . از صميم قلب دعا كردم براي خانوم بزرگ ، سوسن ، كيوان ، آقا صابر ، حتي براي شادي و شادمهرم كه تا حالا نديده بودمشون هم دعا كردم . از جام بلند شدم و اول گونه ي خانوم بزرگ و بعد هم گونه ي سوسن و بوسيدم و عيد و تبريك گفتم . خانوم بزرگ از لاي قرآني كه به دست داشت اسكناس هاي تا نخورده و نو كشيد بيرون و به من و سوسن داد . ازش تشكر كردم و به سمت اتاقم رفتم تا كادوم و بيارم . وقتي كادو رو به خانوم بزرگ دادم خوشحالي رو توي صورتش ميديدم . براي اولين بار بود كه حس ميكردم از ته قلب خوشحاله دوباره صورتم و بوسيد و تشكر كرد . دقيقه اي بعد من و سوسن به سمت اتاقكي كه انتهاي باغ بود و در اختيار كيوان و آقا صابر قرار داشت رفتيم تا لباسهايي كه به عنوان كادو خريده بوديم بهشون بديم و عيد رو هم تبريك بگيم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كيوان و آقا صابر با ديدن بسته هاي كادويي خوشحال شدن و تشكر كردن . بعد از اينكه مدتي در اتاقك كوچكشون مهمونشون بوديم به راه افتاديم و به طرف ساختمون اصلي حركت كرديم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوسن براي 13 روز عيد قرار بود بره همدان خونه ي خواهرش . با رفتن سوسن خيلي تنها ميشدم البته خانوم بزرگ بود ولي بيشتر اوقاتم و با شيرين زبونياي سوسن ميگذروندم . سوسن از قبل وسايلش و جمع كرده بود ساعتي بعد حاضر و آماده از اتاقش بيرون اومد صورت خانوم بزرگ و بوسيد و به سمت من اومد گونه هام و بوسيد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هواي خانوم بزرگ و داشته باشيا . ساعت قرصاشم كه ميدوني همه رو سر ساعت بهش بده . مبادا از بيرون غذا بگيرينا هم به خانوم بزرگ نميسازه هم اينكه مقوي نيست برات مادر . شده يه چيزي هم سر هم كني بكن . ولي غذا از بيرون نگير . ديگه سفارش نكنما .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم مثل هميشه نگران بود صورت گرد و سفيدش رو بوسيدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوسن برو نگران ما نباش . بهت خوش بگذره از طرف من خواهرت و بچه هاش و ببوس . زودم برگرد دلمون برات تنگ ميشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشك تو چشاش حلقه زده بود رو به من و خانوم بزرگ گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خدا اصلا دلم نيست كه برم اگه به اصرار هاي سروناز و بچه هاش نبود اصلا نمي رفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ به حرف اومد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو دختر برات خوبه اتفاقا آب و هوات عوض ميشه نگران من و شميمم نباش . خوش بگذره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توي همين گير و دار بوديم كه تلفن خونه زنگ زد . منتظر بودم خانوم بزرگ بره و تلفن و جواب بده كه ديدم رو به من گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شميم جان تلفن و جواب بده مادر دستت درد نكنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براي اولين بار بود كه توي خونه ي خانوم بزرگ جواب تلفن و ميدادم يه ترس خاصي داشتم چون هيچ كس و نميشناختم و يه جورايي حضور من تو اون خونه براي همه يه جوري غير قابل توجيه بود . به خودم نهيب زدم " يه تلفن جواب دادن سادست ديگه چته خودت و گم كردي ؟" با اين فكر تلفن و برداشتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- . . .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله بفرماييد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم سكوت . فكر كردم مزاحمه براي بار سوم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره شخص پشت خط به حرف اومد . عروس خانوم انگار منتظر بود 3 بار بپرسم ! بدون هيچ سلامي صداي پشت تلفن گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اين طرز حرف زدنش تعجب كردم صداي مردونه ي دلنشيني داشت . نميدونستم بايد چي خودم و معرفي كنم هول شده بودم خيلي تند گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من شميمم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از معرفي خودم خندم گرفت خوب حالا اون از كجا شميم و بشناسه ؟ از دست پاچگي خودم حرصم گرفته بود . مرد پشت خط كه معلوم بود از انتظار خسته شده با لحني عصبي گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نميدونم هر كي كه هستي من با ثريا انتظاري كار دارم گوشي رو بده بهش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از لحن بي ادبانه و عصبي بودنش تعجب كرده بودم يه كمي هم ترسيده بودم . اصلا نتونستم بپرسم شما . خيلي زود رفتم خانوم بزرگ و كه دم در داشت با سوسن حرفاي آخر و ميزد صدا كردم خانوم بزرگ پرسيد كي بود من به علامت ندونستن شونه هام و بالا انداختم . خانوم بزرگ با سوسن خداحافظي كرد و داخل رفت منم براي آخرين بار سوسن و بوسيدم . خداحافظي كرديم و اون با آژانس به سمت ترمينال رفت . در خونه رو بستم و داخل اومدم خانوم بزرگ با ذوق و شوق خاصي داشت با تلفن حرف ميزد براي اينكه مزاحمش نباشم به اتاقم رفتم تا لباسم و عوض كنم . وقتي پايين اومدم خانوم بزرگ تلفنش تموم شده بود با لبخند به من گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا نگفتي شادمهره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گنگ نگاهش كردم و پرسيدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شادمهر ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره ديگه همين الان زنگ زده بود تو برداشتي تلفن و .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه متوجه شده بودم كه اون مرد عصباني و بي ادب همون به قول فريبا خانوم شازده پسره ! چي فكر ميكردم و چي شد ! انتظار داشتم شادمهرم برخوردش مثل خانوم بزرگ صميمي و مهربون باشه اما مثل اينكه اشتباه حدس ميزدم . به حرف اومدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جدي ؟ معرفي نكردن خودشون و من نشناختم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جانوم بزرگ با ذوق و شوق گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ميخواد بياد اينجا ديدنم . گفت به بهانه ي عيد ديدني . واي ميدوني چقدر خوشحالم . خدا كنه روزي بشه كه شادمهرم مثل قديما بشه دوباره . همونجوري شاد و سرحال .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفاش سر در نمياوردم مگه شادمهر چش بود كه نميتونست مثل قديم باشه ؟ باز دوباره اين كنجكاوي لعنتي سرباز كرده بود . خانوم بزرگم كه درست تعريف نميكرد قضيه چيه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- كي قراره تشريف بيارن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفت امشب كه ديگه دير ميشه فردا مياد يه سر ميزنه . بايد ناهار درست كنيم ناهار پيشمون بمونه . نميدوني چقدر دلتنگشم . نزديكه 6 ماهه كه نديدمش . بايد زنگ بزنم به شادي خبر بدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ به سمت تلفن رفت . من همينجوري غرق فكر به سمت اتاقم رفتم . بعد از اينكه صداي شادمهر و شنيده بودم ديگه دلم نميخواست باهاش رو به رو بشم . يه جورايي به نظرم ترسناك ميومد . يعني از خانوم بزرگ نپرسيده بود اين دختره كي بود ؟ يعني انقدر بي تفاوت بوده ؟ شايدم پرسيده خانوم بزرگ به من چيزي نگفته ؟ دچار حساي ضد و نقيض شده بودم . نميدونستم چرا يه صدا اونم از نوع عصبي و بي ادبش انقدر برام مهم باشه ؟! من حتي عكسي هم از شادمهر نديده بودم نميدونستم حتي چه شكليه . از روي صداش فكر كردم شايد يه مرديه كه اخماش تو همه و سيبيلاي بلند داره و يه چماقم تو دستش تصور كردم . فكر كن مادر به اين مهربوني پسر به اين بداخلاقي نوبره ! شميم خانوم بخواب كه اينا واسه تو زندگي نميشه تو برو خودت زندگي خودت و بساز انقدرم به پسر مردم گير نده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زياد طول نكشيد كه خوابم برد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقدر كار كرده بودم و اين ور و اون ور و سابيده بودم ديگه جون نداشتم حتي حرف بزنم . از صبح زود خانوم بزرگ آژير بيدار باش زده و همه ي اهل خونه رو بسيج كرده كه خونه رو برق بندازيم . تا وقتي شازدشون تشريف ميارن همه چي رو به راه باشه . يكي نيست بهش بگه آخه اين شازدت مياد تورو ببينه نميخواد بياد بهداشت خونه رو بازرسي كنه كه . تازه سوسن قبل از رفتنش همه جارو برق انداخته بود ديگه چه كاريه دوباره تميز كنيم . آقا صابر بيچاره هم با اون سنش به خاطر خانوم بزرگ دست به كار شده بود . وقتي كارا تموم شد نفس عميقي كشيدم و خودم و ول كردم رو مبل رو به خانوم بزرگ گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ديگه تموم شد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مادر خسته شدي نه ؟ ببخش تورو خدا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه اين چه حرفيه اصلا خسته نيستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دروغ كه حناق نيست بيخ گلوت و بگيره همينجوري هي ببند !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه مادر اتاق شادمهر هنوز مونده نزديك 1 ساله در اتاقش بستس . بايد اونجارم تميز كنيم شايد خواست استراحت كنه . تو اتاق خودش باشه راحت تره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واي نه . ديگه جون نداشتم از جام بلند شم ولي به خاطر مهربونياي خانوم بزرگ لبخندي زوري زدم و از جام بلند شدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- كجاست اتاقشون ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ هم بلند شد و اتاق شادمهر و نشونم داد . جالب بود كه تا حالا اصلا نسبت به اين اتاق كنجكاو نشده بودم فكر ميكردم همه اتاقا مثل همه ديگه فقط اتاق شادي رو ديده بودم . به ذهنم نرسيده بود شادمهرم اتاقي داشته توي اين خونه . در اتاق و كه باز كرد از رنگاي خفه و تيره اي كه براي وسايل اتاق انتخاب شده بود دلم گرفت . خوب معلومه ديگه توي همچين اتاقي بزرگ شده كه انقدر بي اعصاب و خشنه ديگه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ گفتن به هيچي دست نزنم فقط غبارا رو پاك كنم از روي وسايل . منم اطاعت كردم . دقيقه اي بعد تنها بودم و مشغول تميز كاري . اتاقش پر از وسايلاي جور وا جور بود . يه تخت دو نفره يه گوشه ي اتاق بود . گوشه ي ديگه ي اتاق ميز كار و كامپيوترش بود . يه طرف اتاق هم كتابخونه ي بزرگي قرار داشت . وقتي همه جارو خوب تميز كردم به سمت كتابخونه رفتم . هميشه عاشق كتاب بودم . خونه ي خالم كه بودم هميشه كتابايي كه مهشاد ميگرفت و به منم ميداد تا بخونم . از ديدن اين همه كتاب يه جا ذوق كرده بودم . از داستاناي و رماناي قديمي داشت تا كتاباي درسيش كه معلوم بود مال دوران دانشگاهش بوده . داشتم كتابارو نگاه ميكردم كه صداي خانوم بزرگ و از توي حال شنيدم كه صدام ميزد . تصميم گرفتم سر زدن به كتابارو به يه زمان ديگه موكول كنم نگاه پر حسرتم و از كتابا گرفتم و به سمت خانوم بزرگ رفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله خانوم بزرگ ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دخترم اتاق تميز شد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله خانوم بزرگ تميز تميز شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پير شي دخترم . پس ديگه كاري نمونده برو استراحت كن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس ناهار چي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگران ناهار نباش خودم پختم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب به من ميگفتين كمكتون ميكردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- كار خاصي نداشت مادر تو برو استراحت كن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمي گفتم و به سمت اتاقم رفتم اول از همه دوش گرفتم بعد از بين لباسايي كه با سوسن خريده بودم شلوار دم پا گشاد طوسي با بلوز يقه شل كوتاه صورتي رو انتخاب كردم و پوشيدم . دلم ميخواست توي برخورد اول خيلي خوب به نظر برسم . شال طوسي رو هم انتخاب كردم كه هر وقت اومد سرم كنم . ساعت نزديك 1 بود و هنوز خبري از شازده نبود ! خانوم بزرگ نگران بود كه نكنه نياد . دلم براش سوخت . از شادمهر به خاطر اينكه انقدر خانوم بزرگ و اذيت ميكرد ناراحت بودم . ساعت 1 : 30 بود كه زنگ خونه به صدا در اومد خانوم بزرگ مثل فنر از جا پريد كه از سن و سالش اين حركت سريع بعيد بود ! شالم و روي سرم مرتب كردم آقا صابر در و باز كرد با خانوم بزرگ به سمت در ورودي رفتيم اول از همه ماشين سياه و شاسي بلندش بود كه توجه آدم و به خودش جلب ميكرد . بعد از اينكه داخل باغ اومد و ماشينش و پارك كرد از ماشين پياده شد چهرش از دور زياد واضح نبود ولي قد بلندي داشت و 4 شونه بود . دستاي خانوم بزرگ توي دستم بود بيچاره پيرزن از استرس يخ كرده بود يا نميدونم شايدم از هيجان بود حس كردم الانه كه سكته كنه فشار خفيفي به دستش وارد كردم و آروم دم گوشش گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم بزرگ حالتون خوبه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اينكه از شادمهر چشم برداره فقط سرش و تكون داد . حالا شادمهر بهمون نزديك تر شده بود . خانوم بزرگ دستش و از توي دستم در آورد و قدمي به سمت شادمهر برداشت چشمش پر اشك شده بود وقتي شادمهر بهش نزديك شد همديگه رو توي آغوش گرفتن و خانوم بزرگ زار زار گريه ميكرد شادمهرم سعي داشت خانوم بزرگ و آروم كنه ولي زياد موفق نبود . وقتي از آغوش هم بيرون اومدن تازه نگاه شادمهر به من افتاد . همين كه چشاش رو من ثابت شد يه ترس خاصي همه ي وجودم و گرفت خيلي جدي و سرد بود چهرش . با چيزي كه من تصور ميكردم زمين تا آسمون فرق داشت . نه سبيل داشت نه چماقي تو دستش بود . از فكر چماق خندم گرفت خواستم جلوي خندم و بگيرم كه تبديل به پوزخند شد ! با ديدن چهرم اخماش بيشتر تو هم رفت . يكي نبود به من بگه آخه خنديدنت اين وسط چي بود . بيا ديدي اين كه اعصاب نداشت كلا حالا با ديدن پوزخند تو ديگه بدترم شد حكم تير نده برات خيليه ! همينجوري كه شادمهر خيره خيره منو نگاه ميكرد خانوم بزرگ به حرف اومد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شادمهر اينشون شميمه . 2 ماهي ميشه كه پيش منه دختر خيلي خوبيه برام مثل شادي ميمونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شادمهر نگاهش و به خانوم بزرگ دوخت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ميشه بريم داخل ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همين فقط ؟ يه سلامي ، يه اظهار خوشبختي ، فكر ميكردم حضوري تربيتش بيشتر از پشت تلفن باشه ولي مثل اينكه اشتباه فكر ميكردم . خانوم بزرگم سري به نشونه ي تاييد تكون داد و با هم داخل رفتن منم پشت سرشون با سري خميده و چهره اي درهم وارد شدم . حس ميكردم توي جمع مادر و پسر اضافي و يه جورايي سربارم . به بهونه ي سر زدن به غذا و چيدن ميز ناهار به سمت آشپزخونه رفتم و اون دو تارو با هم تنها گذاشتم . دقايقي بعد صداي شادمهر اومد كه با لحني عصبي و صدايي كه سعي ميكرد زياد بلند نشه داشت به خانوم بزرگ ميگفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دست هر كي رو كه تو خيابون ديدين و بايد بگيرين بيارين تو خونه ؟ مادر از شما بعيده . اگه دختره يه بلايي سرتون بياره چي ؟ مگه ميشناسينش ؟ اگه دزدي كنه و فرار كنه چيكار ميخواين بكنين ؟ آدرس و نشوني ازش دارين ؟ شما تنهايين توي اين خونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي آروم خانوم بزرگ و به زحمت ميشنيدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آروم تر ميشنوه ناراحت ميشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بشنوه . همين امروز بندازينش بيرون . من حوصله ندارم نگران اين باشم كه نكنه اين دختر بلايي سرتون بياره . همش نگران تنهاييتونم يه نگراني ديگه نميخوام . همين امروز كه من اينجام وسايلش و جمع كنين بندازينش بيرون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنيدن اين حرفا اشك تو چشام حلقه زده بود . يكي نيست بهش بگه تو كه انقدر نگران مادرتي واسه چي سال به سال به ديدنش نمياي ؟ اصلا چرا پيشش زندگي نميكني ؟ پسره ي از خودراضي . دلم يهو گرفت يكي از صندلياي آشپزخونه رو بيرون كشيدم و روش نشستم صداي خانوم بزرگ كمي بلند تر شده بود و راحت به گوشم ميرسيد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تنها كدومه سوسن و صابر و كيوانم هستن پيشم . اصلا به اين دختر مياد اين كارا رو بكنه ؟؟ صورت معصومش و نديدي ؟ به خدا اگه اون شب تو خيابون ميديديش توام مثل من اين فكرا به ذهنت نميرسيد . اين دختر با اومدنش منو از تنهايي در آورده و فضاي مرده ي خونه رو دوباره شاد كرده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من به اين دختره اعتماد ندارم هر چي زودتر بيرونش كنين .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ هي سعي داشت شادمهر و آروم كنه . كم كم صداشون قطع شد . صورتم و شستم و ميز ناهار و چيدم ديگه اصلا هيچ ذوق و شوقي نداشتم . حرفاي شادمهر برام سنگين تر از پتك بود . همه ي انرژي و حس و حالم و گرفته بود . به طرف پذيرايي رفتم و رو به خانوم بزرگ با سري خميده گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم بزرگ ميز و چيدم تشريف بيارين

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعي ميكردم بغضم نتركه ولي از لرزش صدام حالم معلوم بود . شادمهر بدون نيم نگاهي به من به خانوم بزرگ كمك كرد از جاش بلند شه و همگي سر ميز ناهار رفتيم . دلم نميخواست جلوي چشم شادمهر باشم اون علنا به من توهين كرده بود . البته حق هم داشت . كي به يه دختر فراري اعتماد ميتونه بكنه ؟ دوست داشتم جواب دندون شكني به حرفاش بدم ولي دوست نداشتم خانوم بزرگ و ناراحت كنم . بالاخره بعد از 6 ماه داشت پسرش و ميديد نميخواستم اين ديدار و براي تلخ و ناراحت كننده بكنم . فقط با غذام بازي ميكردم شادمهر و خانوم بزرگ با هم حرف ميزدن . خانوم بزرگ تموم حواسش به شادمهر بود . ببخشيدي گفتم و ظرف غذام و برداشتم كه به آشپزخونه ببرم . خانوم بزرگ كه انگار تازه متوجه من شده بود گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه زود بلند شدي شميم غذات و بخور .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوردم خانوم بزرگ مرسي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت به سمت آشپزخونه رفتم و اجازه ي گفتن حرف ديگه اي و به خانوم بزرگ ندادم . حدود نيم ساعت ميشد كه توي آشپزخونه نشسته بودم . رفتم بيرون كه ديدم غذاشون و خوردن ميز و جمع كردم و براي اينكه كمتر با شادمهر برخورد داشته باشم ظرفارو شستم . باز خوب بود كه زود ميرفت و نميخواست اينجا بمونه . ظرفهارو كه شستم به خانوم بزرگ گفتم به اتاقم ميرم كه استراحت كنم . باز هم نگاه سرد و بي تفاوت شادمهر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روي تختم دراز كشيدم هر چي سعي كردم يكم بخوابم نشد . هي غلت زدم هي نشستم و دوباره دراز كشيدم . نه اصلا انگار خواب به چشمام نميومد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت و نگاه كردم نزديكاي 5 عصر و نشون ميداد شالم و رو سرم انداختم و از پله ها سرازير شدم . خدا خدا ميكردم كه رفته باشه . توي پذيرايي خانوم بزرگ و ديدم كه مشغول تلويزيون ديدن بود . از اينكه تنها بود نفس عميقي كشيدم . خدايا ممنون كه يه بار دعام و مستجاب كردي ! سلامي كردم و كنار خانوم بزرگ نشستم . خانوم بزرگ هنوزم چشماش ميخنديد . خوشحال بودم كه بالاخره اين پير زن و خوشحال ميديدم . يكم كه با خانوم بزرگ تلويزيون ديدم تصميم گرفتم سري به كتاب خونه ي شادمهر بزنم با فكر خوندن كتاب ذوق زده از جا بلند شدم و به سمت اتاق رفتم . اتاق شادمهر طبقه ي بالا بود و به فاصله ي دو تا اتاق از اتاق من قرار داشت . در و با سرعت باز كردم و بدون اينكه نگاهي به داخل بندازم به سمت كتاب خونه رفتم و جلوش وايستادم و به عنوان كتابا نگاه ميكردم كه يهو صداي سرفه اي رو شنيدم . جيغي زدم كم مونده بود همون جا سكته كنم . دستم و روي قلبم گذاشتم . به كتاب خونه چسبيدم . واي تورو خدا اين ديگه اينجا چيكار ميكرد ؟ مگه نرفته بود ؟ حالا چيكار كنم ؟ خيلي ازم خوشش مياد هي جلوشم سبز ميشم . پشت ميز كارش نشسته بود آروم از جاش بلند شد و دستاش و توي جيب شلوارش كرد و همونجوري كه داشت به سمتم ميومد با اخمايي تو هم گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهت ياد ندادن وقتي وارد جايي ميشي در بزني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض گلوم و گرفته بود از اينكه هميشه توي شرايط سخت نميتونستم از خودم دفاعي بكنم بدم ميومد سرم و پايين انداختم و سكوت كردم . بهم نزديك تر شد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با توام چرا حرف نميزني ؟ ميگم چرا بي اجازه وارد اتاقم شدي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم سكوت . قطره ي اشكي روي گونم راه باز كرده بود . " نه شميم تو نبايد گريه كني انقدر ضعيف نباش دختر " اين حرفا هم ديگه فايده نداشت انقدر ترسناك بود و پر ابهت بود همين كه جلوش زار زار گريه نميكردم خودش يعني اينكه خيلي قوي بودم ! فاصلش باهام خيلي كم بود سرش و آورده بود پايين و دقيقا مقابل صورتم بود نفساش و توي صورتم حس ميكردم و اين ترسم و بيشتر ميكرد يه دستش و به كتاب خونه تكيه داده بود و خم شده بود طرفم . از ترس چشمام و بستم صداش و شنيدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخي گريه ميكني ؟ اين مظلوم نمايي رو واسه كسي در بيار كه حداقل حرفت و باور كنه . واسه چي توي اتاق من اومدي ؟ اونم بدون اينكه در بزني ؟ شنيدم از خونتون فرار كردي . بذار يكم فكر كنم . هوم . شايد اومدي توي اتاق من كه خودت و بهم بندازي ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اين حرفش توهين مستقيم به شخصيتم بود . چشمام و باز كردم و ديدم با يه پوزخند زل زده به من . توي چشماش نگاه كردم واي خداي من عجب چشمايي به خودم نهيب زدم " شميم الان وقت دل دادن و قلوه گرفتن نيست از خودت دفاع كن احمق " تموم انرژيم و جمع كردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من بهتون اجازه نميدم اينجوري بخواين بهم توهين كنين .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هه تو بهم اجازه نميدي ؟ تو با فرارت از خونتون اجازه ي هر فكر و كاري رو به من دادي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون از زندگي من چي ميدونست ؟ خودش تو ناز و نعمت زندگي كرده بود و مادري داشت كه هميشه سايش بالا سرش بود . خانواده اي داشت كه هميشه بهش محبت كنن . اون از فرار و چيزايي كه باعث ميشه يه دختر از خونه فرار كنه چي ميدونست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نميتونستم حرفي بزنم و از خودم دفاع كنم . يه جوري بين كتاب خونه و خودش زندانيم كرده بود حتي نميتونستم از اونجا فرار كنم بدون اينكه بهش نگاه كنم با لحني عصبي و محكم كه براي خودمم ناشناس بود گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بريد كنار ميخوام رد شم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فكر كردي الكيه كه هر وقت دلت خواست در هر اتاقي رو كه خواستي باز كني بري تو و هر وقتم كه دلت خواست بري بيرون ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نميخواستم جلوش گريه كنم تا بيشتر از اين به ضعفم پي ببره . احساس ميكردم توي اتاق هوايي واسه نفس كشيدن نيست انگار داشتم خفه ميشدم . فقط ميخواستم از اونجا فرار كنم . جراتي به خودم دادم و با دست هلش دادم كنار حتي يه ذره هم جا به جا نشد درمونده شده بودم . ديگه دست خودم نبود اشكام صورتم و خيس كرده بودن آروم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بذار برم باور كن من اصلا نميدونستم تو اينجايي . من فقط اومده بودم كتابات و ببينم همين .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هه تو گفتي منم باور كردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به درك باور نكن بذار من برم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از لحنم خودمم شوكه شدم . دستش و برداشت و كمي عقب رفت اخماش تو هم بود با فرياد گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زود از اتاق من برو بيرون ديگه هم دوست ندارم اينجا ببينمت روشن شد ؟ حالا از جلو چشمام دور شو .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل پرنده اي كه در قفسش و باز كرده باشن از اتاق زدم بيرون و به طرف اتاقم دويدم . وقتي كه در اتاقم و بستم انگار تازه تونستم نفس بكشم پشت در اتاق سر خوردم و روي زمين نشستم سرم و توي زانوم گرفته بودم و گريه ميكردم . دلم ميخواست از اون خونه برم . تحمل آواره بودن آسونتر از توهينا و بي احترامي هاي اون بود . نگاهم به قاب عكس روي عسلي كنار تختم افتاد . مادر و پدرم توش داشتن بهم لبخند ميزدن . آخه چرا شماهارو ندارم كنار خودم ؟ بلند شدم قاب و برداشتم و بوسيدم توي بغلم گرفتمش و همون جا توي تختم دراز كشيدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل هفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوري كه از حرفاي خانوم بزرگ متوجه شده بودم مثل اينكه شازده ميخواستن تا هفته ي اول عيد و پيش مادرشون باشن . اگه ميدونستم شادمهر پيش خانوم بزرگ مياد و اين برنامه ها رو پياده ميكنه هر جور شده بود با سوسن ميرفتم . از وقتي شازده اومده بود خانوم بزرگ بيشتر حواسش به اون بود البته حق هم داشت بالاخره پسرش بود و 6 ماهي ميشد كه نديده بودش . سعي ميكردم زياد جلوي چشماي شادمهر پيدام نشه . دوست نداشتم جلوي خانوم بزرگ بهم توهين كنه ازش هيچي بعيد نبود . بيشتر وقتا به بهانه هاي مختلف غذام و توي اتاقم ميخوردم و سر ميز حاضر نميشدم . خانوم بزرگم ميذاشت به حساب اينكه از شادمهر خجالت ميكشم و احساس غريبي ميكنم . روز سوم عيد بود كه فريبا خانوم زنگ زد و گفت براي عيد ديدني ميان خونه ي خانوم بزرگ . بعد از اون روزي كه با توپ پر از اينجا رفته بودن ديگه خبري ازشون نبود انگار بو كشيده بودن كه شادمهر خونه ي خانوم بزرگه ! خيال خانوم بزرگ و از بابت پذيرايي كردن راحت كردم و بهش گفتم همه ي كاراي پذيرايي رو خودم انجام ميدم . ساعت حدود 6 عصر بود كه سر و كلشون پيدا شد خانوم بزرگ و شادمهر به استقبالشون رفتن . منم توي آشپزخونه مشغول ريختن چاي بودم . از پنجره ي آشپزخونه اومدنشون و ميديدم . فريبا خانوم محكم و با اقتدار جلوتر از بقيه راه ميرفت پوريا و پونه هم پشت سر مادرشون . تو ذهنم فريبا رو شكل خانوم مرغه و پوريا و پونه رو شكل جوجه هايي كه دنبال مامانشون راه ميفتن تصور كردم . خندم گرفته بود . چه فكرايي كه نميكنم ! اگه خودشون بفهمن منو زنده زنده ميخورن !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برق چشاي پونه رو از اين فاصله هم ميشد ديد . از اينكه شادمهر و ديده حتما خيلي خوشحاله فريبا صورت شادمهر و بوسيد و از اون لبخنداي ظاهر سازي شده اش رو تحويل شادمهر داد نوبت به پوريا رسيد كه اول خانوم بزرگ و بعد شادمهر و بوسيد . پونه هم جلو اومد سر سري بوسه اي روي گونه ي خانوم بزرگ كاشت و با هيجان به سمت شادمهر رفت دست شادمهر و فشرد . توي چهره ي شادمهر دقيق شدم لبخندي گوشه ي لبش بود " پس شازده بلده بخنده !" نميدونم چرا حرصم گرفته بود ! شايد حسوديم ميشد كه دعواها و بد و بيراهاش مال منه لبخنداي شيرينش مال يكي ديگه ! چقدرم خوشگل ميشه وقتي ميخنده ! ببند ديگه نيشت و ! ديدم كه همگي به داخل خونه اومدن . منم چاي ريختن و تموم كردم و شالم و روي سرم مرتب كردم با سيني به سمت پذيرايي حركت كردم . سلام كوتاهي به جمع كردم و وارد شدم . همين سلامم كافي بود كه اخماي شادمهر و در هم و نيش پوريا رو باز كنه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اول از همه به فريبا خانوم و خانوم بزرگ چاي تعارف كردم . بعد هم پونه بدون تشكر كردن چاي برداشت . به سمت پوريا رفتم با لبخندي گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون زحمت كشيدين . عجب چاي خوش رنگي .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ميخواستم با سيني چاي محكم بكوبم تو سرش تا نيشش بلكه بسته بشه ! نميدونم والا من مثل قرص شادي بودم ؟! سيني رو جلوي شادمهر گرفتم با اخماي در هم خيلي سرد گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نميخورم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوب نخور به درك ! سيني رو برداشتم و به سمت آشپزخونه برگشتم . دلم نميخواست دوباره برگردم توي اون جمع . چاي كه براي شادمهر ريخته بودم و جلوي خودم گذاشتم و مشغول خوردنش شدم . توي سكوت و خلوت خودم داشتم از پنجره به بيرون نگاه ميكردم كه خانوم بزرگ وارد آشپزخونه شد از جا بلند شدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چيزي ميخواين خانوم بزرگ ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه دخترم . چرا تنها اينجا نشستي ؟ ديدم نيومدي تو پذيرايي اومدم ببينم داري چيكار ميكني

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برين پيش مهموناتون خانوم بزرگ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بيا با هم بريم مادر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من راحتم خانوم بزرگ شما بفرماييد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهي توي صورتم انداخت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا از وقتي شادمهر اومده تو گوشه گير شدي انقدر ؟ اصلا من نميبينمت همش يا تو اتاقتي يا داري تو باغ قدم ميزني چيزي شده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست نداشتم خانوم بزرگ چيزي بفهمه سري به زير انداختم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه خانوم بزرگ چيزي نشده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهي بهم كرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه دخترم ولي بيا توام بشين پيشمون . دوست دارم ببينمت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مواظب غذاهام كار غذاها تموم بشه ميام چشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ پيشونيم و بوسيد و از آشپزخونه بيرون رفت . سري به غذاها زدم و دوباره سرگرم چاييم شدم . سرد شده بود بقيه اش و خالي كردم توي سينك ظرفشويي . سيني رو برداشتم تا برم استكانهاي چايي رو جمع كنم با وارد شدنم دوباره همه ي نگاه ها به سمتم برگشت و معذبم كرد ببخشيدي گفتم و استكانها رو توي سيني گذاشتم حتي نيم نگاهي هم به شادمهر و به پوريا نينداختم . ظرفهاي ميوه رو جلوشون گذاشتم و دوباره به سمت آشپزخونه برگشتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودمو توي آشپزخونه حبس كرده بودم خانوم بزرگ چند دقيقه يه بار ميومد و ميخواست كه به اتاق برم اما هر دفعه با بهونه اي سر باز ميزدم . غذاها حاضر بود ميز شام و با حوصله و دقت چيدم غذاهارو توي ظرف كشيدم و به سر ميز بردم . همگي رو براي شام صدا زدم با تعارفات معمول دور ميز نشستن . پونه سريع رفت و كنار شادمهر نشست . ازش همين انتظار و هم داشتم . به اجبار كنار پوريا نشستم . ترجيح ميدادم شامم و توي آشپزخونه و در سكوت و تنهايي بخورم ولي جلوي خانوم بزرگ و بقيه زشت بود . پونه ديس برنج و برداشته بود و با خود شيريني براي شادمهر برنج ميريخت . نكته ي جالبش اينجا بود كه شادمهر مدام لبخنداي مكش مرگ ما تحويلش ميداد ! صداي پوريا رو شنيدم كه به من آروم ميگفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شميم خانوم چرا چيزي نميخورين ؟ انقدر با غذاتون بازي نكنين ميل كنين .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سيرم زياد اشتها ندارم شما ميل كنين .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوريا كه معلوم بود از اينكه سر صحبت و يه جوري با من باز كرده خوشحال شده با لبخند گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دست پخت شماست ديگه ؟ خيلي خوشمزست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم نميخواست بيشتر از اين به حرف زدن ادامه بدم اونم جلوي اخماي در هم شادمهر كه الان زل زده بود به من ! حتما فكر كرده بود از تور كردن خودش پشيمون شدم حالا ميخوام پوريا رو تور كنم ! تنها با لبخندي جواب حرف پوريا رو دادم و تا آخر صرف شام هيچ حرفي نزدم البته پوريا خيلي سعي داشت دوباره من و به حرف بگيره اما موفق نبود و هر بار تيرش به سنگ ميخورد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از شام بدون اينكه پونه زحمتي به خودش بده يا تعارفي كنه كه ميز و جمع كنه رفت و كنار شادمهر توي پذيرايي نشست و لودگي هاش و از سر گرفت . در عوض پوريا اصرار داشت كه ميز و تميز كنه اگه ولش ميكرديم ظرفارو هم ميشست ! ولي با اصرار هاي من و خانوم بزرگ همگي نشستن . از خانوم بزرگم خواهش كردم كه بشينه و اجازه بده خودم كارارو بكنم . اينجوري راحت تر بودم و مدت زمان بيشتري رو ميتونستم توي آشپزخونه با خودم خلوت كنم . ميز و جمع كردم ميخواستم ظرفارو بشورم كه خانوم بزرگ وارد آشپزخونه شد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشيد شميم جون امشب همه ي زحمتاي مهموني روي دوش تو افتاد . حتما خيلي خسته اي . نميخواد ظرفارو بشوري بذار باشه براي فردا ديگه بيا پيشمون بشين دخترم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه خانوم بزرگ خسته نيستم . سرحالم . اينارو هم الان بشورم بهتره . چيزي ميخواين ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اومدم يه سيني چاي بريزم ببرم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما بفرماييد من ميريزم ميارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه دخترم ميبرم خودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم بزرگ من ميارم . شما پيش مهموناتون باشين .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خيلي خوب دستت درد نكنه تو بريز ميگم شادمهر بياد ببره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اسم شادمهر لرزه اي به بدنم افتاد . هر چي كه ميگفتم خودم ميارم قبول نكرد گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شادمهر از اولي كه مهمونا اومدن همش نشسته يه كاري بكنه چيزي ازش كم نميشه . پس تو بريز الان ميگم شادمهر بياد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ از آشپزخونه بيرون رفت . " همينو ميخواستي ؟ ميذاشتي خودش بريزه ببره ديگه . حالا بايد دوباره چهره ي عبوث شازده رو تحمل كني ! عجب غلطي كردما . " با دستي لرزون چايي هارو ريختم . شادمهر با اخمهايي در هم وارد شد " يا خدا . اخماشو نگاه " :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سيني چاي كو ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اينكه حرفي بزنم اشاره اي به سيني چاي كردم . همونطور كه به طرف سيني چاي ميرفت انگار با خودش زمزمه كنه گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با پسر مردم خوب حرف ميزنه ولي زورش مياد دو كلمه بگه سيني چاي كجاست !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شنيدم ولي خودم و به نشنيدن زدم و به سمت ظرفشويي رفتم . تا ظرفهارو بشورم سيني رو برداشت و بدون حرفي از آشپزخونه بيرون رفت . بعد از شستن ظرفها دقايقي پيش مهمون هاي خانوم بزرگ نشستم ولي نگاه هاي گاه و بي گاه پوريا و اخمهاي در هم شادمهر معذبم ميكرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره عزم رفتن كردن شادمهر تا دم در همراهشون رفت ولي من و خانوم بزرگ تا كنار در ورودي بدرقشون كرديم . قبل از اينكه شادمهر برگرده داخل شب بخيري به خانوم بزرگ گفتم و به اتاقم پناه بردم . خيلي خسته شده بودم روي تختم دراز كشيدم . كاش زودتر سوسن بياد دلم براش تنگ شده اون كه نيست هيچ هم صحبتي انگار ندارم . چشمام آروم آروم بسته شد . صداي به هم خوردن در اتاق شادمهر و شنيدم مثل اينكه اونم زود خوابش گرفته . دقيقه اي بعد صداي آهنگي بود كه از اتاقش ميومد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو مثل نم نم بارون و من اون خشكي خاكم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

كه اگه يه روز نباشي ميدوني كه من هلاكم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه چراغ پر فروغي واسه تاريكي شبهام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تو ظلمت نميمونه عشق من بمون كه تنهام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ميشه با ناز نگاهت غصه هارو در به در كرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ميشه از عشق تو خوند و همه دنيا رو خبر كرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تو احساس من انگار داره كم كم جون ميگيره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داره كم كم واسه چشمات دل عاشقم ميميره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تو احساس من انگار داره كم كم جون ميگيره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دار كم كم زنده ميشه عطر بارون و ميگيره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تو ظلمت نميمونه آره غربت نميمونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو اگه باشي كنارم ديگه حسرت نميمونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اي همه دار و ندارم اي تموم انتظارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو هجوم بي كسي ها حالا تنها تورو دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عميق تر و آروم تر از هر شب ديگه اي خوابم برد . . .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر جور بود توي اين چند روز نذاشتم اتفاق يا دلخوري بين من و شادمهر پيش بياد . 6 فروردين بود و آخرين روز اقامت شادمهر توي خونه ي خانوم بزرگ . بالاخره داشتم يه نفس راحت ميكشيدم اين چند روز از بس خودم و قايم كرده بودم خسته شده بودم . نه كه ازش بترسم دلم نميخواست مدام با چهره ي عبوث و اخموش رو به رو بشم . انگار اونم فهميده بود چون كمتر جلوم ظاهر ميشد و وقتايي پيش خانوم بزرگ ميومد كه من توي اتاقم باشم . بالاخره فردا اين موش و گريه بازيا تموم ميشه . من و خانوم بزرگ مشغول ديدن تلويزيون بوديم كه شادمهر پايين اومد و مبل كنار خانوم بزرگ و اشغال كرد از جام بلند شدم ميخواستم به بهونه ي حمام به اتاقم پناه ببرم كه قبل از رفتنم شادمهر پيش دستي كرد و با لحني كه نه مهربون بود نه خشن گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يه ليوان آب براي من مياري ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اينكه مستقيما خودم و طرف صحبت قرار داده بود متعجب شده بودم . اگه جراتش و داشتم بهش ميگفتم خودت مگه دست نداري . ولي خوب ترجيح دادم سكوت كنم . پارچ آب و ليوان و برداشتم و براي شادمهر بردم ليوان و ازم گرفت تا خواستم پارچ و جلوش بذارم ديدم ليواني كه تو دستشه رو بالا آورده تا براش بريزم . عصبي شده بودم دلم نميخواست كنارش باشم . ولي انگار بازيش گرفته بود . همينجوري كه داشتم ليوانش و از آب پر ميكردم يه لحظه افكار پليد و شيطاني به سرم زد . نگاهي به شادمهر كردم كه سرش و چرخونده بود و مثلا ميخواست بگه حواسش به تلويزيونه و توجهي به من نداره . با ديدن چهره ي بي تفاوتش مصر تر شدم كه نقشم و اجرا كنم . ليوان و پر كردم ، بازم پر تر كردم ، بازم آب ريختم يهو همه ي آبا از ليوان زد بيرون و ريخت روي شلوارش . يهو از جا پريد كه باعث شد بقيه ي آب ليوان روي خودم خالي بشه . نگاهي با خشم به من انداخت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- كوري مگه ؟ نميبيني چقدر بايد بريزي توي ليوان ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندم گرفته بود هم از اينكه خيسش كرده بودم و عصباني شده بود . هم اينكه خودمم قرباني نقشه ي پليد خودم شدم . جلوي خندم و گرفتم و لحني عذر خواهانه به خودم گرفتم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ ببخشيد حواسم به تلويزيون رفت يهو .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ دخالت كرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چيزي نشده كه مادر آب روشناييه . نگاه كن رو خودتم كه ريختي دختر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم و مظلومانه پايين انداختم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من نريختم ليواني كه آقا شادمهر دستشون بود روم خالي شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ - شادمهر اين چه كاري بود مادر ؟ برين لباساتون و عوض كنين . از دست حواس شما دو تا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببخشيدي گفتم و به سمت پله ها دويدم . ميدونستم اگه دقيقه اي بيشتر اونجا وايستم يه جوري حالم و ميگيره . لباسام و سريع عوض كردم و از اتاقم اومدم بيرون . ميخواستم از پله ها برم پايين كه سينه به سينه ي شادمهر در اومدم . ترسيدم خودم و عقب كشيدم و ميخواستم از كنارش رد شم كه صداش متوقفم كرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فرض كن من نفهميدم كه از حرصت اين كار و كردي . منم فرض ميكنم كه از روي بي حواسي آب ليوانم و رو تو پاشيدم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي خونسرد از كنارم رد شد . تعجب كردم . زيادي خونسرد بود گفتم الان منو ميكشه . عكس العملش اصلا قابل حدس زدن نبود ! پيش خانوم بزرگ برگشتم و كنارش نشستم . حدود 45 دقيقه ي بعد شادمهر با لباساي بيرون و حاضر آماده اومد پايين . خانوم بزرگ با تعجب نگاهي بهش كرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جايي ميخواي بري ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شادمهر - گفتم امشب كه شب آخره بد نيست شام بريم بيرون . موافقين ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ از اين پيشنهاد شادمهر به وجد اومده بود ولي من خونسرد چشم به تلويزيون دوخته بودم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم بزرگ - عاليه . شميم پاشو حاضر شو بريم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون خانوم بزرگ شما بريد من ميمونم خونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید