مهرو دخترے ۲۵ ساله ڪه استاد دفاع شخصے است و رویاے بالرین شدن را در سر می‌پروراند. در شرف نامزدے است اما به ناگهان درگیر ماجراے عشق ناممڪن برادرش می‌شود و به دام دو افسر پلیس می‌افتد ڪه یڪے از آن‌ها به دنبال انتقام و خون خواهے و دیگرے به دنبال نجات معشوقه‌اش است. آیهان مردے ڪه تمام زندگی‌اش را وقف پرونده شهادت مشڪوک پدرش سرهنگ احمد زرنگار ڪرده است و پولاد ڪه پاے عشقش شیرین درست در وسط همین پرونده گیر ڪرده.

ژانر : پلیسی، عاشقانه، اجتماعی، رازآلود، هیجانی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۲۳ ساعت و ۵۴ دقیقه

مطالعه آنلاین ماه دل (ماهِ دل)
نویسنده : ریحانه رسولی

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #رازآلود #هیجانی #پلیسی

خلاصه :

مهرو دخترے ۲۵ ساله ڪه استاد دفاع شخصے است و رویاے بالرین شدن را در سر می‌پروراند. در شرف نامزدے است اما به ناگهان درگیر ماجراے عشق ناممڪن برادرش می‌شود و به دام دو افسر پلیس می‌افتد ڪه یڪے از آن‌ها به دنبال انتقام و خون خواهے و دیگرے به دنبال نجات معشوقه‌اش است. آیهان مردے ڪه تمام زندگی‌اش را وقف پرونده شهادت مشڪوک پدرش سرهنگ احمد زرنگار ڪرده است و پولاد ڪه پاے عشقش شیرین درست در وسط همین پرونده گیر ڪرده.

پیش گفتار:

تمامی اسامی ساختگی می باشد و هرگونه تشابه اسمی اتفاقی است.

مقدمه:

در آسمان دلم طوفان شد...

بوران شد...

سیل شد و از پشت ابرهای تیره #ماه طلوع کرد و...

قرار بی‌قراری های این #دل شد...!

***

«به نام خدایی که شب را برای طلوع ماه آفرید»

فصل یک

صدای آهنگ بی‌کلام پخش می‌شد و توی لایه لایه‌ی گوشم نفوذ می‌کرد. انگشت های دست چپم رو به انگشت‌های پای چپم رسوندم و با دست راست عضلات گردنم رو ماساژ دادم. لبخند لذت‌بخشی گوشه‌ی لبم نشست. بعد از یک روز پرکار این ریلکس کردن به اندازه‌ی برنده شدن توی لاتاری شادی‌آور بود.

با صدای فریاد بابا پلک‌های بسته‌ام به آنی باز شد و نگاه هراسونم به سمت در اتاق کشیده شد.

_بس کن فروغ.

صد و هشتاد درجه‌ای که باز کرده بودم رو بستم و از روی زمین بلند شدم. بند تاپم رو که روی بازوم افتاده بود، روی شونه‌ام برگردوندم و شومیز دکمه دارم رو از روی تخت برداشتم و روی تاپم پوشیدم. بدون بستن دکمه‌هام از اتاق بیرون رفتم.

صدای مامان رو شنیدم که سعی داشت بابا رو آروم کنه.

_سهراب آروم تر! مهرو خونه‌ست.

_مگه من نگفتم دیگه نمی‌خوام حرف این دختره رو تو این خونه بشنوم؟

داد زد:

_گفتم یا نگفتم فروغ؟

صدای مامان ترسیده و ملتمس به گوشم رسید.

_گفتی، داد نزن.

_وقتی من موضوع رو برای همیشه بستم تو چرا بلند شدی با شاه پسرت رفتی مراسم آشنایی راه انداختی؟

_به خدا مراسم آشنایی‌ در کار نبود. هاوش این‌قدر اصرار کرد که دلم نیومد بهش بگم نه.

صدای بابا رنجیده و آروم شد.

_دلت نیومد بهش بگی نه! پس دل من این وسط چی؟ غیرت من چی؟ آبروی من چی؟

ترسیده بودم. بابا و مامان هیچ وقت عادت نداشتند صدای دعواشون رو به گوش من و هاوش برسونند؛ اما حالا بابا فریاد زده بود! سر مامان! سر زنش! کسی که تا امروز من نه تنها از رفتارش، بلکه از نگاهش هم احترام دیده بودم امشب برای همسر و شریک زندگیش صداش رو بلند کرده بود؛ برای فروغش و این مثل یک هنجارشکنی بزرگ بود برای اهالی این خونه. نمی‌خواستم از مشکلشون و دلیل دعواشون سر دربیارم، در واقع به خودم اجازه‌ی دخالت نمی‌دادم؛ اما دلم نمی‌خواست بابا توی عصبانیت بیشتر از این از خودِ واقعیش فاصله بگیره. دلم می‌خواست به یاد بیاره زن مقابلش همون فروغیه که وقتی بعضی شب ها شیفت بیمارستان می‌ایستاد، دچار بی‌خوابی می‌شد؛ چون هم‌خوابش کنارش نبود.

دستم به سمت دستگیره‌ی در رفت تا برم داخل اتاق که همون لحظه در با شتاب باز شد و چهره‌ی سرخ از عصبانیت بابا مقابلم قرار گرفت. حرکت تند سینه‌اش رو می‌دیدم و هر لحظه بیشتر می‌ترسیدم و دلم می‌خواست بدونم چه موضوعی پدر همیشه محترم و صبورم رو تا این حد عصبانی کرده؛ اما جرأت نداشتم، نمی‌تونستم بپرسم چون بابا بهمون یاد داده بود «حریم حفظ کنیم».

_حالتون خوبه بابا؟

چند لحظه مکث کرد و بعد خیره به چشم‌هام با اون صدای دورگه از خشم پرسید:

_برادرت اومده؟

_نه. براتون آب بیارم؟

_زنگ نزدی بهش؟

_گفت با بچه‌های باشگاه دورهمی گرفتن، دیر میاد.

_زنگ بزن همین الان بیاد.

بلافاصله صدای ناله‌ی مامان بلند شد.

_سهراب.

بابا خیلی سریع برگشت به سمتش و انگشتش رو به معنی هشدار بالا گرفت.

_تو ساکت فروغ. مادری درست؛ اما یادم نمی‌ره پشت سر من چه اشتباه بزرگی مرتکب شدی.

مامان گریه نمی‌کرد؛ اما حالشم خوب نبود.

_به خدا هاوش اصرار کرد.

با صدای فریاد بابا که گفت «هاوش غلط کرد» شونه‌هام بالا پرید و چشم‌هام از شدت وحشت گرد شد. نگاه مامان به سمت من چرخید و انگار با اون نگاه به بابا یادآوری کرد که منم اونجا هستم. بابا نفس عمیقی کشید و موهای ریخته شده روی پیشونیش رو با چنگش به بالا فرستاد و این بار با آرامش گفت:

_برو زنگ بزن مهرو.

_می‌شه بپرسم چی شده؟

دندون روی هم سایید و شاکی نگاهم کرد.

_چی شده؟ الان داری از من می‌پرسی چی شده؟! فکر نکن یادم رفته چه اشتباهی کردی. تکلیفم رو با تو یکی زمانی روشن می کنم که عقل اون داداش احمقِ‌تو بیارم سرجاش.

_من چه اشتباهی کردم که خودم ازش بی‌خبرم؟!

_سارگل زرنگار کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یکی از شاگردهام، دوستم، دختر مورد علاقه هاوش و اگه خدا بخواد عروس آینده‌تون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اینجا که رسید بابا دستش رو بالا آورد و مقابل لب‌هام گرفت. با بدخُلقی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساکت شدم و منتظر نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تمومش کن مهرو. به هاوش زنگ بزن هرچه زودتر بیاد خونه. تا دیشب فکر می‌کردم پرونده‌ی این ماجرا بسته شده؛ اما حالا که برای خودتون مراسم آشنایی راه انداختید کوتاه نمیام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو کرد به مامان و با پوزخند طعنه زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله برون کیه؟ من دعوت هستم یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان درمونده به من‌ نگاه کرد که گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من دلیل این همه مخالفت رو نمی‌فهمم بابا! سارگل دختر خوبیه. خانواده‌ی خوبی داره. تحصیل کرده ست. از همه مهم‌تر هاوش دوستش داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا محکم و کاملا مصمم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اما من مخالفم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_می‌شه بگید چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص چشم بست و از لای دندون‌های کلید شده‌اش غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چون پدرِ سارگل...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این‌بار این صدای مامان بود که بلند شد و توی کل خونه پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سهراب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا نگاه تیزی حواله‌ی مامان کرد و با تک خنده‌ای ناشی از خشم و حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چیه فروغ جان؟ چیه عزیزم؟ مگه موافق این ازدواج نیستی پس بذار دختر و پسرت بدونند با چه آدمایی طرف هستند. وقتی رفتی مراسم آشنایی راه انداختی و براشون یخ در بهشت سفارش دادی حتما پی همه چی رو به تنت مالیدی؛ حتی پی واقعیت رو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه کنجکاوم زوم صورت بابا و حرکت لب‌هاش بود. مامان با حال نزاری روی تخت نشست و سرش رو بین دست‌هاش گرفت. این‌بار با صدایی که التماس رو می‌شد توش تشخصی داد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بس کن سهراب. من موافق این ازدواج نیستم، اگه رفتم ببینمش فقط به اصرار هاوش بود. رفتم تا بگم دور هاوش رو خط بکشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حیرت زده پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان نگاهم کرد و من ترسیدم از غم نهفته توی چشم‌های خوشگلش. به بابا نگاه کردم و نگران تر از قبل پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا بابا؟ توروخدا بگید چی باعث شده تا این حد آشفته بشید؟ دلیل این حال آشفته سارگله؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه. در واقع من به اون دختر کاری ندارم، این پدرشه که منو تا مرز جنون برده که مدام از خودم بپرسم خدایا چرا پسر من باید دل به دختر اون بده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگه پدر سارگل کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای فریاد بابا باعث شد یک قدم به عقب بردارم. توی فریادش دنیایی از بغض و برآشفتگی و غیرت یک مرد بی‌داد می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چون پدر اون دختر شوهرِ سابق مادرته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهت زده و ناباور دستم رو روی دهنم گذاشتم. چشم‌هام ثابت موند روی فک منقبض شده‌ی بابا و گوش‌هام پر شد از صدای هق‌هق مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خیلی نامردی سهراب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا به طرف مامان برگشت و با صدایی که از سر غرورِ خدشه دار شده‌اش می‌لرزید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو هم خیلی بی‌رحمی که بی‌توجه به دلِ من می‌خوای پای اون خانواده رو به خونه و زندگیمون باز کنی. شاید سال‌ها گذشته باشه؛ اما من هنوز همون سهرابی‌ام که حساسه رو فروغش. این‌قدر حساس که قلب هاوش رو از تو سینه‌اش درمیارم؛ اما اجازه نمی‌دم پای گذشته‌ی زنم دوباره به زندگیمون باز بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیج بودم و هزارتا سوال توی سرم چرخ می‌زد که مهم ترینش رو به زبون آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مامان... مگه تو... مگه تو قبل از بابا ازدواج کرده بودی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان دیگه آشکارا گریه می‌کرد و درمونده بودنش رو نشون می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نامزد بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا حرفش رو اصلاح کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عقد دائم بودید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با غصه نگاهش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو اینو می‌دونستی و با من ازدواج کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_درسته، حرفی توش نیست. من با این که قبلا یه ازدواج ناموفق داشتی مشکل نداشتم و الان هم ندارم؛ اما با این که پای اون مرد دوباره به زندگیت باز بشه مشکل دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی دعواشون به من فرصتی برای حرف زدن نمی‌دادند. حال مامان و بابا به قدری بد بود که وقتی برای رفع ابهام‌های ذهن من نبود. از پارچ روی پاتختی یک لیوان آب ریختم و به دست مامان دادم. کنارش نشستم و دست روی شونه‌اش گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آروم باش قربونت برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان لیوان آب رو بین انگشت‌هاش فشرد. لبش رو بین دندون‌هاش گرفت و به کف اتاق چشم دوخت. اشک‌هاش بی‌صدا می‌ریخت و بابا مدام راه می‌رفت و دندون روی هم می‌سایید. حال بد هردوشون رو درک می‌کردم. غرور و غیرت پدرم طغیان کرده بود و زنگ خطر رو به صدا در آورده بود و مادرم...! مادرم شاید غرق شده بود توی خاطرات بد گذشته‌اش. شاید هم از رفتار غیرمنطقی پدرم که از خشم و غضب نشئت می‌گرفت ناراحت بود. نگران نگاهش می‌کردم که خودش سکوت اتاق رو شکوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هجده سالم بود. خام بودم. بچه بودم. نمی‌دونم چی شد که یهو به خودم اومدم و دیدم یه حلقه درشت تو دست چپمه و اسم یه مرد توی شناسنامه‌ام حک شده. مردی که شناخت کافی ازش نداشتم؛ اما خوش‌نامی خودش و خانواده‌اش زبون زد خاص و عام بود. همین خوش‌نامی هم باعث شد مادرجون و پدرجون به ازدواج رضایت بدند. منم به انتخاب‌ها و تصمیمات درست پدرجون ایمان داشتم و با خودم می‌گفتم برام بد نمی‌خواد، حتما یه چیزی توی پسره دیده که می‌خواد تو این سن کم عروسم کنه. مرتضی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا چنان نگاه تیزی حواله‌اش کرد که مامان با خجالت لب گزید و چند لحظه چشم بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مرد خوبی بود؛ اما از نظر فکری و فرهنگی کلی با هم تفاوت داشتیم. شب خواستگاری گفتم می‌خوام درسم رو ادامه بدم. مخالفتی نکرد؛ اما وقتی کنکور دادم و دانشگاه شهرستان قبول شدم با مخالفت شدیدش مواجه شدم. گفت هر چه زودتر سور و سات عروسی رو راه می‌ندازه تا سرم گرم زندگی بشه و درس و کتاب رو کنار بذارم. نمی‌تونستم از رشته خوبی که قبول شده بودم بگذرم. مخالفتامون اوج گرفت تا جایی که اون آقا روی دیگه‌شو نشون داد و منو محکوم کرد به اجبارهایی که تا اون روز از پدر و مادرم هم ندیده بودم. بعد از کلی جنگ اعصاب با پدرجون رفتم شهرستان و برای دانشگاه ثبت نام کردم. به گوشش که رسید، بزرگی کوچیکی رو کنار گذاشت و جلوی پدرجون ایستاد. مرد بدی نبود؛ اما یه سری تعصبات کورکورانه چشمش رو بسته بود. به جایی رسیدیم که دیگه برامون مهم نبود چی می‌شه، چیکار می‌کنیم، حرمت کی رو می‌شکونیم، فقط می‌خواستیم حرف خودمون رو به کرسی بنشونیم و توی این اختلاف نظر برنده بشیم. کار به جایی رسید که دستش روم بلند شد. پدرجون تا یه مدت سعی کرد احترام نگه داره؛ اما وقتی کار به جای باریک کشید کوتاه نیومد و اختلاف من و اون به خانواده‌هامونم سرایت کرد. جنگ من و اون با شرکت خانواده‌هامون بزرگ تر شد و اوج گرفت، تا جایی که پدرجون گفت طلاق و من استقبال کردم از این نظر. مادرش منو چشم سفید می‌دید و می‌گفت من عارم برای خانواده‌شون و بهتره این دندون لق رو بکنند و دور بندازند. پسرشون رو تشویق کردن به طلاق؛ اما مرتضی دوستم داشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نعره‌ی بابا باعث شد لیوان از دست مامان بیفته. مامان که به این فریادها عادت نداشت دست‌هاش رو روی گوش‌هاش گذاشت و هق‌هق کنان خواهش کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داد نزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوست صورت بابا سرخ شده بود و نفس نفس زدنش نگرانم می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تمومش می‌کنی یا نه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان سر بلند کرد و با چشم اشکی بهش چشم دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این تو بودی که واقعیت رو گفتی، پس بذار حرف ناتموم تو رو من تموم کنم تا توی ذهن دخترم بعد از این همه سال رو سیاه و دروغگو نشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به من رو کرد و این بار تندتر و با حالی بدتر ادامه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دوستم داشت. آره خیلی دوستم داشت. واسه همین دوست داشتنم بود که نمی‌خواست من ازش دور باشم و برم یه شهر دیگه. می‌ترسید برم دانشگاه و فیلَم یاد هندستون کنه. می‌ترسید پسرهای تحصیل کرده‌ی دانشگاه هوش از سرم ببرند و قیدشو بزنم. می‌ترسید به قول مادرش کسی بشم و مگسی حسابش نکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چونه‌اش لرزید و صداش تحت فشار بغضش نازک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شکاک شده بود. حساس شده بود. از شدت علاقه‌ی زیاد داشت منو با کنترل کردن‌های زیادش اذیت می‌کرد. گفتم بیا بریم مشاوره مشکلمون رو حل کنیم، گفت من دیونه نیستم. گفتم فقط دیونه ها نمی‌رند مشاوره زن و شوهرا وقتی ببینند گره اختلافشون به دست خودشون باز نمی‌شه می‌رند از یه عاقل تر کمک می‌گیرند، گفت من خودم بد و خوب زندگیمو تشخیص می‌دم. گفتم داری به من بد می‌کنی، گفت دوست دارم. گفتم این دوست داشتنی که آزارم بده رو نمی‌خوام، گفت زیر سرت بلند شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو گرفت و توی دستش فشرد. از سیل اشک‌هاش بغضم گرفت و چشم‌هام خیس شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گریه نکن مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من خیلی سعی کردم قانعش کنم؛ اما نشد. مهرو من خواستم اون ازدواج اشتباه رو از نو بسازم؛ اما با تعصبات و خودخواهی‌های اشتباهش نذاشت. نمی‌خواست پیشرفت کنم؛ چون تو اون دهه خوبیت نداشت زن از مرد سرتر و باسوادتر باشه. می‌گفتند سواددار که بشه دیگه کسی جلودارش نیست. خانواده‌ی مرتضی خانواده‌ی خوبی بودند؛ اما خیلی سنتی فکر می کردند و براشون خوبیت نداشت عروسشون تنها بره یه شهر دیگه درس بخونه. افسرده شده بودم. ترم اول رو مرخصی گرفته بودم و امید داشتم کوتاه بیاد؛ اما نیومد. منی که تمام مدت توی سکوت و ناز و نوازش بزرگ شده بودم اون دوره برام وحشتناک بود؛ دوره‌ای که تماماً اختلاف و جنگ اعصاب داشتیم. پدرجون برام وکیل گرفت. بعد از کلی کش‌مکش جدا شدم و برای این که از اون خاطرات بد و اون مرد برای همیشه دور بشم با پدرجون و مادرجون به شهرستان نقل مکان کردیم. حس می‌کردم به آخر خط رسیدم؛ اما درس خوندن و دانشگاه رفتن تنها امیدی بود که بهم می‌گفت اینجا آخر خط نیست، آخر خط تو دکتر شدنته. آرزویی که از بچگی برای رسیدن بهش تلاش کردم و مرتضی می‌خواست با یه سری تعصبات کورکورانه این آرزو رو برام به حسرت تبدیل کنه. مهرو من بهتون چیزی نگفتم چون اون دوره از زندگیم گفتنی نبود. فقط یه خاطره‌ی بد بود که سعی کردم فراموشش کنم و ‌کردم؛ اما هاوش... آخ از هاوش... آخ...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو به شونه‌م تکیه زد و هق‌هق کرد. دست گذاشتم روی کمرش و دلداریش دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باشه مامان، آروم باش. گذشته‌ی هرکس به خودش مربوطه. لطفا خودتو ناراحت نکن، من درکت می‌کنم که چرا نگفتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا شاکی مقابل ما ایستاد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این زار زدنت چه معنی می‌ده؟ پشیمونی از کارت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان سر از روی شونه‌ام برداشت و غمگین نگاهش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اگه پشیمون شده بودم تو تموم این سال‌ها ازش حرف می‌زدم. من فراموشش کرده بودم؛ اما تو دوباره یه سری اتفاقات بد رو توی ذهنم زنده کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این تازه اولشه خانوم فروغ فاخر. وقتی پای اون دختر و پدرش به این خونه باز بشه اون موقع ست که منم به حکم غیرتم می‌شم یکی بدتر از مرتضی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند تلخی کنج لب مامان نشست. لبخندی که حس کردم بوی طعنه داره. توی تمام عمرم هیچ وقت مامان و بابا رو این‌طوری ندیده بودم و اصلا دوست نداشتم توی اوج عصبانیتِ هردوشون، تمام باورهام خراب بشه. از روی تخت بلند شدم و رو به بابا گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باباجون بهتره برید بیرون یه هوایی بخورید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا نگاهی بین من و مامان رد و بدل کرد و از اتاق بیرون رفت و در رو محکم به هم کوبید. مامان باز دوباره دست‌هاش رو روی گوش‌هاش فشار داد و شونه‌هاش از ترس بالا پرید. ناراحت جلوی پاش زانو زدم و دست‌هاش رو توی دستم گرفتم و بوسیدم. مادرِ همیشه آروم و متینم عادت به این دعواها نداشت و ترسیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نترس قربونت برم، تموم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از روزی که رومون توی روی هم باز بشه همیشه می‌ترسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دعوا بین هر زن و شوهری پیش میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با افسوس آه کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حرمتی که من بیست و چند سال حفظ کردم یه شبه نابود شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عزیزدلم این چیزها برای هر کسی پیش میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هام رو کنار زد و از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اما من و پدرت هرکسی نیستیم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم مردی که فروغ رو دوباره از نو ساخت و بهش فهموند که ارزشمنده یه روز اینطور حرمت بشکونه و صداشو بندازه رو سرش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهش حق می‌دادم، منم از مرد صبور و با سیاستی عین بابا انتظار همچین رفتاری نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_قربونت برم خودتو اذیت نکن. من مطمئنم که وقتی عصبانیتش بخوابه پشیمون می‌شه و میاد برای دلجویی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفی نزد. نگاهش از پشت پنجره به حیاط خونه بود. انگار توی روزهای بد گذشته غرق شده بود. گذشته‌ی سیاهی که مطمئن بودم با ورود پدرم به زندگیش، رنگ روشن نیلی به خودش گرفته. ترجیح دادم تنهاش بذارم. عادت مامان بود که حال بدش رو توی تنهایی خودش با بابا درمان کنه. مطمئن بودم از اتاق که برم بیرون بابا میاد داخل تا حال فروغش رو خوب کنه؛ درست وقتی که قصد ترک اتاق رو داشتم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یه مسکن برام بیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌حرف اطاعت کردم و با یک مسکن دوباره به اتاق برگشتم. شقیقه‌هاش رو کمی مالید و چشم روی هم گذاشت. انقدر خانواده‌ی آرومی بودیم که با کوچیک ترین بحثی تا مدت‌ها حالمون بد بود؛ مخصوصا مامان که از هر چی دعوا و اختلاف خانوادگی بیزار بود. یادمه وقتی بچه بودیم و توی اوج بازی‌های بچگانه‌مون با هاوش دعوام می‌شد مامان خیلی زود مداخله می‌کرد و سعی می‌کرد آشتیمون بده. با حرف‌هاش بهمون یاد می‌داد همدیگه رو دوست داشته باشیم و پشت هم باشیم، نه مقابل هم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تنهاتون می‌ذارم تا یکم بخوابید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان رو روی پاتختی گذاشت و با چشم‌هایی که درد شدید سرش رو فریاد می‌زد با سرزنش نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چقدر بهت گفتم فکر این دخترو از سر هاوش بنداز، گوش نکردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فکرشو از سر هاوش می‌نداختم بیرون؟! سارگل توی سر هاوش نه، بلکه تو قلبشه. من چطور می‌تونستم سارگل رو از قلب هاوش بیرون کنم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_منم چون می‌دونستم عاشقه به خاطر دلش که نشکنه تا پای میز معرفی رفتم؛ اما دیدی که چی شد؟ پدرت اعتمادشو نسبت به من از دست داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه موهام رو از دورم جمع و بعد پشت سرم پرت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مامان من خودمم گیج شدم. نمی‌دونم بعد از این قراره چی بشه؛ اما فکر کنم شما باید بابا رو درک کنید. به هرحال بابا هر چقدرم آدم صبور و فرهیخته‌ای باشه بازم یه مرده که غیرت داره. و غیرت بابا شمایید و اون حق داره بترسه از، از دست دادن این غیرتی که به تپش های قلبش متصله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ نگاه مامان از تیرگی در اومد و دوباره شفاف شد. چشم چرخوند به سمت عکس عروسیشون و آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_می‌دونم. درکش می‌کنم؛ اما امشب حس کردم شبیه مرتضی شده. وقتی که اذیتم می‌کرد و در مقابل تمام اشکام می‌گفت دوست دارم. امشب بعد از این همه سال ترسیدم پدرتم مثل اون به حکم احساسش اذیتم کنه که البته با فریادهاش کلی آزارم داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهش حق می‌دادم تا این حد از این دعوا ناراحت باشه؛ چون خودم هم توقع نداشتم روزی صدای دعوای پدر و مادرم به گوشم برسه. پدر و مادری که تمام عمرم برام تداعی کننده‌ی معنی عشق و احترام بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ماشین هاوش اومد و من و مامان هر دو به سمت پنجره پا تند کردیم. مامان با ترس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برو تا پدرت یه جنجال دیگه به پا نکرده جلوشو بگیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌دونست من روی بابا نفوذ دارم به خاطر همین خودش نمی‌رفت و من رو می‌فرستاد؛ اما اون آقاسهرابی که من امشب دیدم هیچی نمی‌تونست خشمش رو مهار کنه؛ حتی منی که ماه شب های تارش بودم؛ اما با این وجود حرف مامان رو زمین ننداختم و از اتاق بیرون رفتم. بابا توی بالکن بود و می‌دونستم که داره با سیگار خودش رو آروم می‌کنه. ناراحت سری تکون دادم و رفتم طبقه پایین. هاوش در حال حرف زدن با تلفنش بود و لبخند روی صورتش خودنمایی می‌کرد. لحظه‌ای از لبخند از ته دلش انرژی گرفتم و تمام حس‌های بدم پر کشید. دلم می‌خواست ساعت‌ها بشینم و لبخندش رو تماشا کنم. لبخندی که بعد از سال ها بعد از مرگ محمدپیمان روی لبش نقش بسته بود و من توی اوج روزهای بد گذشته فکر می‌کردم دیگه هیچ وقت لب هاش رو خندون نمی‌بینم و حالا سارگل، دختر خوش قلب آقامرتضی شده بود لبخند برادرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الان رسیدم خونه... بله شامم خوردم... مگه میشه بدون شما خوش بگذره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش به منی افتاد که روی راه پله‌ها خشکم زده بود و محو صورت شاد و سرحالش شده بودم. به روم لبخند زد و انگشت‌هاش رو بوسید و به سمتم گرفت. لب‌هام خندید و بوسه‌شو روی هوا گرفتم و روی گونه‌‌ام گذاشتم. دوستش داشتم، انقدر زیاد که گاهی می‌ترسیدم از حس بی حد و مرزم. رفیق روزهای تنهایی‌م بود، هم‌بازی بچگی‌هام و هم‌دست خراب کاری‌هام. خوشبختیش تنها آرزوم بود و حالا اتفاق افتادن این آرزو گره خورده بود به گذشته‌ی بد مادرم و غیرت پدرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پله ها رسید و بوسه واقعی‌شو روی پیشونیم گذاشت و من چشم بستم. دست برد تو موهام و من از خدا خواسته سرم رو روی سینه‌اش گذاشتم و عطر تنش رو به ریه‌هام کشیدم. یک دستش دورم حلقه شد و تنم میون عضله‌های سفت و سختش حبس شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باشه عشقم فردا می‌بینمت... اتفاقا الان تو بغلمه کلی هم به شما سلام می‌رسونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم نمی‌خواست باور کنم؛ اما تهِ ته دلم به سارگل حسودی می‌کردم. شریک شدن هاوش با یک دختر دیگه سخت بود؛ اما درست به اندازه‌ی هاوش دوستش داشتم. حالا که شده بود انگیزه‌ی دوباره‌ی برادرم، حالا که دوباره رنگ سفید پاشیده بود روی زندگی سیاهِ عزادار برادرم دوستش داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تماسش رو قطع کرد و بهم نگاه کرد. بی‌حرف جواب نگاهش رو دادم که کم‌کم لب باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هوای چشات ابری بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی فاصله گرفتم و مصنوعی خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتش خیلی زود روی لب‌هام نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سوال نپرسیدم. بوده. و حالا سوالم اینه که چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این‌قدر بهم نزدیک بود که بتونه راست و دروغ بودن حرف‌هام رو تشخیص بده. خواستم شرح حال بدم؛ اما هیچ جوره نمی‌دونستم چطوری از نیم ساعت پیش براش بگم. خودم هنوز شوکه بودم و وجود یک مرد دیگه رو توی گذشته‌ی مادرم باور نکرده بودم؛ اما باید می‌گفتم. قبل از این که بابا با عصبانیت میون یک دعوای حسابی، گذشته‌ی مادرم و پدرِ سارگل رو بکوبه تو صورتش باید با ملایمت باهاش حرف می‌زدم. هاوش شاید عضله‌هاش سخت و سفت بود؛ اما فقط من و خدا می‌دونستیم که تا چه حد روحیه‌ی نرم و حساسی داره. دلم نمی‌خواست دوباره برگرده به روزهای ناامیدی و عزا. دلم می‌خواست مثل نوجوونی‌هاش زندگی کنه، پر از امید و شور و اشتیاق به زندگی. دلم می‌خواست برگرده به روزهای قبل از مرگ محمدپیمان و سارگل داشت همین کار رو می‌کرد. داشت میشد امیدِ زندگی برادرم و پدرم به خاطر غیرتش می‌خواست این امید رو از پسرش سلب کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هاوش جان من باید باهات حرف بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگران شده بود؛ از مردمک‌های هراسونش که مدام به این طرف و اون طرف می‌رفتند پیدا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خیل خب بگو دخترماه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اینجا نمی‌شه... یعنی مفصله. ببینم تو شام خوردی؟ بریم آشپزخونه بستنی بخوریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاملا به حال بدم پی برده بود. نگاهی به تاپ و شلوارک ورزشیم انداخت و مواخذه‌گر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بعد از ورزش چیز سرد نخور، این صد دفعه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهام رو زد پشت گوشم و انگشت شستش رو به گونه‌ام کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی اینقدر پریشونت کرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جای صدای من این صدای طعنه‌آلود بابا بود که به گوش رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بَه هاوش خان! چه زود اومدی خونه گل پسر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه هاوش از روی من به بالا کشیده شد. بابا دقیقا روی پله اول ایستاده بود؛ دست به جیب و جدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام بابا. شبتون بخیر. من به مامان زنگ زدم و اطلاع دادم که دیر میام، نیاز نبود بیدار بمونید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا حرفی نزد و خیره نگاهش کرد. هاوش نگاهی به من انداخت و با کمی مکث گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_متأسفم اگه نگرانتون کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم رفت برای ادب و احترامی که توی لحنش موج می‌زد و با صدای بیش از حد جدی بابا دلم ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کجا بودی؟ پیش اون دختره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهای هاوش به هم نزدیک شد؛ اما برای آروم کردن خودش انگشت شست و اشاره‌اش رو روی ابروهاش کشید و دستش رو تا روی چونه‌اش پایین کشید و نفسش رو بیرون فرستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اون دختره اسم داره؛ سارگل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند شرمگینی که ذوق عاشقانه‌هاش رو فریاد می‌زد کنج لبش نشست و با نگاهش، دوستانه رو به بابا ادامه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گل زرد. معنیش می‌شه گل زرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ذوق صداش و حس خوب لبخندش قلبم خندید؛ اما بابا اجازه نداد این خوشی زیاد دووم داشته باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دختری که تا این موقع شب با یه پسر غریبه ست گل زرد نیست علف هرزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منقبض شدن عضلات صورت هاوش رو دیدم و دلخور بابا رو مخاطب قرار دادم:.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اصلا در شأن شما نیست که این‌طوری حرف بزنید بابا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه بابا از روی صورت سرخ هاوش به سمت من کشیده شد و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_در شأن پسر منم نیست که انتخابش یه همچین دختر بی‌خانواده‌ای باشه. به ساعت نگاه کردی؟ کدوم شبی تا این موقع بیرون بودی؟ یه دختر باخانواده تاریکی شبشو تو خونه کنار خانواده‌اش سر می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای هاوش دلخور بود و جای لبخندِ از تهِ دلش رو پوزخند پر تأسفی گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سارگل با من نبود. من با بچه‌ها باشگاه سوارکاری بودم. حرفامون گل انداخت و دیر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چشم‌های بابا زل زد و ادامه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_در شأن شمایی که کمر فلکو به خاطر تک دخترتون خم می‌کنید و می‌خواین دنیا نباشه اگه ماه شباتون نباشه نیست که پشت دخترِ یه پدرِ دیگه این‌طور حرف بزنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا عصبی تر شده بود. این رو از صدای بلند نفس‌هاش متوجه می‌شدم. از نگاه هردوشون می‌شد تشخیص داد که هردو آماده‌ی یک جنگ حسابی هستند. نخواستم این نبرد به پا بشه و پا درمیونی کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باباجون مامان حالش خوب نیست بهتره برید پیش مامان. من با هاوش حرف می‌زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار صدای من رو نشنید که پله ها رو پایین اومد و با فاصله‌ی یک پله از من و هاوش ایستاد و رخ به رخ هاوش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_در شأن پسر منم نیست که خواهر یکی دیگه رو بازیچه‌ی دست خودش بکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سارگل بازیچه‌ی من نیست، نیمه‌ی گم شده‌امه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با تمسخر خندید و هاوش بیشتر ناراحت شد، بیشتر حرصش گرفت و من بیشتر ترسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باباجون شما برید من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا وسط حرفم پرید و با جدی ترین نگاه و لحن ممکن رو به هاوش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این رابطه رو تموم کن قبل از این که خودم دست به کار نشدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دلیل این همه مخالفت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کسی که تو خیابون ازت دل ببره تو همون خیابون هم قالت می‌ذاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست هاوش روی نرده‌ها نشست و پنجه‌هاش رو مشت کرد. به دستش زل زد؛ نگاه از بابا گرفت تا مبادا با نگاه عصبیش به پدرش بی‌احترامی کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا مراقب حرف زدنت باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگه تو مراقب انتخابت بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این زندگی منه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_زندگی پسرم زندگی خود منه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توقع داشتم مامان بیاد و حداقل من رو بین این پدر و پسر تنها نذاره؛ اما نیومد. می‌دونستم هم که نمیاد. از این بحث تکراری خسته و فراری بود. مدت ها بود که سارگل شده بود اختلاف بابا و هاوش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هاوش این‌بار با جسارت به چشم‌های بابا زل زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بذارید خودم انتخاب کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نمی‌ذارم با پای خودت بری توی چاه. قبل از این که برم سراغ اون دختر خودت سرعقل بیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شما همچین کاری نمی‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای فریاد بابا نه تنها چهارستون بدن من رو بلکه ستون های خونه رو هم لرزوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اگه قیدشو نزنی دقیقا این کارو می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای فریاد هاوش باعثِ بُهتم شد و به دیوار چسبیدم. فریاد زد که:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از من میخوای قید چی رو بزنم؟ زندگیمو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست بابا که بلند شد با ترس و ناباوری چشم بستم و صورتم رو با دست‌هام پوشوندم. صدای سیلی توی گوشم پیچید و بندبند وجودم سوخت. با حیرت دست‌هام رو پایین آوردم و روی دهنم ثابت موندن. دست هاوش روی گونه‌ی چپش بود و نگاه شوکه‌اش به بابا. دست بابا کنار پاش مشت شده بود و نگاهش به نی نی چشم‌های هاوش. نفسم بند اومده بود و اتفاقی که افتاده بود رو باور نمی‌کردم. شاید یک اختلاف نظر ساده و یک سیلی ساده بود؛ اما این اتفاق‌ها برای من و خانواده‌ی همیشه آرومم ساده نبود. هاوش بدون این که از بابا نگاه بگیره همون یک پله‌ای که روش ایستاده بود رو پایین رفت. عقب گرد کرد. سرش رو تکون داد و زیرلب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هیچ وقت قیدشو نمی‌زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی پاشنه‌ی پا چرخید و با قدم‌های بلندی به سمت در رفت و من ترسیدم از این که با این حال خراب، پشت فرمون بشینه. به سمتش دویدم و صداش زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هاوش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خونه بیرون رفت و پله‌های ایون رو دوتا یکی پایین رفت و خیلی سریع سوار ماشینش شد که این‌بار با گریه صداش زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داداش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پشت پنجره ماشین نگاهم کرد؛ اما خیلی زود نگاه ازم گرفت و با ریموت در حیاط رو باز کرد و با نیش گاز وحشتناکی از خونه بیرون رفت. روی پله‌های ایون نشستم و ناامید به دری که خود به خود داشت بسته می شد نگاه کردم. هوا تاریک بود و ساعت یازده شب. هاوش عادت نداشت از خونه قهر کنه و این اولین بار بود که این وقت شب از خونه بیرون می زد... و من ترسیده بودم که نکنه این تازه شروع یک اختلاف بزرگ و بدون جبران بین بابا و هاوش باشه. ما تا دیروز خانواده‌ای بودیم که با حرف زدن مشکلات رو حل می‌کردیم و حالا دست پدرم روی برادرم بلند شده بود و این فاجعه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه از جای خالی ماشین هاوش گرفتم و برگشتم داخل. بابا رو دیدم که روی پله نشسته بود و نگاهش به مشتش بود. به سمتش رفتم. همون دستی که سیلی زده بود به هاوش رو مشت کرده بود و می‌تونستم رگ های برجسته ی دستش رو ببینم. از نگاه پرنفرتش به دستش می‌فهمیدم که پشیمونه و دلم از دیدن حال بدش آتیش می‌گرفت. کنارش نشستم و دستم رو روی مشتش گذاشتم. با کمی مکث نگاه از مشتش گرفت و نگاهم کرد. سفیدی چشم‌هاش سرخ بود و خستگی از نگاهش پیدا. می‌دونستم اعتراف به پشیمونی براش سخته، پدر مغرورم رو می‌شناختم. مشتش رو باز کردم و دستش رو بوسیدم. خیلی سریع سرم رو توی بغلش گرفت و لب‌هاش رو که دل به اعتراف پشیمونی نمی‌دادند به موهام فشرد و نفس بلندی کشید. می‌دونستم عطر موهام رو دوست داره و بیشتر خودم رو تو آغوشش جا دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالأخره گفت؛ گفت چون پدر بود و پدرانه‌هاش پررنگ تر از غرورش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نباید می‌زدمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آغوش بابا هم درست مثل آغوش هاوش پر بود از امنیت و آرامش. حالا دیگه نمی‌ترسیدم. حالا دیگه از اون استرس و تنش چند لحظه پیش خبری نبود؛ اما نگران بودم. نگران مردی که نیمه شب با حالی خراب از خونه بیرون زده بود؛ اما با این حال نخواستم به افکار منفی پر و بال بدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نگران نباش بابا، برمی‌گرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمربند مشکی توی دستم رو دور کمرم گره زدم و جلوی آینه ایستادم. با وجود آرایشی که داشتم رنگ پریدگیم مشخص بود و پف چشم‌هام خبر از بی‌خوابی می‌آورد. موهام رو جمع کردم و با کشی که دور مچم بود دم اسبی بستم. نگاهم روی ماه گرفتگی گوشه‌ی پیشونیم ثابت موند. انگشتم رو روش کشیدم. صدای هاوش توی گوشم پیچید، وقتی که برای اولین بار به خاطر این ماه گرفتگی توسط بچه های مدرسه مسخره شدم و گریه کردم، بغلم کرد و تو گوشم زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_«تو دختر ماهی! هر بچه ای که متعلق به ماه باشه یه نشون عین نشون تو داره. این یه رازه و دوستات این راز رو نمی‌دونند که اگه بدونند کلی بهت حسودی می‌کنند».

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کنج لبم نشست و کش موهام رو باز کردم و قسمتی از موهام رو فرق کج روی صورتم ریختم و اون نشون رو زیر موهای لختم پنهان کردم. یک روزهایی شاید واقعا ازش بیزار بودم؛ اما از اون روز به بعد واقعا دوستش داشتم و دلم نمی‌خواست این راز رو کسی ببینه و بفهمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام استاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم و کوثر رو دیدم که داشت از پله‌های باشگاه پایین می‌اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام. بازم دیر اومدی. این وظیفه توئه که در باشگاه رو باز کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کفش‌هاش رو توی جاکفشی گذاشت. ساک ورزشیش رو روی دوشش جا به جا کرد و با لبخند دندون نمایی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_با نریمان بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از برقی که از چشم‌هاش ساطع می شد لبخند روی لبم نشست؛ اما امروز اصلا حوصله‌ی عاشقانه‌های کوثر رو نداشتم. به سمت میزم رفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برو رختکن و قبل از رسیدن بچه‌ها لباساتو عوض کن، امروز وقتی برای حرف زدن ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهاش بالا رفت و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اتفاقی افتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی صندلیم نشستم و دفترم رو باز کردم. با خودکار توی دستم به ساعت اشاره کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دیر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی کنجکاو نگاهم کرد و در آخر شونه بالا انداخت و به سمت رختکن رفت. مدتی بعد برگشت و گوشیش رو روی میز من گذاشت که گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چند دفعه بگم گوشی‌هاتونو نیارید تو سالن؟ بذارید جای باقی وسایلتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این دفعه واقعا متعجب شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_استاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تو شادگر ارشد منی، اگه تو قوانین رو رعایت نکنی که وای از بقیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همون صورت جدی گوشیش رو از روی میز برداشتم و داخل کشوی میزم گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اینجا فقط قراره ورزش کنیم. خسته شدم از بس به همه‌تون تذکر دادم گوشی برندارید، گوشی خاموش کنید. اگه تو که ارشد منی رعایت کنی بقیه هم رعایت می‌کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مهرو اتفاقی افتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چپ چپ نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دوستیم درست؛ اما اینجا من استاد تو هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست هاش رو به معنی تسلیم بالا برد و صلح جویانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اُکی. ببخشید استاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه چشم بستم. دعوای دیشب و گوشیِ خاموش هاوش اعصابم رو به هم ریخته بود. بقیه شاگردها هم اومدند و بعد از نرمش اولیه امتحان دروس روز قبل رو از بچه‌ها گرفتم و فن جدید رو بهشون یاد دادم و گفتم تمرین کنند. دوباره پشت میزم نشستم. صبحانه نخورده بودم و احساس ضعف داشتم. یک قلوپ از بطری آب خوردم و شماره‌ی محمدحافظ رو گرفتم. مثل همیشه زود به تماسم جواب داد؛ بعد از بوق دوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بَه‌بَه! احوال استاد نمونه چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برعکس اون من صدام سرحال نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام عمو. خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من که خوبم؛ اما انگار تو خوب نیستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هاوش دیشب اومد پیش تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه. چیزی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_با بابا دعواش شد نصف شب از خونه زد بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پیش من که نیومد. شاید رفته خونه‌ی مادری و بابابیژن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فکرکردم میاد پیش تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حالا سر چی دعواشون شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این مدت سر چی همش بحث و جدله؟ ازدواج هاوش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_واقعا پدرت چرا انقدر مخالفه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یعنی شما نمی‌دونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با طعنه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چطور می‌شه برادرت ازدواج ناموفق زنش رو از تو پنهان کنه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش ضعیف و متعجب به گوشم رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حافظ مامان همه چی رو گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خب ازدواج سابق زن داداش چه ربطی به دوست دختر هاوش داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به سمت پله‌ها کشیده شد. دوتا دختر جووون از پله ها پایین اومدند و با لبخند مقابل میزم ایستادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم لبخند بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوش اومدید. الو حافظ جان؟ من بعدا باهات تماس می گیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌توجه به الوی محمدحافظ تماس رو قطع کردم و با خوش رویی رو به دوتا دختر گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_جانم؟ بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ما اومدیم برای کلاس‌های بوکس ثبت نام کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بوکس؟! کلاس‌های بوکس بعد از ظهر اجرا می‌شه. استاد هم خانم صیفی هستند، الان زمان برقراری کلاس‌های منه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه هردو روی شاگردهایی که غرق تمرین بودند چرخید. کوثر داشت با تمام توانش با کیسه بوکس مقابلش می‌جنگید و هر لگدی که به کیسه می‌زد واقعا دیدنی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الان کلاس کاراته ست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خیر من استاد دفاع شخصی هستم. تمایل دارید بیشتر براتون توضیح بدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به هم انداختند و یکی‌شون با تردید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آخه ما می‌خواستم کلاس بوکس شرکت کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشت‌هام رو توی هم قلاب کردم و با ژست موقرانه‌ای گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا بوکس عزیزم؟ می‌دونی بوکس به مرور زمان اندامت رو مردونه می‌کنه و حتی نحوه‌ی راه رفتنت هم تغییر می‌کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_واقعا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله. از طرفی می‌دونید برای هر فردی لازمه حداقل چند ترم دفاع شخصی رو بگذرونه؟ مخصوصا الان که اوضاع جامعه هر روز تیره‌تر می شه. تا حالا فکر کردید اگه یه دعوا پیش بیاد یا یه نفر با سلاح سرد یا گرم بخواد بهتون آسیب بزنه باید چیکار کنید؟ می‌دونید اگه یه روز یه دزد خواست کیفتون رو بزنه چه واکنش مناسبی نشون بدید؟ شما دفاع کردن اصولی از خودتون رو بلدید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمک شیطونی زدم و با لبخند وسوسه کننده‌ای گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تا حالا فکر کردید اگه یه روز شوهرتون خواست بهتون سیلی بزنه چطور دستش رو دفع کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو با هیجان به هم نگاه کردند. می‌تونستم از نگاهشون تشخیص بدم که تمایل دارند بیشتر بشنوند. توضیحات لازم رو درباره‌ی ورزش رزمی دفاع شخصی دادم و با اشتیاق ثبت نام کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند پیروزی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوش اومدید به باشگاه تن و روان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دونم این‌ها چندمین شاگردی بودند که از خانم صیفی می‌دزدیدم؛ اما با این وجود هیچ عذاب وجدانی نداشتم. اگر خانم صیفی تنبلی رو کنار می‌ذاشت و بورشورهاش رو به‌روز می‌کرد و ساعت جدید کلاس‌هاش رو اعلام می‌کرد هیچ وقت شاگردهایی که می‌اومدند برای ثبت نام نصیب من نمی‌شدند. به قول بابا هرکسی روزی خودش رو می‌گیره؛ شاید این دوتا شاگرد هم روزی امروز من بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برعکس همیشه که سر میز شام پر بود از سر و صداهای من و هاوش امشب فقط سکوت بود و بی‌اشتهایی. مامان مدام برای خودش آب می‌ریخت و برای آروم کردن آتیش نگرانیش نزدیک به یک پارچ آب خورده بود. بابا با غذاش بازی می‌کرد و گاهی نگاه پر افسوسی به تی‌وی خاموش می‌نداخت. شاید اگه الان هاوش بود و من هم از ناراحتیِ نبودنش ساکت نمی‌شدم؛ هر دو روی کاناپه‌ی جلوی تی‌وی نشسته بودیم و مسابقه کشتی مورد علاقه‌مون رو نگاه می‌کردیم و برای هم کری می‌خوندیم. بابا خودش سکوت مزخرف سالن رو شکوند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا غذاتو نمی‌خوری مهرو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چنگالم رو گوشه‌ی بشقاب گذاشتم و به عادت همیشه پنجه‌هام رو توی هم قفل کردم. نفس عمیقی کشیدم و با صدایی گرفته جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هاوش عاشق ماکارونی با روغن زیاده، بدون اون از گلوم پایین نمیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا نگاهی به مامان انداخت. فکرکنم دهمین لیوان آبی بود که می‌خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_قراره خودتو با آب سیر کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب های مامان لرزید؛ اما اجازه نداد صداش بلرزه. بابا خودش محکم بودن رو بهش یاد داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_معلوم نیست بچه‌ام شکمش سیره یا گشنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا پوزخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شما نگران اون نباش، گل زردش هواشو داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا سارگل اون‌طور که شما فکر می‌کنید نیست. فکر می‌کنم براتون سوءتعبیر شده. خانواده‌ی اون از ما مقیدتر و سخت گیرترند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اتفاقا مشکل منم خانواده‌شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروش رو به معنی تاکید بالا برد و ادامه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مخصوصا پدرش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اما این وضع تا کی ادامه داره؟ متوجه هستید چه اتفاقی افتاده؟ هاوش دو شبه که خونه پیش ما نیست. این جای خالی آزارتون نمی‌ده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عقلش که بیاد سرجاش برمی‌گرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_و اگه برنگشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرف من، مامان خیلی سریع لب گزید و دست روی دهنش فشار داد. بغض رو از چشم‌های مامان می‌خوندم و نگرانی رو توی چشم‌های بابا می‌دیدم؛ اما بابا سرسخت تر از اون بود که کوتاه بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا شما خودتون به ما یاد دادید هیچ وقت کاری نکنیم که حرمت خانوادگیمون بشکنه؛ اما من حس می‌کنم داره احترام‌ها از بین می‌ره. داره حرمت‌ها شکسته می‌شه. داره خانواده‌مون از اون دوستی قشنگ به یه دشمنی و بیزاری از هم تبدیل می‌شه. بابا چی می‌شه به انتخاب هاوش احترام بذاری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از لحنش دلخوری هویدا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_حس می کردم تو درکم می‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو روی دستش گذاشتم و لبخند ملیحی زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آره قربونت برم، من درکت می‌کنم؛ اما ما که نمی‌خوایم بریم خواستگاری پدر سارگل. طرف حساب ما خود سارگله، اونه که قراره عروستون بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهای پهن و سیاهش به هم نزدیک شدند و دستش رو از زیر دستم بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه! همین که گفتم. امیدوارم تو و مادرت و هاوش هم به تصمیم من احترام بذارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناامید نگاهش کردم که از پشت میز بلند شد و با انگشت شست و اشاره چونه‌ام رو‌ گرفت. گره‌ی ابروهاش رو باز کرد و محبت رو جایگزین نگاه سفت و سختش کرد. لبخندی هرچند مصنوعی، به روم زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مثل همیشه به تصمیم بابا اعتماد کن. می‌دونی که براتون بهترینا رو می‌خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_من می‌دونم؛ اما الان از نظر هاوش سارگل بهترینه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی موهام بوسه زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بهترین برای برادرِ تو اینه که بره امریکا ادامه تحصیل بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز حرفش رو هضم‌ نکرده بودم که ازم فاصله گرفت و راست ایستاد. دوباره نگاهش جدی شده بود و همون لبخند مصنوعی هم کنج لبش نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عمه بهین که بیاد ایران و مراسم نامزدی تو و فراز برگزار بشه همراه عمه میره امریکا تا ادامه تحصیل بده. به وکیل عمه می‌سپارم کاراشو برای اون‌ور درست کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بهت و گیجی نگاهم رو سوق دادم به سمت مامان که لیوان توی دستش رو روی میز کوبید و همین که بابا خواست از میز فاصله بگیره بلند شد و صدای محکمش توی سالن طنین انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگر این که من مرده باشم که بچه‌ام رو از من دور کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالأخره آرامش مصنوعی بابا پر کشید و خشمی که سعی در پنهان کردنش داشت رو بروز داد. خیلی سریع برگشت و با صدایی محکم‌تر و بلندتر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بسه، هی بچه‌ام بچه‌ام! یه جوری می‌گی انگار هفت سالشه و می‌خوای بفرستیش مدرسه! بیست و سه سالشه و دو برابر من هیکل داره؛ اما یه جو عقل نداره که اگه داشت دست می‌ذاشت رو یکی بهتر از خودش، نه بدتر. دِ همین کارهای تو لوسش کرده که هر سال باید یه گندی بزنه. اون از چهارسال پیش که یه ماشین دزدی رو خرید و در به در از این دادگاه به اون دادگاه می‌رفتم برای اثبات بی‌گناهیش که سر بچه‌ام کلاه رفته و خودش دزدی نکرده. اون از سه سال پیش که با اون مسابقه‌های مزخرف تا پای مرگ رفت و برادر جوون منو برد زیر خروارها خاک...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به این‌جا که رسید از پشت میز بلند شدم و با بغضی که از این همه تشنج اعصاب، گوشه‌ی گلوم گیر کرده بود گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مرگ پیمان فقط یه تصادف بود. تقصیر هاوش نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با صورت برافروخته‌اش جلوم ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کی پای محمدپیمان رو به مسابقه‌های غیرقانونی و راگ و شرط‌بندی و بزرگراه‌های مخوف و طول و دراز باز کرد؟ کی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زد روی سینه‌اش و با تأسف و تلخی خودش جواب سوالش رو داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پسر من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مامان اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بچه‌ی این خانوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتش رو به سمت من نشونه گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برادر تو ماه شب‌های تارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بالأخره مقاومتش شکست و به گریه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چرا اینو نمی‌گی که دوسال تمام افسرده بود و سیاه‌پوش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با بی‌رحمی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سیاه پوشیدن اون برادر جوون منو زنده نکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حیرت زده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا چی داری می‌گی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بسه مهرو! بسه! من هرچی لالمونی می‌گیرم و می‌گم چیزی نگم تا یه موقع آقا به تیریج قباش برنخوره انگار اشتباه می‌کنم؛ چون روز به روز پروتر می‌شه. انقدر پرو که صاف تو چشم من زل می‌زنه و داد می‌زنه که اون دختر زندگیشه! به خاطر یه عشق دو روزه حرمت پدری بیست و سه ساله‌ی منو شکوند. اینو می‌بینی؟ دیدی یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جای من این مامان بود که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مرگ برادرتو تقصر پسر من نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با حرص انگشت اشاره‌اش رو به سمت مامان گرفت و با عتاب کلمات رو تو صورت مامان پرت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_اما باز شدن پای شوهرسابق تو به زندگی الانِ من کارِ همین عزیز دُردونه‌ته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو بین دست‌هام گرفتم و نگاهم رو بی‌هدف به میز غذا دوختم. دلم نمی‌خواست شکستن مامانم رو شاهد باشم. دلم نمی‌خواست توی ذهنم جایگزین روزهای عاشقیشون این دعواها و بی‌حرمتی های الان بشه. دلم می‌خواست همه‌ی این‌ها خواب باشه. مادر و پدر من شاید یک گذشته‌ای داشته باشند؛ اما باور دارم اینی که رفتار می‌کردند نبودند. چشون شده بود؟ سرد شده بودند از هم یا چشم خورده بودند؟ یادمه همیشه عشق و احترامشون رو تحسین می‌کردم و‌ به‌ ولله که چشم من شور نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مامان آروم بود؛ انگار کم آورده بود، شاید هم بی‌صدا توی خودش آوار شده بود و‌ توانش رو برای نجات از دست داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سهراب من سال هاست از اون گذشته گذشتم. چی شده که الان ضعف زندگی زنت یادت اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_یادم اومده چون اون شازده پسرت می‌خواد همون‌طور که برادرمو کشت غیرت منم بکشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکم ریخت و دیگه متهم شدن برادرم رو تاب نیاوردم. به سمت بابا رفتم. فشارم افتاده بود و تنم سرد و سر بود. انگشت‌هام می‌لرزید. ترسیده بودم. خونه‌مون آروم بود و این صداهای بلند آشوبم می‌کرد. انگشت‌هام روی لب‌های بابا نشست و به سختی از بین بغض سخت و سنگینم نالیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_عموپیمان رو هاوش نکشت. اون فقط یه اتفاق بود. نگو بابا. این‌طوری نگو. من مردم تا دوباره هاوش سرپا شد. توروخدا این‌طوری نگو. عادتت می‌شه، می‌شینه رو زبونت، جلو خودش می‌گی و دوباره می‌شه یه روح. یه سنگ. یه مرده‌ی سیاه‌پوش. اون فقط یه تصادف بود، جون مهرو دنبال مقصر نباش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جای خشم و عصبانیت چشم‌هاش رو نگرانی گرفت. با دیدن حال خرابم ترسید و انگشت‌های روی لبش رو بوسید و خیلی زود بغلم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خیل خب. خیل خب آروم باش ماه بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم بستم و از ته دل خداروشکر کردم که هاوش امشب نبود. نبود و نشنید. نبود و مثل من داغ محمدپیمان براش تازه نشد. نبود و یک بار دیگه از یادآوری مرگ هم‌بازی بچگی‌هامون نمرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان خیلی زود ته مونده‌ی آب توی پارچ رو توی لیوان ریخت و به سمتم اومد. دستم رو گرفت و نگران نالید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_باز فشارت افتاده. بیا بشین. بیا عزیزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌خواستم بشینم. می‌خواستم همون‌قدر نزدیک به بابا باشم تا بابا آروم باشه و دیگه طغیان نکنه. می‌خواستم نزدیکش باشم تا به یاد بیاره کیه. تا بی‌منطقی هاش خاموش بشند‌ و احساسات پدرانه‌اش غلیان کنند. یک دستش محکم دور شونه‌های ظریفم پیچیده بود و دست دیگه‌اش روی خرمن موهام حرکت می‌کرد. من این نوازش‌ها رو باور داشتم نه اون خشم و کینه‌ای که برای چند لحظه نسبت به هاوش به خاطر مرگ محمدپیمان توی چشم‌ها و لحنش دیدم. بوسه‌های محکم و پی در پی‌ش رو روی موهام حس می‌کردم. هنوزم همون باباسهراب گذشته بود فقط این شب‌ها مردی به اسم مرتضی که قبلا توی گذشته‌ی فروغش بوده انقدر آزارش می‌داد تا از خود واقعیش فاصله بگیره. حالا دست گرمش روی کمر باریکم بالا و پایین می‌شد و با محبت دست‌هاش به تن سر شده‌ام انرژی می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوبی ماه بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمای تنم از بین رفت؛ اما سرم درد می‌کرد. گوش‌هام سنگین شده بود و دلم می‌خواست بخوابم و حرف‌های بابا رو فراموش کنم. مخصوصا اون جمله‌ی کذایی رو که به راحتی می‌تونه هاوش رو بکشه؛ «برادر جوونِ منو برد زیر خروارها خاک»!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بابا فاصله گرفتم و آروم حصار دست هاش رو از دورم باز کرد. فاصله نگرفتم و به چشم‌هاش خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فقط چندماهه که حال هاوش دوباره خوب شده. بابا دوباره حالشو خراب نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه عصبانی نبود. آروم بود. خودش بود. پدر حامی و مهربون خودم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دخترم چرا نمی‌خوای بفهمی؟ من چون به فکرشم می‌خوام که از اینجا بره. اون الان سنی نداره. می‌دونی ممکنه چندسال دیگه پشیمون بشه از این انتخاب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان لیوان آب رو روی میز گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پسرمن هوس باز نیست. جوری حرف نزن که انگار هر ماه از یه دختر برای تو یا من حرف زده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا دست‌هاش رو از روی بازوهای من برداشت و به مامان نگاه دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_انگار موافق این ازدواجی دکتر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان دست به سینه ایستاد و مصمم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه؛ اما موافق رفتنشم نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هاوش می‌ره. وقتی درسش رو ول کرد و‌ اومد نمایشگاه برای کار هیچ وقت فکر نمی‌کردم فکر زن گرفتن تو سرش باشه؛ اما حالا که این‌طوری شد هاوش باید درسشو ادامه بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ادامه می‌ده؛ اما اینجا کنار خانواده‌اش نه تو کشور غریب یکه و تنها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هه یکه و تنها! گرگ نخوره بچه‌تونو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان متعجب صداش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سهراب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_مگه دروغ می‌گم؟ پسری که تو انقدر کوچیک و بی‌عرضه تصورش می‌کنی بزرگ شده، به قدری بزرگ که زن می‌خواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بر منکرش لعنت. بزرگ شده؛ اما اگه صدسالشم که بشه باید بچه‌ام جلو چشم خودم باشه نه تو کشور بیگانه. فکر کردی من خرم و نمی‌فهمم تو سر تو و خواهرت چیه؟ «امروز هاوش رو با این بهانه می‌فرستم نیویورک، چهار روز دیگه هم مهرو رو به عقد فراز درمیارم و اونم می‌فرستم و یه هفته بعدشم من و خودت می‌ریم». نه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر به بابا نگاه کردم که با تمسخر خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این پلن توئه یا پلن من؟ حرف دلتو از دهن من نزن فروغ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با اون صندل‌های سفید شیکش چند قدم جلو اومد و با همون ژست دست به سینه‌اش رو به بابا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خواهرت نمی‌تونه بچه‌هام رو از من دور کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا دست‌هاش رو توی جیب‌های شلوار خوش دوختش فرو برد. قامت راست کرد و با پوزخند محوی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_انگار باورت شده تخم طلا زاییدی و همه در کمین هستند تا این تخم‌های طلا رو ازت بدزدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این که از این ژست‌های پیروزانه و جنگ کلامیشون خنده‌ام گرفته بود، دلخور گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمکی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داداشتو می‌گم، وگرنه همه می‌دونند تو سکه شانس منی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید