در یک روز برفی یک قتل صورت میگیرد و ساغر که در آن روز قرار ملاقات داشته است به طور اتفاق شاهد وقوع این قتل میشود.قاتل وی را تهدید کرد و ساغر که وی را نشناخته بود ناخواسته وارد بازی که قاتل راه انداختته است میشود ولی...

ژانر : عاشقانه، معمایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۹ دقیقه

مطالعه آنلاین ملاقات در روز سرد برفی
نویسنده : الف

ژانر : #عاشقانه #معمایی

خلاصه :

در یک روز برفی یک قتل صورت میگیرد و ساغر که در آن روز قرار ملاقات داشته است به طور اتفاق شاهد وقوع این قتل میشود.قاتل وی را تهدید کرد و ساغر که وی را نشناخته بود ناخواسته وارد بازی که قاتل راه انداختته است میشود ولی...

کنار يخچال ايستاد. درش را باز کرد و نگاهش را داخل يخچال چرخاند تا چيزي براي شکم گرسنه اش پيدا کند. يخچال پر بود از غذاهاي نيم خورده و فست فود. اخم هايش را در هم کشيد. نگاه کردن به ظرف ميوه ، معده خاليش را تحريک مي کرد. بي خيال سوزش احتمالي معده اش شد و خيار و نارنگي اي برداشت و به در يخچال تکيه داد. نگاهش روي خواهرش که با استرس دستمال کاغذي داخل دستش را تکه تکه مي کرد، نشست. پوزخندي زد. خواهرش در عرض پنج سال از زني دانا و زبر و زرنگ، به زني ترسو و بدون راي تبديل شده بود و اين به شدت آزارش مي داد.

خواهرش خوب و کامل بود و تنها چيزي که از اول در او ديده نمي شد، اعتماد به نفس بود و بس. البته آن را هم داشت ولي از نوع کاذبش. اما حالا از او چيزي نمانده بود جز زني ترسو که براي هر کارش نياز به تاييد داشت و همان اعتماد به نفس ناقصش هم بر باد رفته بود. غلط ترين انتخاب عمر او، انتخاب شريک زندگي اش بود و همين هم او را به اين فلاکت انداخته بود. خواهرش براي آن مرد حيف بود. سارا بلند قد بود و خوش پوش! صورت استخواني و کشيده اش با اعضايي مناسب زينت شده بود. دهان، بيني و چشم ها، شايد هر کدام به تنهايي زيبا نبودند ولي ترکيبي دلنشين و جذاب ايجاد مي کردند. از نظر ظاهر و رفتار هيچ چيزي کم نداشت و فقط بلند پروازي اش کار دستش داده بود.

در عوض همسرش، شاهين، با قد 170 سانتي متر و سري که جديدا نيمه تاس شده بود و شکمي که کم کم جلو مي افتاد، از نظر ظاهر همه چيز کم داشت. او حتي اخلاق جالبي هم نداشت که به آن ببالند. حال چه چيزي خواهرش را جذب آن مرد کرد، طوري که حتي ليسانس مديريتش را به خاطرش نصفه نيمه رها کرده بود، خدا مي دانست! مي ترسيد همان طور که همه اطرافيان مي گفتند، پول هنگفت شاهين جذبش کرده باشد. سرابي که سارا را بدبخت کرده بود. از حرص گاز محکمي به خيار داخل دستش زد.

- تو احمق ترين زن دنيايي!

سارا نگاه تند و تيزي حواله اش کرد و باز به دستمال داخل دستش ور رفت.

- جاي من نيستي، پس حرف الکي نزن.

- هه! صد سال ديگه هم دلم نمي خواد جاي تو باشم. مي دوني که، من نيمه ي عقل کلم.

- اينو که راست ميگي. حالا عقل کل، بهم بگو چه کار کنم؟! داره مياد.

- خاک رس بردار بگير به سرت. نه نه! سرتو حيفه، بگير به سر شوهرت.

- ساغـــر؟!

جيغ نيمه بلند سارا گوشش را آزرد. انگشتش را در گوشش کشيد و بي خيال گاز ديگري به خيار داخل دستش زد. نگاهش داخل آشپزخانه مدرن خواهرش چرخيد. تمام کابينت ها از بهترين جنس ام دي اف بود. يخچال بزرگ و فر برقي در کابينت ها جاساز شده و نما را به هم نمي ريختند. گاز بزرگ داخل کابينت ها کار شده بود و فقط سطح صيقليش ديده مي شد. حتي سينک ظرفشويي اين خانه با همه جا فرق مي کرد. پوفي کشيد و به تجملات بي جاي خانه پوزخندي زد. صندلي کنار سارا را بيرون کشيد.

- حالا شوهر بي عرضه ات کجاست؟

اخم هاي سارا در هم رفت.

- رفته دفترش.

انگشتش روي ميز ضرب گرفت.

- کي شازده تشريف مياره؟

سارا باز عصبي به خرد کردن دستمال داخل دستش پرداخت.

- فردا شب ميرسه. مي ترسم ساغر. براي بچه ها مي ترسم.

- فردا شب ميرسه، اون وقت تازه يادت افتاده که به اين که چه کار بايد بکني، فکر کني؟

- خب ... خب آخه تو که نمي دوني چي شده.

- بگو بدونم.

- شاهين ... شاهين ... قيوميت بچه ها رو ... داده به داداشش.

- چي؟

صداي دادش در آشپزخانه پيچيد.

- هيش بچه ها بيدار ميشن.

- مي فهمي چي داري ميگي؟ يک عمر افسار خودش دست اين ديو دو سر بوده، حالا براي بچه هاش آقا بالاسر آورده؟ تو هم چيزي نگفتي؟

چشم هاي سارا دوباره پر آب شد.

- شاهين يک نقشه هايي داره. به من نميگه. داره به نريمان باج ميده. شرط همراهي نريمان باهاش همينه. انگار ... انگار ميخواد يه مقدار از پولشو به نامش بکنه، شرطشو اين گذاشته.

پوزخند تمسخر آميزي زد.

- دستش درد نکنه. واقعا زحمت ميکشه. ببين چقدر به شاهين جونت اعتماد داره که ميخواد بچه ها رو بکشه زير بال و پر خودش!

- اين نيست. ننه حکيمه رو مي شناسي که. دايه نريمان و شاهين.

- خب!

- ميگه ... ميگه ... اين پسر عزب و اجاق کوره. ميخواد با بچه هاي من، برا خودش آتيه درست کنه!

نگاه کلافه اش را به خواهرش که به هق هق افتاده بود دوخت.

- ميگم احمقي نگو نه. اين اون طرف چند تا بچه پس انداخته خدا ميدونه. هرچند اگه اينم درست باشه که ديگه هر دوي شما خيلي ديوونه ايد. اصلا نمي دونم اين غول بي شاخ و دم کيه که تو و اون شوهرت، انقدر ازش حساب مي بريد. يه کم اون شوهر بي عرضه ات زرنگ بود تا حالا ارثشو از دست نريمان در آروده بود. منتها ذاتا بي عرضه است.

- انقدر به اين شاهين بدبخت فحش نده. تو نريمانو نمي شناسي.

- من ... من نمي شناسمش؟

مکثي کرد و نيشخندي زد. او نريمان را نمي شناخت؟ اگر او را بهتر از خواهرش نمي شناخت، کمتر هم نمي شناخت. از وقتي خواهرش با اين خانواده نامتناجنس وصلت کرده بود، دائم اسم اين مرد را شنيده بود. نريمان اين را گفت، نريمان اين را خواست، نريمان اين دستور را داد. نريمان اين کار را کرد. نريمان! نريمان! نريمان! لعنت به او! آن قدر در اين پنج سال از او شنيده بود که نديده مي شناختش. به يُمن ازدواج سارا با شاهين، تمام گذشته اين دو برادر کف دستش بود.

نريمان برادر بزرگ تر شاهين بود. ده سال اختلاف سني داشتند، اما از قرار معلوم بيش از بيست سال اختلاف عقلي! شاهين پسر بي دست و پاي خانواده بود. حاجي اعتمادي قبل از مرگش از ترس اينکه پسر نوزده ساله اش، ثروتش را بر باد بدهد، پسر بزرگش را قيم پسر کوچک تر کرد. کاري نامرسوم ولي قانوني. ثروت به صورت شرطي دست پسر بزرگ تر افتاد و از همان وقت نريمان شد آقا بالاسر و همه کاره شاهين. حتي مادر پيرشان، ماهتاج خانم، که براي خودش چون ملکه اي حکمراني مي کرد، تحت تاثير پسرش بود و اگر نريمان مي گفت بمير در دم جان مي داد.

نريمان چند سال بعد از مرگ پدرش، به قصد ادامه تحصيل ايران را ترک کرده و شرکتش را به برادر کوچک تر واگذار کرده بود. هرچند شاهين فقط اسما مسئول آن شرکت کذايي بود و همه مي دانستند رسما هيچ کاره است و خود نريمان از راه دور عروسک گردان همه چيز است. نريمان آن قدر روي اين خانواده تسلط داشت که بدون اذن او آب هم نمي خوردند. خبر داشت حتي تا او خواهرش را تاييئ نکرد، شاهين به خواستگاري رسمي سارا نيامده بود. حتي بعدها اسم خواهرزاده هايش را هم او برگزيده بود.

هرچند در دلش اعتراف مي کرد حداقل سليقه اش در اين يک مورد خوب بوده است. از اين خانواده و از اين دو برادر که زندگي خواهرش را به اين وضع انداخته بودند، بيزار بود. دختر بلندپرواز دکتر مصيبي را چه به گريه کردن به خاطر بچه هايش؟ تمام خشمش را در صدايش ريخت.

- شما که مي شناسيش برام بگو ايشون کين. نه، نه! بذار اول من بگم تو کاملش کن. اين ديو دو پا، برادر شاهين خان، عمو جون ترگل و ترلان، خارج نشين معظم! همونيه که بگه بمير سر همه تون لب باغچه است. حالا هم که به سلامتي دست گذاشته رو سرنوشت بچه هاتون.

با حرص برخاست. سارا دستش را گرفت.

- آروم باش ساغر. تو داناتري. ميخوام کمکم کني.

- چرا حالا داري اينا رو به من ميگي؟

- من نمي دونستم. ديروز اتفاقي فهميدم. اگه بخواد دخترا رو با خودش ببره چه کار کنم هان؟

دست هايش را روي ميز، ستون بدنش کرد و به خواهرش نگريست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نميتونه. حداقل نه تا زماني که تو هستي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا نفس عميقي کشيد. خواهرش را مي شناخت. به دليل شغلش، به چم و خم حقوق والدين و کودک آشنا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راست ميگي؟ واقعا نميتونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هيچ کس نميتونه يه مادرو از حق داشتن فرزندانش محروم کنه. حتي قيمش که ميتونه پدرش يا هر کس ديگه اي باشه. پس تا نخواي نميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما اگه شاهين اجازه بده چي؟ ميتونه نه؟ ميتونه اونا رو ببره نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه ديوونه است خواهر من؟ دو تا دختر بچه ي لوس سه چهار ساله بدون مادر و پدر به چه کارش مياد آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس ميتونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي سارا دوباره پر از ترديد شده بود. ساغر اخم هايش را در هم کشيد. مي توانست. خوب هم مي توانست. فقط کافي بود پدر بي عقلشان زير يک برگه لعنتي ديگر را امضا کند و به عمويشان اجازه دهد که بچه ها را از ايران خارج کند. به همين راحتي. اينجا کسي کاري به مادر فلک زده شان نداشت. مادر هم مي توانست هر وقت خواست به ديدار بچه هايش برود تا دهن قانون هم بسته شود. چشم هايش را از شدت عصبانيت محکم بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تونستن ميتونه، ولي بايد آدم احمقي باشه که بخواد اين کار رو بکنه. اگه يکيشون پسر بود بيشتر مي تونستم اين حماقتو بپذيرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب هاي سارا لرزيد. حتي لحظه اي نمي توانست به نبودن دو قلوهايش فکر کند. حتي اگر به گفته خاله شان زيادي لوس و تيتيش بار آمده باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گريه کردي نکردي ها! بس کن. چرا باهاش حرف نزدي؟ چرا رک ازش نمي پرسي چرا قيوميت بچه ها رو گرفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پرسيدم. جواب نداد. گفت ... گفت صلاحشون رو ميخواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک دوباره از گوشه چشمش سر خورد و روي گونه هاي برجسته و استخوانيش ريخت. ساغر دستي در موهاي پريشانش کشيد که به زحمت با يک گيره بالاي سرش جمع کرده بود. سارا با بغض صدايش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساغر، تو باهاش حرف مي زني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر سيخ ايستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کي؟ من؟ من چه کاره ام؟ ناسلامتي تو مادرشوني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من از اون مي ترسم. باهات حرف نزده که بفهمي چي ميگم. حرف ميزنه تمام تنت يخ مي کنه. قدرت نفس کشيدن نداري چه برسه به "نه" گفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کجي روي لبش ظاهر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون وقت من سوپر زنم که قراره با آدم بده رو به رو بشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نريمان بد نيست. فقط ... فقط يه کمي ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- م*س*تبد و خودخواه و زورگوئه. اينو مي خواستي بگي نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا دستش را محکم فشرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو مشاوري ساغر. جون من! تو ميتوني بفهمي چه فکري تو سرشه. از اولم تو عاقل تر بودي. خواهش مي کنم. مي ترسم زندگيم از اين بيشتر از دستم بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره صندلي را کنار کشيد و روي آن نشست. دستش را با ملايمت روي دست خواهرش کشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس خودتم مي دوني زندگيت از دست رفته؟ چرا کاري براي زندگيت نمي کني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقت اين حرفا نيست. راستش (صدايش تحليل رفت) من به خود شاهين مشکوک تر از نريمانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هايش را در هم کشيد و دقيق صورت خواهرش را برانداز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت چيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا لب گزيد و صورتش را از تيررس نگاه خواهرش دور کرد. بدي دو قلوها در اين بود که حس هاي مشترک زياد داشتند. مثل همين اضطرابي که سارا از طرف ساغر حس مي کرد و غمي که مثل دل سارا، بر دل ساغر هم نشسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سارا؟ به من نگاه کن ببينم. ديگه من چي رو نمي دونم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهم نيست. فقط ... فقط من بچه هام رو ميخوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را دوباره ميخ نگاه خواهرش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باهاش حرف مي زني؟ تو رو خدا ميخوام بدونم چرا بعد هشت سال داره برمي گرده. اونم درست وقتي فهميدم که قيم دخترام شده. اونم وقتي که ... خواهش مي کنم ساغر! جون من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر آهي کشيد و تکيه به پشتي صندلي داد. موهايش را از گيره آزاد کرد و دوباره محکم بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نميگه تو چه کاره اي؟ وکيلي؟ کفيلي؟ خاله بچه ها بودن کافيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بگو از طرف مني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نميگه خواهرت زبون نداره؟ راه نداره سارا. تنها راهش اينه که تو دوباره خودت بشي. همون ساراي سرتق و لجوج که بابا رو دق داد تا شد زن اين مردک. ببين خواهر من، شايد من هنوزم نفهميده باشم تو عاشق چيه اين مرد شدي، ولي مطمئنم اون عاشق محکمي تو شده بود. چيزي که هيچي ازش نمونده. به خودت بيا، خواهش مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

06-08-2016, 09:50 PM*الف*

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نريمان برادر بزرگ تر شاهين بود. ده سال اختلاف سني داشتند، اما از قرار معلوم بيش از بيست سال اختلاف عقلي! شاهين پسر بي دست و پاي خانواده بود. حاجي اعتمادي قبل از مرگش از ترس اينکه پسر نوزده ساله اش، ثروتش را بر باد بدهد، پسر بزرگش را قيم پسر کوچک تر کرد. کاري نامرسوم ولي قانوني. ثروت به صورت شرطي دست پسر بزرگ تر افتاد و از همان وقت نريمان شد آقا بالاسر و همه کاره شاهين. حتي مادر پيرشان، ماهتاج خانم، که براي خودش چون ملکه اي حکمراني مي کرد، تحت تاثير پسرش بود و اگر نريمان مي گفت بمير در دم جان مي داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نريمان چند سال بعد از مرگ پدرش، به قصد ادامه تحصيل ايران را ترک کرده و شرکتش را به برادر کوچک تر واگذار کرده بود. هرچند شاهين فقط اسما مسئول آن شرکت کذايي بود و همه مي دانستند رسما هيچ کاره است و خود نريمان از راه دور عروسک گردان همه چيز است. نريمان آن قدر روي اين خانواده تسلط داشت که بدون اذن او آب هم نمي خوردند. خبر داشت حتي تا او خواهرش را تاييئ نکرد، شاهين به خواستگاري رسمي سارا نيامده بود. حتي بعدها اسم خواهرزاده هايش را هم او برگزيده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچند در دلش اعتراف مي کرد حداقل سليقه اش در اين يک مورد خوب بوده است. از اين خانواده و از اين دو برادر که زندگي خواهرش را به اين وضع انداخته بودند، بيزار بود. دختر بلندپرواز دکتر مصيبي را چه به گريه کردن به خاطر بچه هايش؟ تمام خشمش را در صدايش ريخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما که مي شناسيش برام بگو ايشون کين. نه، نه! بذار اول من بگم تو کاملش کن. اين ديو دو پا، برادر شاهين خان، عمو جون ترگل و ترلان، خارج نشين معظم! همونيه که بگه بمير سر همه تون لب باغچه است. حالا هم که به سلامتي دست گذاشته رو سرنوشت بچه هاتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص برخاست. سارا دستش را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آروم باش ساغر. تو داناتري. ميخوام کمکم کني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا حالا داري اينا رو به من ميگي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من نمي دونستم. ديروز اتفاقي فهميدم. اگه بخواد دخترا رو با خودش ببره چه کار کنم هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست هايش را روي ميز، ستون بدنش کرد و به خواهرش نگريست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نميتونه. حداقل نه تا زماني که تو هستي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا نفس عميقي کشيد. خواهرش را مي شناخت. به دليل شغلش، به چم و خم حقوق والدين و کودک آشنا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راست ميگي؟ واقعا نميتونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هيچ کس نميتونه يه مادرو از حق داشتن فرزندانش محروم کنه. حتي قيمش که ميتونه پدرش يا هر کس ديگه اي باشه. پس تا نخواي نميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما اگه شاهين اجازه بده چي؟ ميتونه نه؟ ميتونه اونا رو ببره نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه ديوونه است خواهر من؟ دو تا دختر بچه ي لوس سه چهار ساله بدون مادر و پدر به چه کارش مياد آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس ميتونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي سارا دوباره پر از ترديد شده بود. ساغر اخم هايش را در هم کشيد. مي توانست. خوب هم مي توانست. فقط کافي بود پدر بي عقلشان زير يک برگه لعنتي ديگر را امضا کند و به عمويشان اجازه دهد که بچه ها را از ايران خارج کند. به همين راحتي. اينجا کسي کاري به مادر فلک زده شان نداشت. مادر هم مي توانست هر وقت خواست به ديدار بچه هايش برود تا دهن قانون هم بسته شود. چشم هايش را از شدت عصبانيت محکم بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تونستن ميتونه، ولي بايد آدم احمقي باشه که بخواد اين کار رو بکنه. اگه يکيشون پسر بود بيشتر مي تونستم اين حماقتو بپذيرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب هاي سارا لرزيد. حتي لحظه اي نمي توانست به نبودن دو قلوهايش فکر کند. حتي اگر به گفته خاله شان زيادي لوس و تيتيش بار آمده باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گريه کردي نکردي ها! بس کن. چرا باهاش حرف نزدي؟ چرا رک ازش نمي پرسي چرا قيوميت بچه ها رو گرفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پرسيدم. جواب نداد. گفت ... گفت صلاحشون رو ميخواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک دوباره از گوشه چشمش سر خورد و روي گونه هاي برجسته و استخوانيش ريخت. ساغر دستي در موهاي پريشانش کشيد که به زحمت با يک گيره بالاي سرش جمع کرده بود. سارا با بغض صدايش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساغر، تو باهاش حرف مي زني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر سيخ ايستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کي؟ من؟ من چه کاره ام؟ ناسلامتي تو مادرشوني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من از اون مي ترسم. باهات حرف نزده که بفهمي چي ميگم. حرف ميزنه تمام تنت يخ مي کنه. قدرت نفس کشيدن نداري چه برسه به "نه" گفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کجي روي لبش ظاهر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون وقت من سوپر زنم که قراره با آدم بده رو به رو بشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نريمان بد نيست. فقط ... فقط يه کمي ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- م*س*تبد و خودخواه و زورگوئه. اينو مي خواستي بگي نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا دستش را محکم فشرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو مشاوري ساغر. جون من! تو ميتوني بفهمي چه فکري تو سرشه. از اولم تو عاقل تر بودي. خواهش مي کنم. مي ترسم زندگيم از اين بيشتر از دستم بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره صندلي را کنار کشيد و روي آن نشست. دستش را با ملايمت روي دست خواهرش کشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس خودتم مي دوني زندگيت از دست رفته؟ چرا کاري براي زندگيت نمي کني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقت اين حرفا نيست. راستش (صدايش تحليل رفت) من به خود شاهين مشکوک تر از نريمانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هايش را در هم کشيد و دقيق صورت خواهرش را برانداز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت چيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا لب گزيد و صورتش را از تيررس نگاه خواهرش دور کرد. بدي دو قلوها در اين بود که حس هاي مشترک زياد داشتند. مثل همين اضطرابي که سارا از طرف ساغر حس مي کرد و غمي که مثل دل سارا، بر دل ساغر هم نشسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سارا؟ به من نگاه کن ببينم. ديگه من چي رو نمي دونم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهم نيست. فقط ... فقط من بچه هام رو ميخوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را دوباره ميخ نگاه خواهرش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باهاش حرف مي زني؟ تو رو خدا ميخوام بدونم چرا بعد هشت سال داره برمي گرده. اونم درست وقتي فهميدم که قيم دخترام شده. اونم وقتي که ... خواهش مي کنم ساغر! جون من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر آهي کشيد و تکيه به پشتي صندلي داد. موهايش را از گيره آزاد کرد و دوباره محکم بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نميگه تو چه کاره اي؟ وکيلي؟ کفيلي؟ خاله بچه ها بودن کافيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بگو از طرف مني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نميگه خواهرت زبون نداره؟ راه نداره سارا. تنها راهش اينه که تو دوباره خودت بشي. همون ساراي سرتق و لجوج که بابا رو دق داد تا شد زن اين مردک. ببين خواهر من، شايد من هنوزم نفهميده باشم تو عاشق چيه اين مرد شدي، ولي مطمئنم اون عاشق محکمي تو شده بود. چيزي که هيچي ازش نمونده. به خودت بيا، خواهش مي کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا اشک چشمش را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس فردا ميخوان به خاطر برگشتش مهموني بگيرن. حداقل مهموني رو بيا. مي خوام ببينيش. مياي مگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست دوباره بگويد نه که حرف سارا دهانش را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو رو جون بابا، تو رو ارواح خاک مامان نه نيار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش را کلافه به بيرون فوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مي دوني که چقدر از اين خونواده و فيس و افاده شون بدم مياد. شوهرتو به زور تحمل مي کنم. اون وقت از من ميخواي بيام به اين مهموني کذايي؟ اينا همو نمي تونند تحمل کنند. اين يکي به او يکي ميگه جلو نيا پيف پيف بو گند ميدي. من چه سنخيتي باهاشون دارم آخه؟ آخ آخ مامانشون که ديگه کشته مرده ي منه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه بغض دار خواهرش مانع شد که بگويد تو را به زور قبول کرده چه رسد به من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مياي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه آهي کشيد. سارا لجوجانه اصرار کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مياي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا ببينم چي ميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه قول بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اَه سارا. انقدر سيريش نشو. يه کمي از اين لجاجتو نشون اون قوم ياجوج و ماجوج بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب هاي سارا دوباره لرزيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خيلي خب. ميام اين تحفه نطنز رو مي بينم. خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گلابي قراره بيارن برامون؟ نگفته بودي توي ميدون تره بار هم آشنا داري. (تحفه ي نطنز همان گلابي است=نويسنده!)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هين بلندي کشيد و به سرعت شالش را از روي شانه اش کشيد و روي سرش انداخت. شاهين پوزخندي زد. به قدر کافي دو خواهر شبيه هم بودند که ه*و*س نکند خواهر زنش را ديد بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يک يا ا... تو دهنت نيست الحمدا...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو خونه خودم يا ا... بدم؟ آي ضعيفه موهاتو بپوشون آقات اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هرهر! يعني ميخواي بگي نديدي کفشاي منو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه والا. فکر کردم انيس کفشاشو جا گذاشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انيس خدمتکار هفتگيشان بود. تحقير در صداي شاهين موج مي زد. سارا از ناراحتي لب گزيد. شاهين تکيه اش را از روي ديوار برداشت و جلو کشيد. دل به دل راه داشتن دقيقا ارتباط دل هاي او و خواهر زنش بود. هر دو سايه يکديگر را با تير مي زدند. روي سر سارا را ب*و*سيد و دستانش را دور شانه هايش پيچيد. براي درآوردن حرص ساغر بدش نمي آمد از همسرش ب*و*سه اي هم بگيرد، اما چشم هاي خشمگين ساغر مانع از پيشروي بيشترش شد. همان قدر که نگاه برادرش آزاردهنده بود، اين نگاه هم آزارش مي داد. ساغر نگاهي به خواهرش انداخت که در ميان دست هاي همسرش مي لرزيد. سرش را به تاسف تکان داد. حوصله ي شاهين و مزه پراني ها و تمسخرکردن هايش را نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعدا حرف مي زنيم. من برم تا زلزله هات بيدار نشدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شب بمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا تنهاست نميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت اتاق دخترها راه افتاد. در را آرام باز کرد. نزديک غروب بود و اتاق نيمه تاريک بود. اتاق دخترها مثل اتاق پرنسس ها تزيين شده بود. دو تخت کوچک با پرده هاي توردار و پر از تصاوير پرنسس هاي ديزني. کمدهاي بزرگ و عروسک هاي رنگ و وارنگ. اتاقشان از اتاق مشترک مادر و پدرش هم بزرگ تر بود. دوباره بريز و بپاش هاي الکي! سراغ دخترها رفت و آرام گونه شان را در خواب ب*و*سيد. درست مثل کودکي هاي خودش و سارا، غريبه ها محال بود از هم تشخيصشان بدهند. اما او از همان اول مي توانست بگويد کدام ترگل است و کدام ترلان. همان طور که مادرشان مي توانست. لبخندي زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راز کوچک اين بود که بوي آنها متفاوت بود. کافي بود فقط يک لحظه در آغوش بگيردشان تا بفهمد کي به کيست. موهاي بورشان را نوازش کرد. موهايي که به خانواده پدري کشيده بود. خوب بود که خواب بودند، وگرنه مثل کوالا از او آويزان مي شدند و او هم که عاشق بچه ها بود، نمي توانست تنهايشان بگذارد. آن هم امشبي که پدرش بيش از هميشه به حضورش نياز داشت. شب مرگ مادرشان. سارا آن قدر در مشکلاتش غرق بود که حتي سالگشت مادرشان را هم فراموش کرده بود. آهي کشيد و از آويز کنار در مانتويش را برداشت و از اتاق خارج شد. لباسش را پوشيد و صورت خواهرش را که منتظر ايستاده بود، ب*و*سيد. خداحافظي سرسري اي از روي ادب با شاهين کرد و با برداشتن کيف و مدارکش از خانه خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي تق تق پاشنه هاي کفشش در سرسرا پيچيد. تک زنگي زد و خواست با کليد در را باز کند که در بي صدا باز شد و پدرش در ميان در ظاهر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مي دونستم امشب مياي اينجا. بيا تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام دخترم. بيا تو بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سر پدرش وارد شد. فضاي خانه نيمه تاريک بود. نگاهش در سالن چرخيد و روي پدرش متوقف شد. با ديدن غم چشمانش قلبش به درد آمد. پدرش دکتر جليل مصيبي، يکي از بهترين جراحان ارتوپد بود. مردي که بلند نظري و گشاده دستي اش ورد زبان همه بود. همه چيز خوب بود تا آن حائثه لعنتي. هفت سال قبل زندگي همه شان کن فيکن شد. حادثه اي که جان عزيزانشان را به يغما برد. در آن حاثه ي انفجار کپسول گاز ، مادرش به همراه برادر 15 ساله اش از بين رفتند و پدرش ويلچر نشين گرديد و زندگي روي زشتش را زود نشانشان داد. با اين حال کسي که زود سرپا شد باز هم پدرشان بود. او بود که برخاست و دست آنها را نيز گرفت و در تمام اين سال ها سعي کرد با وجود نقص جسمي وبال گردن دخترانش نباشد و حتي کارش را کنار نگذاشت. چرا که اعتقاد داشت تا آدمي زنده است نياز به حرکت دارد. ولي افسوس که دلش همان هفت سال قبل مرده و احساسش يخ بسته بود. جلو رفت و پشت ويلچر ايستاد. موهاي به سپيدي برف پدرش را ب*و*سيد و دست در گردنش انداخت. بغض، صدايش را مي لرزاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا اشک چشمش را گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس فردا ميخوان به خاطر برگشتش مهموني بگيرن. حداقل مهموني رو بيا. مي خوام ببينيش. مياي مگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست دوباره بگويد نه که حرف سارا دهانش را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو رو جون بابا، تو رو ارواح خاک مامان نه نيار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش را کلافه به بيرون فوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مي دوني که چقدر از اين خونواده و فيس و افاده شون بدم مياد. شوهرتو به زور تحمل مي کنم. اون وقت از من ميخواي بيام به اين مهموني کذايي؟ اينا همو نمي تونند تحمل کنند. اين يکي به او يکي ميگه جلو نيا پيف پيف بو گند ميدي. من چه سنخيتي باهاشون دارم آخه؟ آخ آخ مامانشون که ديگه کشته مرده ي منه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه بغض دار خواهرش مانع شد که بگويد تو را به زور قبول کرده چه رسد به من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مياي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه آهي کشيد. سارا لجوجانه اصرار کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مياي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا ببينم چي ميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه قول بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اَه سارا. انقدر سيريش نشو. يه کمي از اين لجاجتو نشون اون قوم ياجوج و ماجوج بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب هاي سارا دوباره لرزيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خيلي خب. ميام اين تحفه نطنز رو مي بينم. خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گلابي قراره بيارن برامون؟ نگفته بودي توي ميدون تره بار هم آشنا داري. (تحفه ي نطنز همان گلابي است=نويسنده!)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هين بلندي کشيد و به سرعت شالش را از روي شانه اش کشيد و روي سرش انداخت. شاهين پوزخندي زد. به قدر کافي دو خواهر شبيه هم بودند که ه*و*س نکند خواهر زنش را ديد بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يک يا ا... تو دهنت نيست الحمدا...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو خونه خودم يا ا... بدم؟ آي ضعيفه موهاتو بپوشون آقات اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هرهر! يعني ميخواي بگي نديدي کفشاي منو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه والا. فکر کردم انيس کفشاشو جا گذاشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انيس خدمتکار هفتگيشان بود. تحقير در صداي شاهين موج مي زد. سارا از ناراحتي لب گزيد. شاهين تکيه اش را از روي ديوار برداشت و جلو کشيد. دل به دل راه داشتن دقيقا ارتباط دل هاي او و خواهر زنش بود. هر دو سايه يکديگر را با تير مي زدند. روي سر سارا را ب*و*سيد و دستانش را دور شانه هايش پيچيد. براي درآوردن حرص ساغر بدش نمي آمد از همسرش ب*و*سه اي هم بگيرد، اما چشم هاي خشمگين ساغر مانع از پيشروي بيشترش شد. همان قدر که نگاه برادرش آزاردهنده بود، اين نگاه هم آزارش مي داد. ساغر نگاهي به خواهرش انداخت که در ميان دست هاي همسرش مي لرزيد. سرش را به تاسف تکان داد. حوصله ي شاهين و مزه پراني ها و تمسخرکردن هايش را نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعدا حرف مي زنيم. من برم تا زلزله هات بيدار نشدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شب بمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا تنهاست نميشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت اتاق دخترها راه افتاد. در را آرام باز کرد. نزديک غروب بود و اتاق نيمه تاريک بود. اتاق دخترها مثل اتاق پرنسس ها تزيين شده بود. دو تخت کوچک با پرده هاي توردار و پر از تصاوير پرنسس هاي ديزني. کمدهاي بزرگ و عروسک هاي رنگ و وارنگ. اتاقشان از اتاق مشترک مادر و پدرش هم بزرگ تر بود. دوباره بريز و بپاش هاي الکي! سراغ دخترها رفت و آرام گونه شان را در خواب ب*و*سيد. درست مثل کودکي هاي خودش و سارا، غريبه ها محال بود از هم تشخيصشان بدهند. اما او از همان اول مي توانست بگويد کدام ترگل است و کدام ترلان. همان طور که مادرشان مي توانست. لبخندي زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راز کوچک اين بود که بوي آنها متفاوت بود. کافي بود فقط يک لحظه در آغوش بگيردشان تا بفهمد کي به کيست. موهاي بورشان را نوازش کرد. موهايي که به خانواده پدري کشيده بود. خوب بود که خواب بودند، وگرنه مثل کوالا از او آويزان مي شدند و او هم که عاشق بچه ها بود، نمي توانست تنهايشان بگذارد. آن هم امشبي که پدرش بيش از هميشه به حضورش نياز داشت. شب مرگ مادرشان. سارا آن قدر در مشکلاتش غرق بود که حتي سالگشت مادرشان را هم فراموش کرده بود. آهي کشيد و از آويز کنار در مانتويش را برداشت و از اتاق خارج شد. لباسش را پوشيد و صورت خواهرش را که منتظر ايستاده بود، ب*و*سيد. خداحافظي سرسري اي از روي ادب با شاهين کرد و با برداشتن کيف و مدارکش از خانه خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي تق تق پاشنه هاي کفشش در سرسرا پيچيد. تک زنگي زد و خواست با کليد در را باز کند که در بي صدا باز شد و پدرش در ميان در ظاهر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مي دونستم امشب مياي اينجا. بيا تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام دخترم. بيا تو بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سر پدرش وارد شد. فضاي خانه نيمه تاريک بود. نگاهش در سالن چرخيد و روي پدرش متوقف شد. با ديدن غم چشمانش قلبش به درد آمد. پدرش دکتر جليل مصيبي، يکي از بهترين جراحان ارتوپد بود. مردي که بلند نظري و گشاده دستي اش ورد زبان همه بود. همه چيز خوب بود تا آن حائثه لعنتي. هفت سال قبل زندگي همه شان کن فيکن شد. حادثه اي که جان عزيزانشان را به يغما برد. در آن حاثه ي انفجار کپسول گاز ، مادرش به همراه برادر 15 ساله اش از بين رفتند و پدرش ويلچر نشين گرديد و زندگي روي زشتش را زود نشانشان داد. با اين حال کسي که زود سرپا شد باز هم پدرشان بود. او بود که برخاست و دست آنها را نيز گرفت و در تمام اين سال ها سعي کرد با وجود نقص جسمي وبال گردن دخترانش نباشد و حتي کارش را کنار نگذاشت. چرا که اعتقاد داشت تا آدمي زنده است نياز به حرکت دارد. ولي افسوس که دلش همان هفت سال قبل مرده و احساسش يخ بسته بود. جلو رفت و پشت ويلچر ايستاد. موهاي به سپيدي برف پدرش را ب*و*سيد و دست در گردنش انداخت. بغض، صدايش را مي لرزاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي نفس عميقش را شنيد. چرخيد و کنار پاي پدرش زانو زد. اشک در چشمش جوشيد ولي وقت آن نبود که غم هايش را نشان دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کافي نيست؟ داره هفت سال ميشه. ما همه داغداريم بابا، اما ديگه کافي نيست خودخوري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا عاشق نشي نمي فهمي. تا بچه دار نشي ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست هاي جليل روي دسته ويلچر مشت شد. لحظه اي نفسش بند آمد و از خودش نااميد گرديد. فراموش کرده بود که دخترش هم عاشق شده بود و هم مادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخش عزيزم. ببخش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر تلخ خندي زد و دست پدرش را فشرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چي رو ببخشم بابا جان؟ بريم بالا؟ اينجا نمونيم امشب باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ميخوام تو خونه خودم باشم. اگه سختته برو خونه خودت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر نفس عميقي کشيد و برخاست. شالش را برداشت. مانتويش را آويزان و چراغ ها را روشن کرد. چرا که از تاريکي بيزار بود. به سمت آشپزخانه رفت و از همان جا پدرش را صدا زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چي ميخوري جليل خان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جليل به قيافه ي جدي دخترش نگريست. در دنيا هيچ نگاهي به اندازه نگاه دختر بزرگش، ساغر، به همسرش شباهت نداشت. آهي کشيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سيرم دخترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نشد. سيرم و نمي خورم نداريم. الان يک غذاي سريع درست مي کنم تا با هم بخوريم. بعدم کلي حرف دارم باهاتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه حرفي؟ نگرانم کردي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر ريز خنديد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يعني من هر وقت با شما حرف دارم بايد نگران بشيد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه تو خيلي تو داري. وقتي ميخواي حرف بزني يعني موضوع مهميه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر همان طور که قفسه ها را براي پيدا کردن مواد سوپ جستجو مي کرد، شروع به صحبت کردن کرد. اين کار استرس خودش را کم و هم فکر پدرش را از مادرش دور مي کرد. شديدا نگران خواهرش بود و مطمئنا پدرشان بهترين همدم و حامي به حساب مي آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والا چي بگم؟ دارم از خونه سارا ميام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توجه جليل جمع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب بودند؟ خودش، بچه هاش، شوهرش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همه شون خدا رو شکر خوب بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظرف آبي را روي گاز گذاشت و زير آن را با پيلوت روشن کرد. تفاوت هاي زندگي خودشان با خانواده شاهين از ذهنش گذشت. تشريفات و تجملات اضافه! وضع زندگي آنها هم خوب بود. شايد نه عالي ولي خوب و مقبول بود. ولي پدر و مادرش هيچ وقت زير بار خرج هاي اضافه نمي رفتند. اين را به راحتي مي شد در دکوراسيون ساده و راحت خانه شان ديد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حرفات راجع به ساراست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هويجي را خرد کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره. شاهين بازم مشکل درست کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جليل ويلچرش را به سمت آشپزخانه راند. مي خواست خوب احوال دخترش را زير نظر بگيرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر از زير چشم نگاهي به پدر انداخت و رضايتمندانه لبخندي زد که از ديد پدرش دور ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بازم شاهين بدون اطلاعِ سارا کاري کرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره. اما اين بار شاهکار کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چي شده؟ درست حرف بزن ببينم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امروز سارا زنگ زد بهم گفت بيا خونه ما. توي موسسه کارام زياد نبود، براي همين ناهار رفتم پيشش. خلاصه اين که گفت برادر شوهرش داره برمي گرده ايران.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نريمان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عجيبه. بعد هفت هشت سال؟ فکر مي کردم ديگه بر نمي گرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه مي دونم. به هر حال اينجا خونه و زندگي داره. گاه گاهيم که ميومد و مي رفت. حالا انگاري براي هميشه ميخواد برگرده. براي همين سارا استرس داشت و همش مي گفت نگران بچه هاست. فکر کردم مي ترسه نريمان توي تربيت بچه ها دخالت کنه، براي همين کمي بهش حق دادم. آخه از اين آدم بعيد نيست توي همه کارا دخالت کنه. هرچند بدم نمياد اين نريمان خان با اون همه جديتي که ازش تعريف مي کنند جلوي اين دو تا در بياد. اين دو تا بچه زيادي دارن لوس بار ميان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساغر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم چشم. حواسم هست که از بحث دور نشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي راضي کننده روي لب هايش نشست. ذهن پدر کاملا دور شده بود. نفس عميقي کشيد و سيب زميني هاي ريز شده را به مايع سوپ اضافه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعد ديدم نه اصلا قضيه اين حرفا نيست. يعني اين همه نگراني طبيعي نيست. ازش پرسيدم قضيه چيه. گفت شاهين کفالت بچه ها رو به برادرش واگذار کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جليل شوکه نگاهي به دخترش انداخت. اخم هاي ساغر در هم گره خورده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- يعني چي؟ مگه ميشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا نشه بابا جان؟ توي اين دنيا همه چيز شدنيه. کفيل و وصي و قيم تعيين کردن که عجيب نيست. البته براي آدم زنده يه کمي عجيبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه کدوم عاقلي اين کار رو ميکنه؟ هدفش چيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- والا نفهميدم. اين پسره به کل از عقل ساقطه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارش که تمام شد، زير گاز را کم کرد تا مواد سوپ آرام آرام بپزد. صندلي اي بيرون کشيد و رويش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مي گفت انگار دو تا برادر با هم بده و بستون کردند. يعني توافقي، چيزي، وسطه که ازش بيخبره. سارا مي گفت مثل اين که پاي پول وسطه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم هاي جليل در هم رفت. دستش مشت شد و روي ميز نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چي بگم؟ آدم تو کار اين بشر دو پا مي مونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سارا اتفاقي فهميده و از ديروز داره ديوونه ميشه. شاهين رسيد نتونستم باهاش خيلي حرف بزنم. قبلشم که ترگل و ترلان دائم دور و برمون بودند. اونا هم که ماشاا... کم از طوطي ندارن. ضبط م يکنند و تحويل باباشون ميدن. اين شد که حرفامون نصفه موند. ميدونيد نگراني من از چيه؟ اينکه اگه خدايي نکرده بلايي سر شاهين ديوونه بياد، داداشش قانونا ميشه همه کاره بچه ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا سارا چه کار ميخواد بکنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمي دونم. فعلا ميگه من با برادر شوهرش حرف بزنم. اما من باهاش مخالف بودم و هستم. من هيچ ارتباطي با اين ماجرا ندارم. همين طوري خانواده شاهين سايه منو با تير ميزنن. واي به دخالت م*س*تقيم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کار درستي مي کني دخترم. خودت رو درگير اين قضيه نکن. سارا هم بهتره با يک مشاور خانواده و وکيل حرف بزنه. اصلا شايد شاهين قپي اومده. مگه مملکت شهر هرته؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برف ريز ريز مي باريد. درست مثل يخ پودر شده. به قول پدرش، شايد باراني بود که از شدت سرما يخ بسته بود. در خودش جمع شد. موقع بارش برف، معمولا هوا گرم تر بود و بعدش هوا سرد مي شد، اما آن روز هوا هم بازي در آورده بود و دندان ها از شدت سرما روي هم مي خورد و صداي کليک کليکشان به گوش مي رسيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برف ها روي زمين ننشسته، آب مي شدند. ابرهاي سرخ رنگ در آسمان جمع شده بودند و احتمال مي داد بارش شديدي در عرض يک ساعت آينده آغاز شود. بار ديگر به بي خيالي نريمان لعنت فرستاد. رو به روي آپارتماني که خانه بزرگ او را در بر داشت، داخل ماشينش نشسته بود. نريمان گفته بود دو چهار راه بالاتر، به خاطر ليز شدن زمين، تصادف سختي شده و دير به قرارشان مي رسد. نگهبان لعنتي هم حاضر نبود او را به لابي ساختمان راه دهد. ساغر اخم هايش را در هم کشيد. گوشي نريمان خارج از دسترس شده بود و در اين زمينه کمکي از او ساخته نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا هم تنها کاري که مي توانست انجام دهد، نگاه کردن به عبور و مرور ماشين ها بود. قصد داشت اگر نريمان تا پنج دقيقه ديگر نيايد آنجا را ترک کند. خيابان دو طرفه بود و به نسبت پر عبور. سايه اي از پشت تير چراغ برق خارج شد و پشت ماشيني ناپديد گرديد. نگاهش را ريز کرد ولي ديگر چيزي نديد. برف ريزي که مي باريد شيشه ماشين را مات کرده بود. صداي لاستيک هاي خيس ماشين ها در گوشش اکو مي شد. قصد بازگشت داشت که در همان لحظه در آپارتمان به سرعت باز شد و با تعجب شاهين را ديد. خواست از ماشين خارج شود، ولي قيافه عصباني و نگران شاهين که با داد با تلفنش صحبت مي کرد، مانع از هر گونه حرکتي شد. نمي فهميد شاهين در اين آپارتمان چه کار دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهين تلفنش را قطع کرد و به سمت خيابان دويد. در کمتر از ثانيه اي، ماشيني به سرعت نزديک شد. نگاهش بين ماشين و شاهين ثابت ماند. تا دهان باز کند و شاهين را صدا بزند، ماشين به سرعت نزديک شد و شاهين را به هوا پرتاب کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس در سينه اش جا ماند. جيغ بلندي کشيد و در ماشين را باز کرد. قبل از نشان دادن هرگونه عکس العملي ماشيني از کنار خيابان به سرعت نزديک شد و در مقابل چشم هاي بهت زده اش، براي بار دوم شاهين زير گرفته شد. جيغ کشان به سمت خيابان دويد. در آخرين لحظه نگاه راننده ي ماشين دوم تنش را لرزاند. فرصتي براي دقت به صورت او نداشت. ماشين به سرعت دور شد و او فقط توانشت عدد آخر شماره پلاک را که با گل کثيف شده بود، بخواند. خودش را وسط خيابان انداخت. ماشين ها که به دليل بارش برف سرعت زيادي نداشتند با ديدنش به سرعت روي ترمز زدند و ايستادند. صداي اعتراضشان با ديدن پيکر غرق در خونِ ميان خيابان در نطفه خفه شد. زانوهايش خم شد و روي زمين نشست. شاهين خيس و خون آلود وسط خيابان پهن شده بود. تنها چيزي که در ذهنش تاب مي خورد سرعت زياد دو ماشين در هواي سرد برفي بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدايش که نام شاهين را فرياد مي زد در گوشش مي پيچيد و تنش چون بيد مي لرزيد. وضعيت سر متلاشي شده حتي نمي گذاشت لحظه اي به زنده ماندن شاهين فکر کند. غم، بغض و خشم در گلويش جمع شده بود و داشت خفه اش مي کرد. شاهين هر که بود، همسر خواهرش و پدر فرزندان او بود. طولي نکشيد که ماشين پليس و آمبولانس آژير کشان نزديک شدند. کسي آنها را خبر کرده بود. همزماني رسيدن آنها باعث شد که عده اي بيکار دورشان حلقه بزنند. حتي از داخل خانه ها تک و توک کسي بيرون مي آمد تا علت حضور پليس را بفهمد. در اين ساعت از روز افراد کمي در خانه ها بودند و بيشتر افراد جهت کار يا فعاليت هاي روزانه در خارج از خانه به سر مي بردند. هرچند برف زم*س*تاني عده اي را خانه نشين کرده بود. اطرافشان به جز يک سوپرمارکتي بزرگ، تا چشم کار مي کرد ساختمان هاي مسکوني بود. تجمع افراد اعصاب متشنجش را نا آرام تر کرد. به خصوص که با چشم ديد که از آن صحنه دلخراش فيلم مي گرفتند. ترافيک ايجاد شده با دخالت م*س*تقيم پليس سبک شد. هنوز نتوانسته بود از بالاي جسد تکان بخورد. حتي نزديک شدن ماموران آمبولانس هم تکانش نداده بود. شوک حادثه قدرت هر حرکتي را از او گرفته بود و هنوز ناباور صحنه رو به رويش را نظاره مي کرد. صداي پليس جوان در گوشش اکو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم شما متوفي رو مي شناسيد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوفي! لرز بر تنش نشست. چگونه به خواهرش خبر مي داد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم؟ خانم با شمام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک از گوشه چشمش سر خورد و روي گونه اش غلتيد. موجي ترش تا گلويش بالا آمد و بازگشت. مامور ديگري از حاضرين پرسيد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کسي حادثه رو ديده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي مردي بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه جناب سروان. ماها راننده گذري هستيم. اين خانم پريد توي خيابون ما هم زديم رو ترمز. وگرنه با اين برف شايد اين بنده خدا دوباره زير گرفته مي شد. شايد توي ساختمونا کسي ديده باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي مردي ديگر بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من اين آقا رو مي شناسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش به سختي بالا آمد و روي چهره مرد ميانسال نشست. نگهبان ساختمان را در يونيفرم سرمه اي رنگش شناخت. همون بود که توجه پليس را جلب کرده بود. پليس جوان دست از سر او برداشت و به سمت نگهبان چرخيد. برف شدت يافته بود و پوشش نازکي از برف روي سر مرد نکهبان نشسته بود. نگهبان مِن و مِن کنان توضيح داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدابيامرز، برادر آقاي اعتمادي که تو ساختمون ما خونه داره بود. (با دستش ساختمان را نشان داد). توي لابي منتظر رسيدن برادرشون بودند که ... يکي باهاش تماس گرفت و از ساختمون بيرون رفت. (انگشت اشاره اش را به سمت او گرفت) البته اين خانم هم گويا با آقاي اعتمادي کار داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از فکر به اينکه شاهين داخل ساختمان بوده و با وجود آگاهي از حضور او کاري نکرده است، خون در صورتش دويد. انگار نيروي خشم جاي خودش را به بهت مي داد. يعني دو برادر با هم بازي اش داده بودند؟ انديشيد شايد نريمان برادرش را نيز براي اين ملاقات فراخوانده است. ولي چرا؟ چرا شاهين با وجود آگاهي از حضور او نخواسته بود که به داخل آپارتمان راه يابد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه پليس جوان دوباره روي او نشست. انگار مي خواست همه واکنش ها را دقيق ثبت کند و منتظر توضيح او مانده بود. يکي از سربازها نيز تند تند اظهارات افرادي را که ايستاده بودند، ثبت مي کرد و افراد بيکار را متفرق مي نمود. کم کم از شوک در آمد. به زحمت برخاست. لباسش با گل و خون يکي شده بود. برف به شدت مي باريد و پنبه هاي ريز و درشت بر سر و صورتشان نشسته بود. پليس کلافه مي خواست هر چه زودتر کار را تمام کند و جمعيت را متفرق نمايد. نفس عميقي کشيد و نگاهش را از جسد گرفت. دلش پيچ و تاب مي خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اين آقا ... شوهر خواهرمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب گزيد. نتوانست بگويد "بود"!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من ... من حادثه رو ديدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت جمع را گرفت. نگاه باراني اش را به پليس جوان دوخت که با ابروهاي گره زده نگاهش مي کرد و تند تند در دفترچه چيزي مي نوشت. عکاس سريع عکس برداري مي کرد تا بتوانند جسد را جا به جا و جمعيت را متفرق کنند . هر چند به جز جاي جسد، همه چيز در هم و برهم شده بود. محيط گل آلود و برفي خيابان با پاها لگد مال شده و چيز درستي براي ثبت وجود نداشت. حتي اثري از آثار لاستيک هاي ماشين ديده نمي شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه اتفاقي افتاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دو بار ... دو بار ماشين بهش زد. فکر کنم عمدي بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پليس جوان اخم هايش را در هم کرد. صداي هين آرام جمع شنيده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مطمئنيد خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من تو ماشينم بودم. ديدمش اومد بيرون و دويد توي ... خيابون ... بعد ... يک ماشين با سرعت نزديکش شد و زد بهش و در رفت. هنوز از شوک در نيومده بودم که ... دومي هم با سرعت بهش برخورد کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي اراده، آرام اضافه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور به خواهرم خبر بدم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک و برف صورتش را خيس مي کرد. در ميان جمع پچ پچ افتاد. پليس جمعيت را عقب تر راند و دور جسد کادر کشيد. ديگر تحمل ديدن آن صحنه ها را نداشت نگاهش دوباره روي جسد نشست و حجم عظيمي از مواد ترش تا گلويش بالا آمد. به سرعت به کناري خزيد و محتواي شکمش را برگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالتون خوبه خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زحمت سرش را به پايين تکان داد. حالش خوب نبود ولي با هر جان کندني که بود دوباره بلند شد و ايستاد. لرز بدي در جانش نشسته بود. ماشين دوم پليس، با علامت آگاهي از راه رسيد. پليس به سرعت صحنه را خالي کرده و با باز کردن مسير انحرافي، گذر ماشين ها را ميسر کرده بود. پليس راهنمايي و رانندگي به سمت افسر آگاهي رفت و توضيحاتش را داد. افسر به او نزديک شد و او مجبور شد دوباره ديده هايش را شرح دهد. حالش خوب نبود و نياز شديدي به نشستن داشت. پليس در حال بررسي اطراف بود که نگهبان ساختمان صدايش را بلند کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بيايد اينجا. اينجا آقاي اعتمادي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طولي نکشيد که قامت بلند نريمان در پالتوي گران قيمتش ظاهر گرديد. حتي بار اولي هم که او را ديده بود، متوجه تفاوت ظاهري بسيار زيادش با برادرش شده بود. بر عکس شاهين، نريمان مردي جدي و با اعتماد به نفس ديده مي شد، با ظاهري متين و موقر. حتي حالا که به راحتي بهت و وحشت را مي شد در چهره اش ديد، متين و آرام بود. نگاه ناباورش ميان جمع دويد و صداي نگهبان دوباره بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ايشون برادر متوفي است جناب سروان. من خبرشون کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تسليت ميگم جناب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نريمان با شنيدن اين حرف لرزيد و با اجازه پليس به جسد نزديک شد. پلک هايش لرزيد. چيزي به گلويش چنگ انداخته بود و راه نفس کشيدنش را بسته بود. به پيکر غرق در خون برادرش که توسط ماموران اورژانس داخل کاور قرار داده مي شد نگريست. قدم هايش سست شد. قامت خم کرد و همان جا روي زمين نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه ساغر ميخ قامت در هم شکسته او شد. تنها چيزي که از ذهنش گذشت، احساسات سرد نريمان بود. چيزي در اين مرد عجيب به نظر مي رسيد. جسد به آمبولانس منتقل شد و بعد از عکس برداري هاي زياد، بين ماموران پليس گفتگويي صورت گرفت. به سرعت تماسي برقرار کردند و افسر آگاهي به سمت آنها چرخيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا براي تکميل پرونده بايد بيايد کلانتري. خانم شما هم بايد بايد با ما بيايد کلانتري. هم براي اينکه شما تنها شاهد ماجرا بوديد و هم براي ثبت ادعاتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر نريمان به سرعت بالا آمد. نگاه جستجوگرش زن لرزان رو به رويش را کاويد. تازه او را ديده بود. ديدن ظاهر آشفته و کثيف ساغر، تازه به يادش آورد که با هم قرار ملاقات داشتند. نگاهشان در هم گره خورد و به آني سايه اي از خشم نگاه هر دو را در بر گرفت. با به يادآوردن موقعيتشان ساغر سر به زير انداخت و باز انديشيد "چطور به سارا خبر بدهد؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خسته خود را داخل خانه کشيد و م*س*تقيم به حمام رفت. از بوي خودش حالش به هم مي خورد. دوشي گرفت و از حمام خارج شد. لباس هايش را داخل نايلوني پيچيد و از خانه خارج کرد. دلش کمي آرامش مي خواست. شانه اي براي تکيه دادن و گوشي که حرف هايش را بشنود. در سکوت به خانه اش نگريست. تنهايي چون ديوي غول پيکر خودش را نشان مي داد. دلش از ضجه هاي سارا خون بود. کاش مي توانست شب را پيش سارا بماند، ولي با وضعيت پيش آمده، دوري را ترجيح مي داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش چيزي داغ مي خواست تا گرمش کند، ولي توان و حوصله ي دم کردن چاي يا قهوه را نداشت. بي حوصله کتري برقي را روشن کرد تا با يک بسته نسکافه آماده، خودش را گرم کند. پتوي سبکي دور تنش پيچيد و به ديوار رو به رويش زل زد. چه زود زندگيش خالي شده بود. ديوارهاي خانه اش برايش دهن کجي مي کردند. خانه اش پر از رنگ هاي گرم و آرامش بخش بود. سال ها سعي کرده بود از منِ گذشته اش فاصله بگيرد. همين باعث شده بود که خانه اش به جاي رنگ هاي تند و آتشين گذشته با رنگ هاي ملايم رنگ آميزي شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطره اشکي از گوشه چشمش چکيد. با جوش آمدن کتري ، پاکتي نسکافه را داخل ليوانش ريخت و با آب جوش مخلوط کرد. ليوان را در دست گرفت. داغيش دستش را مي سوازند ولي مدت زمان زيادي بود که درد ديگر آزارش نمي داد. روي کاناپه بزرگ خانه اش نشست و نگاهش را به تابلوي بزرگ پذيرايي اش دوخت. اين تابلو، تنها يادگار قديم در خانه اش بود. يادگاري که مادرش به مناسبت ازدواجش برايش دوخته بود. کوبلن بزرگي از چهار زن و يک مرد. زن هايي که شيفته نگاه به مرد نوازنده مي کردند و مردي که عاشقانه نگاه بر يک زن داشت. زني که بي خيال به گل کوچک داخل دستش مي نگريست. اين تابلو برايش هم عزيز بود و هم نگاه کردن به آن براي تنبيه نفسش لازم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عميقي کشيد و قدري از نسکافه داغ را نوشيد. چشم از تابلو گرفت و به ساعاتي که گذرانده بود انديشيد. هشت ساعت لعنتي! ساعات قبل جزء بدترين ساعات عمرش به شمار مي آمد. رفتن به کلانتري و زنگ زدن به پدر و خواهرش، همه و همه باعث شده بود حالش از بد هم بدتر شود. به خصوص که تنها شاهد ماجرا بود و به خاطر سوء ظن او به علت تصادف، جسد را نگه داشته بودند. علاوه بر مسئله پزشکي قانوني، مسئله بازپرسي از همسايه ها و روي زبان افتادن خانواده اعتمادي، براي نريمان اصلا خوشايند نبود و همين باعث شده بود که لحظه اي از شدت خشم نريمان نسبت به او کاسته نشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا، در همان ساعات اول مطلع گرديد. بعد از شنيدن ماجرا، آنقدر بي تابي کرده بود که مجبور شدند به بيمارستان منتقلش کنند. پدرش هم به همراه سارا راهي بيمارستان شده بود و بچه ها نزد ننه حکيمه مانده مانده بودند. با يادآوري نريمان عرق سردي بر پشتش نشست. تنش هنوز از نگاه هاي خصمانه نريمان مي لرزيد. انگار او برادرش را کشته باشد. ساعت ها معطلي در کلانتري و پرسش و پاسخ هاي مداوم سردردش را تجديد کرده بود. علت حضورش در آن ساعت رو به روي خانه نريمان ابهام برانگيز بود. خوبي اش اين بود که نريمان خودش ماجرا را براي پليس تعريف کرد، ولي مي دانست که رو به روي پدر و خواهرش قرار گرفتن، از توضيح به پليس به مراتب سخت تر خواهد بود. از حالا نگاه هاي معنا دار پدر و خواهرش لرز بر جانش مي نشاند. با خود تکرار مي کرد که نبايد وارد اين بازي مي شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نسکافه هم نتوانست تنش را گرم کند. پتو را بيشتر به خود پيچيد و کاناپه را به سمت شوفاژ هل داد. دلش کرسي قديمي مادربزرگش را مي خواست تا زير آن بخزد و آرام گيرد. چشم هايش را بست. باورش نمي شد که يک ملاقات به چنين جايي ختم شود. کاش قبول نکرده بود که نريمان را در خانه اش ملاقات کند. از حالا مي توانست متلک هاي مادر نريمان را تصور کند. تنش لرزيد و بيشتر در خودش جمع شد. قرار بود آن روز نريمان سند مهمي را نشانش دهد. سندي که نشان مي داد در همه موارد حق با اوست و آن کسي که ديگران را فريب مي دهد شاهين است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انديشيد که چه شد کار به اينجا کشيد؟ چه شد که قانون هايش را شکست و در اين ماجرا وارد شد؟ هشت روز قبل درست در چنين روزي، براي اولين بار نريمان را ديده بود. آن هم در مهماني اي که از آن نفرت داشت. در آن مهماني آنچه آزار دهنده بود، نه وضع پوشش مهمانان بود و نه رفتار و خوراکشان، بلکه زرق و برق کورکننده ي زندگيشان و غروري که در چشم هايشان مي درخشيد، روحش را آزار مي داد. حتي جوان هاي آن فاميل هم آن قدر مغرور بودند که لحظه اي از بودن در ميانشان دلشاد نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه ها رنگ تفاخر داشت و طوري فشار روي سينه مي آورد که لحظه لحظه مرگ را ياد کني. وليساغر آن قدر عزت نفس داشت که خودش را نبازد و همين باعث مي شد که حس خود برتري بيني آن جمع ارضا نشود و او را دوست نداشته باشند. نمي فهميد سارا چطور تحملشان مي کرد. هر چند سارا هميشه قل مهربان و خونگرم به شمار مي آمد. قلي که هميشه و همه جا عزيز بود. اما او هميشه قل شيطان و عاقل بود و کارهاي احساسي از او دور بودند. تنها جايي که برخلاف پيش بيني ها پيش رفتند، عاشق شدنشان بود. همه فکر مي کردند سارا زودتر عاشق مي شود و او عقلاني دل مي بندد، ولي آن که زودتر عاشق شد او بود و آنکه عقلاني دل بست سارا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس سرد و کلافه اش را به بيرون فرستاد. کم کم سرما از تنش رخت مي بست. چشم هايش خمار شده بود ولي لحظه لحظه ي تصادف و آن ميهماني پيش چشمانش جان مي گرفت و خواب را بر او حرام مي کرد. حضور نريمان را به خاطر آورد. نريمان بتي ار غرور بود. درخشش در ميان جمع نه به خاطر چهره ي دلنشينش بود و نه طرز پوشش عالي اش، بلکه آنچه او را از ديگران متمايز مي کرد ، قدرت دروني اش بود که از او ساطع مي شد. نوعي کاريزما که همه را وادار به پيروي و احترام مي کرد. به خاطر آورد که نگاه اول نريمان به او در اولين ديدار، به هيچ وجه دوستانه نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداي زنگ گوشي از جا برخاست. تمام تنش خشک شده بود و در گلو احساس درد مي کرد. از فکر اين که تمام شب را با پتوي نازک روي کاناپه سر کرده است بر خودش لرزيد. سرفه خشکي کرد و از روي کاناپه برخاست و رد صدا را گرفت. هوا هنوز تاريک بود و ديد خوبي به محيط نداشت. روي ميز تلفن گوشيش را يافت و تماس را برقرار کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام دخترم. خواب بودي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهي به ساعت گوشيش انداخت. با تعجب متوجه شد که ساعت يازده شب است و تنها چهار ساعت است که خوابيده. صداي شکم خالي اش بلند شد. سکوتش باعث شد که دوباره صداي پدرش بلند شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشيد بيدارت کردم. عادت به زود خوابيدن نداشتي وگرنه زنگ نمي زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اين چه حرفيه بابا؟ سارا خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهتر بود. سرمش که تموم شد من برگشتم خونه. سارا هم با نريمان رفت خونه مادرشوهرش. تو هم تنها نمون و بيا پيش من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انديشيد بعد از برگرداندن من به خانه به سراغ سارا رفته است. اين مرد يا زيادي مسئوليت پذير بود يا مسئله چيز ديگري بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من خوبم. شما هم استراحت کنيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سرما خوردي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چيزي نيست. گرفتگي صداي بعد از خوابه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساغر؟ اين صداي گرفتگي سرماخوردگيه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندي به دقت پدرش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خسته بودم روي کاناپه خوابم برد. فکر کنم سرما خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان خوبي؟ بيام پيشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرباني پدرش دلش را گرم مي کرد. تنها محرم اسرارش پدرش بود و مي دانست که تا از خودش مطمئنش نکند دست بر نمي دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبم بابا. باور کنيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساغر؟ اونجا چه کار مي کردي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عميقي کشيد. مي دانست پدرش دير يا زود اين را خواهد پرسيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فردا صبح حرف بزنيم؟ الان خسته ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جليل دلگير زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر مي کردم همه حرفات پيش منه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هست. فقط بايد خودم مطمئن مي شدم بعد به شما مي گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مي دونم که راستشو بهم ميگي. منتظر مي مونم تا جريان رو برام تعريف کني.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بحث را عوض کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمي دونم سارا با اون قوم ياجوج و ماجوج چه کار مي خواد بکنه. به خصوص با مسايلي که پيش اومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نريمان هواشو داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندي روي لبش نشست. نريمان؟ نفس عميقي کشيد. چرا از رفتارهاي نريمان چيزي نمي فهميد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تموم ترس سارا از نريمانه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که حس نکردم نريمان با سارا مشکلي داشته باشه. تو هم که از مهموني گفتي، فهميدم مشکل يه چيز ديگه است. يک چيزايي اين وسط درست نيست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه چيزي بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمي دونم. حسم بهم ميگه يه چيزايي هست که من و تو نمي دونيم. ساغر بابا، واقعا فکر مي کني کسي از عمد شاهينو زير گرفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدايش لرزيد. کاش مي توانست بگويد چشم هاي قاتل شوهر خواهرش را ديده است. چه کسي حرفش را باور مي کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره. تقريبا مطمئنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساغر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باور کنيد راس ميگم. آخه خيلي عجيب بود که يهو با اون سرعت توي هواي به اون بدي پيچيد توي خيابون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بايد صبر کنيم تا نتايج تحقيق پليس بياد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جليل لرزيدن صداي دخترش را حس کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بد موقع زنگ زدم دخترم. برو بخواب. بد خوابت کردم. فردا با هم صحبت مي کنيم. قبل از رفتنت حتما بيا دنبال من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم. شبتون به خير.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مراقب خودت باش. قبل از خوابت حتما قرص بخور که حالت بدتر نشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمي گفت و تماس را قطع کرد. به گوشي داخل دستش نگريست. تماس بي موقع خوابش را پاره کرده بود و مي دانست بدون آرامبخش، ديگر خوابش نمي برد. به سمت آشپزخانه راه افتاد. بيسکوييتي داخل دهانش گذاشت تا صداي شکمش را بخواباند و از کشوي داروها قرص سرماخوردگي و آرامبخش را خارج کرد. قرص ها را بالا انداخت و ليوان آبي سرکشيد. خوبيش اين بود که اين داروهاي آرامبخش، اثر پايداري رويش نداشت وگرنه به کارهاي روز بعدش نمي رسيد و خواب مي ماند. انديشيد واي به حال وقتي که پدرش بفهمد هنوز آرامبخش مصرف مي کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت اتاق خواب راه کج کرد. تخت کوچک تک نفره ي گوشه اتاق به او دهن کجي مي کرد. چه کسي مي توانست حال زني را که روزي به آغوش مردي عادت داشت، در بستر خالي اش توصيف کند. آهي کشيد و خودش را روي تخت رها کرد. دعا مي کرد تا آرامبخش زودتر اثر خود را بگذارد. در ميان خواب و بيداري تصوير چشم ها واضح مي شد. مطمئن بود که اين نگاه را قبلا ديده است. تصاوير گنگي از شب مهماني پيش چشمش جان مي گرفت. اين نگاه زيادي آشنا بود. خسته، چشم هايش را بست و به نريمان انديشيد و پسرعموهايش که هر سه تا دم خانه اش اسکورتش کرده بودند. چه کسي مي دانست که هدف آنها از تنها نگذاشتن زن تنهايي چون او چه بود. خواب کم کم پلک هايش را سنگين کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي صوت قرآن، در ميان گريه و شيون زن ها گم شده بود. سارا به طرز غريبي آرام مي نمود و از آن بي تابي هاي اوليه خبري نبود. ماه تاج خانم هم که مثل هميشه آرام مي نمود و حتي عزاداري اش هم بدون هياهو بود. دو بار حالش بد شده بود ولي دريغ از صداي شيونش که بلند شود. فقط بعد از خاکسپاري، مات نقطه اي مي گشت و بعد چشمانش پر از اشک مي شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اين ميان صداي گريه سه تن بيشتر به گوش مي رسيد. نفر اول عمه کوچک شاهين بود که هم سن او و محرم اسرارش به شمار مي آمد. زني که از همسر دوم اعتمادي بزرگ بود و اگر ثروت هنگفت خانواده مادري اش نبود، بي شک در بين اعتمادي ها جايي نداشت. نفر دوم دختر عموي شاهين، سولماز بود که عشق او به شاهين بر هيچ کسي پنهان نبود. عشقي که با ازدواج شاهين نافرجام مانده بود. نفر سوم ننه حکيمه که حکم مادر شاهين را داشت. سايرين چندان هم ناراحت به نظر نمي رسيدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر بنا به وظيفه در آن جمع حاضر شده بود. جمعي که نه خاطره خوشي از آنها داشت و نه آنها دوستش داشتند. مراسم اصلي تمام شده بود و همه در خانه اعتمادي بزرگ جمع شده بودند. حاجي اعتمادي پدر شاهين، بعد از مرگ پدرش، اعتمادي بزرگ، عمارت را از خواهرها و برادرانش خريده بود و حالا ملک کاملا متعلق به خانواده حاجي اعتمادي بود. هر چند همه آن را به خانه اعتمادي بزرگ مي شناختند. تاجر بزرگ فرش که بعدها دو پسرش کارگاه هاي فرش بافي وي را توسعه داده و حالا يکي از بزرگ ترين کارخانجات بافت فرش هاي ماشيني با اصيل ترين نقش هاي ايراني را داشتند. هر چند در کنار اين کارخانجات، کارگاه هاي بافت فرش هاي ممتاز و دست بافت نيز داير بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر خسته شقيقه هايش را فشرد. براي فرار از نگاه ها، به اتاقي جدا رفته و خودش را با ترگل و ترلان که هر دو بي تاب مي نمودند سرگرم کرده بود. سارا از دو شب قبل آن قدر در خودش فرو رفته بود که فرزندانش را فراموش کرده و هر دو بي تاب مادر و همچنين پدرشان بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خاله؟ بابا موده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر لب گزيد و به ترگل نگريست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کي اين حرف رو بهت زده عزيز خاله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترلان ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همه. اميد ميگه باباتونو خدا بلده. من از خدا بدم مياد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعي کرد آرامشش را حفظ کند. به هر حال او روانشناس کودک بود و برخورد با مورادي چون اين را بارها تحربه کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا عزيزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون بابا رو بلده. من بابامو ميخوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترگل سرتقانه پا کوبيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما مهلا ميگه بابا لو خاکي کردن. مثل فندق. نلفته پيش خدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فندق طوطي بچه ها بود که چند ماه قبل مرده بود و آنها به همراه پدرشان طوطي را خاک کرده بودند. صداي گريه ترگل و ترلان بلند شد. ساغر آهي کشيد و بچه هاي کوچک را به آغوش گرفت. سخت ترين کار دنيا توضيح مرگ براي کودکان بود. گذاشت تا بچه ها کمي آرام گيرند. دستش نوازشگونه روي موهاي دخترکان سياه پوش لغزيد. نمي دانست کدام بي انصافي بر تن دختران خردسال شاهين سياه پوشانده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فندق رو يادتونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو با گريه سر تکان دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فندق که مرده بود، ديگه مثل شما نفس نمي کشيد. يادتونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قبلش نمي زد. توف توف نمي کلد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر ترلان را ب*و*سيد. خاطرش بود که شاهين براي آرام کردن دخترانش، با مشورت با او چه بازي هايي که در نياورده بود، تا بچه ها مفهوم مرگ را کمي درک کنند. چه کسي باور مي کرد همان ترفندها به زودي براي خودش پياده شود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قلب باباييتونم ديگه نمي زد. نفس نمي کشيد. براي همينم ديگه نمي تونست پيش شما زندگي کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بلا همين خاکي شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره عزيزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل فندق؟ خدا نبلده بابايي رو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترگل مصرانه در چشم هايش زل زده بود. برق نگاه ترگل بسيار به پدرش شباهت داشت. درست مثل تمام وقت هايي که مي خواست از او خطا بگيرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر آدمي که مي ميره، ميره پيش خدا. اونجا خدا مراقبشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل بابايي که مقالب ما بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره عزيز دلم مثل بابايي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خاله تو کي ميميلي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند صورت ترلان را ب*و*سيد و صداي نريمان مانع شد تا جواب ترلان را بدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خاله تون حالا حالاها نمي ميره و پيش شما ميمونه. خاله ها وقتي خيلي خيلي پير و زشت بشن مي ميرن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترگل به ميان حرف نريمان پريد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل ننه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نريمان لبش را گزيد تا لبخند نزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از اونم بدتر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترگل و ترلان هر دو آغوش او را ترک کردند و به نريمان چسبيدند. نريمان نشست و هم قد بچه ها شد و هر دو را به آغوش کشيد. در تمام اين مدت تنها چيزي را که عميقا باور کرده بود، محبت بي شائبه نريمان به ترگل و ترلان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نبينم خوشگلاي عمو گريه کنندها؟ بابايي به عمو گفته که مراقب دختراي خوشگلش باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمو تو نمي ميلي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر با چشم هاي ريز شده به نريمان نگريست که با اشتياق ترلان را مي ب*و*سيد و به جاي او پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه عموها خيلي خيلي بايد از خاله ها، پيرتر و زشت تر بشن تا بميرن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه نريمان روي ساغر نشست. ساغر شانه اي بالا انداخت و به بچه ها که منتظر تاييد عمويشان بودند نگريست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خاله راست ميگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد همان طور غر غر گونه افزود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه عموها منتظر مي مونند تا خاله ها اول برن ديار باقي.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساغر چپ چپي حواله نريمان کرد و به بچه ها که با چشم هاي گرد شده نگاهشان مي کردند اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دخترا بريد دو تا نقاشي خوشگل بکشيد ببينم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعد ميديمشون بابايي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه عزيزم. بابايي ديگه نيست ولي عموتون نقاشي هاتون رو مي بينه و به اوني که خيلي خوشگله جايزه بزرگ ميده. از اون خرسي پشمالو گنده ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها با شادماني بيرون جستند و به سمت وسايل نقاشيشان دويدند. خودش ديروز مقدار زيادي از وسايل بچه ها را به آنجا منتقل کرده بود. صداي گرفته نريمان توجه اش را جلب کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید